خب سلام عرض میکنم خدمت دوستان گرامی و
خدمت دوست عزیز آقای هادی خرسندی که امروز
هم سعادت همصحبتی با ایشونو داریم و اون
مهمان برنامه ما هستن هادی جان خوش آمدید
و کریسمسم مبارک سلام ممنونم که وقت
گذاشتید با من صحبت کنید و ممنون از
دوستانی که به هر حال بن و نگاه میکنن یا
اوی که بعدها به هر حال میان توی یوتیوب
یه جایی ما رو میبینن براتون آرزوهای خوش
دارم خیلی ممنون که باز هم پذیرفتیم
دوستانی که جلسه قبلو گوش کرده بودن خیلی
خیلی پیام میفرستادن که دوباره دوست داشتن
که شب یلدا ما دوباره در خدمت شما باشیم
که فرصت نشد ولی خیلی دوست داشتن که باز
هم به زودی دوباره شما مهمان ما باشید و
در
حقیقت خلاصه دوست داران شما مشتاق و منتظر
همچین جلسهی
بودن شاکرم قربان شما خدمتتون عرض کنم
که امیدوارم که کسانی که کریسمس رو جشن
میگیرن در سراسر دنیا کرسمس براشون مبارک
باشه سال نو میلادی هم پیشاپیش مبارک باشه
در این جلسه خب روز عید هست و جشن هست و
اینها فرصتی مغتنم که در
خدمت یکی از درآمدان طنز معاصر ایران که
بسیار ترزبان
و هنرمند هست آقای خرسندی باشیم منتها
امروز تمی که انتخاب کردیم برای صحبت کردن
یه مقدار برای شعر خوندن و اینها یه مقدار
تخصصی تر هست یعنی خوا یه حوزه خاصی از
طنز که در حقیقت طنز اروتیک و سیاسی هست
من یه دو سه جملهی فقط عرض بکنم که این
سنت به کجا برمیگرده ما در شعر فارسی خب
هم نقد حاکمان رو داریم مثلاً فرض کن در
ناصر خسرو هست در خود فردوسی هست و هم
نقدهایی که هم زبان اروتیکی که بیشتر توی
حجم نامه ها به کار رفته منتها یک اتفاق
خاص که در مشروطه میفته این هست
که زبان اروتیک در
خدمت به اصطلاح نقد اونچه که برای قرنها
مقدس شمرده شده به کار میره یعنی یعنی هم
نقد سیاسی و هم نقد اروتیک با هم پیوند
میخورن از این جهت که نمیخوان یه شخص خاصی
رو آماج قرار بدن نمیخوان یک فرد خاصی یا
یک حکومت خاصی بلکه اساسش بر آزادیخواهی
بر عدالت طلبی و بر در حقیقت فاش کردن
ظلمها و ستمهایی اس که قرنها در شکل
نهاد به وجود آمده مثلا فرض بکنید در مورد
روحانیت خب همیشه مخالفت با روحانیت بوده
ولی اون نقدی که در زمان مشروطه صورت
میگیره راجع به این نیست که این آخونده
وده میگه که اصلا این نهاد روحانیت یک
نهادی اس که مبتنی بر تبعیض
و ستم هست در نتیجه زبان اروتیک که زبان
در
حقیقت زیر پا گذاشتن مرزهاست زبان شکستن
قالبهای از پیش تعیین شده است در یک بعد
سیاسی خیلی مهمی پیدا میکنه ببخشید آقای
خرجی من راجع به لغت اروتیک میخواستم یه
کمی از شما بپرسم اروتیک رو اینا چی
اروتیسم اصلا چی هستش دقیقا ببینید
اروتیسم در
حقیقت اروس در مفهوم یونانی به معنای
نیروی عشق و نیروی زندگیست من همینو
میخواستم بله و نیروی عشق و نیروی زندگی
اون چیزیست که در به اصطلاح شما نمیتونید
در ی قالبهای خاصی محدودش بکنید همین
دلیله که مثلاً فروید در کتاب تمدن و
ناخرسندی هاش میگه که این تمدن میاد
آدمها رو غریضه رو محدود میکنه دیگه
غریضه حیات و همین ارسو محدود میکنه ما
عصر ما عصر تکنولوژیک م یک عصری اس که
همین بروکراسی و روابط سرمایهداری و
نمیدونم تکنولوژی و اینها باعث شده که
اروس و اون نیروی حیات محدود بشه یعنی در
خطر قرار بگیره ببخشید آقای استاد این
اروس با این ارس با این کلمه عروس هیچ
نه میتونه باشه هیچ معلوم نیست حالا
ندی به هر حال این این به معنا بنابراین
شعر اروتیک شعریست که قالب شکنه یا زبان
اروتیک زبان خال نیروی حیاته دیگه نیروی
عشق حیات قابل کنترل نیست و از این جهت خ
نیروی اروس در حقیقت در برابر غریضه مرگ
قرار میگیره یعنی این دو تا در تقا با
همدیگه قرار دارن و حالا شعر اروتیک زبان
اروتیک ادبیات اروتیک اینا ح تو سنتهای
مختلف معناهای مختلف دارن ولی ما از
مشروطه به این طرف حالا از ده خدا و
نمیدونم ای بگیریم تا بعد دیگران مثل مثلا
حتی کسانی
مثل عشقی نمیدونم ایرج میرزا و افراد
مختلف حتی شاعرانی مثل در اصر خودمون هم
کسانی مثل اخوان ثالث و اینها
اینها شعرای در حقیقت زبان اروتیک رو به
یک مفهوم خاصی به کار گرفتن که نقد سیاست
هست و
این مذهب میاد یک زبان خاصی رو یعنی ی
رژیم زبانی خاصی رو تحمیل میکنه میگه این
زبان مجازه برای حرف زدن شما حلال حرامه
دیگه یک زبانیست که از پیش تعیین شده است
که چه چیزی باید گفته بشه چه چیزی نباید
گفته بشه در سیاست هم هم طره حکومتها
میگن چه چیزی باید گفته بشه چه چیزی نباید
گفته بشه یعنی
رژیم
سانسور از د تا د تا منبع اصلی داره یکی
حکومته یک و یکی روحانیت یکی مذهبه و یکی
سیاسته و و نقد سیاسی به اصطلاح که هدف
میگیره این د تا رژیم رو یعنی رژیمی که
میگه حقیقت اینه که من میگم بنابراین زبان
مجازم اینه که من میگم بنابراین این کلمه
رو استفاده کنید اون کلمه استفاده نکنید
خب میدونید دستگاه هم دستگاه سانسور و هم
دستگاه پروپاگاندا اول تو کلیسا به وجود
میاد دیگه قرن چهاردهم در کلیساست این
اساسش از کلیساست که با حال دولتها
استفاده میکنن ب آقای استاد انگیزه من هم
در واقع برای گفتن بسیاری از این کارها
همین
مقابله با این حکومتی اس که م پستان گاو
رو هم از کتاب کشاورزی
بله حذف میکنه
یعنی وسط حرف شما پریدم ولی میخوام بگم که
انگیز من این بود که اینها خودشون اگرچه
بر سر
منبر ناگفته
ترین راز مگو ها
رو
میگن البته
برای ظاهرا برای ارشاد مردم ولی در واقع
به گمان من برای خودرضایی
خودشون در عین حال اونوقت تو ادبیات
اینطور سختگیریها رو روا میدارند و همین
این انگیزه من هستش که
گاهی بیپرده و راحتتر بتونم به اینهایی
که پستان گاو رو هم سانسور میکنند به ه
حال مقابله کرده باشم بله نه کاملاً همینه
دقیقاً حالا این طالبان که از این داستانم
فراتر رفته و الان هر عکس هر موجود
زندهای رو حرام کرده و دست یعنی کتابایی
که عکس هر انسانی روش هست حذف میکنن یعنی
یعنی در حقیقت همون مبارزه با حیاته
مبارزه با زندگیه یعنی وقتی عکس موجود
زنده رو اینها حذف میکنن یعنی که زبان
زندگی رو حذف میکنن کاری که یک طنزپردازی
مثل آقای خرسندی میکنه اینه که زبان
زندگی رو به یاد ما بیاره زبانی که ما
باهاش زندگی میکنیم زبان واقعی ما این
کلماتی که توی کتابا نمیذارن نمیدونم
سانسور میکنن اینا زبان زندگی ماست زبانی
که ما روزمره به کار میبریم باش باهاش
زندگی میکنیم و در حقیقت وقتی زبان زندگی
حذف میشه خود زندگی رو حذف میکنن و آقای
خرسندی کسیست که روی سنت مشروطه یعنی
ادامه سنت مشروطه من میدونم ایشونو و خب
در این جهت استادن به خاطر اینکه خیلی لب
لبه خیلی هنر بسیار ظریف و باریک یست که
شما از به اصطلاح به سمت به اصطلاح یک
حالا به سمت غیره هنری به سمت حالا کلیشه
یا ابتذال ن غلطید و از این جهت شعر آقای
خرسندی در حتی شعرهایی که اروتیک هست و به
اصطلاح چیز هست همون فخامت وزانت
و به اصطلاح ارزش هنری و استتیک خودش رو
حفظ میکنه از این جهت کارش بسیار مهمه و
در چارچوب در تداوم سنت مشروطه باید
فهمیده بشه و من راستش من اصلا متخصص
نیستم ولی خب همین طور که دنبال میکنم من
فکر میکنم در این جهت آقای خرسندی
سرآمده اتفاقا اختیار داریم ولی من قطع
کنم که این جمله شما که منو خجالت میده
تموم نذارم بشه و این هستش که از شما
خواستم که خواهش کردم راجع به این مقدمه
به دلیل اینکه یاد این حکایت میفتد که
حکایت که چ عرض کنم گفتش که ال قبل از اون
اینو بگم کاش ما
ایرانیها مثل هموطنان
شمالیم بتونیم کلمه مرغانه رو جای لفظ
ناهنجار تخم
مرغ بگذاریم و به راحتی
بگوییم مرغانی تو پرانتز دارم میگم که
لابد لابد با فرهنگ انگستان لابد پدر عروس
دو کلمه پدر عروس آقای حداد عادل فوتبا
بگیریم که آقا مرغانه بگیم حالا از اینکه
بگذریم میگم
که
مرغ
کارش گذاشتن اون مرغانه
است اما
اینکه اون مرغانه چه ویتامینهایی داره و
چه خاصیت هایی داره و و کوکو و املت و
نیمرو چیه اونو دیگه مرغه نمیتونه بگه اون
کار کارشناسی محققی پژوهشگری مثلا مثل
جناب خلجی اس که اون خاصیتهای
اون مرغانه رو برا مرغه و
برای کسانی که نیمرو خاگ میخورن بگه به
همین دلیل خیلی ممنونم
که ق وارد قربان من هم خواستم فقط چند
کلمه بگم برای در حقیقت جوانترها با اینکه
خجالت میکشم پیش آقای خرسندی صحبت بکنم
ولی و دوستان دیگه هم طبیعتاً کسانی که
آقای خرسندی رو علاقه دارن از همین جهت
هست که علاقه دارن ولی گفتم شاید جوانترها
این تداوم تاریخی رو بدونن این سنت به
اصطلاح ادبیات اروتیک و سیاسی که از
مشروطه آغاز میشه و در خدمت آزادی و عدالت
و در خدمت نگهبانی از زندگیست زندگی که
جریان داره زندگی که قاعده نداره زندگی که
نباید کنترل بشه زندگی که اگر در هر
چارچوبی در بیاد به به مرگ منتهی میشه در
حقیقت اگر این زبان زندگی وجود نداشته
باشه اونوقت میل به زندگی هم از بین خواهد
رفت و ما خوشبختانه هنرمندها و کسانی رو
داریم که به ما یاد میارن به یاد ما میارن
که آزادی چیه زندگی چیه عدالت چیه تا
بتونیم از این فضایی که در الان متأسفانه
در ایران هستیم
بیرون بیا من زیاد صحبت نمیکنم آقای
خرسندی و خواهش میکنم که تا جایی که فرصت
دارین و دوست دارین شعر بخونین که ما لذت
ببریم من یک غزل عاشقانه میخونم که همین
طوری خط بابی شده
باشد دلم خواهد
عزیزا دلم خواهد عزیزا بستر و بوس و بغل
با
تو دلم خواهد عزیزا بستر و بوس و بغل با
تو دوباره رفتن شش هفتهی ماه عسل با
تو شش هفته البته ماهو حساب کرده
اینجا تمک دلم خواهد عزیزا بهر و بوس و
بغل با تو دوباره رفتن ش هفتهی ماه عسل با
تو به مأموریت کاری فریبم همسر خود را که
یک مدت کنم دوری از این خلق دغل با تو هتل
حتی
متل حتی مسافرخانه دنجی به دور از خانه
مان در هر مکان و هر محل با
تو صفا دارد تماشای زنا آنلاین در بستر
عمل با من پس از هر صحنه و عکسالعمل با
تو به هر دستی که دادی از همان هم باز
میگیری محقق کردن مفهوم این ضربالمثل با
تو با تو پریشان کردن گیسوی چین در چین تو
با من نوازش کردن این فرق صدد کچل با تو ز
اوضاع جهان چسناله دارم پیش تو هر شب پی
آرامش من جستجوی راه حل با تو خوشا مثل
بنان باشم من و تو مثل
مرضیه که گویم بودم دیوانه از روز ازل با
تو نه پن داری که من تنها پی عیش خودم
هستم کنم تقسیم این ماه عسل را ما حسل با
تو به حد اکثر ارضای تو کوشم در این مورد
و حداکثر ارضای من
حداقل با تو از آنجا که حکومت من کرده
عشقبازی را خوشم از عشقبازی در همین ضرب
العجل با تو برای همنوایی با عزاداران
عاشورا بزن در بسترم خیمه علم با من کتل
با تو عمل کردم به سهم خود غزل گفتم به
این خوبی عمل کردن به آنچه آمده در این
غزل با
تو
و برگردیم به صحبتهای
شما امروز دقت کردم
که بسیاری از اونچه که من حالا به عنوان
اروتیک چه اسمشو میذاریم
گفتم منوت به خبری بوده است نه تنها اینکه
خواندم منوت به
رفتار حکومت هست و برای مقابله یا دهن کجی
یا
حالا مبارزه هرچی گاهی اصلا خبرهایی هست
در حکومت که او تو رو وا میدارد
که اینطوری بگی مثلا مثل خبر همون که آقای
آیتالله مصی از چند تگشون گفتن که وقتی
که زلزله آمده بود گفتن که از بس مردم زنا
میکنند زلزله شدست اون بار خوندم براتون
حالا بله آره میگه که زنا و
زلزله که اینو ربطش میدن دیروز منو یار
دلی یک دله کردیم یعنی که دو تایی هوس
زلزله کردیم در حین زنا صحبت از آن شیخ
نمودیم یک خرت ز کم لطفی ایشان گره کردیم
پیغام ب دادیم به او در وسط که حجت
الاسلام کلینکس
کلینکس
ها یا یا مثلاً الا اینها
ببینید خیلی گاهی حتی میخوام بگم که از
وقاحت میگذرن و بامزه هم
میشن که
مثلاً میگوید طرف آقای آخونده میگه بحث
شیرین لواز
اصلا شما باورتون
میشه که اینطوری حرف میزنن بحثش لبات یا
یا باز میگم که برمیگردیم به خبرها این
خبر بحث
شیرین دو باجناق ها در حکومت
اسلامی
اصلاً از هر اروتیکی
رد میشه و من یه
دونه نمایشی نوشته بودم که حالا فکر
نمیکنم که هیچ وقت اجرا
میشه د تا
خواهر داشتن رابطه در رابطه با رابطه جنسی
شوهراشون با همدیگه و گوشهها و
زوایای
کار صحبت و همدلی میکردن با هم حالا در
این فاصله من
این با جناغ رو گیر بیارم و برای شما
بخوانم
که همین
طوری حالا نمیدونم این با جنا کجاست ولی
حالا من این روهم براتون میخونم یک
اروتیک عاشقانه است
ها یا اون خبر
چیز
خبر
حالا اینو راجع
بهه اونو رها کنیم اینو راجع به
همجنسگرایی براتو میخونم اگرچه که ما در
ایران همجس گرا نداریم بله آقای
اما اگرچه
که اقلیتی هستن اتفاقاً چون اقلیت هستن ما
وظیفه داریم که یه خورده بیشتر
بهشون توجه
بکنیم خیلی
سخته اقلیت بودن در
چ آن یار که از من سر یک هفته جدا
شد آن یار که از من سر یک هفته جدا شد ظرف
دو سه هفته زد و همجنسگرا شد آن یار که
بام آن یاب که از من سر یک هفته جدا شد
ظرف دو سه هفته زد و همجنسگرا شد افسوس
ندانم مگر از من چه بدی دید که اینگونه
فراریز تبار من و ما شد یعنی همان یک دو
شب اول وصلت همخوابی ایشان عوض من متکا
شد اینور مرا دلخور و ناکام چرا کرد اسباب
پریشان دلی بنده چرا شد انگار که از ترس
پدر مادر خود بود که آمد و یک هوزن این بن
خدا شد از بس که به او سخت گرفتند دو تاهی
با با این کلک از مخمصه آن دو رها شد
پیغام ز من بر پدر و مادر
دختر پیغام ز من بر پدر و مادر دختر
اینها ز عقب ماندگی فکر شما شد فرزند شما
پارتنر شما نیست یعنی به شما چه که
چهها کرد و چهها شد
با هر که دلش خواست بخوابد به شما چه یعنی
چه کجا بود و کجا ماند و کجا شد غافل
نتوان بود ز آزادی حق نیست که تسلیم
به حرف فقها شد حق حق دارد اگر زن برود با
زن دیگر یا مرد که با مرد دیگر اهد صفا
شد البته نه با خرج من یک شب داماد که از
هر دو طرف پول و امیدم به فنا شد ای یار
که با یک زن دیگر شدهای یار ای کاش مرا
یاد بیاری وسط
[خنده]
کار
ببخشید خب دیگه
پیش پیش میاد
دیگه میگه
که
حالا میگه رباعیه
این میگه من با تو رها ز حکم تن خواهم
شد من با تو لحز حکم تن خواهم شد گرمت شوی
به عشق زن خواهم شد همجنسگرا اگر شدی با
کیی نیست من هم سر ضرب لزبین خواهم
شد
بله حالا میرسیم به جوونامون
و گرفت گیریها و سختیهایی که هست در
سرزمینی که عشق بازی
ممنوعه عاشق قان را بگذارید که با هم
باشند عاشقان را بگذارید که با هم باشند
به فقیهان
بسپارید که آدم
باشند عاشقان را بگذارید که بی عقد و نکاح
به هم آمیخته و درهم و برهم
باشند عاشقان را بگذارید بچسبند به هم دو
به دو راهی اعماق جهنم
باشد عاشقان را بگذارید که یک بعد از ظهر
پی احقاق همان حق مسلم
باشند عاشقان را بگذارید که در جبهه عشق
لزج و لخت و پتی خط مقدم
باشند عاشقان را بگذارید که مشغول شوند
بیخیال رمضان یا که محرم باشند آش را
بگذارید که دزدی دزدی چند ساعت بری از قص
و ماتم باشند عاشقان را بگذارید به یک آی
لاو یو صیغه عشق بخوانند که محرم باشن
آشان را بگذارید حماسی
بشوند تالی تهمینه و رستم
باشند عاشقان را بگذارید که آزاد دی را
هوس انگیزترین بیرق و پرچم
باشند عاشقان را
بگذارید که بی سرخر شهر نفسی تازه کنند و
خوش و خرم
باشند به فقیهان بسپارید که در مکتب عشق
پی آزار جوانان وطن کم باشند عشق اگر لطمه
زند مذهبشان را
باید علما در پی یک مذهب محکم
باشند ب
بعد
آره یچ جا افتاد عاشقان را بگذارید که
دزدی دزدی ذهنم همرفت دنبال اون یه بی
عاشقان را بگذارید که دزدی دزدی چند ساعت
بری از غصه و ماتم باشند عاشقان را بگذار
حماسی بشوند تا یه تهمینه و رستم
باشند پسران از طرفی یوسف نجار شوند
دختران از طرفی حضرت مریم باشند که بعد
میرسه که عشق گلت میزند مذهبشان راه باید
علما در پی یک مذهب محکم باشه میفرمودین
گفتم که این آقای خمینی زمانی که در نجف
بودن یک خب همسرشون م باهاشون بوده و اینا
بعد خونشون یه خانمی بوده که خدمتکار بوده
و کاری خانه رو انجام میده و اینا بعد غذا
غذا هم ایشون میپخت یعنی خدمتکار میپخت
منتها وقتی که غذا میخوردن سر سفره آقای
خمینی و خانمش با این خدمتکار هم میومده
سر سفره غذا میخوردن بعد منتها غذا رو
خانم آقای خمینی میکشیده و اولم برای این
خدمتکاره میکشیده اینا یه بار که پلو
میکشه و میگذاره جلو این خدمتکاره
خانومه نگاه میکنه به این چیز بشخ میبینی
خیلی پلو کشیده میگه خانم جان مگه من گاوم
بد این خدمت
آقا حالا اینم قصت درآوردن دیگه حالا نه
نه نه نهه نه این این درآوردن نیست این
واقعیه عرضم به خدمتتون
که حالا فقرم هست تو مملکتی که ما میخوایم
حالا عشق
رو وصال
رو زنا
رو تشویق و ترویج
کنیم گرسنگی هست اون رو چک
کنیم نمیدونم ولی میدونم که من یک سورهی
دارم اسمش هست
خودرضایی
غذایی امیدارم نفسم یاری کنه بخونمش آی
قصه قصه قصه مستضعف نشسته لنگ نهار و شامه
دعاگوی امامه میگه چه انقلابی عجب چلو
کبابی گوشتش برام ضرر داشت رهبر تمام و
برداشت یک سیخی داشت شب ا آقا قصه قصه قصه
مفه نشسته لنگ نهار و شامه دعاگوی امامه
میگه چه انقلابی عجب چل کبابی گوشتش برام
ضرر داشت رهبر تمام و برداشت چه سیخی داشت
کبابش چه جور بدم جوابش ما خلق خودکفایی
سیخور بی صداییم عطل مطل تو طوله حرف بزنی
گلوله آی قسته قصه قسته نون و پنیر و پسته
پنیر چی شد گرون شد از بمون فزون شد پست
شد پستش شد گرونتر از بمون فزونتر پس
نون خالی خوردیم با پز عالی خوردیم
آبروداری کردیم سیغه شو جاری کردیم نیت و
سیغه با هم شد همه چی فراهم نیت مرغ و
ماهی قبول باشه الهی سیغه کوفته ریزه بخور
نذار بریزه نیت ران بره بچس نذار که دره
دعای آش رشته د نویس نوشته اگر که گشنه
هستی چرا غمی نشستی چارش خود رضاییه یک
کار رویاییه تو رخت خواب ولو شو محو عدس
پلو شو بعدش بکن مجسم شیشلیک و چنجه با هم
با قفه تخیل به رستوران بزن پل کوبیده رو
بکش سیخ برگو بگیرش از بیخ خیال بکن حسابی
غرق چر ا کبابی دستتو بمال به صابون چربش
بکن فراوون شی کمت بکشت است بگو چقدر غذا
هست آ گوشت چرب و چیلی دل میره یلی ویلی
بخور کدو بادمجون ثبتی پل فسنجون کوکو و
کتلت و باش با ملاغه بخور آش قیمه رو
مفتخر کن روی پلو دمر کن جفت بکن پاهاتو
بمال به هم لباتو با چشمهای بسته خوابیده
و نشسته دستتو عقب جلو کن هی حرکت رو نو
کن کباب چلو جوجه پلو عقب جلو عقب جلو
بمال بمال چه عالی سر سرویس خیالی نرمش
قهرمانی بزن تا میتوانی غرق عرق که بودی
ارضا میشی به سودی گر میگیری حسابی یه
جلغ انقلابی سبک میشی و راحت لازم به
استراحت رغبت میاد تو جونت نرم میشه
استخونت ارگاسم سبده جویی کتلتی و کوکویی
وقتی آروم بگیری خیال میکنی سیری خواب می
میشینه تو چشمات قصه ما تموم
کات فوقالعاده بود این من نشنیده بودم
اینو فوقالعاده بود خیلی خیلی عالی بود
خیلی عالی ب منم فکر میکنم که
حداقل خوندنش فوق نه فوقالعاده بود
فوقلاده بود و این و فوقلاده بود من
نشنیده بودم خیلی بله نه برای اینکه خب
اینا دیگه مکتوبه دیگه همشو که اولین باره
که من در جای این رو میخونمش و و اینم به
برکت حضور شماست که این فضا رو ایجاد کردی
میدونین همیشه همه جور همه جا همه چیزو
نمیشه خواند باید که سانسوری نی چی خود
آدم توی اون مو توی اون حالت باشه که
حوصله داشته باشه مثلا درسته این حرفا رو
بزنه شما استندآپ کمید خیلی داشت
برنامه نداریم در آینده نزدیک نه دیگه نه
دیگه داشتم و گشتیم طور اون دنیا یه مدت
که با پرویز سیاد
عزیز برنامههای هادی و صمد بعدش بله م
تکههایی از اون جست گریخته ضبط شده ما هر
وقت که میومدیم یه برنامه رو ضبط
بکنیم خب یه شب بوددیگه توی شهری یه شب یه
شب نور خراب بود یه شب صدا خراب بود بود
یه شب دوربین خراب بود یه شب فیلمبردار
نداشت یه شب حال من خوش نبود یه شب
تماشاچی خوب جواب نمیداد خب مجموعاً یه
دونه ما نه تنها این مشکل من نیست هوشنگه
توضیح هم راجع به
کاراش همینو میگفت حادثه است دیگه شما خ
کار تئاتر م کردی بله در در ایران در
ایران بله من بله نه ما همه اینا رو از
سرق سر انقلاب داریم حتی اینکه شما با ما
صحبت بکنید در ایران مجبور نبود معلوم
نبود که آقای مهدی خلجی رو ما بتونیم
ببینیم ولی اینجا من خب با اسماعیل خویی
ابراهیم گلستان نادر نادرپور
میگم در
ایران واقعیت اینه خطای ما از هم جدا بود
دیگه اینجوری که با
هم اخت نبودیم بیشتر حالا که من اون
موقعها آدم چیزی نبودم قابلی نبودم بیشتر
دعوا و اختلاف بود تا به هر حال قر صدقه
همدیگه رفتن اما نه من تئاتر نکرده بودم
در اینجا به تشویق پری سیاد اونم ویدیوش
هست حالا
خبر باج ناکار پیدا
کردین من شهرمم یه لحظه
بله من فکر کرده بودم آمده روی تلفنم ولی
دیدم که
نیامده الان پیدا میکنن اگرم پیدا
نکردم آره بعدم
نه این کامپیوتر من آها بله بله بله بله
بله ی
رب ی رب کجا برم غم و درد فراغ
را یرب کجا آورم غم و درد فراغ را اندوه
بی محبتی با جناغ
را ای با جناغ حسن بیا همرهی
بکن پایان بده به حق
شریعت فراغ را حالا یه لحظه اینجا توقف
کنیم برای دوستایی که حالا جوون ترن خیلی
از تعبیر که
آقای خرسندی به کار میبره باید توجه داشته
باشین که همش ح در وزن یا در تعبیرات همه
تلمیح به سعدی و حافظ و ای
همین باج ناق حسن همون آفتاب حسنه دیگه
یعنی ا ممنونم اینا رو باید دقت کرد من
حالا نمیخوام صحبت شما رو زیاد ببرم ولی
بفرمایید ممنون خیلی عالی ش من خواهش کنید
که دوستان اگه سؤالی دارن بنویسن امری
باشه بله دوستان اگر پرسش خاصی دارن
بنویسن من میخونم برای چون آقای خرسندی
نمیبینم من میبینم در نتیجه من حتما خواهم
خوند برا آره خلاصه دو سه کلمه بنویسن
میتونید چون تایپ میخون برای من که
سخته هنوز یه انگشت تایپ میکنم یا رب کجا
برم غم و درد فراغ را اندوه بی محبتی
باجناق را ای باجناق حسن بیا همرهی بکن
پایان بده به حق شریعت فراغ را دوش آمدی و
وقت نشد همسرم
رسید خاموش کرد آتش هر دو اجاق را
حی علی به خیرالعمل ای رفیق راه مگذار
منتظر من حاضر یراق را حاضر به عراق باید
باشه ولی خب حی عی به خیرالعمل ای رفیق
راه مگذار منتظر من حاضر گرا را حی عل
الصلات نه حی عل اللواط بازای خوش به لرزه
درآور اتاق را ها خوشتر ز نان زیر کبابی
برای من تا کی قرار شد که ب نیکم سماق
را لب بسته از سخن به نشسته به انتظار لب
بسته از سخن بنشسته به انتظار دارم ذخیره
در دهن خود بزاق
را حرف از سعید طوسی رهبر
که
میزنند افزون کنند در تن من اشتیاق را
هادی به باجناق من از خول من بگو خوش دارم
این معامله تا خرتناق
[خنده]
البته خرتناق رو پنجره رو میگن به هر حال
اتفاقاً اینجا میخوره درست
که هادی به با جناغ من از قول من بگو
خوش دارم این
معامله تاخرت نا بله زبان شیرین فارسیه و
ها گفتم که خبریه دیگه ببینید این خبر منو
میاره یا اون زلزله اون خبر من میاره
یا مسئله چند
همسری
خب حضرت محمد انقدر
فلان کس
انقدر
الگوشون
عربستان
قدیمه که شاعر میفرماید
که آنچه رفتار صدر اسلام
است باشد امروز سست و بیپایه آنچه رفتار
سطر اسلام است باشد امروز سست و بیپایه
پس نرو از پی فلان سوره پس نشو وسوسه از
آن
آیه عربان را در آن زمان
لابد بیش از این بوده قفه و
مایه گر تو را چند همسر است امروز خوش به
حال جوان همسایه
عجب عجب شما راجع به این آقای پزشکیان و
این فارسی حرف زدنش چیزی نگفتین شکل فارسی
لوکوموتیو رو نمیدونم چرا چرا شاید
که یک جملهای رو من توی گویا نیوز آمد که
همه اینها رو با
هم سر هم کردم ها و یه چیزی درآوردم که
انگوزمان و آره درست ای مال رئیسی بود بله
رئیسی مال رئیسی بود بله انگوزمان
لکوموتیو اینا ای ولی خب
ببینید اتفاقاً استاد خن خلجی
ما همینا همین رئیسی پزشکیان و
اینا باعث هدر رفتن کار ما شدن
اینا آخه همچین قابلیتی نبود نداشتن
نبودند
که ما وقتمون رو صرف حجم اینا بکنیم
متأسفانه اون ژورنالیسم که حالا گران خود
منو گرفت که هنوزم میبینید حالا این
باشنا و این حالا یه کمی حالا فاصله من
دارم فاصله میگیرم و این
اینا چارهی هم نداشتیم در
واقع به هر حال میخواستیم
که مقابلهای
کرده باشیم افشاگری کرده باشیم
و
اینا خوبی تاثیرم نبود چرا که عکسالعمل
شدید نشون دادن در حدی که حالا خبر دارید
که حذف فیزیک که
حالا نمیخوام
وارد اون قضیه بشم بی تاثیرم
نبود ولی نتیجش این که دیگه
حالا هیچ کدوم اون ارزشی را نداشتن که حتی
حجی که حجی که اونا رو کردیم بهان یه
حجیه در تاریخ
بمونه من برای شما وقت داری من یه
حت حتما بخونید اقت من یه سؤال میپرسم از
شما شما الان
بپرسیدم خب شما در مورد حکومت ایران خیلی
شعر گفتین آیا در مورد اپوزیسیون م شعر
گفتین بله بله
گفتم
گفتم کم
گفتم و با احتیاط
گفتم برا اینکه نه واقعا خب نخست م که
تخط کرده باشیم ولی خب بعضی وقتا دیگه
ن نمیشه
نگفت بعدم دشنام ها رو
هم به جان میخریم راجع به اون حکومت که
بگیم دشنا ما رو سرانش میدن تهدید رو
اینجا خب طرفدارانشون و سایبری هاشون میدن
و الان چیزی که الان ندارم اینجا ولی اگر
یه برنامهای بذاریم
که درباره مثلاً اپوزیسیون یا فلان میتونم
که نه نه نه الان من کلاً پرسیدم شما شعرا
که میخواستین بخونید
بله
اپوزیسیون ذهنم رفت اونجا
من ببینم
اینو یکی از دوستان حالا تا پیدا میکنیم
پرسیدن که آیا آقای خرسندی قبل از انقلاب
در روزنامه کیهان کار میکردن فضای روزنامه
کیهان چطوری بود من در روزنامه اطلاعات
کار
میکردم حالا اگه فضای اطلاعاتم بخوان
بپرسن باز منظورشون خوب نمیفهمم چه اون
موقع چه تفاوتی بین کیهان اطلاعات بود
وقتی هر دوشون به اصطلاح الانم اینطوریه
دیگه دو تاشون دولتین ها چی بله
کیهان ح با تعبیرهای امروزی بگیم اطلاعات
اصولگرا
بود
کهان خیلی سنتی بود اطلاعات تهان خب چپ
میزد و خیلی
اونگار عمل میکرد مثلاً خ بعداً معلوم شد
دیگه مثلاً معاون
سردبیر رحمان
اطفی یک تودهای فعال
بود من خب البته تودههای نبودم و
اصلاً چپ به اون معنی که میگن نبود م ولی
چقدر نازنین آدمی بود این رحمان عاطفی
چقدر این آدم دوست داشتنی
بود
بله چی شد آ
آره
کیهان یه کمی چیز تر بود اونوقت از
نظر به اصطلاح گرایشهای ادبی و مثلا حالا
چه نقد ادبی همین تنزا که شما مینوشتین و
اینا کدامشون تفاوتشون چی بود در حقیقت
یعنی مثلا صفحهای ادبی شون و اینا گراشی
که پروموت میکردن چه تفا اینا دیگه در گرو
این بود که به به اون شخص مسئول مربوط
میشد
مثلا اطلاعات جواد مجابی رو جواد مجابی رو
داشت مثلا که کیهان قرینی او رو
نداشت خب یا مثلاً اطلاعات ستون طنز
روزانه
داشت که من
مینوشتم کیهان این رو نداشت البته مدتی
دوست عزیز تنظیف شون محمد تقی اسماعیلی که
رئیس سازمان شهر اخبار
شهرستانه کیهان
بود ستون تنسی درست کرده بود اینها در
گروی
دیگه حضور آدمای به خصوصی بود که مثلا
اطلاعات احمد احرار رو
داشت که
یک آدم
بسیار استخون داری بود
و
کیهان از
این
جهتها سنگین نبود اون جهت دیگری بود
که خب پیشو بود
و
حرکت حرکت میداشت بله
و
اینها من یادمه
که اون موقع آرت بوخوالد تنز نویس
آمریکایی که در واشنگتن
بود او تنز مینوشت و اطلاعات کیهان
سر اینکه کدومشون
زودتر قنز او رو در اون
روز به دست بیارن اینترنت و اینا که نبود
که ترجمه
کنن رقابت داشتن خب تزی آرتو فالم همش
اونای نبود که به درد ایران و یعنی برا
خواننده ایرانی باشه مسائل داخلی حزبی
ایناش ا چیز که یه مقداری
فراگیرتر بود به درد اطلاعات و کیهان خور
و این واقعا یه رقابت
داشتند یک سردبیر خیلی جنجالی ما
داشتیم به اسم منصور
تاراجی او بود
که خواست که این مسئله آر پوخ والد رو حل
کنه ا بود که از من خواست که
من یه ستون اون گاهی ستون قاد مینوشتم که
ستون طنز روزانه در مطبوعات ایران اصلاً
با روزانه ها روزنامه که هر روز تنز باشه
که در زمان
تاراجی با
من شروع شد آره این اینم یادم افتاد
دوستان پرسیدن که شما دقیقاً چه سالهایی
در روزنامه اطلاعات ستون
داشتین انقدر من یعنی چون الان میشه رفت و
آرشیو دید و این
زندگیم تاریخهای
زندگیم قبل
از به دنیا اومدن و بعد از به دنیا اومدن
تقسیم میشه قبل از
ازدواج بعد از ازدواج تقسیم
میشه مثل اون دکت دکتره گفته بود که به
مریضش گفته بود یه قرص بهت میدم یکیشو د
تا قرص میدم یکیشو قبل از خواب بخور یکم
قبل از
بیداری یکی هم گفتش که
آره چی بود گفت
حالا حالا اون یادم رفت ولی اینو میخواستم
بگم که آره قبل از انقلاب بعد از
انقلاب آخرین بخش که زندگیم تاریخ بند هست
این قبل از انقلاب بعد از انقلاب من تا تا
بعد از اینکه انقلاب هم شد و آمدم به
ایران و ستون تنظم تو روزنامه
اطلاعات داشتم
یکی از اونای که داشتم این بود
که نامه
آقای اکناف میان به آقای
اطرافیان آقای اطرافیان تو چیکار داری
میکنی اینجا همه میگن همه کارا تقصیر
توئه همه نابه سامانی ها تقصیر توئه آقای
اطرافیان یک انز این بود یکم
این بود
که بختیار از مرز بازرگان گز کردش
گریخت
آره رادیو ایران گفت عانی بختیار از چنگ
مسئولان گریخت رادیو ایران خبر میداد که
از ایران گریخت گفتمش اما خمینی مرزها را
بسته بود گفت گویا بختیار از مرض بازرگان
گ ریخت بعد من مواخذه شدم که چرا گفتی
خمینی گفتم تو شعر دیگه نمیشه
گفتت خین دیگه خمینی
و یکی از یخها و احساسهای
من
همون حالا که الان تبلیغ به آرزو شده
برگشتم به دوران طلایی
بختیاری و یکی از خب تیی که به اضافه همه
خبی دیگه که ما
کردیم ۴۵ سال قبل نماینده ایران یک
دیپلمات ترتمیز دوش گرفته با احمدنژاد
مقایسش کنید شیک و
پیک قلمی آداب معاشرت
دان فرانسوی
دان فرانسوی
ما بود بعدش اونوقت مثلاً احمدی نژاد شد
بعدش خامنهای شد به هر حال اینا دیگه ذکر
مصیبتهای که حالا من نمیدونستم که شما بعد
از انقلاب رفتین ایران من فکر کردم که شما
بعد از انقلاب از ایران اومدین بیرون نخیر
من بعد از
انقلاب قبل از انقلاب من بیرون بودم بعد
از
انقلاب رفت قبل از انقلاب شما انگلیس
بودین نه بله من با شاملو اینا کار
میکردین با
مجله ایرانشهر آقای باقرزاده نه البته
بهشون سر میزدم
یک مطلب دادم نخیر من کارمند
دولت شاهنشاهی بودم کار میکردم کار میکردم
و حقوق میگرفتم در سفارت یعنی نخیر در
سازمان جهانگردی سزان توریسم پس ما الان د
تا د تا طنز پرداز داریم که کارمند دولت ب
ایرج پزشکزاد یکی
شما ابراهیم نبوی هم تو وزار کشور گویا آ
حالا من قب به اصطلاح منظورم دولت آره
میبوده هستش خب آقای هالو هم مث که
اینطوره آقای حالو هم که آقای عالی پیام
ره او هم همین طور
بهر کار
میکنه بله ولی خب شما در اون دوران خ شما
یه جور یست حرفهای هستین اگه الان ازتون
بپرسن که مثلا در دوره پهلوی محمدرضا شاه
پهلوی مثلا بهترین نشریه که چاپ میشد حالا
روزنامه که همین د تا بوده دیگه ولی یا
آیندگان این اواخر ولی بهترین نشریه چی
بود مثلا ما ی کسی مثل علی بهزادی رو
داشتیم آدمایی بودن که ی چی یک کارای چیز
کردن یا آقای پهلوان بوده یا مثلا آقای
عنایت بوده حالا به نظر شما ما بهترین رو
از نظر خودت یعنی اون موقع خودتو بذار
همون دوران که چه جوری نگاه میکردی چه چه
مجله بیشتر دوست داشتی و میخریدی و با بله
من قبل از این بگم که چون حالا گفتین
حرفهای روز مث حرفهای
بودی مطبوعات در ایران هنوز حرفهای نشده
بود سردبیر روزنامه ما که منصور ارجی
بود روستا در بانک کار میکرد
و
شبها میومد به روزنامه خیلی وقتا و اغلب
روزنامه
نگاران یه شغل دولتی هم داشتن و خیلیاشون
م نمیرفتن سر کار ولی مثلا خبرنگار حوزه
فرهنگی کارمند وزارت آموزش پرورش م
بود حالا به هر حال
ما یک دوستی داشتیم که در شهرداری روزنامه
نگاری داشتیم که در شهرداری حکم سپوری
داشت رفتگری داشت برا اینکه ح حقوق بگیره
اینجوری به هر حال این بود میخواستم
میخوام بگم که یه جور فکر نکنن که دو سره
بار میشده نه اونقدر
حرفهای
نبود مر پ اما راجع مت پت اون موقع خب
ماهنامه ها داشتیم که سراون نگین بود که
دکتر
عنایت بود
بعد دیگه خب بهزادی رو که سفید سیا رو در
میآورد مهندس فالا که تهران مسو رو در
میآورد بودن
دیگه به فراخور هر کسی نشریات خبری و
مجلات هفتگی که به هر حال مثلا اطلاعات
هفتگی رو
میگفتن مجله کفت نوکرا مثلا یا تهران مسور
سیاسی سیاسی بود
یا سوی سیای
منجل وزینی بود و
فردوسی طلایه
دار روشن
فکریه بود و عباس پهلوان سردین مجله
فردوسی
هنوز در لس آنجلس
مجلی در میارن آنلاین ولی کاغذش م چاپ
میکنه همون فردوسی رو که نمیدونستم بله
البته ع مقالتی که میذاره شما قبلاً
خوندید اینترنت جموری میکنه ب درست میکنه
یعنی یعنی به این عشق زنده است
و نمیشه ازش گرفت و
نوشته اونچه هم که
مینویسه همون
خیلی خیلی نیامده جلو با وضعیت
امروز
اما
اما حق بزرگی به گردن بسیاری از نویسندگان
و شعرای ما دارد عباس
پهلوان انسانی بسیار گشاده دست در میدان
دادن به افراد و چاپ کردن شعرها و غزلها
و قصهها
و اینها عباس
پهلان به
گردن
خیلیها از روشنفکرا شاعران
ما حق داره و تنها کسیست که واقعاً میذاشت
آدما تا اونجا که میتونن از طریق مجله او
نهب و بغض و بخل و اینها مطلقا تو کارش
نبود به همین دلیله که الانم مور ستایش
منه و اگه شعر تازهای داشته باشم اولین
کاری که میکنم
ا برا مج فردس عالی دوستان پرسیدن اگر شما
یه جا داستان گریز تون از ایرانو گفتین چه
جوری از ایران خارج شدین گفتن اگر میشه
آقای خرسندی یه بار دیگه این داستانو بگن
داستانی نبود چه جوری شما از ایران اومدین
بیرون
آها چطوری اومدم
بیرون روز ر یعنی شما شما رو بازداشت کردن
شما نه نه نه من توی اطلاعات که نوشتم
اون آقای اطرافیان و اکون بختی اینا خب من
مجلهای بود که روزان ب که دهها یعنی
دهها نه سالها اونجا ستون نویسش بودم یه
جا رسیدیم
که حروف
چینا گفتن ما مقالات خرسندی رو تایپ
نمیکنیم ما بعد از انقلاب فهمیدیم این
کارگر چاپخونه تودهای
بودن همشون یا اکثریت شون آتشهای زیر
خاکستر بودن خ ما نمس من که
نمیدم سباک حتما
میدونست عرضم به خدمتتون که چاپ نمیکنیم
منم همیشه عشق داشتم که درزم کران کار کنم
همون که با زن روز کار کرد منم رفتم
کیهان اونجا
هم منو رحمان عاطفی اینا
خب مقاله منو گرفتن همون بالا تو دوراک
هست ص اون بالا
گذاشتن صفحه سه اون بالا
گذاشتن شب چیز بود که میگفت که زن زده
شوهرشو شوهر زنشو کشته گ چرا
کشتیش گفته برا اینکه دیشب مهمان داشتیم و
ایشون غذا آورد
و توی غذا موی ایشون تو قرمه سبزی بود گفت
حالا دیگه کشتن گفت چرا ۱د دفعه گفتم
نامحرم نباید موی تو رو بگر حتی تو قرم
سبزی بعد دومین مقاله این بود که
همین قطبزاده و شب چهارشنبه سوری بود و ن
شدم تومار رو تومار درست میکردن تو مرا
رو آتیش بزنین فلان که ریختن تو کوچ کیهان
این هادی خرسندی اعدام باید
کردد اصلاً علاقهمند به اعدام شدن نبودم
هیچ از جن گذشت
نبودم این این اعدام باید کردن اون بر
کرردن تو خیابون فس کوچکه ها بعد من که
اومدم ا رفته بود خبر نداشتم چی شده منتها
منو دوباره جمع شدن دمتر اون وقت
یکی از نگهبان منو از در پشتی که در تحویل
کاغذها هست به ی کوچه دیگهای باز میشود
دستم گرفت و یه جوری منو آره از
کیهان اینجوری هم فراری
زدن هم در واقع انداختنم بیرون برا
اینکه در سر شده
بودم بعد آمدم
دیگه حالا پاسپورتم و گ هنوز پروندهای
برا من تشکیل نشده بود هیچ رسمی رسمی نشده
بود هیچ
چیزی که روز رأیگیری بود فروردین نه یز ب
در بود روز بعدش بود
که فروردین
۱۳۵۸ من ایران رو ترک کردم خانوادم در
لندن بودن به امید اینکه به زودی برگردیم
به همون به همین جمهوری اسلامی منتظر
نبودم ب رژیمو
بندازیم این این رژیمو خودمون کمک کرده
بودیم آورده بودیم سر
کار گردنمون
بشکنه حالا من این حرفا رو میزنم
یهده فحش میدن یه
دگن آره هرچه که این حکومت جنایت بیشتر
بکنه و به نکبت بیشتری آلوده بشه بغض
اون آدمایی که به ما پ و هفتی
ها
نگاه نفرت آلود میکنند شدیدتر
میشه آره بزر آقای خرسن بزرگ میشن ا اینام
بزرگ میشن و میفهمن که بدیها رو نباید با
نفرت
به اصطلاح از بین برد و میفهمن که برای ما
بیشتر نیاز داریم به عشق به آزادی تا نفرت
از آدمها و حکومتها اصلاً متوجه نیستن که
نیت پهتی ها چه بود بله خب بزرگ میشن یه
ذره اینا مال مال اینه که نسل جوونه و به
هر حال به حق هم عصبانی از وضعیتی که بعدم
فقط هم این توده ایها و چپها و مثلاً
چپول ها که به قول خودشون
میگن نبودن اصلا آدمایی مثل منم بودن که
ملت بود چند نفر به جمهوری اسلامی رأی
دادن استالین و نمیدونم لنین و اینا نبودن
اینا مردم
بودن مردم عادی بودن پدر مادرا
عموها خاله
های
شما
بودن البته حالا هم سنای من اونوقت میگن
اون موقعها که ما اینجور انقلابی بودیم
پدرمون میگفت شما آخوند
نمیشناسین هم سنای من نصی من میگن پدر ما
و مادر ما
حتی ما رو بر حضر
میداشتن خب اونا به خاطر اینه تجربه دوره
رضا شاه رو داشتن تجربه مشروطه رو داشت و
جوونا حرف اونا رو گوش نمیکردن ندن بله
متسفانه
خب مثل که حوصله مردم دیگه سر نره منه
بخون نه نه نه بخون اگر اگر سؤال دیگری
نیست من
من نه نمیبینم الان سو خاصی رو شما بخونید
اگر سؤالی بود من
میپرسم اینو
این شعر منو
اومدم حالا اجازه بدید که بعد چون این
چاپگر من اینجا به قول اینا پرینتر همین
چیزمون
آها انگلیسی شده
آره میگه
که دیوانم از دست تو دیوانه ترم کن
دیوانم از دست تو دیوانه ترم کن دیوانه
ترین آدم این بوم و برم
کن محو تو چنانم که ندارم خبر از خویش
داری اگر از من خبری پس خبرم
کن خواهم ز فراغت خواهم ز فراغت بنهم سر
به بیابان لطفاً تو بیا منصرف از این سفرم
کن
دست که بر سینه من میزنی ای دوست پایین
ترکی حلقه به دور کمرم کن هجر تو درآورده
به قرآن پدر از من من که به درک رحم به
حال پدرم کن قند و شکر است آن لب و دندان
که تو داری لبخند بزن تاجر قند و شکرم
کن سرچشمه مجموع هنرهاست لب تو یک بوسه
بده وارد جشن هنرم
کن گر حق و حقوق من و عشقم
نشناسی پس حداقل فکر حقوق بشرم
کن با خرق خدا خوبمو با خویش
گرفتار آسوده ز بدخلقی این یک نفرم کن
اینقدر مزن حافظ و صعدی به سر من فکر
غزلیات نباش فکر سرم کن از خواجه مزن فال
که من صبر ندارم الانه و از ساعه قرین
ظفرمندی تو میخواست ز من کلیه و دادم
حالا به تلافی تو الاج جگرم کن یک بوسه به
من در مله عام بکن لطف در حلقه اشاق جهان
معتبرمیباشد
ای خسف عالم لطفی کن و اندازه شیخ قطرم
کن در خط تو این گوشه عمود م به بطالت
هندسه اگر هست به یادت وترم کن از خانه
خود تا سر کوی تو
درازم دور خودت یار
بپیچانیم
کن تا خود نشوم منفجر از شدت عشقت بروت
مرا خیس بکن بی خطرم
کن دارو که منو خیس بکن بی خطرم کن
تا خود نشوم منفجر از شدت عشقت باروت مرا
خیس بکن بی خطرم کن من تابع فرمان توم
هرچه بخواهی تاق باز اگر دوست نداری دمرم
کن سیمرغ مو بگذار چو ققنوس بسوزن کن تگی
فرا چیکن بی بال و پرم
کن خواهی که روی تا به سحر پی پیش رقیبان
خوب اول شب پیش خودم باش و خرم
کن آن باسن خوشفرم ز نزدیک
بجنبان آگاهتر از گردش شمس و قمرم
کن بگذار سر چشم من آن سینه
بلرزد در رابطه با زلزله صاحب نظرم
کن من سینه زن هیت عشقم من سینه زن هیئت
عشقم یخ بکش ممنون ز مزایای محرم سفرم کن
تا چند تحمل بکنم شام
غریبان با وصل خودت ساکن سیزده بدرم
کن با گنبد خود حامی گل دسته من باش خوش
منظره چون مسجد زیر گذرم کن گویی غزل عشق
و اروتیسم نگوییم ای شیخ بیا صحبت آن با
زکرم
کن این شیخ اگر باز سخن گفت کلامی ای خالق
این گوشت کرم کرده کرم
کن
ممنون آفرین حالا گفتی که حقوق یه آقای که
میشناسی اسمشو نمیبرم دکترای حقوق داشت
بعد توی سازمان برنامه قبل از انقلاب کار
میکرد گفت ک این آبدار چیه هی به من گفتن
دکتر دکتر این ی یه روز اومد چاهش که
گذاشت خیلی با شرمندگی و اینا گفت آقای
دکتر من یه عرضی داشتم گفتم که بفرمایین
گفت که من خانمم بچش نمیشه اگه میشه من
بیارمش پیش شما گفتم که پدر جان من چیزم
من دکتر حقوق دارم گفت ها راستی حقوق منم
خیلی
کمه آره
اینا
جوکای شما آقای خلجی چون بیشتر توی علم و
کتاب و این حرفا غرق
بودین بعد گاهی که با مردم صحبت میکردین
این جوکها رو میشنیدم به نظرتون بدی و
تازه
[خنده]
میومده خب این نشانه سنه دیگه آقا من خودم
آثر باستانی نه میگم این شونی غرقه شدن
در کتابهاست
و بعید نیستش که دیدم که گاهی
حتی استادان
بزرگی بعضی کلمات عامیانه رو چون فقط
خوندن
تلفظش اونجوری که باید درسته حالا حالا
این که میگی باز باز یه چیزی بگم که باز
شنیدی اینو باستانی پاریزی میگفت باستان
پاریزی میگفت که خب باستانی پاریزی یه
فرانسهی میدونست یه فرانسه منتها خیلی
کتابی دیگه نه کهه فرانسه که مردم حرف
بزنن گفت یه جار یه کنفرانس نم چی چی بوده
توی پاریس رفته بوده اونجا و ف مقاله شو
به فرانسه خونده میگفت که انقدر این
فرانسویا مخصوصاً این اینا که سنشون بالا
بود اومدن دورمو خیلی تعریف کردن از
فرانسه من گفتن که این فرانسه که شما صحبت
میکنی درست فرانسه ویکتور هوگو و دیگه
کسی دیگه انگلیس صحبت نمیکنه
خ حالا لهجه کرمانی شاید ک با فرانسه نه
میش لهجه خراسانی با فرانسه
م فرانسه نمیدونم حالا ولی اونم اونم طنز
خیلی خوبی داره
نه خب آره داره طنز که شیرین مینویسه یک
دو بیتی ازش
بلدم
که گفتم بیمز یعنی با قدیما بامزه بود
ببینید الان این این چیزا رو که میبینیم
این کلیپها رو که روی ریل میبینیم و این
دنیا رو میبینیم خیلی چیزایی که اون موقع
برامون بامزه بوده طبیعیه
ب بیمزه شده دیگه
میگه گفتم ز کدا ملتی گفت با لهجه دلربایش
ع من گفتم که بیا و رویش امشب یک نقطه
گذار و باش از من
مونی خیلی حض کرده بودم که
چقدر
قشنگ آره این حالا ی باز این آدماش
نمیتونم بگم کیا میشناسی شما ولی خب درست
نیست اسمشو میگیم در بی بی سی اون زمان که
بی بی سی در بوش هاوس بود یادت هست که بله
بچهها میومدن اونجا و و بعد از اینکه کار
تموم میشد بچهها میرفتن پایین اونجا
یک خواب داشت آره میرفتن یهه چیزی مینوشید
و ی دور همی تا بعد میرفتن خونه بعد یه
پسری بود اسمش علی بود این علی خیلی بچه
باحال و خیلی خودمونی و خیلی تا میومد با
دخترا اخت میگرفت و دخترا دورش جمع میشدن
خوش میومد یه آقای دیگه بود که حالا اسمشو
نمیارم الان استاد دانشگاه تو آمریکا اون
میومد و با د تا کتاب هیگل و کانت و مثلاً
مثل منها نارن و اینجور چیزا میومد و هی
میخواست با دخترا گرم بگیره دخترا ازش
فرار میکردن اصلاً یعنی اصلاً طرفش
نمیرفتن این به دوست ما گفته بود که بابا
من با این پک و پوز و با این دانش و فلان
اینا چرا دخترا از من فرار میکنن ولی این
علی اصلاً هیچی باید هیچ چیز خاصی نداره
انقدر دخترا د دورش جمع میشن بعد گفته بود
که رفیق ما بهش گفته بود گر تو خواهی خوب
رویان در بغل از علی آموز اخلاص
[خنده]
عمل میتونستم بگه به عمل کار برآید به
سخنرانی نیست نیست
آره از علی
آموس بله و خود این آقای باستان پاریزی هم
یه بار یه جا میگه که یه نفر رفته بود مکه
بعد حج و اینا بعد دستشوییش میگیره
نمیدونست که به عربی چهجوری میگن
دستشویی کجا یه عربی رو میبینه بهش میگه
که ادن صراط
المرا جالبه اینا خیلی ارم بعدها ساختن
بعد خوبه کمتر همون
لحظه
نمیدونم بعضی انقدر بعضی چیز انقدر جا
افتاده هست که گمان میکنید که این روش کار
شده تا تراشیده شده آره آره دقی ها به
اینجا رسیده
حتی کاری عیدم که میخونی میبینی که
این تصادف مثلا خب دیگه مثلاً میگه که
حالا سلطان
محمود سر بر
زانوی
تلک حالا دلغک نمیدونم نوکرش بهش گذاشته
بود و
گفت
تلک تو دیوسن را چه
باشی بعد این گفت
بالش یعنی سلطان محمود پاس
داده به این
تلک کار این تلک
بزنید
تو چند احتمال هست چند یک در چند هزار
احتمال هست که سلطان محمود در چنین
حالتی یک چنین سوال ابلهانه
ای از تلک بکنه جز این که من نتیجه
میگیرم که عبی جکو از ته ساخته اومد درست
اومده
بالا بگ عین جملش عینه دقیقا از تل پرسید
که تلک تو دیوسار چه باشی آخه اینم سواله
آخه اون اگر غیر بالش
میگفت
تو خراب میکرد اصلا ت مک سرشو بباری یه
چیز جامی هم یه غزل داره
که چیزش اینه که آخرش که پندارم تویی بعد
بعد میگه که حالا اه همین قصه ساختن راجع
به که در چشمون نهان و چشم بیدارم بس که
در فکر نهان و چشم بیدارم تویی هر که پیدا
میشود از پندارم ت یه نفر بهش گفته که
داشته میخونده یه نفر بهش گفته که اومده ی
خری پیدا شد باز پندارم تو نه من فکر مکنم
که حالا اون موقع هم دوربین نبوده که فیلم
بردارن اون
موقع ولی این دلیل نمیشه که فکر کنیم که
حتما این اتفاق
همون لحظه گفت اینا حاصل خوش سوقی یکیشم
میتونه ولی این دکترای حقوقو که
گفتین هزار
جور من شنیدمش که آقای دکتر پس اقلاً حقوق
ما
رو اضافه کن بعد مستخدم سازمان
برنامه
دیگه دیگه میدونه که
این اگه دکتر حقوقم باشه نمیتونه حقوق تو
رو اضافه کنه
که قبول است بله بله حالا دوستان گفتن
شعرش از اونچه که من خوندم از علی آموز
اخلاق نه مالا آقای عاشری نیست اسمشو
نمیتونم بیارم چون که شاید دوست نداشته
باشه ولی آقای
آشوری یک بار بر شب من خونشون مهمون بودم
یعنی اینجا یه جایی بودن که مهمون بودن
اینا رفتم و دیدم که آقای آش یک جام بادهی
در دست داره و اینا بهش گفتم که آقا چه
میکنید گفت یک دست جام باده و یک دست ظلف
یار دست دگر کجاست که خاکی به سر کنم
آره شما شاهد بودین آره آره نه این که آره
اینو برا خودم خون حالا من نمیدونم این
شعر مال خودشه یا نه ولی این این شعر آره
خب بله قشنگه این دوست من گفتش
که ارحم سدر آمد منزلمون در لس
آنجلس و
من گفتم مشروب میخوریم گفتش که آره کم
بریز کم بریز به اندازه ی اشک بلبل
بریز منم خب یه وقت ریختم دادم وست نگاه
کرد و گفت این بلبلی شما انگار عضا
دارست خب این دوست ما خیلی حال کرد گفتم
بله اران که خیلی خوش
زست ولی تو قبول کن که این اولین بارش
نبوده که حتماً حتما این ماجرا براش اتفاق
افتاده همیشه میگه کم بریز اندازه اشک
گلگل بریز همیشه هم زیاد بریز همچی میگه
بار اولشو اون مال خودش ح دیگر هستن این
حاضر جوابی هست یه هنری یعنی بعضیا هستن
که یه حاضر جواب دارن به قول شما درسته
بعضی موقعها خب یه چیزی تو ذهنش ساخته و
در این موقعیتها تکرار میکنه ولی هستن
آدمای که این فلبداهه و این ی نگاه
طنزآمیز و این چیزو دارن یعنی میتونن بله
در زمان ما خود شما خود شما که میگی من خ
به خبر واکنش نشون میدم این یه جا حاضر
جوابیه دیگه یعنی شما نمیشینی مثلاً از
قبل بسازی و این حرفا نه خبر اومده شما
بلا فاصله همون روز شعر میگی یعنی این این
این یه قابلیت خاصیه در حقیقت آره خب اون
موقعها که مچر بیشتر بودن تو انجمن ادبی
اینا حاضر جوابای
شهره روزگار
ما ابوالقاسم حالت بوده
است و عباس
فرات عباس فرات از این شاعرای انجمنی بوده
که فکر پیش هر شاعر دیگری شاد سروده نغمات
فرات لمات فرات قمات فرات خیلی غزل گفت
خیلی گفت یعنی چندین جلده و توی انجمن
ادبی اون جا این حاضر جواب بودن یکی
از خصیصه
ها بوده است
و بوده است
و شهره
میشدن بض ابسم حالت عباس فرات از اها
بودن با توفیق شما همکاری نداشتی اصلا
م کار من و شما آقای فرجی عزیز اینه که هی
هیچ ساخت و پاخت قبلی با هم نداریم همین
طوری خیلی
چیز
بنابراین نه شما چندان اطلاعی از وضعیت من
دارید و با هم پختیم و چیز
کردی نه
من زیاد میدونم و
اینو چرا دیگه من
از سال ۴۰ کارمو با توفیق شروع کردم دیگه
درست الان از توفیقی هایی که ماند ایم من
هستم و محمد تقی اسماعیلی زیس عزیزمونه که
در کلن آلمان هست احمد سخاور از کارتونیست
مونه که در
تورنتوی آمریکاست بله من خیلی جوان بودم
که ۱۳۴۰
با روزنامه توفیق شروع کرد اول کاریکاتور
میکشیدم آ اوکی بله بعد دیگه شروع
کردیم حالا د تا سوالی که باز مخاطبان
کردن یکی اینکه شما خودتون استندآپ کمدی
میرین یعنی استندآپ کمدی الان
خودتون جای مثلا میرین اگر کسی استند کمدی
داشته باشه بله بله مال ماز جبرانی رو
رفتم استندآپ کمدی انگلیسی گاهی میرم که
یکی از مورد کمدی انگلیسی خیلی مورد علاقه
من شاپرک خرسندی دخترم هستش که میرم و با
او هم گاهی به
دیدار
کمدهای انگلیسی دیگه میریم دروغ چرا من
همشو نمیفهمم
ب اینکه به هر حال میرن توی یک چیزهای
خیلی
چی در حقیقت ب با کدایی که دارن ب
بعدم زبانی که
دارند
اما بله این سوالی بود که ب سؤال دوم
دقیقا همین بود درباره خانم شاپرک هست که
گفتن که اگه میشه راجع به کار ایشونم صحبت
کنید من نمیدونم اجازه دارم راجع به کار
ایشون صحبت کنم یا نه من از دخترم آموختم
از کی اجازه از کی داشته باشین از از خودش
از خودش به عنوان نه شما به عنوان نه به
عنوان پدرش به عنوان ی مخاطبش به عنوان یک
آقای خرجی من دخترم آموختم دختر
من آموخت فمینیسم و به من اه جدا و من از
او
بسیار درس زیاد
گرفتم به برا این کهه خب این نسلی که
اینجا بودن او
تا پارسال همز همکاری تا د سال پیش
پرزیدنت انجمن ات
ایستای انگلستان
بود پرزیدنت انجمن بیخدایان
ایستای انگلستان بود
و در نتیجه کارشم
طنزش م بیشتر معطوف به
مذهب مذهب و حقوق زن
و حقوق انسان
و اینهاست
و من به هر حال به وجود او و بسیاری
جوانان ایرانی در ایران و در خارج از کشور
افتخار میکنم
که شکستند آمدن جلو فمینیزم رو حقوق زن رو
حقوق بشر
رو خرس و پرس خرافات
و اینها حالا اگر مذهبم دارن درگیر حرف
آخوند
نیستن دین خودشون رو به صورت که خودشون می
پیراینده
میپذیرن این نسل
بعد از
ما
نسل
درخشانی درآمد آقای خلجی چه در
ایران چه در خارج از کشور و درخشانترین
هاشون اونایی بودن که به دست این
حکومت کشته
شدند برنگه صداشون بلندتر است
دیگران بود بله البته خب نسل درخشان اونای
که زنده خیلی درخشان و امیدوارم که همین
نسل ما رو نجات
بده
یک الان شکلی که شعر میگی چجوریه یعنی هر
کس یک مثلا گاهی یه کسی هست که مثلا شعر
میگه بعد یک جا مثلا میتونه شعرشو بگه یکی
مثلا باید چند ساعت بگه بخوابه بیدار
بشه احوال احوالات شاعرانه چطوره
ره زنده محد جعفر منوب که دیوان ایرج میرز
رو دیوان اوید دیوان اوید و ایرج میرز ره
می گفتش که ایرج میرزا شعر میگفته بعد
میسته با منقاش کلمات رو برمیداشت عوض
میکرد یا حافظم اینطوریه دیگه
خیلی حافظ میگن که مثلاً تند تن مینوشته
بعد میرفته سر
فرصت درست مثلاً میگفت تندون مثلا خرمان
روز که از این منزل جیران د ب دو راحت جان
طلبم و به جانان د بدو بعد میرفت میکرد
خوردم کر از منزل
بروم آرومش کرد
بعد
منتها آره من فکر کنم امروز فرصت این کارا
نیست من که
ندارم
میاد شکل میگیره
میاد خیلی جاهان بوده که چاپ شده گم ای
داده بیداد این کلمه باید اینجوری میشد
بعد خودمو دلداری میدم ولش کن چاپ شد رفت
دیگه تو نمی رفت رو اینترنت رفت رفت تو
نمیتونی دیگه دنبالش بدوی این این کلمه
رو درست کنید اون موقع هم که خب ببینید تا
اون موق شاعر شعرو میگفت تا اون روزی که
این چاپ بشه و در دست من فرصت زیادی بود
که شاعر بهش ور بره همه کارش میکنه من که
امشب اینو مینویسم بعد میذارم رو فیسبوک
بره باید هر غلطی میکنم الان الان بکنم و
بعدش دیگه افسوس نخورم و خونسرد باشم و و
عادت هم بکنم که خب سوتی کم بدم که بعد
خودمو سرزنش نکنم نه سوتی که نه شما
استادین یعنی و چشم شما ذوق شما خیلی
پرورش پیدا کرده و اینطور نیست که سوتی
بدین ولی خب طبیعتاً همیشه آدم میتونه کار
خودشو بهتر بکنه دیگه کاش به جای این کلمه
اون کلمه رو به کار برده آره آدم خودش
سوتیهای خودش رو
میفهمه دیگه شاید
که متوجه نشه من یه دو بیتی بخونم بریم
دیگه نه بله میتونین دو بیتی بخونین برای
حسن خطاب بله حسن خطاب الان رباعی منو شما
نشنیدین هیچی شما خب من عوام آقا من عوام
من نه نه نه فر شما با مصاحبهگر اینه
مصاحبهگر
حتی وظیفه حرفهای شه که بره بیوگرافی این
آقا رو
بخونه شما یه دانشمندی هستی که به من فرصت
دادی حالا
بیام حالا نمیتونم که فکر کنم که
چرا بیگرافی
من نمیدونی بعد این رباعی من میگه
که تنها رباعی منه که معروف
شده بی تو نه امور این جهان لنگ شده نه
بین زمین و آسمان جنگ شده نه کوه شده آب و
نه دریا شده خشک اما دل من برای تو تنگ
شده این تو اون سریال شهرزادم دیدم که
خوندنش خب خوشحال شد البته اجازه گرفتن
جان اجازه گرفتن از
شما
اصلاً اجازه لازم نیست نیست نه چیزم کردن
مثلاً یه مث شم مثلاً زبانی گفت
بعد نصفشو زبانی گفت نه نصفشو میشه بپرسم
این شعر برای کی
گفتین اگه دوست دارین بگین اگر نه که
هیچی
آره پیش آمد ای دوست کتابفروشی داشتیم در
لس
آنجلس به اسم خانم ثریا صرافی سالها
پیش و یه حادثهای
پیش اومد
براش که به قتل رسید عجب و بعد من فکر
میکردم
که خب ندیده بودم همچین انقدر نزدیک به
خودم یه حادثهای اینجوری
بعد خیلی غمگین
بودم وقت میکردم همه دنیا الان غمگینن همه
می همه بعد اومدم میدم از خونه بیرونم
که اتوبوس دارن میرن سوپرمارکتها بازی یه
اندوه بزرگی به شما وجوم میاره خیال
میکنی بیرونم انعکاس
داشته نه
نیست بی تو نه امور این جهان لنگ شده نه
بین زمین و آسمان جنگ شده نه کور شده آب و
ن دریا شده اما دل من برای تو تنگ شده خب
حالا من میشه خواهش کنم با یه شعر شادتری
تموم
کنیم که آره سرا خب خیلیا در اندوه
او لس
آنجلس چیز
شدیم غمگین
شدیم برای اینکه میگم کتاب فروشی
داشت در فست فود شریک
بود و انسان
خیلی نازنین
بود بعد من راجع به جوانان ایران و
محرومیتش
و که گاهی غصه شونو میخورد امیدارم که
خودشون زیاد محروم نباشن هزینه زندگی
هزینه ازدواج
جهیزیه اجاره خونه همه باعث میشه که این
جوونای ما خب از عشق از
اون بودن با یک جنس مخالف یا موافق فرق
نمیکنه حالا
هرچی محروم
باشن خب بعد به قول بابا طاهر گفتم که
چی میگه
که اون دفعه خوندم براتون نه ز هجر یار
خود دلخونم شو ز هجر یار خود دلخونم شو
پریشون از غم هونم شو نشستم دست تنها
میکنم حال خودم لیلی
[خنده]
خودم بسیار عالی خیلی ممنونم از شما آقای
اگه اجازه بدید من یک آگهی بازرگانی هم
بگم من قبل از اینکه تموم کنیم من
درسهای درس گفتارهای ادبیات غرب که قرار
هست از چهارم و پنجم ژانویه آغاز بشه از
دوستانی که مایل هستن در این درس گفتار
شرکت کنن خواهش میکنم که به برای من
ایمیل بفرستن مهدی
@gmail.com
خیلی خوشحال میشم که بتونم در خدمت شما
باشم من از شما آقای خرسندی یک دنیا
سپاسگزارم و امیدوارم که هر وقت که شما
فرصت داشتید و حوصله داشتید و ما
میتونستیم مزاحمتون بشیم دوباره بتونیم
خدمت شما باشیم مطمئن باشید که هم من خیلی
احترام خیلی زیادی برای شما قائل هستم و
هم مخاطبان این برنامه و این کانال و برای
شما آرزوی سلامتی تندرستی ممنونم آقای
خلجی عزیز شما و گذاشتی آقای خرجی این
آگهی که گفتین که نا ثبت هزینش چقدر هست
این س در حقیق سه تا دوره هر دورهای هزار
ببخشید ۱ هر دوره ۱ جلسه است یعنی در ۳۰
جلسه من ادبیات غرب از هومر میگم تا میلان
کندرا
و ره وقت هر ۱ جلسه برای کسایی که خارج از
ایران هستن خارج از ایران و افغانستان
هستن برای ۱ ۱ جلسه ۳۳۰۰ دلار هست برای
کسانی که در ایران و افغانستان هستن ۵
میلیون
تومن چقدر چقدر کار خوبی میکنید
که حساب میکنید پول میگیرید بذار بسیار
زیباست ی الان در ای
ش نه من مادی که نگاه
نکنم زیباترین ش اینه که آدما که علاقمندن
میان دقت کردین یعنی کسی که میاد هزینه
میده او علاقمنده نه اینکه به صرف اینکه
رو اینترنت یه چیزی
هست میره این خودش یک قلار گریه یک قبول
دارم حرفت درسته ولی در عین حال خب خیلی
هم هستن که دانشجو وضعیت علاقه دارن اولاً
اینو بگم که من خیلی با عذاب وجدان این
کار میکنم یعنی با ازا بجان پول میگیرم و
درستش این بود که ما هرچی که راجع به
ادبیات و فلسفه و اینا میدون آخ مثلا چیزی
نیست که فیزیک و شیمی نیست که ی یه چیزی
باشه که آدما برای کارشون و شغلشون میخوان
برن نیاد ادبیات و فلسفه و اینا برای
زندگیه میدونی و و این قاعده اینه که ما
مثل یونانیها پول نمیگرفتیم برای اینجور
چیزا برای آموزش هنر برای آموزش ادبیات
برای آموزش فلسفه قاش اینه که پول نگیریم
ولی خب دیگه شرایط منم هست دیگه من ناگزیر
هستم که به هر حال از این راه من به
اونایی که این علاقه رو دارن و شما دلتون
براشون میسوزه که فکر میکنین پول ندارن
این مژده رو میدم که یه مثلاً یه سال ۶
ماه دیگه همینا
رو آقای دکتر خنجی پابلیک میذارن روی
یوتیوب شما خواهیم داد درست میگن من
میتونم البته من الان خیلی برنامه چیز
دارم
برنامه رایگان دارم توی کانالم و تو جای
دیگه ولی این برنامهها رو با دلیل اینکه
اون وقت به کسانی که پول دادن اجحاف میشه
اگر نه بعد از د سال بعد از د سال دیگه
حالا نمیدونم حالا نمیدونم ولی میتونم
همین برنامهها یعنی همین بحثها رو میتونم
دوباره اجرا بکنم نه اینکه این جلسه رو
بذارم ولی میتونم برنامههای دیگهای در
حقیقت من همیشه دی جان بخش زیاد کار من
همش رایگانه و این این این کار در حقیقت
خیلی خیلی بخش کمی رو ضبط شدشو نگه
میدارین یا نه بله بله ضبط شده نگه دارین
نگه دارین جای دوری نمیره پست بعدم بعد از
یک سال همین الانم اگر به این دوستانی که
میان پول بدن نامه نویسی کنن اگر بگید که
یه سال دیگه این
رو مجانی رایگان میذارم پس نمیکشن
خیلیاشون درست صبر ندارن برای یه سال دیگه
اگر میتونه
اون ۰ دلارو بده گمان نمیکنم بگه پس هیچی
ولش کن به همین دلیل من هنوز اون مژده رو
به اون دوستان تکرار بسیار خ به ضمانت من
بله به ضمانت آقای خرسندی با این مژده شما
این جلسه رو تموم میکنیم من یک دنیا تشکر
دارم از شما منت گذاشتی برا من آقای
خرسندی و امیدوارم که سال نو خیلی خوبی
داشته باشین و سرشار از کارای خوب و نشاط
و همین طور برای ایران خودمون امیدوارم
که ایرانی باشه که از هر گزند این دوران
به دور باشه و برای ایرانیان همه ایرانیان
یک مرز و بوم پر از شادی و آزادی و خوشی
خیلی ممنونم قربان شما تا یک وقت دیگر از
مخاطبان عزیز هم خداحافظی میکنم وقتتون
ممنونم محبت شما