شعرخوانی نوروزی: با شاعران معاصر افغانستان

آقای ز سلام ع خت شما سلام استاد خراجی وقت بخیر سلام به دوستان خب تبریک عرض می‌کنم سال نو رو دوباره به همه دوستان گرامی به همه فارسی زبانان و همه کسانی که نوروز گرامی میدارن در سراسر این بهنه خاکی و امروز ما در خدمت دوستان گرامی افغانستانی هستیم و میخوایم برای یعنی یک شعرخوانی نوروزی داشته باشیم و چون من فکر کردم که حتما خیلیا هستن مثل من علاقهمند به شعر هستن ولی شاید با شعر معاصر افغانستان چندان آشنایی نداشته باشن این یه فرصتی اس برای ما که بشنویم از شاعران خوب افغانستانی و این طریق وقت خش بکنیم دوست من آقای زاهد مصطفی در جلسه امروز هست آقای زاهد مصطفی از دوستان خوبیست که ما چند سالیست با هم دوستیم آشناییم و از شاعران خوب هستن من قبلا شعرای ایشونو شنیدم از خودشون الان آقای فرید برزگر م داریم درسته سلام عرض می‌کنم آقای برزگر شما صداتون قط هست میست درود جناب خلجی زاهد عزیز شامان خیر نوروز شما پیروز خوشحال هستم که با شما هستیم قربان شما خیلی ممنون زه جان شماهم اگه میخواین سلام علیک بکنین بفرما بر عزیز سلام وقت بخیر سال نو مبارک و سال نو همه دوستا خوشحال هستم که باان شد اینجا میبینی بسیار عالی [موسیقی] بس آقای انور خان هم در کلاب هاوس با ما هستن جان شماهم اگر میخواین سلام علیکی بکنین سلام استاد سلام به همه دوستان و امیدوارم حال همگی خوب ب سال نو مبارک نوروز خوبی برای همگی آرزو می‌کنم و خیلی خوشحال هستیم که دور هم هستیم و میتوانیم شعر بشنویم و من کلاب رو مدیریت می‌کنم دوستانی که اگر نمیتوانند به یوتیوب وصل شون و تصویری شعر بخوانند میشه که از کلاب هم استفاده کنیم و دوستان اینجا هم می‌تونن شر بخوان بسیار عالی سلام عرض می‌کنم خدمت خانم لیدا و دوستان دیگهای که در چت می‌نویسن خب آقای زاهد خان و آقای فرید عزیز اگر موافق هستید یک چند جملهی بگیم راجع به وضع شعر در افغانستان امروزه پیش از اینکه شروع کنیم به شعر خواندن به که برای کسانی که مثل من دور هستن از این دنیا یه چند کلمهای بگین که در چه وضع هست شعر حالا مخصوصاً یعنی ادبیات به طور کلی ادبیات مدرن و به ویژه شعر در چه حال و هوایی در افغانستان که یعنی در افغانستان که میگم یعنی در فضای افغانستانی که خب طبیعتا شامل همه مهاجران هم میشه آقای زاهد میخواین شما شروع کنین بله فضای شعر در افغانستان خیلی نمیشه تفکیک گذاشت وسط فضای شعر و ا فضای جمعی با اینه ما یک خوش اقبالی داشتیم که زبان فارسی زبان بسیار آشنا و دوست و رفیق بوده با زبان شعرگونه و یک تاریخ بسیار پرباری از ادبیات در هیئت شعر داریم تا تقریباً اواسط دهه ۹۰ همین دهه ۹ که گذشت دهه ۹۰ خورشیدی جو حاکم در ادبیات افغانستان را میشه گفت یک جو بود که انگار نه انگار وسط فاجعه داشت به دنبال تولید زیبایی میگشت مثلاً وسط فاجعه افغانستان هر روز انتحار هر روز انفجار هر روز خشم هر روز خشونت با اینکه اینها همه در ادبیات دیده میشد داخل شعر ما دیده میشد اما اگر میتوانستیم بگیم مانیفست عمومی ادبیات ما چیست بعد برمیگشتیم مانیفست ما شعر عاشقانه است یک ترانهای در کابل چند سال پیش روی زبانها آمد یکی از دوستهای شاعر ما که امیدوار هستن در برنامه وصل شود میبوسم در بین طالب ها نمیترسی در روزهای نوروز بود و این ترانه افتاد روی زبان همه بعد ناخودآگاه ما با خودم آمدیم که انگار مانیفست شعر ما این بود که اینش آمد روی صحنه به زبان عمومی افتاد یعنی وسط خشم و خشونت و ما هنوز به دنبال بوسه هستیم ما چند سال جلسات شعر برگزار میکردیم در دانشگاه کابل و تقریباً میشه گفت که فضای حاکم در ا جلسات هم این بود یعنی اینکه ما هیچ وقت یک شاعری که همواره عاشقانه سرای بود را براش یک تذکر نمیدادیم بگوییم که ما وسط این فاجعه زندگی می‌کنیم و هنوز ادامه داره فاجعه اتفاق افتاد ما ه سال و نیم از او گذشتیم و هنوز ما شاعرایی داریم که یک روز از عاشق بودن نماندن بعد آدم می‌رسه به اینجا که خب عشق ما هم عشقی نیست که ما عاشق باشیم یعنی یک فازی اس یک فازی از او ادبیات ما آمده با سینمای هند ترکیب شده سانتیم شده و بعد یک شاعر هر روز میتانه شعر عاشقانه بگه خب آدم نمیتانه درک بکنه که چطور تو بعد از این همه سال هیچ وقت نرسیدی به اونجایی که این فاز تو نباشه این زندگی که تو را احاطه کرده نباشه ای هست به لحاظ تکنیک زیاد تفاوتی بین شعری که در ایران تولید میشه و افغانستان من نمیبینم هرچند تولید انبوه در ایران بیشتر است ولی میشه همونطوری که شاعرای خوبی در ایران دید در افغانستان دید این کار میکنه ایده مسئولانه آنچه که من فکر می‌کنم و این باعث شده که از شعر گفتن بمانم یک سال شده که من دیگه جرت شعر گفتن نمیکنم یا واقعا نمیتانم ایسته که من فکر کنم شعر ما هنوز تمام دغدغش خلاصه شده به چگونه گفتن اینکه ما چگونه ای ره بتوانیم بهتر بیان بکنیم و او چیستی رفته او چیستی که میتوانه ی گرهی از ما بکشی چیستی که میتوانه بین ما و زندگی ما و فاجعه ما و منطقه ما و کل جهان ارتباط برقرار بکنه من فکر می‌کنم در فهم او چیستی همون طوری که ما در سطح نظریه و سیاست و جامعه در عمل به بنبست هستیم شعر ما هم دچار این بنبست و من این بابست را در ایران هم می‌بینم حالا در ایران هم هست و خصوصاً وقتی میبینم که مثلاً شاعرای بسیار خوبی شاعرای که من یک عمر شعرهایشان را خواندیم و شب‌ها گریستیم میبینم که با این جریان که اکنون در ایران هست و تفکیک نمیگذاره وسط خودش و جمهوری اسلامی میبینم که اونا با ای همراه میشن باز آدم می‌ترسه این که ادبیات اگه نمیتانه این را برای ما بیاموزاند پس او ادبیات نیست دیگه اگر شعر نمیتانه برا ما سکوت را بیاز یاد بده در مقابل همراه شدن با این یک وضعیت باز آدم چی میکنه دچار ا شک که میشی آدم که انگار نه انگار ما ا چیزی که زند میکنیم و میگیم هم یک بخشی از دروغ هست یعنی به ا چیزی که میگیم در هیت هنر او را نمیتوانیم تبدیل به زندگی بکنیم و خبی از گذشته هم بوده شاعر یک شخصیت معاف شده بوده و من فکر میکن این معاف شدگی ما در جامعه افغانستان ی اصطلاح دار میگیم فلانی معاف است یعنی بازی میگیم دیوانه معاف است یعنی شاعر چون معاف بوده چون زبانی داشته که میتوانسته وسط این لبه راه بره انگار نه انگار از وسط ا م مسئولیت اجتماعی هم یک راهی برای خودش پیدا میکنه که بگ ریزه و این باعث میشه که مثلا با برخی دوستا حرف بزنیم که ها این فاجعه است و این ما هستیم و اجام است و اونا میتوانن با تکیه به او خنسا بودگی گذشته شاعر صوفی معاوی عرفان معاوی خودشان را بیرون بکشن و من فکر می‌کنم که این هست ا چیزی که در سنت غربی هم هست حالا فیلسوف شخص متفکری خنسا در جایی در حاشیه‌ی و در ما که خب در نهایت معرفت ما که عرفان بوده امی هست یعنی گوشه‌گیری این کندگی هست متأسفانه و من به دلیل ا کندگی نمیتوانم شعر بگویم یعنی شعر ما یا زبان ما باید بیاموز که ای کندگی را پر بکنه بدون اینکه شعار بده و متأسفانه سخته این گره زدن سخته بله بله بسیار خوب آقای فرید شما با درود مجدد خب من فکر می‌کنم که بررسی وضعیت شهر افغانستان یک بحث کلان است آدم باید به سابقه کار فرهنگی مخصوصا کار ادبی در افغانستان برب بگرده و به لحاظ تاریخی ما پیش از ۰۱ داریم و بعد از ۲۰۰۱ داریم تا ۲۲۱ و بعد س سال پس از طالبان متأسفانه در افغانستان اتفاقات طوری میفته که در بسیار در مقاطع کوتاه تاریخی همه چیز دار دچار گسس و فروپاشی میشه ما اگر نگاه بکنیم به پس از ۲۰۰۰۱ مثل همه امورات دیگه در کشور یک دغدغه ادبی در افغانستان در میان نسل جوان مخصوصاً شکل گرفته بود که با روی کار آمدن یک سری نهادهای فرهنگی ادبی در کابل در هلات در برق در جوزجان در بدخشان تخار و تقریباً در همه ولایات نهادهای فرهنگی هم سنتی و هم مدرن توسط جوانها شکل گرفتن که اینها آهسته آهسته تا ۲۰۱۵ ۱۶ و بعد یعنی به یک شکل به پختگی رسیده بودن و همون رقم که زاهد عزیز شارکت من به این باور هستم که در میان همه اون عاشقانه سرایی که زاهد ازیز اشاره کرد حتی شعر عاشقانه ما هم دچار وضعیتی بود که ما به ک دست پنجه را نرم میکردیم مثلا شما در وسط یک شعر عاشقانه شاعر میایه از بوسیدن مثلا وسط انتحاری صحبت میکنه یعنی به شکل دچار ا وضعیت بودم ولی خب کار فرهنگی نیاز به پخته شدن داره نیاز به یک پیشینه تاریخی داره که یک نسل دو نسل سه نسل بتواند اش به بالندگی برسد تا شما در در یک فرایند قضاوت بکنین که چقدر این کار مورد حداقل و کیفیتش فکر بکنین بگوین که در چه حدی بو و بعد در ۲۰۲۱ متأسفانه باز همه چیز فرو پاشید و به ه سال گذشته هم بشترین آدمهایی که مهاجر شدن و اینجا و اونجا پناهنده شدن شعرا نویسنده‌ها اهل فرهنگ و هنر و موسیقی و اینا بودن و یک حلقات فرهنگی از هم پاشید حالا کم کم پس از ه سال میبینیم که تقل های جریان داره که حداقل به شکل مجازی ما دوباره جمع شویم و کار فرهنگی را اینطوری ادامه بدیم ولی من فکر میکنیم یک چیزی که مشخص است در کار سال شعر افغانستان او به شکل مقاومت در میان همه شعرهایی که سروده شده بود و لحاظ فرم و محتوا فکر می‌کنم که چیز شبیه کارهایی اس که در ایران اتفاق میفته در بعضی موارد بهتر و البته که در بحث کمیت خیلی کمتر از او اتفاق میفته ولی به هر حال شید دریچه‌ای بوده برا نسل ما که اعتراض خود را به شکل بیان بکنه و پویاتر از بقیه ژانرهای هنری که مثل موسیقی یا بقیه مثلاً موسیقی در افغانستان در ۲۲۰ سال گذشته یعنی به شدت دچار ابتذال شده بود صنعت سینما و فیلم اصلا نمی آدم ازش صحبت کرد ولی ما انبوهی از تولید شعر داشتیم که حالا اگر شما یک سر و ناسر را جدا بکنین یک بخش کلان شدم به عنوان متن ادبی دربارش صحبت این خیلی ممنونم این شعری که گفتین که بر زبانها افتاد حفظ هستین چی بود شعر چون حتما من که نشنیدم ولی اگر حفظی بخونید کدوم شعر اشاره میکنید من که حفظ نیستم یک مثنوی بود از یک شاعر عزیز ما به نام رامن مظهر که بعد چیز شبه ترانه که ب به آهنگ بدل شد و دلیل ای که چی شد روی صحنه آمد مثل اون ترانه شروین که در ایران در جریان اعتراضات زنان بود به شکلی در او اتفاقاً د یک سالی اتفاق افتاد که پیوسته در کابل هی انتحار میشد هی بچه‌ها را کودکها را دخترا را مکاتب را انفجار میدادن اینا و او روی کار آمد به شکل به صدای همگی بدل شد و در واقع کارهای بسیار مشابهی از او را داریم هم در در شعر افغانستان در اون سال بسیار عالی آقای جرجیس عزیز هم در کلاب هاوس با ماست سلام عرض می‌کنم خدمت شما آقای جردی سیا صدای من نمیشنون میکروفون شون بسته است به هر حال بسیار خب پس شما آقای زاهد میخواین شروع بکنین بگید که چی میخواید بخونید برای ما و بفرمایید بخونید بله من شعر میخوانم براتان آخرین کارایی که نوشتیم را میخوانم که بعد از او از شعر مانده گفت شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد من مرسی خان دل دیوانه خویشم فشور دست تبر را فشرد دست تبر را درخت می‌لرزید کرخت بود کرخت از کرخت می‌لرزید نشستم دست‌هایش را بوسیدم و گونه‌هایش را که سخت می‌لرزید صدای اره و رگ بود ترکش دندان تن تکیده در اندوه تخت میلرزید نشستم گریه‌هایش را لرزیدم و گرده‌های را که لخته لخته می‌لرزید خزان رسید در آغوش باغ خوابیده زمستان در انزوای اتاق خوابیده هوا تاریک است باد زوزی کشد تا صبح و صبح که ته شب بی‌چراغ خوابیده هوا تاریک است آسمان ورم کرده کلاغ قصه قاه کاه کاه خوابیده و گرگ آ آمت در گوسفند جاری شد و سستی بدنت بند بند جاری شد نشستی چشم‌هایت را به یاد نمی‌آوری و دست‌هایت را که در دست بن جاری شد نشستی دست روی دست بی‌ مقصد نشستی وسوسه می‌روند جاری شد به راه افتادی ولی راه راه نبود به راه افتادی و بند جاری شد نشسته‌ایم و صدا از صدا بلندتر است یکی به نعل یکی هم به میخ می‌کوبد یکی به نل یکی هم به میخ می‌کوبید یکی به نل یکی هم به میخ می‌کوبم یکی به نل یکی هم به میخ می‌کوبیم ممنون بسیار عالی ممنونم از شما من از دوستانی که در کلاب هاسم هستن اگر دوستان شاعری هستن یا حتی دوستانی هستن که از شعر افغانستان آشنایی دارن آگاهی دارن اشعاری رو حفظ هستن و میتونن برای ما بخونن من دعوت می‌کنم که تشریف بیارن آقای جرجیس شما صدای منو میشنوین نه بسیار خب فرید جان شما بخونید باشد من یک غزل میخوانم خدمت شما و دوستان کاریست که به زنان افغانستان به مناسبت هشتم مارچ پیش شد بسیار عالی از باد افتاد است و از باران نمیفتد از باد افتاد است و از باران نمیفتد آن گیسوان آن خرمن افتان نمیفتد میآید از پاییز از سرمای کوهستان از صورتش آن قاب بندان نمیافتد از شانه‌هایش کوله‌های رن جاون گان از کفش‌ها آن روح سرگردان نمیفتد میآید و چون باد چرخان یک پریشان روز در او دمی از مسند طوفان نمیفتد از چشم‌هایش آفتاب از گونه‌هایش برف از آستینش دست آویزان نمیفتد او خواهرش باغ است و خواهر خوانده اش دریا با باد و سرما از بهارستان نمیفتد در آرزوهایش زنی پیوسته می‌رقصد در آرزو در بند زن خواران نمیفتد او در خیابان‌های غربی گرچه آزاد است کابوس هایش از گل و زندان نمیفتد باید به کابل بازگردد دختر کابل کابل که آه از چنگ دش خیان نمیافتد خیلی ممنون بسیار عالی بسیار عالی بسیار عالی خب شما دیگه گفت دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش در نتیجه اگر دوستان در کلاب هاس شما بخونید چند شعری یعنی زاهد و فرید بخونن بعد ببینیم که دوستان در کلاب هاس اگر تمایل دارن بخونن جرجس بخونه انور بخونه بفرماید آقای زاهد نوبت شماست سلام آقا دارین بله بله بله حال سلام سال نوت مبارک خوب هستین قربانتان منه دو بار تلاش کردم که شما رو صدایتان میشنیدم و تمام حرفها رام میشنیدم اما نمیدانم مشکلی بود که نمیتوانستم وصل شوم و همینطوری با ویدیوی هم نتوانستم وصل شوم به هر حال با معذرت و من نوروز برای همه دوستا تبریک میگم به زاهد جان و خود شما آقای خلجی و برزگر عزیز که در یوتیوب هستن و آره منهم میخوانم بعد از اینکه دوستا یک شیری بخوانم خیلی خوشحالم که مشکل فنی حل شده آقای عظیمی یا خانم عظیمی نمیدونم ایشونم صداشون رو من نمیشنوم بسیار خب درود جناب خلجی و دوستان سلام امیدوارم همگی خوب باشین و سال نو شما هم سال نو شما هم خجسته باد بله گوش میدیم به آقای من صدای شما رو ندارم صدای منو [موسیقی] نمیشنویم صدای منو ار من من صدای شما رو می‌شنوم شاید که لازم باشه که اگه نمیشنویم که دو وقت تو ال صدای شما رو میشن منم خدمت شما سال ن رو تبریک میگم خیلی ممنونم که تشریف دارین و گوش میدیم به زاهد عزیز که برای ما شعر بخونه تا یک نیم ساعت دیگه که بعد دیگه با دوستان میپردازیم بفرمایید زه جان بسیار خوب من یک کار دیگه میخوانم در باد مانده است به خوش کرد یک تکه ابر خسته از باران دیوار را به میغ فرو رفته یک کود بند بسته به آویزان دیوار را به میخ فرو رفته یک کود بند مانده به آویزان از کوره در نمی‌روم اش هر دم ور می‌رود که در رود از زندان شاید کنار رفت کنارش را شاید به این تن لش تا دندان این فال را دوباره بگیرد خود شاید که راه رفت دهه فنجان شاید دوباره زاده شود خرشید از این سیاهی شب بی‌پایان با ترس از شمارش انگشت دست فشرده داخل جیبش را با گریه‌ای که پس زده در سینه با خنده سکوت که عجیبش را ظلم می‌زند و وسعت تاریکی تردیدهای طر نجیبش را چک می‌زند که تازه شود قلبش را دندان کال خورده سیبش را صبح است و دلره وسط کوچه صبح هست و عزم کرده توانش را از خانه می‌رود به خیابان خونش را بریزد جانش را انگشت تا به شانه فرو کرده تا زخم کهنه سرطانش را باید دوباره زاده شود باید با عره روان روانش را لب‌های با کبودی لب‌هایش لبریز از لبالب آیینه دیوار مشت و پنجره مشت و اتاق مشت به مشت می‌رسد اغلب آیینه ممنون است آقای فرید خان خت شماست ممنون جناب خلجی و ممنون زاهد عزیز از شیر قشنگ خواندی یک باره برا دوستا خسته کن تمام نشده کلاب هاوس اینجا که فقط ما شعر بخوانیم قراره که شعر خستگی ما رو به در کن یک رسم است که نوروز جشن است خ باید موسیقی شعر و خلاصه اتفاقاتی بیخته که آدم جشن بگیرن ولی یک بخش کلان شعر افغانستان متسفانه خان شما هی شادی را پیدا نمیکنین فقط باید از شعر به عنوان هنر لذت ببرین حالا که درون احتمالاً بسیار تاریک هم داشته باشه من یک غزل دیگه میخوانم که اتفاقاً نوروزی نیست برا هم استخوان‌ها سوگوار مرده‌ها بودند هم گورها در انتظار مرده‌ها بودند هم نیزه‌ها در اختیار مرده‌ها بودند هم مرده‌ها پروردگار مرده‌ها بودند از بیشه‌ها باروت می‌رویید بعد از آن از باغ‌ها تابوت می‌رویید بعد از آن از مادران جالوت می‌رویید بعد از آ چون کودکان در انحصار مرده‌ها بودن بوی زنان را در خیابان‌ها کمین کردند جادوی ایمان را رها روی زمین کردند این خاک را ماندند و خاک سرنشین کردند خاک و زن و باور دچار مرده‌ها بودن از قامت بودا فقط یک حفره باقی ماند از خانه خورشید یک اسطوره باقی ماند از سرزمینم سرزمینم شوره باقی ما دریاچه‌ها هم در قطار مرده‌ها بودن از دست‌هاش دود آتشخانه بالا بود با دست‌ هاشان نهش یک ویرانه بالا بود از ورد هاشان گند یک افسانه بالا بود افسانه‌ها آتش بیار مرده‌ها بودند از آسمان آمد اگر باران کوری بود از پایمان آمد اگر ویای دوری بود از دست مامد اگر صرفاً صبوری بود وقتی خدایان وقتی خدایان شهریار مرده‌ها بودن ما کوش می‌کردیم و دنیا مرز را می‌بست نکبت دو چشم روشن گودرز را می‌بست انسان دهان خسته از این فرض را میبست که مرز بانان در کنار مرده‌ها بودن خیلی ممنون فوقلاده بود خیلی خ عالی خیلی عالی خیلی ممنون فزر عزیز خواهش میکن ممنون که شنید شما جایی هم اینا رو چاپ کردید یا میکنید یا اینکه فعلا چاپ نشد اینها هنوز نه ولی خب همین فیسبوک و تلگرام اینا رسانه‌های فردی هر کدام ما هست که اینجا اونجا نشر میشن ولی در هیت کتاب هنوز چاپ نشدن بسیار بس آقای جان من هم نه من تا هنوز جرت نکردیم راستش کتاب چاپ بکنم هر چند سال تصمیم میگیرم که کتابی چاپ بکنم باز همینطوری میره یک جریان بسیار سیالی بوده برا یک مدت با ا جریان زیبایی شناسی که حالا ادبیات س منامین بیشتر در غزل و شعر سپی با ا جریان کار کردیم و بعد فکر میکردم کار درستی تا یک حدی بعد کامل با او در افتادیم با این ادبیات حالا آوانگارد که حالا یک عده هم ادعا داریم یا ادعا دارن پست مدرنیست که بسیار پراهن کشاد تر از ماست از بدن ما با ای حالا جریان شعر زبان میشه گفت که بیشتر با ای درگیر یی بای شناسی م ازاده با اون چیز قبلی و بعد راستش حالا فکر مکنم که نمیشه ای را یک جا نشر کرد و آیا واقعا نیاز است نشر کرد و فکر مکنم برای نشر دست کم کارهای که چهار پن سال اخیر من مرتکب شدیم یا نوشتم فکر مکنم که برای خود ادبیات افغانستان باید بتان حرفش در زبان هم بگو یعنی نصب تولید بکنه حالا در هیت یک مقدمه بسیار طولانی که بته بررا خودش چی بکنه این رای است که من مثلا بهانه میتانم به این بهانه بسرایم یا این توجیه این نوعی از کار است که با مخاطب معمول اصلا ارتباطی برقرار نمیکنه و خب خطرناک هم هست حه یک طرفست که مخاطب افغانستان با ادبیات امروز ارتباط برقرار نمیکنه چون احساس میکنه که با ادبیات خیلی گذشته بسیار چیست راحتتره و یک طرف هم ایسته که واقعا چی شده این جریان شعر زبان خودش را ایزوله کرده و من هم چند سال درگیر از ای بودیم و کار تولید کردیم و این ایزوگی به جایی رسید که فکر کردم نه دیگه خ نمیشه کار تولید کرد یا باید آدم بتان به ا خرده رنج های جامعه ارتباط برقرار بکنه یعنی ارتباطی که اورا بزیه زندگی بکنه نه ا چیزی که مثلا من میتوانستم از ناامیدی حرف بزنم و او را عملا زندگی میکردم ولی که من نمیتوانستم با مردم گره بخورم اینکه او آدمی که در افغانستان زیر ۸۰ فیصد نفوذی که پیش از سقوط به دست طالبا با فقر دچار بود او دغدغش بوسیدن بین طالب ها نیست و این نباید مانیفست ادبیات ما باشه خب این یک تجربه است که به زیست نیاز داره یعنی ما باید زندگیش بکنیم واقعا بفهمیم که ما چرا نمیتوانستیم و ای پل بزنیم با ارتباط برقرار بکنیم و چرا اینا هر از گاهی برای ساختن ویترین وارد شعر ما میشده یعنی ما از س انتحار اینا میگفتیم در حد یک ویترین گرم کردن و زیاد نبوده من در کتاب شاد نکردم استاد امیدوار هستم مخصوص یعنی چاپ اینترنتی هم به این ترتیب نشر کردیم بله صفحه فیسبوک و حالا تلگرام به صور پیدیاف یعنی کتاب رو به صورت دیجیتال چاپ کردن هم به اصطلاح از نظر زبان و هزینه خیلی کمتر بار کمتری هست هم از نظر برا توضیحش مشکل کمی هست ولی بد نیست به خاطر اینکه نه به نظر من شاید نه اینکه بد نیست که ضروری باشه به خاطر اینکه ول اینکه شما یه تجربه ازش فاصله گرفتید ولی خود ثبت این تجربه و فاصله گرفتن یعنی اصلا میتونید یه مقدمه بنویسید که بگید مال یه دورهی از به زندگی منه دورهی از خلاقیت ادبی منه و من الان اینجا نیستم میدونین همه این خیلی مهمه همه خیلی آموزنده است یعنی نه فقط برای خود آدم که برای دیگران هم خیلی آموزنده است که چه جوری حال شما صدای یک دوره‌ای هستین صدای جامعه هستیم و صدای نسلی هستین و اینا خوبه ثبت بشه ما ما مشکلمون در فرهنگهای ما همین ثبت نکردن تجربه هامونه دیگه همش همش حفظ کردیم همش برا خودمون بوده ثبت بشه و حالا همین‌ها میشه یک سندی برای اینکه بعداً تاریخنگاران ادبی بیان بگن که این نسل اینجور شعر گفت اینجور فکر میکرد یه دوره‌ای رو به هر حال باید گفت چون به هر حال هیچ چیزی مثل ادبیات وفاداره به حقیقت نیست و باید تجربه رو در ادبیات تا جای ممکن ثبت کرد حالا هر شکلی شعر رمان نمایشنامه است س پیش از ه ت میشه چیز که من فکر میکنمت که اگر چنین ادبیاتی یعنی با اینکه آدم شک میکنه در موردش و برای جامعه داده میشه در هیئت کتاب حالا اون مقدمه که باید در مورد ازی حرف بزنه باید واقعا بتوان ای را بتان ای تبیین بکنه میه تبیین کرد یی قبلا ای را فکر میکردم میشه تبیین بکنیم یا دست کم در شعر دیگه اونقدر زیاد پشت تبیین نیست یعنی شعر بازی میکنه ولی حالا فکر می کنم که به سختی میشه تبدیل کرد یعنی این پست مدرنیزم گرایی ره با تجربه ما گره زدنش کار سختی هنوز ماندیم به خاطر ازی شیخ تعطیل کردیم که باید از ای منجل خودم بیرون بیایم باید بتانم این نسبت را دوباره درک بکنم درسته شعر هست عده کرده عده ممکن با او بازی شریک شوند و اده نه ولی اگر بخوای به نصب توضیح بدی ولی من فکر مکنم که باید اول ب این را فهمید این خلار و من فکر می‌کنم این خلای ما هست فعلاً ادبیات ما ی ادبیات ما یا در ا سنت قدیمی مانده یا وقتی پیش میره این میشه که ما با ا شکل قدیمی هم چی نیستم با این رزق پذیری همراه هستم بیشتر یعنی حتی اگر تخریب بکنه اون کسی که نه می‌گوید نه می‌گوید و این نه خیلی لازم است برای رسیدن به او من این نه را خیلی خوب می‌دانم ولی این نه باید بفهمه یعنی از او حالت نه از ا حالت سلبی باید بتونه بیرون شوه و من فکر می‌کنم که یک دستی از این کارها که من هم تولید کردیم در این حدی نه هست که با اون چیزی که هست نه میگه و اون چیزی که باید باشه را نتوانسته ایجاد بکنه متسفانه من خودم نتوانستیم در زندگیم ایجاد بکنم و وقتی در زندگی نمیشه خب نمیشه در م اجا فرید جان شما میخواستی نکته بگی من فقط یک تبصره کوتاه میخوام در این زمینه داشته باشم و ادامه صحبت‌های زاهد عزیز که یک نقص کلانی که در کار ما در ادبیات افغانستان وجود داره مخصوصاً در حوسه شعر این است که شاعران ما متسفانه فقط اکتفا به شعر نوشتن کرد و ما هیچ متن ادبی تولید نمیکنیم چه به عنوان نقد تحلیل شعر بررسی شعر یا هر چیزی و ای ما را نوشتن درباره شعر ما را از مخاطب عام دور میکنه حتی از بسیار از شاگردای ادبیات از شاعرهای جوان که تازه کار شعر را شروع میکنن دور میکنن نمیفهمن اوها که ما چی میگیم و این نفهمیدن اونا و ننوشتن ما سبب این خلایی میشه که زاهد عزیز نگه دچارش است مثلاً یعنی که مایوس میشه شاهر که من می‌نویسم ولی کس نمیفهمم ولی من فکر می‌کنم که مسئولیت دوباره به خودم برمیگرده مثلاً شما اگر تا در یک فرایند زمانی در مورد شعر زبان مقاله ننویسین گفتگو برگذار نکنین صحبت نکنین و تنها خود شعر را به عنوان متن شعر زبان تحویل جامعه طبیعیست که ا نمیدارن مخصوصا یک جامعه که مثل افغانستان یعنی وضعیت آموزش پرورش مسبت بار است یعنی شما یک شمار زیادی از آد دارن که از دانشگاه در ۲۰ سال گذشته خارج شدن و اینها حتی سواد نوشتن یک نامه ساده را ندارن چرا همه چیز دچار یک فساد ساختاری است در اونجا و دغدغه اکثریت هم همین بوده که فقط سند بگیرن که تا یک جای استخدام شون و شما سطح خواندن کتاب در میان جامعه فرهنگی را که مقایسه بکنین بسیار بسیار چی هسته یعنی بسیار پایین است و ای حساب من فکر می‌کنم یک مسئولیت کلانی که ما داریم به عنوان شعرا نه تنهای که شعر ب آفرینیم به عنوان یک اثر هنری بلکه در موردش صحبت بکنیم حالا اگه در باره کارهای خودم نه درباره کارهایی که دیگرا میکنن چرا چون من مثلا همین شعرهایی که پیشتر به شما خواندم و بقی شعرهای که در فیسبوک نشر میکدم بسیاری از دوستا نه در گاه در فیسبوک ولی در صحبتهای خصوصی میگیم شما باید در این مورد شعرا بفهم بنویسین ما نمیفهمیم که شما چی میگین به وجود که کار من بیشتر غزل است کار کلاسیک است این‌ها به لحاظ نظری با ساختار غزل و قصیده و مسنوی اینا از دوران مسجد آشنا هستن یعنی سعدی میخوانند حافیظ میخواندند اینا وقتی که اینا با شعر مد با شعر که در قالب کلاسیک سروده شده نمی‌توانند رابطه برقرار کنن قطعاً با کار آزاد و کار زبان نمی‌توانند رابطه برقرار بنن و یک خلا میشه آهسته آهسته گاهی ما شاعر یا آفرینشگر خودشم علامت میکنه یا جامعه که چرا اینا نمیفهمن چرا من چیزی میگم که اینا نمیفهمن من فکر می‌کنم که باید بیشتر بنویسیم در این مورد ممنون بله کاملاً حق با شماست و حق با زاهده ولی یک کاری که می‌تونین بکنین به عنوان شاعر اینه که برای آموزش شعر و فهم شعر بنویسه یعنی مثلا کتابای آموزشی خیلی میتونه حجم حتی کمم داشته باشه یا سطح متفاوت داشته باشه یی از سطح ابتدایی تا سطح مثلا متوسط سطح پیشرفته اینکه شعر چیه و چگونه باید فهمید چون تو فارسی زبان فارسی این مشکلو داره که ما فکر میکنیم که شعر میفهمیم به راحتی در حالی که آموزش لازم داره و اینکه کتابچه‌های آموزشی می‌تونن کمک کنن شما شاعرا هستین که می‌تونین خوب بنویسین یعنی بگین که شعر چیه م به خاطر تسلطی که بر خود حالا شعر فارسی به طور خاص دارین می‌تونین بگین شعر فارسی رو ما چگونه باید بفهمیم چگونه شعر فارسی چگونه شکل می‌گیره چه انواعی داره چگونه باید فهمید بعد مخصوصاً حالا ما داریم کتابایی راجع به سبک شناسی شعر و اینا که بیشتر ب کلاسیکه ولی متمرکز بر همین شعر معاصر یعنی همین شعر معاصر حالا افغانستان یا شعر معاصر ایران میتونه خیلی کمک میکنه ی ی خلع خیلی بزرگیه هم میشه به شکل مثلا وبینار و همین به اصطلاح پادکست و اینا انجام داد و هم نوشتاری که در دسترس باشه همین که شما میگین دیگه مشکل ما در کلا در خاورمیانه مشکل مشکل آموزشه دیگه مشکل آموزش خیلی مشکل و منتها اینو میشه یی هم شما میتونین کنین که ما بفهمیم بهتر شع آقای جانم بگو و اتفاقاً شعر فارسی در میان یعنی من از بسیار زبانها شعر خواندم البته ترجمه ولی با مطالعه که دارم زبان فارسی شعر فارسی از پیچیده ترین نوع شعر در جهان است یعنی با ای ساحت کلانی که شعر فارسی داره که شما یک اسب دارین و در یک دشت میتازی شعر انگلیسی نداره اسپانوی نداره بسیار ساده متور ما با انگلیسی خواندیم میبینم که شعر فارسی بسیار پیجیده است شما ی غزل را ممکن نیست که برگردان بکنین ۵۰درصد حتی ولی از زبان‌های دیگه به راحتی میتوانن شعر برگردان بکنن پس یقینا که ای مسئولیت آموزش شعر بیشتر میسازن بله قطعاً خب ما در مورد زبان فارسی تا ۷ ۸ سال پیش که دستور زبانم نداشته یعنی همه اینا جدیده دیگه در نتیجه باید همین شعرو چگونه باید بفهمیم بعد همون شعرای کلاسیک و به قول شما شما الان ممکنه که در قالب‌های کلاسیک شعر میگین ولی شعر شما مدرنه یعنی از نظر مضمون و نوع نگاه و نمی‌دونم واژه‌ها و استعاره‌ها و تکنیک‌های به اصطلاح ادبی و بلاغی و اینا همه جدیدن در نتیجه باید باید اینا رو آموزش داد هیچ هیچ راه دیگه نداره یعنی به هر حال در آینده هم معجزه رخ نمیده اگر آموزش نباشه و حالا شما در کنار اینکه خب خلاقیت ادبی خودتونو دارین بهترین کسانی هستین که میتونین کمک بکنین به این آموزش آقای جرجیس شما نظرتون در این باره چیه درود مجدد آقای خلجی و دوستان من فکر میکنمو داریم در هر عرصه و هر حال که ما نگاه میکنیم میبینیم که خب این مبنا نداره وقتی ما شعر داریم بیشتر از این این شیر چی هست چطور میشه این را نوشت و چی قواعدی ره باید حفظ کرد باید فهمید باید مثل کار خانگی انجام داد به او دوباره برگشت بعد ما یک محصولی به نام هنر داریم که باز اینکه چه کار میکنه در جامعه چه تاثیری میداشته باشه یا چه انتظاری از اون قرار است جامعه داشته باشه ا این مسائلیه که بعد از خلق هنر باید اتفاق بیفته ولی در افغانستان این این مشکل آنچه که من فکر می‌کنم یک مقدار بیشتر است اون حدش فشارش بیشتر است همون طور که زاهد گفت که شاعرا در افغانستان معاف هستن این معاف بودن از طرف خود این جامعه هست که فکر میکنه آدم باید یک تقسیم اوقات داشته باشه یک زندگی منظم داشته باشه که همیشه کارهاش مثلا بتواند تسلسل داشته باشد شما یک عده کاری را انجام میدی به یک هدفی میرسین دوباره شروع میکنین و این یک جریان اتفاق بیفته و اتفاقا وضع شعر بعد در افغانستان در یک ساحتی البته من بحث کلی ندارم خ اتفاقهای بسیار زیاد نادری وجود داره اما این کسالت قسمی فضای هنری و بحث هنری در افغانستان هدایت میکنه که به اون موضوع اصلی نتانه نزدیک شو بالاخره ما مورد حواشی بسیار صحبت میکنیم همیشه هم حرف ما همی که خ یک نقل قولی بکنم از فضای اجتماعی فرهنگی افغانستان یکی دو روز پیش یک نوشته بود در صفحه فیسبوکش که سکنای شاعرانه ربطی به این نداره که آدم بتونه شیر بگوی یا شیر نگوی پس همین شاعرا وقتی که شیعر میگن چه تصوری از ای دارن که این شیر چه تغییری را در جامعه میتانه باعث شود چه کار کردی د بخ چه درد میخوره شیر میگیم که چی بعد تمام جوابهای نسبی که حالا در اونجا هر کس آمده بود دیدگاه خودش داشت من برداشتم اینطوری بود که ما میتانیم اینرو بگیم که خب مثلا هنر به درد زندگی میخوره اگر میخوره که خب ما با منظور ما را روشن بکنیم که این ب درد خوردن چه نو ب درد خوردنی اس حالا ما از مسائل زیاد میتانیم بهره ببریم خب وقتی که ما بهره هنری میگیریم لذت میگیم اینا ای هم میتوانن فهمیده شون یا نه همین که ما فقط یک مسئله را گم تر بیان بکنیم فکر میکنیم خب بهتر بیان شده و اینا اون کاری که در آغاز زاهد به مشارکت کار مظهر عزیز میگفت از عشق از امید از فردا نمی‌ترسی میبوسم از در بین طالبها نمی‌ترسی این کاری بود که فاصله زیادی نداشت از جامعه اون اتفاق در جامعه میفتاد ما مشکل واقعا این را داشتیم در شهرها که آدمها اذیت میشدن نه به لحاظ قانونی از طرف آدمهای دیگری که این باور طالبانی و این را داشتن خب به مرد و زن به یک نحوی یک زندگی بسیار پرتکل نمیتوانستند راحت با همدیگه حرف بزنن فقط و تا هنوزهم اتفاقا اینطوری نگاه میکنمو افغانستان چون این نگاه از یک موقعیت راحتی به زندگی یک اتشی به زندگی را در خودش نداره چون حالا یک دلیل تاریخی ما بیاریم که ۱ سال شده در افغانستان کمابیش در یک گوشهایش جنگ وجود داره و همیشه هم بیشتر شده و آمده به کلان شهرها و همه جا را به صفر رسانده و دوباره از نو آغاز کرده و این باعث شده که این اتش زندگی از بین بروه حالا هرچی این دلیلش باشه یا هر چیز دیگه این اتش وجود نداره و اینکه نباشه خب یک ادعایی نیست شما در تمام دنیا ببینین ی کسی ادعا میکنه که قدرت سیاسی و نظامی را در یک کشور داشته باشه بعد مثلاً ا لباسی که میپوشه و نمیفهمم اون لن گوتی که به سرش داره و بعد استاد میشه بعد ترجیح میده که پشتش آدما ببینن رویش آدما نبینن خب این این آمده حالا به این مردم به نحوی دستور میده فرمان میده و اتفاقا آدمی هم هستن که بسیار زیاد راضی هستن از اینا و یک عده هم به لحاظ ازی کهه ما فلان قوم و فلان قوم هستیم با این قصه مشکل دارن اتفاقا اگه این مشکل از این مسائل قومی و نمیفهمم مذهبی و اینا جدا می شد که ما امروز به یک چیز جدی تر میتوانستیم فکر بکنیم یا به اون سمت برویم که مسائل فهمیدن حالا قدرت چیز بسیار زیاد سادهای است وقتی شما برین اون درس بدین در یک دانشگاه در یک سمینار در یک جای دیگری در مورد از اون حرف بزنین که خب سیاست چی از تعریف داره از کجا شروع میشه به کجا و ما همه چی آنچه که بالاخره شاعر در افغانستان شاعر معاصر افغانستان شیر مینویسه و در اونجا درگیر است اکثراً این ارتباط بسیار غیر مستقیمه با جامعه یا به نحوی یک سنت عاشقانه سرایی است که یک کمی اون ساختار خودش تغییر داده و بعد بالاخره به همون سمت میره یک جریانی که از اون جدا شده به نام غزل پست مدرن حالا در زبان فارسی به اون غزل حالا بیشترم میخندن مخاطبین شیر افغانستان و در واقع یک عده هم که نمیدانم با شعر و اینا سر کار دارن مینویسن و اینا بعد یعنی هیچ تکلیفی با این ادوار روشن نشده حالا ما اگر فکر بکنیم که زبان فارسی حتی توان از این را داشته که با ا پیش آمد شیر در ادبیات جهانی حداقل با هر تعبیری که در اونجا صورت گرفته اینم یک تجربه از اون را داشته باشه خب این یک حرف بسیار کلانی است ولی خب آنچه که ما در شیر فارسی میتانیم ببینیم همون مسئله تربیت و بحث اخلاقی و در نهایت تغزل که بعد امروز مانده تنها همین بخش تغزل و اگر یک کسی بیا یک حکایت نصیحت آمیز حرف بزنه به عنوان ی کسی که خب حالا آمده در جایگاه یک ناسی فقط حرف مفت میزنه اون هیچ تحویل گرفته نمیشه بعد بحث متح و اینا هم که حالا کسی هم نیست برا متح یا نمیدانم به هر دلیلی اینهم وجود نداره یا داره در یک ععد که در حد یک عده شاعرایی که خب این کارو میکنن متن مینویسن مثلا و فقط میمانه این بحث تغزل و خود شعر در واقع اونجایی که هنر میتانه خودش نشان بده و بعد این هم میخواستم کوتاه بگم که این تبدیل میشه به یک سلسله تکنیک این تکنیکها به نظر من در شیر افغانستان تبدیل به فاجعه شدن چون اصل مسئله ما شیر نه اینکه خودش یک یک یک اتفاقی بیفته وسط از اون تبدیل به یک معنای بسیار زیاد معجز آسا ش بتان یک اتفاق بسیار کلانی در افغانستان رقم بزنه که انتظاری نیست از شیر داشت اما خب وقتی که ما بیشتر به تکنیک های شیر در افغانستان نگاه میکنیم میبینیم که خب این بر داشت از شیر ما را بیشتر به اون حاشیه که کمکی نمیکنم ما حداقل بفهمیم اشتباه ما کجاست برسان من بیشتر نمیخواستم صحبت بکنم و دوست داشتم بیشتر شیر بخوانم و یک شیر حالا میخوانم باز بعد از اینکه دوستا حرف زدن نه خ بخوانید بران شیر میخونم بله شیر میخونم الان بخ الان بخونیم بله بله آقای خلجی برنج در تنور پوستت که حلقه حلقه دود و طعم استخوانت از دهن زبانه می‌زند بپیچ دور بند بند طاق طاقتت توان بیار تن نده که روی شاهت سر پرنده جوانه می‌زند بلند می‌شوی و از تو راه میافتد این تلو تلو که سالخوردگی یک مترسک از و خیره به جهنمی که پیش می‌آید و دهان باز می‌کند و حرف از یک عذاب جاودانه می‌زند که خرده بر زمین نشسته‌ای و منگ و ماد از هجوم بغز که ن ترکیده در گلو هنوز که دست روی دست در شوک یک شکست مانده‌ای و هیچ کس تو را به کنجه خلوتش صدا نمی‌زند که دره میشوی به سهم سیل سرنوشت و کوه دست سد به خشم رود سینت نمی‌زند که شب کنار آخرین جغد از هوش میروی و باد دو بود شهر آتش را حلقه حلقه شانه می‌زند به سیبهای روی دست مال خیره می‌شوی و زخم تاب خورده در نمک و چکه چکه خون تو آخرین خزنده ای که چند پوست داده‌ای سر از مغارهای برون کشید که دست و پا نمی‌زند تمام چند سالگی کنار گام‌های بچگی که برمی‌دارد جوانیت را در قاب روی میزی شامی صدای رم کرده از گلوی بغض آلودی نشسته رو در روید که بند دستش را تیغ نه بهانه می‌زنن ممنون یکی دیگه بخوانم آقای حتماً حتماً حتماً بسیار عالی ب تشکر قرب اخبار از تماشاچی پر بود اخبار از تماشاچی پر بود زن بود و چاله‌ی وسط میدان ایستاده ها های یخ زده‌ای بودیم در یک ظهر پر از تابستان از سنگ‌ها برآمد فرمان‌ها پرتاب می‌شدیم به قبرستان عریی به زندگی نه می‌گفتیم از من به ترس آمده در قرآن فرمان سنگ‌ها را می‌خواندیم در حکم مرگ یک زن بی‌ایمان خانه دیگر حریم خصوصی نیست با استناد به من و این فرمان برگشته است شب از پشت شب جا خورده است انسان از انسان پر مانده از گرسنگی سه وقت ناهار و ظهر و شام و خاموشیم صف بست فقر روی خیابان‌ها ما چشم‌هایمان را می‌پوشیم حرفی که تب نداشته باشد را وقتی که ما شنیدیم می‌جوشید اخبار از تماشاچی پر بود پناهجوی غرق تکان می‌خورد با ساختار یک شهر بی بی سی از نشر فیلم هامان نان می‌خورد اخبار از تماشاچی پر بود اخبار از تماشاچی پر بود بود بسیار عالی بسیار عالی بسی ع این این تجربه ها رو فقط میشه به زبان ادبیات بیان کرد و باید ثبت کرد شاید بد نباشه فکر کنید به یک مجموعه شعر یعنی یعنی برا ی دوره خاصی مثلا فرض کن ش میگید دوره ۲۰۱ تا زمانی که طالبان برگشتن یه دوره است دیگه مثلاً این دوره رو یه گزیده شعر میشه درآورد و میگ بر اساس یه منطقی حالا میشه مثلاً چند جلسه خودتون کسایی که آشنا هستید بشینید با همدیگه بحث کنید صحبت کنید و بر اساس حالا اون بحثهایی که می‌کنید یک دستچینی تهیه بکنین و خود اون بحثها میشه دست مایی برا مقدمه که ما چرا این مجموعه رو انتخاب کردیم چرا این شعرا رو انتخاب کردیم چرا از این شاعرا انتخاب کردیم حالا من اینیه سؤالی که می‌خواست بکنم اینه که ادبیات زنان در چه حالیا یعنی حالا در بخش مختلف مخصوصا بخش شعر ادبیات زنان چطوره آیا به همون وضعیت ادبیات به اصطلاح قالب هست یا اینکه خودش یک صدای مستقلی میتونه به شمار بیاد آقا خلجی کری تو بگو بعد از از آهت میپرسم ببخشید آقای خلجی من فقط کوتاه میخواستم در این مورد حرف بزنم اینکه ادبیات زنان افغانستان به خصوص شیر در همین حدی که ادبیات معاصر با مردها سیر و سلوک خودش می پیما با زنانم دقیقا همین طوریه البته یک تفاوتی که وجود داره اون تفاوت اون صدای خود زنانه است که تلاش داره برای اینکه اجرا شود در شیرها شخصیت پیدا بکنه و تکرار شوه البته که صداهایی بیرون میشه ولی این صداها نیاز به اون تکرار شدن دارن تا حداقل تفاوت خودشان اون فاصله خودشان حفظ بکنن و بله و تا بشه از اونها عبور کرد از یک فهم زنانگی یا ادبیات زن در افغانستان ما باشیم و از اون عبور بکنیم تا قبل از این خب ما شاعرانی داریم که زن بودن و یک کتابهایی نوشتن و بالاخره حتی یک کسی زندگی نامه از این را وقتی قصه میکنه در سه تا چهار تا کتاب شما چار رقم زندگی نامه از یک شاعر زن میتین بخوانید که یعنی اونقدر دقت نشده به ثبت این وقاع به کاری از اونا و این مسائل ولی حالا این هم آهنگی و کاری که ادبیات زنان دنبال میکنن و نظر من حالا در افغانستان خیلی نزدیک و جایی هم هست که اینا جلوتر کار میکنن چون زحمت بیشتر میکشن و همیشه مداوم کتاب چاپ میکنن ثبت میکنن به این لحاظ آقای خلجی فقط اینرو میخواستم بگوم بسیار عالی زاهد جان شما بفرمایید من هم با تایید حرفهای جرجس بله من در یک جاهایی احس می‌کنم که حالا تعداد معدودی هست از شاعران دختر که بسیار کار خوب میکنن یعنی حالا میشه در اون سطح کارهای که بچه‌ها میکنن دخترا کار او در یک جای من احساس می‌کنم که شعر یک رگه های بیشتری از نجات بخشی داره یعنی او فازی که او رنجی که مرد افغانستانی خیلی نمیتوانسته درک بکنه چون او رنج مستقیما بر خود زندگی زن چه زن طبقه متوسط چه زن فرادست فرودست اعمال بوده وقتی به خیابان میومده او رنج درونی کرده یعنی میشه این رگا ها را دید یعنی این تجربه ها را که من از شرای بچه‌ها کم میبینم یعنی ما هر از گاهی انگار احساس میشه در شعر شاعران مرد دچار خوش باشی میشیم در یک سری ریز برخور باشن م از دوستان را لینک فرستادم در کلاب شا مزدا باشه تمنا اگر باشه میتن دوست شعر بخوانند و شعرشان را بشنو بله نظر رو م بشنویم بعد وقت از دوستمون بخوایم که لطف کن رو بخ ممنون آقای خلجی از شما جس عزیز زاهد عزیز من هم فقط اضافه میکنمو باور اول من ایست که شعر زنان افغانستان را باید با ا معیارهایی که شعر مردان را بررسی میکنیم نباید بررسی کنیم چون سابقه کمتر فرصت های کمتر و های کمتر نسبت به مردان داشتن و چالش‌هایی که زنان در افغانستان باش دست و پنج نر میکنن بسیار متفاوت تر است از مرد مثلا ما شاعرای زنی داریم که فقط به خاطر شعر سرودن و چاپ کردن خودشان خانواده شان مجبور به ترک محل و منطقه و بالاخره کشور شدن در در دوران جمهوریت ولی هیچ شاعر مردی احتمالا یک چنین تجربهای ره نداره ما جریانهای جریانهایی داشتیم شاعرهای داشتیم در ۲۰ سال گذشته که یعنی یکی از خوشبختیهای جریان ای بود که ما هرچی میگفتیم کفر میگفتن خب در شعر ولی جامعه درک چون درک بالایی از شعر نداشت این کفریات را نمی فهمیدن و شاعر در امان از این وضعیت بود ولی با نیم این کار شاعرهای زن دچار بسیار مشکل کلان در سطح خانواده اجتماع وقی میشد با ای تذکر میخواهیم بگویم که هر چند با کمیت کمتر ولی شعر زنان افغانستان در دو دهه اخیر در واقع یک هویت زنانه به خودش کسب کرده اگه ما بش سه شاخصه برا شعر زنانه در نظر بگیریم که بیان زنانه است بیان تجربه زنانه است از زندگی و در واقع اعتراض زنان است نسبت به آنچه که در یک جامعه اتفاق میفته ما نمونه‌های بسیار خوبی از شاعران زن در افغانستان داریم که کارهایشان یعنی خیلی درخشان استد میتانه خب حالا شعر افغانستان را به لحاظ فرم و ساختار و بقیه مؤلف های شعری میشه بسیار حرف زد در موردش ولی اگر شما یعنی اصلا قابل مقایسه با دو ده گذشته نیست شعر زنان افغانستان ما دو دهه قبل فقط شاعرهای زن داشتیم اوم بسیار محدود ول حالا شعر زنان افغانستان دار و اینی اهمیت بسیار کلام بسیار خب این باعث میشه که ما به اصطلاح یک جلسه‌ی هم بذاریم در مورد ادبیات زنان در افغانستان به شعر زنان و دعوت کنیم از حالا من که خیلی آشنا نیستم شماها که می‌شناسین از از دوستان شاعر دعوت کنید که بیان شعر بخونن راجع به شعر زنان هم صحبت کنن آقای آقای مزدا فهمیدی جان نه دوستانی که روی خان مهان من عذر میخوام خانم مزدا مهربان سلام عرض سلام جنا خ خب پس ما در جستجوی شاعر زنان و شعر زنان بودیم پس خدا رسوند قربان عی عزیز باعث افتخارم است که در حضور دوستا هستم و خیلی هم خوشحال میشم که شعر بخانم خب شما اول بفرمایید که نظرتون راجع به شعر زنان چیه شعر زنان معاصر الان در افغانستان من به البته من بیشتر میتانم که در مورد همین هم نسلان ما حرف بزنم زنایی هم هستن که مثلا میشه گفت یک نسل قبلتر از ما که فعلا هم روزده هستن دارن کار میکنن ولی اون شکل و شمایلی که شعر حتی یک نسل قبلتر از ما داشت این زنای هم نسل ما در واقع از نظر من عوض کرد زنانه نویسی در این نسل از نظر من خیلی پررنگتر شده با تمام ملف هایی که داره و من خیلی امیدوار هستم موافق با حرفهای جرجیس و زاهد و همیطور عزیز دیگه که اینجا صحبت کردن من نامها نامها بسیار خوب درخشان از شاعرهای زن بگیرم که خوب کار میکنن و همینطور نمونه های زیادی حالا بن میرسه از شاعرهای زن افغانستان که کارهای درخشانی کردن اجتماعی اعتراضی دهی سبک آون گارد که امروزه پست مدرن را نامیده میشه من خیلی خوشبین هستم و خیلی فکر مکنم پررنگ ترین دورهی است که در تاریخ افغانستان ما شاهد هستیم در مورد شعر زنانه و کار زنهای افغانستان هم از جنبه های اعتراضی اجتماع زنانش و هم از او روزنه کلا نگاه زنان عشقی که زن تجربه میکنه بالخره زندگی که د در واقع به مو زرین شکل ممکنش در شعر به تصویر کشیده میشه خب من میخوام از شما خواهش کنم که برامون شعر بخونین ولی علاوه بر این یک خواهش دیگه هم میخوام بکنم که کمک کنین که ما یک جلسها بگذاریم مخصوص شعر زنان زنان افغانستان و حالا چون شما به اصطلاح بیش از از نسبت به من که هیچ ولی نسبت به آدم‌هایی که خب شاید شنونده شعر هستن چون خودتون شاعر هستین بیشتر می‌تونین کمک بکنید که یه جلسه بذاریم و بیشتر آشنا بشیم چون من خودم خیلی شخصاً آشنا نیستم ولی خیلی علاقه‌مندم که با این فضای شعر زنان افغانستان مخصوصاً تو این شرایطی که زن‌ها در افغانستان و در حالا در در دنیای ما دچار تبعیض مضاعف هستن خیلی خوبه که بشنوید و بیر آشنایی پیدا بکنیم خیلی هم خوب حتما تنظیم میکنیم جناب استاد پ من سراپ گوشم که برامون ش من یک پیشنهاد دارم قبل از این که مزا به شعر خواندن شروع بکنه چند تا شعر مزا میتانه برا ما بخوانه از همین دخترایی که امروز شعر مینویسن و ما در مورد همین شعرها و شعر زنان شیر افغانستان و شیر زن نگاه میکنیم بخانه بسیار خوب میشه بله بله بسیار عالیه بسیار عالی خیلی هم ممنون جی چشم میتانم که چند نمونه از کارهای دختر افغانستان بخانم اول از خودم بخانم بعد [موسیقی] از تن کبود تو را زیر چکمه‌های پلیس زنی که دیده و با ذره ذره بدنش و وزن آن تن افتاد روی بستر را کبودی تن و جر دادگی پیرهنش زنی که له شده زیر تن پر از مردت که یخ رسانده به هر هجرش و کل تنش صدای آه و نفس‌های واقعاً سرد زنیست خسته شکسته و منفعل تنها تن سفید تو با زیرپوش سرخش را که منتظر لب تخت از تو خستگی مدام صدای تا شدن زیپ سرد مردانه که تا گلو پری از بغض و آلت و سرسام تو مانده‌ای و تن سرد و شوری اسپرم تو مانده‌ای و رمق رفته و فلوز پام منی و صرف تو نا ممکن است با هر ماه زنی که ترس برش داشت است بین هزار و صد تفنگ و دصد قالت و هزاران پشم اگرچه لرز تنش را سیاه جشم انش پر است از زنی و عشق و نفرت و از خشم فشار ماشه و بیرحمی کلاشین کفت گلوله از تن سردت مکیده خونت را پر از تنفر شهوت و تو هزاران چشم تن تو مانده بدون تحرکی و صدا زنیست این طرف آب‌های بیحد شور پر از تهو و نفرت هزار زن در سر تویی و دغدغه شعر تا مدرنیته و خواب‌های بد و روز واقعاً بدتر هزار مرد درون سرش به من شلیک هزار زن که رسیدند در خط آخر زنی که مرده ولی زنده است حالاها خیلی ممنون بسیار خب بخونید خانمم از لیمه آفشید میخوام چند تا شعر بخونم باز اگر از خودتون هم شعر دیگری داشتین بخونین لطف حتما حت سر در بم و دچار فراموشی من بخشید عذر میخم شاعر فرمودین که اسم شاعر چیه لیمه لیمه بله بفرما سردرگم و دچار فراموشی من کیستم کجای جهان مادر داغم که روی سینت افتاده خونم که روی نقشه روان مادر راهی تنیده است مرا در خود کش آمده است دور زمین پایم این راه لز را ببر از پایم آواره را به خانه بخوان مادر و سرزمین جنگ و جنون کابل زیباترین تراژدی تاریخ به قری بخوان که چه کار اصلاً ما را به شهرهای کلان مادر در خاک‌های مرغ و آسل خیز با ریشه بریده چه خواهم کرد ای کاش آدمی وطن خود را مثل به نفشه های جوان مادر گفتی که بستم چمدانت را بوسیدم اشک‌های روانت را دیدی به چشم رفتن جانت را صبحی سوار ابر جهانت را خالی شدیم و خانه فرو می‌رفت در موسیقی فیر و ازان مادر بسیار عالیست فوقلاده است یک شعر دیگه از لیمان می‌خوام از ازدحام گیج می‌آیم دستی بده از پا نیفتم آخ این پوست را بردار از دوشم قربان دست خونیت سلاخ در زخم‌های تازه جانم راحت بریزن طعم تندد را من مرگ را از دور می‌فهمم پنهان نکن چاقو کندر از ارت بر استخوانم نه از نقش کفشت روی نانم نه پرسیده‌ای که دلخورم آیا روییده بر رو نوک زبانم نه آنچه بدن باید برای من نقاشی خوبی شیار م بود سردابی که زخم‌هایم را در آن امانت می‌گذارم بود خوابم صدای ناخوشاینده دندان جوی درهای بیوقفه دستان شب دور گلویم خون پر می‌کشید از سینه ه شرفه شب چشم‌های کودک مرده است که از گلویم جیغ می‌خواهد قربان چای سبزتان مادر این خستگی‌ها تیغ می‌خواهد بسیار عالی بسیار عالی بخونید خانم خب پ خودم بخونم ی کارگ خورده‌ی زجر چند سوزن زخم وامانده رفو نشد ردک قصه را بغل کرده زشت و مدر مانده خونه شده حسرت چند بچه ماهی را کشته‌ای در عمیقی لجن لذت یک نفس زلالی را آب مردا ماند جور نشد دیده‌ای داغ چند مادر را خاک نخرین تا ابد گشت مرده چند صد شکستن را یس یک لحظه آرزو نشد بغض چسبیده در عمیق گلو و تقلا برای آزادی محضی این سکوت صد ساله خسته نیمه جان دلو نشده از ازل تا ابد لجن دیده از ابد تا ازل سیاهی محض ماند از اصل و وصل عمری دور با خودت هیچ روبهرو نشده تو نجاتی از این شب ممتد از سیاهی و ترس تاب ابد رگ دستی که می‌زنی کافیست تیزی در گلو فرو نشده آفرین خب پس من از شما قول می‌گیرم و از زاهد و از فرید و از جرجیس و از و دوستان اهل شعر و ادبیات که کمک کنن یک جلسها بگذاریم که خیلی خوب برای حالا کسای مثل من که ناآگاه ولی علاقهمند هستن بشناسیم یه تصویری داشته باشیم از شعر زنان خیلی خیلی عالی میشه هر چقدرم که زودتر باشه خیلی بهتر بهر حال دیگه من دست خواهشم به سوی شما دراز خب ارمر جان دوستان دیگه که میخوان صحبت بکنن بفرماین یا میخوان شعر بخونن شما دیگه مدیریت کنید بله منم سلامی دوباره میگم و بسیار لذت بردم از شعرا ممنون همه رفقا واقعا دوستانی که اینجا هستن آقای ارتز رو میشنویم و بعد دوباره میشه که خ از دوستان شعر بشنویم بعد اگر شد در فرصتی بعد از یک دور دیگه شعر خواندن شاید اگر فرصت بود که بخوایم بحث و پرسشی از دوستان هم داشته باشیم چون آقای بهمن هم آمدن از شاعرای ایرانی هستن و فکر می‌کنم که دوست داشتن در مورد شعر افغانستان و شعر زنان افغانستان بدانن که ی قسمتش ب شد و حالا اگر شد بعد از یک دوره شعر خواندن بعد بپردازیم به حالا اگر فرصت داشت شما هم به اون بحث‌ها یا اینکه در برنامه‌های جداگانه اگر دیدیم که فرصت نیست بشکی در نظر بگیریم ما ما الان یک ساعت و ۲۰ دقیقه است که در خدمت دوستان هستیم شاید حدود ۴۰ دقیقه ۵۰ دقیقه هم باشیم و چون این هم لذت شعر شنیدن و هم شوق شناختن شعر افغانستان با این یک جلسه تمام نمیشه در نتیجه میتونیم جلسات یعنی هر گاهی این جلسات بذاریم دو هفته یه باری سه هفته یه باری ولی و بیشتر یعنی بیشتر صحبت کنیم شاید مثلاً یه تمای رو مشخص بکنیم یه موضوعاتی رو مشخص بکنیم موضوعی پیش بریم مثلاً حالا هم موضوعی و بعدش هم میشه دامنشو از شعرم مثلا به داستان کشید به نمایشنامه کشید و ببینیم که در در داستان نویسی چه میگذره به هر حال من فکر می‌کنم که یعنی من خیلی این جلسه حالا جد از لذتی که بهر که بردم از نظر فکری و روحی یک خیلی انگیزه در من ایجاد کرد که یک جلسات این ادامه پیدا بکنه در حقیقت آغاز یک بحثهای خیلی جدیتر باشه راجع به ادبیات افغانستان ادبیات معاصر که خب هم افغانستان در یه شرایط خاصی هم ایران در شرایط خاصیه و هم با وجود این که ما کنار هم زندگی می‌کنیم ولی دیوارهای ذهنی خیلی عمیقی سبری ما رو جدا می‌کنه حداقل سعی کنیم از طریق ادبیات همدیگه رو بشناسیم و شاید هیچ موقع به اندازه امروز ضروری نباشه که این دیوارها برداشته بشه و در حقیقت چشممون به روی همدیگه باز بشه به هر حال من که در حقیقت کاری که میتونم از دستم برمیاد اینه که سعی کنم یه شنونده خوبی باشم در نتیجه دوستان کمک بکنن که این جلسات و برگزار بکنیم و تا ۴۰ دقیقه ۵۰ دقیقه دیگه در خدمت دوستان باشیم و بعد ادامه رو به نوبت دیگه واگذار انور جان بفرماید پس دوستان صحبت کن یه شعر بخ آره من یک حالا که مناسب و شعر هست یک شعر از قانی میخوانم یک شعر قدیمی که همیشه دوست دارم یک شعر اون لکنتی که فکر می‌کنم من در برابر واقعیتی که به عنوان مدرنیت یا جهان که درش سست میکنیم و برا این شعر جالبه این براتان میخوانم یک شعر از شاعرهای کلاسیک بله پیرک لال سحرگاه و طفلی الکن میشنیدم که بدین نو میران سخن کیز زلفت س س صبحم شش شامی تاریک ویز وی ز چهرت سس صبحم بیز چهرت شش شامم سس صبح روشن ت ت تریاکیم و بی شش شهدی ل لبت سس صبرو تت تابم ره رفت از تت تن طفل گفت م من را ت تو تقلید نکن که گم ش توزه برم که کیکم تر از زن م می‌خواهی مشتی به که کلت بزنم که بیفتد مم مغزت به میانی بدهن پیر گفتا و والله که معلوم است این که که زادم منی بیچاره ز مادر الکن ه هفتاد و ه هشتاد و سه سال است فزون گگ گنگو ل ل لالم بخه خلاق ز من طفل گفتا خ خدا را س صد بار ش ش که برستم به جهان از ملال و مهن م من هم گگ گنگم مثلی تو تو تو تو تو هم گ گنگی مثل م من ممنون از مشل ارضا عزیز میشنویم بسیار عالی ممنونم درود و مر مذر جناب خلیجی صاحب عزیز و صدای شما یه مقدار بلندتر باشه بهتر میشنوید اگر میتونید کاری کنید که صداتون بهتر ش حالا صدام میاه بله بله به درود میفرستم معذر شما و بقیه مهمانان شنون سال ن مبارک م شعر میخوانم از تجارب سال‌های چند سال اخیر مهاجرت است یکی ازج میخوا بفرمایید برفی که زیر سایه خورشید و خکی که در تهاجم بارانم با قطره قطره رو به فرا باشی ای قطره قطره از تو گریزانم چون آتشی که در دل یک راز است است زخمی و سینه‌ای که دهن باز است مرگی که روی شانه پرواز است از هر جهت مضاف و انسانم هم پای صخره در کمری کوهی من سنگ سینه صافت تری بودم در دره های فصل زمین کوچا دل تنگمو به کوه بگردانم پارو زدم شکسته پری خود را هر تخت استخوان سری خود را در آب ریختم جگری خود را آوار گرد ساحل یونان ام در متن مرز حاشیه‌ای بودم هر بار بین قاب الی بودم در این طرف برابر هلوکاست در آن طرف برابر قرآنم بین درخت‌های زمستانم خوشکی در ریشه‌های ترم اما همسایه‌های بار بررم گفتند در این بها زنده نمی‌مانم یک مشت خواک را اگر آوردم یک مشت خواک از وطنم کم شد یک مشت خاب بیش نخواهم شد در آستینی باد بریزم آفرین آفرین ممنونم ضد عزیز اگر من اینجا دوستان از آقای بهمن هم شعر میشنویم گفتن که ما بحث رو میگذاریم برای جلسات بعدی و بعد دوستان دیگر رو دوباره میشن سلام می‌کنم خدمت جناب آقای خرجی آقای حکیم پارسیان سلام بر شما آقای عظیمی و آقای ارت من ترجیح میدم سؤالات بمونه برا بعد من ترجیح میدم که شنونده باشم از این زمان کوتاه استفاده کنم و خصوصاً خانم مزد آقا جیس اگه لطف کنن بخونن من میرم پاری شنونده میشم بماند س شماهم شما هم شعر بخونید خوبه دیگه با این گلی به این گلستان اضافه می‌کنی لطف دارید شما اونم بذاریم برای جلسه بعد من واقعاً ترجیح میدم بشنوم خیلی تعجب زده شدم از این کارا فوق‌العاده تنانگی تو شعر خانم مزا برای من جالب بود بازی‌های زبانی توی شعر آقای پارسی بان و خیلی تعجب کردم خصوصاً از زبان زنانه شاعر افغانستانی خیلی خیلی برا من جالب بود بله شر فوق‌العاده‌ای بود بله همین طوره همین باعث میشه که مشتاق بشیم که بیشتر بشناسیم ما بیشتر بشنویم ممنونم از شما بفرماید یه ت دادن آقای خانم فرحناز خواهش کردم من بگم که بالا فکر میکنمو برا جلسه شعر زنان همراهی کنن یا کمکی کنن من ببخشید من متوجه نشدم ناز گفتن ب خانم تکم زدن که اگر بخواید بتونن همکاری کن خب ایشون آها اجازه بدید من اش بله من ایشونو دوت بله خانم فرن سلام درود و مهر خیلی ممنون بهمن عزیز پیام منو گفتید جناب خلجی تمام دوستان از ادب و احترام خیلی لذت بردم بابت شعرهایی که خوندید بسیار عالی بود من که دستم در این مورد خالیه ولی یه د تا سه تا موزیک آماده کردم که انتها اگر مایل بودید اونها رو براتون پخش می‌کنم اما در مورد بله اگه اجازه ب اما در مورد اما در مورد جلسه شعرتون با توجه به همکاری که با دانشگاه افغان روشن دارم و خانم دکتر افشار که خودشون دکترا ادبیات فارسی دارن و رئیس دپارتمان هستن و منم مدیر گروه رشته جامعه شناسی هستم در این دانشگاه تدریس دارم میتونم هماهنگ کنم از دختران دانشجوی خودم که دختران بسیار بسیار نازنین مثل خود شماها عزیز و گرامی که هستند و من باشون در ارتباطم و از خود خانم دکتر افشار بخوام که برای این جلسون افرادی رو که در حال حاضر جزو دانشجوی دانشگاه افغان روشن هستن رو دعوت کنیم تا جلسه پربارتر باشه همینو خواستم عرض کنم چیزی از این بهتر خیلی عالی خیلی ممنونم از پیشنهاد شما خیلی خیلی خیلی ممنونم پس ما باید با همدیگه یک جلسه مشترک بذاریم با خانم مزدا با انور با زاهد و دوستان دیگه که همفکری بکنیم راجع به کیفیت برگزاری و زمان برگزاری و بعدم اعلان بگذار داریم که دوستانم مطلع بشن و تشریف بیارن خیلی از شما سپاسگزارم خانم فر ممنون من حاضر چی کردم رفرش کردم یک دوست دیگرهم عظیمی من نمیدونم خانم عظیمی یا آقای عظیمی بفرمایید شما رو میشنوی سلام سلام مجدد دوستان امیدوارم همگی خوب باشن م پیشتر آمد بود متسفانه اینترنتم ضعیف بود نمیدانم حال صدایم درست میا یا نه بله آقای حزیز سلام عرض مکنم خدمت شما بله صدای شما شنیده میشه بفرما سلامت باشین خب من د تا غزل برای شما میخونم از کارهای خودم و امیدوارم که لذت ببریم بله بفرماید هر کسی در زندگی یک بار باید زن شود هر کسی در زندگی یک بار باید زن شود زخم‌های تازه و دیرینه این تن شود با سیاهی با سیاهی قرن‌های می‌شود هم خانیم یک کسی باید به سوی روشنی روزن شود خانه را هر قدر از دشمنان خالی کنی باز ممکن یک برادر بدترین این دشمن شود سخت می‌گردد اگر معنای کل زندگی خط باریک میان ماندن و رفتن شود هر کسی با من اگر هم درد می‌خواهد شود لااقل یک مرتبه باید بیاید من شود علتی بر زندگی کردن اگر پیدا شود می‌تواند وسعت پیراهنت میهن شود خ یکی دیگه خانم بفرماید باید فرو ریزد یکی تابوی هر آغاز را باید بیاموزند این گنجشک‌ها پرواز را یک بار بشکن هرچه قانونی که جا افتاده است یک بار بشکن هرچه قانونی که جا افتاده است بفرست میدان شاه را و بعد از آن سرباز را وقتی که من ما می‌شود یعنی که دیگر بعد از آن خاموش نتواند کسی صدها هزار آواز را راهی اگر بر مشکل امروز ما پیدا نکرد باید ببندی داستان این همه اعجاز را تا کی بماند بینمان سربسته این افسانه‌ها یک روز باید باز کرد این رشته‌های راز را دنیا شبیه گاز آتش در نبرد دائم است یا گاز آتش می‌خورد یا این که آتش گاز را خیلی ممنون آفرین خیلی ممنونم خب پس میخواین همین تور باز برگردیم به خانم مزا و بعد جرجیس و بعد زاهد و فرید هر کدوم یک شعر دیگه بخوانند و مجلس امروز رو ناتمام تمام کنیم خیلی ممنون خلجی عزیز من نمیفهمم که چی ب خانم شعرهای من برا بچه‌هایی که منرا میشناسن تکراری شده برا شما شاید تازگی داشته باشن نه اولا که شعر مثل بارانه هیچ موقع تکرار نمیش گفت یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب از هر زبان که میشنوم نامکرر قربان منی شعر میخوانم ولی بچه‌ها زیاد شنیدن انور زاهد ای پدر دردم از کشیش از سکه تا سین سرفه سین سردردی تا سوزنی در استخوانت راه افتادن سنگی که روی سینه سد نفس‌های از سال می‌گویند که نو می‌شود شادی در سفره خالید بیش از هفت سین داری ساتور در حال نشستن سن روی ساخ زن سلاخی سرباز سابق مسل مسل تن یا ساچمه بر چشم حف خواهی گزن بودن سینه دگر سنگ از ت خون سرخ فرخ تا سوختن در گند ۳۰ سال دینداری سین دگر سم بود و مسمومیت دانش تا سرنوشت مبهم و غرق سیاهی تا سوگی که از پا مادر مهساب و نیکار تاز جهای در سر پل مادری ترسان یا دختری که جای بختش در دم مرگ است سین دگر چیزی به غیر از اجباری سین دگر سرماست که در چهار فصل سال دست از سر ما برنمی‌دارد که سوزش را در ذهن های منجمد حس می‌کنیم و هیچ چشم امیدی نیست تا گرما و زدی سی دگر سنگینی زنجیر و بیزاری که بی تعارف عق بزن اندوه بیحد را این ظاهر بسیار مؤمن ذهن مرتد را گند جهان خندهدار مطلقا برد را ضعف است و خون است و تشنج بغز استفراق سین دگر سک تست خدای سپاس خیلی خیلی ممنونم یک دنیا تشکر واقعا برای من خیلی افتخار بزرگی آشنا شدن با شما و شنیدن شعر شما و امیدوارم که این آغازی باشه برای مجلس‌های اینچنینی و بیشتر بشنویم ازتون بله آقای جرجیس لطف کنید شما هم بخوانید ممنون آقای خلجی یک کاری از کارهای قدیمی میخوانم چهار پنج سال پیش میگه جنازه در وسط شهر با تن چوبی جنازه در وسط خون و رقص و پاکوبی جنازهای در یک شهر انتحار شده جنازهای که دای خبرنگار شده جنازه‌ای که پس از اعتراض در سنگر جنازه‌ای که به آغوش گرم یک مادر گلوی بچه درختان باغ را چاقو بریده بود صدای کلاغ را چاقو جنازه از وسط کوچه داشت رد میشد جنازه محکوم حبس تا ابد میشد جنازه در وسط کوچه تراشیده جنازه با جسد زخمی و خراشیده جنازه با تن چوبی خود بلد میشد صدای تیر صدای شکستن شیشه صدای زشت لبان برنده تیشه صدای جیغ که یک شهر را رقم میز زد جنازه با تن چوبی خود قدم می‌زد جنازه از سرمای نبرد می‌لرزید جنازه در وسط چند شانه می‌رقصید شکسته با تن چوبی جنازه راه می‌رفت جنازه با چهار دست و هشت پا می‌رفت جنازه خسته شده خواب کرده در خانه و چند سال شده که نخورده سبحانه درون یک شهر انسان‌های گرگ شده جنازه با تن چوبی خود بزرگ شده نشستند پس از بغض و یأس و دلتنگی جنازه چوبی با جنازه سنگی دلوی بچه درختان باغ را چاقو بریده بود صدای الاغ را چاقو جنازه درگیر خاطرات بد میشد جنازه با تن چوبی خود بلد میشد چماق بر روی مهر مادرانگی گلوله در وسط اسم و دخترانگی صدای جیغ از امواج خیره رادیو صدای خرد شدن‌های استخوان‌ها و هجوم بر خواب یک جنازه چوبی گلوی بچه درختان باغ را چاقو بریده بود صدای کلاغ را چاقو جنازه با تن چوبی خود بلد میشد ممنون آقای خلجی من میتانم یک کار دیگه هم بخوانم یا اینکه حت قربان قربانت در حریم پتوی یک شب سرد قلد خوردم کنار لختم را خواب و کابوس و گریه بیداری پهن کرده تن زمختم را رام رامم به زیر سورت بشکن گردن کلفتم را نصف خونم مخدر و قرص است خره هایی که جان مفتم را یک سکانس دگر چه خواهد شد همه روزمره رگی سگی مانده در امتداد خط مصروف با هم آمیختی و خوابیدیم که تولد شود کلاشنکوف میبردیم و میدری و می‌نشستیم گنگ و نامکشوف باز لم دادهایم و ضر زده‌ایم در روایات سقه و معروف یک سکانس دیگر چه خواهد شد مست خوابیدم خودم را با ترامادول و ر معروفین غرق ترکیب کشف راضی و مثل میخی که رفتم پایین معترضم علیه جمعیت که عدالت نمیشود تعمین چقدر این پلنگی هم استم از کدام ماه خوردم به زمین یک سکانس دیگر چه خواهد شد مثل شب باز پشت پنجره در بارها اتفاق افتادی کوچ کر کردم تو را به هر کوچه رقص کردم تو را به هر شادی که خودت را به جانم افتادی قصد کردی مرا به بربادی زهر خوردی مرا به شیرینی کوه کندم تو را به فرهادی یک سکانس دگر چه خواهد شد گاه از ناشتای صبحانه گاه سر میبریدم از شانه گاه از بحث پوچی و اخلاق گاه از گنج‌های ویرانه که بزن هرچه تازیانه مرا می‌گریزم به هر طرف از تو گیش رفته سر بزرگم را عقل برقی و سرعت مترو یک سکانس دگر چه خواهد شد انحنای مسیر یک دره خورد من را گریه به آغوشت ساره های سرودها لب چشمه‌هایی که هست بر دوش باد تندی که میوزد موید اعتراضی است با شعار بلند قامت ناجو سیاه پوش رفته از حال برده از هوشت یک سکانس دگر چه خواهد شد در فرو رفته خانه را گریه می‌خورد جی خنده‌هایم را می‌نشستم به گوشه دنجی میبریدم اگر صدایم را بعد مشروب و و فهش و کتک شکر و تعظیم هم خدایم را دست‌های بلند جمعیت می‌خریدند رب بنایم را باز هم آمبولانس‌ها هستند که نمی‌بخشم از شفایم را یک سکانس دگر نخواهد شد ممنون از آقای آقای خلجی و دوستان دیگر بسیار و شب همه بخیر متشکرم در دیستان خیلی ممنونم فرید جان نوبت شماست ممنون جناب خلجی پیش از اینکه شعر بخوانم جا داره که از شما زاهد عزیز و بقیر دوستان برای برگزاری جلسه تشکر بکنم شب خیلی خوب بود که هم شعر خواندیم هم درباره شعر افغانستان صحبت کردیم من یک غزل عاشقانه به شما و دوستان می‌خوانم و تمام آنک در احوال بستی عاشقش هستی آن که در احوال مستی عاشقش هستی در خیال ظرف هستی عاشقش هستی آن که در هر حال هستی عاشقش هستی در دو چشمش گرگ جادوگر وطن دارد با صدایش آب جاری می‌شود از سنگ با سکوتش جشن جاری می‌شود دلتنگ با نگاهش دستکاری می‌شود ارژنگ در تنش از زن دو سه لشکر وطن دارد دوست دارد مرزها دستان او باشد قصه‌ها یک بخشی از دستان او باشد آهوان دیوانه پستان او باشد قلب او در قالب بیدر وطن دارد ابرها پیغمبران حال او هستند شا فصل‌ها سوداگران شال او هستن شاعران فرمانبران خال او هستند بر لبانش کوره اخگر وطن دارد زن ز زن زن زن ز زن زن زن ز زن زن زن تن ت تن تن تن ت تن تن تن ت تن تن تن دف دف دف دف دف دف دف دف دف دف روی ذهن آفرینشگر وطن دارد او تماشاخانه زیبای از رنج است روح سرماخورده یک باغ نارنج است معبد معصوم یک ما برده دنج است بر سر یک تل خاکستر وطن داره حالیا در بند در پستوی هر خانه با النگو می‌شود هر روز دیوانه بس که کاکل می‌زند اشباه بیگانه در فرامش گاه یک کشور وطن داره خیلی ممنون از شما و همه دوست بسار عالی برای من واقعا نمیدونم به چه زبانی بیان بکنم که چقدر سپاسگزار شما هست چقدر برا من افتخار بزرگی بود امروز و حسن خطام امروز با زاهد عزیز لذت بردیم از شعر که دوستان خواندن من یک دو تا شعر کوتاه میخوانم غزل و چهار پاره و ای خوانده شد شعر هم بخوان یک کار میخوانم این کار من در ا زمان زن زندگی آزادی من تقدیم کرده بودم برای دوستایی که در ایران ترس را میریختن و میامدن به خیابان و چقدر امید داشتیم در اون روزها کهی کاش ا رتم که در ایران ایجاد شده این رتم بتان به پیش بره و ای رتم بتان از خطرها خودش را نجات بده که متسفانه حالا بعد از دو سال نگرانی هایی به وجود آمده اینکه عده بیاین به این ر سوار شون این انرژی تازه ره بکشن به سمت‌های ویرانگرتر امیدوارم این اتفاق نیفته یک کار کوتاهی هست این ن می‌خوانم و یک کار دیگه میگه به خیابان ریخته‌ای خونت را خوابت دیواری که ففر نمی‌ریزد تا این خلص و تمام و خیابان ریخته‌ای خونت را خابت دیواری که فرو نمی‌ریزد تا این خلصه تمام و با این تمام باید ترازو شوی بازو مش و سقف این تاریک را فرو نمی‌ریزد را به خیابان ریخته‌ای خونت را بغزی تا خرخره را و سرمایی که از پنجره بالا می‌خزد و وسوسه‌ای که مشتت را باز نمی‌شود را به خیابان ریخته‌ای گره دست‌هایت را زخمی که در خانه جا نمی‌شود و یه کار دیگه است ایست داده بود و دستش را که فشردم دندان در لرزش صدایش فرو می‌رفت لرزه بود و لب لرزه بود و ناخن و پوستی لرز دیده ترک کرگدن هاییش شماری را شمرده بود چند آغوش می‌لرزی ایستاده‌ای و دهانت را که کشف بدهم شان می‌دهی بالا بروم رفته بود بالا کارش را راه بی اندازد و زوزه که زانو زده زیرتر برود از کشیده پرده دستی به زمین افتاده که انگشت‌های فوی نفت میده ه ممنون از همه دوستان فوقالعاده بود شب فوقالعاده بود واقعا خیلی ممنونم از شما که یک و من از طرف خودم میگم یه چشم انداز خیلی جدیدی بود برای من و خیلی مشتاق‌تر شدم خیلی بیش از گذشته که بشنوم و بفهمم و بشناسم و آشنا بشم با این فضای بسیار مهم زبانی و ادبی که خیلی میتونه سرنوشت ساز باشه یعنی میتونه عیب و هنر ما رو نشون بده و دقت بیشتر راجع به شنیدن بیشتر تحمل بیشتر آفریدن بیشتر و ارتباط بیشتر خیلی میتونه ما رو به فهم خودمون و به فهم مسئولیت هامون خیلی آگاهتر به هر حال من خیلی ممنونم از انور عزیز از جیست از خانم مزدا از خانم فرناز و آقای مشعل و دوستان دیگر فرید عزیز زاهد عزیز شما از بهترین و از چی میگن خوشترین جمب های وقت من هستید و به دوستی شما ما و آشنایی با شما برای من از میگن از عمر منها می‌کنم حسابش نمیکنم اها ا صدای شما استاد ما زیاد آموختیم دست کم در این دو سه سالی که بسیار در ناامیدی و درماندگی بودیم شخصاً من زیاد چیزهای آموختم از جلسات شما قربان شما کمک بکن ما این اول قربون شما برم ما این اول یک جلساتی خواهد بود که حالا گاه بیگاه خواهیم گذاشت و با هم هماهنگی میکنیم و مرتب سعی میکنیم که حداقل در فضای همین یوتیوب و کلاب هاس و اینها یک جنبها از ادبیات معاصر افغانستان ثبت بشه به این شکل حداقل یه جایی باشه که حالا کسان شاید آینده بخوان مطالعه کنن تحقیق کنن یه منبعی باشه شعرایی رو که چاپ نشده بخونن یا خیلی از حرفهایی که نوشته ن ن شده رو بتونن بشنون به هر حال برای شما خیلی سپاسگزارم و براتون سال برای شما برای تمام مردم ایران و افغانستان و منطقه خاورمیانه مخصوصاً آرزوی سالی پر از صلح و آرامش و دوستی و شادی دارم و امیدوارم که هرچه بلا و بدیست و هرچه ناخوشی و ناراستی است از این خطه بسیار مهم دنیا و عزیز برای ما دور باشه خیلی ممنونم وقت همگی بخیر تا نوبت دیگر بربش اگه اجازه بدید جنا خلجی من آهنگ شکل تکه باران رو پخش کنم ب بله بله ب اگر اجازه میدید برای پایان ح اگر امکانش هست منو مدیرات کنید که من بتونم از مستقیم پخش کنم در غیر این صورت هم اگه قب اجازه بله الان براتون پخش می‌کنم درود بر شما من هم بسیار لذت بردم زنده باشید [موسیقی] چکی چکی بارونی شیرین دریام شینا از س بم بم خسم چ [موسیقی] [موسیقی] مازی چس چی چکی بروی من خ شر دریام تو ش بد درنا من ندونم از مزیدا ب دلم بلم خنجر پر سینم شدا کردم مینم مینم تیرم خینم چرا چرای چرا چکی چکی بارانی من نا [موسیقی] [خنده] [موسیقی] [موسیقی] [موسیقی] خان فرناز شما خیلی ممنونم برای موسیقی شما میخواستید موسیقی دیگری هم بگذارین یا همین فقط نه همین رو میخواستم براتون تش خیلی ممنون یک دنیا تشکر از شما و بسیار ممنونم از اینکه همفکری کردید و کمک میکنید برای اینکه این جلسات ادامه پیدا کنه از همه دوستانی که مشارکت کردن در خواندن و گفتن و شنیدن و هم صحبتی بسیار سپاسگزارم اوقات خوشی رو براتون آرزو کنم تا نوبت