آپدیت میکنم الان کانال کتابخونه رو
گذاشتم اون بالا و بعد از اون کانالهای
دیگه رو آقای خلجی الان صحبت نمیکنم به
همین دلیل که شما صدا نمیشنوی دوست بله
سلام عرض میکنم خدمت دوستان گرامی در
یوتیوب و در کلاب هاس سپاسگزارم از اینکه
لطف کردید و در این جلسه شرکت کردید و
امیدوارم که بتونم از دیدگاههای شما هم
بهرهمند
بشن عنوان صحبت امروز
مقاومت
علیه یادگیری است و اینکه این به اصطلاح
مفهوم یا اصطلاح رایج در در
حقیقت هم در روانشناسی تعلیم و تربیت هم
در جامعه شناسی تعلیم و تربیت این اصطلاح
به چه معناست این پدیده چیست
و ابعاد این پدیده در فرهنگهای مختلف در
جوامع مختلف چگونه است
جوامع در جوامع دموکراتیک به چه صورته در
جوامع غیر دموکراتیک به چه صورته در جوامع
به اصطلاح غربی چطوره در جوامع شرقی چطوره
و توضیحاتی راجع به این
مسئله خب چرا اصلا این بحث مهمه و این بحث
در حقیقت حیاتی ترین مسئله انسانه نه فقط
ما ایرانیها که اولین مسئله انسان همینه
که کانت در یکی از از رساله رسالهی که
داره راجع به تعلیم و تربیت میگه که انسان
تنها موجود تنها جانوریست که بر خلاف همه
جانوران دیگه برای زیستن برای بقا
نیازمند آموزشه اجوکیشن
یعنی شما یک پشه بیش از انسان توانایی
داره
که بدونه چه چیزی به صلاحش و چه باید بکنه
او همیشه آنچه رو که بهترین
تصمیم ممکن رو در هر موقعیتی برای خودش
میگیره بدون اینکه فکر کنه بدون اینکه به
اصطلاح به زحمت بیفته بدون اینکه دچار خطا
بشه اما انسان چنین نیست انسان
اولاً نادان به دنیا میاد یعنی
نادانی ذات انسانه بنابراین برخلاف ذهن
مثلا یک سوسک که ذهنی اس که وقتی به محضی
که متولد میشه به
غریضه هدایت زندگی خودشو داره یعنی او با
تولدش یک توانایی برای زیستن و ادامه حیات
هم داره در در وجودش هست طبیعت بخشی از
طبیعتش همونطور که دست و پا داره یه
توانایی هم داره برای اینکه بگه الان چه
باید کرد چه جوری باید غذا خورد چجوری از
خطر باید به اصطلاح دوری کرد چگونه باید
جای مناسب برای زندگی پیدا کرد چگونه باید
با نمیدونم همنوعان خودش رفتار بکنه اما
انسان اساساً یک موجودیست که معیوب به
دنیا میاد یعنی از نظر از همه نظر حالا
مخصوصاً ذهنش یعنی ذهن ما بر خلاف اینکه
قبلاً بشر فکر میکرد که ذهن انسان حیوان
ناطق و بر بقیه حیوانات برتری داره
اتفاقاً از این جهت شکنندهتر و ضعیفترین
موجود
شناخته شده تا الان هست یعنی هیچ موجودی و
اندازه انسان ضعیف نیست در قرآنم میگه که
خل اقل انسان ضعیف اصلا انسان ضعیف خلق
شده ضعیف خلق شده یعنی چی یعنی یک مغزی
داره که این مغز به جای
اینکه موتور حی به اصطلاح هدایت کننده او
باشه به اصطلاح مغر
فرماندهی زندگی او باشه و او رو از بدیها
دور بداره او رو به خوبیها برانه او رو
از خطرات دور کنه او رو نیازهای او رو
برطرف کنه فرق تاریکی و روشنی دروغ و راست
رو بتونه بدون هیچ درنگی و بدون هیچ خطایی
تشخیص بده نه نداره و اتفاقا به عکس ذهن
انسان بیش از اساسا کاری که میتونه بکنه
اینه که انسان رو فرید بده یعنی عقل قبلاً
فکر میکردن پادشاه به اصطلاح قوای انسان
هست میگفتن که انسان انسان رو تصویر
میکردن به اصطلاح قوای ادراک ادراکی انسان
رو تشبیه میکردن به بدن انسان گفتن عقل
جایگاه سرو داره یعنی بر همه حواس دیگه
حکمرانی میکنه عقل باید عاطفه و نمیدونم
تخیل و
نمیدونم خشم و غضب و همه امیال انسان رو
باید زیر چتر چیرگی خودش بگیره همین باید
در حکومت عقل زندگی کنن و تصور بود که عقل
اون حاکمی اس که نه ظلم میکنه نه حاکمی اس
که خطا میکنه حاکمی اس معصوم و
عادل در
حقیقت به همین دلیلم بود که در تعبیرات به
اصطلاح مذهبی عقل رو پیامبر درونی انسان
میدونن یعنی همونطور که پیامبر معصومه و
همونطور که پیامبر جز حقیقت از زبانش
بیرون نمیاد عقل هم درست مثل پیامبره هر
انسانی در درونش یه پیامبر درونی داره پس
هر انسانی میتونه به وسیله این عقل به
حقیقت دست بیابه و دروغ و باطل و پوچ و
بیمعنا و به اصطلاح
توهم رو تشخیص بده و در برابر اون مقاومت
کنه خب این خب چجوری عقل اینو میفهمه چرا
عقل از چه راهی میفهمه از راه باورهاش
یعنی چی یعنی ما فکر میکردیم قبل از این
که عقل عقل ما یه سری باورهایی داره که در
حقیقت اون باورها نمیگذارن عقل دچار خطا و
خلل بشه مثلاً فرض بکنید اگر عقل من
به خدا ایمان بیاره اون عقل دیگه در به
اصطلاح کنف حمایت خداست و خداوند نمیگذاره
که
من به اصطلاح از حقیقت محروم بمونم پس
حقیقت اون چیزی بود که شما با اعتقادتون
به دست میآورد بنابراین وقتی که شما ایمان
می در مخصوصاً در فرهنگ به اصطلاح
فرهنگهای بینالنهرین که ما هم جز اونا
هستیم حقیقت چیزی نیست که شما
خودتون بتونید از راه هیچگونه
تلاش انسانی به خودی خود به دست بیاریم نه
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است
بترس از خطر گمراهی و و حقیقت یا علم چیزی
نیست که آدم با مدرسه رفتن و کتاب خوندن و
اینا به دست بیاره نه علم یک نور الهیست و
خداوند این نور رو به هر کس که میخواد
میده و از هر کس که میخواد میگیره و و
این خداست که در حقیقت به خواست و اراده
خودش که برای ما قابل فهم هرگز نیست
حقیقتو به برگزیدگانش میده
بنابرین شما نمیتونید اولاً حقیقت رو بدون
به اصطلاح امداد خداوند بدون عطای خداوند
به دست بیارید و ثانیه نمیتونید بفهمید
که چه منطقی داره این گزینش خدا خدا چرا
محمد بن عبدالله رو پیغمبر کرد مثلاً مهدی
خلجی پیغمبر نیست نمیدونیم چرا حافظ میگه
وجود ما معما ایست حافظ که تحقیق فسون است
و فسانه اساساً در نگرش سنتی مخصوصاً ما
وجود ما و وجود جهان شناخت ناپذیره فقط
خدا میتونه بشناسه و فقط خدا میتونه
قدرت شناخت رو به اندک شماری از آفریده
هاش بده در نتیجه خب حالا اگر به کسی
این نعمت رو یعنی نعمت دریافت و درک حقیقت
رو عطا کرد طبیعتاً او بر همه انسانهای
دیگه برتری داره دیگه اگر کسی پیغمبر شد و
پیغمبری به معنای این بود که خدا او رو
برای دریافت حقیقت برگزیده پس اوست که
فقط مالک
که به اصطلاح در اوست که فقط توانایی
دریافت و م رسالت ابلاغ حقیقتو داره
بنابراین وقتی که پیغمبر حرف میزنه این
همه آوازه ها از شه بد گرچه از حلقوم
عبدالله باید کلام پیامبر اونچه که ا
زبانش راه میشه وحی اس که بر او وحی شده
در نتیجه شما با مردمانی که ب این به اص
مستثنی هستن از این نعمت همه باید از او
پیروی کنن و این پیروی به این نیست که حرف
او رو بفهمن به این نیست که حرفای او رو
قبول داشته باشن یعنی منطقی بدونن بلکه به
این هست که به او ایمان بیارن پیامبر در
فرهنگ ما اساساً حقیقت اصلی چیزی نیست که
شما به اصطلاح با سنجش عقلانی بتونید
تشخیص بدید در به اصطلاح چیز شیخ اشراق که
ایرانی ترین فیلسوف پس از اسلام هست در
اول حکمت الاشراق میگه
که حقیقت فقط با تحصیل با درس خوندن نیست
بلکه حقیقت با به
اصطلاح به اصطلاح با نور الهیست نیازمند
سیر و سلوکه نیازمند ارتباط با خداونده
بنابراین تحصیل کافی نیست خب این یعنی کهه
بقیه مردم فروتر اولاً و ثانیاً همه
مردم ملزم به اینکه از اون
فرد پیروی کنن بدون اینکه حتی بدونن چرا
در قرآن میگه که از پیغمبر میپرسند که
قروح از پیغمبر میپرسن روح
چیه
روح بگو بهشون که روح یک مسئله اس مربوط
به خداوند و به شما علم بسیار اندکی جز
علم اندکی داده نشده خب یعنی چی یعنی کهه
شما باید ایمان به روح داشته باشید اونچه
که لازم هست اونچه که هم توانایی شماست هم
تکلیف شما ایمان آوردنه خب اونهایی که
ایمان میارن حقیقت رو به حقیقت متصل میشن
و اونهایی که ایمان نمیارن از
حقیقت محروم میشن حالا شما اگر ایمان
آوردید به حقیقت یعنی گفتید اشهد ان لا
اله الا الله و اشهد ان محمدا
رسولله شما در حقیقت هر کار دیگهای که
بکنید در به خاطر اینکه ایمان دارید اون
ایمان شما در حقیقت اون
رو به اصطلاح حقیقی میکنه اون رو مشروع
میکنه مثلا فرض بکنید اگر شما یک انسان
مؤمن به اسلام
هستید بدن شما پاکه معامله با شما حلاله
حقوق شما محترمه مالکیت شما
محفوظه به اصطلاح پیمان بستن با شما
ازدواج کردنه با شما همه اینا مشروبه اما
اگه ایمان نداشته باشید شما بدنتون یعنی
بدن فیزیکی تون تبدیل میشه به عین
نجاست یعنی شما دیگه انسان نیستید اصلاً
شما میشید عین نجاست یعنی شما با بنی و
بول و قائد و ادرار و همه اینا یکی هست
اصلاً از انسانیت خارج میشی پس نه تنها
شما حقیقت رو فقط با ایمان به دست میارید
بلکه اگر ایمان نداشته باشید شما اصلاً
انسان نیستید انسان یعنی اون که ایمان
داره این ادامه اون منطق مانوی خیر و شره
دیگه شما دو راه بیشتر ندارید یا خیر یا
شر نمیشه یه ذره خیر یه ذره شر نمیشه که
در وجودی که آلوده به شرح هست شما خیلی
ببینید توی قرآنم میگه که خود کتاب قرآنم
میگه
رون یعنی شما حتماً برای اینکه مس لمس
کنید کلم ک کاغذ قرآن رو شما باید هم
مسلمان باشید هم طهارت داشته باشید کافران
حق ورود به مسجدالحرام یا مساجد رو ندارن
کافران حق به اصطلاح اینکه در حتی اهل
کتاب حق این رو که روزهای بارانی از خونه
بیان بیرون ندارن و و چیزای دیگه خب
بنابراین
این فرهنگ ایرانی اسلامی جزء فرهنگهای
حقیقته فرهنگهای حقیقت مدار
فرهنگهای ادیان
یکتاپرست که به اسلام در یه نوع خاصی از
اونهاست ادیان حقیقتن حقیقت یکیه دیگه
حقیقت که نمیشه د تا باشه که یا دو د تا
چار تاست یا د د تا چار تا نیست نمیشه که
هم باشه هم نباشه پس چون حقیقت یکیه همه
باید یک چیز رو ایمان بیارن و و بر اساس
یک منطق زندگی کنن و به اصطلاح اون چیزی
که ما میگیم به اصطلاح کانفورمیست
هیچکس حق نداره ریششو بترشه هیچکس نداره
حجاب هیچکس حق نداره بدون حجاب بیاد تو
خیابون هیچکس حق نداره شراب بخوره و و الی
آخر خب در حقیقت فرهنگهای فرهنگهای به
اصطلاح حقیقت فرهنگهایی هستند
که گرایش توتالیتر در درشون ذاتیه یعنی
توتالیتاریسم نظام حقیقت اولا تمام حقیقتو
میدونه ثانیاً وقتی تمام حقیقت رو حکومت
تمام حقیقت رو در تملک خودش داره پس تمام
این جامعه در تمامی ابعادش باید به تمامی
این حقیقت تن بده حجاب اسلامی بشه رانندگی
اسلامی بشه دانشگاه اسلامی بشه نمیدونم
گوجه فرنگی اسلامی بشه چیزی نیست که
اسلامی نباشه همه چیز باید اسلامی بشه خب
چون این اسلام حقیقت
مطلقه خب حقیقت مطلقم که عرض کردم با به
ربطی به آموزش و اینها نداره در نتیجه در
نظام فرهنگ
ما وجود نظامهای استبدادی یک امر اتفاقی
نیست توجه داشته باشید که این درسته مثلاً
جمهوری اسلامی میگیم که جمهوری اسلامی
اومده با تبلیغات و نمیدونم پروپاگاندا و
سانسور فرهنگ ما رو منحت کرده ولی فرام
این حرف درستی اس ولی فراموش نکنید که
جمهوری اسلامی محصول یک فرهنگ منح هم هست
یعنی یک فرهنگ منحط یک فرهنگ توتالیتر هست
که یک نظام توتالیتر می آفرینه یک نظام
حقیقت بنیاد هست که یک رژیم حقیقت بنیاد
خلق میکنه
خب و علت اصلی اینکه ما نمیتونیم در
حقیقت مدرنیته سیاسی مثل حاکمیت قانون از
قانون نمیدونم آزادی نمیدونم اینجور چیزا
رو اجرا بکنیم به خاطر اینکه درک ما از
رابطه سیاست و فرهنگ کاملاً معکوسه ما فکر
میکنیم که قانون اساسی بلژیک در زمان
مشروطه فکر کنم چون قانون اساسی بلژیک
قانون خوبیه مردم بلژیک در آسایش زندگی
میکنن نمیدونستن که این مرد این قانون
اساسی نیست که مردمو میسازه این مردمن که
قانون اساسی میسازن در نتیجه این قانون
اساسی در بلژیک یک
نظام به اصطلاح دموکراتیک رو در حقیقت
نشون میده و به اصطلاح نمایندگی میکنه در
ایران همین قانون اساسی رو که آوردیم از س
که ما افتادیم به به اصطلاح
دام بدترین
نوع آخوندیسم و نمیدونم سنت و اینها یعنی
ارتجاعی ترین بخش وجود ما توانست بیشترین
قدرتو پیدا بکنه چرا این مدرنیته ما به
اصطلاح هم عقیمه هم نتیجه معکوس میده یعنی
آزادی خواهیهای ما چرا در عمل به
شکلگیری استبداد خی جدید منتهی شده و است
مشروطه قیام علیه استبداد قاجار بود و
تلاش برای حاکمیت قانون چرا تلاش برای
حاکمیت قانون به پایان به استبداد قاجار
پایان داد ولی از توش یه استبداد جدیدی که
استبداد پهلوی بود درآمد چرا باز انقلاب
ایران واکنش به استبداد پهلوی بود ولی در
نتیجه یک استبدادی به مراتب بدتر از دلش
درآورد این باید بفهمیم که چرا این به
اصطلاح چرا این سرکنگبین صفرا تولید میکنه
چرا روغن با این روغن بادام خشکی میاره در
حقیقت پس معنو یه اشکال مهم هست اشکال
اصلی اینه که فکر میکردن و فکر میکنیم
که یک قانون اساسی خوب کشور دموکراتیک
میکنه دیگه الانم ما هموطنان زیادی داریم
که قانون اساسی رو یا نوشتن در جیبشون
آماده است یا اینکه معتقدن جمهوری اسلامی
که فروپاشید یه قانون اساسی مثل فرانسه
مینویسیم ایرانم چ خوب دموکراسی درست
میشه در حالی که این به عکس هست یعنی اون
جامعه و فرهنگ اروپایی بود که حاکمیت
قانون و نهادهای آزادی و حقوق بشر تولید
کرد این نهادها محصول فرهنگ و تاریخ این
کشورها هستن نه اینکه این نهادها و این به
اصطلاح سازوکارها مثل انتخابات بتونه ما
رو دموکراتیک بکنه از زمان رضا شاه از
زمان مشروطه تا حالا ما انتخابات برگزار
میکنیم دیگه اگر کسی بفهمه بدونه انتخابات
چیه و مقایسه بکنه با انتخابات نوع
دموکراتیک متوجه میشه که تقریباً یک دونه
انتخابات بامعنی ما نداریم در این
کشور و انتخابات به تثبیت استبداد انجام
میده نه به ضعیفش خب چرا اینطوره به خاطر
اینکه ما مدرنیته رو کاملاً وارونه
فهمیدیم کاملاً وارونه یعنی ما فکر میکنیم
ما فکر میکنیم اقتصاد
پیشرفته و به اصطلاح پول زیاد و قدرت
نظامی غرب چیزیست که هیچ ربطی به فرهنگش
نداره در نتیجه هم اسلامگرایان هم آقا
جمهوری اسلامی تفکیک میکنه بین تکنولوژی
و علم و اقتصاد و و از اون طرف فرهنگ و
علوم انسانی و هم کسانی که مخالف جمهوری
اسلامی من در
یک مجله فریدون که
ارگان سلطنت طلبها هست دیدم که یه پروژه
اسمشو گذاشتن
شکوفایی و تمرکزش اینه که ایران رو ما با
اقتصاد و تکنولوژی جدید میسازیم یعنی هیچ
مشکلی نداره درست همین تصوری که عربستان
سعودی هم داره همین تصوری که در حقیقت حتی
شمالی هم داره میگه تکنولوژی باید تا
میتونیم بگیریم ا پول تا میتونیم به دست
بیاریم از به اصطلاح روشهای پول درآوردن
از امکانات پول درآوردن در غرب بیاموزیم
یا بدزدیم اما فرهنگش رو نفع کنیم چرا چون
ما فرهنگ خودمونو داریم ما در حتی کسروی
میگه دیگه کسروی میگه که در غرب فرهنگ
وجود نداره در ف در غرب نه فرهنگ هست نه
اخلاق هست ما هیچ نیازی به فرهنگ و اخلاق
غرب نداریم خب ما خودمون بهترین فرهنگ ما
بهترین فرهنگه اخلاق ما بهترین اخلاقه
نظام اجتماعی ما اصطلاح ارزشهای ما
بهترین ارزشها هستن ما هیچ نیازی نداریم
به
اینکه از غرب چیزی رو در زمینه فرهنگ و به
اصطلاح اندیشه وام بگیریم ما فقط میخوایم
تکنولوژی رو به عنوان ابزار و اقتصاد رو
به عنوان کالا که هر دو در خدمت قدرت دادن
من ما هستن اینها رو به دست بیاریم ما
خودمون رو در حقیقت حالا من من ایرانی یا
هویت ایرانی مبتنی بر این فرض هست که
ایرانیان از نظر تمدنی و فرهنگی در جهان
برترند ولی به از بد
روزگار اینها توانایی اقتصادی و صنعتی
شونو از دست دادن و کافیه که شما اون
تکنولوژی مدرن رو با این تمدن ایرانی
داشته باشید حتی از مدرنها هم جلوتر
میزنید این حرفو خود محمدرضا شاه پهلوی در
هم در کتاب انقلاب سفیدش میگه و هم در
کتاب به سوی دروازههای تمدن بزرگ یعنی
فرقی نمیکنه محمدرضا شاهه کسروی
نمیدونم آقای خمینی آقای شاهزاده پهلوی اس
این فرض که میشه بین فرهنگ مدرن و
بین م دستاوردهای تکنولوژیک و دستاوردهای
اقتصادی او تفکی قائل شد این فرض کاملاً
جا افتاده است خب در نتیجه من میتونم
یک اخلاقی داشته باشم یا یه ارزشهایی
داشته باشم کاملاً متفاوت با فرانسویها
ولی از فرانسویها جلو بذارم خب این خب
کاملاً معکوسه اگر غرب اگر اروپا توانسته
به این توانایی تکنولوژیک به این
دستاوردهای اقتصادی دست بیابه درست به
دلیل اون فرهنگ و اندیشههای مدرن هست و
ارزشهای مدرن یعنی این ذهن اروپایی اس که
مدرنیته بیرونی رو مدرنیته ملموس رو خلق
میکنه برای اروپایی بر خلاف ما تغییر
جهان از بیرون اتفاق نمیفته ما معتقدیم که
ما میتونیم از غربیا تقلید کنیم یا از
سنت تبعیت کنیم یا از خدا الهام بگیریم یا
از فلان به اصطلاح الگوی غربی پیروی کنیم
و مدرن بشیم و جهانمون عوض بشه مدرنها
اینطوری فکر نمیکردن اروپاییها اونام فکر
میکردن تنها راه تغییر جهان
تغییر ذهن من و تغییر ایدههای من درباره
جهان هست به خاطر اینکه جهان اون چیزی
چیزی نیست جز آن چیزی که من جهان مینامم
و جهان
میپندارم بنابراین تغییر وضعیت موجود با
توپ و تانک و به اصطلاح جابهجایی آدما و
نمیدونم تغییر به اصطلاح اربابان قدرت
ممکن نیست تغییر وضع موجود فقط و فقط از
راه تغییر تصور درک برداشت و فهم من از
اون چیزیست که وضعیت موجود مینامم اگر
میخواید این جهان عوض بشه شما به هیچ
چیزی جز عوض کردن تصورتون راجع به جهان
نیاز ندارید مدرنیته زمانی آغاز شد که بشر
قدیم یعنی تصور کنید که
محمد و مسیح یا م کنفسیوس رو همین کره
خاکی زندگی میکردن که من و شما مدرن ها
که ما رو به ی سیاره دیگه نبردن اونچه
مدرنیته محصول این بود که همین جهانی که
هزاران سال دهها هزار سال انسانها درش
زندگی میکردن به صورت بسیار ساده تصورشو
راجع به این جهان عوض کرد برای اولین بار
گفت تا الان فکر میکردیم زمین زمین ثابته
و زمین مسطحه و خورشید بور اون میگرده
الان به عکس یعنی انقلابهای سیاسی و
صنعتی و تکنولوژیک و
نمیدونم انقلابهای همه انقلابهای که
صورت گرفته محصول انقلاب فکری انسان
اروپاست و بنابراین شما اگر بخواید در
ایران انقلاب سیاسی
بکنید اگر این انقلاب سیاسی
همراه یا به اصطلاح توئم با انقلاب عقلانی
و انقلاب معنوی و انقلاب فکری نباشه قطعاً
جمهوری اسلامی رو میتونه پایان بده اما
دروازهها رو به روی یک جهنم جدیدتر و
هولناکتر باز خواهد کرد یعنی انقلاب
سیاسی بدون تغییر رژیم بدون تغییر تصورات
تغییر ذهنیت ما بدون تغییر به اصطلاح
ارزشهای ما بدون تغییر فهم ما از خودمون
ممکن نیست چون جمهوری اسلامی محصول اون
چیزیست که ما وا در فرهنگمون و در ذهنیتم
رسوخ پیدا کردی جمهوری اسلامی محصول یک
فرهنگ نه سازنده فر خب در حقیقت به ما
معنای واقعی و دقیق کلمه نیازمند انقلاب
فرهنگی هستیم انقلاب حقیقی که ساختارها و
بنیادها رو تغییر بده با تغییر حکومت ممکن
نمیشه بلکه تنها و تنها با یک انقلاب
فرهنگی رو خواهد خب این انقلاب فرهنگی
یعنی چی یعنی شما تا الان فکر میکردید که
یک چیزی به نام حقیقت مطلق وجود داره و به
همین دلیل لزومی نداشت برای اینکه به
حقیقت دست بیابین برید چیزی یاد بگیرید نه
شما در حقیقت کافی بود که تا هرچه بیشتر
از خداوند اطاعت کنید هرچه بیشتر در بندگی
خداوند بکوشید و در اطاعت از پیامبران و
اولیا و انبیا و امامان بکوشید همین
هرچقدر که بنده تر باشید هرچقدر که آزادی
خودتون رو به صورت اختیاری از دست بدید
هرچقدر که خودتون رو در خداوند و در اراده
خداوند محو بکنید شما به حقیقت دست پیدا
کردید اوج حقیقت و اوج
سعادت از نظر به اصطلاح عرفان ایرانی یکی
شدن با حقیقته یکی وحدت
با ذهنیت حقیقت
بنیاد به دنبال یکی شدنه یعنی چون حقیقت
یکیه دیگه من تا زمانی که خودم رو جدا از
حقیقت من زمانی که خودم
رو به اصطلاح موجود میدونم جدای از حقیقت
یعنی به حقیقت دست پیدا نکردم زمانی من
به اصطلاح عرفا میگن که فنا ف الله و بعد
در خداوند فانی شدن و مرتبه بال بالاترش
اینه که فنا ف الفنا بشی یعنی حتی فنای
خودتم احساس نکن یعنی ندونی که ذوب شدی در
حقیقت قطرهای باشی سعدی میگه که یکی قطره
باران ابری چکید یه قطرهای بشه به دریا
چون اونچه هست این دریاست توفانی هست به
قول مولوی ما
همه نیست های هست نما هستیم ما همه شیران
ولی شیر علم خداونده که نیست هست نما هست
واقعیست ولی ما نمیتونیم هستیش درک بکنیم
و خودمون نیستی هستیم و فکر میکنیم که
هستیم خب در نتیجه نهاد آموزش پرورش در
خدمت به
اصطلاح بار آوردن انسانهای مطیع تره شما
هر چقدر که بیشتر مطیع باشید به حقیقت
نزدیکتر میشید بنابراین نظام آموزش در
ایران در خدمت بار آوردن انسانهایی اس که
بتوانند از
الگوهای از پیش تعیین شده از آموزههای از
پیش تعیین شده و در حقیقت
از حقیقت مطلق تغییر ناپذیری که از ازل
کشف شده و تا ابد تغییر نخواهد کرد از اون
پیروی کنن درست مثل این میمونه که شما
گواهی نامه رانندگی گواه گواهی نامه آیین
نامه راهنمایی و رانندگی یه سری قواعدی
هست که شما اصلا تردید نمیکنید که این
درسته یا غلطه شما باید اطاعت ک میخوای
راننده بشی باید اطاعت کنی هیچ جایی چون و
چرا درش وجود نداره شما باید یاد بگیری و
موم بو عمل کنی وگرنه یا تصادف میکنی یا
جریمه
میشی ما این در همه چیز ما هست در ریاضیات
ما هست در به اصطلاح طبیعیات ما هست در
پزشکی ما هست در هنر ما هست در اخلاق ما
هست
در شریعت ما هست در تمامی ابعاد فرهنگ ما
ما به دلیل
اینکه
هیچ چارهای هیچ گریزی و هیچ تکلیفی جز
پیوستن به حقیقت نداریم بنابراین هیچ
آزادی هم نداریم ما فرهنگ ما فرهنگیست که
بردگی رو میآموزد بردگی چیزی نیست که شما
خودبخود برده بشید نه بردگی هم آموختنی
یعنی برای اینکه انسانها برده بشن تعلیم
میبینن یک چیزایی رو باور میکنن یک چیزی
رو قبول میکنن در نتیجه تعلیم میبینن و
بعد برده میشن و عکسشم همین طور صادقه
یعنی شما برای آزاد شدن آزاد شدن این نیست
که شما از زندان فرار کنی آزاد شدن این
هست که شما
بتوانید یک چیزی رو بسازید خلق کنید شما
آزادی خلق
ساختن انسانی که دوست دارید باشید رو
داشته باشید
آزادی شدن اونچه که دوست دارید باشید
آزادی ساختن جهانی که دوست دارید ساخته
بشه این آزادی رو اگر نداشته باشید شما
فقط رها
شدید یعنی شما بندها از دست و پای شما
گسسته اما هیچ هنری شما نکردید یا شانس
آوردی فرار کردی یا زندانبان مرده خوابش
مرده یا افت کردن تو در این رهایی نقشی
نداشتی بنابراین درسته که راحت میشی ولی
هیچ هنری نداشتی هنر از این به بعد که به
آزادی دست پیدا کنی
آزادی در برابر به اصطلاح ذهنیت حقیقته
آزادی در برابر حقیقته حقیقت استبداد و
آزادی در
حقیقت یک نوع یک ایدهای اس که با حقیقت
در تضاد قرار داره حالا توضیح میدم و چون
در در آزادی شما چون نیاز دارین شما به
اینکه آزادی رو یاد بگیرین یعنی آزادی یک
امریست که ریضی و طبیعی نیست بلکه انسان
باید دانشش مهارتش و هنرش رو بیاموز پس
شما نیاز دارین به اینکه و در حقیقت برای
آزاد شدن شما نمیتونید برید در یه سیستمی
که به شما بند یاد میده آزادی یاد بگیرین
باید یک سیستم تعلیم و تربیتی داشته باشین
که به
شما شما رو آزاد بار بیاره یعنی به شما هم
آزادی رو بیاموز امکان فهم آزادی رو برای
شما پدید بیاره و بعد شما رو برای آزاد
بودن به اصطلاح راهنمایی بکنه ما در نظام
تعلیم و تربیتمان مبنی بر این هست که چه
چیزی حقیقته چه چیزی باطله چه چه اندیشه
خوبه چه اندیشه بده آموزه سهگانه زرتشت
اینه دیگه گفتاری نیست پنداری نیست رفتار
یعنی چی یعنی یک گفتار نیک و پندار نیک و
رفتار نیکی وجود داره که دیانت زرتشت کشف
کرده بقیه اگر میخوان خوب باشن باید این
کارو بکنن یعنی انسانها خوبیشون به داشتن
اندیشههای خوبه اما در نظام تعلیم و
تربیت مدرن که هدف او پرورش انسان
انسانهای آزاد هست هرگز نمیتونه انسانها
رو به داشتن اندیشههای خوب وادار کنه
نمیتونی من اگر بخوام بچم آزاد بار بیاد
نمیتونم بهش بگم این کارو بکن اون کارو
نکن این کار خوبه اون کار بده بلکه در
حقیقت در نظام آموزشی مدرن و
دموکراتیک
انسانها یاد میگیرن چگون
راه اندیشیدن رو پیدا بکنن روش
اندیشیدن در کل علوم انسانی از فلسفه
گرفته
تا دیگر رشتههای علوم انسانی ما به این
علوم نیاز داریم نه به خاطر اینکه
اندیشههای خیلی درخشانی دارن و جایگزین
خرافات و مذهب نه به خاطر اینکه به ما یاد
میدن که چگونه خودمون
بیاندیشیم پس ما برای اینکه خودمون بی
اندیشیم نیازمند این هستیم که روش اندیش
اندیشیدن یاد بگیریم یعنی بدونیم که
اندیشیدن چیه و و وقتی که یاد گرفتیم
اندیشه اندیشیدن چیه اونوقت دیگه خودمون
بیاندیشیم اگر من از اندیشههای غرا ندونم
کانت بودا هر کسی که من اون رو نمونه
انسان کامل میدونم پیروی کنم این به
معنای این هست که من توانایی اندیشیدن
ندارم اندیشههای خوب انسان رو اندیشمند
نمیکنه کنه
بلکه روش اندیشیدن هست که انسانی رو
اندیشمند میکنه یا انسانی اندیشمند
نمیکنه بنابراین اندیشهها اصلاً مهم
نیست مطلقا مهم نیست اصلاً مهم نیست که
اندیشهها غلطان یا باطل چرا به خاطر
اینکه اساساً ما میدونیم باطل همه
اندیشهها اساساً ما میدونیم که تمام
نظریههای علمی یا باطل اونهایی که به
اصطلاح در تا الان وجود داشتن باطل
اونهایی که هنوز باطل نشدن قطعاً در
آینده باطل خواهند شد و نظریههای جدیدی
که اونها باز ابطال پذیر هستن جای اونها
رو خواهند گرفت تاریخ عل برای مدرنتری خ
نظریات درست نیست تاریخ عقاید درست نیست
تاریخ آموزههای صحیح نیست تاریخ صراطا
مستقیم نیست نه تاریخ خطاهایی اس که هنوز
خطا بودن اونا کشف نشده و این تفاوت مهمیه
خب مقاومت در برابر فراگیری هم من مقاومت
رو توضیح میدم هم فراگیری رو به خاطر
اینکه همه اینها کلمن کلمه هم واقعیت
نیست یعنی کلمه مفهومه و مفهوم تاریخ داره
و مفهوم نظریه پشتش هست خب پس ما ما حتی
باید فراگیری هم فرا بگیریم ما حتی فهم رو
هم باید بفهمیم ما حتی اندیشیدن رو درباره
اندیشیدن هم بیاندیشیم مسئله اصلی که
فلسفه که به معنای اندیشه وزیست اینه که
فلسفه چیست فلسفه تفاوت بنیادی با تمام
دیگر شاخههای علم و دانش و هنر اینه که
فیزیک نمیپرسه از خودش فیزیک چیست فیزیک
کار فیزیکی میکنه پژوهش فیزیکی میکنه
ولی فلسفه هیچ دغدغهای جزی نداره که
بدونه فلسفه چیست سؤالی که هرگز پای پرسش
پاسخ قطعی و تردید ناپذیر و
ثابت پیدا نخواهد کرد
خب فرهنگی فرهنگی که حقیقت رو از بالا
میدونه
طبیعتاً به معنای کلمات هیچ حساسیتی نداره
کلمات خودشون هستند که اهمیت دارن معناش
اهمیت نداره کلمات خودشون جادو میکنن
تأثیر میگذارن شما اگر قرآن بخونید این
قرآن
بیماری شما رو شفا میده رستگاری شما رو
تضمین میکنه اگر شما کتب زاله بخونید
یعنی یک کتابی بخونید که در او مثلاً
عقاید باطل هست یا خرافی هست اصلاً لازم
نیست که شما به اصطلاح معنای اونها رو
بفهمید همین که دارید میخونید اونها رو
این کار حرامه و این کار شما رو از حقیقت
و سعادت دور
میکنه شما بسمله که بگین مهم نیست بسمله
معناش چیه فقط کافیست که زبان
بیارید سفرتون بی خطر میشه جن فرار میکنه
نمیدونم آرزوتون برآورده میشه زبان در
حقیقت خاصیت ذکر و ورد و جادو رو داره ما
ما نماز میخونیم بدون اینکه معنای نمازو
بدونیم اونچه که مهم هست تلاوت قرآنه نه
فهم قرآن فهم قرآن به این معنا که ما
بتونیم کلام خدا رو بفهمیم خدا به ما گفته
که شما هرگز نمیتونید کلام منو بفهمید
همونطور که من نمیتونی بفهمی خداوند
موجود مطلقی اس که مطلقا فهم پذیر نیست
مطلقا قابل فهم نیست و از انسانها هرگز
نه تنها نمیخواد که او رو بفهمن بلکه
اونها رو از تلاش برای فهمیدن هشدار میده
و در عوض می من دوست داشته باشین از من
پیروی کنین انسان فقط میتونه از خداوند
بن بندگی خداوند رو بکنه یا خداوندو دوست
داشته باشه نمیتونه رو بفهمید پس فهم شرط
نیست پس ما در فرهنگی هستیم و بار اومدیم
که از دورترین ادوار تاریخیش تا
الان مسئله
فهم در زبان براش اهمیتی نداشته ما با
حافظ همه ایرانیها تو خونشون یه حافظ
دارن و تعداد حافظ شناسانی که بتونن
گرههای همه گرههای حافظو به اصطلاح حل
بکنن تقریباً میشه گفت که هیچ یعنی حتی
برای حافظ شناسان بسیاری از ابیات حافظ
تفسیرش آسان نیست ولی چرا همه حافظ
میخونیم چرا همه با حافظ به قول دارش
شایگان حال میکنیم درست به دلیل اینکه
خاص زبان خاصیت مقدس داره و خاصیت مقدسش
معنای اون رو بی اهمیت میکنه خب این
وقتی مدرن شدیم همینطور شد دیگه در
مدرنیته کسی نپ در عصر مشروطه کسی نپرسید
آزادی چیست
کسی نپرسید عدالت خوانه چیست کسی نگفت
حاکمیت قانون چیست کسی نگفت مشروطه چیست
همه مشروطه خواه شد مشروطه خواه شدن چجور
کاملاً عین مذهب بهش ایمان
آوردن نصف ملت ایران ۵۰ سال به کمونیسم
ایمان آوردن فقط و فقط با شعار مردم نان
نمیدونم برابری و یا ثبت نام در حزب توده
یعنی اشهد شهادت این گفتن فقط مخصوص اسلام
نیست میدونید شما در اسلام لازم نیست
اسلامو بشناسید بفهمید و حتی بدونید برای
مسلمون شدن یک چیز لازمه د تا جمله بگید
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا
رسول الله بدون اینکه کلمهای با از اسلام
رو بدونید به ذرهای به تاریخ اسلام یا
آموزههای اسلام آشنایی داشته باشید شما
از نظر فقهی مسلمانید یعنی پاکی یعنی درست
مثل بقیه مسلمونها هستید پس برای مسلمون
شدن تنها کار اینه که یه شهادتین بخونید
شما برای ازدواج چهجوری ازدواج میشین
چهجوری یک انسانی که با شما کاملاً
بیگانه است و شما رابطتون با اون کاملاً
رابطه محدودی چگونه تبدیل میشه به صمیمی
انسانی که باش صمیمانهترین روابط رو به
طور مشروع میتونین برقرار بکنین با یک
کلمه با با عقد ازدواج با خواندن عقد
ازدواج خب ما ما با با خواندن عقد مدرنیته
مدرن شدیم با گفتن اینکه ما آزادی خواهیم
با گفتن اینکه ما تجدد خواهیم با گفتنی که
ما مشروطه خواهیم همونجوری که شیخ فضل
نوری با شهادت این مسلمون بود روشنفکری ما
سکولارهای ما طبقه به
اصطلاح شهری متوسط شهری ما که روز به روز
گسترش پیدا کرد اینها خودشون رو مدرن
میدونستن چرا چون اونها به مدرنیته
ایمان آورده بودن الانم همینطوره کسانی که
مثلاً
خودشون رو فعال حقوق بشر میدونن از این
جهت فعال حقوق بشر میدونن که میگن ما
حقوق بشر قبول داریم ما حقوق بشر بهش باور
داریم یعنی تصور بر این هست که اگر من
باور داشتم به دموکراسی پس آدم دموکراسی
ما در ایران دموکراسی نداریم اما به
اندازه نفوس خلایق ما آدم دموکرات داریم
ما در ایران هرگز آزادی رو تجربه نکردیم
ولی هیک نفر پیدا نمیکنید که بگه من
آزادیخواه نیستم خب این تصور موجب شده که
ما مدرنیته ما و ما مدرنیته رو با منطق
سنت اخذ کنیم نه با منطق مدرن یعنی
مدرنیته ما مدرنیتهی اس که در قالب سنت
به جای اینکه ما سنتم بر قالب مدرنیته بره
مدرنیت مون در قالب سنت اومده یعنی به جای
اینکه ما سنتم و مدرن
کنیم مدرنیته رو سنتی کردیم ما یه شکل
سنتی مدرنیته شکل سنتی مدرنیته یعنی همین
فکر کنی انتخابات معجزه میشه مدرنیته فکر
کنی که به اصطلاح هواداری از یک ایدئولوژی
طرفداری از یک ایدئولوژی شما رو مثلاً
عدالتخواه میکنه یا شما رو برحق میکنه
در نتیجه هر ایدئولوژی ب بدون بدون استثنا
از سکولاریسم از ناسیونالیسم از کمونیسم
از سوسیالیسم از نمیدونم لیبرالیسم در
ایران وارد شد شکل مذهب پیدا کرد درست این
مذهب
شد و فونکس میخواست جای مذهب بگیره یعنی
میخواست بدیلی برای مذهب باشه روشنفکری
ماهم همین طور بود روشنفکری ما میخواست
بدیل جایگزین روحانیت بشه دانشگاه ما
میخواست جایگزین حوزه بشه ولی در آخرش چی
شد آخرش این حوزه بود که جایگزین دانشگاه
شد یعنی دانشگاه ما حوزوی شد نه حوزه ما
دانشگاهی در عمل روحانیت ما در برابر مدرن
ها تسلی نشد بلکه مدرن های ایرانی بودن که
تسلیم روحانیت شدن در یعنی در باید بپرسیم
این چرا سنت که ما فکر میکردیم ی خرافه
اس زوال پذیر و نابود شدنی و محکوم به مرگ
چطور شد که بر مدرنیته که نور عقل و حقیقت
و سعادت بود چیره شد در
ایران خب پس در وحله اول باید ببینیم باید
حساس تونو عوض کنیم یعنی بدونیم که مثل
این میمونه که شما وقتی که ویروس کرونا
اومد شما به شستن دستون حساس شدی قبلاً
نبودید اگر میخواید سالم بمونی شما
میدونید که در معرض یک ویروسی هستید که
باید حساسیت هاتونو نسبت به بهداشت تون
عوض کنید فکر نکنید که تنفس کردن شما هیچ
ضرری نداره شما باید ماسک بزنید شما باید
یک چیز را ضد عفونی بکنید همه چیزو ما
برای اینکه مدرن شیم در وحله اول باید
حساسیتم منو عوض کنیم یک حساسیت به حقیقتو
کاملاً بذاریم کنار اینکه تصور اینکه
حقیقت ما رو نجات میده و ما
برای زیستن بهتر نیازمند دانستن حقیقت
هستیم کاملاً اشتباهه و ما رو به این روز
انداخت انسان برای انسان برای زیستن و
برای انسانی زیستن باید به هیچ وجه نیاز
به دان دستن حقیقت نداره هیچ که دانستن
حقیقت او رو نابود میکنه به چه چیزی نیاز
داره به شناختن
حماقت اونچه که ما را رستگار میکنه
دانستن به
اصطلاح عقاید درست نیست بلکه کشف عقاید
خطاست این خطا خطاهای ما هستن که ما رو از
مرگ عقلی و مرگ انسانی نجات میدن نه
به اصطلاح ثواب های ما یا راستی های ما
این یه درک متفاوتی ما فوبیا داریم ما یه
وحشت عجیب غریبی داریم از
اینکه خودمون یا دیگران فکر کنن که ما خطا
میکنیم ما بر خطا هستیم فکر کنن که ما از
حقیقت دوریم فکر کنن که ما به
اصطلاح یک مشکلی داریم که بر خلاف دیگران
که حقیقت دست پیدا کردن ما از حقیقت باز
ماندیم و جا موندیم این فوبیا موجب میشه
که شما هم به شدت
در به اصطلاح جهل و نادانی از خطاهای
خودتون قرار بگیرید یعنی باعث میشه خطاهای
خودتون رو از دیدنش و از تشخیصش کور بشید
در حقیقت به کوری ذهنی مبتلا میشید و از
اون طرف به
کوری اجتماعی و اخلاقی یعنی چی یعنی چون
اگر قراره که یک عدهای حقیقتو داشته باشن
پس کسانی که بقیه آدما باید به اصطلاح
فاقد حقیقت باشن دیگه بنابراین جنگ بین
حقیقت و باطل فقط نیست بلکه جنگ بین خیر و
شره پس کسی که عقیده نادرست داره کسی که
بهایی است از نظر مثلاً شیعیان کسیست نیست
که فقط یک عقیده باطله خرافیه بلکه کسیست
که آدم بدیه بنابراین کشتنش مجازه
بنابراین محروم کردنش از حق مجازه در
دوران اتحاد جماهیر شوروی دین یک ک از نظر
مارکسیسم دین ی کاملا ی چیز خرافیه کاملاً
و نابود شدنی اما همین امر نابود شدنی یک
جرم بود و ممنوع بود یعنی همون چیزی که
میگفتیم پوچه در حقیقت
هرگونه به
اصطلاح رابطهی با اون امر پوچ شما رو
تبدیل میکرد به توکار به جنایتکار به
مجرم پس برا بنابراین برای ما انسانی که
خطا میکنه یعن انسانی که مجرمه انسانی که
مجرمه یعنی دیگه وجودش پلیدی محضه شر محضه
چون ما دوگانه خیر و شر به ما اجازه نمیده
که مثلاً فرض کنیم یه نفر میتونه اشتباه
بکنه و آدم خوبی باشه یا یه نفر میتونه
اشتباه بکنه بدون اینکه نیت بد داشته باشه
یا امکان داشته باشه که یک نفر اشتباه
بکنه و اشتباه او نتیجه خوبی داشته باشه
نه برای ما نیت نتیجه رو تعیین میکنه اگر
نیتت بده نتیجه کارم بده و خود تو هم آدم
بدی هستی بنابراین از نظر ما جرم حقوقی
خطای شناختی گناه اخلاقی و به
اصطلاح پلیدی روحی با همدیگه یکی یعنی نمی
از هم جدا نیست یه کسی رو که میگن که فلان
آدم در فلان جا یه حرفی زد بعد حرفشو
اشتباه درومده بود پس آدم حرفش هیچ کدوم
اعتباری نداره یعنی یک خطا مثل یک ویروسی
اس که دیگه تمام وجود او رو به به اصطلاح
به
سرطان خطا و پلیدی و اشتباه چیز میکنه
آلوده میکنه و علاج ناپذیرم هست اگر
مثلاً مهندس بازرگان اعتقاد داشته باشیم
که در جریان انقلاب و همراهی با روحانیت
خطا کرد دیگه مهم نیست که نمیدونست که
داره خطا میکنه و مهمم نیست که بعداً به
خطای خودش اعتراف کرده و بعداً خودشو نق
نه این یک جرمی مرتکب شده به ویروسی مبتلا
شده که مثل جزام باید اصلاً از جامعه بره
تو قرنتینه از جامعه جدا بشه اصلاً نه
حرفشو بزنیم نه اصلاً این آدم میتونه هیچ
نقطه مثبتی داشته باشه جلال آل احمد چون
کتاب غربزدگی رو نوشته نه فقط یک به به
اصطلاح مقالهای ننوشته که حرفاش درست نیست
بلکه این آدم یک جنایتی رو مرتکب شده و در
هرچه جنایت و پلیدی بعد از او بوده نقش
داشته پس جلال آل احمد فقط ما نمیگیم که
اون حرفاش نادرسته بلکه براش لعنت و
نفرینم میکنیم انگار که مثلاً یک
جنایتکار جنگیه مثلاً یا از اون طرف فکر
میکنیم که یه کسی که جنایت کرد یه کسی که
دزدی کرد دیگه نمیتونیم ما بقیه اعمالش
خوب
بدونیم یک خطا یعنی
پایان بسته شدن خیر و خوبی بر اون آدم برا
اول خب این تصور جامعه ستیزه یعنی چی
جامعه ستیزه یعنی که به ما از ما تا کنون
ما چیزی به نام جامعه ایران به معنای دقیق
کلمه نداریم جامعه جامعه بر اساس پذیرش
ارزش آزادی تاسیس بشه جامعه یک پدیده
مدرنه جامعه با قوم و مردم و نمیدونم یک
به اصطلاح ساکنان ی سرزمین فرق میکنه
جامعه چیزیست که با مدرنیته ایجاد میشه
مدرن یعنی جامعه زمانی درست میشه که
انسانهایی که عقاید مختلف دارند عقاید
مختلف
رو عقاید مختلف خودشون رو مانع مشارکت در
بسیار ک از دیگر از
امور سرنوشت ساز زندگیشون ندونن مثل اینکه
من و شما د تا برادر هستیم ولی این اینکه
شما رنگ آبی رو دوست داری من رنگ قرمزو
اصلا در احساس برادری ما به همدیگه تاثیر
نمیکنه جام جامعه یعنی اون به اصطلاح
سازمانی اون کلیتی اون تشکیلاتی که اختلاف
عقیده به
خصومت منجر نمیشه و
انسانها پیروز خودشون رو در شکست دیگری
نمیبینن بقای خودشون رو در نابودی دیگری
نمیبینن سعادت خودشون رو با بدبختی
دیگران پیوند نمیزنن به عکس میگه که
شما من در صورتی موفق میشم که تو موفق بشی
بنابراین د تا تیم موفقترین تیم باید با
موفقترین تیم رقابت بکنید شما نمیتونید
تیم ی برای اینکه اثبات کنید مثلاً تیم
بارسلونا یه تیم بسیار خوبیه اونو بذارین
دربار تیم فوتبال قم مثلاً بازی بکنه
اینکه اثبات نمیکنه خوبه تیم بارسلونا
زمانی میتونه قدرت خودشو نشون میده که با
یک تیم قدرتمند مزه کنه بنابراین در فرهنگ
مدرن چیزی به نام دشمن وجود نداره انمی
وجود نداره بلکه اونن وجود داره یعنی حریف
دو تیم تمام زندگی سیاست دانش جامعه همه
چیز میشه مثل بازی ی فوتبال در بازی شما
هر دو طرف از قواعد مشترک استفاده میکنین
برای شکست دادن همدیگه اما شکست دادن
همدیگه به این معنا نیست که شما از شکست
خوردن دوباره یا از بازی کردن دوباره لذت
نبرید و پیروزی شما در بازی بعدی هم مسوم
بشه نه شما چه با از بازی لذت میبرید و
این بازی شما رو در برابر هم قرار میده
اما بدون اینکه دشمن هم بکنه شما رو در
برابر همین قوا ولی قواعدی که بهش پایوند
یکی پنالتی برای اون تیم همون منی رو میده
که برا این تیم بنابراین شما میتونید اگر
یک روزی تونستیم سلطنت طلبها روحانیت
بهایی ها مجاهدین خلق نمیدونم بی دینها
با دینها زرتشتی نمیدونم همجنسگراها اگر
تونستیم قواعد مشترکی رو بر قواعد مشترکی
توافق بکنیم که موجب بشه که ما با همدیگه
زندگی کنیم و
همزیستی به اصطلاح عناصر متفاوت و و مخالف
هم همزیستی شون ممکن بشه اون وقت میشه
جامعه جامعه یعنی هنر همزیستی آدمهایی که
با هم اختلاف دارن آدمهایی که مثل هم
نیستن جا جامعه یعنی توافق آدمهایی که بر
تنها چیزی که توافق دارن اینه که اختلاف
کنن شما در جامعه ا جامعه مثل جامعه ایران
فقط میتونید توافق کنید بر اینکه با هم
مثل هم فکر کنید به همین دلیلم هست همه
توافقهای ما شکست میخوره هیچ ائتلافی
هیچ حزبی در ایران موفق نبوده به خاطر
اینکه تنها حزب موفق در حقیقت حزب توده
بود اونم به دلیل اینکه حزب به منای
واقعیش نبود بلکه
تشکیلات خارجی بود اتحاد جمان شوروی درستش
کرده ما حزب نداریم چرا چون اولین
موفقترین و تنها دستاورد
اصلی احزاب در ایران
انشعاب
انشعاب چیزی که احزاب ایران هرگز درش شکست
نخوردن ناکام نموندن انشعاب کردنه و این
انشعاب یه چیزیست که فاصله با تشکیل احزاب
خیلی خیلی کوتاهه یعنی مثل این میمونه که
به مجرد اینکه یک زنی باردار بشه اولین
هفته سقت کنه بچشو و این پترن فرق نکنه
شما اصلاحطلب بین شما چپ این راستین
انقلابی ضد انقلابی اصلاً فرق ن ما
همونطور در ساختن حزب و ائتلاف در میان
اپوزیسیون ناکام موندیم که در داخل ایران
به دلیل اینکه فرهنگمون مشترکه ما میخوایم
بگیم بیاید توافق کنیم بر یک سری چیزهایی
که ما رو در
حقیقت در یک جا قرار بده نه ما در وحله
اول باید توافق کنیم برای اینکه با هم
مخالف باشیم و توافق کنیم بر اینکه مخالف
دشمن نیست و به عکس بدون وجود و و حضور و
آزادی مخالف وجود و حضور و آزادی من معنا
نداره من زمانی خودم رو خودم میبینم که
بتونم فرق خودمو با شما بدونم اگر من همه
آدمها رو یکسان ببینم هیچ فرقی بین خودم
و دیگری نخواهم گذاشت من زمانی قابل تشخیص
ام که دیگری قابل تشخیص باشه پس من یعنی
دیگری و جامعه ایران جامعست که دیگری
ستیزی درش ریشههای بسیار ستبر تاریخی
داره و به همین دلیل هست که ما مشکلات ما
هرگز نباید به نیت افراد یا عقاید افراد
یا شخصیت افراد یا کارنامه افراد در حقیقت
برگرده بگیم مثلاً مشروطه خواهان شکست
خوردن چون که فلان کس فلان اشتباهو کرد و
مثلاً چه میدونم مشروعه طلبا فلان کردن
در ایران مدرنیته شکست خورد به خاطر اینکه
خمینی این کار کرد یا روحانیت نه مشکلاتی
که باعث میشه ما در این وضعیت کنونی دچار
بشیم مشکلاتی تاریخین و فرهنگی با رفتن
این و اومدن اون پیروزی این به اصطلاح
جریان و شکست فلان جریان اینها حل
نخواهند شد به همین دلیل که انقلاب فرهنگی
یعنی چی یعنی که در وحله اول ببینید که
بحرانهای معاصر خودشون معاصر نیستن بلکه
نتیجه یک روند تاریخی بسیار طولانی و
پیچیدهای هستن که مهمترین مشکل فهم این
رونده کشف این رونده و تنها راه خروج از
بحران هم همین فهم این رونده یعنی تنها
راه اینکه من
بتوانم از
بحران انسان ایرانی و جامعه ایرانی هر
بحرانی بیرون بیام اینه که بفهمم چهجوری
این بحران به وجود اومده اگر بدونم
چهجوری این بحران به وجود اومده در حقیقت
راه علاجش همینه بنابراین تا زمانی که ما
نمیدونیم این بحرانها از کجاست تا زمانی
که فکر میکنیم توتالیتاریسم بدشانسی بود
نمیدونم یه نقل قول جلی رو درست کردن از
کسروی که ما یه دونه انقلاب به آخوندا
بدهکار بودیم یا نمیدونم کارتر اومد
انقلاب کرد یعنی چی یعنی ما از دیدن دلایل
حقیقی وضعیتی که هستیم غافلیم و در
نتیجه چون که تنگ چشمان نظر به میوه
میکنن اما ما تماشاکنان چون نمیتونیم به
بستان نگاه کنیم به میوه فقط خیره شدیم
یعنی روی یک نقطه و لحظه تاریخی و یک عامل
نزدیک زوم کردیم و غیر از اون نمیبینیم
در نتیجه نمیتونیم تشخیص بدی مشکل چیه
مثل اینکه شما حالا ما میدونیم دیگه
سردرد لزوماً به خاطر مشکلی در سر نیست
شما میتونید نمیدونم در پاتون یه مشکلی
باشه در
نمیدونم دلتون ی در گوارشتان یه مشکل باشه
و هزار مشکل دیگه در جاهای هر نقطه دیگه
بدن شما میتونه سر شما رو دچار سردرد
بکنه نمیدونم پای انسان اگر باد بکنه این
عاملش لزوماً در خود پا نیست پزشک میاد
تمام بدن رو کنترل میکنه چرا چون یه بدن
یه
سیستمه جامعه هم یه سیستمه فرهنگ هم یه
سیستمه یعنی چی یعنی اینکه این شری که ما
بهش دچار شدیم همش محصول آدمهایی که شر
وور هستن نیست آدمهایی که میت میخواستن
شرارت کنن آدمهایی که نیت شر داشتن از
نظر من آیتالله
خمینی در نه تنها در یک ابعاد ایرانی بلکه
در ابعاد تاریخ جهانی یک انسان شروره یعنی
من نمیشناسم در تاریخ که یک مرد
روحانی که و الگوی روحانی یک مرجع روحانی
به جای اینکه مردم رو به پرهیز از بدی و
عمل به خوبی دعوت بکنه بگه حفظ قدرت تمام
رذیلت های اخلاقی رو واجب میکنه تنها کسی
که در تا من تا جایی که من دیدم تنها کسی
گفته که گفته حفظ حکومت برای حفظ حکومت
دروغ واجبه شراب واجبه کشتن واجبه حتی
کشتن امام زمانم واجبه کشتن همه مسلمانان
واجبه آقای خمینی بنابراین من هیچ تردیدی
در این ندارم یعنی شاید خیلی خیلیا به این
غلظت و شدت من آقای خمینی رو شریر ندونن
ولی من واقعا یک نمونه استثنایی در ابعاد
فرا ایرانی میبینم اما اگر شما بخواید
تمام این وضعیت کنونی رو بگید عاملش آقای
خمینی در حقیقت از فهم وضعیت ناتوان خب
یادگیری یعنی چی یادگیری
یعنی
توانایی فهمید
اون چیزی که فکر میکنیم که
فهمیدیم یا به همین دلیل هست که یادگیری
در اصل یعنی لرنینگ در اصل آن لرنینگ ما
ایرانیا فکر میکنیم که میگیم طرف علمش
زیاده اسم انگار که علم مثل ثروت میمونه
که مثلاً طرف هرچی طلای بیشتری داشته باشه
میشه ثروتمندتر ما هم فکر میکنیم کسی که
عالمه کسیست که به
اصطلاح عقاید یا حقائق بیشتری میدونه
بنابراین ما در فرهنگ ما یادگیری یعنی
چیزهایی رو که نداشتیم دانسته هایی رو که
نداشتیم از بیرون بیاریم در ذهن به ذهنمون
اضافه کنیم میگن طرف کلش پره ها ها یعنی
پر بودن ذهن میشه عالم بودن دانشمند
بودن دانا بودن در حالی که در حقیقت عکس
این هست در یادگیری ما سعی میکنیم چیزی
رو کم کنیم از خودمون نه چیزی رو اضافه
کنیم ما ذهن ما خالی نیست و با پر کردنش
چیزی رو فراگیر فرا نمیگیره ذهن ما ما با
ذهن پر به دنیا میایم و یادگیری یعنی یک
تلاش پیگیرانه و جدی و بیپایان برای خالی
کردن ذهن برای خونه تکونی ذهن برای اینکه
ذهن شما
در در
حقیقت کمتر داشتههای ذهنیتون پیش تص پیش
داوری هاتون پیش فرد هاتون عقایدت
باورهاتون هرچه بیشتر به پوچ بودنش پی
ببرید هر چقدر که شما بیشتر به خطاها تون
پی ببرید شما در حقیقت بیشتر یاد گرفتید
یاد گرفتن به این معنا نیست که شما ب
چیزهای درست رو بتونین یاد بگیرین نه شما
انسان ذهنش هرگز
توانایی شناخت و دانستن حقیقت و اونچه که
درسته رو نداره انسان هرگز نمیتونه بفهمه
که واقعیت چیه انسان هرگز نمیتونه به
حقیقت دست پیدا کنه انسان هرگز نمیتونه
بدونه چه عقیدهای درسته چه عقیدهای درست
نیست انسان چه عقیدهای درسته انسان ذهن
انسان جوری درست شده که فقط و فقط میتونه
اون چیزی رو که که حقیقت نیست ولی تاکنون
حقیقت میپنداشت رو کشف کنه اون چیزی رو
که راست نیست ولی تاکنون راست بوده رو کشف
کنه اون چیزی رو که بدیهی نیست اکنون درش
تردید کنه پس مدرنیته یعنی آموختن تردید
کردن نه اینکه طرف میگه که ما میخوایم اون
چیزا رو که در سنتم داریم اضافه کنیم به
اون چیزایی که در
مثلاً مدرنیته داریم انگار که شما میگید
من تا حالا مثلاً لنگه کفش می کفش دمپایی
میفروختم حالا میخوام مثلاً کفش پاشنه
بلندم بفروشم هیچ مشکلی نداره در حقیقت
شما ثروتمندتر شدید ما فکر میکنیم
میتونیم به هم به تمدن ایرانیون
ببالیم هم ارزشهای زرتشتی و به اصطلاح
مانوی و فلسفه اشراق پایوند باشیم هم به
ارزشهای مدرن نه نمیشه مدرنیته یعنی کشتن
سنت از راه فهمش و سنت یعنی هر آنچه تا یک
لحظه پیش برای تو به صورت امر یقینی و
تردید ناوی ایجاد شده بود بنابراین سنت
چیزی نیست که تا مثلاً زمان قاجار وجود
داشته باشه بعد با کارخونه ساختن از بین
بره نه سنت یعنی اون چیزی که شما باور
کردید یعنی اون چیزی که شما بدیهی
میپندارید بنابراین انسان مدرن انسانیست
که مدام در حال سنت شکنی سنت شکنی یعنی چی
یعنی در
باورهای دیروزش تردید کنه مدرنیته ایرانی
مدرنیته ایمان و یقین بود به همین دلیل با
تعلیم و تربیت هم در ایران نیومد مدرنیته
نسخه اصلی مدرنیته تردید و شکه مدرنیته
دکارت یعنی زمانی که انسان گفت اون
داستان ما رو شماره رو شنیدین که میره
دکتر دکتر میگه که من افسرده شدم بعد دکتر
ازش میپرسه که چرا افسرده شدی میگه والا
ی افسردگی نداره که آدم ۳ سال عاشق یه نفر
باشه و باید بفهمه شلنگه یعنی زمانی که
انسان انسان مدرن انسان افسرده است انسان
مدرن انسان بدبین انسان مدرن انسانیست که
تردید درمان ناپذیر داره اون شکی که دکارت
کرد هیچ موقع شکی اس که پاسخ ناپذیره مثل
سؤالات انسان سنتی نیست مثل سؤالات ابن
سینا نیست که میدونه که این یک جوابی
پیدا میکنه و میره دنبال جوابش تردید
مدرن تردید دستوریه یعنی چی یعنی نمیگه در
این یا در اون تردید کن در عقاید خودت یا
در
عقاید به اصطلاح دشمنا تردید کن نمیگه که
در عقاید ریاضی تردید کن یا در عقاید
مذهبی تردید کن میگه در عقاید
تردید فکر کردن یعنی هر اندیشیدن یعنی باز
اندیشیدن از نوع اندیشیدن اندیشیدن و
اندیشیدن و اندیشه قبلی آگاهی یعنی آگاهی
خودآگاهی یعنی آگاهی و آگاهی قبلی
بنابراین شما به جای اینکه از بیماری از
این دستگاه معیوبی که طبیعت به نام انسان
درست کرده معیوب ترین دستگاهیست که طبیعت
خلق کرده در حقیقت از این بترسید فرار
کنید پشتتون بکنید نادیده بگیرید انکارش
بکنید به اصطلاح اون چیزی رو که دو تصویر
کاملاً رویایی خودتون رو به جای واقعیتش
به خودتون و به دیگران ارائه بدید شما
زمانی مدرن میشین که در برابر خودتون به
عنوان یک موجود به ذاتاً معیوب ذاتاً ناقص
ذاتاً خطاکار ذاتاً شر نگاه بکنید و این
رو بپذیرید بپذیرید که
شما هیچ راهی ندارید به اینکه واقعیت رو
چنان که هست درک بکنید میدونید چه اتفاقی
افتاد اتفاقی که افتاد اینه که در فرهنگ
ما وقتی
که به
اصطلاح باور باور درست چه زمانی شما
میتونید دیگه واقعا باور کنید چیزی رو هیچ
تردیدی راه نداشته باشه در اون زمانی که
شما اونو ببینید ها ضرب مسئله هست که دیدن
شنیدن کی باد مانند دیدن یعنی هیچ دلیلی
هیچ برهانی قاطع تر برای باور به اندازه
دیدن نیست مولوی میگه
که آینه ام آینه ام مرد مقالات نیم دیده
شود حال مرر چشم شود گوش شما یعنی اگر این
چیزای رو که میشنوی ببینی دیگه تردید
نخواهی کرد اون داستان بوعلی و ابوسعید
ابوالخیر هست که با هم ی یه جا دیدار کردن
و بعد از هه شبانه روز خلوت و بو
علی سینا پرسیدن که تو خواجه بو سعیدو
چگونه یافتی گفت هرچه من میدانم او
میبیند از ابوسعید پرسیدن گفت که هرچه ما
میبینیم او میداند یعنی دیدن مرحله
بالاتر از بالاترین مرحله است از شما
حقیقت نمیتونید بهش دست پیدا کنید مگر
اینکه شما حقیقتو در درون خودتون ببینید
یعنی شهود کنید حقیقتو باید با چشم دل
ببینی خب توی عربی هم
عین هم به معنای چشمه هم به معنای ذات
گوهر جوهر اصل یک چیزه شما میگید این عین
اونه یعنی این درست با اون یکیه حقیقت بو
نمیزنه با ا بعد عینم با ایان همریشه
هستن دیگه میگه آنچه ایان است چه حاجت به
بیان است یعنی اگر ایان دیگه اصلاً خ
آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی
رو متاب آدم چیزهای دیگه رو با با نور
آفتاب میبینه با نمیتونی نوری شما پیدا
بکنی که با اون بشه نور آفتاب ببینی که
شبستری میگه زهی نادان که او خورشید تابان
به نور شم جوید در بیابان شما نمیتونید
با نور شم بری دنبال نور خورشید که
بنابراین دیدن در فرهنگ ما یعنی شهود
درونی برهان قاطعی اس برای اینکه شما به
چیزی باور پیدا بکنی یعنی اگر من دیدم
که مثلاً اگر من دیدم که این درخت مثلاً
۱۰ تا میوه داره هیچ تردیدی ندارم که این
در ۱ ت می داره در حالی که اگر شنیده بودم
یا کسی به من گفته بود یا جایی خونده بودم
ممکن بود قابل تردید بدونم ولی وقتی دیدم
خودم شمردم دیگه نمیتونم تردید کنم انسان
مدرن کسیست که از این نوع
تفکر نا ناگهان دست برمیداره شوک مدرنیته
زمانیست که انسان متوجه میشه که همین چشمی
که برهان قاطع ایمان انسان و باور انسان
بود همین چشمه ناتوان از دیدنه همین چشمی
که به بینایی او تو مینازی و به بینایی او
در حقیقت باور به اصطلاح بها میدادی همین
بین همین چشم تو رو از دیدن وا میداره
چرا وقتی که انسان تلسکوپ رو اختراع کرد
بعد نگاه کرد به آسمان دید اون آسمانی که
با این لنز تلسکوپ که از به اصطلاح لنز
چشم من بسیار قویتره و اون انسان نیست و
اون چند تا به اصطلاح آهن و فلز و شیشه
است اون میتونه جهان رو بهتر از این چشم
جاندار من ببینه و من برای بهتر دیدن
نیازمند یک کمک ابزارم و
ابزارها هر هیچ ابزاری باز نمیتونه به من
بگه که من همه اونچه هست رو میبینم شما
هر تلسکوپی با هر درجه به اصطلاح قدرت
لنز اختراع بکنی باز هم اون محدوده باز هم
از
اون قدرتمندتر میشه خلق کرد شما هر چیزی
رو هر میکروسکوپی نمیدونم هر دستگاهی رو
که خلق میکنید برای اینکه واقعیت رو
ببینید میبینید که نه اون چیزی که باز به
شما نشون میده همه واقعیت نیست بلکه یک
تکههای مثل برادههای یک تصویر یک آین
بسیار بسیار بزرگیست که شکسته و شما فقط
به ی تکههای خیلی ریزش
دست آقای خلجی بله آقای خرجی خسته نباشید
میخواستم بگم از یک ساعتم گذشت خب من یک
چیز بکنم یک نکته رو بگم چشم بنا میخوام
خلاصه بگیرم چیز میگه که از براتون از
نیچه بخونم
در انسان نقصی بنیادین وجود
دارد این ادعای استاریک آدمی نوعی
بیماریست ببینید ما مدرنیته رو جای
میخوایم جایگزین سنت کنیم فکر میکنیم سنت
یه چیزی بوده که ما داشتیم مثلاً فرض کنید
یه خونهای بوده که کلنگی شده حالا ما
میکوبیم مدرنیته که الان کاملاً ساختمان
جدیده و و خیلی هم شیکتر و بهتره به جاش
میسازه نه چنین
نیست مدرنیته جایگزین سنت نیست مدرنیته
هرگز به ما اون چیزهایی رو که سنت میداد
نمیده سنت برای ما ثبات یقین
آرامش و ایمان
میآورد مدرنیته درست به این دلیل در برابر
سنته که از آوردن همه اینها عاجزه و به
عکس هرچه مدرنتر شک پاکتر هرچه مدرنتر
بدبین تر هرچه مدرنتر دلهره دلهره بیشتر
داشتن انسان مدرن انسانیست که در اضطراب و
با اضطراب زندگی میکنه و بدون اینکه فکر
کنه از این اضطراب رهایی داره انسان مدرن
همواره خودش رو و وضعیت خودش رو بحرانی
تعریف میکنه بنابراین مدرنیته یک
بیماریست مدرنیته همیشه بحرانی است در
ایران مدرنیته برای ما یک به
اصطلاح چه میدونم یک در حقیقت جایگزین
سنته در مدرنیته شما هیچی به دست نمیارید
و عکس باید همش از دست بدید انسان مدرن با
از دست دادنه که مدرن میشه نه با به دست
آوردن انسان مدرن با نبودن چیزهاست که به
بودنشون پی میبره انسان مدرن
با سپری شد
بازگشت ناپذیر زمان هست که میفهمه در
لحظه حال زندگی میکنه بنابراین انسان مدرن
انسانیست که خودش رو بیمار میدونه و به
بیماریش آگاهی داره و به قول نیچه میگه که
عمو فتی یعنی به تقدیر خودش عشق میورزه نه
فقط قبول میکنه عشق میورزه حالا توضیح
میدم میگه در انسان نقصی بنیادین وجود
دارد این ادعای استعاری که آدمی نوعی
بیماریست از برگرد میگه زمین پوستی دارد و
این پوست بیمار است یکی از بیم هایش انسان
نامیده میشود اما نیچه آنگاه که از انسان
به عنوان جانوری سخن میگوید که سرشت هنوز
تعین نیافته معنای دوگانه در ذهن دارد در
وحله اول این بیماری که انسان نامیده
میشود خطای بنیادی است اما در وحله دوم
همین دقیقاً همین بیماریست که ارزش راستین
او را بنیان میدهد یعنی توانایی من
برای حقیقت گویی نیست که به من ارزش میده
منو انسان میکنه توانایی من برای خطا
کردن و برای کشف خطاهای خودم و
برای کنار گذاشتن خطاهای خودم هست که به
من به انسانیت من معنا میده انسان مدرن
انسانیست که به جای عقیده نظریه داره
نظریهها یعنی چی یعنی اون چیزایی که ما
در در مورد واقعیت تخیل کردیم نظریهها
یعنی اون چیزی که من هیچگونه دلبستگی بهش
ندارم دانشمند واقعی دانش نیست که به محض
اینکه متولد میشه متوجه میشه نظریه خطاست
میزش کنار اما انسان سنتی کسیست که هرچقدر
واقعیت خلاف واقعیتش باشه خلاف عقایدش
باشه عقایدش توجیه میکنه به جای اینکه
واقعیت رو بپذیره عقاید خودش رو واقعیت
میدونه ما اگر
بخوایم مدرن بشیم یک باید مدرن شدنو فرا
گرفت د فراگیری مدرنیت
خودش بدیهی نیست بنابراین هر کس رفت اروپا
و دکتر شد و مهندس شد و آزادیخواه شد و ن
طرفدار فلان حزب شد و اینا لزوماً کسی
نیست که مدرن نامیده میشه یا بدانه که هر
طرفدار آزادی آزادیخواه نیست هر کسی که
خودشو دموکرات میدونه لزوماً دموکرات
نیست بنابراین باید فراگیری رم یاد بگیریم
بدونیم که فهم چیه فرق فهم با شناخت چیه و
اونوقت بدونیم بتونیم فرق بگذاریم بین
واقعیت و بین زبان و بدونیم که زبان ما به
هیچ وجه هیچ ربطی به واقعیت نداره زبان
واقعیتو میپوشاند بلکه به اصطلاح آشکار
نمیکنه ما باید یاد بگیریم نه برای اینکه
به اصطلاح شاهد حقیقت رو در آغوش بگیریم
بلکه برای اینکه به زشتیها بدیها و
نقائص خودمون آگاه بشیم و این چیزیست که
برای انسان ایران
ی به اصطلاح دشواره به خاطر اینکه موانع
این امر هم روانیه هم عقیدتی هم سیاسیه هم
مذهبیه هم به اصطلاح به نظام ارزش هاش ربط
داره و در نتیجه ما باید هرچقدر که موانع
اصلی رو بیشتر تشخیص بدیم تواناییم برای
تغییر این وضعیت و آغاز یادگیری بیشتر
خواهد شد من اینجا دیگه متوقف میشم چون
خانم فروغ واقعا کاسه صبرشون به سر اومده
یعنی که شماها دیگه فغان تون آسمان
رفت نه آقای خرجی من رعایت حال شما رو
کردم یه پیام بهتون دادم واتسپ بله د تا
از دوستان رو بشنویم اگر موافق باشین که
شماهم یه کم استراحت کنید بعد دوست سوم رو
میشنویم و بعد شما سوای یوتیوب رو نگاه
کنین من سوهای چت رو
د ت آقای مهان پیام از شما نمیبینم ب در
واتسپ براتون نوشتم آقای خرجی آقای تاجفر
بفرمایید سلام بر شما ما شما رو
میشنویم با درود و سلام هم خدمت شما هم
همه دوستانی که بالا حضور دارن هم دوستان
محترمی که پایین به حرفای ما گوش میدن من
اول میخوام از جناب خلجی تشکر کنم من
همیشه از ایشون چیز یاد میگیرم هر وقت تو
اتاق شما میام دست خالی بیرون نمیرم امروز
هم همین طور بود فقط من یه چند تا نکته تو
تکمیل صحبتهای ایشون اگه اجازه بدن حر
میکارم من اول فکر کنم عنوان شاید منظور
شما مقاومت علیه تغییر باورها باشه وگرنه
یادگیری به صورت سیستماتیک تو همه
جامعهها وجود داره ما مدرسه داریم
دبیرستان داریم دانشگاه داریم سیستماتیک
داریم یاد میدیم به آموزش میدیم به
انسانها و همه جامعهها یادگیری رو قبول
کردن مقاومتی بر علیهش ندارن من فکر کنم
با توضیحاتی هم که دادید منظور شما بیشتر
تغییر باورها بود چون باورها چیزایی هستن
کهی ب نه خیر توضیح خواهم داد منظورم این
نبود ولی توضیح خواهم داد شما بفرمایید
بله خواهش میکنم من حالا گ هم نظر خودمو
میگم فرمایشات شما بد ب ببین دوست من همون
طور که من گفتم یادگیری سیستماتیک وجود
داره حالا من نمیخوام راجع به سمانتیک
اینجا با شما درگیر بشم بحث اینه که ش شما
نکتهای رو که طرح میکنی بیشتر مش مشکل
علوم انسانیه شما از حقیقت صحبت کردی خود
شما هم تعریف کردی که حقیقت آنچه که درست
است ببینید حقیقت یه مقوله سابجکتیو
برمیگرده به باورهای شما که تصمیم بگیرین
این حقیقته یا حقیقت نیست ما تو علوم
فیزیکی دنبال واقعیتها میریم چون اون
دیگه اصلاً ما ارزشی برای این مسائل قائل
نیستیم تو سیستمهای علوم انسانی که دنبال
حق حقیقت میرین شما ارزشگذاری میکنین و
بنابراین این ارزش گذاریها باعث همون
مقاومت علیه تغییر باورها میشه چون شما
قبول کردین که اینها ارزش دارن اینها
درستن طبق باورهایی که دارین بعد تغییر
اون براتون سخت میشه تو علوم فیزیکی ما
هیچ مشکلی نداریم ما اگر فردی بیاد یک
پدیده طبیعی رو با یک قانون جدیدی بهتر
توضیح بده خیلی سریع قبول میکنیم چون یه
قانون جدیدیه داره بهتر تو توضیح میده
کاملاً هم واضحه هیچ ارزشی لزوماً قانون
قبلی نداشته که ما بخوایم مقاومتی در
تغییر افکارمون در مقابل اون نشون بدیم
این باعث میشه که ما این مشکل رو نداشته
باشیم به خاطر اینکه با واقعیت کار
میکنیم که یه چیز آبجکتیو نه حقیقت که یه
چیز سابجکتیو این برا شما مقایسه کردین
مثال خوبی زدین که گفتین کمونیستها و
مارکسیستها چقدر مقاومت میکردن در مقابل
افکار م متفاوت این میخواستم به همین
نکته برگردم که این مارکسیسم و کمونیسم
ذاتاً یک پدیده اروپاییه و این مقاومت در
مقابل تغییر باورها یک چیز ایرانی نیست
این همه جامعهها همه مردم دارن فقط
جامعههای که مثل کشورهای اروپایی که از
رنسانس یا انلایتن مننت گذشتن اینها باعث
شدن که یاد بگیرن که چگونه علمی فکر بکنن
چگونه دنبال پاسخها از طریق فکر فکر بشر
برن و این تغییر هستش که باعث شده این
تجربه رنسانس هست که باعث شده این
جامعهها راحتتر قبول بکنن حتی چیزهای
عقیدتی و افکار حایی که مثلاً دنبال حقیقت
هستن حتی برای اون هم آمادهتر هستن که
قبول کنن به خاطر تجربه رنسانس بعد من یه
نکته دیگه میخواستم خدمت شما طرح کنم که
اولین بار که رنسانس اتفاق افتاده فردریک
استار یه کتاب داره به اسم لاست انلایتن
مننت میاد صحبت میکنه اساسش رو هم گذاشته
روی مکاتبات بین بیرونی و ابن سینا که
اینها داشتن از با افکار علمیش ۰۰ سال
پیش بحث میکردن
پدیدههای طبیعی رو و نشون میده که اولین
بار رنسانس این ایده روشنگری در ایران اون
موقع زمان خراسان بزرگ البته ایشون میگه
آسیای مرکزی ولی منظورش همون ایرانه
خراسان بزرگ هستش که ابن سینا و بیرونی با
هم بحث میکنن بحثهای علمی میکنن حتی از
وجود انسانهایی در کرات دیگر هم صحبت
میکنن تو مکات پاتشه و این متأسفانه این
گم شد و اسم کتابش م هست لاست انلایتن
روشنگری گم شده و میخواستم بگم که ما
ایرانیها قبل از اروپاییها به رنسانس
شروع کردیم تفکر علمی رو شروع کردیم منتها
بعد تاریخ و جغرافیای ما باعث شد که این
از بین بره ۶۰۰ سال بعد اروپایی به اون
رسیدن و جایی هستن که امروز هستن یک نکته
دیگهی رو هم شما ترک کردین تفاوت بین
انمی و آپون انتت که چگونه این اروپاییها
آپون انتت دارن انمی ندارن من فکر میکنم
این برمیگرده به امنیتی که جامعههای
دموکراتیک دارن در تغییر حکومت یعنی شما
اگر افرادی که افراد افکار مخالف شما دارن
یا افکار متفاوت باش شما دارن قدرتو در
حکومت دست میگیرن شما میدونین این موقته
توی انتخابات دیگه شما میتونید جایگزین
اینها بشی و چون این چرخش قدرت وجود داره
بنابراین دیگه انمی یا دشمن معنی نداره
چون شما اینها آپون انتت شما هستن مخالف
شما هستن شما اگه بهتر بتونین جامعه رو
پذیرای افکارتون کنین میتونین جایگزین
اینا بشین و این تغییر میتونه یه مقدار
دوستتر باشه نه اینقدر خصمانه من همین جا
بسنده میکنم از صحبت صحبتم و تشکر میکنم
از فرمایشات شما همیشه یاد میگیرم به هر
حال من نظراتم این بود میتونید بحث کنید
خیلی متشکر بله بله من خیلی خوشحالم که
شما این نظراتو با ما در میون گذاشتید و
به همین میزان هم از شما تقاضا میکنم که
صراحت من رو در مخالفت با نظرتون به معنای
این ندونید که من در حقیقت اونچه که میگمو
فکر میکنم درسته نه دارم در حقیقت به اون
چیزی که تا الان فکر میکنم
که موجه تره اون رو بیان میکنم و هیچ
تضمینی نیست که اونچه که من میگم ذره
اعتبارش بیشتر از اونچه که شما گفتید باشه
ولی اجازه بدید من توضیح بدم ببینید تمام
این نکتههای که
گفتید تمام اینها در حقیقت یک به بخشی از
ذهنیت
ذهنیت و
زبان انسان ایرانی معاصر بدل شده یعنی از
زمانی که ما با مدرنیته مواجه شدیم ما
همین تصوری که همین برداشتی که شما
فرمودین خیلی خلاصه توضیح دادید تفاوت
تاریخی ما و غربیها رو همین تصور از زمان
ملکم خان تا الان وجود داشته که یک که ما
تمدنی داشتیم که اون تمدن زمانی که که به
اصطلاح در اوج عظمتش بوده غرب در تاریکی
به سر میبرده و ما قبل از اینکه غرب به
این حقوق بشر و ارزشها و علم و اینا برسه
ما رسیده بودیم پس ما برتر از اونها هستیم
این تلاشه برای اثبات برتری ما و و به
اصطلاح
داشتن یک نسخه بهتری از اونچه که غرب
امروز بهش دست پیدا کرده و به خصلت غرب
شناخته میشه این در حقیقت ناشی از احسا یک
تماست یعنی ما با در مدرنیته رو ما باهاش
دیدار نکردیم رویارویی نشدیم مدرنیته مثل
یک صاعقه منتها صاعقهای که تمام نمیشه بر
سر ما فرود آمد مدرنیته مثل شوک آمد
مدرنیته مثل یک به اصطلاح ضربهای بود که
به مغز انسان میخوره و ما رو هم سرگرد
میکنه هم بیدار یعنی نه بیدار میکنه که
آرامم کنه نه سرگردان انقدر سرگردان که
چیزی رو تشخیص ندیم اولین چیزی که تشخیص
دادیم این فقر خودمون بود دیدیم که ما یه
چیزی هست به نام توپ ولی ما هنوز با شمشیر
داریم میجنگیم و دیدیم غربیها نه تنها
غربیها اروپا چیزی داره که ما نداریم
بلکه به چیزی رسیده که ما ۴ از نظر اونا
کسایی مثل ملکم خان و آقاخان ۱۴۰۰ سال ازش
محروم یعنی ما به یک به لختی خودمون به
عریانی خودمون به به اصطلاح نداری خودمون
آگاه شدیم مثل آدم و حوا که وقتی گناه
کردن برهنه شدن
و حبوط با برهنگی ایجاد شد مدرنیته برا
مای حبوط بود و برهنه شدن خودمون آشکار
شدن خودمون برا خودمون و شرم از خودمون و
از زمان ملکم خان تا الان چه روشنفکر تجدد
خواه مشروطه طلب سکولار ضد دینش چه آخوند
متعصب ضد مدرنش همه ما تلاش کردیم که بر
این شرم فائق بیایم یه دهمون تلاش کردیم
بگیم که ما این اینایی که غربیا دارن ما
قبلاً داشتیم یه دهمون گفتن که اونایی که
غربیا دارن اصلا همش بده اونی که ما داریم
خوبه و در نهایت همین فرمایش که شما کردین
که ما چیزای خوبو داشتیم به دست آوردیم
اونچه که موجب شده که روزگار ما بد بشه
تاریخ و جغرافیا و به عبارت دیگه تصادف و
تقدیر بوده شما میگید اروپاییها به این
دلیل با همدیگه دشمنی نمیکنن که در جوامع
زندگی میکردن که مثلاً که امنیتش تهدید
نمیشده یعنی چی یعنی شما نمیگید که این
جوامع یک ویژگی داشتن که
توانستند به
ارزش به اصطلاح همزیستی با هم پی ببرن و
برای این همزیستی تلاش بکنن این رو شما
نسبت میدید دلیلشو به تقدیر و تاریخ یعنی
ما نگون بختیم حاصل تقدیره اون چیزی که
حاصل خودمونه خوبه غربیها به عکس اونچه
چی دارن اونم باز تصادف تاریخی استعمار
نمیدونم فلان فسار و اونچه که در حقیقت
دارند اون خیلی چیز مهم مهمین نیست خب این
تصور یعنی ما رو یا به به اصطلاح مدرن
ستیز با مدرنیته سوق میده یا با به تقلید
مدرنیته و این دو تا یکیه ما نمیخواستیم
هرگز تا امروز هرگز سعی نکردیم مدرن باشیم
سعی کردیم غربی بشیم و مدرن شدن درست به
این معنا بود که ما اروپایی نشیم غربی
نشیم یعنی چی یعنی ما خودمون رو به عنوان
خود و قر رو به عنوان دیگری بشناسیم یا ما
آخوندا سعی کردن اون دیگری رو حذف کنن
نابود کنن انکار کنن و مدرن های ما سعی
کردن خودشونو با اون دیگری یکی بدونن یعنی
مثلاً آقاخان جوری حرف میزنه و جوری دفاع
میکنه از آزادی انگار که خودش واقعاً
ولتر ایرانیست اصلاً لقبی که ما به اینا
دادیم میگیم منور فکرها منور وفکر یعنی چی
یعنی به اصطلاح فیل به فیلسوفان عصر
روشنگری میگفتن منور وفکر فکر میکنیم که
چون این یه نفر رفته اروپا یه دونه کتاب
خونده از ولتر داره حرفای ولت رو میزنه
پس ولتر در جامعه ما مترجمان جا جایگاه
متفکران دارن دیگه من ی کتاب از کانت
ترجمه میکنم میشم کانت ایران در ایران
یعنی این عمومیه دیگه یعنی در همه به
اصطلاح ابعاد رفتار ما هست ما فکر میکنیم
چون اروپا رو دوست داریم چون میخوایم مثل
اروپایی زندگی کنیم ما و اروپایی من با
اروپایی الان یه ارزش مشترک دارم یه دنیای
مشترک دارم و من خودمو به اروپایی یکی
میگیرم خودم ما ایرانیا مخصوصاً وقتی در
غرب هستیم فکر میکنیم چون لایف استایل ما
مثل غربیست پس ما با اونها هم یه جور در
یک دنیای ذهنی و در حقیقت درونی زندگی
میکنیم اینها همه اشتباهه اینها همه به
اصطلاح هم موجب میشه که ما با خودمون
بیگانه بشیم و هم موجب میشه که یعنی مشکل
ما این نیست
که سنت ما مانع مدرن شدن ماست بعکس تلقی
که ما از مدرن شدن داریم ما رو همواره در
چاه سنت بیشتر و بیشتر فرو میبره حالا شما
فرمودید که تفاوت بین علوم انسانی و علوم
طبیعی و ریاضی خب این صحبت که میفرمایید
خیلی امروزه در فلسفه علم در به اصطلاح
معرفت شناسی خیلی قابل دفاع نیست به این
معنا که اون تصوری که شما از آبجکتیو
سابجکتیو دارین اولاً همه کلماتی که به
کار بردین هیچ کدم معنای ثابتی ندارن
بنابراین هر بار باید بپرسید واقعیت
چیه شما هیچ اگر تصور کنید که واقعیت
مثلاً فرض کنید دوست من منو تو تلویزیون
میبینه میگه که دیشب تو تلویزیون دیدمت
یعنی فکر میکنه منو دیده در حالی که منو
ندیده تصویر منو دیده یعنی تصویر نمیتونه
بین یعنی ناخودآگاه بین تصویر من و خود من
فرق بگذاره بنابراین شما اینکه پی ببرید
واقعیت چیه خودش بدیهی
نیست مفهوم واقعیت صدها تئوری داره یعنی
ما یک واقعیت نداریم که داریم مدام مثلاً
تغییرش میدیم و نمیدونم بهترش میکنیم نه
ما درکمون از واقعیتو مدام داریم عوض
میکنیم علم مدرن اینطور نیست که با واقعیت
سر کار داشته باشه ولی مثلاً دین نداشته
باشه نه دی علم مدرن همونقدر با واقعیت
بیگانه است همونقدر واقعیت برای ساینتیست
ها دسترسی ناپذیره که برای شاعران که برای
نمیدونم گاوپرستان که برای ادیان که برای
همه آدم یعنی اگر فکر کنید که علم یک یک
ویژگی داره که ما رو به واقعیتو برا ما
آشکار میکنه این درست تصور دینی از علم
این دینداران بودن که میپنداشتند دین
برای اونها وسیلهای اس برای انکشاف
حقیقت برای واقعیت واقعی فقط دین میتونه
بیان بکنه این چیزی که شما گفتید علم نیست
بلکه علم باوری اس فرق است بین ساینتیفیک
سینکینگ یعنی علمی اندیشیدن و بین
اندیشیدن علم باوری ایمان به علم اگر قرار
بود که علم واقعیتی رو نظریه علمی قرار
بود واقعیتی رو بیان بکنه بنابراین هیچ
نظریه تا الان نباید ابطال میشد درست به
این ویژگی علم مدرن اینه که میدونه که
واقعیت از واقعیت کاملاً گسسته هیچ دسترسی
به واقعیت نداره به همین دلیل نظریهها
چون میتونن ابطال
بشن علم پیشرفت میکنه چون چون ناتوان از
تبیین واقعیت هستند
کارآمدن و اینو خدمت شما عرض کنم حالا
بنابراین تعریف واقعیت خودش یک به اصطلاح
امریست که مدام شما باید باز تعریف کنید
یعنی اینطور نیست که چون دکارت گفته
واقعیت این دیگه ما کاری نداریم این در م
همه چیز صادقه در مد خود مدرنیته صادقه ما
نمی پرسیم مدرنیته چیه ما همین که به من
مثل ما همه اینا رو ما مفاهیم مثل جدول
ضرب میدونیم که آدم در پ سالگیش حفظ
میکنه دیگه برا بقیه عمرش دیگه کافیه
دیگه آدم که هر روز نشونه جدول ضرب حفظ
کنه که اینا جدول ضرب نیستن اندیشیدن یعنی
باز اندیشیدن به اونچه که فکر میکردیم به
اندیشیدن جدید نیاز نداره اندیشیدن یعنی
کشف نارسایی ناراستی و خلل هایی که در
اندیشه قبلی بوده بنابراین ما اگر بخوایم
مدرن بشیم نباید فکر کنیم که میتونیم
آرمان مشروط خواهان رو تداوم ببخشیم
آرمانش تحقق ببخشیم نه اتم به عکس ما باید
تصوری متفاوت از تصور مشروطه خواهان داشته
باشیم تا مشروطه در ایران پیروز بشه ما
باید تصور جدیدی از تجددخواهی در ایران
پیدا بکنیم تا تجدد در ایران موفق بشه
آنچه که باعث شکست تجدد در ایران هست
سنتگرایان نیستند تلقی غلط ما از تجدد
این تجدد که تحقق پیدا نمیکنه دلیلش در
در دروغ خودشه به خاطر اینکه تجدد موهوم ت
تلقی ما از این یک ایده فلسفی تبدیل شده
به ی عقیده دینی ما میگیم مدرنیته همش
خوبیه سنت همش بدیه بنابراین ما مدرنیته
رو باید میریم به عنوان یک به اصطلاح
رساله توضیح المسائل از کانت و نمیدونم
هابز و دیگران به اصطلاح یا میگیریم در
حقیقت انگار که یه رسیپی داره انگار
میخوایم آشپزی یاد بگیریم نه مد آشپزی
نیست مدرنیته خود برای مدرن شدن شما باید
مدام از مدرنیته پرسش کنید بگ بپرسید
مدرنیته چیست باید بپرسید سنت چیست تغییر
چیست انقلاب چیست دموکراسی چیست آزادی
چیست آقا آزادیخواهی مثل این میمونه که
بگم من غذا خیلی دوست
دارم آزادیخواهی آزادیخواهی ما ایرانیا
درست به معنای اینه که من میگم من افتخار
من غذا دوست دارم یعنی چه غذا دوست دارم
اولا همه انسانها غذا دوست دارن و سان این
منو از دیگران از دشمنان آزادی هم چیز
متمایز نمیکنه چون دشمنان آزادی آزادی
خودشونو دوست دارن و و از اون طرف هیچ
معنا نمیده کسی که میگه من یه دونه ایرانی
بسازیم بر اساس اصول حقوق بشر سکولاریسم و
دموکراسی این بیناترین حرف ممکن در به
اصطلاح تاریخ سیاسی ی کشوره به دلیل اینکه
دموکراسی یک ایده است که این ایده در قالب
صدها نظر
درآمده و در قالب صدها نوع
تجربه تاریخی و سیاسی درآمده و در ایران
باید از نوع بیاندیشیم و یک نظریات جدیدی
براش خلق بکنیم تا قابل تحقق باشه مدرنیته
نمیتونه در
ایران درست همون کارخونه ونز نیست در
حقیقت حقوق بشر ارزشهای سیاسی
دموکراسی فرهنگ فرهنگ
مدرن کارخونه سیا وزیست که یا بشه وارد
کرد یا بشه شما برید یه دوره آموزش مهندسی
شو ببینید نه چنین نیست شما نمیتونید به
مدرنیته به حقوق بشر فرانسه ایمان بیاورید
و فک کنید از حقوق بشر چیزی میدونید ما
تلقون از قانون اساسی این قانون اساسی که
در ایران زمان مشروطه ساختن دقیقاً یه دین
جدید بود یعنی گفتن آقا این شریعت بده این
قانون اساسی خوبه یعنی انگار که یه دین
سکولار بود دیگه در حالی که اونچه که
قانون اساسی رو قانون اساسی میکنه محتواش
نیست بلکه شیوهای اس که شما قانون
میگذارید درک متفاوتی اس که شما از قانون
دارین درک به اصطلاح تجدد خواهان ما از
آغاز تا امروز از قانون همون درک فقهیه
همون درکی اس که فقیهان از قانون دارن
منتها حکمش فرق میکنه اون میگه حلاله این
میگه حرامه اون میگه با واجب میگه به
اصطلاح مکروهه یعنی درکشون از قانون یکیه
تا زمانی که درک ما از قانون یکیه محصول
مبارزات قانون خواهانه ما هم یکی خواهد شد
مهم نیست که شما برای قانون شریعت بجنگید
یا برای قانون بلژیک در عمل میرسیم به
جمهوری اسلامی پس ما برای اینکه قانون
اساسی در ایران حاکم بشه باید تصورمون رو
از قانون اساسی از حاکمیت قانون اساسی عوض
بکنیم و انقلاب وجود بیاریم این یعنی چی
یعنی که انقلاب سیاسی منوت به انقلاب ذهنی
و فلسفی است اونچه که در اروپا اتفاق
افتاد این نبود که انقلاب فرانسه اول به
وجود بیاد بعد آدما دموکرات بشن اول
اندیشههای دموکراتیک انسانهای دموکراتیک
ارزشهای دموکراتیک به وجود آمد بعد
انقلاب فرانسه به وجود آورد انقلاب فرانسه
محصول شورش کور پابرهنگان و ستمدیدگان بر
سر ظلم نیست به اطلاح قیام سروه داران
نیست بلکه انقلابی اس که بر
اساس عامل اصلیش تغییر نگاه انسانها به
خودشون و جامعه بود ناگهان انسان دید که
با بقیه انسانهای دیگه برابره و شاه حق
نداره به عنوان شاهی ادعای امتیازهای ویژه
بکنه روحانیت هیچ حقی نداره که دارای
امتیازهای ویژه با شه این از کجا اومده
بود زمانی که دکارت در اول گفتار در روش
راه بردن عقل نوشت که انسانها تنها چیزی
که میان انسانها به طور مساوی تقسیم شده
قدرت فکر کردن عقل
سلیم این اونوقت این دکار محصول اون
سقراطی اس که گفت خودت را بشناس خودت را
بشناس یعنی چی یعنی اینکه تو با عقل خودت
فکر کن و سیاسیترین حرفی که در طول تاریخ
بشر زده شده
و و فلسفی ترین جملهی که گفته شده همین
شما فکر میکنید برا چی غراتو به اعدام
محکوم کردن غرات که هیچ نه خدایی رو انکار
کرده بود نه مبارزه سیاسی کرده بود نه
اپوزیسیون دولت یونان بود تنها دلیلی که
او رو اعدام کردن و نوشیدن شوکران محکوم
کردن این بود که به جوانها نمیگفت چی
بیاندیشید نمیگفت شما کی هستید میگفت خودت
را بشناس اونوقت اگه تو خودت رو بشناسی
دیگه به بندگی تن نمدی در حقیقت او به
انسانها هنر و ارزش آزاد بودن رو
میآموخت و این بزرگترین خطر برای هر
دولتیه و و بزرگترین دشمن توتالیتاریسم
بزرگترین دشمن استبداد فلسفه است
بزرگترین دشمنش فلسفه چرا چون فلسفه نه
دینه نه به شما رو به چیزی پیروی میکنه
نه با شما میخواد عملی انجام بده نه شما
رو میخواد متقاعد بکنه نه به شما هیچ
اندیشهای نه میآموزد نه به شما میگه چه
چیزی درسته نه چیزی غلطه فلسفه به شما
اندیشیدن میآموزد یعنی میآموزی که خودت
با عقل خودت باید بیاندیشی و تا با عقل
خودت
نیندیشیده س بدی و بگی و طرفداری کنی این
تو رو فیلسوف نمیکنه فلسفه در حقیقت تنها
معلم فلسفه تنها به شما میتونه بگه چگونه
از اطاعت دیگران از تقلید از دیگران از
بندگی دیگران رها بشی و خودت باشی این
یعنی چی یعنی فیلسوف همواره تنهاست فیلسوف
نه حزب داره نه باشگاه داره نه مکتب داره
نه مدرسه داره نه دولت داره نه حزب داره
فیلسوف تنهاست این فیلسوف تنهایی فیلسوف
او رو در حقیقت میکنه کسی که حافظ سلامت
وجدان اخلاقی انسانهاست و به اونها یاد
میده چگونه از سلامت عقلشون استفاده کنن
چون بدون آزادی نمیتونی انسان
از عقلش استفاده کنه بدون آزادی انسان
نمیتونه وجدان آسودهای داشته باشه
بنابراین فیلسوف با اون تنهاییش اوست که
در جمهوری افلاطون نقش فیلسوف اینه که
نگهبان شهره یعنی چی یعنی جوامع ممکنه
دچار فساد بشن فساد اقتصادی فساد انحطاط
اخلاقی نمیدونم زوال سیاسی تنها کسی که
حافظ اون شهر هست شهر یعنی اون جامعه هویت
اون ملت فیلسوف چرا به خاطر اینکه هیچ
وظیفهای جز اینکه بگه شما حقی در حقیقت
نیستید و کار شما خطاست
نداره یعنی کسیست که میتونه در برابر
توهم حقیقت در
برابر فریبکاری به نام حقیقت میتونه
بایسته به قول سقراط میگفت من خرمگس فقط
میتونه آزار بده فقط میتونه شما رو به
تردید واداره میتونه شما رو به از دست
دادن عقاید تون وا داره ش میتونه فقط به
شما بگه که شما نمیتونی هر کاری که دلت
خواستی بکنی و و بگی که من انسان خوبی
هستم پس ما باید اونچه که یاد بگیریم از
مدرنیته یه چیز بیشتر نباید یاد بگیریم و
نمیتونیم یاد بگیریم اینه که انسان
ایرانی و جامعه ایرانی با عقل خودش فکر
بکنه با عقل خودش فکر بکنه راجع به همه
چیز با عقل خودش فکر بکنه راجع به عقل
ایران چیست الان مفهوم ایران تصوری که ما
داریم اینه که یه چیزی هست به نام ایران
که از زمان کورش تا الان بوده نه چنین
چیزی وجود
نداره چیزی به نام ایران وجود نداره که از
زمان کورش تال وجود داشته باشه که تا الان
ایران که به اصطلاح کو دماوند نیست که پیش
از ما وجود داشته باشه و بعد از ما هم به
حیات خودش ادامه بده یک کانسپت یک کلمه
است یک مفهومه و مفاهیم هیچ تعریفی ندارن
مفاهیم تاریخ دارن یعنی مدام در حال تحول
پس اگر شما چیز میگه فردوسی میگه دریغ است
که ایران که ویران شود کنام پلنگان شیران
شاید هیچ ربطی با اونچه که ما الان میگیم
ایران نداره ایرانی که اون میفهمید اصلاً
ایرانی که ما میگیم امروزه ایرانی که بعد
از نیشن استیت ایرانی که بعد از همه این
انقلابهای سیاسی و ژئوپلیتیک در جهانه
اصلاً ربطی نداره بش فقط این نیست که
مرزای ما تغییر کرده نه درک ما حس ما به
اصطلاح نگاه ما به ایران و شکلی که ما
خودمونو ایرانی مینامیم فرق میکنه هرگز
رستم نمیتونست به معنی که من من میگم
ایرانیام بگه من ایرانیام چرا چون
شناسنامه نداشت پاسپورت نداشت میتونست
بدون پاسپورت همه جای دنیا بره بگه من
ایرانیام و من نمیتونم این کارو بکنم من
ایرانیام تا زمانی که بتونم پاسپورت داشته
باشم میتونم در یک جایی بگم من ایرانیم
حتی تو ایران در ایران خیلی از ایرانیها
رو به به اصطلاح گمان اینکه مثلاً مهاجر
غیرقانونی هستن میگیرن طرف ایرانیا باید
در خود ایران اثبات کنه من ایرانیام پس
مفهوم ایرانی بودن عوض شده مفهوم واقعیت
عوض شده مفهوم نه اینکه عوض شده مدام در
تغییره اصلاً اگر شما مفاهیم ت تغییر نکنن
یعنی اندیشیدن شما زمانی میگید میتونید
بگید من دارم میاندیشم که اندیش تون
تغییر کنه چرا چون واقعیت داره تغییر
میکنه اگر شما اندیشه تون ثابت بمونه
یعنی شما از واقعیت باز موندید مثل این
میمونه که گفت کاروان رفته و شما جا
موندید ببینید دکار در همین جست دارش میگه
که تنها در عالم رویاست که چیزها تردید
ناپذیر به شما مید آدمی که خواب میبینه
تردید نمیکنه در چیزایی که داره میبینه
تمام چیزایی که میبینه عین واقعیت میبینه
در بی آدم بیدار هست که در آنچه که
میبینه نه تنها میتواند تردید کند که
باید تردید کند و تردید آموختنی یاد
گرفتنیه چگونه تردید کنم برای چه تردید
کنم و چگونه از این تردید برای ساختن
زندگی خودم استفاده کنم چگونه از این
بیماری برای سلامت خودم استفاده کنم چگونه
از درد برای تشخیص مر هام بهره بگیرم نه
اینکه فقط درد بکشم درد کشیدن خود به خود
هیچ ارزشی نداره ولی اگر یاد گرفتم که
چگونه از درد
کشیدن به اصطلاح استفاده کنم برای اینکه
سالم بمونم اونوقت اون درد هم قابل تحمل
میشه هم قابل مهار میشه وگرنه مثل ماست
دیگه شما در ایران هزاران بار زلزلههای
مهیب و فاجعههای بسیار زیاد پیش آمده اما
هرگز ما نپرسیدیم این زلزلهها برای چی به
وجود آمده به خاطر همش گفتیم تقدیر خداست
به اینا میگیم بلایای طبیعی بشر مدرن بشری
بود که فهمید چیزی به نام بلایای طبیعی
وجود نداره همه چیز در عالم انسان
غیرطبیعی
چرا چونکه ز ما همه چیز رو فقط و فقط از
راه زبان میتونیم بشناسیم حتی خودمون و
این زبان غیر
طبیعیه قدرت سخنگویی طبیعیست ولی نه زبان
در نتیجه همه چیز انسانیه همه چیز تاریخی
همه چیز در حال تغییر و همه چیز شایسته
تردید این اونوقت ما رو از از اینکه این
راه نهضت کنونی ادامه بدیم باز میداره و
به راه به اصطلاح مطمئن
تری آقای خلجی چهار تا دوست روی استیج
هستن اگه به همین طولانی بودن جواب بدین
یه دو ساعت دیگه ما خدمتتون هستیم شما من
چراغو خاموش میکنم من چراغو خاموش میکنم
مثل امام حسین که هر کس خواست بره بره من
خودم تنها میرم با یزید میجنگم فر
بفرمایید خیلی کوتاه خواهش میکن بفرما ما
لذت میبریم اشون صحبت میکنن ببینید دوست
من من فکر کنم اون چیزایی که شما گفتین من
گفتم من نگفتم حتماً بعد صحبت کردم شما
برداشت ا نه من ب فهمیدم نه من عذر
میخوام که بید فهمیدم نه حالا من توضیح
میدم من اتفاقاً نظرم اینه که این چیزی رو
که ما واقعیت میگیم یا برداشت ما از
واقعیت این یه چیز علمیه یعنی اکثریت
دانشمندا اگه یه چیزی رو به عنوان واقعیت
امروز میپذیرند ما قبول میکنیم ولی قابل
تغییره همون طور که شما گفتین علم که تموم
نمیشه همین طور داره میره جلو بحث من در
مقابله با حقیقت بود که شما به کار بردین
حقیقت ارزش داره یعنی شما میاین یه چیزی
رو به عنوان حقیقت به عنوان آنچه درست است
قبول میکنین اون دیگه برمیگرده به
باورهای شما در صورتی که ما از نظر علمی
دنبال واقعیتی هستیم که بشر امروز بشر
همین امروز همین ثانیه الان برداشتش اینه
یک ساعت دیگه فردا یک ماه دیگه عوض شد عوض
شده ما هیچ مقاومتی در مورد این تغییر
اینکه واقعیت موضوع چیه نداریم ما با در
ما دیل ما بازه میتونیم هر چیزی رو که
بشر قبول کرد که واقعیت امروزو بپذیر در
مورد اینکه گفتم جامعههای اروپایی به
دموکراسی رسیدن به خاطر این بوده که اینا
شروع کردن علمی فکر کردن شروع کردن همون
طوری که خود شما گفتی هر مسئلهای رو رفتن
دنبالش پرسیدن فکر کردن دنبال پاسخش بودن
هر پاسخی هم که پیدا کردن دوباره فرداش
بهترش کردن این باعث شد که اروپا پیشرفت
کنه من گفتم شروع این ایده رنسانس یا
روشنگری ۱۰۰ سال قبل در خراسان رقم خورد
منتها به سرانجام نرسید حالا این بعد
تاریخ بوده نگفتم که رسید و ما داشتیم ما
نه ما نداشتیم چون اون هیچوقت اون افکار
بیرونی و ابن سینا همونطور که خود شما هم
گفتین به اون سطح نرسید شاید ابن سینا یه
مقدار دگتر از بیرونی بود به هر حال اون
اون پروسه ادامه پیدا نکرد کرد با اون
رنسانس به اون شکلی که باید شکل میگرفت
نگرفت خوشبختانه برای بشریت ۶۰۰ سال بعد
این تو اروپا اتفاق افتاد و یه نعمتی برای
همه بشریت متعلق به هیچکسی هم نیست متعلق
به همه ماست و این طرز فکر علمی فکر کردن
و پاسخ مسائل رو از طریق فکر کردن و
سنجیدن و به هر حال از طریق علمی پاسخ
دادن یه راه راه درستی بوده که بشر پیدا
کرده و حالا اروپای دارن ما هم ا بهتر بهش
میرسیم من هیچ حساسیتی ندارم من فقط این
یک واقعیت
تاریخیه که این اتفاق در ای خراسان ۰۰ سال
پیش افتاده بود مط به سرانجام نرسید و
اتفاقاً من فکر میکنم جناب خلجی ایران
همون کوه دماونده ایران ایران هست این
ایران یک پدیده فرهنگی یک فرهنگ مختص همین
جغرافیای مرزهای فعلی ما هم نیست ایران
همیشه هست منتها مثل هرچ واقعیت دیگهای
در حال تغییره همون طوری که هر چیزی تغییر
میکنه ایرانم در حال تغییره ولی اون
مشترکاتی که این فرهنگ داشته از چند هزار
سال پیش این مردمان با هم زیستن با هم
زبان پارسی رو ایجاد کردن و با هم یاد
گرفتن که چهجوری پیشرفت کنن این مسائل
امروزمونم حل میکنیم ما هم آدمی که علمی
فکر میکنه عقلانی فکر میکنه کم نداریم
انشاالله به زودی به همون جایی هم که باید
برسیم میرسیم من امیدوارم امیدوارم که
شما هم امیدوار باشید بله ممنونم بله
ببینید اولاً من این رو هم در مورد اونچه
که الان به شما گفتم هم به همه دوستان
میگم و ازشون خواهش میکنم که بدونن که من
خیلی تلاش میکنم حرفایی که میزنم حرفای
خودم نباشه یعنی نگم اینا عقاید منه نظر
منه بلکه مدام من به همین دلیل که مدام به
کتابها ارجاع میدم مدام به آدمها ارجاع
میدم برای اینکه بگم این به اصطلاح نظریه
یه نظریهی اس که به اصطلاح در بالاترین
سطح مقبول پژوهشی و علمی و فلسفی مطرحه
وقتی ما میگیم مثلاً فرض کنید
که مقاومت در برابر یادگیری این ترمی نیست
که من بسازم و ترمی نیست که در حقیقت من
راجع بهش نظری داشته باشم و سعیم برای
صحبت کردن راجع به این هرگز این نیست شما
رو از عقاید خودم یا نظرات خودم مطلع کنم
بلکه هدفم این هست که دوستان مخصوصاً جوان
خودم رو که ممکنه با این مفهوم یا با این
نظریهها کمتر آشنا باشن در حقیقت به
کنجکاوی درباره اینها تشویق کنم به همین
دلیل کانال درست کردم که دوستان به حرفهای
من فقط به چشم یک در حقیقت چه میدونم
ی آگهی بازر رانی برای رفتن به خوندن
کتابها توجه کنن حرفای من اون بخشیش که
عقاید شخصی منه و نظر شخصی منه مطلقا
ارزشی نداره برای هیچکس از جمله خودم
بنابراین اگر یه موقع دیدید که من نظر
شخصی خودم میگیرم کاملاً نادیده بگیرید
فقط از شما خواهش میکنم که به اون بخشی
از صحبتهای من توجه کنید که پشتش یک به
اصطلاح بنیادهای تئوریک و نظری هست
بنابراین مثلاً من اگر میگم که اون تصوری
که ما داریم راجع به تاریخ
مسئله این نیست که ما هم چیزایی که غرب
داشته داریم مسئله اینه که ما نمیتونیم
تصور کنیم اونچه که غربیها داشتن نما هیچ
کس دیگه میتونه داشته باشه چرا و و این
این یعنی اونچه که ما رو گول میزنه اونچه
که باعث شکست ما شده این میل قالب ذهن
ایرانی شبیه سازیه یعنی ما مدام میگیم
چیزا رو از راه شبیه کردن به همدیگه
میشناسیم وقتی ما با یه پدیده بیگانه و
غریبی آشنا میشیم چگونه اون پدیده رو
میشناسیم از راه تشبیه کردنش یا یافتن
نقاط تشابه با اون چیزی که در ذهنمون
آشناست این درست خلاف شکل طرز فکر کردن
غربیه غربیها هر چیزی رو با تمایزش از
چیزهای دیگر تشخ میشناسن شناخت رو کشف
تمایزها میدونن کشف نقاط تمایز اون چیزی
که من رو از شما متمایز میکنه وجوه شباهت
من نیست وجوه اختلاف من با شماست اون چیزی
که آقای دوستمون ببخشید اسم شما رو من
فراموش
کردم اون دوست دوستی که الان صحبت میکردی
اگر اگر من آقای تاجفر
هست من زمانی میتونم آقای تاجور رو از
مهدی خلجی تشخیص بدم که به تفا بهای اونو
توجه کنم ولی اگر به تشابه ها توجه کنم
همه رو خودم میپندارم همه یکی با خودم
یکی میدونم بنابراین نیچه میگه که
ناتوانی از تشخیص تمایز چیزها نشان نشان
دهنده ضعف بینایی به همین دلیلم هست که
رنگ یک بحث فلسفی و یک مسئله فلسفی شما
اگر زمانی میتونید بگید این یک رنگ اینه
که از رنگای دیگه متمایز باشه یه ذره
تمایز اسمشو عوض میکنه رنگ نه آبی نفتی
آوی نفتی و آوی لاجوردی هر دو آوین ولی
چرا د تا اسم دارن ب نه به خاطر شباهتش
درست به خاطر تفاوتشون پس ما زمانی فرهنگ
خودمونو میشناسیم که متوجه بشیم باور
کنیم
که تأکید بر شباهتها ولو درستم باشن
اینها ما رو از شناخت نه تنها غرب که
خودمون محروم میکنه ما برای اینکه خودمون
رو بشناسیم نیازمند این هستیم که خودمون
رو متمایز از غرب بشناسیم بنابراین در در
غرب غربیا ساینس داشتن ساینس با علم فرق
میکنه غربیا سیویلیزیشن
داشتن سیویلیزیشن تمدن نیست
ترجمه گمراه کننده است شما فکر میکنید
چون قانون رو لا رو ترجمه کردی به قانون خ
پس ما هم قانون داشتیم نه ما لا نداشتیم
ما ما حتی مفهوم حق نداشتیم در فرهنگ ما ه
تا چیز هستن که یبن و در فرهنگ غربی نقش
بنیادی دارن یک واقعیت مسئله اینه که
غربیها چرا تونستن به رنسانس برسن چ
اتفاقی نه به خاطر درک کاملاً متفاوتی که
از واقعیت داشتن واقعیت برای ذهن ایرانی
برای شیخ اشراق برای فیلسوفان ایران
باستان واقعیت اون چیزی بود که قابل لمس و
مادی نباشه در نتیجه عالم انوار بود مسئله
ذهن ایرانی نوره و نور جهان انوار جهانیست
که محس مادی نیست
برای یونانیها اون چیزی واقعیته که شما
بتونید با دست تاچش کنید لمسش کنید پس اون
واقعیت یونان ارسطو از واقعیت حرف میزنه ح
ربطی به واقعیتی که ابن سینا حرف میزنه
نداره ربطی به واقعیتی که نمیدونم خواجه
نصیر توسی میگه نداره بنابراین مسئله این
نیست که ما د تا در یک جهان واقعی هستیم
یه یه ما نتونستیم یهه کارهایی بکنیم اونا
نه تونستن در یه کار دیگه بکنن نه ما و
غربیها ما و مدر اینها نه تنها در
واقعیتهای متفاوت زندگی میکنیم که در
زمانهای متفاوت زندگی میکنیم در
مکانهای متفاوت زندگی میکنیم در جهان
متفاوت زندگی میکنیم همزمانی تقویمی به
معنای معاصر بودن نیست این فقط در رج ما
نیستا رج همه فرهنگهای دیگه چینیها
جهانش فرق میکنه بناب وقتی ما میگیم
عرفان عرفان ما هیچ ربطی به میستیسیزم
نداره وقتی ما میگیم دین دین هیچ ربطی به
ریلی جن نداره وقتی میگیم به ا
ایمان ایمان هیچ ربطی به فیت نداره وقتی
میگیم فلسفه فلسفه هیچ ربط فلسفه ما هیچ
ربطی به فیلاسوفی نداره این به این معنا
نیست که یکی برتره یکی فروتر نه بحث سر
این هست که تمایزها
ناگزیرند ما ما الان بیشتر اقتصاد پیشرفته
باشیم یا غرب فرق نمیکنه تمایز بین
فرهنگها مثل تمایز بین انسانها امریست
ناگزیر همونطور
که اختلاف زبانها امری یس ناگزیر چون
انسان چیزی جز زبانش نیست همه جهانش با هم
متمایز و علم یعنی شناخت همین تمایزها اگر
ما بخوایم یاد بگیریم چیزی رو باید فرق
چیزا رو یاد بگیریم نه شباهت چیزا رو به
همدیگه وگرنه اگر بخواید شما اون چیزی رو
که نمیشناسید با تشبیه کردن به اونچیزی
که بشناسید یاد بگیرید که چیز جدیدی یاد
نگرفتید همه چیز میشه همونی که شما قبلاً
میدونستید به همین دلیله که ذهن غربی
دیگر سازه یعنی دیگری رو ابداع میکنه
یعنی اگر جایی تفاوت نبینه تفاوت خلق
میکنه اون خودش رو غرب با شرق شناسی
متولد میشه چون او میدونه که خود بدون
دیگری معنی نداره ما ایرانیها نه ما
ایرانیها مدام در حال اثبات برتری خودمون
و تشبیه دستاوردهای دیگران به خودمون
هستیم این همین راهی که تا حالا اومدیم
منجر خواهد شد در ضمن من راجع به این
مسئله مقاومت درباره فراگیری هم دو سه تا
گذاشتم که راجع به آمریکا و مدارس آمریکا
اینو صحبت میکنه و نسل جدید دوستان اگر
خواستن خواهش میکنم اونجا برن که دیگه
اون وقت صحبت من دوباره مثل سخنرانی فیدل
کاسترو طولانی
نشه آقای ارشادی بفرمایید شما لطفا کوتاه
مرسی بسیار سپاسگزارم از اتاقت خوبتون و
از اینکه اجازه دادین که منم چند کلمه
صحبت کنم شاید خیلی نتون مونم خیلی کوتاه
بگم ولی من با بسیاری از چیزایی که شما
گفتید آقای دکتر خرج موافقم در مورد اینکه
همه چیز درونیست و ما باید مشکلو در درون
پیدا بکنیم حتی حکومت حتی همه چیزا خب
برای اینکه ۱۲۰ سال تلاش میکنیم و دوباره
همون چیزی رو که ساخته بودیم دوباره
میسازیم اینا همش مشکلات درونیه
اما اجازه بدید که با این دیدگاه شما خیلی
موافق نباشم که شما این رو به به اصطلاح
باورهای
ما پیوندید من فکر میکنم باید یه کم دیگه
بریم عقبتر من فکر میکنم که دین یا مذهب
یه پدیده فرهنگیه که میتونه در فرهنگهای
مختلف تغییر بکنه با تغییر فرهنگ میتونه
تغییر بکنه چرا کهه خود اسلام در
فرهنگهای مختلف به یه معنی نیست یعنی ما
مثل پاکستانیا مثل هندیا مسلمون نیستیم ما
مثل عربا مسلمون نیستیم ما یه جور مسلمونی
که خودمون داریم اینکه چرا این اندیشهها
در طول این مدت تاریخ تغییر نکرده با توجه
به اینکه اندیشمندان بزرگی هم داشتیم حالا
درست در همون زمانی که ما در
واقع مرکز علم بودیم در دنیا همون قرن دوم
سوم چهارم هجری که مرکز علم در دنیا بودیم
همون موقع اسلامم بود همون موقع دینم بود
همه اینا بود ولی چرا ما اون موقع بودیم و
چرا اینو از دست دادیم چرا تفکر علمی رو
از دست دادیم خب به هر حال آدمای بزرگی
مثل ابوریحان مثل زکریای راضی مثل ابوعلی
سینا و بسیاری دیگه تو جامعه ما بودن چرا
اینا تغییر کرده ما چرا راه تغییر اندیشم
بسته شده من گمان میکنم اگر که یه خوده
برگردیم عقبتر یه خوده بیشتر شخ بزنیم
شاید شاید ادبیات ما حتی زبان ما هم نشان
دهنده این تغییرات در جامعه با
من گمان میکنم ما از بعد
از اینکه کشور اشغال شد در زمان عربها من
شکست در جنگو نمیگم اشغال شدنو دارم میگم
ما دچار یک نوع خودباختگی فرهنگی شدیم و
بعد از این تلاش کردیم در قرن سوم تا به
اصطلاح از از این خودباختگی فرار کنیم ولی
حالا شاهنامه نوشتیم و سعی کردیم زبان
فارسی رو دوباره رو بیاریم اگرچه
اندیشمندان ما خیلی همکاری نکردن در اون
زمان
ولی بعد از
اون یعنی برخی اندیشمندان مون بعد از اون
با حمله مغول در واقع ما دوباره به این مق
رفتیم و دوباره دچار این خودباختگی شدیم
آدمای خودباخته به نظر من میاد که د تا
ویژگی دارن یا در موقع به اصطلاح مقابل
قدرت قرار گرفتن چاق لوسن و در موقع وقتی
هم که خودشون در قدرت قرار میگیرن میشن
دیکتاتور بنابراین ما این د تا ویژگی رو
همواره با خودمون حف کردیم علتشم
خودباختگی برای برون رفت از یه همچین
وضعیتی ما نیاز به اندیشمندانی داریم که
خودباخته نباشن من همه چیز رو گردن مردم
عادی که نمیدونم در واقع این اندیشمندان
جامعه هستن که جامعه رو به سمت پیش میبرن
شما اگر که در طول این تاریخ حتی بعد از
مشروطه و قب از مشروطه وقتی نگاه بکنید
حالا تا زمانی
که هنوز این روشن فکرای ما
هنوز به اصطلاح نیومده بودن فرنگ نرفته
بودن ارتباط پیدا نکرده بودن خیلی از
تعلیمات ما شده بود تعلیمات عربی که بازم
از غرب البته اومده بود ولی شده بود
تعلیمات قرآن و عربی ما به اون خودمونو
آویزون کرده بودیم در که یه جوری
خودباختگی خودمون رو روش سرپوش بذاریم
اتفاقاً وقتی شما نگاه میکنین در ز بعد
از بعد از آمدن مقلا
هم به اصطلاح خرافات یا تندروی دینی در ما
بیشتر شد هم در واقع هجوم واژههای عربی
به زبان فارسی رو میبینیم که خیلی افزایش
پیدا کرد علتشم یک نوع خودباختگی که ما
میخوایم خودمونو به یه جایی وصل کنیم تا
از این خودباختگی بیرون
بیایم در طول تاریخ این اتفاق بارها و
بارها افتاده من حالا نمیخوام گذشتههای
تاریخی شو تا به اصطلاح قرن اخیر بگم ولی
شما در قرن وقت ما ما تلاش کردیم خیلی
تلاش کردیم برای اینکه تغییر اندیشه در ما
به وجود بیاد و ما بتونیم در واقع این عقب
افتادگی رو جبران بکنیم
ولی روشن فکرای ما که در دوره
مشروطه پیشرو بودن و باید ما رو از این
وضعیت بلا تکلیفی و و از این خودباختگی
بیرون میآوردن خودشون هم مثل بقیه ما
دچار همین خودباختگی بودن ببینید من با
کتاب غربزدگی جلال احمد اصلاً موافق نیستم
با خیلی از چیزها و خیلی از تندروی هایی
که کرده به نظرم خیلی تند رفته ولی در
مورد یک چیزی به نظرم میاد که این سخن
درستیه این که ما فکر کنیم که شما هم این
رو گفتید اینکه فکر کنیم هرچی از اونور
اومده خوبه هرچی اینور هست بده این در
واقع جامعه رو به پیش نمیبره ما هی داریم
بیشتر و بیشتر این جامعه رو در خودباختگی
خودش فرو میبریم باید در واقع جامعه رو
از این وضعیت نجات بدیم تا بتونه فکر کنه
ما در حوزه فرهنگی
اتفاقاً من گمان میکنم ما در خیلی از
جاها دچار یک نوع تناقض فرهنگی هم هستیم
چون اونچه که در فرهنگ ایران یا اون چیزی
که به اصطلاح ما تو بستر فرهنگی ایرانیها
داره میگذره خیلیاش با اون چیزی که در
مذهب ما گفته میشه خیلیاش با هم تناقض
داره و این این این تناقض ما همچنان داریم
تحمل میکنیم برای اینکه ما نمیتونیم از
این خودباختگی بیرون بیایم من فکر میکنم
اگر ی کم عقبتر بریم و این ریشه رو پیدا
بکنیم بگیم آقا ما برای اینکه برگردیم و
بتونیم از اندیشه کنیم بتونیم تغییر بدیم
اول باید از این خودباختگی بیرون بیایم
اول باید باور کنیم در واقع ما به عنوان
یه مردمی که حالا دارای فکرنن شهان
فرهنگان بالاخره میتونن راهو از شا تشخیص
بدن بتونیم پیش بریم و به نظر من نقش مهمم
اندیشمندان جامعه دارن یعنی اگر اندیش
همین الان شما مثلاً خب به هر حال من از
سخنان شما بسیار سپاسگزارم ولی همین الانم
شما میبینیم که به اصطلاح
این مکتبهای خارجی مکتبهای فلسفی خارجی
مکتبهای اقتصادی خارجی به عنوان یه
راهنماست یعنی اگه کسی اینها رو ندونه اگه
کسی اینها رو راجع به اینها صحبت ن نه
اینکه بگم نباید دانست باید دانست اما
الگویی که ما به کار میگیریم باید الگوی
داخلی باشه باید الگوی ایرانی باشه باید
ما اینو بتونیم بیاریم برای این جامعه
پیاده
بن طرفدار طرف اون بشیم خیلی سپاسگزارم از
فرصتی که دادی خواهش میکنم ممنونم دوست
عزیز ببینید من میتونم د تا به اصطلاح روی
دو نوع پاسخ بدم به حرفای شما یکی بگم با
حرفایی که کردید یعنی با قضاوتهایی که
داشتید موافقم یا مخالف یعنی من
با شما حکم هایی که صادر کردید آیا با شما
همرایم یا همر نیستم این به نظر
من خیلی کار مهمی نیست و خیلی بیشتر ضرر
داره تا
فایده من کار اصلیت تا الان اینطوری من
آموختم که در نگاه علمی نگرش علمی نگرش
انتقادی اینه که به جایی که
من با شما در مورد داوری هاتون از در
موافقت یا مخالفت دربیام درباره تصورات
شما صحبت بکنم یعنی من به شما بگم که
اینکه روشنفکران خودباخته بودن یا نبودن
میتونه درست باشه یا میتونه درست نباشه
ولی شما تصورتون از روشنفکری چیه من و شما
میتونیم کاملاً در برابر هم باشیم یعنی د
تا حکم کاملاً متضاد صادر بکنیم اما با
تصورات مشترک شما بگی که مشروطه خواهان
خودباخته بودن من میگم مشروطهخواهان
خودباخته نبودن اما تصور من از مشروطه
خواهان تصور من از مشروطه تصور من از
خودباختگی میتونه با ما مشترک باشه آنچه
که مانع فکر کردن و آنچه که
باعث به اصطلاح این شده که ما با
همدیگه برای فکر کردن با همدیگه صحبت کنیم
به جای این کهه برای فکر کردن با هم صحبت
کنیم
برای کشتن و جنگ با همدیگه با هم حرف
میزنیم درست همینه کمونیستها همون خدایی
رو تص رد میکردن که خداباوران باور داشتن
یعنی الانم در ایران همینه دیگه الان
جمهوری اسلام کسانی که مخالف جمهوری
اسلامی هستن همه مف در بسیاری از مف از
جمله خود سیاست دموکراسی آزادی نمیدونم
قانون همه این چیزا تصوراتش خیلی فرق
نمیکنه
با مخالفانش در حتی مفهوم مبارزه سیاسی در
مفهوم به اصطلاح رهبری همه اینا تصورات
مشتر یعنی آقای رضا پهلوی الان تصورش از
رهبری سیاسی آقای خمینی تصورش از همبستگی
همون تصوری که آقای خمینی داره همه ما
همینطوریم یعنی منم همینطورم ما زمانی
تغییر میکنیم که نه اینکه عقایدمون با هم
متضاد باشه بلکه درکمون رو از مفاهیم عوض
کنیم یعنی چی یعنی اینکه شما وقتی که
میگید مدرنیته روشنفکران در ایران نتونستن
پیشرو باشن یعنی کهه شما درکتون از
روشنفکران
پیغمبریه درکتون از مدرنیته اینه که در
سنت پیامبران شبان این گله بودن در عصر
مدرن روشنفکران به جای جامعه فکر می
میکنن میشه عقل جامعه نه چون این نیست
وقتی خدا میمیره به این معنا نیست که
انسان خدا میشه به این معنا نیست که انسان
باید خودش ف فکر بکنه هر انسانی باید خودش
فکر بکنه اونچه که مدرنها رو مدرن میکنه
اینه که دیگه میدونن که پیشوای همه
پیامبران پیامبران دروغین هیچکس نمیتونه
دیگه به پیامبری معنی پیدا نمیکنه اینکه
شما میخواید ما در ایران مثلاً تناقض
نداشته باشیم و میخواید این تناقض رو رفع
کنید این درست مشکله یعنی شما میخواید همه
چی با همدیگه سازگار کنید مدرنیته یعنی
اندیشیدن و کشف تناقضها تناقض که تفکر
مدرنو ایجاد میکنه تفکر دیالکتیکی
بنابراین اندیشه اندیشه سنتی اندیشه پازی
تیو میگه این اینه اینو من میخوام اینو
میسازم اندیشه مدر نگاتیو یعنی میگه من
ویران میکنم من خطا رو از پیدا میکنم من
بیماری رو کشف میکنم م بنابراین من مدام
در اضطرابم قرار نیست شما به مدرنیته به
آرامش برسید مدرنیته یک پروژهای همواره
ناکام و ناتمام یعنی مدرنیته هرگز تحق
برخلاف سنت هرگز تحقق پیدا نمیکنه به طور
کامل یک ایده است دموکراسی ویژگیش اینه که
توتالیتاریسم میتونه تحقق پیدا کنه ولی
دموکراسی نمیتونه تحقق پیدا
کنه سکولاریسم هرگز نمیتونه به طور کامل
تحقق پیدا کنه بنابراین همه چیز آمیخته
است و در فرایند
وقتی که شما
نتونید به اصطلاح از شر فکر دوگانه باوری
درست و غلط حقیقت و خطا خیر و شر رها بشین
نمیتونید شما مدرن فکر کنید مدرن بودن
یعنی چیزی به نام خیر مطلق و شر مطلق وجود
نداره در نتیجه همون چیزی که خیر میتونه
اصلاً و نیت هدف خیر ساخته شده میتونه
بلای جون شما بشه فرانکشتاین رومان
فرانکشتاین و مرشلی اوائل قرن نوزدهم
نوشته شده داستانش چیه داستان این که یه
ساینتیست یک دانشمند مدرنی یک چیزی خلق
میکنه برای اینکه همدمش باشه مونس باشه
کمک کارش باشه تبدیل میشه به یک هیلای
خونخواری که بدون اینکه بخواد و بدون
اینکه انگیزه داشته باشه و بدون اینکه
هیچگونه نفعی داشته باشه آدم میکشه
جنایت میکه پس تکنولوژی در که در اصل
ساخته شده برای رفاه انسان میتونه به
نابودی مطلق انسان بانجام یعنی هرگز انسان
توانایی اینو نداشت که زمان و مکانو
اینطوری در نورده ولی به همین میزان هرگز
توانایی منقرض کردن نسل خودشم نداشت این
تکنولوژی میتونه طول عمر ما رو طولانیتر
بکنه اما میتونه نسل بشر روهم منقرض بنه
سلاحهای کشتار جمعی هیچ ربطی به سلاحهای
قدیمی ندارن سلاحهای کشتار جمعی یک نوع
جدیدی از سلاحها هستن هدفشون این نیست که
دشمنو بکشن شن هدفشون این هست میتونن
کسانی رو که اصلاً نمیشناسن و باشون هیچ
دشمنی ندارن و هرگز ندیدن بکشن هیروشیما
اون خلبانی که بمب اتمی رو رها کرد روی
آسمان هیروشیما هرگز اون آدم ساکنان هیرو
شما رو نمیشناخت هیچ انگیزها شخصی اون که
داشت کار اداری میکرد پس بنابراین ما از
بندگی ما ما فکر میکرد مدرنیته فکر
میکردیم که ما داریم از بندگی سنت رها
میشیم و به آز میرسیم الان همون ماره
هستیم که فهمیده معشوق شلنگه متوجه شدیم
که اونچه که عوض شده نوع بندگی بندگی تموم
نشده در انسان سنتی برای او بندگی یک امر
شخصی بود یه آدمی میومد اونو اسیر میکرد
زندان میکرد و یک امر ملموس ولی بندگی در
عصر مدرن کاملاً غیرشخصی
سیستماتیک و
محصول وضعیت موجود و پیشرفت تکنولوژی و
اقتص داده هر چقدر تکنولوژی پیشرفته تر
بشه انسان بندگی آزادیشو بیشتر از دست
میده در دنیای سنتی انسانها به رغم
میلشون اسیر میشدن اما مدرنیته اسارت رو
تبدیل میکنه به یک نیاز به یک شهوتی در
دورون شما که هرگز قبلاً وجود نداشته یهو
فکر میکنی اگر آیفون نخری از دنیا عقبه
یهو فکر میکنی اگر جار وورق نداشته باشی
اصلاً تو نمیتونی زندگی بکنی مدام در شما
نیا و شما رو اصی بنده نیازهایی میکنه که
کاملاً محصول سیستم هستن بنابراین بذارین
من ح یه تیکه براتون بخونم که همش پرحرفی
های من نشه اونچه رم که گفتم دوست عزیز
باز عرض کردم شما نظر شخصیتون و دوست
دارین بفرمایین من خوشحال میشم بشنوم ولی
اگر دیدین نظر من شخصیه اصلاً بدونید که
ارزش نقد نداره و به اون بخشی از
حرفای من توجه کنیم که نقدش نیازمند اینه
که شما هم به اصطلاح اون نظر رو به خوبی
بشناسین و ببینین نقدای دیگه دیگران ب اون
نظریه مثلاً کانت برای نقدش ما فقط لازم
نیست خودشو بخونیم باید نقدای هم که براش
شده بخونیم تا بتونیم نقد خودمونو بگیم
میگه نیچه میگه هرچند ما از شناخت خویشتن
بیبر این پیوسته خود را ارزیابی میکن شما
گفتین مدرنیته ما رو دچار خود بیگانه
اساساً مدرنیته شوکه مدرنیته مرضه مدرنیته
طاعون مدرنیته وباس استعاری آلبر کاان
میگه طاعون کافکا میگه میگه مسخ یونسکو
میگه
کرگدن بکت میگه در انتظار
گدو مدرنیته یعنی
سرگردانی قهرمان محاکمه کافکا در هزار توی
خالی و محکومیت به جرمی که نه میدونی چیه
و نه میدونی مجازاتش چه خواهد بود انتظار
مجازات ناشناخته برای جرم ناشناخته است
این یعنی مدرنیته مدرنیته یعنی همیشه تو
خودتو گناهکار بدونی همیشه خودتو خطاکار
بدونی همیشه خودتو در معرض نابودی بدونی
همیشه خودت رو در معرض خطر بدونی همیشه
خودتو بیمار بدونی همیشه وضعیتو بحرانی
بدونی همیشه وضعیت آنرمال اگر فکر کنین که
ما میخوایم از جمهوری اسلامی رها بشیم و
بعد یه دموکراسی درست کنیم که دموکراسی به
ما آرامش و ثبات و سعادت بده نه دموکراسی
یعنی با
اضطراب لحظهای از بین رفتن آزادی
دموکراسیها بسیار شکنندهتر از آزادی هست
هرچند ما از شناخت خیش بیبریم پیوسته خود
را ارزیابی میکنیم داوریهای ما میشه
میگه همین حرفی که شما راجع به ایرانیها
میزنیم میشه راجع به انسان اصر مدرن میگه
ما خودمونو نمیشناسیم ولی ناگزیر ما راجع
به خودمون قضاوت میکنیم دیگه داوریهای
ما ممکن است در ابتدا بر حسب معیاری باشد
که بینابین دو قطب خودباوری و بیاعتمادی
به خود جای دارن یعنی یا در در مورد
خودمون این قضاوتها یا ناشی از اینه که
اعتماد به نفسمون از دست دادیم یا اینکه
دچار اعتماد به نفس کاذب شدیم نادرند
کسانی که به خود ایمان دارن یعنی ما
همواره
یا خودمون رو یک خود توهمی برا خودمون
میسازیم یا خودمونو نابود میکنیم به
خودمون ایمان نمیاریم اون چیزی که جامعه
ایران نیاز داره جامعه ایران نیاز نداره
به اینکه به تمدن
کورش افتخار بکنه افتخار گذشته برای همیشه
مرده برا همیشه مرده گذشته نیست مرده گ
تاریخ گذشته نیست تاریخ در قصهایست که ما
برای درباره گذشته خلق میکنیم هیچ فرقی
با موش و گربه شیخ بهایی نداره هر روایت
تاریخی که بگیم به هیچ وجه چیزی به ما
درباره اونچه واقعاً گذشته نمیگه بهخاطر
اینه گذشته برای همیشه گذشته است پس هیچ
چیزی اون گذشته نه با باعث مانع این میشه
که نه اتفاقات بدش شما رو مجبور میکنه که
شما هم همواره در وضعیت بد بمونین نه
اتفاقات خوبش باعث میشه که یه چیز خوبی
برای شما تضمین شده باشه میگه ما تون
فرهنگمون خیلی فرهنگ متفاوت ایران فرق
میکنه با ترکیه و عربستان و این کشورهای
جدید الخلقه پس ما در ایران جامعمون
اینطوره یه چیزی برا تضمین نه ما میتونیم
یونان باستان باشیم ولی تبدیل بشیم به
یونان ورشکسته امروزی میتونیم رو تراتی
روم باشیم ایتالیای مقروض باشیم این
تصورات که چیزی کسی جایی چیزی رو برای ما
تضمین میکنه نه شما ممکنه یک کانت داشته
باشید هگل داشته باشید قرن بعدش هیتلر
بیاد کانت داشتن یک لحظه شما رو از داشتن
هیتلر مسون
نمیاره پس اصلاً رها کنید اینکه گذشتمون
چی بوده و گذشتمون ما خودمون رو انسان
مدرن کسیست که خودش رو در لحظهها حال
تعریف میکنه نه با گذشته شما وقتی که
خودتونو با گذشته تعریف میکنی یعنی که
شما گذشته برای شما نگذشته شما در زمان
حال زندگی نمیکنید میگه از این کسان بعضی
ایمان این از بعد بذارین من حالا این تیکه
رو براتون
بخونم آنچه در همه جا عمومیت دارد اینا
راجع به ایران نمیگه ها راجع به آلمان
داره میگه راجع به اروپا میگه آنچه در همه
جا عمومیت دارد کمابیش بیاعتمادی درونیست
این بیاعتمادی در دلهای همه انسانهای
وابسته و حیوان گله سفت و سخت ریشه دارد
چیرگی بر این بیاعتمادی تنها از راه آری
گویی هایی میسر است که از سرچشمهی غیر از
زرق و برق شهرت نامی که انگ ننگ نخورد یا
هرگونه تأیید دیگری برخواسته باشه یعنی
دیگه دینی وجود نداره که تو بگی من با این
دین میتونم دیگه هم به خودم اعتماد کنم
نه چنین چیزی وجود نداره اون چیزی که باز
میتونه به تو اعتماد بده هم هیچ تضمینی
نیست که همون اعتماد تو رو خراب
نکنه
آب ما آب میخوریم هیچکس کسی که زمان قدیم
آدمها اگه کسی میرفت زهر میخورد میدونست
که این زهره و میدونست که کشنده است یا
برای خودکشی یه و کشتن کس دیگهی زهر رو م
نوشیدن عصر جدید مثل وباست یعنی انسانها
برای رفع تشنگی و برای زنده ماندن آب
میخورن قافل از اینکه ویروس وبا در آب
پنهانه و همون چیزی که شما به نیت رفع
تشنگی میخوری و زنده ماندن همون چیز شما
رو میکشه تکنولوژی همون چیزیست که شما به
زندگی شما کمک میکنه و ه هم هنگام به
نابودی شما علم مدرن همین طور دموکراسی
همین طور دموکراسی همون طور که آزادی شما
رو تضمین میکنه به شدت در برابر ظهور
فاشیسم و توتالیتاریسم شکننده است همین
آمریکا نمونه شه دیگه جریان راست افراطی
از درون هیتلر از دورون دموکراسی درمد پس
هی به این معنا نیست که شما در دموکراسی
دموکراسی مدینه فاضله نیست دموکراسی یعنی
بدبینی به همه بدبینی به بدبینی به اینکه
تو میتونی مسون از خطا باشی در نظامهای
استبدادی ما همه خطا میکنن الا حاکم در
نظامهای دموکراسی همه خت میکنن حتی
حاکم اینکه مرسی آقا یه لحظه اجازه بدین
اینکه آره میگه بعد اقت خودشناسی ما میشه
وسیلهای برای فریب دادن یعنی ما به جای
اینکه خودمون رو تبیین کنیم خودمونو توجیه
میکنیم این خود ناباوری خود را مدوش و
مست کرده تا از ترس و لرس پیشگیری کنن کسی
که خودشو تحقیر میکنه یعنی نمیخواد
مسئولیت تغییر وضعیت موجود رو بپذیره کسی
که مدام خودشو قربانی تعریف میکنه یعنی
نمیخواد از قربانی بودن رها بشه و اون
طرف اون کسی که خودشو به اصطلاح مدام
بزرگتر از اونچه که هست توهم میکنه یعنی
اون مدام میخواد
از به اصطلاح دیدن زشتی خودش تفره
بده ممنونم ببخشید من فقط یه د تا نکته
خیلی کوتاه بگم من نگفتم تناقض چیز بدیه
من گفتم این تناقض نشان دهنده اینه که
فرهنگ در حال تعغیر هست یعنی اینکه ما تو
جامعمون در حال تغییر هستیم یعنی ولی این
تغییر خیلی کند داره صورت میگیره نکته
دیگه هم که شما فرمودین در مورد اندیشمندی
من نگفتم آدما باید بشینن نگاه کنن بینن
اندیشمندان شون چی گفتن ولی ما همون طور
که در تکنولوژی در سرمایهی در همه چی هرم
داریم در اندیشه هم به هرم داریم یعنی
آدمایی که در واقع حالا فیلسوف اندیشمندی
و همین طور میاد تا طبقات پایینتر و این
گرایش مردم آرا آهسته آهسته به اون
اندیشههایی که میشنون همه مردم اندیشمند
نیستن ولی اندیشههایی رو که میشنون بهش
دنباله روی میکنن یا پیروی میکنن ازش
منظورم این بود نه اینکه بگم آقا آدم ما
اندیشمندان مون پیغمبران ما هستن نه ولی
چه بخوایم چه نخوایم اندیشمندان ما هستن
در جامعه اندیشههای نبین رو در واقع تو
جامعه رواج میدن بسیار سپاسگزارم از پاسخی
که دادین باش قربان شما ممنونم خانم شاداب
شما لطفاً بفرمایید کوتاه و بعد از شماهم
آقای حمید
ممنونم سلام من میخواستم ببینم اگه آقای
خلجی چراغ رو خاموش کردم برم دیگه رف زحمت
کنم بله شما برین منبر دوستان دیگه
نشمی من عذرخواهی میکنم حالا این استیج م
جالب شد که قشنگ تایتل شما رو به ما نشون
داد در مورد ایرانیا ببخشید از راحتم حالا
من اول یه مزای چون خیلی منتظر
موندم من چون اینو به نقل از پدرم شنیدم
از شما میخواستم ببینم درسته یا نه تو یه
موردی شما و آقای رضا پهلوی مث
مشترک نظرتون بوده در مورد اینکه دلیلتون
اینک ایر جمهوری اسلامی با آمریکا مذاکره
کنه این به نفع جمهوری اسلامی و مردم حالا
به نفعشون نیست مث که مشترک بوده درسته من
نظر آقای پهلوی رو نشنیدم را مذاکرات نظری
داشتن گویا حالا نظر من البته به این شکل
ساده یعنی این هست ولی باید با توضیح نقل
به مضمون کردم من این حرف میتونی به معانی
مختلفی ب یی کتک مهم ب بله نه نه حالا به
هر حال مفهوم نش تقریبا یکسان بود یعنی
تقریبا همون بوده من خوندم میخواستم نظر
شما چون من برنامه آقای مهدوی آزاد از اول
ندیدم به نقل از پدرم شنیدم که شما چی فرم
میخواستم بپرسم حالا مزاح بود جناب خجی من
ی سؤال داشتم یعنی اصولاً دات ندارم خیلی
نظر بدم تحلیل کنم سوالم اینه که چند سه
تا سؤال مشخص دارم سوال اولم اینه که در
مورد آقای خاتمی وقتی که شعار زنده باد
مخالف منو میداد آیا به نظرتون به این
قضیه که شما حالا من الان اصلا دیگه هیچ
قرابت فکری با آقای خاتمی ندارم خیلی شاید
بهش انتقاد دارم متسفانه ما راجع به هر که
یه چیزی میگیم باید وسطش داخل پرانتز بگیم
که ما به این آدم دیگه هیچ نظر مثبتی
نداریم به هر کسی متسفانه فرهنگ به نظر
شما با این مفهومی که شما امروز انقدر
دقیق راجع به صحبت کرد آشنا بوده یا صرف
یک شعار حالا به نوعی
پوپولیستی میخواسته بده نکته بعدی این کهه
ببینید کسانی که خارج از کشور هستن حالا
کسایی که اصطلاحا حالا مفهوم روشن فکر میگ
مفهوم خیلی عجیبیه حالا کسایی که خودشونو
صاحب تفکر مدر میدونن در خارج از کشور
هستن اون حالا خودشونو صاحب میدونن ولی
نیستن آیا محیط مثلاً یک ایرانی وقتی که
نمیدونم از ۲۰ سالگی ۳۰ سالگی میره در
آمریکا زندگی میکنه ۳۰ سالم تو آمریکاست
یا تو اروپاست آیا محیط روی تفکر و رفتار
اون آدم هیچ تاثیری نمیذاره یه مثالی
خدمتتون عرض کنم خیلی کوتاه فردی در کلاب
هاس هست که حالا سن بالایی دارن و
یکی از کسایی هستن که حالا خیلی تریبون
دارن و از مخالفان جمهوری اسلامی و درست
کارایی با مخالفان شون انجام میدن که آقای
خامنهای انجام میدن همه رو تو این فضا
بلاک کردن ما خیلی از اتاقها رو نمیتونیم
ببینیم اعتراضم که میکنیم میگن برای شما
استثنا قائل میشیم حالا من که گفتم من برا
همه گفتم من اصلا نمیخوام یعنی کاملاً
شبیه جمهوری اسلامی ولی شدیدترین نقدها رو
میکنن بیشترین تریبون رو دارن و توی یه
محیطی مثل کلاب هاس کل ایران دستشون نیست
وگ احتمالا از خامنهای خیلی بدتر میشدن
تو ی محیطی مثل کلاب هاست برای منی که تو
ایرانم یه همچین اعمال استبدادی در کلاپس
میکنن و کسی هستن که در اروپا زندگی مزن
خیلی برا من عجیبه این مثال زدم که ملموس
بشه منظورم چیه نکته بعدی ی مفهومی در
اسلام داریم به اسم اسلامه نمیدونم دینیم
من ضعیف شده خیلی سال از مدرسان گذشته
اجتهاد اجتهاد
مفهوم اجتهاد اگر که تو این جلسه جا داره
یه توضیحی راجع بهش میدین چون اجتهاد
انگار که یه چیز مدرنی تو دین در عین حال
مفهومش م خیلی برای ما مشخص نیست مثلاً ما
خیلی جاها به جا اینکه وقتی میخوایم نظر
خودمونو بگیم راجع به یه چیزی یا یه امات
کر مثلا میگم طرف اجتهاد کرده مثلا به
شوخی یک این نکته و نکته آخر ا نکته داشتم
دیگه کلا یادم رفت آ یه نکتهی هم که هست
حالا من چون خودم ادبیات فارسی خوندم و
فوق لیسانسم زبانشناسی یه نکته خیلی جالبه
برای من برای منی که ادبیات خوندم در مورد
حافظ که شما فرمودین من حالا از کودکی که
به ادبیات خیلی علاقه داشتم کلاً خیلی
ساحت قدسی برای حافظ مولانا و اینا قائل
نبودم ولی خب علاقه داشتم و از همون موقع
در ناخودآگاه من اینجوری بود که خب این
فال حافظ یه چیز تفننی یک بار یکی از
اساتید ما در دانشگاه علامه این رو گفت من
هر وقت این در یک جمع ایرانی مطرح میکن که
بابا این فال حافظ تفنن انقدر فکر نکنید
این فاله
قراره کل مثلا آینده شما رو بگه در مورد
خیلی از شخصیتها ما این ساحت قدسی ساز رو
داریم میخواستم ببینم که این برمیگرده به
اون عقبه تاریخی ما یعنی اون نمیدونم این
از کجا میاد عذرخواهی مکنم از پرکنده گویی
و اینکه خ من چند تا سوال داشتم نظریه
نداشتم که خیلی به هم مرتبط بشه از حضرم
عخی
میکنم بله خانم خدمتتون عرض کنم که شما
یه لیستی از پرسشهایی که گفتین که اگر من
به هر کدوم بخوام اونجا که حرفم معنیدار
باشه و بلدم توضیح بدم توضیح
بدم در حقیقت یعنی که شما رو محکوم کردم
به اعمال شاق و نشستم پای مبرم تا عید سال
آینده پس اجازه بدی م کدوم که
یه جلسه بذاریم اتفاقا اینا اینا که گفتین
مفهوم ببینید مشکل اینه که ما فکر میکنیم
که وقتی میگیم سنت و مدرنیته یعنی سنت اون
چیزی که مال ماست مدرنیته اون چیز که ما
غربیست در حالی که چنین نیست سنت مف چیزی
نیست که ما درست سنت همونقدر وارداتی که
مدرنیته ما هیچ موقع خود چیزی بهنا کسی در
تاریخ ما از سنت کسی حرف نزده که از اون
طرف چیزی ما فکر میکنیم روحانیت چون
طرفدار ی یه دینیه که مال ۱۴۰۰ سال پیشه
پس خودشم ۱۴۰۰ سال تداوم داره نه روحانیت
هم یه پدیدی مدرنی اینا همش با ترجمه
اومده هیچکس کلمه روحانیت و در تاریخ
اسلام به معنای یک عالمان دینی به کار
نبرده روحانیت نه طبقه بوده نه روحانی
اینا چون این همین میگم این روشنفکران به
اصطلاح تجدد خار رفتن در اروپا یه گشت
توریستی زدن آمدن دقیقاً اون چیزایی که
اروپا بود اینجا با برچسب زدن درست کردن
یعنی گفت که مثل این در خیابون جمهوری
تهران یه مغازههایی هست که فقط مارک
میفروشه یعنی به اصلا مارک لباس میفروشه
مثلاً ب شربی که مارک شالی که مد این ترکش
مثلا پالتو که مثلا مد این چاینا بعد شما
همه چیزو میتونید تو خونتون م درست کنین و
بدوزین برین از اونا ۱ دونه پ تو بخرین
بزنین رو اینا ما با مدرنیته این کارو
کردیم ما با مدرنیته فقط و فقط لیبل لیبل
تازه زدیم به اونچه که داشتیم و فکر کردیم
که این کلمات معجزه میکنن انگار چون خدا
گفته کن فیکون پس ما هم گفتیم مدرن پس
مدرن با گفتن ما مدرنیته ایجاد بشه
بنابراین کلمه به خودی خود معنا نداره من
اگر به شما بگم آزادی و من آزادی خواهم در
حقیقت به شما مطلقا کمک نکردم که من از
آزادی چه منظوری دارن و چگونه میفهمن
آقای خمینی هم طرفدار آزادی مگه شما آقای
جمهوری رو آقای خمینی گفت جمهوری گفت
میزان رأی ملت است اگر من فکر کنم که آقای
خمینی ملت رو به همون معنایی میبره که ار
ارنست رونان در مقاله نسی ویش یعنی اینکه
من کاملاً گول خوردم کلمات شما رو گول
میزنه کلمات معنا ندارن کلمات معناش فقط
و فقط در شیوه به کار بردن و در عمل مشخص
میشه من اگر به شما بگم من الان عاشقم شما
نمیفهمین که من عشقو چجوری میفهمم زمانی
که من عشق میورزم شکل عشق ورزیدن من به
شما میفهمونه که منظور من از عشق چیه من
میگم من عاشقم ولی اگر تو مثلاً به بودن
با من تن ندی من اصلا میپاشم تو کلت این
یه نوع عشقه یه عشقم حاضره برای مشقش فدا
بشه پس ما گفتن این که آزادی گفتن
دموکراسی گفتن قانون گفتن هیچ چیزی صرف
کلمه معنا نداره دیکشنری جایی نیست که
کلمات مثل قبر درش دفن شده باشه معناش نه
معنا به پشت چیز کلمات الصاق نشده
کلمات نشانههایی هستن که تنها زمانی که
به کار برده میشن معنی میدن اگر به کار
برده نشن ج صد ویجان و بینایی پس اگر در
فرهنگ ما احدالناسی از کلمه فرهنگ به
معنای امروزی ما استفاده نکردی یعنی ما
فرهنگ نداشتیم یعنی ما داریم فرهنگ رو به
مفهوم که نداشتیم به خودمون نسبت میدیم
وقتی که میگیم ما تمدن داریم ما هیچ موقع
از راجع به تمدن صحبت نکردیم ما هیچ موقع
راجع به ایده ایران و ایرانیت و نمیدونم
اینا صحبت نکردیم ما راجع به اینکه
نمیدونم هیچ کدوم از این افتخاراتی که
امروز ما میکنیم هیچ نیاکان ما افتخار
نکردن چه کسی در طول تاریخ گفته که اعراب
به ما حمله کردن زبان فارسی ما رو خراب
کردن کی گفته چه کسی نالیده از این ماییم
که داریم مینالم زبان فارسی امروز اصلاً
زبان مدرنه هیچ ربطی به تاریخ نداره این
زبان فارسی ما که الان حرف میزنیم ۱۴۰۰
سال یک دونه دستور زبان براش نوشته
نشده یک دونه فرهنگ نوشته نشده زبان
نوشتاری نبوده زبان فارسی ما زبان مدرنه و
با فکر کنیم که ما از عربی جدا ش این
زبانی که وجود نداشته فکر کنیم وجود داشته
ولی عربی خرابش کرده حالا عربی زدایی
بکنیم پس د فارسی بشه ا وقت در نتیجه به
یه فارسی حرف میزنیم که هیچ فارسی زبانی
در طول تاریخ حرف نزده مثلاً به جای آقای
ادیب سلطانی میگه به جای همسر بگیم هم یوخ
آخه کدوم ایرانیا عاقلی که بفهمن همسر
داشتن چیه به همسرش میتونه بگن هم
یو چه ارزشی داره کلمات ما اون وقت
تصورمون از همه چیز اینطوره حالا از
فرهنگم همینطوره ما فکر ما فرهنگو یه نوع
دارایی میدونیم ما میگیم فرهنگ ایران
یعنی یه ثروت یعنی برای ما فرهنگ کالاست
برای ما فرهنگ زینته برای ما فرهنگ یک
چیزیست که ما رو از دیگران متمایز میکنه و
موجب تفاخر و برتری ما میشه این مفهوم
کالچر نیست کالچر از با اگریک کالچر و
کشاورزی همریشه است کالچر اون چیزی نیست
که شما
بلکه اون چیزیست که شما با پرورش به دست
میاری بنابراین یه چیز ثابتی نیست فرهنگ
ایران خیلی درخشانه فرهنگ ایران ابن سینا
میتونه درخشان باشه من میتونم منحط باشم
فرهنگ که چیز نیست یکی پدیده ملموس نیست
یا وقتی که میگیم سنت ما درکی از سنت و
تمایزش با میراث نداریم یعنی هریتیج و
تردیشنال
یه چیز ثابتی همین طور تا الان نه سنت یه
چیزیست یه مفهومی اس که مثل مدرنیته مثل
بقیه کلمات مدام تغییر میکنه و یه پدیده
مدرنی ما فاقد
سنتیمتر ها هستن که سنت دارن مدرنها اصلاً
مدرن سنت و مدرنیته د تا مفهوم به قول به
اصطلاح منطقی متضایق مثل پدر و فرزند ها
پدر زمانی کسی پدره که فرزند داشت باشه
اگه کسی فرزند نداشته باشه که نمیتونه
پدر باشه شما زمانی مدرنی که سنت داشته
باشی اگه سنت نداشته باشی که مدرن نیستی
مایی که مدرن نیستیم چون سنت نداریم ما ما
مطلقا درکی از اینکه سنت چیه نداریم و در
نتیجه دعوا میکنیم به این سر اینکه
ابوعلی سینا مال ماست یا ابوعلی سینا مال
مثلاً افغانستانی است یا مال فکر میکنیم
اگر اثبات کنیم که م مولوی ایرانی ترک
نیست این یک افتخاریست برای ما این
عوامانه ترین و خطرناکترین نوعیست که یک
ملتی میتونه راجع به خودش فکر کنه ما دژ
ما هیچ
دشمنی خطرناکتر از توهمات خودمون و
اشتباهات خودمون نداریم دشمن خویشیم و یار
آن که ما را
میکشد و این دشمنی ما از دشمنی خسم
بیرونی خطرناکتره به خاطر چی به خاطر
اینکه شما در برابر خسم بیرونی میتونی
بجنگی ولی اگر خودت با خودت دشمنن کنی در
حقیقت در خودت خودتو نابود کنی که
نمیتونی باهاش مقابله بکنی این که من
میگم توهمات ما که ما فرهنگ داریم ما
دموکراسی داریم ما جنبش داریم ما فکر
میکنیم که هرچی این دوستان به اصطلاح
برانداز ما فکر میکنن اگر به اتفاقاتی که
در دو سه سال اخیر افتاد اسم انقلاب بدن ا
انقلاب میشه یعنی بهش میگن انقلاب تا
انقلاب بشه جمهوری اسلامی هرچی آقای خمینی
میگفت میگفت این
اسلامه مهم نبود اسلام چیه مهم اه آقای
خمینی چی میخواد بعد گفت ح اسلام حکومت
یعنی حکومتش و حکومت منافعش بر فقه و
شریعت و خدا و پیغمبر مقدمه و حتی میتونه
نماز ب روزم تعطیل کنه این تصوری اس که ما
از مدرنیته هم داریم ما فکر میکنیم حقوق
بشر یک چیزیست مقدس نیست چرا چون حقوق بشر
یعنی تصور من از حقوق بشر آزادی خدا نیست
که مقدس باشه آزادی یعنی تصور من از آزادی
من میتوانم تصوری از آزادی داشته باشم که
به بردگی بی انجامه در انقلاب فرانسه شعار
آزادی برابری برادری نه تنها بگی توین
انجامید که بعدها بشر فهمید که چیزهای خوب
لزوماً با همم سازگار نیستن یعنی
نمیتونیم آقای پهلوی هم سکولار باشیم هم
دموکرات باشیم هم لیبرال باشیم هم ناسیو
نمیشه اینا اینا مگر چیزن اینا
مگر گوجه و خیار سالدن که بشش سالد ساخت
اینها ایدآل هایی متفاوت هم با هم تضاد
دارن یعنی آزادی با عدالت د تا ارزش مثبت
ولی ناهم سزن ۲۰۰ ساله اروپا داره فکر
میکنه راجع به که چگونه شما میتونی
آزادی رو با عدالت تنشو به کمترین حد ممکن
برسونی ممکن نیست شما
در عصر مدرن به هیچ وجه سعی نمیکنین هیچ
چیزی رو قابل تغییر بدونین بدون تغییر
تصور خودتون اونوقت دوستان ما فکر میکنن
که فلسفه یه چیز لوکسه شبیه مثلاً چه
میدونم شکار غرقابه مثلاً که یه عده آکار
عجیب غریبی بهش علاقه دارن و خب حالا هستن
دیگه
نه سیاست یعنی فلسفه مدرنیته یعنی فلسفه
فلسفه یعنی چی یعنی میگه که این جهان چیزی
نیست جز اونچه تو جهان
میبینی این جهان که تو بدون تو نمیتونی
بفهمی که این جهان چیز غیر از اینکه نگاه
کنی ت تصور کنی برداشت کنی بهش بگی جهان
بگی این جهان اگر تو بدونی که همون طور که
چشمتو سیارهها و اجرام دورو نمیدید با
تلسکوپ دید اگر تو از علم استفاده کنی اون
وقت متوجه میشی این چیزی که میگه جهان
واقعیت نداره ما ایرانیا مشکلمون همین
ایرانی بودنمون همین تفاخر به اون چیزهایی
که فکر میکنیم ارزشه نا نازیدن به چیزهای
که نازیدن به اونها ها انسان رو نابود
میکنه فکر کنیم که ما یه چیزی داشتیم به
نام تمدن و این تمدن هرگز نمیمیری اصلاً
اروپا مدرن شد به خاطر اینکه مرگ خدا درش
اعلام شد مرگ سنت درش اعلام شد مرگ حقیقت
درش اعلام شد ولی اگر قرار باشه ایران
نمیره سنت ایرانی نمیره تمدن ایرانی نمیره
هیچ چیز جدیدی متولد نخواهد شد زمانی من
میتوانم یک چیزی رو آغاز کنم که چیزی پا
بپذیرم یه چیزی پایان یافته ما تا خدای ما
زنده است خدای ایرانی زنده است مطلقا
مدرنیته در ایران نمیتونه به اصطلاح آثار
مثبتش بر آثار منفیش چیده بشه
ببخشید مرسی آقای خلجی آقای حمید سلام اگه
ممکنه خیلی کوتاه البته که دوستان کوتاه
میپرسن حالا بعد آقای خلجی حتما کوتاه
پاسخ میدن بفرمایید
آقای من واقعا سعی میکنم ولی حالا امید
ارم هر جایی زیاد شد شما قطع کنید صحبتهای
من آقا شما مشکل نیستید مشکل اصلی منم شما
که مشکل نیست فدای شما باشم آقای خلیجی من
واقعا از دست دادم صحبتهای شما رو ولی
برای من همین بخشی که شارب جان گفتن یعنی
استیج تبدیل شده میگن شاهد از قیب رسید
یعنی به تایید فرمایشی که یعنی به تایید
تیتر تایتل
در واقع من فکر میکنم اگه بخوام اینو
خیلی ساده کنم توی کسایی که تربیت تبیعت
کودکان یعنی کسایی که با بچهها سرکار
داشته باشن اینو به وضوح میبینن که
بچههایی که احساس امنیت میکنن از
مادرشون جدا میشن سمت نگاهشون به سمت
پروانه هاست به سمت گل یعنی
راحت به کنکاش در پیرامون
به دیگری میپردازن ولی اون اون کودکی که
میترسه چهار دست به
اصطلاح یه جورایی دامن مادرشو چنگال میزنه
و جز مادرش چیزی رو نمیبینه چون چون چون
اصلا اصلا انقدر درگیر این حراس هاشه یعنی
مایی که درگیر گذشت مونیم ما در واقع
امیدوارم به دوستان
برنخوره این این مال اینه که
ساختار مغز انسان یه ساختار مشخصی داره ما
وقتی با مغز کوچیکمون فکر میکنیم یعنی
مغزی که در ابتدای تکامل شکل گرفته مغز
خزندگان اف توش تعریف میشه یعنی فریز
فلایت اور فایت یا یا یا یا یا پرخاش
میکنیم و یعنی دفاع میکنیم یا جنگ
میکنیم یا فرار میکنیم یا هم به حالت
انفعال در میا سعی میکنیم اصلاً ندید
بگیریم انگار که
واقعیتی واقعیتهای پیرامون اصلاً وجود
نداره یا یعنی این فرق میکنه با زمانی که
احساس امنیت میکنیم یعنی اون ترسها و
اینها نیست و ما میتونیم با اون غشاهای
خاکستری مغزمون فکر کنیم و میتونیم یاد
بگیریم خب یادگیری واقعیتش اینه که خب
خیلی از چیز رو یعنی لازمش تغییر و یه
تهدیدهایی رم به نظر من در پی داره تهدید
تهدید اینکه مثلاً فرض کنید شما از تهدید
منافع شخصی و گروهی گرفته که بر اساسش
مثلاً نظریههای کسایی مثل مارکس
مثل مثل فروید مثل مثل نیچه و اینها شکل
گرفته دیگه چون یعنی تمام اون پس اکانتی
ها بر این اساس که شما شائبه یعنی یادگیری
هیچوقت بی شائبه نیست و خود این
شائبهها یعنی مثلاً اگر در مورد فروید
بگیم اون لیست بلند بالایی که فروید داره
از از چیزای دفاعی به اصطلاح تمهیدات
دفاعی مانیس مکانیسمهای دفاعی که یکی از
همینا این میشه که مثلا ما ما فرض کنید
برمیگردیم فرافکنی میکنیم میگیم مغولها
باعث شدن نمیدونم عربها باعث شدن نمیدونم
ما ما خوب بودیم ما خوبیم اونا بدن
نمیدونم
و و اینکه اینکه فرض کنید
تمام به اصطلاح همن یعنی این این به
اصطلاح هم اندیشی که میخوایم همرنگ جماعت
باشیم میخوایم این مای گنده رو خیلی
برجسته کنیم یعنی این حتی یه جور بی
اعتمادی که به مسائل به به به پدیدههای
جدید داریم و احساس میکنیم که ا اون
پدیدههای جدید میتونه به اصطلاح
زمینههای
تهدید یعنی یه جور حتی نخبگان ما متمایل
به حفظ وضعیت موجود یادگیری مسائل جدید
میتونه عوض کنه میتونه دکم های ما رو
ایدئولوژیهای ما رو به چالش بکشه و و
یعنی من من فکر میکنم دوستان حتی غفلت
میکنن از این مسئله که این روایتی که
میکنند و یعنی این ایدئولوژی اس که از
امثال دوگو بینو و اینا آوردن تو ایران
یعنی یه ایدئولوژی اس که پشتش خیلی هم
رسیست میه که میگفتن ببینید به به اون
زمان قبل از مثلاً جنگ جها دوم اینا فکر
میکرد به به جماعت اروپایی میگفتن ضد
یهودی هم هست که ش ببینید و ضد عرب
مخصوصاً ببینید مثلاً ایرانیها اولین به
اصطلاح امپراتوری جهانگستر بودند و به
عربها خونشون کثیف شد بگه نژاد یادشون
درآمیخت نژاد آریایی شون و قدرتشون از دست
دادن نباید بذاری این بلا سر اون ژرمنها
سر آریایی های اروپایی و اینا بیاد پس
بنابراین باید این به اصطلاح اون خون کثیف
رو باید نابود بکنیم این روایت متأسفانه
به به صورت ایدئولوژی انقدر انقدر بیش
یعنی بدون هیچ شرمی در فضای عمومی عنوان
میشه یعنی ما اونقدر چیز صحبتهایی که ه
هلر در نبرد من یعنی از همین کتاب د
گوبینو منشأ نژادها و اینا مدام آقای
هیتلر هیملر نمیدونم گوبلز و اینا کتاب
مقدسش بود و این آقا در در زمان ناصری چیز
بود دیگه سفیر فرانسه در ایران بود و
کتابایی هم به فارسی نوشته میدونید که
خیلی تأثیر گذاشته و کسایی مثل هدایت خیلی
از کسایی که اون زمان ضد عرب بودن از این
آدم تأثیر گرفتن و این رسوبات انقدر در
فرهنگ ما متأسفانه متأسفانه به صورت فکت
های تاریخی یعنی دوستایی که از
علم دم میزنن و میگن که علمم یه یه جور
مکانیکی و پوزیتیویستی تعبیر میکنن اصلاً
فراموش میکنن که انقدر تو
داوریهای تاریخیش به سمت غیرعلمی به سمت
سواق به سمت تأیید تعصبات و تکشون به سمت
چجوری بگم باز تولید یه سری کلیشهها و
ایدئولوژیها میرن که اصلاً اصلاً اونجا
علم محلی از اعراب نداره خلاصه من خواستم
بگم که واقعاً دلیل مقاومت ما در مقابل
یادگیری یکیش اینه که ترس داریم به شدت
میترسیم از از تغییری که اون اون شما
فرمودین هنو از اون اضطرابی که یه زندگی
مدرن در پی داره به شدت میترسیم ببخشید
بله موافقم باتون در حقیقت جنگ سنت گرایان
و به اصطلاح مدرنیست ها در ایران یک
جنگ به اصطلاح
یک رویارویی یا یک برخورد مدرن نیست بلکه
یک د جنگ فرقهای یعنی ما به جای همون جنگ
شیعه و سنی الان سکولار با دینیا میجنگن
ما به جای خدا ناباوری باور به ناخدایی
داریم ما به جای یک من دوستی داشتم ۳۰ سال
این دوست برای من مثل برادر بود رابطه شو
با من مطلقاً قطع کرد فقط و فقط سر این
کهه میگفت
تو در بیان معایب ما ایرانیها انقدر چیز
میکنی که ما ایرانیها احساس تحقیر بکنن
تو حق نداری تحقیر کنی و جملش م این بود
ای و سکولار ایران معبد من است کسی که ۳۰
سال منو میشناسه با من زندگی کرده افکار
منو میدونه چنین کسی فقط به خاطر اینکه
که ا ایرانو خدا رو شی تشیع از دست داده
جاشو ایران گذاشته قرار نیست ایران معبد
ما باشه مطلقا چیزی به نام ایران معبد
ایران رو تبدیل میکنه به جهنم قرار نیست
ما با ایران افتخار بکنیم ما ایرانو
انتخاب نکردیم اونجا ما ما ایران ما با
چیزی که شما با انتخابتون بهش نرسیدید
چیزی که شما در ساختنش سهمی نداشتید هیچ
دلیلی عقلانی وجود نداره شما بهش افتخار
کنید کوروش هرچقدرم عیم باشه فقط اگر
هرودوت و گزنفون دربارش ننوشته بودن الان
ما اصلاً نمیدونستیم همچین آدمی وجود
داشته ما حتی در یادآوری کوروش هم یک ذره
کوشش نکردیم در طول تاریخ پس بودن کوروش و
ثبتش در نام هم حقش ما حق نازیدن بهشون
نداریم کوروش بزرگ بوده هیچ چیزی درباره
فضیلت من نمیگه الان هیچ هنری از ایران
نشون نمیده ایران سرچشمه هنر نیست خاکش
پرگهر نیست نیست همه که بسیاری از کشورها
و فرهنگها خیلی بیشتر سرچشمه خاکشون
سرچشمه هنره بسیاری کشورها یک زمانی
خاکشون سرچشمه هنره بعد خاکشون میشه برهوت
اینطور نیست که ما یه موقع ابن سینا
داشتیم باز هممون احساس خود ابن سینایی
بکنیم نه ایناست اون این اینا همش ناشی از
همون چیزی که کانت میگه کانت میگه مدرنیته
یا
روشنگری بیرون آمدن از نابالغی خودخواسته
است شما وقتی میخوا میخواید در نابالغی
بمونی مدام بدیها رو در برابر بدیها
دیگرانو مقصر میکنی برای خوبیها همه رو
به خودت نسبت میدی کورش و فلان و اینا
اینا تصادفهای تاریخی نبودن اما حمله
اعراب و مغل و م اینا همه تصفی تاریخی
بودن هم قربانی به اصطلاح دیگری میدونی
خودتو و هم برتر از دیگری این به خاطر
اینکه تو در نابالغی خودخواسته قرار داری
و به قول کانت نمیخوایی از این نا تصمیم
گرف داری از این نابالغی بیرون
نیای خب من دیگه با شما صحبتم تموم کنم با
دوستان عزیز خیلی طولانی شد اجازه بدین که
من خداحافظی کنم شارژ صحبت من شارژ تلفن
من قط شد حالا من باز ارتد برقرار میکنم
عذر میخوام که طولانی شد وقت همگی دوستان
خوش