لطفا بگید که
آقای دکتر لطفا از دوستان یوتیوب بپرسید
که آیا اونا شما رو میبینن؟ خب من الان من
الان دوباره یه لایو جدید شروع کردم. اون
لایو قدیم که از بین رفت.
خب شما الان ببینید که الان من شما الان
خودتون امتحان کنید ببینید لایو منو
میبینید؟
من الان نمیبینم آقای خراجی ولی شاید برای
من چند لحظه بعد شروع بشه.
بله دوستان نوشتن الان شما لایو
حالا بعضیامون نوشتن نخیر.
دوستان بله هستش.
بله پس الان نوشتن که شروع شده. بله
بفرمایید.
میخواید حالا یه
خلاصه ای از
من از اول شروع میکنم. خب بسیار
من عذر میخوام از دوستان عزیز. سلام عرض
میکنم به دوستان یوتیوب و عذر میخوام اگر
همه اونچه که گفتم رو دوباره باید تکرار
بکنم.
و عذر میخوام از دوستان.
امم بحث امروز ما راجع به
اصلا من
کاملا دیسترکتد شدم.
امم من داشتم ۱۵ دقیقه صحبت میکردم و
دوستان گفتن که در لایو
یوتیوب پخش نمیشه. من عذر میخوام از شما و
عذر میخوام که مجبورم دوباره تکرار بکنم
همه حرفامو. و امروزم اتفاقا عجله دارم
برای رفتن.
امم کار اداری دارم و باید زود از خدمتتون
مرخص بشم. ولی سعی میکنم که در این فرصت
اونچه که باید بگم رو بگم خدمتتون.
امم سو امروز آغاز پانزدهمین سال حصر
خانگی خانم زهرا رهنورد و آقای میرحسین
موسوی هست.
دو شخصیت امم
برجسته
شناخته شده ای که
نامشون به نام جنبش سبز پیوند خورده و امم
در حقیقت
یک گرهی رو در جمهوری اسلامی امم ساخته.
حصر اونها که به نظر
بسیار
امم
[موسیقی]
معمایی میاد و باز نشدنی ناگشودنی.
و میدونید که امروز یه عده ای رفتن. عده
ای از کسانی که هوادار ایشون بودن. عده ای
از کسانی که از
به اصطلاح
رزمندگان و فرماندهان جنگ در
امم هشت سال جنگ ایران و عراق بودن.
بسیاری از کسانی که
در
برای این کشور
زحمت کشیدن از
جان و
امم تن خودشون مایه گذاشتن. اینها امروزه
امروز یک تحصنی کردن. یک تجمعی کردن در
جلوی دانشگاه تهران و
با سرکوب نیروهای حکومتی مواجه شدن.
خب این خیلی
مهم هست که بدونیم که این داستان آقای
میرحسین موسوی و
آقای خامنه ای چی هست. من داشتم در اون
لایوی که پخش نمیشد
داشتم توضیح میدادم که
امم باید داستان آقای موسوی و آقای خامنه
ای رو بدونیم. آقای موسوی و آقای خانم
رهنورد
دوتا از
کسانی هستند که
امم از دوتا بکگراند متفاوت میان. از دوتا
به اصطلاح
پیشینه خانوادگی متفاوت میان. آقای خامنه
ای موسوی از یک پیشینه خانوادگی سنتی
میاد. ولی خانم رهنورد از یک خانواده خیلی
به اصطلاح طبقه متوسط در زمان شاه امم رو
به بالا میاد و خیلی به اصطلاح غیر
به اصطلاح غیرمذهبی.
نام اصلی خانم میرحسین امم زهرا رهنورد
ژاله کاظمی است. و
خانم رهنورد و آقای
میرحسین موسوی در دانشگاه و در جریان به
اصطلاح موج اسلامگرایی که به ویژه با
دکتر علی شریعتی و در حسینیه ارشاد امم به
وجود آمد در اونجا با هم برخورد میکنند و
آشنا میشن.
خانم هر دوی اینها با شریعتی آشنا بودن
و به شدت تحت تاثیر شریعتی بودن. خانم
رهنورد تحت تاثیر شریعتی نامش رو عوض
میکنه. و از ژاله کاظمی میذاره زهرا
رهنورد. و خب هر دوی اینها هم نقاشن. و
خانم رهنورد در حقیقت
یک نمایشگاه نقاشی داشته که شریعتی یه بار
راجع بهش هم صحبت هم میکنه. بازدید میکنه
در حسینیه ارشاد.
و بهرحال کسانی بودن که
با آرمانهاشون زندگی میکردن و با
آرمانهاشون تا امروز دوتا آدمی هستن که با
آرمانشون آرمانهاشون زندگی میکنن و این خب
در جامعه ایران که آرمانگریز و
ایمانستیز شده بسیار بسیار نادر هست.
و بسیار ارجمند هست از این جهت.
امم آقای موسوی
و کلا جریانهایی که به
اسلام
منهای روحانیت اعتقاد داشتن. مثل جریانهای
حالا دکتر شریعتی یا حالا جریانهای دیگه
مثل دکتر پیمان یا جریانهای مربوط به
مجاهدین خلق اینها. اینها طبیعتا به
از نظر اقتصادی به ویژه به امم
جریان چپ نزدیک بودن.
یعنی اقتصاد امم
به اصطلاح
سوسیالیستی رو
عادلانه میدونستن و با اقتصاد بازار آزاد
مخالف بودن.
خب وقتی که انقلاب میشه طبیعتا اینها هم
جزو انقلابیون بودن. خب از یک طرف خانم
زهرا رهنورد نماد یک زن مسلمان هست. یعنی
یک زنی که میتونه باحجاب داشته باشه.
میتونه مسلمان باشه. در عین حال میتونه
هویت اجتماعی داشته باشه. در جامعه باشه.
نمونه زنی که دکتر شریعتی در حقیقت
الگوش رو
طراحی کرد و توانست بخش عظیمی از جامعه
سنتی ما رو متحول بکنه و زنها رو از اسارت
چارچوبهای سنتی بیرون بیاره و در حقیقت زن
مسلمان رو به نحو به نحوی تعریف بکنه که
با اجتماعی بودن و اجتماعی شدن و تاثیر
اجتماعی داشتن مخالف نباشه و از این جهت
شریعتی در مدرنیزاسیون جامعه ایران و در
مدرن کردن زنان ایران نقش
کم نظیری داره.
امم
جدای از این خود میرحسین موسوی خب کسی بود
که از مهندس بود
و هنرمند بود. هر دوی اینها یعنی نه فقط
مهندس بود که هنرمند هم بود. و اهل قلم هم
بود. طبیعتا
وقتی که
امم
توضیح دادم راجع به حزب جمهوری اسلامی که
آقای بهشتی آقای باهنر و آقای رفسنجانی
و بعد در درجه بعد آقای خامنه ای اینها به
فکر این افتادن که مثل
اتحاد جماهیر شوروی که یک حزب کمونیست
داره اینها هم برای جمهوری اسلامی یه حزب
جمهوری اسلامی درست بکنن. حزب جمهوری
اسلامی قرار بود همون نقشی رو بازی بکنه
که حزب کمونیست برای
برای اتحاد جماهیر شوروی بازی میکرد.
و شروع کنه به یار گرفتن و شروع کنه به در
شهرهای مختلف در مناطق مختلف امم شعبه
داشتن.
خب طبیعتا
اون شکلی که اینها داشتن
عمل میکردن به حزب نمیموند. بیشتر به شبیه
یک چیز امم قالبی همون هیئتی رو داشت. و
به دلیل اینکه شما مثلا مواضع ما رو که
بخونید که در حقیقت مانیفست این حزب
جمهوری هست همه چیز توش هست.
هم جناح چپ رو در حقیقت در هم
ایدئولوژی چپ درش هست و هم یه جوری
ایدئولوژی راست هم از نظر اقتصادی.
و در نتیجه
حزب جمهوری یک ملغمه ای بود از جریانهای
مختلفی که وجه مشترکشون وفاداری به آقای
خمینی بود. در برابر مثلا فرض بکنید در
دفتر هماهنگی امم بنی صدر
ریاست جمهوری که طرفدار بنی صدر بودن یا
مثلا مجاهدین خلق یا دیگران و دیگران.
امم
آقای میرحسین موسوی نسبت خانوادگی دارن با
آقای خامنه ای. منتها خب
جدای از این نسبت خانوادگی خود شخصیت
میرحسین موسوی به گونه ای بود که
بهرحال جدای از اون یک
وزنی داشت برای خودش. ایشون وارد حزب میشه
و حالا آقای خامنه ای چقدر موثره در
آوردنش به حزب و اینا اینا بماند. امم و
بیشتر در روزنامه ایشون فعال میشه. یعنی
کار روزنامه رو در کار سردبیری روزنامه
ایشون نقش
خیلی موثری رو بازی میکنه. و همون موقع هم
خیلی
متهم میشه به اینکه میرحسین موسوی طرفدار
دکتر پیمان هست و
به اصطلاح با نیروهای انقلابی مذهبی
طرفدار آقای خمینی فاصله داره. و ولی خب
آقای دبیرکل اول حزب آقای بهشتی بعد که
ترور میشه آقای باهنر دبیرکل میشه. بعد
اون که ترور میشه آقای خامنه ای ترور میشه
و بعد آقای خامنه ای رئیس جمهور میشه. و
بعد امم در تمام این مدت کم کم این
تعارضهایی که در درون حزب هست خودش رو
بیشتر و بیشتر آشکار میکنه. و
آقای
خامنه ای
امم
و توجه داشته باشیم که اون موقع ریاست
جمهوری امم ما سیستم ریاست جمهوری قوه
مجریه به این صورت بود که رئیس جمهور
داشتیم و نخست وزیر. اما قدرت اصلی اجرایی
دست نخست وزیر بود و ریاستجمهوری یک مقام
کموبیش تشریفاتی بود.
خب
کسانی که دوران جنگ هم، دوران جنگ، خود
انقلاب خب اساسش مبنی بر این بود که ضد ضد
سرمایهداریست و آقای خمینی خب از
مستضعفان صحبت میکرد، از اینکه باید
اموال باید تقسیم بشه،
از مستکبران گرفته بشه و مستضعفان داده
بشه و در حقیقت
جریان چپ یک جریانی بود که کاملاً با
انقلاب، با روح انقلابی سازگارتر بود تا
جریان راست که آقای خامنهای بهش تعلق
داشت و آقای خامنهای خب طبیعتاً به جامعه
روحانیت مبارز که مثل مهدوی کنی و اینها
خیلی نزدیک بود. اونها معتقد بودند که
به اصطلاح
مالکیت مالکیت رو خیلی برای به اصطلاح
مقدس میدونستند و اصلاً با خیلی از این
کارهایی که در جمهوری اسلامی میشد موافق
نبودند. حتی کتاب آقای مطهری، مبانی
اقتصادی اسلامی که
خیلی رگههای سوسیالیستی درش داشت، آقای
مهدوی کنی این کتابو برد پیش آقای خمینی و
گفت این کتاب باید خمیر بشه و کتاب آقای
مطهری خمیر شد به دلیل اینکه
خیلی گرایش سوسیالیستی بود در کتاب مبانی
اقتصاد اسلام.
خب
در چنین شرایطی بود که
میرحسین موسوی
به عنوان نخستوزیر انتخاب شد. منتها
نخستوزیری که از هر جهت با آقای خامنهای
در تضاد هست. اولاً
یک نخستوزیر بود که بسیار
انسانی بود که
از نظر شخصی انسان منزهی بود.
انسان
زبان پاکی داشت، زندگی پاکی داشت و
به اونچه که میگفت، به اونچه که باور
داشت و به اونچه که باور داشت عمل میکرد.
و
نمونه یک انسان مخلص انقلابی که عمیقاً و
با دل و جان به اونچه که
میگه باور داره و اونچه که باور داره هم
بهش عمل میکنه.
خب دورانی بود که اخلاص خیلی معنی داشت.
یعنی
مثل الان نبود که آدما با پول انقلاب بشن،
با پول ضد انقلاب بشن.
بلکه دورانی بود که دوران جنگ ایران و
عراق کسانی که میرفتن جبهه
اولاً از بهترین جوونهای مملکت بودند.
کسانی که دانشگاهشونو ول میکردند، کسانی
که زندگیهاشونو ول میکردند، امنیت
خودشونو ول میکردند و میرفتن برای
کشورشون یا برای عقیدهشون میجنگیدند.
مخصوصاً سپاه. اون سپاهی که ما ازش صحبت
میکنیم در هشت سال جنگ ایران و عراق هیچ
ربطی نداره به سپاهی که الان وجود داره.
یعنی کاملاً اون سپاه متفاوته. سپاه
اون دوران جنگ سپاهیست که هیچگونه
رنکینگ یا رتبهبندی وجود نداره و
که فرمانده سپاه با یک
سپاهی که تازه
سپاهی شده در یک رتبه قرار دارند. حقوقی
چندان نمیگرفتند، امتیازی نداشتند و
مزایایی نداشتند و واقعاً برای
ایثار و نثار جان خودشون
با همدیگه رقابت میکردند.
خب اونها در اون دوران مخلصانه اولاً خب
حالا یه عدهایشون که به وطن، یه
عدهایشون به
جمهوری اسلامی واقعاً عشق میورزیدند.
منتها با با به اصطلاح
کسانی بودند که برای مردم خیلی
جانشونو فدا میکردند. و طبیعتاً بیشتر
این جریان چپ بود که در سپاه خیلی قدرت
داشت. شخص میرحسین موسوی که نماد جریان چپ
بود. یعنی نماد جریانی که جلوی
به اصطلاح مستکبرین، به اصطلاح
سوءاستفادهکنندگان مالی رو میگرفت. کسی
که براش مهم بود که همه مردم نان داشته
باشند، جایی برای خوابیدن داشته باشند، یک
غذای گرمی داشته باشند، بچههاشون مدرسه
بره. در دوران جنگ خب این تبدیل شده بود
به یک نماد بسیار
باارزشی برای نیروهایی که مردمی بودند در
حقیقت.
و همینطور آقای منتظری. آقای منتظری هم
به همین ترتیب. اونوقت سپاه پاسداران
در دوران جنگ
به شدت طرفدار میرحسین موسوی بود و آقای
منتظری. از
فرماندهانش گرفته تا طبقات به اصطلاح
ردههای پایین.
آقای خامنهای در دوره دوم دیگه به شدت با
میرحسین موسوی اختلاف پیدا کرد و خود حزب
جمهوری هم در درون دچار تلاطم شده بود.
آقای خامنهای یک سخنرانی کرد
و اون سخنرانی رو اول سخنرانی که کرد نوار
و وقتی سخنرانیش تموم شد اون نواری رو که
جلوش بود برداشت و گذاشت تو جیبش و گفت
کسی حق نداره. این سخنرانی کرد برای به
اصطلاح
به اصطلاح رؤسای حزب در کل کشور. یه
جلسهای در حقیقت حزبی. و سخنرانی که کرد
این نوارو از توی ضبط کشید بیرون و گذاشت
تو جیبش. گفت کسی حق نداره این صحبتها رو
جایی ببره. ولی غافل از اینکه یک نفر
دیگهای
به نام آقای مرتضی علوی داشته ضبط میکرده
این صحبتها رو و میبره پیش آقای خمینی.
و اون سخنرانی معلوم میشه که آقای خمینی،
آقای خامنهای علیه جریان چپ و علیه
میرحسین صحبت کرده و
آقای خمینی بلافاصله وقتی که نوارو
میشنوه دستور میده که حزب جمهوری تعطیل
بشه.
همچین شرایطی. یعنی تعطیلی حزب جمهوری خب
یه شکست خیلی بزرگی بود برای آقای
خامنهای و کلاً جریان
راست.
و بعد در جریان
دور دومی که آقای خامنهای میخواست
رئیسجمهور بشه خب ریاستجمهوری که
اونموقع انتخابات آزاد و اینا نبود که.
آقای خامنهای میآوردند جلوی مثلاً دو-سه
نفر آدم که کاملاً به صورت صوری انتخابات
برگزار میشد. آقای خامنهای گفت که اگر
آقای
میرحسین موسوی،
اگر من
من در صورتی رئیسجمهور خواهم شد، من در
صورتی در انتخابات شرکت خواهم کرد. اینو
به آقای خمینی گفته بود. که در صورتی من
در انتخابات شرکت خواهم کرد و رئیسجمهور
خواهم شد که میرحسین موسوی نخستوزیر
نباشه. آقای خامنهای بهش گفت، آقای خمینی
بهش میگه شما در انتخابات شرکت میکنید،
رئیسجمهور میشید و آقای
میرحسین موسوی هم نخستوزیر خواهد شد.
یعنی کاملاً هم ریاستجمهوری رو و هم
میرحسین موسوی رو براش تحمیل کرد. خب آقای
خمینی، آقای خامنهای بسیار عصبانی بود.
من دیده بودم آقای خامنهای رو زمانی که
اومد در قم یه جلسه بود با طلبهها داشت.
من بچه بودم ولی یادم هست که ایشون به شدت
صحبت کرد برای طلبهها توی زیرزمین مسجد
امام و به شدت ناراحت بود از اینکه معنی
نداره که رئیسجمهور کارش تشریفاتی باشه و
نخستوزیر
همهکاره باشه و خلاصه خیلی علیه این
وضعیت
ناخورسندیشو ابراز میکرد.
در دوران جنگ آقای خامنهای به هیچ وجه در
سپاه پاسداران جایگاهی نداشت. یعنی سپاه
کلاً مخالف آقای خامنهای بود و آقای
خامنهای بیشتر در ارتش و با همین شیخ حسن
روحانی بود که بیشتر رابطه داشتند. یعنی
آقای خامنهای در سپاه اصلاً چیزی نداشت.
وقتی که دور دوم انتخابات شد برای
ریاستجمهوری
حتی محسن رضایی از توی
جبهه گفت اگر آقای میرحسین موسوی
نخستوزیر نشه
بچههای جنگ دلسرد میشن. یعنی اصلاً
بچههای جنگ بچههایی بودند که به عشق
میرحسین اصلاً میجنگیدند و
این
میرحسین بود که در حقیقت به اینها این
انرژی رو میداد که او در حقیقت داره
مملکتو به شیوهای اداره میکنه که
بچههایی که تو جنگ میجنگند بجنگند ولی
مردمی که پشت
به اصطلاح
پشت
صحنه هستند، مردمی که در شهرها و
روستاها زندگی میکنند اینها آسیبی
نمیبینند از نظر اقتصادی. یکجوری چتر،
یکجوری چتر حمایتی
میرحسین روی مردم ایران خیلی
گسترده بود و این احساس به کسانی که
میجنگیدند
نیرو میداد.
نشاندهنده یک آدمی بود که
دنبال تأمین منافع پولداران نیست، دنبال
تأمین منافع
به اصطلاح
[موسیقی]
زورمداران نیست و کسیست که واقعاً براش
ضعیفها، فرودستان و در حقیقت آسیبپذیران
جامعه براش اهمیت داره. خب سیاستش هم خب
کسانی که دوران جنگو دیدند دیدند که به هر
حال به نحوی مملکتو اداره کردند که
نسبت به الان مردم خیلی کمتر آسیب دیدند.
یعنی وضعیتی که الان ما داریم نسبت به اون
زمان خیلی خیلی بدتر هست. در اون زمان
مردم خیلی راحتتر زندگی میکردند در
دوران جنگ تا الان که ما داریم با همدیگه
صحبت میکنیم و جنگی نیست.
خب
آقای خمینی،
آقای خامنهای خواست استعفا بکنه. آقای
خمینی قبول نکرد. و یعنی آقای خامنهای
خواست استعفا بکنه و آقای خمینی قبول
نکرد. آقای خامنهای خودشو به
درودیوار زد تا اینکه
بین او و بین آقای
میرحسین موسوی آقای خمینی یه نفر رو
انتخاب بکنه.
در حقیقت در خدمت او باشی در حقیقت. آقای
خامنهای در حقیقت در خدمت میرحسین موسوی
قرار میگرفت. نه اینکه
بتونه
بر او هیچ سلطه ای داشته باشه. خب، این
چنین وضعیتی، شما توجه داشته باشین که
بیشتر سپاه، یعنی حدود ۷۰ ۸۰ درصد سپاه
مقلد
آقای منتظری بودن.
یا
یا مقلد آقای منتظری بودن یا هوادار آقای
منتظری بودن.
در بسیاری از مسائل آقای خمینی ارجاع
میداد به آقای منتظری. یعنی حتی اگه شما
مقلد آقای خمینی هم بودید در خیلی از
مسائل باز به آقای منتظری رجوع میکردید.
بنابراین بدنه سپاه یک بدنه کاملا طرفدار
آقای منتظری و آقای میرحسین موسوی بود.
مرگ قضیه آقای منتظری یک بحران بسیار
شدیدی به وجود آورد در سپاه. و حالا
داستانش رو نمیخوام بگم داستان بخش آقای
منتظری. ولی میرسیم به داستان
عزل آقای منتظری از قائم مقامی و بعدش هم
دو ماه بعدش هم درگذشت آقای خمینی و بعدم
رهبری آقای خامنه ای. خب، شما آقای خامنه
ای با در ضعیفترین موقعیت موجود قرار
داره. یعنی نیروهای مهمترین، قویترین
نیروهای
به اصطلاح فدایی جمهوری اسلامی مخالف آقای
خامنه ای هستن.
و در حقیقت رفسنجانی با این ترفند که اصلا
قرار نیست آقای خامنه ای قدرت اجرایی
داشته باشه، آقای خامنه ای یک نفر هست فقط
میشینه اونجا در جای ولی فقیه و سخنرانی
میکنه و یه سید جلیل القدر نیست که بخاطر
خطابه و خوش سیماییش مردم خیالشون راحته
که جمهوری اسلامی هست و من کشور رو اداره
میکنم. در حقیقت
این رهبری آقای خامنه ای رو خامنه ای رو
جا انداخت. ولی آقای خامنه ای که آمد سر
کار دوتا مشکل بزرگ بود که موجب شد آقای
میرحسین موسوی کاملا خودش رو کنار بکشه.
اولا وقتی آقای خامنه ای رهبر شد
آقای میرحسین موسوی فهمید که دیگه جایی
برای او در این سیستم نخواهد بود و بدون
اینکه هیچگونه تلاشی بکنه. مثل خیلیها.
مثلا آقای موسوی اردبیلی بسیار بسیار دوست
داشت رئیس قوه قضاییه بمونه یا مثلا در
شورای رهبری باشه. خیلیها. یعنی همه اینها
دوست داشتن بمونن و آقای
رفسنجانی و خامنه ای اینها رو کنار زد. یا
مثل کروبی دوست داشتن بمونن ولی خامنه ای
اینها رو کنار زد. ولی میرحسین موسوی اصلا
وارد نشد. یعنی یک منعت طبیعی که اصلا
دنبال قدرت نیامد. یعنی بعد ازاینکه آقای
خامنه ای اومد آقای
میرحسین موسوی انگار نه انگار. انگار که
اصلا این آدم در این
جمهوری اسلامی هیچ کاری نکرده. رفت توی
خونه خودش نشست و رفت با همون به تدریس
خودش و در
کار به اصطلاح هنری خودش ادامه داد و سکوت
مطلق. هیچ به مثلا شروع بکنه به
سنگ اندازی کردن، طعنه زدن، نمیدونم حرف
زدن. مطلقا. یعنی کاملا کشید کنار. برای
اینکه میدونست که شرایط به گونه ایست که
او
ام
هرگونه حضورش میتونه تنش آفرین باشه بدون
اینکه حاصل درستی داشته باشه. اما آقای
خامنه ای نیاز داشت به اینکه سپاه رو
در حقیقت
به عنوان
پایگاه اصلی قدرت خودش
متحول بکنه. در نتیجه آقای خامنه ای در
عرض شاید کمتر از یک سال یک میدونید که
بعد ازاینکه آقای خامنه ای رهبر شد خب جنگ
ایران و عراق هم تمام شده بود. یک بحث
بسیار داغی که وجود داشت در اون زمان
اینکه آیا سپاه باید منحل بشه یا منحل
نشه. بخاطر اینکه سپاه اساسا تشکیل شده
بود بخاطر مسائل انقلاب. بخاطر اینکه آقای
خمینی اون موقع نگران بود که ارتش کودتا
بکنه و بعدم مسئله جنگ پیش آمد. بنابراین
بنابه ضرورت سپاه به وجود آمده بود. بحث
برسر این بود که مملکت که دوتا نیروی
نظامی نمیتونه داشته باشه. آیا ما
سپاه رو باید منحل کنیم یا منحل نکنیم.
متاسفانه در اون زمان حالا داستانش
متفاوته. رفت داستان به این سمت که سپاه
منحل نشه و آقای خامنه ای نقش مهمی داشت.
و سپاه منحل نشدنش به این معنا بود که
سپاهی از نو تاسیس بشه. یک سپاه جدیدی
تاسیس بشه. این سپاه جدیدی که تاسیس بشه
مبنی بر این بود که این سپاه موجود تصفیه
بشه. حدود ۷۰ درصد سپاه تصفیه شد. یعنی از
فرماندهان گرفته تا نیروهای پایینی یا
اینها اخراج شدن یا به اصطلاح باز به
اصطلاح به حاشیه رانده شدن یا بازداشت
شدن. بسیاری از فرماندهان سپاه بازداشت
شدن. بخاطر اعتراضایی که میکردن سر قضیه
آقای منتظری. سر قضیه آقای خامنه ای. و در
حقیقت در یک تصفیه خونینی میشه گفت صورت
گرفت در درون سپاه و سپاه از سپاه دوران
جنگ تبدیل شد به سپاهی که آقای خامنه ای
تاسیس کرده و سپاهی که در حقیقت هیچگونه
وامی به آقای خامنه ای نداشت تبدیل شد به
سپاهی که ساخته و پرداخته آقای خامنه ایه
و وامدار آقای خامنه ای. و این نیروهای
دیگه که نیروهایی بودن که طرفدار آقای
منتظری بودن و طرفدار میرحسین موسوی بودن.
اینها بخش عظیمی از نیروهایی بودن که جنگ
رو اینها اداره کرده بودن. در جنگ اینها
ایثار کرده بودن. اینها برای مملکت جان
خودشون رو و زندگی خودشون رو فدا کرده
بودن. اینها همه در حاشیه قرار گرفتن و
شدن یک به اصطلاح بخش خاموش جامعه. شما هم
درنظر بگیرید دیگه همین آقای منتظری. همین
سعید منتظری که پسر آقای منتظری هست مجروح
جنگیه و که امروز بازداشت شده. و کسان
دیگه ای که بازداشت کردن. اینها کسانی
هستن که طرفدارای آقای منتظری بودن.
طرفدارای آقای میرحسین موسوی بودن. و
اینها در جنگ خیلیهاشون کشته شدن.
خیلیهاشون
اسیر شدن. خیلیهاشون
مجروح شدن.
میرحسین موسوی کسی بود که به
به اصطلاح به
آرمانهای خودش باور داشت و هرگز حاضر نشد
که آرمانهای خودش رو با مصلحت روز تغییر
بده. خب، آقای رفسنجان، آقای خامنه ای بعد
از رهبری بلافاصله تغییر کرد. من توضیح
دادم. یه آدمی بود که ضد آمریکایی نبود.
ناگهان ضد آمریکایی شد. ناگهان خودش گفت
اصلا
گفتمان چپ رو مصادره کرد و گفتمان ضد
آمریکایی رو مصادره کرد و آقای خامنه ای
عوض شد به مقتضای رهبریش. آقای خامنه ای
کسی بود که به ولایت فقیه اعتقاد نداشت.
به ولایت مطلقه فقیه. علیه آقای خمینی حرف
زده بود. ولی ولی وقتی که خودش رهبر شد
خودش به اصطلاح نظری رو که بهش قبول نداشت
در حقیقت
[موسیقی]
اون نظر رو در حقیقت تبدیل کرد به هویت
خودش.
آدمی بود که آدم یعنی آدمی بود که همه
رفتارش و کردارش معطوف به قدرته. رفسنجانی
همینطور. رفسنجانی هم آدم بی پرنسیپی بود
دیگه. اصلا براش پرنسیپی وجود نداشت. و
چیزی به نام آرمان و اینها براش وجود
نداشت. آدمی بود که سر همه رو شیره
میمالید. سر همه رو فکر میکرد که میتونه
منیپولیت کنه. همه رو میتونه به اصطلاح به
خدمت خودش دربیاره. بسیار آدم مرموز و بی
پرنسیپ و آدم به اصطلاح ام
شیادی بود. و به این
همه هم به این شیادی میشناختنش.
ام
ولی میرحسین موسوی و و دیگران. کسانی مثل
خاتمی. اینها آدمهای خوبی بودن. منتها
آدمهایی نبودن که پای آرمانهاشون بایستن.
آقای خاتمی میبینید که آقای خاتمی مرده و
زنده اش یکیه در حقیقت.
الان
آقای خاتمی مثلا معلوم نیست کجاست. ولی
کسانی مثل میرحسین موسوی کسانی بودن که
زنده بودن به اونچه که اعتقاد داشتن. و
فارغ ازاینکه این اعتقادشون درسته یا درست
نیست.
و
من یادمه که از
تمام تمام دوران رفسنجانی یکبار
میرحسین موسوی اگه اشتباه نکنم توی
دانشگاه شهید بهشتی صحبت کرد. اگر اشتباه
نکنم علیه پست مدرنیسم هم صحبت کرد. ولی
این سخنرانی که علیه پست مدرنیسم من بچه
بودم اونموقع توی تلویزیون پخش کردم.
یه آدمی بود که
روی
اعتقادات خودش
میایستاد و با عوض شدن رنگ زمانه رنگ عوض
نمیکرد.
و
خب بارها بهش گفتن که بیاد فلان مسئولیت
رو بپذیره. بیاد رئیس جمهور بشه. در زمانی
که آقای خاتمی
سال ۷۶ میخواست
قبل ازاینکه او بیاد کاندید بشه رفتن سراغ
آقای میرحسین موسوی. میرحسین موسوی قبول
نکرد. بخاطر اینکه میدونست که آقای خامنه
ای موافق نیست با این داستان. و میخواست
داستان به به صورت به اصطلاح
ام
امور بدون اینکه او
اختلاف موجب اخلال در مدیریت کشور بشه پیش
بره. تا رسیدیم به دوران
ام
جنبش سبز.
خب در جنبش سبز هم آقای خامنه ای تصورش
این بود که میرحسین موسوی میاد. حالا
آقای خاتمی که
رفته بود دیگه
به اصطلاح آقای خاتمی کاملا اعتبار مردمیش
رو ازدست داده. برای اینکه رئیس جمهور بشه
این میرحسین موسوی دیگه آخرین چیزی بود که
آخرین گنار گرانیگاه قدرت در اردوگاه
مخالف آقای خامنه ای در میان به اصطلاح
نیروهای مذهب به اصطلاح جمهوری اسلامی
بود. یعنی به عبارت دیگه آقای خامنه ای
وقتی که رهبر شد با تمام کسانی که قدرت
خودشون رو مدیون آقای خامنه ای نبودند
مشکل داشت. یعنی آقای خامنه ای نمیتونست
با نسل خمینی
کار بکنه. به همین دلیل باید نسل کسانی که
قدرتشون رو مدیون خمینی مدیون خامنه ای
نبودن باید کنار زده میشدن. و کسانی
میومدن. نسلی میومدن برای اداره کشور که
خود موقعیت خودشون و قدرت خودشون رو مدیون
خامنه ای میدونستن مثل لاریجانی مثل
نمیدونم قالیباف مثل
جلیلی مثل احمدی نژاد این تیپ آدمایی که
همه کسانی که دور و بر خامنه ای هستند
کسانی هستند که قدرتشون رو هویت سیاسیشون
رو مدیون خامنه ای اند و جدای از خامنه ای
هیچ هویتی ندارند.
از میان اینها فقط میرحسین موسوی مانده
بود که
به هیچ وجه نه تنها قدرتشو و هویتشو و
سابقه شو و وزن سیاسیشو مدیون
خامنه ای نبود که اصلا به عنوان کسی بود
که
او
به اصطلاح نزدیکترین رابطه رو با آقای
خمینی داشت بیشترین حمایت رو آقای خمینی
از او کرده بود و این برای خامنه ای که
خودش رو وارث خمینی میدونست یک معضل بزرگ
بود. یعنی چطور میشه که شما خودت رو وارث
خمینی بدونی درحالی که خمینی همواره
میرحسین موسوی رو علیه تو
حمایت کرده یعنی در برابر تو و به رغم میل
تو حمایت کرده. این یک معضل بسیار بزرگی
بود که خامنه ای نمیتونست باهاش
مواجه بشه و
یک عقده پنهانی بود که نمیتونست گشوده
بشه.
در نتیجه به رغم میلش پذیرفت که میرحسین
موسوی
کاندید بشه با این تصور که میرحسین موسوی
رو نخواهند یعنی نمیذارن
یعنی در انتخابات بهرحال به هر صورتی باشه
او رئیس جمهور نخواهد شد و درحقیقت از قبل
شروع کردند همونطور که میدونید از قبل
شروع کردند به ستاد آقای موسوی حمله کردن
و بگیر و ببندها از قبل از چیز شروع شد از
قبل از شمارش آرا شروع شد و این داستان
پیش اومد.
حالا بعد اینها رو
برای اولین بار در جمهوری اسلامی
یک جنبشی به وجود آمد
که ضد حکومت بود و توانست مردمی باشه و
مسالمت آمیز باشه یعنی برای اولین بار در
تا الان ما نداریم یک جنبشی که سه میلیون
نفر رو یعنی که یک کسی بتونه سه میلیون
نفر رو در تهران بیاره در خیابون و این
آدم آدمی باشه که
به هیچ وجه هدفش قدرت خودش نباشه هدفش این
نباشه که جامعه رو به سمت خشونت ببره.
وقتی سه میلیون نفر آمدند در خیابون خب
اینها داشتن میرفتن به سمت میدان پاستور و
بعد به میرحسین خبر دادن که اگر این جمعیت
بره به سمت میدان پاستور یعنی بیاد به سمت
خونه آقای خامنه ای اینها شروع میکنن به
به اصطلاح قتل عام. گفتن سپاه گفت ما بدون
محض اینکه این جمعیت به سمت
میدان پاستور بیاد ما از کشتن به هیچ وجه
پروا نخواهیم داشت و قتل عام خواهیم کرد.
و میرحسین تونست مهار کنه این جمعیت رو و
اجازه نده که این جمعیت بره به سمت قتل
عام و این جنبش جنبش مدنی بمونه. حالا من
کاری ندارم به خیلی از داستانهای دیگه ولی
میخوام بگم که
جمهوری اسلامی موند با این آدم چیکار
بکنه.
خب کروبی یک شخصیت خیلی خاصیه. کروبی در
به قدرت رسیدن آقای
و مسئله
جا انداختن حکم حکومتی اینقدر خدمت کرده
بود که آقای خیلی بتونه ازش راحت بگذره.
خدمات کروبی به آقای خامنه ای کمتر از
خدمات احمدی نژاد و رئیسی نیست و متاسفانه
آقای کروبی
یه مقداری
در این جهت
کارنامش متفاوت هست. ولی میرحسین موسوی رو
مانده بودن که چیکارش بکنن. نمیشد
بازداشتش کرد. نمیشد
اعدامش کرد و نمیشد رهاش کرد. چون میرحسین
موسوی مدام داشت
بیانیه میداد مدام داشت این جنبش سبز رو
زنده نگه میداشت تا جریان عاشورا. کاری که
کردن این بود که
او رو در حصر خانگی قرار دادن ولی اعلام
نکردن. دو سه هفته گفتن که میرحسین هست
میرحسین نیست. میرحسین در حصر خانگیست
میرحسین در حصر خانگی نیست که بعد ما
اعلام کردن که او در حصر خانگیست و اونطور
که خانم زهرا رهنورد گفته در با دست
چشماشونو میبندن دهنشونو میبندن و این
دو نفر رو که بهرحال سنی ازشون گذشته
پاهاشونو با زنجیرهای سنگین میبندن و به
درون یک زیرزمینی تاریکی پرتاب میکنن. و
الان چهارده ساله که این دو نفر در چنین
شرایطی به سر میبرن. خب آقای میرحسین
موسوی در طی این دوران خب خودش هم متحول
شد. یعنی نسبت به جمهوری اسلامی کاملا
نگاهش عوض شد. ایشون
اعلام کرد که در انتخابات شرکت نمیکنه و
نکرد. برخلاف کسانی مثل خاتمی و بعد گفت
که باید
رفراندوم برگزار بشه. باید قانون اساسی
جدید نوشته بشه و همه اینها نشون داده که
این آدم روی آرمانهای خودش هست. یعنی
یکسری اصولی داره و روی اصول خودش هست.
حالا یک جمله رو من از کولاکوفسکی بگم و
صحبتم رو تموم بکنم در اینجا. ببینید
کولاکوفسکی میگه که کولاکوفسکی یکی از
فیلسوفان
بزرگ
اروپای شرقیست لهستانیست که خب هم کمونیسم
رو زندگی کرده و هم درباره کمونیسم و
مارکسیسم نوشته. یک کتابی داره به نام
جریانهای اساسی در
مارکسیسم که سه جلده و آقای عباس میلانی
ترجمه کرده و خیلی اثر خوبیست ترجمه
خوبیست و امیدوارم که دوستان این فرصت
داشته باشن بخونن مخصوصا جلد سومش رو. جلد
سوم
این کتاب خیلی خوبه. به شما خیلی فهم
درستی میده از جمهوری اسلامی از این شکنجه
ها از این
دادگاههای تشریفاتی از این
اقرار گرفتنها اعتراف گرفتنها. خیلی
خیلی به
کمک میکنه که این شرایط کنونی رو
در زمان استالین کمونیسم دیگه به عنوان
ایدئولوژی کمونیسم معنی نداشت. کمونیسم
اون چیزی بود که استالین میگفت. استالین
بود که تعریف میکرد که کمونیسم چیه.
الان جمهوری اسلامی معنی نداره. جمهوری
اسلامی اون چیزیست که آقای خامنه ای میگه.
نظام میگه به اصطلاح حاکمیت میگه.
بنابراین به جای اینکه ما
ما به جای اینکه ما آقای خامنه ای رو با
اصول ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بسنجیم ما
همیشه باید اصول ایدئولوژیک رو با آقای
خامنه ای بسنجیم ببینیم آقای خامنه ای
امروز مستضعفین رو چی تعریف میکنه. آقای
خامنه ای است که میگه مستضعفین یعنی چی.
آقای خامنه ای است که میگه مستکبرین یعنی
چی. آقای خامنه ای است که میگه
مصلحت یعنی چی. آقای خامنه ای است که میگه
عزت یعنی چی. آقای خامنه ای است که میگه
شرافت یعنی چی. آقای خامنه ای است که میگه
مذاکره خوبه یا بده. آقای خامنه ای این
میشه معیار سنجش ایدئولوژی و
در نتیجه کیش شخصیت یعنی پرسونالیتی کالت
پرستش شخصیت شخصیت پرستی جای خودش رو
به جای ایدئولوژی میشینه. یعنی دیگه مهم
نیست که شما به جمهوری اسلامی اعتقاد
دارید یا نه. مهم اینه که آیا به آقای
خامنه ای شما
وفاداری مطلق دارید یا نه. اگر شما
بخواهید
مثل میرحسین موسوی آقای خامنه ای رو با
اصول ایدئولوژیک بسنجید شما تبدیل میشید
به دشمنی بدتر از دشمن خارجی. دشمن خارجی
میخواد مخالف جمهوری اسلامیه. خب به راحتی
که شما میتونید اونو نابود کنید یا باهاش
بجنگید یا پیش هوادارانتون بگید خب اون
دشمن جمهوری اسلامیه. دشمن من هم که نیست.
دشمن جمهوری اسلامیه.
اما اگر یک کسی رهبر رو با اصول
به اصطلاح ایدئولوژی حاکم بسنجه این بسیار
خطرناکه. به دلیل اینکه این در عین اینکه
به این اصول
به اصطلاح ایدئولوژیک حاکم وفادار هست
رهبر رو خائن میدونه. رهبر رو کسی میدونه
که خیانت میکنه به این اصول ایدئولوژیک. و
چنین دشمنی برای نظام بسیار خطرناکتر از
دشمن بیرونی هست. این وضعیت الان رخ داده
و آقای کسی نمیتونه بگه این کسانی که
امروزه در خیابان آمدن نمیتونه بگه اینها
رو آمریکا فرستاده. اینها رو رضا پهلوی
فرستاده. اینها پول گرفتن. اینها نمیدونم
عوامل دشمنن. اینها طرفدار نتانیاهو هستن.
نه. اینها کسانی هستن که جانشون رو برای
حفظ وجب به وجب خاک این مملکت دادن و برای
کسی دارن اعتراض میکنن که تمام زندگیش رو
برای
مردم این کشور هشت سال
وقف کرده و سکوتش هم حتی یک مبارزه بوده
برای
احقاق عدالت به معنایی که خودش میدونه. من
از نظر فکری با آقای موسوی اختلاف نظر
بسیاری دارم ولی برای او بسیار بسیار و
خانم رهنورد بسیار بسیار احترام قائلم و
سر فروتنی فرود میارم به دلیل اینکه نماد
شخصیتیست که ما بهش نیاز داریم. انسانهایی
که باور داشته باشن به یک ارزشهای انسانی
و در برای حفظ این ارزشهای انسانی تا
آخرین قطره خونشون و تا آخرین نفسشون
بایستند و در برابر
یک حکومتی که اینقدر سرکوبگره و اینقدر
خشونت
روانی داره به هیچ وجه
سر تسلیم فرود نیارن. این چیزیست که جامعه
ما بهش نیاز داره. شجاعت مدنی میرحسین
موسوی و زهرا رهنورد اون چیزیست که قادر
میکنه ما رو بر
حکومتهای مثل حکومت جمهوری اسلامی فائق
بیایم. اولا صداقت
بدون هیچ ذره ای از دورویی، ریا و و
خودپسندی و خودمداری، صداقت محض،
فروتنی محض و و انساندوستی محض و عشق به
عدالت، عشق به برابری، عشق به آزادی و هر
شیوهای که خودش اعتقاد داره و حاضر و هست
که همه زندگی خودش رو در برای اون بده.
این بسیار باارزشه و من فکر میکنم تنی که
از آقای خامنهای امروز لرزیده شد، امم
امم بسیار بسیار
موفقیت بزرگیست برای این تجمع، برای این
کارزار و آقای خامنهای شخصاً دستور
شکنجه، دستور بازداشت، دستور سختگیری بر
میرحسین موسوی رو میده و خودش شخصاً امروز
دستور سرکوب رو داده و این نشون میده که
این کاری که داره انجام میشه بسیار کار
درستیست. این کارزار کارزار درستیست و
امیدوارم که این کارزار حمایت از میرحسین
موسوی نیست، بلکه حمایت از شجاعت مدنیست،
حمایت از
حمایت از صداقت و حقیقت هست و و امم
دفاع از عدالت هست، دفاع از آزادیست و
دفاع از مردمی هست که میتونن با اخلاق
مدنی و با ایمان به ارزشهای مدنی، با
دستهای خالی در برابر
خشنترین، بیرحمترین و سنگدلترین حکومت
مقاومت بکنن. سپاسگزارم از شما. تا فرصت
دیگر من دقایقی در خدمت شما هستم برای
امم صحبت دوستان و بعد از خدمتتون مرخص
بشم.
بله. سپاسگزارم آقای خلجی. آقای
آقای خلجی چون شما فکر میکنم گفتید
وقتتون کم هست، آقای علیحسینی صحبت بکنن.
بله.
بفرمایید شما.
عرض ارادت.
من یک پرسش دارم.
و آن این که
امم
آیا
امم
شما باور دارید که
در انتخابات
به اصطلاح
این دومی انتخابات منجر به
پیروزی احمدینژاد
تقلب شده بود؟
امم بله.
نه نه نه فقط تقلب ببینید نه نه فقط تقلب
شده بود که طرز برخورد حکومت با ستادهای
یعنی
اساساً کسانی کسانی که مثل
تاجزاده و نمیدونم که کسانی دیگه، اینها
قبل از اینکه اصلاً اعلام بشه نتایج،
اینها بازداشت شدن. یعنی قبل از اینکه
اصلاً داستان تقلبها پیش بیاد، مسئله
تقلبها مطرح بشه، اصلاً
به اصطلاح حمله به ستادهای موسوی و
قبل از اصلاً انتخابات آغاز شده بود. یعنی
فضا قبل از قبل از این برگزاری انتخابات
ملتهب بود. و شیوهای که حکومت برخورد
کرد، حالا اصلاً فارغ از اینکه تقلب شده
یا نشده.
شیوهای که حکومت برخورد کرد، یه شیوهای
بود که خب به هر حال خیلی
لزوم نداشت شما بدونید که تقلب شده یا نه.
این شیوه کاملاً غیرقانونی بود. رفتارشون
غیرقانونی بود و اصلاً حاضر نبودن که امم
امم هیچکدوم از اون صندوقهایی رو که یک
کمیتهای تشکیل دادن، اون کمیته آقای
محتشمی بود و قرار بود که یک سری صندوقها
رو از نو بشمارن، اصلاً حاضر نشدن هیچکدوم
از این صندوقها رو بشمارن. در حالی که
میتونستن بشمارن و اثبات کنن که تقلب
نیست. هیچ مشکل خاصی به وجود نمیاومد.
ببخشید.
بله. بفرمایید.
این
امم
اگر ما بخوایم با معیار مثلاً آمریکا
مقایسه کنیم،
امم
اون ادعای میرحسین موسوی
و رفتارش نسبت به آنچه که ترامپ در
اون دوره انتخابات شکست خورد کرد، اصلاً
هیچه.
معذالک ترامپ
موفق میشه در انتخابات شرکت میکنه و
برنده هم میشه. پس
اصلاً قیاس معالفارقه. اما
امم این مثل فرض کنید مسابقهایست که شما
امم میدونید که داور
نسبت به شما امم بیطرف نیست.
معذالک توی بازی شرکت میکنید.
من اون قاعده اینه دیگه. قاعده اینه که
وقتی شرکت کردید یعنی
حکم داور رو پذیرفتید به رغم اینکه
میدونید که او نسبت به شما بیطرف نیست.
آیا بهتر نبود
که
امم نتایج رو میپذیرفتن،
البته اعتراض میکردن،
سعی میکردن مسالمتجویانهتر
بشود این اعتراض،
بهگونهای که این این لطمهای که
خورده شد، در واقع خیلی لطمه خورد. خیلی
لطمه خورد.
جامعه خیلی لطمه دید. خیلی ضربه دید.
امم فکر نمیکنید که میشد جلوی این ضربه و
لطمهای که جامعه دید رو گرفت با
با پذیرش
نتایج، یعنی با اعت ضمن اعتراض،
ضمن اعتراض، نتایج
پذیرفته میشد. بعد از طریق حالا افکار
عمومی، قانون، دادگاه، اینها قضیه پیگیری
میشد.
امم فکر نمیکنید بهتر نمیبود؟ ببخشید.
امم من متوجه نمیشم دقیقاً شما چی
میفرمایید. یعنی
امم میپذیرفتن و امم
اگه میپذیرفتن اونوقت چرا اعتراض
میکردن؟
به چی اگه میپذیرفتن به چی اعتراض
میکردن؟ افشا میکردن. خب کردن دیگه.
همین کارو کردن. اونا که کاری نکردن.
اونام که کاری نکردن که. اونام همین
اعتراض کردن. کاری نکردن که. اونام بشاره
میگن. همون اعتراض کردن. کار خاصی نکردن
که.
در حقیقت اون مردمی که اومدن تو خیابون،
اون مردمم اون مردم آقای موسوی رو آوردنا.
آقای آقای موسویام خودش گفت. آقای موسوی
گفت من رهبر مردم نیستم. من رهبر معترضان.
مردم اومدن تو خیابون گفتن رای من.
کسایی که رای داده بودن اومدن رایشونو
خواستن. آقای موسوی به هیچوجه مردمو
سازماندهی نکرد. به هیچوجه. و خودش هم
کاملاً صادقانه همینو میگفت. حالا اگر
مثلاً آقای رضا پهلوی بود، امم دو نفر تو
خیابون میافتادن، آقای پهلوی میگه
رهبرشون منم. ولی آقای
موسوی کاملاً آگاه بود که این مردم که
اومدن، خودشون اومدن تو خیابون. مردم کسی
نیومد به مردم بگه بیاین تو خیابون. مردم
میخواستن میگفتن رای من.
و این آقای اتفاقاً آقای موسوی بود که
اینا رو کنترل کرد. اگه آقای موسوی نبود،
میتونست به یک
اغتشاشاتی مثل همین اغتشاشات یعنی شورش
کور بشه در حقیقت. یعنی هزینه خیلی زیادی
بدن بدون اینکه به جایی برسن. ولی جنبش
سبز هنوز هم زندهست به این معنا. یعنی تا
وقتی میرحسین موسوی زندهست یعنی جنبش سبز
زندهست. یعنی یه هنوز یه نماده. و در
حالی که
به اصطلاح
اصلاحات مثلاً دیگه وجود نداره. چون آقای
خاتمی دیگه وجود نداره.
آقای خاتمی به عنوان
رهبر اصلاحات دیگه وجود نداره.
در نتیجه من متوجه نمیشم دقیقاً منظورتون
چیه.
ببینید ببینید از این جهت.
آقای خلجی من فقط یه اصلاح بکنم. شما
گفتین در مورد ژاله کاظمی، خانم زهرا
رهنورد قبل از این اتفاقات اسمشون زهره
بود. و من این رو از خاطرات خودشون خوندم.
آره آره شاید اشتباه کردم. ولی ولی
فامیلشون کاظمیه. آره. بله. اینو شما درست
میگید. بعد خودشون تغییر
آره اشتباه کردم. آره. بعد از اون زهرا.
آقای آقای خلجی شما چقدر وقت دارین؟ آقای
محمدی هم بالا هستن که سوالی رو مطرح کنن.
بعد از اون شما من امم میرم تو ماشین و تو
امم ماشین رو امم سعی میکنم که یه چند
دقیقه با شما باشم. بله. بفرمایید. خب.
آقای محمدی بفرمایید شما.
بله. من سلام دادم خدمتتون و
امم یادمه که حالا ما از اون فضای
هیجانی و پرشوری که
اون دوران بود، امم ازش خب خیلی فاصله
گرفتیم. ولی خب
توی همون
دوران اگر یادتون باشه، یعنی شما توی اون
حال بودید که راجع به این صحبت بکنید. اون
اقبالی که
دولت وقت آمریکا نشون داد و اوباما
امم روی خوشی رو نشون داد و
حمایتی رو که
امم درخواستش از طرف
امم در واقع میرحسین موسوی اتفاق نیفتاد و
در واقع میرحسین موسوی بهش
روی خوش نشون نداد.
و شاید اون موقع یک فضای دیگری به وجود
میاومد و یک مسیر دیگری شاید
امم میرفت این جنبش که این اتفاق
نمیافتاد. یکبار
خاطرم هست که قرار بود شما راجع به این
صحبت کنید که این اتفاق نیفته. اگر الان
صلاح میدونید، شاید بد نباشه راجع بهش
صحبت کنیم.
من امم آره. این موضوع خیلی موضوع
مفصلیست. چون من خودم در جریان
امم به اصطلاح ارتباط دولت آمریکا با
امم
امم به اصطلاح رهبران جنبش سبز بودم. یه
داستان مفصلی است که من باید اون وقت
هم اون چیزی که گذشته و من در جریانش بودم
بگم
و مسئله به این سادگی نیست. در نتیجه
یه جلسه دیگه حتماً راجع بهش صحبت میکنم.
و میگم که چی شد اون موقع و
جلساتی که داشتیم در اون جلسات چه گذشت و
در نتیجه چرا
شرایط به این
سمتی که
اممم
پیش رفت پیش رفت.
آره ولی اون داستان خیلی مفصله. خیلی مهمه
و مفصل باید یه دوره دیگه هم که الان
استرس رفتن نداشته باشم.
بله. حتماً.
آقای خلجی من دیدم در توییتر حالا توییتر
سابق دیدم شبکه ایکس الان
یه خانمی که به عنوان کارشناس هم دعوت
میشه همه شبکهها و مردم شاید ایشون رو
بشنوند.
نوشته که هر کسی که الان از
جنبش سبز نام ببره یا دفاع بکنه از تجمع
امروز اینها مزدورانی هستند که دارن به
بقای حکومت خامنهای کمک میکنن.
و خیلی به شدت این تحصن امروز رو رفع حصر
رو تمام اینها رو برده بودن زیر سؤال.
بعد شما الان گفتین که
دعوت یعنی دفاع کردن از آقای میرحسین
اصلاً چنین چیزی نیست. میشه این رو توضیح
بدین برای کسانی که شاید این افراد رو
بخونن و تحت تأثیر قرار بگیرن.
بله.
بله. ببینید
کسانی که در خارج از کشورن و حالا
اسمشون شده فعال نمیدونم این فعاله اون
و تو رسانهها میان
خب هر حرفی میتونن بزنن.
الان هم ما فعال اجارهای، فعال حقوق بشر
اجارهای داریم. ما الان سلطنتطلب
اجارهای داریم. نمیدونم
مجاهدین خلق اجارهای داریم. همه چی
اجارهای شده دیگه. اوبر میکنن. یعنی شما
بگین مسیر کجاست اوبر میکنن براتون.
یعنی اممم برای اینکه حتی چهرهشون دیده
بشه
میان و به اسم تحلیلگر و اینها. بعد خب
مراقب باشیم دیگه. تلویزیونها
به ما
به طور کلی نه تلویزیونهای فارسیزبان.
تلویزیونها به ما واقعیتو نمیگن که هرچی
که شما میبینید واقعیت بدونید. چه برسه
به تحلیل. بنابراین
باید خودتون بشناسین وضعیت رو و بتونین
قضاوت بکنین اون وقت دیگه براتون مهم
نباشه که الان ببینید در تلویزیون ها یه
مشکل بزرگی که داریم اینه که طرف میاد به
اسم کارشناس امنیت بینالملل. میاد
سخیفترین حرفهایی رو که یک
راننده تاکسی بیسواد در مثلاً توی
شهرستان در ایران نمیزنه میزنه.
فقط عنوان داره. یعنی شما مطلقاً به عنوان
افراد توجه نکنید. طرف دکتره، طرف مهندسه،
طرف کارشناس نمیدونم فلانه، استاد فلانه.
اکثر اینا که دروغه. و اگه برید سرچ بکنید
میبینید که همچین چیزی وجود نداره. یا
مثلاً طرف در دانشگاه مربی است.
یک
اممم
فرض کنید یک
چه میدونم یه ترم رفته اونجا به عنوان
مربی لکچر بوده. میگن استاد دانشگاهه.
عناوین رو مطلقاً بهش توجه نکنید و حرفها
رو بسنجید و بدونید که در اغلب متأسفانه
رسانههای فارسیزبان اغلب کسانی که به
نام تحلیلگر میان تحلیلگر نیستند. بلکه
دارن عقاید خودشون رو، نظرات خودشون رو به
اسم تحلیل میدن.
حالا راجع به آقای موسوی اینها
هرکس باید خودش بسنجه دیگه
و
بفهمه.
بحث سر این نیست که کی خوبه کی بده. ولی
اگر کسی سیاست ایران رو بفهمه اون وقت به
این
مزخرفاتی که امثال اون
شخصی که شما اشاره میکنید میگه
فریفته نخواهد شد.
بله. سپاسگزارم آقای خلجی. آخه اگه کسی
نامه آخر آقای موسوی رو در همین جریان زن
زندگی آزادی میدید هیچ وقت دیگه نمیگفت
آقای موسوی همچنان دنبال نه. اصلاً اونها
اونها کاری به واقعیت ندارن دیگه. مثلاً
یک کسی اینجا مینویسه که توی همین چت
اینجا مینویسه ملت ایران شاهشون رضا
پهلوی رو میخوان. خب یک همچین آدمی دیگه
براش مهم نیست دیگه. خودشو ملت ایران
میدونه. همونطور که آقای رضا پهلوی رو
ملت ایران رو. با این افراد اصلاً نمیشه
صحبت کرد چون اینا در دنیای واقعی به سر
نمیبرن.
و در حقیقت این یعنی خشونت. یعنی که اگر
کسی
مثل من فکر نکنه ملت ایران نیست و باید از
بین بره.
و متأسفانه آقای رضا پهلوی و اینجور افراد
سردسته این خشونت
خشونتطلبان شدن.
و آقای پهلوی از یک شاهزاده تبدیل شده به
سردسته یک گنگ
فاشیستی. و امیدوارم که این وضعیت
تغییر پیدا بکنه با آگاهی مردم.
من از کسانی که در یوتیوب هستند ازشون
خداحافظی میکنم. چند دقیقهای با دوستان
در
اممم کلابهاوس خواهم بود. بسیار خوب آقای
خلجی. میتونیم همزمان خداحافظی کنیم.
من همزمان از همه شما خداحافظی میکنم.
امیدوارم در فرصت دیگه این موضوع رو ما
بیشتر ادامه خواهیم داد چون مسئله جنبش
سبز یه مسئله مهمی است و
در حقیقت اون مسئلهای که بابک گفت مسئله
سیاست اوباما در قبال ایران و تأثیری که
گذاشته
روند
اممم
امور در مورد جنبش سبز مسئلهای است که
حتماً جداگانه بهش خواهم پرداخت.
سپاسگزارم از همه شما. تا نوبت دیگه.
دوستان من هم سپاسگزارم.