و امیدوارم که حال همه دوستان خوب باشه در
کلاب هاس و در
یوتیوب و در این اوضاع احوالی که همه
نگرانیم به سلامت از این تشویش
بگذریم من در این جلسه میخوام یه مقدار
براتون از یک نمایش نامهی بخونم که یکی از
هم خود نمایشنامه یکی از مهمترین نماش
نامههای یونانی اس و هم
درباره یک رویداد تاریخی بسیار سرنوشت ساز
در تاریخ نه فقط یونان و ایران بلکه در
تاریخ بشر هست و اون
نمایشنامه ایرانیان یا پارسیان نوشته آیس
کلوس هست که در اونجا یکی از معدود
نمایشنامه هاییست
که به یک حادثه تاریخی اشاره میکنه و اون
هم حادثه شکست ایرانیان
از یونانیها که بسیار ناو آورانه بود و
برای همیشه این شکست تاریخ بشر رو به مسیر
دیگری انداخت اگر ایرانیها در اون جنگ
شکست
نمیخوردن یقیناً تمدن غرب به وجود نمیآمد
راهی که تا امروز طی شده در
تاریخ حتماً ناشناخته و ناپی میبود
بنابراین شکست ایران از یونانیان
در یک نبردی که ایرانیان نسبت به یونانیان
دست بالاتر داشتن از نظر نظامی و قدرت
بیشتری داشتن شکستشون از یک دشمن کمتان تر
و از نظر نظامی در سطح بسیار پایینتر و
از نظر تعداد سپاهیان بسیار بسیار کم
شمارت یک حادثه بسیار مهمی اس که در حقیقت
میشه اون رو آغاز نظریه پردازی سیاسی هم
تلقی کرد یعنی علم سیاست مفهومی که در
یونان به وجود آمد با از جمله با تأمل بر
این رویداد بسیار مهم صورت
گرفت خب ا اصلاً شما تاریخ بشر رو و تاریخ
به اصطلاح سیاست رو تاریخ همه اون چیزی که
ما امروزه به نام علوم انسانی میشناسیم
تاریخش رو مطلق نمیتونید بفهمید بدون
اینکه تاریخ یونان و مخصوصاً حوادثی
مانند این شکست رو این جنگ که برای ایران
شکست بود این حوادث رو به خوبی بشناسیم و
دربارش بیاندیشیم متأسفانه
ایرانیان چون که یک امپراتوری بزرگ داشتن
همراه با اون یک اخلاق اشرافی بسیار
مغرورانه
دچار به اصطلاح مشخصه ویژه شون شد که با
این غرور
بسیار پر پیمان هرگز نمیتونن به راحتی
تجربههای تلخ و شکستهای خود رو به یاد
بیارن و معمولاً سعی میکنن تجربههای
بسیار شکننده
و ناگوار رو فراموش کنن تا اینکه ا درباره
اون سخن بگن ثبت کنن و بیاندیشم این راجع
به حمله اسکندر به ایران حمله اسلام به
ایران حمله مغل به ایران در تمام اینها
صادق هست که ما
از ناتوانی های خود نقاط سستی و کاستی خود
سخن نمیگیم و به عکس سعی میکنیم که نیمه
پر لیوان رو همیشه در مورد خودمون ببینیم
کاری که در مورد دیگران روا
نمیدانیم این موجب شده که برای ما به یاد
آوردن شکست از خود شکست خیلی سختتر باشه
یعنی ترجیح بدیم که در واقع شکست بخوریم
تا اینکه در بارش حرف بزنیم در بارش به
طور علنی جدی پیوسته و
مدام فکر بکنیم و در حقیقت به نقاطی که
ضعفی
که زشتن و ناگوار و از طبیعت انسانی ما
برمیخیزم و یک تقدیرگرایی دیگه یک
تقدیرگرایی که ما به هر حال جهان هم کن فی
کن بشه به هر حال در نهایت ما جان به در
خواهیم برد خداوند حق و بر
پیروز حق و بر باطل پیروز خواهد کرد و
سرانجام ما از این مخمصه ها به همه به رغم
همه مشکلات جان به در میبریم از این سم
به قول حافظ میگه از این سموم که بر طرف
بوستان بگذشت عجب که بوی گلی ماند عتر
نسترنی هر طوفان و باد بلایی بیاد در
نهایت با عتر نسترنی و بوی گل باقی
خواهد واقعیتش اینه که نه تنها ما این
حادثه رو نه تنها تاریخ یونان و که اون
فلسفه م که در فرهنگ خودمون ۳۰۰ سال پیش
وارد کردیم به ما کمک نکرده که یونان
بشناسیم و بفهمیم و یونان نمیشناسیم در
حقیقت اون افلاطون ارسطو که در تاریخ ما
فیلسوفان ازش سخن گفتن کاملا تخیلیه و ما
هنوز درک درستی از همون فلسفهای که فکر
میکنیم میشناسیم نداریم ترجمه نمیکنیم
نمیشناسیم و به همین دلیل ست که فرهنگ غرب
روهن مدرن رو در ازش تصویر کاملاً کج و
موجهی به دست به دست
میاریم خیلی مهمه در حقیقت که ما
این شناخت یونانی شناسی رو در حقیقت جدی
بگیریم ما نمیتونیم قرب رو بدون یونان
بشناسیم خب درباره اینکه چه شد
که جنگهای متوالی که ایران و یونان با هم
داشتن خب ایران یک امپراتوری بود یونان یک
جزیره بود و اصلا قابل قیاس نیست از نظر
وسعت جغرافیایی از
نظر قدرت
نظامی و طول و رض دستگاه بروکراسی اصلا
ایران قابل مقایسه با یونان نبود و به
همین دلیل ایرانیها چند نیازی در خودشون
نمیدیدن که از یونانیها یا اقوام دیگه
چیزی بیاموزند ولی یونانیها به خاطر
اینکه مردمی بودن در یک محدوده جغرافیایی
بسیار کوچک و کنار دریا و در معرض انواع
اقسام گزندها تمام کوشش خودشون رو برای
شناخت دانشها و هنرها و مهارتها از
دیگران انجام میدادن معمولاً در یونان
استادان بزرگ استادانی بودن که از خارج
میامدن و بسیار از ایرانیها آموختن منتها
به شیوه خودشون ا اون رو آموختن و به کار
گرفتن بنابراین شکست ایران از یونانیها
یک رسوایی بزرگ بود برای ایران و یک
پیروزی بزرگ برای یونانی که میرفت تا برای
همیشه از صفحه روزگار محو
بشه روایتی که روایت نمایشنامهی که آیس
خلس میکنه از این به اصطلاح پیروزی بزرگ
برای یونانیها از چند جهت بسیار
جالبه یکی اینکه
طبیعیست که به عنوان یک طرف پیروز شده در
پیروزی خودش و در توان
و قدرت خودش گزاف هم میگه یعنی اونچه
که در عمل اتفاق افتاده رو در با صورت
مبالغه آمیزی بیان میکنه به خاطر اینکه در
حقیقت به یک حس و غرور ملی مهمی ارتباط
داره و در حقیقت یک حادثه تاریخی
رو جلوه اسطورهی میبخشه اما جدای از این
آنچه که بسیار بسیار چشمگیره این هست که
یونانیان رو در یونانیان در این جنگ یک
خصلتهای کاملاً متفاوتی از خودشون نشون
میدن و اون طریقه دشمنی و طریقه جنگ کردن
اونهاست که یونانیها بر خلاف دیگر ملل د
جهان برای جنگیدن قانون داشتن یعنی برای
نوع رفتاری که با دشمن
میکنن به قواعدی باور داشتن و متعهد بودن
دشمنی رو دلیل موجهی برای انجام دادن هر
کاری و به کار بردن هرگونه ابزاری و اعمال
هرگونه خشونتی نمیدونستن در دشمنی و
مدنیت و تمدن ویژهای رو آموخته
بودن و جدای از این یک اخلاق خاصی داشتن
در جنگ
که دشمن
رو غیر انسانی یعنی اولین ملتی اس که
توانست حتی به دشمن خود یه تصوری از انسان
پیدا بکنه که دشمن او هم در اون تصور جای
داشته باشه این از هومر شروع میشه از
ایلیاد شروع میشه ولی در اون جنگ به خوبی
خودشو نشون میده که عواطف انسانی حتی در
مورد
دشمن تا به اصطلاح خسم خونی که در برابرت
ایستاده عواطف انسانی تعلیق نمیشه یعنی
حتی بر دشمنی که میکشند رحم میآورند با کش
دشمنی که میخوان بکشن رحم میارن اینها
تأثیرات بسیار سرنوشت سازی داره بر
نوع بر شکل نوع فرهنگی که یک جامعه یا یک
قومی ملتی پیدا میکنه و نوع شناختی که از
جهان به دست میاره حالا به یه تکش اشاره
خواهم کرد این نمایشنامه من از روی ترجمه
شاهکار آقای عبدالله کوثری میخونم آقای
کوثری انصافاً در ترجمه یکی از بهترین
بختهای زبان فارسی هستن و آثاری که ترجمه
میکنن بسیار سنجیده و با وسواس و با دانش
و
ذوق فراتر از حد معمول هست و همه آثارش
برای همه خواندنی و لذت
بخش آغاز این نمایشنامه یک صحنهی اس که
صحنه صحنه آغازین کاخ سلطنتی خشای شاه در
شوش هست در پس زمینه آرامگاه
دالوش اوائل
۴۸۰ یا ۴۷۹ قبل از
میلاد
همسرایان حالا حتماً میدونید که همسرایان
یا در گروه کرد چقدر در نمایش هم تئاتر
غربی هم موسیقی غربی چه نقش مهمی
دارن
همسرایان
اینک ما رایزنان شاه پارس که پاسداران
گنجینهها
و اورنگ زرینی چرا که پارسیان امروز جمله
در خاک یونان ان به کارزار و خشایارشاه
پسر داریوش ما را به پاس جایگاه و سالمان
برگزیده است تا حکمران این خاک باشیم و
نگهبان خانه او اکنون مرا دل به سینه
تنوره کشان است و جانم از مرغوای ناخجیوان
آن فرخنده سرور و مردان زرین جوشن که سر
خیل جوانان آسیا اند به سلامت باز میگردن
طریقا نه فرستاده تیز رفتاری نه چابک
سواری به خبرگزاری نیامد تا بگویند چونن و
کجایند مردان پارس از شوش و اکواتک و از
کیش باستانی به جانب باختر روان شدند چون
سیلاری دریا ردان به هزار کشتی و سواران و
پیادگان به رهسپاری هنگ به هنگ گردان
استوار و کمربسته کارزا کمربسته
کارزان سپه سالاران دلاور و آیین پارسی
فرمانبران شاهوار شاه آمیس و آرتا فرنس و
مکاس
و آست
سپس زی دوردست زی دوردست مقصد خود گام
میزنند آن خداوندگار کمان و لگام که
دیدارشان هراسآور است و کارزار شان تاب
از دشمن
میبرد آرتم بارس آنکه گردونه پر شتابش
مرگ میپراکند و ایوس اماس کمانداری که دل
از آهن دارد و اراندا کس که و اراندا کس
که ترس را به هیچ میشمارد و سوستان س که
چون لگام به کف گیرد چهار تیز در تکش
آسمان به زیر پا میرد و آنگاه دلاور
مردانی از کرانه نیل این آب بسیار
بارآوری خاک مصر چون سوسکی انس و پگا پگا
ساگان و آرسس فرمانروای خاک قدسی مفیس و
آریا ماردو آنکه قانونگذار تبس دیر دیرینه
سال است قانونگذار تبس دیرینه سال است و
سرانجام پارو زنان چیر دست آن بیشماره
مرداب نشینان که در شمار م مصریان بار
بستند یعنی تصویر میکنه صحنه جنگو که یک
لشکر بسیار عظیم مجهز
و بسیار آزموده
از به اصطلاح مسیرهای متفاوتی به سمت
یونان دارن
می از بابل
زرین خاک گونه گونه مردانی چون سیلاوه
آبهای بسیار جاشو انی پشت گرم به استواره
کشتیها و کمان گیرانی که چون دلاورانه
کمان میکشند سوفار تیزش به بناگوش میرسد
اینک از چهارگوشه آسیا مردان شرق کمر
بستند و فرمان هول انگیز شاه را هزاران
هزار شمشیر میشنود آری بدینگونه است که
از پارس گزیده مردانی بار بستهاند تا
سرزمین خویش سرافراز بدارند و خاک پارس را
سرافرازی به ایشان است و اکنون خاکی که
پرونده پرورنده اینان است دلی بیتاب در
سینه و چشمی آرزومند به راه دارد و با دلی
لرزنه دراز را میشمارد و روزهای توهی را
دیرگاهیست که شاه گران لشکر ویرانگر از
تنگه از تنگهای که بر کنان اروپاست گذر
داده و بر گذرگاهی از چوب و تختههای
شناور که با ریسمان و میخ به هم استوار
شدهاند از آبراه هله گذشته و بر دهانه
دریا پلی از زورق بسته است پس شاه شاهان
چون شرزه شیری شتابان انبوه مردان آسیا را
فوجا فو فوجا فوج از خاک و دریا گسیل داد
تا روی خاک حمله بگیرد و این شاه را سران
و سالاران اینست سر به فرمان او نهاده که
او همتای خدایان است و تواری بر رسه از
باران زر دارد و حال یا ایستاده برگردونه
سوریاش که پیشاپیش میتازد با چشمانی شرار
خیز چون اژدهای کیناب تماشا میکند که
هزاران پارو را بر آب میکوبد و تماشا
میکند هزاران ناوک را که به پرواز درآمده
است همانا کمان کمان مردان آسیا نیزه
داران یونان را که آوازه جنگاوری دارند
خاک مال خواهد
کرد آنگاه که مردان کارزار چون سیلوار آبی
برجند و به خروشند دیگر بلند آوازهای به
جنگاوری نخواهد یا نخواهی یافت که پیش موج
خیز دریاها بورد و هیچ روئین سدی نیست که
در پناهش امان یابی که پیش شمشیر پارسیان
کس تاب نمیآورد و جان دلیلشان ترس را به
هیچ میشمارد دیرین تقدیری اس که از
دیرباز پارسیان را میبایست که آوازه و
نام بر روی خاک بجویند
ایرانیها در جنگ آوری و ساز و برگ جنگی
بسیار سرامد بودن امپراتوری بزرگ بودن ولی
فقط در خاک یعنی جنگ زمین در جنگ زمینی
اونها برتر بودن نه دریا
دیرین تقدیری اس که از دیرباز پارسیان را
میباید که میبایست که آوازه و نام بر
روی خاک بجویند به قای سواران و به کوبش
منجنیق به تاراج شهرها و برکندن
باروها این تازش و گشودن و
بردبرد دیرین سکهای است به نام ما بیرون
از این هنرها لیک ما پارسیان دیگر هنر
آموختیم و به چند چشماندازی ناوای چشم
دوختیم آنگاه که باد نعره برمیداشت و
دریا به تازیانه طوفان سفید میشد ما به
هزاران هزار ریسمان تخته و زورق ها بر
آبراه استوار کردیم تا خیل تیغ و نیزه و
مرد را گذرگاهی باشد لیک که آنگاه که
آسمان به آزار و شکنج طرحی دراندازد کیست
آدمیزاده میرا که جان از نیرنگ جاودان به
در برد کیست آنکه او به جستی چالاک زندام
گسترده برون آید کرشمه لبخندی و
دلجویان کرشمه لبخندی و دلجویان ترفندی
راه تو میزند و به راهید میکشد که دام
گسترده است و پای پریز بست
آنگاه آدمی آن وام مرگ آمیز باز میگذارد
و اجل سید ن نویافته به آغوش مرگ موارد
حالیا که اندوه جامعی بر این دل تنگ گشت
است و هراسی بیامان جانم را آشفته میدهد
که بر جان مردان پارس ترسانم و بیم آن
دارم که نافر خنده بادی این پیام به گوش
شهر آرد به
تقدیری
و مردا آوار این خاک دیرین را از آن خجسته
فرزندان تهی کرده است و دیر نباشد که
سنگهای کهن شوش و باروهای سرفراز هیش
پژواک خوان افغان و مویه زنان شویم مرده و
مادران پسر داده گردد که ناخوش نوایی
دیوان آسا سر میدهند و جامهای زربفت به
ناخن میدهند
همچون هجوم فوج زنبوران مردان پارسی
پیادگان و سواران بر روی خاک
پراکندن و آب تنگ دریاهای ایشان را از
دیدهها نهان کرد چرا که مرزهای خاک پارس
گسترده شد به پویش کشتیها از کشوری به
کشور دیگر که سرداران و سالاران راهبر
بودن و انان به خواهش دل سپرده لیک در
اینجا بانوی پارسی چشم راه شویی بود چشم
راه شویی بود که به کارزاری چنان دشوار
رفته بود و نالان و اشک ریزان گردن به
پالهنگ تنهایی بیمرد بسترش را از آب دیده
تر خب داستان داستان روشنه دیگه وقتی که
حالا من میگم بقیه که بقیه به اصلا داستان
که در این نواش میخونی وقتی که خشاش حمله
میکنه و نزدیک میشه به یون یونان هیچ
تردیدی نمیمونه برای یونانیها که اونها
شکست خواهند نابود خواهند شد و توان
مقاومت در برابر چنین ارتش قدرتمندی رو
ندارن در لحظات آخر که کاملاً یس و
ناامیدی شکل گرفته
بود به طور خیلی معجزه آمیزی اینها موفق
میشن که اولاً برای اولین بار تصمیم
میگیرن که فرار نکنن از شهر قبلاً هرچی
وقتی جنگ میشد چون نمیتونستن مقاومت کنن
مهاجرت میکردن ولی این بار تصمیم میگیرن
که تاپای خون بجنگن فرار نکنن دوم به یک
فرماندهی یک سرداری که سردار جنگی بود
برای اولین بار همه بهش اعتماد کردن و با
هم همپیمان شدن که زیر لوای فرماندهی او
بجنگند و برای حفظ یونان جان خودشونو نثار
بکنن و سوم اینکه که تنها راهی که ممکن
بود اینها از این جنگ جان جان سالم به در
ببرن یا اینکه دشمن رو شکست بدن این بود
که از نقطه ضعف این ابر قدرت استفاده کنن
این ابر قدرت در خاک بود که ابر قدرت بود
و جنگ در دریا رو نمیدونست ولی یونانیها
به دلیل اینکه جزیره نشین بودن اونها به
جنگ دریایی کاملاً چیرگی داشتن و مهارت
کافی رو داشتن در نتیجه از دریا رفتن و
اون ارتش بیشمار و ساز بررگ بسیار رو به
ناکام
کردن اکنون فراز آیید ای
پارسیان باشد که گرد آییم در پای دیرین
کاخ خشای آشان اکنون شما را آنچه میبایست
رای زدن با خرد است و دل سپردن به دلیلی
بشنویم و بگوییم که شاه چون میگذراند و
مردانش در چه کارن کمان پارسیان آیا بر
نیزه یونانیان چیره گشته یا نیزه مفرق این
اینان روز بر پارسیان تیره کرده است آتوسا
سوار بر گردونه با ملازمان وارد میشود خن
بنگرید اینک آتوسا گرامی مادر شاه رخشنده
چشم رخشنده چشم خدایان به جاودانگی اینک
شاه بانوی پارس که میآید ای پارسیان
رخسار و سینه بر خاک بگذارید و آنگاه
برخیزید و جمله به یک دهان درود بگویید
درود بر تو ای شهبانو که نژاد ترین زنان
در آسیایی و بانوی داریوش و مادر خشایار
شاهی درود و باز درود بر تو همانا که مادر
خدایی و بانوی خدا بودهای مگر آنکه بقت
از ما برگشته باشد و خدایان سایه م مهر از
این خاک برگرفته آتوسا میگه ترسان همانا
منم که آشوب این تشویش قرارم ربوده است از
این روی خوابگاه زرینه را که جایگه که
جایگاه داریوش شاه بود وا گذاشتم تا با
شما رایزنان از این هلا هراس و حول بگویم
چرا که میترسم آن خواسته و مال بیرن که
ما راست به فراز و فرود پلکی تباه شود و
آن آرام ش و رامش که داریوش به یاری
خدایان بر این خاک گسترد به یکباره بر باد
رود باری از این بین در این ش شورید سر دو
اندیشه میزاید که آسان به گفت نمیآید
نخست اینکه مکرت و مال اگر به پهنای جهن
باشد خرد خصی بیش نیست آنگاه که سرزمینی
تهی از مردان پاسبان
باشد و دیگر اینکه مرد اگر چند زور بسیار
در وازو دارد چون ضرب کف ندارد و در خورد
خود جایی و جاهی نمییابد اگر چ اگر چند
زور بسیار در وازو دارد چون ضرب کف ندارد
در خورد خود جایی و جایی جایی جاهی
نمیآورد باری ما در اینجا ملکت و مال
فراوان داریم اما جانمان از بهر دلبندان
هراسان است از این روز که دل در سینهام
میلرزد که خانه ویسر و سالار به چیزی
نمیارزد اکنون شما رایزنان پیران
سالخورده از چند و چون واقعه آگاهید و من
در این ناتوانی چشم امید به رای شما بستم
همسرایان میگن ای شاه بانوی گرامی کلام تو
فرمانی است رهنمای ما به گفتار و به کردار
اکنون به دوستداری و فرمانبری با تو رای
میزنیم آتوسا میگه از آندم که پسرم بسیج
مردان کرد و به ویرانه یونان شتاب شب
رویایی به دی دیدار من میآید لیکن
روشنتر از آنچه شب دوش دیدم لیکن روشنتر
از آنچه شب دوش دیدم تاکنون رویایی نداشتم
پس بشنوید دو زن آراسته به جامعههای زیبا
یکی پارسی و دیگری یونانی به رویای من
آمدن نه در جمالش کاستی و نه بر جام شان
خردهای ران و به اندام چنان برازنده که
هر بانوی امرو
باری دو خواهر از تباری یگانه که میراثی
دوگانه داشتند این یک از یونان و آن یک از
آسیا چنین مینمود که هر دو سر ستیز با هم
دارند و پسران و پسر من به آرامش به آرامش
ایشان میکوشید و رام کردنشان پس هر دو را
به گردون خرد بست و بند بر گردنشان استوار
کرد یکی از ایشان گویی سرافراز از این بند
آسوده وار تن به فرمان داده بود و دیگری
لیک دیگری سر میکشید و میکوشید و
سرانجام بند بگسست چرمین افسار به سویی
افکند و یوغ چوبین د نین کرد پسر من بر
زمین افتاد و در کنارش داریوش پدر او
ایستاده بود به افسوس و حسرت
خشایارشاه چشم فراز کرد و پدر دید و جامه
بر تن درید چنین بود رویای دوشینه من
برخواستم و دست در آب روشن روان شستم
آنگاه شسته و پاک روی به محراب نهادم تا
دست به دعا بردارم و رهایی از هر بلا
بخواهم و از بهر آنان که میبایست قربانی
نسام باری چون نظر گردم عقابی دیدم که
پناه در ایمن گه آپولون میجست و من
ایستاده به تماشا هراسم راه سخن بسته به
ناگاه بازی پدیدار شد و بال و پرکو بان و
شتابان بر عقاب تاخت و چنگال تیز بر کله
عقاب فرو بفت اما عقاب سر چالش نداشت پشت
گوش کرده تن به زخم سپرده بود باری این
نشانهها ترس به چشم من آورد همچنان که به
گوش شما آیان یقین دارم که فرزند من گر از
چنگ گر از چنگ پیروز درآید آفرین جهانیان
شنود وگر کام نایافته بازگردد قانونی نیست
که از او بازخواست تواند کرد پس هر آنچه
پیش آید پسر من تا آن زمان که هست حکم
خواهد بد
همسرایان میگن بانوی بزرگوار ما برانیم تا
با کلامی که میرانیم تو را
نترسان نیز به امید و نی نیز به امید به
یاوه امید دروغین نیز به یاوه امید دروغین
در دلت ننشاند اگر آن نشانههای شوم
میپنداری اگر آن نشانههای شو میپنداری
در طلب یاری به خاکساری به درگاه خدایان
بشتاب تا تال شوم را از تو بگردانند و کام
و نام بر فرزند تو و خاک پارس روا دارند و
آنگاه جامهای نیاز است که باید بر خاک
بریزی شادی مردگان را و از داریوش شاه که
در خواب دوش به دیدارت آمد بخواهی تا از
آن جایگاه که در دنیای زیرین دارد بلند
اختری و نیکبختی بر تو و خشای شاا ارزانی
کند و هر بلا و هر اختر شوم در ظلمات
زیرین به بند کشد باری چنین است رای ما به
همد
هاش چنان میبینیم که این نشانهها نیک
یابد سرانجام نیکو خواهند
بود پس توجه میکنید که وقتی که
آتوسا مادر
پادشاه همسر داریوش خیلی نگرانه برای
اینکه اتفاق بدی بیفته و لشکر ایران شکست
بخوره حتی اگر پسرش از
پادشاهی به اصطلاح
محروم
نشه عقلای قم در حقیقت بزرگان قم مشورتی
که بهش میدن اینه که نگران نباش خدا
نگهدار ماست یعنی کاملاً بر اساس تقدیر و
امید به اینکه ما چون نیروی خوب هستیم
نیروی خیرین نیروی خیر سرانجام پیروز از
یدن بیرون وتوس میگه نخستین سخن راست ترین
است بدانید که خوابگزار نخست من شمایید و
به فرخندگی در آن خواب نظر کردید هم از
وهر من هم از بهر خاندان شان باشد که
سرانجام هر چیز نیکو درآید حال یا باز
میگردم و چنان که رأی شماست آن ستود آیین
برای خدا خدا خدایان و مردگان دلبند به جا
میآورد اما بگویید تا بدانم از خبرها که
دارید آتن در کجای این خاک است فوقالعاده
است این جمله به
ببخشید به دلیل اینکه ایرانیها تصور
درستی از جغرافیا نداشتن و حتی
با دشمنی که میجنگیدن و با این همه با
جهاز و اقت به اصطلاح اقتدار به سمتش
میتاختند دقیقاً تصور
جغرافیایی واقع بینانه نداشتن این مشکل
البته این منطقه ما تا ام تا عصر جدید
بوده ولی یونانیها به دلیل اینکه مدام به
سرزمینهای دیگه از جمله ایران سفر میکردن
نه تنها تاریخ اون سرزمینها براشون مهم
بود که جغرافیای واقعی و جغرافیایی که
فارغ از افسانهها و اسطوره هست و به
دقت میسنجند و ثبت میکردن میگه یونانیها
در کجای خاک همسرایان میگن دور وسی دور
آنجا که در مغرب فرو میشین آفتاب در
شعلههای کم فروغش آتوسا میگه در نمییابم
که فرزند من در این شهر چه دیده که آن را
به نخجیر پسنده همسرایان اگر آن شهر بگیرد
خاک یونان سراسر زیر نگین اوست آتوسا آیا
آن مردمان جنگاوران بسیار دارند همسرایان
دارند آری جنگاوران که باری پارسیان را به
گوشمالی سخت آزردند آتوسا بیرون از این
مردان آیا نعمت و محنتی نیز دارند
همسرایان میگن همانا که چشمهای از سین در
خاک نهفته دارند آتوسا بگویید تا بدانم
آیا به کمانگیری چیده دستند همسرایان میگن
نه هیچ ازان نمیدانند لیک سپری استوار
میگیرند و در جنگ و در جنگ نیزه یک تستند
آتوسا میگه خداوندگار ایشان کیست فرمان از
کدام کس میبرن همسرایان میگن
خداوندگار آنان بنده کس
نیستند در حقیقت ایده آزادی برای نخستین
بار در تاریخ بشر در یونان به وجود مید
یونانیها میتونستن خودشون رو آزاد بدونن
از هر گونه قید تعلقی به قدرتی بیرون از
خودشون خارج
از فرد به عنوان انسان و جامعه یونانی در
حالی که همچین چیزی برای مخصوصاً
ایرانیها اصلاً قابل تصور نبود که
آدمهایی بتونن بدون پیروی و فرمان برداری
از فرمانبرداری از قدرتی فراتر از خودشون
بتونن زندگی بکنن بنابراین میپرسه
خداوندگار اونا کیین میگه اونها بنده کسی
نیستن آتوسا میگه توان تواند بود آیا که
مردمی بی خداوندگار پاسدار شهری باشن یا
به شهری بتازند همسار آیان میگه آری
گفتم که آنان گزیده مردان داریوش را ناچیز
کردند دیگه ما چند بار در جنگ با اها شکست
خورده آتوسا افسوس که این گفتار تو مادران
را به هراس میف همسرایان خطا اگر نکنم زود
باشد که از چند چون کار باخبر شوید آنک
مردی که دوان دوان میآید و بیگمان
فرستاده پارسی اس نیک یابد اوست که خبر
میگذارد فرستاده هان ای شهرهای پهناور
آسیا ای خاک دلبند پارس ای جایگاه مکرت
بسیار باخبر باش که شوکت و سرفرازی به
کوبشی فرو افتاد و گزیده جوانان به خاک
بلدن وای بر من که آورنده این شوم پیغامم
و بقت بدم دامن گرفته است لیک بر من است
که پرده از این رویداد جانگداز برگیرم ای
پارسیان
بدانید که از ناوگان ما دیگر اثر نمان
همسرایان وا اندوه وا اندوه وا اندو جای
آن است که هر دل بر این
ناخجیوان
کر و فر ناشنیده برباد رفته است و من خود
در شگفتم که چشمم هنوز روشنایی روز را
میبیند و جانم بگر درباره بوی میهن
میشنود همسرایان وه که این زندگانی چه
دیل میپاید و خرمنی که به پیران سر
برمیدارم اندوه تازه است و سرشک
بیاندازی فرستاده میگه ای سروران من به تن
خود به آوردگاه بودم و موی به موی توانم
گفت از آنچه دیدم و شنودم همسرایان میگن
فصوص و فغان سپاه ما که توانمند بود به
تیر و تیغ و به نیزه چه بیهوده چه بیهوده
زی خاک یونان گسیل شد فرستاده میگه
کرانههای سالیس این جنگو بهش میگن جنگ
سالیست کرانههای سالیست و هر کرانه نزدیک
پوشیده از پیکرهای است مرده به مرگی خفت
مار همسرایان میگن وه که باید بمویی و
رخساره به اشک بشوییم که مردان ما حالیا
باج و باج و خرا مرد که مردان ما حالیا
باج و خراج در
دریابند پراکنده ببخشید که مردان ما حالیا
باج و خراج دریای پراکنده در آبهای بی
آرام و جام شان گسترده بر امواج مرد مردار
فرستاده میگه کمان و تیرم چارگر نیفتاد و
ما ایستاده بر ارشه های لرزان نظاره
میکردیم که قومی سراسر در آب غرقه میشود
و جان میبازد همسرایان میگن ن امیدوار
ندبه ی سر میکنیم بر سرنوشت کش کرردن که
قهر خداشون به نابودی کشد فرستادین راستی
را که نزد ما چه نامی ناخش تر از سلمی اس
و آتن نامی که زین پس آشفته میکند خیال
ما را همسرایان میگن آری آری ناخوش ترین
نامها آتن آتن کیست که از یاد تواند برد
وام بیوگ و مادران را که دیریست گناه
ناکرده اشک
ریزاند در سوی آن دلبندان که در ماراتون
باختند آتوسا میگه ای رای زنان خردمند از
حول این خبر دهانی بسته و جانی خسته دارم
من که این واقعه نه جای پرسش میگذارد و
نه به گذارش درمیآید یک ما که آدمیان
میرایی باید که تاو آوریم هر بلا که از
ایزدان میرسد پس ای مرد راست بایست و شرح
آن واقعه برگو اگرچه اشک راه گلویت ب
ما
ناک ناکشت گان کدامن و از سران و سالاران
کیست که میباید سوگوار ش باشیم فرستاده
شاه ما خشایار شاا زنده است آتوسا پس تبار
ما را هنوز نور امیدی میتابد همچون سفیده
تابان که از پشت پشت پشت تیرهتر
تاریکیها برو میآید فرستاده اما آ آرتم
بررس سردار ۱۰ هزار سواره زخم خورده از
سنگهای سلینی بر آب شناور مند و نیز
نیزهای بر سینه بر بردا داکس سالار سالار
هزار مد نشست و آن دلاور به جستی سبکبار
از رشه فرو افتاد و تنگن آن زاده نژاده
باکتریا که بر جمله ایشان سر بود
اکنون کرانههای موج فرسوده زادگاه ایکس
را می میپیماید و سه دیگر سرداران لیلا
تیوس و رسمس و آرگ استس فرو افتادند و
اکنون گرد بر گرد آن گرد بر گرد آن جزیره
که جولانگاه کبوتران است میچرخند و با
صخرههای سرسخت جدل دارند
و مت متال نوس که فرمانروای کسا بود و از
پیادگان ۱۰ هزار و از سواران ۱ مرد به
فرمان داشت چون کشته شد انبوه ریش
زرینشهر
سرخگون قوطه زد که آب رنگ خون
گرفت مقوس عرب کشته شد و آرتمیس با
باکتریایی که زادگاه و اند گاهش شور خاکی
سخت و سرکش بود به کام آن بیگانه دریا فرو
شد و تاراریس سالار پنج بار پنجاه کشتی که
سیمایی زیبا و فرخنده داشت به نامبارکی به
نامبارکی مرگی جان بد به نامبارک مرگی
مرگی جان بد و شوربخت او که پیکرش همچنان
بر خواک مانده
است و آنگاه سینی سیس آن دلاور ترین مرد
در مردان ما به سالار کلیکی بود و به یک
دست پشت سپاهی میشکست به سرفرازی جان داد
باری چنین بود آن نام آن سرداران که تقدیر
خویش باز دیدند لیکن من از هزار یکی گفتم
و از بسیار اندکی آتوسا میگه دردا ک از
این گرانتر مصیبتی نیست و خاک پارس را از
این جمله بهره شرمساری و تباهی است و فق
زاری اما بهتر آنکه سخن پی بگیری و بگویی
یونانیان را م بگویی یونانیان را مگر چند
کشتی به شمال که پروا و بیم نشناختن و
اینچنین بر ناوگان ما
تاختن فرستاده میگه بدان که اگر بخت بقت
پاس شمارگان میگشت پارسیان را همای
پیروزی سایه بر سر میانداخت چرا که
یونانیان چرا که یونانیان را شمار کشتی از
۳۰۰ فزود نبود و ۱ رزمناو نیز بر سر آن
داشتند لیک خشای شاا نیک میدانم بر هزار
کشتی فرمانی را و از آن میان ۲۱۷ ناو در
شتاب و دن تندی یگانه بود پس مباد کس
بگوید ما چند چونه کار نشناختیم و به اندک
مای توانی به کارزار پرداختیم به کارزار
تا ختی یک آنچه در پی آمد خود نشانه آن
بود که دست خدایانی به هواداری از ایشان
برخواسته و پشت مردان ما به ضربتی شکسته
است آری خواست خدایان بود که آتن این شهر
آتنا ایمن بم میگه ما از نظر ساز و برگ
جنگی بثی
از یونانیها برتر بودیم پس هیچ دلیلی
نداره این ما ما همه آمادگی لازم برای
جنگو داشتیم و
بدون آمادگی و تمهیدات به جنگ نرفتیم اما
تقدیر بود خدایان میخواستن که ما شکست
آتوس آتوسا میگه چه میشنوم آیا شهر آیا
شهر آتن هنوز بر جاست و به یغما نرفته است
فرستاده میگه بانوی من این شهر را مردان
ان و حصاری ب گزند آتوسا میگه اکنون
داستان نبرد باز بود
از آن دو ناگان کدام بود که حمله آغاز کرد
آیا یونانیان بودن یا پسر من که پشت بر
بیشمار کشتی خود گرم کرده بود فرستاده
میگه بانوی من نه این و نه
آن بل زشت کردار دستی از ناکجا پدیدار شد
و این فرجام شوم رقم زد دقت میکنید که
قادر نیستن ایرانیها که از هیچ کدوم از
اون بلاها که بر سرشون در مده رو از نظر
عقلانی تبیین کنن اینی دلیلشو بفهمن
بنابراین همه چیز رو همه اون رو رخدادهایی
که شگفتزده کرده بود اونها رو نسبت
میدادن ا
تقریب یونانی مردی از صف آنان جدا شد و با
شاه چنین گفت آنگاه که پرده تاریکی شب فرو
افتد یونانیان بر جا نمیمانند بلکه به
چالاکی پاروها برمیگیرند و از چپ و راست
پراکنده میش شوند تا جان از مهلکه به در
برد یعنی همون که گفتم دیگه عادت یونانی
این بود که فرار میکردن در هنگام
جنگ یه آدم یونانی اومد به خشایارشا گفت
که نگران نباش یونانی شما میین همه فرار
میکن چ این بشنید نه زین گفته بوی دروغ و
ترفن شنید و نه از خشم خدایان شید پس ردم
این پیام به سرداران خود
فرستاد که چون آفتاب پرتب گر بخش از زمین
بردارد و ظلمت پهنه آسمان
بگیرد همانا بر شماست که بیشت ترینه
کشتیها در سه صف پیش بید و هر تنگه و
دهانه بر دریا فرو برید آنگاه کشتیهای
دیگر فرستاد تا گرد آن جزیره فرو گیرند و
سرداران را هشدار داد که گر از کشتیهای
یونان یکی راه گریز یابد سری بر تن
سرداران
نخواهد باری شاه بد این گفتار آشکار کرد
که اراده خدایان را بسی ناچیز میشمارد و
از این گستاخی چه یاوه با یا بادها به سر
دارد پس آنگاه مردان ما صف به صف به هنجار
دیرین نان شبانه خوردن و به فرمانبرداری
دوال پاروها بر پایه استوار ببستند و چون
فروغ آفتاب فرو مرد و شب سایه افگن شد هر
مرد پاروزن به پای پاروزن به پای به پای
پارو شد و هر سلاحدار سلاح برداشت و هر
رده به خوشواش و شیرش و آن دیگری بانگ
برآورد و کشتی به کشتی به آن جایگه که
میبایست بادمان کشیدند سران و سرداران
سراسر شب مردان را بیدار و به کار داشتند
و شب بدینگونه سرمد لیکن از یونانیان هیچ
کشتی ندید دیم که پوشیده وار راه گریز
بگیرد و آنگاه روز با تیز سکان سفید و
درخشان بر آسمان گذشت و بناگاه از
کشتیهای یونانی غریر شادمانه گریوان
آفتاب به شکافت و از پست و بلند خاک نیز
هرایی به پاسخ بلند شد پارسیان خطای خویش
شناختند و دل به هراسی ناگه تیر باخت و و
دل به هراسی ناگه گیر باختند تا آن غریر
حول آور نه در خور بریزند گان و
پناهجویان هیا بانگ جنگ بود که مردان را
به سرانداز و جانبازی میخواند و یونانیان
را آتش برگ میریخت پس به ناگاهان پاروها
شان به نواخت یگانه شورابه دریا ب برآشفت
نخست از پهلوی راست به نظمی استوار پدید
پدیدار شدند و آنگاه ناوگان شان به تمامی
فرا چشم ما آمد و قرش جنگاوران با کوبش
پاروها به هم آمیخت و ما این فریاد شنیدیم
به پیش مردان یونان و به پیش تا رهایی
میهن و رهایی فرزندان و زنانتان و گورگه
نیاکانت هان دست برآرید که داو این که داو
این بازیست هر نشه دارید پارسیان نیز به
غریبی به پاسخ غریبی سر دادند که کارزار
هم درن دم آغاز شده بود ناوها به منقار
مفرق این پهلوی هم شکافت شکافتند نخست
کشتی از یونانیان یرش آورد و رزم ناوی
فینیقی را در هم شکست آنگاه کشتیها از هر
سو به رزم شتافتند کشتیهای ما نخست به
دلیری و جانبازی خوش ایستادند لیک چندان
زمانی نگذشته در آن تنگنا صد به صد پهلو
به هم فشردند و هیچ یک را توان یاری آن
دیگری نبود چنین شد که برهم کوفتند و
تیغههای مفرق این در هم فرو بردند ارشه
ها به هم ریخت و پاروها در هم شکست آنگاه
به ناگاه دشمن به سنجیده کاری گرد ما را
گرفت و حمله آغاز کرد کشتیهای ما وارونه
شد و اشکم آشکار کرد و دریا از بسیاری تخت
پارهها و خون مردان از چشم ما نهان شد
سراسر صخ صخره و سراسر صخره و ساغر فرشینه
ای که
سراسر صخره و ساحل فرشینه ای از پیکل
پارسیان شد در آن هنگامه هر کشتی از صف به
درآمد و در رهایی خود کوشید یونانیان تخت
پارهها و شکست پاروها برگرفتند و مردان
شناور ما را بدان کوفتند چنانکه ماهیگیران
ماهی گیرانی ماهیان تور افتاده را سر به
چوب میکوبند دریا سراسر فغان و فریاد
مردان بود تا آن زمان که شب برخ ست و آن
شیو نشین رونش آن روز چه دردها که کشیدیم
و چه محنتها که دیدیم و من شرح آن مصیبت
به ۱ روز گفتن نمیتوانم اینقدر بس که
بدانید هرگز نبوده است که به یک روز
مردانی بدین شمار بمیرد آتوسا میگه دردا
آن که دردا آن گسترده دریا ما را و تمام
توار آسیا را به امواج فرو کوفت فرستاده
میگه هنوزم از این این بیشتر و ناخوش تر
مانده و سخن به پایان نیامده آتوسا میگه
از این ناخوش آیا چیزی توانت بود و مصیبتی
بزرگتر از آنچه نا ناوگان ما دید آیا بوده
است
فرستاده بدان که سرآمد مردان پارسی و
نژاده ترین ایشان جمله جوانان نامآور به
جنگاوری به لج مرگی
خفتو و ناسزاوار در افتادند
آتوسا وهج شوربخت زنی که منم کدامین عجل
ایشان را فرو گرفت فرستاده می رویاروی
سالامیس خردک جزیرهای سنگلاخ و بیحاصل
که حتی پهلو گرفتن کشتیها را نمیشید و
تنها ددان و دیوان بر کرانه آن میرقصند و
پای میکوبد خشای شاه آن گزیده مردان به
این جنگ جزیره گسیل داشت تا چون یونانیان
از کشتیها بگریزند
و در آن کرانه پناهجو ایند مردان پارسی به
آسانی تیق در آن خسته مردان
نهند و پارسیان ر پارسیان غرقه در آب را
نیز دستی بگیرن و برآرند شگفتا چه هولناک
خطایی باری هم در آن روز که فرمان آسمان
پیروزی یونانیان را رقم زد از اینان هر آن
کس که سپیده را نادیده از آن افسرده آب
گذر
گذر کرده در امان نماند یک چون روز برآمد
و آفتاب خدنگ آتشین روانه کرد آب آب یخ
بسته روان شد و مردان را به کام خود فرو
برد نیک وقت آنکه هم در دم نخست آخرین دم
برآورد از دیگران اندک شماری به تقلای سخت
جنگ بردن و سرانجام تن خسته به تراکی کشند
از آن پس اگر چیزی از ایشان ماند پای به
خاک وطن نها دن حالیا هر شهر پارس را
سزاست که بر جوانان داده از کف خون بگرید
ی انقدر کشته شده که هر نقطه ایران در
حقیقت کشته داد باری من این ماجرا به
راستی و درستی گذاردم لیک از خیل بلایی که
خدایی کینه جووی بر پاسان گماشت یکی از
هزار نگفتند و آن داستان جانگداز در سینه
نهفت همسرایان میگن وه چه کینه خواه دستی
از آسمان فرود آمد و این تباهی بر پارسیان
روا داشت آتوسا میگه حال یا نشانی از سپاه
ما نمانده دریق دریف شگفتا چه روشن رویایی
که پیشاپیش از این اندوه گران خبر داد و
اما شما ای رای زنان بخرد چه نیک دل بودید
و چه آسن تعبیری برن خواب آوردید لیک
اکنون که مرا به نیایش س سفارش کردید
میروم تا خ خدایان را به یاری بخوانم و
آنگاه در سرای خود از بهر خاک و مردگان
نیازی از خوردنیها و روغن و عسل فراهم آد
میدانم که تیر از کمان جسته را
بازگرداندن نتوانم لیک این نیاز و قربانی
از آن میگذارم که مگر زمانه تقدیری
نیکوتر بر ما روا ببین حالیا بر شماست که
ماجرا و رای زنن بگویید به این شکست هواهی
را به یاری خرد تدبیری بجو وگرنه پسر من
بیشتر از من به شهر فرو فرو آمد به دل
وگرنه پسر من پیشتر از من به شهر رو آمد
به دلجویی و فرمانبری به سرایش برید مبادا
که دل شکسته دارد و اندوهی بر سر اندوه
گذارد آتوسا به همراه ملازمان و فرستاده
بیرون
میدم همسرایان
ای زئوس که برترین توانایی که برترین
توانایی و بر روی
خاک سراسر فرمانروایی دست تو بود که سپاه
سرکش پارس را به خاری در هم شکست و بر شوش
و اکباتان تیر غبار مرگ
افشان اکنون زنان پارس در سوی شویش به مر
مرمرین دستهای
نازنده به مرمرین دستهای نازنین روبنده
می میبندند
ببخشید اکنون زنان پارس در سوی شویش به
مرمرین دستهای نازنین روبنده میدرند و
سینه به سیلاب به سیلاب اشک میشویند و
نوعروسان شوی نادیده مویان و نالن کام
نایافته از بستر دیبا و حریر که ناره
میجویند و دری قا آدلی که جای رامش و
کامکاری بود حالیا غرقه آشوب بیقراری است
و اینک من به همنوایی با ایشان سوگ سرود
آن رفتگان سر میکنم بشنوید که سراسر خاک
آسیا مرد باخته و از پا
درافتاده به سرزنش فریادی سر داده و به
داوری میخواند آن را که راهبر و سالار آن
سپاه بود آری آنکه مردان به کارزار کشان
خشایارشا بود دریغ دریغ داروش سالار کوان
گیران که دیری این خاک را دور از گزن نگه
داشت و مردمانش به جان و دل دوست
میداشتند دریغ که سپاه ما و دریا
مردانمان دل و آن کالبدهای فرسوده چوبین
گرم داشتند که یال از بادبان داشت و چشم
کبود که وال از بادبان داشت و چشم کب بود
دریاس و آن کشتیها مردان ما از خاک میهن
برداشتند و کشتیهای یونانی به آورد این
آگاه از آن ناوگان جز اندکی به جای نگذاشت
و شاه شاهان چنین گوید خود در هنگامه آن
زمستان زودرس از سنگلاخ سخت تراکیا گذشت و
با تنی شند جان به در برد و از مردان ما
آنک در دم کشته شدند کالبدها شان به
ناگزیر ها شد دریغ که امروز آب هر کرانه
آن شکست پیکرها را به بازی گرفته است و
هیچ موج و خیزابه اای نیست که آنان را به
خابی که به خاکی که دوست دارش بودند
بازگرداند اکنون فغان به آسمان بردار و
شیمر از بیقراری برآر چندان که جانت به
درد آید و تن بفرساید وای بر من که آن
پیکرهای دلبند دستخوش موج
دریاد و فوج فوج ماهیان که از زهدان آب
برمیخیزند به خاموش وار هجومی دندان تیز
در اندام آن دردانهی می خانن و بر خاک
پارس بی پسر پدران در وانهاد خانهها به
شیو نشین ناله برمیدارند که وای ما وای
ما که دیگر سال خورد گانیم و بیزا و رود
بندیم که این بلا خدن گ خدایان بود تا
شرنگی به پیمانه عمر درازشان بریزد اکنون
در سراسر آسیا سرزمینی نمییابید که قانون
پارس بر قرار پیشین باشد دیگر نه واج و
خراج پیشین به شاه میگذارند نه پیش او
پشت دو تا میکنند و دست نیازش نیایش
برمیدارند چرا که امروز شوکت شاه فرو
ریخته و نام حول آورش از یالها گری
آری هم از امروز زبان آدمیان بند گشاده و
یوغ بندگی شان از گردن افتاده و اینک
فریادی رساتر دارند آنان که آزادوار بر
این خاک
میگذارند آنان که آزادوار پاور این خاک
میگذارند چرا که
سرانجام جزیره ایکس که صخرههای شسته به
خورش آماج تازیانه واژگونه باژگونه بود به
چاره گری و ترفند اورنگ فرهمند پارس را
فراموش باژگون کرده است آتوسا تنها وارد
میشه یاران من آن کس که نیک و بد این جهان
آزموده و آن راه درشت نا پیموده نیک
میداند که آدمی چون به گرداب بلا گرفتار
آید همه بلا و نکبت ببیند به هر جا که چشم
باشد لیک آنگاه که وقت بلندش باد مساعد در
باد بان اندازد دل به این پندار خوش
میکند که تابش و نوازش بخت تا روز او
باقیست هم برقرار پیشین می میپاید حالیا
چشم به هر سو که میکنم نشان از خشم آسمان
میبینم و جهانی سراسر هراسان گوشم از
مویههای ننا امیدوار کن ناا امیدوار گوشم
از مویههای ننا امیدوار آکنده است و ژرفا
این حول هوش و خرد از جانم را از این روز
که نه گردونهی به زیر پا دارم و نه
مردانی به پاسبانی میارم و این پیشکشهایی
نیاز آن مرد میکنم که فرزندم را پدر بود
باشد که جان آزرده مردگان به این نیازها
آرام گیرد شیر سفید و شیرین از گاوی
پاکیزه و نادو شیده و دیگر زرین عسلی که
بهاران به شیر شکوفه پروریده سه دیگر آبی
روشن از چشمهای دوشیزه جوشیده و دیگر
شرابی تابناک و کهن از تاکی دوردست و سال
دیده و روغنی از سبز دانههای زیتون که
شاخساران یادآور فروردین است و میوهاش به
بوی خوش سرامد است و گزین است و بر سر این
جمله بافه های گل که نازدانه زیبای زمین
است اکنون ای یاران من این رهاورد نثار
مردگان کنید و با سرودی خوش فرا خوانید
داریوش آن خجسته شاه را که باشد که برخیزد
از گور و به یاری برآید و من خود به آیینی
که
شایست می و من خود به آیینی که شایست
میروم تا به خوشنودی خدایان زیرین چندان
نیاز بر خاک ریزم که خاک از تشنگی دیدین
بیاساید آتوسا همراه دیگران نیایش میکنند
و زها بر گور
داریوش
همسرایان ای شاه بانوی پارس که خود ستوده
به نیایشهای
نیازهای تو که ژرفترین رگان خواب را
سیراب
میکند اینک نیازهای تو که ژرفترین رگان
خاک را سیراب میکند و اینک ما که مردگان
را به سرودی یاد میکنیم باشد که بشنوند و
با ما به راه مه در ای پادشاه تاریکی هرمس
و ای خاک و تو ای پادشاه دو جم رخسار به
یاری ما برخیزید و راه بر مبندید آن روح
سرافراز را که آهنگ بالا دارد چرا که او
آسودگی و رامش ما را حرفهایی نهفته دارد
و اوست یک تا کسی که این زخم را مرهم
میگذارد اکنون آن شاه سرفراز بزرگوار آیا
گوش با این شکست گفتار و این داستان غمبار
دارد و اندوه سرود م را آیا چندان توان
هست که آن فرخنده سالار را در جایگاه
زیرینش ب گوشای هان ای خدایان
رفتگان و تو ای خاک باشد که راه مبندید
ایزدی سرور که شوش مادر اوست و خفتگان
پارسی هرگز شنویی در کنار خود ندیدند
راستی را که ما دوستدار او بودیم و گورگه
را نیز دوست میداریم که مهربان دلش در
اینجا خفته است و ما آنچه را که بر دل او
میگذشت ارج
میگذاریم خب نمیخوام بقیشو بخونم چون هم
برای خودم خسته کننده است و حتماً برای
شما یه
مقدار جلوتر که
میره نکتهی که جالب
هست اینه
که آره حالا داروش مید این بخش دارشم بکنم
جالبه
همسرای میگن که آ داریوش میگه هش داری که
هرگز به دشمنی جانب یونان منگ خود اگر
سپاهی دو چندان دا بدانید که دست بر یونان
نهادن نتوانید که این خاک خود به ستیز باش
آ بر میخزد همسرایان میگن خاک با ما
ستیزه میکنن چگونه هست این ای سرور ما
داریش میگه خاک یونان همانا تنگ مایه است
و به قهد و غلا خواهد کشت چندان که در
شمار نیاید میگه چون جای خیلی کوچیکی است
و اونجا قدی و به اصطلاح بلایای دیگه
زیاده اصلاً نمیارزه که شما برید اونجا
رو تصرف کنید همسرایان میگن چون چنین است
سپاهی اندک و گزیده میبایست در داریوش
میگه بدان که آن اندک سپاه نیز که به
یونان اندر مانده هرگز خاک میهن نخواهد
همسرایان چگونه تواند بود نه آیا که مردان
ما به سلامت از تنگه هله گذشتهاند و به
خاک آسیا بازگشته داریوش میگه اندکی از
بسیاری آری اما دیروز من را گواه بگیریم و
کلام پیشوار پیش بینانه ایزدی به یاد آریم
نه سزاوار است که این کلام به اینجا راست
بپنداریم و به آنجا باور نداد باری خشایار
شاه بیهوده امیدی در دل دارد که گزین
مردان خود را در خاک یونان باز داشته آنجا
که آسو پرس شاخها شاخههای خود را بر خاک
خشت خشک ب اتیا میفشارد آن مردان چشم راه
میمانند همچنان که تباهی و عذابی نادیده
و ناگفته چشم راه ایشان میماند و این باد
فراهی اس و این باد فراهی صدا آور است آن
را که باد در سر دارد و گستاخی بر آسمان
ران کد آنان که از تنگه هله گذشتند و
بیپروا تندیس خدایان شکستند و معبدها
سوختند و محرابها به خاک افکندن و به هر
جا گذشتن از هر جایگاه قدسی مزه ساختن
ببینید ایرانیا که حمله میکردن اونچه که
حالا در تاریخ هست اینه که از ویران کردن
و سوختن هیچ چیزی دریق نمیکردن یعنی حد و
حصری ندار تا جای که میتونستن و حتی
معبدها رو می
سوزوندن هر ناسزا کردهای را پاد فراهی
صدا صدای آن کرده میدهند و ودا ودا
مکافاتی که از این پس خواهند چرا که چشمه
عذاب ایشان هنوز خشک نیامده است و زود
باشد که مصیبتی از نو گریوان شان بگیرد
پشت پشت پیکرهای کشتگان بی بیزبانی گواهی
میارند فرزندان ما و فرزندان زندان ما را
که آدمی مرگ راست و خیره سری را لگامی
استوار باید زد که این دانه چون ریشه
دوانیده ریشه دوانیده ناخو جسته کشتی است
که ببرش جز آب دیدگان نخواهد بود پس
بنگرید نادانی اشان را و مکافات ایشان را
و یا دارید آتن و یونان را مبادا که آدمی
بهره خش از تقدیر خوار گیرد و طمع در پیش
و طمع در بیش و بیشتر بندد که در این سودا
سودی نیست و از آن مایه آنچه دارد تباه
خواهد شد که خداوند همانا بلند اورگی بلند
اورنگی دارد و چشم به هوا گرفتن هن و چشم
به هوا
گرفتن ببخشید که خداوند همانا بلند ورنگی
دارد و چشم به هوا گرفتن هنار آدمی
میگمارد و تیزبین داوری است او که
بادافره هرکس در کنار ش میگذارد حال یا
شمایند که خشم آسمان دیدید و هشدار ایزد
به پیروی از خرط شنیدید بر شماست که فرزند
مرا به راه خرد بخوانید و از گستاخی با
ایزد و ناسنجیده کارها
بترسان و اکنون ای بانوی گرامی که مادر
اویی و سرای خویش رو و جامعی در خور بردار
و به پیشباز پسر بشتاب که او چون فرارسد
جند پیرهنی به تن دارد و از رخت شاهی آنچه
داشته به اندوه و حسرت چاک داد آنگاه به
دلجویی سخنی بیارای که میدانم جز از زبان
تو پند نمیگیرد و آرام نمیشوم اکنون مرا
میباید که باز به ظلمت زیرین انده شوم ای
رای زنان دیرین سال ب درودتان باد بادا که
در هنگامه اندوه روزتان خوش و جانتان شا
شادمانه باشم که آدمی چون به مردگان
بپیوندد از این جمله نعمت مکنت چیزی با
خود نمیبرد همسرایان میگن از این م از
این مصیبت شرنگی به کام دارم و از آنچه در
راه است محنتی بر سر محنت میگذارم آتوسا
میگه هان ای دست آسمانی چه زخمها که از
خدنگ به جان نشست به جان نشست لیک از آن
جمله جان گداز سر این خبر که میشنوم آن
شاه پسر من چون
دریوزگی به تن دارد و این نه سزا نام
جایگاهش حالیا به سرای شاهی میشتاب تا به
جان و دل بسیج پیشباز او کنم و در این
محنت که او راست چیزی از دلجویی فرو
نگذارم خب اونچه که جالب هست این حالا یکی
از نکتههای جالب در حقیقت این هست
که در
این تا تا اینجا که دیدین حالا من این بخش
آخرشم میکنم
در حقیقت برای یک نویسنده یونانی به زبان
یونانی که از سرزمینی میاد که در جنگ با
ابول قدرت دنیا پیروز شده بر تمام دردها و
رنجهایی که دشمن از کشتن و نابودی برده و
بازماندگان که داغ دارند و
سوگوار با با اونها همدلی میکنه یعنی
کاملاً درد و رنج اونها
رو مثل اونها مویه میکنه و سوگواری میکنه
و ت بخش عظیمی از این
داستان در حقیقت گریه یک ملت پیروز بر
زاری یک دشمنی اس که شکستش
دادن و این
یک به اصطلاح صحنه بسیار بسیار سرنوشت
سازی در تاریخ
هست میگه
که اینجور تموم
میشه
همسرایان
به خشای یعنی خشایار ش که میان اینا میرن
برای
جویش هشی
شاه همسرایان میگن با ما از تو نخست بگو
آن دلاور که تو را چون چشم بینا بود و به
هنگامه کارزار در درآورد با سپاهی توانا
بود و باز گوی از وارس و اوس تویی که و
نهادی شان تویی که و نهادی اشان کوفته بر
سنگ خاره و دست دست خوش هر موج پیاره یی
شروع کردن به ملامت خشایارشا خشایارشا گفت
بس کن که از این پرسش دمادم که از این
پرسش دمادم جانم به درد بیاورد و یاد
یاران را در سی در این سینه تاریک زنده
میدار ام سرایان هنوزم سخن بسیار هاست که
بسیارند مردان ما و
یادکرد ایشان کار ماست پس
از زانتی اس میپرسم که ماردان را سالار
بود و از و از یاکی اس و آن خارس آن سران
سواران از ایشان یکی نیست تا ایستاده
برگردونی شاه باشد از اینان یکی نیست تا
شاه را همراه باشد خشایار شاه می اینان که
نام بردی سران و سرکردگان پارس بودند و
دریغ که جمله در آن خاک بیگانه خوندن
همسرایان دریغ مرگی بهدین ارزان و اینک
خفته در خاک غریب و زیشان نه نامی نه
نشان کشیش میگه وای من وای من دلی شکسته
دارم و چشمی به خون نشست همسرایان میگن
وای ما از این بلای آسمانی که نا بیوسی
بود و از پیش نادیده وای ما که این خشمی
آتشین بود و خدنگی از چشم خدایی کینا آور
رسیده پشی داشان میگه وای من که این نگون
بختی زنجیری است ما را به پا و و دست که
گردش ایام از هم نخواهد گسست همسرایان
راستی را راستی را که شکست
خوردگان هشیش میگه راستی را که این مای
خواری نه روشن راهی خبر داد و نه
خوابگذاری
ناخجیوان
که دریا مردان یونانی کشتی به آورد آوردن
و نام آوازه پارس به یغما بردن
خشایارشاه دریق سپاهی گران را چنین ارزان
وانهادن همسرایان دریغ شکوه و سرفرازی
پارس به خاری دادن هشیش بنگرید که این ژند
پی پیرهن بنگرید که این ژند پیرهن
بازمانده ردای شاهیست و این تیردان توهی
بر آنچه رفت گواهی همسرایان از آن گنج و
خواسته که داشتی تنها همین بر جا گذاشتی
خشای شاا از آن جمله تنها همین آری که
پاسبانی نماند و
پاسداری همسرایان که مردان آتن جنگاوران و
شیران
شرزه چون به کاری دست برآورند و شیران
شرزه که و شیران شرزه چون کاری به دست
آورند هشیار شاه به نظاره به نظاره
آوردگاه نشسته بودم لب از سخن بسته
همسرایان آنگاه که کشتیهای ما بر آب تواه
میشد اون موقع تا داشتی نگاه میکردی که
همه دارن نابود میشن یعنی اومد تو ساحل
نشسته بوده
و نابودی سپاه ایران نگاه میکرد
خشایارشاه بر آن منزل حول آور خیره بودم
پیرهن به تن دریده همسرایان اکنون به
دلجویی تو چه بایدم گفت خشایار شاه به
تسلای اندوه و عذاب من کلامی نمیآید
همسرایان خشایارشاه و شادی و رامش دشمن
راست همسرایان که مردان ما را فر و شکوه
اینچنین فرو خواست هشیار شاه دریغ
پاسداران من که چی چنین بینشان شدن
همسرایان دریغ یاران ما که در دریای
بیپایان نهان شدن قشای شاه حالی زخمها به
اشک بشویید و راه خانه بگیرید همسرایان
آری گریان گریان به خانه میر
خشایارشاه فغان برآرید و بر سینه بکوبید
همسرایان اینک اندوهی بر سر انجوی خشای شا
به یاری برآیید و با من فغان برآنید
همسرایان بنگر شاه بنگر که چون میگریم
خشایارشا فغان برآرید و بر سینه بکوبید
همسرایان کوهی از اندوه به اینجا دارم و
دریای اندوهی در آنجا نیست هشیار شاا اشک
بیفشاند و به موی مویه موی سفید از سر
برکنی همسرایان میمونی و اشک میافشانم و
موی از سر برمیگرد همسرایان حشای شاا
جامعه بر در بردرید بذارید
همسرایان وا ان دوها وا اندو هشیش باشد که
این زاری کوی و برزن بگیرد همسرایان کوی
به کوی و خانه به خانه کوی به کوی و خانه
به خانه هشیان را آهسته آهسته ای آن که
گرین میروی سر بیاف راز و غریب اندوه به
آسمان بردار
همسرایان یادار به هر گام که برمیداری
فخر و شکوه پارس را عینک به خاکساری و
خوای خشایارشاه دریغ دریغ آن مردان آن
کشتگان به اندوه دریغ آن دلیران افتاده بر
کشتیهای بشکوه همسرایان بیا ای شاه که بر
ما خداوندگاری بیا تا به افغان و زاری گام
از پی گام تو برداریم و بدین آیین تو را
به محنت سرایت باز و به این ترتیب تمام
میشه یعنی تمام این
نمایشنامه یک مرسیه ایست
درخشان
برای از که
یک قوم فاتحی بر
به اصطلاح شکست
و ناخوشی و فرو افتادگی دشمن دارن و اینکه
شما در
دشمنی آنقدر پیش نرین که
خوی توحش بر شما غلبه کنه یعنی
انقدر شما از کسی یا از دشمنی کینه بوزید
و کینه بپرورد که شما خودتون تبدیل بشین
به حیولا یعنی خودتون در از دشمنی خودتون
مسخ بشید و این و در حقیقت این دشمنی به
جای اینکه به دشمنتون آسیب برسونه شما رو
از انسانیت خارج بکنه چون اون کسی که در
جنگ با دشمن کشته میشه او قهرمان میشه اما
اون کسی که در جنگ با دشمن پیروز میشه اما
بهای اون انسانیت بهای اون پیروزی انسانیت
اوست هرگز در اون جنگ پیروز نیست این یک
به اصطلاح داستان
بسیار مهمی اس که انقدر دربارش نوشتن و
شرح دادن
و در حقیقت مسئله اخلاق رو اخلاق و سیاست
هر دو که در موقعیت جنگ به بحرانیترین
نقطه خودش میرسه شما میتونید تو ملتهای
دیگه کاملاً بیازمایید یعنی در موقع خطر
در موقع بحران چقدر آدمها توانایی اولاً
اعتماد کردن به هم و ثانیاً داشتن
ارزشهای مشترک و ثالثاً عزم جذب برای
تعهد به اون ارزشها و نگه داشتن همبستگی
اجتماعی دارن و در مقابل دشمن هم او رو از
انسانیت خارج نمیکنن او رو همچنان گرچه
دشمن اونهاست ولی همچنان انسان میدونن و
خودشون هم با به اصطلاح یک نوع کرامت و
بلند نظری و بزرگواری با دشمنش رفت
خب این تبدیل میکنه به اصطلاح یونان رو به
زادگاه قانون قانون جنگ و اخلاق جنگ که
بسیار مهمه اگر قانون جنگ و اخلاق جنگ
نباشه امکان صلح وجود نداره کانت تو این
رساله صلح جاودانی توضیح میده که شما اگر
در جنگ بخواید بجنگید که بجنگید جنگ جنگ
تا پیروزی خب یعنی جنگ خودش هدفه که هیچ
ولی اگر هدف از جنگ اینه که شما سرانجام
بر سر میز مذاکره برای صلح بنشینید پس در
جنگ به هر کاری نمیتونید دست بزنید و یک
حریمهای رو باید نگه دارید چرا به خاطر
اینکه اعتماد دشمن از شما کاملاً سلب نشه
و اگر اعتماد شما به هر کاری دست بزنید و
اعتماد دشمن رو کاملاً از بین ببرید دیگه
اون نمیتونه با شما بر سر میز مذاکره بشه
پس باید یک حداقلی از اعتماد به شما داشته
باشه که با وجود اینکه باش می جنگید با
شما بر سر صلح گفتگو بکنیم بسیار
سپاسگزارم و عضر میخوام از تصدیع تصدیع
اوقات
دوستان بله سپاس از شما جناب آقای
خلجی دوستان اگر نکتهای هست سؤالی هست
یا ملاحظهای
از از آنچه که شنیدی تشریف بیارید تا تا
چند دقیقهی در خدمتتون
باشیم آقای خلجی توی این بحث در واقع حالا
با توجه به توضیحاتی که شما دادید و اون
دیالوگهایی که خونده
شد به نظر میرسه
که نویسنده بیشتر دنبال ترسیم ی یه تفاوت
فرهنگیه تا
روایتی از یک
تراژدی انسانی اینگونه
هستش دقیقا همین طوره یعنی در حقیقت او
داره میگه که در از یک جامعه آرمانی جامعی
اس که پیروزی بر دشمن رو تنها با برتری
سپاه و جنگ افزار نبینه یی فکر نکنه که
چون ارتش قویتر و سلاح پیشرفته تری داره
پس اگر با دشمن جنگید و اونو مغلوب کرد به
راستی بر او غلبه کرده او زمانی دشمنش رو
مغلوب میکنه که از حد به اصطلاح چارچوب
انسانیت و اخلاق انسانی خارج نشه وگرنه
اگر به بهای از دست دادن انسانیت خودش
دشمن خطرناک رو نابود کنه او دیگه با خودش
زندگی نمیتونه بکنه یعنی خودش تبدیل به
هیولایی میشه که حتی بدون اینکه دشمن
بیرونی داشته باشه زندگی براش ناممکن میشه
کسی که آد به خوی درندگی داشته باشه در به
اصطلاح عادت کرده باشه که به دروغ و تزویر
و فریب و خیانت اون وقت این عادتش میشه به
خودش هم دروغ به خودش هم اعتماد نمیکنه
وقت خودش میشه بدترین دشمن خودش این خیلی
مهمه که یونانیها
سعی میکردن که تجربه ملتهای دیگه رو بر
خلاف ایرانیها ایرانیها یک امپراتوری
بزرگ بودن خب اصلا داستانش فرق میکرد در
یک محدوده جغرافیایی بسیار وسیع بودن
پراکنده بودن مهاجر بودن ولی یونانیها به
دلیل تراکم
شون اینها میتونستن به اقصای عالم سفر کنن
از تجربیات تاریخی و مشاهدات خودشون بیا
آموزن مشاهدات مردمان دیگه بیاموزند و در
اداره جامعه و در تجربه حکومتداری و سیاست
ورزی خودشون استفاده کنن به همین دلیله که
گزنفون اون کتاب کورش کبیر رو مینویسه و
اون پرحجم تر یعنی تنها کتابیست که درباره
کوروش در عهد باستان نوشته شده و بسیار
پرجم و غرض از نوشتن اون کتاب این هست که
یونانی رو که در انحطاط سیاسی قوت وه با
نشون دادن یک الگوی آرمانی برای
حکومتداری که الگوی کوروش هست به اون
جامعه کمک کنه که از این تجربه استفاده
کنه و از اون انحطاط بیرون بیاد به عبارت
دیگه یونانیها از آموختن و از درس گرفتن
و از کنجکاوی درباره سرگذشت و سرنوشته
اقوام بیگانه نه تنها ترسی نداشتن که حیات
شون رو وامدار اومن اما ایرانیها اینجور
نیست ایرانیها به شدت از بیگانه هراس
بودن و به همین دلیل هست که بیگانه براشون
یک به اصطلاح احساس خطر میکردن چون دین
ایرانیان زرتشت در حقیقت دینیست که
مهمترین آموزش دوگانگی خیر و شره و چون
اگر شما خودتون رو به
اصطلاح در
طرف یا در کنف حمایت
ایزدان ببینید طبیعتاً دشمن شما میشه دشمن
ایزدان
و صدای من قطع نشد تلفن
می
نه بسیار خوب و بنابراین چون اینها جنگ
رابطه شونو با دیگری
رابطه نور رو تاریکی میدیدن نمیتونستن
دیگری رو به چیزی شبیه خودشون به عنوان
چیزی شبیه خودشون بپذیرن و و این دیوار
بسیار ستب رو بلندی که اونها رو از انیران
یعنی غیر ایرانیها جدا میکرد هرگز فرو
نمی ریخت ولی یونانیها اینطور نبودن
یونانیها ویژگیش این بود که میتوانستند
از انواع و اقسام فرهنگهای
مختلف اونچه که به نظرشون آموختنی و
اندوختن و کارآمد میومد بگیرن و به شکلی
که خودشون میدونن و میفهمن به کار ببرن
و در نتیجه فرهنگ یونانی هیچ چیز
اورجینالی توش نیست مگر معماری مگر فرم
یعنی فرمش هست که
اون فرهنگ رو یونانی میکنه وگرنه اجزا و
عناصر هر کدوم از یک جاییست اونوقت همین
فرهنگ همین تمدن یونان تبدیل میشه به تنها
تمدنی که جهانی میشه هیچ تمدنی در
جهان جهانی نشد تمدن ها میامدن و زوال
پیدا میکردن و اون موقع هم که بودن هیچ
موقع تمام جهان رو فرا نمیگرفتن تمدن
یونانی اولاً دیرپاترین
میراث رو بر جا گذاشت و ثانیاً به ظهور
تمدنی انجامید که ویژگی اصلیش جهان شده
جهانی بودن جهانی
شدن خب با این حساب آقای خلجی این شکست
در واقع به نفع بشریت شد دیگه چون اگر
ایران پیروز این نبرد بود که این
اتفاقات جالب و عجیب و غریب
در بحث فلسفه و معرفت نمیافتاد و
اگر اینگونه که شد ولی یه بحث دیگهای هم
که توی این نمایشنامه خیلی یز اهمیته
انگار
این خالق این اثر بیشتر داره درسی رو
ظاهراً به ایرانیان میده که اونا خودشون
نیاموختند
و در واقع از این شکست درسی که نیاموختند
هیچ اون داره بهشون این درسو میده که
علتهای شکست
شما در واقع اینها بود که الان گفته
شد نه اونا که مخاطبشون اصلاً ایرانیا
نبود و نمیتونست باشه
مسئله اصلی این هست که این این جدایی شرق
و غرب رو که در عصر جدید انقدر مسئله
برجستهی
هست ریشه هاش رو به یونان واستان و به
ویژه به شکست ایرانیان از یونانیان
برمیگردونن اما توجه باید داشت که خب در
مقابل این به اصطلاح
تصویر فاتحان
که یونان رو برتری با
این به اصطلاح رخدادها یونان رو برتری
میدادن بر تمدنهای دیگه در عصر جدید
مخصوصا در قرن بیستم یک واکنش خیلی تندی
علیه این نوع تصویر تاریخی حالا حتی در
فلسفه به وجود اومد و ا اون چیزی که ما پ
گرایش پسا استعماری میدونیم گفتن که اینا
تمام
اروپا محوره و اینا
در حقیقت دروغ هاییست که غربیها برای
خودشون گفتن و هیچ کدم و غر هم دیگه اوجش
میشه ادوارد سعید که شرقی که غربیان تصویر
و تصور کردن در ذهنشون و در فرهنگشون
کاملاً جعلی اس برای این درست شده که شرق
رو غیر از خودشون رو به زیر چیرگی مطلق
بگیرن و در حقیقت استعمار رو توجیه کنن خب
من نه با اون
روایت سنتی موافقم و نه با این روایت پسا
استعمار تفسیر پسا استعمار داستان ایران و
یونانیان بسیار بسیار نکتههای آموزندهای
داره و نکته مسئله بنیادی اس انقدر
جنبههای مهمی داره که تمام زندگی که ما
الان داریم تمام مشکلی که ما به غرب داریم
تمام هیچکدوم تازه نیست همه اون زمان نطفه
بست یعنی تمام مشکلاتی که ما در تفاهم در
ارتباط و در نوع برخوردم با غرب داریم همه
اینها یک سابقهای دارن که همه برمیگردن
به یونان باستان چون یونانیها و
ایرانیها خیلی با هم ارتباط داشتن و
تفاوتها و تمایزها و به اصطلاح دستاوردها
و ناکامیهایی که داشتن همه هموست که الان
دارن و تداوم پیدا کرد یعنی همون به همون
دلیل که در ایران فلسفه ترجمه شد ولی به
هیچ وجه فلسفهای که که در یونان
بود به همون معنا و با همون نتیجه همون
شکل در نیامد و یک تبدیل شد به ی موجود
عجیب خقه در حقیقت
عقیم همون مشکلی که اون به اصطلاح اخذ
فلسفه از یونان رو ناکام کرد همون مشکل
امروز ما با مدرن داریم به همون دلیل ما
نمیتونیم با
مدرنیته به اصطلاح یک رویکرد درست و بارور
و معنادار داشته باشیم که نیاکان ما با
یونان باستان داشتن تمام این داستان یونان
و ایران یک آینهای اس که نیک و بد هر دو
طرف رو خیلی خوب نشون میده و سزاوار این
هست که ما در ایران یا ما ایرانیها بهش
فکر بکنیم ولی خب طبیعتاً این اتفاق تا
حالا نیفتاده و ب عید میدونم که تا زمانی
که من عمر دارم تعطیل
ببینم یعنی ما الان حتی انقدر کنجکاو
نیستیم که کتابای ارسطو رو ترجمه کنیم
باورتون میشه یعنی کتابای ارسطو بخش
زیادیش هنوز به فارسی ترجمه نشد آقای
جهادی آملی که به اصطلاح از معروفترین
استادای فلسفه است یک حرفایی میگه راجع به
ارسطو که اصلاً خندتون میگیره یعنی اصلاً
نیازی به اینکه این ارسطوی تاریخی رو
بشناسن کنجکاوی مطلقا وجود داره هنوز
افلاطون الهیه هنوز سرات پیغمبره هنوز
ارسطو یک معلم ربانیه هنوز همه این به
اصطلاح معارف یونانی سرچشم الهی و
انسانیست این خ یه چیز
کاملاً جعلی و نامربوط می در نتیجه نمی
فهمیدن که فرق واقعیشون با یونانیها
چیه بسیار خوب حالا قبل از اینکه عی ما
صحبت
بکنه اگر
یه کوچولو راجع به اهمیت
کرخ در واقع
تئاتر یونان و اون تراژدی یونانی بگید
ممنون میشم یه مقدار زیادی هم تو همین
نمایشنامه به نظر میرسید که وقتی خش شاا
صحبت میکنه اون همسرا ها در واقع پاسخ
بودم یه مقدار شبیه این بود که حکومت در
واقع دموکراتیک یا جمعی یا خرد جمعی در
واقع پاسخ میده به حکومت
فردی اگر امکانش هست مطور در این خصوص
صحبت
کن بله دوستان
بفرمایید آ علی
بفرماید سلام بر شما جناب محمدی عزی سلام
ب استاد خجی دقیقا سوال منم بابک همین بود
این سرایان
استاد نماد یا استعارت چی میتونه باشه
یعنی هر چیزی که شاه میگه در مقابلش یک
پاسخ مثلاً متناقض قرار میدن یا شماتت
میکنن این آیا به قول بابک نمادی از
دموکراسی اس یا خل جمعی اس و چرا هر چیزی
که شاه داره میگه یا خشایار شاه داره میگه
دقیقاً عکس اون رو یعنی از یک منظر دیگه
به مسئله نگاه میکنن تو گویی که
مثلاً نمیدونم دارن دیالکتیک ایجاد
میکنن یک یعنی یه حالت دوالی ته ایجاد
کردن از اون یکنواختی متن از اون یکنواختی
اندیشه مسئله رو خارج میکنن ولی در تضاد
هستن با اون چیزی که شاه داره میگه خب
حالا در ایران ما مثلاً شاه رو یا
امپراتور رو یک قدر قدرت یک فرستاده خدا
میبینیم در صورتی که اصلاً در این
نمایشنامه اینگونه نبود و همسرایان دقیقاً
در مقطع مقابل او ایستادن انگار همون دو
الیته سیاه و سفید یا موافق و مخالف
روبهرو هم قرار گرفتن شما با این تفسیر
موافق هستید جناب
خرجی مایکون ب بله بله
ببینید خب من این کتابی که معرفی کردم
اینجا لینکش هست از
یک یونان شناس و روم شناس برجسته آلمانی
است به نام کریستیان مای
که یکی از
بزرگترین به اصطلاح اتوریته های یونان
شناسی و روم شناسی در این در تاریخ در
تاریخ ماست چند سال پیش فوت کرد در ۹۰
سالگی مایر یک کتابی داره به نام آتن ی در
حقیقت بیوگرافی شهر آتنه که من معرفیش
کردم ولی غیر از این چند اثر مهم داره
از جمله یکی که با عنوانش هست ظهور سیاست
در یونان و خیلی مهم کاراش یعنی برای
کسانی که در علوم سیاسی
و حتی هر رشتهای در علوم انسانی کار میکنن
خوندن کاراش ضرورت و یکی هم یک کتاب مهمی
داره به
نام تراژدی های یونان و ارتباطشون با
سیاست رابطه تراژدی ها که ین کهه ما
خوندیم یه تراژدی هست با سیاست و با
فلسفه و با بلاغت بسیار بسیار تنگ تنگه
یعنی توضیح دادن تراژدی به مفهوم یونانی
اصلا ساده نیست و یعنی منظورم اینه که در
یک فرصت کوتاه نمیشه همه اهمیتش فرد ولی
یکی از کارکردهای این همسرایان اینه که خب
اینا نه بازیگرن نه تماشا گر اینها یه
واسطهای هستن بین تماشاگر و بین بازیگر
بین در حقیقت صحنه
نمایش و اینها کاری که میکنن یک پس
زمینه به اصطلاح حوادث و گفتارهایی که در
اون تئاتر میگذره رو به مخاطب میدن
اطلاعاتی میدن به مخاطب که مخاطب بدونه که
این تئاتر این حوادث در چه بستری داره رخ
میده پس یکی از کارکرد مهمش چون دادن این
اطلاعات یکی دیگه از کارکردش اینه که
اونها حوادثی رو که میگذره برای تماشاگر
تفسیر میکنن یعنی به او کمک میکنن که
اونچه رو که داره میگذره در همون هنگام
که داره میگذره بفهمن بهتر بفهمن دلایل
متعددی داره ولی بد نیست اصلاً یک جلسه یه
بار راجع به تهاتر و فلسفه صحبت کردیم ولی
تا قیامت میشه راجع بهش صحبت کرد چون ما
ایرانیها به شدت نیاز داریم تا بفهمیم که
تئاتری که ما میگیم تئاتر یک سرگرمی خاص
ایرانیه ربطی نداره به تئاتر غربی به خاطر
اینکه و یونانی به خاطر اینکه مسئله اصلی
تئاتر این ه اولاً تئاتر یک نهادی اس که
بخشی از بخش مهمی از نهاد آموزش و پرورش
یعنی پاید دیا دو اینکه مهمترین کارکرد
تئاتر
پرورش شهروند سیاسی اس سه اینکه تئاتر به
درست شیوه فلسفه ورزی رو به انسان یات
میده و یکی از مهمترین جنبه هاش اینه که
به انسان می آموزه که برای فهمیدن برای
درک کردن یک پدیدهای چگونه از اون پدیده
فاصله بگیره در حقیقت این که تئاتر موجب
میشه انسان بتونه انسان یونانی بتونه به
چیزها به صورت تئوریک نگاه کنه حالا بحثش
بماند برا بحث
شما گفتید که مسلمانها بودن که اینها رو
تبدیل به متن کردن خب با برداشت امروزی
همین امروزم سخت میشه این تئاترها رو
فهمید یا این نمایشنامهها رو فهمید اگر
میشه یک جلسه هم در مورد این بذارید که
اصلاً تونستن درست بفهمن مثلاً از دل این
تئاترها از دل این نمایشنامهها مفهوم رو
بیرون بیارن مسلمانها آدمهای موفقی بودن
تو این زمینه یا خیر این خیلی این الان که
شما دارید میگید خب تفسیر
میکنید بسیار بسیار پیچیده است حالا به
ذهن ایرانی یا مسلمان اون زمان این متنها
این نمایشنامهها چگونه میآمد آیا اصلاً
موفق بودن در بیرون کشیدن مفهوم از دل این
تئاترها یا خیر خیلی ممنون میشم اگه یک
جلسه هم در مورد این بذارید بله چشم ولی
این تصور مسلمانها یک تصور غلطی که اق
داشتن هنوزم دارن دیگه که فکر میکنن که
فرهنگهای دیگه رو میشه با به اصطلاح
خوندن و مطالعه کردن و تحصیل علمی شناخت ی
ما فکر میکنیم فلسفه غربی رو اگر متنای
مثلا هگل خوب ترجمه کنیم خوب درس بگیریم
پس هگل فهمیدی
برای ذهن غربی چنین نیست برای ذهن غربی
همه چیز حتی انتزاعی ترین مفاهیم و پیچیده
ترین نظریه ها درکشون نیازمند به درک
استتیک و حسیست یعنی فلسفه برای اونها
فلسفه ورزی یک تجربه بدنیست تجربه جس
اسمیست شما فقط با ذهنتون یک سری مفاهیم
مجرد رو اینور اونور نمیکنید بلکه شما با
قلبتون با عاطفت تون با گوشتتون پوستتون
استخونت دارید میاندیشید اندیشیدن یک عمل
به اصطلاح تنان است اگر اینجوری در نظر
بگیریم ما اصلا باید یک شکل دیگری اساساً
به مقوله شناخت نگاه بکنیم چون خودمونم
همینطوری درک نمیکنیم خودمون از خودمونم
از خودمون از تاریخ خودمون ی سری اطلاعات
کاملاً به
اصطلاح انتزاعی داریم و فکر میکنیم که
اینا شناخته نه چنین نیست مسلمانها
نمیتونستن درک کنن و ال حالم نمیتونن درک
بکنن به خاطر اینکه نمیخوان بپذیرن که
برای درک کردن شما باید شیوه درک کردنتون
عوض کنید و به یه شکل یعنی مشکل در شیوه
اندیشیدن و شیوه شناختن نه اینکه در موضوع
خاصی باشه مسلمان همونقدر تاز یونانی نمی
فهمیدن که قهوه خونههای ایرانم نمیفهمن
تاریخ نمیدونم زورخونه در ایرانم نمیتونم
بفهمن فرقی نداره این گفت که در به اصطلاح
گفت دست به مشکل از فرست فرستنده نیست خود
گیرنده باشه
بسیار خوب اجازه بدید که من با دوستان در
یوتیوب دارم اتاق ضی ب بسیار خب من
سپاسگزارم از همه دوستان ولی یه جلسه به
زودی خواهیم گذاشت راجع به این بحث تفاوت
فرهنگها و مقایسه میکنیم بین به اصطلاح
شیوه اندیشیدن در فرهنگ ایرانی و شیوه
اندیشیدن در فرهنگ یونانی و غربی خیلی
کارهای بسیار زیادی شده و بسیار بسیار
ضروریست که ما با این قلم رو از مطالعات و
تحقیقات آشنا بشیم برای اینکه بهتر
خودمونو بفهمیم برای همه وقت خوشی آرزو
میکنم در عین حال آگهی بازرگانی خودم را
هم به یاد میارم که
دو دوره جداگانه یکی مربوط به ترجمه و
دیگری مربوط به روش تحقیق در علوم انسانی
و نوشتار آکادمیک در اردیبهشت ماه آغاز
میشه و دوستانی که مایل هستن در این
دورهها شرکت کنن لطف میکنن به ایمیل من
مهدی نق خجی مهدیجی
gmail.com پیام میفرستن تا جزئیات رو
خدمتشون بفرستم سپاسگزارم آقای علیما آقای
بابک جان خیلی ممنونم مثل همیشه براتون
وقت خوشی رو آرز میکنم