آیت الله خامنه ای از زبان خودش: تهیدستی در کودکی و جوانی

سلام عرض کنم خدمت دوستان گرامی و مخاطبان این کانال امیدوارم که حال همگی خوب باشه در این جلسه من میخوام یه مقداری از خاطرات آیتالله خامنه‌ای درباره خودش رو براتون بخونم و شاید یه مقداری دربارش صحبت کردم این خاطرات همونطور که قبلاً هم در برنامه‌های مربوط به زندگی آقای خامنه‌ای گفتم در وهله‌های متفاوتی بیان شده. یک بار ایشون با مرکز اسناد انقلاب اسلامی مصاحبه کرده زمان ریاست جمهوریش و یک بار هم ظاهراً در دوران بعد از اون و در دوران رهبریش با آقای آذرشب و یه بخشیش هم مربوط به اون خاطراتیست که در سخنرانی‌ها یا در مجالس عمومی گفته و این خاطرات خب اون اون چیزی که مربوط به مرکز اسناد انقلاب هست و ظاهراً فکر می‌کنم زمان ریاست جمهوری ایشون ضبط شده. تکه‌هایی ازش نقل شده در کتاب شرح اسم که برای شما از رو خواهم خوند. ولی اون بخش دیگر که در صحبت‌ها و سخنرانی‌هاشون هست این ۲۱۵ خاطره و حکایت از زبان رهبر معظم انقلاب اسلامیست که انتشارات مؤسسه فرهنگی قدر ولایت در تهران چاپ کرده و این چاپی که من دارم چاپ چهارمش هست ۱۳۸۶ ولی اجازه بدید یک مقدار از خاطرات کودکی ایشون بخونم در در از کتاب شرح اسم در کتاب شرح اسم در مورد تولد آقای خامنه‌ای آمده که آقای خامنه‌ای متولد ۲۹ فروردین در مشهد مقدس هست [موسیقی] و ایشون فرزند در حقیقت فرزند چهارم پدرشون هستن و مادرشون خانم خدیجه میردامادی د تا نوزاد اول رو از دست داده نوزاد اولش اسمش رضا بوده و بعد نوزاد دوم س یعنی نوزاد سوم محمد خامنه‌ایست که الان رئیس بنیاد صدراست در تهران و نوزاد چهارم خانم آقای علی خامنه خب یک چیزی که خیلی تأکید هست در حالا نکته که میگن در مورد کودکش نوشتن که ایشون سه ساله بوده که مشهد به اشغال قوای اتحاد جماهیر شوروی در میاد. این نکته از این جهت جالبه که خب می‌دونید که وقتی که نیروهای اتحاد جمای شرای وارد ایران میشند یعنی خاک ایرانو اشغال می‌کنن از سه محور شمالی و یکی از سمت جلفا به طرف تبریز یکی از سمت آسترا به سمت بندر پهلوی و رش و یکیهم از مرز شمال شرقی به سمت خراسان و اونها ها یک خاطره خیلی یک اتفاق خیلی مهم که میفته همون هدف گرفتن گنبد مسجد گوهرشاد هست همینا اتفاق میفته و جالب اینه که آقای خ یعنی این این اتفاقات زمان کودکی آقای خامنه‌ای افتاده ولی آقای خامنه‌ای در سال ۲۰۵ در دیدارش با ولادیمیر پوتین در خانه خودش به ولادیمیر پوتین میگه که ایرانی‌ها هیچ خاطره بدی از روسیه ندارن در حالی که خب می‌بینید که این کاملاً کذب هست. آقای خامنه‌ای ظاهراً ۴ سالش هست که همراه برادر بزرگترش به مکتبخانه می‌گذارن. میگن که مکتبخانه دخترونه بوده و یعنی معلمش یه خانمی بوده. خانم اسمش بیبی آقا بوده و به اصطلاح یک مشکلی که داشته آقای خامنه‌ای مثل که نمیخواسته بره مکتب و درس نمیخواسته بخونه و اینا و خیلی داستانش حالا مفصله یکی از چیزایی که دوست داشتن این بوده که در حقیقت اینها دوست داشتن برن مدرسه ولی مدرسه یعنی مدرسه جدید ولی مدرسه که می‌گذارنشون خیلی این‌ها براشون مشکل مشکل هست. خود آقای خامنه‌ای گفته که از آن دوره مکتب قبل از مدرسه هیچ استفاده علمی نکردم یعنی هیچی یاد نگرفتم یک نکته مهم در مورد وضع زندگی اینهاست که خیلی وضع آقای خامنه‌ای فکر کنم برادراشون هم هادی هم محمد در خاطراتشون این اینطور گفتن که وضع زندگیشون خیلی فقیرانه بوده حالا یه موقعست که شما وضع زندگیتون فقیرانه هست خب خیلی از ما ایرانی‌ها اینطوری بوده یا هست ولی بیان این در مقام به اصطلاح رئیس جمهور یا در مقام رهبر معنایش متفاوت هست یعنی اینکه شما خیلی تأکید بکنید بر این فقر خب یک داستان دیگریست آقای خامنه‌ای خیلی تأکید کرده بر این فقر حالا حالا یه ذره می‌خونم از نوشته‌هاش و فراموش نکنید که این تأکید بر کسایی که راجع به زندگیشون حرف زدن خیلیا در عصر جدید خیلی تاکید داشتن بر اینکه وضعیت خانوادگیشون رو از طبقه کارگر یا از طبقه پرولتاریا یا از طبقه پایین جامعه نشون بدن الان اگه برید زندگینامه مثلاً خیلی از مترجماست خیلی از آدمای حتی غیرسیاسی رو که بخونید می‌بینید این تأکید بوده این به خاطر اینکه در اون زمان خیلی باب بوده اینکه شما افتخار کنید به فقر و نشون بدید که از طبقه نا به اصطلاح ندارای جامعه هستید و این برای شما یک امتیاز به شما میفته یعنی در حقیقت این تأکید بر فقر چیز منفی به شمار نمی‌رفته بلکه یک امر مثبت به شمار می‌رفته. آقای خامنه‌ای میگه که در یه مدرسه میرفته مدرسه دیانتی و دفتر کتابشو میذاشته توی دستمال و کفش زیاد کفش خوبی نداشته در پاشهای خیلی مندرس و گیوه و اینا می‌پوشیده. بعد آقای خامنه‌ای میگه که آرزوی کفش بندار به دلمان بود تا الان هم کفش بندار نپوشیدم یعنی این آرزو برآورده نشدم خب می‌دونید که خیلی جالب هست که میگه که من در این موقعیت که هستم احتمالاً این مال زمان ریاست جمهوریشه میگه یادم هفت یادم هست یک بار کفش میرزایی خرید خریده بود یعنی پدرش یعنی مادرش ببخشید نه نه پدرش میگه پدر خیلی پدرش فقیر بوده ایشون میگه و میگه که انقدر فقر زیاد بود علاوه بر اینکه فقیر بوده یه سلیقه خاصی هم داشته میگه که میگه سلیقه خاص پدر را هم باید به نداری افزود پدرش خب خیلی آدم اقتدارگرا و خیلی زورگو و خیلی قد قدیمی بوده دیگه میگه که یادم پس یک بار کفش میرزایی خریده بود که تنگ بود و دیگر قادر نبود عوض کند یا کفش دیگری بخرد. گفت کفش‌ها را می‌شکافیم و اندازه می‌کنیم و بعد بند می‌گذاریم. از اینکه کفش بندار خواهم داشت خیلی خوشحال بودم ولی وقتی شکافتن و بند گذاشتن خیلی زشت شد و چقدر غصه خوردم ولی چاره دیگری نداشتم. من شب‌هایی را از کودکی به یاد می‌آورم که در منزل شام نداشتیم و مادر با پول خوردی که بعضی از وقت‌ها مادر پدربزرگم به من یا یکی از برادران و خواهرانم می‌داد و خواهرم می‌داد قدری کشمش یا شیر می‌خرید تا با نان بخوریم بارها اتفاق میفتاد که مثلاً یه پول بهشون میدادن که برن یه چیزی بخرن میگه بارها اتفاق میفته افتاد که وقتی برگشته بودیم خانه مادرم پول‌های ما رو گرفته بود و کشمش خریده بود و شب نان و کشمش می‌خوردیم یا گاهی آن پول‌ها رو می‌گرفت و شیر می‌خرید و نان و شیر می‌خوردیم. خیلی وقتا اتفاق میافتاد که ما شام شب نداشتیم. بعد میگه که گاهی اتفاق میفتاد که نفری دو لقمه می‌رسید. باقی را باید با نان و پنیر چیزی خودمان رو سیر می‌کردیم. مادرم زن کم توقع و بیاعتنایی به خوراک بود. برایش مهم نبود یک لقمه هم غذا بخورد. اما برای ماها خیلی جوش می‌زد که بچه‌ها سیر شوند. اما پدرش یه مقدار متفاوت بوده. پدرش خیلی مثل که به ظاهرش خیلی مهم براش مهم بوده. میگه پدرم اما پدرم اباهای خوب می‌پوشید تا یادم هست. اباها زمستان اباهای نائینی و تابستان اباهای خاشیه خوب می‌پوشید. مقید بود خوب بپوشد. البته این خوب پوشیدن برای آقای خامنه‌ای هم خب احتمالاً همین خصلتو از پدرش ارث برده که خیلی دوست داره که خوب بپوشه میگه که یادش میاد که یه شب زمستونی پدرش از مسجد به خونه میاد ولی اتاقش نمیره شاید کرسیش سرد بوده میاد و لبادشو لباده اون قباها اونهایی هستن که اینجوری هفتین لبباد اونهایی هستن که مثل لباس آقای خاتمی به اصطلاح رو هم اینجوری بسته میشن میگه لبادهش مشهدیا بیشتر لباده می‌پوشیدن اون موقع میگه لبادهش رو درآورد آویزان کرد در همین حال گفت که این لباده ۲۰ ساله شد این لباده ۲۰ ساله تا ۲۰ سال بعدم کار کرد بعدها آن لباده را مدتی استفاده کردم از این برک‌های قدیمی کتوکل بود تا اینکه آن را دادیم به یک کس دیگر و خودمان رو از شهرش خلاص کردیم و بعد مسئله ضعف چشماش پیش میاد که مثل که پدرشم مشکل چشم داشته حالا به داستان پدرشم می‌رسیم میگه که ولی نمیدونسته که چشمش ضعیفه خیلی از خانواده‌ها اون زمان ضعف چشم رو متوجه نمیشدن من یادم هست که یه بچه‌ای بود در قم که پدرش می‌رفت جلوی تلویزیون خیلی نزدیک تلویزیون میشست پدرش همش کتکش می‌زد که چرا میر جلوی تلویزیون بعد متوجه شدن که مثلاً چشمش ضعیفه و سه و چار و این حرفاست میگه آقای خامنه میگه هیچکس نمی‌دانست خودم هم نمی‌دانستم فقط می‌فهمیدم که چیزهایی را درست نمی‌بینم در مدرسه شاگرد خیلی خوبی نبوده میگه که شاگرد بیهوش و تنبلی بودم تا کلاس سوم ولی میگه که بعد از کلاس سوم خیلی خوب شدم و شدم شاگرد اول مدرسه خب از اینجا می‌گذرم من میخوام بیام به نکته خیلی مهمی که راجع به حلبیدگیش میگه می‌دونین که وقتی که قدیما وقتی طلبه میشدن هر سنی که اینها طلبه میشدن مثلاً ۷ ساله ۸ ساله اگر طلبه میشدن همون موقع لباس ابامامی می‌پوشیدن اون زمان و خب این داستانی که آقای خامنه‌ای میگه مال زمانیست که دوران رضا شاه گذشته دوران محمدرضا شاهست فضا بسیار ضد مذهبیست و خیلی از خانواده‌های حتی مذهبی دیگه بچه‌هاشونو نمیگذارن برن حوزه و میرن مدارس جدید ولی آقای خامنه‌ای در ۱۱ ۱۲ سالگی در حقیقت چیز شده طلبه شده و یعنی بعد از دوران ابتدایی طلبه شده و لباس پوشیده و این لباس پوشیدن خیلی براش مشکل ایجاد می‌کنه به خاطر اینکه اولاً از همون ۱۰ ۱۲ سالگی بهش میگن که باید بری منبر جالب اینه که باباش میگه که باید بری منبر میگه که باید میگه که بهش گفتم برو منبر گفته من منبر بلد نیستم گفته چه عیبی داره گفته از پدر پدرم می‌پرسم. پدرم گفت خیلی خوب است منو تشریح کرد که حتماً برو. گفتم بلد نیستم. گفت از روی کتاب به تو یاد می‌دهم کتاب را ببر و از روی آن بخوان. یواش یواش راه میفتی. بعد ابتدا میه می‌رفته مجالس زنانه و در اون مجالس زنانه روضه می‌خونده و بعد احتمالاً در اون مجالس مسئله می‌گفته و میگه که وقتی که اونجا مسئله می‌گفتم گاهی زنا می‌خندیدن احتمالاً مثلاً بخشهای مربوط به طهارت و حیض و نفاس و این حرفا رو می‌خونده بعد مثلاً خانم‌ها می‌خندیدن به کسی که داره یه بچه‌ای که داره راجع عادت ماهانگی ماه ماهانه صحبت می‌کنه و اینجور احکام میگه مسخرهش می‌کردن به به عبارت و یک مشکل دیگرم این بود که ایشون وقتی با بچه‌ها در مدرسه در کوچه بازی می‌کرده بچه‌ها مسخرهش میکردن که با اوا عمامه در حقیقت داره مثلاً فوتبال بازی می‌کنه یا والیبال با هرچی تو کوچه بازی می‌کنه نه و حالا من یه مقداری از اینجا باز راجع به دوره بچگیش بخونم اولاً نمی‌خواسته طلبه بشه طلبگی رو در حقیقت وادارش کردن یعنی تصمیم که نبوده که خودش گرفته باشه میگه همه می‌دانستن که من بناست طلبه و روحانی شوم این چیزی بود که پدرم می‌خواست و مادرم به شدت دوست می‌داشت حالا ایشون الان میگه که من علاقه‌مند بودم یعنی هیچ بیعلاقه به این مسئله نبودم خب بچه ۱۱ ساله بود اما اینکه لباس ما رو از اول این لباس قرار دادن به این نیت نبود به خاطر این بود که پدرم با هر کاری که رضاخان پهلوی کرده بود مخالف بود از جمله اتحاد شکل از نظر لباس و دوست نمی‌داشت همان لباسی را که رضا خان به زور می‌گوید بپوشیم. می‌دانید که رضاخان یعنی از اول اینا لباس طلبگی پوشیدن و می‌دانید که رضا خان لباس فعلی مردم را که آنوقت لباس فرنگی بود از اروپا آمده بود به زور بر مردم تحمیل کرد. ایرانی‌ها لباس خاصی داشتن و همون لباس را می‌پوشیدن. او اجبار کرد که بایستی اینجور لباس بپوشید. این کلاه را سرتان بگذارید. پدرم این را دوست نمی‌داشت. از این جهت بود که لباس ما را همان لباس معمولی خودش که لباس طلبگی بود قرار داده بود اما نیت طلبه شدن و روحانی شدن من هم در ذهنشان بود یعنی حتی میگه قبل از اینکه ما طلبه بشیم لباس طلبگی می‌پوشیدیم یعنی از ب خردسالی میگه که هم پدرم میخواست هم مادرم میخواست از کلاس پنجم دبستان عملاً درس طلبه را از داخل مدرسه شروع کردم م معلمی داشتیم که خودش طلبه بود و معلم کلاس پنجم ما هم بود پنجم یا ششم او پیشنهاد کرد که به ما درس جامعالمقدمات بدهد و بعد میگه من بعد از دبستان به دبیرستان نرفتم دبیرستان رو به طور داوطلبانه و به صورت شبانه خودم می‌خواندم که خب یعنی امتحان نمی‌داده درس معمولی من طلبگی بود و بعد از دوره دبستان مدرسه طلبگی رفتم یعنی از ۱۲ سالگی به بعد بنابراین من از آن وقت‌ها ها دیگر من به فکر آینده به این معنا بودم یعنی طلبه بود بعد میگه که طلبگی و لباس طلبگی مانع از کارهای کودکانه ما نبود یعنی هم عمامه سر ما می‌گذاشتیم هم وقتی می‌خواستیم بازی کنیم عمامه رو در خانه می‌گذاشتیم به کوچه میایم با همان قبا می‌کردیم حالا می‌دویدیم حالا تصور کنید آدم با قبا چهجوری بده و کارهایی که بچه‌ها می‌کنن بعد میگه که وقتی می‌خواستیم با پدرم به مسجد برویم باز عمامه رو سر ما می‌گذاشتیم عوا رو دوش دوش می‌کردیم و با همان وضع کودک کوچک و چهره کودکانه به مدرسه می‌رفتیم و می‌آمدیم. بعد میگه من در دوران جوانی زیاد مطالعه می‌کردم. غیر از کتابهای درسی خودم که مطالعه می‌کردم و می‌خواندم هم کتاب تاریخ می‌خواندم هم کتاب ادبیات. این دو رشته یعنی تاریخ و ادبیات در حقیقت دو رشته اصلی هست که آقای خامنه‌ای درش مطالعه کرده. یعنی ایشون از نظر فقه و رشته‌های دیگه فلسفه که اصلاً ولی از فقه و اینا چیز زیادی نمی‌دونه و دو رشته‌ای که ایشون کار کرده تاریخ و ادبیات تاریخ به اصطلاح حالا تاریخ اسلام تاریخ به طور کلی و ادبیات به طور کلی بعد میگه که خیلی احادیث حفظ میکردم من خیلی کتاب نگاه می‌کردم منزل ما کتاب زیاد بود پدرم کتابخونه خوبی داشت خیلی از کتاب‌ها برای من مورد استفاده بود. خود ما هم کرایه می‌کردیم. حالا داستان کرایه کردن کتاب و این حرفا رو میگه. بعد میگه که ما در دوران جوانی متأسفانه سرگرمی‌های خیلی کمی داشتیم. سرگرمی نبود. البته پارک بود ولی کم و خیلی محدود. مثلاً در مشهد فقط یک پارک در داخل شهر بود و محیط‌هایش محیط‌های خیلی بدی بود. محیطش بد، منظورش از بد بودن اینه که زن و مرد با هم مختلط بودن و خب خانم‌ها مشهد برخلاف قم یک شهر مذهبی به اون معنا که قم شهر مذهبی بود نبود و حالا در قم اون زمان هم خانمهای بی‌حجاب بودن یا میامدن می‌رفتن ولی خانم‌هایی که مذهبی بی‌حجاب بودن در قم معمولاً خانم‌هایی بودن که زائر بودن یا خانم‌هایی که مسافر بودن ولی در مشهد یک بخش از بخش سنتی محیط سنتی که مشهد که دور حرم امام بود شما ما خارج می‌شدین شهر یه شهر کاملاً غیرمذهبی بود سینما داشت پارک داشت و چیزای مختلف ولی پارک‌ها همون طور که آقای خامنه‌ای میگه چون که زن‌های بی‌حجاب در اونجا می‌رفتن و مردها و محیطش مذهبی نبود برای مذهبی‌ها خیلی سخت بود رفتنش و من خودمم که بچه بودم یادمه که خیلی خیلی کوچیک بودم این محیطها رو محیط مناسب نمی‌دونستم میگه ماها هم خانواده‌هایی بودیم که پدر مادرها مقید بودن اصلاً نمی‌توانستیم برویم برای امثال من در دوره جوانی امکان اینکه بتوانن از این مراکز عمومی تفریحی استفاده کنن وجود نداشت اما ظاهراً آقای خامنه‌ای نمی‌رفته پ پارک ولی خیلی به سینما علاقه داشته و با یکی از اعضای خانوادهشون که نام نمی‌برم ظاهراً اینا عمامه‌هاشون هر دوشون طلبه بودن عمامه‌هاشونو می‌گذارن در بغچه و می‌رفتن سینما یعنی لباس معمولی می‌پوشیدن و می‌رفتن سینما و از سینما برمی‌گشتن دوباره لباسشونو می‌پوشیدن و یواشکی این کارو می‌کردن یعنی دور از چشم پدر مادر و ظاهراً خیلی دوست داشته فیلمای اون زمانه رو مخصوصاً فیلمای وسترن و اینا خیلی زیاد دوست داشته میگه که تفریح من در محیط طلبگی خودم در دوران جوانی حضور در جمع طلبه‌ها بود و من از آن وقت تفریح می‌کردم ببخش می‌کردم الان هم ورزش می‌کنم و خیلی دوست داره که مثلاً کوه بره و این حرفا بله یک مسئله دیگه که ایشون در این کتاب میگه اینه که ایشون انقدر فقیر بوده که شب‌ها گاهی شب‌هایی که محتلم میشده به اصطلاح فقهی یعنی و دریم داشته نمی‌تونسته صبح بره پول حمام بده و بره حمام و قصی بکنه انقدر فقیر بوده این نکته رو در همین کتاب شرح اسم و یه نکته مهم دیگه اینه که یکی دو بار ایشون قبل از انقلاب به خاطر اینکه حالا فعالیت سیاسی می‌کرده وصیت کرده کرده از وصیت‌های ایشون مشخصه که خیلی مقروض بوده از جمله همیشه با آقای رفسنجانی مقروض بوده یعنی رفسنجانی وضش خوب بوده و مدت زیادی مرتب ازش پول می‌گرفته و مقروض بوده ازش یکی از نکته‌هایی که ایشون خیلی تأکید یعنی برجسته کرده میگه که در ارتباط با ورودم به میدان مبارزه و مسائل سیاسی سال‌های ۳۱ ۱ ۳۲ بود یعنی سال ۳۱ ۳۲ آقای خامنه متولد ۱۸ست یعنی ایشون ۱۳ ۱۴ سالشه که شنیدم مرحوم نواب صفوی آمدن به مشهد که در این ارتباط یک جاذبه پنهانی مرا به طرف مرحوم نواب می‌کشاند و خیلی علاقه‌مند شدم نواب را ببینم تا اینکه خبر دادن نواب می‌خواهد به مدرسه سلیمان خان که من هم از طلاب آنجا بودم بیاید که آن روز ورود مرحوم نواب به مدرسه سلیمان خان جزء روزهای فراموش نشدنی زندگی من است یعنی جذب در حقیقت نواب صفوی رهبر فداییان اسلام میشه و حالا اون نواب صفوی مهم نیست ولی از طریق این ج به اصطلاح مجذوب شدن مجذوب اخوانالمسلمین و مخصوصاً رهبر فکری اخوان سید قط میشه و بعد خب کتابایی رو ازش ترجمه می‌کنه و این‌ها میگه که وقتی ایشان با یک عده از افراد فداییان اسلام که کلاه‌پوست مخصوص به سر داشتن وارد مدرسه شده به هیئت ایستاده و با شعار کوبنده شروع به سخنرانی کرد محتوای سخنرانیش هم این بود که باید اسلام زنده شود و اسلام حکومت کند و در این ارتباط پرخاشگرانه شاه و انگلیس و مسئولین مملکتی را متهم به دروغگویی کرد و گفتین مسئولین مسلمان نیستن من که برای اولین بار این حرف‌ها از زبان مرحوم نواب به گوشم می‌خورد. آنچنان حرف‌هایش در دلم نشست که دوست داشتم همیشه با او باشم و همونجا اعلام شد که فردا آقای نواب از مهدیه به مدرسه نواب خواهد رفت و فردای آن روز مرحوم نواب به هیئت اجتماع از مهدیه به سوی مدرسه میگه یعنی لات بوده دیگه نواب صفوی وقتی راه می‌رفته با نچه‌هاش راه می‌رفته خیلی کاملاً لات بوده یعنی راه می‌رفته وربده می‌کشیده و داد می‌زده و این حرفا میگه که در راه خطاب به مردم با صدای بلند شعار می‌داد و می‌گفت برادر غیرتمند مسلمان باید اسلام حکومت کند. چیز عجیبی بوده این نواب واقعاً تا اینکه به مدرسه نواب وارد شد و آنجا هم با تمام وجود یک سخنرانی مفصل و هیجان‌انگیزی ایراد کرد و بعد از سخنرانی به ایشان پیشنهاد اقامه نماز جماعت شد که قبول کردن و نماز را با امامت ایشان خواندیم. بعد از آنکه مرحوم نواب از مشهد رفتن ما دیگر از او خبر نداشتیم تا اینکه خبر شهادتش به مشهد رسید. وقتی خبر شهادت ایشان به مشهد آمد ماها از روی خشم و قیض منغلب شدیم به نحوی که در صحن مدرسه شعار می‌دادیم و از شاه بدگویی می‌کردیم [موسیقی] و بله میگه اولین جرقه‌های انگیزش انقلابی اسلامی به وسیله نواب صفوی در من به وجود آمد. یعنی اون قهرمان آقای خامنه‌ای نواب صفویه و هیچ شکی ندارم که اولین آتش را مرحوم نواب در دل ما روشن کرد. بنابراین آن حالت رنگ پذیری از مرحوم نواب صفوی سبب شد که در همان سال ۳۴ یا ۳۵ یعنی وقتی که ایشون حدود ۱۶ ۱۷ سالش هست اولین حرکت مبارزاتی ما شروع شد به این شکل که یک استانداری به نام فرخه برای مشهد آمده بود و این شخص به هیچ یک از مظاهر و ضوابط دینی احترام نمی‌گذاشت. از جمله اینکه در ماه محرم و سفر که معمول بود سینماهای مشهد تعطیل میشد ابتدا تا چهاردهم محرم اعلام تعطیلی کرد و بعد یک قدری سر صدا شد تا ۲ محرم تجدید کرد و لذا ما چند نفر بودیم که نشستیم یک اعلامیه در ارتباط با امر معروف و نهی از منکر نوشتیم و با پست به این طرف و آن طرف فرستادیم. آقای خامنه‌ای خودش شغلش گشت ارشاد اون زمان بوده در حقیقت هم کارای گشت ارشادو می‌کردن بعد میگه که البته قبل از آن چیزهایی می‌دانستم یعنی انقدر مبالغه می‌کنن که میگه من قبل از اینکه ۱۰ ۱۲ سالم بشه با نواب آشنا بشم قبل از اون قبل البته ۱۳ ۱۴ سالگی یه چیزایی من از سیاست می‌دونستم زمان نوجوانی ما با اوقات مصدق مصادف بود. من یادم هست که در سال ۲۹ در سال ۲۹ آقای خامنه‌ای یعنی ۱۱ سالشه متالده ۱۸ه ۲۹ میشه ۱۱ سالشه میگه که وقتی که مصدق تازه روی کار آمده بود و مرحوم آیتالله کاشانی با او همکاری داشتن مرحوم آیتالله کاشانی نقش زیادی در توجه مردم به شعارهای سیاسی دکتر مصدق داشتن لذا کسانی را به شهرهای مختلف می‌فرستادن که برای مردم سخنرانی کنن و حرف بزنن از جمله در مشهد سخنران‌هایی آمدن. من ۲ نفر از آن سخنران‌ها و سخنرانی‌هایشان را کاملاً یادم است. آنجا با مسائل مصدق آشنا شد. یعنی بچه ۱۱ ساله و بعد مصدق سقوط کرد. می‌بینید که در خاطره گفتن چقدر مبالغه میشه. این خاطرات هم خیلی قدیم گفته‌ها. سال ۶۳ گفته. ولی برای اینکه من از ۱۱ سالگی با مسائل مصدق آشنا شدم. یعنی دیگه خیلی میگه در سال ۳۲ یعنی که آقای خامنه‌ای میشه ۱۴ سالش قض که قضیه ۲۸ مرداد پیش آمد کرد من کاملاً در جریان سقوط مصدق و حوادث آن روز بودم توجه کنید در یه دنیاییه که این‌ها رادیو گوش نمی‌کردن چون خانواده مذهبی رادیو نبوده روزنامه هم نمی‌خوندن ولی ایشون تا ۱۴ سالش بوده با همه مسائل واقف بوده همه مسائلو می‌دونست از همون ۱۰ ۱۲ سالگی یعنی من خوب یادم هست که اوبااش و ارازل در مجامع حزبی که به دولت دکتر مصدق ارتباط داشتن ریخته بودن و اونجا رو غارت می‌کردن. این مناظر کاملاً جلوی چشم هست. بنابراین آقای کامنه میگم بنابراین من مقوله‌های سیاسی رو کاملاً می‌شناختم. یعنی از بعد تولد ایشون کاملاً به مسائل سیاسی آشنا بود. میگه بنابراین من مقوله‌های سیاسی را کاملاً می‌شناختم و دیده بودم. لیکن به مبارزه سیاسی به معنای حقیقی از زمان آمدن مرحوم نواب علاقه‌مند شدم. یعنی ۱۴ سالگی. بعد از آنکه مرحوم نواب از مشهد رفت زیاد طول نکشید که شهید شد. شهادت او هم قواهی فلان کرد. در حقیقت سوابق کار مبارزاتی ما به این دوران برمی‌گردد. یعنی به سال‌های ۳۳ و ۳۴ یعنی ایشون از ۱۵ سالگی سابقه سیاسی برای خودش درست کرده یعنی از ۱۵ سالگی من آدم سیاسیم بسیار خب میگه که من بارها بازداشت شدم من راش مرتبه بازداشت کردن یک بار هم زندان بردن یک بار هم تبعید شدم. مجموعاً این دوران‌ها نزدیک به ۳ سال طول کشیده است. دوره زندگی ما در آن زمان‌ها بعد میگه برای ایرانی‌ها دوران بسیار بدی بود. یعنی خودش رو مثل سلطنت‌طلبا که الان خودشونو ملت ایران می‌دونن ایشونم اون موقع خودشو با ملت ایران یکی می‌داره. میگه اولاً نکته خیلی مهمی که امروز شاید شماها واقعاً نتوانید آن را درست تصور بکنید این است که آن دوران مسائل کشور مطلقاً برای مردم مطرح نبود. سیاست و این‌ها حالا مردم ما در کشور وزرا رو می‌شناسن، رئیس‌جمهور را می‌شناسن. آن وقتی که نقست وزیر بود او را می‌شناختن. کارای عمده را می‌دانن. در مبارزات سیاسی خیلی چیزها رو خبر دارن که دولت امروز چه اقدامی کرده. ولی آن زمان‌ها در آن زمان دولت‌ها می‌آمدن و می‌رفتن و اصلاً مردم نمی‌فهمیدن. حالا توجه می‌کنید که چی میگه؟ میگه که درستم میگه ولی خودش رو استثنا می‌کنه. میگه که مردم نمی‌فهمیدن ولی من از ۱۱ سالگی جریانت مصدقو مثلاً می‌دونستم. یک نخست‌وزیر می‌رفت یک نخست‌وزیر دیگر می‌آمد. کابینه عوض میشد انتخابات میشد و اصلاً مردم خبر نمی‌شدن. توجه می‌کنید؟ به کل نسبت به مسائل دولت بی‌تفاوت بودن. این که میگه مردم شامل روحانیتم میشه در نظر داشته باشید دولت برای خودش کارهایی می‌کرد مردم راه خودشان را می‌رفتن دولت راه خودش را می‌رفت فشار روی مردم خیلی زیاد بود و آزادی اصلاً نبود اینم که میگه آزادی اصلاً نبود معلوم نیست آزادی چه نوع آزادی نبود وقتی که مردم کاری به چیزی نداشتن کاری به دولت نداشتن در چه چیزی آزاد نبودن اتفاقاً بر عکس حرف ایشون شما در زمان شاه اگه به دولت کاری نداشتین کاملاً آزاد بودین میگه من یادم هست که دوستی از دوستان ما از پاکستان آمده بود برای ما نقل می‌کرد که بله من در داخل پارک فلان کس را دیدم که اعلامیه‌ای را به فلان داد. من تعجب کردم که مگر در پارک کسی می‌تواند به کسی اعلامیه بدهد؟ او از تعجب من تعجب کرد و گفت چرا نشود پارکس دیگر انسان اعلامیه رو در می‌آورد و با آن طرف می‌دهد؟ گفتم گفتم چنین چیزی می‌شود؟ میگه این مربوط به دوران یعنی می‌کرد در پاکستان میشد شما در پارک اعلامیه رد و بدل کنی در ایران؟ اون موقع نمیشد که حرف نادرستیست میگه این مربوط به دوران مبارزات ما بود که من دوره نوجوانی را هم گذرانده بودم یعنی اختناق در ایران آنقدر زیاد بود که اصلاً تصور نمی‌کردیم ممکن است کسی بتواند به زبان صریح روشن روز روشن جلوی چشم مردم حرف سیاسی یا به دوستی بزن کاملاً این حرفا اغراق آمیزه مخصوصاً از ۱۳۲۰ که رضا شاه ایرانو ترک می‌کنه تا ۲۸ مرداد ۱۳۲ ایران در یک آزادی در یه حرج و مرج به سر می‌بره اساساً یعنی شما اگه نگاه بکنید به اون دوره روزنامه‌ها تا مجله‌ها هرچی دار میخوان علیه همدیگه می‌نویسن فضای دولت یعنی محمدرضا شاه هنوز قدرتش رو تثبیت نکرده و بسیار فضای بی‌حساب کتابی در مملکت حاکم هست میگه که از بس فشار خفقان بود به کوچک‌ترین سوئ زن افراد رو می‌گرفتن و به خانه‌های مردم می‌ریختن. اینا خیلی اغراق‌آمیزه. بارها به منزل ما ریختن و منزل ما رو گشتن. منزل پدرم، منزل خودم کاغذ‌ها و نوشته‌های من را بارها بردن. حالا کاغذ و نوشته ایشون چی بوده؟ معلوم نیست که چرا بردن. خیلی از نوشته‌ها و یادداشت‌های علمی و غیرعلمی من از بین رفته. غارت شده است. بردن، جمع کردن و بعد دیگر ندادن یا وقتی دادن همش را ندادن. زندگی از لحاظ سیاسی زندگی سختی بود. یعنی چه موقع دقیقاً بهخاطر اینکه ایشون داره میگه که من از قبل از ۲۸ مرداد من فعالیت سیاسی می‌کردم تا سال ۵۷ این دوره اصلاً یک نواخت نبوده یکسان نبوده زندگی از لحاظ سیاسی زندگی خیلی سختی بود یعنی زندگی سیاسی بسیار زندگی سختی بود خفقان بود و آزادی نبود من در دوره مبارزات برای جوان‌ها و دانشجوها در مشهد مدت‌ها درس تفسیر می‌گفتم من دارم درسی تفسیر ایشون رو و ازش چاپ شده بسیار بسیار سطح پایینه بسیار بسیار سطح پایینه یعنی تفسیرش کاملاً تفسیر خطابی و حرفای خیلی ساده است به بخشی از قرآن رسیدیم که راجع به قضایای بنی اسرائیل بود قهراً راجع به بنی اسرائیل هم تفسیر قرآن می‌گفتیم یک مقدار راجع به بنی اسرائیل و یهود صحبت کردم خب می‌دونی که در اون زمان و الانم همینطوره ولی اون زمان بیشتر که آقای خام خامنه آقای رفسنجانی و اصولاً روحانیت وقتی علیه به اصطلاح علیه اسرائیل کشور اسرائیل صحبت میکردن فرقی بین اسرائیل و یهودیا نمی‌گذاشتن الان به خاطر مسائل سیاسی یه مقدار فرق میذارن ولی اون موقع الانم بعضی از مداها اگر گوش بکنید توی یوتیوب هست وقتی که شعار میدن علیه اسرائیل علیه یهود شعار میدن علیه یهودیا شعار میدن اون موقع کاملاً احسا به اصطلاح یهودی ستیزی با اسرائیل ستیزی یکی بود الانم تا اندازه زیادی همین هست ولی اون موقع وقتی اگر نگاه کنید به اسناد ساواک در مورد رفسنجانی اسناد ساباک در مورد خیلی از آدمای که اون موقع صحبت می‌کردن اسرائیل و یهودیت یهودها براشون یکی هستن میگه که یک مقدار راجع به بنی‌ اسرائیل و یهود صحبت کردم بعد از مدت کمی منو بازداشت کردن البته نه به آن بهانه به جهت و عنوان دیگری بازداشت کردن. جزء بازجویی که از من می‌کردن این بود که شما علیه اسرائیل و علیه یهود حرف زدید. می‌بینید که یعنی یهودیا و اسرائیل یکی می‌دونستن. توجه می‌کنید؟ یعنی اگر کسی آیه قرآنی که راجع به بنی‌ اسرائیل حرف زده بود و تفسیر می‌کرد درباره حرف می‌زد تفسیر که نمیکردن. اینا یه آیه رو می‌گرفتن و بهانه اون حرفای خودشونو می‌زدن. اصلاً که کلاً تفسیر سیاسی یعنی تفسیر آقای طالقانی تفسیر مجاهدین خلق تفسیر آقای بازرگان و دیگران اینه که کاری به قرآن ندارن در اون زمان آیات قرآنو میارن و حرفای سیاسی خودشونو می‌زنن و بسیار اشتباه دارن اشتباهات خیلی فاحش از جمله آقای طالقانی توی تفسیر پرتابی از قرآنش میگه که آره گفتن که چرا این حرفا رو زده و چرا راجع به بنی‌ارائیل بدگویی کردهست یعنی داره راجع ب بعد بد علیه یهودیا داره حرف می‌زنه و میگه بله یعنی وضع سیاسی اینگونه و سخت و دشواری بود و سیاست‌ها اینقدر ضد مردمی و به خواست ارباب‌ها بود خب من اینجا توقف می‌کنم ادامه این بحثو در جلسات آینده خواهیم داشت چند جلسه من از خاطرات ایشون خواهم خوند و نکته‌هایی رو خواهم گفت. من از هفته آخر آوریل یک دوره درس ترجمه و ترجمه پژوهی دارم. دوستانی که مایل هستن در این درسها شرکت کنن در این دوره شرکت کنن لطف کنن به ایمیل من مهدی.خلجی@gmail.com پیام بفرستن. بسیار سپاسگزارم از شما تا نوبت دیگر من یک ساعت یعنی یک ساعت و نیم دیگه تقریباً یک جلسه لایو دیگه‌ای خواهم داشت درباره خاطرات علم و میخوام برای شما راجع به محمدرضا شاه پهلوی شاهزاده رضا پهلوی و شهوانور پهلوی در آینه یادداشت‌های علم صحبت کنم سپاسگزارم از