فلسفه و معلولیت: نگاهی دیگر به اخلاق و سیاست

سلام بر شما دوستان عزیز امیدوارم که حالتون خوب باشه بله دوستان سلام عرض می‌کنم در چت گفتن که قبل از شروع جلسه رو ک درباره مرز بین اپیستوزوما واقعاً میشه قبل از جلسه من راجع همچین موضوع توضیح بدم و بشه جلسه گذاشت این یک موضوع خیلی مفصلی چشم حتماً صحبت می‌کنم راجع بهش ولی در جای خودش دوست دیگری فرمودن که شما در جلسه مربوط به مهاجرت فرمودین هیچ چیزی خارج از ذهن ما وجود ندارد من درست متوجه نشدم آیا منظورتون این بود که هیچ‌گونه واقعیت عینی در جهان وجود ندارد نه ما راجع به اینکه در جهان چی وجود داره و چی وجود نداره نمی‌تونیم حرف بزنیم اونچه که که جهان میگیم اون چیزیست که ذهن ما جهان می‌دونه ما نمی‌دونیم در خارج جهان این شکلی هست یا جهان این شکلی نیست اصلاً جهان خارج وجودش قابل اثبات نیست ما نمی‌تونیم راجع به چیزی که بیرون خودمونه صحبت کنیم ما فقط می‌تونیم بگیم که ذهن ما اینطوری می‌فهمه میز و صندلی و این‌ها اون چیزایی هستن که ما میگیم میز و صندلی برا ما اینجوری ما اینجوری می‌بینیم شون و می‌فهمیم شون مثل زمان در خارج زمان و مکان وجود نداره در نتیجه ما نمی‌دونیم که بیرون از ما چه می‌گذره واقعیت چیه بنابراین هرچی که ما میگیم راجع به واقعیت ذهن ماست اون که میگید واقعیت میگید حقیقت ذهنتون میگه واقعیت بعد فرمون هم جنبه‌های عینی خب دیگه فلسفه خوندن یعنی که شما نظر شخصی ندادین دیگه منم نظر شخصیمو ندادم کلاب هاس چرا دارم ولی فکرش نبودم م نبود راستش باز کنم و حالا در گذشته دفعه بعد این کارو خواهم کرد خیلی ممنونم ولی توجه کنید که اینا فلسفه است یعنی این که باید بخونید اینا چیزایی نیست که همینطوری آدم حدسی و نظر شخصی بگه منم هرگز س سعی نمی‌کنم به شما نظر شخصیمو بگم سعی می‌کنم فهمم بگم از مسائل و شما هم باید برید خودتون بخونید و فهم خودتونو پیدا بکنید فهم من هیچ ارزشی نداره شما خودتون باید بفهمید من فقط می‌تونم راهنمایی کنم بگم که این به اصطلاح نظریه‌ها هست این دیدگاه‌ها هست این نوع به اصطلاح اندیشه‌ها هست منتها خودتون باید بیاندیشید من به قول در فلسفه اندیشه نمی آموزن به کسی اندیشیدن می آموزن یعنی میگن همین طور که من اندیشیدن رو یاد گرفتم شما هم باید برید خودتون یاد بگیرید وگرنه هم فلسفه اینجوری نیست که آدم بخواد نظر شخصی بده یا اینکه یک نظری رو به عنوان عقیده قبول کنه فلسفه گفتگوست و گفتگوی بسیار بسیار جدیست خیلی جدیتر از علم و اینور چیزاست به خاطر اینکه یک موقعیت روحانیه موقعیت روحی تمام وجود آدم درش درگیر هست بسیار خب من مدت‌ها میخواستم که راجع به موضوع معلولیت صحبت بکنم یکی دو تا از دوستان هم برا من پیام داده بودن و خیلی متشکرم ازشون که به هر حال منو بیشتر برانگیختن که هرچه زودتر این کارو بکنم و البته خب موضوع معلولیت موضوعی نیست که این سادگی باشه یعنی که یک موضوع بسیار بنیادی اس من امروز یه مقدار راجع به صحبت می‌کنم و که ببینیم که مسئله معلولیت مسئله معلولان نیست یعنی ما در ایران بیشتر فکر میکنیم که هر کس مسئله خودشو داره مثلاً مسئله همجنسگراها مسئله همجنسگرا هاست مسئله خدان باورا مسئله اونهاست مسئله زن‌ها مسئله مردها نیست مسئله بهایی مسئله شیعه‌ها نیست نه وقتی که شما یک موردی رو پیدا میکنید ول اون مورد مربوط به آدم‌های نسبتاً نسبت به بقیه جمعیت اندک تری میشه اون مسئله در حقیقت نشون دهنده یک وضعیتی در خود شماست یعنی وقتی که ما راجع به حقوق همجنس بازان صحبت همجنسگرایان صحبت می‌کنیم یعنی اساساً درکمون از حقوق باید تغییر بکنه اینطور نیست که شما یه قانون خاصی میذارین اونجا یا وقتی راجع به حقوق زنان صحبت می‌کنین یعنی اساساً درک شما از حقوق باید تغییر بکنه بنابراین تمام این‌ها یک سیستم هستن و ما انسان‌ها یک سیستم هستیم زندگیمون یه سیستم هست ارزش‌ها و معیار هامونم باید با همدیگه سازگار باشن بنابراین باید مسئله اون چیزی که میگن مسئله اقلیت‌ها که حالا اقلیت نیست اونچه که میگن مسئله اقلیتها یا به عبارت دیگه اونهایی که به اصطلاح صداشون و حضورشون غالب نیست اینطوری بگم اونهای که صدا و حضورشون غالب نیست و محسوس نیست اونها هرگونه به اصطلاح [موسیقی] بیاعتنایی به وضعیت اون‌ها در حقیقت بیاعتنایی به وضعی خود جامعه است یعنی من اگر به کسی که در کنار من توجه نکنم یعنی خودم را هم از توجه محروم کردم مسئله معلولیت یک مسئله‌ای است که خب ما در ایران تازه باهاش روبهرو شدیم به عنوان یک مسئله ولی در تاریخ غرب یه دوره‌هایی رو داشته یک در یونان بوده یه نوع خاصی با مسئله معلولیت برخورد میکردن بعد با دوران قرون وستاد داریم دوران سیطره مسیحیت که به اصطلاح در در یونان از دست دادن یک یا نداشتن یک یا غیر به اصطلاح به قول خودشون گفتن تیپیکال نبودن تیپیکال نبودن یک انسان یک بدن یک نقص محسوب میشد مثلا اگه یکی دست نداشت این یک نقص بود و در نتیجه از یک انسان دیگری نسبت به یک انسان دیگری اون کمال انسانیش نداشت وقتی مسیح مسیحیت آمد مسیحیت یک نوع شفقت و با مهربانی نگاه میکرد به کسانی که رنج دیدن و کسانی که به اصطلاح در موقعیت ضعیف تری قرار دادن نسبت به بقیه جامعه ولی در عین حال باز اون نگاه بود که اینها نیازمند شفقت یعنی باز این شفقت کردن اونها رو در مقام فروتی قرار میداد در جامعه عصر جدید عصر به اصطلاح مدرن معلولیت تبدیل میشه به یک مسئله پزشکی یعنی مسئله میشه که تبدیل میشه به یک بیماری به عنوان یک بیماری به به عنوان یک پاتولوژی در حقیقت شناخته میشه و کارش میفته یعنی میشه یه موضوع درمان پزشکی و میشه موضوع تشخیص پزشکی و خب قرن هجدهم مخصوصاً که قرن سلطه عقل هست هرگونه چیزی که با استاندارد عقل سازگار نبود به عنوان بیماری تشخیص داده میشد این حراس از جنون حراس از خرافات حراس از مثلاً هرگونه احساساتی که مخل اندیشیدن بشه موجب میشد که اونها از نظر پزشکی هر کس رو که اون نرم معمول از نظر اونها رو نداشت غیر عادی بدونن و بیمار بدونن تا عصر جدید تقریبا میشه گفت که تا زمان ما تا قرن بیستم تا اول قرن بیستم این تفکر حاکم بوده که یه چیز یک وضعیتی داریم به نام نرمال یه وضعیت هم داریم به نام پاتولوژیک یعنی ی کسی یک الگویی داریم که این کامله اگر انسان این درد نداشت رنج نداشت مریضی نداشت میشه سالم و اگر بیماری یا مشکلی داشت این میشه در حقیقت بیمار و کسی که دچار مشکل جسم هست فیلسوفان مدرن از خب میدونید که این مسئله دیس بلیتی یا معلولیت الان در یک به اصطلاح قلمرویی به نام دبلی استادی یعنی معلولیت پژوهی یک قلمرویی از دانش شده که با روش‌های گوناگون مسئله معلولیت در حقیقت بررسی میشه و مسئله این از یک جهت و از جهت دیگه ما در کشورهای مثل آمریکا جنبش حقوق معلولان داشتیم و نهادهای مدنی که خود معلولان درش هم فعالیت دارن اینها بسیار بسیار فعالن در مخصوصاً از دو دهه آخر قرن بیستم و مجموع این فعالیت عملی این معلولان برای حقوق خودشون خودش یک پرسش‌های بسیار مهمی رو مطرح می‌کنه که در این رشته‌ها در این قلمرو به اصطلاح دسیتی استادی مطرح میشه و از اون طرف تئوری‌هایی که در اینجا به دست میاد به کار تغییر اجتماعی هم میخوره یعنی یک ارتباط خیلی مستقیمی هست بین تئوری‌ها و عمل و خب این شامل همه رشته‌ها میشه یعنی ما الان بحث معلولیت و فلسفه معلولیت و جامعهشناسی معلولیت و رسانه معلولیت و موسیقی معلولیت و ارتباطات معلولیت و انواع و اقسام به اصطلاح چشم اندازها و رویکردها به کار برده میشه تا مسئله معلولیت نه به عنوان یک عارضه طبیعی بلکه به عنوان یک خلق اجتماعی یک ساخت اجتماعی یه چیزی که جامعه به عنوان معلولیت یه تصویری رو ساخته و با اون تصویر روابط قدرت رو تنظیم میکنه بنابراین معلولیت اشاره نیست به یه چیزی در واقعیت در طبیعت آدم‌ها بلکه یک چیزیست که جوامع می‌سازن برای اینکه خطکشی کنن برای اینکه قدرتو به اصطلاح تقسیم کنن و طبیعتاً هرگونه تقسیم قدرتی که ببخشید هرگونه تقسیم قدرتی که بر مدار اینکه این این شخص معلول اون شخص سالم صورت بگیره یک تقسیم قدرت کاملاً ظالمانه است و این وضعیت ظالمانه در همه کشورها وجود داره منتها خب در یک کشورهایی مثل آمریک آریکا نهاد مدنی جنبش مدنی فعاله از اون طرف متفکران بسیار زیادی به این مسئله فکر میکنن الان بسیاری از متف فیلسوفان بزرگ هستن که اصلا ی بخش مهمی از کارشون رو به این اختصاص دادن و بعد در به اصطلاح مسئله اس که به هر حال به طور زنده و فعال داره برای تغییرش تلاش میشه اما در کشوری مثل ایران متأسفانه مسئله تقلیل پیدا میکنه به یک کمک خیرخواهانه یعنی گویی که معلولان یه کسایی هستن که نیاز دارن به اینکه مثلا دولت یک سری حمایت‌هایی ازشون بکنه و حالا این حمایت‌ها رو انجام میده یا انجام نمیده اون یک مسئله دیگریست من قانون مربوط به معلولان که خوندم یک نگاه کاملاً انگار که شما معلول هست پس ما داریم لطف میکنیم به شما این خدمات رو میدیم حالا اگر بدن خب این در مورد ایران بسیار فاجعه است به خاطر اینکه در ایران ما هرگز راجع به مسئله حق صحبت نکردیم و حق یک مسئله نیست که تبدیل شده باشه به یک موضوعی برای همه که همه بخوان در حقیقت مشارکت بکنن در تعیین و تشخیص حق همیشه حق اون چیزی بوده که دین میگه یا اون چیزی بوده که پادشاه میگه در نتیجه نظام سیاسی ما هیچ موقع مبنی بر حق نبوده در حالی که مسئله معلولان در وحله اول مسئله حقه یعنی اینکه مسئله این نیست که شما کمک بکنید بش یا کمک نکنید مسئله اینه که شما حق او رو به عنوان یک انسان بشناسین و حق او رو به اصطلاح بهش احترام با حق او احترام بگذارید همونطور که حق شما باید محفوظ بمونه حق او هم باید محفوظ بمونه منتها در جامعه ایران حق بر اساس توانایی طرف تعریف میشه هر کس زورش بیشتر بود اون طبیعتا هرچی اونو میگه حقه و کسانی که به حاشیه رنده میشن کسانی که به اصطلاح مورد تبعیض قرار گرفته میشن هیچ دستاویزی ندارن هیچ چارهای ندارن جز اینکه این وضعیتو بپذیرن مسئله حق هست مسئله زن‌ها مسئله حقه مسئله سنی‌ها مسئله حقه مسئله کردها مسئله حقه در وحله اول شما باید بپذیرید که آیا یک به یک حق مشترکی بین همه این آدم‌ها قائل هستید یا نه جمهوری اسلامی متسفانه نیست رسماً هم نیست یعنی در قانون اساسی اساساً یک انسان به عنوان یک انسان به ماه و انسان طبیعت انسان پذیرفته نشده و انسانی پذیرفته شده است که فقط تابع اون ایدئولوژی جمهوری اسلامی باشه بنابراین مشکل در ایران خیلی بیشتر خواهد شد من در ایران نیستم و نمیدونم ولی طبیعتاً نه فعالیت مدنی بسیار جدی میشه کرد و نه از نظر فکری میشه تحولی به وجود آورد ولی اونچه که مهمه اینه که ما حکومت رو اگر نمیتونیم رفتارشو عوض کنیم حداقل می‌تونیم به همدیگه کمک بکنیم که حقوق همدیگه رو بفهمیم و این خیلی مهمه چون مسئله حق با پول و با نمی‌دونم زور و اینا حل نمیشه مسئله حق با آموزش حل میشه یعنی ما باید خودمون خودمون رو آموزش بدیم جامعه خودش خودش رو آموزش بده و حساس بشه و نیازمند ببینه به اینکه شنا بشناسه حق همدیگه رو حق زنان رو حق معلولان رو حق بهاییان رو حق سنی‌ها رو حق هر کس که در حقیقت در این جامعه زندگی می‌کنه نباید احساس بکنه که حقش کاملاً نادیده گرفته میشه نباید فکر بکنه که او به چشم یک شهروند درجه ۲ نگاه میشه و این وضعیت بیشتر از سوی جامعه است یعنی اگر جامعه به این رشد و به این بلوغ برسه که حقوق بخش‌های مختلف جامعه رو پاس بداره و بشناسه اونوقت دیگه هیچ حکومتی هم نمی‌تونه بیاد خلاف اون عمل بکنه جامعه ما متأسفانه فاقد آموزش مدنی و فاقد آموزش شهروندی است فاقد آموزش حقوقی اس در نتیجه ما نمی‌دونیم که گاهی نمی‌دونیم که داریم چه بلایی سر خودمون درمیاریم و نمی‌دونیم که خیلی از کارایی که باید بکنیم و نمی‌کنیم اون‌ها تأثیرش خیلی در زندگی ما بیش از کارایی اس که می‌کنیم یعنی بی اعتنایی به دیگری و اون دیگری هرکس که باشه دقیقاً به معنای این هست که شما رشته ارتباط جامعه رو با همدیگه از بین میبرید یعنی بی اعتنا صرف بی اعتنایی صرف ندیدن دیگران یعنی شما جامعه رو دارید از هم گسیخته می‌کنید و دیدن دیگران غیر از تماشای دیگران هست شما در نیویورک وقتی که تو پیاده رو میرین هزار نفر همینطوری دارن راه میرن با شما شما میبینیدش ولی براتون هیچ اهمیتی نداره در حقیقت هیچ تصویر صورت هیچکس رو به خاطر نمی‌سپارد دیدن به معنای کاگ نیشن نیست به منای شناختن نیست به معی ریکا نیشن یعنی به رسمیت شناختن یعنی اینکه من اگر میبینم یک نفر تش نشه بتونم بهشو آب بدم اگر میبینم کسی رنج میکشه و من هم نمیتونم کاری بهش بکنم حداقل اینه که با یک لحظه نگاه خودم میتونم به او بگم که من رنج تو رو درک می‌کنم بنابراین دیدن همین نگاه کردن و به رسمیت شناختن این باعث میشه که فهم ما از حق همدیگه مشخص بشه تعیین بشه خب مسئله بنابراین مسئله حق مطرح هست و مسئله اینکه شما این حق رو اساساً نمیتونید بر اساس هیچ تمایزی درش تبعیض قائل بشید ولی متأسفانه خب در طول تاریخ این اتفاق افتاده دیگه زن‌ها حقوقشون ضایع شده و کسان دیگه و همین طور معلول‌ها معلولیت هیچ تعریف درست و حسابی نداره یعنی در حقیقت معلولیت اون چیزیست که اون معنای که به اصطلاح مردم بهش میدن اونی که اون مردم بهش میگن و هیچ به هیچ وجه یک به اصطلاح مفهومی نیست که به یک واقعیتی اشاره بکنه بنابراین خیلی باید حواسمون باشه که چیزی به نام معلولیت به نام اینکه کسی ناتوان هست یا کمتان هست به هیچ وجه وجود نداره و حالا من توضیح میدم این رو از نظر فلسفی و این ما هستیم که در توهم هستیم و فکر می‌کنیم که ما سالمی ما کاملیم و طرفی بگر مثلاً ناتوانه یا کم توانه یا معلوله و هرگز چنین نیست و فیلسوفان مخصوصاً در عصر جدید از کانت بنسو سعی کردن که مفهوم انسان رو به شکلی درک بکنن که حقوق آدم‌ها در هر شرایطی حفظ بشه و مسئله حق مسئله فلسفه مدرن و اندیشه مدرن مسئله حق هست و انسان به دلیل اینکه تنها در صورت رسیدن به آزادی میتونه انسانیت خودش رو محقق بکنه برای رسیدن به این آزادی نیازمند کرامت هست کرامت انسان دیگنیتی انسان در صورتی تحقق پیدا میکنه که حقش ضایع نشه بنابراین اگر ما حق یک بخشی از جامعه رو ضایع بکنیم یعنی او رو کرامت او رو مخدوش کردیم وقتی کرامت او رو مخدوش می‌کنیم کان دستیابی او به آزادی خودش رو مسدود کردیم یعنی ما آزادی او رو سلب کردیم در فلسفی یعنی از نظر فلسفی کانت که به اصطلاح بنیانگذار فلسفه مدرن هست خودش به تعبیر همین به اصلاح عامیانه بخوام بگم معلول بود یعنی خودش اولا که قد خیلی کوتاهی داشت و کمرش گوز داشت و سینه قفسه سینش بسیار تنگ بود و از بچگی این درد رو داشت و در هم کمرش و هم در سینش منتها چون که خودش هم فیلسوف بود و همین که با پزشکی هم آشنا داشت خودش ساینتیست بود رساله‌های اولیش در مورد ساینس هست در علمه او توانست بر اساس نوع زندگی خودش یه رژیمی که در زندگی خودش برقرار کرد تونست دردش رو کنترل بکنه یعنی کسی بود که با شکل فکر کردنش درد رو مهار میکرد و تا ۸۰ سالگی چنین کرد یک جاهای مختلفی کانت راجع به مسائل پزشکی و بدن و اینا حرف زده ت آخرین جایی که صحبت کرده در کتاب نزاع دانشکده هاست اونجا اواخر کتاب میگه در باب قدرت ذهن در مهار احساسات ناسالم خود از طریق عزم صرف یعنی ارا با اراده خ خودش میگه که تلاش برای مواجهه اخلاقی با عنصر سر فیزیکی در انسان یعنی شما یک مسئله فیزیکی دارین شما با روش اخلاقی در برای حلش پیش می میگه برای معرفی تمامیت انسان به ویژه توجه کنید که ازر کانت موضوع اصلی فلسفه اینه که انسان چیست بنابراین انسان در مدار در کانون فلسفه قرار داره فلسفه مدرن میگه انسان تمامیت انسان به ویژه وجه فیزیکی وی به عنوان موجودی مکلف به اخلاق و نشان دادن اینکه تربیت اخلاقی که تنها در طرح اصلی وجود دارد لازمه بهبود فیزیکی سرشت آدمیست میگه انسان همین انسان که این فیزیکو داره همین انسان یک سری حقوق و تکالیف اخلاقی داره و اخلاقی زیستن به سلامت جسمیش کمک میکن همچنین این را نیز افزوده اید که لااقل می‌توانم شما را مطمئن ساختم سازم که این آرا دیدگاه‌های پیش فهم شده نیستن و آن نوشته‌ها کار خود من است یعنی میگه من از تجربه خودم دارم میگم بعد میگه که من همه اینها که میگم همگی از تجربه خود من به دست آمدن و بعد میگه وقتی که آدم میخواد راجع به یک مسئله‌ای مثل این مسئله پزشکی صحبت بکنه اشکال نداره که از تجربه خودش بگه این به معنای غرور و نخوت نیست میگه که میگه انسان‌ها حقیقتاً دوست دارن دو آرزویشان همزمان برآورده شود عمری طولانی داشته باشن و از سلامتی کامل در طول زندگیشان برخوردار باشن آرزوی دوم شرط ضروری آرزوی نخست نیست یعنی اینکه طول و عمر ربطی نداره به سلامتی شما می‌تونید طول عمر داشته باشید مثل کانت ۸۰ سال زندگی کنید ولی یک دردی یا یک مشکل جسمی هم داشته باشید با روشی که برای نهار اون دردی به کار می‌برید شما می‌تونید بیش از دیگران زندگی بنید آرزوی آدمی برای زندگی طولانی نامشروط است مرد بیماری را در نظر بگیرید که سالیانی ممتد در بستر بیماری دراز کشیده است و رنجور درمانده بارها آرزو می‌کند مرگ سریع‌تر او را دریابد تا او از بدبختی نجات یابد حرفش را باور نکنید او در ادعای خود صادق نیست اگرچه عقل عقل عقل وی او را به آرزوی مرگ سوق می‌دهد اما غریضه طبیعی او معطوف به زندگیست بعد میگه خب شما باید اینو بدونید که ما در هر شرایطی که باشیم یک سری تکلیف هایی داریم و این تکلیف ها ایجاد میکنه که ما در هر موقعیتی که هستیم تکلیفمون رو انجام بدیم اگر شما بخواید در این جهان خوب زندگی بکنید یعنی میخواید به بهروزی اون امکانی رو که برای روزی دارید و برای زیستن شایسته دارید در روی زمین اون رو بخواین تحقق بدین این یک انگیزه قوی‌تری میخواد از ادامه حیات آدم‌ها به طور طبیعی دوست دارن زنده باشن این خیلی انگیزه عجیب و غریب نمیخواد ولی اینکه شما بخواید به زندگی خوبی داشته باشید زندگی شایسته‌ای داشته باشید این نیازمند انگیزه قویتره که حتی در حکم عقل که مدعیست به عنوان تکلیف باید امورش شایسته را پا پاس داشت پس شما برای اینکه بتونید شا به طور شایسته‌ای به طور خوبی زندگی بکنید شما باید به تکلیفتون با ت تکالیف اخلاقی تون را عمل بکنید به عبارت دیگر وظیفه احترام به افراد مسن واقعاً بر ملاحظه سن آنها آن هم به لحاظ ضعف و سستی معمول درین سن ابتنا ندارد میگه شما نباید به آدم‌های سالخورده احترام بگذارید به خاطر اینکه اونا سال خوردن به خاطر اینکه اونا یک سالخوردگی انگار یک مشکلیه یه عیبی یه یک چیزیه که شما مثلاً ترهم شما رو برمی انگیزه نه شما باید به اون سالخورده احترام بگذارید به خاطر اینکه اولاً که او مثل شما انسانه و ثانیاً سالخوردگی او به این معناست که او بیش از شما اخلاقی زیسته و بیش از شما با مرگ مبارزه کرده بنابراین از این جهت شایسته اینه که به عنوانی یک شخص به طور مضاعف بهش احترام بگذاره و نکته مهم اینجاست اونچه که من تأکید داشتم براش اینه کانت به درستی میگه که ما اصلاً نمی‌تونیم تشخیص بدیم که سالمیم اصلاً نمی‌تونیم بگیم که چه کسی سالم هست چه حالتی حالت سلامت هست بلکه تنها کاری که ما می‌تونیم بکنیم اینه که بیماری رو می‌تونیم تشخیص بدیم یعنی ما همه انسان‌ها هیچکس نباید فکر کنه که یه عده‌ای هستن که بیمارن یه عده‌ای هستن چون ظاهرشون با اون‌ها فرق می‌کنه اینا بیمار نیستن پس بیماری انسان‌ها بر خلاف اونچه که تصور میشه اصل بر سلامت انسان نیست بلکه اصل بر بیماری انسانه انسان‌ها فقط بیماریشون می‌تونن تشخیص بدن من یک جلسه دیگه گفتم راجع به خودم من یه تومور لای مایما که داشتم به خاطر اینکه هیچ سمپتوم نداشت من تا لب مرگ رفتم و بعد اتفاقی متوجه شدم بنابراین اینکه متوجه نبودم به این معنا نیست که من سالمم میتونه یه تومور باشه اندازه مش توی معده من و من هیچ تغییری هم در زندگیم نبینم غذا خوب بخورم خواب خوب باشه و در حقیقت بکشه من رو پس انسان فقط و فقط میتونه بیماریش رو تشخیص بده سلامت به هیچ وجه قابل تشخیص نیست و اتفاقاً اون که بیماری خودش رو می‌دونه یا به اصطلاح محدودیت خودشو می‌دونه او بسی بهتر می‌تونه زندگی بکنه تا کسی که به محدودیت خودش یا به مشکل خودش آگاه نیست و حالا بعد میگم در از نظر فلسفی اینکه ما فکر می‌کنیم معلول‌ها این‌ها تواناییشو نسبت به ما محدوده این ناشه از توهمی اس که فلسفه مدرن حداقل تمام تلاش تلاشش برا اینه که این توهم از انسان بگیره یعنی فلسفه مدرن به میگه که انسان باید خودش رو بشناسه بشناسه برای چی نه برای اینکه تواناییهای خودشو کشف بکنه بلکه بدونه که بسی محدودتر از اون چیزیست که فکر می‌کنه و اگر او بخواد به آزادی خودش برسه یعنی آزادی خودشو ابداع بکنه این لازمش اینه که واقعیت رو چنان که هست ببینه تا بتونه از محدودیت برای برای آزادیش استفاده کنه اگر مثل انسان قدیم فکر کنه که تواناییش خیلی زیاده یه کسی مثل خدا پشتیبان ششه نمیدونم روحش جاودان است زمانش دراز هست تمام اینها باعث میشه که نتونه به اون آزادی که آرمان انسانیته برسه پس انسان اساساً معلوله یعنی انسان اساساً محدود آفریده میشه محدود یعنی اینکه هیچ فرقی می‌کنه من این د تا دست و پا رو داشته باشم یا این د تا دست و پا رو نداشته باشم محدود محدوده هیچ فرقی نمیکنه که چقدر محدوده در نتیجه اگر اون محدودیت رو نشناسه تمام زندگیش رو به باد خواهد داد مثل این میمونه که یک نفر مثلاً ۱۰۰ هزار تومن تو جیبش داشته باشه ندونه که این ۱۰۰ هزار تومن چی باش میشه خرید بره و یه چیزی بخره که آدامس بخره و همشو از بین ببره و این اتفاق میفته پس فلسفه در حقیقت تمرین مردن هست یعنی تمرین مدام آگاه شدن به محدودیت به اینکه من محدودم و این محدودیت اگر شناخته بشه چون واقعیه یعنی اگر اونچه که شما دارید رو بشناسین چون واقعی هست با اون کاری میشه کرد که کوه‌ها رو میشه تکون داد در حالی که اگر به محدودیت خودتونو آگاه نباشین چون توهمه با اون توهم فقط خودتون رو تباه خواهید کرد بنابراین از نظر کانت ما نمی‌تونیم انسان‌ها رو به انسان سالم و انسان بیمار انسان کامل و انسان ناقص تقسیم بکنیم میگه که من از بسیاری از دوستان و آشنایان خوبی که به ظاهر از سلامتی کامل برخوردار بوده و بر اساس برنامه و رویه منظمی که یک بار و برای همیشه تعیین شده بود زندگی می‌کردن بیشتر زندگی کردن به خاطر اینکه کانت مرتب یه سری به اصطلاح ورزش‌های خاص خودشو داشته و مراعاتها خودشو میگه من از من که از اونا سالم مریض تر بودم به ظاهر بیش از اونا عمر کردم در آنها بذر مرگ یعنی بیماری بی آنکه بدان وقوفی داشته باشن وجود داشت و آماده رشد بود آنها ها احساس سلامتی داشتن اما نمی‌دانستند که بیمارن زیرا هرچند علت مرگ طبیعی همواره بیماریست اما علیت را نمی‌توان حس کرد حصول این احساس مستلزم فهم است که داوری و حکم آن می‌تواند اشتباه باشد در مقابل احساس احساس مسون از خطاست اما نمی‌توانیم یک فرد را تا زمانی که بیماری را احساس نکرده است بیمار خطاب کنیم هرچند شخص بیماری که فاقد احساس است چه بسا بیماری در وجود داشته باشد که به مرور بروز کنند بنابراین انسان اساساً ناقص بیمار و محدوده و این که چ چگونه محدوده این انسان‌ها با همدیگه فرق میکنن یعنی من و شما که به ظاهر مثل هم هستیم توانایی مون به ظاهر مثل همه ولی در واقعیت اینطور نیست استعداد شما ذهن شما توانایی حافظه شما و انواع اقسام نیروهای درونی که ما داریم با همدیگه فرق میکنه در نتیجه ما اگر در شرایط کاملاً یکسانی هم باشیم توانایی‌های ما به شکل کاملاً متفاوتی بروز خواهد کرد خب یک نمونه دیگه بعد از کانت نیچه است نیچه از یک دورهی که میره جنگ به عنوان سرباز در جنگ یه مقدار آسیب میبینه مدهش خیلی اذیت میشه و این بیماری معده همواره تا آخر عمرش میمونه و بعد سردردهای شدید سردردهایی که واقعا او رو از مطالعه کردن از فکر کردن از کار کردن باز میداشته و خب یک کسی بوده که دوست داشته که مثل فیلسوفان دیگه بتونه بشینه و بنویسه و خب به خاطر اینکه اساساً در فیلوژنی اهل ادبیات بوده اینها ذوق نوشتن در او بسیار بسیار قوی بوده اما به دلیل این سردردهای متوالی و به اصطلاح دل دردهای بسیار و انواع اقسام این مشکلات نمیتونسته بشینه پشت میز و مثلاً دو ساعت سه ساعت چار ساعت کار بکنه او فقط میتونسته مثلا زمان خیلی کوتاهی رو که سردردش فروکش میکرده درد درش فروکش میکرده بشینه بنویسه خب اگر شما بخواید زمان کوتاهی بنویسین نمیتونید بشینید یه کتابی بنویسید چون همش اون وقت رشته ذهنتون گسسته میشه اینجاست که نیچه با شناخت محدودیت خودش در حقیقت یک سبک جدیدی از نوشتن رو ابداع می‌کنه یه سبک جدیدی از نوشتن فلسفی رو که تاکنون هیچ فیلسوفی ا این شکل ننوشته بود و اون بیشتر آفی ازم هست یعنی گزین گویه نوشتن حالا فارسیش میگن گزین گویه یعنی کلمات قصار یک جملاتی که یک جمله یا ۱۰ جمله ولی یک ایده رو در یک قالب بسیار فشرده‌ای بیان می‌کنه این اصلاً سبک فلسفه ورزی او رو تغییر داد یعنی او اومد به جای اینکه مثل کانت و هگل سیستمی فکر فک بکنه اومد ضد سیستم فکر کرد چون اساساً این شکلی می‌تونست فکر بکنه این کشف محدودیت او باعث شد که او یک فیلسوف اصیل بشه یعنی نیچه فلسفه همون فلسفه انسانیست که از درد و رنج در حقیقت برآمده تمام این کلماتش با گوست و خون و پوست و استخونش ساخته شده و وقتی که می‌خونید شما احساس میکنید این زنده بود د ن درد رو پشت این کلمات و در عین حال دردی که یه کسیست که درد میکشه اما در برابر درد خودش انقدر قوی شده که اون درد خودش رو دوست داره یعنی چی یعنی که از اون درد خودش از اون محدودیت خودش به هیچ وجه ناراضی نیست به خاطر اینکه طبیعت انسان رو طبیعتاً بیمار میدونه حالا من براتون میخونم و این نیچه اونچه که راجع به بیماری میگه در حقیقت دیدگاهش راجع به خود انسان هست میشه معتقده که انسان اساساً یک موجود بیماریست یعنی چی یعنی محدوده بیمار یعنی محدود یعنی کسی که خدا نیست ما انسان‌ها محدود آفریده میشیم یعنی بیمار آفریده میشیم میگه و این بیماری ذاتش نمیشه تغییرش داد اما همین بیماری که در حقیقت شرح هست همین بیماری هست که به اصطلاح او رو میتونه به سعادت برسونه و حالا من براتون میخونم از روی این بله میگه که این کتاب یاسپرس هست درباره نیچه میدونید یاسپرس هم خودش روان پزشکه یعنی هم روان پزشکه و هم فیلسوف بنابراین اگر شما نوشته‌های یاسپرس بخونین اون هم راجع به خودش و هم راجع به کسی مثل نیچه که خیلی علاقه داره بهش کاملاً به عنوان با چشم فیلسوف پزشک نگاه می‌کنه میگه بعضی برنن که بحث درباره بیماری نیچه در حکم نازل کردن اوست بعضیا میگن که اصلاً راجع به بیماری نیچه صحبت نکنید به خاطر اینکه شأن او رو پایین میاره میگه اینان می‌اندیشند که مرتبط ساختن ویژگی‌های کار فلسفی نیچه به بیماریش موجب بی قدر شدن منزلت ب می‌شود فکر می‌کنم که اگه بگیم که این کار فلسفی مربوطه به اون بیماری‌ها سما فلسفه بی‌ارزش میشه یکی می‌گوید این‌ها آثار فردی مفلوج است دیگری می‌گوید پیش از پایان سال ۱۸۸۸ نچه رو روحاً بیمار نبوده مدعی تناسان خود را در گزینش ساده یکی از دو گزینه مدعی تناسان خود را در گزینش ساده یکی از این دو گزینه محق می‌داند نیش یا یل بوده یا برخوردار از عظمتی در تاریخ جهان که دیگران نداشتن اینکه او می‌توانست در آن واحد هر دوی آنها باشد یعنی هم علیل باشه و هم یک نابغ بزرگ اصلاً در ذهن اینها نمیگنجه بر ماست که در برابر این نابود کنندگان مطلق اندیش و ناصالح که رأی خود را نهایی و محتوم می‌دانند و همچنین در مقابل کوشش‌های کاذب که مقصد آنها نجات نشه است از در مخالفت بیاه میگه به هیچ وجه یاسپرس میگه به هیچ وجه اینطور نیست که شما یا باید معلول باشید یا باید آدم زرگی باشید به عکس شما می‌تونید باید آدم معلولی باشید یعنی آدمی باشید که آگاهید به محدودیت خون تا بتونید آدم بزرگ باشه بعد میگه که نیچه بله نیشه میگه که اون اونچه که من به عنوان بیماری دارم این آن بیماری که از سلامت راستین سرچشمه می‌گیرن توجه کنید نیچه میگه که اون انسان سالم انسان سالم نه اصیل انسان اصیل انسانیست که در حقیقت توانسته به خودش دست پیدا بکنه یعنی توانسته به آزادی خودش دست پیدا بکنه توانسته خودش قانونگذار خودش باشه با عقل خودش فکر بکنه میگه که اون انسانی که اون به اصطلاح سلامت اگزیستانس پیدا کرده سلامت وجودیش پیدا کرده اون وقت اون بیماری تنش به اون سلامت مدد می‌رساند و در واقع نشانی از سلامت است سلامت به مفهوم پزشکی که نوعاً به موجود بی گوهر تعلق دارد نشانی از بیماری حقیقی می‌گردن یعنی جای کلمه کلمه بیماری و سلامت رو عوض می‌کنه کسی که به وجود خودش آگاهی پیدا نکرده باشه و کسی که نتوانسته باشه خودش قانون‌گذار خودش باشه و تابع قدرت‌های بیرونی هست اون انسان بیماره یعنی بیماری اگزیستانسیال داره یعنی از نظر وجودی بیماره اما همین آدم هست که می‌تونه بیماری جسمی داشته باشه اون بیماری جسمی عین سلامت می‌مونه براش این تعویض پذیری کلمات سالم و بیمار ظاهراً ظاهراً موجد تناقضی است زیرا اعلام نظرهای نیچه چنان قاطعانه له بیماری به نفع بیماری و علیه از خود رضامندی است که گویی این نظرها در ستایش سلامت و در ضم بیماری چنان از بیماری ستایش می‌کنه که انگار داره از سلامت ستایش می‌کنه نیچه بارها با دیده تحقیر آن سبک سرانی را که آگاه از تندرستی خویش از هر آنچه خلافت خلاف آمد عادتشان است دوری می‌جویند روی برمی‌گردن بعدش میاد از آدمایی که خودشون خیلی سالم می‌دونن و به سلامتشون افتخار می‌کنن اینچه میگه هرا ینه توحید دستان در نمی‌یابند که سلامت آنها چه مرد گون و شبه وار می‌ماند میگه که او بر شیوه‌های آن فرهنگ ستیزه آدم که تظاهر می‌کنن به سواد و تظاهر می‌کنن به اینکه ما آدمای خیلی فرهیخته‌ای هستیم که برای آدات دیدگاه‌هایش وازن هایش نوازش‌های اصطلاح عموماً مؤثر سلامت را جعل می‌کند و به ظن و گمان بیمار یا عجیب بودن هر شهرآشوب بی تب و تابی را از خود می‌راند انگ ننگ می‌زنن برخلاف این گفتار در واقع این عذابیست که رو روه بر سبیل عادت عادت خود را به دست همدردی با اشخاص ناسالم و بیوار خوار دارد این قاعده بندی‌ها اینا که اینجوری تقسیم می‌کنن به سالم و بیمار به هر حال قادر به کتمان این حقیقت نیستند که فلسفه ورزی نیچه هوادار سلامت علیه بیماری و خواستار چیرگی بر همه بیماریست اما اون سلامتی که او میگه سلامت اگزیستانسیال هست تصادفاً در دریافت نیچه از این مفهوم چندان مبهم و پ پوشیده نیست نیچه میگه سلامت فی نفسه وجود ندارد یعنی همون حرفی که کانس این هدف توست که معنای سلامت را برای جسمت تعیین می‌کن یعنی وقتی که میگیم که معلولیت تعریفش چیه باید بگیم که از نظر کی و برای چه مقصودی اگر از نظر بیمه بپرسین بیمه به خاطر مقصودی که داره معلولیت یه جور تعریف می‌کنه ا از نظر دولت بپرسین دولت به خاطر اینکه میخواد یک سرویسهایی بده اون یه جور دیگه تعریف میکنه بنابراین معلولیت چیزی نیست که به اصطلاح واقعیت داشته باشه و برای همه یکی باشه بلکه هر کس به قصدی که داره اونو تعریف مناسب اون می‌کنه سلامت فی نفسه وجود ندارد این هدف توست که معنای سلامت را برای جسمت معین می‌کند مفهوم معمول سلامت را باید رها ک کر یعنی این معنای معمولی سلامت اینو رهاش کنید تو تعریف می‌کنی سلامت چیه تو هستی که خودت رو سالم می‌دونی یا سالم نمی‌دونی البته آنچه در یک مورد سلامت جلوه می‌کند در مورد دیگر ضد سلامت است ما نباید سلامت را چون غایتی جامد و ثابت انگاریم سلامت و بیماری اساساً تفاوتی با هم ندارند نباید برای آن‌ها اصول متمایز و موجودیتی متفاوتی قائل شد در حقیقت آنچه در این باب وجود دارد مراتب گونه‌گون در فاصله بین این دوگونه وجودی اس یعنی آدم همش توی طیفی داره قرار داره هرگز شما سالم یا بیمار نیستید بد این قرار نیچه در تفسیر وجودی بد این قرار آنچه در تفسیر وجودی نیچه ت تعین بخش است تصوری اس که از سلامت بر مبنای تصوری اس که تصوری از سلامت که بر مبنای امور پزشکی و زیست شنا ی استوار نیست بلکه بر حسب ارزش آدمی در تمامی شأن وجودی اوست یعنی معیار سلامت و بیماری به هیچ وج به اصطلاح ویژگی‌ها یا وضعیت فیزیکیش نیست بلکه تمامیت شأن وجود یک انسان هست که سلامت و بیماری رو میشه با اون اندازه گرفت تنها در پرتب این تصور است که بحثهای عجیبی که نیچه از طریق آنها گویی خودش را با بیماریش ورف می‌دهد معنا و مفهوم پیدا می‌کند او خود را به دست بیماری می‌سپارد گوش بدان می‌سپارد و بر آن چیده می‌شود یعنی نیچه به هیچ وجه از وضعیتی که هست یعنی از وضعیتی که درد داره ت توش رنج داره ابدا این رو یک وضعیت استثنایی نمی‌دونه بلکه معتقده که انسان یک موجودیست که ناقص معیوب خطاکار رو به تباهی و میرا خلق شده بنابراین من اگر بخوام بر این وضعیت غلبه پیدا بکنم باید این وضعیتو به رسمیت بشناسم به اصطلاح میگه عمو فتیح یعنی عشق به تقدیر من اگر تقدیر خودم رو نپذیرم نمیتونم بر تقدیر خودم مسلط بشم بنابراین اونچه رو که هست رو با جسارت تمام نگاه می‌کنه می‌بینه و قبول می‌کنه تفسیری که بیماری را به عنوان رخدادی طبیعی می‌نگرد تنها به منشأ طبیعی بیماری نظر دارد اگه کسی فکر کنه که مثلاً یک نفر معلوله پس معلولیت یک مسئله کاملاً فیز فیزیولوژیک به اصطلاح بدنیه و عاملش م پس باید بدنی باشه دیگه یعنی اگر کسی بگه معلولیت یک مشکل بدنیه پس علت اون مشکلم باید بدنی باشه در نتیجه خود شخص هیچ دخالتی در این وضعیت نخواهد داشت طی کردن طریق این تفسیر مستلزم مرتبه از تفکر است که با به کلی با نگرش علت و معلولی تفاوت دارد اما نیشه میگه اصلاً اینطور نیست که عوامل به اصطلاح فیزیکی موجب به اصطلاح بیماری یا معلولیت فیزیکی بشن بلکه به عکس در این مر در در این مرتبه باید از رویداد طبیعی که به خودی خود از معنی و مقصد بیگانه است معنایی وجودی دریافت کنه اونچه که واقعیه هیچ معنایی نداره یعنی فرض کنید من الان د تا دست دارم ۶۶۰ تا دست دیگ هم داشتم هیچ معنایی نمی‌داد معنا اون چیزیست که شما میدین به اون وضعیت شما هستید که به وضعیت خودتون معنا میدید ارزش می‌گذارید خوب می‌دونید بد می‌دونید زیبا می‌دونید زشت می‌دونید بنابراین اون خود رویداد طبیعی به خودی خود از معنی و مقصد بیگانه است معنایی وجودی به اون میدیم بی آنکه این دریافت را به عنوان علیت عام تعمیم دهیم چرا که در این صورت از خرافه و جادو سر بر بر خواهیم آورد یعنی ما نمی‌تونیم یک قانون کلی بگذاریم برای اینکه چه کسی از نظر وجودی سالمه یا سالم نیست بلکه از نظر وجودی سالم بودن به معنی اینکه هرکس خودش باید به اون وضعیت خودش معنی بده از این رو چیزی که در طلب پیوند با اگزیستانس است یعنی وجود انسان است باعث بیماری می‌شود تا از طریق آن به لحاظ وجودی کارگر و مؤثر باشد بیماری نیچه در رشد روحی او سهمی دارد که به نحوی زنده تعین بخش است و از این بابت او بیماریش را قدرشناسانه پاس می‌دارد او چون به کلاف در هم پیچ چ چیده اوضاع گذشته می‌نگرد می‌بیند که بدون وقوف از بیماری ای بسا برآن شده بود تا از عهده داریش عهده داری عهدش بگریزد و به دامن زبانشناسی تاریخی مشغله استادی تکریم و حرمت گذاری به واگنر و شوپنهاور و خلاصه کل نگر نگر گاه ایدالی ش مسیر فکریش و مسیر زندگیش عوض میشد اگر این بیماری نبود میشه میگه بیماری به تنهایی مرا به پوش آورد هر بار که ما نسبت به حق خود در انجام تکلیفمان به شک می‌گراید هر گاه که به طریقی شروع به آسان گرفتن تکلیفمان می‌کنیم بیماری به ما پاسخ می‌دهد بیماری برایمان مایه‌های تسکین نیست که باید آن را به غایت گرامی داریم اما آنگاه که بیماری نیچه بیماری نیچه را به سوی عهد و تکلیفش فرا می‌خواند دگر بار پاپس نمی‌کشد و از میان نمی‌رود میچه میگه که تا من وظیفه‌ای دارم این وظیفه مرا بیمار ساخته است و همین وظیفه دگر بار مرا شفا خواهد بیماری نیچه میگه بیماری رهیابی به سلامت از بیراهه ناهموار است ما باید به مدد روحمان فریادرس طبیعت باشیم بدینسان نیچه بیماری مزمن خود را بازخوانی می‌کند و در حقیقت از طریقی که از طریقی که بر آن چیده می‌شود چنین می‌کند او به اصطلاح فهرستی از خدمات بیماری فراهم می‌آورد خطرهای آن را بازشناسی می‌کند و دست کم اگر نگوییم بر خود بیماری بر خطرهای آن چیره می‌شود چنانکه نیکچه خود اعتقاد دارد بیماری در خدمت او چنان ب ک به کار گرفته می‌شود که سرشت ویژه اندیشه جدیدش را برای او ممکن می‌کند اصلاً اون و بیماریست که موجب میشه این به اندیشه جدیدش راه پیدا کنه بیماری به من حق داد تا عادات خود را به کمال زیر رو کنم یعنی کسی که بیمار هست کسی که معلول هست به یک شیوه‌ای زندگی می‌کنه که مردم عادت ندارن چون که به شیوه‌ای زندگی می‌کنه که مردم عادت ندارن پس چیزی رو میاب و چیزی رو می‌بینه و چیزی رو درک می‌کنه که مردم درک نمی‌کنن به دلیل عادتشون و فکر می‌کنن که در حقیقت همه چیزو می‌دونن ولی تنها اون کسی که متفاوت هست میفهمه مارسل پروس هم که همین بود دیگه مارسل پروس هم همش تمام هل در جستجوی زمان از دست رفته رو توی بستر نوشته بخش عمده شو وقتی که میرفتی تو اتاق مارسل پروس بوی همه دوا و دارو میومد و اینها ولی یک جا در همین در جستجوی زمان از دست رفته میگه که من همیشه در بچگیم وقتی داستان نوح رو می‌خوندم و فکر می‌کردم که این نوح در این طوفان ماه‌ها باید در کشتی حبس باشه فکر می‌کردم که چقدر این آدم آدم به اصطلاح درمانده بوده ولی وقتی که من خودم بیمار شدم همون نوحی شدم که در کشتی حبس شده بود اما وقتی که بیمار شدم دیدم که از دریچه اون کشتی جهان رو جوری می‌بینم که هرگز پیش از اون ندیده بودم یعنی دقیقاً اون وضعیت غیرعادی موجب میشه که شما یه چیزی رو احساس بکنین و درک بکنین که دیگران از یافتن و فهمیدنش عاجزن بیماری این ضرورت را به من هدیه کرد که آرام دراز بکشم بیماری ضرورت فارغ بالی ضرورت انتظار و ضرورت صبوری را به من آموخت اما این راستی یعنی تفکر یعنی شما برا فکر کردن نیازمند این هستید که مثل انسان‌های دیگه این پر شتاب و زندگی مکانیکی و زندگی ات اتماتیک یعنی فکر نکنین و همش مث روتین زندگی بکنین این نمی‌تونه با فکر تفکر سازگار بشه وقتی که بیماره بیمار کسیست که مجبوره که تحمل کنه و صبوری کنه و یعنی فکر کنه و همچنین بیماری وسیله مشاهده تجربه می‌گردد یعنی بیماری چشم تو رو به تجربه باز می‌کنه او به پزشکش گزارش می‌کند که آموزنده‌تر دستورها و آموز آمو آزمون‌ها را در قلمرو روحی و اخلاقی به ویژه این حالت درد کشیدن به کار بسته این اتش شادمانه برای دانایی مرا به اوجها برمی می‌‌کشد که از فراز آنها بر تمامی عذابها و نمیدی ‌هایم پیروز می‌شون و گرفتار در میان عذاب‌های که ۳ روز سردرد بی‌وقفه و خلط آوردن های مزاحم را نیز به همراه داشت به روشن‌بینی جدلی تمام و کمال رسیدم و مسئله‌های بسیاری را سنجیده و مرور کردم که اگر سالم‌تر بودم آنقدر که لازمه این مسائل است نمی‌توانستم سرد و زیرک و چون کوهنورد باشم آنقدر که لازم این مسائل است سرانجام نیچه بیماری‌اش را به انگیزشی تعبیر می‌کند که به مدد آن فارغ از همه پشتیبان‌گیری هرزه درایی های ایدلی استی و بی‌نیاز از دین و هنر به به سوی راه خود اتکایی ناب به پیش رانده می‌شود زندگی من در واپسین سال‌های عمرم در انکار و عذاب چه بسا همسن با زندگی زاهدان تمامی اعصار خواهد بود فقط تنهایی کاملم بود که مرا به کشف سرچشمه‌های خاص خودم واداشت خب این که داستان نیچه رو که به این شکل گفتم در حقیقت داستان تمام فیلسوف هاست یعنی فیلسوفان معتقدن که کسی که خودش رو سالم می‌دونه کسی که خودش رو توانا می‌دونه در حقیقت کسیست که توهم داره و فلسفه برای این هست که درست شما به اون شکنندگی ها به اون آسیب پذیری ها به اون محدودیتها آگاه بشید حالا کسی که یک محدودیت جسمی داره و آگاه هست بهش این دیگه توهم نداره ولی انسان‌هایی که چنین نیستن و خودشون رو به اصطلاح سالح می‌دونن اینها در حقیقت از این محدودیت خودشون غافل و امکانش برای اینکه ای خود ایدآل شون رو خلق میکنن بسیار کمتر میشه تمام فلسفه جدید همش درباره کشف محدودیت‌ها و شکنندگی آدم یعنی همش کار فیلسوف این نیست که بره توانایی‌های انسان رو کشف بکنه نه کار فیلسوف فقط اینه که توانا شکنندگی ها ناتوانی‌ها و به اصطلاح بی‌پناهی انسان در برابر حوادث اینکه جهان کاملاً اکسیدنتال تصادفی هر لحظه ممکنه یه اتفاقی بیفته همه چیز رو به هم بزنه هیچ تکیه گاه هیچ تضمینی نیست و تو در همین لحظه که الان هستی می‌تونی کاری که باید بکنی بکنی وگرنه جوان باشی سالم باشی نمیدونم تنومند باشی هیچ کدوم از اینا تضمین نمی‌کنه که یک دقیقه دیگه تو درست بتونی فکر کنی نفست بالا بیاد عقلت سر جاش باشه پس این تا زمانی که تو آگاهی به محدودیت یعنی تو توهم نداری یعنی تو داری فکر می‌کنی یعنی تو داری به واقعیت فکر می‌کنی واقعیت اون محدودیت زمانی که داری محدودیت‌ها رو می‌بینی یعنی با واقعیت تماس داری زمانی که از محدودیت غافل هستی یعنی تو در عالم واقعیت به سر نمیبری فیلسوف دیگری که خیلی باید ازش آموخت و در این زمینه بسیار مهم هست کارل یاسور هست یاسور خودش از بچگی بیمار بود به شکلی که میگه من هیچ موقع نتونستم برم با بچه ها بازی کنم و همیشه باید انرژی خودم رو اندازه میگرفتم یعنی به مقداری حرکت میکردم که بتونم مثلا درسمو بخونم بنابراین همیشه باید حساب و کتاب میکردم که چه مقداری انرژی صرف کنم که بتونم کار بکنم و خدمت شما بگم که این بیماری تا آخر عمرش ادامه داشته و او یکی از پر نویس ترین و پرکارترین فیلسوفان زمانه خودش هست آدمی که تا لحظه آخر نوشته و حرف زده و کار فلسفی انجام داده درس داده و تألیف کرده نمی‌دونم آدم از نظر فلسفی بسیار فعال و ماست یاسپرس ابتدا درست به خاطر همین بیماریش خیلی علاقمند میشه که بره پزشکی بخونه میره روان پزشکی میخونه دکترای روان پزشکی می‌گیره ولی بعد چون علاقمنده به فلسفه بوده میره یک رساله در فلسفه می‌نویسه و دکترای فلسفه هم میگه اون چیزی که او رو از روان پزشکی پس می‌زنه این هست که میگه در روان پزشکی انسان به عنوان یعنی بیمار به عنوان یک چیز دیده میشد یعنی انگار یه شی بود مثل اینکه یه ماشینی خراب شده آوردنش پیش مثلاً تعمیرکار و رابطه پزشک و بیمار رابطه یک تعمیرکار و یک چیز خراب بود چیز بود در حقیقت ش اینکه پزشکی انسان رو به صورت انسان نه بلکه به صورت یک چیز می‌بینه این خب یعنی در حقیقت فیلسوفان [موسیقی] قرن نیمه اول قرن بیستم و بعد برعلیه همین شورش کردن یعنی مشکل پزشکی این بود که نمیتونست انسان رو به عنوان انسان در کلیتش ببینه او رو تبدیل میکرد به شیل مثلا یک بذارید من یک جملههای رو نوشتم از سیمون دبوار توی این جنس دوم سیم دوار میگه که بدن یک چیز نیست یک وضعی است ما باید بدانیم که این بدن تنها در چشم‌انداز کلی در تنها در چشم‌انداز کلی هستیست که به طور ملموس هست یعنی بدن من که مثلاً فرض کنید من دست ندارم من جداگانه تو این عالم نیستم که تو فقط همینو ببینی که من در بستر تمام هستی هستم و در بستر اون معنی میدم بدن را بر پایه هستی اگزیستانس فهم کنیم معنای آن باید با نظر به بستر کلی که به دان وابسته است فهمی بشن ولی پزشکی که این کارو نمیکنه پزشکی شما رو تقلیل میده به همین به شی همون به اصطلاح عوارضی که میبینه همون آزمایشی که میکنه شما تبدیل میشید به در حقیقت یک موجود یه چیزی نه تبدیل به نه اینکه انسان باشید و به همین دلیل یاسپرس به خاطر روح انسان دوستانه یعنی همانیست خیلی شدیدی که داشت از روانشناسی زده میشه روان پزشکی زده میشه ولی مسئله روان پزشکی و مسئله درمان یک مسئله همیشگی براش میمونه و به همین دلیل او در زمینه آسیبشناسی درمان به اصطلاح آسیبشناسی روانی خودش یک مکتب جدیدی رو تأسیس میکنه که این مکتب الان حدود ۱۰ ساله بسیار گسترش پیدا کرده و یکی از مهم‌ترین مکاتب آسیبشناسی روانی که بهش میگن آسیبشناسی روانی اگزیستانسیالیستی یعنی ترکیبی از فلسفه فلسفه ا اگزیستانسیالیستی خودش و پزشکی حالا بسیار نوشته و نوشتههای اصلیش مفصله من فقط میخوام به یک مقاله اشاره بکنم که مقاله اسمش هست دکتر و پیشنت پیشنت فارسی میگن نمیدونم چی میگن بیمار نمیگیم کسی که منتظره کسی که مراجعه کننده در و بعد میگه که رابطه بیمار رابطه پزشک با بیمار چگونه باید باشه میگه رابطه پزشک با بیمار هرگز نباید مبنی بر این باشه که من یک موجود سالمم این یک موجود بیماره من یه او یک دردی داره که من راه حلش می‌دونم ا نسخشم می‌نویسم اون خوب میشه میره پی کارش میگه نه میگه رابطه را طبیب رابطه پزشک و کسی که برای درمان به رجوع کرده باید یک رابطه اگزیستانسیال باشه یعنی چی یعنی او رو به عنوان یک انسانی که باید شناخته بشه تا اینکه بتونی دربارش درکی داشته باشی به عنوان یک موجودی که بسی فراتر از حتی این بدنش هست بسی فراتر از اون چیزی که تو می‌بینی هست بسی فرا از اونچه که تو می‌تونی بشناسی هست به اون چشم ببینی یعنی بدونی که در برابرت یک انسانی نشسته که به هیچ وجه به هیچ چیزی تقلیل پیدا نمیکنه و هرگز تو نمی‌تونی بگی این انسان اینه اون انسان بسی لایه‌ها و جنبه‌ها و سوه هایی داره که برای تو پنهان هست تو او رو باید در اون وسعت اگزیستانسیالیست ببینی یعنی یک بچه اس حتی ولی اون بچه ممکنه دنیای وودی او هرگز برا تو آشکار نشه پس تو باید با او ارتباط وجودی برقرار کنی ارتباط وجودی یعنی چی یعنی که تو سعی کنی که با او به گونه‌ای رفتار کنی که تفاهم برقرار بشه تو بتونی او رو بفهمی گوش‌های تو باز بشه او به روی تو گشوده بشه و تو بتونی او رو درک بکنی چنان کهه او خودش رو درک میکنه این لازمه این هستش تو بتونی درمان کنی وگرنه اگر فکر کنی که فقط با چار تا دارو ی یه دستگاه ماشینی رو میخوای درمان بکنی درست بکنی چنین چیزی اتفاق نمیفته و این اینکه رابطه اگزیستانسیال اساس شناخت بیمار و رابطه بیمار و پزشک هست این موجب میشه که شما فقط برای درمان فقط به دارو تکیه نکنید و بدونی که اون رابطهی که تو برقرار می‌کنی تاثیرش در بهبود اون شخص مراجعه کننده اصلا کمتر از دارو نیست و مخالف این هست که شما بدن رو انسان رو فقط یک مجموعه شیمیایی ببینید حالا من دیگه اینا رو نمیخونم براتون که وقت گرفته نشه و اجازه بدین که چقدر دیگه وقت داریم فکر کنم که س روی صحبت کردم و حالا بذارین صحبتمون رو با ذکر نام یکی از نواب بزرگ ادبیات که بینظیر هست به پایان ببریم برخس یک نویسنده بیهمتا نویسنده‌ی که هرگز هیچکس در هیچ چیزش نمیتونه به او شبیه باشه و او در هیچ چیزی به هیچکس شبیه نبود برخس در اواخر ۲۷ ه سالگیش هست که از بچگی چشماش خیلی ضعیف بوده و کم می‌دیده ولی از ۲۷ ه سالگی چشماش نابینا میشه و در همون حوالی هست که او به ریاست کتابخانه ملی کشورش آرژانتین بونس آیرس منسوب میشه یعنی این آدم ذهنش یک کتابخانه نیست بلکه یک جهانش فقط و فقط کتاب یعنی کلمه است و این کلمه و این کتابخونه ها در یک یک جهانو ساختن نه یه موقع هست که شما در یه خونها کتابخونه میاید میسازید یه ماست که خونتونو با کتاب میسازید برخس چندین زبان میدونست و حافظه عجیبی داشت به شکلی که همونقدر میتونست از قرآن استفاده بکنه که از دانته که از ترانه های فولکلوریک ایتالیا که از کتاب مقدس و این مجموعه عظیم این کتاب‌ها در ذهن این مدام در حال بافتن رشته‌های تابلوی جدیدی بودن از پیوند دادن کلمات به هم از یک کتابی داره به نام موجودات خیالی میتونست یک جهانی رو بسازه که تمام خیال باشه تمام زمین و آسمونش و این فقط در ذهنی این اتفاق این ذهنی داشت اینها رو خلق میکرد که برای خلق این‌ها به دیدن جهان بیرون نیاز نداشت بلکه او تخیلش با کلمات برانگیخته میشد و کلمات با او کاری میکردن که این واقعیت با ما که به ظاهر میبینیمش نمیکنه یعنی جادویی میکردن کلمات با او و چنان تخیل او رو بارور میکردن و او رو از دل او انواع و اقسام موجودات خیالی جدید بیرون می‌آوردن که پایان نداد پایان نداشت یعنی شعر می‌نوشت پایان نداشت قصه می‌نوشت پایان نداشت هرچی که می‌نویسه یک چیز کاملاً تازه است و تصوری که از نابینایی خودش داره درکی که از نابینایی خودش داره فوق العاده است شکلی که نابینایی خودش رو تصویر میکنه و کسیست که وقتی که مرد سوزان سانتا که نویسنده بزرگ آمریکا بود یک نامه‌ای به اصطلاح خیالی نوشته بهش که میگه تو اون نامه نوشته که بعد از تو دیگه کتاب خوندن محال میشه یعنی انقدر این آدم جهانش جهان جذابیست که وقتی شما از او میای بیرون احساس می‌کنی که دیگه خالیست من یک تکه از مصاحبه شو براتون می‌خونم و صحبتمون به پایان می‌بریم میگه که من چند سال پس از نگارش این داستان بینایی را از دست دادم اما در هر صورت نابینایی به نحوی باعث تنزه می‌شود ذهن را از واقعیات بصری پالایش می‌دهد اوضاع و موقعیت‌های عی مفقود می‌شوند و عالم بیرونی که همیشه می‌کوشد حواس ما را به خود جلب کند کم اثر می‌شود ولی نوشته خداوند یعنی ا داستانی که نوشته بود از جهتی دیگر جنبه زندگی‌نامه شخصی دارد در این داستان دو پنداشت شخصی را با هم ادغام کردم حالا اینها رو میگه تا اینکه می‌رسه به پایین میگه که من تقریباً تمام کسانی که به واقعیت فکر می‌کنن به مکان می‌اندیشند و آفرینش شان را با مکان آغاز می‌کنند من به زمان می‌اندیشم فکر می‌کنم همه چیز در زمان رخ می‌دهد عقیده دارم که به آسانی می‌توانیم از مکان چشم بپوشیم اما از زمان نمی‌توان صرف نظر کرد در یکی از اشعارم به نام آفرینه شناسی گفتم که تصوری باطل است اگر خیال کنیم کائنات با فضای کیهانی آغاز شد که مستلزم تقدم قائل شدن برای چیزهایی نظیر رعیت است که خیلی دیر به من از سی ظهور رسیدن طبیعی‌تر این است که تصور کنیم نخست قلیان عواطف بود خب مثل این است که بگوییم ابتدا کلمه بود این همان مطلب است که به گونه دیگر بیان شده است غریب اینکه همه‌شان با فضای کیهانی آغاز می‌شوند تصور و مفهوم روح هم وجود دارد صد البته موجودیتش مقدم بر مکان است و این در حقیقت در ذهن خودش یک جهانی می‌سازه که بر منطق مکان ه زمان هست و اون جهانی که فقط و فقط رو بر منطق زمان شکل می‌گیره یک جهانیست کاملاً برای ما غیر قابل تصور و برخس توانسته اون جهان خودش رو در کلمات در حقیقت منعکس بکنه خب حرف آخر اینکه ما راجع به معلولیت چیزی نمی‌دونیم راجع به مسئولیت هامون در قبال این مسئله چیزی نمی‌دونیم درباره اینکه چه باعث چه رنجی میشیم چه حقوقی رو ضایع می‌کنیم از کسانی که هموطن ما هستن یا دیگران که ما اونها رو معلول می‌خونیم ما از رنجی که به دیگران هم میدیم هیچ آگاهی نداریم از وظیفه‌ای که باید انجام بدیم هیچ آگاهی نداریم و همه این‌ها باعث میشه که ما تمام اون تصوراتی که تا حالا داریم رو بگذاریم کنار و بریم و سعی کنیم بفهمیم که ما چه باید بکنیم در قبال کسانی که فکر می‌کنیم با ما متفاوتن در حالی که توانایی که ما داریم توهمه و توانایی که اون‌ها دارن با به خاطر به خاطر اینکه آگاهانه به محدودیت شون فکر می‌کنن بسیار زیاده و تمام کسانی که چیزی خلق کردن جهانی خلق کردن از سقراط بگیرید تا کانت و نیچه و دیگران که با ادبیات و اینا همه اینها کسانی بودن که با رنج با درد به اصطلاح کلنجار می‌رفتن اما اون درد و رنج رو به عنوان محدودیت خودشون چون میشناختن چون خودآگاهانه به او نگاه می‌کردن در نتیجه توانستن از رنجش سعادت تولید بکنن از رنجش زیبایی خلق بکنن ولی ما که اون رنج و درد رو نداریم طبیعتاً عمرمون به توایی خواهد رفت و به هیچ وجه فکر نمی‌کنیم که زندگی ما محدود هست و فرصتی نیست و زمان زیادی نداریم و امکان زیادی نداریم مدام فکر می‌کنیم که وقت هست و من همه کار می‌تونم بکنم در نتیجه نمیتونی از اونچه که داری استفاده بکنی بنابراین این رو در نظر بگیریم که ما که احساس سلامت میکنیم کانت گفت که این خطرناکه احساس سلامت کردن خطرناکه به خاطر اینکه هیچ دلیلی وجود نداره که شما سلامت باشید و اگر سلامت نباشید و احساس سلامت بکنید مثل من ممکنه که یه مشکل خیلی بزرگی در رویاروی شما قرار داشته باشه پس ما باید همه چیز رو متفاوت بفهمین یه جور دیگه بفهمین مسئله معلولیت رو مسئله سلامت رو مسئله حقوق رو مسئله کرامت انسانی رو و بدونیم که ما موظفیم که هر انسانی موظفه که به آزادی آزادی خودش رو متحقق کنه اما انسان‌های دیگه هم موظف هستن که شرایطی رو به وجود بیارن که او امکان دستیابی به آزادیشو داشته باشه اون شرایط چیه کرامت انسانیه اگر او کرامت انسانیش مخدوش بشه امکان اینکه آزادی خودشو محقق بکنه نخواهد داشت بنابراین با رعایت حقوق با شناختن حقوق با به رسمیت شناختن حقوق و با وسواس و حساسیت برای این کهه حقوق او رو حفظ بکنیم ما باید امکان آزادی دیگران رو ازشون سلب نکنیم و براشون به اصطلاح ممکن بگذاریم خیلی ممنونم از دوستان و ببینم اگر سوال خاصی نباشه من از خدمت شما مرخص بشم خب فکر می‌کنم که بسیار خب امیدوارم که باز راجع به این موضوع با همدیگه صحبت بکنیم چون موضوعی اس که مربوط به انسانه یعنی محدودیت مربوط به انسانه مربوط بهی بخش خاصی از انسان‌ها نیست و انسان همونطور که میشه گفت یک موجود یست بیمار یک موجودیست محدود و باید این بیماری و محدود محدودیت شو بشناسه تا از اون ضعف قوت ایجاد بکنه سپاسگزارم از همه شما وقتتون بخیر وقتتون خوش تا نوبت دیگه