همسر آیت الله خامنه ای از زبان خودش

سلام عرض می‌کنم خدمت مخاطبان گرامی و امیدوارم که حال همگی خوب باشه. در این جلسه من بخشهای دیگری از خاطرات آیتالله خامنه‌ای رو برای شما خواهم خوند و حالا نکتهی که به نظرم می‌رسه رو خدمت شما عرض خواهم کرد. پیش از این من یک نکته رو تصحیح کنم. یکی از مخاطبان گرامی یک نکته‌ای رو نوشته در مربوط به جلسه اول این خاطرات هست. این جلسه جلسه سومه نوشته که بین دقیقه ۳ تا ۴ گفته شد که تصرف مشهد و هدف گرفتن گنبد مسجد گوهرشاد توسط روزها زمان ۳ سالگی آیت‌الله خامنه‌ای بوده. در صورتی که این مسئله در سال ۱۲۵۳ شمسی یا ۱۲۹۱ قملی اتفاق افتاده نه در زمان کودکی ایشان اگر من چنین چیزی گفتم یا در بیان من همچین چیزی بوده قطعاً اشتباه کردم و این دوست گرامی درست میگن و من اشتباهمو تصحیح می‌کنم در حقیقت اشغال مشهد توسط متفقین در سال ۱زار۳صد [موسیقی] ۲۱ رخ داده و ماجرای هدف گرفتن مسجد گوهرشاد مال در حقیقت همین تاریخیست که این دوستمون گفته در نتیجه من اشتباه کردم و این اشتباهو باید تصحیح کنم نکته دومی که گفتن این بوده که تفسیر شما بابت پارک‌های مشهد به نظرم دقیق نیست چون من گفتم که معمولاً آدم‌های مثلاً مؤمنین و آدم‌های مذهبی نمی‌رفتن در پارک‌ها همونطور که آقای خامنه‌ای میگه و من گفتم دلیلش بیشتر این بوده که زن و مرد در اونجا مختلط بودن و زن‌ها بی‌حجاب بودن. ایشون گفته که شاید بی‌حجابی خانم‌ها کوچک‌ترین دلیل این امر بوده باشه. در آن زمان محل یعنی پارک‌ها محل اتراق عرقخورها و چاقوکش‌ها در به اصطلاح پارک‌ها بوده و علت اصلی بد بودن محیط پارک‌ها چنین چیزی بوده نه بی‌حجابی در پارک‌ها حتماً این دوستمون حرفش به درستر از حرف من هست و به هر حال من باید این نکته رو می‌خوندم برای شما متشکرم از دوستانی که کامنت می‌گذارن و تصحیح میکنن من رو اگر نکته‌ای رو من اشتباه میگم حتماً حالا چه در این جلسه چه در هر جلسه دیگری نکته‌هایی رو که من اشتباه میگم حتماً یادآور بشید و بنویسید در کامنت‌ها که هم من متوجه خطای خودم بشم و هم دوستانی که احیاناً این ویدیوها رو گوش می‌کنن به خاطر حرف من به اشتباه نیفتن. خیلی ممنونم از شما. من ادامه اون خاطرات رو از همون کتاب خون دلی که لعل شد که دیروز در موردش صحبت کردیم برای شما خواهم خوند و همون طور که گفتم این خاطرات هدفش این هست که کسانی که در کشورهای عربی هستن آقای خامنه‌ای رو بشناسن و حالا یا سنی‌ها شیعه بشن یا شیعه‌ها از آقای خامنه‌ای تقلید بکنن و به خاطر همین وجه عربی این خاطرات این مجموعه بسیار قوی هست. در فصل دهم با عنوان فرش پوسیده عنوان این بخش هست صدای فلسطین که آقای خامنه‌ای در این بخش میگه که من چقدر هوادار فلسطین بودم از جوانیم و چقدر برای به اصطلاح مبارزاتم با رژیم شاه همراه بود یا آمیخته بود با مبارزات من علیه اسرائیل یک شخصیت ضد اسرائیل لی طرفدار فلسطین از خودش اینجا به نمایش می‌گذاره. میگه سال ۱۳۴۹ در پی گزارش‌های متعددی که علیه من به ساواک داده شده بود بازداشت شدم. در یکی از شب‌های تابستان آن سال نشسته بودم و به رادیو صدای فلسطین گوش می‌دادم. آن ایام مقارنه با سپتامبر سیاه بود که فلسطینی‌ها در اردن به شکل فجیعی قتلعام شدن. آن حادثه حادثه‌ای بزرگ و فاجعه‌ای عظیم بود. در قبال آن جریان جز این کاری از دست ما برنمی‌آمد که با دلی خونین به صدای فلسطین بچسبیم و آخرین اخبار قتلعام را از آن رادیو بشنویم. به خاطر دارم که آن شب رادیو تلگرام یاسر عرفات را که از اردن به کنفرانس سران عرب در قاهره فرستاده بود پخش می‌کرد. من متن تلگرام را که گوینده رادیو تکرار می‌کرد می‌نوشتم. هنوز برخی جملات این تلگرام را به خاطر تأثیر شدیدی که در من گذاشت به یاد دارم. به هنگامی که در سال ۱۳۵۹ یاسر عرفات به تهران آمد برخی عبارات آن را برایش باز خواندم. از جمله این عبارات را دریایی از خون و ۲۰ هز۰ نفر کشته و زخمی که یاسر عرفات گفت بلکه ۲۵ هز۰ کشته و زخمی می‌دونید که در اوایل انقلاب یکی از اولین کسانی که خب یاسر عرف خیلی نقش مهمی داشت در کمک به انقلابی‌ها و حتی نه فقط انقلابی‌های مذهبی بلکه سازمان فداییان خلق هم گروه‌هایی رو می‌فرستادن برای در سرزمین‌های فلسطینی یا جاهای دیگه در لبنان در اردن برای اینکه اینها بهشون آموزش نظامی داده بشه و کمک تسلیحاتی کمک نظامی میکردن در حقیقت کاری که بعد ایران در لبنان کرد یعنی آموزش نظامی میداد و حزبله رو و حزب اللهله رو به وجود آورد در حقیقت خیلی انقلابیونی که آموزش نظامی می‌دیدن بیشتر به دست فلسطینی‌ها آموزش نظامی بودن و بعد یاسر عرفات بسیار خیلی محبوب بود اون زمان خب بهخاطر اینکه آقای خمینی خیلی روی مسئله اسرائیل تأکید می‌کرد در حقیقت آقای خمینی در اون زمان تنها مرجع تقلیدی بود که بر سر مسئله فلسطین خیلی اصرار داشت مراجع تقلید دیگه چه در نجف چه در ایران به مسئله فلسطین چندان کاری نداشتن به مسئله اسرائیل در خاطرات صادق طباطبایی صادق طباطبایی برادر همسر احمد خمینی هست. صادق طباطبایی میگه که من در نجف رفتم پیش آقای خمینی آقای خمینی گفت که خیلی ناراحت بود آقای خمینی گفتم چرا ناراحتین؟ گفت که من به این علمای نجف هر چقدر که میگم که در علیه اسرائیل موضع بگیرن موضع نمی‌گیرن وقتی میگم اسرائیل یه خطر بزرگه از من می‌پرسن که مگر اسرائیل قراره به نجف حمله کنه؟ گفتم که نه. می‌گفت پس ما چیکار داریم به اسرائیل؟ و این اینو آقای صادق طباطبایی در جلید اول خاطراتش میگه پسر احمد خمینی که اسمش یاسر هست پسر اگه اشتباه نکنم سومشه یاسر به خاطر یاسر عرفات در حقیقت اسمش گذاشته شده و خیلی اون زمان اسم یاسر بسیار زیاد گذاشته میشد به خاطر یاسر عرفات یعنی انقلابی‌ها خیلی چیز داشتن میل داشتن به یاسر عرفات وقتی که جنگ ایران و عراق شروع شد رابطه ایران با یاسر عرفات بسیار تیره شد و یاسر عرفات به صدام خیلی نزدیک شد و الانم شما اگر غزه برین چه در غزه برین چه در به اصطلاح رام الله برین می‌بینید که عکسهای صدام به عنوان رئیس شهید یعنی رئیس جمهور شهید بسیار زیاد هست بسیار زیادتر از عکس خامنه‌ای و خمینی و این حرفا خب همان طور که سرگرم نوشتن و گوش دادن بودم یکباره یعنی داشتم گوش می‌دادم تلگرام برادرمس تلگرام یاسر عرفات رو یکباره برادرم سید هادی وحشت‌زاده و وحشت‌زده و هراسان سر رسید و گفت شما اینجا نشسته‌اید؟ گفتم پس کجا باید باشم؟ گفتشما را دستگیر نکردن گفتم می‌بینی که روبه‌روی شما نشستم نشست و نفسی تازه کرد و گفت در مسجد گوهرشاد بودم که شنیدم یکی از آنها نامش رو برد کسی که با نهضت اسلامی دشمنی داشت و طرفدار خط مشی رژیم ظالم بود می‌گفت سید علی خامنه‌ای دستگیر شده لذا من فوراً برخواستم و به خانه شما آمدم و حالا داستان همین طور ادامه پیدا می‌کنه حالا برمی‌گردیم باز به این مسئله برخواهیم گشت دوباره آقای خامنه‌ای تأکید تید می‌کنه بر مسئله ساده زیستی و حالا توحیدستیش که در زمان کودکی و نوجوانی بوده و برای اولین باره که شما می‌بینید که ایشون راجع به همسرش صحبت می‌کنه یعنی پیشتر ما چندان از آقای خامنه‌ای نشنیدیم که راجع به همسرش صحبت بکنه البته اسم ایشون رو نمی‌بره و و به اصطلاح مشخصاتی از ایشون نمیده و این شکلی که من عرض می‌کنم عنوانش هست قدرشناسی از همسر مقاوم میگه از باب حق‌گذاری باید کمی هم شده به نقشی که همسرم در زندگی من داشته اشاره بکنم می‌دونید که در آخوندها معمولاً اسم همسرشونو نمیارن و همین علمالهدا که امام جان مشهدی هم چند وقت پیش بود که خانمش فوت کرد حتی روی قبرش نوشتن همسر آیتالله علمالهدا یعنی اسم همسرو نمیارن و بعد گاهی با اسمهای مختلف صدا میارن گاهی میگن منزل حتی من یه آخوندی بود در قم که به همسرش وقتی ما صدا کنیم میگفت الو الو صدا میکرد همسرشو آقای خامنه هم اینجا اسم همسرشو نمی اینو خلاف غیرت و خلاف اینجور چیزا می‌دونن در حالی که اصلاً ربطی نداره به اسلام بارها و بارها در پیغمبر اسلام که با زن‌هاش رابطه پیغمبر بر خیلی رابطه رابطهش با زن‌ها و زندگی جنسیش خیلی آشکاره و خیلی در موردش صحبت شده و عایشه خودش یکی از مهم‌ترین راویان حدیثه. ایشان قبل از یعنی میگه همسر من قبل از هر چیز از یک طمعنینه و آرامش و روحیه قوی برخوردار است لذا با آنکه خانه ما بارها مورد یورش دشخیمان واقع شد و با آنکه من بارها در برابر او بازداشت شدم و حتی در نیمه شب که برای دستگیری من به خانه ما ریختن مورد ضرب و جرح واقع شدم که شرحان رو بعداً خواهم گفت علیر رغم همه این‌ها هیچگاه ترس ی ضعفی یا افسردگی و ملالتی در او مشاهده نکردم. با روحیه عالی و قوی در زندان به ملاقات من می‌آمد. در این ملاقات‌ها به من اعتماد و اطمینان می‌داد. هرگز نشد وقتی من در زندان بودم خبر ناراحت‌کننده‌ای به من بدهد و یاد ندارم که مثلاً خبر بیماری یکی از فرزندان را به من داده باشد یا مطلبی را که برایم ناخوشایند باشد درباره خانواده و بستگان و والدین گفته باشد. معمولاً خانواده‌های زندانی اینطوری بودن. همچنین باید به صبر و شکیبایی فراوان او در تحمل سختی و مشقت زندگی در دوران پیش از انقلاب و اصرار او بر ساده زیستی در دوران پس از انقلاب اشاره کنم. ایشون میگه قبل از انقلاب ما توحیدست بودیم بعد از انقلاب ما ساده زیست شدیم. به حمدالله خانه ما همواره تاکنون از زوائد زندگی و زرق و برق‌های دنیوی که حتی در خانه‌های معمولی معمولی مردم یافت می‌شود به دور مانده است و همسرم در این امر بالاترین سهم و مهم‌ترین نقش را داشته است. درست است که من زندگیم را به همین شکل آغاز کردم و همسرم را نیز در این مسیر هدایت کردم و این روحیه را در او زنده کردم. اما صادقانه می‌گویم که او در این زمینه بسیار از من پیشی گرفته است. من درباره زهد و پارسایی این بانوی صالحه تصویرهای بسیاری در ذهن خود دارم که بیان برخی از آنها خوب نیست. از جمله مواردی که می‌توانم بگویم این است که هرگز از من درخواست خرید لباس نکرده است بلکه نیاز خیلی ضروری خانواده به لباس را به من یادآور می‌شد و خود می‌رفت و می‌خرید. هیچ‌وقت برای خود زیورآلات نخرید. مقداری زیورآلات داشت که از خانه پدری آورده بود یا هدیه برخی بستگان بود. همه آنها را فروخت و پول آنها را در راه خدا صرف کرد. او اینک حتی یک قطع زر و زیور و حتی یک انگشتر معمولی هم ندارد و یاد دارم از جمله مواردی که زیورآلا خود را فروخت زمانی بود که سالی در مشهد زمستان نزدیک شد و سرما شدت یافت و مردم برای گرم کردن خانه‌های خود به خرید مواد سوختی که در آن زمان زغال بود روی آوردند. در چنین مواقعی تعدادی از مؤمنین به من مراجعه می‌کردند و پولی در اختیار من می‌گذاشتند تا با آن زغال بخرم و بین نیازمندان توزیع کنم. معمولاً زغال را از زغال‌فروشی می‌خریدیم. بعد به کسانی که نیاز داشتن حواله می‌دادم تا زغال را از زغال‌فروشی بگیرن. در آن سال من نمی‌دونم زغالو جای دیگه چرا زغالو از زغالف‌فروشی می‌خردیم یعنی چی؟ یعنی معمولاً زغال رو از زغالف‌فروشی می‌خریدیم. بعد به کسانی که نیاز داشتن حواله می‌دادم تا زغال رو از زغال‌الف‌فروشی بگیرن. در آن سال پولدارها به من مراجعه نکردن، بلکه فقرا مراجعه کردن که معمولاً در چنین ایامی برای گرفتن زغال در خانه علما را می‌زدن. یعنی من جزو علما بودم. اما آن سال این افراد از خانه من ناامید باز می‌گشتند و این امر مرا بسیار اندوه‌گیر می‌ساخت. همسرم که این حال را دید به من پیشنهاد کرد دستبندی را که برادرش به مناسبت تولد یکی از فرزندان به او هدیه کرده بود بفروشم. من مخالفت کردم ولی او اصرار ورزید. دستبند را گرفتم و خواستم آن را به قیمت هرچه بیشتر بفروشم. معمولاً زرگرها طلا را بر اساس وزن می‌خرند و دستمزد ساخت آن را حساب نمی‌کنند. اتفاقاً یکی از همسایگان و دوستان به خانه ما آمد. من جریان را برایش تعریف کردم تا تشویق شود که دستبند را به قیمت هرچه بیشتر بفروشد. او رفت و آن را به هزار و چند صدمن فروخت و گفت من هم به اندازه همین پول روی آن می‌گذارم. لذا مبلغ خوبی فراهم شد و با آن زغال خریدم و نگرانی همسرم برطرف شد و بعد یه شعر عربی می‌کنه. اینکه شعرای عربی که این وسط به مناسبت میاره خب همش مخاطبش عربا هستن که می‌خواد نشون بده که چقدر بر شعر عربی مخصوصاً شعر کلاسیک عربی تسلط داره بله باید اجازه بدین که من همین بخش همسرشونو بخونم چون این بخش مربوط به همسر در هیچ جای دیگه نیست میگه این رهایی از قید و بندوا زندگی بیشترین تأثیر را در زندگی من داشته. همین زوائد بیرون از حد ضرورت هست که انسان را به بردگی می‌کشاند و شاعر به حق گفته است باز یه شعر عربی می‌کنه. بد نیست برایتان بگویم که آقای ربانیشی که با من دوستی صمیمی داشت و ۲ سال هم مباحثه من دروس در حوزه علمی قم بود در تابستان یکی از سال‌ها به مشهد آمد. من در آن هنگام ساکن مشهد بودم و خانه داشتم اما در آن تابستان خانه را چند هفته ترک کردم و در یک نقطه یلاقی نزدیک شهر اقامت گزیدم. زندگی در ییلاقات زندگی در ییلاقات مشهد ساده و کم‌خرج بود و طلاب علوم دینی می‌توانستند در تعطیلات تابستانی خود معمولاً در خانه‌ها یا در اتاق‌های آن ی ییلاقات با هزینه‌ای پایین که شاید از هزینه زندگی در مشهد کمتر بود اقامت کنن. به آقای ربانی گفتم شما می‌توانید در خانه من اقامت کنید که در طی هفته به جز دو روز خالیست. این دو روز را به جلساتی برای جوان که از نقاط مختلف ایران می‌آمدن اختصاص داده بودم. اینم باز یه نکته جالبیست که خیلی خیلی اغراقه. بعید هست که از نقاط مختلف ایران بودن جوانان مشهدی که دوروبر آقای خامنه‌ای بودن اونم اواخر دوران محمدرضا شاه پهلوی نه قبلش یعنی دهه ۵۰ مخصوصاً ولی از نقاط مختلف ایران اینا اغراق اختصاص داده بودم که از صبح تا ظهر خانه از آن‌ها پر میشد کلید خانه را به او سپردم و رفتم چند روز بعد که م را دید پس از تشکر گفتگمان کردم خانه شما با اساسیهست نمی‌دانستم اساس خانه را تخلیه کرده‌اید و به یک لاغ برده‌اید. اگر این را می‌دانستم به هتل می‌رفتم. او با لحنی حاکی از رابطه صمیمی میان من و او مفصلاً از نواقص و کمبودهای اساسی خانه گلایه کرد. مطلب را دریافتم و به او گفتم من از داخل خانه جز چند پتو، تعداد کمی بشقاب و یک کاسه و چند قاشق چیزی برنداشتم. با شگفتی و حیرت به من نگاه کرد و گفت: چه می‌گویید؟ گفتمبله این‌ها چیزهاییست که من دارم و اساسی ما همه همین است که اکنون در خانه می‌بینید. من بیش از این اساسیه‌ای ندارم. چهره ایشان در هم رفت. سری تکان داد و با یک شگفتی آمیخته به تأسف از گلایی‌های خویش کلمه‌ای دلسوزانه‌ای گفت که همواره آن را به یاد می‌آوردم. یک نمونه دیگر از زندگی و معیشتمان را در رابطه با فرش خانه نقل می‌کنم. خانه ما طبق معمول اغلب خانه‌های ایرانی با قالی مفروش بود. اما دیدم این قالی‌ها هم جزء زوائد است و لذا آنها را فروختم. تنها دو قالی در اتاق مهمان‌های همسرم باقی گذاشتم و به خود گفتم این دوالی به جای قالی‌هایی باشد که در جهیزیه همسرم بوده است. وقتی تصمیم به فروش قالی‌ها گرفتم، موضوع را از خانواده همسرم پنهان کردم. برادرها و داعی‌های او تاجر فرش بودن و می‌دانستم که آن‌ها نمی‌گذارن من این کار را بکنم. یکی از برادران را که اکنون هم در مشهد است حاجی صفاریان دعوت کردم و به او گفتم که این تعدادقالی را ببر و بفروش و برای ما به جای آن چند زیرانداز بخر. زیرانداز در ایران ارزان قیمت و کم حجم است. زیرانداز من نمی‌دونم منظورش از زیرانداز چیه. احتمالاً منظورش دلین باشه. حالا خواهم گفت داستان گلیم رو در الان در حسنی امام خمینی او گفت به چشم و رفت زیراندازها را آورد سه اتاق را فرش کرد و تعداد زیادی از آنها هم اضافی ماند شاید زیراندازهایی هم که در سه اتاق پند کردیم از ۹ قطعه تجاوز نمی‌کرد تعداد ۴۵ قطعه آنها باقی ماند به یکی از شاگردانم شهید کامیاب گفتم در اتومبیل حاجی صفاریان بنشین و این زیراندازها را بین طلبه‌هایمان تقسیم کن و هر طلبه بر حسب نیازش یکی دو زیرانداز بوده. او این کار را کرد و شاید هنوز هم این زیراندازها در خانه برخی از آن برادران موجود باشد. همسرم که دید این کار کردم تنها حرفی که زد این بود چرا دو قطعه قالی را چرا دو قطعه قالی را در اتاق من باقی گذاشتی؟ گفتمین دو قالی به جای آن قالی‌هاییست که جزء جهیزی خود آورده‌اید. گفتنه آنها را هم بفروش. به حاجی صفاریان گفتم آمد و این دو قالید را هم فروخت بعد اتاق‌های مهمان اتاق مهمان‌های همسرم را با دو قطعه موکت فرش کردیم من نمی‌دونم منظور از اتاق اتاق مهمان‌های همسرم چیه مگر اتاق مهمانهای همسر با اصولاً اتاق مهمان فرق می‌کنه نمی‌دونم اینها میگم یک همه چیز اینجا عربیه یعنی اینا اینا رو آذرشب نوشته و خیلی خیلی عربی خیلی عربیه یعنی باید دید که تو اون چیزی که به عربی نوشتم اونجا کلمات چی هست چون متن عربی که من ندارم الان سرانجام همسرم دو قطعه موکت را هم فروخت و تا به امروز در منزل ما فقط همان ۹ قطعه زیرانداز یاد شده باقیست و به جز یک استثنا که چون جالب از شهران رو خواهم گفت در خانما دیگر مطلقاً هیچ قالی وجود ندارد وقتی قالی‌ها را فروختیم دایی‌ها و برادرهای همسرم آمدن و دیدن ما چه کرده‌ایم متعجب شدن و مرا بابت آن سرزنش کردن گفتن ماندنیست و زیرانداز می‌پوسد و فرسوده می‌شود. این کار نه زهد بلکه عیناً اصرافکاریست. به آن‌ها گفتم اولاً گمان نمی‌کنم که صرفه‌جویی در خریدن قالی و نه خریدن زیرانداز خلاصه شود. بعد هم من این کار رو از آن جهت کردم که کسانی که مرا الگوی خود می‌پندرند لذا ترجیح میدم. از آن جهت کردم که کسانی مراگوی خود می‌پندارن. لذا ترجیح می‌دهم روی زیرانداز یا موکت زندگی کنم. الانم خونه آقای خامنه‌ای فرش نیست. یکی از آنها گفت قالی‌هایی هست که از زیرانداز ارزان‌تر است. چرا از این نوع قالی‌ها نخرید؟ گفتم چنین قالی‌هایی پیدا می‌شود؟ گفت بله قالی‌هایی هست که فرشفروش‌ها آن را قالی کل می‌نامند. این‌ها قالی‌هاییست که پود برخی قسمت‌های آن رفته و فقط تار آن مانده. اگر قصد قناعت دارین چون قالی‌هایی بخرید. رفتم و دو قطعه قال خریدم که تا به امروز هم هست و این همان استثناییست که گفتم این دوغالی در دفتر من است. خانه‌ای که اکنون در آن سکونت دارم ۲ طبقه است. یک طبقه آن برای خانواده است و من در طبقه بالا یک اتاق کار دارم و یک اتاق برای استراحت و یک اتاق بزرگ هم به عنوان کتابخانه. آن دوغالی تاریخی هم کف کتابخانه افتاده است. آقای کامنه نمیگه که این خونه که ایشون می‌شینه زیر زمینه در حقیقت به خاطر اینکه از حمله موشکی و اینا در امان باشه. جالب اینکه من در دوران تصدی ریاست جمهوری یعنی آقای خامنه در بانکر زندگی می‌کنه. زندگی خونه شخصیش در بانکره. جالب اینکه من در دوران تصدی ریاست جمهوری در منزل کوچکی پشت مجلس شورای اسلامی سکونت داشتم و آن دوغالی در آن خانه بود. یکی از دوستان که آمد و آن‌ها رو دید از بچه‌ها پرسید چرا غالی را پشت رو انداختین؟ بچه‌ها خندیدن و گفتنین پشت قالی نیست روی آن است. آنقدر پشم پودالی رفته بود و نخیرون مانده بود که او رویالی را پشتی تصور کرده بود و تکرار می‌کنم که این‌ها به برکت لطف خدای تعالی به ما و نیز به برکت وجود این همسر صالح هست یعنی همسرشو اسم نمیده این با این خطاب می‌کنه نوع نگاه ایشان به زخارف دنیوی و زوائد زندگی مستلزم یک روح بزرگ است و خدای متعال چنین روحی به این زن عنایت فرموده و البته ما هم مشمول این عنایت هستیم. در تمام شرایط دشواری که با آن روبهرو شدم، اعم از زندان و شکنجه و تبعید و ترور در چهره همسرم نشان اندوه و در همشکستگی ندیدم، بلکه از عزم و اراده او برای ادامه‌ای راه مایع و الهام می‌گیرم. همه آدم‌هایی که دور آقای خامنه‌ای هستن و مربوط به آقای خامنه‌ای هستن همه فرشته و انسان کاملاً. پدرش، مادرش، زنش، همه انسان کاملن. یعنی هیچ انسان غیرکاملی اطراف ایشون یا وابسته به ایشون نیست. حتی مادرم رحمتله علیها با همه شکیبایی و بصیر سلامت خود تا این درجه طاقت و استقامت نداشت. مادرم شجاع و باشهامت بود. مرا به ادامه مبارزه تشویق می‌کرد. حتی پس از آنکه از نخستین زندان خودم بیرون آمدم به من گفت:پسرم من به تو افتخار می‌کنم و توفیق تو را در این راه از خدا خواهانم. هیچگاه از میگه مادرم گاهی دلش می‌سوخت از اینکه من زندان میرم ولی لیکن هیچگاه از همسرم ضعف و بیتای و ملالت مشاهده نشد. بسیار خب من اینجا متوقف میشم بعد در جلسات آینده ادامه خواهم داد این بحث رو من از هفته آینده یعنی از شنبه و یکشنبه سه دوره درس رو آغاز می‌کنم یکی مربوط به ترجمه و ترجمه پژوهیست یکی مربوط به ادبیات قرن بیستم غرب هست و دیگری مربوط به روش تحقیق در علوم انسانی و نوشتار آکادمیک یعنی رساله‌نویسی و مقاله نویسی هست. دوستانی که مایل هستن می‌تونن پیام بفرستن به نشانه ایمیل من مهدی. خلجی@gmail.com تا من جزئیات رو در اختیار دوستان قرار بدم. بسیار سپاسگزارم. من به امروز تا لحظات دیگه بخش دیگری از خاطرات علم رو درباره محمدرضا شاه پهلوی و خانواده او برای شما خواهم داد. سپاسگزارم.