دان
گرامی در یوتیوب و در کلاب هاس و امیدوارم
که حال همگی خوب
باشه همون طور که میدونید امروز قرار هست
که
درباره رمان بسیار
معروف مزرعه حیوانات صحبت
بکنیم یکی از د رمان بسیار خوانده
شده جورج اورول نویسنده انگلیسی
که به اصطلاح شاید در
زمینه نقد
و حمله به نظامهای توتالیتر در قرن بیستم
شاید کمنظیر
باشه و در تمام دنیا به زبانهای مختلف
بارها و بارها منتشر شده و میشه و در زبان
فارسی هم من نمیدونم چقدر چند بار ترجمه
شده ولی ترجمههای زیادی ازش وجود داره
و فکر میکنم کمتر خواننده ادبیاتی باشه
که با این رمان آشنا
نباشه من امروز میخواستم بیشتر از این
رمان بخونم فکر کردم که خوب هست که یه
مقدار از این رمان بخونم و همین طور که
توضیح میدم به جای اینکه حالا رمان که همه
میدونیم خونده بشه از متنی دیگه براتون
بخونم از
انقلاب هایی که اتفاق افتاده و از
جریانهای موقعیتهای انقلابی که در
مخصوصا اوائل قرن
بیستم به وجود آمد و منجر شد به دو تا
فاجعه بزرگ جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم
و خب یک نقطه پایانی بود بر یک دوره مهمی
از
تمدن
مدرن در مورد
اورول خب در شخص خ خیلی میشه صحبت کرد شخص
شخصیتش بسیار جالب هست از اینجا هست
که خودش به شدت تعلق داره به ایدئولوژی
سوسیالیسم
ولی در روند کار مخصوصا وقتی که سوسیالیست
ها در انگلستان سر کار میان میبینه که
اینها اصلا اون وعدههایی که دادن عمل
نمیکنن قادر نیستن که به توقعاتی که ازشون
هست پاسخ بدن و بعد خب
داستان استالین و
اینها در دنیا منتشر میشه خب در اون موقع
که بحث
استالین درز میکنه مسئله محاکمه های
تشریفاتی حدود ه میلیون کشته قتلعام گولاک
اینها خب یه بخش زیادی از
روشنفکران چپ بودن یعنی حالا گرایشهای
مختلف چپو داشتن و
بهشون میگفتن اینا باور نمیکردن یعنی یا
باور نمیکردن یا اینکه نمیخواستن به روی
خودشون بیارن چون اگه به روی خودشون
میآوردن اونوقت باید در بقیه عقایدشون
تجدید نظر میکردن یعنی نمیخواستن در این
تناقض قرار بگیرن در نتیجه بسیاری از
روشنفکران خیلی سرشناس از سارت بگیرید تا
دیگران اینها یک مدت زیادی تعلل کردن در
پذیرش
اینکه نظام استالینی چه نوع نظامی هست و
مطلقا ربطی به اون وعدههایی که داده
نداره
اورول از اون کسانیست که جسارت کرد و در
حقیقت اونچه را که دید و زمانی که
دید به رسمیت شناخت و در حقیقت عقایدش رو
مانع دیدن واقعیت نکرد به عکس دیدن واقعیت
باعث شد که در عقایدش تجدید نظر بکنه و
مهمتر از اون دیدن واقعیت و دانستن
واقعیت یعنی
آگاهی اینطور نیست که شما بتونید در
تنهایی و در خلوت مثلاً آگاهی پیدا بکنید
یا یه چیزا رو بدونید یا اگر حرف بزنید
بتونید بگید من آزادی دارم اولا اندیشه با
بیان اندیشه یکیه یعنی اگر شما نتونید یک
اندیشه رو بیان بکنید در حقیقت فاقد اون
اندیشه هم
هستید و دوم اینکه این بیان باید حتما من
در مله عمومی در مله عام در پیشگاه عموم
صورت بگیره یعنی من باید
بتونم آزاد کتاب بنویسم دیگران هم باید
بتونن آزادانه بخرن بخوانند و نقد کنن
دیگری هم باید همچین آزادی داشته باشه این
میشه آزادی بیان که اساس همه آزادی هاست
بنابراین من اگر یک چیزی رو دونستم و مخفی
کردم در حقیقت نی اندیشیدم مث یه رازی من
اونو مخفی کردم نه حاصل ان اندیشه من نیست
اندیشه اون چیزیست که در قلمرو عمومی مطرح
میشه این به اصطلاح معیاری که از زمان
کانت به این طرف قرار دادن برای در حقیقت
آزادی بیان پابی سیتی در شرطه یعنی عمومی
بودن در شرطه
خب خیلیا ممکن بود که بدونن که چه میگذره
در شوروی ولی نمیگفتن نمیگفتن به دلایل
مختلف حرف نمیزدن به روی خودشون نمی مردن
کتمان میکردن و ولی کسانی که جرت میکردن و
بیان میکردن اونها کسانی بودن که نشون
میدادن حاضرن برای بیان حقیقت و برای دیدن
حقیقت چون بیان حقیقت دیدن حقیقته وقتی
شما حقیقتی رو بیان نکنید اونو از خودتون
هم پنهان
میکنید و اورول حالا میخونم براتون در ی
جایی میگه که من حاضرم همه عقایدم بدم ولی
از دیدن حقیقت محروم نشم خب این در مورد
کسانی داریم صحبت میکنیم که روشنفکر
بودن دانشگاهی بودن کسی که میره دانشگاه
یعنی این کهه میخواد علم بیاموز یعنی
میخواد علم به واقعیت پیدا بکنه دیگه
نمیخواد به علم به اوهام پیدا بکنه که
بنابراین فرض بر این هست که کسی که میره
حتی فیزیک میخونه شیمی میخونه او و اگر
ببینه که یک نظریه درسته اون رو ترجیح
میده بر نظریه که نادرسته چرا چون برای او
حقیقت مهمتر از باطل هست ولی اگر اون به
اصطلاح طبقه دانشگاهی که در اساس در
جستجوی دانش هست فرق میکنه مثلا فرض کنید
با کسانی که بیزنس میکنن کسایی که حکومت
میکنن این در طلب حقیقته و اگر در طلب
حقیقت نباشه اصلا کل کارش بیهوده است
اینها بودن که بسیاری از اونها لغزیدن و
نتوانستن بر اون عواطف و شور احساس به
اصطلاح ایدئولوژیک شون غلبه کنن و بپذیرن
که واقعیت تلختر از اون هست که اونها
تصور میکنن خب این مسئله برای خود اینها
هم مطرح بود حالا من براتون یک قطعی از یه
مقالهای داره اورول به نام روشنفکران و
انقلاب ببخشید روشنفکران و ایدولوژی و
اونجا میگه که آدمها چه تفاوتی دارن در
اینکه در موقعیتهای حساس که قرار میگیرن
آیا ایدئولوژی شونو ترجیح میدن بر واقعیت
یا واقعیتو ترجیح میدن
به ایدولوژی شون این یک مسئله اس که فکر
نکنیم که فقط برای یه عده خاصی مطرحه نه
برای ما شاید هر روزه هم مطرح باشه یعنی
ما به یه چیز اعتقاد داریم من از خودم یک
تصویری دارم دوست دارم که دیگران منو اون
شکلی ببینن بنابراین خیلی موقعها هست که
واقعیتی که اون تصیر من رو مخدوش میکنه من
انکارش میکنم برای اینکه نمیخوام قبول
کنم که با اون تصویر ایدل خودم از خودم
ناسازگار هست این کارو ما با عکسهایی که
توی پروفایلمون میگذاریم با سی ویها که
مینویسیم با خیلی کاری دیگه معمولا انجام
میدیم خودمونو زیباتر از اونچه که هستیم
بهتر از اونچه که هستیم وانمود میکنه اما
این خطر همیشه هست در مواقع بحرانی که
شما یک بار که از حقیقت از مرز حقیقت
گذشتید دیگه براتون نه تنها عادی میشه
دیگه متوجه نمیشین دیگه اصلا یعنی یک بار
که شما مثل این میمونه که یک نفر یک نفرو
بکشه وقتی یه نفرو کشت بقیه آدما رو راحت
میتونه بکشه اون بار اوله که کشتن سخته
اینها که میبرن در حکومتهای استبدادی کار
میکنن همش که از آجان ندارن که ی اوائل
شون جوونن یا تازه کارن ممکنه که تصمیمای
عجیب غریب میگیرن دچار عذاب وجدان بشن ولی
بعد براشون میشه اصلاً عین لذت میشه یعنی
آب خوردن میشه براشون و این خطرناکه این
این اتفاق وقتی بیفته یعنی ی جامعهی عادت
بکنه به دروغ یعنی دیگه حساسیتش از دست
بده شاخکهای تشخیص دهنده به اصطلاح دروغ و
راست نداشته باشه دیگه سر بشه این وضعیت
که در
جوامع ما به وجود میاد به دلیل اینکه
حکومتها مدام جامعه رو شک بش وارد میکنن
مرتب ه روز صبح که بیدار میشه یه قالی چاق
کردن یا دلار رفته بالا یا یه نفر اعدام
کردن یک یه چیزی شده که جامعه مدام در حال
شوک باشه و این شوکهای پیاپی موجب میشه که
جامعه بی احساس بشه حسشو از دست بده در
نتیجه مثل یک آدمی میمونه که یک ساعت کتکش
زدی مشت لگد زدی میفته کنار دیوار و همین
طوری تماشا میکنه اونچه رو که داره میگذره
ول اینکه فاجعه باشه و این به این معناست
که ما باید حساس تر باشیم نسبت به مسئله
تا کشورهای دیگه
داستان د تا داستان د تا
اولا اورول خیلی رمان نوشته و مهمتر از
جدای از او جستار بسیار نوشته خب روزنامه
نگار بوده من بی بی سی که کار میکردم ا
اتاقش که کار میکرده هنوز هستش عکسشو
گذاشتن و جستار نویس درجه یکی یعنی استاد
نصر انگلیسی هست و در مورد زبان هم نظریات
خودشو داره حالا خواهم
گفت این دو تا رمان اول این نوشته شده این
رمان زمانی نوشته شده که در حال جنگ جهانی
دوم هنوز در در جریان بوده این مربوط به
در حقیقت انقلاب هست یعنی یه جایی که درش
انقلاب رخ میده که حالا همه تقریبا همه
منتقدین و همه کسانی که این کتابو خوندن
اهل ادبیات هستن میگن این اشارش به همین
انقلاب اکتبر روسیه است
و شرایط اونجا ولی و این داستان رو از
طریق در حقیقت یک داستان تمثیلی گفته یعنی
داستان تمثیلی اینه که شما مثلا از قول
پرندگان از قول حیوانات از قول یه چیزایی
که انسانی نیستن ولی میخواید بگید که این
به اصطلاح مسئله ماست این ما ما هم مثل
اینها هستیم در حقیقت شاید به دلیل اینکه
خیلی وضعیت حساس بوده چون وقتی این کتابو
نوشت کمونیستها خیلی بهش حمله
کردن شاید به این دلیل اومده این رو در
قالب داستان حیوانات
نوشته و ولی من حالا یه چیز یه برداشت
دیگه هم دارم که خواهم گفت بتون ولی
داستان بعدیش که مهم هست و مشهوره
یک عدد روشه
۱۹۸۴ عدده
فقط و خب این حداقل تا اون موقع خیلی کم
یعنی خیلی نادر بود که شما ببینید عنوان
رمان یه عدد باشه حالا چرا عنوان اون رمان
یک عدد رمان ۱۹۸۴ درباره یه حکومتی اس که
مستقره یعنی با انقلاب اومده حالا مستقره
و شیوه در حقیقت زندگی و اداره جامعه در
زمان حکومت توتالیتر رو شما
میبینید برداشتن من این هست اونچه که
مربوط به انقلاب هست در حقیقت مربوط به
هیجان و غرائز و در انقلاب شما خشمت غضبت
نفرتون و
جنونت به اوجش میرسه در حقیقت جنون انقلاب
خود انقلاب ازش به عنوان جنون جمع
یاد میکنن دیگه وقتی توده با هم
میپیوندند یک حسی پیدا میکنن که از خودشون
بیخود میشن من اینو بارها حالا اوا انقلاب
که من کوچیک بودم ولی تو داستان کوی
دانشگاه من دیدم این صحنه ها رو که یک
مثلا صد نفر آدم یه جا هستن بعد یهو یکی
میگه که اونو بگیریدش یه نفر که داره رد
میشه و این ۱د نفر بی اختیار به سمت ا
حمله میکنن و نمیدونن برای چی خب این
صحنهها رو دیکنز توی داستان دو شهر میگه
بنابراین تو جریان انقلاب یک غرائز انسان
از به شکل
شهوی میل و خشونت داره و میل به به اصطلاح
به شکل خیلی غلیظی میل داره به اینکه تمام
نیروهای ویرانگر شو فعال میکنن خب اگر یک
نفر که داد میزنه آدم اذیت میشه تصور کن
که ۱۰ نفر با همدیگه داد
بزنن و با یک دادی که یه جمعیت میزنه تمام
فضا رو ازان خودش میکنه یعنی ویژگی
انقلابیها اینه که با
جنونش بر کل فضای اجتماعی تسلط پیدا میکنن
یعنی ممکنه ۱۰۰ نفر باشن بقیه جامعه مثلاً
۱۰ هزار نفر باشه ولی اینها به شکلی که
عمل میکنن فضا رو تسخیر میکنن دیگه مردم
به زده میشن مرعوب میشن ازر کت باز
بیستن خب این به دلیل به این دلیل این
داستان داستان حیواناته و به اون خوی
حیوانی انسان در حقیقت اشاره میکنه
انقلابها یک ویژگی مهمی که دارن این که
ضد عقلست و هرگونه تفکر انقلابی یعنی
تفکری که میخواد یه چیزی رو الان خراب کنه
و فکر میکنه که بلافاصله میتونه بعدش یه
چیزی رو درست بکنه این خب معقول نیست و و
به اصطلاح عقلانیت گریزی ویژگی انقلاب
هاست پس چون این داستان اینجور هست
طبیعتاً با حیوانات
سازگارتر ولی وقتی که میاد سراغ یک نظام
توتالیتر نظام توتالیتر نظام تکنولوژیک
یعنی نظامیه که مهندسی میشه به اصطلاح یه
اصطلاح مهندسی برای نظامهای توتالیتر
خیلی محبوبه یعنی اونها میخوان از نوع
آدمو مهندسی کنن یا آدمی که خودشون
میخوان بسازن یعنی آدمی که هست رو این
میمونه که مثلاً یک ماشینی رو که هست رو
کاملاً اوراق بکنن حالا شاید مثلا یه
موتوری چیزی یه جاشو استفاده کردن ولی
کلشو میخوان تغییر بدن و این یعنی مهندسی
و جامعه رو و انسان رو درست مثل پیچ و
مهره میبینن که میشه آدما رو برد توی
کارخونه انقلاب فرهنگی برد تو کارخونه
مثلاً تبلیغات از اونور همشون رو به قول
مارکسیستها میگفتن انقلاب انسان ترا نوین
جمهوری اسلامی هم میگه
که اسلامی هر چیزی که اسلامی هست یعنی
انگار اسلامی که جمهوری اسلامی میگه یعنی
اصلا این اسلام اصلا وجود نداشته تا حالا
حجاب ما باید اسلامی باشه زندگی ما باید
اسلامی باشه انگار که مردم قبلش مسلمون
نبودن نه اونی که هست رو نمیپذیره و
میخواد چیز جدید درست کنه و فکر میکنه که
اساساً حکومتهای توتالیتر محصول شکوفایی
تکنولوژیک هستن تکنولوژی که پیشرفت میکنه
به شکل حیرت انگیزی به این انسانها این
توهم رو میده که شما هر کاری میتونین
بکنید هر کاری میشه اگر تا حالا نشده
بکنین فردا میشه کرد اگر مثلاً الان علم
ژنتیک نتونسته یه دونه آدم درست بکنه به
زودی خواهد کرد یعنی این تصور که هیچ چیزی
نیست که محال باشه به عبارت دیگه همه چیز
قابل مهندسی هست همه چیز قابل تغییر هست و
این اصطلاح و استالین میگفت مهندسان
روح آقای خامنهای اگه در وب سایتش برید
اصلا کلمات بسیار پرس آمدش خب وقتی مهندسی
میکنن مهندسی نیاز داره به چی به حسابگری
دیگه باید همه چیز میشه کمیت شما در
مهندسی همه چیزو باید تبدیل کنین به عدد
جامعه مدرن جامعه تکنولوژیک اصر تکنولوژی
عصری اس که کم ت هست که کیفیتو تعیین
میکنه یعنی به حدی
کمیت به صورت تصاعدی بالا میره که افزایش
کمی خودش میشه افزایش کیفی و دیگه کیفیت
مهم نیست الان اینکه طرف چقدر لایک میخوره
نمیدونم چقدر فالوور داره نمیدونم چقدر
عدد فقط عدد یا مثلاً فرض کنید رسانهها
وقتی میخوان برنامه هاشونو ارزیابی کنن
نمیرن که با اشخاص واقعی صحبت بکنن که
میرن نظرسنجی
چیز میگیرن در حقیقت عدد به دست میارن
سیاست با چی درست میشه با انتخابات
عدده به اصطلاح جهتگیری حکومت با چی درست
میشه با افکار عمومی که عدده همش عدده و
عدد بیناست کاملا بیناست و به همین دلیل
که عصر دیجیتال دیجیت یعنی عدد ما رو به
سمت بینایی وحشتناک تری پیش میبره خب در
این چین شرایطی هیچ چیزی جز عدد وجود
نداره بنابراین اسم این رمان یک عدده برای
اینکه نشون بده اون چی عصر مدرن رو که
محصول تکنولوژی و از دل اون یک نظامهای
توتالیتر درآمده که فکر میکنن با در حقیقت
دستیابی به تکنولوژی دستیابی به سلاح
دستیابی به هر به به اصطلاح ابزاری که
بهشون کمک بکنه هم بر ملت خودشون مسلط
باشن هم توسعه طلبی بکنن و هم همه رو
مرعوب بکنن اصلاً دریق
ندارن خب این از عنوان
این د تا کتاب و بعد خب کتاب شروع میشه من
حالا یه مقدار از کتابو پیش میرم ولی
بعد شاید که بریم سراغ کتابهای
دیگه حالا هرچ هرچه که دوستان نظرشو باشن
داستان از اینجا شروع میشه که یک عده
حیوانات هستن که یه
شب به اصطلاح صاحب مزرعه از بس مست بوده
یادش میره که در چیز رو ببنده در مزرعه رو
ببنده و بعد اینها میان و جمع میشن یک به
اصطلاح جلسه تشکیل میدن و یک پیری یک خوک
پیری در اونجا به اینها میگه که ما باید
انقلاب کنیم
و میگه که ما جملش این هست میگه
که اینا رو که جمع میکنه وقتی جمع میشن
میگه که
من فکر نمیکنم که بیش از چند ماه با شما
باشم یعنی پیره خب این اشاره داره به
اینکه به مارکس دیگه یه نسل قبل بوده دیگه
توی داستان
ا یا حتی انقلاب فرانسه من فکر نمیکنم که
بیش از چند ماه با شما باشم بنابراین
وظیفه خودم میدانم که قبل از مرگم
تجربیاتم را در اختیار شما بگذارم من
زندگی طولانی داشتم و در تنهاییها تنهایی
هایم در آخور فرصت زیادی برای اندیشیدن
داشتم و میتوانم بگویم که ماهیت زندگی
روی زمین را بیش از هر حیوانی درک کردهام
و در همین مورد میخواهم با شما صحبت کنم
خب رفقا حال بگویید که ماهیت زندگی چیست
اجازه بدهید چنین بیان کنم که زندگی ما
کوتاه دشوار و سخت است ما از وقتی متولد
میشویم ما از وقتی متولد میشویم فقط در
در حدی به ما غذا داده میشود که نمیریم و
زنده بمانیم و در بین ما آنهایی که
قدرتمند هستن مجبور میشوند کار کنند و
همین که ناتوان میشوند و قدرت کار کردن
خود را از دست میدهند و دیگر مفید نیستند
برای کشته شدن روانه مسلح میگردن هیچ
حیوانی در انگلستان بعد از یک سالگی معنی
لذت و آسایش را نمیفهمد هیچ حیوانی در
انگلستان آزاد نیست زندگی همه حیوانات با
بدبختی و بردگی همراه است و این حقیقتی
آشکار
است آیا باید خیلی ساده پذیرفت که این
ماهیت زندگیست آیا دلیل آن سرزمین ماست که
فقیر است و ساکنانش به این دلیل
نمیتوانند زندگی خوبی داشته باشند نه
رفقا هزاران بار نه خاک انگلستان حاصلخیز
و آب و هوای آن خوب است و بدون محدودیت
برای تعداد بیشماری از حیوانات که آنجا
زندگی میکن غذا وجود دارد مزرعه ما به
تنهایی غذای ۱۲ اسب ۲۲۰ رأس گاو و صدها
گوسفن را تأمین میکنند و همه آنها با
آرامش و شکوهی غیر قابل تصور در آنجا
زندگی میکنند پس چرا ما با بدبختی زندگی
میکنیم چون تقریباً تمام دسترنج ما را
بشر به یغما میبره رفقا این پاسخ تمام
مشکلات ماست و تمام آن در یک کلمه خلاصه
میشود و آن هم بشر است انسان تنها دشمن
واقعی ماست که داریم با حذف بشر از صحنه
روزگار گرسنگی و کار بیش از حد برای همیشه
از بین میرود بشر تنها موجودیست که فقط
مصرف کننده است بدون اینکه تولید کننده
باشد او شیر نمیدهد تخم نمیگذارد و
ضعیفتر از آن است که بتواند گاوآهن را
بکشد او آنقدر سریع نمیدم تا بتواند
خرگوشها را بگیرد اما هنوز سر تمامی
حیوانات است او حیوانات را به کار میگیرد
و آنقدر کم از دست رنجشان به آنها میدهد
تا فقط از گرسنگی نمیرند و بقیه را برای
خودش نگه میدارد حاصل کار ماست که باعث
کشت زمین میشود و کود ما هم آن را
حاصلخیز میسازد با وجود این حتی یک نفر
از ما نه تنها مالک یک وجب از آن نیستیم
بلکه ما به غیر از پوست و استخوان خود
مالک هیچ چیز دیگری هم نیستیم
شما گاوها فقط در این یک سال گذشته چند
هزار گالن شیر دادهاید و برای نیرومند
شدن گوساله هایتان چقدر شیر به آنها
دادهاید هر قطره ازن و حلقوم به دشمنان
ما فرو رفت و شما مرغها تنها در سال
گذشته چه تعداد تخم گذاشتهاید و چه
تعدادی از آنها به جوجه تبدیل شدهاند و چه
تعدادی از آنها روانه بازار شدند تا منبع
درآمدی برای جنز و اطرافیانش باشن و شما
کلور من نمیدونم چجوری تلفظ میشه چار
کرهی که به دنیا آورده
کجا هستن و چه کسانی باید در این سن پیری
نشاط و حمایت تو را فراهم کنند هر کدام از
آنها در یک سالگی فروخته شدند و تو هرگز
آنها را ندیدی و و آیا باید بعد از ار بار
زایمان و همه مشقتهای که کشیدی چیزی جز
یک آخور و تنی لخت و عریان داری حتی این
زندگی مشقت بار اجازه این را به ما
نمیدهد که زندگی را طبیعی طی کنیم و به
دوران بازنشستگی برسیم من به خاطر خودم
شکایت نمیکنم من تازه یکی از خوشبخت
میباشم من ۱۲ سال من ۱۲ سال دارم و بیش
از ۴۴۰۰ بچه داشتم این نوع زندگی برای یک
خوک طبیعیست اما هیچ حیوانی نمیتواند از
تیغ سلاخ فرار کندند شما بچه خوکهای که در
مقابل من نشستهاید همه شما تا یک سالگی
زیر تیغ سلاخ خواهید رفت و زندگی خود را
با فریاد تمام خواهید کرد این وحشتی اس که
همه ما گاوها خوکها مرغها گوسفندها و هر
حیوانی تجربه خواهیم کرد حتی اسبها و
سنگها سرنوشتی بهتر از این نخواهند
داشت تو ای باکسر زمانی که قدرت و توان
خود را از دست بدهی جونز تو وقتی تو
را سلاخ خانه فرو خواهد انداخت و همین که
سگها پیر و فرتوت و بید دندان شدند آجری
به گردنشان میبندند و آنها را در
نزدیکترین برک غرق میکنن رفقا آیا مثل
امروز روشن نیست که همه بدبختیهای زندگی
از ظلم و ستم بشر است تنها با حذف بشر همه
بدبختیهای
زندگی تنها از با حذف بشر دست رنجه حاصل
از کار ما متعلق به ماست در این صورت ما
میتوانیم آزاد و ثروتمند باشیم چیکار
باید بکنیم باید شب و روز تلاش کنیم تا
نسل بشر را منقرض کنیم رفقا این پیام به
شماست شورش من نمیدانم دقیقاً چه وقتی
شورش خواهید کرد یک هفته دیگر یا شاید ۱۰۰
سال دیگر اما مطمئن هستم که اتفاق خواهد
افتاد به همان وضوحی که علفهای زیر پایم
را میبینم جاری شدن عدالت را هم با
چشمهایم میبینم چه دیر چه زود به هر حال
عدالت همه جا را فرا خواهد گرفت رفقا
زندگیتان را به یاد بیاورید و روی آن
متمرکز شوید و این پیام را به نسلهای بعد
از خودتان انتقال دهید تا نسلهای آینده
برای تحقق پیروزی از تلاش کردن دست
برندارند رفقا به یاد داشته باشید که
نباید هرگز در تصمیم خود متزلزل شوید هیچ
بحثی نباید شما را از راهتان منحرف کند
وقتی آنها میگویند که حیوان و انسان
منافع مشترکی دارند به سخنانشان گوش ندهید
همه آنها دروغ است بشر برای منافع هیچ
موجودی جز خودش تلاش نمیکند رفقا در این
مب مبارزه بین ما حیوانات باید اتحاد و
یکپارچگی باشد رفقا تمامی انسانها دشمن و
تمامی دوست حیوانات دوست هستن این در
حقیقت مانیفست
انقلابه
ایدئولوژی ایدئولوژی
رو
این خوک پیر میده و عناصری که تو این
ایدئولوژی هست دقیقاً در همه ایدئولوژیها
هست ایدئولوژیهای به
اصطلاح جزمی و خشن ویژگیش اینه که بر اساس
تقابل دوست و دشمن دنیا رو میبینن یعنی
سیاست رو عرصه رویارویی دوستان با دشمنان
میبینن من شما هر کس که با منه دوسته و
هر کس که با من نیست میشه دشمن این تقابل
دوست و دشمن یعنی کهه شما با هر کس که
مطیع شما نباشه و به خواست شما عمل نکنه
شما هیچ راهی برای همزیستی با او
نمیشناسید و تنها راه رو تنها راه صلح
تنها راه امنیت خودتون رو از بین بردن او
میدونید فقط کشتن او بنابراین حیات شما
در مرگ اوست و حیات او مرگ شماست و این
یعنی که شما مطلقا حاضر نیستید که به هیچ
وجه مصالحه کنید مماشات کنید یک همین طور
که این گفت منافع مشترک پیدا بکنید و از
طرف دیگه انسانها همشون ب یکسان حکم میشه
براشون دیگه همه دشمنن نه فقط این صاحب
این مزرعه نه فقط اونا که این حیواناتو سر
میبرن که همه انسانن در نتیجه اینها حق
دارن که همه انسانها رو بشن خب این در
حقیقت انقلاب
فرانسه که ابتدای یعنی نخستین انقلاب هست
و انسان ما وارد عصر جدید
میشیم خب خیلی تفسیرهای متعددی کردن راجع
به اینکه این انقلاب رو چه عواملی به وجود
آورده ولی یکی از توضیح هایی که توکویل
میده توکویل خودش فرانسوی هست منتها خب هم
انقلاب فرانسه رو خیلی خوب مطالعه میکنه و
تحمل میکنه درش و هم انقلاب آمریکا رو و
در مورد انقلاب خیلی به
اصطلاح بصیرت های خیلی همچنان الهام بخشی
میگه که مشکل از جایی شروع شد که این ایده
برابری آمد ایده برابری برای اولین بار
بود که در زندگی بشر بشر فکر میکرد که
میتونه در یک جامعهای زندگی بکنه که فاقد
هر گونه تبعض و تمایز طبقاتی
باشه در تا انقلاب فرانسه همه
فرهنگها جهان اجتماعی رو جهان روی زمین
رو برای انسان الگویی میدونستن از جهان
کل طبیعت همون طور که طبیعت به اصطلاح هت
تا آسمان داره خورشید اون بالاست زمین
اینجا هست و هر به اصطلاح هر کدام از
اجرام با یک سرعتی با یک شتابی حرکت میکنن
هر چیزی جای خودش هست نمیتونه خورشید بیاد
جای زمین زمین بره جای چیز دیگه به قول
شبستری در گلشن راست میگه که جهان چون خط
و خال و چشم و ابروست که هر چیزی به جای
خویش نیکوست وقتی که میگفتن عدالت عدالته
که در حالا مخصوصاً در فرهنگ ما میگفتن
مفهوم این که هر چیزی اون جای شایسته خودش
باشه به اصطلاح وضعشه موضع یعنی اگر شما
یک حقی رو به صاحب حق دادید این میشه
عدالت ولو اینکه اون حقش در نسبت به حق
دیگری کم باشه مثل مثلاً فرض کنید زن و
مرد زن نصف مرد ارس میبره ولی چون حقش
همین هست این دیگه خلاف عدالت نیست اون
حقم کی تعیین میکنه خدا خب بنابراین
تبعیض قائل شدن تمایز قائل شدن با عدالت
ناسازگار نبود بشر تصور نمیکرد همونطور که
تصور نمیکرد که خورشید بیاد زمین تصور
نمیکرد که بتونه یک روزی بگه من و پادشاه
با هم د تا آدمیم با هم برابریم من و
مثلاً اسقف کلیسا ما با هم برا ببیم مطلقا
در مخیل نمیگنجید در طول تاریخ ممکن بود
شورش کرده باشه کشیش کشته باشه یا شاه
کشته باشه ولی باز میدونه که شاه باید
بره جای اون بشینه او با شاه یکی نیست یا
او نمیتونه به اصطلاح بره در جای کلیسا و
اموال کلیسا رو مصادره بکنه انقلاب فرانسه
نقطهای بود که بشر ایده برابری در ذهنش
ایمان آورد به برابری و اینکه من حق دارم
هر چیزی که اون کلیسا داره هر چیزی که
فئودال ها دارن هر چیزی که نهاد سلطنت
داره منم داشته باشم برابر برابر هیچ فرق
نکنه این یک واقعا انقلاب بود انقلا یعنی
زیر رو شدن جهان و خب البته لطفش یکی دو
قرن قبل فیلسوفان و
متفکران اروپا نطف شو در حقیقت کاشته بودن
که دکارت میگه که اول کتاب گفتار در روش
میگه که همه انسانها از یک عقل سلیم
برخوردارن و همه میتونن جهان رو بفهمن
اینور اولین بار بود دیگه پیش از این شما
نمیتونی با همه بگی که همه میتونن بفهمن
اگه همه بتونن بفهمن اگه همه به یکسان
قادر باشن بفهمن دیگه چرا باید حرف کلیسا
رو گوش بکنن چرا باید تفسیر روحانیت رو از
متون مذهبی قبول کنن چرا روان شاه باید
فرمان ببرن بدون اینکه دلیل داشته باشه
اگر قرار باشه همه بفهمن یعنی چی محمد به
فهم خودشون عمل کنن و ا در حقیقت حرف
انقلابی حرف همون سرات بود دیگه که خودت
را بشناس یعنی کهه ببین عقلت چی میگه خب
این حرف خیلی انقلابی دیگه بیخود نکشتن که
یعنی هم به خاطر همین جمله کشتنه چون همه
میگفت که هر کی بر اساس عقل خودش عمل کنه
خب شهر به هم میره خب این اتفاق باعث شد
که آدمها در حقیقت ناگهان خواهان چیزهایی
بشن
که نه هرگز داشتن و نه هرگز برای اون
امکان تلاش داشتن و نه امکان این بود که
اون داراییها یا اون چیزها رو اذان خود
بکنن و این رقابتی که در جامعه صورت
میگیره اگر عصر مدرن همش عصر به اصطلاح
راستش همش استیصاله درماندگی یعنی انگار
همه دوباره شما تلفن میخری یه ذره نگذشته
یه دونه مدل جدیدش میاد نونم لباس عوض
میشه مدام شما از اونچه که داری ناخرسندی
و چیزی میخوای که
نداری این وضعیت موجب شد که مخصوصاً یک به
اصطلاح گروه جدیدی که تاکنون در سیاست هیچ
نقشی نداشت یعنی قبل از اون در سیاست فقط
ی پادشاهی بود و طبقه فدال ها بودن و
روحانیت بود اینا به اصطلاح قدرتهایی
بودن که تو جامعه وجود داشتن با همدیگه
حالا هر جوری قدر رو تقسیم میکردن کاری
به مردم نداشتن نه از مردم نظر میخواستن
نه مردم نظرشون مهم بود و نه اصلاً مردم
از این فرایند تغییر سیاسی یا فریند
مدیریت سیاسی باخبر میشد ولی در انقلاب
فرانسه این انقلاب رو اون عاملهای سیاسی
پیشین یعنی شاه و فئودال ها و روحانیت
نکرد یکی عامل جدید اومد یعنی یک بازیگر
جدیدی وارد جهان سیاست شد و اون توده بود
این توده یه چیزی بود که وجود نداشت چه
جوری به وجود اومد با رسانه قرن هجدهم قرن
انفجار صنعت
چاپ انتشار کتاب مجله انواع و اقسام مجله
از مجلههایی که نقاشی برای بچهها هست تا
مجالات عجیب غریب و روزنامه و بعد
تسهیل همین اطلاعی چاپ کردن
نمیدونم ارتباط نوشتاری داشتن این باعث شد
که ما بتونید توده مردم رو بسیج بکنید و
این توده
مردم بیشترین کسانی که در حقیقت میومدن در
خیابونها در پاریس کسانی بودن که از خارج
پاریس میومدن یعنی حاشیه نشین بودن کسانی
بودن که به هیچ وجه امکان زندگی در شهر رو
نداشتن و اینا وقتی که
میومدن به ویژه شبها میومدن اون موقع
پاریس اون موقع غیر از این پاریسی که الان
ما میبینیم این پاریس رو ناپلئون در حقیقت
به شهردارش عثمان گفت که این نقشه رو
بریزه به خاطر اینه دیگه توش انقلاب نشه
کوچه ها همه کوچیک بود و میتونستن انقلابی
فرار کنن و سخت بود اینا با اسب برن
سربازا بگیرنش در اوت شانزلیزه رو درست
کرد و خیابون بزرگ درست کرد برا اینکه
انقلاب
نشه و اینا شبا میومدن میومدن که تو
خیابون جلوی خیابون یک آتیش درست کردن
میرفتن پشت اون آتیش یعنی تو تاریکی
میایستادند و فریاد میزدن و ناگهان شما
میدیدی که مثلاً ۵۰ هزار نفر که امکان
نداشت شما پیش از اون ببینید در یک جا در
پاریس جمع شدن و دارن فریاد میزنن تمام
این شهر در وحشت فرو میرفت و شما
نمیدیدی ای اصلاً چهرشو مشخص نبود به
اصطلاح ویکتور هوگو اسم کتابش هست لمیز
قبل لمیز قبل یک در حقیقت همین اصلا
پابرهنه ها کوخ نشینها نمیدونم کسانی که
محروم بودن و خ خود کلمه مردم هم در به
اصطلاح جریان انقلاب فرانسه و به این
معنای که ما به کار میبریم به
کار خب این
آدمها در وحله اول نیازشون نیاز مادی بود
یعنی مسئله فقر فقر شدید بود و به اصطلاح
شکاف طبقاتی و گرسنگی و فقر و اینکه یک
طرف مثل همون داستان ماری آنتون که بهش
گفتن مردم نون ندارن گفت بهشون بگید
بیسکویت بخورن یه طرف بود که
اصلاً به اصطلاح غم جهان رو نداشت و یک
طرف بود که به شدت در فقر و فاقع فرو رفته
بود بنابراین مهم یکی از مهم یا شاید
مهمترین انگیزه انقلاب اونها در
حقیقت برای برقراری عدالت اقتصادی بود
یعنی برای اینکه منافع اقتصادی که خودشون
مدعی بودن الان برابرن به دست بیارن برای
تأمین گرسنگی شون برای تأمین حوایج
اولیشون خب این حالا انقلاب که حالا پیروز
شد و به گیوتین انجام میده و دوران وحشت و
بعد ناپلون اومد و این به کنار ولی هانن
در کتاب انقلابش میگه که تنها انقلاب موفق
در جهان انقلاب آمریکاست
چرا به دلیل اینکه از نظر او انقلاب حقیقی
انقلابی اس که شما بخواهید یک نظمی رو که
تا کنون وجود داشته از بین ببرید و یک
نظمی رو که کاملاً جدید هست ایجاد بکنید
به عبارت دیگه فرق میگذاره بین رهایی و
بین آزادی میگه شما میتونید از به اصطلاح
چنبره حکومت یک ظالم ببین رها بشید شما
میتونید قل و زنجیرها رو از پاتون باز
بکنید میتونید اونو حکومت از بین ببرید
ولی این میشه رهایی این آزادی هنوز نیست
آزادی یعنی که شما به جای اون یک سیستمی
رو طراحی کنید و تأسیس کنید که تاکنون
وجود نداشته یعنی کاملاً نو باشه اینم
برای اولین بار بود که در زندگی بشر اتفاق
میفتاد کهه بشر هیچ مق نمیتونست تصور کنه
که نظم متفاوتی غیر از اون که قرنها او
باش کوو گرفته ممکن هست خب اگر شما مثلاً
مثل ایران برید انقلاب بکنید ولی بخواید
به جای اینکه به جای این حکومت موجود
بخوایید از یک الگویی که در گذشته بوده ها
حالا مهم نیست که واقعی یا تخیلی شما ی
نگاهتون به گذشته است و اساساً میخواید
یه چیزی رو که در گذشته بوده احیا بکنید
این از نظر آرنت نه انقلاب نیست به دلیل
اینکه عنصر آزادی درش وجود نداره خب به
این اگر این شکل تعریف بکنیم اونوقت آرن
میگه که انقلاب آمریکا بود که موفقترین
انقلاب بود و کم هزینه ترین انقلاب بود و
متأسفانه
بیشتر انقلابهای که در دو قرن گذشته در
سراسر جهان رخ دادن الگوشون الگوی انقلاب
فرانسه بود نه آمریکا و حالا اینم خودش ی
توضیحش خیلی سخته دیگه که چجور میشه که
کاملاً انقلاب آمریکا از نظر انقلابی جذاب
به نظر نمیاد حالا دلیل اینکه این انقلاب
آمریکا انقلاب بود این بود که
آمریکاییها دلیلی که میخواستن انقلاب
بکنن اصلا مسئله شون مادی نبود چون اینجا
که شکاف طبقاتی نبود اشراف نبودن شاه نبود
اینجا اصلاً مشکلشون و درآمدشون خوب بود و
کمابیش همشون در ی سطح متوسط زندگی میکردن
اونها میخواستن از یوغ استعمار انگلستان
رها بشن یعنی اونا میخواستن مستقل بشن
مسئله شون به دست آوردن حاکمیت ملی بود نه
غذا نه به اصطلاح رفع حوائج اولیه یعنی
داشتن به یک آرمان سیاسی فکر میکردن که
خیلی به اصطلاح متعالیه یه چیزی برا نون و
آب و اینا نیست یه چیزیست که آدمها خیلی
باید براشون مهم باشه که برای همچین چیزی
پاشن جنگ بکنن و هزینه بدن به همین دلیل
هم شما اگه نگاه میکنید در انقلاب آمریکا
پدران بنیانگذار کسانی هستن که از همون
لحظهی که این پروژه آمریکا رو چیز میگه
فرانکلین میگه که یعنی انقدر این آمریکا
پروژه جدیدی هست یعنی از اصلاً هیچ نقشهی
نداره هیچ الگویی نداره که از روی اون کپی
کرده باشن یعنی همون که آرنت میگه سیستم
کاملاً خلاقانه ترف
شده و اینام میترسیدن که یه همچین سیستمی
رو درست بکنن و این سیستم کار نکن کنه فرو
بپاشه و دوباره جنگها از سر گرفته بشه
فرانکلین میگه که اگر این آمریکا فقط و
فقط ۱۰۰ سال دوام بیاره ما کار خودمونو
کردیم ما کار بزرگی انجام میدیم یعنی
تردید داشتن حتی نسبت به این به همین دلیل
که ای اینهایی که در حقیقت بنیان گذاشتن
آمریکا رو به عنوان پدران بنیانگذار
اینها از هر جهت هر کدومشون آدمای
استثنایی بودن از نظر دانش از نظر منش و و
اگر شما بخونید به اصطلاح حرفاشون و
سخنرانیش نامه هاشونو طی اون مدتی که
قانون اساسی مینوشتن طی اون مدتی که برای
به اصطلاح تدوین اعلامیه استقلال آمریکا
کار میکردن اصلا حیرت میکنیم آدمای اصلا
استثنایی اصلاً یعنی شاید دیگه تو دنیا
همچین سیاستمدار دیگه هرگز به وجود نیاد و
اینا قبل از اینکه انقلاب پیروز بشه قبل
از اینکه انقلاب اتفاق بیفته اینها نشستن
و با به اصطلاح جدیت و سختگیری فرامان
قانون اساسی نوشتن شما اگه بخواید ببینید
قانون اساسی که اونا نوشتن چی چی هست در
حقیقت چقدر اهمیت داره و چه جور قانون
اساسی نوشتن باید برید به اصطلاح
مجموعه هم مذاکراتش رو که همه چاپ شده من
دارم اینجا و و نامههای
فدرالیست به اصطلاح مقالات فدر فدرالیست
ها رو بخونید که دو جلده و میبینید که
چقدر دقیق با همدیگه بحث کردن و چه کسایی
با هم بحث کردن کسانی که از نظر دانش و از
نظر اینکه دنیا رو بشناسن سرآمد سر آمدن ی
حتی تو اروپا همچین آدما بسیار کم پیدا
میشن و اینا اومدن با حوصله و با دقت و با
کاملاً ایثار و فداکاری یعنی اینکه یک
دوری از این پدران بنیانگذار در
قانونگذاری در نوشتن اعلامیه استقلال
آمریکا هرگز منافع خودشو در نظر نگرفته
یعنی مدام توجه میدن میگن که ما باید
بتونیم توافق کنیم من همین مال جفرسون رو
که میخوندم هم جفرسون هم فرانکلین مدام
میگن که ما آمدیم که یک چیزی بسازیم که
این نیاز به توافق داره بنابراین من میگم
فقط بریم به سمتی که میشه توافق کرد یعنی
مدام از تنش هاشون کم میکنن میبرن به
جایی که میتونن با همدیگه توافق کنن و در
نتیجه قبل از اینکه انقلاب آمریکا پیروز
بشه اینها بر سر قانون اساسی توافق کردن
انقلاب که پیروز میشه اینها به راحتی فقط
قانون اساسی رو میارن و شروع میکنن به
حکومت تشکیل دادن همه چیز مشخصه در فرانسه
وقتی که انقلاب میشه نمیدونن چیکار بکنن
شرو میکنن آدم کشتن به خاطر اینکه اونجا
هر کس یه چیزی میگه دیگه وقتی که انقلاب
شد در مورد چیزم همین طوره انقلاب اکتبر
در مورد انقلاب اکتبر لنین در انقدر عاشق
مارکس بود که دیگه هرچی که مارکس نوشته
بود سلا سلا پنا خونده بود بود همه رو
هرچی که مارکس گفته بود این کاملاً حفظ از
ور بود ولی وقتی که تاریخنگاران میگن میگن
وقتی که انقلاب پیروز میشه میره در اتاقش
میشینه میگه خب مارکس به ما گفته بود که
انقلاب میشه نگفته بود اولاً انقلاب بکنید
ولی هر چیزم که گفته تا انقلاب گفته بعدش
که نگفته که یعنی مارکسیسم هیچگونه
آموزهای برای اینکه حالا بعد از انقلاب
شما چ چه کار باید بکنید نداشت و اینا و
همین باعث شد که خب خیلی اتفاقات بیفته که
در همین روی کار آمدن استالین میگن
اکسیدنتال لیدر هستیی میتونست او نباشه
مثل در ایران آقای خامنهای کسی فکر نمیکرد
که رهبر بشه دیگه اینم اکسیدنتال اگر
شرایط به سمت متفاوتی پیش میرفت چ بسا
استالین نمیومد اگه استالین نمیومد شاید
این همه به اصطلاح این پروژه اتحاد جماهیر
شوروی خشونت دست نمیزد و انقدر جنایت
نمیکرد خب این تفاوت انقلابها خیلی مهم
هستن یعنی نشون میده که شما در عمل ممکنه
که خیلی چیزا دوست داشته در نظر خیلی رویا
و آرزو داشته باشی ولی اونچه که در عمل
اتفاق میفته باید بدونی که متفاوته یعنی
چی یعنی که اگر شما چاقو گرفتی د دسته
چاقو میبره نمیدوزه اینو باید بدونی ولی
ما نه ما فکر میکنیم که مثلاً انقلاب ا
مثلا مسلمونا یا چپا اگر اومدن انقلاب
کردن اونا بودن که بد کاری کردن مگه نه
اگه ما همون کارو بکنیم اشکال
نداره بذارین من براتون یه کتاب دیگه رو
براتون معرفی کنم که خیلی
کتاب یعنی خوندنش خیلی هم لذت داره هم
تأثر برانگیزه اسمش هست ادبیات انقلاب از
آمریکا از آسیا تا آمریکا یک به اصطلاح
تاریخ نگار آلمانی نوشته و آقای علی اصغر
حداد اینو ترجمه کرده ترجمه
فوقالعادهای و انتشارات نشر نهی اینو
منتشر کرده این
داستان انقلابی های شاعر و نویسنده است
یعنی شاعران و نویسندگانی که انقلابی میشن
حالا در اروپا در آسیا در و آمریکا و هر
کدوم از اینها به یک راه میرن یعنی یه
کسی هست که تا اون لحظه آخر میبینه که
این انقلاب شکست خورده ولی حاضر نیست قبول
کنه و یکی هست که وقتی که متوجه میشه
شجاعانه در برابرش میایسته و این رو
بخونید
واقعاً هم میگم چون کتاب ادبی هست و ن
نسلش م خیلی خوب هست آدم لذت میبره و هم
داستان شاعران و نویسندگان بزرگ جهانه
حالا من یه تیکه هایش رو از از روی براتون
میخونم طبیعتاً میدونید که ادبیات با
انقلاب هنر با انقلاب خیلی ارتباط مستقیم
داره چون انقلاب فقط و فقط با به
اصطلاح تأثیر و تاثر عاطفی هست که صورت
میگیره دیگه بنابراین شما اگه نمیتونید
بشینید با ی انقلابی مثلا بحث نظری بکنید
تئوریک بکنید اونا برن انقلاب کنن که نه
شما باید براشون موسیقی بذارین نمیدونم
شعر براشون بخونین یعنی باید عواطفش تعریف
کن در ابتدا از رومن رولا میگه نویسنده
بزرگ
فرانسه یه انقلاب روسیه در سال
۱۹۱۷ برای رولان بارقه امیدی بود در شبی
ظلمانی از آن به عنوان پیام صلح و آزادی
استقبال کرد به قدرت رسیدن بلشویک
بلشویکها را هم در ماه اکتبر مثبت
ارزیابی کرد زیرا مردان جدید از جمله
یاران دوران مهاجرتش در سوئیس کسانی همچون
دوستش لونا چارسی و لنین بر خلاف دولتی که
به دست آنها سرنگون شده بود مسئله صلح را
جدی میگرفتن البته رولان تأکید میکرد که
بلشویک نیست رولان با جایزه نوبل گرفته از
جایزه نوبل گتز رولان تأکید میکرد که
بلشویک نیست در آغاز سال
۱۹۱۸ به یکی از دوستان کمونیست خود نوشت
اعتقاد شما اعتقاد من نیست من بر این باور
نیستم که هر یک از ما مولکولی از کالبد
جمع هستیم به نظر من هر موجودی برای خودش
یک دنیاست و حتی وقتی این دنیاها در
چارچوب گیتی به ناچار در پی آنند که با هم
به هماهنگی برسن باز هیچ یک از این دنیاها
حق ندارد قوانین خود را با یا قانونمندی
نظام خورشیدی خود را به دیگری تحمیل کند
آزادی که تمام عشق و تلاش من معطوف به آن
است آزادی
درونیست خب طبی بود که کمونیستها خیلی
خوششون نمیومد از این حرفا نظام
سوسیالیستی یا بلشویکی بهتر از سرمای
سرمایهداری این استقلال را تضمین
نمیکنند سوسیالیسم یا کمونیسم کاری را به
انجام میرسانند که در عرصه مادی ضروریست
اما در عرصه فرهنگی ناقص ان این نظامها
اغلب آزادی درونی را که برای من یگانه
ارزش زندگی محسوب میشود لگدمال میکنن
برای من ایدآل
کندوی عسلی برای من ایدآل کندوی عسلی خوب
سازمان یافته که با جدیت کار میکند اما
غریضه انسانی آن حتی به بردگی خود آگاهی
ندارد کافی نیست من هرگز با نظام
دیکتاتوری موافقت نخواهم کرد حتی اگر
سوسیالیستی
باشم بعد میگه که در زندگینامه یه
زندگینامه نوشته برای گاندی در
زندگینامه گاندی مینویسه میگه همه
ناسیونالیست ها فاشیستها بلشویکها
ملتها و طبقات تحت ستم ملتها و طبقات
حاکم اعمال اعمال خشونتی را که حق تشخیص
میدهند حق خود میدانند و میکوشند
دیگران را از آن محروم کنند تا نیم قرن
پیش حقوق خشونت تا قرن نیم قرن پیش خشونت
حق را سرکوب میکرد امروز وضع بسیار بدتر
شده است خشونت حق است حق را بلعیده است
سوء زنه و هرگونه جنون تودهای ایده عدم
خشونت و ایدئالیسم با رنگ و بوی مذهبی
رولان را اساساً از کمونیستها جدا کرد
حالا این دعوای این با کمونیستها چگونه
با کسانی که ازشون
میبرن رفتار میکنن این این حرف خودش یه
داستانی
داره بعد میگه که حالا
یک جای دیگشو براتون میخونم خ داستان
سارت سارت میدونید که از نظر شهرت جهانی
هیچ فیلسوفی به پاش نرسیده و نه میرسه یک
شهرت عجیبی پیدا کرد در جهان که اصلا مثل
یه چه میدونم فوتبالیست یا هنرپیشه
سینما یه همچین کسی هست که در مقدمه که بر
کتاب دوزخیان روی زمین فانون مینویسه میگه
ده بار میگه هرچی هر آدم سفیدی دی باید
بکشیدش یعنی مدام رومان قتل
میده و خیلی دیر از کمونیسم جدا میشه خیلی
دیر بنابراین میبینید که آدمهای بزرگ هم
میتونن دقیقا خودشونو فریب بدن اصلا این
نیست که من چون زیاد سواد دارم پس لزوماً
از خود فریبی هم در امان
هستم میگه
که سیلونه سیلونه یکی از کسایی اس که در
ایتالیا بوده و اون هم از این ایدئولوژی
میبره و شروع میکنه به رمان نویس نوشتن
رمان هاش فوقالعاده است از جمله یکی نان و
شرابه میگه که در نان و شراب از اسپیرا از
خود میپرسد آیا امکان دارد در زندگی
سیاسی صحی شوی به خ به حزب خدمت کنی و در
ضمن فردی صادق باقی بمانی آیا برای من
حقیقت و عدالت به حقیقت و عدالت یک حزب
تبدیل نشده است آیا منافع حزب سرانجام مرا
از تشخیص هرگونه ارزش اخلاقی غافل نکرده
است به راستی من از فرصتطلبی کلیسایی در
حال انحطاط فرار کردم که به فرصتطلبی یک
حزب مقید
شوم و بعد قهرمان رمان یک مش تمشک به
رفقای خودش میگه که انگار برای بعضی از
شما تغییر ماهیت دادن و از انقلابی به
جلاد تبدیل شدن آسان است طوری که حتی مت
متوجه نمیشوید که تغییر
کردی بله این اینا رو ما هممون به چشم
خودمون دیدیم ی برای ما تاریخ زنده است
تاریخ زنده و
زنده خب اینم بخونم و دیگه از این کتاب
رها
شیم میگه
اوبرن مهندس روح این لقبی بود که استالین
داده بودش به وینسون که در وزارت عشق
بازداشت
شده میگوید شما به این دلیل اینجایید که
فروتن نیستید به خودتان مسلط نیستید شما
از این مال همین کتاب ۱۹۸۴ ارول به خودتان
مسلط نیستید شما از فرمان برداری
که موجب سلامت روح میشود سرپیچی کردید
ترجیح دادید یک دیوانه یک عق لیت تک نفره
باقی بمانید وینستون فقط روح سالم وینستون
فقط روح سالم واقعیت را تشخیص میدهد به
تصور شما واقعیت مقوله عین نیست وجود
خارجی دارد قائم به ذات است در ضمن تصور
میکنید ماهیت واقعیت به خودی خود روشن
است شما وقتی به خیال خودتان چیزی را
میبینید گمان میکنید همه چی همه همان
چیز را میبینن که شما دیدهاید ولی
وینستون از من بشنوید واقعیت چیزی نیست که
به خودی خود وجود داشته باشد واقعیت در
فکر آدم وجود دارد و نه در جای دیگر آن هم
نه در فکر فرد که میتواند اشتباه کند و
به هر حال خیلی زود از بین میرود بلکه
فقط در فکر حزب که جمعی است و از بین
نرفتنی هر آنچه حزب حقیقت بداند حقیقت است
شما باید این واقعیت را دوباره درک کنید
اول باید یاد بگیرید فروتن باشید تا بعد
سلامت روحتان یعنی زمانی که شما انقدر
مجذوب یک عقیده شدید یا مجذوب یک جریانی
شدید یا مجذوب ی شخصی شدید
که توانایی احساس واقعیت و تماس واقعیت رو
از دست دادید به محض اینکه ارتباطت رو با
واقعیت از دست دادید دیگه هر کاری میتونید
بکنید و اونها به هر شکلی میتونن اون
عقیده شما میتونه به هر شکلی شما رو به
بردگی
بکشه همین مشکل اینه که بگذاریم که
نگذاریم که از واقعیت جدا بشیم واقعیت
ملموس
خب این
رمان یه نکته بگم راجع به این رمانو صحبتم
تموم کنم رمان اورول هر دو
رمانش یک ژانری است که در حقیقت از ابتدای
مدرنیته آغاز شد و اون
هم این بود که از ابتدای مدرنیته پیشرفت
علم و پیشرفت
تکنولوژی یک حس مت ناقض در انسان تولید
میکرد برا به اصطلاح اروپاییها مخصوصاً
متفکران شون نویسندگانش از یک جهت اینها
از نظر به اصطلاح صنعتی و اینها پیشرفت
میکردن خب خیلی حیرت انگیز بود ولی از
طرف دیگه هرچقدر که تکنولوژی پیشرفت
میکرد ارزشها و نظام اخلاقیش از هم فرو
میپاشه یعنی هرچقدر که اینها جلوتر
میرفتن
احساس نزدیک شدن آخرالزمان داشتن و به
اصطلاح گفتمان انحطاط اینکه ما در اصر
انحطاط زندگی میکنیم از نیچه بگیرید تا
به اصطلاح اول قرن بیستم کسی مثل اشپ
انگلر که کتاب مهم افول غرب رو نوشته
اینکه داره دنیا داره تموم میشه یعنی
مخصوصاً در دوره جمهوری وایمار تورم برای
اولین بار تو اقتصاد به وجود اومد دیگه
قبل از اون تورم وجود نداشت تورم یعنی که
مردم میرن رفتن فردا صبح میرفتن توی مغازه
پولشون اون ارزش دیروزو نداشت و توماس مان
یک داستان کوتاه خیلی قشنگی داره و تو اون
داستان نشون میده که تورم اقتصادی کاملاً
با تورم ارزشهای اخلاقی و معنوی جامعه در
ارتباطه یعنی همین طوری که ارزش پول کم
میشد ارزش اعتقادات مذهبی هم کم میشد ارزش
زیبایی هم کم میشد ارزش اخلاق هم کم میشد
یعنی ارزش ارزشه توی روی اسکناسهای
آمریکایی پشت اسکناس مینویسن این گاد
وراست یعنی همون ت توکلت عل الله یعنی اون
خدا با این پول در ارتباطه اون خدا
پشتوانه این پوله بنابراین اگه این پول
سقوط کرد یعنی خداشم سقوط کرده دیگه باهاش
سقوط کرد و این این وضعیت یعنی شما این
انحطاط رو در هنر میدیدی در ادبیات میدیدی
در اینکه حکومت قادر نیست دموکراسی رو به
یک دموکراسی کارآمدی بدل بکنه فساد هست
ابدا توی احزاب قابلیت اجماع قابلیت توافق
وجود نداره کار افتاده به دست رسانهها و
مردم مردمی که هر روز وحشت زده میان از
خونههاشون بیرون که امروز چقدر از جیب ما
کم شده و سرگردان که فردا چه خواهد شد و
از اون طرفم رسانهها که به اصطلاح
موج دریای ذهن جامعه رو طوفانی میکردن
حالا روزنامهها هم خودشون یک داستان
دیگهای داره و در این شرایط اتفاقی که
افتاد این بود که به قول یکی از متفکران
آلمان میگه که مسئله این نبود که ما غیر
از انتخاب هیتلر هیچ گزینهی نداشتیم ما
نمیخواستیم مسئولیت بپذیریم ما
نمیخواستیم خودمون شرایطو عوض کنیم
میخواستیم میانبر بزنیم میخواستیم اون
گزینه راحت رو انتخاب بکنیم به همین دلیل
همه چون میخواستن باور کنن که هیتلر
میتونه نجات بده ما رو در حالی که هیتلر
یک آدمی بود که مشخص بود که آدم بیسر و بی
پاییه آدمیست که اصلاً نه فرهنگ داره نه
دانش داره نه شخصیتی داره که شما بتونید
به عنوان یک به اصطلاح صد اعظم بهش اعتماد
کنید ولی همه ما به اون اعتباد کردیم کسی
مثل
هایدگر همون اوایلش که هیتلر آمده و این
ازش حمایت میکنه یاسپرس میگه که در یک
جلسهی بودیم همین طور که داشتیم شام
میخوردیم بهش گفتم تو چرا از یک آدم بیسر
پا داری حمایت میکنی گفت به دستهای
بزرگش نگاه یعنی آدمهای بزرگ خودشونو گول
میزدن و میگفتن که چون ما میخوایم این
خوب باشه پس خوبه چون من میخوام امید
داشته باشم پس این امیده و در نتیجه
اتفاقی که افتاد در آلمان اتفاقی بود که
حتی به اصطلاح آرنت در کتاب آش پنش
مینویسه دیگه یکی از اون جاهایی که به شدت
موجب شد
تحت بدترین خشونتهای چیز قرار بگیره همین
بود گفت که حتی رهبران یهودی به امید
اینکه اینها بتونن یعنی وقتی که هیتلر
میاد بتونه اینها رو به عنوان شهروند درجه
یک بپذیره یعنی اینا اینگری تد بشن در
جامعه قبول بشن در مثل بقیه بشن دیگه راض
نباشه در ی توو زندگی کنن به این امید
آمدن به هیتلر کمک کرد یعنی همونهایی که
بعد هیتلر به راحتی اونها رو به سوی
اتاقهای گاز فرستاد و و آرنت انتقاد
میکنه ازشون میگه که شماها اون موقع
مسئولیت خودتو نپذیرفته هیچ نشانهای در
هیتلر نبود که اون توقعی رو که شما ازش
داشتین بتونه برآورده کنه شما چون از سر
اسی سال عمل کردین نه از سر انتخاب و
اراده و فکر در نتیجه شما قرب به اصطلاح
یه بخش زیادی از یهودیا رو شما قربانی
کردید و در قربانی مسئولی خب
اینکه شما در یک شرایط سخت قرار بگیری و
بعد دنبال فکر راحت باشی فکر راحت یعنی چی
فکر راحت یعنی اون چیزی
که خیلی زود به نتیجه برسه برای اینکه
زودم به نتیجه برسه شما باید شدتش زیاد
کنی یعنی م مثلاً شما چون نمیتونی مثلاً
تو بری تو خیابون د تا تظاهرات کنی یه
کاری مثر بکنی میتونی تو رسانه داد بزنی
داد بزنی باید شعاری تند بدی خیلی تند
خیلی تند تندتر از اون دیگه نشد داد این
تند شعار دادن به این معنای نیست که شما
خیلی ازدم شجاعی هستی این نه این کاریش
میکنی برای اینکه بگی من دارم یه کاری
میکنم و جاییست که دیگه اون وقت شما برای
اینکه یک نظام مبتنی بر دروغو از بین ببری
خودت کمکم یک هویتی به خودت میدی دروغه و
حرفایی میزنی که دروغه تصوری از به
اصطلاح مردم داری که دروغه تصوری که از
حکومت داری دروغه و درست مثل خود اون حاکم
ارتباط خودتو با واقعیت قطع
میکنی یه کتابی هست به نام برج فرازان
خانم باربرا تاکمن یه سه گانهای داره که
یکی هست سیر نابخردی یکی برج فرازان و یکی
هم توپهای ماه اوت خوشبختانه خوشبختانه
خوشبختانه این اتفاق به ندرت در برای ما
میفته این سجل رو هر کدومشونو یکی از
بهترین مترجمی ما ترجمه کردن یکیشو آقای
فولادم ترجمه کرده یکیشو آقای حسن کامشاد
ترجمه کرده یکی هم آقای قائل ترجمه
فوقالعاده خوبن و کتاب کتابیست که از
کتابی پرفروش بوده جایزه پلیز گرفته و این
داستان اروپا و آمریکای قبل از جنگ جهانیه
اول و دومه میگه جهان چگونه بود که به جنگ
جهانی اول و دوم انجام وقتی که داستانا
ابتدا میگفتن ابتدا این بود که هیتلر
حمله کرد به اونجا جنگ شروع شد مثل اینکه
ما بگیم که صدام حمله کرد به ایران جنگ
شروع شد یعنی مبدا جنگ رو زمانی بگیریم که
صدام تصمیم گرفته که حمله بکنه اما این
رفته در یک چارچوب بسیار بزرگتر قاب
بزرگتر قابی که از تصمیم گیرنده سیاسی
اصلی فراتر میره نگاه کرده و نشون داده که
جامعه به چش شکلی بوده و این تنش و تضادی
که در جامعه به پیش رفته و تمامی اسناف و
روشنفکران و حکومت و اینا همه در در این
بازی شرکت داشتن کمکم جا کارو به نقطهای
میرسونه که هیچکس هرگز تصورشو
نمیکرد و در حقیقت میگه که اون وقت هیچ
کدوم از کسانی که در این جریان نقش داشتن
هرگز حاضر نیستن مسئولیت بپذیرن چون دیگه
نیستن مخصوصاً توده توده یعنی چی یعنی یک
انبوه بی چهره انبوه بی چهره که مسئولیت
نمیپذیره انبوه بی چهره بعد از اینکه
پیروز میشه همه میرن خونههای خودش یکی
میره توی حکومت یکی میره علیه حکومت
مبارزه میکنه یکی دشمن حکومت میشه یکی له
میشه تجزیه
میشه میگه
که نیمه اول قرن نوزدهم در اروپا برای
تثبیت و به سبر رساندن دستاوردهای انقلاب
کبیر فرانسه به پیکارهای سیاسی و مبارزات
اجتماعی و آشوب و سرکوب گذشت انقلابهای
۱۸۴۸ در سراسر اروپا با شکست روبهرو شد به
جز در انگلستان و به پیروزی ارتجاع
انجامید رمانتیسم سرچشمه الهام لیبرالها
و ناسیونالیست شد و با تکیه بر این اصل که
فرهنگ از مردم نشأت میگیرد و بر ملت است
که در نگاهداری و بزرگداشت آنها کوشا
باشد نه تنها مبارزان سیاسی بلکه شاعران و
نویسندگان و موسیقیدانان و حقوقدانان و
روزنامهنگاران و دانشجویان و پیشهوران و
تحصیلکردگان طبقه متوسط همه را بسیج کرد
طبعاً واپس گرایان در برابر این موج ملیت
خواهی و آزادی طلبی و در واقع در دفاع از
منافع و امتیازات دیرین ساکت نمینشست ان
و از هیچ کار در عقیب گذاشتن کوشش مخالفان
فروگذار نمیکردند روح و ذهن اروپاییان
گویی به محق رفت و یس و دلسردی و افسردگی
سایه افکن شد بسیاری از هنرمندان و
متفکران صاحبنام یا نوشکفته از وطن آواره
و محتاج و سرگردان شدند واگنر از درزدن
گریخت شوپن و برلیوز در لندن عاطل ماندند
وردی سرخورده و نومید از ایتالیا به پاریس
رفت ویکتور هوگو به بلژیک جلای وطن کرد
هنرمندان جوان و گمنام نیز با مشاهده
سرنوشت نامآوران از جسارت و نوآوری روی
تفتن و نخستین مرحله رمانتیسم بدینسان به
پایان رسید و نوبت به پیامدهای رنگارنگ
آن
رسید و بعد داستانی رو تعریف میکنه که
حیرت انگیز و میبینید که این چیزی که ما
به عنوان جنگ جهانی اول و دوم تو تاریخ
میخونیم این نمیتونه از یک جامعه معمولی
و در از ییک شرایط معمولی برخواسته باشه
بلکه دههها قبل از او یعنی در حقیقت که
به اصطلاح به های آخر قرن بیستم نوزدهم
و به اصطلاح این سالهای آخر که میگن لفن
سیش انقدر حوادث شگفت انگیزی رخ میده که
روح این ملت نابود میشه اخلاقیات شون
نابود میشه هنر بسیار تنزل پیدا میکنه
کالا میشه کالایی شدن هنر همین که
تکنولوژی هم دوربین عکاسی میاد و همه
اینها به موازات که هر چقدر بشر از نظر
تکنولوژیک پیشرفت میکنه به خاطر اینکه
رابطه بین تکنولوژی و اخلاقش نمیبینه
اخلاقش از دست میده جامعه همه ارزشها فرو
میپاشن حالا شما تصور کنید که یک نفر به ی
تکنولوژی بسیار پیشرفته دسترسی داره ولی
براش خوب و بد مهم نیست یعنی براش مهم
نیست که ۸ میلیون آدمو بسوزونه یا نسوزونه
براش یکسانه اصلاً یه کسی که مثل خلبانی
که میره در هیروشیما بم میندازه براش مهم
نیست انگار که رفته مثلاً سر کوچ ماس
خریده کار اداری شو انجام داده اگر
تکنولوژی بخواد اقدر پیشرفت کنه اما من
برای من آزادی من برای من مهم نباشه این
تکنولوژی میشه یک ابزاری بسیار مؤثرتر از
توپ و تفنگ برای اینکه منو به بردگی بکشه
یا از اون طرف اگر من اخلاقیات برام مهم
نباشه اینترنت یکی از مشکلاتی که ما الان
داریم یعنی من و شما نسبت به ۵۰ سال پیش
داریم اینه که ۵۰ سال پیش تغییر نظام تغیر
حکومت خیلی راحت بود خیلی راحت بود ب که
همه چیز در جهان واقعی اتفاق میفتاد الان
ما ی ی جهانی داریم که در حقیقت در تنیده
است با جهان ما یعنی موازی نیست که با هم
برخورد نکنن نه در هم تنیدن با همن و اون
جهان مجازیه و این جهان مجازی واقعیه دیگه
یعنی منتها هایپر ریالیتی این جهان مجازی
بر خلاف جهان
واقعی نه در داره نه دیوار داره نه مرز
داره نه پلیس داره نه دادگاه داره نه
قانون داره و نه اینکه شما برای حضور در
اون
و برای در حقیقت هویت درست کردن و اکانت
درست کردن و اینجور چیزا نیاز حد و حصری
دارید من نمیتونم ب د تا شناسنامه برا
خودم بگیرم ولی میتونم د میلیون تا اکانت
فیسبوک برای خودم درست کنم این به راحتی
میتونه این کارو انجام بده تکنولوژی این
به چه معناست به این معناست که شما در یک
جهان تاریکی به سر میبرید
که و
طعمه خشونت طعمه به اصطلاح آدمهای بد
نیروهای بدخواهی هست ممکنه شرکتهای
نمیدونم شرکتهایی که میخوان شما دارو
هاشونو بخرید نمیدونم شرکتهایی که میخوان
شما در حقیقت به نفع اونها زندگی اقتصادی
رو شکل بدید یعنی از نظر اقتصادی شما رو
استثمار میکنن شما نمیبینید اینا رو نیستن
تاریک تاریک تاریک یعنی شما میشینید پشت
این لپتاپ فقط لپتاپ در حالی که همین
لپتاپ بین شما و بین هزاران آدم دیگه
فاصله رو از بین برده یعنی شما نزدیکترین
فاصله رو داری به اون یعنی دیگه چیزی به
نام محیط خصوصی قلمروی خصوصی اصلاً وجود
نداره خب این نیازمند اینه که ما حواسمون
جمع باشه چون اگر هر حرکت اشتباهی هر
حرکتی که پیامد هاش خیلی زیاده پیامد هاش
مانده پایداره پیامد هاش برای گسترده است
برای آدمای زیاد مختلف اگر این اشتباه ۴۰
سال پیش رخ میداد اگر پیامدش ۱۰ تا بود
الان پیامدش بیشمار یعنی یک اشتباه یک کار
خطا میتونه ما رو از اونچه که
میخوایم بسیار بسیار دورتر بکنه یعنی
همون طور که ما الان این تکنولوژی رو
داریم و میتونیم اگر بشناسیمش از
امکاناتش استفاده بکنیم به همین میزان اگر
نشناسیم خطاهای ما بسیار بسیار گران تمام
خواهد شد این هست که باید مسئولیت بپذیریم
مسئولیت پذیرفتن یعنی چی مسئولیت به این
معنی نیست که ما تقصیر داریم مسئولیت به
این منای نیست که من آزادم یعنی من من
خودم رو یک موجود آزاد میبینم من خودم رو
نمیگم که من کاری نمیتونم بکنم در هر
شرایطی من من یه کاری میتونم بکنم حتی بی
شده که نوک انگشتمو تکون
بده پس من آزادم و چون آزادم آزادم برای
تغییر وضعیت موجود یعنی اگر وضعیت کنونی
خوب نیست حتی اگر من میبینم در خیابان یک
انسانی از فقر داره رنج میبره یک انسانی
داره بهش ظلم میشه یک انسانی دیگران گرفتن
دارن کتکش میزنن من نمیتونم بگم که اون
با من رفت ندار من اعتقاد دارم به یک
انسانیتی که فراتر از من هست و بعد اعتقاد
دارم به آزادی و بعد اعتقاد دارم به اینکه
آزادی من در گرا آزادی دیگرانه آزادی هم
یعنی چی یعنی آزادی یعنی عمل به اخلاق و
عمل به قانونی که شما انسانها میگذارن
یعنی عادلانه است کسی از بالا بهشون تحمیل
نمی ولی اگر شما پذیرفتید که کشتن بده
اونوقت آزادی شما اینه که میتونید بکشید
ولی نمیکشید آزادی یعنی آزادی انجام دادن
کاری که بد هست ولی ن شما نمیکنید انتخاب
میکنید که نکنید شما میشید آزاد یعنی
خویشتنداری میخواید خب این نیازمند اینه
که بدونیم که ما راجع به خیلی چیزا
مسئولیت داریم انواع مسئولیت داریم که این
انواع نمیشناسیم ما تو یه فرهنگی به ب به
به اصطلاح به بار آمدیم که
نه پدرای ما چیزی به نام مسئولیت قبول
میکردن نه حاکمی شهر قبول میکردن نه
سلاطین قبول میکردن نه آخوندا قبول
میکردن هیچکس برای کاری که میکرد و
سرنوشت دیگران تاثیر میذاشت مسئولیت قبول
نمیکن نمیکرده ولی اینجا نه تنها زندگی
مردم اینطور هست که مسئولیت پذیرن که
بچهها از ابتدایی که میرن مدرسه یاد
میگیرن با این مفاهیم آشنا میشن یعنی درس
دارن درس در حقیقت سیویل اجوکیشن دارن
آموزش مدنی بهشون میگن فرهنگ چیه بهشون
میگن ادب چیه بهشون میگن رابطه با دیگران
چیه بهشون میگن اقوام چین ادیان چین
نمیدونم به اینها شیوه زندگی کردن رو به
شیوه زندگی کردن مسئولانه رو یاد میدن در
نتیجه اون بچه نه زور میپذیره نه زور
میگه ولی ما نه ما چون زور پذیرفتیم مجبور
بودیم در عمل میایم اپوزیسیون م میشیم ما
زور میگیم یعنی همون مدلو به اصطلاح پیش
میبریم
ما باید خیلی خیلی حساس بشیم به بسیاری از
مشکلاتی که خودمون داریم و این حساسیت به
مشکلات خودمون هست که ما رو نجات میده
نیچه میگه انسان یک موجودیست که بیمار
متولد میشه یک موجودیست بسیار معیوب
شکننده در قیاس با حیوانات دیگه ولی اگر
این بیماریش بشناسه از همین بیماریش
میتونه بسیاری چیزهای شگفت انگیز در ب این
تمدن جدید مال همین انسان شک ننده فانیه
همین انسانی که ۵۰ سال بیشتر عمر نمیکنه و
نصفش مریضه و نصفش م
خواب همین رو این تمدن همین انسان به وجود
آورده به شرطی که بدونه که محدودیت چیه به
شرطی که نقاط ضعف خودشو بدونه به هر حال
اونچه که آقای ارول میخواست به اصطلاح
پیام برسونه فکر مکنم ما گرفتیم و من خیلی
تکرارش کردم اینه که در هر شرایطی که
هستید هر چقدر که بده هیجان زده تصمیم
نگیرید در هیچ شرایطی عقل رو حقیر ن
نشمارید تحقیر نکنید عقل رو دانش رو هیچ
موقع تحقیر نکنید در شرایطی که شما مستأصل
هستید باز هم یک راهی پیدا بکنید برای
اینکه درنگ کنید برای اینکه مشورت بگیرید
برای اینکه عاقلانه تصمیم بگیرید اگر این
کارو در زندگی شخصیتون میکنید مثلاً در
زندگی اجتماعی به مراتب ما باید با هم
همفکری کنیم هیچکس نمیتونه بگه من
آینده ایران باید اینجوری باشه یا اینجوری
میشه من مکن نه همه چیز همه چیز از ابتدا
با توافق انجام میشه اینکه اصلاً قانون
اساسی چی هست مگه قانون اساسی یک نظریه
داره یک تعریف داره اینکه ما تصورمون از
قانون اساسی چیه باید بشینیم با همدیگه
توافق کنیم اینطور نیست که بعضی از دوستان
به من میگن تو پس راه حلت چیه تو راه کارت
چیه راهکار اگه من بدم که میشه باز جمهوری
اسلامی قراره که راهکار و یک در به اصطلاح
در فرایند جمعی به وجود بیاد در فرا
فرایند جمعی به کار برده بشه و در فراید
اون فراد جمعی ازش بهره ببرن هر کار
اجتماعی که میکنید شما باید در راستای
خیر عمومی باشه شما نمیتونین هر کاری
بکنین که بگین که من چهار دیواری اختیاری
بنابراین یاد بگیریم که اختلافهای ما
اصلاً چیز بدی نیست اولاً مطلقا از بین
بردنی نیست ما انسانها به هر تعدادی از
آدمها رو که در نظر بگیریم با همدیگه فرق
میکنن این تفاوت از بین برده نمیشه این
تکثر از بین برده نمیشه آدمها در همین
آمریکا نصفشون افکار احمقانهای دارن
احمقانه تر از جمهوری اسلامی ولی اگر شما
بتونید اونجایی که میتونید توافق کنید رو
دنبالش برید نه اونجای که اختلاف دارید
اونجا که اختلاف دارید بی نهایته شما
هزاران جا هست که با دیگران اختلاف دارید
ولی ممکنه دو جا بتونید باهاش توافق کنید
با همون د دو جا میتونید شما کامن گران
بسازید یک زمینه مشترک بسازید برای تأسیس
دموکراسی و آزادی سپاسگزارم از دوستان
ممنونم زیاد صحبت کردم چقدر صحبت کردم
خانم
فروغ آقای خلجی من سپاسگزارم از شما خیلی
استفاده کردیم ۷۶ دقیقه بله من چون ساعت
دو هم کانت دارم در نتیجه باید زود برم
بذارید من
یک پاراگراف براتون بخونم از آلبرت کامو و
با این خطمه بدم اگر دوستان نکتهای داشتن
در جلسه بعد میشنویم با این تکه اجاز ب
بخونم و بعد
تمومم زندگی دشواری را
میگذرانیم این یادداشتهای شخصی شه زندگی
دشواری را میگذرانیم همیشه نمیتوانیم
اعمالمان را با دیدگاههای از جهان وفق
دهید و هرگاه که فکر میکنم توانستم
سایهی از سر نوشتم را ببینم فوراً از
برابر چشمانم
میگریزد تلاش میکنیم و رنج
میبریم تلاش میکنیم و رنج میبریم تا
تنهاییمان را باز ستانیم آنگاه چنان است
که
گویی آنگاه چنان است که گویی
ببخشید اما رو تلاش میکنیم و رنج میبریم
تا تنهاییمان را باز ستانیم اما روزی زمین
لبخند بدوی و معصومانه خود را بر لب
میآورد آنگاه چنان است که گویی تلاش و
زندگی در درون ما همه به ناگهان محو شده
است میلیونها چشم به این چشمانداز
نگریستند و برای من این چشمانداز مانند
نخستین لبخند جهان است این چشمانداز مرا
از خود بیخود میکند به عمیقترین وجه
مرا از خود بیخود میکنند به من این یقین
را میدهد که جز عشقم هیچ چیز دیگر اهمیت
ندارد و و حتی خود این عشق هم اگر معصوم و
آزاد نماند برایم ارزش ندارد این
چشمانداز هویت شخص این چشمانداز هویت
شخصی را از من دریق میکند و رنجم را بی
پژواک باقی میگذارد جهان زیباست نکته
همین است حقیقت بزرگی که این چشمانداز
صبورانه به من میآموزد این است که نه ذهن
و نه حتی قلب هیچ اهمیتی ندارند و آن سنگی
که آفتاب گرمش میکند یا آن سروی که در
برابر آسمان خالی بزرگتر دیده میشود
محدودهای به وجود میآورند برای تنها
جهانی که در آن بر حق بودن معنایی مییابد
طبیعت بی انسان این جهان مرا فنا میکند
مرا تا به عمق وجودم میبرد بی هیچ خشمی
منکر میشود و من با پذیرش شکستم به سوی
حکمتی گام برمیدارم که در آن هر نکتهای
فراچنگ است اگر این اشکهایی که به چشمانم
میآیند
و اگر این حقق بیامان شعر که در قلبم ورم
میکند باعث نمیشدند که حقیقت دنیا را
فراموش
کنم ممنونم از همه
شما تا نوبت
دیگر من هم سپاسگزارم از طرف خودم و
دوستان تشکر