به بهانه‌ درگذشت ماریو بارگاس یوسا (Mario Vargas Llosa) نویسنده‌ بزرگ آمریکای لاتین

سلام پیشگاه مخاطبان و بینندگان گرامی و کسانی که بعد ممکن هست ویدیو رو ببینم خیلی سپاسگزارم از شما برای اینکه در این لحظه با من هستید بهانه صحبت امروز در گذشت نویسنده بسیار برجسته آمریکای لاتین یوسا هست و سعی میکنیم یه مقدار دربارش صحبت بکنیم ولی یوسا در بهرست نویسندگانی هست که من در دوره بعدی ادبیات غرب در اون درس گفتارها بهش خواهم پرداخت چون که یک نویسنده بسیار بزرگیست در قرن بیستم و حالا پیش از اینکه بحثو شروع کنیم. باز به اطلاع دوستانی که هنوز آگاهی ندارن می‌رسونم که دوره سوم درس گفتارهای ادبیات غرب که مربوط به نویسندگان قرن بیستم هست ۱۰ تا نویسنده برجسته قری قرن بیستم از ویرجینی ولف و مارسل پوست گرفته تا میلان کولدرا این ۱ جلسه ۱۰ درس گفتار در ماه هفته آخر ماه آوریل آغاز میشه و دوستان هنوز فرصت داره که ثبتنام کنن اگر اطلاعات و جزئیات بیشتری رو بخواین لطف کنین به من ایمیل بکنین نشانه ایمیل من هست مهدیج.com برای همین یوتیوب هم اطلاعات هست یک ویدیو بنابراین ما حالا در این ۱ جلسه که در در این در این درس گفتار دارم به نویس نویسندگان ۱۰ تا نویسنده می‌پردازم اما دوره بعدتر از او حتماً در نویسندگان قرن بیستم راجع به یوسا مفصل صحبت خواهم کرد. یوسا در ایران خیلی خوشبخته و این برای نویسنده‌ها نویسنده‌های خارجی یک اتفاق نادری هست که در ایران خوشبخت باشد. از این جهت که مترجمان خوبی سراغ او رفتن و مخصوصاً در صدر اون‌ها آقای عبدالله کوثری هست. آقای عبدالله کوثری جدا از کارهای ترجمه‌های مختلفی که کرده در زمینه شناسوندن ادبیات آمریکای لاتین یکی از چهره‌های برجسته است و اساساً یکی از حوزه‌هایی که تمرکز کرده آثار یوسا هست که امروز من یه بخشی از ترجمه ایشونو براتون می‌خونم و خوشبختانه یوسا مثال‌هاست که در ایران شناخته شده هست با ترجمه کسانی مثل آقای عبدالله کوثری حالا جدا از اینم من این نکته رم راجع به آقای کوثری بگم که ایشون از بهترین مترجمان ما هستن و همه آثارش بیستثنا دقیق ترجمه شده خیلی با مسئولیت ایشون ترجمه میکنه و همه کاراش خوندنیست و از واقعاً از کسانیست که شما میتونید ازش حتی خود فن ترجمه رو هم بیاموزید و امیدوارم که عمرشون بلند باشه و آثارشون هم بیشتر خونده بشه در ایران بنابراین ما در ایران خیلی خوشبخت بودیم ما فارسی زباناً به طور کلی خوشبخت بودیم که مترجمان خوبی سراغ آقای رفتن و کارهای اصلیش رو حداقل برخی از کارای اصلیش رو به فارسی خیلی خوبی داریم و این یک نعمت بزرگیست خب حالا من یه مقدار بنابراین در فارسی هم دربارهش بنابراین زیاد نوشته شده دیگه یعنی من نمیخوام برای شما چیزایی بگم که میتونین به راحتی یا خوندین یا به راحتی میتونین پیدا بکنین این ۲۴ ساعتی هم که داره میگذره از دیشب تا حالا من دیدم توی فیسبوک و جاهای مختلف خیلیا خیلی از نوشته‌های قبلی بازنش شده خیلیا چیز مطالب مطلب خوبی نوشتن یک آقایی به نام آقای احسان عابدی یک مطلب خوبی دیدم که قبلاً فکر کنم سال ۸۸ نوشته بوده در یه روزنامه در ایران درباره اینکه چرا یوسا در ایران محبوب شده پرطرفدار شده مطلب خوبی بود پیشن میکنم اگه دوست دارین بخونین بنابراین مطالب زیاده راجع به یوسا و میگم یوسا از نویسندان خیلی پرخواننده است در ایران و بنابراین من نمی‌خوام اون چیزی رو که به اصطلاح اطلاعات که هست و می‌تونید پیدا بکنید رو خدمت شما بدم برای کسانی که نمی‌شناسن یوسا رو ولی باز برای کسایی که یوسا رو نمی‌شناسن یک سری نکته‌هایی میگم که شاید براشون مفید باشه از جهت اینکه چهجوری شروع کنن به خوندن چرا باید یوسا رو خوند و چه اهمیتی داره یوسا یک نویسنده خب اولاً قبل از اینکه که د تا منبع رو من بگم که دوستان می‌تونن در واقع فلسفه هم گروه باق فلسفه در تلگرامم پیدا بکنن اگر یوسا رو نمیشناسیم د تا منبع خوب هست برای اینکه یوسا رو خیلی در به اصطلاح حجم کمی مطلب بتونین یک تصور درستی ازش پیدا بکنین یکی کتابیست نسل قلم که یک ناشریست در تهران یک مجموعه‌ای درمیاره راجع به نویسنده‌های بزرگ یک کتابی هست به نام ماریو بارگاس یوسا نوشته سارا کاسترو کلارن و ترجمه آقای کاوه میرعباسی آقای کاوه میرعباسی هم از مترجمان خیلی خوب هستن این کتاب حدود ۷۲ صفحهست و کتاب به اصطلاح ج قطع پالتویی هست به اصطلاح و خیلی خیلی کتاب خوبیه منبعتبریه و می‌تونید این رو بخونید دوستانی که می‌خوان آشنا بشن با یوسا قبل از یوسا حتماً با یوسا آشنا بشین یعنی قبل از اینکه یه کتابی رو بخواین بخونین حتماً راجع به نویسندهش تحقیق کنین یعنی نویسنده تحقیق راجع به نویسنده بسیار به شما کمک می‌کنه که ارزش‌ها و برجستگی‌ها و پستا بلند کار اون نویسنده رو بهتر درک بکنیم. یک به اصطلاح کار دیگه رمانی که آقای یکی از رمانای مهم آقا یوسا که آقای کوسری ترجمه کردن اسمش هست گفتگو در کتدرال. کتدرال که میدونیم یعنی چی؟ کتدرال به اصطلاح کلیسای جامع در هر شهری میگن. یعنی هر شهری یه کلیسای اصلی داره. کلیسا جامع داره که در در حقیقت روحانی اونجا بالاتر از به اصطلاح کشش‌ها و به اصطلاح روحانیان کنیساهای دیگه است این گفتگو در کتدرال یکی از مهمترین رمان‌های یوسا هست که مقدمه نوشته آقای کنسری بر این کتاب که این مقدمه بسیار بسیار خوب هست یعنی مقدمهست که به شما کمک میکنه این رو بهتر بشناسیم. خب طبیعتاً آقای کوثری فکر میکنم داشته من الان یادم نیست احتمالاً مصاحبه‌هایی داشته باشه اینا اونا هم می‌تونه مفید باشه ولی این د تا منبع به شما کمک می‌کنه که یوسا رو بشناسید. اما یوسا وقتی که در غرب میگیم در فرهنگ به اصطلاح غربی وقتی به یک نفر میگن نویسنده فرق می‌کنه با فرهنگ ما. یه کسی که در فرهنگمون نویسنده است یعنی یه کسی که بیشتر بلده قصه بگه و حالا یه نصر خیلی خوبی هم داره انشاش خوبه ولی در فرهنگ غربی نویسنده یک متفکره یک فیلسوفه یک اندیشمنده یک فیلسوفیست که به زبان رمان فلسفه ورزی می‌کنه همون طور که فیلسوفان هم رماننویس‌هایی هستن تو زبان فلسفه رمان می‌نویسند و اینا با همدیگه برای ما خیلی سخته فهمش این درکش خیلی سخته ولی اگر بخواین خوب درک بکنین یکی از بهترین راهها اینه که شما توجه داشته باشید که نویسندگان بزرگ رومان نویسهای بزرگ نمایش نویسهای بزرگ مثلا مثل فرشت دیگران مثل بکت اینا جستارنویسهای فوقالعاده‌ی هستن جستارنویسی هم یعنی اسیستن یعنی مقاله مقاله‌هاشون خیلی مهمه نامه‌هاشون خیلی مهمه و اونها رو که می‌خونیم متوجه میشیم عمق درک فهم و دانش فلسفیشون و البته سیاسیشون چون فلسفه و سیاست یکیه فلسفه سیاست فلسفه غیر سیاسی نداریم اونم باز یکی از تفاوتهای فلسفه غرب با فلسفه ماست فلسفه ما اصلاً سیاسی نیست و ربطی به سیاست نداره داره ولی فلسفه غربی فلسفه سیاسیست اساساً فلسفه غیرسیاسی نداره بنابراین وقتی میگیم که یک نویسنده فیلسوفه یعنی یک به اصطلاح اندیشمند سیاسی هم هست و آثارش در زمینه جستارهاش چه نقض کنید همین یوسا د تا کار خیلی مهم داره که خوشبختانه یکیش به فارسی ترجمه شده که قدرت نقدشو میبینید یکی راجع به چیز هست یکی راجع به بینوایان هست یه کارش و یه کار دیگهشم راجع به فلو بی‌نواشو نمی‌دونم در فارسی ترجمه شده یا نه ولی کار فلورش رو به اگر اشتباه نکنم به عنوان ایش مدام در فارسی ترجمهش شده انتشارات نیو فار اگر خطا نکنم چاپ کرده و بسیار خوبه اون کتاب و می‌بینید که مثلاً این آدم برای نوشتن خب یوسا خب خیلی فرانکوفیله یعنی عاشق فرانسه و زبان فرانسه و تسلطش برای زبان فرانسه خیلی بالاست و کسیه که سال‌ها فرانسه زندگی کرده و عشق می‌ورزه به ادبیات فرانسه. خب می‌بینید د تا آدم ویکتور هوکو و فلوورم د تا نویسنده بزرگ فرانسوی هستن که این روشون خیلی کار کرده و مثلاً برای اینکه راجع به فلوور کار بکنه سال فقط فلور خونده و کارش درخشانه کار فلورش خیلی درخشانه که نشون میده فلور چ مهمه فلور چه کرده درمان و چه اهمیتی داره در به اصطلاح جغرافیای ادبی فرانسه و و اروپا و غرب به طور کلی و وقتی انقدر یوسا می‌دونید که یوسا جایزه نوبل رو برده ولی وقتی که چند سال پیش بود چار پ سال پیش بود که آثارشوست گالیمار دوستان میدونن که یک مجموعه‌ای داره که بهش میگن پلیاد پلیاد یعنی در حقیقت به پلیدیاد به به زبان یونانی به اصطلاح جای میدن که خدایان درش قرار دارن این مجموعه این شکلی هست همین کتاباش مجموعه این شکلیه و بعد آثار نویسندگان کلاسیک رو به صورت به اصطلاح با ویرایش و با ترجمه بسیار بسیار سطح بالایی منتشر میکنه معروف هست دیگه وقتی که سارت میگن که وقتی که گالیما تصمیم گرفت که آثارشو اینجوری دربیاره سارت از این افاده مثلا ژستهای روشنفکری مثلاً مثلاً اون موقع که من نمی‌خوام کتابام به صورت سنگ قبر دربیاد ولی بعدش وسوسه شد و اجازه داد و سارای سارتم درراومده این که الان میبینید دسته من مال اکتاویو پازه و بعد یوسا کاراش فکر کنم پ ۶ سال پیش بود که کاراشو درآورد گالیمار میخوام درجه عشقشو به زبان فرانسه و فرهنگ فرانسه بگم گفت که انتشار کتابهای من در مجموعه پلیاات برای من اتفاق بسیار مهم‌تریست از گرفتن جایزه نوبل و افتخار بزرگ‌تریست و واقعاًهم همین طوره. چون جایزه نوبل مخصوصاً الان که هیچ ارزش نداره. این عشقش به زبان فرانسه، تأثیر پذیرش از زبان فرانسه خیلی مهمه و جستارهاش در زمینه‌های مختلف هست. هم جستارهایی داره در نقد ادبی هم جستارهایی داره در نقد اجتماعی هم جستارهایی داره در نقد سیاسی و هم جستارهایی داره درباره ادبیات و اینجور مسائل یک چند سال پیش همینجا پرینستون بود پرینستون درس میداد یه یکی دو تا ترم اگه اشتباه نکنم درس میداد و یک کتابی درآورد راجع به فرهنگ و بسیار منتقد در حقیقت بی‌فرهنگی معاصر و اینکه زوال فرهنگ در عصر ماست که اون نمی‌دونم اون به فارسی ترجمه شده یا نه اونم خیلی خیلی کتاب خوبی مجموعه مقالات کوچیکیه یکی د تا د تا کتاب دیگه که من حالا نمیدونم به فارسی ترجمه شده یا نه یکی این کتاب ول اسپرینگز هست که حالا براتون توضیح میدم چند تا مقاله هست یکی هم اسمش هست لنگوج پشن این هم مجموعه از به اصطلاح کامنت هاست و بسیار خواندنیست اصولا آثارش خواندنیست این کتاب گفتگو در کتدرال که گفتم فارسش هست کانورسشن کدرا و این کتاب سور بزش که من انگلیسیشه اون فارسیشه اینها هم از آثاری هستن که اگر شروع کنید به خوندن اگر خواستید به فارسی بخونید خیلی خوبه چیز این مجموعه وال اسپرینگش مجموع مقالاتیست که بیشتر سبقه سیاسی دارن ه تا مقاله هست یک مقاله اولش هست که ف سنچز آکشوت چ قرن چهار قرن دونکی شد مقاله بعدیش هستشن بخس داستان های برخس بعد مقاله سومش هستگا این مقاله حالش خیلی خوبه به خاطر اینکه گست در حقیقت منتقد جامعه توده‌ایه و اون کتابش کتاب طغیان توده‌هاش که متسفانه به فارسی ناقص ترجمه شده کتاب خیلی مهمیه و میدونید که گست دوست بود با نیچه و یه سری نامهنگ نگاری دارن با نیچه و اینها مقاله بعدیش هست چلنج نشنالزم چالش ناسیونالیسم مقاله بعدیش هستش داستان و واقعیت در آمریکای لاتین فیکشن به انگلیسی هم به معنای افسانه است هم به معنای داستان هست فیکشن وقتی میگیم ا فیکشنال یعنی واقعی نیست بنابراین فیکشن که اینجا میگه ایهام داره در حقیقت مقاله د تا مقاله آخرش مخصوصاً خیلی نقد سیاسی بسیار مهمیه یکی راجع به آیزبر برلین مقوله اسمش هست آیزیا برلین هیرو آب اورتایم آیزیا برلین قهرمان زمان ما که این نشون میده گرایش سیاسی یا فلسفی یوسا رو که گرایش کاملاً لیبرال هست به فلسفه لیبرالیسم بسیار نزدیکه و مقاله بعدش آپدیت کال پپر یعنی روزآمد کردن کارل پاپر که باز یک برداشتی که از فلسفه سیاسی پوپر داره و بسیار خوان ماندنیست من شاید در یک فرصت دیگری بعضی از این مقالات رو یک گزارش سردستی برای حال دوستانی که به کتاب دسترسی ندارند بدم خدمتشون اما الان برای اینکه به اصطلاح یادی کرده باشیم از این نویسنده [موسیقی] و از خود او چیزی خوانده باشیم یه کتابی که من پیشنهاد میکنم دوستان قبل از خواندن کتابای [موسیقی] یوسا بخونید کتابیست به نام چرا باید ادبیات خواهند سه تا مقاله است از یوسا که آقای کوسری ترجمه کرده و اینو ما باز در واقع فلسفه شما میتونین پیدا بکنین در مقاله اولش اینه که چرا باید ادبیات خون حالا من برای ادای احترام به یوسا و ادای احترام به آقای کوثری این مقاله رو برای شما می‌خونم برای کسایی که حالا فرصت ندارن شاید مفید باشه امیدوارم مفید باشه عنوان این مقاله هست چرا باید ادبیات خواند بارها برایم پیش آمده که در نمایشگاه کتاب یا در کتاب‌فروشی آقایی به سراغم آمده و از من امضا خواسته و این رو هم اضافه کرده که برای همسرم می‌خواهم یا برای دختر جوانم یا برای مادرم و من هم بلافاصله از او پرسیدم خودتان ان چی؟ اهل مطالعه نیستید. پاسخ همیشه یکی‌ست. چرا؟ کتاب خواندن را دوست دارم اما می‌دانید خیلی خیلی گرفتارم. این پاسخ را ده‌ها بار شنیدم. این مرد و هزاران هزار مرد مثل او آنقدر کارهای مهم، آنقدر وظیفه و آنقدر مسئولیت دارند که نمی‌توانند اوقات زیقیمتشان را با خواندن رمانی یا مجموعه شعری یا مقاله ادبی به هدر بدهند. در نظر این‌گونه آدم‌ها ادبیات فعالیتی غیرضروریست. فعالیتی که بی‌تردید ارجمند است و برای پرورش احساس و آموختن رفتار و کردار مناسب ضرورت دارد. اما اساساً نوعی سرگرمیست، چیزی تجنلیست و تنها در خور افرادی که وقت اضافی دارن چیزیست در شمار ورزش، سینما، بازی شطرنج و در اولویت‌بندی وظایف و مسئولیت‌هایی که در کشاکش زندگی به ناگذیر پیش می‌آیند، می‌توان هیچ دغدغه‌ای از آن چشم باشید. اینطور که پیداست ادبیات هر روز بیش از روز پیش تبدیل به فعالیتی زنانه می‌شود. در کتاب‌فروشی‌ها، در کنفرانس‌ها و در جلسات کتابخوانی عمومی با حضور نویسندگان و حتی در دانشکده‌هایی که خاص علوم انسانی هستن، شمار زنان از مردان بیشتر است. توجیه سنتی این وضع این است که زنان طبقه متوسط و در و در قیاس با مردان ساعات کمتری کار می‌کنند و بسیاری از آنها با وجدانی آسوده‌تر از مردان می‌توانند اوقاتی را صرف خیالپروری و موهومات کنند. من نسبت به این نگرش که زن و مرد را به دو مقوله خشک و نرمش ناپذیر تقسیم می‌کند و فضائل و معایبی را به هر یک از این دو جنس نسبت می‌دهم حساسیت دارم. اما در این تردیدی نیست که خوانندگان ادبیات روز به روز کمتر می‌شوند و در میان خوانندگان باقی‌مانده هم شمار زنان بیشتر از مردان است. در همه جا وضع کمابیش همین است. مثلاً در اسپانیا بررسی اخیر انجمن نویسندگان اسپانیا نشان داد که نیمی از جمعیت این کشور اصلاً کتاب نمی‌خوانند. در همین بررسی می‌بینیم شمار زنانی که کتاب می‌خوانند به میزان ۶ و۲ده از شمار مردان بیشتر است و این فاصله چون اینکه پیداست روی به افزایش دارد. من برای این زنان خوشحالم و به حال آن مردان افسوس می‌خورم و همچنین برای میلیون‌ها انسانی که می‌توانند بخوانند اما ازم جذب کرده‌اند که نخوانند. اگر این آدم‌ها مایع تأسف من می‌شوند، تنها برای این نیست که نمی‌دانند چه لذتی را از دست می‌دهند. بلکه به این دلیل نیز هست که معتقدم جامعه بدون ادبیات یا جامعه‌ای که دارن ادبیات مثل مفسده‌ای شرمآور به گوشه کنار زندگی اجتماعی و خصوصی آدمی رانده می‌شود و به کیشی انزواطلب ب بدل می‌گردد، جامعه‌ایست محکوم به توحش معنوی و حتی آزادی خود را به خطر می‌اندازد. بذارید من این جمله رو یه بار دیگه برگردم. جامعه بدون ادبیات یا جامعه‌ای که در آن ادبیات به گوش کنار زندگی اجتماعی و خصوصی آدم ایران می‌شود، محکوم است به توحش معنوی و حتی آزادی خود را به خطر می‌اندازد. در اینجا می‌خواهم با دلایل چند این تصور را که ادبیات نوعی وقت‌گذرانی تجملیست رد کنم و ثابت کنم که ادبیات یکی از اساسی‌ترین و ضروری‌ترین فعالیت‌های ذهن است. فعالیت بی‌بدیل بلا برای شکل‌گیری شهروندان در جامعه دموکراتیک مدرن، جامعه‌ای مرکب از افراد آزاد. ما در دوران تخصصی شدن دانش زندگی می‌کنیم و این به سبب تکامل حیرت‌انگیز علم و تکنولوژیست و نیز نتیجه تقسیم دانش به شاخه‌ها و بخش‌های بی‌شمار. این روند فرهنگی به احتمال زیاد در سال‌های آینده شتاب خواهد گرفت. بیگمان تخصصی شدن فایده‌های بسیار دارد. ژرفکاوی‌های بیشتر و تجربیات را، جربیات غنی‌تر را میسر می‌کند و در واقع عامل محرکی برای پیشرفت است. اما پیامدهای ناگوار نیز دارد. چرا که آن خصای مشترک فکری و فرهنگی را که به مرد و زن امکان همزیستی، ارتباط و احساس هم‌بستگی می‌بخشد از میان برمی‌دارد. تخصصی کردن به محو تفاهم اجتماعی و به تقسیم انسان میان گتوهای تکنیسین‌ها و متخصصان می‌انجامد. تخصصی کردن دانش ملازم با زبان‌های اختصاصی و رمزهایی بیش از پیش محرمانه است زیرا اطلاعات بیش از پیش اختصاصی و بخش‌بخش بشود. این همان گرایش به تخصیص و تقسیم است که این ضرب‌المثل ما را از آن بر حضر می‌داند. آنقدر مفتون شاخ و برگ نشو که فراموش کنی این‌ها پاره‌ای از درخت هستند و آنقدر مفتون درخت نشو که فراموش کنی درخت پاره‌ای از جنگل است. آگاهی از وجود جنگل موجد احساس کلیت و احساس تعلق است که اجزای جامعه را به هم‌پیوند می‌دهد و مانع پراکندگی آن در هزاران هزار تکه اختصاصی خودمدار می‌شود. از خودمداری ملت‌ها و افراد بدگمانی و هزیان و تحریف واقعیت پدید می‌آید و این خود مایعجاد نفرت و جنگ و حتی قومکشی می‌شود. در زمان ما علم و تکنولوژی نمی‌توانند نقشی وحدت‌بخش داشته باشند و این دقیقاً به سبب گستردگی بی‌نهایت دانش و سرعت تحول آن است که به تخصصی شدن و ابهامات بسیار می‌انجامد. اما ادبیات از آغاز تا کنون و تا زمانی که وجود داشته باشد فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و خواهد بود و به واسطه آنها و به واسطه ادبیات انسان‌ها می‌توانند یکدیگر را بازشناسند و با یکدیگر گفتگو کنند و در این میان تفاوت مشاغل شیوه زندگی موقعیت جغرافیایی و فرهنگی و احوالات شخصی تأثیری ندارد ادبیات به تکتک افراد با همه ویژگی‌های فردیشان امکان امکان داده از تاریخ فراتر بروند. ما در مقام خوانندگان سروانتس شکسپیر، دانته، تولستوی یکدیگر را در پهنه گسترده مکان و زمان درک می‌کنیم و خود را اعضای یک پیکر می‌یابیم. زیرا در آثار این نویسندگان چیزهایی می‌آموزیم که سایر آدمیان نیز آموخته‌اند و این همان وجه اشتراک ماست. به رغم طیف وسیعی از تفاوت‌ها که ما را از هم جدا می‌کند. برای ایمن داشتن انسان از حماقت، تعصب، نژادپرستی، تفرقه مذهبی و سیاسی و ناسیونالیسم انحصارطلبانه، هیچ چیز از این حقیقت که در آثار ادبی بزرگ آشکار می‌شود مؤثرتر نیست. مردان و زنان همه ملت‌ها در هر کجا که هستند در اصل برابرند و تنها بی‌عدالتیست که در میان آنان بذر تبعیض و ترس و استثمار می‌پراکد. هیچ چیز بهتر از ادبیات به ما نمی‌آموزد که تفاوت‌های قومی و فرهنگی را نشانه غنای میراث آدمی بشماریم و این تفاوت‌ها را که تجلی قدرت آفرینش چند وجهی آدمیست بزرگ بداریم. مطالعه ادبیات خوب بی‌گمان لذت‌بخش است. اما در عین حال به ما می‌آموزد که چیستیم و چگونه‌ایم. با وحدت انسانیمان و با نقص‌های انسانیمان با اعمال رویاهامان و اوهاممان به تنهایی و با روابطی که ما را به هم می‌پیودد در تصویر اجتماعیمان و در خلوت وجدانمان این مجموعه پیچیده حقایق متضاد به وام از آیزای برلین در واقع چکیده وضعیت بشریست در دنیای امروز یگانه چیزی که ما را به شناخت کلیت انسانیمان رهنمون می‌شود در ادب ادبیات نهفته است. این نگرش وحدت‌بخش، این کلام کلیت‌بخش نه در فلسفه یافته می‌شود و نه در تاریخ، نه در هنر و نه بی‌گمان در علوم اجتماعی. علوم اجتماعی نیز مدت‌هاست که به تقسیم و پاره پاره شدن دانش تن داده‌اند و بیش از پیش به صورت بخش‌های فنی جداگانه و منزوی درآمده‌اند که حرف‌هایشان و واژگانشان از دسترس مردان و زنان عادی به دور است. بعضی از منتقدان تا آنجا پیش می‌روند که می‌خواهند ادبیات را هم به نوعی علم تبدیل کنن. اما این خیالی باطل است چرا که داستان به وجود نیامده تا تنها یک محدوده واحد از تجربیات انسانی را بررسی کند. علت وجودی داستان غناخشیدن به کل زندگی آدمی‌ست و این زندگی را نمی‌توانیم تکه تکه کنیم، تجزیه کنیم یا به مجموعه‌ای از طرح‌ها و فرمول‌های کلی تقلیل بدهیم. این معنای آن کلام پوست است که گفت زندگی واقعی که سرانجام در روشنایی آشکار می‌شود و تنها زندگی که به تمامی زیسته می‌شود ادبیات است. پروست گذافگویی نمی‌کرد و این کلام هم صرفاً زایده عشق او به کار خودش نبود. او این گزاره را پیش می‌نهاد که زندگی در پرتاب ادبیات بهتر شناخته و بهتر زیسته می‌شود و نیز اینکه زندگی اگر قرار است به تمامی زیسته آید باید با دیگران تقسیم شود. آن پیوند برادرانه که ادبیات میان انسان‌ها برقرار می‌کند و ایشان را وا می‌دارد تا با هم گفتگو کنند و خواستگاه مشترک و هدف مشترک را به یاد ایشان می‌آورد از همه موانع ناپایدار فراتر می‌رود. ادبیات از طریق متونی که به دست ما رسیده ما را به گذشته می‌برد و پیوند می‌دهد با کسانی که در روزگار سپری شده سوداها به سرپخته‌اند، لذت‌ها برده‌اند و رویاها پرورده‌اند و همین متون امروز به ما امکان می‌دهد که لذت ببریم و رویاهای خودمان را بپرورانیم. این احساس اشتراک در تجربه جمعی انسانی در درازای زمان و مکان بالاترین دستاورد ادبیات است و هیچ چیز به اندازه ادبیات در نو شدن این احساس برای هر نسل مؤثر نیست. برخس همیشه از این پرسش که فایده ادبیات چیست برآشفته می‌شد. او این پرسش را ابلهانه می‌شمرد و در پاسخ آن می‌گفته هیچ‌کس نمی‌پرسد فایده آواز قناری و غروب زیبا چیست؟ اگر این چیزهای زیبا وجود دارند و اگر به یمن وجود آنها زندگی حتی در یک لحظه کمتر زشت و کمتر اندوهزا می‌شود، آیا جستجوی توجیه عملی برای آنها کوت‌فکری نیست؟ اما این پرسش پرسش خوبیست زیرا رمان و شعر نه آواز پرنده‌اند و نه منظره فرونشست فرونشستن آفتاب در افق چرا که رمان و ادبیات نه تصادفی به وجود آمده‌اند و نه زایده طبیعتند. این دو حاصل آفرینش انسانن بنابراین جایی دارد که بپرسیم چرا و چگونه پدید آمده‌اند و غایت آنها چیست و چرا این‌چنین دیرنده و پایدارند. آثار ادبی به صورت اشواهی به شکل در خلوت آگاهی نویسنده زاده می‌شود و عاملی که این اشواه را به آگاهی او رانده ترکیبیست از ناخودآگاه نویسنده و حساسیت او در برابر دنیای پیرامونش و نیز عواطف او همین چیزها هستند که شاعر یا راوی در کشمکشی که با کلمات دارد رفته رفته به آنها جسمیت حرکت ضربآهنگ هماهنگی و زندگی می‌بخشد این البته زندگی ساختگی زگیست زندگی خیالی زندگی ساخته شده از کلمات با این همه مردان و زنان در طلب این زندگی ساختگی هستند برخی پیوسته و برخی گاه بهگاه و این از آن روز که زندگی واقعی برای آنان چیزی کم دارد و قادر نیست آنچه را که می‌خواهند به ایشان عرضه کند. ادبیات با تلاش یک فرد واحد پدید نمی‌آید. ادبیات زمانی هستی می‌ابان آن را همچون بخشی از زندگی اجتماعی پذیرا می‌شوند و آنگاه ادبیات به یمنی خواندن بدل به تجربه‌ای مشترک می‌شود. یکی از اثرات سودمند ادبیات در سطح زبان تحقق می‌یابد. جامعه‌ای که ادبیات مکتوب ندارد در قیاس با جامعه‌ای که مهم‌ترین ابزار ارتباطی آن یعنی کلمات در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته حرف‌هایش را با دقت کمتر عنای کمتر و وضوح کمتر بیان می‌کند. جامعه‌ای بی‌خبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده، همچون جامعه‌ای از کر و لال‌ها دچار زبان‌پریشیست و به سبب زبان ناپخته و ابتدایی‌اش عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق می‌کند. آدمی که نمی‌خواند یا کم می‌خواند یا فقط پرت و پلا می‌خواند بی‌گمان اختلالی در بیان دارد. این آدم بسیار حرف می‌زند اما اندک می‌گوید زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست. اما مسئله تنها محدودیت کلامی نیست. محدودیت فکر و تخیل نیز در میان است. مسئله مسئله فقر تفکر نیز هست چرا که افکار و مفاهیم که ما به واسطه آنها به رمز و راز وضعیت خود پی می‌بریم جدا از کلمات وجود ندارند. ما سخن گفتن درست پرمغز سنجیده و زیرکانه را از ادبیات و تنها از ادبیات خوب می‌آموزیم. هیچ‌ک از انواع علوم و هنرها نمی‌تواند در غنا بخشیدن به زبان مورد نیاز مردم جای ادبیات را بگیرد. درست گفتن و تسلط بر زبان غنی و متنوع یافتن بیانی مناسب برای هر فکر و هر احساسی که می‌خواهیم به دیگران منتقل کنیم بد این معناست که ما آمادگی بیشتری برای تفکر، آموختن، آموزش، گفتگو و نیز خیال‌پردازی، رویا‌پروری و حس کردن داریم. کلمات به گونه‌ای پنهانی در همه کنش‌های ما انعکاس می‌یابند. حتی در آن کنش‌هایی که ظاهراً هیچ ارتباطی با زبان ندارند و چندان که زبان به یمن وجود ادبیات تحول می‌یابد و به حد اعلی پالودگی می‌رسد، بر امکان شادمانی و لذت آدمی می‌افزاید. ادبیات، عشق و تمنا و رابطه جنسی را عرصه‌ای برای آفرینش هنری کرده است. در غیاب ادبیات اروتیزم وجود نمی‌داشت. عشق و لذت و سرخوشی بیمایه می‌شد و از ظرافت و ژرفا و از آن گرمی و شوری که حاصل خیال‌پردازی ادبیست بی‌بهره می‌ماند. به راستی گذافه نیست. اگر بگوییم آن زوجی که آثار برسیو، پتراک، یا بدلر را خوانده‌اند، در قیاس با آدم‌های بی‌سوادی که سریال‌های بیمایه تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده، قدر لذت را بیشتر می‌دانند و بیشتر لذت می‌برند. در دنیایی بی‌سواد و بی‌وهره از ادبیات عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایع ارضای حیوانات می‌شود نخواهد بود و هرگز نمی‌تواند از حد ارضای غرائض بدوی فراتر رفت. این را نیز بگوییم این را نیز بگویم که رسانه‌های دیداری شنیداری نمی‌تواند در آموزش کاربرد مطمئن و ماهرانه امکانات بی‌نهایت زبان جای ادبیات را بگیرد. درست برخلاف این این‌گونه رسانه‌ها کلام را در قیاس با تصویر که زبان اصلی آن‌هاست بر جایگاهی ثانوی می‌نشاند و کاربرد زبان را تا حد کلامی شفاهی و حداقلی گریز ناپذیر که هیچ ربطی به بعد مکتوب آن ندارد تقلیل می‌دهد. آنگاه که فیلمی یا برنامه‌ای تلویزیونی را ادبی توصیف می‌کنیم در واقع به شکلی مؤدبانه آن را ملالآور خوانده‌ایم. از این روز که برنامه‌های ادبی در رادیو و تلویزیون کمتر علاقه مردم را جلب می‌کند. این نکته مرا به این فکر انداخت که ادبیات نه تنها برای شناخت کامل و تسلط بر زبان ضروریست بلکه سرنوشت آن به گونه‌ای جداشدنی با سرنوشت کتاب پیوند یافته است. یعنی همان محصول سن صنعتی که بسیاری از ما آن را امروز کهنه و منسوخ می‌شماییم. این اشاره مرا به یال به یاد بیل گیتس می‌اندازد. او چندی پیش در مادرید بود و از آکادمی سلطنتی اسپانیا که طرح مشترکی با مایکروسافت دارد دیدار کرد. از جمله حرف‌های گیتس اطمینان دادن به اعضای آکادمی بود در این مورد که حرف ان از نرم‌افزار کامپیوتر حذف نمیشود. من نمی‌تونم درست ببینم که چیه و این وعده سبب شد ۴۰۰ میلیون اسپانیایی زبان در ستاسر عالم نفسی به آسودگی بکشن چون حذف این حرف یکی از حروف الفبای چیز رو به داره میگه اسپانیا اسپانیایی رو میگه من بلد نیستم اسپانیایی چون حذف این حرف بسیار اساسی از قلمروی ارتباط ارتباطات کامپیوتری مشکلات عظیمی پدید می‌آورد اما آقای گیت بلافاصله بعد از اعطی این امتیاز بزرگوارانه به زبان اسپانیایی پیش از آنکه ساختمان آکادمی را ترک کند در کنفرانس مطبوعاتی اعلام کرد که قصد دارد پیش از آنکه بمیرد بالاترین هدف زندگیش را تحقق بخشد این هدف به گفته خود او حذف کاغذ و بعد حذف کتاب است به نظر آقای گتس کتاب پدیده‌ای منسوخ شده است او چنین استدلال کرد که صفحه مانیتور کامپیو کامپیوتر می‌تواند همه کارکردهایی را که کاغذ داشته بر عهده بگیرد. همچنین بر این تأکید کرد که کامپیوتر گذشته از آنکه کم‌ هزینه‌تر است جای کمتری می‌گیرد و حمل و نقل آن آسان‌تر است و انتقال اخبار و ادبیات از طریق این رسانه به جای روزنامه و کتاب امتیازات زیستمحیطی دارد و از نابودی جنگل‌ها که از اثرات صنعت کاغذ است جلوگیری می‌کنند. گیتس به شنوندگان اطمینان داد که مردم باز هم خواهند خواند اما بر صفحه کامپیوتر و در نتیجه محیط زندگی ما کلوروفیل بیشتری خواهد داشت. من در جلسه سخنرانی گیتس حاضر نبودم. این نکات را در مطبوعات خواندم اما اگر در آنجا می‌بودم حتماً آقای گیت را هو می‌کردم که اینطور بی‌شرمانه اعلام می‌کند قصد دارد من و همکارانم یعنی نویسندگان کتاب را سرراست به صف بیکاران اعزام کند. علاوه بر این سرسختانه با این تحلیلش مخالفت می‌کردم. آیا صفحه کامپیوتر واقعاً می‌تواند در همه جنبه‌ها جانشین کتاب بشود؟ چندان مطمئن نیستم. من کاملاً از انقلاب عظیمی که تکنولوژی‌های جدید مثل اینترنت در عرصه ادبیات و انتشار اطلاعات پدید آورده خبر دارم و اعتراف می‌کنم که اینترنت در کار روزانه هم کمک‌های پارزشی می‌کند. اما قدرشناسی من به خاطر این تسهیلات به راستی فوق‌العاده به معنای اعتقاد به این ادعا نیست که خواندن بر صفحه کامپیوتر می‌تواند جانشین مطالعه کتاب بشود. این ورطه‌ایست که گذشتن از آن کار من نیست. من نمی‌توانم بپذیرم که عمل مطالعه آنگاه که نه در پی مقصودی عملیست و نه در طلب اطلاعات و برقراری ارتباطی فوری می‌تواند بر صفحه کامپیوتر آن رویاها و لذات حاصل از کلمات را با همان حس صمیمیت و همان تمرکز ذهنی و خلوت معنوی که از مطالعه کتاب حاصل می‌شود در یک جاگرد آورد. این شاید حاصل تعصبی باشد برخواسته از نداشتن تجربه عملی و از ملازمت دیرین ادبیات با کاغذ و کتاب. اما من اگرچه برای دریافت اخبار جهان به اینترنت رو رجوع می‌کنم اما هیچگاه برای خواندن شعر گنگرا یا داستانی از اونتی یا مقاله‌ای از پاز به سراغ کامپیوتر نمی‌روم چون یقین دارم که تأثیر این دو شیوه مطالعه یکی نخواهد بود. من ادبیات من یقین دارم هرچند قادر به اثباتش نیستم که با برچیده شدن کتاب ادبیات لطمه جدی حتی مرگوار خواهد خورد البته واژه ادبیات از من نخواهد رفت اما کب و بیش به یقین می‌توان گفت که این واژه بر متونی اطلاع خواهد شد که فاصله آنها با آنچه امروز ادبیات می‌خوانیم همان فاصله سریال‌های آبکی از تراژدی‌های سفوکلاس و شکسپیر سفکلس و شکفت بر اهمیت جایگاه ادبیات در زندگی ملت‌ها دلیل دیگری نیز می‌توان آورد در غیاب ادبیات ذهنی انتقادی که محرک اصلی تحولات تاریخی و بهترین مدافع آزادیست لطمه جدی خواهد خورد این از آن روز که ادبیات خوب سراسر رادیکال است و پرسش‌هایی اساسی درباره جهان زیستگاه ما پیش می‌کشد. در همه متون ادبی اغلب بدون نیت آگاهانه نویسنده جنبه‌ای اغواگرانه دارد. ادبیات برای آنکه به آنچه دارند خرسند برای آنان که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند چیزی ندارد که بگید. ادبیات خوراک جان‌های ناخورسند و آسیست. زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانیست که به آنچه دارند خرس نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان ناکامل نباشد. تاختن در کنار روسینانته روسناننته زار وزار و دوش به دوش شهروار پریشان پریشان دماغ لامانشاه پیمودن دریا بر پشت نهنگ همراه با ناخداحب سرکشیدن جام آرسنیک با مادام بواری این همه راه‌هاییست که ما ابداع کرده‌ایم تا خود را از خطاها و تحمیلات این زندگی ناعادلانه خلاص کنیم زندگی که ما را وا می‌دارد همیشه همان باشه یم که هستیم. حالان که ما می‌خواهیم بسیار آدم‌های متفاوت باشیم تا بسیاری از تمناهایی را که بر ما چیره‌اند پاسخ بگویم. ادبیات تنها به گونه‌ای گذرا این ناخوشنودی‌ها را تسکین می‌دهد. اما در همین لحظه‌های جادویی و در همین لحظات گذرای تعلیق حیات توهم ادبی ما را از جا می‌کند و به جایی فراتر از تاریخ می‌برد و ما بدل به شهروندان سرزمینی بی‌زمان می‌شویم. نامیرا می‌شویم. بدینسان غنی‌تر، پرمغزتر، پیچیده‌تر، شادمان‌تر و روشن‌تر از زمانی می‌شویم که قید و بندهای زندگی روزمره دست و پایمان را بسته است. وقتی کتاب را می‌بندیم و دنیای قصه را ترک می‌گوییم، به زندگی واقعی برمی‌گردیم و این زندگی را با دنیای باشکوهی که به تازگی ترکش کرده‌ایم مقایسه می‌کنیم. چقدر سرخورده می‌شویم. اما به این ادراک گرانقدر نیز می‌رسیم که دنیای خیالی داستان زیباتر، گونه‌گونه‌تر و جامع‌تر و کامل‌تر از آن زندگیست که در بیداری می‌گذرانیم. زندگی مشروط شده با محدودت محدودیت‌های وضعیت عینی ما. بدین ادبیات خوب، ادبیات اصیل همواره ویرانگر، تقسیم‌ناپذیر و عصیان‌گر است. چیزیست که هستی را به چالش می‌خواند. چگونه می‌توانیم بعد از خواندن جنگ و صلح و در جستجوی زمان از دست رفته و بعد از بازگشت به جزئیات بی‌اهمیت دنیای مرزها و امر و نهی‌ها که در هر جا به انتظار ماست و با هر گام که برمی‌داریم دنیای خیالات ما را تباه می‌کند، خود را زیانکار نبینیم. ادبیات جدا از آنکه نیاز ما را به تداوم بخشیدن به زبان و فرهنگ برآورده می‌کند، کارکردی بس مهم‌تر در پیشرفت انسان دارد و آن اینکه در اغلب موارد بی‌آن تعمدی در کار باشد به ما یادآوری می‌کند که این دنیای بدیست و آنان که خلاف این رامود می‌کنند یعنی قدرتمندان و بختیاران به ما دروغ می‌گویند و نیز به ما یاد و نیز به یاد ما می‌آورد که دنیا را می‌توان به بهبود بخشید و آن را به دنیایی که تخیل ما و زبان ما می‌تواند بسازد شبیه‌تر کرد. جامعه آزاد و دموکراتیک باید شهروندانی مسئول و اهل نقد داشته باشد. شهروندانی که می‌دانند ما نیاز به آن داریم که پیوسته جهانی را که درآیم به سنجش درآوریم و هرچند این وظیفه روز به روز دشوارتر می‌شود بکوشیم تا این جهان هرچه بیشتر شبیه دنیایی شود که دوست داریم در آن زندگی کنیم. باری برای شعله‌ور کردن آتش این همه ناخوشنودی از هستی هیچ چیز کاراتر از مطالعه ادبیات خوب نیست. برای شکل‌ بخشیدن به شهروندان اهل نقد که بازیچه دست حاکمان نخواهند شد و از تحرک روحی و تخیلی سرشار برخوردارند هیچ راهی بهتر از مطالعه ادبیات خوب نیست. با این همه اگر بگوییم ادبیات اغواگر است از آن رو که آگاهی خواننده را در برابر کژی‌ها و کاستی‌ها تیستر و بیشتر می‌کند بدان معنی نیست که متون ادبی آنچنان که کلیسا و حکومت‌ها به هنگام اعمال سانسور در تصور دارند بلافاصله ناآرامی‌های اجتماعی پدید میارند و انقلاب را به جلو می‌اندازند. تأثیر سیاسی و اجتماعی شعر، نمایشنامه یا رمان را نمی‌توان پیش‌بینی کرد. چرا که این نوشته‌ها به شکل جمعی پدید نیامده و در جمع تجربه نمی‌شود. این متون را فرد پدید آورده و فرد مطالعه می‌کند و این افراد هر یک نتایج بسیار متفاوتی از خوانده‌های خود می‌گیرند. به همین دلیل ترسیم الگویی دقیق بسیار دشوار است و حتی شاید ناممکن باشد. علاوه بر این پیامدهای اجتماعی اثر ادبی هیچ ربطی به ارزش زیباشناختی آن ندارد. رمانی که بسیار میانمایه رمانی بسیار میانمایه نوشته هریت بیچرستو یعنی قلبه اموتام تأثیری قاطع در انگیزش وجدان مردم ایالات متحده در برابر بردگی داشته. ادبیات خوب در عین تسکین موقت ناخوشنودی‌های انسان با تشویق نگرشی انتقادی و ناسازگار در برابر زندگی این ناخوشنودی‌ها را تشدید می‌کند. حتی می‌توان گفت که ادبیات قادر است انسان را ناشادتر و ناخوشنودتر کند. زیستن در عین ناخوشنودی و ستیز مداوم با هستی به معنای جستجوی چیزهاییست که ممکن است در آن زندگی وجود نداشته باشد و نیز به معنای محکوم کردن خویش است به جنگیدن در نبردهایی حاصل همچون نبردهایی که سرهنگ اور ارلیان ود بو اندیا در صد سال تنهایی در آن شرکت می‌جز با این یقین که در همهشان شکست خواهد آورد شاید این همه درست باشد اما این نیز بیگم درست است که ما اگر در برابر حقارت و نکبت زندگی برنمی‌خواستیم هنوز در مراحل بدوی می‌بودیم و تاریخ از حرکت مانده بود و انسان مختار پدید نمی‌آمد، علم و تکنولوژی پیش نمی‌رفت و حقوق بشر به رسمیت شناخته نمی‌شد و آزادی در میان نمی‌بود. این همه از این همه از ناشادی و ناخوشنودی ما زاده شده. این همه حاصل نافرمانی در برابر زندگیست که نابسنده یا تحمل ناپذیرش یافته‌ایم. ادبیات در حکم انگیزه عمده برای روحیه‌ای بوده که زندگی را چنان کهه هست تحقیر می‌کند و با جنون دن که شد که دیوانگیش نتیجه خواندن رمان‌های پهلوانیست به جستجو برمی‌خیزد. حال به جاست اگر پیش خود دنیایی خیالی بسازیم. دنیایی بدون ادبیات و انسان‌هایی که نه شعر می‌خوانند و نه رمان در این جامعه خشک و افسرده با آن واژگان کمایه و بی‌رمقش که خرخور و ناله و اداهایی میمونوار جای کلمات را می‌گیرد بعضی از صفت‌ها وجود نخواهند داشت. صفت‌هایی از قبیل دونکی شتوار، کافکایی، رابله‌ای، سادیستی، مازوخیستی که همه اصطلاحاتی برخواسته از ادبیاتن. بی‌گمان باز هم ما آدم‌های نامعقول یا دیوانه خواهیم داشت. آدم‌هایی با تمایلات نامتعارف و زیاده‌روی‌های حیرت‌آور. موجودات دو پایی که از آزار دادن و آزار دیدن لذت می‌برن. اما قادر نخواهیم بود در پشت این افراطکاری‌ها که حنجارهای فرهنگیمان ممنوع شمرده ویژگی‌های بنیادین وضعیت انسان را تشخیص بدهیم. قادر نخواهیم بود خصائص خسائل خود را بدان گونه که ذوق و مهارت سروانتس کافکا رابله یا اول و ساد و ساخر موزی بر ما آشکار کرده‌اند کشف کنیم وقتی رمان دنکشد لامانچا منتشر شد اولین خوانندگان رمان این آدم رویاپرور رویاپرور عجیب و غریب و نیز بقیه شخصیت‌های داستان را به تمسخر گرفتند. امروز ما می‌دانیم که پافشاری شهرسفار افسرد سیما بر مشاهده‌ها به جای آسیاهای بادی و اصرار بر عمل کردن شیوه ظاهراً نامعقول خودش در واقع بالاترین شکل گشاده دستی و بخشش و وسیله‌ای برای اعتراض به نکبت و فلاکت دنیا به امید تغییر دادن آن بوده است. تصور ما از آرمان و آرمان‌گرایی که این‌چنین با بار اخلاقی مثبت درآمیخته است، اگر از برکت نبوغ اقناع کننده سرانتس در وجود قهرمان رومانی تجسب نمی‌یافت، چنانکه امروز هست نمی‌بود و بدل و ارزش‌هایی روشن و ارجمند نمی‌شد. همین نکته در مورد همین نکته در مورد آنکیش مؤنث اهل عمل امابواری نیز راست می‌آید. زنی که شورمندانه به جدال برخواست تا بدان گونه که در رمان‌ها خوانده بود و در شکوه شور و زنی که اماد واری زنی که شورمندانه به جدال برخواست تا بدان گونه که در رمان‌ها خوانده بود در شکوه شور و شهوت و تجمل زندگی کند. او مثل پروانه چندان به شعله آتش نزدیک شد که سراپا سوخت. نوعآوری‌های آفرینندگان ادبی بزرگ چشم ما را به جنبه‌های ناشناخته وضعیت خودمان باز می‌کند. وقتی می‌گوییم برخسی این کلمه بلافاصله چیزی را برای ما تداعی می‌کند و آن جدا شدن ذهن ما از نظم عقلانی واقعیت و ورود به عالم قرایب است. ورود به بنایی آراسته و منسجم که کمابیش همه جای آن هزارت تووار و رمزآمیز است و آکنده از ارجاعات و اشارات معماوار ادبی که قرابت آنها برای ما چندان ناشناخته نیست چرا که تمناهای پنهان و حقایق نهفته در شخصیت خودمان را در آنها باز می‌یابیم و این‌ها تنها به یمن آفرینش ادبی خرخ لوئیس برخس شکلی مشخص گرفته است. هرگاه خود را همچون افرادی به د بی‌دفاع در معرض خطر ابزارهای قدرت می‌یابیم. ابزارهایی که مصبب آن همه عذاب و بی‌عدالتی در دنیای مدرن بوده‌اند. رژیم‌های توتالیتر، احزاب دولت دولتی، کلیسای متعسب و دیوان‌سالاری خفقان آور بلافاصله اصطلاح کافکایی به یادمان می‌آید. بدون داستان‌های کوتاه و رمان‌های آن یهودا یهودی عذاب دیده اهل پراگ که به آلمانی می‌نوشت همواره چشمی نگران داشت هرگز نمی‌توانستیم به اهمیت احساس فردی منزوی شده یا هراس اقلیت‌های تبعیض دیده و آزار کشیده در مقابل قدرت‌های مطلق که می‌توانند بی آنکه خم به ابرو آورند آنها را در هم بکوبند و از روی زمین محو کنند پی ببریم. صفتی که خویشاوند نزدیک اصطلاح کافکاییست یادآور دلهره‌ای هولناک و احساس پوچی فوق‌العاده است. احساسی که دیکتاتوری‌های توتالیتر قرن بیستم یعنی پیچیده‌ترین، خوفناک‌ترین و مستبدترین دیکتاتورهای تاریخ با نظارت بر اعمال و ارواح اعضای جامعه پدید می‌آوردند. در رمان ۱۹۸۴ جورج اورول با ویانی سرد و آزاردهنده انسان‌هایی را تصویر می‌کند که مقهور و منقاد برادر بزرگ شدهاند و او اروابی مطلق است که با ساختن ترکیبی کارآمد از وحشت و تکنولوژی آزادی خودگیختگی و برابری را از میان برداشته و جامعه را به کندویی از آدمک‌های کوکی تبدیل کرده است در این دنیای کابو بوسوار زبان نیز تابع قدرت است و بدل به کلام نوین شده است. چیزی پالوده از هر نوع آوری و خلاقیت ذهنی و مسخ شده به صورت رشته‌ای حرف‌های قالبی مبتزل که بردگی انسان در برابر نظام را تضمین می‌کند. درست است که پیش‌بینی نابارک ۱۹۸۴ راست درنیامد و کمونیسم توتالیتر اتحاد شوروی هم به فاشیسم توتالیتر آلمان و جاهای دیگر پیوست و چندی بعد نیز پایه‌های آن در چین و کوبا و کره شمالی به لرزه درآمد اما این خطر هرگز به طور کامل برطرف نشده و اصطراح و اصطلاح اوری همچنان بیانگر این خطر خواهد ماند و ما را یاری خواهد کرد تا این خطر را خوب بشناسیم. پس غیرواقع‌های ادبیات و دروغ‌های ادبیات نیز محملی سودمند برای شناخت پنهان‌ترین واقعیت‌های انسانی هستند. حقایقی که ادبیات آشکار می‌کند همواره خوشایند نیست و گاه تصویری که ما در آینه شعر و رمان از خود می‌بینیم تصویر هیولایی‌ست. خواندن درباره قصاوت‌های آمیخته با روابط جنسی که مارک دو سات با تخیل خود پرورده و نیز درباره خودآزاری‌ها و قربانی‌های حولناکی که در کتاب‌های نفرین شده صخر مزخ و بای می‌یابیم ما را با آن چهره حیولاوار آشنا می‌کند. گاه آنچه می‌بینیم چنان آزاردهنده و حولناک است که تا به تماشا نمی‌آوریم. اما خون و تحقیر و عشق بیمارگون به شکنجه بدترین چیز این کتاب‌ها نیست. از آن بدتر کشم این واقعیت است که این خشونت و این زیاده‌روی‌ها برای ما بیگانه نیست. بلخی بلکه بخشی نهفته از وجود انسان است. این حیوه‌هایی که یکسر مشتاق زیر پا گذاشتن مرزهایند در پنهان‌ترین گوشه‌های وجود ما مخفی شده‌اند و چشم‌انظار فرصتی مناسب نشسته‌اند تا از آن تاریکی بیرون بجهند و خود را آشکار کنند و قانون تمناهایی سرکش را بر ما حاکم کنند که عقلانیت، اجتماع و حتی هستی آدمی را به نابودی می‌کشاند و یادمان باشد که آنچه نخستین بار به این پسوله‌های ذهن انسان سرکشید و قدرت ویرانگر و خودویرانگر آنها را کشف کرد علم نبود. این کشف از آن ادبیات بود. دنیای بدون ادبیات تا حد زیادی از این مقاب‌های حولآور که شناخت آنها ضرورت بسیار دارد بی‌خبر می‌کند. این دنیای بدون ادبیات دنیای بی‌تمدن بی‌بهره از حساسیت و ناپخته در سخن گفتن جاهل و غریضی خامکار در شور و شر عشق این کابوسی که برای شما تصویر می‌کنم مهم‌ترین خصلتش سازگاری و تن دادن انسان به قدرت است. از این حیث این دنیایی مطلقاً حیوانیست. غرائض اصلی تعیین‌کننده رفتار روزگانه می‌شود و ویژگی عمده این زندگی مبارزه در راه بقا، ترس از ناشناخته‌ها و ارضای نیازهای مادیست. جایی برای روح باقی نمی‌ماند. در این دنیا یکنواختی خردکننده زندگی با ظلمت شوم بدبینی همراه خواهد شد و با این احساس که زندگی انسانی همان است که باید باشد و همواره چنین خواهد بود و هیچ‌کس و هیچ چیز قادر به تغییر آن نیست. وقتی به این دنیا فکر می‌کنیم تصویر آدم‌های بدوی و با جلپاره‌ای برای سطح عورت پیش چشممان می‌آید که در جوامع کوچک استوار بر جادو مذهب در حاشیه مدرنیته در آمریکای لاتین، اقیانوسیه و آفریقا زندگی می‌کنند. اما کاستی‌هایی که من در نظر دارم چیز دیگریست. کابوسی که مایع هراس من شده و شما را از آن بر حضر می‌دارم نتیجه توسعه نیافتگی نیست. پیامد توسعه بیش از حد است. ما در نتیجه تکنولوژی و تسلیم شدن به آن می‌توانیم جامعه آینده را پر از مانیتورها و بلندگوهای کامپیوتر و بدون کتاب تصور کنیم یا جامعه‌ای که در آن کتاب یعنی آثار ادبی چیزی عجیب و عتیقه می‌نماید و تنها اقلیتی پریشان دماغ در دخمه‌های این تمدن رسانه‌ای به آن می‌پردازند. از من می‌ترسم که این دی سایبر سایبری به رغم رفاه و قدرت و سطح بالای زندگی و دستاوردهای علمی یکسر نامتمدن و بی‌بهره از روح باشد. جامعه‌ای از آدم‌های کوکی که آزادی را فراموش کرده‌اند. بی‌گمان تحقق این ناکجا آباد بی‌گمان تحقق این ناکجا آباد اولگیز بسیار نامحتمل است. پایان داستان ما و سرانجام تاریخ هنوز نوشته نشده و پیشاپیش هم تعیین نشده است. چیستی و چگونگی ما در آینده به شیوه نگرش و اراده خودمان بستگی دارد. اما اگر می‌خواهیم از بیمایگی تخیل و از ام‌های ناخوشنودی‌های پارزش خود که احساساتمان را می‌پالاید و به ما می‌آموزد به شیوایی و دقت سخن بگوییم و نیز از تضعیف آزادیمان بپرهیزیم باید دست به عمل بزنیم. دقیق‌تر بگویم باید بخواهیم. سپاسگزارم از همه شما و امیدوارم که دوستانی که با دنیای تخیل تخیل و تفکر یوس آشنا نیستند برانگیخته بشن برای کشف این دنیای بسیار زیبا و دیدنی و آموختنی باز هم دعوت می‌کنم شما رو به اینکه در درس گفتار ادبیات غرب غرب که در از هفته آینده از هفته آخر ماه آوریل این ماه ماه میلادی آغاز خواهد شد شرکت بکنین و جزئیاتشو می‌تونین در همین یوتیوب و یا در صفحات من در رسانه‌های اجتماعی بیابین سپاسگزارم از شما تا نوبت