خواندن غزل‌هایی از مولانا

خب آیا من در یوتیوب دیده میشم من در در یوتیوب دیده نمیشم خانم فروغ دیده میشه استد خلجی من الان دیدم بله آقای خلجی الان لایو شدی بسیار خوب چون خانم افسونه نه تا چند لحظه پیش نبودید الان لایو شدید آقای سلام ع کنم خدمت همه دوستان در کلاب هاس و در یوتیوب امیدوارم که حال شما خوب باشه قرض در این جلسه خوندن چند غزل از مولاناست که یک مقدار دلی رو که تنگ شده نوازش کنیم با این غزلها من چند غزل میخونم کاملا اتفاقی این غزلا رو انتخاب می‌کنم ولی اگر دوستان غزل خاصی رو در نظر دارن لطف کنن به من بگن حتما خوشحال میشم براشون بخونم و اگرم نکته خاصی دارن راجع به هر کدم از این غزل‌ها که فکر میکنن میتونن در میون بگذارن با ما باز هم من خیلی سپاسگزار خواهم بود سلام می‌کنم به دوستانی که در چت یوتیوب نوشتن نوشتن برای چی مولانا برای چی مولانا چرا مولانا نه در برای اینکه مولانا نخونیم خیلی باید دلیل بیاریم نه برای اینکه مولانا رو بخونیم حالا اجازه بدید بخونیم بعد ببینیم که چه خواهد شد بعد یادتون باشه خانم فروغ که ما بعد از یعنی در بعد از اینکه خوندم درباره جلسات دور دوم ادبیات غرب هم من در حقیقت یک آگهی بازرگانی رو خدمت دوستان بگم بسیار خب غزلی که شروع می‌کنم غزلی اس که همه شما شنیدید یکی از معروف‌ترین و زیباترین غزل‌های مولاناست نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم در این سراب فنا چشمه حیات منم وگر به خشم روی ۱۰۰ هزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقش بند سراپرده رضات منم نگفتمت که منم بهر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای باصفات منم نگفتمت که چ مرغان به سوی دام مرو بیا که قدرت پرواز و حر و پات منم نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند که آتش و تپش و گرمی هوات منم نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند که گم کنی که سر چشمه صفات منم نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد و خلاق بی جهات منم اگرچه فراغ دلی دان که راه خانه کجاست وگر خدا صفتی دان که کت خدات منم حالا که گفت خدا صفتی بگذاریم بر فیلم یکی از غزل‌های مولوی رو که من خیلی دوست دارم و همین میگه خدا صفت من ذهنم رفت سراغ اون این غزل از غزل‌های محبوب من هست در کلیات شن صفت خدای داری چو به سینه‌ای درآیی لمن تور سینا تو ز سینه و نمایی صفت چراغ داری چو به خانه شب درایی همه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی صفت شراب داری تو به مجلسی که باشی ۲ هزار شور و فتنه فکنی ز خوش لقایی چو طرب رمیده باشد چو هوس پریده باشد چه گیاه و گل بروید چو تو خوش کنی سقایی چو جهان فسرده باشد چو نشاط مرده باشد چه جهان‌های دیگر که ز غیب برگشاهی ز تو است این تقاضا به درون بی‌ قراران و اگر نه تیر گل را به صفا چه آشنایی فلکی به گرد خاکی شب و روز گشته گردان فلکا ز ما چه خواهی نه تو معدن زیایی نفسی سرشک ریزی نفسی تو خاک بی یزی نه راز جویی آخر همه کان و کیمیایی مثل راز جویان شب و روز خاک بیزی ز چه خاک می‌پرستید نه تو قبله دعایی چه اجب اگر گدایی ز شهی عطا بجوید عجب اینکه پادشاهی ز گدا کند گدایی و عجبتر اینکه آن شه به نیاز رفت چندان که گدا غلط درافتد که مراست پادشاه چه عجب اگر گدایی ز شهی عطا بجوید عجب اینک که پادشاهی ز گدا کند گدایی و عجبتر اینکه آن شه به نیاز رفت چندان که گدا غلط در افتد که مراز پادشاهی فلکا نه پادشاهی نه که خاک بنده توست تو چرا به خدمت او شب و روز در هوایی فلکم جواب گوید که کسی توهی نپوید که اگر کهی بپرد بودن ز کهرب بای سخنم خور فرشته است سخنم خور فرشته است من اگر سخن نگویم ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی تو نه از فرشتگانی تو نه از فرشتگانی خورش ملک چدانی چه کن کنی ترن گوین را تو حریف گند نایی تو چه دانی این ابا را که ز مطبخ دماغ است که خدا کند در آنجا شب و روز کد خدایی تب ریز شمس دین را تو بگو که رو به ما کن غلطم بگو که شمسا همه روی بی غفا بله حالا باز این منو ذهن من رو به د تا غزل دیگه برد که براتون می‌خونم خونم د تا غزلی که در حقیقت یکی مولوی در اونجا میگه که غلام آفتابه یکی هم میگه غلام قمر بله میگه که من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو و از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت سر به جنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو گفتم ای دل چه م هستین دل گفتم این دل چه م هستین دل اشارت می‌کرد که نه اندازه توست این بگذر و هیچ مگو گفتم ای دل من نمی‌دونم که این بیتو درست نوشته اینجا یا نه گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است گفتا این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو گفتم این چیست بگو زیر و زور خواهم شد گفت می‌باش چنین زیر و زور هیچ مگو ای نشسته تو در این این خانه پر نقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست گفت این هست ولی چ جان پدر هیچ نکن خب [موسیقی] عزل دیگه که باز نمیدونم چرا می در اونجا اینجا گفت من غلام قمرم در اونجا میگه که غلام آفتابم چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم نه شبم نه شب پرست هستم که حدیث خواب گویم چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم حالا تو یه نسخه دیگه است به نهان از او بپرسم به شما جواب گویم به قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابم بگریزم از عمارت سخن خراب گویم به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم به میانه قشور همه از لباب گویم من اگرچه سیب شیب ز درخت وس بلندم من اگر خراب و مستم سخن ثواب گویم چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویش خجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویم بگشا نقاب از رخ که رخ تو است فرخ تو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم چو دلت چو سنگ باشد پر از آتشم چو آهن چ تو چو لطف شیشه گیری قده و شراب گویم ز جوین زعفرانی کر و فر لاله گویم به دو چشم ناو دانی صفت صحب گویم چو ز آفتاب زادم به خدا که کی ق بادم نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم اگرم حسود پرسد دل من ز شکر ترسد به شکایت ان درآیم غم اضطراب گ به زبان خموش کردم که دل ک باب دارم دل تو بسوزد من ز دل کباب گویم این اینکه کلمه کلمه‌ای که در بیان فراغ می‌کنه یا بیان درد می‌کنه انقدر این کلمه خودش آتشین میشه که خود کلمات هم سوزان میشه خب یه تم خیلی جالبیست توی غزل فارسی سعدی میگه که ضرورت است که روزی بسوزد این اوراق که تاب آتش سعدی نیاورد عقلان انقدر این غزلی که من میگم انقدر پر از درده که این کاغذها آتش خواهند گرفت خب اگر دوستان غزل دیگری رو دوست دارن پیشنهاد کنن من یک دوستی گفته بود که چه دانستم که این صدا بله بله چه دانستم که این سودا مرا زینسان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیهون چه دانستم که سیلابی مرن آغاه برید چو کشتیم دراندازد میان زم پرخون زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فرو ریزد ز گردش‌های گوناگون نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را چنن دریای بیپایان شود بی آب چون هامون شکافت نیز آن هامون نهنگ بهر پسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی هف بسیار عالی بله غزل بسیار ی [موسیقی] خب دوست دوستان در چت بعضی غزل‌های دیگرم نوشتن نا بفرمایین انور جان بگین ببینیم که کدوم دوستار ره یکی از دوستان نوشتن که غزل مرا عاشق چنان باید که هر بادی که برخیزد قیامت های پر آتش هر سویی برانگیزد یکی این رو گفته و یکی از دوستانم که هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود بله و یکی از گفتن که یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا همه غزل‌ها فوق‌العاده است و خصوصن که شما بخوانید ما فقط دوست داریم بشنویم لذت ببریم مرا عاشق چنان باید مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامت های پر آتش ز هر سو ا برانگیزد دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد دو صد دریا بشوراند ز موج بهر نگ ریزد ملک‌ها را چه مندیلی به دست خویش در پیچد چراغ لایزالی را چو قندیلی در آویزد چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید به جز خ هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد چو هفت صد پرده دل را به نور خود بداند ز عرش این ندا آید به نامی زد به نامی زد چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد از آن دریا چه گوهرها کنار خاک در ریزد فقدم بله گفتید غزل بعدی چی بود آقا انور جان غزل بعدی این سخن تازه بگو تا این هین سخن آره هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود بگذرد از حد جهان بی حد و اندازه شود خاک سیه بر سر او ک از دم تو تازه نشد یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود هر که شدد حلقه در زود برد حقه زر خواسته که در باز کنی محرم دروازه شود آب چه دانست که او گوهر گوینده شود خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود روی کسی سرخ نشد بی‌ مدد لعل لوت بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود ناق صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود آنچه جگر سوزه بود باز جگر سز شود خب زل بعد آقای انور غزل بعد دست یار مرا غار مرا عشق جگر خار مرا یار تویی غار تویی خواج نگهدار مرا نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ که تور تویی خسته به منقار مرا قطره تویی بهر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش نیازار من حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضه امید تویی راه بهیار مرا روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب دهین وار مرا دانه تویی دام تویی واده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام به مگذار مرا این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبودی این همه گفتار خب چند تا چی هم از هم توری خودتان هرچی ذهنتان میایه بشنویم شاید بله بدون مزاح برای دوستان خب یکی از زیباترین غزل‌های مولوی از نظر من این ق باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم هفت دختر بی‌ آب را کین خاکیان را می‌خورند هم آب بر آتش زنم هم بادها شان بشکنم از شاه بی‌ آغاز من پران شدم چون باز من چا تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم ز آغاز عهدی کرده‌ام کنجان فدای شه کنم بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم امروز همچون آصف شمشیر و فرمان در کفم تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم روزی دو باغ طاقی گر سبز بینی غم مخور چون اصل‌های بیخش از راه پنهان بشکنم من نشکنم جز جور را یا ظالم بد غور را گر ذره‌ای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم هر جا یکی هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او گشتم حقی یر راه او تا ساق شیطان بشکنم چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم گر در ترازوی نهی می‌دان که میزان بشکنم چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی پس تو ندانی اینقدر کین بشکنم آن بشکنم گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم چرخ نگ گردد گرد دل از ویخ و اصلش برکنم گردون اگر دونی کند گردونه گردان بشکنم خان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم برده‌ای گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم نینی منم سر خوان تو سر خیر مهمانان تو جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم ای که میان جان من تلقین شعرم می‌کنی گر تن زنم خاموش کنم ترسم که فرمان بشکنم از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند من لا ایوار خود استون کیوان بشکنم ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم وی مطربان ای مطربان دف شما پرزر کنم ای تشنگان ا ای تشنگان امروز سقایی کنم وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم ای بیکسان ای بی کسان جا الفرج جا الفرج هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من صد دیر را مسجد کنم صد دار را منور کنم ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم زیرا که مطلق حاکمم مؤمن کنم کافر کنم ای بعلا ای بع مومی تو اندر کف ما خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی سوی منا ای آدمی تا زینت تا زینت تا زینت نیکوتر کنم تا تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی سوی منا ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم ای سر دهان ای سر دهان بک شادم زان سر دهان تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم ای گلستان ای گلستان از گلستانم گلستان آندم که ریحان هات را من جفت نیلوفر کنم ای آسمان ای آسمان حیران تر از نرگس شوی چون خاک را انبر کنم چون خار را ابهر کنم ای عقل کل ای عقل کل تو هرچه گفتی صادقی حاکم تویی حاتم تویی من گفتگو هم تر کنم خب اجازه بدی که یک غزل دیگه بخونم و به پایان ببرم این غزل مال وقتیست که مولوی شمس برای بار اول ئب میشه و بعد خبر میارن که شمس داره میاد و مولوی به سما در میاد برای دیدار دوباره شمس شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد وان سیم بررم آمد وان کان زرم آمد مستی سرم آمد نور نظرم آمد چیز دگر ر خواهی چی ز دگرم آمد آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد ون یوسف سیمین برر ناگه به برم آمد امروز به هز دینه ای مون سه دیرینه دی مست بدان بودم که از وی خبرم آمد آن کس که همی جستم دیمن به چراغ او را امروز چو تنگ گل بر رهگذرم آمد دو دست کمر کردو بگرفت مرا در برر زن تاج نکویان نادر کمرم آمد آن باغ و بهار ش بین وان خمر و خمارش بین وان هضم و گوارش بین چون گل شکرم آمد از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد و از طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد امروز سلیمانم که انگشترم دادی وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم یرب چه سعادتها که زین سفرم آمد وقت است که می نوشم تا برق زند هوشم وقت است که بر پرم چون بال و پرم آمد وقت است که در تابم چون صبح در این عالم وقت است که بر قرم چون شیر نرم آمد بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا جایی که جهان آنجا بسس مختصر م آمد یعنی مست میشه آخر این دیگه مست میشه و میفته دیگه دیگه نمی‌تونه بسیار سپاسگزارم از همه دوستان و من آگهی بازرگانی خودمم خدمت دوستان بگم دوره دوم ادبیات درس گفتاری ادبیات غرب مربوط هست به ۱۰ تا نویسنده برجسته قرن نوزدهم و من سعی می‌کنم در ۱۰ تا درس گفتار درباره این که هر کدومش درباره یکی از این نویسندگان هست نه تنها به اصطلاح به تاریخ رومان و در حقیقت یه دوره تاریخی از رومان در قرن نوزدهم اشاره بکنم بلکه یه نوعی میشه گفت که روح حاکم بر قرن بیست قرن نوزدهم یعنی قرنی که بعدش حوادث قرن بیستم رو یک قرن کاملا استثنایی کرد این قرن نوزدهم یه قرنی بین دوره به اصطلاح پیدایش مدرنیته و دوره به به عبارت پایان مدرنیته یعنی مدرنیته در قرن نوزدهم هجدهم متولد میشه و در قرن نوزدهم به عبارتی پایان می‌گیره یعنی از زلزله لیسبون در قرن هجدهم آغاز میشه و با هولوکاست به پایان می‌رسه این دوره میانی چه دوره‌ای هست و من سعی می‌کنم که با اشاره به کارهای اصلی چارلز دیکنز بالزاک داستایوسکی و ران جورج لیوت و دیگران توضیح بدم که در حقیقت قرن نوزدهم مسئله چی بود و چه روحی حاکم بود بر اروپا در حقیقت ی ی نو یه جوری تاریخ فکری مدرنیته از خلال شاهکارهای ۱ تا نویسنده برجسته است این جلسات از هفته آینده آغاز میشه از شنبه و یکشنبه هفته آینده و دوستان میتونن درش ثبتنام بکنن یک شهری مختصری رو باید بپر دازن و برای اینکه جزئیات بیشتر من خدمتشون بفرستم میتونید با من به ایمیل من مهدی gmail.com یعن gmail.com برای من میتونید پیام بفرستید یا اینکه روی همین رسانه های اجتماعی که در دسترس هستم برا من پیام خصوصی بفرستید تا من جزئیات خدمت شما بفر رسم بسیار سپاسگزارم از شما از خانم فروغ از آقای انور برای شما و برای همه پارسی زبانان و ایرانیان و همسایگان خوب ایران آرزوی روزهای بهتری رو دارن وقت همگی خوش