زن این لاگین کنی آره درست ش
درست سلام عرض میکنم خدمت دوستان
گرامی ببخشید یک مشکلی پیش اومده بود
برای وب سایت یوتیوب که آنلاین نمیشد یعنی
لایو نمیشد من عذر میخوام از
شما آقا یا خانم سامورایی گفتن که این
جلسات نقد عقل م شده مثل زنگ ورزش تو
مدارس دهه ۶۰ که هر درسی عقب بود جای زنگ
ورزش اون درس میگفتن باید معلم بیاد خب
خوبه که اصلا جدی نمیگیرین دقیقا
خوبه شما اون وقت خوب یاد میگیرید اگر
براتون فان
باشه فلسفه باید کاملاً برای آدم یه لذت
باشه نه یک تکلیف بنابراین هر موقع که
حوصله داشتیم هر موقع که دوست داشتیم باید
بخونیم ما در بحث
گذشته در در توضیح مفهوم نقد وقتی کانت
میگه که زمانه ما زمان نقد
هست ما به سراغ یک مقاله رفتیم که در
حقیقت یک کنفرانسی که میشل فوکو داده و به
عنوان نقد چیست منتشر شده و اون فوکو همون
طور که گفتم خب خیلی کانتی و بارها به
کانت برمیگرده رساله هم درباره کانت هست و
اونجا مفهوم نقد رو خیلی خوب توضیح میده
به دلیل اینکه کانت این مفهوم رو در جاهای
مختلف به معناهای مختلف به کار برده منتها
اون به ما میگه که در حقیقت مراد اصلی
کانت چی هست و متوجه میشیم که مثلا فرض
کنید اگر
در مقاله روشنگری
چیست کانت حرف میزنه از اینکه جرت
اندیشیدن با عقل خودت رو داشته باش این چه
ارتباطی داره با این نقدی که در
نقد عقل مح از یش سخن میگه میگه زمانه ما
زمانه نقد
است خب
من یه مقدار از این مقاله رو خونده بودم
براتون من فرانسه شو و انگلیسیش و همینطور
فارسیشو
در کانال در گروه تلگرام گذاشتم و اینجا
هم الان من از روی متن فارسی که میخونم
متنی اس که مقاله اس که یعنی نقی در کتاب
تئاتر فلسفه که مجموعه مقالاتی از فوکو و
آقای
افشین آقای افشین جهاندیده و خانم نیکو
سرخوش ترجمه کردن از روی اون براتون
میخونم ب این صفحه
۲ ۶۷
هست پس ما ادامه
میدیم پوکو داره توضیح میده که
مراد کانت از نقد
چیه پوکو گفت که یه چند تا نکته رو من با
قبل از اینکه توضیح بدم و برای شما باید
بگم که این نقد در اصطلاح
چه پیشینه این داستان چی هست چرا از کانت
از نقد حرف میزنه میگه
که کاری که
کانت میکنه در حقیقت
یک بر از یک دورانی میاد یعنی در قرن
شونزدهم مخصوصاً شونزدهم و هفدهم که عقل
غربی یا فرهنگ غربی یک رویکرد انتقادی
پیدا میکنه به همه چیز یعنی نقد میشه یک
به اصطلاح شیوهای از فکر کردن شیوهی از
زندگی کردن میگه که خواستگاه مسائل کانتی
بیشک باستی عقبتر از صداهای پانزدهم
شانزدهم هست اینو باید توجه داشته باشید
که اگر بخواین خوب کانتو بفهمیم باید بریم
به دوران بیشترش و ریشههای به اصطلاح
منشأ خواستگاه این اندیشههای کانت یا به
اصطلاح اندیشههای ک کانت واکنشی اس به
اون اندیشههایی که در قرون قبلی تر وجود
داشته به همین دلیل هست که خوندن کانت
بدون خوندن به
اصطلاح فلسفهای که با اون مربوط هست در
گذشته خیلی قابل فهم نیست ولی میگه
که میگه تلاش میکنم که وحدتی را در این
نقد بیابم صفحه ۲۴۶۹ رو میخونم در حالی
که به نظر میرسد این نقد بنا بر ماهیت
کارکرد و میتوان گفت بنابر حرفهاش محکوم
است به پراکندگی
وابستگی و دگر سالاری ناو با این همه نقد
فقط در نسبت با چیزی دیگر غیر از خودش
وجود دارد نقد ابزار است وسیلهای برای یک
آینده یا برای حقیقتی که نقد از آن آگاه
نیست و نقد این آینده یا حقیقت هم نیست
نقد نگاهیست بر عرصهای که نقد میخواهد
در آن به منزله پلیس عمل کند اما قادر
نیست فرمان براند تفاوت نقد کانتی و نقد
به اصطلاح مدرن این هست که
غرض این نیست که یک باطل بودن یه چیزی رو
اثبات بکنه و به جای ا یک درست بودن ادعای
خودشو ثابت بکنه این شیوهای که در به
اصطلاح محجه های کلامی و شیوه جدل قدیم
بود این بود که حرف طرف مقابل اثبات میکرد
برا اینکه ط حرف خودش اثبات بشه نقد به
مفهوم کانتی اصلاً چنین نیست یعنی غرض این
نیست که چیزی رو اثبات بکنه بلکه قرضش این
هست که مرزها رو مشخص بکنه قرضش این هست
که جاهایی که انسان خطا میکنه رو نشون
بده و تشبیه میکنه به پلیس به خاطر اینکه
پلیس به شما نمیتونه بگه کجا برو از کدوم
سمت حرکت بکن پلیس راهنمای رانندگی فقط به
شما میگه اینجا نرو میتونه جاهایی که شما
ممنوع هست برید رو بگه بنابراین نقد کانتی
غرض این هست که محدوده شناختی رو که ما
میتونیم داشته باشیم معین کنه میگی شما
در این محدوده میتونید به شناخت دست پیدا
کنید اما از این محدوده ب به بیرون شما
نمیتونید به شناخت دست پیدا کنید مثلاً
اگر برید سراغ مفاهیمی مثل خدا مثل روح
مثل آزادی که در حقیقت هیچگونه منشع در
تجربه ندارن اینها نمیتونن مورد شناخت
قرار بگیرن نمیتونن اثبات بشن نمیتونن
ابطال بشن ولی چون عقل انسان به شدت میل
این رو داره که به قول کانت بالاتر از سقف
پروازش پرواز کنه و بره سراغ م مسای که
نمیتونه حل بکنه اینه که عقل همیشه خودش
باید خودش رو از طریق نقد مهار بکنه یعنی
بگه اینجا مرز شناخت هست و نمیتونی
بری این همه موجب میشود که نقد یک کارکرد
باشد یعنی اینجا نقد روشه و این نکته مهم
اینه که این روش هست و اما که نسبت به
آنچه فلسفه علم سیاست
اخلاقیات حقوق ادبیات و غیره به طور
ایجابی برمی سزن کارکردی تابع دارد یعنی
قرار نیست که نقد کانتی به ما به اصلا
حقیقتی رو جایگزین اون توهم سابق بکنه و
در ع حال اما این این نقد که حالت منفی
داره به
اصطلاح کارکرد منفی داره این به این معنی
نیست که فقط خراب میکنه نه در عین حال
لذتها یا رامت های همراه با این فعالیت
کنجکاوانه نقد هرچه باشد به نظر میرسد که
نقد نسبتاً به طور مرتب و تقریباً همواره
نه تنها حامل نوعی خشکی فایده منند که
ادعایش را
دارد هست بلکه همچنین مبتنی اس بر نوعی
حکم عمومیتر بسی عمومیتر از رفع خطاها
حالا بعد ش وقتی وارد فلسفه کانت میشید
میبینید که فقط این این نقد کانتی فقط
خطاها رو به ما نشون نمیده کارای بیش از
این کار میکنه حالا خواهیم دید در نقد
چیزی هست که به فضیلت شبیه هست این نکته
خیلی مهمیه که کانت میگه فوکو میگه که
انسان مدرن
با شناخت اون چیزی که محدوده خودش هست و
مرز خودش هست و تعهد به ماندن درون مرز و
ادعای شناخت چیزی رو که نمیشناسه نکنه در
حقیقت این انسان به ی فضیلتی دست پیدا
میکنه یعنی فروتن میشه انسان مدرن
انسانیست فروتن یعنی که برخلاف انسان قدیم
فکر نمیکنه چیزهایی رو میشناسه که ذهنش
قادر به شناختن نیست میگه این به فضیلت
شبیه هست و آنچه میخواستم برایتان ازن
صحبت کنم از یک لحاظ همین رفتار انتقادی
به منزله فضیلت است راههای بسیاری برای
پردازش تاریخ این رهیافت انتقادی وجود
دارد فقط میخواهم این راه را که در میان
بسیاری از راههای دیگر راهی ممکن است به
شما پیشنهاد
پیشنهاد من این
است فرهنگ پستال پستال یعنی
شبانی شبانی مسیحی یا کلیسای مسیحی یعنی
کلیسا خودشو تشبیه میکنه به شبان
این به اصطلاح استاره از خود کتاب مقدس
میاد کلیسا میشه شبان و مؤمنین میشن
رمه کلیسای مسیحی از آنجا که فعالیتی
دقیقا و مشخصاً شبانی را گستراند این ایده
را که به اعتقاد من ایده یگانه و کاملاً
بیگانه با فرهنگ باستان است توسعه داد بر
هر فردی حال در هر سنی و بر و با هر
منزلتی باید از بد و تولد تا پایان عمر در
جزئیات اعمالش حکومت شود اصطلاح حکومت
گاورمنت یا به فرانسه گورنم این اصطلاح از
مسیحیت میاد یعنی وقتی که انسان بدون دنیا
میاد باید غسل تمید بشه و همین طور تا
زمان مرگش که کشیش در بستر مرگش حاضر میشه
و دعا میخونه براش و او اقرار اقرار هاشو
تکرار میکنه در حقیقت کلیسا حاکم هست
حکومت داره بر زندگی یک فرد مؤمن این
اصطلاح گوم ما که الان ما در مورد سیاست
به کار میبریم اصطلاح سیاسی به کار
میبریم اصطلاحی مسیحی خب
باید در تا از اول عمرش تا پایان عمرش و
در جزئیات اعمالش حکومت شود و باید بگذارد
که بر او حکومت شود یعنی به سمت رستگاری
اش هدایت شود توسط کسی که فرد رابطهای
فراگیر و در همان حال موشکافانه و دقیق
فرمانبری فرمانبرداری با او را دارن یعنی
من انتخاب مؤمن مسیحی انتخاب میکنه که با
سرسپردگی به کلیسا و با پیروی از کلیسا به
رستگاری
برسه و این عمل هدایت به سمت رستگاری در
رابطه فرمانبرداری از کسی
باید باید در
ن و این عمل هدایت به سمت رستگاری در
رابطه فرمانبرداری از کسی باید در نسبتی
سه گانه با حقیقت انجام گیرد یعنی توجه
کنید که چند تا نکته هست یکی اینکه کلیسا
حکومت میکنه بر انسان برای اینکه انسان
رو هدایت بکنه تمام این اصطلاحات بعد کانت
به کار به کار میبره منتها دقیقاً در جهت
مستش میگه
حقیقت به منزله اصول ایمانی میگه باید
حقیقت رو به اصطلاح هم به منزله اصول
ایمانی بپذیره یعنی ایمان بیاره بهش
همچنین حقیقت از این حیث که این هدایت
متضمن شیوهای از شناخت خاص و فردیت بخش
از افراد است یعنی در عین حال این حقیقتی
که شما ایمان میاری بهش این به شما امکان
یک شناخت خاصی رو میده و سرانجام حقیقت از
این حیث
که از این حیث که این هدایت گسترش مییابد
به مثابه تکنیکی حساب شده و شامل قواعد
کلی شناختهای خاص احکام و روشهای آزمون
اعتراف مصاحبه و غیره یعنی یک شناخت خاص
به شما میده و یک شناخت کلی هم میده به
همه افراد در با به اصطلاح همه افراد با
عمل کردن به یک احکام
با به جا آوردن یک آیین در حقیقت به ی
شناخت کلی دست پیدا با این همه نباید
فراموش کرد که آنچه طی قرنها در کلیسای
یونانی و در کلیسای لاتین رومی نامیده
میشد دقیقاً هدایت وجدان بود یعنی شما به
کلیسا ایمان میآوردی کلیسا بر شما حکومت
میکرد و کلیسا وجدان شما رو هدایت میکرد
یعنی وجدان شما رو به سمت رستگاری میبرد
هنر حکومت کردن بر
انسانها به طور قطع این هنر حکومت کردن
تا مدتهای مدید مرتبط بود با کردارهای
نسبتاً محدود و دست آخر حتی در جامعه قرون
وستا مرتبط بود با زندگی صومی مرتبط بود
با گروههای معنوی نسبتاً محدود و به ویژه
در این گروهها به کار بسته میشد اما فکر
میکنم میتوان گفت که از سده پانزدهم به
بعد و پیش از نهضت اصلاح دین یکی انفجار
تمام ایار هنر حکومت کردن بر انسانها
وجود داشت انفجار به دو معنا نخست
جابهجایی
نسبت جابهجایی نسبت به کانونهای کانون
مذهبی ه هنر حکومت کردن به قولی سکولاریزم
یعنی جدا
شدن دین از به اصطلاح
جدا شدن سیاست از حکومت دولت از از کلیسا
و اشاعه این درون مایه هنر حکومت کردن بر
انسانها در جامعه مدنی و روشهایی برای
انجام این یعنی از یک طرف کلیسا اون
اقتدار خودشو با اصلاح دینی از دست داد و
از طرف دیگه جامعه مدنی به وجود اومد که
خودشون بر خودشون حکومت
میکردن و دوم ب بس گانه کردن این هنر
حکومت کردن در عرصههای گوناگون چگونه
حکومت کردن چگونگی حکومت کردن بر کودکان
خب بعد این مهارتی که جامعه مدنی پیدا کرد
برای حکومت بر خودش ا وقت در جم در به
اصطلاح عرصههای گوناگون بود اینکه بحث بر
سر این بود که چگونه بر کودکان حکومت کنن
چگونه بر فقیران و گدایان حکومت کنن چگونه
برا یک خانواده حکومت کنن چگونه برا یک
خانه چگونه حکومت کردن بر ارتشها چگونه
حکومت کردن بر گروههای متفاوت شهرها
دولتها چگونه حکومت کردن بر بدن خود
چگونه حکومت کردن بر ذهن خود یعنی وقتی که
قرار شد که شما از حکومت کلیسا خارج بشین
اونوقت خودتون باید قواعد و شرایط حکومت
رو در هر زمینهای تعیین بکنیم فکر میکنم
چگونه حکومت کردن یکی از پرسشهای بنیادین
آن چیزی بود که در صده پانزدهم یا در صده
شانزدهم اتفاق افتاد پرسش بنیادی که وسان
کردن آن تمامی هنرهای حکومت کردن هنر
تربیتی هنر سیاسی هنر اقتصادی و تمامی هنر
و تمامی نهادهای حکومت به آن پاسخ داد و
حکومت در معنای گستردهای که این کلمه در
آن دوران داشت یعنی حکومت کردن وقتی که از
دست کلیسا اومد بیرون و کلیسا
دیگه به اصطلاح شبان
شما نبود و شما نخواستید که رمی او باشید
ا وقت وقتی خواستید خودتون این وجدانتون
رو هدایت بکنید ناگزیر بودید که در همه
مسائلت درباره این چگونه حکومت کردن فکر
بکنید اما به نظرم میرسد که نمیتوان از
این حکومت منند سزی که به نظرم نسبتاً
سرشت نمای این جوامع اروپایی غربی در صد
شانزدهم است این پرسش را جدا کرد چگونه
حکومت نشدن یعنی شما اگر بخواهید بفهمید
که چگونه حکومت باید
بکنید فقط کافی نیست که بپرسید چگونه باید
حکومت کرد باید باید این پرسش هم مطرح
بکنید که چگونه حکومت نشید چگونه کسی بر
شما حکومت نکنه در حقیقت شما برای اینکه
خودتون بررا خودتون حکومت کنید باید راه
حکومت کردن دیگری رو بررا خودتون
ببندید منظورم این نیست که این گفته متضاد
ما نمیخواهیم بر ما حکومت شود ما به هیچ
رو نمیخواهیم بر ما حکومت شود در نوعی
رویارویی در تضاد است با حکومت سازی بلکه
منظورم این است که در این دلنگرانی عظیم
حول شیوه حکومت کردن و در پژوهش درباره
شیوه حکومت کردن یک پرسش دائمی را
میبینیم چگونه بدینگونه توسط این به
نامهی اصول به منظور این اهداف با چنین
روشهایی بر ما حکومت
نشود نه اینچنین نه برای این نه توسط آنها
و اگر به این جنبش حکومت حکومت منند سزی
هم هم جامعه هم افراد اندراج تاریخی و
دامنهای را که به اعتقاد من متعلق به آن
است بدهیم به نظر میرسد که میتوانیم
آنچه را رهیافته انتقادی مینامیم تقریباً
در همین جا جا دهید رف رهیافته انتقادی
یعنی کهه شما به جای اینکه بپرسین که من
چگونه بر خودم حکومت کنم من چگونه خودم
تحت حکومت خودم باشم باید بپرسیم که من
چگونه
میتونم تشخیص بدم که تحت حکومت دیگری
هستم من در چه شرایطی هست که دیگری برا من
حکومت میکنه اگر شما ندونید که در چه
شرایطی و به چه شیوهای دیگری بررا شما
حکومت میکنه شما نخواهید توانست برا
خودتون حکومت کنید پس شما راه حکومت کردن
به خودتون رو از راه
تشخیص به اصطلاح شگردهایی که دیگران و شما
حکومت میکنن پیدا میکنید این میشه شیوه
منفی یعنی شیوه نقدی یعنی این شیوه نقدی
یعنی اینکه شما به اصطلاح یک رویکرد با یک
روش سلبی شما به اونچه که میخواهید
میرسید یعنی شما
نمیتونید نشون بدید که چگونه برا خودتون
میتونین حکومت کنین مگر از راه اینکه
چگونه حکومت کردن دیگران رو بشناسیم با
شناخت اون اون وقت نگاهتون به خودتون
انتقادی میشه یعنی حواستون هست که مباد
شما تحت حکومت کسی
باشید در مقابل و به منزله طرف مقابل یا
به عبارت دقیقتر به منزله هم شریک هم
رقیب هنرهای حکومت کردن به منزله شیوه سوء
زن داشتن به این هنرها نپذیرفتن آنها
محدود کردن آنها یافتن معیاری درست برای
آنها تغییر آنها جستجوی گریز از این
هنرهای حکومت کردن یا در هر حال جابهجا
کردن آنها تحت عنوان یک تردید اساسی
اما همچنین و بر همین اساس حتی به منزله
خط توسعه هنرهای حکومت کردن چیزی وجود
دارد که در این زمان در اروپا متولد شد
نوعی شکل فرهنگی کلی رهیافتی هم اخلاقی هم
سیاسی شیوه اندیشیدن و غیره و آنچه
میتوانم به سادگی هنر حکومت نشدن یا هنر
حکومت نشدن بدین گونه و بدین قیمت بنامم
میگه یک فضایی
یک به اصطلاح یه مودی در اروپا به وجود
اومد که مود به
اصطلاح در حوزه اخلاق و سیاست و طرز فکر
کردن که حساسیت نسبت به اینکه حکومت نشه
انسان پیش اومد یعنی انسانها حساس شدن به
اینکه مبادا براشون داره حکومت میشه و
اونها غافل هستن پس میبینید که مدرنیته در
حقیقت یک شیوه فکر کردن و اندیشیدن و
زندگی کردن اروپایی بوده اینطور نیست که
چار تا کلمه باشه چار تا اصطلاح باشه وارد
بکنیم و بشه مدر پس این ویژگی
شماری ویژگی ببخشید شمار کلی را به منزله
تعریف کاملاً اولیه از نقد پیشنهاد میکنم
حالا تعریف من بر این اساس چیه از نقد نقد
چیه نقد
هنر آنقدرها حکومت نشدن نگ هر چقدر که
میشه نگذاریم براتون حکومت به من خواهید
گفت که این تعریف هم بسیار کلیست هم بسیار
مبهم هم بسیار گنگ مسلماً اما با این حال
فکر میکنم این تعریف امکان میدهد که چند
لنگرگاه مشخص مشخص آن چیزی را بیابیم که
تلاش میکنیم رهیافت انتقادی بنامیم البته
لنگرگاههای تاریخی و میتوان آنها را
اینچنین تعبیر کرد یک نخستین لن لنگرگاه
ببخشید در دورهای که هنر حکومت بر
انسانها اساساً هنری معنوی یا کرداری
اساساً مذهبی مرتبط با اولیای کلیسا مرتبط
با مرجعیت کلام مقدس
بود خواست حکومت نشدن بدین گونه اساساً به
دنبال نسبتی دیگر با کلام مقدس میگه که
شما زمان که کلیسا بر
مؤمنین حکومت میکرد کلیسا شبان بود و
جامعه مؤمنین بم بود و کلیسا وجدانهای
مؤمنان را هدایت میکرد به سمت رستگاری یک
نسبتی برقرار بود
بین انسان و کتاب مقدس ولی وقتی که آدمها
تصمیم گرفتن از حکومت کلیسا بیان بیرون
باید یک نسبت جدیدی با کتاب مقدس پیدا کرد
نسبتی غیر از نسبتی که با عمل به تعالیم
خداوند مرتبط بود خواست حکومت نشدن
شیوهای از رد کردن نپذیرفتن و به قولی
محدود کردن مرجعیت کلاس کلیسایی بود یعنی
وقتی که شما میگفتی که من نمیخوام تحت
حکومت کلیسا باشم یعنی شما میگفتی من این
کتاب مقدس رو هم با تفسیر کلیسا قبول
ندارم کلیسا مرجعیت و اقتدار صلاحیت ادعای
انحصاری
تفسیر کتاب مقدس رو
نداره اونوقت بازگشت به کلام مقدس و پرسش
از در باب آنچه در کلام مقدس موثق است
آنچه به واقع در کلام مقدس نوشته شده است
پرسش در باب اینکه کلام مقدس چه نوع
حقیقتی را میگوید چگونه میتوان در کلام
مقدس و شاید با وجود آنچه کلام است به این
حقیقت کلام مقدس دست یافت تا آنجا که
سرانجام به این پرسش بسیار ساده میرسیم
که آیا کلام مقدس حقیقی اس وقتی که
شما به اصطلاح الهیات کتاب مقدس میذارید
کنار اون تصورات الیاتو میارید این
پرسشها براتون مطرح میشه تا برسیم به
اینجا که اصلاً آیا این کلام خدا اصلاً
این کلام مقدسه و روی هم رفته
از جان ولیف تا پیرل نقد تا حدودی و فکر
میکنم تا حدود زیادی البته نه منحصر در
نسبت با کلام مقدس
اسس میگین در حقیقت نقد بیش بیشتر به
اصطلاح آماج بیشتر هدفش سمت کلیسا بود در
حقیقت فلسفه کانت و اساساً مدرنیته ضد
کلیساست ضد
روحانیت مدرنیته ضد دین نیست بلکه ضد
روحانیت و ضد ادعای انحصاری داشتن حقیقت
هست حالا شما هر هست که ادعای انحصاری
داشتن حقیقتو بکنه بنابراین میشه مذهب به
همین دلیله که رژیمهای توتالیتر رژیمهای
فاشیستی رژیمهای کمونیستی با اینکه به
خدا هم اعتقاد ندارن ولی اونا مذهب های
سیاسی به شمار میان چرا چون اونها هم به
یک حقیقت مقدس آوردن و مطلق که نزد خودشون
هست پس مدرنیته میشه در حقیقت نقد میشه
نقد هرگونه ادعای داشتن
حقیقت مطلق یا مقدس کلیسا به دلیل اینکه
باور داشت یا ادعا میکرد که او تنها صلاح
تنها صلاحیت اون کسیست که تنها مرجعی اس
که صلاحیت آگاهی به معنای کلام کلام مقدس
رو داره و دیگران باید تفسیر او رو بپذیرن
نقد رفت به سمت کلیسا یعنی نقد تقدس رو
آماج گرفت نقد تا حدودی و فکر میکنم تا
حدود زیادی در نسبت با کلام مقدس یا به
عبارتی نقد از لحاظ تاریخی مرتبط با کلام
مقدس است ۲ خاست حکومت نشدن دومین نقطه
لنگرگاه است خواست بدین گونه حکومت نشدن
خواست نپذیرفتن این قوانین چون کم و
بیش چون ناعادلانه اند چون در زیر قدمت
قوانین یا در زیر درخشش و برتری کم و بیش
تهدید کنندهای که حاکم امروز به آنها
میدهد عدم مشروعیت اساسی را پنهان
میکنند این قوانین عادلانه نیستن اصلاً
ولی چون که با ضرب و زور حکومت و فر و
شکوه قدرت حاکم اینها به مردم تحمیل میشن
اون عدم مشروعیت شو پنهان میکنه ولی در
قرن در قرن پونزدهم شونزدهم انسان دیگه
نمیخواد بپذیره این قوانین رو که هیچ
دلیلی هیچ توجیهی ندارن و فقط با زور قدرت
اعمال میشن پس از پس از این دیدگاه نقد در
مقابل حکومت و اطاعتی اس که حکومت طلب
میکند در تقابل با حقوق عام و غیر قابل
شمول مرور زمان که هر حکومتی هرچه باشد چه
پادشاه چه حاکم چه مربی چه پدر خانواده
باید از آنها تبعیت کنند روی هم رفته در
اینجا مسئله حقوق طبیعی رو باز میابیم
حقوق طبیعی در برابر حقوق الهی قرار داره
یعنی دیواین لا در برابر نشرال الله قرار
داره ما تا تا اون زمان تا زمانی که شما
تحت حکومت کلیسا هستید در حقیقت حق حقوق
دارید ولی اون حقوق حقوق الهیست حقوقی اس
که به اصطلاح کلیسا از راه تفسیر کتاب
مقدس معتقده که خدا به شما داده
اما وقتی که شما از حکومت کلیسا اومدید
بیرون اونوقت مجبورید که بر اساس یک مبنای
جدیدی که اون حقوق
طبیعیست به اصطلاح قانونگذاری بکنید یعنی
به جای اینکه بگیم که انسان خدا گفته که
مثلاً این حقشه ما میگیم نه انسان از اون
جهت که انسان هست یعنی از اون جهت که
طبیعت رو
انسان آفریده یا درست کرده یا از نظر
طبیعی انسان هست این حقوقو داره پس خارج
شدن از حکومت کلیسا به این معناست که شما
نظام حقوقی تون رو تغییر بدید
مبنای حقوق الهی رو بگذارید کنار و به جاش
حقوق طبیعی رو
بگید حقوق طبیعی به طور قطع ابداع رونسانس
نیست اما از سده شانزدهم به بعد کارکردی
انتقادی یافت که هنوز هم حفظ کرده است
حقوق طبیعی به پرسش چگونه حکومت نشدن
اینچنین پاسخ میدهد محدودههای حق حکومت
کرد کدام است یعنی میگه که
شما میگه که باید بگوییم که در اینجا نقد
اساساً حقوقی اس میگه مسئله حکومت مسئله
حقوقیه به خاطر چی به خاطر اینکه اگر شما
حقوق الهی رو گذاشتین کنار و حقوق طبیعی
رو پذیرفتیم اون
وقت بر مبنای حقوق طبیعی این سوال مطرح
میشه که
شما چه کسی باید حق داره در چه محدودهای
حکومت بکنه یعنی من به چه دلیلی میتونم
بر شما حکومت بکنم من به چه دلیلی میتونم
برا یک جامعه حکومت بکنم میزان گستره
حکومت من میشه یه پرسش که نیازمند توجیه
هست نیازمند مشروعیت
هست پس میبینید که مسئله مدرنیته در اصل
یک مسئله حقوقی اس اساس مدرنیته مسئله حقه
و به همین دلیله که حقوق و اخلاق بنیاد
مدرنیته هستن و
سیاست همه چیز بر اساس حق تعیین میشه و به
همین دلیل کانت تفکرش یک تفکر کاملاً
حقوقیه و همین طور که دفعه پیشم گفتم
زبانش م زبان حقوقیه و این زبان حقوقی
بسیار بسیار مهمه به خاطر اینکه این
دقیقاً همون چیزیست که ما درک نکردیم از
مدرنیته و از فلسفه و از غرب این که اساسش
بحث حقه و شما نمیتونید فقط با کنار
گذاشتن مثلاً روحان یا با کنار گذاشتن
شریعت نمیتونید شما مدرن بشید شما باید
به جای او یک حقوق
طبیعی رو در حقیقت مبنای نظام حقوقی تون
قرار بدید این یعنی که شما باید یک جهانی
بسازید که کاملاً متفاوته صرف نفی کردن
اینکه میگیم سکولاریسم جدایی دین از دولته
کاملاً حرف بیمعنایی جدا کردن که صرف جدا
کردن که اتفاقی نمیفته یعنی جدا بشن مسئله
این کهه مدرنیته جدا میکنه برای اینکه یه
چیز جدیدی بسازه و اون اینه که مبنای حق
رو عوض بکنه و غیر مقدس بکنه سه و
سرانجام خواست حکومت نشدن به طور قطع این
است که اجمالاً آنچه یک اقتدار به شما
میگوید که حقیقت است به منزله حقیقت
نپذیرید یا دستکم آن را از آن رو که یک
اقتدار به شما میگوید که حقیقت است
نپذیرید بلکه صرفاً در صورتی بپذیرید که
خودتان دلایل پذیرش آن را درست قلمداد
کنیم و این بار لنگرگاه نقد در مسئله یقین
و صحت در برابر اقتدار هست یعنی این نقد
نقد
کانتی انقلابی ترین ایدهای اس که تاکنون
به ذهن بشر رسیده و البته
یک در ادامه خود اتراب شناس سقراط هست
دقیقاً تداوم اون هست شکل گسترش یافته اون
هست ولی اساس این فکر اساس فلسفه است که
خودت را بشناس یعنی که اراده خودت رو
بشناس توانایی خودت رو بشناس به میزان
توانایی خودت آگاه باش و در عین حال اجازه
اینکه کسی بر ت حکومت بکنه رو نده
خودت بر اساس وجدان خودت و عقل خودت داوری
کن خب پس هم مسئله عدالت مطرح میشه مسئله
حقوقی که شما دولت از این به بعد دیگه
باید توجیه کنه که چرا او بررا من میتونه
سلطه داشته باشه در دوران قبل از این
پادشاه یک موقعیت ممتازی داشت به خاطر
اینکه خداوند او رو در اون موقعیت ممتاز
قرار داده بود سلسله مراتب اجتماعی همون
طور مقدس و تعیین شده از سوی خدا بود که
قوانین طبیعت ولی وقتی که شما نپذیرید که
این نظم اجتماعی یک نظم طبیعی یا الهی هست
و یا نظم مقبولی هست شما نیازمند این
هستید که یه نظم جدیدی رو خودتون تأسیس
کنید پس مسئله عدالت مسئله حقیقت و مسئله
خود کلام مقدس همه
اینها یک دگرگونی سراسری پیدا میکنن
کتاب مقدس حق علم کلام طبیعت نسبت با خود
مرجعیت قانون اقتدار اصول ایمانی همه اینا
عوض میشه توجه کنید که ما در ایران مطلقا
اینطوری مدرنیته رو نفهمیدیم ما مدرنیته
رو فقط جمع جنبه سلبی شو فهمیدیم که مثلاً
دین
از روحانیت از سیاست جدا بشه در حالی که
حالا اونم بمونه ولی ما هیچ موقع به این
شکل نفهمیدیم که مدرن شدن یعنی که شما
اساساً یک شکل دیگهی دانش رو به دست
بیاریم یک شکل دیگهای درست و غلط رو
قضاوت بکنیم یک مبنای دیگری برای تشخیص
صدق و کذب گزارهها پیدا بکنیم یعنی مدرن
شدن به
معنای تحولی اس که در مبنای قضاوت و داوری
شما به وجود میاد حالا یا داوری داوری
اخلاقی اس یا داوری حقوقی اس درباره آنچه
باید باشد یا داوری درباره اونچه که هست
پس شما نمیتونید با همون نظام فکری سابق
با همون روشی که پیشتر داشتید در مورد
حقیقت قضاوت میکردید در مورد علم قضاوت
میکردید در مورد طبیعت نسبت خودتون راجع
به قانون همه اینها رو صرفاً با به اصطلاح
به ظاهر تغییرش بدید و بشه مده اتفاقی که
در ایران افتاده تا الان همینه دیگه ما یه
سری ایدههایی رو گرفتیم
ولی فکر کردیم که خود همون ایدهها یک
جهان مدرنو برای ما درست میکنن یا ما رو
وارد جهان مدرن میکنن در حالی که شیوه
گرفتن اونها باید تغییر کنه شیوه
اندیشیدن به اونها اگر مدرن نباشه اونها
تأثیر نمیکنن بنابراین
حق تقدس علم کلام همه اینها دچار دگرگونی
میشه مدرنیته یک تحولی در یک شاخه خاصی از
علم نیست بلکه یک تحول سراسری است
میبینیم که چگونه بازی حکومت منند سزی و
نقد موجب پدیدههایی شد که به گمان من در
تاریخ فرهنگ غرب مهم و اساسی بودن چه
توسعه علوم لغت شناختی مدنظر باشد خب وقتی
که بشر فهمید
که میتونه تحت سلطه کلیسا زندگی نکنه
میتونه تحت
سلطه به اصطلاح نهاد پادشاهی زندگی نکنه
پس نیازمند این شد که از نو زبان رو
بشناسه این زبانی که تا الان معناش در به
اصطلاح گروگان کلیسا بود کلیسا بود که
معنا رو بیان میکرد کلیسا بود که میگفت
معنای هر کلامی چی هست بنابراین وقتی که
این کلام از زندان کلیسا آزاد شد حالا
نیازمند روشهای انسانی بود که این این
زبان فهمیده بشه فیل لوژی یا زبانشناسی
تاریخی به اصطلاح در این دوره شروع میکنه
به رشد کردن در حقیقت مدرنیته از مدرن شدن
زبان آغاز میشه از در همین دوره که فوکو
میگه دوران
شکوفایی دیکشنری هاست دوران شکوفایی دارت
المعارف آست دورانی اس که آدمها به کلمات
حساس شدن و کلمات رو از نو تعریف میکنن
استاندارد میکنن فرهنگهای لغت درست میشه
و یک تحول زبانیه در
حقیقت یعنی اون تحول زبانی به وجود میاد
که میشه باش یک شکل دیگه اندیشید مثل ما
در ایران نیست که کلماتو میگیریم بعداً
میخوایم با این کلمات بعداً فکر بکنیم
اما به ویژه میبینیم که کانون نقد اساساً
مجموعهای
است از نسبتهایی که قدرت حقیقت و سوژه را
یکی به دیگری یا یکی را به دو تای دیگر
گره میزند سوژه یعنی انسانی که میشناسه
ذهنی که میشناسه اون که عامل شناسایی هست
مثلاً من که این لیوانو میشناسم من میشم
سوژه اون لیوان میشه ابژه خب میگه که این
کانون کانون نقد مجموعی است از نسبتی که
قدرت با حقیقت و با سوژه پیدا میکنه یعنی
نقد رابطهای رو که ذهن انسان داره با قدرت
و حقیقت کاملاً عوض میکنه اگر حکومت منند
سزی به واقع آن جنبشی اس که مقصود از آن
عبارت است از اینکه در خود واقعیت یک
کردار اجتماعی افراد را به کمک ساز
وکارهای قدرت مدعی حقیقت سوژه منق منقاد
کند پس باید بگویم که نقد آن جنبشی اس که
سوژه این حق را به خود میدهد که حقیقت را
بر مبنای اثرهای قدرت آن و قدرت را بر
مبنای گفتمانهای حقیقتش به پرسش گیرد
ببینید
سوژه در حقیقت دو معنی میده در ع حال که
معنی میده کسی
که می اندیشه اون عامل شناسا به معنا
سابجکت به معنای رعیت م
هست
میگفتن مثلا من ی رعیت مثلا یا
یک
یک طبع یا تابعی از چیز هستن این سوژه
از به اصطلاح سوژه
سبج گشن میاد که به معنای انقیاد وقتی که
شما سابجکت میشید به چیزی یعنی منقاد او
میشید یعنی تسلیم ا میشید یعنی کاملاً
اختیارتون به اون دست به دست اون میدید
حالا این سوژه تا الان تا زمانی
که این بحث حکومت کلیسا هست سوژه در حقیقت
اون رعیت کلیسا بود سوژه تابع کلیسا بود
اما وقتی که میخواد از حکومت کلیسا خارج
بشه این سوژه در حقیقت از تابعیت کلیسا
کلیسا در میاد و اون سوژه مدرن متولد
میشه و این سوژه مدرن دیگه نمیاد بگه که
این کار درسته چون کلیسا
کرده یا اینکه این حرف حقیقته چون کلیسا
گفته بلکه نقد موجب میشه
که هر رفتار و هر گفتمانی بر اساس قواعد
غیر به اصطلاح انحصاری قواعد عمومی قواعد
عقلانی سنجیده
بشه وقت نقد آن جنبشی اس که سوژه این حق
را به خود میدهد که حقیقت را بر مبنای
اثرهای قدرت آن و قدرت را بر مبنای
گفتمانهای حقیقتش به پرسش گیرد پس نقد
هنر نافرمانی اختیاری
این یعنی اگر دنبال بکنید اینو وقتی متوجه
میشید که توی سیاست مدرن اساساً به
معنای هست که شما همیشه از وضعیت موجود
شما ناراضی هستید و میخواید در حقیقت به
وضعیت دیگری برید هنر سرکشی
فکورانه کارکرد نقد
اساساً این هست که سوژه منقاد و سوژهای که
تابع
تبدیل بکنه به سوژهای که تابع نیست
سوژهای که تحت حکومت کسی نیست این حالا
توی فرانسه با کلمه بازی میکنه در بازی
آن چیزیست که میتوان در یک کلام سیاست
حقیقت نامه یعنی قبلاً شما تحت سیاست
حقیقت کلیسا بودید این کلیسا بود میگفت
حقیقت چیه الان شما این سیاست و تغییر
دادید رژیم و حقیقت عوض شد آنقدر خودپسندی
دارم که تصور کنم این تعریف با با وجود
ویژگی هم تجربی هم تقریبی و هم به طرز
مطبوعی دور دستش نسبت به تاریخی که بررسی
سطحی میکند خیلی متفاوت نیست از تعریفی
که کانت ارائه میدهد نه تعریف نقد بلکه
دقیقاً تعریف چیزی دیگر این تعریف دست آخر
خیلی دور یعنی تعریفی که من کردم از نفت
که شد نافرمانی اختیاری نافرمانی
اندیشمندانه برای اینکه از سوژه پیرو از
سوژه
سوژه سرسپرده بدل بشم به سوژهی که مستقل
هست این شبیه همون تعریفی اس که کانت از
روشنگری داد در واقع این نکته سرش نماست
که کانت در متن ۱۷۸۴ خود در باب روشنگری
چیست روشنگری را نسبت به وضعیت معینی از
عدم بلوغ تعریف میکند میدونید که بلوغ
هم از اصطلاح حقوقیه کسی که بالغ نیست از
نظر حقوقی یعنی کسیست که میتونه برای
خودش تصمیم بگیره و نیازمند قیم هست کسی
دیگری باید برای او تصمیم بگیره پدرش
مادرش دیگران پس کانت وقتی که میگه
که روشنگری خروج آدمیست از ناوال
قی خودخواسته یا نابالغی به تقصیر خویشتن
داره میگه که کسی که رو به اصطلاح روشنگر
روشنی نیافته کسیست که نمیخواد از
قیمومت دیگری خارج
بشه بالغ شده از نظر سنی ولی از نظر عقلی
نمیخواد بالغ بشه میخواد تحت قیمومت
مرجعیت کلیسا یا جای دیگه باشه پس نقدی که
فوکو الان توضیح داد که نقد به معنای این
میشه که شما نافرمانی بکنی از حکومت دیگری
خارج بشی
و اجازه ندی که کسی بر تو حکومت کنه درست
با همون روشنگر ری یکی میشه یعنی معناش
یکیه پس مفهوم نقدی که تو عقل محض
میخونیم فوکو اینو ربط داد به مقاله
روشنگری
روشنگری وضعیتی که بشر در آن نگه داشته
میشود عدم بلوغ چیه وضعیتی که بشر در آن
نگه داشته میشود و
مستودع در آن داشته میشود دوم اینکه کانت
این عدم بلوغ را تعریف میکند و آن را با
نوعی ناتوانی که بشریت در آن نگهداشت
میشود ویژگی ویژگی هاش رو برمیشمارد
ناتوانی در ب میگه که این
آدم به تقصیر خود یعنی خودخواسته نا
نمیخواد بالغ بشه و این چرا نمیخواد بالغ
بشه به خاطر اینکه ناتوانه در به خدمت
گرفتن فهم خود بدون آنچه دقیقاً هدایت
دیگریست یعنی این آدم چون فکر میکنه بدون
هدایت دیگری
نمیتونه خودش بی اندیشه یعنی فرق بگذاره
بین خیر و شر فرق بگذاره بین خوب و بد
بنابراین او خودش رو محتاج هدایت دیگری
میبینید باز این کلمه هدایت که کانت توی
روشنگری چیست استفاده میکنه باز همون
اصطلاح
مذهبی و او
کلمه لتن را به کار میبرد که معنای مذهبی
کاملاً تعریف شدهی از لحاظ تاریخی دارد
سوم اینکه فکر میکنم این نکته سرماست که
کانت این ناتوانی را بر اساس همبستگی
معینی تعریف میکند چرا ناتوانه چون
کهه چون که همبستگی هست بین از یک سو
میان اقتداری که اعمال میشود و بشریت را
در این وضعیت عدم بلوغ نگه میدارد و
همبستگی میان این زیاده روی در اقتدار و
از سوی دیگر آنچه او فقدان تصمیمگیری و
شجاعت بش شما میآورد و مینامد در نتیجه
این تعریف از روشنگری صرفاً نوعی تعریف
تاریخی و نظری نیست در این تعریف از
روشنگری چیزی وجود دارد که موعظه نامیدن
آن بیشک اندکی مزحک به نظر میآید اما در
هر حال فراخوانی است به شجاعت که او در
این توصیف از روشنگری پیش میکشد میگه که
شما وقتی که به اصطلاح در از نابالغی خود
تو میخوای خارج بشی این به این معناست که
یک طرف داره بر شما حکومت میکنه و یک
طرفم داره میپذیره این رو یک طرفم جرعت
خارج شدن از این حکومت نداره بنابراین دو
طرفست اگر شما تحت سلطهی هستی نمیتونی
بگی که فقط طرف اون حاکم اون سلطهگر هست
که من رو اینجور نگه داشته نه تو هم در
اون سلطه قرار گرفتی پس اگر تو بخوای از
تحت سلطه کسی خارج بشی باید بدونی که یک
طرف این ماجرا تویی اگر تووا خارج بشه این
سلطه از بین
رفته و ولی برای خارج شدن نیازمند شجاعت
هست و به همین دلیل هست که به دلیل همین
شجاعت زیادی که نیاز هست آدمها ترجیح
میدن
که به اصطلاح آزادیشون رو به قیمومت
بفروشن میگه
که نباید فراموش کرد که این مقالهی برای
روزنامه است مقاله روشنگری جا دارد مطالعه
انجام گیرد در باب مناسبات فلسفه با
روزنامهنگاری از پایان صده هجدهم به بعد
حالا من دو سه جلسه راجع به روزنامهنگاری
و فلسفه صحبت خواهم کرد خیلی بحثهای مفصلی
هست و مهم مگر آنکه مناسبات فلسفه با
روزنامه نگاری معلوم
بشود بسیار جالب است ببینیم که از چه
مقطعی به بعد فیلسوفان به روزنامهها وارد
شدن تا چیزی بگویند که از لحاظ فلسفی برای
آنها جالب بود و با این حال وارد نسبتی با
عموم مردم میشد که اثرهای یک فراخوان را
داشت یعنی چیزی که فیلسوف مینوشت در
روزنامه چیزی بود که به زندگی مردم وابسته
بود و به شکلی بود که مردم احساس میکردن
که داره اونها رو به چیزی و به سمتی فرا
میخونه توجه دارین که فوکا هم خودش
روزنامه نگاری کرده رفته ایران دیگه و
سرانجام این نکته سرش نماست که در این متن
در باب روشنگری کانت
دقیقاً مذهب حق و شناخت را مثالهایی از
این نگه داشتن بشریت در وضعیت عدم بلوغ
میآورد و در نتیجه مثالهایی از نقاطی که
روشنگری باید این وضعیت عدم بلوغ را از
میان بردارد و به نوعی انسانها را به
بلوغ برساند چون مثالهایی که کانت میزنه
در اون مقاله روشنگری میگه که
مثلاً فرد شجاعت شجاعت لازم رو نداره برای
اینکه خودش فکر بکنه میگه تا کتابها
هستند قرن هجدهم قرن وفور و به اصطلاح
شکوفایی صنعت نشه میگه تا کتابها هستن و
برای من فکر میکنن من چرا باید فکر بکنم
و بعد میگه چون حالا که کلیسا هست یعنی
یکی میره سراغ کتابها یعنی حقیقت یکی هم
میره سراغ کلیسا یعنی حق یعنی از این به
بعد تو نه درباره اونچه که هست و نیست
باید معیار بیرون از خودت باشه نه درباره
آنچه که باید باشد آنچه که باید بکنی
آنچه کانت روشنگری میخواند به واقع همان
چیزیست که من کمی پیشتر تلاش کردم نقد
بخوانم آن رهیافت انتقادی که دیدیم ظهور
آن را به منزله رهیافتی خاص غرب با عظیمت
از آنچه به گمان من از لحاظ تاریخی فرآیند
بزرگ حکومت منند سزی جامعه بود یعنی شما
در قبل از کانت زمان مونتین
چیز هست دیگه اون دوست منتن که لبسی هست
او یک کتاب مهمش اثر مهمش درباره اطاعت
اختیاریه در اون رساله که من حالا یک یه
بار خواهم خوند یه بار خوندم یک بار دیگه
خواهم خوند او در قرن شونزدهم همزمان با
متین حست یعنی دو قرن قبل از کانت او در
اونجا میگه که من متوجه شدم که استبداد
اصلاً به این دلیل نیست که یک قدرتی
توانایی داره که بر کل مردم سلطه پیدا
بکنه اصلاً اینطور نیست این مردمن که
میپذیرند یا میخواهند که یک نفر براشون
سلطه پیدا کنه بنابراین راه پایان پایان
دادن به استبداد این نیست که بشینیم
ببینیم که کی مثلاً مستبد میمیره یا کی
یه دستی از آسمون میاد و اتفاقی رو به
وجود میاره بلکه استبداد پایان نمیپذیرد
مگر اینکه من از استبداد بیام بیرون من
نخوام زیر حکومت دیگری
باشن در نسبت با این روشنگری که شعارش هم
همونطور که میدانید و کانت یادآور میشود
جرأت اندیشیدن داشته باش و البته و
همراهان صدای دیگر صدای فردریک دوم که در
مخالفت با آن میگوید هرچه دلشان میخواهد
تعقل کنند به شرط اینکه اطاعت کنن خب وقتی
که کانت داره این رساله روشنگری رو
مینویسه زمانی هست که فرد که دوم پادشاه
پروس در
حقیقت
او هنوز اون حاکم او او در حقیقت در زمان
اوست و اگر فردریک دوم رو من قبلاً توضیح
دادم که باید حتما بشناسیمش تا فلسفه کانت
اساساً فهمیده بشه فردریک دوم یه آدمی بود
که اصلا اعتقادی به کلیسا و این حرفا
نداشت رفیق ولتر بود یه کتاب نوشته بود
راجع به مکب آدمی بود که شعر میگفت آدمی
بود که آدم مذهبی نبود انتقادات مذهبی
نداشت و خیلی دوست داشت که مذهب رو کنترل
بکنه دست کلیسا رو از جامعه کوتاه بکنه به
همین دلیل کسی بود که به متفکران روشنگری
مثل از ولتر گرفته به این طرف علاقه داشت
خیلی بهشون نزدیک بود و کانت شانس بزرگی
که آورد این بود که در زمان این زندگی
میکرد اگر در زمان فردریک دوم زندگی
نمیکرد مطلقا ممکن نبود این کارایی که
میکنه انجام بده و کانت خیلی فردریک دوم
خیلی به کانت اعتماد داشت و علاقه داشت و
برای به اصطلاح برنامه ریزی دانشگاهی خیلی
از کانت کمک گرفتن یعنی دولت به عنوان یک
مشاور در عمر دانشگاه ازش استفاده کرد از
کانت و این همه برای این بود که تا جای
ممکن دست کلیسا از دانشگاه کوتاه بشه دست
کلیسا از قانونگذاری کوتاه بشه خب بعد تو
اونجا میپرسه که هانت میگه که روشن روشنی
یافتن شخص خیلی راحته فرد خیلی راحته که
شجاعت پیدا بکنه و جرت اندیشیدن عقل خودش
رو پیدا بکنه ولی جامعه که به این راحتی
نیست جامعه که نمیشه یک شب شما اینا
رو به اصطلاح از قیمومت دیگری دربیاری و
بهشون بگی که آزاد بشن این در سطح جامعه
شما
نیازمند تربیت هستین یعنی در یک فرایند
کند ولی چون که فردریک دوم که اون اصطلاح
مستبد منور که میگن در مورد اینه فردریک
دوم الان خیلی به اصطلاح پشتیبان
آرمانهای روشنگری هست این شانسو ما داریم
که جامعه به سمت تربیت شدن
برای استقلال فکری بره بعد میگه که فردریک
دوم پادشاه دیگه میگه که
یک طرف کانت میگه که جرأت اندیشیدن با عقل
خودت رو داشته باش ولی یک طرفم پادشاهه که
میگه هرچه دلشان میخواهد تعقل کنن به شرط
اینکه اطاعت کنن پادشاه چی میخواد اطاعت
میخواد کانت در نسبت با این روشنگری نقد
را چگونه تعریف میکنن اینجا یه مشکل پیش
میاد دیگه اگر کانت انقدر
داره به اصطلاح بر حمایت فردریک دوم برای
پیشبرد روشنگری حساب میکنه در حال حالی
که او یک پادشاهیست که از مردم اطاعت
میخواد این چگونه با هم
سازگاره یا از آنجا که ادعا نمیکنم پروژه
نقد کانتی را در دقت فلسفی اش از آن خود
کردم و به خود اجازه نمیدهم که در برابر
چنین شنوندگان فیلسوفی چونین کنم میبینید
که این آدم کسی که کانت شناسه ا وقت در
برابر کسایی که حرف میزنه انقدر روتنه
چون خودم فیلسوف نیستم و به زحمت یک منتقد
م در هر حال چگونه میتوان در نسبت با این
روش روشنگری نقد در معنای دقیق کلمه را
جادا اگر به واقع کانت همه این جنبش نقد
را که مقدم بر روشنگری اس فرا میخواند
چگونه آنچه را از نقد مدنظر دارد جاان
میدهد هرچند کاملاً کودکانه است اما باید
بگویم که از دیدگاه کانت نقد در نسبت با
روشنگری آن چیزیست که کانت به دانش
میگوید به راستی میدانی تا کجا می
میتوانی ب بدانی یعنی کهه اینکه کانت
میگه که جرأت اندیشیدن با عقل خودتو داشته
باش به این معنا نیست که برو تو میتونی
بری دانش بیشتری پیدا بکنی نه بلکه این
خیل عقل خودشو میگیره میگه این چیزایی که
تو الان میگی من میدونم میدونی که اینا
رو نمیدونی یا
اینکه مطمئن هستی که میتونی اینا رو
بشناسی یعنی وقتی که تو عقلت رو به کلیسا
سپردی و بعد کلیسا به تو میگه خدا هست آیا
اگر با عقل خودت فکر بکنی آیا میتونی
بفهمی که شناخت خدا در مرزهای توانایی تو
هست یا نه یعنی به عبارت دیگه جرأت
اندیشیدن و عقل خودت رو داشته باش یعنی
مرزهای ممکن توانایی خودت برای شناخت پیدا
کن بدون که ذهن تو تا کجا میتونه چیزی رو
بشناسه چه چیزی رو میتونه بشناسه تا
اینکه
دچار توهم نشی هر چقدر که میخواهی دلیل
بیاور اما به راستی میدانی که تا کجا
میتوانی بدون خطر دلیل
بیاوری دلیل آوردنم همه جا نمیتونی تو
دلیل بیاری دلیل آوردنم در جای
خودش و به اقتضای خودش میتونه معنا داشته
باشه روی هم رفته نقد میگوید که
آزادیان کمتر در اقدام کمابیش شجاعانه ما
و بیشتر در ایدهی که از شناخت مان و
محدوده هایش میسازیم این نکته نکته
فوقالعاده مهمیه میگه شجاعتی که برای
اندیشیدن لازم هست در این نیست که شما در
در حقیقت از سلطه کسی میخوای بیای بیرون
نه در این هست که شما عیدت رو تعریفت رو
فهمت رو از شناخت عوض میکنی یعنی پیش کهه
من که تحت سلطه کلیسا هستم فکر میکنم که
هرچه که کلیسا میگه اون چیزیست که قابل
شناخته الان مثلاً فرض کنید تو فرهنگ
اسلامی میگه که حضرت علی میگه که سلونی
قبل ان تفقدونی از من بپرسید قبل از اینکه
من از بین شما برم ف لعن طروق
سمام طروق الارض من راههای آسمون رو بهتر
از راههای زمین میشناسم یعنی در مذهب در
در مورد چیزهایی صحبت میشه که به هیچ وجه
انسان توانایی شناختش نداره پس سرسپردگی
به دیگری
فقط این نیست که شما تحت ولای حکومت او
هستید بلکه شما یک تصور خاصی از شناخت
دارید کسی که مذهبیه کسیست که معجزه رو
باور میکنه خب معجزه یچی مو موضوع خیلی
مهمی بود در همین دوره دیگه از مونتین از
قرن شونزدهم تا هجدهم هم مونتین هم هیوم
همشون رسالهها می نوشتن راجع به معجزه
که در در حقیقت انسانی که بتونه معجزه رو
باور بکنه این انسانی نیست که با عقل خودش
داره فکر میکنه و اگر بخواد با عقل خودش
فکر بکنه
باید میزانی که عقل خودش میتونه شناخت
پیدا بکنه از اون میزان فراتر نره معجزه
چیزی نیست که آدم بتونه با عقل خودش باور
کنه بنابراین شما فقط از یب مت یک بیرون
بیرون از یومت کسی بیرون نمیاین تا خودتون
باشید بلکه شما یک درک جدیدی از شناخت
پیدا میکنید آنچه که شناختنی اس آنچه که
عقل شما میتونه ب
بشناسه در
نتیجه میگه که و بیشتر در ایدهای اس که
از شناخت بان و محدوده هایش میسازیم و در
نتیجه به جای آنکه بگذاریم دیگری به ما
بگوید که طاعت کنید در همان زمانی که
ایدهای درست از شناخت ماان میسازیم در
همان زمانی که ایدهای درست از شناختم
میسازیم که میتوانیم اصل خود آیینی یعنی
اتونومی رو کشف کنیم اتونومی یعنی که من
خودم حاکم بر خودم باشم میگه من نوع درکم
رو از شناخت تغییر میدم تا بتونم خودم
حاکم بر خودم باشم یعنی اگر من
صرفاً شورش بکنم بر کلیسا من
لزوماً حکومت بر خودمو به دست نیاوردم این
اتفاقی که دقیقاً در ایران افتاد همینه یک
شورشی صورت گرفت بر مذهب بدون اینکه به به
انقلابی اپیسوم لوژیک یک انقلابی در فهم
شناخت به وجود بیاد یعنی ما بدونیم که از
این به بعد برای اینکه ما تحت سلطه دین
نباشیم باید یک شکل دیگری شناخت رو تعریف
بکنیم شناخت رو یه چیز دیگری بدونیم که در
اون شناخت یک محدودهای هست عقل انسان
نمیتونه از اون فراتر بره
ا وقت وقتی که اینطور شد دیگه از دیگری که
گفت اطاعت کنی دیگری که گفت این معجزه است
ما دیگه اطاعت نه تنها اطاعت نمیکنیم بلکه
ما بر اساس اونچه که خودمون تشخیص میدیم
عمل میکنیم این میشه چی حکومت بر خود یا
اتونومی من سعی نمیکنم تضادی را نشان
دهم که نزد
کانت ساعت چنده ب فکر کنم
دیگه وقتمون تموم میشه من سعی نمیکنم
تضادی را نشان دهم که نزد کانت میان تحلیل
روشنگری و پروژه نقد وجود دارد به گمان من
ساده است نشان دهیم که برای خود کانت این
شجاعت راستینه دانستن که روشنگری به آن
استناد میکند خود همین شجاعت دانستن
عبارت است از باز شناختن و پذیرش
محدودههای شناخت یعنی دقیقاً همین کاری
که تو نقد عقل محض قراره بکنه در نقد عقل
محض قراره که با نقد محدوده شناخت مشخص
بشه روشنگری هم وقتی میگه با عقل خودت
فکر کن یعنی محدودههای شناخت خودت رو
بشناس و سهل است نشان دهیم که برای کانت
خود سالاری یعنی اتونومی تضادی با اطاعت
از حاکمان ندارد اما با این حال کانت
شناختن شناخت را پیوند میزند به نقد در
اقدامش برای سوژه تبدیل کردن سوژه منقاد
سوژه تابع به
سوژه خود آیین و حاکم برخود یعنی وقتی
که شما میتونید بر خودتون حکومت بکنید
اونوقت اگر با فردریک دوم همکاری بکنید
اون وقت شما به عنوان تابع او عمل نمیکنید
دیگه سوژه منقاد او نیستید بلکه شما تصمیم
گرفتید که با به اصطلاح از او پیروی بکنید
در یک زمینه خاص خب ما اینجا متوقف میشیم
ادامه
این مقاله رو تقریباً نصفشو خوندیم نصف
بقیشم خواهیم خوند و خیلی ممنونم که با من
بودید گفتن که مگر میشید تحت هیچ حکومتی
نبود نه دیگه نمیشه شما تحت هیچ حکومتی
نباشید باید تحت حکومت خودتون باشید یعنی
چی یعنی شما باید به جای اینکه قانون به
جای اینکه حکومت دولت خدا طبق قوانین
مذهبی یا سنت تعیین شده باشه شما میاید
خودتون قانون گذاری میکنید شما وقتی حکومت
میکنید بر خودتون منظور شخص نیست منظور
انسانه خودش بر خود حکومت میکنه یعنی چی
یعنی خودش قانون میگذاره انسان جدید
انسانیست که حکومت کلیسا رو یا حکومت سنت
رو کنار میگذاره ولی یه حکومتی تأسیس
میکنه ما در ایران حکومت تأسیس نکردیم
یعنی قوانینی که مستقل باشن از شریعت و ما
خودمون اونها رو قانونگذاری کرده باشیم
تا کنون در ایران به وجود نیومده یعنی شما
از این به بعد با نمیتونید بگید که من از
حکومت کلیسا میام بیرون پس دیگه گور بابای
اخلاق و من گور بابای قانون نه شما اگر
بخواید آزاد باشید شما باید خودتون
قانونگذار بشید یعنی آزادی آزادی قانون
گذاریست شما قانون میگذارید چه در قانون
اخلاق چه در
قانون به اصطلاح حقوقی برای اینکه ش آزادی
شما منوت به قانونه شما خارج از قانون
آزادی ندارید اگر قانون نباشه که تبدیل
میشه به حیات وح
پس برای اینکه آزاد باشید شما قانون
میگذارید این قانون قانونی نیست که از
بالا اومده باشه بلکه قانونیست که بشر با
عقل خودش اندیشیده
و قانون گذاشته بنابراین توجه داشته باشین
که سکولاریسم
ابدا به جنبه سلبی چیز
نمیشه محدود نمیشه یعنی داستان سکولاریزم
یعنی که شما باید یک نظام نظم جدیدی
بسازید ما در ایران فقط اون بخش در رفتنش
رو فعلاً تا حالا یاد
گرفته
بله بسیار خب خیلی ممنونم از دوستان گرامی
اگر نکتهای داشتین من در خدمتتون هستم
میتونید برای من پیام بگذارید کامنت
بذارید برای شما اوقات خوشی رو آرزو
میکنم و سعی میکنم که منظمتر در خدمت
شما باشم وقتتون بخیر