چه کسی از «علوم انسانی» می‌ترسد؟ درباره‌ مفهوم «علوم انسانی» و امکانِ آن در ایران

کلاب هاس و در یوتیوب و سپاسگزارم از شما که امروز هم با من هستید و امیدوارم بتونیم بحث خوبی رو پیش ببریم موضوع این جلسه علوم انسانی هست که در حقیقت یک مسئله بسیار بحران زده در جامعه ایران هست و به نظر میرسه که بحران‌هایی که علوم انسانی رو در ایران نازا و ناکام کرده به این سادگی و آسانی و زودی چارهای براش نشه پیدا کرد ولی مهم‌ترین کار در هر وضعیتی شناختن بحرانی ترین بغرنج ترین و گره دارترین بخش مسئله است به جای اینکه به نیمه پر لیمان نگاه کنیم ذهن اندیشمند ذهن سنجشگر ذهن حقیقت جوو همیشه به نیمه خالی نگاه میکنه یعنی به نقاط ضعف به به اصطلاح کانون‌های عفونت و آفت و آسیب که بر پیکره اون موضوع داره زخم می‌زنه و او رو داره نابود میکنه خب علوم انسانی در ایران معمولاً خب می‌دونیم که بسیار صحبت شده که بله بعد از انقلاب علوم انسانی در ایران به مخاطرات بسیاری افتادن من هم در باره در این باره یه مقداری صحبت کردم در کتاب از برای حجاب که پی دیاش هست توی پانل من یک مصاحبه‌ی هست راجع به مسئله علوم انسانی در ایران با عنوان علوم انسانی طعمه تهاجم بی فرهنگی و من اونجا توضیح دادم که اساساً فلسفه اسلامی نمیتونه مبنایی باشه برای علوم انسانی و اصلا علوم انسانی نمیتونه اسلامی بشه این حرف که من میزنم بسیار گفته شده پیش از من و بعد از من و حرف تازهای نیست اما مخصوصاً برای دوستانی که جوانتر هستن شاید این شائبه به وجود بیاد که مشکل علوم انسانی در ایران جمهوری اسلامیه و اگر جمهوری اسلامی نبود یا پیش از آن کهه جمهوری اسلامی بیاد علوم انسانی در دانشگاه‌های ما وجود داشت و به اصطلاح امید به شکوفا شدن و بارور شدنش می رفت آنچه که من امروز میخوام اشاره بکنم بهش در حقیقت این هست که علوم انسانی یک نمونه یا یک هم به عنوان یک اصطلاح هم به عنوان یک به اصطلاح مفهوم نمونهای از دیوار سبری اس که بین ما و جهان بیرون از ما کشیده شده و و شک تجدد شوک مدرنیته باعث شده که ما در حقیقت در ادراک ما از واقعیت اختلال به وجود بیاد یعنی ما گیج و منگ شدیم به شکلی گیج و منگ شدیم که دیگه نه خودمون رو به یاد میاریم خود پیشین مونو به یاد میاریم و نه میتونیم جهان پیرامونمون و ببینیم مثل کسی که ضربه‌های محکمی به سرش خورده چشم‌هاش باز هست و ولی حداقلش مثل یک گرد همین طوری داره میچرخه و میچرخه و چیزی رو نمیبینه من برای شما امروز اونچه که قصد دارم بگم چند نکته و چند به اصطلاح منبع برای مطالعه بیشتر و بعد چون من یک دوره جدیدی رو در آموزش روش تحقیق در علوم انسانی دارم با بحثهای مفصل تر رو در اون دوره که ۱ جلسه است خواهم گفت اما اینجا میخوام بگم که اولین قدم برای اینکه ما هر موضوعی رو بشناسیم یعنی هر بار که ما میخوایم یک موضوعی رو برای مطالعه یا برای شناخت انتخاب کنیم اولین قدم اینه که اون چیزهایی رو که دربارش تاکنون آموختیم یا اندوخت ین اونها رو تماماً فراموش کنیم یعنی بگذاریم در حالت تعلیق و پرانتز گویی که اصلاً اونها رو نمی‌دونیم به عبارت دیگه مشکل انسان اساساً از ندانستن چیزی نیست بلکه از توهم دانستن چیزیست و تمام بحران‌هایی که بشر داره از جمله ما ایرانی‌ها به دلیل این نیست که ما چیزایی رو باید بدونیم که نمیدونیم نه ما تمام نگون وختی و رنج و عذاب ما از توهمی اس که در مورد دانستن چیزها داریم یعنی از اینکه نمیدانیم که نمیدانیم و خب این شکستن دیوار جهل مرکب بسیار بسیار دشوار هست خیلی سخت هست که آدم بفهمه چه چیزی رو نمیدونه و اون چیزهایی رو که میدونه چرا اونها چه چیزهایی هستند و چرا اونها توهم بنابراین کار ما کار علم کار فلسفه کار دانش کار پژوهش به دست آوردن حقیقت تازه نیست بلکه از دست دادن آن توهماتی اس که خود را حقیقت مینمایند در می‌نمایانند در ذهن اون عقایدی که خودشون رو بدیهی نشون میدن وانمود میکنن اون پیشفرض ها و پیشداوری هایی که خودشون رو به مساب یک شناخت جلوه میدن در نتیجه ما کار ما اینه که مثل یک معدنکار به درون این کوه سنگی ذهنمون بریم و مدام با تیشه این از یک جایی یه جاهای مختلف شروع کنیم به ضربه زدن به این سنگ‌ها تا نهانی ترین و بنیادی ترین پیش فرضها و پیشداوری هامون رو پیدا بکنیم و بشکنیم به قول نیچه با پتک بیاندیشیم در حقیقت خب بنابراین تصمیم بگیریم الان که ما با همدیگه حرف میزنیم مثل دکارت تصمیم بگیریم که در هرچه که تاکنون میدونستیم درباره این مقوله همه رو فراموش کنیم و فرض کنیم ما نمیدونیم در حقیقت مهم‌ترین گام در آموختن زدودن آموخته هاست یعنی آن لرنینگ گام نخست و بسیار بنیادی و دشوار فرایند آموختن هست خب ما در عصر جدید وارد یک دورانی میشیم یعنی عصر مدرن یک دوران مدرن یک دورانی متمایز از همه ادوار تاریخ بشر به دلایل مختلف یعنی اینطور نیست که وقتی ما دوره بندی می‌کنیم تاریخو بگیم عهد باستان نمیدونم قرون وستا و دوران مد و فکر کنیم این‌ها شبیه همن یا بگیم تمدن ایران تمدن چین تمدن مثلاً هند و فکر کنیم اینها مثل تمدن غرب نه تمدن غرب و دوران مدرن خصلت‌های بسیار بسیار ویژه‌ای دارن که به شکل بنیادی و اساسی اون رو از تمام تجربه تاریخی بشر و تمدن‌های دیگه جدا میکنه یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های مدرنیته این هست که اولاً به شکل شوک ظهور میکنه انقلاب در حقیقت انقلاب‌ها در مدرنیته با انقلابی آغاز میشه که پایان پیدا نمیکنه یعنی انقلاب‌ها از پی هم میان و مدام زلزله‌ای در سراسر جهان انسانی برپا می‌کنن و دوباره کمی که فرو مینشینه از جای دیگه آتشفشان و آشوبی دوباره سر میگیره بنابراین مدرنیته ویژگی اصلیش انقلابی بودنشه به قال اکتاویو پاز تنها سنتی که مدرنیته داره سنت انقلابه و این انقلاب‌ها هم انقلاب‌های سراسر یعنی محدو به یک انقلاب خاصی مثل انقلاب سیاسی نمیشن بلکه از کیهانشناسی گرفته تا فلسفه تا هنر تا ادبیات تا هستی ش همه اینها تا جامعه تا شیوه همه اینها دچار دگرگونی‌های ناگهانی و سراسری میشن و جهان انسانی در میان این زلزله‌های پیاپی و بی پایان میگذره این یک جهتش یک جهت دیگه جهانی شدن و جهانی بودنش هست یعنی مدرنیته بر خلاف تمدن های دیگه تمدنی اس که جهانی میشه اساسا با جهانی شدن آغاز میشه زمانی که در قرن پونزدهم کشتی‌های ونیزی ساحل رو ترک میکنن به سوی کرانه های نا نا ناشناخته و ناپیدا و میکوشند که افق‌هایی از جهان این کره خاکی رو کشف بکنن که تاکنون کشف نکرده بودن جهان مدرن آغاز میشه مدرنیته به ذات در ذات خودش جهان جهانی شونده است یعنی مدرنیته زمانی به وجود میاد که اروپا تمام درها شو یعنی درهای تجارتش درهای سیاستش درهای اندیشش درهای تفکرش و در درهای هنرشو به روی جهان باز میکنه زمانی که کریستوف کلوم آمریکا رو کشف میکنه در حقیقت آخرین جایی که از دسترس مدرنیته دور مانده بود به مدرنیته وارد به اصطلاح دوران و جهان مدرن میشه پس این جهانی شدنشم یک امر جبری است یعنی کسی برنامه نمی‌ریزه براش بر خلاف فتوحاتی که پادشاهان و سرداران و به اصطلاح قهرمانان قدیم میکردن میرفتن کشورها رو فتح میکردن و سرزمین‌ها رو سرزمین‌های بیگانه رو به زیر چیرگی خودشون می‌آوردن نامش اسکندر بود نامش چنگیز بود یا هر چیز دیگه در عصر مدرن مدرنیته جهان رو فتح میکنه بدون اینکه این این فط اولا ارادی باشه ثانیا برنامه ریزی شده باشه و ثالث شخصی باشه بلکه در عین اینکه آبجکتیو عینی هست کاملا غیر شخصیست یک علم مدرن تکنولوژی مدرن سیاست مدرن یک خصلتی داره که خصلت به اصطلاح وایرال داره این وایرال بودن خصلت مدرنیت همه چیزش به سرعت منتقل میشه الا حالا خواهم گفت الا اون چیزی که برای اخش نیازمند به آگاهی هست ولی بدون آگاهی شما بدون این کهه اصلا بدونید مدرنیته چیه اصلا چه اتفاقی افتاده در غرب شما لاجرم تحت تاثیر موقعیت مدرن شما در موقعیت مدرن پرتاب میشید و در حقیقت شما وارد جهان مدرن سکولار به اصطلاح فراگیری که همه بشریت درش زندگی میکنن یک فضای مشترک هست قرار میگیر بلا اینکه ی اصلا ندون در ایران و در سرزمین‌های اسلامی مسلمونها هیچ آگاهی از آنچه در اروپا میگذشت نداشتن اساسا مسلمانها هیچ علاقهی نداشتن به اینکه قلمروهای غیر اسلامی رو در حقیقت کشف بکنن یا باید فتح می‌کردن یا اگرم فتح نمیکردن اون قلمروها دارالکفر محسوب میشد و مسلمان‌ها از نظر فقهی مجاز نبودن در دارالکفر زندگی بکنن بنابراین مسلمان‌ها در زمان جنگ هم فقط به کشتن و گرفتن و غارت و اینها بسنده می‌کردن و اگر در اونجا زندگی می‌کردن به مرور شبیه بقیه مردم میشدن اما اینکه اونها رو به عنوان یک دیگری اروپایی‌ها رو یا غربی‌ها رو به عنوان یک دیگری مشتاق باشن برای شناختن چنین چیزی وجود نداشت و تا قرن نوزدهم ما اثری از سیاحان مسلمان و ایرانی نداریم که به اروپا رفته باشن یا به اروپا به شناخت اروپا علاقهمند باشن حتی کتاب مدس در قرن نوزدهم به عربی و به به فارسی ترجمه میشه اواخر قرن نوزدهم یا اوا قر یه کتابی داره خالد زیاده که یش دیروز من از کتاب الخسیس نفیس سخن گفتم ی کتاب دیگها داره که فوق الده مهمه اسمش هست تور الاسلامی اروپا تحول به اصطلاح نگرش اسلامی به اروپا و نشون میده که چگونه به تدریج با اول چه نگاه کاملا سنتی وجود داشته در اروپا و میگه که غرب اروپایی در زمانی که مسلمان‌ها در قرن هفتم و هشتم در اوج قدرت به سر میبردند تحت سیطره قبائل بربر بوده و بعد حتی نه تنها [موسیقی] به اصطلاح مسلمون ها به اروپایی‌ها به چشم خیلی خاری نگاه میکردن و اونها رو به هیچ وجه در از نظر تمدن و فرهنگ در سطح خودشون نمیدیدن که حتی چینی ها هم چنین بودن چینی ها هم اروپایی‌ها رو یک مردمان عقب مانده و ناپی خته و نا متمدن میدونستن و در این ح درست مثل چینی ها چینی ها هم اینطور بودن هیچ نشانی از این نیست که به شناخت اون اقوام اروپایی علاقه نشون داده باشن و نه از جغرافیای اونا چیزی چندانی میدونستن نه از تاریخشون چیزی میدونستن نه از دین اونها چیزی میدونستن تصوری از مسیحیت به اصطلاح غرب نداشتن تصورشون از مسیحیت همون مسیحیت شرق بود و حتی نمیدونستن که مثلا یک نظام کاتولیک وجود داره که بر رسش پاپ حکومت میکنه از طرز حکومت‌های اروپایی هیچ خبری نداشتن هیچ آگاهی نداشتن و روابطشون تا حالا یه بخشش ترک‌ها و مسلمونها عرب‌ها به روابط تجاری محدود میشد و البته در نظر بگیرید که بعد از جنگهای که حدود ۲۰۰ سال به طول می انجامه تقریباً راه ابریشم به سمت غرب قطع میشه ایرانی‌ها سمت غرب رو ن میکنن برای تجارت و سفر و جالب اینه که در طی ۲۰۰ سال جنگ‌های صلیبی این عرب‌ها و ترک‌ها بودن که درگیر جنگ بودن ایرانی‌ها و شیعه‌ها از جنگ به دور بودن و بنابراین ایرانی‌ها بیشتر فاقد انگیزه بودن برای اینکه غربو بشناسن اثلا خیل هم خوشحال بودن که اونجا جنگ یا شایدم اصلا چندان اطلاعی نداشتن از جنگهای سالیب و براشون مثلا مسئله نبود و نگاه بهر خلاصهای که میشه گرف این هست که مسلمان‌ها و عرب‌ها مخصوصا بعد از اینکه این ذهنیت خسم آلود نسبت به مسیحیان و اروپاییان در ذهنشون جا گرفت هیچ نه نیازی به اخذ فرهنگ و شناخت فرهنگی اروپا میدیدن و نه تواناییشو داشتن یعنی توانایی فکری یعنی بلد نبودن نمیدونستن کاملا در غفلت و در جهل به سر میبن خب وقت بنابراین این مسلمونها نیستن که اروپا رو کشف میکنن بلکه این اروپاست که سرزمین‌های اسلامی از جمله ایران رو زیر چکمه‌های قدرت و تکنولوژی و ضربه‌های سیاست و به اصطلاح توانایی اقتصادی خودش میگیره یعنی مدرنیته با خشن ترین وجهش یعنی وجه نظامی صنعتی تجاری و سیاسی خودش قدم میگذاره در کشورهای اسلامی از جمله ایران و تجربه مدرنیته یک تجربه بسیار تروماتیک و روان گذا است یعنی یک شوک بسیار عظیمی اس که این شوک به راحتی از بین نمیره همچنان این شک همچنان وجود داره مهمترین اگر بدونیم که انسان یعنی زبان انسانی در نتیجه هرچه در جهان انسان میگذره پیش از هر چیز اتفاقیست در زبان و مدرنیته یه اتفاقی بود پیش از هر چیز در زبان خود به محض این کهه ما با غربی‌ها با اروپایی آشنا میشیم حالا چه چند معدود انگشت شمار سیاهانی که اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم میرن به اروپا و چه اروپاییها که میان در ایران و نظم زندگی ما رو به هم می‌زنن از زمان ناصردین شاه به بعد ناگهان واژه‌هایی وارد زبان ما میشه که نه فارسی یعنی نه معنای فارسی معلوف خودشون رو دارن و نه به اصطلاح به چیزهای واقعی اشاره میکنن یعنی کلماتی وارد میشن که مصداق ندارن ا ماب اعضا ندارن مثل دولت مثل قانون مثل پارلمان مثل علم مثل تکنولوژی تمام اینها کلماتی هستن که ولو اینکه خود واژه در زبان زان فارسی یا عربی پیشتر به کار رفته باشه ولی در عصر جدید تمام این کلمات بیگانه میشن یعنی کلمات از معنای قدیمیشون خالی میشن بدون اینکه بتونن معنای جدیدی بگیرن و این آش آشوب مدرنیته شوک مدرنیته در وحله اول شوک زبانیست یعنی ما رو به یک لکنت زبان و آشفتگی ذهنی مزمن و دیرپایی دچار میکنه این لکت زبان خب برای ما بسیار تحقیر آمیزه یعنی تحقیری که ما میشیم از وقتی که عباس میرزا در جنگهای ایران و روس شکست میخوره نامهی که مینویسه به سفیر فرانسه که شماها چه کردید که انقدر به پیشرفت دست پیدا کردید شما به ما بگید که ما چرا انقدر عقب موندیم این احساس احساس عجز ناتوانی احساس شرمساری و خار شدن در پیش خود و ناگهان مثل آدم و حوا که وقتی میوه ممنوعه رو خوردن ناگهان برهنه شدن و از عریانی خود شرم کردن ما هم ناگهان دیدیم که احساس کردیم که هیچی نداره هیچ هیچی حتی نه تنها الان چیزی نداریم که گذشته ما هم هیچه شروع کردیم به در در حقیقت خود خوار انگاری و ملامت و مذمت گذشتمون لعنت به گذشتمون به تاریخ داشتیم به بخت سیاهی که گریبانگیر ما شده و از این طرف در برابر غرب هم هم احساس به اصطلاح شک شگفت زدگی ش ساری و دو احساس متضاد بیزاری و میل به به اصطلاح یگانگی با او و همسانی با او شد یعنی از یک طرف غرب برای ما یک د خصمی بود دشمنی بود بیگانهای بود اجنبی بود که هرگز نمیتونستیم اون رو به اصطلاح بپذیریم و به عنوان یکی از خود ما او رو قبول بکنیم و نه میتونستیم از وسوسه مقاومت ناپذیر رقابت و بلکه شباهت با او دست برداریم به همین دلیل در اوج حسرت سوزان شبیه شدن مثل غرب با او همیشه فاصله داشتیم و یا یه عده‌ی از ما مثل روشنفکران به اصطلاح متجدد میخواستن عین اروپایی‌ها بشن و در نتیجه مدرنیته رو نه به عنوان دیگری بلکه به عنوان خود می‌خواستن تلقی کنن و از اون طرف بخش سنتی جامعه مخصوصاً روحانیت که اروپای مدرن رو نه به عنوان دیگری که اساساً نمیخواست بپذیره یعنی برای خودش دیگری نمی‌تونست تحمل تمام این‌ها به یک آشفتگی عجیب و غریبی دامن زد یعنی مدرنیته رو ما وقتی به باهاش به قطار مدرنیته رسیدیم که مسیر بسیار طولانی رو طی کرده بود این مسیری که مدرنیته طی کرده بود ابدا مسیری نبود که از پیش تعیین شده باشه به عبارت دیگه مدرنیته ی پروژه بود یعنی یک ایده بود یه طرح بود که هیچکس نمی‌تونست برای اون نقشه بریزه پیشبینی کنه و مجموعه عظیمی از اتفاقات مختلف اتفاقات اجتماعی سیاسی اقتصادی پزشکی بهداشتی نمیدونم بلایای آسمانی همه اینها دست به دست هم داده بودن و به اروپای قرن نوزدهم رسیده بودن ولی ما در حقیقت اون صورت شکل یافته و به اصطلاح متعین مدرنیته رو میدیدیم ما محصول کاررو میدیدیم ما میوه رو میدیدیم ما اون راهی رو که این مدرنیته طی کرده بود نمیتونستیم ببینیم گفت تنگ چشمان نظر به میوه کنن ما تماشاکنان بستانی ما چشممون خیره بود در میوه های مدرنیته و نمیدونستیم این نوهها از کجا کدام شاخه روییدن از چه تنهای تنه اونها در کدوم کجا ریشه داره و چگونه بار آمدن و چگونه به این تنومندی و برومندی رسیدن در نتیجه ما درست عکس مدرنها کردیم عکس اروپا یعنی مدرنیته که یک فرایند کاملاً خودانگیخته بدون نقشه و محصول کنجکاوی محصول خطر جویی محصول بسیاری از پیامدهای شگفت انگیز در تاریخ بود ما اون رو به عنوان یک محصولی تلقی کردیم که یک دستورالعملی برای ساختش باید وجود داشته باشه و ما باید بشیم شبیه اروپایی‌ها و یه کسی مثل شروع کردیم به دنبال این که بفهمیم چی شد که این اروپا به اینجا رسید طبیعتاً چون ظاهر نگاه میکردیم یه چیزای خیلی عجیب و غریب و غیر مربوطی به هم به چشم ما میومد مثلا برای سید کمال اسد آبادی که از نخستین رهبران مسلمان هست که با اروپا برخورد میکنه براش بانک خیلی مهمه براش غیر از بانک اولین کسیست که به اهمیت فلسفه اشاره میکنه و میگه که غربی‌ها اگر اروپایی‌ها اگر به این تمدن رسیدن به دلیل این بوده که فلسفه در تاریخ اونها همواره زنده بوده اما فلسفه در تاریخ ما چنین نبوده و بعد از مخصوصاً غزالی به افول گراییده و باید ما بریم سراغ فلسفه اینکه فلسفه چه ارتباطی داره با مدرنیته مطلقا برای کسی مثل جمال معلوم نبود یعنی ربط اینا رو نمی‌دونست و بعد در ایران راه آهن با حکومت قانون از چیزهایی بود که به هم پیوند خورده بود و کسی مثل ناصرالدینشاه نمیدونست که چرا برای اینکه راه آهن بکشیم باید حتماً به اصطلاح قانون اساسی تدوین بکنه درکشون از قانون اساسی درکشون از همونطور که درکشون از صنعت درکشون از جامعه همه بر اساس ی تصورات بسیار خام و ابتدایی خودشون بود بنابراین جهان غرب رو میدیدند اما از فیلتر از اون پنجره مشبک ذهن خودشون که روزن های بسیار باریک و اندکی داشت در نتیجه اون غرب اروپایی که اونها تخیل میکردن در ذهنشون هیچ ربطی نه به اروپای واقعی داشت نه به تاریخ اروپا و اینها میخواستن شبیه چیزی بشن که اصلا اون چیز کاملا خلق هن اونها بود و نه در خارج اینجا بود که برای اینکه به اصطلاح مدرن بشن طبیعتا زمان امیر کبیر دارالفنون رو تأسیس کردن برای اینکه علوم جدید رو وارد کنن اما از علوم جدید اونچه که میفهمیدن بیشتر علوم کاربردی بود در دانون ابتدا طب و علوم نظامی تدریس میشد و مثلا زبان ترجمه ادبیات سیاست اینها مطلقا چیزی نبود که کسی فکر کنه نیازی به آموزش و به اصطلاح مدرسه و اینها داره در حقیقت به عبارت دیگه به دانش غربی به چشم مهارت نگاه میکردن و هنوزم میکنن ایرانی‌ها و مسلمونها ما هممون به دانش‌های غربی و به فرهنگ غربی به چشم مهارت نگاه میکنیم یه چیزی که باید یاد بگیریم دقیقا مثل ماشین سازی مثل کارخونه تسلا که باید بریم مهندسی شو یاد بگیریم تا مثل اون بسازیم ما به حتی به علوم دیگه که در حقیقت کاربردی هم نیستن ما به چشم یک مهارت عملی نگاه کردیم تا اینکه دانشگاه در ایران تاسیس شد دانشگاه در ایران تاسیس شد و باز هم معلوم نبود که چرا دانشگاه دانشگاهه جز اینکه فکر میکردن باز ی علومی هست که باید برای ساختن به اصطلاح توسعه اقتصادی و توسعه شهری و بروکراسی جدید دولت مدرن در ایران باید این مهارت‌ها آموخته بشه در حقیقت دانشگاه در ایران تأسیس شد تا مهارت‌های بروکراتیک دولت مدرن در اونجا آموخته بشه و انسان کارگزار یا انسان کارم یا انسان به اصطلاح مهندس و انسان پیشور در حقیقت تربیت بشه در نتیجه مسئله اصلی انتقال دانش بود نه خلق دانش تصور اصلا نمیشد که دانش شناخت چیزی باشه که ما بتونیم درش مشارکت بکنیم بلکه تمام هدف این بود که ما تا جای ممکن رو اخذ میکن خب تمام اینها از راه زبان انجام میشد و تمام این آشفتگی ها در آینه زبان باز میتا تمام این سردرگمی ها و در تاریکی به اصطلاح اصا زدن ها و فریاد زدنها همه اینها در زبان شکل میگرفت و زبانی که ما کم هم به عنوان زبان فارسی امروزه می‌شناسیم یه زبانیست کاملاً جدید هرگز در تاریخ نه این زبان وجود داشته و نه کسی به این زبان سخن گفته حالا بگذریم از اینکه زبان فارسی پیش از عصر مدرن هم نه دستور زبان داشته و نه گرامر داشته در نتیجه نداشتن دستور زبان و نداشتن به اصطلاح فرهنگ‌های لغت به این معناست که ما تصویری که از جهان داشتیم به هیچ وک یک تصویر منسجم سیستماتیک نبوده بلکه کاملاً چیزی در خور ذهنیت ابتدایی پریمی تیو و فرهنگ شفاهی بوده در حقیقت ما با یک ذهنیت شفاهی برخورد کردیم به یک فرهنگ و ذهنیت بسیار پیچیده نوشتاری که قرب هست نوشتاری و دیداری و خیلی دیر به فکر این ا دادن که در ایران چیزی به نام علوم انسانی درست بکنن و در حقیقت علوم انسانی رو نمیدونستن اصلا به چه درد در نهایت خواهد خورد فروقی یک مقالهای داره درباره اینکه علم حقوق چگونه به ایران وارد شد که خب خیلی جالبه که میگه اصلا قبل از اون که کسی نمیدونست علم حقوق چیه هیچ متنی وجود نداشت هیچکس هیچ آگاهی و شناختی از اون نداشت ولی خود همون چیزی که فروغی بنویسه نشون میده که چقدر باز خود فروغی درکش از علم حقوق ابتدایی بوده و در حقیقت اونچه که اتفاق افتاد در دانشکده‌های اون موقع میگفتن معقول و منقول و بعد دانشکده‌های علوم انسانی و دانشکده حقوق و اینها یک انتقال زبانی یعنی ترجمه‌های بسیار بسیار ناپخته و مات و کتاب از متون کم اهمیت و آمیختن اونها با همون علوم و دانش‌های پیشین دینی و بومی بود مثلا رشته حقوق یا رشتههای علوم سیاسی یا خیلی از رشته‌های دیگه از نظر به اصطلاح نظام درسی از نظر متون درسی از نظر شیوه‌های آموزش کاملاً تابع سنت قدیم بود یعنی استاد دانشگاه در دانشگاه همونجور درس میداد که استادای حوزه درس می‌دادن خب خیلیهاشون م در زمینه علوم انسانی مثل فروزانفر و جلال همایی و دیگران خب از حوزه آمده بودن یعنی نظام تعلیم و تربیت در ایران تغییر واقعی نکرد جدی نکرد بلکه آنچه که اتفاق افتاد یک انتقال شتاب زده سراسیمه نسنجیده و پر از شکستگی و گسستگی و به اصطلاح گنگی صورت گرفت که بیش از اون که به شناخت ما کمک بکنه تبدیل شد به ی کالا یعنی علوم انسانی در ایران تبدیل شد به کالا اصلا اساساً از زمان مشروطه به این طرف زبان مدرن کالا شد به اونچه که به زبان مدرن نوشته میشد ترجمه‌هایی که از نمایشنامه‌های فرانسوی میشد از نمیدونم متن‌ها که نوشته میشد درباره اروپا همه اینها کالا بودن بیش از هر چیز یعنی نشان دهنده یک موقعیت متمایز اجتماعی و وسیلی برای تمایز در جامعهی که نظام سنتی طبقات اجتماعی فرو ریخته طبقه اشراف از بین رفته به اصطلاح گروه‌های ممتاز پیشین دیگه وجود ندارن و در نتیجه امتیازها و موقعیت‌های ویژه باید طبق قواعد جدیدی تعریف بشه نهاد دانشگاه و زبان مدرن و هنر و ادبیات و به اصطلاح حرفه‌های مدرن همه یک به اصطلاح سرمایه نمادین بودن به قول برد یک سرمایه‌ای بودن که اجتماعی که میشد تبدیل بشه به سرمایه مادی یعنی شما وقتی که بهت میگفتن دکتر اون موقع که اگر کسی دیپلم میگرفت دیپلمش خیلی ارج داشت اگر کسی کارمند دولت میشد خیلی وضعش خوب بود و به چشم احترام نگاه نگریسته میشد اگر کسی اروپا میرفت اگر کسی کلمات به اصطلاح فرنگی به کار میبرد اگر کسی به دانشگاه میرفت همه این چیزهایی که به نوعی ربط داشت به تجدد اینها موجب تفاخر و به اصطلاح مباحات و همین طور بهره‌ها و سودهای مادی و مالی بودن به حدی که خود روحانیت هم به جای اینکه در حقیقت روحانیت فکر میکرد که با مدرنیته مبارزه میکنه از ابتدا به اصطلاح یک در برابر مدرنیته جبهه گرفت اما غافل از اینکه خود روحانیت اساساً از بیخو بن زیر رو شد و خود همین کلمه روحانیت یعنی کلمه روحانیت ی کلمه جدیدی هست که به اصطلاح تجدد طلبان اولیه اون رو از معادل ک کلژ فرانسه یا کلژ قرار دادن نهاد روحانیت در عصر مدرن تأسیس شد با در حقیقت تلگراف با تقنین قوانین حقوقی با به اصطلاح رسمیت یافتن مذهب شیعه در قانون اساسی و به اصطلاح دینی شدن نظام حقوقی در ایران و چیزی به نام نهاد روحانیت ما پیش از عصر مدرن پیش از فتوای تنباکو نداریم خب در حقیقت روحانیت به یک شکل کاملاً معکوسی سعی میکرد که با تجدد طلبان و دانشگاهیان رقابت بکنه و بگه که ما ما هم امروزی هستیم ما هم مرتجع نیستیم در نتیجه اینها به آشفتگی به اصطلاح زبانی ما بیشتر دامن زد اگر شما نگاه بکنید به مجله‌های مکتب اسلام که زمان مثلا آقای بروجردی چاپ میشد اون موقع مثلا اگر یه کسی مطلب موشه آخوند مطلب می‌نوشت پایینش امضا می‌کرد فلانی دانشجوی علوم دینی نمی‌گفت طلبه طلبه حوزه علمی قر می‌گفت دانشجو کلمه دانشجو رو به کار می‌گفت یا فخرالدین شادمان میگه که چرا شما به حوزه علمی قم نمیگید دانشگاه در نتیجه مفهوم علم مفهوم دانشگاه مفهوم تمدن مفهوم فرهنگ تمام این‌ها چنان به هم به اصطلاح آمیخته شد و چنان به اصطلاح تهی از محتوا به کار رفت که فقط و فقط یک جنبه ضد ارتباطی و ضد شناخت داشت و به درد هر کاری میخورد غیر از شناخت و ارتباط کامیونیکیشن علوم انسانی به این ترتیب در ایران وارد شد که قرار بود این علوم انسانی معادل حالا س یا سوش سز یا هیز باشه به انگلیسی و دانشگاه هم ترجمه یونیورسیتی و در حقیقت ما با ساختن معادل برای این کلمات فرهنگی فرض کردیم که خود اونها رم در اینجا داریم این برمیگرده به اون ذهنیت به اصطلاح خاص ایرانی‌ها به زبان و مسلمونها که زبان براشون حالت جادویی داره فکر میکنن کلمات نیرومند از یک قدرت الهی و ماورایی برخوردارن وقتی خدا میگه کن با گفتن اینکه باش جهان میباشد ما هم فکر کردیم تا بگیم دولت تا بگیم قانون تا بگیم دانشگاه تا بگیم علوم انسانی اینا همه به وجود میاد با کلمه به وجود میاد و به همین دلیل بسیاری از روشنفکرا فکر کردن که علاج این عقب موندگی و جبران این فاصلهی که ما با اروپا داریم اینه که تا جای ممکن کلمات جدید بسازیم برای مفاهیم غربی تا با این کلمات متمدن بشیم دارای علم جدید بشیم دارای فلسفه جدید بشیم از زمان چیز فتحعلی آخوندزاده تا امروز آقای آشوری و دیگران اینها معتقدن که مشکل ما اینه که واژه نداریم در نتیجه اگر واژه بسازیم اونوقت می‌تونیم فکر کنیم یعنی شروع کردیم به ترجمه و وارد کردن مفاهیم نظریه‌ها اصطلاحاتی که مطلقا برای ما آشنا نبود و فقط جز یک معادل گذاری هیچ کار دیگری ما در برابرش نمیتونستیم بکنیم و توهم اینکه ما دانشگاهی داریم شبیه دانشگاه اروپا ما علوم انسانی داریم شبیه علوم انسانی اروپا بعد شروع کردیم برا خودمون از تاریخ گفتن از تمدن گفتن از فرهنگ گفتن همه این‌ها برای این بود که ما این بر این شرم واپس ماندگی و توحید دستی تاریخی خودمون یک پرده‌ی بندازیم و در حقیقت علوم انسانی در ایران و زبان علوم انسانی در ایران تبدیل شد به یا کالا یا سلاح یا به سلاح ایدئولوژیک تبدیل شد که گروه‌های سیاسی گرایش‌های سیاسی مختلف از این زبان استفاده می‌کنن برای دریدن و بریدن و راندن و تاران دن مخالفانش یا تبدیل شد به کالا که آدم‌ها میتونن باهاش اعتبار اجتماعی پیدا بکنن و در نردبان مراتب اجتماعی ویا سیاسی جا پگاه بلندتری رو به دست بیارن و علی رغم اینکه الان ۷ ۸ ۸ ۹۰ سال میگذره از تاریخ تأسیس دانشگاه و بدم علوم انسانی ما حتی در رشته‌هایی که به ظاهر ادعا داریم که خیلی باهاش آشنا هستیم مثل حقوق و فلسفه مثل بقیه رشتههای علوم انسانی کاملاً عقیم و کاملاً [موسیقی] پوشالی و تو حمایه مانده و این نشون میده که داستان علوم انسانی در ایران داستان بسیار عمیق‌تر از اونی که فقط مربوط به علوم انسانی باشه بلکه برمی‌گرده به موقعیت وجودی ما در جهان امروز و درک باژگونه که از واقعیت خودمون و واقعیت جهان داریم و چیزی رو به چیز کلماتی رو به کار می‌بریم که این‌ها به چیز در به اصطلاح معناداری اشاره نمی‌کنن کلمات سنت مدرنیته نمی‌دونم توسعه علم فلسفه علوم انسانی هنر ادبیات همه این‌ها کلماتی اس که ترجمان یعنی هیچ ربطی ندارن به فلسفه‌ای که ما داشتیم ربطی ندارن حتی عرفان حتی دین حتی سیاست حتی حکومت و بالاتر از همه اینا خود کلمه انسان علوم انسانی یعنی علم و انسان در این اصطلاح هیچ ربطی به علم در فرهنگ‌های دیگه از جمله فرهنگ ما نداره و انسانی که این علوم علوم انسانی نامیده میشن این انسان هم هیچ ربطی به اون تصوری که ما داریم و داشتیم از انسان نداره یعنی کاملاً اینها د تا یک کلماتی هست هستن که به د تا چیز کاملا متفاوت اشاره میکنن مسئله اصلی در علوم انسانی اگر بخوایم خوب بفهمیم این هست که ما برای ما همون طور که گفتم دانش کسب یک مهارته حتی در عرفان هم سیر و سلوک یه نوع مهارته دیگه یه نوع به اصطلاح یه ریاضتی ی یه نو ارزشیه یه نوع به اصطلاح تمرینی عملی که شما به یک جایی برسید همون طور به اصطلاح علم حکومتداری یا به اصطلاح آداب حکومتداری آداب تجارت آداب نمیدونم کارهای مختلف اینا مهارت همون طوری که برزویه طبیب میره به دستور انوش روان کلیل و دمنه رو از هند با بدبختی دست میاره و و برای انوشی روان میاره تا رموز حکومتداری رو به اصطلاح بهش آشنا بشه ما هم علم و دانش رو به شکل تکنیک میدیدیم فقه در حقیقت چنین نماد یا مهم برجسته ترین الگوی چنین تصوری از علم هست فقه صناعت فتوا دانش نیست علم نیست ش شما در فق به چیزی شناخت پیدا نمیکنید بلکه یک تکنیکی اس تکنیک هاییست برای اینکه شما بتوانید فتوا بدید و من یک در همین ازبرای حجاب یک مقاله مفصلی ترجمه کردم از محمد عابد الجابری به عنوان فقه بنیان روش شناختی علوم در اسلام یعنی حتی ریاضیات حتی نجوم حتی به اصطلاح طبیعیات و طب در تاریخ ما از الگوی روش شناختی فقه پیروی میکنه یعنی در پارادایم فقهی در حقیقت فقط معنا داره و در نتیجه هدف شناخت نیست هدف عمل به اون چیزیست که تکلیف هست یا برآوردن نیازی هست که ناگزیر هست در نتیجه چیزی که در این میان اهمیت نداره یکی خودش شناخته که بشر از اون ما تصورمون اینه که بشر نمیتونه به حقایق امور آشنا بشه و دوم اینه که درش حقیقت چیزی نیست که در جهان مادی وجود داشته باشه حقیقت امریست به اصطلاح معنوی و الهی و دست نیافتنی و اذان خداوند و فقط با پرستش خداوند با بندگی خداوند میشه به او متصل شد بنابراین واقعیت بیرونی واقعیت حقیقی نیست واقعیت مادی واقعیت حقیقی نیست واقعیت حقیقی اون واقعیت مجرد و پیراسته از هرگونه غبار و شائبه مادیت و اونچه رو که نمی‌بینید و حس نمیکنید و در نمی‌یابید اون هست که واقعیت داره و اونچه که شما لمس می‌کنید و حس می‌کنید این‌ها همه سایه‌هایی بیش نیستن این‌ها همه امواج دریا هستند و دریا نیستند این‌ها همه شعاع لرزان نوری هستند که در دورترین نقطه داره میدرخشه بنابراین هستی ما اساساً نیستی ما به قول مولوی نیست نیست هست نما هستیم که هیچ ارزش شناخت هم شناختن م طبیعتاً نداره زندگی آدم‌ها انقدر گذرا و آلوده به گناه و پلیدی این طبیعت هست که به هیچ وجه نباید در گفتن و شناختن او وقت وقت رو تباه کرد بلکه باید خدا رو شناخت و همه عمر رو به بندگی خداوند طی کرد که که اون بندگی معرفت حقیقی رو هم به بار خواهد آورد معرفت حقیقی یعنی معرفت به تکلیف شرعی معرفت به شیوه‌ها و قواعد بندگی خب این کاملاً متفاوت هست با درکی که در نه در اروپا که از یونان باستان از حقیقت از واقعیت از انسان و بسیاری از مقوله‌های مهم دیگه از جمله زمان و جامعه وجود داشته به عبارت دیگه ما در تاریخمون چیزی به نام درک تاریخی به مفهوم یونانی هرگز پیدا نکرده به اصطلاح اندیشیدن تاریخی و قدرت فهم بودن در زمان رو ما پیدا نکردیم اینم حالا توضیح میدم که ی مسئله نیست که آدم بتونه با اطلاعات و با آموختن چار تا نظریه یاد بگیره شیو فر هر فرهنگی یه شیوه‌هایی برای زندگی کردن داره که اون شیوه‌های برای زیستن شیوه‌های زیستنش کاملاً تجسم شیوه‌های اندیشیدن شه یعنی هر فرهنگ‌ها با هم متفاوتن به خاطر اینکه به شیوه متفاوتی می‌اندیشند ما در فرهنگ ما فرهنگ ایرانی فرهنگ اسلامی یا به طور کلی فرهنگ دیل نهر از نظر شیوه اندیشیدن یا وات و مد پانس کاملاً متفاوته با شیوه اندیشیدن یونانی و طبیعتا غربیست در این شیوه اندیشیدن ما زمان یک زمان قدسی است نه زمان تاریخی ما در زمانی زندگی میکنیم که گذشته و آینده نداره بلکه آغاز و انجام داره و در حقیقت هر گردش زمان کاملاً دایره‌ای است و هیچ معمایی در بین نیست جز اینکه ما می‌دونیم همه جهان و زمان و انسان رو خدا با مشیت خودش آفریده و وجود ما معما ایست حافظ که تحقیق فسون است و فساد و از اون طرف اونچه که ما در زندگی که می‌کنیم زندگی در عالم ماده گذرا ناپایدار و اساساً یک زندگی غیر واقعی و سایه‌ی است از واقعیت نامرعی و در حقیقت وجود حقیقی ما این بدن مادیون نیست این جهان مادی نیست و حقیقت هم چیزی نیست که من از کسی بتونم بپرسم بلکه حقیقت چیزیست که خداوند یا اون سرچشمه غیبی باید به من الهام بکنه یا به من به اصطلاح سعادت دریافتن رو ببخشه اگر از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد شما هر چقدرم عبادت بکنید لزوماً برخوردار از شناخت و سعادت و رستگاری نخواهید شد مگر اینکه خداوند میخواد بنابراین علم یه چیزی بود که از منشش از آسمان بود نه از زمین همه اونچه که آموختنی و شایسته دانستن و شناختن بود همه باید از جانب خدا آموخته میشد و علم آدم در نتیجه ما چیزی به نام نظام تعلیم و تربیت نداشتیم به مفهوم غربی ش یعنی ما مدرسه داشتیم و مدارس اسلامی و مدارس ایرانی محل فراگیری رشته‌های خاصی بودن که به کار عملی میآمدند یا برای به اصطلاح به دست آوردن یک موقعیت‌هایی سودمند بودن مثلاً خود همین علوم رسمی به اصطلاح در مدارس علمیه هرگز در مثلاً عرفان تدریس نمیشد فلسفه تدریس نمیشد بسیاری از علوم تدریس نمیشد ولی علومی که تدریس میشد علومی بود که در حقیقت به موقعیت‌ها و جایگاه‌های رسمی در جغرافیای جامعه و سیاست ارتباط داشتن مثل فقه مثل بلاغت ادبیات مثل به اصطلاح اصول فقه مثل تفسیر حدیث و این جور رشته‌ها ولی جدا از اینها باقی اونچه که ما امروزه میگیم علوم اسلامی این‌ها در خارج از مدرسه و به صورت فردی و حتی بدون استاد آموخته میشد مثلاً غزالی وقتی میخواد تحف فلاسفه رو بنویسه میگه که من فلسفه نمی‌دونستم ۳ سال تصمیم گرفتم قبل از اینکه در نظامیه برم سر درس درس بدم چند ساعتی فلسفه بخوندم ۳ سال خودش فلسفه خونده و بعد مقاصد الفلاسفه و تحف الفلاسفه رو یعنی خود یا سیتی یا دیگران یعنی علوم اسلامی در یک فرایند ارتباطی و کامیونیکیشن آموخته نمیشد منتقل نمیشد بلکه با خوندن کتاب یا خود ابن سینا میگه که کتاب موعد طبیعی ارستو رو مطالعه کرده استاد نداشته همه اینها به این معناست که در فرهنگ ما در تاریخ ما انسان ایرانی و انسان مسلمان یا انسان انسان دانشمند انسان به قول یونانی‌ها آکادمیک نبوده در فرهنگ غربی از یونان تا عصر جدید انسان غربی انسان اکادمیک یعنی هومو آکادمیک که پیر بوردی هم یه کتابی دربارش نوشته کتاب مهمی هست یعنی به این معنا که اولاً واقعیت اون واقعیتی بوده که در جهان بیرون هست واقعیت ملموس و مادی دو حقیقت اون چیزی بوده که آدم‌ها در ارتباط و گفتگوی با همدیگه در موردش به توافق میرسیدن یا همدیگه رو اقناع میکردن بنابراین گفتگو یکی از مهم‌ترین به اصطلاح پایه‌های نه تنها فرهنگ غربی بلکه جامعه سیاسی علم فرهنگ دانش و همه انواع و اقسام به اصطلاح کنش‌های فردی و اجتماعیشون هست دیالوگ به مفهوم اینکه من با شما صحبت کنم بدون اینکه خودم رو در مقامی بالاتر از شما بدونم بدون اینکه خودم رو برخوردار از یک موحبت قدسی و منحصر به فرد و در جایگاه فراانسانی بشونم این از زمان دموکراسی یونانی گرفته تا امروز در غرب وجود داره و حقیقت یک امریست که با فهم مشترک بهش میشه دست پیدا کرد یعنی حقیقت موضوعی اس که فقط در ارتباط جمعی و با کامن سنس به دست میاد در نتیجه انسان غربی انسانیست که ناگزیر هست همه اونچه که دانش و حرفه و حتی ورزش کارهایی مثل ورزش‌های بدنی همه اینها رو در یک نهادی به نام نهاد تعلیم و تربیت اجوکیشن انجامد و چون هیچ چیزی از پیش هیچکس چیزی نمی‌دونه که دیگران ندونن بنابراین همه باید درباره آنچه می‌کنند بیاندیشند به عبارت دیگه یونانی‌ها توانایی اندیشیدن ریفلکس داشتن یعنی توانایی این اندیشیدن به اندیشه خودشونو داشتن یعنی وقتی که می‌خواستن نهاد تعلیم و تربیت بسازن درباره تعلیم و تربیت می‌اندیشیدند در نتیجه فلسفه تعلیم و تربیت داشتن و فلسفه یعنی بنیان فکری و بنیاد نظری هر چیزی در نتیجه یونانی‌ها برای هر چیزی فلسفه داشتن فلسفه اخلاق فلسفه سیاست فلسفه اقتصاد فلسفه به اصطلاح طبیعت فلسفه حق هر چیزی باید مبنا مشخص میشد چون مبنای الهی وجود نداشت کس کسی از بالا نمیگفت که این کارو بکنید چون من دستور میدم این‌ها ناگذیر بودن هر چیزی رو برای اینکه موجه بدونن و دربارش گفتگو کنن و استدلال کنن این نیازمند نهاد تعلیم و تربیت بود که در یونان می‌گفتن یدیا و در این نهاد بود که علوم و هنرها و ادبیات شکل می‌گرفتن و در این نهاد بود که اگر هر کس می‌خواست به هر مقام و منصبی برسه حتی اگر می‌خواست رئیس دولت شهری رئیس حکومت بشه باید در این نهاد آموزش میدید آموزش آموزشی بود که همه باید از او برخوردار میشدن و د تا به اصطلاح دو آموزش دو هدف مهم رو دنبال میکرد یک اینکه فرد از نظر اخلاقی بتونه فضیلت‌ها رو بشناسه و به فضیلت‌ها عمل کنه و دوم اینکه فرد بتونه شهروند خوبی باشه به عبارت دیگه جامعه دولت نهاد تعلیم و تربیت حقیقت واقعیت همه اینا به هم ربط داشت همه اینا به هم پیوند داشت و انسان غربی انسان غربی از یونان به این طرف انسانیست در اجتماع برخلاف انسان ایرانی یا انسان اسلامی که در حقیقت عضو حالا امت هم که باشه امت ارتباط اعضای امت با همدیگه نیست ارتباطشون عمودیه با خداست ولی در غرب ارتباط انسان‌ها افقی اس پیوندی اس که اون‌ها برقرار می‌کنن بر اساس قرارداد و در نتیجه جامعه می‌سازن یعنی وجود جامعه وجود دولت وجود نهاد تعلیم و تربیت وجود آکادمیا تمام این‌ها از شرایط و لوازم ضروری شکل‌گیری اون چیزیست که ما در اصر مدرن میگیم علوم انسانی اصولاً علم و فلسفه و مخصوصاً علوم انسانی که هیچ کدوم از اینها در تاریخ ما سابقه نداره و این چیزها به اصطلاح این شروطی که عرض کردم شروطی نیست که فقط چار تا نظریه باشن بلکه به شیوه زیستن غربی‌ها برمی‌گرده به شیوه زیستن یونانی‌ها برمی‌گرده یعنی یونانی‌ها فلسفه ابداع نکردن مثلاً مثل چینی‌ها که کاغذ درست کردن بلکه اها فلسفی می‌زیستند خودشون رو فلسفی می‌فهمیدم یونان یک ایده فلسفی است همان طور که علم یک ایده فلسفی است که ارسطو که معلم اول میگن کسیست که برای اولین بار نقشه علم رو می‌کشه و به اصطلاح سلسله مراتب علوم رو مشخص می‌کنه کسی که ساختار علم و دانش بشری رو برای نخستین بار تعبییر می‌کنه ارسطو این نگاه یعنی نگاه یعنی مسئله علم یک مسئله اس که یک نهاد اجتماعیست خود علم یعنی شناخت علمی یک شناختی اس که جمعی است حقیقت چیزیست که جمعی اس واقعیت اون چیزیست که همه او رو حس میکنن و در حقیقت انسان‌ها برای هر کاری نیازمند آموختن هیچ چیزی نیست که علمش لدنی باشه علمش از سوی خداوند باشه جادوگری و سحر و نمیدونم شعبده بازی اینها جز کارهای نامشروع به شمار میره در نتیجه آموزشی که آموزش سراسری اس یعنی شما در آکادمی غربی از زمان افلاطون به این طرف در قرون وستا مثلاً اگر نگاه بکنید از رشته‌های مختلف زبانی گرفته تا طبق و حقوق و الهیات و نمیدونم رشته‌های دیگه همه در دانشگاه تدریس میشن تدریس میشن یعنی چی یعنی اینکه اولاً فلسفه تدریس دارن یعنی فلسفه تعلیم و تربیت یعنی که ما در تاریخ غرب یک مجموعه عظیمی از آثار داریم که درباره این هست که چگونه درس بدید چگونه درس بخونید فلسفه رو چگونه باید آموخت علمو چگونه باید آموخت طبو چگونه باید آموخت نمیدونم بلاغت رو چگونه باید آموخت و همه اینا نظریه داره همه اینا فلسفه داره و چرا باید آموخت و مدام و چگونه و روش‌هایی که ابداع میشن برای به اصطلاح آموزش و و در حقیقت چیزی به نام پداگوژی وجود داره پداگوژی یعنی آموزش به صورت روشمند و علمی این سابقش میره تا یونان باستان و بعد قر استان ما در عصر جدید کاملاً به یک سرزمین تاریک و ناشناخته قدم گذاشتیم که مثل اون خونهای که مولوی میگه تاریک بود اتاق تاریکی که درش فیل بود و هر کس به یک عضو فیل دست میزد و فکر میکرد یکی به گوشش دست میزد فکر میکرد نا چیز چ میدونم به خرطومش دست میزد فکر میکرد این ناودون نمیدونم دارم به گوشش دست میزد فکر می‌کرد این چیه هر به پاش دست میزد فکر می‌کرد این ستونه ما هم همچین تصوری از علم و فرهنگ پیدا کردیم و ما اساساً برای شناخت علوم غربی به تأسیس دانشگاه به آموختن اون نپرداخته ما به صورت خودانگیخته اختیاری داوطلبانه از سر کنجکاوی از سر عشق به معرفت از سر به اصطلاح میل به گسترش دانایی خودمون نرفتیم سراغ شناخت علم و فرهنگ غربی ما مجبور شدیم علم و فرهنگ غربی رو بیاموزیم و فکر میکردیم که این اجبار میتونه ما رو به سطح به اصطلاح توسعه اقتصادی و تکن اونها برسونه و این تصور وجود داشت که ما اگر به اندازه غربیا پول داشته باشیم به اندازه غربیا صنعت داشته باشیم میشه مث غربی و این اتفاق افتاد یعنی در خاورمیانه نفت وقتی اکتشاف شد یک ثروت باد آوردهای نصیب یک مردمانی شد که در دورترین نقطه از تمدن مدرن قرار داشتن و ناگهان اونها تونستن حتی ثروتی به دست بیارن بیش از اروپایی‌ها و بعدم در قرن بیستم هم حکومت اسلامی ساختن هم به تکنولوژی تسلیحاتی دست پیدا کردن پاکستان به بمب هسته‌ای اسلامی ساخت عربستان سعودی داره شهرهای دیجیتال می‌سازه و آقای بن سلمان میگه تا ۵ سال دیگه قصد داره که کشورهای عربی منطقه خاورمیانه رو به اروپای جدید بدل بکنه یعنی تصور میکنه با ساختن به اصطلاح با توسعه شهری و با رشد اقتصادی ما میشیم اروپا در نتیجه آقای بن سلمان درست بعد از چقدر شاید هد هد سال که حکومت سعودی به وجود آمده و در هرگز در دانشگاه‌های حالا سوکال دانشگاه‌های سعودی چیزی به نام علوم انسان و فلسفه وجود نداشته در چند سال اخیر شروع کرده به تدریس فلسفه اجازه داده فلسفه تدریس بشه و علوم انسانی هم اونهایی که بعضی از رشته‌ها تدریس بشه در حقیقت به شکل کاملاً ابزاری و کاملاً به شکل کالا نگاه میکنن به اها این اتفاقیست که در بین ما افتاده به وجود آمد بنیادگرایی اسلامی در حقیقت با به دست آوردن قدرت تکنولوژیک با به اصطلاح مصادره کردن بخش عظیمی از ثروت جامعه توانست تسلط بر دانشگاه‌ها هم پیدا بکنه یعنی حالا در ایران که مشخصه در کشورهای اسلامی دیگه در حقیقت دانشگاه رو در انزوا قرار بده یا دانشگاه رو از جامعه به اصطلاح دور بکنه و ارتباط بین توده مردم و مگان جامعه رو از هم جدا کنه و نگذار که هیچگونه تفاهم و داد و ستد فکری بین دانش آموختگان دانشگاه و به اصطلاح روشنفکران و عموم مردم شکل بگیره در نتیجه شما یک حکومتی دارید که اون حکومت بر دانشگاه سلطه داره و از اون طرف یک نهادهای سنتی دینی یا نهادهای سازمان‌های بنیادگرا جریان‌های بنیادگرایی دارید که اونها از به اصطلاح فضای گفتمانی فضای عمومی رو به حدی به شکل قلوا امیزی پر می‌کنن از غوغا و حضور به اصطلاح بسیار پرهیاهوی خود که صدای فکر اندیشه و دانش مدرن به گوش کسی نرسه در نتیجه دانشگاه اسلامی دانشگاه در کشورهای اسلامی به یک از ابتدا به گورزاد متولد شد و درست به دلیل اینکه علوم انسانی با دانشگاه با دولت با جامعه ارتباط تنگا تنگ دارن و در کشورهای اسلامی از جمله ایران این ارتباط شکل نگرفت در نتیجه اونچه که به وجود آمد یک یک توده عظیمی از به اصطلاح شاید یضاف نباشه اگر بگیم زباله‌های زبانی بود چیزهایی که مدام تولید میشن بدون اینکه هیچ سودی داشته باشن مفاهیمی که اصطلاحاتی که ترجمه میشن مفاهیمی که غربی‌ها میسازن برای اینکه مشکلی رو حل بکنن در اینجا اون مفاهیم و نظریه‌ها خودشون تبدیل مشکل میشن در نتیجه علوم انسانی در ایران و زبان علوم انسانی در ایران به گسست ما از واقعیت به بیگانگی ما از واقعیت به توهم ما درباره خودمون و درباره دیگری به شکل فزاینده‌ای دامن زده یعنی مدرنیته ایرانی اگر تجلی روحش در علوم انسانی تجلی پیدا کرده باشه مدرنیته ایرانی در حقیقت بزرگترین دام و دشمن مدرنیته در ایرانه مدرنیزاسیون در ایرانه و هرچه به نام مدرن ما گفتیم و نوشتیم و عمل کردیم در حقیقت ما رو از نه تنها از اونچه که فکر میکنیم میخوایم بهش برسیم بلکه از خودمون هم دور کرده به قول فروغ ما پیش نرفتیم بلکه فرو رفته یک در نتیجه ما کاری که باید کرد نکتهی که خلاصه کنم باید در نظر داشت این هست که مدرن نه مدرنیته نه علوم انسانی هیچ کدوم یه سری فرمول و ابزار نیستن که آدم یاد بگیره و با اونا بتونه کاری بکنه متأسفانه در ایران در علوم انسانی مخصوصاً نظریه‌ها مفاهیم و روش ها رو کاملاً شبیه پیچ پیچ و مهره به کار میبرن یعنی فکر میکنن که مثلاً یه روشی رو یاد میگیرن از فوکو و چون روش فوکو رو یاد گرفتیم میشه مثلاً یک مسئله‌ی رو که خودمون دلمون میخواد باهاش حل بکنیم در نتیجه شما میبینید رساله‌های دانشگاهی نوشته میشه یا مقالات نوشته میشه اولش یه سری کلیات راجع به روش شناسیه که همش این خلاصه نویسی از منابع دست چندم و بعد یک سری کلیات راجع به موضوعه آخرش نمیفهمید که نتیجه این چی میشه اون روشه به چه درد این پژوهش می‌خوره و در عمل ما از اینکه به واقعیت خودمون رو تبدیل به مسئله کنیم یا به چشم مسئله ببینیم ناتوان موندیم در انگلیسی میگن وقتی میگن پرابلم پرابلم از نظر لغوی یعنی مانع وقتی شما یه راهی رو که میخواید برید یه مانع یه سدی که رو پیش روی شما هست این میشه پرابلم خب اگر ذهن غربی ذهنی اس که چشمش و ذهنش به شدت به مانع حساسه و در نتیجه توانایی پروبلماتیک دن داره یعنی توانایی تبدیل کردن یک چیز که به ظاهر مانع نیست به مانع داره یعنی می‌تونه چیزی رو که به چشم دیگران مانع نمیاد به صورت مانع ببینه و در نتیجه در پی پاسخ و چاره برامون بگرده ما کاملاً به عکس ما از غرب در حقیقت پاسخ‌ها رو وارد میکنیم و در نتیجه نمیدونیم که یعنی کاملاً نابینای از اینکه ما حرکت نمیکنیم بلکه مانع بیشتری جلوی پای خودمون میسازیم و تصور میکنیم که دانستن بیشتر ترجمه کردن بیشتر نمیدونم خوندن بیشتر میتونه ما رو با چیزی به نام علوم انسانی آگاه کن من در این ۱ دورهی که راجع به روش تحقیق در علوم انسانی برگزار خواهم کرد و به اصطلاح روش نوشتار آکادمیک توضیح خواهم داد که مدرنیته و علوم مدرن و از جمله علوم انسانی یک سری نظریه و مفاهیم انتزاعی نیستن بلکه پیش از هر چیز یک موقعیت وجودی یا به اصطلاح یک حالت روحی و یک وضعیت ذهنی به اصطلاح استیت آ مایند یعنی شما برای اینکه علوم انسانی رو بیاموزید نیازمند این هستید که یه آدم دیگری باشید غیر از این آدمی که الان هستید یعنی به خودتون و به جهان و با به شکل دیگری نگاه بکنید و ذهن خودتون رو به شکل دیگری بشناسید و با وجدانتون و با ذهنتون به شکل بسیار سرسختانه سنگ دلانه و بیپروا برخورد بکنی در درجه اول برای اینکه شما با جهان علوم انسانی و فرهنگ مدرن آشنا بشید باید یک سری از فضیلت‌های اخلاقی لازم برای شناخت این علوم رو بشناسید و عمل کنید تمرین کنی در مرحله اول برتری دادن حقیقت بر هر چیز دیگه یعنی حقیقت رو تا حد مرگ به حقیقت وفادار بودن یعنی به چه معنا به این معنا که زمانی که میدونید یک چیزی توهم یک چیزی دروغه یک حرفی نظریهی کارآمد نیست به کار نمیاد وقتی میدونید یک راهی باطله وقتی که میدونید که یک سرابی پیش روی شما هست هرگز لحظهای از ترک در ترک کردن اون درنگ نکن در دور شدن از اون درنگ نکنید هرگز فریب خودتون رو نخرید و دیگران رو فریب ندید این کار بسیار دشواریست دشوارترین کار برای انسان اینه که در برابر وسواسه خودفریبی مقاومت بکنه و دو تا سرحد مرگ صداقت داشته باشید یعنی چی یعنی اینکه هرگز به هیچ بهانهای از دیدن خودتون چنان که هستید فرار نکنید دیدن خود وحشتناک ک ترین و هولناک ترین تجربهای اس که انسان میتونه داشته باشه به قول پاسکال میگه بدترین تجربها که انسان اینه که در یک اتاقی با خودش تنها باشه و مدام هر کاری میکنه برای اینکه به خودش رو پردهای بر خودش بپوشونه و هم خودش خودش رو نبینه و هم خودش رو به دیگران چیز دیگری نشون بده عصر ما عصر دروغ عصر تبلیغات اصل سلفی اصر پروفایل اصل رزومه اصل سیوی عصر فتوشاپ اصل عصر نمایش و تصویره عصری اس که کپی نه تنها برابر اصل نیست که بدون اصله و یک از هر چیزی بی نهایت کپی های متنوع و گوناگونی میتونه وجود داشته باشه در نتیجه جهان ما به شدت برای انسان انسان بودن رو صادق بودن با خود رو دشوار کرده و این یعنی که کسی که میخواد در عصر در قرن بیست و یکم در عصر دیجیتال میخواد به سراغ علوم انسانی بره یا به عنوان دانشجو یا به عنوان پژوهشگر یا به عنوان استاد با چالش‌های بسیار سخت‌تری از پیش روبه رو هست و باید به هم به دانش‌های جدیدی آگاه بشه یعنی سواد رسانه داشته باشه سواد دیجیتال داشته باشه و هم اینکه با عزم بیشتری برای یادگیری تلاش بکنه الوین تافلر در کتاب شوک آینده میگه که سواد یه موقع این بود که شما خوندن و نوشتن بلد باشید بیسوادی بود که کسی خوندن نوشتن بلد نیست ولی در عصر ما بیسوادی یعنی اینکه آدم‌ها از میل یا شوق به آموختن کاملاً تو هستن و حتی اصلاً نه تنها میل به آموختن ندارن نه تنها رنج آموختن رو بر خودشون همواره ن میکنن بلکه بعکس به جهل خودشون مینازن و به نادانی خودشون تفاخر میکنن و درباره همه چیز چنان صحبت میکنن که گویا خدا هستن و عالم مطلق در نتیجه ما در یک جهنم وحشتناکی زندگی میکنیم که کسی که طالب آگاهی و طالب شناخت باشه برای داشتن صداقت و تعهد به حقیقت نیازمند یک به اصطلاح ریاضت و یک تمرین مدام روحی و ذهنی است و مسئله علوم انسانی مسئله یاد گرفتن قواعد راهنمایی رانندگی نیست بلکه مسئله یک آدم دیگر شدن هست آدمی که ا وقت در نهایت به انسانیت خودش به آزادی خودش که غایت زندگی انسان هست اهمیت بالا رو میده بالاترین اهمیت میده و در نتیجه احساس مسئولیت بسیار سنگینی میکنه نیچه میگه فیلسوف یعنی کسی که مسئولیت تمام وجدان‌های تاریخ رو بر دوش خودش احساس میکنه یک اسکالر یا یک به اصطلاح کسی که مشغول هست به علوم انسانی کسیست که یک مسئولیت اخلاقی تاریخی متافیزیکی اجتماعی مدنی و شهروندی بسیار بسیار سنگینی رو بر دوش خودش احساس می‌کنه و به هیچ وجه از علم علوم به عنوان ابزار برای قدرت یا برای ثروت یا برای اعمال زور بر دیگران یا تواه کردن حقوق اون‌ها بهره نمی‌گیره وگرنه این علوم انسانی تبدیل میشن به یک تسلیحات نظامی یا به یک بازار بسیار پررونقی برای تجارت و بازرگانی که متأسفانه اینطور شده کما بش من اینجا توقف می‌کنم یک سری منابی رو معرفی خواهم کرد در کانال باق فلسفه ولی دوستانی که مایل هستن در دوره روش تحقیق در علوم انسانی و نوشتار آکادمیک شرکت کنن لطف کنن به من ایمیل بفرستن مهدی خجی gmail.com تا جزئیات براشون بفرستم سپاسگزارم بله خیلی ممنون سپاس از شما و ممنونم از دوستانی که در جلسه حضور داشتن و همچنین دوستانی که در چتون مشارکت داشتند اگر نکته سؤالی هستش جست باز هست می‌تونید تشریف بیارید که در باقی‌مونده [موسیقی] اتاق در خدمتتون باشید آقای سینا بفرمایید شما ببخشید صدای شما خیلی ضعیف به گوش من میرسه الان صدام خوب شد آقای خلجی بله بله من فقط اومدم بالا که نوروز رو بهتون تبریکم آقا خلجی من ۲۲ س سال دارم و واقعا دو سه تا پلتفرمی که دارم فقط و فقط شما رو دنبال می‌کنم و چند تا دوست هستیم که واقعا واقعا ما رو خیلی خیلی دقدقه منتر کردید و انگار که اون منبعی که باید بهش فعلاً اتدا کنیم رو پیدا کردیم فقط خواستم بهتون نوروز و تبریک بگم امیدوارم که سالم و سلامت باشید و همیشه مانا باشید انشاالله خیلی ممنونم ازتون سپاسگزارم دوست عزیز خیلی لطف دارین ممنون محبت شما هستم من هم نوروز رو به شما تبریک میگم میرم بله نوروز رو به شما تبریک میگم به همه دوستان و امیدوارم همه دوستان سالی خوش‌تر از سال‌های پیش و سرشار از روشنایی و نیکویی و سعادت داشته باشن بله خیلی ممنون خانم هرمون خوش آمدید بفرماید خانم ین مایکت بازه ولی صداتون نمیاد ارم خدمتتون امیدوارم الان صدای منو بشنوید ع خیلی ممنون ببخشید که من از یک جای نامناسب مجبور شدم که بیام این سؤالم بپرسم چون هر چقدر سعی کردم نتونستم فرموله کنم و بنویسم امیدوارم که نوروز به شما آقای خلجی و همه دوستان که صدای منو میشنون مجسه و فرخنده باشه من تو میون صحبتهای آقای خرجی د تا سؤال برام پیش اومد یکی اینکه وقتی که تو جلسات قبل صحبت میکردیم آقای خرجی گفتن که مردم یک مفهوم پوپولیستی اس و خب اینو که بارهای قبلم گفتن و میدونیم ولی امروز توی صحبتها در رابطه با اون افرادی که حالا اون دانشگاهها را رفتن ببخشید از صدای پس زمینه من و توی جاهایی مثل خاورمیانه شدن تبدیل شدن به الیت جامعه ولی نتونستن با مردم رابطه برقرار کنن میخوام بدونم که با کدوم بخش از مردم با چه قسمتی از مردم یه سؤال دیگ همم اینه که این دانشگاهها که گفتن که نتونسته شکل دانشگاه به خودش بگیره و در کشورهای اسلامی گفتن که اینطوریه مثلاً دانشگاه‌هایی مثل دانشگاه الظهر مصر و اینها هم جزو همون چیزی که داشتن می‌گفتن شمرده میشه یا نه یا اصلاً دانشگاهی هست تو خاورمیانه یا در افریقا که بشه مثلاً بهش دانشگاه گفت و تو اون چهارچوب به گنجا یارن خیلی ممنون و بازم منو با صدای دور بررم ببخشید مرسی بله ممنونم از شما ببینید کلمه اصطلاح دانشگاه یک اصطلاحه همون طور که مردم یک اصطلاحه و اصطلاحات رو اگر شما در به اصطلاح به قصد با اهداف سیاسی و به قصد تبلیغات به کار ببری خب تبدیل میشن همون طور که گفتم به سلاح و یا سلاح یا کالا هستن یعنی شما رو یا میخوان شما رو استثمار کنن یا میخوان شما رو زیر سلطه خودشون بگیرن یعنی تبدیل میشن و ابزار خشونت بار و خاصیت ارتباطی خودشونو از دست میدن بنابراین کلماتی مثل مردم حتی کلماتی مثل چی کشور مثلاً آمریکا در اولویت است نمیدونم کلماتی ب به نام مثلا ملت ما یا نمیدونم از این جور چیزها فرهنگ مترقی ما تمدن درخشان ما در زبان سیاسی و رسانهای وقتی وارد میشه به هیچ وجه هیچ معنایی نمیده و فقط کاربرد داره به اصطلاح اسپیچ اکت یعنی کلماتی هستن که یک کاری انجام میدن نه اینکه یک معنایی رو برسونن در نتیجه زبان تبدیل میشه به ضد خودش زبان که قراره ارتباط برقرار بکنه ارتباط بین آدم‌ها رو از بین میبره و میشه تیزترین برنده ترین و کشنده ترین تیغی که ممکن هست جان روح فرد و روح جامعه رو آماج بگیره زبان اگر تبدیل بشه به اسلحه یعنی جهان ویران شده یک جهانی را یک سخن ویران کند در نتیجه باید بسیار به هوش بود که وقتی شما صحبت میکنید یا یه سیاستمداری داره صحبت میکنه یا یک به هر حال یک آدمی که داره کلمات رو بیپروا و بی هوا به کار میبره باید بگه منظورت چیه از منظورت از دموکراسی چیه منظورت از سکولاریزم چیه منظورت از نمیدونم توسعه چیه مقصودت از نمدونم برابری چیه عدالت چیه مقصودت حقوق بشر چیه اون وقت وقتی که بپرسید از اون دو حالت داره یا او در حقیقت سعی میکنه تفرح بره یا اینکه اگر فکر کرده باشه به این معنای این اصطلاحات منظور خودشو بیان میکنه در نتیجه شما می‌تونید بفهمید که او منظورش چیه و منظور خودتون هم به او منتقل بکنیم وقتی که ما منظورمون از کلمات رو بیان می‌کنیم یعنی کلمات رو به منظوری که نیت داریم به کار می‌بریم اون موقع ما می‌تونیم از جامعه حرف بزنیم اون موقع می‌تونیم از همزیستی حرف بزنیم اون موقع می‌تونیم از به اصطلاح امکان حیات حرف بزنیم به خاطر اینه انسان بدون جامعه وجود نداره ولی وقتی که کلماتی میگیم که ازش منظوری نداریم یا منظوری که داریم بیان نمی‌کنیم اون کلمات در حقیقت دینامیت دینامیت جامعه فکر جامعه روح جامعه عقل جامعه وجدان جامعه و بقای جامعه پس منظور من این هست کلمه مردم هم انقدر تعریف داره و تئوری داره و حالا یا مردم پیپل یا پوپولیسم یک اصطلاح بسیار بسیار گرانبار از تعریف و توضیح و نظریه است و بنابراین شما باید مشخص کنید که منظورتون از مردم چیه این نکته دیگه ببینید در عربی که کلمه یونیورسیتی ترجمه شد به جامعه حالا توضیحش مفصله و بعد الظهر یک مسجد بود مسجده و بعد کنارش یک مدرسه بود و این تبدیل شد جامعه شد جامعه الازهر و همین طور در عربستان سعودی و خیلی از کشورهای دیگه در حقیقت دانشگاه‌های دینی درست شدن مثل تو ایرانم همین طوره دیگه شما دانشگاه نمیدونم مفید دارین دانشگاه علوم قرآنی دارین دانشگاه ا مداحی داریم این حرفا در نتیجه اینها شکل و قالب دانشگاه رو گرفتن الان حوزه‌های علمی هم اصلا شکل دانشگاه یعنی درسشون ترمیه و نمیدونم جزوهای و اینور داستان و ولی در ماهیتش اصلاً تکون نخوردن من در همین ازبرای حجاب در ابتدای کتاب نقل کردم از محمد عبده که یک مدتی خودش در الظهر بود و استاد بود میگه که این الظهر خیلی تلاش میکنه برای اصلاح الظهر ولی با مقاومت شدید روبهرو میشه و در نهایت سرخورده و ناکام و خشمگین رها میکنه و میگه این گندی که در الازهر به بر دامن من نشست هرگز از وجودم پاک نمیشه انقدر از تعفن به اصطلاح تعصب و تهجر و جمود فکری الازهر میناله خب این الانم هسته شما الان نگاه کنید حالا این که سهله چقدر طلبه‌هایی که میان در کشورهای خارجی در دانشگاه‌ها درس می‌خونن مثلاً فلسفه می‌خونن یه چیزای شبیه این و برمی‌گردن در ایران و یه چیزی بدتر از قبلا این آقا چی آقا مرتضی مرتضی آقا تهرانیه کی که نماینده مجلسه مثلاً این اینجا در نیویورک مثلا درس خونده یا خیلی از شاگردای مصباح درس خوندن از اونور بناد با مدرک شدن بنابراین مسئله علوم انسانی خیلی پیچیده تر از این هست که شما بتونید با ساختمون و به اصطلاح چار تا آیین نامه درسی و این حرفا بتونید به دست بیارید نیاز به یک انقلاب روحی و معنوی و فکری و اخلاقی داره که جوامع اسلامی چنین آمادگی رو ندارن به خاطر اینکه برای اون‌ها مدرنیته یک چیزیست یک ثروتی اس که باید به دست آورد اون‌ها علوم انسانی رو نمیخوان برای اینکه خودشونو بشناسن و خودشون نگاه انتقادی پیدا کنن در خودشون تردید کنن اونا برعکس می‌خوان همون چیزی که هستن بمونن یه چیزی به نام هویت اصیل یعنی همون که ما هستیم این هویت اصیله در عین حال حالا چیزایی هم که نیاز داریم از دیگران میگیریم دیگه میخریم آقای ب آقای سلمان محمد بن سلمان تابلوی گرونترین تابلوی داوینچی یعنی گرونترین تابلو روی کره زمین رو هم می‌خره و چون میتونه بخره دیگه نیازی نمیبینه که به اینکه بیش از این تلاش بکنه مدرنیته به دست آوردن چیزی نیست بلکه آموختن از دست دادنه اساساً فلسفه برای غربی‌ها یعنی تجربه مردن تجربه مرگ و به همین دلیل شما یک کتابی هستی فیلسوف بزرگ آمریکایی هست اسمش هست ویلیام پیپین یه کتابی داره به نام مادرز از فلاس پرابلم تو فصل اولش توضیح میده که مدرن بودن یعنی مالیخولیایی بودن یعنی بیماری بیقراری داشتن کنجکاو بودن به خ خود بی بدگمان بودن از حس تراژیک داشتن به هیچ تصور و تصدیقی در ذهن خود اعتماد نکردن [موسیقی] مدام نظارت برخود کردن ترسیدن چشم بیدار داشتن الرت بودن به هوش بودن انگار که همین الان میخواد سقف بر روی سرش خراب بشه ذهن غربی ذهن بحرانی اس یعنی اساس مصلا کرایسیس اساس یعنی روح فرهنگ غربیه روح مدرنیته است کرایسیس با کریتیکا شه هستن فرهنگ غربی فرهنگیست که کریتیکا باشه اون چیزی رو که هست نابود میکنه یعنی همواره یک به اصطلاح سرشت و سویه سلبی داره چیزی به دست نمیاره با از دست دادن که در حقیقت مدرن شده یک ساینتیست فیزیکدان با کنار گذاشتن نظریه‌های به اصطلاح آزموده شده است که نظریه‌های جدیدی به دست میاره و تاریخ علم تاریخ نظریه‌هایی اس که ابطال شدن و کنار گذاشتن نه تاریخ نظریه‌هایی که به دست آمدند و به عنوان کتاب مقدس حفظ شدن این چیزی نیست که مسلمان‌ها و ما ایرانی‌ها تحملشو داشته باشیم یعنی وقتی که اروپاییها دچار بحران میشن اولاً برای اروپایی هر بحرانی بحران فلسفی اس برای غربیها هر بحرانی بحران فلسفی اس و در نتیجه وقتی که هر بحرانی رو بحران فلسفی میبینن و در ماندن از چاره کردن او تنها چاره رو تردید کردن در به اصطلاح زی زیرین ترین بنیادی‌ترین و اصلی‌ترین شالوده‌های او میبینن یعنی تا جای ممکن در بن و ریشه اون جهان خودشون عقاید خودشون افکار خودشون تردید می‌کنن تردید نامشروط یعنی اگر دیدن که اونچه که می‌دونن با به دی در واقعیت به دیوار برمیخوره کلشون مثل مسلمونا به دیوار نمیزنن بلکه اون چیزی که در ذهن شونه میشکنن اون دیوار شکسته میشه ذهن غربی ذهنی اس که با پتک می اندیشه بذارید من بون یک عبارتی رو از حسل براتون بخونم حسل در اوایل قرن بیستم می‌زیست عصر بحران بحران‌ها شدیدترین بحران‌ها یعنی علم و تکنولوژی اعتبار همه چیز رو از بین برده بود اعتبار فلسفه رو اعتبار دین و اعتبار اخلاق و اعتبار به اصطلاح هنر رو اعتبار هر چیزی که در فرهنگ ب بورژوایی اروپا ارزش و فضیلت طلبی میشه عکاسی اومده بود دیگه به قول بنیامین هر اثر هنری در شمار بیشماری تکسیر میشد همه چیز خالی از معنا شده بود یک درسهای داده در وین و پراگ به نام بحران علوم اروپایی و بعد یک سر درس هم داده راجع به تأملات دکارتی میگه که همونطور که دکارت در زمان خودش دید که اونچه که آموخته که به هیچ وجه واقعیت خودش رو نمی‌تونه توضیح بده در نتیجه در همه چیز تردید کرد میگه که این ضرورت بازسازی که خود را ح آره میگه هر کس که به راستی مایل است فیلسوف شود باید یک بار در زندگیش به خویشتن بازگردد و بکوشد در درون خویش همه علومی را که تاکنون برایش معتبر بوده‌اند واژگون کند و آنها را از نو بسازد فلسفه به تعبیری یک امر کاملاً شخصی فیلسوف است فلسفه باید به مثابه خرد و حکمت متعلق به خود او به مثابه دانایی متعلق به او که علی رغم گرایشش به کلیت باید توسط خود او اکتساب شود ارزیابی شود و فیلسوف باید باید بتواند از همان آغاز و در هر یک از مراحلش با تکیه بر بصیرت‌افزایی در ایران یک سری پیچ و مهره‌ای هستم از یک کارخونه بسیار بسیار عجیب و غریب که وارد ایران میشن ما نمی‌دونیم چیکارش بکنیم با این پیش بارها چی بسازیم در نی نتیجه فقط آوار میکنیم رو سر خودمون ما دچار تورم زبانی و تباهی زبانی هستیم و زیر این تورم زبانی داریم خفه میشیم و در حقیقت از فکر کردن بسیار ساده و از به اصطلاح قضاوت کردن درباره مسائل بسیار ساده ناتوانی در نتیجه مدام یاوه هایی رو که در فضا همینجوری چرخیده و وایرال شده اصطلاحاتی که اومده بهشه معنا همه تکرار میکنیم و همه با همدیگه تحویل میدیم همه در به اصطلاح متورم کردن این داریم به اصطلاح از همدیگه سبقت میجویم ولی این چرخه باطل زمانی متوقف میشه که یک لحظه وایستیم بگیم من مردم من یعنی سنت من مرد تاریخ من مرد فرهنگ من مرد فلسفه من مرد نمیدونم عل من مرد از اول من باید بیاندیشم در تاریخم در فلسفه در هویتم در به اصطلاح تمام ابعاد فردی و اجتماعی ما نه ما به شدت حالا چه چه به اصطلاح توی گیومه مدرن های سکولار خیلی آوانگارد ما چه سنتی های ما مطلقا از جایی که قرار دارن حاضر نیستن که تکون بخورن مدرنیته یعنی ترک کردن مدرنیته یعنی رها کردن مدرنیته یعنی آواره شدن و اگزا تبعید یک موقعیت وجودی اس برای انسان مدرن انسان مدرن روت لسه بی‌ریشه است و این بیریش گیش رو می‌پذیره اگرچه حولنا کهه مرگ خدا خدا بنیان این جهانه وقتی میگه مرگ خدا یعنی کهه انسان برای زندگی کردن هیچ پشتوانه‌ی نداره خودش باید بدون اینکه هیچ تضمینی برای صحت داوری هاش قضاوت هاش یا تشخیص هاش وجود داشته باشه خودش باید دست روی زانو خودش بذاره و راه خودشو بره در نتیجه هیچکس نیست که به او کمک بکنه پذیرش این تنهایی پذیرش این بیکسی پذیرش آوارگی برای مسلمان و ایرانی که سخت در مقابل مدرنیته مرعوب و یا رشک میبره حسرتشو میبره یا رابطه عشق و نفرت داره اصلا ممکن نیست ما باید از تمام این موقعیتی که الان داریم جدا بشیم و این این نیازمند یک عزم اخلاقی و روانشناختی بسیار مهمه در حقیقت یکی از از همین خالد زیاده که من امروز ازش صحبت کردم میگه که مخالفت مسلمونها با حکومت‌های خودشون به خاطر این نیست که با استبداد مخالفن بلکه به دلیل اینکه دنبال مستوی دیگه هستن ایدئولوژی‌های دیگه‌ای رو قبول دارن این این واقعیتی اس که ما تجربه کردیم الان هم در ایران و هم در کشورهای دیگه آزا خواستن آزادی و درک بندگی و فهم بردگی و تنفر از بندگی ابدا کار ساده‌ای نیست بسیار بسیار جسوری به اصطلاح دلیلی میخواد بسیار عظم جذب میخواد و خطر خطر جستن و ماجراجویی کردن کلمه ادونچر کلمه اصطلاح غربیه دیگه کلمه یازی تی اصطلاحی مفاهیم فلسفی یعنی چی یعنی شما آگاهانه با چشم باز میری به سمت تاریکی بدون اینکه هیچ‌گونه امید یا تضمینی داشته باشه که چیزی به دست بیاره ولی خطر کردن رو در کوشش بیهوده به از خفت این یه موقعیتی اس که نه روشنفکر ما نه مترجم ما نه استاد ما نه سیاستمدار ما نه به اصطلاح هنرمند ما یا نویسنده ما نمیتونه خیلی باهاش سازگار بشه دیگه بسیار خب خیلی ممنون فقط جناب خراجی خدمت شما عرض کنم که سه تا دیگه ز دوستان هم روی استیج هستن باید در واقع دوستانم [موسیقی] بشنویم یک بحثی البته مطرح هستش حالا من اینو میپرسم ولی شما اگر خواستید ابتدا بعدش دوستانو بشنویم و بعد اگه فرصتی بود به اون بپردازیم و حالا اشاراتی البته شما کردید و اون حالا بحث جنس ادیان پیش میاد یعنی اینکه وقتی که در یهود و در مسیحیت این مجال پیش میاد که فلسفه یهودی ما داشته باشیم و فلسفه مسیحی و بعد به میدان آوردن و در اجتماعی کردن اون توسط مسیحیت بحثی بود و خدمتی بود که به فلسفه شد و این در دین اسلام این فرصت پیش نمیاد و از این یه مقدار کمتر صحبت شد شده تاکنون که اصلاً چرا این فرصت پیش نمی این مقاومت ریشش در کجا بود و چگونه و در این جلسه از محمد غزالی صحبت شد ولی خب اون به هر حال در قرن پنجم بود کم این بحث هستش که به هر حال عمر فلسفه بیش از ۲۵۰۰ سال هست ولی خب حالا بحث حالا خود فلسفه یک بحثی داره اون دوران پس رنسانسی و مدرنش هم بحث دیگریست که حالا فکر می‌کنم از اونجا نخش مسیحیت پررنگ میشه به به اجتماع کشوندن و عرصه اجتماعی آوردنش حالا اینو اگر فرصت شد راجع بهش بیشتر صحبت کنید لطفا بعد از اینکه دوستان شن آقای سلمان خوش اومدید بفرماید سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان عزیز و گرات عرضم خدمتتون یه سوال داشتم و بدون مقدمه میم سراغش که وقت شما و دوستان عزیز نگیریم میخواستم در مورد آگاه چطوری پی میشود و چطوری این مسیر آغاز میشود حالا اگر مناظر متفاوت رو هم در نظر بگیریم از منظر علوم انسانی و از منظر فلسفه اگه بشه توضیح بدیم ممنون میشم بله نکته اول اینه که باید بدونیم که یعنی انسان مدرن انسانیست که آگاهه به اینکه هیچ چیزو نمیدونه هیچ کاری رو بلد نیست هیچ علم و شناخت مادرزادی نداره به قول کانت انسان تنها جانوریست که نیازمند آموختن تعلیم و تربیت این یعنی چی یعنی این کهه همین پرسشی که شما کردید که آگاهی چ کیه و چگونه به دست میاد این موضوع به اصطلاح بحث و نظریه پردازی فلسفی و علمیه از زمان غرات تا امروز بنابراین باید آموخت ما باید آموختن رو هم بیاموزیم یعنی یاد بگیریم که چگونه باید چیزها رو یاد گرفت چگونه فلسفه رو میشه آموخت چگونه علوم انسانی رو میشه آموخت چگونه علوم طبیعی رو میشه آموخت چگونه تکنولوژی رو میشه آموخت سیاست چیه چگونه سیاست میشه ورزید جامعه چیه چگونه میشه یک انسان اجتماعی بود شهروند چیه چگونه میشه شهروند شد چون ما فکر می‌کنیم شهروندی و اینا یا انسان بودن اینا چیزای طبیعیه در حالی که برای غربی‌ها هیچ چیزی طبیعی نیست هرچی که شما طبیعی می انگاری یعنی فکر می‌کنید که مستقل از انسان وجود داشته پیش از انسان بوده و پس از انسانم خواهد بود اصلاً چنین نیست همه چیز در جهان انسان انسانیست اگر دینه اگر فرهنگه اگر سنته اگر تاریخه اگر آداب و رسومه اگر قانونه اگر به اصطلاح ساختارهای اجتماعیست اگر نهادهای اقتصادی تمام این‌ها انسانیه یعنی چی یعنی انسان‌ها به وجود آوردن انسان‌ها اون‌ها رو دگرگون کردن انسان‌ها قادرن اون‌ها رو تغییر بدن انسان‌ها قادر که یک شکل دیگری که هرگز وجود نداشته به جهان خودشون ببخشن در نتیجه ما انسان بر خلاف ما که میگیم ما عقب مونده بودیم یا ما اینطور شدیم چون اسلام اینطور بود چون در ایران اینطور بود چون مثلاً نمی‌دونم مغول حمله کرد چون ما در محله در جبر جغرافیایی برای انسان غربی حتی جغرافیا جبع نیست حتی بلایا و مصائب طبیعی طبیعی نیستن زلزله و و سیل و همه اینها هیچ کدوم نمیتونن دلیل موجهی باشن برای اینکه انسان قربانی بشه و در برابرش نتونه مقاومت بکنه در نتیجه وقتی شما همه چیزو انسانی ببینید اولاً همه چیز نبوده و شده و همچنان در گردش و شدن هست و شما قادرید انسان قادره اونو تغییر ب همه چیز رو و این جهانی که ما امروز داریم همش حاصل مغز انسانه د همه چیز نیازمند به آموزش داره اهمیت راجع به اهمیت نهاد به اصطلاح تعلیم و تربیتی گفتم به این دلیله که همه چیزو می‌آموزم شما الان در اینجا برین در کتاب فروشی یا برین در یوتیوب شما میخواین پیچ یخچال عوض کنید برید تو یوتیوب به اصطلاح یک کلیپ آموزشی پیدا میکنید شما میخواید نمیدونم هر کاری که بخواید بکنین کتاب هست نه تنها کتاب هست که کتاب هست درباره اینکه کتابا رو چجوری بخونید کتاب در وا شکسپیر چجوری بخونید چجوری اجرا بکنید چجوری برای بچه‌ها بگید چجوری به اصطلاح به زبان ساده بگید چجوری به زبان ادبی بگید چجوری تفسیرهای مخ درباره چگونگی یا پشت هر چیزی که میخرید نوشته کش چی روش کاربرد ها مدام به فرانسوی ها تو یوز چگونه به کار ببرید اینو باید بیاموزید اینا هیچ کدوم بدیهی نیست در نتیجه ما در در ایران همه چیز برامون طبیعیه تاریخ برای ما یه چیزیست که فکر میکنیم گذشته است و گذشته هم خب دیگه یک واقعیت تحقق یافته است دست نمیشه بهش زد پس یه جبر دینمون جبره فرهنگمون جبره حکومت مون جبره جامعمون جبره همه چیزمون جبره در نتیجه منتظریم یک اتفاقی از بیرون بیفته علوم انسانی علوم تغییر وضعیت موجود برای رسیدن به آزادی آزادی به این معنا نیست که شما از دست جمهوری اسلامی رها بشین و به قول خیلی از هموطنای ما دیگه میخانه‌ها باز بشه و هرکس هر کاری دلش بخواد بکنه آزادی یعنی که شما قادرید که آزادید که قانون بگذارید و متعهدی که به اون قانون عمل کنید چرا چون تنها در چارچوب اون قانون هست که آزادی شما تأمین میشه در نتیجه اگر اون قانون آزادی شما رو تأمین نکرد شما آزادید اونو تغییرش بدید اصلاحش کنید تفسیرش کنید ولی شما مدام باید به کاری انجام بدید آزادی شما با انجام دادن کاری متحقق میشه با عمل به قانون در فرهنگ ما آزادی به این معنا وجود نداره به معنای رهایی وجود داره یعنی اینکه شما از زندان آزاد میشی ولی در یعنی آزاد از چیزی میشید ولی آزادی به مفهوم غربی آزادی برای انجام کارست این یعنی که شما مدام با زمان حرکت کنید چون اگر زمان ثانیه به ثانیه داره میگذره اگر شما ثانیه به ثانیه تغییر نکنید و این تغییر نبینید یعنی از واقعیت جدا شدی یعنی واقعیتو دیگه نمیبینی اون واقعیتی که ش شبیه دیروزه شبیه پارساله شبیه ۱۰۰ سال گذشته است یعنی کهه شما در واقعیت نیستید در حباب رویا و توه ما الان مثلاً جوری صحبت م راجع به مشروطه راجع به نمدونم انقلاب ایران راجع به خیلی از سیاست جامعه که ۵۰ سال پیش حرف می‌زدن انگار نه انگار که ۵۰ سال گذشته جامعه ایرانی به شدت جامعه ایرانی که میگم یعنی ماها که مهاجر هستیم هم در بر می‌گیره ما ایرانیای که مهاجر هستیم جامعه ایرانی مخصوصاً در این ۵۰ سال گذشته به شدت به در د در دنیای بسته‌ای قرار گرفت وقتی صحبت‌های حتی روشنفکرا و حالا به اصطلاح صاحب نظرا و استادا رو نگاه می‌کنی یا می‌خونی می‌بینی که از جریان علم و دانش در جهان کاملاً جدا هستن کاملاً جدا هستن در یه جزیره‌ای هستن که در اون جزیره خودشون با خودشون حرف می‌زنن و در نتیجه خودشون در یک محیط کوچیکیه که افتخار می‌کنن به هم به هم جایزه میدن نکوداشت می‌گیرن مدال میدن یا با هم می‌جنگن با هم د خوش صحبت می‌بردن دنیای فکری ما جهان ذهنی ما بسیار بسیار تنگ و تاریکه راهش اینه که بشکنیم بدونیم که ما هیچی نمیدونیم و زمانی ما می‌تونیم در حقیقت به از رنج خودمون بکاهیم که اونچه رو که داریم از دست بدهم به قول نیمایوشیج میگه از چیزی باید کاست تا به چیزی افزود یعنی شما اون تصوراتی که امروز دارید از ایرانی بودن از خودتون از تاریخ از دینتون همه رو بریزید دور از نو تصمیم بگیرید که برید یاد بگیرید یاد گرفتن علمی یاد گرفتن روشمند تنها راه رستگاری یک جامعه فقط و فقط تعلیم و تربیته آموزشه بدون تعلیم و تربیت شما ممکنه که یک حکومت زورگوی به اصطلاح قاشقچی کشت داشته باشید مثل عربستان که پولم بهتون بده ولی خب اون زندگی زندگی انسانی و با حقوق و کرامت انسانی نخواهد بود خیلی ممنونم از توضیحاتتون اگر فرصت هست من سؤال دیگری رو مطرح ک بله من در اون بله در اون جلسات در دوره آموزش که دارم من همه این مفاهیم یکی یکی توضیح خواهم بفرمایید بفرمایید بسیارم عالی سؤال دیگه‌ی مطرح میخوام بکنم در ادامه صحبت‌های شما اگر فرصت هست که اعلام بکنم اگر فرصت نیست اعلام بکنید ممنونم شما بفرمایید من با دوستان در یوتیوب خداحافظی می‌کنم چون باید برم قرار دکتر دارم ولی شما رو گوش میدم همین طور که حرکت می‌کنم که تسی هستم گوش می با دوستان در یوتیوب خداحافظی می‌کنم و وقت خوشرو برا شما اجازه بدید آقای سلمان دوستای دیگه هم بشنویم بعد