سلام عرض میکنم خدمت دوستان
گرامی امیدوارم که حال همگی خوب
باشه آقای حبیبیان
سلام اجوان عزیز سلام خانم منا خانم سلام
مینا خانم سلام
متشکرم درباره گفتن نهادهای مدنی حتماً
صحبت میکنیم در آینده برگردان عنوان کتاب
خدمتتون عرض میکنم یک برنامه راجع به
خانم نرگس محمدی من امیدوارم سعی میکنم
که اگر بتونم
آقای تقی رحمانی یا حتی اگر بشه خود خانم
محمدی رو دعوت
بکنم حتماً در فکر هستم
ممنونم خانم ناظری سلام خانم زینب سلام
امیدوارم که همگی حالشون خوب باشه خب
امروز میخوایم راجع به یک رمانی صحبت
بکنیم که
من یکی دو سالی بود داشتم کتاب رو ولی
نخونده بودم
و من خب سالهاست که دیگه به خاطر اینکه
عمر داره سر میرسه و تا به اصطلاح بانگ
جرس داره به گوش میرسه من دیگه سعی میکنم
رمان جدید نخونم و
بیشتر اون چیزهایی که قبلا خوندم رو
میخونم بازخوانی میکنم و بیشتر کلاسیکها
رو می
میخونم دیگه فکر میکنم باید آدم در فرصتش
خیلی خصت بورزه و مثل باقی عمر من طلف نشه
و این اولین رمانی اس که ی ترجمه فارسی که
پس از مدتها میخونم و واقعا لذت بردم یکی
از دوستان هم پیشنهاد کردم او هم خوند و
او هم
خیلی
پسندید این رمان اسمش هست تصرف عدوانی
و عنوان اصلیش هست تصرف عدوانی و عنوان
فریش هست داستانی درباره عشق نویسنده رمان
خانمی اس به نام لنا آندرشون که یک
روزنامه نگار و منتقد فرهنگیست و این کتاب
پنجمین رمانش هست که در سال ۲۰۱۳ به سوئدی
منتشر شده اشون سوئدی هستن و بعد در سوئد
یکی از مهمترین جوایز رو که آگست هست اسمش
جوایز ادبی رو دریافت کرده و در سال ۲۰۱۶
این کتاب به این رومان به انگلیسی درآمده
و آقای سعید مقدم دوست عزیز نادیده من این
کتاب رو در سال
۱۳۹۵ منتشر کرده
در تهران و نشر مرکز و خوشبختانه بسیار با
استقبال روبهرو شده و بارها و بارها
چاپ رسیده از رمانهای خارجی
پر به اصطلاح پرطرفدار بوده در این چند
سال
اخیر این نسخه که من دارم چاپ بیست و
چهارم هست اولا راجع به سعید مقدم صحبت
کنم سعید مقدم یکی
از در حقیقت
مترجمان
جدی فلسفه و ادبیات هست یعنی هم به
فلسفه علاقه داره و میپردازه هم به ادبیات
خودش در سوید فلسفه تحصیل کرده چند تا
کاری که درآورده
مخصوصاً بسیار بسیار مهمن و به نظر من در
فارسی چندان مانندی نمیشه براشون پیدا کرد
یکی کتاب سنگهای روح که نوشته باز یک
استاد سوئدی اس که استاد خود سعید هم بوده
و یکی هم سایههای آینده در ح سایههای
آینده یک تاریخ فکری مدرنیته است و
سنگهای روح درباره مفهوم فرم هست و
فوقالعاده کتاب مهم و پرمایه و روشنگری
است و من و همه دوستانی که اهل هنر و
ادبیات و فلسفه و علوم انسانی
هستند پیشنهاد میکنم که حتماً این کتاب
بخونن به خاطر اینکه درباره فرم ما خیلی
کم
من خیلی کم منبع به فارسی میشناسم
و خب کتاب پرحجم کار سنگینی کرده و سعید
خیلی پشت کار و نظم بر خلاف من رشک انگیزی
داره و چند تا رمان هم ترجمه کرده این یکی
از رمان هاییست که ایشون ترجمه کرده از
زبان سوئدی طبیعتا من این بخشهایی از این
رمان رو به زبان انگلیس خوندم
و یه تفاوتهایی توی ترجمه انگلیسی هست من
نمیتونم قضاوت بکنم که این
تفاوتها به چه دلیل هست ولی ترجمه سعید
بسیار ترجمه روان و خوب و خواندنیست
و من پیشنهاد میکنم که دوستان از لذت
خواندن این
کتاب غافل نشن
خب خانم آدر
چون در حقیقت
یک نگاه خیلی خیلی امروزی خب خیلی جوونه
دیگه فکر میکنم الان حدود ۴۰ سالش باشه
خیلی نگاه امروزی داره به
وضعیت انسان معاصر انسان عصر دیجیتال و در
عین حال یک پختگی فلسفی در کار او هست که
خب او رو کار او رو میبره تو ژانر به
اصطلاح اون رمانهایی که رمان اسی یا رمان
جستار میشه خواند شون مثل کارای کندرا و
مثلا روبرت موزیل و اینها منتها خب بر
خلاف کارای مثلا موزیل یا هرمان بروخ این
از سبک بیشتر به سبک میلان کوندرا نزدیک
هست یعنی خود کتاب یه چیزی حدود ۲۰۰ صفح
است و جملهها بسیار کوتاه و ساده و خیلی
حساب شده یعنی کلمات
با اقتصاد مقاومتی در حقیقت و
سختگیرانه به کار رفتن و کاریست که چون یک
تم مهم این رمان بحث عقلانیت و بحران
عقلانیت هست در عصر ما نصر در عین اینکه
کشش و تپش دراماتیک داره از یک روشنی و
شفافیت منطقی و عقلانی هم برخوردار هست
یعنی
یک روشنایی و در حقیقت نظم منطقی رو داره
در عین حال که شیوایی و رسایی ادبی هم
بسیار آشکار
هست این کتاب در سوئد خیلی مورد استقبال
قرار گرفته و بعد در آمریکا منتشر شده و
در آمریکا هم خیلی یو نوشتن روی این کتاب
و بعد رمانهای بعد از این رمان هم یک رمان
دیگری نوشته به نامک اکت ایدل و اون رمان
در حقیقت ادامه این رمان هست به نوعی و من
امیدوارم که سعید مقدم
عزیز رغبت بکنه و اون رمان رو هم به فارسی
در دسترس
مخاطبان رمان خوان و رمان
بوست ما قرار
بدهم قصه
کتاب با اولا راجع به عنوانش توضیح
بدم عنوان کتاب یک اصطلاحی به نام وول
ریگارد در انگلیسی من نمیدونم در سوئدی چی
میشه که تقریبا میشه همون تصرف عدوانی من
حالا یک یه مقدار متفاوت
هست وگارد که باید در
حقیقت نمیدونم معادل فارسی غیر از تصرف
عدوانی میشه براش پیدا کرد یا نه من فکر
میکنم که نشه و تصرف عدوانی شاید بهترین
معادلی باشه که نزدیکترین معادل باشه به
این حالا توضیح میدم که مراد در حقیقت چی
هست خب بگذارید که
من
این متن انگلیسیش رو
هم این کتاب زمانی که جایزه
میگیره یکی از به اصطلاح دلایلی که در
اعطای جایزه به این رمان یاد میکنن این
هست که یک صدای عقلانی در عصری غیر عقلانی
اس و این خب توصیف بسیار جالبیست به خاطر
اینکه این
کتاب در حقیقت تناقضهای زندگی در عصر ما
رو نشون میده که در عین اینکه یک عقلانیت
علمی و ریاضی و تکنولوژیک
به با سرعت و شتاب داره پیش میره ولی از ج
از جنبههای متعدد زندگی انسانی
بسیار دچار بحران عقلانیت هست
و حالا من این رو براتون توضیح میدم اجازه
بدین که
من
این متن رو بیارم
بله خب این کتاب اصطلاحی که به کار میبره
یعنی وپول دیس ریگارد خب یک اصطلاح حقوقیه
و دلیل داره که این اصطلاح حقوقی رو به
کار
میبره و بعد
عنوان فرعی کتاب هست داستانی درباره عشق
منتها باید توجه داشته باشید دقت کنید که
حالا توضیح میدم چرا اون اصطلاح حقی به
کار میبره ولی توجه داشته باشید که
داستانی درباره عشق
یعنی لا فرق میکنه با لا یعنی فرق میکنه
با داستان عاشقانه نمیگه این داستان
داستان عاشقانه است بلکه میگه داستانیست
درباره عشق به دلیل اینکه داستان
عاشقانه داستانیست که پر
از شور و هیجان دوسویه و لذت و کامیابی و
به اوج رفتن و در بی زمان زیستن
و در در حقیقت یک
ابدیت خاص و ویژهای میگذره لحظاتی که این
رابطه هست حالا چه در مخصوصا در وصالش
ولی این داستانیست درباره عشق یعنی عشقی
که داستانیست که در حقیقت شخصیت اصلی
داستان قهرمان اصلی داستان که یک زن هست
عاشق میشه منتها اون کسی که عاشق شده چنین
عشق متقابلی بهش نداره و طبیعتاً
به خواست و میل و نیاز عاشقانه او پاسخ
نمیده در نتیجه این عشقیست که با چون که
عشقیست که در ذهن او وجود داره نه در
واقعیت و معشوقی که او در حقیقت بهش
دلبسته تصویری که از او ساخته تصویریست
کاملا در ذهن او نه در واقعیت در نتیجه او
فریب به
اصطلاح تخیل خودش یا توهم خودش رو میخوره
و این ناکامی و درماندگی و استیصال و گاهی
کارای احمقانه کردن و یا قضاوتهای ناروا
کردن همه برمیگرده به اینکه در حقیقت این
عشق نمیتونه در عمل یک عشق درست و متقابل
و دوسویه باشه و به لذت و کامیابی بی
انجام در نتیجه عشق یک طرفهای اس که ناکام
میمونه و به همین دلیل این داستانیست
درباره عشق نه داستانی
عاشقانه خب تصرف عدوانی
خانم
آندرسن آغاز پیش از اینکه رمان رو آغاز
بکنه یک به جای اینکه دیدین که اوائل کتاب
معمولا نقل قولهای ادبی و
نمیدونم فلسفی و اینها میارن معمولا در
رمان کمتر میبینید که در آغاز نقل قولی از
قانون مجازات عمومی بیار
ایشون از قانون مجازات عمومی من نمیدونم
در
سوئدی چی بوده که آقای مقدم قانون مدنی
ترجمه کردن ولی در انگلیسی میگن پینال کد
که قانون مجازات عمومی و بعد قانون مجازات
عمومی باشه در این ماده ۸ بند ه ماده ۸
این قانون میگه هر کس به شکل غیرقانونی
مالی را از تصرف دیگری بی رضایت او خارج
یا به هر نحوه دیگر آن را حیف و میل کند
به اتهام تصرف عدوانی محاکمه خواهد شد
دیگه ت مثلاً اگر یه نفر به
نمیدونم مال کسی رو بدزده نمیدونم حق کسی
رو ضایع بکنه
نمیدونم یا به مصادره
بکنه این در حقیقت جرم هست و محاکمه میشه
همچنین اما فراتر از این همچنین اگر کسی
بی آن که مال را از تصرف خارج کند در آن
ایجاد اختلال کند با نصب یا شکستن قفل یا
به هر صورت دیگر به شکل غیرقانونی به ملک
دیگری دست اندازی کند یا به زور یا با
تهدید کردن با یا با تهدید به کار بردن
زور مانع از آن شود که صاحب حق از حق خود
استفاده کند به اتهام تصرف عدوانی محاکمه
خواهد شد یعنی شما نه تنها وقتی یه چیزی
رو میدزدید یا یه چیزی رو مصادره
میکنید یک مالی رو یا ملکی رو از کسی
میگیرید به ناحق نه تنها این جرمه و به
عنوان تصرف عدوانی شما محاکمه میشین به
اتهام تصرف عدوانی بلکه حتی اگر
ندزدد که اون شخص نتونه از اون یعنی برای
استفاده از اون ملک خودش و مال خودش دچار
مشکل بشه مثلاً فرض کنید ماشین یه نفر
پنچر کنید شما ندزدیده
یا مثلا دوچرخه یک نفر پارک کرده شما برید
قفل بهش بزنید که طرف نتونه به
اصطلاح حرکت بکنه باش این هم در حقیقت
تصرف عدوانی تلقی میشه طبق قانون سوئد و
جرم هست خب در این
داستان شخصیت اصلی داستان کسیست
که چنین تصوری داره که
چون اون مرد رو که اسمش کوگو هست اون مرد
رو دوست داره و درسته که اون مرد در حقیقت
به این چیزی از این
نگرفته قلب این رو به اصطلاح مصادره نکرده
اما کاری کرده یا نوعی رفتار کرده که
عواطف او در حقیقت دچار اختلال بشن مثل
همون پنچر کردن ماشین و در حقیقت به این
شکل تصرف عدوانی کرده حالا این وقتی شما
رمان رو میخونید بیشتر متوجه میشید داستان
داستان این هست
که یک انسانی که همیشه سعی کرده خیلی
منطقی و منظم و عقلانی و با حساب و کتاب
زندگی بکنه درس
بخونه کار بکنه و هیچ موقع هیچ کار
بیهودهی نکرده وقتشو تلف نکرده به طور
اتفاقی عاشق یک نفر دیگه میشه
و اون عقلانیتی
که تمام عمر بهش وفادار بود اون عقلانیت
دچار اختلال میشه حالا داستان اینطور آغاز
میشه یه آدمی بود به نام استر نیلسون که
در حقیقت توی متن انگلیسی میگه که پرسن
یعنی شخصی بود به نام استر نیلسون و
احتمالا درست ترهم باشه که شخص باشه به
دلیل اینکه اصطلاح حقوقی که در قانون
مجازات عمومی به کار برده اون شخصه یعنی
اونجا هم هر کس باید هر شخص باشه به هر
حال یک شخصی بود به نام استر نیلسون شاعر
و مقاله نویس و تا ۳۱ سالگی ۸ت رساله
کوتاه منتشر کرده عده این رسالهها را
لجوجانه و سرکشان میدانستند عده دیگر
بازیگوشانه و سبکسرانه اما بیشتر مردم
هرگز نام نویسنده آنها را نشنیده بودن
استر نیلسون میکوشید هستی را با دقتی
موشکافانه از درون آگاهی خود دریابد و
بلند پروازانه باور داشت واقعیت جهان چنان
است که او آن را تجربه میکند یا به
عبارتی بهتر آدمیان را طوری ساخته بودند
که جهان را چنانکه واقعاً بود تجربه کنند
البته اگر هوش و حواسشان را به کار
میبردند و خود را فریب نمیدادند ذهنی
عینی بود و عینی ذهنی به هر روی او تلاش
میکرد چنین بی اندیشن یعنی او تصوری که
داشت از رابطه ذهن انسان و واقعیت این بود
که ذهن انسان قادر هست واقعیتو چنان که
هست بفهمه و تجربه کنه در
نتیجه اونچه که ما در ذهنمون به عنوان
واقعیت درک میکنیم از نظر استر همون
واقعیت واقعیست هرچی که ذهنیه عینی هست
هرچی که سابجکتیو آبجکتیو و هرچی آبجکتیو
سابجکتیو یعنی معتقد باور داشت که یک
تطابق و یک سازگاری تمام ایاری بین
دریافتهای ما شناخت ما و واقعیت بیرونی
وجود داره خودشم سعی میکرد که بر اساس این
فلسفه یعنی فلسفه یگانگی ذهن و ع یا به
اصطلاح همسانی ذهن و عین عمل کن میدانست
که جستجوی میدانست که جستجو برای یافتن
زبانی دقیق که امر واقع را بی کم و کاست
بیان کند بیهوده است با این همه این جستجو
را ادامه میداد زیرا میدانست هر گزینه
دیگری راه را بر ساده اندیشی و کاهلی فکری
باز میکندند عقیده داشت دیگر رویکردها با
دقت و وسواس رابطه پدیدهها را با هم روشن
نمیکنند و نشان نمیدهند این روابط چگونه
در زبان بازتاب مییابد خب پس د تا مسئله
رو داره مطرح میکنه یکی رابطه ذهن و
واقعیت که معتقد بود که ذهن کاملاً قادر
هست که واقعیت رو درک
بکنه تام و تمام و از اون طرف زبان رو هم
رابطه زبان و در حقیقت ذهن و اندیشه و
معتقد بود که زبان هم قادر هست که اندیشه
رو بیان بکنه در حقیقت همون
نسبت وفادارانه که ذهن با واقعیت داره
همون نسبت م بین ذهن و زبان وجود
داره با این حال بارها مجبور شده بود
بپذیرد که واژهها دقیق
نیستند و نیز ایدهها و فکرها حتی زمانی
که به کمک تجربه و زمانی سامانم شکل
میگیرند به آن میزان که به نظر میرسند
قابل اعتماد نیستند موضوع این داستان شکاف
هراسناک بین اندیشه و زبان اراده و بیان
آن امور واقعی و تخیلی و چیزهاییست که در
این شکافها پدید میآیند و رشد
میکنند از وقتی استر نیلسون در ۱۸ سالگی
دریافته بود که زندگی در نهایت چیزی نیست
جز دور کردن ملال و دلن دلزدگی به ابتکار
خود ارزش زبان و تفکر را کشف کرده بود و
از آن پس هرگز از زندگی خوشنود نبود و
هیچگاه احساس افسردگی نکرده بود وقتی که
شما فکر بکنید
که ذهنتون کاملاً آینه ایست تمامنمای
برای بازتاب واقعیت و از اون طرف معتقد
باشید که زبان
یک به اصطلاح ابزاریست که به با توانمندی
کامل میتونه بار اندیشه شما رو بکشه
بنابراین شما مشکلی ندارید یعنی زبان با
ذهن شما پیوسته است از هم جدا نیستن
شما بدون میانجی از زبان استفاده میکنید
هر جور که اندیشه شما هر جولانی بده و هر
کر فری داشته باشه زبان هم به همان آهنگ و
به
همون به اصطلاح
شیوه حرکت میکنه وقتی حرکت ذهن و زبان و
حرکت ذهن و واقعیت کاملا هماهنگه و به هم
پیوسته است دلیلی وجود نداره که انسان
دچار دلره بشه دچار اضطراب بشه دچار
افسردگی بشه به دلیل اینکه
هیچ به اصطلاح تنگنایی وجود نداره
هیچ به
اصطلاح علایی لازم نیست بکنه برای اینکه
بی اندیشه برای اینکه دسترسی داشته باشه
به واقعیت و برای اینکه از زبان برای
تفاهم استفاده کنه این یعنی وضعیت کاملاً
ایدآل خب این تصور ماقبل مدرن از
رابطه واقعیت زبان و اندیشه است در
دانشگاه صنعتی استکهلم که احتمالاً سعیدم
اینجا فلسفه خونده فلسفه خوانده بود و
پایان نامش را درباره امکان در هم آمیختن
فلسفه آنگلوساکسون با جریان فلسفه فرانسوی
نوشته بود و در آن کو یده بود منطق و
مینیمالیسم فلسفه تحلیلی را برای
انگارههای پرآب و تابی به کار گیرد که
مکتب فرانسوی فلسفه قاره اروپا در مورد
زندگی داشت پس یعنی سعی میکرد فلسفه
قارهی یه فلسفهای است که به
اصطلاح زبانش به خیلی به زبان شعر و زبان
ادبی نزدیک هست و در حقیقت اون شفافیت و
دقت و به ا
لا لابت زبان ریاضی رو نداره اما فلسفه
تحلیلی در در حقیقت یک زبان کاملا منطقی و
ریاضی رو به کار میبره حالا میگه این
پروژه در دانشگاه این بود که اون فلسفه
فرانسوی که یک زبان شاعرانه پرا ابهام چند
پهلوی تو در تویی داره اون رو با فلسفه
آنگلوساکسون که خیلی مینیمالیست و خیلی به
اصطلاح
سختگیری و ایجاز ریاضی داره با او آشتی
بده به عبارت دیگه داره سعی میکنه
مفاهیم فلسفهای که به زبان ریاضی بیان
نمیشه رو به زبان ریاضی بیان
بکنه پس از پایان تحصیلاتش به عنوان
نویسنده مستقل در نشریههای گوناگون قلم
میزد از روزی که دریافت زبان و ایدهها
مشغله و کار او خواهند بود زندگی پرهزینه
را کنار گذاشت غذای ارزان میخورد حواسش
بود باردار نشود ارزان سفر میکرد هیچگاه
از بانکی وامی نمیگرفت یا از کسی پول قرض
نمیکرد و هرگز خود را در وضعیتهایی قرار
نمیداد که ناچار شود وقتش را صرف چیز
دیگری جز خواندن اندیشیدن نوشتن و گفتگو
با دیگران کنن یعنی
کاملاً فکر میکرد که قادر هست یعنی یا
میکوشید که به طور کامل مهار زندگی خودش
رو به دست بگیره و بر زندگی خودش چیده
باشه و یک برنامه ریزی دقیق بکنه و طبق
اون برنامه ریزی هم عمل بکنه و تصور میکرد
که همچین کاری شدنیست برای همیشه و این
عادتش شده بود حالا در طول داستان خواهید
دید که این تمام این تصور که شما میتونید
زندگی رو این
سرشت وحشی و قاعده گریز و حادث بنیاد
زندگی رو میتونید مهار بکنید این کاملاً
توهم هست زندگی بسیار
بسیار آشفته تر و پریشان تر و قاعده گریز
تر و وحشی تر از اون هست که با عقل انسانی
بتونه چارچوب و مرزبندی پیدا بکنه ۱۳ سال
چنیم زیسته بود و بیش از نیمی از این مدت
را با مردی به سر برده بود با هم رابطه
موزون و آرام داشتن که نیازهای جسمی و
روانی هر دوشان را برآورده میکرد تا اینکه
روزی تلفنی با او تماس گرفتن یعنی با یک
مردی هم که رابطه داشته رابطه شونم باز
خیلی منطقی بوده یعنی خیلی میزون تراز
نیازهای جنسی و روانی شون رو به طور
کاملاً برابر تأمین میکردن و هیچ کاستی و
کمی از هیچ نبود یعنی کاملاً ماشینی تماس
تلفنی در اوایل ماه ژان بود بعد باش تماس
میگیرن مردی که تلفن کرده بود پرسید آیا
استر مایل است که در آ خر هفته پایانی ماه
اکتبر درباره هنرمند نامدار هوگو رسک
سخنرانی کند خب یک هنرمندی هست به نام
هوگو اسک این هنرمند سلبریتیه در حقیقت
به معنایی که ما امروزه به کار میبریم یک
آدمی فوق الده مشهور و به اصطلاح پرطرفدار
شناخته شده
و در حالی که خود استر اصلاً یک آدمیست که
ه تا کتابم نوشته کسی نمیشناسد چندان و
این دعوت میکنن ازش که یک سخنرانی درباره
کارهای حقو رسک بن رسک تصاویر متحرک و متن
را در ترکیبهایی به کار میبرد که هم
باشکوه مینمودند هم ویژه و یگانه افزون
بران در دوران سطحی گری معاصر او را به
سبب شورمن اخلاقیش میستود ان دوستدارانش
میگفتند دیگر هنرمندان پیوسته در مورد
خود صحبت میکنن اما او از مسئولیت و
همبستگی میزد یعنی یه هنرمند کاملاً
فیلسوف مبی اس که تن به
ابتذال حاکم بر زمانه نداده از
سطحی نگری و
سطحی
اندیشی به اصطلاح مود روز کاملاً به دور
مونده و به جای اینکه از خودش حرف بزنه و
هی خودش نشون بده و هی مثل سلبریتیها
نمایش بده خودش رو از مسئولیت و همبستگی
صحبت میکنه و بر خلاف روح زمانه که اخلاق
ستیز هست بسیار حس اخلاقی قوی
داره خب
بعد شروع میکنه
به یک بار میره به برای اینکه درش تحقیق
کنه شروع میکنه به نوشتن سخنرانیش و بعد
یک
بار همین طور که داره مینویسه در مورد
هوگو کمکم شیفته خود این شخصیت میشه و
انقدر شیفته او میشه که در رویا و خیال
خودش تصور میکنه که وقتی که این سخنرانی
رو بکنه از غذا خود هوگو هم اومده پای
سخنرانیش و بسیار از سخنرانی او
درباره خودش خیلی به اصطلاح لذت ببره یعنی
تحسین
بشه میگه که هرچه بیشتر مینوشت با موضوع
سخنرانی خود احساس وابستگی بیشتری میکرد
یکشنبه به حورس احترام یک
شبه اینجا غلط چاپی یک شبه
به ببخشید یکشنبه به حورس احساس احترام
داشت س شنبه تا پنجشنبه این احساس به
اشتیاق ملال انگیزی بدل شد و جمعه احساس
دلتنگ دلتنگی سنگینی بر او چیره شد برایش
روشن شد آدمی میتواند حتی دلتنگ کسی شود
که او را فقط در خیال خود دیده است یعنی
چنان این تب و تاب عاشقانه دامان او رو
گرفته بود که انگار واقعاً او رو دیده
و یک
رابطه عاشقانه واقعی با یک آدم واقعی
برقرار کرده نه اینکه کاملاً تو ذهنش عاشق
آفریده خود نبود کسی را که دوست داشت
نیافریده بود یعنی تصویری که از هوگو
ساخته هوگو اسک بی او نیز وجود داشت اما
این او بود که واژهها را برگزیده و
جملهها را ساخته بود اکنون واژههای آثار
رسک را در بر میگرفتن و نوازششان میکردن
یعنی این متن که داره مینویسه درباره
هوگو انگار که داره تمام نوشتههای هوگو
رو در آغوش میکه یعنی عشقبازی میکنه
هوگو رس را چنان که میتوانست باشد وصف
کرده بود یعنی هوگر اس رو اونچنان که خودش
دوست داشت آنچنان که خودش میپسندید
آنچنان که خودش آرمانی میدید در ذهنش
تصور کرده
بود شبیه فیلمی علی هاتمی در تاریخ که
تاریخو جوری که دوست داشت اتفاق بیفته
روایت خب میره در این سمینار
و هوگو اسک وارد سالن میشه و میاد پای
سخنرانی او و پس از پایان سخنرانی هوگر
اسک رفت طرف استر با چهره درخشان هر دو
دست او را در دستانش گرفت حالا تصور کنید
که حبور اسک داره برای اولین بار یک نفر
رو یک زنی رو میبینه که خب تنها دلیلی که
میبینه اینه که سخنرانی داره در مورد آثار
او ولی او مدتهای طولانی شب و روز و تمام
روزهای هفته در خیالش با او عشق وزی کرده
و به او انسی یق گرفته بنابراین یک طرف
فکر میکنه که هیچکس در دنیا آشناتر و
نزدیکتر به دیگری نیست اون طرف کاملاً
احساس بیگانگی
و تاز
میکن دست که میدن بعد با بوسیدن گونههایش
از او تشکر کرد هوگو و گفت هرگز غریبهی
چنین عمیق و با دقت مرا درک نکرد یعنی
هوگو بهش میگه که تا حالا کسی که با من
هیچ دوستی نداشته و غریبه بوده اینطور مثل
تو با دقت منو درک
نکرده خب اینجا دل
میبنده تنها چیزی که استر نیلس در این
جهان و آن جهان میخواست همین بود
که وقتی که وگو بهش پیشنهاد میکنه که
بریم یه لیوان آبجو بخور اگر آن شب
میتوانست برود و با هوگر اسک لیوانی آبجو
بنوشد زندگیاش کامل میشد اما باید به خانه
میرفت برادرش که خارج از کشور زندگی
میکرد آن شب قرار بود همراه پدرشان با او
شام بخورد برادرش سالی یک بار به سوئد
میآمد نمیتوانست وعده را تغییر بدهد هوکو
گفت شاید وقتی دیگر
استر برای پنهان کردن احساساتش آهسته گفت
هر وقت برایت مناسب است و حالا رابطه شکل
و طبیعتاً از یک طرف توقع اینکه حالا
یه خاطر براتون بگم که جالبه یعنی شبیه
اینه یه بار من اون موقع که خونه پدرم
بودم یه بار رفتم خونه و دیدم که توی
حیاطمون یک برادرم ح پن ش سالش بود برادر
کوچیکم داره با یه پسر دیگه که من
نمیشناختم و برای اولین بار میدیدم داره
بازی میکنه من به پسر سلام کردم گفتم سلام
آقا پسر بعد گفتم اسمت اسمت شما چیه گفت
که به من ممدم دیگه یعنی همچین با اعتماد
به نفس و با عتاب به من که چطور تو
نمیدونی من اسمم محمده یعنی او در ذهنش
این رابطه رو به یک شکلی تصویر کرده که
مطلقا طرف مقابل ازش آگاه نیست و چنین
احساسی به او
نداره و این در حقیقت توازن رابطه انسانی
رو کاملا به هم میزن بعد کم کم با او با
هم رفت و آمد میکنن اما
تمام در هر برخوردی که با او داره یک
سرخوردگی بهش دست میده چرا خب به دلیل
خیلی روشن دیگه به خاطر اینکه این توقع
داره که او هم همون حس به اصطلاح
شور شورمن شورم انانه و سودایی رو با او
داشته باشه در حالی که طبیعتاً او
نداره
بله
خب میگه که
از استر پرسید شنیدم شاعری استر
گفت در می دفتر هوگو و هوگو هم یک دستیاری
داره به نام دراگان دراگان ازش میپرسه که
شنیدم شاعری میگه بله میگه شعرهای از
ترجمه هم شده استر گفت آره نه زیاد ترجمه
شدن معیار چیزی نیست دراگان فرید وسط حرفش
پرسید هدفت از شیر گفتن چیست اسه گفت
میخواهم دیگران هم آنچه را دیدهام
ببینند دراگان حرف دیگری نزد نشان نداد از
پاسخ او راضی سانه اما به نظر استر پاسخش
بهتر از چیزی بود که از او انتظار داشتن و
این دراگان را دمخ
کرد توجه کنید که تصوری که باز از شعر
داره و از تجربه درونی داره یعنی فکر
میکنه که شعر یک وسیلهای اس که شما
میتونید تجربه درونیت رو همون طور که تو
درک کردی منتقل کنی به دیگر
و بعد شروع میکنه به به
اصطلاح ایدآل ساختن از تک تک
رفتارهای هوگو از لباسش از پیرهنش از
نمیدونم طرز
نگاهش یک چیز میسازه درش دیگه یک فرشته
میسازه
ازش بعد میگه که
میگه شور عشق در او میخروشد مانند موتور
ماشینی که با تمام نیرو کار کنن مثل این
بود که با هوا زندگی میکنن نه چیزی میخورد
نه به غذایی نیاز داشت تصور میکنید دیگه
این همون استری که غذاش منظم بود خوابش
منظم بود همه برنامش منظم بود با هم ریخته
همه چیز در حقیقت عشق
ارس نیروی زندگیه دیگه و نیروی زندگی
مطلقا قابل کنترل نیست
دیگه این نیروی زندگی در برابر نیروی مرگ
و نیروی مرگ نیروی نظمه نیروی مرز گذاشتنه
نیرو حد کردنه محدود کردنه قالب ساختنه در
حقیق وقتی که عاشق میشید در با اون نیروی
مرگ مبارزه میکن چیزی نمیشید احساس تشنگی
هم نمیکرد هر روز شلوارش برایش گشادتر
میشد در بدنش احساس سوزش میکرد و
نمیتوانست بخوابد تلفن همراهش را از آن
پس میگذاشت توی کشوی میز کنار تخت خواب و
به سبب خودشیفتگی بیرحمانه عاشقی درک
نمیکرد مردی که کنارش دراز کشیده با خشم
خاموش بیدار است گفتن اینکه او مردی مایوس
بود شاید اغراق باشد آدمی آدمی توار بود
حتی برای خودش هم باز نبود به هر حال
نشانههای آشکاری از یست داشت خب در عوض
طرف مقابلش هوگو یه آدمی بود که خیلی به
اصطلاح اندیشیده عمل میکرد و هیچ دلیلی
نداشت که دچار سور و هیجان یا خوشبینی یا
به اصطلاح رفتار عجیب
غریب بیخودی
بشه بعد میگه که هوگو پیامکها پیامک هایش
را مخصوصا شبها میفرستد این تکست مسج یا
به اصطلاح پیامهای تلفنی نقش مهمی بازی
میکنن در این وقتی که خیلی کلاف است از
تاب عشق و بیتابه و میخواد با اون حرف
بزنه میخواد باش رابطه داره مدام تکست
میکنه مدام پیام میفرسته و این در
حقیقت متوجه نیست که داره یک کار کاملاً
جنون آمیز و بینایی رو میکنه یعنی
تکنولوژی باعث میشه که
شما به جای اینکه بر عواطفت و احساساتت و
بر امیال به طور منطقی یا به طور مناسب در
حقیقت برخورد بکنی با
تکنولوژی سعی میکنیم به بلاهت به بینایی
در حقیقت پناه ببری این تکنولوژی به تو
امکان این امکان میده که خودت رو غرق بکنی
در بینایی برای اینکه از اون دغدغههای
حقیقی که درونت رو مشتعل کرده رهایی پیدا
بکن
بعد میگه
که استر از
آغاز هر آنچه برای جا افتادن به زمان نیاز
داشت هوگو را در شگفتی فرو میبرد استر از
آغاز متوجه این ویژگی حقو شده بود و در
سخنرانیش هم به آن پرداخته بود او که
اجازه یافته بود کنار و بایستد و همین جسم
و جانش را به هم ریخته بود اکنون به پنیر
مزه فکر میکرد و اینکه چگونه توانسته بود
در رقابت و نبرد انواع گوناگون پنیر سزی
برای
مطبوع حس چشایی انسان شدن بر پنیرهای دیگر
پیروز شود خوشش میآمد که هوگو به چنین
چیزهای جدی و مهمی میاندیشید از تنها
چیزی که خوشش نمیآمد این بود که همیشه
دوروبر هوگو آدم بود این چیزی را در مورد
هوگو فاش میکرد که استر را به طور مبهمی
مردد میساخت ترجیح میداد هوگو آدم خلوت
گزینی باشد با شکافی از تمنا در درونش تا
او بتواند آن را پر کند طبیعتاً او میخواد
هوگو رو یعنی اون کسی رو که بهش عشق
میورزه کاملاً اان خودش بخونه پیش از آنکه
انسان دریابد احساساتش او را به کجا خواهد
برد با همه با هرکس در مورد معشوقش حرف
میز اما
ناگهان پیش از آنکه انسان دریابد احساسش
او را به کجا خواهد برد با همه با هر کس
در مورد معشوقش حرف میزند اما ناگهان آن
را متوقف میکندند آنگاه
یخ دیگر نازک و لغزنده شده است متوجه
میشود هر کلمه ممکن است عشقش را فاش کند
تظاهر به بیاعتنایی مثل تظاهر به عادی
بودن که در واقع یک چیزن دشوار است استر
هنوز در چنین موقعیتی نبود
خب استر میگه که به سردبیر میگه که میگه
که عاشق شده سردبیر بهش میگه چون عاشق حگ
و رسق شدهای برای همین جرأت خواهی کرد
پرسشهایی از او بکنی که هیچکس دیگری فکر
پرسیدنش را هم نمیکنم استر گفت چه چیز تو
را به این فکر انداخته سردبیر پرسید کدام
فکر استر گفت اینکه آدم در آن صورت
پرسشهای عمیق مطرح میکند یعنی تو به چه
دلیل میگی که چون من عاشقشم میتونم ازش
پرسشهای عمیق بپرسم فکر میکردم برعکسش
را درست میدانند عشق باعث میشود آدم
نگاه سنجشگرانه و نیروی قضاوتش را از دست
بدهد سردبیر گفت ممکن است نیروی قضاوتش را
از دست بدهد اما نه سنجشگری اش را
یعنی کریتی حس نگاه کریتیکال ش آدم سخت
گیرتر میشود اگر معشوق آشفتگی حقارت و
ضعفش را نشان دهد بر شدت عشق افزوده
میشود استر گفت به نظر میآید خودت تجربه
کردهای میگوید مطمئن باش همین طور است
و در یک بار به هوگو میگه که
با رو یه روز که با هوگو هست استر به این
نتیجه رسید که نمیشود برای شریک
زندگیش در مورد کاری که به عهدش گذاشته
شده صحبت کند و دریافت رابطهاش را با او
به پایان رسیده است پرسش باقیمانده این
بود چگونه آن را
بگوید همین طور هم شد پر دیگر نمیتوانست
با تردید زندگی کند شب
بعد بازوی استر را محکم گرفت و گفت اصلاً
چنین زندگی معنی دارد امیدی به زندگی
مشترک ما
هست استر در پشت کلمههای او این ببخشید
داره راجع به اون به
اصطلاح پارتنر قبلیش داره حرف میزن استه
در پشت کلمههای او بیش از هر چیز امید به
تسکین و دلداری را میشنید پر این را
میگفت به امید اینکه بفهمد در اشتباه
بوده است در وجود کسی که میخواهد زندگی
مشترک را ترک کند نوعی مقاومت هست ترس از
ناشناختهها و از بگومگو کردن و ترس از
پشیمانی کسی که نمیخواهد ترکش کنند از
این مقاومت استفاده
میکنن میگویند قطع رابطه همیشه سنگین
است اما کسی که عاشق کس دیگریست به طور
واقعی غمگین نیست آدم ممکن است احساس گناه
کند و از تنگنای پیش رو به حراست و در رنج
آن کس که ترک شده شریک باشد اما عاشقی تام
و تمام است حتی تمامیت خواه است همه کارها
و فکرهای انسان را در بر میگیرد از این
رو نیروی ویرانگر آن پوشیده میماند یعنی
عشق اگر شما در رابطه با یک نفر هستی و
طبیعتاً در وضعیت عادی اگر بخوای ترکش
بکنی خب یک در
حقیقت تجربه بسیار دردناک و آزار دهنده
است یه زخم روحی شدیدی بر خود اون کسی که
تصمیم گرفته ترک کنه وارد میشه اما اگر
همین شخص در چنین موقعیتی عاشق یک نفر
دیگه باشه به راحتی
اون تلخی و سختی ترک کردن رو تحمل میکنه و
در حقیقت اون عشقی که به شخص دیگری میورزه
یک نیروی ویرانگری به او میده که کاملاً
طرف مقابلش رو نادیده ب بگ و و با خیال
راحت بدون هیچگونه بار گران بر خاطر او رو
تگ
خب میگه
که استر یک یه جا که دارن با هم حرف
میزنن میگه بسیاری رسک را کسی میشناسند
که در هنرش و سسه اخلاق دارد یا شاید
کسیست که فکر و ذکرش انسان و طبیعت انسان
یا را رفتار های ذاتی انسان است هوکو گفت
میشود منو اینطوری توصیف کنی به نظر
میرسید از این درک و برداشت خوشنود است
گفت درست است که فکر و ذکرش انسان به
منزله انسان است اما وسواس بار منفی دارد
آبسشن و او بیشتر به این موضوع عمیقاً
علاقه دارد میگه من به انسان فکر میکنم
ولی انسان موضوعی نیست که برای من یک به
اصطلاح انگیزه من یا محرک من وسواس من
باشه بلکه علاقه من به این موضوعه ادامه
داد تفاوتش م که میدونین چه وسواس کاملاً
واکنشی علاقه اسپنت نیس و خود انگی ادامه
داد تفاوتهای فردی میان افراد فقط وقتی
علاقه او را
برمیانگیزد تفاوتهای فردی میان افراد
فقط وقتی علاقه او را برمیانگیزد که
بتواند بر انسانیت انسان پرتو بیافکند او
دنبال این انسانیت است در جستجوی نشان
چیزهاست مثل ایدهها در جهان افلاطونی
انسان به به منزله انسان زیبنده سندلی به
منزله صندلی بدن به منزله بدن اینجا دقت
میکنید که هوگو کاملاً برخلاف استر که
معتقد بود زبان یعنی نشانه با اون چیزی که
نشان میده یکیه زبان با اندیشه یکیه هوگو
بر خلافش میگه که او دنبال نشانه
چیزهاییست که وجود ندارن در حقیقت بین
نشانه و بین دال و مدلول کاملاً جدایی
مزه استر اشاره کرد که به این ترتیب هوگو
راهش را از بخشهایی از روشنفکران که
مدتها پیش تمام اشکال جهان شمول بودن و
ماهیت مشترک جهان جهان شمول برای انسان را
کنار گذاشتهاند به طرزی ناامید کننده جدا
میکنند چونین روشنفکرانی میگویند درک
رایج از مفهوم جهان شمول انسان نمیتواند
چیزی باشد جز مرد سفید بورژوای اروپایی
صندلی به منزله صندلی هم وجود ندارد چرا
که صندلی هم محصولی غربی و متعلق به دوران
خاص است و بدن به منزله بدن الگوی فاشیستی
بدن است میگه که در عصر ما روشنفکرا دیگه
کاملاً نسبی گرا هستن کاملاً به
به
تفاوت بنیادی فرهنگها با یکدیگر باور
دارن و در نتیجه به چیزی به نام انسان در
مقام انسان نمیتونن باور داشته باشن
انسانها ما چیزی نداریم بهنام انسان که
برا همه انسانها بشه صدق بکنه هوگو در
مورد حرفهای استر اظهار نظر نکرد اما گفت
بهترین راه یافتن دانش چه در علم چه در
هنر این است که آدم خودش را مجبور کند
چیزها را از نو ببینند صورتها را پس بزند
و به گن مایه آنها نگاه کند و هرگز آنها و
ظاهر آشکارش را به منزله پدیدههای بدیهی
نپذیرد اگر میخواهید حرکات انسان را
ببینید به اسکلت نگاه کنید اگر میخواهید
ستم را ببینید روشهای ستم کردن را بیابید
تنوعبخشی
است کهن چه برای انسان چه برای چیزها میگه
این تفاوتهایی که در ظاهر شما میبینید
بین انسانها و بین به اصطلاح جریانها و
بین حکومتها و بین جوامع و فرهنگها این
تفاوتها همه
تفاوتهای ظاهری
و به اصطلاح سطحی اس انسان یک ساختاری
داره یک الگوی رفتاری داره یک به اصطلاح
شیوهای برای اندیشیدن و درک کردن و بودن
داره که در همه انسانها مشترکه
بنابراین توجه داشته باشید که مثلاً فرض
کنید یه شیعه که با یه سنی شیعه که سنی رو
میکشه به خاطر اینکه او و علی رو امام
اول نمیدونه و
اون سنی که شیعه رو میکشه به خاطر اینکه
اون شیعه علی رو امام اول میدونه درسته
اینها همدیگه رو میکشن با هم دشمنن اما
این هم فکر می طرز تفکرشون کاملاً یکیه
بنابراین بسیاری از
جریانها که در تقاب با هم قرار دارن
بسیاری از ایدئولوژیها که به ظاهر ضد هم
هستن بسیاری از حکومتها که به ظاهر با
حکومتهای دیگه متفاوت هستن
اینها درست به دلیل اینکه شبیه ه هم هستن
با هم میجنگن مثلاً فرض کنید استالین یک
حکومت توتالیتر داشت هیتلر هم حکومت
توتالیتر داشت گرچه توتالیتاریسم
هیتلر در حقیقت یک زبان
و رویه یه آرایش ملی گرایی و محافظ فزه
کارانه داشت و
استالین به ایدئولوژی کمونیسم در حقیقت
تکیه میکرد اما این تفاوت ظاهری بود
استالین و هیتلر حکومتش به یکسان از یک
الگوی توتالیتر پیروی میکرد بنابراین
وقتی که شما میگید که من دارم با یه چیزی
مبارزه میکنم این لزوماً به این معنا
نیست که شما با او متفاوتی بلکه چه بسا
شما چون شبیه اون هستید دارید باهاش
میجنگید
اگر با او متفاوت باشید به یه شکل دیگری
به اصطلاح مبارزه خواهید
کرد مثل هابیل و قابیل که هر دوشون یه
چیزو میخواستن در نتیجه یکی مدور شه
دیگری رو حذف کنه حی هر دو یه چیز
میخواستن درست به همین
د خب بعد میگه آیا هوگو اخلاقش را بر اصول
ارزشی و بنیاد میگذارد یا بر پیامدهایی
که اعمال آدمی دارن اینجا بحث به اصطلاح
دو
گرایش فلسفی رو در فلسفه اخلاق مطرح میکنه
که یه گرایش هست که میگه که خوب و بد بر
اساس نتیجه شون مشخص میشه اگر یه کاری
نتیجش خوب باشه ما اون رو خوب میدونیم اگر
یه کاری نتیجش بد باشه بد اما یه کسایی
مثل کانت معتقد هستن که نه خوب و بد بر
اساس حق و بر اساس ارزش و فضیلت خود اون
رفتارها تعیین میشه نه به اونو
نتیجش بعد از هوگو میپرسه تو به کدوم
دسته تعلق داری تو پیامد گرا هستی یا
اینکه
تو آدمی هستی که به اصطلاح به
اخلاق مبتنی بر بنیادهای ارزشی باور داری
میگه که هوگو
با میگه که
گاهی خود او فکر میکند همه به یک معنا
فایده باورن استر
میگه یعنی به اخلاق پیامد گرا باور دارن
هرچند بگویند اخلاقشان بر اصول ارزشی
استوار است میگه که خیلی از آدما ریا کارن
گرچه خوب و بد رو بر
اساس به اصطلاح
ماهیت ارزشی خود اون رفتارها تعیین میکنن
میگن که نه ما پیامد گرا و ما نتیجه گرا
هستیم هوگو با تندی و رنجش گفت منظورت
چیست در اینکه تناقضی نیست استر دست پاژه
شد اما فکر کرد اگر موضوع رو همینطور رها
کند بیشتر شرمنده میشود گفت کسی که به
اخلاق پیامد گرا باور دارد موظف است
دموکراسی را رد کند اگر روشن شود دموکراسی
پیامدهای بدتری از دیکتاتوری دارد اگر
شما معتقد باشید که این نتیجه یک رفتاری
خوب و بدش رو تعیین میکنه از نظر استر در
نتیجه اگر به این ببینید که که یه
دموکراسی میتونه عواقبی بدتر از یه
دیکتاتوری داشته باشه شما دموکراسی رو
نکوهش
میکنید دموکراسی رو بد خواهید دانست برای
چنین کسی به جز رفاه حداکثر بیشترین افراد
در هیچ چیز ارزش ذاتی وجود ندارد در حالی
که برای فرد معتقد به اخلاق حق بنیاد فقط
ارزشهای که باید سمت و سوی اعمال را
تعیین کنن آزادی و اختیار انسان به خودی و
خود ارزش دارن مثلاً گاندی معتقد بود که
شما اگر به خاطر دست نزدن به خشونت شکست
بخورید بهتر از این هست که با دست زدن به
خشونت پیروز
بشید این بحث اخلاقی فوقالعاده است و در
حقیقت از یک رابطه عاشقانه میکشوند به
تاریخ و به وضعیت کنونی
میگه که وقتی که نزدیک به ۲۰۰ سال پیش از
انقلاب فرانسه پس از انقلاب فرانسه از چون
لای پرسیدن این انقلاب چه نتایجی داشته
میدانی چه جواب داده گفته هنوز خیلی زود
است که بگویم چه نتایجی داشته فوقلاده
نیست خیلی زودش دربارش صحبت کنیم و
خندید استر گفت ما با چشماندازی چنین
طولانی به گفته تو همه مردهایم بگو گفت
من هنرمندم در زیباییشناسی هم نوعی توی
اخلاق وجود دارد ا بازم نظر کانته
دیگه هوگو گفت زیبایی شناسی رفتاری اخلاقی
کاملاً
این نظر
کانتی استر پرسید معنی این حرف چیست گفت
معنیش این است که زیباشناسی خود هنر
نیرویی است انقلابی استر پرسید صرف نظر از
محتوایش بگو گفت اگر محتوا نداشته باشد که
هنر نیست استر گفت پس بنابراین هنر نوعی
تعریف است حقو نشانه تایید سر تکان داد
استر پرسید پس آنچه خود را هنر مینامد
اما به سبب فقدان نیروی انقلابی هنر نیست
چیست بگو گفت صنایی دستی و
آشغال خب همین طور ادامه میدن تا میرسن
به
بحث این ویژگی که
ما در جهانی زندگی میکنیم که دیگه هیچ
چیزی اوریجینال و آتنتیک نیست ها یه موقع
مثلا فرض کنید یک کتاب وقتی چاپ میشد شما
یه نسخه چاپ شده رو میتونستید داشته باشید
بعد همینو میتونستید کپی کنید اون کپی در
حقیقت نسبت به این
نسخه غیر اوریجینال غیر اصیل
و در حقیقت
جعلی به نظر میومد ما در اصلی زندگی
میکنیم که با
تکنولوژی دیگه هیچ چیز اورجینالی وجود
نداره یعنی فرض کنید مثلاً یک روزی شما
وقتی عکاسی
میکردین بعد میتونستین نمایشگاه عکاسی
بگذارین عکسها رو باید میبردی توی تاریک
خانه و همه رو ظاهر میکردید و روی کاغذ و
بعد قاب میکردید الان با این دوربینهای
دیجیتال
اصلا کپی رایت حق مؤلف حق به اصطلاح پدید
آورنده دیگه اصلا بینا شده توی اینترنت
شما الان هرچی که بخواید میتونید پیدا
بکنید هیچ کدام نسخه اصلی نیستن همه کپین
و بی نهایت کپی ما در
جهان تکسیر نامحدود کپی بدون اصل قرار
داریم یعنی در دوران قدیم کپی برابر با
اصل بود الان کپی بدون اصل هست
میگه هوگو دو نسخه از کتاب استرانگر کاوو
داشت به فارسی این کتاب کامو طاقی ترجمه
شده یکی را داد به
او آن که جلدش بهتر حفظ شده بود و شبیه
نسخه اصلی بود شاید هم استر تصور میکرد
نسخه اصلی شبیه آن است یعنی الان در دوران
قدیم شما اگر یک نفر عکس مینداخت از خودش
شما برای اینکه ببینید این عکس عکس خوبی
هست ا این عکس رو با خود اون طرف مقایسه
میکردید یعنی برای اینکه شما ببینید این
تصویر
تصویریست به اصطلاح درست باورپذیر شما
تصویر رو با واقعیتی که این ادعای
بازنمایی شو داشت مقایسش میکردی اما ما
الان در عصری زندگی میکنیم که خود تصویر
تبدیل شده به واقعیت در نتیجه ما اونچه رو
که در تصویر میبینیم واقعیت میدونیم
یعنی ما واقعیتو با اون تصویر میسنجیم در
جهان اینترنت و سوشال میدیا هرچی که منتشر
میشه و نمیدونم از اطلاعات غلط و اطلاعات
جلی و
نمیدونم دروغ و هرچی که منتشر میشه
مخاطبان کاربران اون رو واقعیت میدونن و
آدمهای واقعی و واقعیت واقعی رو با اون
قضاوت میکنن در
حقیقت هر چیزی اگر تصویر نباشه در حقیقت
وجود نداره
اون واقعیت یک به اصطلاح بازتابی از تصویر
هست نه اینکه تصویر بازب واقعیت باشه به
این معناست که ما در عصر تصاویر قرار
داریم بنای میگه که یکی را داد به او آن
که جلدش بهتر حفظ شده بود و شبیه نسخه
اصلی بود شایدم استر تصور میکرد نسخه اصلی
شبیه آن بوده است یعنی شما دیگه نمیدونی
که این نسخه اصلی شبیه بدله یا بدل شبیه
اصلی
بله بعد میگه که یه چند تا تیکه دیگشو
براتون میخونم و یه مقدار راجع بهش صحبت
میکنم و بحثو ادامه
میدی پایان
میبریم استر تعجب میکرد که چرا اتفاقی
نمیفتد
هیچ حرکت یا نشانهای بروز نمیکرد گرچه
جهت روشن بود استر از این فکر رابطهای
میانشان پدید نیاید احساس نمیدی میکرد در
پیامکی از او پرسید نمیتوانی بگویی چه
احساسی داری او گو با مثلی و غایت دو پهلو
پاسخ داد انسان مایه خوشی انسان است استر
اندوهناک فکر کرد انسان گرگ انسان است فکر
میکرد شاید کار ابلهانه ای کرده که فقط
با برنگی خته شدن احساساتش و بدون تعمق و
عذاب وجدان رابطها معقول و بی عیب را ترک
کرده و خود را در این خلع انداخته این که
داشت با اون مرد قبلی راحت داشت زندگی
میکرد در یک به اصطلاح روتین کاملاً منظم
و هیچ
چیز هیچ توقع توقع نیازی وجود نداشت که بی
پاسخ بمونه اما اون رو ترک کرده بود اون
مرد رو و عاشق یک مرد دیگری شده بود که
مطلقا پاسخگوی عواطف و احساسات او نبود و
مثل یک کوه
سنگی هیچ حرکتی هیچ واکنشی نشون نمیداد و
در نتیجه احساس میکرد که از اون توازنی که
در رابطه قبلی داشته در ژرفای یک مغاک
پرتاب شده واقعیت این بود که همیشه از
ملال و خستگی روحی بیزار بود عذاب کشیدن
را راحت تر تحمل میکرد تا ملالت را تن
ملالت که میدونید بردم یکی از مفاهیم حال
اساسی مدرنیته هست که حالا بحثش اینجا
نیست تنهایی را بر وراجی با دیگران ترجیح
میداد نه اینکه خوش خوشو بش کردن با مردم
را دوست نداشت خوشش های معمولی خیلی نیرو
میبردن و او را کاملاً خسته میکردن با
خود میگفت که مترصد بوده عاشق هوگو شود
چون دچار خستگی و ملال بوده و به این
دلواپسی آمیخته با امید و شادکامی مطلق
نیاز داشته تا احساس زنده بودن کنن میگه
درسته در زندگی قبلیش همه چیز طبق یک نظم
اداری پیش میرفت و در
حقیقت فقدان چیزی رو احساس نمیکرد اما
درست به دلیل این یک
نواختی بدون توقف و بدون گسستی که اون
زندگی داشت دچار ملالت شده بود ملالت یعنی
که وقتی وقتی شما ملول میشید که ثانیههای
زمان همه شکل هم بشن بنابراین زمان هی
میگذره ولی هیچ چیزی عوض نمیشه به قول
هایدگر میگه ما در اصلی زندگی میکنیم که
اتفاق زیاد میفته منتها هیچ تغییری ایجاد
نمیشه شما زمان به سرعت میگذره فردا شما
ممکنه خونه بخرید نمیدونم یه دونه آیفون
جدید بخرید نمیدونم اپ جدید روی
کامپیوترتون نصب بکنید هزار تا چیزایی
مودهای جدید و نمیدونم فیلمهای جدید و
اتفاقات جدید اما هیچ کدوم از اینا جدید
نیستن به عبارت
دیگه تا یک چیزی جدید میاد به محض اینکه
اذان شما میشه کهنه میشه
مدرنیته در عصر مدرن هیچ چیز نوعی وجود
نداره به محض اینکه شما اون نوع رو بهش
میرسید کهنه میشه شما یک پیرنی رو وقتی
نخریدی در مغازه نو هست به محضی که میخرید
میشه دست دوم و این باعث میشه که همه چیز
کهنه به نظر بیاد و همه چیز شبیه هم بشه
به ظاهر تغییر زندگی و
خونتونو بزرگ میکنید و
نمیدونم کارتونو بهتر میکنید هزار تا کار
میکنید اما در حقیقت حس شما به زندگی
همچنان راکت میمونه و انگار زمان بر شما
نمیگذره و شما دچار ملالت میشید استر برای
ر هایی از این
ملالت به کسی دلبسته بود که یک شخصیت خب
هنرمند فیلسوف مب و آدمی بود که متفکر بود
و فکر میکرد که این یه آدمیه که عشق به او
میتونه چنان هیجان و تب و تاب و به اصطلاح
شوری به زندگیش بده که از اون ملالت پیشین
رهایی پیدا بکنه اما در حال حاضر به نظر
میرسه حتی هوایی که تنفس میکند به طرز
ترسناکی غم زده است به دلیل اینکه اون
موقع اون ملالت محصول داشتن بود در اون
ملالت شما
هیچ فقدان هیچ چیزی رو حس نمیکردید اما در
این رابطه عاشقانه تمام فقدانه نبود اون
معشوق و نبود
اون به اصطلاح خواست شماست
شما ناکامی امکان کام یافت کامیابی نداریم
شما شکست میخورید شما ناکام میشید شما از
دست میدید چیزی او را نگه میداشت شاید
مواقع ناشناخته وجود داشتن به فکرش رسید
شاید پدیده مجوز ازدواج به منظور برطرف
کردن دقیقاً همین نوع از نگرانیها وضع
شده بود همیشه آن را قاعده بیمحتوا باقی
مانده از عصر خرت گریزی میدانست اما مجوز
ازدواج دقیقاً برای پیشگیری از وقوع چنین
موقعیتهایی طراحی شده بود قاعده صفت و سخ
که برای زندگی مشترک در گذشته وجود داشت
در واقع به مراتب معقولتر بود یعنی از
این حماقت احساس و خویی که استر خود را
دچار آن کرده بود و همه انسانهای مدرن را
به آن ارجا همه انسانهای مدرن را به آن
ارجاع میدهند بهتر طراحی و برنامهریزی
میشد نه قاعدهای نه سنتی به هیچ
تکیهگاهی میگه ما در عصری زندگی میکنیم
که دیگه اون به اصطلاح رسم ازدواج و به
اصطلاح تعهد به چار به خانواده دیگه وجود
نداره در نتیجه همه
چیز با تردید همه چیز با نابودی داره
تهدید میشه یعنی شما هر چیزی رو که دارید
در یک لحظه بعد میتون ممکنه از دست بدید
به قول مارکس در توصیف عصر بدر میگه
که همه چیز دود میشود و به هوا میرود عصر
مدرن عصری اس که شما مدام
احساس از دست دادن میکنید هیچ تضمینی
برای هیچ چیزی وجود نداره شما در روزگار
قدیم یک سنتی وجود داشت یه دینی وجود داشت
یه خدایی در آسمانها بود که زندگی و حتی
بعد از مرگ شما رو تضمین میکرد پدری وجود
داشت که به اصطلاح پشتوانه شما بود خانهای
بود وطنی بود در عصر مدرن انسانها پر
کاهند در مساف تندباد و بی سرزمین
بیخانمان
و مدام در حال در وحشت و اضطراب از دست
دادن یعنی زندگی مدرن زندگیست که دلشوره و
اضطراب از مرگ از نابودی بش آمیغ هست شما
نگاه کنید در اوکراین مثلاً در قلب اروپا
کی فکر میکرد که ی اوکراینی کی فکر میکردن
که ناگهان کشورشون
مورد تهاجم نظامی قرار بگیره و نابود بشه
در قلب اروپا ما از ی کشور به اصطلاح در
اون سر دنیا صحبت نمیکنیم در قلب اروپا و
که متحد آمریکا یا چه کسی فکر میکرد که
مثلاً
در فرض بکنید
آلمان چنان درخشانی از نظر اقتصاد و فرهنگ
یک دیوانهای مثل هیتلر به قدرت برسه و
قدرت او نه از خودش بلکه از تودههای
میلیونی مردم باشه چه کسی فکر میکرد
آلمانیهای که با اون نظام پیشرفته
دانشگاهی و آموزش درس خونده بودن پانت و
هگل و گوته و شیلر داشتن و کسانی که فخر
در حقیقت جنبش روشنگری در جهان مدرن بودن
اونها برن و با اراده خودشون
داوطلبانه
به احمق ترین نادان ترین
و پلیدترین انسانی که در اون کشور ممکن
هست زمام زندگی و سرنوشت ملت رو به او
بسپرن چه کسی میتونست تصور بکنه بنابراین
هر لحظه شما مثل بورس که فردا صبح ممکنه
همه
چیز به هم بریزه نمیدونم در همین بحران
مسکن نمیدونم کرونا خود
همین بیماریهای همگی
یک استعاره و یک نمادی هستن از سرشت
ناپایدار
و جهان بیقرار و بی پشتوانه
انسان خب
یکش درباره دروغ گفتن خیلی جالب حرف جالبی
میزنه میگه
که در رابطه نزدیک آدم نمیخواهد دروغ
بگوید دروغ دستکم در لحظه صفات انسانی را
از بین میبرد دروغ مثل زره هست وقتی
وسوسه دروغ گفتن هست و انسان دروغ
نمیگوید مثل برهنه شدن
است و بعد میگه
که میرن
در استر هدیهای را که از کتاب فروشی
کتابهای دست دوم با دقت انتخاب کرده و
خریده بود به او داد حالا این کتاب
فروشهای دست دوم خیلی به اصطلاح یک نوع
کتاب فروشهای بسیار هم مهم هم جالب و
هم بسیار فراوان هستن مخصوصا در اروپا و
شما در کتاب فروشهای دست دوم نه فقط از
نظر قیمت و اینها که گاهی یک کتابایی هست
که ارزون میخرید ولی کتابا م هست خیلی
گرون ولی میتونید نسخه های عجیب غریبی از
کتابها که گاهی تصورشو نمیکنید به دست
بیارید مثلا من تو پراگ که بودم از یه
کتاب
فروشی دست دوم خ میدونید که چکها خیلی اهل
کتاب و خیلی با فرهنگ و کتاب فروشهای دست
دومشون چند زبانه بود بعد من در بخش ی و
فرانسه و اینا نگاه میکردم یه نسخه از نقد
عقل محضی که در زمان خود کانت منتشر شده
بود از اون خریدم شاید یک دلار یه همچین
چیزی ژاپنی ها هم همین طور ژاپن هم که
بودم چند تا کتاب فروشی دسته دوم رفتم
اونها هم فوقالعاده ی استایل و سبک خاص
خودشونو دارن در در
حقیقت تجارت و توضیع کتاب فوقالعاده است و
یک یک بار باید جداگانه توصیف کنم میگه که
از یک کتابفروشی دست دوم یک هدیه براش
خریده بود حقو استه رو باز کرد و عنوان
کتاب رو خواند می یک عشق نوشته یان میردار
و پرسید خوب است استر گفت عالیست وگو پشت
جلد کتاب را خوان گفت میردار مهم است
اندیشمند مهمی است استر گفت به عنوان
متفکر شاید تعریفی نداشته باشد اما زبان
پرجوش و خروش و کارآمدی دارد در مورد
مسائل عاطفی انسان روشنبینی ژرفی دارد بی
آنکه بیبندوبار یا بیش از حد احساساتی
بشود پرسش این است انسان را چگونه از درون
به کمک زبان یا تصویر میتوان توصیف کرد
به طوری که بازگویی درون نادرست و تصنعی
نشود بازگویی احساس و با استعاره احساس را
از واقعیت خود دور میکند در رمان میرال
انسان میتواند احساسات شخصیتهای داستان
را طوری تجربه کند گویی خودش آنها را
احساس میکند هوگو
گفت آدم باید حواسش باشد از توصیف احساسات
پرهیز کنم این به سانتیم
منتالیزیشن
هست اشاره میکنه چه سانتیمتری اسمی که ما
در سیاست داریم چه سانتیم اسم که در تجارت
داریم آگهیهای بازرگانی رو ببینید چه
جوری حرف میزنن یا لبخند مهمان دارای
هواپیما یعنی هیچ کدوم از این ژستها و
برخوردا و نمایشهای به ظاهر مهربانانه به
ظاهر صمیمانه به
ظاهر پاک دلانه هیچ کدام واقعیت نداره و
در
حقیقت از احساساتی
اصیل حکایت نمیکنه شما در ادبی تولیدات به
اصطلاح ادبی ما هم میبینید دیگه شعرایی که
بعد از انقلاب اکثر کارای شعری و رومانی
اینطوری هستن دیگه
همه احساسات درونی خودشونو به شیوه خیلی
اغراق آمیز و مصنوعی و با انشانویسی
کاملاً ساده انگاری بیان میکنن و هیچ شرمی
هم
ندارن همون طور که رهبران به مردم تملق
میگرن میگن مردم شریف مردم نجیب مردم ن از
خود گذشته مردم قانع مردم همیشه در صحنه
از اون طرف
هم شرکتهای تجاری با در حقیقت آگهیهای
خودشون یا با بازاریابی های خودشون مدام
میخوان به شما القا کنن که ما به خاطر خود
شما تخفیف دادیم ما میخوایم به ش در حقیقت
این معامله به شما سود میرسونه مدام داریم
با همدیگه دروغ میگیم و در اون چیزی که به
نام احساسات بیان میشه در حقیقت برای
پوشاندن اون پوچی و پوکی و بیمعنایی اس
که در درون ما و در روابط ما حاکم شده
میگه همه چیز در واقع به این مربوط میشود
که چگونه باید مخاطب را فریب داد تا آنچه
را آدم میخواهد احساس کند و این هم
ببخشید میگه که همه چیز در واقع به این
مربوط میشود که چگونه باید مخاطب را فریب
داد تا آنچه را آدم میخواهد احساس کند و
این هم از راه نشان دادن احساسات انجام
نمیشود بلکه باید احساسات را در مخاطب
برانگیخت که این خودش به ابزار کاملاً
متفاوتی نیاز دارد کاری که رسانهها
میکنن در حقیقت همین هست یعنی رسانهها
نمیان به شما بگن مثلاً گریه کنید به شما
نمیگن که از فلان کس متنفر باشید برای
فلان کس کف بزنید تصاویری رو به شما نشون
میدن که
شما عواطفت و احساساتتون فریب میخوره و
در شما تاثیر میذاره و باور میکنید و در
حقیقت همون واکنشی رو نشون میدید که
اونها در انتظارش هستن پروپاگاندا در
حقیقت همین است یعنی پروپاگاندا برای این
نیست شما رو به چیزی وا داره یا شما رو
متقاعد بکنه به چیزی بلکه هدفش این هست که
شما رو به گونهی فریب بده که همون کاری رو
که او میخواد شما داوطلبانه و با کمال میل
انجام
میده استر گفت اینم نکته خیلی مهم میره
میگه استر میگه فکر میکنم مشکل اساسی این
است که ما کنشهای دیگران را رفتار
باورانه تفسیر میکنیم از بیرون و عینی
اما کنشهای خودمان را پدیدارشناسانه از
درون آگاهیم میفهمیم این معزل بشر است
برای همین ما برای فهم رفتار خودمان چنین
گشوده و فراخ دلیم اما برای فهم دیگری
چنین بسته و تی نظر به عبارت دیگه ما در
عصری زندگی میکنیم که آدمها
بر اساس یک سری الگوهای غالبی راجع به
دیگران قضاوت میکنن مثلاً فرض کنید یه نفر
که چه میدونم یک رفتاری انجام میده کاملاً
بر اساس کلیشه و
اون
تلقی عمومی تفسیر میشه اما خودش آدم راجع
به خودش همچین قضاوتی نداره دیگه من ممکنه
گریه کنم ولی بدونم که این گریه هم از
شوقه ممکنه که بخندم و بدونم خودم که خندم
از به اصطلاح از تلخ کامیه ولی در مورد
دیگری نه گریه کنه میگم غمگینه بخنده
میگم خوشحاله در نتیجه ما چون در در مورد
خودمون بسیار
مهربانانه بسیار با رواداری بسیار با
لطافت بسیار با مهربانی قضاوت میکنیم اما
در مورد دیگران با در حقیقت یک سطحی نگری
و
نگاه کلیشهای بسیار بیرحمانه و
سنگدلانه قضاوتهای ما در حقیقت به جای
اینکه راه ما رو به دیگران و به ارتباط
دیگران باز کنه مدام ارتباطهای ما
رو از بین
میبره هوگو جام او و خودش را پر کرد و
گفت فکر نمیکنی برعکسش باشد مردم خیلی از
خود انتقاد میکنن و در فهم دیگران و
محکوم کردن خود تحمل نمیکنن استر میگه
آنچه من متوجه شدهام فقط ظاهرسازی است
برای جبران احساس پرخاشگرانه مان نسبت به
دیگران روی آن روکشی پر زرق و ورق میکشیم
اما میرال در این کتاب در واقع موفق
میشود نگاهی هم پدیدارشناسانه و هم رفتار
باورانه داشته باشد بی آنکه خواننده
بتواند بفهمد چگونه این کار را میکنه
برای استر برای حقوق پیامکی نوشت دارم
کامو میخوانم انقلاب با طرز کار مغز
انسان ناسازگار است یعنی با روش کار انسان
ناسازگار است انسان قادر نیست مطلق گرایی
ذاتی انقلاب و شتاب آن را تاب بیاورد هرچه
انسان انجام میدهد مرحله به مرحله است
همه بینش انسانها همه اندیشههایش همه
کارهایی که میکنن و هرچه میگویند
به شکل روند صورت میگیرد به شکل لایه
لایههایی از تجربه انسان خود زندگی واقعی
را گام به گام زندگی میکند و این تکامل
است که ذهن و آگاهی او را چنین ساخته است
ما در جستجوی عشقیم برای اینکه میخواهیم
کسی ما را
ببیند بیدرنگ متوجه شد جمله آخر غیر
ضروریست و قلم بگویی و بیجا اما دیگر دیر
شده بود پیامک را فرستاده بود پاسخی نیامد
به جایش اضطراب
فلج کننده رسید هرچه روزها یکی پس از
دیگری میگذشتند و خبری از هوگو نمیشد
اضطرابش شدت مییافت شرم از اینکه پیگ بی
گرفتن پاسخی خود را عیان کرده بقیه
تعطیلاتش را خراب کرد یعنی
انسان مدام ما در زندگی مدرن مدام کارای
احمقانه میکنیم وقتمون رو به بطالت
میگذرونیم کارهای میکنیم که هیچ ضروری
نیست در عین حال سعی میکنیم که این
حماقتها رو به روی خودمون نیاریم یا از
دیگران پنهان کنید چون میدونیم که این
حماقت ها مطلقا توجیه نیست اصر جدید اصلی
اس که انسانها
با به
اصطلاح انکار قباحت و با انکار زشتی
و رذیلت با انکار بدی و ناخوشایندی
رفتارهاشون در حقیقت پردهای میکشن بر
بدیها و زشتی هاشون یعنی طرف میاد بدون
اینکه فکر بکنه بدون اینکه مطالعه بکنه
بدون اینکه یک ذره درنگ بکنه بدون اینکه
نظر دیگران در نظر بگیره تصمیمی میکنه هر
تصمیمی میگیره حرفی میزنه عملی رو انجام
میده که هیچ به اصطلاح پشت سبانه عقلی و
منطقی نداره
اما پیش از اونکه دیگران ازش نقد بکنن این
حمله میکنه و خودش رو محق میدونه که
احمقانه ترین رفتارها رو بکنه و هیچکس رو
هم برای قضاوت درباره
رفتارش مشروع نمیدونه در حقیقت در
کتاب گاست که یکی از
فیلسوفان اسپانیایی است و دوست نیش هم هست
یه کتابی داره به نام طغیان تودهها میگه
در عصر توده تودهها نه تنها تودههای
میان مایع تودههای بیفکر تودههایی که
کاملاً جوگیر شدن و با موج حرکت میکنن نه
تنها به خودشون حق میدن که میان مایه
باشند
و بی پایه فکر کنن و بی دلیل بی سبب و
ناموجه رفتار کنن که این کار
رو بهش برتر و بهتر میدونن از کسانی که فک
فکر میکنن از کسانی که میسنجند از کسانی
که برای
کارشون دلیلی دارن و به همین دلیل اصر
تودهها اصر روشنفکر ستیزی عصر علم ستیزی
اهل اهل عصر آموزش ستیزی آدمها مطلقا
دیگه تحمل نمیکنن که کسی بخواد چیزی بهشون
یاد بده معتقدن که همه مثل همن یعنی یک
جهان جهان تودهها عصر تودهها عصر فلت یک
از وقتی که انقلاب ایران شده بود و یک
شیوهای که انقلابیها حالا از هر طیفی که
بودن همدیگه رو خطاب میکردن خواهر و برادر
دیگه همه شده بودن خواهر و برادر هم لط
همه هیچ فرقی بین آدم نبود من یادمه که یه
بار اما اوایل انقلاب تازه همون
شور به
اصطلاح سودایی های انقلاب
بود من و پدرم تو خیابون بودیم یادم نیست
حالا وایساده بودیم چیزی یک پسر جوونی
مثلاً ۱۷ ۱۸۸ ساله رسید به پدر من و از
پدر من پرسید منزل برادر منتظری کجاست
یعنی همه با همه برابرن و این برابری باعث
میشه که در
حقیقت
آدمها نه بر اساس اونچه که حق هست نه بر
اساس اونچه که خوب هست نه بر اساس اونچه
که موجه هست عمل بکنن بلکه به عکس هر عملی
که میخوان بکنن
انجام میدن و اون رو موجه و حق و درست
میدونن به عبارت دیگه در زمان قدیم اگر
شما
میخواستید یک اثری رو منتشر بکنید یه چیزی
بنویسید شما باید به عنوان نویسنده به
عنوان به هر حال شایستگی نوشتن اون کتاب
میداشتی تا کتابو چاپ میکردن کسایی که
میخریدن نمیرفتن یک کتاب بیمعنی رو بخرن
که اونها میدونستن که این کتاب اثریست که
خواندنیست و با
ارزشه در عصر ما که طاعون سردبیر خودم
یعنی دیگه سردبیری وجود نداره شما در لحظه
مینویسید و در لحظه در ابعاد بیکرانی
منتشر میشه برای مخاطبهای که کاملاً
ناآشنا هستن و شما نمیبینید و نمیشناسید
و نمیدونید نه کمیتش نه کیفیتشون رو در
این عصر چون من میتوانم اظهار نظر بکنم
پس حق دارم اظهار نظر بکنم یعنی این حق من
نیست که بگه من چه کاری باید بکنم بلکه
این توان اگر به کاری توانا بودم پس حقم
دارم ما در عصر زندگی میکنیم چون همه
فیسبوک دارن حق اظهار نظر راجع به همه
چیزم دارن هیچ خود مطلقا خودشون رو از
بقیه آدمهایی که ممکنه در اون زمینه تخصص
داشته باشن یا زحمت و به اصطلاح زمان
بسیاری گذاشته باشن برای اون دیدگاهش
مطلقا وجود داره ما در عصر
خودکامگی نظر شخصی
عصر ترجیح روایت بر حقیقت یا جایگزینی
روایت به جای حقیقت قرار داریم هر کس میه
نظر هر کس برای خودش محترمه خب این فاجعه
بزرگ اصر این عصر
هست بعد بگذار یک تیکش م بخونم که راجع به
فوقالعاده است این واقعاً رمانی اس که سطر
به
سطرش آدم رو به درنگ با میداره و در حقیقت
میشه گفت که هر چقدر که بیشتر بخونید اگر
فلسفه بدونید متوجه میشید که
کاملاً دیدگاههای فلسفی راجع به جهان
مدرن رو و زندگی مدرن رو
در قالب رمان یا جستار رمان درآورده و
کاملا هم کاملاً هم موفق
شد میگه که فکر
کرد استر برگشت خانه و ماتم گرفت فکر کرد
همه چیز را خیلی کش میدهد و دیر میفهمد
و وقتی باید عمل کند دلش را به حرف خوش
میکند نمیدی شدیدی بر او چیره شد
میدانست که کلمات سپر او و پردهای هستند
که برای پنهان کردن خود پشتشان پناه
میگیرد بنابراین اون آدمی که معتقد بود
زبان
آینه تمامنمای واقعیت هست به اینجا رسید
که زبان نه برای بیان و عیان و عریان کردن
چیزی بلکه برای مخفی کردن و پنهان کردن
ذهن انسان
و به اصطلاح اندیشههای انسان زبان بیش از
آن که آشکار بکنه پنهان کنه بیش از اونکه
در حقیقت به فهم و تفاهم کمک کنه در معرض
سوء تفاهم و سوء فهم همچنین میدانست که
کلمات پاسخگوی همه چیز نیستند هرچند عقیده
داشت باید باشند کمی ناشیگری در حرف زدن
ممکن بود به نفع او باشد آنگاه بدن هم
مجبور میشد کاری بکنه جای کلمات را همیشه
میشد تغییر داد کلمات سادهتر و دست
یافتنی
تر خب یک جا هم که جالب هست اون رو هم
بخونم دلم نمیاد که اون رو
نخونم و
بعد دیگه شما رو به قول معروف اسپویل نکنم
این داستانهای به اصطلاح ژانر رمانهای
رمان جستارها مثل کندرا
داستان جنایی نیستن یا معما نیستن که
شما مثلا از اول صفحه اول یه صحنهای رو
تصویر میکنه که در ذهن شما یه معمایی پیش
میاد و تمام این رمان در جهت به
اصطلاح ایجاد هیجان برای شماست تا آخر
رمان معلوم میشه قاتل که یا معلوم بشه
مقصر که از نظر کن اصلا اون رمان نیست
رمان اصلا نباید هیچ معمایی رو در روایت
ترک کن کندرا در اوایل یکی از روانش میگه
که همین الان من به شما میگم آخرین داستان
چی میشه بنابراین اینکه آخر داستان چی
میشه مهم نیست مهم اینه که داستان نویس
سعی میکنه موقعیتهای انسانی
رو
زیر نور تند نگاه خودش قرار بده و به جای
فیلسوف که از بالا نگاه میکنه رمان نویس
در حقیقت زوم میکنه تا جای ممکن روی یک
موقعیت روی یک شخص روی یک
حالت
خب یه جا بحث میکنن
که آیا آدم
میتونه مردمی رو که مثل مثلاً فرض کنید
مردم ایران مردمی که تحت یه حکومت
سرکوبگری زندگی
میکنن با معیارهای با همون معیارهای
اخلاقی قضاوت بکنه که حکومت و یعنی حکومتی
که این همه قدرت داره آیا ما همون طور
باید اونو قضاوت کنیم که مردمی که قدرت
ندارن گرسنن ناتوانان اینجا خیلی بحث
جالبی راجع به اخلاق مردم بیق درت یا بی
قدرتان درمیگیره که فوقالعاده جالب هست
میگه
که هوگو هرگز هیچ یک از پیامدهای شرورانه
را که نظرات تلطیف شده دراگان خواهی نخ به
آن منجر
میشد از اونها فاصله نگرفته بود هوگو
آنقدر از به چالش کشیدن قدرت چنان سبک
زندگی خوشش میآمد که حاضر نبود خشونت و
ستمی را که زیر لوای شورش به کار میبرند
محکوم
کنند استر نیلسون فکر میکرد امر عجیب در
مورد هوگو و رسک این است که تنها چیزی که
او را بیش از به چالش کشیدن قدرت به خود
جلب میکند محبوبیت میان مردم است یعنی
درست این بلای روشنفکرا روشنفکرا مثل
آخوندا میمونن دیگه
آخوندا در نهایت عوامی که از اونها پیروی
میکنند رو ترجیح میدن به اون عقایدی که
بهش معتقد هستن به عبارت دیگه در نهایت
مراجع تقلید هستن که مقلد عوام مقلد
اونها به خواست اونها عمل میکنن فکر
میکنن زندگی میکنن و وابسته به اون عوام
هستن روشنفکران هم مقهور و مرعوب تودهن
دیگه در ایران هم میدونید که مخصوصاً با
ایدئولوژی چپ این مردم انقدر واژه مقدسی
شد که شما اصلا جرأت نداشتی که یک نظری
بدی که با نظر اکثریت مردم یا اکثر نظری
که به هر حال خیلی شایع هست مخالف باشه
اون نمایشنامه ایسون دشمن مردم ا رو
یادتون هست بنابراین توده گرایی توده تبوئ
برای روشنفکران روشنفکران در حقیقت تبدیل
میشن به دنباله روان توده به جای اینکه در
حقیقت با خودشون رو راست باشن و در بیان
حقیقت و در نقد
قدرت پروا و پرهیزی از هیچ چیزی نداشته
باشه بنابراین محبوبیت بین مردم رو الان
تو ایرانم همینطوره دیگه بسیاری از کسانی
که استادای دانشگاه روشنفکرا آدمای نخبگان
فرهنگی نسبت به خیلی چیزا اعتراض دارن ولی
میدونن که این اعتراض ممکنه که محبوبیت
مردمی شون رو یا محبوبیتش رو بین اون
حلقههای خودشون از بین ببره یا اینکه
اونها رو در اون فضایی که هستن در انزوا
قرار بده بنابراین ترجیح میدن که اون
آیت مقبول بودن و ظاهر و صلاح بودن رو از
د
ندن نمیتوانست تحمل کند میان عوامی محبوب
باشد که همدست قدرتم قدرتمندان ان و
بزدلان و به حقایق عریانی بیاعتنا هستند
که هیچ یک از معاصران توان رویارو شدن با
آنها را ندارد اما آینده همواره آنها را
با روشنی شرم آوری خواهد دید و با لبخندی
بزرگوارانه تنگ نظری پیشینیان را نادیده
خواهد گرفت دراگان و هوگو با افتخار و
غروری مبارزه جویانه از سیاست ضد غربی
وینوس ویچ در سربستان حمایت کرده بودم مث
خیلی از روشن فکرایی که از جنایات جمهوری
اسلامی حمایت کردن یا این همه روشنفکرانی
که در
مقابل جنایتهای جمهوری اسلامی در سوریه و
عراق و یمن و جاهای دیگه مطلقا دم بر
نیاوردن یا در مقابل
فتوای آقای خمینی علیه سلمان رشدی یک یک
دونه از اینا اعتراض نکردن و من وقتی
میخوندم نوشته سلمان رشتی رو که با یک
زبان ادب انگلیسی در عین حال پر از تلخی و
گله گذاری میگفت که در کل جهان اسلام
تعداد کسانی که حتی خارج از جهان اسلام
زندگی میکردن تعداد کسانی که واکنش نشون
دادن به این فتوای خمینی بسیار بسیار اندک
بود این نشون میده که شکست مدرنیسم یا
شکست مدرنیته در کشورهای
اسلامی مسئولیتش در وحله اول به عهده
کسانیست که خودشون رو طرفدار مدرنیته
میدونن خودشون رو با مدرن بودن در جامعه
میشناسن خودشون رو پیشگام مدرنیته
میدونن اما در عمل صداقت رویارویی
با زشتی و پستی و پلیدی و جهل و نادانی و
فسادی که مانع مدرنیزاسیون هست ندارن
اصلاً شجاعت مدرن بودن ندارن فقط
میخوان در حقیقت از به عنوان یک
پرستیژ ازش استفاده کنن مثل مدارک
دانشگاهی که هیچ معنی
نمیده میگه
که چیزی که باید در نوشتههای ستایش آمیزی
که درباره او مینوشتند یادآوری میشد تا
نویسنده متهم ن نشود که میخواهد قضاوت
نادرست هنرمند و اشتباه فاحش نابخشودنی او
را کم اهمیت جلوه دهد وقتی که میخواستند
شخصیت گوناگون و چند ورچه او را نشان دهند
آن را باور یادآور میشدند یعنی مدام
روشنفکران سعی میکنن ضعف خودشون رو عد
عدم صداقت خودشون رو ترس خودشون رو بزدلی
خودشون رو منفعت جووی خودشون رو توجیه کنن
الان میبینید که در ایران ما اونچه که
شما به عنوان حکومت توتالیتر
میبینید و اون دستگاه در تولید سیستماتیک
دروغ و پروپاگاندا
اون مخلوق حکومت نیست بلکه مخلوق دانشگاه
مخلوق کسانیست که وظیفه
اصلیشون نگهبانی از
حقیقت و پاسداری از سلامت زبان بوده اونها
چون خودشون از وفاداری به
حقیقت روی گردوندن و خودشون به فساد زبان
دامن زدن در نتیجه حکومتها تونستن که به
راحتی به بدترین خشونتها دست بزنن در اگر
میخواید ببینید که چرا ما یه حکومت
توتالیتاریسم داریم ببینید که روشن فکرای
ما با زبان چکار
کردن چه زبانی ساختن و چه بلایی سر زبان
آوردن خب بعد میگه که میخوام دنبال اون
بگردم
که خیلی بحث راجع به مطبوعات میکنه صفحات
ما در ایران میگیم صفحات اندیشه و صفحات
فرهنگی فوقالعاده یعنی انگار که د راجع به
ما داره حرف
میزنه استر فکر کرد به این ترتیب او را
با همه بدبینی به نوعی او با همه بدبینی
به نوعی خوشبین هم هست خوشبین به این معنا
که آرمانگرایان خوش بینن و بدبین به آن
معنا که مارکسیستها بد بینن روزی نیرو و
توان انجام دادن کاری را که اکنون
نمیتواند بخندد خواهد یافت یعنی مدام
استر سعی میکنه رفتار و شخصیت هوگو رو به
بهترین وجهی به زیباترین وجهی تفسیر بکنه
و در حقیقت اون تصویر خیالی خودش رو مدام
بر واقعیت ترجیح میده این کاریست که
ایدئولوژیها میکنن در
حقیقت هوگو آنچه را باید بکند عقب
میانداخت به این امید که زمانی وضعیت همه
چیز متفاوت خواهد شد استر این کاررو
نمیکرد و به ندرت انجام و و به ندرت
انجام کاری را به بعد موکول میکرد آنطور
که استر میفهمید بهشت از نظر منطقی
ناممکن بود چون زندگی فرسودن است و فرسایش
تنها با مرگ ناپدید میشود زندگی از
لحظههای کوتاه حال که انسان توان انجام
دادن کاری را ندارد تشکیل شده است و این
تا ابد ادامه دارد هیچ بعدی وجود ندارد
چون بعد هم نوعی لحظه حال است بدون توان
انجام دادن کار مورد علاقه استر
کار کار مورد علاقه استر به بهشتی باور
داشت که عشق برای دو تن میتواند بسازد و
چون آن را تجربه کرده بود خیالی و آرمانی
نبود در مقام کسی که مخالف آرمانگرایی
بود اعتقاد نداشت مقالاتی که اکنون توان
حوصله خواندنش را ندارد بعداً حوصله
مطالعهاش را پیدا خواهد کرد و اعتقاد
نداشت اگر جامعه و مردم اکنون قادر به
انجام دادن کاری نیستند بعدها بتوانند آن
را انجام داد این این فوقالعاده است ما در
جوامع استبدادی مثل ایران ما همیشه فکر
میکنیم که فردا یه اتفاقی میفته
فردا مردم یه شکل دیگهای عمل میکنن
فردا
یک چیزی به وجود میاد یا ما یه کاری
خواهیم کرد یا دیگران یه کاری خواهند کرد
که به این وضعیت ناگوار پایان بدن در حالی
که هرگز چنین اتفاقی نمیفته بعدی وجود
نداره اون کاری که در آینده اینها توقع
دارن صورت بگیره الان باید انجام بدن و از
انجامش میگریزد و انوه روزنامههای هوگو
که سرشار از امید بودن نگاه کرد و به آنها
حسودیش
شد هوگو روزنامههای قدیمی زرد شده را نگه
میداشت اما او را بامین نها جالبه میه
روزنامههای قدیمی زرد شده را نگه میداشت
ولی این زن رو نادیده میگرفت جهان برایش
مهمتر بود استر در آشپزخانه دست نخ رده
دلمرده او نشسته بود و غمگین بود و یاد
نوشته سنیا اکسون افتاد من در پی یافتن
روح سالم در بدن
سالمم استر به نقاط ضعف حقو هنرمند فکر
میکرد برخی آنچه را
هرگز برخی آنچه را هوگو پدید آورده بود
شعر تجسمی
میخواندند گرچه برخی از آثار او جالب و
اصیل بودن اما کارهایش همان کمبودهای
شخصیت همان کمبود ها شخصیتش رو داشتن اینم
فوق غلط است که در حقیقت
در ادبیاتم یه جمله مشهوری هست میگن که
استیل و سبک خود اون آدمه یعنی شکلی که
شما مینویسید همون شکلیست که شما
میاندیشید همون شکلیست که هستید دیدید
اون نصر متکلف نصر متفرع انه نصر متکبرانه
نصر
مصنوعی درست بازتاب یک شخصیت مصنوعی فکر
مصنوعی فکر
متکلف انه فکر فخر فروشان و متظاهرانه و
خودپسندانه است نصری که روانه کاملاً نشون
میده که این آدم روان هم بی تکلف هم زندگی
میکنه و بی تکلف هم می اندیشه نصری که
مثل نصر دکتر رضا
داوری
شیادانه مبهم و در حقیقت همه چیز توش پیدا
میشه بدون کهه چیزی بگه
درست گواه شخصیت اون آدمی هست که این نسل
رو به وجود آورده میگه کارهایش همان
کمبودهای شخصیتی رو داشتن که خودش او جرأت
کاویدن رنج خود را نداشت و نتیجه جرأت
کاویدن رنج دیگران را هم نداشت اصلاً
نمیدانست رنج چیست از بیرون آن را نگاه
میکرد اما آن را حس نمیکرد و به همین
دلیل توصیفش از انسان آن عمقی را نداشت که
اتشش برای رسیدن به شهرت و عزمت بنابراین
شما اگر میخواید نویسنده بشید اگر
میخواید هنرمند بشید اگر میخواید به چیز
ارض ش شمندی دست پیدا بکنید مطلقا نباید
فکر بکنید
که بر به اصطلاح به این امید یا به این
آرزو انجام بدید که کسی ببینه کسی تحسین
بکنه و کسی قدر بدونه کسی شما رو بر صدر
بنشونه کسی به شما پاداش بده و شما
آوازه نیکی در عالم بلند کنید نه ی جا
میخوندم که دلیلی که نوشتههای پیشینیان
انقدر اصیله انقدر بدون هیچ روی و ریاست
اینه که این آدمها در تنهایی مینوشتند و
زمانی هم که مینوشتند خیلی از این آدمها
نوشتههای بزرگ هرگز شاید امیدی نداشتن که
این نوشتهها منتشر بشه کسی بخونه اصلاً
تصور این که مخاطب عمومی پیدا بکنن مثل
مثلاً مونتین و دیگران اصلاً دشوار بود
براشون اونها برای خودشون مینوشتن و به
همین دلیل هست که نوشته هاشون اصیله ولی
الان نه تنها نویسندگان نه تنها روشنفکران
نه تنها اهل رسانه نه تنها آدمی سلبریتی
بلکه هر بچهی هم که تو فیسبوک یه چیزی
مینویسه مینویسه تا نشون بده به دیگران
مینویسه که به رخ بکشه مینویسه خودنمایی
بکنه مینویسه برای نمایش و چون مینویسه
برای نمایش در
حقیقت حاصلی
جز بیاوه و بیهودگی نداره
دروغ غیر ارادی و توقف در
سطح در تمام اموری که به انسان مربوط میشد
او را از رسیدن و آنچه در جستجویش بود
ناتوان میکرد هر جا درد شروع میشد او پا
پس میکشید خواه در درون نگری خواه در
مشاهده جهان جهان
بیرد از ترس یافتن چیزهایی در درون خود که
جرأت دیدنشان را
نداشت از ترس یافتن چیزهایی که در درون
خود جرأت دیدنشان را نداشت به درون خود
بمین نگیز شجاعانه ترین جسورانهتری و
هولناکترین تجربه
انسان دیدن خودشه هیچ چیزی وحشتناکتر از
چشم دوختن به خود انسان نیست اصلاً و
شجاعت دیدن خود و چون درون خود را نمیدید
آنچه را نیز در دیگران هست نمیتوانست
ببیند نمیخواست آنچه را در دیگران هست
ببیند زیرا آنجا ممکن بود حمله یا اتهامی
علیه او وجود داشته باشد بنابراین
نمیتوانست چشم در چشم هستی بدوزد حالا که
ادعا میکرد چنین میکند او همواره به
انسانها از چشمانداز رفتار باوری
مینگریست نه از منظر پیداش رسید خود را
متهم میکرد اما درک نمیکرد با چنین درکی
آثار هنریاش محدود میماند هیچکدام
آنقدر خوب نبودند که بتواند از ناتوانی و
محدودیت نوعی وارستگی و فضیلت بد
انسان صادق انسانیست که
از به رسمیت شناختن از دیدن از چشم دوختن
از سنجیدن و از کاویدن ضعفها و زشتیها و
بدی هاش یک فضیلت میسازه فیلسوفان بزرگ
کسانی هستند که با محدودیتها با کاستیها
با ناتوانیها با آفتها و آسیبهایی که
روحشون دچارش هست کاملاً با شجاعت
و بدون هیچگونه مجامله رویارو شدن به همین
دلیل هست که کار
اونها مثل پیامبرا نیستن که معصوم باشن
درست به دلیل اینکه معصوم نبودن خودشون رو
انکار نمیکنن ا فیلسوفان با
ارزش در مقابل برای پنهان کردن ضعفش
میکوشید هنرش را وارسته ب نمایاند این
استعداد بزرگ او بود که با آن جهان را
فریب میداد تا از این راه نیرو و توان
هنری او تداوم
میا خب دیگه من تا اینجا بث میکنم بقیه
کتاب فکر کنم که حت اگر شما هم نخوندید
میتونید
به مشتاق باشید که این کتابو بخونید و خب
خیلی راجع بهش ریویو نوشتن و نقد نوشتن و
جای حرف و بحث زیاد داره مسائلی رو که
مطرح میکن مسئ مسائلی اس که هم یک خواننده
آمریکایی هم یک خواننده اروپایی و هم یکه
خواننده ایرانی و افغانستانی میتونه خیلی
ملموس باهاش ارتباط برقرار کنه یعنی ما در
جهانی زندگی میکنیم که شر که طاعون که
وبا که بیماری که مصیبت و فاجعه جهانی شده
است بنابراین تمام اونچه که بشر ازش رنج
میبره رنج جهانی شده است در نتیجه
ا بیان صادقانه و هوشمندانه
و کاوش گرانه این رنجها و این
موقعیتهای پر
تناقض از قلم خانم
آندرسون میتونه خیلی راحت به ما کمک بکنه
که به مسائل خودمون فکر بکنیم سپاسگزارم
از همه دوستان
بله گفتن که من علاقه به جنابعالی دارم
اما شما هم به سلیقه خود برنامه میگذارید
که دردی دعوا نمیکنن سرنوشت با به دست
هیوه افتاده که هیچ رومان نویسی قادر به
تصویر کشیدنشان نیست خب دیگه خواهش میکنم
که اینو نفرمایید به خاطر
اینکه اون کسی رومان نویسه که بتونه وضعیت
توصیف ناپذیر رو توصیف کنه
خب از همه دوستان سپاسگزارم
و تا فرصتی دیگر و امیدوارم که دوستان
بتونن این کتاب رو به هر زبانی که براشون
راحتتر هست مطالعه بکنن و لذت ببرن و اگر
نظری یا دیدگاهی داشتین خوشحال میشم که با
من در میان بگذارید وقت شما خوش