سلام بر دوستان
عزیز امیدوارم که حال همگی خوب
باشه سلام عرض میکنم آقای انور خان و هم
طور دوستان
گرامی و من دوستان گفتم که ساعت جلسه ی
کمی ده چند دقیقهی طر شده شما تو روی
جلسه تان رفته بود
بله جلسه همزمان در یوتیوب هم قرار پخش
بشه درسته بله بله من الان در یوتیوب
آنلاین هستم و سلام عرض میکنم خدمت
دوستانی که پیام نوشتن و امیدوارم که حال
همگی خوب
باشه و بتونیم صحبت خوبی رو پیش ببریم
گفتگو دوستان خ خیلی خیلی من دوست دارم که
حالا این یه چیزیست که همه ما میتونیم
یعنی کسی نمیتونه بگه من نظری ندارم خیلی
دوست دارم ببینم که
دوستان خودشونو چه جوری تعریف میکنن یعنی
وقتی میگن ایرانیم یعنی چرا ایرانین چیه و
منظورشون از ایرانی بودن چیست وقتی میگن
من مهاجرم وقتی میگن من افغانستانی هستم
این افغانستانی بودن در نظرشما به چه
معناست و کسانی چه کسانی رو افغانستان
میدونن اگر دوستان راجع به این موضوع صحبت
کنن هر کدوم یه پن ش نفر از دوستان
نظرشونو بگن خیلی به بحثمون کمک
میکن امیدوارم که دوستان
بتن چون تعداد دوستان که در کلاب هاس هستن
هنوز چیزی ننوشتن اگر در یوتیوب کسی از
دوستان سی حالا یا
ش حالا بپردازیم
بعد باز از دوستانی که میخوان پرسش مطرح
کنن یا در این مد حرف بزنن تبصره شون رو
داشته باشن خوشحال میشیم بشنویم همون طوری
که استاد خلجی گفتن اینطوری میتان مسیر
بحث رو
هم بهتر برام کمک بکنه که اطور اون بحثی
که مطرح میشه رو نزدیک تر درک
بکنیم اگر دوستان اونجا چیزی نوشتن یا ن
یا در یوتیوب پرسشی مطرح کردن میشه از
اونجا شروع
بکن در یوتیوب دوستان احوال پرسی میکنن
ولی به خاطر اینکه خب چون نوشتن این موضوع
سخته کسانی که در کلاب هاس هستن میتونن
راحتتر راجع به این موضوع حرف بزنن به
نظرشون وقتی میگن که ما مهاجرم یا اینکه
ما به هویت ایرانیون مثلاً افتخار میکنیم
یا اینکه میگیم مثلاً ایران ایران رو باید
از دست دیگر حکومت
گرفت منظورشون از ایران چیه و ایران
خودشونو به چه معنا ایرانی میدونن
طبیعتاً هر کدام از ما یک تعریفی داریم از
اینکه هویت خودمون وقتی ازمون سؤال میکنن
کی هستی اسممونو می میگیم وقتی که میپرسن
که اهل کجایی کشورمون میگیم ولی آیا من
خودم
رو
لزوماً ایرانی میدونم به خاطر اینکه در
ایران به دنیا اومدم آیا کسانی که در
ایران به دنیا نیومدن نمیتونن ایرانی باشن
یعنی ا آیا میشود ایرانی شد یا اینکه نه
ایرانی بودن یعنی که اگه تو به دنیا اومدی
ایران ایرانی اگه نیستی باز خارجی هستی
حتی اگر میدونی که در قانون اساسی ما در
قانون اساسی آمریکا هم همین طوره کسی که
در اون کشور به دنیا نیومده باشه میتونه
شهروند بشه ولی رئیس جمهور نمیتونه باشه
رئیس جمهور لزوما باید در اون کشور به
دنیا اومده باشه آیا در کشوری به دنیا
آمدن موجب میشه که
شما در قیاس با کسی دیگه که به دنیا
نیومده صلاحیت بیشتری داشته باشید برای
ریاست جمهوری چه چیزی چه نسبتی هست بین به
دنیا آمدن در ی کشوری و هویت جمعی آدمها
یعنی فرض کنید که یک نفر که در یک کشوری
به دنیا نیومده آیا نمیتونه خدمتی که به
اون جامعه میکنه بیش از کسانی باشه که
لزوماً در اونجا به دنیا آمدن ولی به
مصلحت مردم عمل نمیکنن اینا سوی خیلی
مهمیه به دلیل اینکه ما روزانه داریم با
این مفاهیم در حقیقت زندگی میکنیم وقتی که
میگیم من تصوری که از من
دارم در حقیقت تصوری که از رابط با دیگری
دارم و مسئله مهاجرت مسئله صرفا یه موضوع
خاصه یه عده خاصی نیست که حالا در از نظر
فیزیکی و جغرافیایی بیجا شدن یا سرزمین
خودشونو ترک کردن بلکه مسئله انسان
همین هست انسان مدرن نمیتونه خودش رو بدون
دیگران تعریف بکنه بنابراین همیشه شما
باید خودت رو در برابر غریبه ببینی یا
خودت رو غریبها در برابر دیگران ب خیلی
مهمه که دوستان بگن که به هر ما که در اصر
مدرن زندگی میکنیم ایران مدرن به هر حال
آخرین اصطلاح نقطهای که ایران مدرن شده
اینجاست که ما وایسادیم ما ما که مدرن
هستیم ی در عصر مدرن هستیم ایران برای ما
به چه معناست افغانستان برای ما چ به چه
معناست اون جایی که ما میگیم وطن میخوایم
برگردیم وطن دوست داریم در وطن باشیم
یا من مهاجر هستم این به چه معناست و چه
فرقی هست بین کسی که مهاجره و کسی که در
سرزمین خودش هست خود شما آقای ر خان بگو
که شما خودت رو چگونه تعریف میکنیم
برای من
همیشه
یک چندان رابطهای با در وطن بودن و احساس
در خانه بودن نداشتم حقیقتش از وقتی که
تصور میکردم میشه در یک جامعه زندگی کرد
به عنوان اینکه دائمی زندگی بکنه با
انسانهایی که داد سدی از کودکی و جوانی و
اینها داشته
چندان جایی هم که تولد شده بودم احساس این
رو نمیکردم
بشه احساس در خانه بودن اگر منظور از در
وطن بودن چنین یک چیزی باشه ولی همیشه بعد
از این تعریف از آرنت نسبت به موقعیت
دوستی و موقعیت کسانی که میشناسه آدم و
اون رو میشه به عنوان در خانه بودن حس کرد
یا در وطن بودن حس کرد بیشتر میپسندم با
آدمهایی که میشناسم و آدمهایی که باش
حرف میزنم و معنا زبان مشترک و یک درک
مشترک و همدلی مشترک پیدا میکنم حس
میکنم که اونجا در خانه هستم ولی اینکه ب
لحاظ یک جغرافیایی مشخصی ما در افغانستان
زندگی
میکنیم
احساس غرور و وطن پرستی که از دیگران
میبینم و میشنوم چندان
در در واقعیت زندگی
خودم اون رو حقیقتا
نمیبینم از یک طرف
دیگه چندان مهاجر بودن
رو
یعنی چطوری باید بگم خیلی برای
منی سختیست به نظرم ی مسئله که
حالا چگونه میشه که وقتی به امر سیاسی پیش
از اینکه ما مهاجر شویم یا در یک جای
دیگهای از جای که زاده شد
بیرون شویم و برویم امر سیاسی و امر
شهروندی اصلاً به عنوان یک ارزش برای ما
وجود نداشت بلکه یک موقعیتی به عنوان
آلوده شدن یا موقعیت سیاسی یا قلمداد
عمومی جایی که امکان دیده شدن در دیده
کسانی که واقعیت مشترک با اونها داریم رو
ممکن میکرد یک بیزوری همیشگی برای ما وجود
داشت تصور میکردیم که موقعیت سیاسی یا
موقعیت شهروندی با شه نان دیگه انگار ما
رو در سطح پایینتری میاره یا همه اینها به
این شکل دیده میشد بسیار خب پس بذارین من
صحبتو شروع بکنم وقت دوستان با صحبتی من
شاید بتونن دی مخالف خودشونو نسبت به من
بهتر بیان کنن چون من دوست دارم
که یه مقدار متوجه بش که اختلاف تصورات ما
چی هست یعنی درست نکته همین هست که چه
جوری متفاوت فکر میکن کنی و این تفاوت در
حقیقت بفهمیم اجازه بدین که من صحبتو شروع
بکنم از اینجا که مهاجرت یک مسئله مدرنه
به این معنا که هرگز در طول تاریخ چیزی به
نام مهاجرت عنوان این چیزی که ما میفهمیم
امروز به عنوان مهاجرت هرگز وجود نداشته
آدمها آواره میشدن آدمها سفر میکردن آدمها
تبعید میشدن
ولی در اون چیزی که اتفاق میفتاد و اون
چیزی که الان ما میگیم مهاجرت زمین تا آسم
فرق میکنه و این محصول مدرنیته است
مدرنیته
اساساً با این تصور با این ایده آغاز میشه
که این جهانی که من تا الان فکر
میکردم جهانیست که میشناسم و خودم رو
بخشی از اون میدونستم این جهان اون جهانی
که من فکر میکردم نیست و ناگهان انسان
خودش رو در یک جهان کاملاً بیگانه با
اونچه که می پنداشته دار یعنی اضطراب
مدرن وقتی گالیله میگه ز زمین گرده یعنی
جایی که تو زندگی میکنی اونجایی که تو
فکر میکردی نیست تو در خانه خودت نیستی
نه تنها در خانه خودت نیستی که نمیدونی
کجایی و تو یکد ذره هستی در یک
هستی بی انتها و فضای تاریک جای مشخصی
نداری انسان سنتی انسانی بود که خداوند
جای جایگاه او رو در مرکز عالم تعیین کرده
بود او سرور کائنات بود و همه چیز بر مدار
او میگشت ولی انسان مدرن میبینه که این
سقف آسمان کاملاً کاذب بوده و با هر چقدر
که پیش میده متوجه به مرزهای جدید نمیشه
بلکه متوجه بیم مرزی این جهان میشه و
متوجه میشه به اینکه خودش در این جهان اون
چیز اونچه که فکر میکرده که او به اصطلاح
یک جایگاهی داره ثابت و آینده مشخص نه
اصلا هیچ چیز مشخص نیست و هیچ چیزی نیست
که بتونه او بهش تکیه بکنه و چیزی رو
تضمین بکنه در حقیقت با از دست دادن گروند
اون زمین زیر پاش انسان همه چیزش رو از
دست میده معنای کلمات دیگه
به خدا و عالم غیب وابسته نیستن خیر و شر
تعیین با عهده خداوند یا منو قدسی و همه
چیز رابطش از همه چیز گسسته میشه رابطه
زبان از معنا گسسته میشه رابطه به اصطلاح
انسانها از همدیگه کاملاً گسسته میشه به
دلیل اینکه انسانها قبلاً فکر میکردن که
چون در مثلاً اهل یک قبیله هستن اون قبیله
میتونه از زندگیشون منافعشون بهترین حفاظت
بکنه و به همین دلیل سعی میکردن که در اون
قبیله بمونن و از اون قبیله در برابر
قبائل دیگه به اصطلاح محافظت بکنن کنن ولی
عصر مدرن عصری اس که انسانها رو ناگزیر
میکنه از جایی که هستند کنده بشن دیگه
خونه جایی نیست که شما درش متولد میشی ز
زندگی میکنی و میمیری بلکه خونه ی چیزیست
که شما هر جا که میتونی زندگی کنی و
اونجا میگی خونه و حتی اگر یک قفس کوچکی
باشه که تنها جایی باشه که بتونی درش
بخوابی و زندگی کنی اون میشه خونه تو پس
خونه میشه یک مفهوم مثل خودت آواره دیگه
خونه هم به یک جای خاصی وابسته نیست خب ما
انقلاب صنعتی موجب شد که آدمها به دلیل
به
اصطلاح
تغییر نظام زندگی و اقتصادی از جایی که
هستند به شهرهایی بیان که در اون شهرها
آدم آدمها متراکمتر از جاهای دیگه زندگی
میکنن ولی غریبه تر از هر وقت دیگه هستن
یعنی هر چقدر که شهرها شهرهای مدرنتر و
صنعتی تری میشه انسانهای بیشتری در
فاصله کمتری از هم زندگی میکنن با ولی
بیگانه تر از همیشه بیگانگی مطلق یعنی من
و همسای اصلاً نمیدونیم کجا به دنیا
اومده همدیگه رو اصلا نمیشناسیم در
دنیاهای متفاوتی زندگی کردیم و در نتیجه
در این خونههای ما ظاهرش مثل هم هست ولی
در واقع خانه من یک خانه من هست و اگر برم
در
خانه بغلی احساس غریبگی میکنم من در خانه
همسای مهمانم در حالی که همه چیز اونجا
شبیه هین آپارتمان هست پس انسان مدرن
انسانیست که مدام همه همه زندگیش تغییر
میکنه یعنی شما هیچ موقع نمیتونید تصور
کنید که امروزتون فردا همون شرایطی و
آرامشی رو داشته باشید که امروز دارید
هرگز فکر نمیکنید که این شغلی که دارید
این کاری که دارید این سلامتی که دارید
این وضع مالی که دارید لزوماً تا فردا به
همین شکل بمونه ویروس جهان مدرن جهان
ویروس هاست ویروسهای همه گیر و جهانیست
که هر لحظه ممکنه یک اتفاقی درش بیفته که
مطلقا گذشته متفاوت باشه و شما هر روز در
یک وضعیت جدیدی خودتون رو بیگانه محسوب
میکنید یعنی وقتی که در قلب اروپا نشستی و
فکر میکنی اینجا اروپاست اوکراین و
ظاهراً شما مثل بقیه اروپاییها از همون
امنیت و به اصطلاح شرایط برخورداری ناگهان
میشه یک میدان جنگ در قلب اروپا و این
میدان جنگ همه چیز رو در همه جای دنیا عوض
میکنه بنابراین این ناپایداری و بیثباتی
که در ذات عصر مدرن هست یعنی که شما مدام
در جایی هستید که دیروز نبودید ول اینکه
از نظر فیزیکی در حقیقت همونجا هست همونجا
ایستادید یعنی هر روز خودتون رو در شرایط
متفاوتی احساس میکنید این پیشرفت
تکنولوژی و پیشرفت علم همواره به آدم این
احساسو میده که عقب مونده است همواره آدم
به آدم احساس به اصطلاح میده که نیاز داره
یه چیزای رو بدونه که نمیدونه یعنی رو
لحظه به لحظه مشخص میشه که علم شما علم یا
جهله همه اون چیزی که تاکنون فکر میکردین
میدونین ی در یک لحظه یه اتفاقی میفته یا
در برابر یه شرایطی قرار میگیرید که
میبینید هیچ ارزشی نداره و این
ناپایداری وضعیت موجب میشه که اون وقت شما
خودتون رو نتونید یک تعریف ثابتی بدید که
همواره خودتونو با اون تعریف بشناسید
انسان مدرن انسانیست که مدام مجبوره که
هویت جدیدی برای خودش خلق بکنه وقتی شما
رزومه میدین میخواین کار بکنین یه رزومه
میدیم این رزومه مبنی بر اون کارایی اس که
شما کردین و بر اساس این کارها میدونین
که اگر بخواین شغل بگیرین میتونه باید
چنین تجربه و سابقهای رو داشته باشید ولی
همین خود شما بسته به اینکه به چه جایی
میخواین رزومه بدین بر اساس اونچه که
اونها به اصطلاح براشون معتبر هست خودتون
رو تعریف میکنین یعنی تواناییهایی رو
میگین که از نظر اون توانایی بنابراین هر
رزومهی که میدین یک من جدیدی دار خودتون
خلق میکنید یعنی خود انسان داره مدام
خودشو تکه تکه میکنه وقتی که شما در به
اصطلاح فضای اجتماعی مجازی هستید میتونید
۱ تا اکانت داشته باشید ۱د تا عکس بگذارید
۱د تا اسم داشته باشید ۱ جور خودتونو
معرفی کنید و قطعا اون چیزی که شما معرفی
میکنید حتی اگر ص صادقانه هم باشه با اون
چیز که خودتون خودتونو میشناسیم فرق میکنه
وقتی که میسی مهدی خلجی مثلا
در باشه مثلا مقیم واشینگتن و مثلاً فلان
کس اون چیزی نیست که من هر روز خودم مقیم
واشینگتن تصور کنم من که در زندگی عادی من
خودم نمیگم من اون کسی هستم که در
واشینگتن زندگی میکنم ب ولی یه هویتها
مدام دارم هویت هایی رو از خودم میسازم
که
دیگران من رو اون چیزی که اون هویت نشون
میده بدونن در حالی
که این من خودم اون نیستم یعنی و این هم
مقتضای زندگی مدرن و اصر مدرن و مخصوصاً
جهان دیجیتال این هست مسئله این نیست که
حالا یه کسایی دروغ میگن و جعل هویت میکنن
منظورم اینه که انسان در عصر تصویر خودش
نیست تصویره من اون تصویری هستم که از
خودم هم خودم در ساختنش مشارکت میکنم و
هم دیگران اون تصویر که قراره تصویر من
باشه میشه خود من و یعنی اینکه شما همواره
در از دست دادن خود و در عین حال ناآگاهی
از این قرار داری یعنی اون خودی رو که
کاملاً ساختگیه شما اون رو خودتون میدونید
و در نتیجه مدام با از دست دادن اون دچار
اضطراب دچار به
اصطلاح تجزیه یک منی که من هست منی که من
هستم هزار تکه از همینشه و این هزار تکی و
ناتوانی انسان از حفظ یک پارچگی هویتش
آگاهی
انسان رو
کاملا به اصطلاح به تلاطم میندازه خب ما
در ایران که به عنوان ایرانی خیلی خودمون
رو تعریف میکنیم و همین با همواره مدرن که
شدیم در با عصر مدرن در آغاز
مدرنیته ما ناگهان ی چیزی رو کشف کردیم به
نام اینکه هویت بهنام ایرانی این هویت
ایرانی یه چیزی بود که کاملاً
[موسیقی]
به اصطلاح هیچ تعریفی نداشت تصویر داشت
یعنی کسانی که در ابتدای تجدد گفتن که ما
ایرانی هستیم و در حقیقت به عنوان ایرانی
خودشون رو عقب مونده از غرب تلقی میکردن
و بعد شروع کردن به به اصطلاح توجیه این
عقب ماندگی یا توضیح این عقبماندگی و
گفتن
ما ایرانی بودیم ایران باستان این این
دنیای زیبا رو داشتیم بعد اسلام اومد عربا
اومدن همه دینشون آوردن زندگی ما رو خراب
کردن پس ما اگر بخوایم از این وضعیت خارج
بشیم و مدرن بشیم باید از اسلام خارج بشیم
و همه به اصطلاح رسوبات عربیت و مذهب یعنی
یه تصوری از مدرنیته یک تصویر تازهای از
اونچه که ما بودیم به ما داد یعنی ما با
مدرنیته نه تنها در یک وضعیت اکنون ما
تغییر کرد بلکه مهمتر از همه ما یک
گذشتمون م یه چیز دیگه شد یعنی تاریخی که
تاکنون هیچکس راجع بش به عنوان ایرانی
تعریفی نمیبینه یا تصویری نمیبینه ناگهان
ما فردوسی برا مطرح شد فردوسی تبدیل شد به
کسی که
حافظ به اصطلاح روح و هویت ایرانیه در
حالی که در طول تاریخ هزار سال هرگز نه
فردوسی خودشو اینطوری میتونسته تصور کنه و
نه هرگز کسی چنین تصوری ازش داشته که من
ایرانیام و من اون اون که هستم که فردوسی
در حقیقت در شاهنامه تصویر کرده و بعد ما
شروع کردیم به اینکه چه چیزی در گذشته
ایرانیه یا نه آیا تمام اونچه که به زبان
عربی نوشته شده بود و به اصطلاح نوشته
کسانی بود که در یک محدوده جغرافیایی
فارسی زبان به دنیا نیومده بودن اینها
کاملاً غیر ایرانی تلقی شد مثلا دیگه فرض
کنید کسانی که در سرزمینهای دیگه بودن
مثلاً نمیدونم اینا که در لبنان بودن در
در مصر بودن در جاهای دیگه اینا هیچ ربطی
دیگه به ما نداشتن و از اون طرف هر کس که
در فرهنگ ما بود ولی در محدوده سرزمینی ما
بود ولی به زبان فارسی اصلا ننوشته بود و
به زبان فارسی فکر نکرده بود او شد ایرانی
مثلا ابن سینا شد ایرانی چون که این
آدم ایرانی هست در محدوده جغرافیایی به
دنیا آمده ولو اینکه به زبانی که نوشته
اون چیزی که ابن سینا رو ابن سینا کرده
اون چیزیست که به عربی نوشته نه به فارسی
ولی او ایرانیه و عرب نیست و از اون طرف
شیخ اشراق که یک فیلسوفی اس که ایرانی
ترین فیلسوف تلقی میشه دیگه به دلیل اینکه
فلسفه ایران باستان رو احیا کرده تمام
اونچه که درباره فلسفه ایران باستان نوشته
به عربیه و اون چیزی که به فارسی نوشته در
حقیقت حکایتهای تمثیلیه یعنی فلسفه ای
ایرانی که سهروردی منتقل کرده به زبان
عربی ما برامون
یک ناگهان زبان فارسی رو شناختیم این زبان
فارسی که ما در عصر مدرن ساختیم فکر کردیم
فکر نکردیم که ساختیم فکر کردیم که این
زبان فارسی که تا کنون وجود نداشته و ما
هیچکس حالا باش صحبت نکرده اتفاقاً همون
زبان اصیل ماست زبان اصیلی که بوده و یا
میتونسته باشه و عربها با حمله شون به
ایران از ما گرفتن یک زبانی ساختیم که هیچ
موقع وجود نداشته منتها با دستکاریهای که
میکردیم فکر میکردیم این زبان اصیل ماست
شروع کردیم از برگشتن به گذشته به زبان
پهلوی و سعی کردیم از راه به
اصطلاح از راه ترفندهای زبانشناختی یه
زبانی رو درست کنم که زبان منه و زبان
دیگری نیست و از اون طرف عربی که ما بخشی
از یعنی با زبان فارسی آمیخته بوده و هیچ
موق زبان عربی از زبان فارسی هیچکس هرگز
جدا نمیدونست شد زبانی دیگر زبانی جدا و
بعد عربی زدایی این عربی زدایی شد یک نه
نه کاری که شما در مورد به اصلا امروزتون
انجام میدید عربی زدایی از راه عربی زدایی
از تاریخ شروع شد یعنی تاریختاریخ
دیگه نوشتن و خوندن و فهمیدن به شکلی که
هرگز کسی نمیتونسته اونجور بخونه و تصور
کنیم تازه این این خوانش خوانش اصیل هست
مثلاً آقای اسکایی برداشته ابوریحان
بیرونی رو ترجمه کرده یا زکریای رازی رو
ترجمه کرده و به شکلی ترجمه کرده که هرگز
زکریای رازی تسور ا اینچنینی نمیتونسته
داشته باشه از عقایدش به خاطر همین ذکر
راضی میتونسته با ابن سینا صحبت بکنه ولی
اینکه ا نوشته هرگز نمیتونه با یهه عرب
زبان مورد تفاهم قرار بگیره خب مدرنیته چی
بود مدرنیته این بود که شما اونچه که هستی
موقعیتی که هستی بهش آگاه بشی یعنی تا عصر
مدرن همه آگاهی داشتن و اون اونچه هست
اونچه که بودن آگاهی داشتن اونچه که
نداشتن آگاهی و آگاهی شون بود به این معنا
که تونستن از اونچه که وضعیت طبیعیه فراتر
برن یعنی همه آدما میدونستن که در در
موقعیت کنونی قرار دارن ولی اگر شما
میرفتی آگاهی به آگاهی هم پیدا میکردی
یعنی میدونستی که این وضعیت که درش قرار
داری این وضعیت آگاهی شماست نه وض وضعیت
شما من اگر بگم که من در من مهدی خلجی
هستم ۵۰ ساله هستم مرد هستم در واشنگتن
هستم این آگاهیه ولی اگر آگاهی به آگاهی
پیدا کنم متوجه میشم که اینچه که من گفتم
به هیچ وجه چیزی نیست که در واقعیت وجود
داشته باشه این چیزیست که در ذهن منه من
مهدی خلجی در خارج وجود نداره و ۵۰ ساله
در خارج وجود نداره چیزی به نام ۵۰ ساله
هیچ کدام مرد در خارج وجود نداره پس این
منم که به خودم میگم مرد این منم که ۵۰
ساله رو خودمو ۵۰ ساله میدونم این منم که
اون چیزی رو که واقعیتی رو که درش قرار
دارم این واقعیت از در حقیقت در ذهن منه
چیزی به نام واقعیت که واقعی باشه یعنی
مستقل از من وجود داشته باشه نیست بلکه
واقعیت اون چیزیست که من واقعیت مینام
مدرن ها و اصولاً تفکر قرنی تفکری اس که
واقعیت رو ایده میدونه یعنی میگه این
ایدههای ماست که ما واقعیت مینامیم پس
اصل بر ایده است چیزی به نام واقعیت وجود
نداره واقعیتی که من بگم که جدایی از من
هست تغییر نمیشه داد مثلاً این این طبیعت
این که هست این طبیعت دیگه مستقل از
من من هیچ دخالتی در هیچیش نمیتونم داشته
باشم فلسفه غرب فلسفهای اس که معتقده
اونچه که تو شما به عنوان واقعیت و حقیقت
تصور میکنید اون چیزیست که در حقیقت یه
ایده انسانیه این ایده انسانی بودن اون
وقت موجب میشه که شما نتوانید تصور کنید
که شما به تنهایی اونچه را که واقعیت هست
میتونید واقعیت بگید ب خاط واقعیت وجود
نداره که اون چیزی که واقعیت هست اگر ایده
است پس لزوماً شما در زبان و در ارتباط با
دیگران هست که میتونید بگید واقعیت چیه
واقعیت و من به اصطلاح معیار داوری در
درباره واقعیت درباره حقیقت درباره حق
درباره زیبایی و هر آنچه که شما دوست
دارید و و هستید در گفتگو و در ارتباط با
دیگران شکل میگیره به عبارت دیگه حقیقت
اون نیست که خدا بگه حقیقت اون نیست که
خودش بدون شما وجود داشته باشه که شما
برید کشفش کنید حقیقت کشف کردنی نیست بلکه
حقیقت اون چیزیست که انسانها در گفتگوی
با همدیگه به به اصطلاح از حقیقت میسازن
بنابراین این آدمها اگر
یاه آدمهای دیگهای باشن اونها حقیقت
خودشون رو در اون گفتگو میسازن در ارتباط
میسازن پس حقیقت اون چیزیست که در ارتباطه
در ایده است یعنی در تف در ا ذهن آدمهاست
در تصور آدمهاست اگر تانین به اصطلاح
آگاهی رو داشته باشن یعنی آگاهی داشته
باشن به اینکه اونچه که واقعیت میدونن
آگاهیه یعنی ایده است اونوقت میتونن
تغییرش بدن و اونوقت هرگز به اون وضعی که
هستند نمیگن این سرنوشت ماست این وضعیتی
اس که نمیشه تغییر کرد وضعیت موجود همیشه
وضعیت موجود ذهن شماست وضعیت موجود اگر
شما رو آزار میده اگر خوبه اگر هرچی هست
این در به خاطر اینکه در درون شماست در
خارج چیزی به نام وضعیت موجود نداریم اگر
چنین هست انسان مدرن انسانیست که
میتونه تمام اون چیزی رو که تا حالا در
زندگی انسانها لاجرم بر اساس
به اصطلاح این تصور ساخته میشده که طبیعیه
طبیعی تلقی میشده من تهرانی هستم من پدرم
اینه مادرم اینه زبانم اینه پس من در این
چهارچوب م این چهارچوب چهارچوب تقدیر منه
من باید در قانون موجود در نمیدونم نظم
موجود من باید باشم به خاطر اینکه این
طبیعته و این و این جبره این تصور از بین
میره انسانها دیگه هیچ موقع هیچ چیزی رو
بر اساس
به اصطلاح طبیعی بودن خودشون نمیتونن تصور
کنن حتی زلزله و سیل هم دیگه بلای طبیعی
نیستن هیچ چیزی طبیعی نیست هرچه که هست
هرچه که شما طبیعت مینامید و واقعیت مستقل
از شما اینها همه میشه پدیدههای ذهنی
مدرنیته یعنی اونچه که تو تاکنون می
پنداشتی
هستی و فکر میکردی که اون تو اونی تو اون
نیستی مدرنیته این هست که انسان اون چیزی
که فکر میکنه هست نیست
و در نتیجه اون چیزی که شما فکر میکنی
خوبه و تا حالا میدونستی خوبه اون خوب
نیست به خاطر اینکه خوب یک ایده است اون
چیزی که خوبه محصول چیزیست که آدمها خوب
میدونن بنابراین شما همواره میتونید یک
یک دنیایی رو تصور بکنید که وجود نداره و
مدرنیته یعنی همواره ایده جدیدی رو خلق
کردن برای رهایی از وضع موجود انقلاب
فرانسه چی بود انقلاب فرانسه این نبود که
یه شورش بکنن مردم یه حکومتی رو بندازن
انقلاب فرانسه زمانی اتفاق افتاد که بشر
فهمید روابط اجتماعی سلسله مراتب اجتماعی
وضعیتی که آدمها درش قرار دارن این وضعیت
طبیعی نیست اگر شما یک طبقهای دارید به
نام کلیسا طبقه دارید بهنام فئودال و
تقسیم قدرت به این شکل هست این تقسیم قدرت
مطلقا طبیعی نیست اینکه آدمها حقوقشون
متفاوته این طبیعی نیست انسان برای بار
اول خودش رو برابره با دیگران تعریف کرد
این انسان این ایده برابری بود که موجب شد
انقلاب فرانسه رخ بده ایدهی که کلیسا هیچ
حقی نداره که بر من به خاطر اینکه کلیساست
فرمان برانه پادشاه هیچ حقی نداره که خودش
رو به دلیل اینکه موجود متفاوت پادشاه هست
پس حقوق خاصی رو برای خودش در نظر بگیره
پادشاه و گدا یک حق دارن و یک به
اصطلاح یک اندازه اختیار برای اعمال قدرت
بر دیگری این ایده ایده برابری ایدهای اس
که اساساً زندگی مدرن بر اساس اون ساخته
شده و
تمامی ناخرسندی های آدم از زندگی رو تشکیل
میده یعنی ما همواره در واقعیت در در یک
واقعیت نابرابر هستیم اما چون خودمون رو
برابر میدونیم همواره از وضعیت موجود
ناراضی هستیم وضعیت وضعیت چرا نارم از
وضعیت موجود به خاطر اینکه میتونیم وضعیت
ایدل رو در حقیقت در ذهنمون بیافرید اونچه
که در خارج تحقق پیدا میکنه همیشه
ناخرسندی می آور ما در ایران خب مدرنیته
چی بود مدام اینکه تو جایی که این چیز که
هستی میتونی تغییر بدی این چیز واقعیت
نیست این چیز تصور توئه بنابراین مدرنیته
شد من اون چیزی هستم میتونم اون چیزی باشم
یا ایدال من اینه اون چیزی باشم که نیستم
من اون وقت زمان در زمان حال قرار گرفتم
زمان حال کشف شد در اصر مدرن زمان کنونی
کشف شد انسان مدرن گفت من در زمانی هستم
که این زمان مت متفاوت از گذشته است و
اونچه که من بودم گذشته که قبلاً وجود
داشته دیگه تکرار نمیشه برای همیشه از بین
رفته و بنابراین من نمیتونم هیچ چیزی رو
برگردونم به هیچ وجه اونچه که سپری شد شده
رو نمیتونم حتی اونجوری که سپری شده به
یاد بیارم هر چیزی مربوط به گذشته بوده
گذشته حتی خاطرش م و به یاد آوردنش م
ناممکن انسان مدرن انسانیست که حافظه خودش
رو خلق خودش میدونه گذشته خودش رو خلق
خودش میدونه و به این دلیله که میتونه
تغییر بده اگر شما ندونید که این گذشته
گذشتهای نبوده که برا شما تحمیل بشه بلکه
این گذشتهاست که در ذهن شماست و این ذهن
شماست که گذشته رو اینگونه ساخته
بنابراین میتونید نه تنها آیندتون رو که
آیندتون گذشتتون م تغییر
بدید نه تنها شما در تحت هیچگونه
به اصطلاح سلطه طبیعی در زمان کنونی قرار
ندارید بلکه تاریخ شما هم هرگز به به
اصطلاح چیزی نیست که
شما فکر کنید دیگری بر شما تحمیل کرده
تاریخ اون چیزیست که شما از تاریخ میگید
بنابراین اگر تاریخی دارید تصویر میکنید
که
چنین و چنان بوده این اون گذشتهی نیست که
گذشته تاریخ اون چیز که تو ذهن شماست
تاریخ با گذشته فرق میکنه این با دنیایی
که با
ما که در فرهنگی به دنیا آمدیم که به
اصطلاح قصهای رو که میگیم در حقیقت واقعیت
میدونیم داستانهای انبیا و نمیدونم
قصههای بزرگان و اینها برای ما واقعی تر
هستن از واقعیتی که درش زندگی میکنیم خب
یه چیز وارونه است یعنی انسان مدرن انسان
نیست که واق واقعیت رو ایده میدونه ما
ایده هامون رو واقعیت یعنی فکر میکنیم که
اسلام اگر از بپرسی اسلام چیه اسلام اینه
که من تجربه کردم و میفهمم بنابراین وقتی
که من بیخدا
میشم منظور خداییست که من تجربه کردم من
میدونم وقتی من ضد اسلام میشم چون اسلام
همین که هست همین که من میدونم پس من ضد
اسلامم اسلام اون چیزی که هست من خودم رو
بر اساس اون چیزی که هست تصویر میکنم من
یعنی اون چیزی که در زمان کنونی من
میدونم این درست عکس
مدرنها موجب میشه که شما ایدههای خودتون
رو واقعیت بدونید و در نتیجه در زندانی که
وجود نداره خودتونو حبس بکنید کسی که فکر
بکنه که اونچه که درک میکنه واقعیتی اس
مستقل از او این در حقیقت در ایدهی که
خودش خلق کرده خودشو حبس کرده یعنی تصور
خودشو واقعیت پنداشته و
در خودش رو از هر گونه حرکتی بازداشته این
اتفاق در عصر مدرن برای ما افتاد ما
مدرنیته رو به عنوان یک ایده درک نکردیم
برای ما مدرنیته با رفتن در اروپا و دیدن
شکل زندگی اروپاییها معنی داشت ما
میگفتیم مدرنیته این کهه اینها دارن
مثلاً وقتی ناصرالدین شاه رفت قرب رفت
اروپا وقتی برگشت گفت بشینید قانون
بنویسید چون میخواست مثل اروپا بشه برای
او قانون نوشتن
یعنی به دلیل اینکه فکر کرده بود اروپایی
قانون دارن و قانونش باعث شده که این شکلی
بشن و متجدد بشن میگه قانون بنویسیم که ما
هم مثنا باشیم کسانی که پیامبران تجدد در
ایران بودن کسانی بودن که رفته بودن اروپا
اروپا رو دیده بودن و اومدن دقیقاً اون
چیزی رو که دیده بودن آزادی میدونستن اون
چیزی رو که دیده بودن حقوق بشر میدونستن
اون چیزی که دیده بودن به اصطلاح زندگی
مدرن میدونستن و اون چیزی رو که درش
بودند سنت میدونستن هر چی که درش تا الان
وجود داشته رو میگفتن سنت اون چیزی رو که
در اروپا دیده بودن میگفتن مدرنیته در
نتیجه اون چیزی که بود باید کاملاً نفی
بشه و اون چیزی که ما بشیم تبدیل بشیم به
به اصطلاح با الگوبرداری از اروپایی تبدیل
بشیم به یک کشوری مانند اروپا خب وقتی که
میگفتن از نوک سر تا نوک سر ت از فرق سر
تا نوک باید غربی شد این به این معناست که
غربی شدن مدرن شدن فقط همینه اونی که اید
آله اون چیزیست که در واقعیت رخ داده و
ایدآل براشون ایدآل نبود یک واقعیت عی بود
وقتی که رضا شاه میخواست ایران مدرنو
بسازه تلقی از ایران مدرن با آترک بود
چیزی شبیه آتاتورک براش مذهب چیزی بود اون
چیزی کاری بود که نگاهی بود که آتاتورک
داشت براش جمهوری یعنی ج جمهوری آتاتورک
وقتی ما همه مفاهیم قوی برای ما به عنوان
واقعیت مطرح شدن یعنی اون چیزی که مفهوم
بود ما واقعیت پنداشتیم بنابراین وقتی
میگیم آزادی یعنی اونچی که در آمریکا
اتفاق افتاده الان شما به هر کس که بگین
آزادی چیه دموکراسی چیه همینی که اینا
دارن آقای خامنهای میگه که ما که
نمیخوایم چرخو از اول درست بکنیم این
تصوری اس که همه ما داریم راجع به اینکه
یه چیزی به نام دموکراسی و حقوق بشر و
نمیدونم ملت و دولت و اینا هست که کافیه
حکومت بره ما همه رو منتقل میکنیم اینجا
چیزی مشکلی نداریم راجع به جهانی که
میخوایم همین جاه نیست که هست اروپایی
دارن اینکه ما در ایران میگیم زندگی
معمولی مردم چیزی نمیخوان که میخوان
زندگیشون معمولی باشه مثل غربیا یعنی
تصورشون اینه که در غرب زندگی معمولی یک
زندگیست که خودو خود به وجود میاد یعنی
طبیعیه فکر نمیکنن که اون چیزی که هست
ایده است بلکه اون چیزی که هست رو ایدآل
خودشو میدونن خب این کاملاً متناقض با
تجدد یعنی مدرنیته اگر شما به این شکل
بفهمید یعنی مدرنیته رو به شکل کاملاً غیر
مدرن فهم
مدرنیته یعنی اون چیزی که هست تمام در ذهن
منه یعنی کانت کسی بود که مدرنیته رو با
وارونه کردن نگاه ما به واقعیت و نسبت ذهن
و عین تفسیر کرد تا زمان کانت همه فکر
میکردن که یه واقعیتی وجود داره که این
ذهن ما اون واقعیت رو بازتاب میده کانت
گفت چنین چیزی وجود نداره چیزی ما چیزی به
نام واقعیت نمیتونیم بهش دسترسی پیدا
بکنیم اونچه که ما میبینیم جهانی که ما
میبینیم اون جهان هیست که ذهن ما جهان
میبینه و و مدرنیته با این فرض آغاز میشه
که انسان هرگز نمیتونه چیزی رو طبیعی و
خارج از خودش تصور کنه هرچه که شما میگید
مال ذهن شماست به این دلیل شد که مدرنیته
یک تمدنی شد متفاوته با تمدنهای دیگه که
تمدنهای دیگه مبتنی بود بر ساختن یه چیزی
و حفظ اون چیز به عنوان دنیای ایدل ولی
تمدن غرب اساساً مبتنی هست بر تخریب اونچه
که هست هست و ایدآل اون چیزیست که هرگز
تحقق پیدا نمیکنه یعنی ایدآل برای او اون
چیزیست که در عمل تحققش ناممکن همه
آرمانها و ایدهها و به اصطلاح ارزشهای
مدرنیته ارزشهایی هستن که ایدن همه چیز
ایست خودش به عنوان یک انسان ایده است من
نمیتونم بگم من انسانم اگر من انسان باشم
یعنی که انسان باید شبیه من باشه در دنیای
ق قدیم اگر کسی میگفت من مسلمانم یعنی
اگر کسی اسلامش مثل من نم باشه مسلمان
نیست بنابراین شیعهها با سنیها با هم جنگ
نمیکردن بر سر اینکه د تا فرقان بررا سر
این جنگ میکردن که شماها مسلمون نیستید
ما مسلمونیم ش آها سنیا رو مسلمون
نمیدونستن ا یعنی یک دین داشتن ولی دین
اون نبود که به اصطلاح ایده باشه ول ا اون
بود که اونها داشتن اونهام دین میدونستن
در نتیجه ما مدرنیته رو به عنوان یک مذهب
جدید گرفتیم یعنی یک واقعی یک دنیایی که
ما ما فکر میکردیم مذهب برای ما تصویر
کرده و اون دنیای ایله فکر کردیم که این
مذهب باطله اینها همش خرافات بوده اینا
همش فریب بوده همه بدبختیهای ما به خاطر
اینکه این مذهب درست کرده و مدرنیته در یک
چیزیست که دن محصول عقل انسانه و روشنایی
و جبر ما اینه که مدرن بشیم مدرن شدن یک
جبر زمان هست اصلاً توجیه نمیخواد توضیح
نمیخواد کسانی که مدرنتر رو وارد ایران
کردن کسانی بودن که مدرنیته رو به مساب
مذهب وارد کردن هر نیست که اصلاً به شما
توضیح بده که برای چی آزادی خوب آزادی
خوبه دیگه به شیخ فضلالله نگفتن که بیا با
هم صحبت کنیم راجع به آزادی ببینیم آزادی
خوبه یا نه درست مثل شیخ فضلالله میگفت
که برابری زن و مرد خلاف اسلامه اونا هم
میگفتن که انسان اون چیزیست که برابر
باشه همین منتها یعنی عقیده مخالف شیخ
فضلالله رو به خاطر عقیده بودنش درست
میدونستن یعنی همون طور که شیخ فضلالله
هی هیچ دلیلی برای اثبات حرف خودش جز توسل
به خداوند نداشت اینها هم مدرنیته رو به
همین شکل متوجه شدن که مدرنیته یک چیزی که
شما نمیتونی در برابرش محاجه کنی باید
مدرن بشه بعد یه چیزایی درست شد ی کلماتی
و مفاهیمی وارد شد که ما اون مفاهیم رو به
عنوان واقعیت پنداشتیم یعنی ی مفهومی مثل
ملت ما چیزی در تاریخ ایران به نام ملت
نداریم یعنی کسی نگفته که ما ما ملتی
هستیم یا فرهنگ یا تمدن و تمام مفاهیمی که
شما تصور بکنید ناگهان شد واقعیتی عینی که
ما تازه باید بریم کشفش کنیم خب مدرن های
ما شدن ناسیونالیست و مدرنیسم در ایران با
ناسیونالیسم همز به اصطلاح همزاد بود
منتها ناسیونالیسم ایرانی هم ناسیونالیسم
بود که مبتنی بر این بود که اون ایران
ایلش اون ایرانست که قبلاً تحقق پیدا کرده
و نابود شده ی به همین دلیل ایران باستان
تبدیل شد به یک جهان بسیار پرشکوهی که همه
خوبیها رو داشته و در حقیقت بر جهان
سروری میکرده منتها به
دلایل تصادفهای تاریخی اون شکوه خودشو از
دست داده و حالا میشه اونو احیا کرد و
باید احیا کرد اینکه شما باید گذشته رو
احیا بکنین بین سکولار و دینی و سن حاکم
هست ما باید یه هویتی داریم به نام هویت
ایرانی که قبلاً وجود داشته ما باید اینو
احیا کنیم تا مدرن بشیم و این تناقض موجب
شد که ما چیزی رو سنت بدونیم که فکر
میکردیم خارج از ذهن ما وجود داره سنت
بعد مام گفتیم سنت باید تغییر کنه انگار
که سنت یه چیزی در خارج از اون طرفم معتقد
بودیم که مدرنیته باید به وجود بیاد انگار
مدرنیته یه چیزی در خارج همه چی همه انچ
رو که ایده بود واقعی میدونستیم یک هویتی
به نام هویت ملی درست شد که این هویت ملی
به مساب یک ایده تلقی نشد بلکه به مسئله
یک واقعیت تلقی شد یعنی من ایرانیام فکر
نکر این به این معنا نبود که من خودم رو
ایرانی میدونم و اگر دیگری ایرانی نیست
به خاطر اینکه ایرانی نمیدونه و ایرانی
بودن یک تقدیر نیست یک چیزی نیست که خارج
از اراده و ذهن من بتونه شکل بگیره بناب و
شروع شد به اینکه من ز تمام ارزشها ما بر
مبنای این شد که اونچه رو که در ذهن
پدیدههای ذهنی بودن واقعیت عینی
میدونستیم اون چیزی رو که خراب میکردیم
در حقیقت اون چیزی بود که در ذهن ما بود
بنابراین اون چی که خراب میکردیم اون
چیزی نبود که واقعاً میشد خرابش کرد آن
چیزی رو خراب میکردیم که نمیدونستیم
خراب میکنیم و اون چیزی رو میساختیم که
در حقیقت تمام
توهم مفهوم قانون اساسی در ایران نه به
مثابه یک ایده بلکه به مثابه قانون اساسی
بلژیک فهمیده شد قانون اساسی یعنی قانون
اساسی بلژیک و و اگر ما میخوایم قانون
اساسی داشته باشیم باید قانون اساسی بلژیک
بیاد نه یک ایده قانون اساسی این درست و
در جهت متضاد مدرنیست بنابراین ما هویت
ایرانیون و برای اینکه ایرانی خودمونو
تعریف کنیم شروع کردیم به رفتن در گذشته و
تکه تکیه کندن و براش اسم گذاشتن و این
ایرانیه اون ایرانی نیست سعدی حافظ همه
اونچه که ما به عنوان ادبیات فارسی
میدانیم هرگز در گذشته به عنوان ادبیات
فارسی تلقی نمیشده چیزی به نام ادبیات
فارسی وجود نداشته همون طور که در جهان
مدرن هم در اروپا هم چیزی به نام ادبیات
وجود نداشته منتها اونها آگاهند به اینکه
ادبیات یک مقولهای ذهنی و چون مقوله ذهنی
اس شما اصلاً محدود و معصور به یک دو که
متن خاص یه شکل خاص از نوشتن نیست ادبیات
یعنی اون چیزی که به وجود ا به وجود آمده
ولی هرگز نمیشه اون رو ادبیات ایدآل دونست
بگیم ادبیات ا ادبیات ایدآل یعنی این ما
میگیم اوج غزل یعنی حافظ یعنی چی یعنی که
بالاتر از اون نوشه شعر گفت فردوسی یعنی
روح ایرانی یعنی چی یعنی اینکه من اون
چیزی رو که از رو فردوسی میفهمم روح
ایرانی میدونم و اون رو شروع میکنم به
تقدیس کردن و دیگران رو که به اون اعتقاد
ندارن اونها رو ضد ایرانی میدونم در
حالی که ضد خودم میدونم این مسئله نسبت ما
رو با خودمون نسبت ما رو با همسایگانم
نسبت ما رو با غرب کاملاً متضاد با اون
چیزی کرد که در غرب ما میدیدیم ما هرچه
خواستیم مدرنتر بشیم سنتی تر شدیم به خاطر
اینکه مدرنیته ابزارهای بیشتری برای قدرت
به شما میده در عصر سنت کسی خودش رو سنتی
نمیدونست هیچکسی پروژه نداشت هیچکسی
برنامه نداشت براکه جا جامعه رو عوض کنه
جامعه همون بود که بود ولی اصل جدید اصلی
بود که انسانها امکاناتی داشتن که تصورات
خودشون رو واقعیت بپندارند و واقعیت رو
بخوان بر اساس تصوت خودشون دگرگون کنن در
اصل مدرن هست که شما میتونید مدرنیزاسیون
کنید یعنی مدرن کنید جامعه رو یعنی
ایدلتون که ایدآل
میتونه وضعیت جامعه رو همه چیزو تغییر
بدهم
ولی در کشورهای ما ما اون بودیم که اون
چیزی رو که ایران میدونستیم و ایدآل
میدونستیم واقعیت عینی تلقی میکردیم
بنابراین رضا شاه چون که میگفت مدرنیته
اینی که من میگم حق میداد به خودش که
زنها رو حجابشون برداره من حجاب شما رو
برمیدارم تا شما رو آزاد کنم آزادی اون
بود که رضا شاه
میگه خوشبخت ایران اون بود که رضا شاه
میگه خوشبختی ایران اون بود که اون میگه
ما که به اصلا دولتهایی رو مدرن
میدونستیم که مدرنیته رو بر اساس اونچه
که م ی بر فهم اجتماعی نمیدونستن بلکه
خودشون میدونستن مدرنیت رو کشف کردن و به
عنوان کشف داشتن این رو بر ما تحمیل
میکردن روشن فکرایی
که سنت سنت رو تقویه میکردن به سنت حمله
میکردن به خاطر این بود که معتقد بودن
مدرنیته اینی که من میگم و سنت اونی که من
میگم و من میگم این آزادی اون بندگی من
میگم این عقلانی اون خرافاته و در نتیجه
تجدد که در ایران وارد شد تجدد بود کاملاً
سنتی به این معنا که در تفکر سنتی تفکری
اس که آن چیزی رو که هست واقعیت میدونه
اون چیزی رو که فکر میکنه واقعیت میدونه
و چون واقعیت یکی واقعیت خودکامه است
واقعیت تقی ناپذیره در برابر واقعیت نمیشه
ایستاد شما هر کس در برابر واقعیت بایسته
نابود میشه چون واقعیت اون تفکر خودشونو
واقعیت میدونستن به شکل خودکامی هر چیزی
رو بهش اعتقاد داشتن یعنی خودشون میشدن
حقیقت چه سنتی بود چه تجددخواه بود چه طرف
به اصطلاح ایران گرا بود هر تصوری که خودت
رو داشت خودت داشته باشی از دنیا اونو
واقعیت بدونی این خودکامی بود یعنی نه این
غیر از این ممکنه نه غیر از این بوده نه
غیر از این ممکن هست کسانی که معتقد به
ایران تصور خودشون بودن تمام تاریخ رو اون
میدونستن شروع کردن ایران خودشون رو در
تاریخ کشف کردن خب یکی از اینا ها خب حالا
ما میخوایم بحث راجع به ای به اصطلاح
مهاجرت انجام بدیم و ایران و فلسفه
من ترجیح میدم که موردی صحبت بکنم که روشن
تر
بشه در ایران من شخصا اعتقاد دارم به دلیل
که این از روی تعریف و اینجور چیزا نمیگم
از
روی اگر شما فلسفه بدونین متوجه میشین که
در ایران در ایران که ما الان هستیم در
بین مشاهیر کسی به اندازه سید جواد
طباطبایی فلسفه رو به مفهوم درست کلمه
نیاموخته بود کسی بود که هگل رو خونده بود
و هگل فقط یک فلسفه یک فیلسوف نیست در
میان بقیه فیلسوفها شما روح فلسفه مدرن
رو بدون هگل نمیتونید بخونید و کسی بود
که به درستی فلسفه رو فلسفه سیاسی
میدونست و کسی بود که راجع به ایران
تاکنون هیچکس به اندازه او فلسفی توی
گیومه نی اندیشیده و الان هم که فوت کرده
اون موقع که زنده بود خب معمولاً آدمای
زنده خیلی عاقبت خوبی ندارن اگه فکر کنن
مردشون خیلی خوبه الان که مرده خب خیلی
ازش تجلیل میشه و نامش خیلی بر سر
زبانهاست و این هم نه به دلیل اونچه که
اون بوده حالا اونم عرض میکنم بنابراین
طباطبایی فلسفی ترین سخن رو راجع به ایران
گفته اگر بخوایم راجع به فلسفه سیاسی صحبت
کنیم و در چارچوب ایران حتماً باید به
طباطبایی بپردازیم غیر از طباطبایی من کسی
رو نمیشناسم که این جور پروژه فلسفی
داشته باشه و کسی باشه که از ایده ایران
حرف زده و طرفدار این بوده که ما به
اصطلاح یک ایده دانشگاه رو ما دانشگاه رو
به عنوان ایده دانشگاه نپذیرفتیم نقدش به
دانشگاه نقدش به وضعیت جدید همش بر مساب
این بوده که ما اون چیز چیزی رو که ایده
مدرن بوده دریافت نکردیم و دچار ایدئولوژی
زدگی شدیم منظورش م از ایدئولوژی زدگی این
بوده که هرچه که گفتیم برای این بوده که
یک قدرتی رو تثبیت بکنیم اگر حتی کسانی که
به عنوان روشنفکر آمدن و مدرن و میخواستن
به اصطلاح اینجا رو مدرن کنن اونها
نمیخواستن واقعاً مدرن کنن اونها در خدمت
تثبیت یک قدرتی بودن از شروع میکنه دیگه
همه روشنفکران م به از تیک خودش میگذرونه
ولی میگه که ما باید بر اساس یک ایده
ایران ایران رو بشناسیم و شروع میکنه به
اینکه خب این خیلی هگلی دیگه هگل تاریخ
جهان
رو به شیوه خودش یعنی به شیوه به شیوه در
حقیقت فلسفی روایت میکنه تاریخ هگل تاریخ
جهان هگل تاریخ فلسفی جهانه و چون در
تاریخ فلسفی او ایران آغاز تاریخ هست
طباطبایی معتقد بود که مدرن ها میفهمن که
ایران فقط یک سرزمین جغرافیایی نیست بلکه
یک ایده است یک ایدهی اس که در تاریخ بشر
خیلی نقش داشته و بعد با همین
نگاه
ایشون در حقیقت
یک تصوری از ایران رو الان در جا انداخته
که به نظر میاد که خیلیها طرفدارش یعنی
خیلی از حتی کسانی که خیلی با جمهوری
اسلامی همکاری میکنن یا کسانی که مخالفش
هستن یک جمله معروفی داره که البته این رو
من بارها در موقعیت آقای گنا از خودش
شنیدم که پاشو میکوبه زمین در تهران در ک
چی ظهرت المعرف میگه ایران اینجایی اس که
من ایستادم و با همین جمله در تهران یک
کنفرانسی برگزار میشه و سخنرانیهای متفاوت
و اینها که ایران جاییست که من
ایستادم خب اگر کسی بگه ایران جاییست که
من ایستادم این ضد فلسفی ترین حرف رو راجع
به ایران زده یعنی اگر کسی بگه ایده ایران
چیزیست که من میتونم با رفتن در تاریخ در
کشف معنای ایران در کتابهای گوناگون و در
کشف اندیشه ایرانی من بتونم به اون ایده
برسم این یعنی که ایران رو به عنوان ایده
نفر یعنی ایران رو به عنوان اون چیزی که
بوده اون چیزی که هست اون چیزی که
تحقق پیدا کرده میشناسه ایده ایران یعنی
اون چیزی
که واقعیت نداشته واقعیت تاریخی نداشته و
هرگزم واقعیت تاریخی پیدا نمیکنه یعنی
ایران ایران اید ایرانی که ما میگیم مثل
دموکراسی میمونه دموکراسی یعنی اون چیزی
که هرگز در خارج حقا پیدا نمیکنه به همین
دلیله که هر وضعیت موجودی دموکراتیک
ترین وضعیتی وضعیتی اس که دموکراسی کامل
نیست شما میتونید دوباره همه اون قوانین
و همه اون به اصطلاح اون چیزی که ساختین
تغییر بدین برای اینکه دموکرات بشین یعنی
در دموکراسی مبنی بر این هست که شما
همواره با تغییر وضعیت موجود میتونید به
دموکراسی نزدیک بشید اون وضعیت موجود اگر
دموکراتیک باشه یعنی کهه شما هیچ کاری
نمیتونید کنید یعنی شما دموکرات
دموکراتیک فکر نمیکنید اگر بگید آمریکا
یعنی دموکراسی همه باید مثل آمریکا بشن
یعنی که شما میخواید در در وضعیت که هستید
بمونید و این خلاف دموکراسی دموکراسی یعنی
کهه اون قدرتی که الان بر سر کار هست
قدرتش طبیعی نیست بنابراین شما تغییرش
بدین هر چیزی که هست قابل تغییره منتها
این تغییر تغییری نیست که ی از بالا بیاد
انجام بده تغییری اس
که محصول اراده جمعی و خاص جمعیه خب اگر
چنین باشه اگر کسی بگه ما یه چیزی داریم
به نام ایده ایران که وجود داشته و و
گذشتگان ما هم اینجوری به ایران فکر
میکردن و ما باید ایرانی اینجوری بشیم
این یعنی
کاملاً ضد فلسفی ترین حرفی که میشه زد
یعنی فقیانه تر از این نمیشه گفت که یه
چیزی وجود داره که ما باید اون بشیم فقا
بنیادگرایی اسلامی هم همینه دیگه میگه یه
صدر اسلامی وجود داره که اون صدر اسلام
کاملاً ایدآل بوده منتها در طول تاریخ به
تباهی کشیده شده ما باید برگردیم به اون
ایدلی که تحقق پیدا
کرده ایدلی که تحقق پیدا کرده دیگه ایدآل
نیست برای ذهن غربی ایدآل اون چیزیست که
تحقق پیدا نخواهد کرد به همین دلیل ایه
ایدآل یعنی اون چیزی که شما در ذهنتونه و
خلق میکنید اما به محضی که خلق میکنید باز
شما میتونید یک چیز دیگری رو بهتر از اون
خلق کنید و اونم اونو به اصطلاح به
ایدلتون نزدیک میکنیم ما همیشه ایدآل
خودمون رو بر اساس ایدآل خودمون تغییر
ایجاد میکنیم اما هیچ موقع هیچ تغییری
تغییر ایدل نمیشه به خاطر اینکه فکر
میکنیم که واقعیت
واقعیت با ایدآل فرق میکنه اگر کسی
واقعیت رو باور داشته باشه اونوقت اصلاً
عمل سیاسی انتخاب تمام چیزها کاملاً طبیعی
خواهد شد و نمیتونه آزادی خودش رو مطلقا
تصور بکنه آزادی به این دلیل ممکن میشه که
نه اینکه یه نفر بیاد چادرو از سر شما
برداره و بگه شما آزادید آزادی به این
دلیل محقق میشه که اونچه که هست رو اونچه
که ما خوب میدونیم رو اونچه که ما حقیقت
میدونیم رو
وا خارج از من تعریف نمیکنه نمیگه که یه
حقیقتی وجود داره که تو باید شکل اون بشی
بلکه میگه یه حقیقتی هست که تو باید برای
تحقق او تلاش بکنی ولی هر چقدرم که تلاش
بکنی اون ایدآل اتفاق
نمیفته ایدلی که ایده ایرانی که جواد
طباطبایی میگه در حقیقت ایده نیست و چون
ایده
نیست درست مثل یه پروژه بنیادگرایی یعنی
یه پروژهی اس که معتقده که یک چیز چیزی
به نام ایران ایدل وجود داره که تحقق پیدا
کرده و قابل تجدیده خودش رو احیاگر اندیشه
ایران شهری میدونه کسی که چیزی رو بخواد
احیا بکنه اندیشهای رو بخواد احیا بکنه
یعنی اندیشه نمیکنه و همون کاری رو
میکنه جواد طباطبای در کارش که مسلمانها
امروزه میکنن مسلمانها فکر میکنن که
ایدههای غربی اینها یک منظور یک سری
واقعیت هاست مثلاً شما میخونن که در غرب
حقوق بشر هست میگن که ما هم حقوق بشر
داریم یعنی فکر میکنن اون چیزی رو که
غربیها رو غربی کرده اون واقعیتی اس که
میبینن در حالی که اون چیزی که غربی رو
غربی کرده اینه که ایلش واقعیت رو در ذهنش
میدونه یعنی واقعیت اون چیزیست که من
میگم واقعیت اینکه غربی وضعیت موجود رو
کاملاً قابل تغییر میدونه این اون رو
مدرن میکنه در ما مدرنیته باعث شده که ما
اونچه رو که داریم به جای اینکه مدرن بشیم
یعنی تغییر کنیم متفاوت از دیروز بشیم
ابداع کنیم خود خود ایلمون رو ما اومدیم
اونی رو که هستیم تبدیل کردیم به ایدآل
یعنی به جای اینکه ایدآل داشته باشی که
برای تحقق اون ایدآل عمل بکنی ما برای حفظ
اونچه که هستیم مبارزه کردیم بنابراین این
ایدئولوژی زبانی ما زبان فارسی رو پاس
بداریم یعنی گویا یه چیزی وجود داره به
نام زبان فارسی که میشه تعریفش کرد و میشه
گذاشت توی قلعه یه عدهم دورش گذاشت مسلح
که حفظش کنن در نتیجه یک یک زبانی رو که
خودمون داشتیم میساختیم و هرگز وجود
نداشت فکر میکردیم داریم حفظ میکنیم و
به شدت تخریبش کردیم یعنی زبانی رو که
باید موضوع در ارتباط به وجود بیاد ما
انواع و اقسام به
اصطلاح ترفندها رو به کار بردیم تا ارتباط
از بین ببریم زبانی که باید مهمترین
وسیله ارتباط باشه و
اساساً زبان یک امریست که در ذهن آدمها و
در ارتباط بین آدمها شکل میگیره ما
گفتیم زبان یعنی این فارسی یعنی این عربی
یعنی این بنابراین فارسی باید از عربی جدا
بشه این کار بشه این کار بشه اون چیزی که
مردم مفاهمه میکردن و با هم تفاهم داشتن
رو کاملاً تخریب کردیم و یک زبان جعلی
درست کردیم که باش میشه ارتباط برقرار کرد
یعنی یه کسی فکر میکنه که میتونه بره
مثل آقای ادیب سلطانی ۳۳۰ سال تو خونهش
بشینه یک زبان جهلی درست بکنه بگه زبان
فلسفه یعنی این زبان فلسفه فارسی یعنی این
ما مفاهیم رو به عنوان واقعیتها گرفتیم و
در نتیجه ما گفتیم مشکل تفکر در ایران
اینه که زبان زبان فارسی زبان برای بیان
مدرنیته کافی نیست یعنی انگار مدرنیته یه
چیزیه که زبان فارسی عاجزه از بیانش یعنی
ما مدرنیته رو خارج از زبان تعریف کردیم
مدرنیته رو خارج از فکر تعریف کردیم گویا
مدرنیته یه چیزی خارج از زبان و اندیشه
مدرنیته شروع کردیم به اینکه این مدرنیته
زبان زبان سنته گویا که زبان میتونه چیزی
خارج از اون چیزی که آدمها هستن باشه
آدمها صحبت میکنن اون چیزی که حرف میزنن
اون ارزشها و اون مفاهیم که در زبان به
وجود میاد اون
حاصل ارتباط به اصطلاح اون چیزیست که اون
اهل زبان میفهمن بنابراین اگر بگی فرهنگ
مهم نیست که تو اینو در برابر کالچر
گذاشتی در زبان فارسی مردم اون چیزی که
هستنو میگن
فرهنگ اون چیزی که هستن رو اون چیزی که به
اصطلاح فکر میکنن اسمشو میذارن تمدن اون
چیزی رو که فکر میکنن میگن انقلاب در
نتیجه وقتی میخوان ایران رو متجدد بکنن
دقیقاً میان از انقلاب فرانسه مثل یک
دستور
آشپزی چیز میکنن تقلید میکنن و اون چیزی
رو که به وجود میارن میان انقلاب انقلابی
رو که یک ایده است مبتنی بر اینه که شما
نظم موجود رو کاملاً از بین ببرید و یک
نظم جدیدی تولی ابداع بکنید قانون اساسی
در رساله یک کلمه که اساس فکر قانون آورده
میگه این قانون اساسی مدرن حقوق بشر همون
که ما در اسلام داشتیم مشروطه که در ایران
شکست خورد شکست نخورد در حقیقت به خاطر
اینکه اینا چیزی رو که میخواستن چیزی بود
که در حقیقت در توهمش بود در فکر میکردن
که رساله تنبیه الامه و تنزیه المله میگه
که این چیزی که مشروطی که ما میخوایم
همین چیزی که در اسلام بوده معتقدن
غربیها در جنگهای صلیبی اروپاییها آمدن
در کشورهای اسلامی و دین اسلام رو گرفتن
رفتن بهش عمل کردن موفق شدن ما عمل نکردیم
عقب موندیم این حرف س جمال دیگه من رفتم
در کشورهای اسلامی مسلمانها رو دیدم
اسلامو ندیدم رفتم در اروپا اسلامو دیدم
مسلمو رو ندیدم یعنی اونچه که ایدآل قبلاً
وجود داشته ما هستیم که اون ایدآل رو بش
عمل نکردیم بنابراین باید برگردیم به عقب
این
در ناسیونالیست ها در ک جهان اسلام به طور
کلی ناسیونالیسم عربی ناسیونالیسم ترکی
ناسیونالیسم ایرانی همش مبتنی بر این بود
که ما اگر ارزشها و ایدآل های دنیای قدیم
رو که تحقق پیدا کردیم بازسازی کنیم ما
میشیم مثل اروپا پس مدرن شدن ما به این
بود که حفظ کنیم اون چی که هستیم زبان
فارسی که مدرنه زبانیست که چیزش اینه که
افتخارش اینه و هنرش اینه که اصیله یعنی
زبان فارسی مدرن زبانیست که اصیل باشه
یعنی زبانی باشه که هر چقدر نزدیکتر به
زبانهای مرده مثل پهلوی باشه کسی که زبان
رو یک پدیدهای میدونه جدای از ذهن و جدای
از جامعه و فکر میکنه که میشه در حقیقت
بازسازی کرد یعنی کسی که داره تخریب می
نظامهای توتالیتر نظامهایی هستن که یک
حقیقت باور دارن اون و معتقدن که اون
حقیقت باید بر همه حاکم باشه ما در ایران
چه اسلامیون چه مدرن مون وقتی مدرنیته رو
میخواستیم اجرا بکنیم مدرنیته اون بود که
مدرنها میدن شاه عاشق ایران بود محمدرضا
شاه و رضا شاه عاشق ایران بودن ولی ایران
اون بود که اونا میگن دیگران هیچ به
اصطلاح تأثیری دخالتی در تعریف مفهوم
ایران نداشتن آقای خمینی میگه اسلام اونی
که من میگم اسلام ناو محمدی غیر از اسلام
آمریکایی اسلام یعنی اونی که من میگم یعنی
یک چیزی رو که ایده است به عنوان حقیقت
تلقی میکنه و بنابراین هرگونه شکل دیگری
از اون رو غیرحقیقی میدونه ایران اون بود
که سیاست آقای محمدرضا شاه پهلوی قبول
داشت الان میگن ایرانساز ایرانساز درسته
ولی ایران که خودش میخواست ایرانی که درش
جامعه وجود نداشت ببینید تمام مفاهیمی که
ما ازش حرف میزنیم که میگیم مدرنه یا
اصلاً زبان زبانهای غربی و تاریخ اروپا
یه تفاوت مهم داره با اونچه که ما فکر
میکنیم ما فکر میکنیم
که زبانی که اونها صحبت میکنن در اون
زبان اون زبان به همون شکل به کار گرفته
شده که ما به کار گرفتیم مثلاً ما میگیم
اونها فلسفه دارن بعد میگیم خب ما هم
فلسفه داریم و درستم هست ما هم ما فیل
فیلسوف داشتیم فلسفه داشتیم میگن که ما
مثلاً فرض کنیم حقوق بشر دارن غربیا میگن
کوروشم حقوق بشر نوشته خب درسته کاملاً
درسته منتها تفاوتش این هست که برای ذهن
یونانی و تا
غربی حقیقت چیزی نیست که خارج از دست
انسان باشه و آدمها موظف باشن که هر فردی
موظف باشه که بره اون کشف کنه آدم خوب
برای فرهنگ ما
در انسان ایدل در در فرهنگ ما اگر شما بید
قبل از اسلام بعد از اسلام معیارها ورای
انسانی هستن یعنی
اون مرجع تعیین کننده خوب و بد و حقیقت و
خطا مرج غیر انسانی بنابراین من به تنهایی
میتونم برم مثل ملا صدرا برم در یک
روستایی به نام کهک ۷ سال اونجا در انزوا
زندگی کنم یه فلسفهای بنویسم و بعد بگم
این فلسفه حقیقته و همه اون فلسفههای
سابق همش باطله این کاری که ملا صدرا کرده
در فلسفه اسفار دقیقاً وقتی شما
میخونید این رو میتونید مقایسه کنید با
فلسفه یونانی فلسفه یونانی که همش بر اساس
گفتگوست بر اساس این هست که حقیقت خارج از
گفتگو وجود نداره یعنی حقیقت
نمیشه شما در خلوت بنشینید و حقیقتو کشف
کنین حقیقتی که شما در خلوت کشف بکنین
توهم شماست اونچه که حقیقت هست اون چیزیست
که در جریان گفتگو حقیقت تلقی میشه اون
گفتگو که تمام شد دیگه حقیقتی وجود نداره
ما حقیقت خوبی زیبایی اون چیزیست که در
حقیقت ایده است ایده یعنی که من و شما هر
کدوم برا خودمون یه تصوری داریم از واقعیت
اما واقعیت ایده است یعنی وقتی که من و
شما تفاهم میکنین و من و شما به یک
ایدهای از مشترک از واقعیت میرسیم ما در
واقعیت مش مشترک نمیتونیم زندگی کنیم مگر
در ایده مشترک از واقعیت داشته باشیم
پس ما فلسفه داشتیم اصلاً م مهم نیست که
اونچه که ما گفتیم درسته یا اون که اونا
گفتن درسته درست و غلط مهم نیست مهم این
نوع نگاه به حقیقت نوع فلسفه و ارضی اگر
شما معتقد باشید که حقیقت یک چیزیست که
جدایی از انسانها وجود داره در نتیجه
همون طور که ما ملا صد داشتیم رضا رضا شاه
هم داریم یعنی رضا شاه دقیقاً تجسم سیاسی
ملا صدرا فلسفه ما میشه فلسفه خودکامگی
فلسفهای که درش حقیقت یکیست و اون حقیقتم
خارج از دست انسانه و انسان از راه فلسفه
ورزی باید به اون حقیقت دست پیدا کنه یعنی
اون نور حقیقت باید در دل اون بتابه در
نتیجه برای ملا صدرا فلسفه یعنی فلسفه ق
تمام فیلسوفان ما فلسفه خودشون رو فلسفه
میدونستن غیر از فلسفه خودشون به فلسفه
اعتقاد نداشتن فلسفه اون
بود به همین دلیل نگاهشون تاریخی نبود
نمیتونستم به ایده فلسفه به عنوان ایده
نگاه بکنن تا شامل انواع و اقسام فلسفهها
بشه و بتونن تاریخ فلسفه بنویسن به همین
دلیل که فلسفه اسلامی ثابته چون اون
چیزیست که تحقق پیدا کردی وقتی که حقیقت
اون چیزیست که دست بهش یافتید دیگه ثابته
دیگه فلسفه نیست میشه میشه در حقیقت
یک مذهب در حقی باید اعتقاد پیدا کنی وقتی
که توی حوزه میگن فلسفه ملا سعد رو بخونیم
یعنی بریم فلسفه حقیقت رو کشف کنیم نمیگن
که بریم ببینیم که فلسفه ورزیش چگونه است
بنابراین درست فلسفه ملا صدرا خوندن شبیه
اینه که شما برری یک کتاب مذهبی رو بخونید
و بهش اعتقاد داشته باشید حالا بفهمی
نفهمی اصلا فهم مهم نیست این شکل مدرنیته
رو فهمیدن یعنی مدرنیته اونی که در اروپا
رخ داد ما رو شروع کرد به
هم به اصطلاح تصور بدی راجع به اونچه که
هستیم و هم تصور نادرستی راجع به اونچه که
بودیم مدرنیته یعنی که تو خودت رو بری
وضعیت اکنون رو اکنون اون چیزیست که از
گذشته گسسته شده لحظه اکنون اونی اس که یک
شکافی همیشگی با لحظه پیش از اکنون داشته
پس مدر مدرن ها در همه کارشون در اندیشه
شون همه مدرن محصول اینه که بگه اونچه که
گذشته اونچه که هست الان گذشته و
برنمیگرده و بعد من اونچه که میآید رو من
میسازم با ایدم یعنی ایده منه که آینده رو
میسازه آینده اون چیزیست که من آینده
مینامم بنابراین آینده برای مدرنها اون
چیز ایده اکنون شونه و و اون ایده اکنون
شون نمیتونه چیزی رو که رخ داده باشه چون
ایده است ایده نمیتونه اون چیزی که رخ
داده
برای همیشه یک بار و برای همیشه رخ میده
ایده اون چیزی رو تو باید ایده بدونی که
میخوای تحقق بدی نه اونچه که تحق پیدا
کرده در نتیجه تاریخ مدرن تاریخ نویسی
مدرن یعنی
کشف گسستگی ها کشف به اصطلاح که شکافها و
کشف تفاوتها در تاریخ یعنی وقتی که من
میگم دولت اگر فکر کنم که این کلمه دولت
همینجور که من میفهمم در زمان سعدی هم
فهمیده میشده یعنی که من تاریخ نمیفهمم
من مدرن نیستم تاریخنویسی مدرن یعنی کهه
نشون بده این کلمهی که شما ایرانی که شما
میگین این ایران هرگز در تاریخ وجود
نداشته ایران این دوره این معنا بوده
ایران اون داره اون معنا بوده اگر شما
هرگونه به اصطلاح تصور تداوم بخشیدن به
تاریخ یعنی ی تاریخی روایت کنید که روند
حوادث درش تداوم دارن همین طوری به صورت
منطقی همه چیز تحول پیدا کرده مثل مثلاً
هانری کورن معتقد باشید که اسلام ایرانی
از ابتدا تا امروز تداوم پیدا یه چیزیه که
تونسته تداوم پیدا کنه در حقیقت شما
تاریخی نمیاندیشید تاریخ یعنی آگاهی به
لحظههای کاملاً یگانه و متفاوت با همدیگه
و گسسته بین اینها اونوقت آگاهی شما میشه
آگاهی به
تغییر آگاهی تاریخی یعنی آگاهی به به
اصطلاح شکافهایی که بین لحظات انسانی
قرار داره یعنی شناخت اونوقت شناخت میشه
شناخت تفاوتها نه شناخت اثبات تشابه ها
مدرنیته ایرانی به جای دیدن
تمایزها توهم تهم تداوم ایجاد میکرد یعنی
هم تاریخ اروپا رو اینطوری میفهمید یعنی
فکر میکرد که مدرنیته یک اتفاقیست که در
تاریخ
افتاده نه یک چیزی که در ذهنها بوده و به
همین دلیل مدرن شدن رو یک بر به عنوان
برنامه به اصطلاح به عنوان ی پروگرم دیده
مثل این که شما غذا میخواین بپزین خورشت
سبزی چیه اون چیزی که شما طبق این برنامه
بسازین اگر طبق این رسپی نسازین شما قرآن
سبزی نخواهید داشت ولی مدرنیته در حقیقت
آدم مدرن هیچ موقع خودش رو مدرن نمیدونه
به دلیل اینکه اون چیزی رو که هست ترک
باید بکنه اون چیزی که هست براش سنته اگر
کسی بگه من مدرن مثل ایرانیها که خیلی
خودشونو مدرنیست میدونن یعنی اون چیز رو
که هستن مدرن میدونن مدرنیته یعنی ترک
اون چیزی که هستی یعنی درک اون چیزی تر در
درک اینکه تو الان با یک لحظه دیگه فرق
میکنی و تو باید لحظه بعدت رو بسازی
وگرنه اون لحظه بعدت اگر مثل لحظه قبل
باشه تو تفاوت و به اصطلاح تغییر و گذر
واقعیت رو درک نمیکنی کسی میتونه به
واقعیت دسترسی داشته باشه که واقعیت رو هر
لحظه یه شکل دیگه ببینید یعنی گذر تاریخ
رو واقعیت رو حس بکنه زمان رو حس بکنه کسی
زمان رو حس میکنه که یک لحظه رو مثل لحظه
دیگه شبیه نبینه ولی ما زمانی که مدرن
شدیم در حقیقت شروع کردیم به تاریخ ساختن
تاریخ ساختن با تاریخی اندیشیدن فرق
میکنه ما ناگهان کشف کردیم یه چیزی بوده
به نام ایران باستان که هرگز در زندگی ما
هیچ موقع هیچ موقع در زندگی منظم زندگی
پشتی ما چیزی نام ایران باستان وجود
نداشته ولی چون که دیدیم تاریخ بزرگ مثل
تاریخیست که غربیا راجع به خودشون میگن
وقتی میگن یونان باستان یعنی یونان باستان
اون جای ایله جاییست که داشتن پس ما همه
ایران باستان باید داشته باشیم چون اونا
رنسانس داشتن پس ما هم باید برگردیم به
ایران باستان انگار که عین همون کاری که
اونا کردن تنها کاریست که برای مدرن بودن
میشه کن این همه بحث بر سر اینکه ما
اونها اصلاح دینی کردن ما چون اصلاح دینی
نکردیم ما اینطوری شدیم اونها اون
اونجوری بودن یعنی دقیقاً فکر میکردیم که
تاریخ یک چیزیست که یه عدهای یه خدایی از
قبل نشسته و مشیت الهی خودش رو اجرا کرده
کسی میدونسته که چیکار میکنه و میتونسته
که اون اونچه که میخواد رو به وجود بیاره
مدرنیته رو یک به اصطلاح پروژه نمیدیدیم
پروژه اون چیزیست که شما فکر میکنین و بعد
میخواین در خارج تحقق پیدا بکنید مثلاً
میگید پروژه معماری مثلاً یه موزه موزه یه
پروژه است میتونه هزاران شکل ساخته بشه
شما تمام کره زمینم پر موزه کنید باز موزه
یک ایده است یعنی یه چیز دیگه میشه ساخت
که غیر از اینا باشه و بهش بگیم موزه
انسان مدرن انسانی بوده که هرگز نمیتونست
آگاهی داشته که تاریخ دیگه مشیت الهی نیست
تاریخ یعنی پذیرفتن اینکه تو
در وضعیت تصادفی هستی این وضعیتی که الان
هستی کاملاً تصادفی و آنچه که هم پیش
خواهد آمد به هیچ وجه
به اراده تو چیز نداره تعلق نداره بین
خواست تو و بین اونچه که رخ میده مطلقا
هیچ اونه نسبتی طبیعی نیست بنابراین تو
عملی که انجام میدی داری خطر میکنی عمل
کردن خطر کردنه یعنی تو عمل میکنی نه به
خاطر اینکه تضمین شده نتیجهش نه به خاطر
اینکه میدونی این عملو بکنی حتماً اونچه
که میخوای تحقق پیدا بکنی همین کسانی که
در مدرنیزاسیون در کشورهایی مثل ما درست
کردن فکر میکردن اگر مدرن بکنن همین
اتفاق میفته که در اروپا افتاده ولی این
اون اتفاقی نبوده که در اروپا افتاده کسی
در اروپا نشسته مدرنیته رو تعریف کنه و
بعد جامعه رو بخواد مدرن بکنه ج
جامعه تحولی که پیدا کرده درکی که از خودش
داشته درکی که از این مفاهیم داشته موجب
شده که به این به اصطلاح وضعیتی که الان
هست برسه و هرگز مدرنها مدرنیت رو م ما
نفهمیدن در نتیجه وقتی میگیم آزادی آزادی
که ما میگیم یعنی آزادی که من میتونم برم
در کتاب مثلاً فلان فلان کتاب تعریفشو برا
شما بنویسم در حالی که آزادی در فرهنگ
غربی آزادی و اون مفهومی اس که
در گفتگوی بین آدمها شکل میگیره یعنی
درکی که آدمها از آزادی دارن میشه آزادی
کسی نمیتونه بیاد از خارج برای اینها
آزادی رو تعریف کنه مثل پیغمبر به این
دلیل هست که در
غرب هیچ چیزش و با بخش دیگرش بیگانه نیست
یک سیستم یعنی وقتی که میگیم غرب اندیشه
آزادی درش هست این اندیشه آزادی از نوع
زندگی در
روستاشون تا هنرش تا ادبیاتش تمام بر اساس
این مفهوم ساخته شده چرا چون برای او
معیار حقیقت معیار حقیقت و خطا معیار درست
و غلط بودن چیزی نیست که از بیرون معین
باشه جامعه رو با او بسنجی به همین دلیل
هست که وقتی او قانون داره قانون نیومده
اونو بساز ز او قانونو ساخته وقتی
میبینیم تو ما میگیم تو اروپا تعجب
میکنیم چهجوری مردم به قانون انقدر
رعایت میکنن به خاطر اینکه اون قانون
دقیقاً با همه بخش زندگی اینها یکیه اون
فرهنگ که قانون رو میسازه یعنی هر قانونی
یک پدیده فرهنگیست یعنی قانون فهم از
قانون درک از قانون با همه چیز اون آدما
ارتباط داره شما نمیتونید بیاید در یک
جامعهای که مثلاً فرض کنید مثل جامعه
ایران سنتیه بگین که من میخوام شما رو
مدرن کنم اون کاری که شما میکنی در عمل
یعنی تو داری همون تصور سنتی رو داری از
اینکه یه پیامبری میتونه بیاد حقیقتو
بیاره و اون حقیقتو مردم ا بهش گرایش پیدا
بکنن قضیه حله به همین دلیل تمام دعواهایی
که ما کردیم در این ۱۵۰ سال ۲۰۰ سال گذشته
آخ سر سنت و تجدد آخرش به اینجا منتهی
میشه که این اونا بدن ما خوبیم اونا
آخوندا سنتیا نخواستن مردم خوشبخت بشن ما
خواستیم اون طرفم میگه روشنفکرا میخواستن
خیانت بکنن مملکت تمام شد اینکه چه کسی
خوب میده چ چه کسی کار خوبی میکنه نیتش
خوبه و چه کسی نیتش بده یعنی چیزی که
اصلاً قابل اثباتی نیست نیت رو اونو معیار
بر اساس یه معیار کاملاً متافیزیکی مبنای
قضاوت و زندگیمون قرار دادیم ولی توجه
نکردیم که در عمل چه اون کسی که سنت گراست
چه اون کسی که مدرنه در عمل ما یه جور عمل
کردیم و در عمل ما به چه سکول سکولارها
حاکم شدن ما خودکامگی داشتیم چون مسلمو
اسلامگرا یعنی آقای
خمینی حاکم شد استبداد آورد به استبدادی
بدتر از اونچه که قابل تصوره مدرنیته هم
در ایران بود به شکل استبدادی ظهور کرد
سنت ما وقتی به صورت استبدادی فهمیده بشه
مدرنیته ما هم به شکل استبدادی فهمیده
میشه در حالی که مسئله دقیقاً همین هست
مسئله این نیست که مسئله این نیست که
ایرانی بودن و به اصطلاح هر هر چیزی که ما
ایدآل خودمون میدونیم اینا اید آلن اید
آلن یعنی چی یعنی کهه اگر من یک تصوری از
آزادی داشته باشم و شما یه تصوری دیگر از
آزادی یعنی این آزادی درست نیست آزادی اون
چیزیست که من و شما با هم صحبت بکنیم
گفتگو کنیم در جریان گفتگو اختلافات ما ما
آدم در واقعیتم اختلاف داریم کی میتونیم
به اصطلاح این اختلافات رو تبدیل بکنیم به
امکان آزادی زمانی که ما به ایده مشترکی
از آزادی برسیم اون ایده مشترک از آزادی
باعث میشه که من در عمل آزادی رو همون
گونه بورزم که شما میورزید در نتیجه من
نمیتونم بگم آزادی حقیقی اینه آزادی
حقیقی اونه ما در ایران بر سر اینکه چیزای
حقیقی چین کلی آدم کشته بر سر اینکه این
عدالت حقیقی اینه مردم اینن اونا دشمن
مردمن اسلام حقیقی اینه
به اصطلاح دانشگاه حقیقی همه چیز اونچه که
من دارم حقیقیه اونچه که طرف مقابل داره
غیر حقیقی این چیزی نیست که در جامعه مدرن
به وجود آمده در جامعه مدرن چیزی به نام
حقیقت وجود نداره اون چیز که وجود
داره گفتگوی مدام و پیوسته بر سر همه چیز
هست بنابراین هیچ موقع هیچ چیزی به طور
ایدل تحقق پیدا نمیکنه هیچ پایانبندی
برا هیچ موضوعی نیست در قرب مدام راجع به
اینکه دموکراسی چیه حرف میزنه نمیگن ما
یه دموکراسی فهمیدیم حالا باید دموکرات
بشیم هیچ مسئلهای نیست که شما بگی که این
مسئله پروندش بسته شده و دیگه نمیتونی
لازم نیست راجع بهش صحبت بکنیم ولی ما در
ایران به شکلی راجع به حقوق بشر صحبت
میکنیم که انگار این حقوق بشر یک رساله
توضیح بال مسائله که نوشته شده ما فقط با
عمل کنیم این تصور رو نداریم که حقوق بشر
یک ایده است و شما میتونید یک ت تصور ضد
حقوق بشر داشته باشید ت فکر کنید حقوق
بشره زمانی میفهمید این حقوق بشره یا نه
که در ارتباط با دیگران دیگرانم بگن این
حقوق بشره من نمیتونم بگم که این حق
انسانه در حالی که دیگران میگن حق انسان
نیست من نمیتونم بگم این سعادته در حالی
که دیگران میگن سعادت نیست من نمیتونم
بگم که این بده در حالی که دیگران میگن بد
نیست پس ما روشنفکران مون کسانی که طرفدار
تجدد بودن درست مثل پیامبر ظهور کردن و
بعد داستان شد داستان کشتن و از این و
میکشت این و شهید بودن از اونور میکشن
اینور شهید حالا در جامعه ما بعد از این
شکست و این
داستانهای ۵۰ سال
اخیر یک جریان ایران گرایی رشد کرده این
ایران گرایی حالا وجود داشته ولی الان به
دلیل تودهای
شدنش خب ابعاد خیلی خطرناکی پیدا کرد که
شما در ترجمه کردن در نمیدونم در
همه ابعاد زندگی ما تاثیر این طرز
غلط فکر راجع به خود رو میبینی و اساسا
این مسئله فقط به حکومت یعنی ابعادش ابعاد
سیاسی نیست بلکه ابعادش ابعاد وجودی هم
داره عده الان به اصطلاح ایرانی بودن رو
یک فضیلتی میدونن که ما باید براش دفاع
کنیم ایران اص ایران همه چیز فدای ایران
همه چیز باید برای ایران فدا بشه ایران
ملت ایران
باید این باشد و اون شود و ا اینها یعنی
از روشنفکرانی که الان به نام ایران تمام
سیاستهای خارجی و داخلی حکومتها رو
توضیح میدن یا در حقیقت میفهمن تا کسانی
که میخوان آینده ایرانو بسازن یک تصوری
دارن از ایران که انگار ایران یک واقعیته
که ما باید اون
بشیم ایران یک چیزیست که من میگم و بعد
بنابراین هر کس خلاف این باشه این دشمن
ایران هست مثلاً اگر کسی خواست تجزیه طلب
بشه اگر کسی خواست طرفدار فدرالیسم بشه
اگر کسی گفت که زبان فارسی زبان رسمی کشور
یعنی من اون چیزی رو که خودم ایران
میدونم میکنم ایران و بعد بر اساس او
تمام دیگرانو بر اساس اون میسنجم در حالی
که اون مفهومی از کشور و ملت که در اینجا
در اصل مدرن به وجود آمد به دلیل این بود
که اون مفهوم بین مردم و بین آدمها در
سطوح مختلف فهم مشترکشون از اون
داستان نمی شما نمیتونی یه جامعه مدرن
درست بکنی مگر اینکه یک فهم مشترک از مدرن
وجود داشته باشه شما نمیتونید یک
جامعهای بر اساس ارزشهای اخلاقی درست
بکنید مگر اینکه فهم مشترکی از اون
ارزشها وجود داشته باشه زبان فارسی
زبانیست که در به به اصطلاح ماهیت
استبدادی داره یعنی زبانیست که در دیالوگ
به وجود نیومده زبانی نیست که همه ارزشها
و فرهنگها و اون چیزی که داره به اصطلاح
منتقل میکنه محصول دیالوگ باشه بنابراین
سعدی وقتی اخلاق مینویسه اخلاق استبداد
ولا اینکه بگه دروغ نگو وگو خوب باش هر
چیزی که خوب و بدی هست بحث سر خوب و بدی
نیست بحث سر اینه که اونچه که خوب و بد
تلقی شده و در این زبان بیان شده ب به شکل
استبدادی بیان شده همون طوری که رفتیم توی
غار نشسته فلسفه نوشتیم و حقیقت رو گفتیم
همون طورم در عمل اخلاق اون بوده که من
میگم درست این بوده که من میگم بنابراین
الان هم اگ این زبان اگر بخواد در به صورت
کاملاً
استبدادی آزادی رو بفهمه ایرانو بفهمه
نمیدونم همه چیزو بفهمه به صورت استبدادی
عمل بکنه پس اگر من بشینم اینجا قانون
اساسی بنویسم و فکر کنم ایران رو ما نابود
بکنیم میتونیم طبق این قانون اساسی
ایرانو چیز بکنیم عمل بکنیم اونوقت شروع
میکنم به اینکه همه جامعه رو بخوام شبیه
قانون اساسی خودم بکنم وقتی که ما ایرانی
رو
امروزه به عنوان یک وسیلی برای حذف دیگری
به کار میبریم اون وقت این داستانی که
رفتاری که ما مهاجران افغانستانی میکنیم
این یک مسئله ساده نیست تلقی اس از یک نوع
ایرانی بودن که ساخته ذهن منه و من اینو
واقعیت د من وقتی که به یک افغانستانی
میگم تو ایرانی نیستی یعنی کهه تو یک یه
آدم دیگه هستی یه حقوق دیگهای داری
ایرانی رو به شکلی تعریف میکنیم که درش
شما میتونی یک افغانستانی رو از حقوق
انسانیش محروم کنی یعنی ایرانی بودن به
معنای اینه که
تو هیچ نیازی نداری به اینکه اف ی
افغانستان و بشناسی هیچ نیازی نداری به
اینکه کشورهای منطقه توو بشناسی تو خوب تو
اون چیزی که باید باشی هستی و با هر کاری
هم که بکنی اون که تو میکنی و به نفع تو
هست اون میشه ایران در نتیجه ما در نه
تنها در خاورمیانه مدام این مدرنیته اولاً
همیشه با جنگ و خشونت همراه بوده نه تنها
مسلمانها با همین بعد از استقلال از
دولتهای اروپایی انقدر که مسلمانها
همدیگه رو کشتن هرگز غربیها
نکشتن اینها باعث شده که روز به روز وقت
برای ایرانی شدن تو از جهان واقعیت جدا
بشی و
پیشروترین افکار مدرن در ایران به ظاهر
خیلی بیش ولی در واقع قبیلهای ترین نوع
طرز تفکر رو ما به عنوان مدرنیته شناختیم
و تبلیغ میکنیم یعنی یک نفر فکر میکنه
فلسفه یعنی فلسفههای دیگر یعنی ایده
فلسفه رو تبدیل میکنه به اونچه که تحقق
پیدا کرده و فکر میکنه ما اگر در ایران
میخوایم فلسفه بخونیم باید با هایدگر هرچی
که هایدگر گفته رو بگیم به عنوان فلسفه
اونوقت هایدگری در ایران معرفی میشه که در
جهان وجود نداشته حرفایی زده میشه به اسم
هایدگر که اصلاً هایدگر نزده به خاطر
اینکه برای هایدگر فلسفه ایده است یعنی
فلسفه اون نیست که هنوز تو باید فکر بکنی
و این فکر کردن تمام نمیشه هیچ موقع با
اونچه که به وجود آمده نمیگه فلسفه اگر
اینطور بود که بعد بعدش دیگه فرداش نباید
دیگه فلسفه میورزید همیشه فلسفه ورزیدن
یعنی که دوباره هم همه اونچی که میدونی
رو باید ندانسته تلقی بکنی ما برامون
فلسفه یعنی اونچی که میدونیم و باید قبول
کنیم اونچیزی که میدونیم فلسفه است میگیم
فلسفه غرب یعنی اینکه فلسفه که الان
میبینیم در نتیجه در انتقال فلسفه هم فکر
کردیم فلسفه مثل ماشینه دنبال آخرین نظرات
بودیم آخرین نظرات رو فکر میکردیم نظرات
درستن فکر میکردیم که اینها فلسفه
امروزنیوز فلسفه امروزو بفهمیم در حقیقت
کاری که کردیم که امکان توانایی فهم شناخت
فلسفی رو از بین بردیم حالا برگردم به
مسئله مهاجرت آقای انور خان چقدر وقت
داریم
دیگه آقای
انور بله ببخشید من مایک دیر باز شد
تقریبا یک و نیم سعت شما صحبت کردین پ شما
با به من تو تذکر میداده حالا خلاصه کنم
خلاصه کنم ببینید ما دو جور طرز فکر داریم
یکی اینکه خودمون
رو بشینیم تعریف کنیم بگیم من خودم اینم و
هر کس که غیر از این باشه اون
آدم این چیزایی که من ایدآل میدونم نداره
ایرانی ما همین سید جواد طباطبایی که میگم
اوج فلسفه سیاسی ماست و همه رو گفته که
همه تاریخ ما رو گفته ما فلسفه سیاسی
نداشتیم اندیشه سیاسی نداشتیم مقالهای
داره در از سعدی درباره سعدی حالا کاری به
حرفاش ندارم ولی نکتهای که مهمه همین
مربوط به مهاجرت سعدی یک حکایتی داره که
یک نفر میره یه خونهای بخره بعد میفهمه
که همسایهاش یهودیه و میگه که این خونه
خیلی ارزونه میگه ولی به همسایه یهودی
نمیارزه و طباطبایی به شدت از علی دشتی
انتقاد میکنه که تو چرا به به سعدی گفتی
که این آدم از نظر اخلاقی
این حکایت درست نیست نه اخلاق ی اخلاق ملی
فرق میکنه با اخلاق دیگه من حق دارم برای
اینکه ملت خودم رو حفظ بکنم در همسایهها
م حذف بکنم این این اساس ایده جواد
طباطبایی یعنی فلسفی ترین ایی که ما از
ایران داریم فلسفهای اس که طباطبایی میگه
این عربها همشون اصلا اینا دو ملت نیستن
چه به هر کس که در
منطقه متفاوته با ماست به چش خاری نگاه
میکنه یعنی میگه ایران یک چیز اید آلیست
که تحقق پیدا کرده بقیه همه اصلا اهمیتی
ندارن این تصور این ایران یعنی ایران که
الان داره تو ایران ایران تبلیغ میشه به
عنوان ایده ایران این خطرناکترین چیزیست
که ما میتونیم در
آینده تصور کنیم اتفاق میفته بهتون بگم یک
داستان راجع به همسایه ما در فارسی در
فرهنگ ما همسایه یعنی کی یعنی کسی که به
طور فیزیکی خون هاش نزدیک ماست دیگه حالا
ما همسایه دوستی ما یعنی چی همسایه دوستی
ما اینه که تو همسایههای که کنارت هستن
تا ۴۰ تا خونه اینا حق دارن گردنتون ولی
برای فرهنگ غربی همسایه یعنی اون کسی که
همیشه همسایه است یعنی اون کسی که غریبست
اون کسی که تو نمیشناسی و وقتی که مسیح
میگه که به همسایت مهربانی کن یعنی که به
کسی که نمیشناسی
م فرهنگ غربی فرهنگیست که دیگر پذیره و ما
نمیتونیم ق به اصطلاح مدرن بشیم و با به
اصطلاح مدرنیتهی که مدام درش حذف هست
مدرنها بگن که ما میخوایم سکولاریسم ایجاد
بکنیم ا اون ب ناسیونالیسم ایجاد بکنیم و
تمام تفکراتی که داریم مبنی بر این که
رویای من اینه که من توش هستم و نصف جمعیت
نیست رفتاری که ما با مهاجران میکنیم
رفتاری اس که با خودمون میکنیم یعنی
مسئله مهاجرت یک مسئلهای اس که مهمتر از
اون چیزی که با مربوط به این مسئله دوره
الان با ش با در برخورد با افغانستانیها
تلقی ما از دیگری خودمون رو میسازه ما هر
نگاهی داشته باشیم هر تصوری داشته باشیم
راجع به مهاجران زندگی خودمونو بر اساس
اون میسازیم شما تمام افغانستانی روم از
ایران خارج کن تمام مهاجران م از ایران
خارج بکنی تصوری که داری تو از مهاجرت
تصوری که از مهاجر داری هرگز به اون زندگی
که تو فکر میکنی زندگی ایدآل هست نخواهد
انجامید درک من از خودم زمانی درک آزاد به
اصطلاح خود واقعیم خواهد بود که دیگری درش
وجود داشته باشه این تلقی در ایران که
ایرانی بودن اون چیزیست که ما هستیم و بر
اساس اون ما غربی میخوایم بشیم یا غربی
نمیخوایم بشیم نمیدونم مسلمون میخوایم
بشیم یا مسلمون نمیخوایم بشیم یا سیاست
ما این باید باشه یا این نباید باشه این
مطلقا یک ایران آزاد و آباد نخواهد سد
تلقی ما از صلح تلقی ما از ترجمه تلقی ما
از مدرنیته تلقی ما از توسعه تلقی ما از
روابط خ خارجی همش مبتنی بر این هست که
این تصور که از ایران داریم اینو دفع
میکنیم اگر میخوایم مدرن بشیم این چیزی که
تاکنون فکر میکردیم میفهمیم از مدرنیته رو
باید دفن میکنیم اگر میخوایم ایران ایدآل
بسازیم این ایرانی که تا کنون فکر میکردیم
بوده و خوبه دفن باید بکنیم ما باید
خودمون رو به جای واقعیت اشتباه نگیریم
تمام ایدههایی که ما داشتن واقعیتی که ما
میپنداریم تمام ایده بوده آینده اون
چیزیست که تحقق پیدا نکرده بود و ایرانی
اون ایرانی ایدال ایرانیست که تحقق پیدا
نکرده بنابراین خودمون با این
تصور به در حقیقت دیگر ستیزی که در حقیقت
خود ستیزی هست دامن نزنیم و به نام ایده
ایران و به نام به اصطلاح ملت ایران به
تخریب بیشتر فرهنگ و جامعه ایرانی نپردازد
ببخشید زیاد طولانی شد من مجبور بودم
توضیح بدم به خاطر اینکه یه مقدار فکر
کردم شاید مسائل پیچ ده
باشه بله من در خدمت دوستان هستم
برای ممنونم استی خسته نباشین واقعا لذت
بردی خیلی دوستان هنراه باز است اگر دوستی
صحبتی پرسش تبص داره خوشحال میشیم که
بشنویم من اینجا یک مقاله
هم لینک مقاله م این گذاشتم از هان آرین
ما پناهندگان یک بار آقای خلجی این مقاله
رو ی قسمتهاش م خوانده بودن و به نظرم
میرسه که
یعنی خواندنیست به نظر من و به بحث امروزم
هم خیلی ربط داره به نظر من شاید بتوانیم
از این طریق یک سری چیزهایی رو که به نظر
میرسه برامان
بسیار ناشناختنی و بیگانه است حالا از یک
طرف خیلی مشترک هست
اونسی در موقعیت تر قرار گرفتن یا عدم
ترهم قرار گرفتن یا از یک طرف دیگه در
موقعیتی که آدم نمیتانه در این جا جامعه
دیگهای که زندگی میکنه یا در سرزمین
دیگهی که مهاجر میه واقعا برای اهداف
شخصی
خودش کاری بکنه یا نه خودش رو در یک جامعه
کلانتر عنوان شهروند جهانی ببینه برای
این پرسش
هم ما واقعاً در در مورد اینکه فکر
میکنیم در یک جامعه در یک به ی در یک
سرزمین دیگهای هستیم ولی به لحاظ زبانی یا
به لحاظ گذشته تاریخی یا به لحاظ گذشته
مشترکی که با آدمهای دیگه در جای دیگه
داریم تصور میکنیم که نسبت به اونجا کاری
میکنیم یا حس همبستگی و هم دلیمون رو
اونجا داریم ولی از یک سوی دیگه اینجا هم
همزمان با اون که وقتی میپردازیم از این
فاصله میگیریم در صورتی که اینجا نزدیکتر
هستیم به لحاظ موقعیت مکانی و به لحاظ
موقعیت در
اجا هستیم من میخواستم یک تیکه از
این مقاله رو بخوانم تا اونچه
که به نظر من چی بود شما
هم توضیح بدین نمیدونم حالا
این مقاله رو من پیدا کرده میتوانم یا
اینجایی
که دوستان اگر نکته دارن ارمن جان بپرسن
اون وقت بعد پیدا
کردی بله اوکی من میگذارم نوبتی هر وقتی
که باز توانستم اون رو پیدا
کنم بله دوستان
اگر
نمیدونم اگر من تایید میکنم نمیدونم چرا
دوستان اگر امکانش هست یک بار ورود و خروج
کنید دوستانی که دست بلند کردن من تایید
کردم ولی در اینجا نشان نمیده در بالا
آمدن
من ببینم دوستان
نجا
در یوتیوب بله دوستان پرسیدن که در چسم هم
میشه نو جان اگر شما توی چتهای یوتییوب هم
نگاه بکنی اگر نکتهای بود ب بگی خیلی خوب
میشه
یکی از دوستان پرسیدن که آیا درباره اصالت
حکایت سعدی درباره همسایه اتفاق نظر وجود
داره اگر پاسخ بیست مقصود سدیت چنین حکایت
چیست یعنی نفرت دینی چونین رایج بوده در
اون زمان یا چیز دیگه حالا اون بحث
دیگریست ولی مسئله اینه که شما
در فرهنگی بار اومدیم که در این
فرهنگ آدمها در یک نظام استبدادی زندگی
میکردن دینشون فرهنگشون همه چیزشون
استبدادی بوده حالا اگر بخواید بگید که ما
باید از این استبداد خارج بشیم باید
بدونید که این استبداد به این دلیل بوده
که همه اجزای جامعه اینطوری فکر میکردن
یعنی براشون این چیزی نیست که با حکومت
ربط داشته باشه پس باید در اول ما در
فکرمون و طرز تلقون راجع به استبداد تحول
به وجود بیاد اگر ما فکر کنیم که میدونیم
استبداد چیه میدونیم آزادی چیه و فقط
کافیه که براش مبارزه کنیم این به تداوم
استبداد خواهد انجام الان در مورد آینده
ایران هم همین طوره اگر ما ندونیم که
آزادی چیه اونچه که از آزادی میدونیم و
حقیقت بدونیم در عمل فاجعه به وجود میاریم
ما واقعیت اینه که مفاهیم رو
به صورت مفهوم نمیفهمیم بلکه اون چیزی رو
که وا خودمون لمس کردیم و تجربه کردیم و
دوست داریمو به جای اون مفهوم اون شکلی از
آزادی رو که من دوست دارم زندگی کنم بهش
میگم آزادی در حالی که آزادی این چنین
چیزی نیست همیشه اندیشه مدرن اقتضا میکنه
که اون چیزی رو که
میدونید باید ترک کنید یعنی اون محصول
فکر شماست خودتونو در فکرتون حبس نکنیم
بنابراین زمانی که اینطور فکر کردین
اونوقت باید بگیم ایرانی بودن یعنی چی
ایران اون چیز ایده ایده ایران یعنی اون
ایرانی که ایده است وجود نداره ایران
حقیقی اون جاییست که اون چیزی نیست که من
پا روش ایستادم این جایی که من ایستادم که
ایران ایران نیست که ایران اون چیزی که من
بهش میگم بنابراین ایران واقعیت نیست
ایران ایده است هیچکس نمیتونه روی ایده
بایسته وقتی توا تبای میگه ایران اینجاست
که من ایستادم یعنی عجیبترین حرفیه که
شما از یک فیلسوف میتونید بشنوید فیلسوف
یعنی کسی که با ایدهها می اندیشه به
جهان ایدهها ت لق داره و هرگز آدم تصور
نمیکنه که یک فیلسوفی بگه اینجا اینجا که
من وایسادم واقعیته اینجا که من وایسادم
ایرانه از اینکه تصور خودمونو راجع به
ایران به جای واقعیت بگیریم تصور خودمون
رو راجع به خودمون به جای واقعیت بگیریم
به شدت باید مبارزه کنیم با این به دلیل
اینکه ما فرهنگی هستیم که بین ایده و
واقعیت فرقی نمیگذاشت در نتیجه خودبین به
نام آزادی همیشه استبداد به وجود میاد به
نام دین همیشه مادیت به وجود میاد به نام
خوبی همیشه بدی به وجود میاد اگر میخوایم
ما هر کاری که میخوایم بکنیم هر کاری که
میخوایم بکنیم هر ایدئولوژی که داریم چپ
راست هرچی باید بدونیم که بتونیم بین ایده
و واقعیت فرق بگذاریم اگر فکر کنیم ایران
که من میگم واقعیته اونوقت شروع میشه به
اینکه صبح تا
شب به جون همدیگه بیفتیم من ایرانم تو
ایرانی تو یعنی دعوا بر سر ایدهها رو
تبدیل میکنیم دعوا بر سر واقعیت چیزی به
نام ملت ایران وجود نداره یعنی در خارج ما
چیزی به نام ملت ایران نداریم چیزی به نام
مهدی خلجی در خارج وجود نداره مهدی خلجی
اون چیزی که من میگم مهدی خلجی در ایده در
شما وقتی منو میشناسید به خاطر اینکه من
به شما اسممو گفتم در نتیجه من و شما در
به ایده مهدی خلجی به اصطلاح اینکه این
مهدی خلجی این چیزیست که ما مینامیم در
خارج من اون چیزی رو که در خارج هست و به
خاطر اینکه در ایده من هست میشناسم اگر
من ندونم اسم شما چیه اسم شما رو پیشونی
تون ننوشته منم که شما رو به به این عنوان
میشناسم من اون چیزی که تو ذهنم هست اگر
آشنا ساخ به ذهن من آشنا بیاد میتونم شما
رو تشخیص بدم اگر نه نمیتونم تشخیص بدم
من با ایدهها هست که جهانمو میسازم اگر
اینو ندونیم اون وقت در حقیقت این
توهم در تمامی اجزای زندگی ما وجود به
اصطلاح که وجود داره تخریب میکنه روز به
روز ما رو از رسیدن به اونچه که بخوایم
باز میداره ما باید بدونیم که ما
با واقعیت ما فرق میکنه من ایران یک ایده
است من که میگم من مردم مرد یک ایده است
یعنی که مرد یک من اینطور نیست که مرد
زاده بشم من اون چیزی که به عنوان طبیعی و
واقعی وجود داره نه توش مرده نه توش زنه
نه توش ایرانیه نه توش به اصطلاح مسلمونه
تمام این چیزایی که ما میگیم هویت میگیم
هویت اصیل اینها تمام ساختههای ذهنی اس
وقتی میگیم ملت ساخته ذهنی نیست بنابراین
ما میتونیم ملت باشیم به کاملاً به شکل
متفاوت به خاطر اینکه این ملتی که الان
هستیم یه چیزی نیست که واقعیت داشته باشید
تصور ما از ملته مقدسم نیست اصلاً پس شما
میتونید کاملاً متفاوت با این شرایط
باشید و ملیت یه شکل دیگه تعریف کنید که
در اون تعریف اصلاً یه یه جور دیگه بشه
جامعه یعنی اگر شما بر اساس معیارهای
متفاوتی ملتو تعریف بکنید
نقش قانون نقش چ روابط اجتماعی همه چیز
تغییر خواهد کرد بنابراین ملت یک امر مقدس
نیست قانون اساسی مقدس نیست حقوق بشر مقدس
نیست به خاطر چی به خاطر اینکه این حقوق
بشر که من دارم ازش دفاع میکنم حقوق
بشریست که من فکر میکنم در ایده منه من
نمیتونم ایده خودم رو مقدس بکنم و بگم که
چون این ایده مقدسه من حاضرم بکشم و جان
بدم در در راهش نه این ایده من اگر دیدم
در عمل نتایج
به اصطلاح منفی میده من باید ایدم عوض کنم
من باید ایدم از آزادی عوض کنم ایدم از
جامعه عوض کنم ایدم از آزادی به اصطلاح
قانون عوض کنم ولی اگر بخوام همه جامعه رو
طبق اون ایده خودم بکنم در حقیقت همین
اتفاقی میفته که تا حالا اتفاق افتاده ما
میگیم ما چرا مدرن نشدیم منظور ما از مدرن
شدن یعنی چرا مثل اروپا نشدیم گویی که
مدرن شدن یعنی اروپایی شدن مدرن بودن رو
به مد که یک ایده است تبدیل کردیم به یک
واقعیت معلومه که ما اروپایی نمیشیم بعد
فکر کردیم سنت اون چیزیست که ما الان
میبینیم و محاله ما از سنت بتونیم جداشیم
یعنی از چیزی که الان هستیم جدا بشیم مگر
اینکه بدونیم سنت اون چیزی رو که ما
مینامیم سنت مینامیم و مدرنیته اون چیزی
که ما مدرنیته میدونیم و این یعنی کهه
همه اتفاقات در ذهن انسانه و به این دلیله
که انسان آزاده آزادی انسان یعنی که آزادی
تغییر واقعیت بهخاطر اینکه واق
اگر اون چیزی بود که واقعی باشه آزادی
معنی نداشت انسان مدرن انسانیست که از
واقعیت موجود ناراضیه و مخالف وضع موجوده
چرا چون واقعیت موجود رو واقعی نمیدونه
معتقده که ایده به اصطلاح این انسانها
ایده انسانی تحقق ایده انسانیه پس میشه
تغییرش داد ما جوری واقعیتو تعریف میکنیم
که ۱۵۰ ساله داریم با هم میجنگیم و روز
به روز داریم در یک وضعیت بدت
دست
می ممنونم آقای الیا بفرما
شما سلام ک ج آقای دکتر خلجی به هر حال
صحبتهای بسیار جالب و خوبی رو من شنیدن با
توجه به اینکه این سنت شکنی رو مدتهاست
من میبینم از جناب آقای خلجی ایران مق مدس
نیست زبان فارسی مقدس نیست دین شیعه مقدس
نیست پازلهای هلال هلالی هستش که ما
مدتهاست در مورد این موضوعات در اتاقها
صحبت
میکنیم نظر آقای دکتر میخواستم در مورد
سخنان آقای دکتر محسن
رنانی در مورد زبان فارسی زبانی عقیم است
یا آقای دکتر محمدرضا باطنی اصفهانی استاد
دانشاه که فوت کردن اخیراً که مقاله مفصلی
هم دارن که زبان فارسی زبان عقیمی است
البته دستآورد این زبان عقیم هم که مشخصه
با ۷۶ عربی و ۵
ترکی و ۱۸ گنجینهی که حالا داشته و
نداشتش
هستش نظر شما رو با این تفاسیری که قورد
این زبان یک زبان استبدادی هستش که زبان
بسیاری از ملل و اقوام دیگر رو برای
مبارزه برای آزادی را هم بسته نه تنها
خودش نمیتونه رو به آینده رو به روی
مدرنیته حرکت کنه
بلکه دیگر سایر مسائلی که مبارزاتی که در
ایران رفته هم در هر مسئله جلوی اینا رو
بسته این سؤال اولم بود که ببینم که در
این
مورد ا ب بمونه اگ بله اجازه بدید من این
نکته رو بگم تفاوت تفاوت این هست که اگر
شما بگید که این زبان آقای رنانی یا
دیگران میگن این زبان چنین است مثلاً
میگیم زبان فارسی زبان شیرینیست یعنی چی
این یعنی شما معتقدید که این زبان یه
خاصیت هایی داره در درون خودش که فارغ از
اینکه چه کسی چه زمانی به چه مقصودی به
کار ببره شیرینه خب این غلطه به خاطر
اینکه زبان هیچ زبانی شیرین نیست نست
زبانی که شیرینه یعنی زبانی که به صورتی
به کار برده شده که شیرین بوده اگر کسی
بگه این زبان عقیمه این یعنی اینکه زبان
به شکلی به کار برده شده که عقیمه زبان
چیزی خارج از انسان نیست تمام بحثهایی که
در این س ۱۵۰ سال گذشته کردن یه عده گفتن
زبان فارسی خیلی تواناست یه عده گفتن زبان
فارسی خیلی ناتوانه به دلیل اینکه زبان رو
به صورت زبان نشناختن زبان چیزی نیست که
در خارج ثابت وجود داشته باشه زبان اونچه
چیزیست که شما باهاش صحبت میکنی و اون
چیزی که باهاش صحبت میکنی همواره میتونی
یه چیزای جدیدو بگی همواره میتونی یه
چیزایی رو فراموش کنی همواره در حال
تغییره پس زبان یک ذاتی نداره که بر ما
تحمیل شده باشه ما این زبان رو زبان یه
پدیده تاریخیست در جریان تاریخ ساخته میشه
و آیندش م در گرو اینه که ما چ چگونه با
به کارش ببریم این شکلی که ما به زبان
نگاه میکنیم این شکلی که ما به قانون
نگاه میکنیم این شکلی که به آزادی نگاه
میکنیم این شکل نگاه ما استبدادی این به
این معنا نیست که ما محکومیم درست به دلیل
کهه میخوام بگم محکوم نیستیم ببینید یک در
قرن هجدهم گفتن که دین خرافه است و علم
هست که میتونه واقعیت به ما نشون بده و
آینده ما رو به سعادت برسونیم چون زبان
علم یعنی زبان واقعیت زبان دین یعنی زبان
خرافه ولی بعد فهمیدیم که بله زبان دین
زبان واقعیت نیست ولی زبان علمم زبان
واقعیت نیست یعنی قرار نیست که واقعیت یک
چیزی باشه که من یه دهشت هست داشته باشن
یهده نداشته باشن چون که ما با به واقعیت
دسترسی نداریم پس ما باید بدونیم که اونچه
که میتونیم واقعیت بدانیم اون چیزیست که
در تفاهم جمعی در به اصطلاح جریان ارتباط
جمعی ما واقعیت میدونیم من نمیتونم به
شما بگم که زبان فارسی اینه یا زبان فارسی
اونه این حرفایی که ما راجع به زبان میگیم
حرفای کاملاً غیر مدرن و سنتی درباره زبان
به اسم مدرنیته در در آمریکا در کشورهای
مدرن نیومدن میگن زبان ما اینه و زبان
اونا اونه نه به همین دلیل زبان هر موره
اون چیزی میشه که نبوده زبان در تحول پیدا
میکنه زبانی که شما تعریفش نکنی فکر نکنی
که این خاصیتهای رو داره نگه زبان فارسی
از قدیم از ۲۰۰۰ سال پیش تا الان زبان
فارسی تداوم پیدا کرده اینکه خب باعث میشه
که شما در همون چه که هستی بمونی فرض
تداوم یعنی که توجیه توقف شما باید بگی
زبان فارسی تاریخ داره این چیز که ما
هستیم الان هرگز کسی اینجوری فارسی رو به
کار نبرده و در آینده هم فارسی میتونه
مثل هر زبان دیگهای چی به راههایی بره
که ما اصلاً نمیتونیم تصورشو کنیم پس ما
مدرن میشیم به خاطر اینکه از زندان جبر
بیرون بیایم
مدرنتر طبیعت بیرون میان طبیعتو غیرطبیعی
میدونن بعد اون وقت میتونن طبیعتو تغییر
بدن طبیعت رو که بشر فکر میکرد خدا
آفریده تا ابدم همین طوره ش میفهمیدن که
نه تصور اون از طبیت اینطور بوده پس میشه
تغییر داد ما اگر بخوایم تاریخ رو یه جور
تعریف کنیم بعد بگیم این هویت
ایرانی متأسفانه جوونای ایرانی هویتشون و
فراموش کردن مگه میشه این چه هویتی که
میشه فراموشش کرد یعنی این این چه چیزیه
که شما میدونی اون خود واقعی اون کیه اون
نمیدونه خود یعنی که من در جریان ارتبات
به اصطلاح با دیگران بفهمم خود یعنی چی و
بعد من خودم خود خود تعریف کنم آ آزادی
خودمو با آزادی خودم تعریف بکنم شما
نمیتونید کسی رو تحمیل بکنید که کاری بکنه
بعد بگید من تم دارم میبرم سمت آزادی قرار
هست که
ما به اصطلاح یه انقلاب فکری درمون رخ بده
و اون انقلاب فکری اینه که حقیقت خارج از
ارتباط انسانی نیست یعنی این ارتباطات
انسانیه که در به اصطلاح در جریان
ارتباطات اس انسانیه که معلوم میشه معنی
چیه چ چه چیزی چه معنی داره و چه کاری
خوبه چه کاری بده چه چیزی حقیقت داره و چه
چیزی حقیقت نداره شما نمیتونید یه من
بگید معنی یه چیزیست که خارج از انسان
معنی میده م من برم از دیکشنری و بگم که
این کلمه چون تو دیکشنری اینه پس همه باید
به این معنا به کار ببرن نه معنی اون
چیزیست که مردم حرف میزنن و از کلمه
میفهمن خارج از اون معنی نیست دیکشنری
معنی رو نمیگه به همین قیاس دین به همین
قیاس مدرنیته به همین قیاس سنت اون چیزی
که ما در جریان تفاهم اجتماعی بهش میگیم
سنت میشه سنت ن هرچ خوشم نیومد و اون چیزی
که در تفاهم اجتماعی میشه عدالت میشه
عدالت اون چیزی که در تفاهم اجتماعی میشه
زندگی خوب سعادت احترام همه اینها باید
در زبانی که در گفتگو به کار برده باشه من
نگفتم زبان فارسی یه ذاتی داره که
استبدادی میگم زبانیست که تاکنون در جریان
ارتباط ساخته نشده بلکه یک طرف داش شیم
فقیه بوده زبانی فقیه زبانی نیست که در
ارتباط باشه فتوا میده یک طرف داریم
فیلسوفی ما بودن که میشستن در خلوت تکلیف
حقیقتو روشن میکردن یک طرف دیگه پیامبران
ما بودن یه طرف دیگه شاهان ما بودن زبان
حقیقت زبانی بوده که در خارج از ارتباطات
اجتماعی معیارش تعیین میشده در نتیجه با
تحویل میشده در نتیجه باید من بر اساس
اینکه کی قدرت داره تیین میکرده چه چیزی
خوبه و الان ما میخوایم دینو بذاریم کنار
سکولاریزم به عنوان دین جدید بیاریم یعنی
ما سکولاریزم به عنوان مذهب جدید یعنی
الان طرف میدونه که این سکولاریزم شیه
میگه این باید بشود اون نباید بشود این
میشه سکولاریسم نهه شما سکولاریسم اگر به
شیوه دینی به کار ببری میشه دین شما اگر
آزادی رو به شیوه ضد آزادی به کار ببری
میشه آزادی من مثال توا تبایی رو زدم به
دلیل اینکه گفتم این اوج فلسفه سیاسی
مدرنه ولی وقتی که به شیوه سنتی به کار
برده بشه ازش یه چیز غیر فلسفی و ضد مدرن
بیرون میاد ما اگر فکر کنیم که فلسفه اونی
که در غربه یعنی که فلسفه نمیدونیم یعنی
فکر میکنیم که فلسفه که به وجود اومده
اقت میتونه ما رو نجات بده ما بریم کانتو
بخونیم و اینا رو بخونیم تا راه نجات پیدا
بکنیم نه اگر ما بخوایم این مفاهیم رو به
صورت واقعیت موجود بفهمیم یعنی که آدم سنت
همینه یعنی همین که هست خوبه و تکون
نخوریم و در نتیجه با واقعیتی که درش قرار
داریم بیگانه میشیم و هیچ امکان نداره که
بتونیم قدم از قدم برداریم
پس منظور این کهه زبان خارج از انسان وجود
نداره شما وقتی که میگی دین دین خارج از
انسان وجود نداره نمیتونی بگی اسلام خوبه
اون فلانی ب مگه اسلامی داریم ما غیر از
اون چیزی که مردم میگن اسلام مگه ما دینی
داریم غیر از اون چیزی که مردم میگن دین
پس مردم دیگه یه دین دیگه میگن اینهایی
که در ایران ضد اسلام یا بنیادگرا هستن به
خاطر اینکه اسلامو اون چیزی که خودشون
میدونن میگن یعنی فکر میکنن که خودشون
تعین میکنن چه اسلام چ چیزی اسلام نیست
مدرنیته یعنی که هیچکس حق نداره به کلیسا
حق نداره بگه حقیقت چیه د سلطنت حق نداره
بگه حق چیه بلکه حق و دین خدا همه اینها
یک هر انسانی میتونه تصور خودشو داشته
باشه در و ولی در عمل ما باید بدونیم راجع
به چی داریم حرف میزنیم اون فهم ما از
همه چیز مبتنی بر ارتباطه جامعه ایران
اصلاً مفهوم ارتباط مفهوم اینکه
زبان اگر در خارج از ارتباط به کار برده
بشه میتونه نقش خشونت آمیز داشته باشه
ندارن الان ما زبانی که داریم استفاده
میکنیم زبانیست که در فضایی عمومی
زبانیست که ما رو مدام از همدیگه جدا
میکنه زبانی نیست که ما رو با هم ارتباط
بده پس شما اگر زبانو به شکل ارتباطی به
کار ببرید شما میفهمید اگر زبان حکم
اعدام رو صادر کنید یعنی به شکل استبدادی
به کار برد زبان چیزی نیست که خارج از شما
باشه چیزی رو باید شما تحمیل
کن خیلی ممنون جناب آقای مهدی من زحمت
میکنم فقط آخر اگه اجازه بدید شما معتقدی
که زبان روال طبیعی تاریخی خودش رو سپری
میکنه سرکوب و محو هزاران زبان بومی که
توسط پرتغالی اسپانیا و در خاورمیانه که
از بین رفتن این در چه کاتوری قرار
میگیره آقا چه اتفاق افتاده غیر طبیعی
بوده یعنی هیچ چیزی نیست غیرطبیعی هستی ان
در داخل ایرانم هستش چی طبیعی در واق در
ورزشگاهها در جاهای دیگه آقا یه زبان
استبداد و یه زبان نژاد پرستانی رو در
ورزشگاهها در همه جا میبینیم بفرمایید
الیا جانم
بفرماید من تمام شدم آ بله ببینید دوست
عزیز هر چیزی که اتفاق میفته اگر شما
معتقد باشید که خارج از اراده انسانه اون
وقت مسئولیت سلب کردید هر چیز انسانی
محصول انسانه یعنی اینکه این چیزی که
اتفاق افتاده میتونست اتفاق نیفته و اون
چیز که اتفاق افتاده به این معنا نیست که
در آینده ما مجبوریم که
اون عین اون رو تحمل بکنیم و تغییر ندیم
نه منظور من اینه که هر چیزی که اتفاق
افتاده کاملاً انسانیه به این معنا که شما
میتونید تغییرش بدید همه چیز در ذهن ماست
هیچ چیزی نیست که ما
مجبور باشیم چون واقعیته چون حقیقته به او
به اصطلاح تن بدیم ما اگر کاری بکنیم حرفی
بزنیم اینا همه در درون ما ذهن ماست در
فکر ماست هیچ چیزی رو که در فکر ماست
نباید طبیعی بدونیم بحث اینه خوب یا بد
تاریخی هم وجود نداره که وجود تاریخ اون
چیزی که ما تع تعریف میکنیم ما ما میگیم
تاریخ چیزی به نام تاریخ وجود نداره که ما
که نمیتونیم به تاریخ گذشته بریم
بنابراین اون چیزی که میگیم تاریخ در
واقعیت هیچ
هیچ ربطی با واقعیت نداره تاریخ اون چیزی
که در ذهن ماست پس شما همواره میتونید
تاریخو یه شکل دیگه
تعریف خیلی ممنون من پایین شنونده هستم
مرسی از
شما ممنون اجازه بدید اجازه
ب آقا
جناب اجازه ب ی دو کلمه من صحبت مکنم در
این
مدان هستن
شما حتما در نوبت باز حرف میزنی باشه باشه
نوبتی با بله
بله من یکی دو سو از دوستان که در چت
نوشتن میپرسم بعد دوستانی که اجا
میخواستین یک جای جواب
بدین خاطر اینکه دوستان سو زیاد پرسیدن در
چت هم و بعضی از دوستانم که میخواستن بالا
بان آقای سینا من شما رو دعوت کردم ولی
نمیدونم چرا باز اینجا نشان نمیده تاید
نمیشه میه پس اجازه بدید من دوستان در
یوتیوب خداحافظی بکنم و ادامه بحث در کلاب
هاس داشته باشیم چون که دوستان در یوتیوب
شاید درست نباشه که منتظر باشن و در کلاب
هاس در خدمت شما هستم من فقط یک باز آگهی
بازرگانی خودمو بگم که از یک حدود دو هفته
دیگه دوره دوم ادبیات غرب درس گفتارهای
ادبیات غرب رو داریم و
در این دوره در ۱ جلسه به ۱ تا از
بزرگترین نویسندگان قرن نوزدهم خواهیم
پرداخت و در حقیقت یک نمایی از تاریخ و
سیاست و فرهنگ و فلسفه در قرن بیستم رو از
خلال تمرکز بر آثار هنری و ادبی ۱ تا
متفکر خواهیم گفت بنابراین این
ده ده نویسنده یک روزنه هستن به جهانی که
در قرن نوزدهم اروپا تجربه کرده و میتونه
خیلی به ما کمک بکنه در مورد فهم وضعیتی
که ما الان درش هستیم دوستانی که علاقه
دارن شرکت بکنن لطفاً به من ایمیل بفرستن
مهدی
@gmail.com و بعد من جزئیات بیشتر رو
براشون خواهم فرستاد سپاسگزارم از دوستان
یوتیوب خداحافظی میکنم وقتتون
بخیر n