چگونه تغییر فهم انسان از «واقعیت» به پیدایش «رمان» انجامید؟

سلام سلام ب وقتتون بخیر ببخشید اینجا گیران چیزه دیگه ا فیلتر شکن میریم می دیگه اصلا مشخص نیست خسته نباشید جناب شما خسته نباشید میخواستم راجع به رمان نوس که تو خاورمیانه مثل مثلا اوی که م نوبل گرفتن نجیب مصفی آک بپرسم نظرتون راجع به جوریه چیه مثلا اینا رو تو سطح جهانی میشه حساب کرد بله حالا منم سلام عرض می‌کنم خدمت شما ببینید به یک معنا آره و نه یعنی نویسندگانی که از کشورهای غیر اروپایی هستن و غربی هستن نوبل میگیرن یا جوایز ادبی میگیرن اهمیتش به اینه که برای ذهن غربی یک دیگری قابل فهمی رو به اصطلاح تجسم میکنن یعنی ذهن غربی وقتی که مثلا رمان‌های ایشی گور رو میخونه کاملاً با یک جهان متفاوت یک جهان ژاپنی که براش خیلی به اصطلاح اگزاتیک هست خیلی عجیب غریبه و جهان متفاوتی هست روبه روست اما اساساً او میتونه خودش رو فقط و فقط در در ارتباط با دیگری تعریف کنه یعنی ذهن غربی ذهن دیگر سز برای اینکه خودش رو بشناسه نیاز به تشخیص تمایز خودش با دیگری داره به همین دلیل غربی‌ها هستند که شرق‌شناسی دارن نه شرقی‌ها غرب شناسی ندارن در نتیجه کسانی موفق میشن در کشورهای فرهنگ‌های غیر غربی که بتونن یک دیگری به اصطلاح قابل فهم برای ذهن غربی رو خلق بکنن و در نتیجه اونوقت به اون معنا میشه آثارشون میشه جهانی نجیب محفوظ یک نمونه است و ارهان پاموک هم همین طوره اران پاموک بسیار بسیار جهانش ترکیست و اصلا جهانش یک شهر بزرگیست به نام استانبول و نجیب محفوظ هم قاهره است قاهر که کاملاً سنتیه و اون رمانش که خیلی معروفه اولاد حارتنا کاملاً فرهنگ مصری رو نشون میده که خب فرهنگ مصری یک هم در دوران اسلامی ش و هم پیشا اسلامی یکی از مهم‌ترین فرهنگ‌های دنیاست ولی ما در ایران متأسفانه نتونستیم این کارو بکنیم ما در ایران از غربی‌ها تقلید می‌کنیم یعنی کارای ما کارای چیز نیست و اصلاً شما نباید مثلاً نجیب محفوظ رو مقایسه بکنید با هیچ کدوم از رمان نویسی ما چرا و چجوری میتونید اینو بفهمید زمانی که برید آثار غیر به اصطلاح ادبی شونو بخونید یعنی نقدای که نوشتن بر آثار دیگران یا درباره مفاهیم ادبی به اصطلاح جستارهایی دارن خود ارحان پاموک چند تا اثر خیلی خوب داره جستارهای خیلی خوب داره اونجا هاست متوجه میشید که ا اینا متفکران بزرگی یعنی اینا فیلسوف در حقیقت همه روان نویسی بزرگ فیلسوف و فیلسوفانی هستن که به زبان رمان یا به زبان روایت فلسفه شونو مینویسن و خیلی متفاوت و چند زبانه یکی از ویژگیهای مهمش این هست که چند فرهنگی اینا یعنی اینطور نیست که فقط فارسی بلد باشن مثل مثلا فرض کنید گلشیری شاید ما در میان رمان نویسی ایرانی فقط هدایت بود که از نظر دانش و زبان سر بود یعنی قابل قبول بود به عنوان یک از نخستین رمان نویسا یا مثلاً خود جمالزاده ولی بقیه رمان نویسای ما فاقد سواد ادبی هستن یعنی همین گفتم ذوق دارن دیگه یعنی فکر میکنن که ی تکنیک کار ادبی یه تکنیک نوشتنه و یک انشای خوب و یه ذوق خوب و حالا اگر تعهد و از اون چیزای روشنفکری هم داشته باشن که چه بدتر در نتیجه اگه بهشون بگید که میشه شما یک مقایسه‌ی بکنید بین مثلاً فردوسی و نظامی یک مقالهای براتون مینویسن که به روزنامه دیواری دبستانم نمیشه آویزونش کرد این تفاوت خیلی مهمه یا مثلا شاعرانی مثل اکتاویو پاس پل والری نمیدونم آدن اینا فیلسوفان کله گنی هستن تی اس الیوت دکترای فلسفه داره و رساله داره راجع به فلسفه کانته و مدت‌ها فلسفه کانت درس میداد در دانشگاه چاپ شده درسش اینا کاملاً در یک جهان دیگری به سر ببره [موسیقی] جرزی ببخشید یه سؤالم داشتم حالا در ادامه بحث میخواستم بفرمایید بفرماید بفرما بفرمایید ببینید مثلا پاموک اون نوبل که بهش دادن تو اون متنی که هست مضمونش حالا نقل به مضمون میکنن میگه که به جای اینکه تضاد تضاد تو فرهنگها پیدا کنه چیزهایی رو پیدا کرده که فرهنگ‌ها رو به هم پیوند میده و این مثلاً درسته به کل آثارش داده شده ولی بیشتر به نام من سرخ میخوره من حالا ترک استانبول چون بلدم اینا رو من به چیز خوندم یعنی آرا پاموک و زبان اصلی خوندم شما مثلاً نام من سرخو می‌خونید پر از خمسه نظامی مینیاتورهای ایرانی و اون برداشتی که این آدم کرده و یک چیزی هم که توش هست اینه که سلطان عثمانی میخواد این بار تو اون چیزی که براش این نقاش‌ها و مینیاتوریست میخوان کار کنن میخواد پرسپکتیو باشه و این باعث یه قتلی شده و اونجا حتما نمیدونم خوندین یا ن تو هر بخشی هم از زبان یه نفر صحبت میکنه که یه بخشش از زبان ابلیسه که به خدا میگه که این نویسنده اون مینیاتور که مینیاتوریست که افتادن به جون هم یه دلیلش اینه که اینا میگن چون مینیاتور قدیم با نگاه خدا به انسان بوده و تو وقتی شما پرسپکتیو اضافه میکنید یعنی نگاه انسان به طبیعت می توش اونجا مثلاً یه چیزی تو بخش ابلیس ش هست که به خدا میگه که دیدی گفتی مثلاً بیا سجده کن به این و حالا این دیگه تو رم گذاشته کنار خودشو مبع هستی قرار داده حالا ببخشید این همه اضافه حرف زدم منظورم اینه که مثلاً این‌ها کل اون کتاب خودش خود پاموک م میگه میگه یکی از دوستای ایرانی بهم زنگ زد و گفت ایرانی‌ ترین رمان رو نوشتی ولی خب نمیدونم مثلاً ما اینو اینجا هیچ جور استفادهای نکردیم از این چیزهایی که داشتیم یا مثلاً کتاب زنمو سرخش زن مو قرمزش راجع به همین مقایسه افسانه ادیپ با رستم سهراب پسرکشی و پدرکشی حالا و یه چیز دیگه ها نجیب مصوف اون اولاد حار نا اونم من ترکیش تا یه قسمتهایی خوندم اون این دلیلش نیست که مثلاً مثلاً به پیامبرا پوشن یا مثلاً جبلی که همون خداست ببخشین خیلی حرف زدم عضر میخوام نه خواهش می‌کنم من متوجه حرفتون هستم ببینید تمام اونچه که شما میگید اینا مسالح رمانه یعنی از شهر استانبول شهر قاهره متن‌های مختلف شخصیت‌های مختلف اینا همه مصالحه ولی اینا کسی رمان نویس نمی‌کنه و کسی هم به به این رومان یک معماریه یعنی یک بناست و بس شما میتونید آجر و سنگ و سیمان و آهن و به همه بدید ولی فقط یه معمار میتونه یک اثر خلاقانه و با ارزش رو بیافرین از اونها در نتیجه همون ها رو گلشیری هم استفاده کرده اون آقای ابوتراب خسروی هم استفاده کرده خیلی اومدن از این متنی کهن استفاده کردن شاملو از بیهقی استفاده کرد ولی اون نمیشه و در حقیقت نکته اصلی این هست که اگر شما در حقیقت نویسنده باشید یعنی خلاق باشید شما میتونید از حتی یک برگ کاه هم به عنوان یک عنصر یا یک خشت بسیار مهم در عمارت ادبی تون عمارت هنریتون استفاده کنید برخس استفاده‌هایی که از قرآن کرده استفاده‌هایی که از هزار و یک شب کرده هر هرگز یک نویسنده ایرانی نکرد هرگز یعنی بهرام بیضایی در برابر برخس اصلا یه دنیای دیگه است من نمیخوام چیز کنم ولی با اینکه مثلا بهرام بیضایی انقدر به کهنه گرایی و سنت و اینها اهمیت میده ولی اون شکلی که بهرام بیضایی به سنت نگاه میکنه در حقیقت به هیچ وجه شکل مدرن نیست و سنتیه ولی شکلی که برخس به شتر در قرآن نگاه می‌کنه خب اعجاز یعنی فوقلاده است یعنی شگفت انگیزه بنابراین مهم نیست که شما چه چیزی رو چه کلماتی رو به کار میبرید چگونه گفتن چگونه بیان کردن و فرم مهم هست در هنر و در ادبیات و در به اصطلاح اندیشه مدرن و جهان مدرن فرمه که اهمیت داره وگرنه به اصطلاح اساساً تمدن اروپایی ویژگیش اینه که از همه همه جای جهانی میشه دیگه از همه جای جهان جذب میکنه عناصر هر چیزی رو از همه جای جهان جذب میکنه در خودش منتها یک فرمی بهش میده که این چیزها در اون زادگاه اصلیشون نداشته خیلی ممنون دستتون درد نکنه استفاده کردم مث همیشه خواهش می‌کنم زنده باشید خواهش می‌کنم من سلام عرض می‌کنم خدمت آقای فرید سلام استاد خلجی سلام بر شما کن شما اگر ممکنه آقا لطفا مواضب باشید که سوشال نشد اتاق دوبه دردسر دیروز رو چیز کنیم ممنونم سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان عزیز در کلاب هاس و یوتیوب میگن میکروفون امیدوارم که این کارو نکنه میکروفون من ندارم و دارم بدون میکروفون صحبت می‌کنم بله موضوع صحبت امروز در حقیقت من در جریان درس گفتارهایی که در مورد ادبیات غرب دارم دوره دومش هستیم ما و به نویسندگان قرن نوزدهم میپردازیم مسئله واقعیت رو ما از آثار کلاسیک دنبال کردیم تا عصر جدید و فکر کردم که شاید یک جلسه عمومی و ع حده بگذاریم تا درباره واقعیت بیشتر صحبت بکنیم به دلیل اینکه اساساً مسئله واقعیت برای ذهن ایرانی یا ذهن غیر غربی در حقیقت یک مفهوم کاملاً متفاوتی داره تا اونچه که برای ذهن غربی داره به عبارت دیگه واقعیت برای ما ایرانی‌ها یا یعنی چه قبل از اسلام چه بعد از اسلام چه فرهنگ‌های دیگه مثل چینی‌ها و هندی‌ها کاملاً به شکل متفاوتی فهمیده می‌شده و با اون واقعیتی که حالا چه یونانی‌ها چه در قرون وسطا و چه در اروپای مدرن می‌فهمیدند کاملاً بیگانه است و به همین دلیلم هست که برای ما چندان اهمیتی نداره بحث کردن راجع بهش برای ما واقعیت یک چیز بدیهیست و یک چیز اعتقادی اس در حقیقت مثلاً ما ما اگر مسلمون باشیم به دنیای پس از مرگ باور داریم واقعیت میدونیم اینو ما مثلاً بهشت جهنمو واقعیت می‌دونیم ما اگر باور داشته باشیم به به اصطلاح پیامبری به معجزات او ایمان میاریم باور میکنیم میگیم که این معجزات واقعیت داره یا اینکه اگر عرق خیلی شدید میهن پرستی داشته باشیم راجع به تاریخمون خیلی از چیزهایی رو باور میکنیم که خب شاید کسی که از دور نگاه بکنه و با فاصله براش باورپذیر نباشه ما در حقیقت باورهامون باورمون به واقعیت مبتنی بر به اصطلاح شناخت و تئوری نیست بلکه معتق مبتنی اعتقاده اینو حالا توی پرانتز بگم که در زمان که من طلبه بودم در دوران جاهلیت دوره اول جاهلیت م برای من کمکم یعنی همینطور که بزرگتر میشدم برا من خیلی عیب بود که چطور میشه این آقایون به اصطلاح مذهبی یا آخوند یا روحانی چیزایی رو نقل میکنن در واه خودشون که اصلا آدم در بهترین حالت مات میمونه که مگه میشه آدم مثلاً آیتالله فلان باشه استاد فلسفه باشه همچین قصه‌هایی رو در مورد خودش باور کنه یا خواب هاشونو باور میکردن میدونید که در مشروطه کلی به اصطلاح رساله‌های در دفاع در مشروطه از خواب و اینا درومده خود رساله نائینی با خواب امام زمان قضیه مشروطه رو حل میکنه بنابراین واقعیت برای ما مهم نیست و حالا این اهمیت اصلاً معنیش چیه وقتی این مهم نیست خود این اهمیت م یه کانسپت یه مفهومه که اونم تئوری داره یعنی ایمپورت نس در به اصطلاح فرهنگ فلسفی یک مفهوم خیلی مهمه چه چیزی مهمه اصلاً مهم بودن یعنی چی به چه چیزی میگیم مهم من برای شما یک کتابی هست در حقیقت مجموعه ش گفتار آلفرد نورت وایتل هست یکی از فیلسوفان بزرگ قرن بیستم به نام مودز شیوه های اندیشه این در حقیقت یک درآمدی اس برا بر فلسفه و دوستانی که حالا من نمیدونم فارسی ترجمه شده یا نه اگر دوستانی به اصطلاح زبان میدونن و به فلسفه علاقه دارن کتابیست که هم برای نوع آموزان فلسفه خیلی مفیده هم برای خود فیلسوفان فصل اول میخواد توضیح بده که فلسفه چی هست و ما در فلسفه در حقیقت فلسفه ورزی چگونه کاریست و فلسفه با چه چیزی سر کار داره بله حدود ۱۱ تا ببخشید ۱۱ تا فصل داره که مجموعه ۱۱ تا درس گفتار اگر اشتباه نکنم فصل اولش اسمش هست یعنی درس گفتار اولش لر وپورن اهمیت و راجع به اینکه اهمیت در فلسفه و در تمدن چه اهم به اصطلاح مفهوم کلیدی اس خیلی خوب توضیح میده حالا من اشاره میکنم۱ بخشی از این میگه که این انسان متمدن هست که یعنی در فرایند تمدن انسان میبینه که خب خیلی کارا میتونه بکنه یا به خیلی چیزا میتونه فکر بکنه و امکان نداره که آدم بتونه به همه اونچه که در به ذهنش میرسه یا توانایی اونرو داره عمل بکنه یا بی اندیشه بنابراین او مجبوره که انتخاب کنه انسان‌های متمدن یعنی کسایی که به اصطلاح در یک فرهنگ پیچیده یا فرهنگی که رو به پیچیدگی هست یا ذهنیتی که رو به پیچیدگی هست زندگی می‌کنن این‌ها در حقیقت فهرست رو ابداع کردن یعنی فهرست خود لیست یکی از مهم‌ترین اتفاقاتی اس که در تاریخ فرهنگ بشر میفته و لیست به یک انسانی که می‌تونه به صورت عقلانی و سیستماتیک فکر بکنه به او کمک میکنه تا اولویت بندی بکنه یعنی اون چیزایی که مهمه به ترتیب به اصطلاح اعداد ردیف بکنه تا بتونه بهترین استفاده از انرژی بهترین استفاده از زمان و بهترین استفاده از به اصطلاح امکانات خودش رو ببره وقتی که میگیم یک مفهومی در فلسفه مهم هست یعنی در فلسفه ما یک دستهای از مفاهیم اولیه داریم که اینها در حقیقت پیش از از هر مفهوم دیگری در کانون تأمل و پژوهش فلسفی قرار می‌گیرن مثلاً مفهوم هستی مفهوم مثلاً جهان مفهوم همین مفهومی که ما میخوایم صحبت بکنیم واقعیت مفهوم ایده بنابراین واقعیت یک مفهومی اس که متفاوت هست یا مفهوم آزادی متفاوت هست با مفاهیم دیگر فلسفی یعنی در رده اول به اصطلاح مفاهیم قرار داره منتها در فرهنگ ما و در فلسفه ما اساساً واقعیت به و وجود و هستی به معنای خیلی ایرانی اسلامی فهمیده میشه و در نتیجه مثلاً آقای مطهری در کتاب علل گرایش به مادی گریش میگه که فلسفه ماتریالیستی اصلاً فلسفه نیست یعنی ماده رو اصلا ایشون واقعیت نمیدونه و واقعیت اون چیزیست که غیر مادیه واقعیت اصیل واقعیت مجرده در حقیقت مربوط به عالم مجردات بنابراین برای ذهن یونانی و ذهن غربی واقعیت یک دغدغه و یک وسواس بسیار بسیار مهمی است که مثل یک رشته نامرعی از کهن‌ترین به اصطلاح دوره‌های اندیشه در یونان تا امروز ادامه داشته برای غربی‌ها واقعیت کاملاً اولاً یک ایده‌ای اس که یک مفهومی اس که نظریه هست براش تعری به اصطلاح تعریف میشه یا توصیف میشه ولی و واقعیت یک چیزیست در عالم بیرون برخلاف واقعیت برای به اصطلاح انسان ایرانی که در درونش هست و او در درونش شهود می‌کنه یعنی روح شاعرانه داره بنابراین او واقعیت رو در درون می‌بینه دیگه جهان فلسفه ایرانی فلسفه اشراق فلسفه نوره و نور در درونه مکاشفه نور در درونه ولی واقعیت برای انسان غربی در بیرون قرار داره و در جهانی که او با دیگر انسان‌ها در او مشترکاً زندگی می‌کنه به همین دلیلم هست که ارسطو میگه که انسان ۵ تا حس داره اما پ تا حس کافی نیست که انسان مطمئن باشه که در بیداریست و داره واقعیت رو چنان که هست می‌بینه و درک می‌کنه بنابراین انسان نیازی داره به یک حس دیگری به نام کامن سنس یا حس مشترک که با دیگر انسان‌ها در شریکه یعنی زمانی که ما در خواب هم میبینیم هم میشنویم هم بویایی و چشایی و لامس مون کار میکنه و اینا دلیل نمیشه که ما در واقعیت کاملاً در دنیای رویا یا توهم یا مالی خولیا و اینا هستیم اما زمانی که ما چیزی رو حس میکنیم که دیگرانم حس میکنن یعنی ما در عالم بیداری و رویاروی واقعیت قرار داریم اگر من بگم روزه و دیگرانم بگن روز هست یعنی کهه من الان دارم ی تجربه تجربه یعنی واقعیت رو تجربه میکن خب پس برای یونانی ها مفهوم وجود و مفهوم واقعیت یک مفهوم کاملاً متفاوتی اس و در فلسفه‌های مختلف دیگه حالا از افلاطون گرفته تا بعد ارسطو که شاگرد اوست ولی کاملا متفاوته با او می اندیشه تا عصر جدید دغدقه یعنی کابوس انسان غربی اینه که نکنه از واقعیت جدا بشه نکنه بدون اینکه بفهمه نکنه بدون اونکه هوشیار باشه سنس ریالیتی رو یا حس واقعیت رو از دست بده یعنی دچار دیوانگی بشه دچار توهم بشه دچار مالی خولیا بشه دچار نمیدونم انواع و اقسام بیماری‌هایی که در مغز و روان انسان موجب میشه که ادراکش رو و احساسش رو در حقیقت مختل بکنه مسئله عقل از این جهت برای ذهن ربی اهمیت داره که چیزیست که برای او ارتباط او رو با واقعیت همواره میتونه باش تست بکن حالا چرا واقعیت مهمه چه اهمیتی داره که ما با واقعیت در تماس باشیم چرا به اصطلاح نریم در دنیای شیرین رویا و توهم و اینها مثلا مثل جهان عارفانی ما که خب در یه جهانیست که کاملا گسسته از جهان مادی میگه که جان گشاید سوی بالا بال‌ها تن زده اندر زمین چنگالها یعنی همش میخواد بره به سمت بالا ی نمیخواد در این دنیا باشه من آدم بهشتیم اما در این سفر این خودش رو این جهان رو زندان خودش می‌دونه ولی انسان غربی چنین نیست و دلیلشم این هست دلیل اصلیش این هست که انسان یونانی یعنی اصلا اساساً فلسفه در یونان به وجود آمد به خاطر اینکه انسان آزاد در اونجا متولد شد انسانی که به اصطلاح خودش رو آزاد تعریف می‌کرد و در نتیجه می‌تونست راجع به زندگی خودش راجع به سرنوشت خودش راجع به ارزش‌ها خوب و بد راجع به فضیلت و رزیل راجع به هستی و نیستی خودش فکر بکنه و در حقیقت با فلسفه فرایند سکولاریزاسیون اندیشه آغاز میشه دیگه یعنی انسان‌ها به جای اینکه بگن که خوب خداوند درباره خوبی چی میگه خیر و شر رو مثلاً طبق آموزه‌های خدایان یا پیامبران یا ادیان یا کاهنان تعریف بکنن شروع کردن راجع به این مفاهیم صحبت کردن و راجع به این مفاهیم بحث کردن و راجع به این مفاهیم نظریه پرداختن و در حقیقت انسان توانست همون طور که طبیعت رو با علل طبیعی توضیح بده توانست جهان انسانیش رو هم خودش بیافرین در نتیجه سیاست متولد شد دولت شهر متولد شد آزادی در فلسفه مفهوم چیزی نیست یک مفهومی مثل مفاهیم دیگر نیست بلکه بالاترین مفهومه اساساً فلسفه با انسان آزاد متولد میشه و قایت فلسفه آزادی انسانه کمال انسان آزادیست ما مفهوم آزادی رو در فرهنگ‌های دیگه مخصوصا در فرهنگ خودمون نداریم در فرهنگ ما حتی در دیانت زرتشتی بالاترین فضیلت فرمانبرداری فرمان برداریه در حقیقت و خب در اسلامم که عبادت از ماده چیز میاد دیگه ابده میاد بندگی در حقیقت پرستش مفهوم بندگی داره و در چه در زرتشت چه در اسلام شما باید از قید و بند اهریمن رها بشید تا به خدمت و کرنش خدا یا اون امر قدسی بپردازید بنابراین انسان باید خودش رو از شر شیطان یا هوای نفسش یا بندگی همنوعانش رها بکنه تا بنده خدا بشه حافظ میگه من از آن روز که در بند توام آزادم یعنی هدف آزادی بندگیست در نهایت بندگی خداوند ولی در فرهنگ غربی چنین نیست یعنی در یونان که حالا هم در یونان و هم بعدش در مسیحیت آزادی یک اصطلاح فضیلت قاع اس یعنی انسان‌ها باید خودشون رو از قل و زنجیر اسارت دیگران آزاد بکنن تا آزاد زندگی کنن و آزادی یک مفهوم منفی نیست یعنی فقط رها شدن از زندان دیگران نیست زندان به اصطلاح اسارت و بندگی نیست بلکه آزادی قانون گذاریه یعنی شما آزادید که بیاندیشید شما اندیشه رو ابداع می‌کنید ایده‌ها رو ابداع میکنید بنابراین اگر تنها شرط مهم‌ترین شرط اینکه شما آزاد باشید و بتوانید آزاد زندگی بکنید اینه که در واقعیت و با واقعیت زندگی کنیم در توهم در امکان آزادی کاملا از بین میره چون شما وقتی توهم دارید شما ناخود آگاهید دیگه نمیفهمید که چه تصمیمی بگیرید اراده آزاد ندارید و نمیتونید خیر و شر رو از هم تشخیص بدید پس تماس با واقعیت و درک واقعیت رهایی بخشه و در حقیقت شما رو امکان آزادی رو برای شما فراهم میکنه به دلیل اینکه به همین دلیل چون که مهم‌ترین فضیلت انسانی تحقق بخشیدن و آزادیش هست پس مهمترین دغدغش اینه که مبادا من از واقعیت جدا بشم و نتوانم بر خودم فرمانروایی داشته باشم و مسلط بشم بر خودم من لبم رو کندم و داره خون میاد ببخشید خب پس اهمیت مسئله واقعیت از این جهت هست از جهت اینکه مسئله آزادی مهمه خب ما برای ما هم نه آزادی مهمه نه واقعیت و طبیعتاً دغدغه‌های فرهنگ و ذهنیت ایرانی کاملاً متفاوت هست فرقی نمیکنه چه در دینش چه در فلسفه چه در فرهنگش چه در به اصطلاح شریعت این دغدقه که میگم متفاوته در فرهنگ غربی فقط در فلسفه نیست دیگه در تمام از لا و ابعاد جهان فکری و جهان به اصطلاح تاریخیش هست خب اما چی واقعیت چیه من برای اینکه رابطه مفهوم واقعیت و رمان رو توضیح بدم خب میدونید که ما تو فرهنگ خودمونم میگن شاعران دروغگو دیگه در قرآنم هست که شاعران به اصطلاح گمراه میکن دیگران شاعر یا به اصطلاح کسی که خلق میکنه یعنی خلاقیت زبانی و هنری داره فرض بر اینه که داره یه چیزی از پیش خودش میگه دیگه و این فرق میکنه با واقعیت و اون گزاره ها یا سخنی که ما میگیم درباره واقعیت در افلاطون هم این جدایی یا دشمنی بین شاعران و فیلسوفان خب آشکار هست دیگه افلاطون میگه شاعران دروغگو و اونها رو به جمهوری خودش راه نمیده حالا البته این نکته خیلی نیاز به توضیح داره چون خود خود افلاطون یک نمایشنامه نویس و یک نویسنده است بنابراین باید اون حرفشم حالا اگر فرصت کردم توضیح خواهم داد و این تضاد بین در حقیقت خب در عصر در به اصطلاح دوره اولیه فلسفه مخصوصاً نزد افلاطون اونچه که یک اثر هنری رو با ارزش میکرده مثلا یه نقاشی رو از نظر زیبایی یک اثر ارزشمندی میکرده این نبوده که به اصطلاح نقاش یک چیزی رو از پیش خودش خلق کنه بلکه در حقیقت اثری اثر هنری به شمار میرفته و به اصطلاح اصالت داشته که از طبیعت که زیبا یعنی مثال زیباییست و الگوی زیباییست تقلید کنه محاکات کنه حالا میم سیس در حقیقت ولی میم سیس به معنای تقلید به مفهوم که ما میفهمیم در فارسی نیست ولی خب چون کلمه نداریم مجبوریم به کار ببرم ولی باید توضیحش بدیم که یعنی چی یعنی در نهایت یک هنرمند باز باید متعهد باشه به واقعیت به این معنا که جهان طبیعت رو که جهان واقعیت هست رو در حقیقت الگوی خودش قرار بده و از او محاکات بکنه خب اون کاری که خود افلاطون در مورد خودش معتقد بوده و در نتیجه اگر شاعری یا اگر نمایشنامه نویسی چنین میکرده افلاطون باش مشکلی ظاهرا قاعدتا نمیداشت در عصر جدید نیچه اومد کاملا این به اصطلاح فکر افلاطونی رو وارونه کرد و گفت به عکس اتفاقا این فلسفه است که هیچ ربطی به واقعیت نداره و آنچه که میتونه حقیقت رو و واقعیت رو بر ما آشکار بکنه هنره هنر برای فیلسوفانی مثل میچه بالاترین تجلیگاه حقیقت و واقعیت هست و در حقیقت اومد کاملا معکوس کرد شاعران این فیلسوفان هستند که در از با واقعیت بیگانه به دلیل اینکه با مفاهیم و نظریه‌های انتزاعی سر کار دارن در حالی که به اصطلاح شاعران و هنرمندان کسانی هستند که با تجربه حسی با تجربه به اصطلاح ادراک تجربی و محسوس دارن در حقیقت تجربه استتیک تجربه زیباشناختی یک به مراتب ما رو با واقعیت بیشتر در تماس قرار میده تا مفاهیم انتزاعی خب این حرفو هگل میزنه به نوع دیگه و بعدشم در عصر ماهم میدونید که هادی رو ویتک نشتن که د تا فیلسوف بزرگ قرن بیستم هستن هر دوشون شعر رو بالاتر از فلسفه میدونن یا به عبارت دیگهای به یک پوتیک فلسفی و به ی فلسفه پوتیک خاصی باور دارن خود ویتگنشتاین که با اون دقت ریاضی گونش میگه که کاش میشد که من شعر بنویسم خب در من برای اینکه نشون بدم پس واقعیت یک مفهومی نیست که تعریف داشته باشه نیچه میگه که هر آنچه تاریخ دارد تعریف ندارد یعنی در دوره‌های مختلف شکلهای مختلف گرفته پس واقعیت یک مفهومی اس که ما نمیتونیم تعریفش کنیم بلکه باید در دوره‌های تاریخی ببینیم که به چه معنایی به کار میرفت حالا من برا اینکه رابطه واقعیت و مفهوم واقعیت و رمان رو براتون توضیح بدم به د تا نوشته ارجاع میدم ولی فقط امروز یکیشو فرصت می‌کنم من برای شما خلاصه بار بگم اون نوشته که فرصت نمیکنیم امروز دربارش صحبت بکنیم نوشته یکی از جستارهای خیلی خوب ایتالو کالوینو نویسنده ایتالیایی که خ میدونید که خودشم ساینتیست بود و رمان هاشم ی به اصطلاح رمانهای خاصی یعنی یک گرایش ساینتیست خاصی درش هست یک مقالهای داره یک کتابی داره که کتاب بسیار سودمندی به نام لیتر کاربردهای ادبیات و بعد یک فصلی در اونجا عنوان جستار هست یا مقاله هست و میگه در ادبیات ما با سطح‌های مختلفی با مراتب مختلفی با جهان‌های مختلفی از واقعیت سر کار داریم یعنی در خود ادبیات سطوح مختلفی از واقعیت خلق میشه و وجود داره و بعد حالا توضیح داده با استفاده از با اشاره به مثال‌های مختلف که اینو اگر دوستان خواستن میتونن مطالعه بکنن اما اون مقالهای که یا ا نظریه که میخوام امروز دربارش صحبت کنم از یکی از بزرگترین متفکران قرن بیستم هست که واقعا یعنی به حق دربارش گفتن که نمیشه اصلا طبقه بندیش کرد یعنی هم فیلسوف هم به اصطلاح انسان شناسه هم استعاره شناس هم تاریخ نگار ای یک معجون عجیب غریبیست که در نوع خودش شاید به سختی بشه مانندی پیدا کرد براش هانس بلومبرگ یک فیلسوف آلمانی که در دوران جنگ جهانی دوم هم در آلمان با مشکلات بسیار زیادی مواجه شد فیلسوفی بود که خب طبق سنت فلسفی آلمان در ابتدا به پدیدارشناسی هوسر و هایدگر تمایل داشت و بعد خودش اصلا یک مجموعه عظیمی از نظریه‌ها و گرایش‌ها رو خلق کرد و زبانش یعنی هم دانش دایرة المعارفی حیرت انگیزی داره یعنی از ضربالمثل های نمیدونم چی در هزار سال پیش میتونه جمع کنه اینها رو با کتاب‌های خیلی آسکور و کتابهای به اصطلاح محجور به همین دلیلم خواندنش خیلی آسان نیست و معمولا مترجمان چه در فرانسه چه در انگلیسی هم مقدمه های خیلی مفصلی مینویسن بر هر کدام از کتابهاش و هم با پانوشت هایی که مینویسن توضیح میدن بسیاری از نکته های که بدون توضیح به هیچ وجه نمیشه فهمید زبان بسیار تخصصی داره و بسیار سبک خاصی داره در نوشتن یک مجموعهای از کارهای یعنی ریدر یه مجموعه از کارهای بلومبرگ به انگلیسی منتشر شده که این مجموعه من در کتابخونه اندیشیدن انتقادی قرارش دادم و دوستان میتونن اونجا نگاه بکنن در این مجموعه اسمش هست م ریدر تاریخ استعاره‌ها و حکایات و این مجموعه بسیار خوبیست هم ترجمه خیلی خوبیست هم مقدمه خیلی خوبی داره در اینجا چار تا مقاله هست که به مفهوم واقعیت به طور خاص میپردازه که اگر دوستان مایل باشن در باره مفهوم واقعیت بیشتر مطالعه کنن هر چهار مقاله رو سودمند خواهند یافت یکی مقاله اول این هست لگی واقعیت زبانی فلسفه و یک مقاله دیگری هست به نام با عنوان کپ که حالا راجع بهش توضیح خواهم داد مفهوم واقعیت و نظریه دولت و در اونجا توضیح میده که اگر در حقیقت درک ما از مفهوم واقعیت دگرگون نشده بود در عصر مدرن ما نمیتونستیم چیزی به نام دولت رو تصور بکنیم و نظریه براش بسازیم در حقیقت دولت مدرن حالا من باز یه اشاره به این خواهم کرد مقاله بعدی اسمش هست پر ملاحظاتی مقدماتی درباره مفهوم واقعیت ح یه بخشش من براتون در حقیقت گزارش خواهم کرد اما اون مقاله خاصش که مربوط به هست در آ اواخر کتاب هست و اسمش هست مفهوم واقعیت و امکان رمان یعنی میگه که اگر مفهوم واقعیت عوض انقلابی در مفهوم واقعیت به وجود نمیآمد چیزی به نام رمان ممکن نبود به وجود بیاد حالا ح غرض این هست که اینو توضیح بدم من برا بیشتر بر این به اصطلاح مقاله تکیه می‌کنم تا ارتباط مفهوم ارتباط رمان و واقعیت در حقیقت بیشتر آشکار بشه خب بگذارید از این مقاله که در حقیقت ملاحظاتی مقدماتی درباره واقعیت هست براتون به اصطلاح توصیفش رو از واقعیت بیان بکنم کلمه واقعیت در فارسی و در عربی باز از نظر ریشه شناختی هیچ باز ربطی به ریتی یا در حقیقت یا رس و لاتین نداره و اینا خ از نظر ریشه شناختی خیلی مهمه که اینها تبارش به چه به اصطلاح سرچشمه هایی می‌رسه و با چه واژه‌های دیگه‌ای در ارتباط هستن در فارسی و در عربی واقعیت از به اصطلاح وقوع میاد یعنی چیزی که اتفاق افتاده در حالی که ریالیتی به این معنا نیست حالا توضیح خواهم داد و الانم جای این بحث زبانی نیست ولی اگر دوستانی علاقه دارن این بحثو دنبال بکنن خب میگه که در این فصل در مورد مفهوم واقعیت میگه میگه امر واقعی چیه اون چیزیست که امر غیر واقعی نیست و میگه که خب به نظر شما این تعریف این به اصطلاح جمله باید تولوژی یا این همان گویی تلقی بشه ولی باید بهتون بگم که هیچ چارهای نیست چیزی به نام دفینیشن یا تعریف برای واقعیت امکان نداره بلکه ما میتونیم فقط در حقیقت از این گذاره که امر واقع اون چیزیست که امر غیر واقع نیست استفاده بکنیم به دلیل کارکردش در به اصطلاح کارکرد به عنوان یک قاعده روش شناختی یعنی به عنوان یک متدیک رول ازش استفاده بکنیم یک قاعده روشی یعنی چی یعنی که شما هیچ موقع نمیتونید بفهمید که یک چیزی آیا واقع اصطلاح واقعی هست یا واقعی نیست مگر اینکه بتونید بین واقعی و غیرواقعی تمایز قائل بشه بنابراین اون چیزی رو که ما فقط می‌تونیم تشخیص بدیم که امر غیر واقعی چیه یعنی توهمات مونو ما فقط می‌تونیم به توهمات خودمون پی ببریم همون بحثی که کانت به طور مفصل انجام داد و گفت که ما با واقعیت تماس نداریم ما با در حقیقت ذهن خودمون سر کار داریم و ذهن ما فقط میتونه یک تصویر بسیار آشفته و غیر واقعی از جهان به ما بده یعنی مدام میتونه توهم ایجاد بکنه و نمیتونه هرگز به درک واقعیت نائل بشه پس ما برای اینکه با واقعیت رو درک بکنیم باید مدام با امر غیر واقعی مبارزه بکنیم یعنی مدام باید ترفندها و شگردهایی که ذهن ما خلق می‌کنه برای اینکه خودشو فریب بده اون شگردها رو کشف بکنی درست مثل ی کارآگاه که آثار جرم رو با دقت بسیار ریزبینانه در گوشه و کنار تاریک مکان وقوع جرم جستجو می‌کنه و بعد یه نور بندازیم توش و اجازه ندید که او مطلقا ادعای به اصطلاح صحت و صحت و صدق و حقیقت بکنه ما می‌تونیم تنها مدعیان ایده‌ها نظریه‌ها ویا تصوراتی رو که نقاب حقیقت رو به چهره زدن اونها رو رسوا بکنیم به این ترتیب هست که ما میتونیم فقط با واقعیت در تماس باشیم به عبارت دیگه رابطه ما با جهان واقعی فقط یک رابطه‌ای اس سلبی یعنی ما از راه درک اون چیزی که نیست میتونیم به اون چیزی که هست راه پیدا بکنیم میگه که بله میگه که میگه قاعده میگه که خ طبیعتا مفهوم یا مفهوم امر واقعی یک مفهومی که کانسپتی که مربوط به به اصطلاح ریزم هست یعنی واقعیت باوری یا واقع باوری که اون خودش یک قاع رو برای شما میده که یعنی در ریزم در به اصطلاح نظریه واقعیت باوری ما یک قاع رو به دست بیاریم برا اینکه تشخیص بدیم واقعیت چیه میگه که میگه که [موسیقی] میگه که چه چیزی واقعیه چه چیزی امر واقعیه اون چیزی امر واقعیست که شما در حقیقت در تقابل قرار میدید من هن کر کامپیوتر من اون رو تقابل قرار میدید با امر غی امر غیر واقعی رو شما به عنوان توهم میتونید کشف کنید و و اون رو طبیعتاً چیز میکنید اون رو ریجکت میکنید ترک میکنید اونرو قبول نمیکنید میگه که میگه که مفهوم واقعیت به این مفهوم واقعیت اون چیزیست که در حقیقت از نظر تاریخی استوار هست بر این فکت که که یک شیوه هایی از بودن هست و در حقیقت شیوهای که هستی هست و این در تقابل قرار داره با آنریل آنریل و توهم نامحدوده هرگز شما نمیتونید به برای توهم یک پایانی بشناسید و این توهم نه پایانی داره و نه اشکالش محدود هست یعنی دائم ذهن شما انواع جدیدی از به اصطلاح توهمات و تصورات خطا تولید میکنه و شما رو از واقعیت جدا میکنه غیر واقع رو واقع نشون میده میگه که اگر شما بخواهید در حقیقت شما اگر بخواهید اون چیزی رو که ایوژن هست یعنی اون چیزی که موهوم هست اون رو بخواید در حقیقت تشخیص بدید همیشه شما باید مرزهایی رو که تا جای ممکن مرزهایی رو تشخیص بدید که اون رو از دایره به اصطلاح باور شما و باور به صدق اونها دورتر بکنه یعنی چیزی مرزی بکشید که معلوم باشه که اینها توهم و نباید اینها به عنوان به اصطلاح به اصطلاح به صورت اطمینان بخشی واقعیت شمرده نشن درست در نظریات علمی این کارو ما می‌کنیم دیگه در نظریات علمی ما مدام داریم روش‌ها مونو مثل چاقو مثل ابزارها مدام تیزتر می‌کنیم دقیق‌تر می‌کنیم میکرو میکروسکوپ ها تلسکوپ‌ها مدام دارن شفاف‌تر و دقیق‌تر میشن و روش‌ها و نظریه‌ها و مفاهیم مدام دارن سیقل زده میشن تا از انواع مدام نو شونده فریبکاری ذهن ما رو مسون بدانن در حقیقت کار روش همینه دیگه کار روش اینه که فقط می‌تونه به اصطلاح ابطال کنه نمی‌تونه چیزی رو اثبات بکنه یعنی ما نمی‌تونیم بگیم چه چیزی واقعیته ما می‌تونیم بگیم چه چیزی واقعیت نیست همون طور که در علم هر نظریه‌ای فقط می‌تونه قابلیت کنار گذاشتن داشته باشه به هیچکس هی به هیچ وجه هیچ نظریه‌ای نمی‌تونه ادعای واقعیت نمایی و حقیقت نمایی داشته باشه خب این به طور کلی به اصطلاح یک فقط برای اینکه ی تصوری از مفهوم واقعیت داشته باشید بعد بریم در مقاله بعدی این این بخششم این پاراگراف م به نظر من مهمه میگه که واقعیت فقط در معنای سنتی اون به معنای سنتی اون فقط به اصطلاح فعلیت بخشیدن فعلیت یافتن یک چیز در ارتباط با امکان محض نیست بلکه علاوه بر این اکتی اشس هم هست یعنی این فقط واقعیت اون چیزی نیست که در عالم بیرون داره به فعلیت میرسه مدام داره اکولایز میشه بلکه این اکولایز شدن یا به فعلیت رسیدن در آگاهی شما هم داره رخ میده یعنی آگاهی شما هم داره به فعلیت میرسه اکولایز میشه این کلمه اکیز هم از اون به اصطلاح اصطلاحاتی که بسیار یعنی باید دربارش خوند تا اینکه به ترجمش اکتف کرد این به این معناست که لاتی یعنی قابل اطمینان بودن و همین طور رجنسی یعنی به اصطلاح ار جنسی هم چیزیست بیش از مفهوم یعنی فوریت اولویت و این همه به اصطلاح اطمینان پذیری و اولویت و فوریت داشتن همه وابسته به چیزی که خیلی ریسکیه در حقیقت به خاطر اینکه ذهن ما خطا میکنه بنابراین اگر قرار باشه که واقعیت هم به فعلیت رسید چیزها در خارج باشه هم به فعلیت رسیدن آگاهی ما باشه بنابراین خیلی ریسکیه به خاطر اینکه واقعیت دست ما نیست واقعیت بیرونی ولی آگاهی ما کاملاً در معرض خطاست همیشه خب خب ما در بعد دیگه مسئله این میشه که ما از کجا بفهمیم که واقعیت واقعیست ما از کجا بفهمیم چیزی که حواس ما درک میکنن اینها در حقیقت واقعا وجودم دارن خب میدونید که مدرنیته که به اصطلاح عصر نیهیلیسم هست یا نیست انگاری به این دلیل مسئله نیست به اصطلاح نیست انگار نیست انگاری ویژگی عصر مدرن هست که ما واقعیتو از دست میدیم یعنی عصر مدرن با تردید در توانایی انسان تردید مطلق در توانایی انسان برای درک واقعیت آغاز میشه یعنی زمانی که دکارت ناگهان این دلهره و تشویش درش طوفان می‌کنه که مبادا همون طوری که بشر ما قبل کپرنیک فکر می‌کرد که زمین ثابت و مسطح هست و خورشید در به گردون می‌گرده و در حالی که چشماش همینو میدید دیگه نکنه همونطور که چشم او خطا کرد چشم منم خطا کنه چه تضمینی وجود داره برای اینکه من مطمئن باشم در خواب نیستم در توهم نیستم دیوانه نیستم حواس من درست کار میکنن این تردید در توانایی انسان برای درک واقعیت یعنی واقعیت رو از جهان انسان حذف کرد عصر مدرن عصر خلعه عصر به اصطلاح وی اصل تهی بودگی اصل گرلس بودنه انسان دیگه هیچ به اصطلاح زمین ثابتی نداره که روش وایسته دکارت وقتی که این شک رو کرد همچنان ذهنیتش ذهنیت قرون وسطایی بود و تلاش کرد که برای این موضوع یه چاره کاملا اسکولاستیک پیدا بکنه یعنی یک تضمین برای واقعیت می‌خواست و این تضمین رو هیچجا پیدا نکرد مگر اینکه تصور کنه که یک خدایی وجود داره که اون خدا مکار نیست حیله‌گر نیست به اصطلاح شوخی نمیکنه با انسان سرب به سر انسان نمیگذاره و او تضمین می‌کنه که واقعیت رو انسان چنان که واقعاً هست درک بکنه و بنابراین مجبور ش یعنی متوس شد به خدا خدا به عنوان ضامن واقعیت خب به همین دلیله که دکارت به معنای دقیق کلمه فیلسوف مدرن نیست دیگه فیلسوفی اس که بین دو دوره است و فیلسوف فلسفه مدرن با کانت بنیان نهاده میشه زمانی که کانت تمایز میگذاره بین واقعیت و به اصطلاح پدیدار ی اپر اونچه که واقعا هست و آنچه که ما در به اصطلاح میبینیم حس میکنیم و با جربه میتونیم شناخت پیدا بکنیم این تمایز تمایز بسیار بسیار مهمی بود به خاطر اینکه کانت با این تمایز در حقیقت [موسیقی] یک تبی زد به ریشه واقعیت و انسان رو برای همیشه از اون محروم کرد و گفت که ما هرگز نمیتونیم بفهمیم که واقعیت چیزها چیه مطلقا به خاطر اینکه ما به واقعیت چیز چیزها راه نداریم هیچ به اصطلاح رشتهای نیست که ما رو به واقعیت چیزها پیوند بده ما چیزها را چنان که بر ما پدیدار میشند میبینیم بنابراین ما فقط به جهان فنومن ها یا پدیدارها میتونیم آگاهی و شناخت پیدا بکنیم این جهان پدیدارها هم به هیچ وجه هیچ تضمینی وجود نداره که اولا اصلا واقعیتی پشتش باشه یعنی یک ذاتی در وجود داشته باشه که اون ذات اینجوری خودشو برا ما دیدار میکنه و نه اگرم باشه ما بهش دسترسی داریم بنابراین انسان برای همیشه یعنی مدرنیته با قطع رابطه با واقعیت آغاز میشه و این خصلت انقلابی انقلاب همش نفی دیگه این خصلت انقلابی مدرنیته که مدرنیته همش انقلابه دیگه انقلابهای پیاپی در همه و همه جانبه و پایان ناپذیر ماهی ت اندیشه مدرن سلبیه به خاطر اینکه واقعیتی وجود نداره و شما مدام باید واقعیت رو مثل یک ماهی لیزی تصور بکنید که هرگز در دست در ذهن شما و در دست ادراکات شما قرار نمیگیره خب این اتفاق خیلی اتفاق مهمی بود به دلیل اینکه منجر شد به اینکه فلسفه علم جدید به وجود بیاد فلسفه تکنولوژی به وجود بیاد به اصطلاح و مهم‌تر از اون استتیک مدرن که کانس در حقیقت به نوع به اصطلاح بنیانگذار فلسفه استتیک هست زیباشناسی مدرن به وجود بیاد خب چرا به خاطر اینکه اگر قرار باشه که ما به واقعیت راهی نداشته باشیم دیگه چه فرقی میکنه که یک هنرمند یا یک نویسنده چه چیزی خلق می‌کنه چون که دیگه مثل ما مثل دوره ما مثل افلاطون که نمی‌تونیم فکر بکنیم که طبیعتی هست و واقعیتی هست و ما می‌تونیم او رو درک بکنیم و هنرمند باید از او تقلید بکنه بنابراین تقلید از واقعیت تقلید از طبیعت بی‌معنی شد به عنوان ی ارزش می مسس در حقیقت به این معنا از بین رفت و ما هنرمند یا به اصطلاح نویسنده به همون اندازه با جهان پدیدارها که به شکل ایده در ذهن انسان جلوه میکنن سر کار داشت که فیلسوف یکی از فرقهای مهم ذهن غربی و اصلاح فلسفه غربی با فلسفه ما اندیشه ما و ذهنیت ما اینه که ما جهان بیرون رو و جهان درون رو با به طور مستقیم درک میکنیم یعنی مثلا الانم میبینید که ما بر چیزی مفهوم نمی‌سازی تئوری نمی‌سازی یعنی چی یعنی که مثلاً ما میگیم این عالم هست توی فلسفه اسلامی فلسفه مولانا صدرا جمله اولش اینه که وجود یک مفهوم بدیهیست و هر که انکار بکنه سوف ستایی والست خیلی راحت استاد ما می‌گفت که اگر سو فستای هم انکار کرد بندازیش تو آتیش اگر گفت که وجود نداره بذارید بسوزه خب این یعنی کهه ما درکمون درک مستقیم و به اصطلاح حالا یا شهود درونیه یا ادراک بیرونی ذهن غربی یعنی از یونان به این طرف همیشه جهان رو همه چیز رو حتی خودش رو به واسطه ایده میبینه او در حقیقت از راه دیدن تصویر ایده یعنی تصویر ایده و ایماژ از یک جنسن ایماژ اون تصویریست که بیرونه ایده اون تصویریست که در ذهن شماست جهان را از طریق تصویر می‌شناسه تصویری که در ذهنش بنابراین او وقتی نگاه هم میکنه او داره در حقیقت بین نگاه او و جهان ایده او واسطه است میان جیه به همین دلیل است که ا در حقیقت م فک اندیشیدن برای یک انسان غربی درست مثل تماشا کردن یک تئاتر یک نمایش هست همون طوری که یک فاصلهی هست بین تماشاگر کرر و بین صحنه تئاتر همین طور هم بین ایده فیلسوف و جهان خارج فاصله است و او از طریق ایش هست که جهان رو در حقیقت درک میکنه در تئوری هم یعنی همین تئوری و تئاتر با همدیگه همریشه هستن به همین دلیله که اون میتونه کانسپت بسازه او میتونه نظریه بسازه او میتونه به اصطلاح همواره جهانش رو جهانی رو که در بیرون می‌بینه نخست در اساساً جهانش در ذهنش خرق میشه یعنی وقتی که میگیم فلسفه در یونان به وجود آمد به این معنا نیست که مثلاً بگیم که کاغذ اولین بار در چین به وجود آمد بعد همه جای دنیا رفت نه فلسفه در یونان به وجود آمد و در یونانی ماند یعنی چی یعنی انسان یونانی جهانش رو در ذهنش می‌سازه و جهان بیرون در حقیقت بازتاب جهان ذهنی اوست ایده‌ها رو خلق میکنه همه چیز در جهان بیرون با ایدههای او خلق میشن در حقیقت به این دلیله که میتونه خودشو آزاد آزادی رو ابداع میکنه دیگه آزادی چیزی نیست شما بتونید کشف بکنید ایده آزادی رو میتونه ابداع بکنه ایده دولت رو میتونه ابداع بکنه ایده قانون رو میتونه ابداع بکنه و جهانش رو میسازه این نکته بسیار مهمه به خاطر اینکه بین ایده ایده یک مفهوم بسیار بسیار کلیدی اس در فرهنگ غربی از هستی شناسی و متافیزیک گرفته تا استتیک و نمیدونم کامیونیکیشن یعنی هیچ جنبها از فرهنگ و فکر غربی رو نمیتونید پیدا بکنید که بدون فهم مفهوم ایده بشه درست درکش کرد و این ایده در حقیقت در عصر جدید هست که ما رو به به اصطلاح بر اثر تحولاتی که حالا در دوره رنسانس به وجود میاد و نقاشی و حالا خیلی چیزای اتفاقات دیگه یک فرهنگ تصویری خلق میکنه مخصوصا در قرن هجدهم که انسان حتی بدن خودش رو یعنی بدن فیزیکیش رو برای اولین بار اسکن میکنه یعنی بدن فیزیکیش رو به صورت تصویر میبینه و فهم این این که در قرن هجدهم چه اتفاقی افتاد به عنوان از نظر به اصطلاح فرهنگ ویژوال و تصویری بسیار مهمه برای فهم همه شاخه‌های علوم انسانی و ادبیات و هنر و یعنی این عصری که ما الان بهش رسیدیم عصر تصویر عصر رسانه یک چیز اتفاقی نیست در تفکر فلسفی در فرهنگ مذهب ی در اساطیر الهیات و ادبیات غربی کاملا ریشه داره خب طبیعتاً وقتی که شما میگید هنرمند هنرمند هم مثل فیلسوف میمونه اونم هرچه که بخواد خلق بکنه اول ایشو خلق میکنه دیگه معمار نخست طرح معماری رو در ذهنش میریزه نقاش نخست ایده نقاشی در ذهنش میاد اینجاست که مفهوم واقعیت کاملا تغییر پیدا میکنه حالا میریم به سراغ مقاله اصلی و من سعی میکنمت و سریع توضیح بدم که زمان چقدر دیگه مونده بابک جان یک سع تموم شد خب پس بار بزارین من مقاله رو فردا بخونم عجله نیست دا من این مقاله چیز رو یعنی همین بحث رو ادامه میدیم که بیخودی در به اصطلاح آسیم سریع تباهش ن من ممنونم دوستان اگر نکتهای دارن من در خدمت شستم بله ممنون از شما دوستان روی استیج رو که آقای همایون صحبت کرد حالا با بهتون برمیگردیم آقای افشین که جدید تشریف آوردن بفرما آقای من صحبت نکردم جانم صحبت نکردید شما نه خیر بله بفرمایید در خدمت هست بله من سعی می‌کنم که کوتاه سوالمو بپرسم جناب خلجی ظاهراً مشکل اصلی در همه جوانم این است که ما مفاهیم رو نداریم به خاطر هزار تا مشکلی که هست پیش اومده اینه که ما اصلا مفاهیم نداریم و اینکه زبان هم نداریم برا که این مفاهیم رو به همدیگه انتقال بدیم یا اصلاً درک کنیم اینو و این خیلی اساسیه به نظر شما برا اصلاً قابل حل هست این مشکل به این سختی و اینکه از کجا باید شروع کرد جامعه از کجا باید شروع بکنه برای اینکه مشکل رو حل کنه متشکرم بله ممنونم ببینید یک بحث خیلی مفصلی هست در آنتروپولوژی فرهنگی و انتروپوید تاریخی انسانشناسی فرهنگی و انسانشناسی تاریخی که به اختلاف فرهنگ‌ها در شیوه درکشون از چیزها میپردازه یعنی روش اندیشیدن در فرهنگهای مختلف متفاوت هست یعنی چینی‌ها یه شکلی می اندیشن هندی‌ها یه شکلی می اندیشن ژاپنی‌ها یهه شکلی می اندیشن و ایرانی‌ها هم به شکل دیگه و شکل اندیشیدن غربی یک شکل کاملاً منحصر به فرده همونطور که فرهنگ ایرانی هم ویژگی‌های منحصر به فرد خودشو داره فرهنگ غربی از وقتی که میگیم یعنی از یونان باستان تا امروز یک فرهنگیست که کام با همه فرهنگ‌های دنیا متفاوته و تنها تمدنی رو خلق کرده که یعنی یونان باستان منجر شده به خلق تنها تمدنی که جهانی شده دیگه هیچ تمدنی در تاریخ جهانی نشد بنابراین یک این یه اتفاق تاریخیست که تمدن‌های دیگه تمدن ایران ظاهراً اولین تمدنی هست که از بین میره و تمدن‌های دیگه هم افول پیدا می‌کنن و این خب یک تاریخ خیلی بلندی داره و باید توجه داشت به این که ما با یک فرهنگی تمدنی مواجه هستیم تمدن غربی که شما اصلاً نمی‌تونید نه شبیهش بشید نه نادیده ش بگیریم بنابراین قرار نیست که ما شکل غربیا بشیم و قرارم نیست که اونو نادیده بگیریم اون کاری که با باید بکنیم اینه که تلاش بکنیم از راه آموزش و از راه به اصطلاح پژوهش تفاوت بین فرهنگ‌ها رو بفهمیم تفاوت خودمون رو با فرهنگهای دیگه بفهمیم مخصوصاً با فرهنگ غربی یعنی ما نمی‌دونیم کانسپت مفهوم یعنی چی نظریه یعنی چی اینکه شما میفرمایید ما زبان نداریم مشکل زبان نیست یعنی این کلمه ساختن یا کلمات مشکلی رو حل نمیکنه مشکل اینه که ما شیوه متفاوتی برای اندیشیدن د یعنی به اصطلاح یا م به قول شیوه اندیشیدن ما روش اندیشیدن ما شکل اندیشیدن ما متفاوته همین کلماتی رو که به اصطلاح افلاطون میدونید که میگن در به ایرانم سفر کرده و قطعا از در آثارش که خیلی صحبت میکنه از ایران و تاریخ ایران و زرتشت میگن ایده فیلسوف پادشاه رو از زرتشت گرفته ایده فرح ایزدی اس بنابراین مسئله بر کلمات و اینا نیست مسئله بر اینه که شما چه شیوهای در حقیقت میاندیشی درست مثل آشپزی میمونه شما میرید همه میریم مغازه مواد مثل همین میخریم ولی به شیوه‌های مختلفی آشپزی میکنیم اینم همین طوره شیوه‌های مختلفی فرهنگها لباس پوشیدن شیوههای مختلفی زندگی زناشویی نمیدونم آموزش نمیدونم آیین‌ها مراسم مناسک شادی‌ها و سوگواری ها همه با هم متفاوت هستن توجه داشته باشین که باید بیش از اونکه بر محتوا به اصطلاح توجه کنین باید به فرم توجه کرد نکته کلیدی که ما برامون سخته از مدرنیته درک بکنیم همین هست که مدرنیته فرمه حالا من در فردا توضیح خواهم داد یعنی چی یعنی اینکه به اصطلاح این معماری این معماریه که مهمه نه مصالح بنابراین دنبال اینکه مفهوم وارد کنیم و نظریه وارد کنیم و این کلمه بسازیم و اینا اینا ما رو در حقیقت نه تنها پیش نمیبره که در انحطاطی که هستیم فروتر خواهد برد ما باید همه مدرنیته رو یک فرم ببینیم یعنی یه شکل اندیشه بنابراین اگر می‌خوایم مدرن بیاندیشیم در حقیقت باید شکل دگر بیاندیشیم یعنی موضوع اندیشیدن مون اصلاً مهم نیست زبانی که می‌اندیشیم اصلاً مهم نیست شکل اندیشیدن باید بیاموزیم ایناهم همش تربیتی دیگه تفاوت مهم تمدن غربی با بقیه تمدن‌ها مهم‌ترین تفاوت مهم‌ترین تفاوت در این هست که در این فرهنگ نهاد اصلی بهش میگن پایدی یعن نهاد آموزش پرش همه چیز آموزش داده میشه از فلسفه بگیرید تا هنرها تا شیوه مملکت داری تا ورزش همه چیز آموز یعنی باور بر این هست که که ما به صورت مادرزادی چیزی نمی‌دونیم اما در فرهنگهای دیگه چرا این تصور هست که مثلاً ما هیچ موقع یاد نگرفتیم جامعه بسازیم فکر میکردیم هم که دور همین یا روابط قبیله‌ای یا خویشاوندی داریم کافیست به قول کانت میگه که انسان تنها جانوریست که برای زیستن خوب نیازمند به اجوکیشن و تربیت هست و این هست که تمدن قر رو تمدن کرده ما در ایران مطلقا با مفهوم آموزش پرورش آشنا نیستیم و آموزش پرورش در ایران در حقیقت برای به شکل یک یک جوری حالا رشته‌های علوم انسانی که همش حفظیات به اصطلاح ذوقی و و علوم دیگه هم به عنوان مهارت آموخته میشه در حقیقت یعنی شما رو یاد میدن که یک کاری انجام بدین و در حقیقت یک به خاطر کاربردش هست در حالی که تربیت در یونان و در غرب اصلا یه چیز دیگه هست فلسفه تربیته سیاست تربیته جامعه تربیته علوم تربیت و باید یه مقدار حساسیت خودمون رو به این جور مقوله‌ها زیادتر بکنیم دیگه اینکه ما نیاز داریم همه چیزو بیاموزیم همه چیزو همه چیز هیچ چیزی در این جهان بدیه نیست ممنون ببخشید وقتی زبان نداریم چه جوری میخوام بیاموزیم وقتی واقعیت کلمهای برای واقعیت نداریم و اون مفهوم اصلا نیست توی جامعه ما چه جوری میخوایم به همدیگه بینید ببینید شما نهاد اولاً که چیزی نمیشه آموخت و انسان اساساً نمیتونه چیزی درک بکنه مگر در جامعه یعنی اینکه شما وقتی ما صحبت می‌کنیم از آموزش وقتی صحبت می‌کنیم از فلسفه وقتی صحبت می‌کنیم از سیاست همه این‌ها نیاز به جامعه دارن فلسفه در غرب که بنیان تمدن غرب هست مثل فلسفه برای ما نیست ما برای ما فلسفه یه یه چیز یه نوع عرفانه که شما می‌تونید برید در غارم برای خودتون افکار فلسفی رو بکنید و بنویسید ولی در فرهنگ غربی فلسفه یه شیوه‌ای اس برای زیستن بنابراین فلسفه است که اساساً کامیونیتی رو ایجاد می‌کنه بنابراین آموزش رو نهاد اینا همه چیز تدریجی ایجاد میشه کانت همون طور که می‌دونید یک مقاله‌ای داره به نام روشنگری چیست و در حقیقت توضیح میده که مدرنیته چیه یا فلسفه چیه میگه که روشنگری خروج آدمیست از نابالغی به تقصیر خویشتن یعنی انسان اگه وقتی که تصمیم بگیره که از نابالغی دربیاد یعنی یه آدمی که بالغ شده یعنی ۱۸ سالش شده ولی مثل بچه‌ها عمل می‌کنه و دنبال قیم می‌گرده این آدم به اصطلاح روشنی نیا گفته این آدم مدرن نیست این آدم به اصطلاح فیلسوف نیست فیلسوف کسیست که از نابالغی درآمده و ا وقت میگی نابالغی چیه میگه نابالغی یعنی پیروی از سنت پیروی از به اصطلاح مراجع بیرونی حالا یا کلیساست یا خداست یا پیغمبره یا دولته یا سنته یا عادته یا آداب و رسومه هرچی هست وقتی که شما پیروی نکردید و به قول کانت جرئت اندیشیدن با عقل خودتون رو داشتین جرأت قضاوت کردن با وجدان خودتون داشتین شما میشین مدل بعد کان همونجا توضیح میده که این کار برای افراد شاید خیلی ممکن باشه که تصمیم بگیرن این کارو بکنن ولی از عموم مردم اصلاً نمیشه همچین انتظاری داشت که ناگهان اینها به اصطلاح همه تقلید کنار بذارن و تصمیم میگیرن با عقل خودشون بیان اندیشن و همونجا تو میده که هیچ چاره‌ای نیست جز اینکه مردم تربیت بشن و این این اتفاق افتاد در همون سال در همون زمانی که کانت این حرفو میزد در همون قرن دانشگاه به مفهوم مدرنش در اروپا و بعد در آمریکا متولد تاسیس شد بنا نهاده شد و دانشگاه هم هیچ ربطی هم به این دانشگاه ما نداره هدف دانشگاه در اروپا تربیت انسان‌هایی بود که بتوانند با با عقل خود بی اندیشن یعنی تربیت انسان‌هایی که به اصطلاح آزاد و خود بنیاد و قانون گذار باشه خب این در هیچ موقع در ایران اتفاق نیفتاده ولی خب این به این منای نیست که چون در گذشته اتفاق نیفتاده ما محکومیم به اینکه گذشته رو ادامه بدیم نه ما باید فکر بکنیم و اینم هم فکر کردنش جمعیه هم نیازمند تلاش جمعیه هم نیازمند به یک به اصطلاح آگاهی جمعیه هم نیاز به سرمایه گذاری جمعیه الانم دنیای اینترنت یک امکانی رو برای ما گذاشته که ما دیگه اسیر نهادهای رسمی و دولت‌های استبدادی مون نباشیم و حداقل در فضای مجازی میتونیم انواع اقسام روش‌ها رو به اصطلاح در پیش بگیریم برای اینکه خودمونو آموزش بدیم الان در آمریکا هم همین طوره من ی مقالهای میخوندم که الان بچه‌ها بیشتر به اصطلاح از راه خودآموزی هست که چیزی رو یاد میگیرن تا از مدرسه و دانشگاه یعنی الان سلف اجوکیشن یک روش خیلی رایجی شده حتی در آمریکا و نهادهای سنتی تعلیم و تربیت اون انحصار انحصار و اقتدار سابقو ندارن در ایرانم ما باید این کارو بکنیم ما باید به طور جمعی جامعه جامعه که میگم یعنی ۵ دردشم این کارو بکنه جامعه نجات پیدا کرده جامعه باید تصمیم بگیره که خودش رو تربیت بکنه آموزش بده و این در دنیایی زندگی می‌کنیم که همه این روش‌ها هست فقط شما باید برین اینها رو بخونین و یاد بگیرین هیچ رمز و رازی درش وجود نداره تمام اینکه چگونه دانشگاه بسازید چگونه علم یاد بگیرین چگونه این کتابو بخونین چگونه اون کتابو بخونین هیچ چیز معمایی در غرب نیست همه چیز با دستور العملش میاد و ما هم می‌تونیم یاد بگیریم منتها نتیجه در عمل این نیازم به اصطلاح یک عزم اخلاقی و به اصطلاح اراده روحیست یعنی نیچه یک جملههای داره میگه که از یه جهانگردی که همه دنیا رو گشته بود بهش گفتن که در بین مردم دنیا چه خصلتی رو دیدی که بین همه مشترک ه است گفت تنبلی تنبلی یعنی این کهه عافیت جووی نمیخوان برن چیزی رو خودشون بیاموزند و با به اصطلاح از تقلید دیگران از از پیروی دیگران از همرنگی با جماعت پرهیز بکنن ترجی میدن مثل بقیه فکر کنن مثل بقیه عمل کنن مثل بقیه زندگی کنن و خطر فکر کردن به با عقل خود رو نپذیرند چون هان ارنت هم میگه یچ چیزی در این جهان خطرناک‌تر از اندیشیدن نیست خیلی متشکرم خیلی متشکرم منو بفرستین آقای ببخشید من میتونم سؤال دیگه بپرسم البته من خیلی صحبت کردم اگ بفرمایین آقا صحبت زمن سلام و خسته نباشید جناب استاد بزرگ آقای خلجی خیلی ارادت دارم جناب خلجی من یکی از واقعاً یکی از دوستداران خیلی شدید شما یعنی هر جا باشین اگه بی بی سی باشی خواهش می‌کنم اگه بی بی سی باشین اینترنشنال باشین هر جا شما صحبت کنین من اونجام خیلی ممنونم چرا به خلجی نگ کنید به حلقه مفقوده یعنی اینکه عقب افتادگی و همه این چیزایی که ماما میگین خرافه و خرافه پرستیه یعنی از نظر من یعنی چیزی که جلوی علم فلسفه همه چیزو گرفته خرافه و خرافه پرستی حتی تو ایران ما که هست که این خیلی شدید تره و متأسفانه دین دینم حالا شما خودتون تو این قضیه خیلی تخصص دارین دینم توی مخصوصا مذهب شیعه اینا اگه دقت کنید خیلی خرافه توش دقیق یعنی به نظر من ایران ما یکی از بزرگترین مشکلاتی که داره یعنی بزرگترین مشکلی که توی ایران چیزه خرافه پرستی و متأسفانه متأسفانه تو بنیاد فرهنگی ما شده یعنی یه جوری که بچه‌ها رو از بچگی تو خرافه بزرگ میکنن و این خرافه خورد عوام جامعه نهادینه میشه و بعد که بحث فلسفه میشه و مثلا صحبت از مثلا استدلال میشه اینا اینا خیلی جوابای مثلا به یه طرف بگه بابا این فلسفه مثلا ف کسی اینو گفته این این این اینه واقعیت اینه با یه بحث خرافی واقعا اصلا که خیلی سخیفه متسفانه جامعه ما به نظر من که حتی ببخشین خرافه مدرن م الان بهش اضافه شده یعنی توی جامعه مدرن متسفانه یک سری خرافات پیش حلقه مفقودی که یعن جلوی فهم اصلی فلسفه و ای گرفته به نظر من خرافه است حالا این نظر من دوست دارم شما نظر شما رو در این باره بدونم خیلی ممنون بله بله خیلی ممنونم از شما بله متسفانه این یک هم که گفتم ویژگی انسان هاست که از واقعیت میگریزم و توهم اصلا علت اینکه انسان انقدر در خودفریبی خودش موفق هست اینه که مدام ما در حال فرار از واقعیت هستیم دیگه یا حالا ی گذشته رویایی آینده رویایی یا وعده بهشته یا امام زمانه یا چیز دیگه ببینید خراف ی یک نوع برای روح انسان برای روان انسان یک بیماریست و مثل هر بیماری دیگه شناختش پیشگیری و درمانش نیاز به دانش داره بنابراین ما در جامعه ایران هم اگر بخواهیم از این خرافه اندیشی از این تاریک اندیشی از این تعصبات و جذب اندیشی ها رهایی پیدا بکنیم هیچ چاره‌ای نیست جز اینکه باز خودمون رو در به اص آموزش بدیم و دانش خرافه شناسی پیدا بکنیم ببینیم خرافه چه‌جوری به وجود میان و چه‌جوری میشه اونها رو در حقیقت از بین برد و به جای اون آ مهم لطفاً مایکت ب آره یعنی بنابراین صرف دانستن اینکه ما بیماریم کافی نیست و بدونید که خرافه از طاعون هم بدتره چون توهمه دیگه از تا اونم بدتره بنابراین درمانش خیلی چیز ساده‌ای نیست در همین آمریکایی که من هستم یک سوم جمعیت آمریکا میدونی یعنی چی حدود ۱۰۰ میلیون نفر معتقد به داستان آفرینه یعنی جهان رو پیدایش جهان رو با روایت انجیل قبول دارن و اصلاً به نظریات علمی باور ندارن و در آمریکا شما نمی‌دونید که ما د تا دموکراسی بزرگ دنیا آمریکا و هنده دیگه هر دو این‌ها سرشار از توهمات و خرافات اما اونچه که آمریکا رو آمریکا می‌کنه نهادها هستن یعنی نهادهای مدنی نهاد قانون نهادهای به اصطلاح قانون‌گذاری نهادهای دموکراتیک نهادهای دانشگاهی نهادهای فرهنگی بنابراین ما آدما رو که نمی‌تونیم از بین ببریم یا نمی‌تونیم مجبورشون کنیم که آزاد باشن کسی رو نمیشه با زنجیر آزاد کرد تنها کاری که می‌تونیم بکنیم اینه که بریم به سمت ساختن نهادهایی که به آزادی انسان به کرامت انسان و به آگاهی انسان خدمت خیلی ممنونم جناب فراجی ممنون متشکر خواهش میکن زنده باشید سلام وقتتون بخیر ممنون که به من وقت دادین من آقای خرجی یه چیزیو ی توی بحث ی مطلبی درست متوجه نشدم اینو میخواستم بپرسم یه جا شما گفتین که انسان ربی دغدغش اینه که از واقعیت جدا نشه یا کابوس اینه که از واقعیت جدا نشه یعنی کهه مدام میخواد وا خودشو به واقعیت نزدیکتر بکنه از یه طرف دیگه یه جای دیگه گفتیم که انسان غربی با ایده فکر میکنه یا با ایماش فکر میکنه یعنی یک پردهای از ایده جلوی چشماش هست که با این پرده به جهان بیرون نگاه میکنه اینو من متوجه نمیشم که چطور میشه که یه پرده‌ای جلوی چشای شما شما باشه و با این ایده به جهان نگاه بکنیم و در عین حال نزدیک‌تر بشید مدام به واقعیت اگه اینو اگه دوباره توضیح بدیم خیلی ممنون بله حالا فردا که به اصطلاح چ تا مفهوم یعنی چار تا انقلاب در مفهوم واقعیتو توضیح میدم اون وقت مفهوم جهان هم روشن میشه دیگه جهان به مفهوم این نیست که اون چیزی که بیرون هست مفهوم جهان تغییر ب ببینید کانت در شناخت در به اصطلاح فلسفه کاری رو کرد که کپرنیک در کیهانشناسی کرد کپرنیک اومد جای زمین زمینو با خورشید عوض کرد گفت این زمینه که دور خورشید میگرده نه به عکس کانت همین کارو با ذهن ما و جهان بیرونی کرد یعنی گفت که این عالم بیرونی نیست که وجود داشته باشه و در ذهن ما مثل آینه انعکاس پیدا بکنه نه همچین چیزی نیست این ذهن ماسک جهان بیرون رو اینجوری درک می‌کنه یعنی ما در خارج چیزی به نام زمان نداریم چیزی به نام مکان نداریم چیزی به نام بعد نداریم این‌ها قالب‌های ذهنی ماست که ما جهان رو اینطوری می‌بینیم درست مثل چیز مثلاً شما این آسمون رو چون انسان هستید و با چش چشم انسانی میبینید آسمونو این شکلی میبینید وگرنه عقاب یه شکل دیگه میبینه نمیدونم موش یه شکل دیگه میبینه بنابراین واقعیت به هیچ وجه آن گونه که هست نمیتونه برای ما قابل درک باشه ما واقعیت رو اونجور که ذهنمون میفهمه میتونیم درک بکنیم ذهنمون چگونه میفهمه با ایده در حقیق با خلق ایده ذهن ما جهان بیرون رو درک میکنه حالا مفهوم درک کردن فرق می‌کنه توضیح میدم این‌ها رو در حقیقت شما در فلسفه دیگه ادعا ندارید که از واقعیت بیرونی دارید خبر میدید یا وقتی تاریخ می‌نویسید دارید آنچه را که در واقعیت گذشته است دارید بیان می‌کنید نه ما اصلاً نمی‌تونیم چیزی رو به عنوان مدعی بشیم که به عنوان واقعیت داریم آشکار می‌کنیم نه شما فقط می‌تونید به اصطلاح آگاه باشید به ذهنتون در نتیجه ما در فلسفه ذهن داریم نمیدونم فلسفه شناخت داریم انواع و اقسام رشته‌هایی که کارکردهای ذهن به ما نشون بده و بدونید که این ذهنتونو داره میسازه در همین ذهنی که خواب میبینه همین ذهنی که گیج میشه همین ذهنی که غذا میخوره همین ذهنم مفاهیم فلسفی رو خلق میکنه چیزی در جهان به نام در خارج به نام جهان که وجود نداره اینا ایدن یعنی تمام تصاویر ذهنی شما هستن این خودآگاهی موجب میج که شما همواره احساس خودتون احساس به اصطلاح ایده‌های خودتون رو با ادراکات حسی تون هماهنگ کنید یعنی چی یعنی درست مثل آزمایشگاه ما در آزمایشگاه چیکار می‌کنیم نظریه رو ذهن ما می‌سازه دیگه ولی میریم در آزمایشگاه با ابزارهای به اصطلاح آزمایشگاهی که مدام داره دقیق‌تر و پیشرفته تر میشه ما ایده هامونو تست می‌کنیم ببینیم آیا این با این مثلاً نمونه‌ها سازگار هست یا سازگار نیست در در نتیجه مسئله سازگاری نه مسئله اینکه مثل آینه واقعیتو نشون بده نظریه‌ها دیگه واقعیتو نشون نمیدن بلکه با داده‌ها با دیتا با فکت‌ها که حالا فکتم تعریفش فرق می‌کنه با واقعیت اینا سازگاری به اصطلاح اگر سازگار بودن اون نظریه رو نگه می‌داریم به محض اینکه شما آزمایشهای بیشتری انجام دادید و به نمونه‌هایی رسیدید که اون نمونه‌ها با نظریه شما سازگار نیست نظرتو میندازید بیرون چون که شما می‌خواید به واقعیت متعهد باشید در عین اینکه به واقعیت نمی‌رسید ولی می‌دونید که نظریه شما واقعیت نیست بنابراین دیگه مثل قدیم نیست که نظریه تونو تبدیل کنید به عقیده بلکه نظرتونو بندازید دور علم مدرن تاریخ علم مدرن تاریخ نظریه‌ها و مفاهیم باطل شده است و یا مفاهیم و نظریه‌هایی که باطل ولی هنوز ما به ابطال اون‌ها پی نبردیم در تا اطلاع ثانوی نگهشون می‌داریم بنابراین رشد علم میشه رشد با در به اصطلاح تخیل ما در حقیقت همون طوری که در سیاست م همین طوره در جامعه هم همینطور همه چیز رو ما تخیل می‌کنیم ابداع می‌کنیم منتها به محض اینکه با ادراک حسی ما با تجربه به اصطلاح علمی ما ناسازگار اومد با روش‌ها چون اصلاً اندیشه مدرن اندیشه روشیه دیگه با روش‌ها اگر دیدیم که سازگار نیست با واقعیت بدون اینکه بفهمیم واقعیت چیه نظریه‌ها و ایده‌های خودمونو کنار منم میتونم سؤالم بپرسم اگه میشه ببخشید من میتونم یه سؤ در ادامه بپرسم بفرماید بفرماید بفرماید پس اینور اگه من بخوام صحبت شما رو برای خودم ترجمه کنم ما یه سری داده و فکت داریم که اون داده و فکت رو اسمشونو نمیذاریم الان واقعیت واقعیت دیگه داد وک داریم و مدام نظریه خودمونو یا ایده خودمونو که قراره این داده ها و فکت ها رو برای ما تفسیر کنه توی آزمایشگاه با اون داده‌ها و فکت چک میکنیم که ببینیم درست هستن یا درست نیستن و اینجوری خودمونو به کل قض اون کلیت نزدیک میکنه آفرین ببینید توجه داشته باشید که فکت واقعیت نیست دیتا هم واقعیت نیست حالا اینا رو بعداً شاید فرصت شد توضیح بدم اما یک مثالی براتون بزنم یک ساینتیست یک فیزیکدان یک شیمیدان درست مث ی تاریخ نگاره تاریخ هیستوری استوری تاریخ که بیان گذشته نیست یه قصه‌ایست که شما درباره گذشتتون میگین این قصه به شما کمک میکنه که شما اکنون خودتون رو معنادار کنین یعنی من وقتی که زند خودم رو به یاد میارم یا تعریف می‌کنم در حقیقت دارم به هویت خودم شکل میدم معنا می‌کنم اصلاً به این معنای نیست که من اگر بشینم زندگی نامم بنویسم می‌تونم ۵۰ سال روز به روز همه کارامو بنویسم همچین چیزی ممکن نیست پس هیچ تاریخی بیان گذشته نیست گذشته رفته و از بین رفته و هرگزم بر نخواهد کشت در دسترس ما نیست ما اون وقت در در تاریخنگاری یه قصه میگیم یه به اصطلاح روایت می‌سازیم این ر یت رو ما با اون چیزی که به عنوان سند تعریف می‌کنیم اون چیزی که به نام شاهد تعریف می‌کنیم اون چیزی که به نام روش تاریخنگاری تعریف می‌کنیم با اون‌ها می‌سنجیم و می‌بینیم آیا این روایته با اون به اصطلاح شواهد تاریخی و مدارک تاریخی آیا معنی‌دار هست یا نه حالا فرض کنید که یه تاریخی نوشتیم که معنی‌ داره ولی مثلاً ۱۰ سال دیگه شما در روش‌ها تون تغییر میدید یا داده‌های جدیدی پیدا می‌کنید یا اسناد جدیدی پیدا می‌کنید اون ما روایت باید بذاریم کنار یه روایت جدید بسازیم توجه میکنین بنابراین شما مدام در حال به اصطلاح پیکار هستید با آنچه غیر واقعیست نه اینکه بخواید سودای یعنی در حقیقت همین که شما با امر غیر واقعی دارید مدام مبارزه میکنید و حساسید این یعنی شما دقدقه واقعیت بله متشکر ممنونم متوجه شدم خواهش می‌کنم بفرماید آقایی خسته نباشید ی د تا سؤال داشتم یکی این مرادتون از فلسفه غرب به ما قبل رنسانس م میشه ی اون دورانی که کلیسا حاکم بوده یه دومین چیزی هم که میخواستم بپرسم در مورد توهمی که از طریق عرفان وارد مثلا اهان تو ایران میشه م جدید م خیلی زیاده من حتی خاطرم هست حالا خودم ی زمانی تو زمینهها مثلا ف کتابی میخوندم کلاس میم یادم مثلا این حالا نمیدونم درست ترجمه شده یا نه مثلا اید آلیسم اطلاعی کانت م مثلا واسه ما از توش عرفان در می‌آوردم و به خوردمون میدادن میخوام راجع به اینم صحبت بکنیم اوهام و توهمی که چون خودتونم فرمودین مثلا اساد تون تو حوزه احتمالاً که با یه خوابی چیزی شروع میکردن صحبت کردن و من این خیلی درگیرش بودم و حالا ن من کل جامعه من دیدم خیلی درگیرش بازم ببخشید که بله ممنونم بله ببینید داستان به عرفان ختم نمیشه بحث سر شیوه اندیشیدن ما مدرنیته رو هم به شکل یک مذهب وارد کردیم یعنی ما مدرنیته رو مثل یه دین جدید وارد کردیم و همین دلیل اون چیزی که ما وارد وارد کردیم و مدرنیته اسمشو گذاشتیم و قانون اساسی اسمشو گذاشتیم و دانشگاه اسمشو گذاشتیم و نمیدونم دادگستری و قانون اینا همشون ما به اصطلاح بر اساس جهانبینی سنتی ما ساخته شدن هیچ ربطی به مدرنیته ندارن یعنی ما مدرنیته رو به شکل مدرن نفهمیدیم بلکه ما مدرنیته رو به شکل سنتی فهمیدیم به جای اینکه سنت رو به شکل مدرن بفهمیم مدرنتر رو به شکل سنت فهمیدیم این همه روشنفکری ما رو در بر می‌گیره این دانشگاه‌های ما رو در بر می‌گیره سیاست ما رو در بر می‌گیره خب عرفان هم یک چیز دیگه عرفان هم در فرهنگ ما یک دوره‌ای دوره‌هایی یک کارکرد اجتماعی و کارکرد فرهنگی مهم داشته به همین دلیل به وجود هیچ در هیچ جامعهی چیزی بیخودی به وجود نمیاد ولی الان در فرهنگ ما همه چیز در انحطاط زبان در انحطاط سیاست در انحطاط فلسفه در انحطاط دانشگاه در انحطاط اقتصاد در انحطاط جامعه دچار یک انحطاط فراگیر شده عرفانم روی همه اینا و اون نکته که گفتید راجع به فلسفه بله فلسفه در یونان متولد شده یونان باستان و بله در تمام اصلاً ویژه مدرنیته یک به اصطلاح امر فلسفی است تمدن غرب یک امر فلسفی اس و حالا در یک جای دیگه باید چیز کرد ربطی به حالا در تمدنی دیگه هم چیزی به نام حکمت و فلسفه و اینا وجود داشته منتها این تشابه فقط لفظیه هیچ ربطی به فرهنگهای دیگه یا مثلا فلسفه و حکمت نداره یعنی شما چیزم اون دوران چیز مثلاً تفتیش عقاید و این م جز فلسفه غرب ن ب بله بله در فلسفه در غرب هیچ موقع نمرده فلسفه ما فلسفه مسیحی و فلسفه یهودی هم داریم برخلاف چیز فلسفه اسلامی که به معنای درست کلمه وجود نداره ولی ما فلسفه حقیقی مسیحی و فلسفه حقیقی یهودی داریم ممنون خیلی خواهش می‌کنم دوستانی هستن اگر دوستانی هستن چند نفر هستن اگر زیاد نیستن صحبت کنن که صحبت کرد اگر یکی دو نفر صحبت بکنن من در خدمتتون هستم سلام آجی سلام بر شما خسته نباشی خیلی ممنون از باز من یه سو داشتم سوالم اینه که میخواستم ببینم ارتباطی بین در واقع ظهور منجی و تحقق ایده هست یا نه یعنی چی یعنی اینه که در خصوص ظهور منجی ما منتظر ظهور منجی هستیم و فقط باید منتظر ب اتفاقی هم نخواهد افتا و در خصوص واقعیت هم همین طور ما باید دنبال واقعیت باشیم همونجوری که شما گفتید همش دنبال واقعیت و این و این درسته واقعاً و این درسته ولی هیچ وقت اون واقعیت لزوماً اتفاق نمیفته نه قرار نیست ببینید قرار نیست واقعیت اتفاق بیفته دوست عزیز قراره که ما توهم هامون رو کنار بگذاریم ما فقط میتونیم توه ما ببینید چیزی به نام سلامت وجود نداره ما فقط می‌تونیم بیماریها رو بشناسیم پزشکی در دره چیه درباره بیماریست شما به چه کسی میگین سالم تا زمانی که بیماری او رو تشخیص ندادید وگرنه نمیتونید کاملاً بگید یه نفر چون مثلاً سمپتوم های بیماری رو نداره پس لزوماً سالمه نه من خودم بنابراین شما فقط یعنی یک اندیشیدن در حقیقت خودآگاهی اندیشیدن فقط و فقط به این معناست که شما مدام در پی این باشید که توهمات خودتون رو بشناسید و از بین ببرید شجاعت اونو داشته باشید همین [موسیقی] خواهش درود به شما صدای من هست بله درود به همه شما آقای خرجی درود خسته نباشید من تو صحبت ی ی اشاره کوچیکی کردین البته شاید یه ذره دور از بحث باشه ولی چون من خیلی حرفای ضد نقیب در موردش شنیدم خواستم از شما سؤال کنم اشاره کردین به فسف اسلامی رو که فرمودید ولی در مورد فلسفه مسیحی و یهودی هم فکر نمی‌کنید که واقعاً این چیزی جز استفاده از دستگاه فلسفی ارسطو نبوده نمیشه بهش گفت فلسفه مسیحی یا مثلاً فلسفه مدرسی هر چیزی که آنسر آگوستین یا بقیه گفتن فقط تفسیری بر ارسطو بوده چیزی به عنوان فلسفه مسیحی یا فلسفه یهودی گمان نمیکنم باشه این میشه بیشتر توضیح بدی من میشم خب البته که باید توضیح داد و قبول دارید که نمیشه در چ کلمه چار جمله حرف معناداری زد ب ب ولی ولی نه اینطور نیست ما فلسفه یهودی داریم و فلسفه مسیحی داریم و فلسفه اسکولاستیک و فلسفه مسیحی اساساً شما میدونید که مسیحیت بود که فلسفه رو تبدیل کرد به یک آموزش عمومی چون در یونان آکادمی افلاطون و آکادمی ارسطو و آکادمی های دیگه فلسفه رو مخصوص خواص میدونستن دیگه افلاطون حتی سن داشت یعنی شما باید یک بلوغ عقلی برسید مثلا افلاطون می ۴۰ سالت باشه که فلسفه بخونی این مسیحیت بود که فلسفه رو عمومی کرد و بعد در تمام طول به اصطلاح این فاصله بین یونان باستان و یعنی زمانی که در قرن چهارم میلادی در حقیقت زمانی که مسیحیت به دین رسمی جمهوری روم بدل شد تا همین الان فلسفه مسیحی یکی از مهم‌ترین فلسفه هاست و بدون سنت آگوستین بدون سن آکویناس مطلقا شما نمیتونید هیچ چیزی از فلسفه مدرن بفهمید ب و این فلسفه اصیل و هیچ ربطی به فلسفه اسلامی نداره و شما تصور کنید یه دارید راجع به یک فاصله ۲۰۰۰ ساله دارید صحبت می‌کنید اگر این فلسفه هیچی نبود چه جوری فل میراث یونان باستان به عصر جدید می‌رسید رنسانس چه جوری ممکن میشد اگر چیزی به نام فلسفه وجود نداشت نه تفکر اصلاً الهیات مسیحی الهیات یهودی و خود دیانت یهودی و مسیحی ربطی به اسلام ندارن یعنی اونها هم الهیات شون کاملاً متفاوته و و در سازگاره با جهان فلسفی به اصطلاح خودشون و و همین اصلاً شما تمام مفاهیم حقوقی قانونی و اجتماعی از مسیحیت میاد و یهودیت از مفهوم قانون مفهوم حق مفهوم جامعه مفهوم اتوریته تمام این‌ها مفهوم مفاهیم دینین و به اصطلاح الهیات الهیات نه تنها مدرنیت را شکل داد الهیات مسیحیت و نه تنها فلسفه الهیات مسیحی و الهیات یهودی نه تنها مدرنیت رو شکل داده که قرن زمانی که ما الان داریم حرف می‌زنیم هم تمام اندیشه غربی تحت تاثیر اونهاست اگر لوتر نبود هرگز مدرنیته رخ نمیداد اگر لوتر نبود کانت نمیومد انقلاب فرانسه رخ نمیداد و آره داستان دین رو یک مشکلی که هست ما تا میگیم در ایران از زمان مشروطه تا حالا دیگه متسفانه تا میگیم دین از ذهن ما میره به اسلام و بعدم ذهنمون میره به آخوندا یعنی برای ما اسلام و یعنی شریعت و قانون و اخلاق و نمیدونم مذهب و اینا همش خلاصه میشه تو آخوندا و تشکیلات آخوندی و در نتیجه در روحانیت ستیزی یا به اصطلاح کنار گذاشتن روحانیت از قلمرو عمومی بهی نو دین ستیزی کلی بدل شد در حالی که اصلاً هیچ هیچ ربطی بین دین اسلام و ادیان دیگه اصلا نیست به ویژه با دین یهودیت و مسیحیت نه خداشون یکیه نه پیغمبرش یکیه نه هیچی شون یکی نیست و در هیچکس نیست در اندیشه غربی از نیچه بگیرید تا کپرنیک و داوینچی و گالیله و نمیدونم همه اینها تا دریدا و نمیدونم ویتگنشتاین هر کسی که میخواین اسم ببرین که به شدت دینی نباشه یعنی خداناباور در قرب به این معنا نیست که شما فرهنگ دینی و مثل مثلاً ماها کنار می‌گذاریم نه فرهنگ دینی یک چیزه ایمان و اعتقاد یه چیز دیگه است و شما ایمان و اعتقادتون رو ممکنه از دست بدین ولی هرگز از اون فرهنگ نمیتونید اصلا خارج بشید و یک به اصطلاح یکی از فیلسوفی خداناباور فرانسه میگه من یه خداناباور مسیحیا خب برای ما اینطوری نیست دیگه برای ما این شکلی نیست ما نمی‌تونیم تفاوت دین‌ها رو به بدونیم و حس کنیم برامون قابل باور نیست فکر می‌کنیم مسیحیت هم یه چیزی مثل اسلامه کلیسا هم یه چیزی بوده مثل حوزه علمی قم نمیدونم کشیش یه چیزی بودن مثل این مفتی الظهر نه زمین تا آسمان همه چیزش با همه چیزش فعال یه دنیای کاملاً متفاوتی و راجع به اینکه فلسفه مسیحی و اینا خب هزاران کتاب نوشته شده اگر بگید کتابخونه تلگرامی که اسمش هست اندیشی ی انتقادی شما رجوع بکنید در اونجا چند تا من منبع گذاشتم درباره هم فلسفه یهودی هم در مورد فلسفه مسیحی یعنی هم در مورد به اصطلاح تاریخ فلسفه شون هم در مورد گرایش‌ها و رویکردهای معاصر ولی فکر بدی نیست اگر یه موقع مفصل راجع به این موضوع صحبت کن این آدرسی که فرمودین تلگرام خودتون هست این نه این یه کتابخونه‌ی اس که من چیز کردم الان براتون الان براتون لینکشو میذارم لطف میکن خش خیلی ممنون ممنونم از جوابتون وقتی که گذاشتین زنده باش زنده باشین قربان ش س خب آقای فر من نم و سی سلام خسته نباشید و سلام خدمت جناب آقای خلجی آقا خی من یه سؤالی داشتم شما الان البته اینو میدونم که اگر که تاریخ امکان هاییی که بالفعل نشده رو ما نمیتونیم اولت کنیم نمیتونیم بگیم اگر این اتفاق نمیفتاد مثلاً چی میشد چیزی که الان هستیم اکنون الان ما پیامد اون گذشتها که بوده ولی شما الان این کردیت که همه کردیت که ما داریم میدیم به مسیحیت مثلا ما میتونیم فرض کنیم که اصلا مسیحیت اتفاق اتفاق نمیفتاد اگر اتفاق نمیفتاد الان اینک توی فلسفه آیا این ادامه پیدا نمی‌کرد یعنی من میخوام بگم اون خود فلسفه یونان اگر اتفاق ادامه پیدا می‌کرد شاید ما زودتر به این مدرنیته نمی‌رسیدیم بنابراین این چیزی که الان داریم کردیت که مثلاً به دین حالا مسیحیت یا به دین چیز داریم میگیم یهودیت میدیم و تعریف‌هایی که از حق یا هر چیزی که ما از تو مسیحیت گرفتیم درسته که فلسفه رفت حالا به تعبیرهای خودتون فرمودید فلسفه رفت توی کلیسا و همین تو کلیسا بودنش هم باعث شد که متحول بشه و از درون این تغییر بده مسیحیت رو و بعد بحث سکولار پیش بیاد آیا اگر این اتفاق نمیافتاد شما فکر نمیکنید عوض میشده بنابراین ما الان کردیت که داریم میدیم شاید واقعا کردیت نیست بله نه ببینید دوست عزیز کردیت که به هر حال ما توجه داشته باشیم که به هیچ وجه نه در مقا مقایسه بین فرهنگها و تمدن‌ها نه تمدنی رو میشه تحقیر کرد نه میشه تمدنی رو به اصطلاح تقدیس کرد بحث بر سر شناخته و تاریخ به هیچ وجه سلسله علت‌ها و معلول‌ها نیست هزاران اتفاق ممکن بود که بیفته اگر تا اون در قرن چهاردهم از طریق کشتی‌ها از چین نمیآمد به سمت آسیا و اصلاً تمام مناسبات اقتصادی جاده ابریشم به هم نمی ریخت اصلا ما شاید یه جای دیگه بودیم اگر ی زلزلی اومده بود اگر سیل اومده بود در قرن چهاردهم در آمریکا نزدیک ۱۶ میلیون نفر از طاعون مردن از حوادث طبیعی بگید تا چیزای دیگه اما نه نکته که میخوام بگم رو توجه کنید به بهانه اینکه ما ماییم و اونا اوان نمیتونین به اصطلاح نباید احساس به اصطلاح فرودست بودن بکنیم نه اینکه دچار این معزل خود بزرگ بینی و خودشیفتگی که متسفانه هر دوی اینها به معنای گریز از شناخت خود و جهان هست فلسفه در غرب ویژگیش یکی از ویژگیهای مهمش اینه که فیلسوف به قول پیر بوردیو یه کتابی داره به نام هوموس اکادمیک یعنی انسان فلسفه در نهاد آکادمی همیشه وجود داشته و تدریس شد و کارکرد داشته درس داده میشده زبان یونانی از یونان باستان تا امروز در دانشگاه‌ها درس داده میشه زبان لاتین همین طور متن‌ها همین طور در ایران هرگز ما نه تنها نهاد تعلیم و تربیت به اون معنا نداشتیم هیچ موقع که مخصوصاً فلسفه یک علمی بوده یا قاچاقی یا یک علم لوکس زینتی نه به درد جامعه می‌خورده نه به درد کسی می‌خورده ما چند تا کتاب کب مختصری رو در قرن اول در بیتال الحکم تند تند چاپ ترجمه کردن اونم با چه وضعیتی و بعد اصلاً زبان یونانی تمام شد مرد هیچ زمانی که ابن سینا و فارابی زنده بودن اینها می‌دونستن که خیلی از این حرفایی که مترجمان ترجمه کردن معنی نمیده ولی خودشون یونانی بلد نبودن و دسترسی نداشتن به متون یونانی در غرب همون طوری که انباشت سرمایه بوده تداوم تاریخی بوده همون موقع که همون طوری که نهاد پادشاهیش فرق می‌کنه با نهاد ما همونطور که نهاد کلیسا فرق می‌کنه با نهاد ما همونطور که ساختارهای اقتصادیش فرق می‌کنه نهاد تعلیم و تربیت و فلسفه فرق می‌کنه من امروز دیدم یک یه کسی نوشته بود که آره ما در ایران در یک بدشانسی هستیم و در یک جای جغرافیای بد هستیم یعنی ما فکر می‌کنیم که ایران همیشه همین طور بوده یعنی کویر بوده بی آب بوده نمی‌دونم همچین شرایطی داشته و اروپا هم همیشه همین طور بوده نه آقا اروپا در فرانسه قانون حفاظت از جنگل‌ها ۸۰۰ سال عمر داره شما ۸۰۰ سال در هر جا از جنگل‌ها حفاظت بکنی تموم میشه اروپا ولی در ایران همین الان که من و شما داریم حرف میزنیم دارن جنگل‌های شمالو میبرن و انواع و اقسام کارای غیرقانونی و نامشروع میکنن محیط زیست رو نابود میکنه یعنی منظورم اینه که اروپا به وجود اومد ساخته شده آمریکا ساخته شده بله اتفاقات خیلی زیادی ممکن بود بیفته وقتی که فرنک لین وقتی پدران بنیانگذار آمریکا رو در قانون اساسی رو نوشتن و در حقیقت آمریکا رو تأسیس کردن فرانکلین میگه که این تجربه آمریکا اگر ۱۰۰ سالم دوام بیاره ما موفق بودیم یعنی اصلا هیچ تضمینی نبوده که این به اصطلاح کارایی که میکردن ادامه پیدا بکنه همین الانی هم که من و شما حرف میزنین هیچ تضمینی نیست که تمام این تمدن یکسره نابود نشه در قرن بیستم جنگ جهانی اول و جنگ ج دوم کجا اتفاق افتاد درست در قلب همین تمدن یعنی اون توحش اوج توحش در ا اوج تمدن بود بنابراین چیزی نیست که تضمین باشه منتها ا باید ببینیم اونا اونجایی که رسیدن همیشه با تئوری بوده همیشه با نظریه بوده همیشه با فکر بوده ما همیشه با شهود دیگه یعنی برای ما اینا انقلاب جامعه ساختن دولت درست کردن آموزش و پرورش اینا نه نظریه می‌خواسته نه فلسفه می‌خواسته نه هیچی ما همه این کارا رو کردیم و کورانه عصاها زدیم و بس قندیل‌های شکستیم خیلی ممنون دست شما در نک استاد خواهش می‌کنم بله آقای حمید خوشدی سلام می‌کنم خدمت شما من حقیقتش واقعا فقط این جملات آخر رو شنیدم و حتما میرم از نو کل رو رو گوش می‌کنم و میدونم که ایشون یعنی میدونن آقای خلجی میدونن تا چد با شور و اشتیاق م واسشون دنبال میکنن و چقدر شخص ایشون و نظراتشون ببینید من البته شما لطف دارین ولی من به نظرات خودم هی علاقهی ندارم امیدوارم عض بشه نه دگیری ببینید شوخی کردم با تو متوجهم شوخی کردم آیایی که همیشه صحبتش شما خیلی خوب بله من شوخی کردم آقا متوجه خواهش می‌کنم قربان شما ببینید اتفاقاً شاید این جمله این سؤالی که میشه بحث ما و اونها بحث اسلام و مسیحیت بصل هر چیزی که وقتی ذات یه جوری یه یه صلب یه تصور صلبی از این داستان هست که او رو در سی روری تاریخی آن چیزی رو که مراد می‌کنیم ها واقعیتش رو سیال نمی‌بینیم یعنی اون کلام نیچه در مد اون چیزی که تاریخ دارد تعریف بردار نیست خیلی سخت میشه اصلاً ثابتش کرد گفت اسلام این است و مسیحیت این است مثلاً میگم حا در مورد در مورد مسیحیت اون چیزی که شخصی به نام سن پول در آسیای سقیر به رشته تحریر درآورد یعنی شروع کرد نوشتن در مورد اون هام یا چه میگی رباعی اصلا یهودی که اسمش رو مسیح مسیح خطاب میشد در اورشلیم اینها یک زمانی بینشون هست و اون واقعا ما ما خاطرات یک ساعت پیشمون وقتی به یاد میاریم دچار تغییر و استحاله میشه همین عقایدی که فرض کنید از اخوانی که مثلاً از مصر آمده ببینید مثلاً تا به ترکیه رسیده تا به ایران رسیده تا نمی‌دونم به قطر رسیده چقدر اصلاً در عر در عرض چیزی که کمتر از یک قرنه چقدر دچار تقیر تحول میشه یعنی میخوام بگم که نه اسلام ذات ثابتی داره نه مسیحیت ثب ثابتی داره اون چیزی که شاید اون اون واقعیت وقتی ازش صحبت می‌کنیم اولاً درک و تصور و دریافت ما از اون مسیری است که تکوین م تکوین مثلاً پدیده‌ی مثل اسلام و مسیحیت رو شامل میشه چه بسا چه بسا خود مسیحیت در تحول و تکمین خودش در یه ایستگاهی مثلاً یک نام دیگری به خودش می‌گیره و ما حالا امروز به نام اسلام می‌شناسیم منظورم اون چیزی که حالا ما هست یم هم شاید انقدر ثبات نداشته باشه شاید شاید یعنی منظورم در عین حال که در عین حال که ما امروز می‌شناسیم گذشته خودمون رو می‌شناسیم تنها در شرایطی می‌تونیم از خودمون فراتر بریم از اون هزارها و زنجیرهای تاریخی که شاید قار افلاطون رو به ذهن بیاره فراتر بریم که اندیشه کنیم که فلسفه بورزیم که شاید تردید کنیم که شاید دوباره تعریف کنیم خودمون رو که شاید بتونیم از اون غار افلاطون به سمت اون نور حقیقتی که افلاطون ازش صحبت می‌کنه راه ببریم که قاعدتاً هیچ موقع هم هیچکس نه حرف آخر رو بز دست کم به درک و دریافت من نه میزنه نه اون به اصطلاح اون واقعاً تعریف قطعی و نهایی میشه از اسلام یا مسیحیت یا خود و دیگری کرد همه یعنی من خیلی میپسندم اون چیزی که شما همیشه میگید این چیزی که ما الان میگیم تا اطلاع سان ویست قربان شما برم ممنونم بله حتما همین طوره قطعاً همین طوره ولی ببینید ما همیشه در مورد تاریخ ما دو شیوه دو تا روش اصطلاح تاریخنگاری هست یکی اینکه شما وقایع رویدادها یا به اصطلاح روند تاریخی رو در یک دوره محدودی میبینید مثلا فرض کنید که شما میاین و مثلا تاریخ دوره قاج رو مثلا مینویسیم یه موقع هست که شما نه قصدتون این نیست که تاریخ یک دوره خاصی رو بنویسیم بلکه قصدتون این هست که ریشه ها بنیادها و سرچشم های یک سری پدیده ها نهادها مفاهیم رو پیدا بکنیم اونوقت به اصطلاح فسوی بهش میگن لانگ دوغه باید شما در یک چشم‌انداز بلند تاریخی ببینید ها وقتی در چشمانداز تاریخی می‌بینید اونوقت می‌تونید تاریخ ایده بنویسید تاریخ مفهوم بنویسید هیچ چیزی ثابت نیست مطلقا نه چیزی ثابته و نه چیزی نابه یعنی ما چیزی به نام فرهنگ اسلامی نداریم که فرهنگ ناب باشه یا فرهنگ ایرانی که ناب باشه زبان فارسی که ناب باشه یا زبان ندونم یونانی که ناب باشه خود قرآن اون کتاب معروف آرتو جفری هست که واژه‌های دخیل در قرآن ببینید در قرآن از چند تا زبان مختلف کلمات وارد شد پس ولی ما به اصطلاح میتونیم پترن الگو پارادایم بسازیم یعنی چی مثلا میگیم ما در فیزیک طبیعیات بطلمیوسی در به اصطلاح کیهانشناسی بلوسی این پارادایم بوده در عصر جدید یه پارادایم دیگه است ما می‌تونیم از تفاوت پارادایم‌ها صحبت کنیم یعنی ما می‌تونیم از تفاوت پارادایم‌های به اصطلاح یا تفاوت سنت‌های حقوقی و قانونی صحبت کنیم بگیم یه سنت اسلامی داریم ما یه سنت یهودی داریم ما یه سنت مثلاً چینی داریم ژاپنی داریم اینا پادای من یعنی چی یعنی که در درون این‌ها هزاران نظریه متفاوت هست هزاران دعوا هست وقتی میگیم فقه اسلامی همون طور که شما گفتید یه تاریخی داره با هزار تا جزئیات منتها اگر شما بخواید معنا بدید به تاریخ نمیتونید که در جزئیات غرق بکنید خودتون رو بلکه باید الگو بسازید بتونید اینا رو دسته بندی بکنید بتونید اینها رو براش نظریه بسازید بنابراین اونچه که ما بهش دچار شدیم در عصر جدید اینه که مدرنیته بر ما مثل صاعقه فرود آمده یعنی مثل یک در حقیقت شوکه این مخصوص ماهم نیستا ملت‌های غیر اروپایی به غیر از آمریکاییها دچار این وضعیت شدن حتی ژاپنیها و ما در نتیجه یه چیزایی رو می‌بینیم دیگری داره که ما نداریم ولی نمی‌دونیم چیه که اون داره و ما نداریم و چرا او داره و ما نداریم و بعد نگاه می‌کنیم به خودمون به عنوان به قول اقبال لاهوری انگار که عاریان به اصطلاح خاتون عریان شدیم در جهانیان شرم می‌کنیم احساس تحقیر شدگی می‌کنیم و بعد یک یکی از راه‌هایی که ۲۰۰ سال گذشته مسلمانها در بیشتر استفاده کردن اینه که چون نی نمیتونستن یا نمی‌دونستن یا به هر دلیلی نمیخواستن به شیوه غربی بی اندیشن فرهنگ غرب رو بشناسن ش هر چیزی رو جعل کردن گفتن که آقا ما خودمونم قانون داریم ما خودمونم دولت داریم ما خودمونم این داریم ما خودمون حق داریم ما همه چیزو جل کردن و این جل یک مسئله خیلی مهمی اس که باعث شد که ما نه تنها با فرهنگ خودمون بیگانه بشیم و بیگانه بمون که از درک زمان حال عاجز بشیم ما در دنیایی زندگی میکنیم چه روشنفکر سکولار چه نمیدونم کمونیست چه ناسیونالیست چه مسلمون در دنیای زندگی میکنیم که در ما ساختیم برای اینکه از واقعیت فرار کنیم یعنی هیچ چیزی به اصطلاح باعث نشده که ما بر این تروما بر این رنج فائق بیایم و با اعتماد به نفس به خودمون و غرب نگاه بکنیم ما اصلاً نداشتن چیزی نبودن مگه مایم در دنیا این وضیت داریم همه تمدن همینطور شدن و بعد تمدن غرب ویژگیش اینه که از همه جای جهان گرفته از یونان تا الان نه الان هرودوت تاریخشو که می‌خونیم در تمام یه بخش قلمرو بسیار گسترده‌ای سفر کرده تا تاریخ آدما رو نوشته و از همه استفاده کردن ما یه شکل دیگه زندگی می‌کردیم فرهنگ ما فرهنگ شفاهی بوده ما تاریخ نداریم هیچ چیزی رو ثبت نمیکردیم به همین دلیلم هست که فرهنگ ما ناگهان احساس میکنیم که هیچی وجود نداشته در حالی که اینطور نیست ما فرهنگمون فرهنگ شفاهی بوده بر اساس یه سنت شفاهی بوده سیستم زندگی که به هم ریخته ما فکر می‌کنیم که چون فرهنگ شب چیز ز فرهنگ شفاهی مادی نیست دیگه از بین میره مثلاً معماری در ایران کسی کتاب معماری نوشته نمی نوشته که از استادش یاد می‌گرفته هر چیزی رو شما از استادت یاد می‌گرفتی نسل به نسل منتقل می‌شده سینه به سینه چون اون نظام به هم ریخته ما الان احساس به اصطلاح ناچیزی و بی‌ چیزی می‌کنیم این به خاطر اینکه خودمونو نمی‌شناسیم خودمون رو به اصطلاح با با با به به غرب به چشم یا دشمن نگاه می‌کنیم یا به چشم در حقیقت یک حسرت و یک چ به اصطلاح رقیب یا همسایه یا چه می‌دونم دیگری رشک انگیز که میخوایم مثل اون بشیم در نتیجه اتفاقی که افتاده اینه که در برابر غرب یا غرب رو یک دیگری هیچ موقع غرب رو به عنوان دیگری نپذیرفتیم و نشناختیم بلکه یا خواستیم مثل اون بشیم یعنی از نوک پا تا فرق سر بشیم عین غربی یعنی خودمون رو مثل دیگری کنیم یا خواستیم دیگری رو نفع کنیم مثل سنت‌گرایان ما غرب باید همیشه برای ما به عنوان دیگری بمونه مدرنیته غرب مدرنیته‌ی اس که هرگز هیچ جایی تکرار نمیشه و مدرنیته ایرانی یه مدرنیته‌ی نیست که در خارج وجود داشته باشه بلکه باید ابداع بشه باید از نو ما قانون اساسی بنویسیم از نو نهاد بسازیم همه اینا رو باید بسازیم و قطعاً اونچه که می‌سازیم باید ساخته ذهن مستقل ما باشه هرگونه تقلید چه تقلید تید از غزالی و ابن تیمیه چه تقلید از کانت و روسو تمام دامن میزنه به این انحطاط ما بنابراین ما نیاز به اعتماد به نفس داریم نیاز به این داریم که یه مقدار از نظر روانی فائق بیاییم ب این روان گزیدگی و زخم‌های روحی و جمعی که خوردیم و از اون طرف هم یه تصمیم اخلاقی بگیریم و اونی که با خودمون صادق باشیم یعنی خودمون رو چنان که هست ببینیم و دیگری رو هم چنان که هست ببینیم نه خودمون بخواد دیگری بشه نه بخوایم دیگری رو حذف کنیم و بدونیم که فقط ما در صورتی میتونیم چیزی رو بیافرینیم که از همه جای دنیا استفاده کنیم منتها به شکلی که خودمون شکلش ابداع میکنیم فرم تمدن فرم مدرنیته فرم به اصطلاح زندگی رو هر ملتی هر مردمی خودشون باد ابدا بکنن ولی باید بیاموزیم ما متأسفانه نسبت به غرب یک حالت به اصطلاح عشق و نفرتی داریم که عاملش روانی به همین دلیلم من مدام بیشتر به این نتیجه میرسم که مشکل ما با مدرنیته بیش از اینکه شناختی و تئوریک باشه اخلاقی و روانیه من اگر خسته نباشید و اگر جسارت نباش خاهش میکن بفرماید ببینید در آلمانی وقتی شما از کامن س صحبت میکنید از اون خیلی وقتا از دزوند به قول معروف منشن فشند میگن از عقل سالم از حس از اون احساس مشترکی که خیلی وقتا یعنی اون منظورم فکهای تاریخی که خود به خود شامل زمان و مکان میشه و این زمان و مکان خیلی فرهنگ‌ها رو در اون بهخصوص در در بازه زمانی راز مدت متمایز می‌کنه ۱د از همدیگه با اون سنتی که پشت سر دارن و روش مباحث علمی هم اغلب میدونید شما فکت رو ما جمع میکنیم و روی فکت دست کم اون اون عرصه اون رشته خاص و اینها معمولاً یه توافق‌های جمعی هست و این این ما در واقع به آلمانی میگیم بخ یعنی این مثل ی کف یه ثباتی به شما میده مثل اینکه وقتی اینا نیست این این کامان سنس نیست این این به اصطلاح حس جمعی مشترک این وفاق ان وفاق منظورم رو رو فکتا و تاریخ مخصوصاً هست وقتی اینا نیست وقتی جای اینا رو جعلیات میگیره به قول شما یه چیزای خیلی وهم آمیزی که در توهماتی که در مورد گذشته خودمون داریم جای تاریخ واقعی میگیره در اون حالت زیر پای انسان خیلی محکم نیست آدم انگار معلقه یعنی شاید در گذشته روایت مذهب خدا سنت خیلی از چیزا باعث بود که انسان این این سوی به اصطلاح آره انقدر معلق نبود به نظر من در مدرنیته‌ی که اتفاق افتاده این انگار این کف رو از زیر پای ما فرش این زمین از زیر پای ما کشیده شده و ما انگار بین زمین و هوا معلقی این موقعیت شاید شاید بیان دیگری از اون بی به اصطلاح وی چجوری بگم بی‌وزنی باشه که حاصل این تعلیقه و اساساً مدرنیته همینه مدرنیته شک دکارت شکی که هیچ پایان نمیپذیره ما سنته که یک محتوای ایجابی داره مدرنیته فقط نفه مدرنیته نقده مدرنیته فقط و فقط نقده یعنی میگه ما به حقیقت دیگه دسترسی نداریم فقط می‌تونیم هرچی که فکر می‌کنیم و نقد کنیم که مباد به جای حقیقت بگیریم مدرنیته به هیچ وجه به شما هیچ تضمینی نمیده مطلقاً خدا مرده است یعنی تضمین مرده است یعنی دیگه هیچ پشتوانه ثابت و ازلی و ابدی نیست و اینه که مدرن بودن شجاعت می‌خواد این چرا چون دیگه شما الان باید خودتون تشخیص مسئولیت بودنتون رو بپذیرید ما ایرانی‌ها و مسلمان‌ها و بسیاری از ملت‌های دیگه هنوز به این بلوغ نرسیدیم که تصمیم بگیریم مسئولیت زندگی و جهانی رو که در اون زندگی می‌کنیم و بپذیریم در نتیجه خب پناه می‌بریم به همون نهادهای سنتی مدرن بودن اصلاً چیز خوشمزه‌ای نیست مدرنیته تراژدیه مدرنیته بی‌خانمانی دیوانگیه مدرنیته خطره ادونچر مدرنیته از دست دادنه به هیچ وجه به دست آوردن نیست و و ما چون فکر می‌کنیم به دست آوردنه نگاه می‌کنیم مییم عجب آلمانیا مثلاً ماشین ونز دارن ن اقتصاد فلان دارن نمی‌دونیم که این رو با از دست دادن به دست آوردن نه با کسی به اینها گنجی نداده یعنی شما مدام باید هرچه که داری رو به عنوان چیز شر ببینی انسان رو شر ببینی جهان رو شر ببینی به همین دلیله که مدام باید مسئولیت خودت رو مدام باز تعریف کنی گسترده کنی مدام خودت رو تحت نظارت دیگران قرار بدی مدام خودتو مسئول نسل‌های بکنی که نیامدن نسل‌های که بودن در دیوار کوه آسمان‌ها نمی‌دونم لایه اوزون این انسان غربی انسان غربی انسان مسئوله انسان بی خوابه انسان دلهره داره انسان مضطربه به هیچ وجه سبک ایرانی‌ها مطلقا نمیتونه همچین چیزی رو تحمل بکنه یعنی ما از نم ولایت فقی میریم به ولایت یه کسی دیگه‌ای مدام در حقیقت اربابمون عوض می‌کنیم به جای اینکه بندگی رو کنار بگذاریم بسیار کار سخت به همین دلیل کانت میگه جرأت داشته باش دیگه یعنی مسئله چار تا تئوری که نیست که جرأت باید داشته باشی که بدونی تو یک انسانی هستی که خودتی و خودت نه آقا ن می‌دونی از کجا آمدی نمی‌دونی به کجا میری نه یک لحظه دیگه تضمینی هست که نفست دربیاد هیچ تضمینی وجود نداره ولی با این حال تا زمانی که هستی چون که آزادی مسئول و این چیزیست که و در فرهنگ ما همه کاملاً بیگانه است چیزی ما به نام اینکه خودتو قانون ب یعنی سلف دیسیپلین باش سلف پولیسی کن خودت بر خودت نظارت کن همچین چیزی معنا نداره در فرهنگ بنابراین ما منتظریم که دموکراسی هم از هوا بیاد نمیدونم توسعه هم از هوا بیاد همه چیز میخوایم از بالا بیاد فکر میکنیم که مثل به اصطلاح عطیه الهیه زمانی که تصمیم گرفتیم یکایک مون که یه جامعه بسازیم و مسئولیت در قبالش احساس بکنیم براش زحمت بکشیم اصلا ما تو کار فیلانو پی نمیدونم کار داوطلبانه اینا در فرهنگ ما خیلی خیلی کمه مگر در چارچوب مذهب اونم برای خدا نه برای انسان بنابراین ما نیاز به یک انقلاب اخلاقی یکی انقلاب روحی و انقلاب شناختی داریم و این کار سختیست منتها تنها راهه اگر بخوایم یه جامعه‌ی داشته باشیم که شایسته زیستن ما باشه سپاسگزارم از همه دوستان متشکرم از شما و فردا این بحث رو ادامه خواهیم داد بابک جان خیلی ممنونم از لطف شما خواهش می‌کنم ممنونم دوستان حالا پرسیده بودن از