تغییر مفهوم «واقعیت» و امکان «رمان» و «دولت»

خدمت همه دوستان گرامی در یوتیوب و در کلاب هاس ما ادامه بحث دیروز رو امروز میخوایم پی بگیریم و یک گزارش خیلی کوتاه و سادهای از مقالهای که دیروز یاد کردم یعنی مقاله هانس بنبرگ با عنوان مفهوم واقعیت و امکان رمان یه گزارش خیلی کلی و به اصطلاح روشنی بدم از این که چه توضیح میده بلومبرگ که در تاریخ فرهنگ و اندیشه غربی ما سه دوره متفاوت رو میتونیم چهار دوره متفاوت رو میتونیم از هم متمایز کنیم که انسان تصور و تصویر کاملاً جداگانه‌ی از واقعیت داشته بلومبرگ یک تاریخ نگار اندیشه هست و یکی از نکته های مهمی که در مورد تاریخ نگاران اندیشه هست اینه که در تاریخنگاری غربی تاریخ رو دوره بندی میکنن یعنی یی ما در تاریخهای دیگه مثل تاریخ خودمون چنین چیزی نداشتیم دار دوره بندی میکنن به این معنا که د تا کلمه به کار میره یکی کلمه پریود هست مثلاً ما میگیم که در عصر صفویه میگیم عصر قاجاریه عصر مثلاً زندیه این پریوده یعنی کهه یک دوره متفاوتی هست اما تفاوت‌ها تفاوت بسیار عمده‌ی نیستن بلکه ساختارها و بنیان‌های حیات فکری و اجتماعی جامعه کمابیش یکسان میمونن فقط بازیگران تغییر پیدا میکنن اما یه اصطلاح دیگهای وجود داره به نام اپک اپک یعنی دورانی که از دوران‌های دیگه به دلیل تفاوت بنیادی و تفاوت به اصطلاح پارادایمی تفاوت سرمشقی در حقیقت جدا میشه مثلاً عصر مدرن یک دورانه دوران جدید هست یعنی یک گسستی ایجاد میشه بین دوران پیش و دوران کنونی مثل این میمونه که شما از به اصطلاح یک زندگی کاملاً ساده روستایی ناگهان بیاین در ی شهر صنعتی متوجه میشین که دنیا عوض شده همه چیز تغییر کرده حالا چه زمانی انسان متوجه میشه انسان غربی متوجه میشه که یک دورهای سپری شده و یه دوره جدیدی به وجود آمده وقتی که میتونه خودش رو در زمان حال در حقیقت احساس بکنه بنابراین این انسان مدرن هست که برای اولین بار در تاریخ گفت که من در عصر مدرن زندگی می‌کنم چرا چنین احساسی می‌کنه به دلیل اینکه در موقعیتی قرار می‌گیره که به نظر می‌رسه که برای او قابل فهم نیست و برای او قابل به اصطلاح تحمل نیست قابل قبول نیست و از یک طرف از طرف دیگه چون که به آزادی خودش باور داره و آزادی هم به این معناست که خودش رو قادر می‌دونه که وضعیت موجود رو تغییر بده آزادی یعنی تغییر وضع موجود و چون وضع موجودش رو نظم طبیعی و تغییر ناپذیر نمی‌دونه بنابراین تصمیم می‌گیره که از اون وضع به اصطلاح عبور بکنه و این یعنی که وارد عصر جدیدی میشه و می‌تونه بگه من در عصر جدید هستم یا کانت در آغاز نقد عقل محض میگه ما در زمانه ما زمانه نقد است و میگه اصلا کلاً فلسفهای که پیش از فلسفه نقدی وجود نداشته اصلا فلسفه نبوده ما وارد یه دوره جدیدی شدیم که اون چیزی رو که ۲۰۰۰ سال فیلسوفان بر سرش بحث میکردن داشتن سر کشل میترا شیدن پس بلومبرگ بر اساس اینکه درک انسان از مفهوم واقعیت چطور به طور بنیادی تغییر میکنه دوره‌های دوره بندی میکنه تاریخ رو این دوره بندی بر این اساس هست خب اجازه بدین که من حالا قبل از اینکه وارد بحث بلومبرگ بشم یک اشارهای بکنم به خود واژه رومان و واژه د تا واژه انگلیسی که در مورد به اصطلاح معادل او به کار میره یکی فیکشن هست و یکی هم ناول این سه اصطلاح رمان به اصطلاح کلمه فرانسه هست در فرانسه به کار میره ما در فرانسه نولا هم داریم که اینا همش با هم متفاوت هستن اولا که توجه داشته باشیم که این کلمات یک تاریخ بلندی دارن و حتی پیش از به اصطلاح پیدایش ادبیات مدرن و رمان اینها بر یک ژ های سنتی و قدیمی روایی اطلاق میشدن حتی در یونان باستان روم باستان در دوران قر نست ببین یه تاریخ خیلی بلندی دارن و منتها در عصر جدید هم هر سه این اصطلاحات و اساسا اصطلاحات علمی همه نظری پشت سرشون هست و تعریف شدن و باز تعریف شدن پس باید به تاریخ این مفاهیم توجه کرد به خاطر اینکه مفاهیم بدون تاریخشون هیچ معنایی نمیدن کلمه ناول اگر نگاه بکنید به کتاب انگلیش ناول تری ایگلتون در مقدمش توضیح میده که خب طبیعتاً نمیشه هیچ تعریف ثابت و جامعه و مانعی به دست داد ولی در رمان به این دلیل ما به انگلیسی ناول میگیم ناول یعنی جدید تازه که در ناول برای اولین بار روایت روایت حوادثی اس که در بستر تاریخی رخ میده مثلاً فرض بکنید در حماسه که مهمترین الگوی روایی دنیای قدیم بود شما داستانی رو تعریف میکنید که زمان و مکان خاصی خیلی نداره در حقیقت مثل خود شعر فارسی که همه ساقین و همه یارن و همه جام به اصطلاح می در دست دارن شخصیتها تیپ هستن در حقیقت شخصیت‌های واقعی نیستن و در زمان و مکان خاصی هم قرار ندارن مشخص ولی رمان زمانی به وجود میاد که جامعه به وجود میاد یعنی که رمان شرح روایت داستان‌هایی اس که در یک جامعه مشخصی در یک زمان مشخصی و با شخصیت‌های خاص و مشخص رخ میده رومان سروانتس دون کیشوت در حقیقت درباره داستانیست درباره اسپانیای قرن شونزدهم و بنابراین همه مکان‌ها همه چیز در قالب تاریخی میگیره در حقیقت زمان سکولار میشه چون زمان سکولار میشه و انسان سکولار میشه و درک تاریخی پیدا میکنه بنابراین رمان هم رمان می‌تونه به وجود بیاد بنابراین رمان باید همپای زمان حرکت بکنه و چون همپای زمان باید حرکت بکنه شما همین طور که رمانو می‌خونید مدام با یک وضعیت جدیدی مواجه هستی شما قبلش نمیدونید که چی میگذره درست مثل زمان میمونه دیگه خود زمانی که ب شما می‌گذره شما نمی‌دونید ۳ دقیقه دیگه چی می‌گذره وقتی که رمان رو می‌خونید اون هم به به به اصطلاح شما رو در یک سویه تاریخی سویه زمانی همین طور پیش میبره و او باید با اون واقعیتی که ساخته یعنی با اون واقعیت داستانی که ساخته باید مدام حرکت بکنه دیگه روایت عنصر مهمش زمانه و شما هر شخصیتی بسازید و هر طرحی داشته باشید یک واقعیتی رو به اصطلاح ساختید که بعد اون وقت خودتون مجبورید که با زمان اون قعیت هم پای او حرکت بکنید بنابراین این مدام ناول میکنه رمان رو و روایت رو منتها خ این یه جنبه داستان هست که طبیعتا من چون اشار کردم به کتاب ایگلتون میتونید کاررو بخونید یکی از منابع معتبر هست اصطلاح رمان هم بسیار مهمه حالا من خدمت دوست کانی که شاید ندونن و فرانسه بدونن و با این مجموعه آشنا نباشن عرض بکنم که یک انتشارات برند که انتشارات فلسفی بسیار معتبری است در جهان و در پاریس هست مرکزش یک مجموعهای رو منتشر میکنه به نام شم فیلز وفیک راههای فلسفی و بعد به اصطلاح کارهای بسیار درخشان و درجه یکی رو در حجم جیوی و مختصری در میاره درباره موضوعات مختلف اینا که دست من هست یکیش رمانه یکیش فیکشن و چیزای دیگه و فوقالعاده میتونه کمک بکنه به شما که این مفاهیم رو از منظر فلسفی باهاش آشنا بشین و مخصوصاً راهنمایی میکنه به منابع و مراجع دیگه در این کتاب که من از روش میخونم رمان رو اینطور تعریف میکنه که رمان در حقیقت یک باید حتما شما به صورت فرمال و به صورت سوری تعریفش کنید یعنی شما نمیتونید بگید که رمان اونه که مثلا ۰ صفحه است موضوعش اینه نمیدونم جزئیاتش و محتواش چی هست بر اساس کانتنت و محتوا نمیشه تعریف کرد بلکه یک فرم هست و در حقیقت بنابراین شما باید یک نگاه مرفولوژی یعنی ریخت شناسی به اون داشته باشید تا بتونید در به اصطلاح میان ژانرهای مختلف او رو قرار بدید و بشناسیدش خود همین بحث ژانر هم خیلی مهمه دیگه طبیعتاً م رمان زمانی به وجود میاد که در قرن هجدهم که انسان خودش رو صاحب اختیار خودش میدونه و دیگه تاریخ رو تقدیر حاصل تقدیر و مشیت الهی نمیدونه و معتقده که هیچ وضعی نه وضع طبیعت نه وضع اجتماع نه وضع خودش هیچ وضعی وضعیت طبیعی و مقدر نیست و میشه تغییرش داد بنابراین اینجا بود که انسان نیازمند اون شد که برای اولین بار خودش تعریف بکنه که سعادت چیه و زندگی سعادتمندانه چگونه است خودش تعریف بکنه که خوب چیه بد چیه و خودش تعریف بکنه که فضیلت‌ها چه هستن و چه باید کرد مفهوم سعادت یا هپینس یک مفهوم بسیار مهمی است که در فلسفه خب از باستان وجود داشته منتها یک تحول عمدهای درش به وجود میاد در قرن هجدهم و به اصطلاح سکولار میشه و پیوند میخوره با دیگر ابعاد زندگی انسان از سیاست گرفته تا حقوق و اینها و مخصوصاً در رومان و در شکلگیری رومان و جهان داستانی فوقالعاده تأثیرگذار هست شما در جهان داستانی در حقیقت دارید سرگذشت یا موقعیت یک انسانی رو یا انسان‌های مشخصی رو دارید مطالعه میکنید و نگاه میکنید و با نگاه کردن او در حقیقت میخواهید موقعیت خودتونو بفهمید بفهمید کجا هستید ماهیت رمان یک ماهیت اخلاقیه ماهیت اساساً ماهیت اندیشه غربی اخلاقیه به این معنا که در جستجوی فهم خیر و شر و در جستجوی اطلاح یافتن معنای زندگی و سرگذشت و سرنوشت انسان هست به این دلیل هست که رمان با مفهوم هپینس یا به اصطلاح بن در فرانسه کاملا پیوند میخوره و هر دو اینها یعنی رمان یک شکل بیان شکل ظهور کلامی ایده سعادت در اون دوره هست که خیل دوره آغازین مدرنیت است و خب طبیعتاً با دیگر چیزها مثل دموکراسی و نمیدونم اینها هم پیوند تعریفی که میکنه از رمان اینجا میگه که رمان باید به ما چیزی رو نشون بده که قرار نیست یه چیز پنهانی رو نشون بده که قرار نیست در عالم خارج تحقق پیدا بکنه یعنی یک موقعیتی رو که این موقعیت پنهانه و دیده نمیشه تجربه نمیشه در خارج ولی درست اهمیتش به اینه که در خارج تحقق پیدا نمی کنه به یک سطح دیگری از واقعیت تعلق داره و از به اصطلاح که اون سطح از واقعیت در حقیقت واقعیت بازنمایی یا یه واقعیت بالاتر به اصطلاح در پایه بالاتری است از واقعیت واقعی چرا به خاطر اینکه اگر اون موقعیت در واقعیت واقعی رخ بده خب میشه تجربه شخصی من دیگه رومان نمیشه رمان باید یونیورسال باشه یعنی یه موقعیتی رو بیان بکنه که اون موقعیت همه انسان‌ها بتونن اون رو بخونن و از راه خوندن بتونن اون موقعیتو ببینن پس اگر قرار باشه که همه بخونن و همه اون موقعیتو ببینن باید موقعیتی باشه که هرگز در خارج تحقق پیدا نمیکنه به همین دلیل می‌تونه یونیورسال ببه و تعریفی که به اصطلاح جمب دیگری که از رمان میگه میگه رمان ابزاریست برای پژوهش عقلانی خیر انسانی در مدرنیته غربی یعنی ما در رمان در پی این هستیم که بفهمیم که میگه که بفهمیم که به اصطلاح سعادت انسان خیر انسان و رستگاری انسان چی هست به خاطر اینکه دیگه ما به منشا الهی برای قوانین اخلاقی و اجتماعی انسان دیگه قائل نیستیم مدرنیته رم تعریف میکنه تعریف تعریفش از مدرنیته هم خیلی مهمه میگه که منظور من از مدرنیته یک وضعیت روحانی اس یعنی وضع روح هست این اصطلاح روح یا حالا به فرانسه لسی یه اصطلاح کلیدی در فرهنگ غربی در بین ما اینطور نیست اصلا یعنی جایگاه چندانی نداره در حتی در فلسفه مونم در غرب فرهنگ غربی از زمان حالا در یونانی ها که به یک معنای خیلی متفاوتی به روح از روح می‌تونستن حرف بزنن ولی مخصوصاً بعد از مسیحیت روح یک معنای خیلی مهمی پیدا می‌کنه به دلیل اینکه خدا به اصطلاح انسان رو از روح خودش میدم درش در مسیحیت تثلیث وجود داره و یکی از اقنوم های سهگانه روح‌القدس هست و انسان در حقیقت تجسد روح الهیست و حقیقت انسان جان انسان و زندگی انسان در روحش هست این اصطلاح خب همین طوری در به مرور زمان و با ورود به عصر جدید همواره در حال تغییر هست منتها مفهومی اس که کاملا تداوم داره و اصطلاحی که مدام باز تعریف میشه و در هگل که خ یه اصطلاح خیلی مهمیه روح در حقیقت آگاهی انسان و وجد انسان اون چیزی که انسان میاه درک میکنه میفهمه و بهش خودآگاهی داره منتها در یک بعد به اصطلاح جمعی بنابراین شما میتونید از روح یک زمان حرف بزنید زایت گاست به آلمانی یعنی روح زمانه شما میتونید از روح یک جامعه حرف بزنید شما میتونید از روح یک فرهنگ حرف بزنید ها بنابراین مدرنیته در حقیقت یک موقعیت روح یک وضعیتی که روح پیدا میکنه درش حالا تصور کنید که چقدر فرق میکنه با تصوری که ما در ایران داریم از مدرنیته و فکر میکنیم مدرنیته یک کاملا پروسه تکنولوژیک و بروکراتیک هست میگه یعنی در حقیقت شما از یک مرحله روحی به یک مرحله روحی دیگر منتقل میشید و در این مرحله شما مرحلهی اس که قادر هستید که به طور مستقیم یعنی بدون میانجی عالیترین به اصطلاح غایات و آرمان های انسانی رو متحقق بکنید که خب طبیعتا منظور آزادیه و این یعنی گسست بین قژ دین جهانی یا دین همگانی دین عام و دین سیویک و لوکال دین مدنی و در حقیقت شما میتونید یک تصور کلی و جهانی از انسان داشته باشید در حقیقت یعنی وقتی که شما میگید که این موقعیت روحی برای انسان که عالیترین فضیلت‌های انسانی رو متحقق بکنه این دیگه مربوط به شما به عنوان یک آدم ایرانی یا فرانسوی یا قرن بیستمی نیست شما دارید از یک انسانی صحبت می‌کنید که بر همه انسان‌های پیشین و کنونی و آینده صدق می‌کنه اینجا انسان متولد میشه در حقیقت بنابراین رمان زمانی می‌تونست به وجود بیاد که ما به مفهوم یونیورسال انسان رسیده باشیم یعنی بتونیم در یک مفهومی از انسان رو خلق بکنیم که فارغ از نژاد فارغ از رنگ فارغ از زبان فارغ از فرهنگ و جنسیت و زمان و مکان براش صدق بکنه بنابراین رمان به همون اندازه موقعیت انسانی رو برای فرهنگ خودش نشون میده که برای همه فرهنگها و خب یک دلیل دیگش هم اینه که رمان خودش یک اثر هنریست و بنابراین اثریست که قرار نیست که مثل یک قانون دولت یا مثل یک کتاب مقدس مردم بپذیرن بلکه واکنش خواننده و مخاطب در برابر او قضاوت زیبایی شناختی است و به همین دلیل هست که با فراهم آوردن زمینه قضاوت زیباشناختی آدم‌ها اونها رو به هم پیوند میده و در حقیقت جامعه رو می‌سازه جامعه زمانی ساخته میشه که انسان‌ها ها بتونن بر اساس یک مبنای مشترکی قضاوت کنن و بگن این این خوبه این بده درباره خوبی و بدی چیزها درباره زیبایی و زشتی چیزها با همدیگه بتونن گفتگو کنن بتونن یک کامن گراند داشته باشن پس رمان به عنوان یک اثر هنری امکان قضاوت اخلاقی امکان قضاوت زیبا شناختی رو به وجود میاره و خود این در در حقیقت یعنی که مرزهای جهان اجتماعی انسان رو به اصطلاح گسترش بود خب یه نکته دیگه مهم دیگه این هست که مدرنیته یک موقعیت روح هست که خودش رو از طریق مجموعهای از فور ها و صورت‌های سمبولیک بیان میکنه یعنی چی یعنی که ما در عصر قدیم انسان خودش رو و جهان خودش رو با چیزهای مشخص تعریف میکرد مثلا میگفت من مسلمانم ایرانیا نمیدونم در دوره مثلاً سلطان محمود غزنوی فارسی حرف میزنم مردم یعنی تعریف تفی که از خودش داشت تعریفی بود بسیار محدود یا به خودش یا به قبیله خودش یا به محل خودش ما مثلا در پیش از عصر جدید هیچ درکی از وطن به معنای امروز وجود نداشت اگر کسی از شهرش یا روستای خودش بیرون میرفت میگفت من از وطنم بیرون رفتم همه چیز محدود بود به به اصطلاح افق دید شخصی و محلی ولی در عصر جدید ما دیگه جهان خودمون رو با چیزهای مشخص یا با به اصطلاح کانتنت نمیسازی بلکه با فرم‌ها می‌سازیم یعنی چی یعنی نمیگیم که ما مسلمانیم و چون مسلمانیم دینمون اسلامه باید به شریعت اسلام عمل کنیم و قرآن مبنای مثلاً زندگی ما باشه میگیم نه یه چیزی هست به نام قانون قانون یک فرمه یعنی اینکه به هیچ وجه محتواش اهمیت نداره به عنوان یک فرم تعریف میشه شما میتونین این قانون رو به شکلهای مختلفی درش به اصطلاح بهش محتوا بدیم مثل یه ظرفی میمونه که هزاران به اصطلاح چیز میشه درش ریخت بنابراین قانون یک فرمی اس که اساسا طبقه بندی ها طبقه بندی هایی هم که انجام میشه مثلا ما میگیم قانون دموکراتیک قانون یر دموکراتیک باز بر اساس فرمه و اونچه که قانون رو قانون میکنه یک پروسیجر یک فراینده یعنی فرایند شکلگیری یک فرم اون به معنای اون رو میسازه ما به اون چیزی رو قانون میگیم که در یک فرایند قانونی در حقیقت پدید آمده باشه تصویب شده باشه و همه چیزای دیگه بنابراین شما میتونید قوانین راهنمای رانندگی اینا فرمن به شما نمیگن که کجا برین چه ماشینی سوار بشین چه روزی حرکت بکنین چه مقصدی برین نه اونها فقط میخوان به شما بگن کجا نرین و چه کاری نکنین فرم در حقیقت به شما امکان آزادی میده به دلیل اینکه به شما نمیگه چیکار بکن بلکه به شما میگه چیکار نکن قانون به مفهوم ما قبل مدرن به شما میگه چیکار بکن یعنی شما باید این کارا رو انجام بدی بنابراین شما آزادی نداری ولی اگر به شما بگه چه کاری رو نکن یعنی مثلاً این خیابان یک طرفه رو نرو پشت چراغ قرمز بایست نمیدونم این سرعت بیشتر نرو یعنی که شما اگر اون مرز رو رعایت بکنید درون اون مرز آزادی و در درون اون مرز آزادی بیکران داریم در حقیقت فرم به انسان امکان آزادی میده آزادی از فرم میاد و رمان یک فرمه همون طوری که حالا توضیح خواهم داد تمام چیزهایی که ما به اصطلاح جهان ما رو میسازن مثل دولت مثل نهادهای اجتماعی مثل خود نهاد علم و تکنولوژی و همه اینا همه اینا فرمن مثلاً ما میگیم که فیزیک فیزیک فیزیک بودنش علم فیزیک بودنش ابدا به نوع نظریاتش ربط نداره بلکه به روشش ربط داره روشم فورم ما اقت در عصر جدید با فرمها سرکار داریم بنابراین شما میتونید مدام نظریات تونو عوض کنید ولی همچنان فیزیکدان باشید چرا چون شما فرم رو رعایت کردین در حقیقت شما با رها شدن از کانتنت ماده و محتوا می‌توانید به یک انسان تاریخی و زمانی بدل بشید یعنی حرکت کنید اگر قرار باشه که شما پایون یک نظریه باشید شما دیگه در اون لحظه و در اون موقعیت برای همیشه متوقف شدید و میشید انسان سنتی که زمان براش نمیگذره زمان براش به اصطلاح زمان قدسیه یعنی ابدی و ازلیست هیچ چیزی نمیگذره نمیگذره به این معناست که گذر زمان براش حالت گردش فصل‌ها رو دارن نه اینکه معنای به اصطلاح تاریخی داشته باشه و نه آغازی داشته باشه نه پایانی پس شما با فرم در حقیقت از شر ثبات از شر مرگ نجات پیدا میکنید از شر به اصطلاح بندگی و بردگی فکری تقلید و ماندن در یک چهارچوب مشخص فرم شما اجازه میده تبدیل بشید به یک انسان تاریخی یعنی درک بکنید که الان غیر از لحظه مقبل الان هست و مدام با این احساس تاریخی امکان کنش آزادانه پیدا بکنیم رمان در حقیقت پر به وجود میاد و به همین دلیل خود مفهوم رمان تعریف رمان نظریه‌های رمان تاریخ رمان مدام در حال تغییر هست یعنی از سروانتس تا مثلا سامول بکت و میلان کندرا خیلی راه درازی طی شده و رومان درست مثل هر فرم دیگه میتونه تا الان هزاران شکل هزاران نو به اصطلاح محتوا محتوای رومانی رو خلق کرده و در آینده هم هزاران رومان دیگه به شکلهای مختلف میشه خلق بشه که ما نمیدونیم مثلا فرض کنید دوستی که دیروز میگفت گوش مصنوعی رمان بنویسه مثلا خب پس هر رمان نویسی خودش یک نظریه رمان داره یعنی هر رمان نویس ماره معمار فقط اگر ب میخواد تقلید بکنه دیگه او رو نمیشه یک معمار مدرن دونست و او میشه یک آدم کاملاً سنتی معمار مدرن معماری اس که به اصطلاح نظر نظریه معماری داره یعنی شما اگر بخواید دولت درست بکنید در عصر مدرن نمی‌تونید برید قانون اساسی شو از بلژیک بیارید یا از شریعت اسلام بیارید باید نظریه شو داشته باشید اگر بخواید جامعه درست بکنید باید نظریه شو داشته باشید اگر بخواید به اصطلاح نهادهای سیاسی بسازید باید نظریه شو بسازید اگر میخواید به اصطلاح کشورتون رو ملتت رو تعریف بکنید باید نظریه شو بسازید این‌ها هیچ کدام قابل تقلید نیست کاری که ما تا حالا کردیم در این ۱۵۰ سال بنابراین ویژگی به اصطلاح جهان مدرن که کاملاً جهان فرم‌های سمبولیک هست این این هست که شما مدام باید ایده که خودش فرمه و تئوری که اونم باز فرمه خلق بکنید که با با چون اون جهان شما با ایده‌ها ساخته میشه جهان شما به هیچ وجه با چیزی از بیرون ساخته نمیشه در دنیای قدیم هست که انسان فکر میکرد که این خداست که آفریده او رو نمیدونم روزشو میده و زندگی و مرگش دست اوست نه انسان مدرن انسانیست که با ایده‌های خودش جهان رو می‌سازه این تمدن جدید محصول ایده‌های انسان هست محصول نظریه‌های انسان هست پس چون همه چیز اون چیزی که ما واقعیت میگیم محصول ایده‌های انسان هست بنابراین شما برای اینکه واقعیت جدیدی خلق بکنید باید ایده جدیدی داشته باشید اگر میخواید در ایران مثلاً دموکراسی بشه باید ایده دموکراسی داشته باشید از در بیرون هیچ اتفاقی نخواهد افتاد درست مثل فیزیک مثل شیمی مثل همه چیز دیگه اگه شما نظریه‌ی نداشته باشید همونجا که هستید نیستید و تغییری رخ نخواهد داد بنابراین برای انسان مدرن تغییر وضع موجود یعنی تغییر ایده وضع موجود من ایده وضع موجود رو تغییر بدم یه ایده دیگه پیدا بکنن آمریکا اروپا یونان اینا هیچ کدوم یک کشور و یک واحد سیاسی نیستن اینا ایدن یعنی پیش از اونکه تبدیل بشن به یک واحد سیاسی یا یک سرزمینی با محدوده جغرافیای مشخص اونها ایشون نظریه هاشون پرورده شده بنابراین مدرنیته طبق تعریف این کتاب میگه شما باید قبل از اینکه چیزی رو در خارج به وجود بیارید باید در در ا ایده اون رو خلق بکنید و ایده هم همواره در ارتباط به وجود میاد یعنی من نمیتونم مثل مولانا صدرا برم که روستای کهک قم ۷ سال بشینم مثلاً اسفار بنویسم این ایده نیست ایده اون ضرورتاً اون چیزیست که در دیالوگ به وجود میاد در کامیونیکیشن به عبارت دیگه جهان ایده‌ها یعنی جهان انسان مدرن جهان ضرورتاً کامیونیکیشن هست ارتباطی اس و به همین دلیل جهان لوکست جهانیست که هیچکس نمیتونه نیچه میگه که حقیقت همیشه به بیش از دو نفر نیاز داره یعنی شما نمیتونید حقیقت رو برای خودتون تعریف بکنید یا از بالا بیارید بلکه ما به چیزی میگیم حقیقت که همه میگن ما به چیزی میگیم حق که به اصطلاح عقل مشترک و به اصطلاح عقل سلیم جامعه بگه کامن سنس جامعه بگه به همین دلیل ما می‌تونیم همواره حق رو باز تعریف کنیم همواره میتونیم قانون جدیدی بگذاریم همواره میتونیم تفسیر کنیم قانون رو همواره میتونیم نظم اجتماعیمون رو تغییر بدیم انقلاب کنیم اصلاح کنیم این به این دلیل هست که میتونیم با همدیگه حرف بزنیم اساس جهان مدرن با کلمات ساخته میشه با زبان و به همین دلیلم هست که شکوفایی سلامت بیماری و انحطاط هم در زبان ریشه داره و با زبان سنجیده میشه همیشه وقتی که زبان دچار انحطاط شده یعنی تمامی ارکان زندگی انسان به تباهی دچار شده رمان در حقیقت یک بخش بسیار مهمش دیالوگ هست حالا این دیالوگ فقط دیالوگ بین آدم‌ها نیست بلکه یک نوع دیالوگی اس بین خان نویسنده یا هم نویسنده و هم خواننده با تمام جزئیاتی که در اون رمان به اصطلاح توصیف میشن و در حقیقت جهان اون رمانو می‌سازن از در و دیوار و همه اشیا و همه به اصطلاح صداها و همه بوها و رنگ‌ها همه شخصیت پیدا می‌کنن همه هویت پیدا می‌کنن همه به شما چیزی رو میگن چیزی رو به خاطر شما تداعی می‌کنن خب از این بگذریم بابک جان چقدر وقت داریم ۳۵ ی شما صحبت کردی بسیار خب همون طور که عرض کردم دیروز چون که انسان ایده آزادی در یونان باستان به وجود میاد بنابراین فلسفه یک امر ناگزیر برای زندگی انسان میشه و جامعه و بدون فلسفه تصور هیچ جنبها از زندگی انسان غربی ممکن نیست همه چیزش فلسفیه یعنی با ایده است خب این ایده‌ها به انسان کمک میکنن که واقعیت رو به یک مفهوم کاملاً متفاوتی درک بکنه یعنی چی یعنی که برای ما ایرانی‌ها ما اونچه که در حقیقت تصویرهای ذهنی خودمونه ما اونو واقعیت میدونیم یعنی مثلاً فکر میکنیم که چون ما معتقدیم که یه چیزی مثل انقلاب ایران وجود داشت داشته یا مثلاً فلان کس فلان کس فلان کارو کرده پس این واقعیت داره ما باورها و اعتقادات خودمون رو واقعیت می‌پنداریم در ذهن یونانیان و غربی‌ها عکس این هست برای اونها واقعیت هست که ای به اصطلاح ایده هاشون هست که واقعیتو می‌سازه اونها واقعیت رو به شکل ایده هاشو می‌بینن و بنابراین از افلاطون به اینور فرم ایده از مهمترین به اصطلاح مفاهیم و اصطلاحات کلیدی هستن این انسان ذهن غربی رو بسیار حساس میکنه به مسئله واقعیت برخلاف ما که برای ما واقعیت یک چیزیست که با اعتقاد به وجود مید یعنی ما یا عاشق رهبران مون میشیم یا عاشق نمیدونم پیامبران میشیم عاشق همدیگه میشیم و هرچه میگیم هم به اصطلاح قبول میکنیم یا متنفر میشیم و رد میکنیم بنابراین به اصطلاح موضع ما در مورد رخدادها و برخوردها موضع انکار و نفی ایمان و کفره ولی موضع غربی کاملا متفاوته یک به اصطلاح موضع سومی است و اون فهمه او فارغ از اینکه یک یک سخنی درست باشه یا درست نباشه برای او فهم اون سخن مهمه به همین دلیلم هست که ما میتونیم یعنی انسان غربیه دیگه که میتونه تاریخ بخونه و از تاریخ چیزهایی که ق قبلاً به اصطلاح گذشته و برای امروز ما اصلا هیچ با زندگی امروز ما سازگاری نداره چیزی بفهمه که زندگی خودشو بسازه ما افلاطون میخونیم ارسطو رو میخونیم کانتو میخونیم در حال که همه نظریات اینها رد شده است ولی ما نمی‌خوایم بپذیریم یا رد کنیم ما می‌خوایم بفهمیم و این نیازمند اینه که شما فهم در بیداری و در هوشیاری و در رویارویی با واقعیت رو ممکن میشه و شما می‌فهمید برای چی می‌فهمید برای اینکه بتونید تصمیم بگیرید چه کنشی رو انجام بدید شما بر اساس اینکه درکتون از واقعیت چیه انتخاب میکنید چه کاری رو انجام بدید و کنش یعنی آزادی خب شما برای آزادیت محتاج این هستید که مطمئن باشید که با یک درکی از واقعیت دارید برای یونانیها حالا از افلاطون به بعد واقعیت به معنای به اصطلاح اونچه که هست یک برای یونانی‌ها تصوری از خلق اد از عدم نداشتن یعنی برای اون‌ها معنی نداشت که جهان نباشه بعد خدا جهان رو بیا آفرینه برای اونا جهان همیشه بوده و همیشه خواهد بود اون‌ها جهان رو در حرکت می‌دیدن بنابراین پرسش فلسفی هم حرکت بود که این به اصطلاح حرکت چگونه صورت می‌گیره شدن چگونه است بنابراین هستی برای اون‌ها یک امری بود که همواره در حال هستن بود در حال خست شدن بود و به اصطلاح حرکت میکرد این میشد واقعیت و واقعیت اون چیزی بود که فقط فراتر از حواس پنجگانه شما نیازمند این بود که به صورت مشترک به صورت به اصطلاح در ارتباط با دیگر انسان‌ها درک بشه به همین دلیل ارسطو میگه که علاوه بر حواس پنجگانه ما نیاز داریم به یک حس مشترک به یک کامن سنس که اون کامن سنس سنسی اس که حسیست که بین ما انسان‌ها مشترکه من به شما میگم امروز صبحه شماهم میگید صبحه من به شما میگم ماز سفیده شماهم میگید ماز سفیده این یعنی اینکه ما همواره برای اینکه بدونیم واقعیت چیه باید با همدیگه گفتگو کنیم واقعیت در ارتباط بر به اصطلاح به وجود میاد فهمیده میشه درک میشه یعنی تجربه حسی من تجربه شخصی من به تنهایی کافی نیست خب از این من میگذرم خب بحثش خیلی پیچیده است منتها خیلی ساده میگذرم از این تا میایم ما به عصر جدید عصر جدید که انسان با اختراع تلسکوپ ناگهان متوجه میشه که این جهانی که با حواس به اصطلاح جسمیش درک میکرد و می‌شناخت این اصلاً جهان اون جهانی نیست که هست چرا چون با تلسکوپ دید که اوه این ستاره آسمان سقفش به اون کوتاهی که فکر میکرده نیست الکساندر کویرو که فیلسوف علم برجسته قرن بیستم بود یه کتابی داره به نام از جهان بسته به کیهان بیکران دقیقاً این اتفاق میفته با به اصطلاح نظ انقلاب کپرنیکی با گالیله و با تلسکوپ با ابزارهای مختلف انسان متوجه میشه که حواسش بسیار بسیار ناتوان تر از آنن که واقعیت رو چنان که هست بش نشون بدن انسان انگار که از بهشت بار دیگر هبوط کرد اما این بار هبوط نکرد روی زمین بلکه به قول هایدگر پرتاب شد در درون یک مغاک در یک درون یک به اصطلاح خل یک خلعی که هرگز هیچ دستگیره‌ی یا هیچ زمین استواری نیست که برا تکیه بکنه ناگهان جهانش خالی شد و تعادل خودشو از دست داد و این خب طبیعتاً قابل تحمل نبود باید این موج شکایتی که در اواخر دوره رنسانس با کسانی مثل را مس و مونتین و دیگران گرفت این نمیشد ادامه پیدا بکنه کسانی مثل اسپینوزا کسانی مثل دکارت باید راهی پیدا میکردن که بر این شکاکیت بر این به اصطلاح احساس تحمل ناپذیر سبکی هستی که میلان کندرا میگه بر این احساس فائق بیان و دکارت گفت که خب تا حالا پس ما میتونیم نتیجه بگیریم که هیچ اعتمادی به اونچه که تا الان فکر میکردیم علم داریم به این علمم هیچ اعتمادی دیگه نمیتونیم داشته باشیم اساساً میتونه همه این علومی که ما آموختیم همش خطا باشه و ما باید یک روش جدیدی پیدا بکنیم برای اینکه مطمئن بشیم که اونچه که فکر میکنیم که درسته اونچه که فکر میکنیم که درک درستی هست از واقعیت این واقعا هم درسته ما نیازمند یک مهک ها و معیارهای جدیدی هستیم برای سنجش ایده های خودمون خب میرسه به این نتیجه که دو معیار میگذاره برای آزمودن ایده‌ها ایده هم که میگه دکارد منظورش همه چیزه یعنی هم تصوره هم تصدیق هم احساسات عاطفیه میگه که زمانی من می‌فهمم که یک ایده درست هست که د تا شرط داشته باشه یک اینکه روشن باشه تفاوت ایده‌ای که به اصطلاح واقعیست و اونچه که توهمه در روشنایی و تاریکیه اسپینوزا توی رساله اصلاح فاهم میگه که توهمات از همدیگه نمیشه جداشون کرد تشخیص داد چون تاریکی و تاریکی مرز نداره تاریکی با تاریکی تاریکیه و عالم توهمات عالم تاریکی بیکرانه است اونچه که حد و مرز داره به اصطلاح ایده‌های روشنن ایده‌هایی که شما میتونید به اصطلاح تمام زوایای اون رو کاملا ببینید و بشناسید ولی یه شرط دیگه هم لازم هست و اون شرط اینه که این ایده از ایده های دیگه متمایز باشه یعنی هم کلیر باشه هم دیست باشه یعنی شما بتونید تشخیص بدید که این ایده از یک ایده دیگه جداست من چه زمانی میتونم بفهمم که منم که بفهمم دیگری نیستم پس برای اینکه تصور خودم رو تصور داشته باشم آگاهی داشته باشم به خودم باید خودم رو از دیگری متمایز بکنم این میشه قانون شناخت در اندیشه غربی در اندیشه غربی شناخت از راه تمایز صورت میگیره فقط برعکس اندیشه ما که از راه تشابه ذهنیت ایرانی خب د کارت بسیار خب از این بعد من همه ایده های که خوا م قبول کنم با این دو معیار می‌سنجم اما من که به دنیای بیرون خودم راه ندارم که از کجا معلوم که این واقعی اونچه که من واقعیت می‌دونم اونچه که من جهان می‌پندارم این واقعیت داشته باشه و خواب و خیال نباشه من دیوونه نشده باشم حواس من دچار اختلال نشده باشن اینجا دکارد دچار یک بحران خیلی عمیقی میشه که این یک قدمی رو که بر داشته به سوی جلو و جدا شده از فلسفه اسکولاستیک و فلسفه قرن مستا برمی‌گرده دوباره به عقب چرا به خاطر اینکه هیچ چارهی نمی‌بینه مگر اینکه تصور کنه که یک خدایی باید باشه که این خدا حقوق بازم نباشه فریب کارم نباشه به اصطلاح قصد اذیت و آزارم نداشته باشه و این جهان را چنان که هست به من نشون بده خداوند شد تضمینی برای واقعیت یعنی خدای به اصطلاح عادل و خدای صادق و خدای فارغ از هرگونه نیت و قصد شریرانه شد کسی که برای انسان واقعیت رو تضمین بکنه اما خب پروژه دکارد طبیعتاً شکست خورد و وقتی که می‌رسیم به کانت در قرن هجدهم کانت میگه که واقعیت یعنی ذات چیزها ماهیت چیزها برا دکارد درست میگفت برای ما غیر قابل دسترسه ما نمیتونیم بفهمیم که واقعیت چیزها چیه ولی تنها چیزی که میتونیم بفهمیم شکلیست که واقعیت بر ما پدیدار بشه مثلا فرض کنید این میز من نمیدونم ذات این میز چیه یا اصلاً ذات داره یا نه من اونچه که می‌بینم حجمش رنگش وزنشه زمانیست که درش در اون قرار داره مکانیست که در اون قرار داره یعنی اون شکلی که برا من پدیدار میشه بنابراین ب یکی دیگه ممکنه یه شکل دیگه پدیدار بشه یا بر جانور دیگه یه شکل دیگه یا اگر من در مریخ می‌زیستم یه شکل دیگه می‌دیدم پس من فقط و فقط می‌تونم واقعیت رو به شکلی که بر من پدیدار میشه درک بکنم و چون که این ذهن من هست که واقعیت رو اینطور میبینه بنابراین من دیگه آرزوی دسترسی به واقعیت رو باید بذارم کنار و برا با واقعیت تا ابد ودا کنم انسان برای همیشه رشته پیوند واقعیت و ذهن رو قطع میکنه و در جهانی قرار می‌گیره کاملاً متفاوت با جهانی که پیشتر تصور میکرد انسان پیش از پانت فکر میکرد که در همین جهان فیزیکی است یعنی در در جهانیست که ارتباطش با همه کهکشان‌ها و نمیدونم کل ذرات عالم مادی برقراره و به این میگفت جهان مث مثلاً در کتاب مقدس میگین آسمان و زمین و نمیدونم در و دشتو برای شما خلق کردیم ولی انسان بعد از کانت مفهوم جهان براش تغییر می‌کنه جهان یعنی اون چیزی که برا من پدیدار میشه چیزی به نام جهان در خارج وجود نداره ورلد میشه جهان میشه یک ایده و همونطور که آزادی یک ایده است در خارج که آزادی نیست من ایده آزادی رو خلق می‌کنم خب این یک تصور کاملاً جدیدی از واقعیت به وجود میاره که امکان ظهور علوم مختلف رو ایجاد میکنه انسان برای اولین بار خود انسان رو خودش رو موضوع اندیشیدن قرار میده و به این ترتیب به به اصطلاح خودآگاهی میرسه یعنی انسان هم عامل شنا شناسایی و هم موضوع شناسایی علوم انسانی به وجود مید تمام علوم به یک عبارت علوم انسانی هستن ولی علوم انسانی ممکن میشه در حقیقت و خب البته در دوره به اصطلاح شکسپیر یعنی در حقیقت اون چیز که شکسپیر میگه کانت مفهوم پردازی میکنه و نظریه پردازی میکنه هملت میگه که بودن یا نبودن دیگه من دیگه نمیدونم هستم یا نیستم یعنی من نمیتونم اطمینان داشته باشم به واقع بودن یا نبودن مسئله اینست از حملت به این طرف به اصطلاح ما دیگه نمیدونیم که واقعیت خودمون حتی چیه یک جمله خیلی مهمی هم داره در حمله میگه میگه زمان مثل لولایی که از همدیگه گسسته بشه زمان از هم گسسته شده این چفت و بست زمان از هم باز شده یعنی ما در ی جهان دیگری زندگی میک کنیم که دیگه هیچ اطمینانی به اینکه هستیم نداریم و یا هستی ما درک هستی ما برامون ممکنه خب همون میشه داستان دون کی شت که در حقیقت دیر میفهمه که در دنیای در دوران دیگری زندگی میکنه و دوران پیشین د شوالیه ها گذشته خب خیلی توضیح مفصلی میده بلومبرگ که من یکی از زارشم نگفتم چون سعی کردم که خیلی زبان سنگینی پیدا نکنه تا این دوره دوم دوره سوم می‌رسیم به بله بله در حقیقت میگه که ما از دورانی که فکر می‌کردیم اونچه که جهان می‌نامیم در حقیقت ررز نتش یا بازنمایی واقعیت هست میرسیم به دورانی که جهان برای ما اون چیزیست که ما به اصطلاح اون رو به فعلیت میرسونیم یعنی جهان ایده ماست که به اصطلاح مدام داره اکولایز میشه یعنی مدام داره تحقق پیدا میکنه یعنی تبدیل شده به یک امر کاملا تاریخی یعنی ی جهان جهان انسانی یک جهان تاریخیه یعنی مدام در حال رخ دادنه و این مدام در حال رخ دادنش به این معناست که اگر شما یک لحظه ایده‌ی که دارید از جهان ثابت باشه اگر امروز مثل دیروز فکر بکنید پس باید مطمئن باشید که شما رابطتون رو با جهان از دست دادید در حقیقت سنس ریالیتی تون رو از دست دادید خب خب وقتی که در افلاطون چون که معتقد بود که واقعیت مهمه شاعران رو به دلیل اینکه خب شاعران از چیزهایی حرف میزدن که واقعی نبود شاعران رو به جمهوری یا به شهر آرمانی خودش راه نمیداد و میگفت که اونها دروغ میگن شعر دروغه و دروغ خیر و سعادت شهر رو تواه میکنه پس او حقیقت رو در فلسفه میدونست و سوف سایان و کسانی که اهل شعر و اینها بودن اونها رو سر کارشون رو با دروغ نیچه این رو برعکس میکنه نیچه میگه که نه حقیقت ما به حقیقت دسترسی نداریم و تنها جایی که تنها شیوهی که ما می‌توانیم درکی از واقعیت داشته باشیم ادراک استتیک هست تجربه استتیک و تجربه زیباشناختی است در هنر هست و در درک زیباشناختی اس که ما با گوشت و پوست و است خونمون در حقیقت یک چیزی رو درک میکنیم که قبلش نمیکردیم ب بنابراین واقعیت فقط و فقط یا حقیقت فقط و فقط در با تجربه استتیک و زیبای شناختی ممکن میشه خب وقتی که کانت در قرن هجدهم رابطه ما رو با واقعیت از هم گسست خب دیگه اصلا دیگه مهم نبود که آیا شعر حقیقت رو بیان میکنه یا فلسفه هیچ کدم بیان نمیکردن یعنی رابطه زبان با واقعیت گسسته شد دیگه قرار نبود که زبان زبان قادر باشه ما رو به واقعیت بیرون از خودمون متصل بکنه بنابراین فرقی نداشت فرق دیگه فرق شعر و فلسفه از میان رفت یعنی چی یعنی فرق اونچه که ما قبلاً میپنداشتیم اندیشه منطقی و عقلانی هست با اونچه که حاصل تخیل ماست کانت گفت که ما نمی‌تونیم به حقیقت دست پیدا بکنیم اما تنها کاری که می‌تونیم بکنیم برای اینکه درکی از واقعیت داشته باشیم اینه که بدونیم چه چیزی واقعی نیست یعنی من از راه کشف اون چیزی که واقعی نیست ولی واقعیت می‌نماید من یک درکی از واقعیت پیدا می‌کنم من درست مثل چی مثل اینکه من تنها زمانی میتونم بفهمم که کودکی چیه که اون کودکی رو از دست داده باشم پس من زمانی میتونم بفهمم واقعیت چیه که بتونم امر غیر واقعی رو تشخیص بدم و گفت ذهن انسان یک ذهنی اس که اصلاً قدرت فهم واقعیت نداره انسان ذهنش محدوده و این ذهن محدود بیخودی تا حالا ۲۰۰۰ سال سویی از خودش میپرسی که اصلا حق نداشته بپرسه بنابراین این ذهن و بر خلاف اون که فکر میکردن عقل پادشاه نمیدونم قوای ادراکی انسان و رو سر جا داره و باید بر همه ادراکات و غرائز و حواس انسان فرمان روایی کنه نه اتفاقاً این عقل که تا حالا رهنما و به اصطلاح [موسیقی] دستگیر بهشو بار میومد این بدترین دشمن خودشه و بدترین دشمن انسانه یعنی عقل فقط میتونه خودشو فریب بده فقط می‌تونه شکل شگردهای جدیدی بیافرین برای اینکه از واقعیت فرار کنه و هنرش اینه پس کار یک فیلسوف مثل کار یعنی کار انسان مدرن در شناخت کار دانشمندان اینه که نظریه‌های غلط پی ببرن یعنی به غلط بودن نظریه‌ها پی ببرن و به که به غلط بودن نظریه‌ها یا ایده هاشون پی بردن بذارش کنار یعنی میفهمن که این واقعی نیست یعنی شما همواره در جستجوی واقعیتی بدون اینکه هرگز به او دست پیدا بکنین چگونه در جستجوی واقعیت این شما همواره اون چیزی رو که در ذهن دارید به عنوان ایده و خودآگاه هستید با ایده با تجربه‌های حسی خودتون و با تجربه‌های حسی مشترک آدم‌ها همواره می‌سنجد همواره چک میکنید در حقیقت و به محض اینکه به یک مورد خلاف و به یک موقعیتی رسیدید که تناقض آمیزه اون نظریه رو و اون ایده رو میذارید کنار و بر خلاف انسان قدیم از ایده‌های خودتون بت نمیسازی اون اصطلاحی که فرنسیس بیکر میگه پن تا بت در حقیقت چیزم میگه نش میگه که من با پتک میاندیشم یعنی چی یعنی بتهای ذهنیم رو از بین میبرم به خاطر اینکه اونها رو من حقیقت نمیدونم بر خلاف دیگران در این شرایط هست که چیزی به وجود میاد به نام شاخهای از علم و فلسفه به نام استتیک استتیک و در فارسی میگن زیبایی شناسی در حالی که معنای اصلیش زیبای شناسی نیست معناش در حقیقت درک حسیه بنابراین شما هرچیز رو که حس بکنین زشتی رو هم به اصطلاح استتیک زشتی هم ما داریم استتیک شرم داریم منت به فارسی نمیتونیم بگیم استتیک زیباشناسی شر و استتیک فاجعه داریم استتیک حیولا داریم نمیدونم استتیک به اصطلاح چیزای مخوف داریم کابوس داریم اون چیزی که شما حس میکنید ادراک حسی تون حالا با کانت توی نقد قوه حکم نقد سوم به اصطلاح دو نوع دو مقوله رو از هم جدا میکنه یکی مسئله زیبایی رو وقتی که شما یک چیزی رو زیبا میبینید که خب از نظر کانت قوه درک زیبایی همون قوه درک اخلاقی اس یعنی آنچه زیباست خیر است و آنچه خیر است زیباست و یه چیز دیگه هم هست و اون ساب لایمه سابلایم حالا تو فارسی میگن والا ولی خب باید اصطلاح به مفهومش توجه کرد و توضیح داد سابل یعنی یه چیز فوقالعاده عظیم و شکوهمند و بهتور مثل انقلاب فرانسه انقلاب فرانسه سابلایم بود در انقلابی بود که شما رو به اصطلاح میخکوب میکرد اعجاب شما رو رو برمی بهتور بود ورای به اصطلاح قالب‌ها و ابعاد شناخته شده انسانی بود یا مثلا جنگ در همون نقد قوه حکم کانت از شکوه بازگشت مثلا سربازها حرف میزن این باز دو درک متفاوت از واقعیت شد یعنی درکی که شما از واقعیت دارید به مثابه امر زیبا یا امر غیر زیبا یا درکی که دارید به نام به مساوی امر سابلایم بالا و غیر بالا خب چقدر دیگه وقت داریم آقا دقیقاً یک ساعت تموم شد آقای خاری بله بگذارید من یه نکته دیگه بگم بله این اینجاست که مسئله ایجین شن و تخیل بسیار اهمیت پیدا می‌کنه یعنی بر خلاف دوران ما قبل مدرن که ما به اصطلاح عقل استدلال‌های عقلی مفاهیم عقلی به اصطلاح منطق عقلانی و به اصطلاح منطق برهان مطمئن ترین شکل دستیابی به حقیقت بود برای کانت میگه نه اصلا اینطوری نیست کانت میگه تخیل اونچه که جهان ما رو میسازه تخیله اخلاق خیر و شر تخیله ما خیر و شر رو که ای فکت بیرونی نیستن اینها تخیل ما هستن حتی ریاضیات عدد تیل ماست در خارج چیزی به نام عدد وجود نداره خود زیبایی و خود حقیقت خود حقیقت محصول تخیل ماست قانون محصول تخیل ماست و جهان ما محصول تخیل ماست اینجاست که ایمجین شن میشه نیرومندترین توانایی انسان برای رسیدن به آزادی و برای تغییر وضعش بنابراین اونچه که موجب میشه که شما بتوانید وضعت رو وضع موجود رو تغییر بدید به هیچ وجه چیزی در خارج نیست بلکه در درون شماست تخیل شماست آزادی همیشه از راهی که تاکنون نبوده به دست میاد و باید شما تخیلش بکنید در اون موقعیت و این ایمجین شن با مجموعه‌ای از مشتقات خود این کلمه مفاهیمی رو می‌سازن که جهان امروز ما با اون ساخته شده اج اج ایجین ایشن و مجموعی از اینها مخصوصا در قرن هجدهم همراه هستن با گسترش بسیار بسیار عمیق و غنی فرهنگ تصویری تصویر در حقیقت انسان برای نخستین بار بدن خودش رو اسکن میکنه یعنی میتونه کالد خودش رو به صورت تصویر ببینه یعنی بیرون از خودش ببینه میدونید که کانت اولین فیلسوفی که تصویرشو چندین تصویر ازش هست و بعد در حقیقت این تخیل میتونه جهانی کاملا متفاوت برای انسان به وجود بیاره انسان میتونه برعکس دوران قدیم که حکومت یک شک به اصطلاح یک دیده بود کاملا مشخص یعنی مثلا ناصردین شاه بود در فلان مکان وجود داشت وقتی که این ناصردین شاه میمرد در حقیقت حکومت عوض شده بود میتونه یک تصوری از دولت خلق بکنه که فرم باشه یعنی یه چیزی رو بسازه مثل استاره که به کار میبرن در حقیقت بدن دیگه که بادی پالیت در حقیقت مثل بدن انسان ک سر نداره یعنی برعکس نظام به اصطلاح قدرت مطلقه سابق که اون در رس هرم بود قدرت در رأس هرم بود این یک بدنیست که سر نداره در نتیجه یک فرمه و این فرم برای همه ما قابل تشخیصه و ما با در در حقیقت با این جهانمون می‌سازیم د چیزی بهنام دولت در خارج وجود نداره چیزی به نام قانون در خارج وجود نداره اینا رو ما همه رو با تخیلم یعنی فرم محصول تخیله تخیل با خلق فرم به ما امکان آزادی میده در حقیقت و رمان گسترده ترین عرصه است و هنر و رمان از این جهت مهمه که به نوعی میتونه اولاً از زبان استفاده میکنه یعنی یک پدیده زبانیست کاملاً و زبان مهم‌ترین به اصطلاح ابزار بیانی انسان هست و و دیگری اینکه با همه ابعاد زندگی ما پیوند داره به خاطر اینکه روایته و در زمانه برعکس مثلا یک تابلوی نقاشی یک قطعه موسیقی جریان زمانی در حقیقت با آگاهی ما حرکت میکنن و این یعنی ما با ما با رمان میاندیشیم ما با رمان قضاوت میکنیم ما با رمان میفهمیم ما ما با رمان در حقیقت انسانیت خودمون رو کشف میکنیم از این جهت هست که رمان در حقیقت یک نوع فلسفه وزیست و خود فلسفه هم به دلیل اینکه دیالوگ هست و به دلیل اینکه باید دیالوگ باشه و غیر از دیالوگ نمی‌تونه باشه خودش یل و روایته یعنی شما باید بتونید فل زبان فلسفه رو خوب میفهمید کانتو خوب میفهمید که به شکل قصه بفهمیش نه به شکل یک انبار عظیمی از پیش و مهره‌های مفاهیم انتزاعی در نتیجه رمان و فلسفه هر دو اینها یک کار انجام میدن اما به قول میلان کوندرا رومان کلوزآپ میکنه یه موقعیت انسانی رو کلوزآپ میکنه میاد نزدیک نزدیک نزدیک تا به اصطلاح ریزترین جزئیات میبینه تمام موقعیت‌ها آدمها آدمهای مشخصی به اصطلاح چهره دارن نام دارن شناخته شدنی اما فلسفه همون موقعیت رو از به اصطلاح یک چشمانداز دور میبینه و و در حقیقت میتونه به درک چیزی نائل بشه که در اون نگاه از نزدیک ممکن نیست پس شما با رمان و فلسفه به هم کمک میکنن که شما با قرار گرفتن در نزدیکترین فاصله و با رفتن به دورترین فاصله از دو چشم انداز دور و نزدیک بتونید بهتر موقعیت انسان رو بفهمید سپاسگزارم بله خیلی ممنون از شما آقای خجی خست باشید قربان شما خ کار ظاهرا یه مقدار سخت بو چون دوستان تشریف نیاوردن روی استیج خواهش مکنم دوستان بیارید اگر نکتهای یا سوالی مطرح هستش در بمونده جست در خدمتتون باشی دوستان من دارم میخونم ببینم در در مورد فقه چگونه شکل گرفته حتما من راجع به فق صحبت می‌کنم به زودی جمله معروف عس علدین ملوکهم آقای خ در خصوص ببخشید ببخشید من معذرت میخوام صدا داشتم صحبت میکردم یه دوستی پرسیدن که جمله عس و الادین ملوک جامعه توتالیتر نه من درباره توتالیتاریسم چندین جلسه در همین یوتیوب گذاشتم اگر اونها رو بشنوید میتونه شاید سودمند باشه گفتن که دلایل جهانی شدن رمان نویس ایرانی رو من دیروز توضیح دادم لطفاً به فایل دیروز نگاه بکنید گفتن اگر برای کسی دنکی شد و در جستجوی زمان از دست رفته کسالت آور باشد و نتواند تا انتها بخواند یعنی از نظر درک و فهم ادبی در سطح پایین نیست نه یعنی شما آموزش ندید هیچ چیزی نیست در این دنیا که شما بتونید بدون آموزش درست انجام بدید و به اصطلاح بدون آموزش کتاب خوندن نه تنها لذتی نمیبرید که چه بسا بسیار خطرناکه یعنی کتاب بد خوندن بسیار بسیار پیامدهای بدی میتونه داشته باشه برای انسان میتونه انسان رو از نظر روحی و اخلاقی دچار بحران‌های بدی بکنه ما در فرهنگمون متسفانه کتاب رو تق میکنیم و به شکل کاملاً جاهلانه مدام تشویق میکنیم همه رو به مطالعه ما باید به جای این کار ببینید نه مثل من اگه کتاب داشته باشید اصلاً هیچ نشونه خوبی نیست که میتونه نشونه خیلی بدی هم باشه سعدی میگه چهار پایی برو کتابی چند بنابراین از این که کتاب رو یک چیز مقدس و مهم بدونید مطلقا این توهم و به اصطلاح تصور افسانهای رو نداشته باشید کتاب نه مقدسه نه کسی رو سعادتمند میکنه نه اگر کسی کم کتاب خوند زندگیش لزوما زندگی بدی خواهد بود مهم اینه که شما بدونید چگونه بخوانید و چگونه خواندن مهمتر از چه چیزی خواندن و خ اولا یعنی مطالعه علم یعنی امروزه یه ر رشتهی هست به نام رشته مطالعه که در اون رشته مطالعه از نظر علمی خودش شناخته میشه و بعد شما باید آموزش بید حالا جدایی از مطالعه به طور کلی کتاب‌های مختلف همه اینها یک به اصطلاح روش‌های مختلف دارن برای مطالعه ش یعنی شما در غرب هزاران کتاب هست که پروس رو چگونه بخوانید دن کشتو چگونه بخوانید مارکز چگه چگونه بخوانید کانتو چگونه بخونید همه اینها مثل قلعه‌های بسیار باشکوهی هستن که در هاشون بسته است ولی کلیدهای برش وجود داره که در اختیار همگان قرار میگیره و شما باید اون کلیدها رو تهیه کنید بنابراین باید با آموزش و با به اصطلاح ذهنی پر رده و ورزیده به سراغ کتابی برید یا به سراغ یک مبه همه اینها نیازمند آموزش هستن خود این هرف که واقعیت مطلق وجود نداره نه ببینید واقعیت مطلق ما نمیگیم وجود داره یا نداره ما میگیم ما نمی‌تونیم درباره وجودش حرف بزنیم من این پوست من در قفس منه من به هیچ وجه نمی‌تونم از پوستم فراتر برم من نمی‌تونم چیزی درباره چیزی که در چیزی بگم درباره چیزی که ورای پوست من قرار داره هرچه بگم در حقیقت توهمه به این معنا من نمی‌دونم ما اصلاً صحبت نمی‌کنیم دیگه از وجود به معنایی که شما دارید حرف می‌زنید ما دیگه نمی‌تونیم اثبات بکنیم که این جهان وجود داره این خدا وجود داره نه تنها نمی‌تونیم اثبات بکنیم که ابطال م نمی‌تونیم بکنیم یعنی نه وجود خدا قابل اثباته نه قابل ابطاله یعنی نه شما می‌تونید بگید هست نه می‌تونید بگید نیست شما اصلاً حرفی نمی‌تونید راجش بزنید اونچه که راجع بهش می‌تونید حرف بزنید به اصطلاح باید در محدوده پدیده دیدارها و در محدوده به اصطلاح حواستون باشه پس ما حقیقت داریم واقعیت داریم منتها به معنای جدید ترجمه ارگان ارسطو حال من راجع به آقای ادیب سلطانی یک جلسها صحبت میخوام بکنم راجع به موانی فلسفی ایشون چون من راجع بهش خیلی مطالعه کردم و تازه خودم فهمیدم که پروژه آقای ادیب چی بود حتما صحبت می‌کنم راجش گفتن که به س فقه انطباقی من متوجه نشدم به سمت فقه انطباقی میریم [موسیقی] بعد راجع به آمریکا هم صحبت می‌کنیم در آینده آموختن زبان یونانی برای یادگیری فلسفی از نظر متون اگه بخواین تخصصی بخونین بله ولی اگر نه تخصصی نخواین همین زبان‌های اروپایی امروزی کافیست بله اگر دوستی نیست پس با دوستان خداحافظی کنیم من شاید یکی دو ساعت دیگه یک جلسه دیگه‌ای رو بگذارم ب برای اینکه یک کتاب جدیدی رو که تازه به دستم رسیده به نام توتالیتاریسم و طرفدارانش از لش کلاکس کی که ترجمه شده در تهران اون کتاب رو معرفی کنم و بخشهایی از اونرو براتون بخونم حالا به زودی اعلام خواهم کرد سپاسگزارم از شما بابخش جان خیلی ممنونم از همه دوستان سپاسگزارم وقتی سؤالی هش پرسیدم تو مسج بخونم برا بله فرصت هست ب حالا اون کتابم که فرمودید خب خب جالبه که تو ایران چاپ میشه و ال بفرماید خب این البته مربوط به اون مقدمه دیروز پرسیدن تمایز واقعیت و حقیقت رو بپرسید خب میمونه برایی جلسه دیگری دیگه دیگه بحث نیست که بشه جواب آره دیگه برگشتن بله سپاسگزارم قربان شما وقت همگی خوش شما و حضور همه دوستان