«ادبیات غرب» چیست و چه اهمیتی دارد؟ (درآمدی بر درس‌گفتارهای ادبیات غرب)

سلام دارم خدمت دوستان در یوتیوب آقای مزدک آقای عطایی و آقای آریو عزیز خیلی ممنونم خب دوست دیگری هست که نکته داشته باشه راجع به بحث ما نه آقای خرجی در حال حاضر خ خب سلام عرض می‌کنم خدمت همه دوستان گرامی در یوتیوب و در کلاب هاس سپاسگزارم از اینکه با من هستید این جلسه رو همون طور که میدونید درباره مفهوم ادبیات غرب میخوایم صحبت بکنیم در حقیقت درآمدی است بر اونچه که درس گفت دارهای ادبیات غرب که قراره از روز شنبه شروع بشه آگهی این درس گفتارها رو حتما دوستان دیدن در کانال تلگرام یا در در همین یوتیوب من یک آگهی خودم در حقیقت در یک آگهی جزئیات رو بیان کردم اگر دوستان خواستن میتونن به ایمل من مهدی نجی مهدیجی gcom پیام بفرستند و من جزئیات بیشتر را براشون خواهم فرستاد یک جلسه پیشتر من صحبت کرده بودم به عنوان درآمدی بر این درس گفتارها که دوستان اون رو هم میتونن باز ببینن در همین کانال یوتیوب عنوانش بود ادبیات روح مدرنیته است و این جلسه من میخوام صحبت بکنم راجع به مفهوم ادبیات و مفهوم ادبیات غرب و اینکه چرا ادبیات به مفهوم غربی متفاوت هست با اونچه که ما در زبان‌های دیگه از جمله زبان فارسی ادبیات میگیم خب در زبان فارسی ادبیات یک کلمه جدید هست که گرچه قبلاً ممکنه که به کار رفته باشه ولی ادب و ادبیات امروزه به معنای تازهای به کار میرن که در حقیقت معادلی اس که ما برای واژه فرانسوی لیتو یا واژه انگلیسی لیترا چر گذاشتیم وقتی که ما امروزه از ادبیات صحبت میکنیم ما به طور کلی به مجموعه عظیمی از نوشته‌هایی که نوشته‌های غیر علمی و نوشته‌های غیر دینی یا نوشته‌های به اصطلاح غیر فلسفی میگیم ادبیات نوشته‌هایی که در حقیقت بیشتر حاصل تخیل خلاق انسان هستن ولی خب طبیعتاً ادبیات به معانی دیگری هم به کار میره از جمله به مفهوم متون نوشته شده در یک زمینهای مثلاً ما میگیم ادبیات دینی یا میگیم ادبیات فلسفی ما یا مثلا میگیم که ادبیات فرض کنید اروتیک ما این به این معناست که متونی که نوشته شدن در این زمینه و موجود هست ولی داستان مسئله اصلی این هست که جدایی از کلمه ادبیات که معادل واژه لیتو یا لیتریچر هست چه مفهوم یا چه نظریه‌هایی در حقیقت در زبان‌های دیگر مخصوصا در زبانهای اروپایی در این زمینه وجود داره که لیتو یا لیتر رو متفاوت میکنه ببینید ما مفاهیم رو که به صورت کلمات ما وارد میکنیم ترجمه میکنیم معادل می‌گذاریم این معادل گذاری به هیچ وجه به این مفهوم نیست که ما اونها رو می‌فهمیم یا همون مفهوم رو منتقل میکنه بنابراین درسته که ما در برابر لیتریچر کلمه ادبیات رو به کار میبریم ولی این به این معنا نیست که لیتریچر و ادبیات یک معنا میدن یا وقتی که ما ترجمه میکنیم تمام اون مفاهیم منتقل میشه به زبان ما ببخشید خانم فروخ صدای من خوب هست روی اینجا که من بله آقای خلجی صدای محیط م کم شده مرسی بسیار خ اولا که به مفهوم کلی لیتریچر از با ماده لتر میاد حرف حروف الف با و در حقیقت در نتیجه ادبیات یا لیتریچر به مفهوم غربی کلمه ملازم هست با نوشتار با اونچه که در حقیقت از حروف با ابداع حروف الف با در حقیقت به وجود آمده بنابراین ادبیات به معنای دقیق کلمه زمانی هست که آفریده های ذهن انسان به صورت نوشتاری در مید ما در فرهنگ به این معنا خب کاملاً پدیدهای است غربی و یونانی یعنی اینکه ما در یونان شعر داشتیم نمایشنامه داشتیم نمیدونم خطابه داشتیم اما بر خلاف فرهنگ فرهنگ های دیگه از جمله فرهنگ ایرانی اسلامی هم شعر هم خطابه و هم دیگر انواع به اصطلاح سخن همه نوشته میشدن یعنی مثلا فرض بکنید در گ ما خطابه وجود داشته منتها اولا خب هم مفهومش هم کارکردش و هم انواعش متفاوت بوده ولی در وحله اول خطاب امر شفاهی اس یعنی یه چیزیست که یک نفر سخن میگه سخن به اصطلاح یک سخنرانی میکنه ی خطابی میکنه مثلا فرض بکنید که ما در نهجالبلاغه یه بخشش خطبه ها یا خطابه های امام علی هست یعنی اونچه که او به صورت شفاهی بیان کرده ولی در یونان خطابه یا رتوریک که بسیار متفاوت هست معنیش و کارکردش و نقششو تاریخشو سرگذشتش و سرنوشتش در وحله اول یک پدیده نوشتاری یعنی خطاب ها رو مینوشتن و بعد از روی نوشتار میخواندند به خاطر همینم هست که ما خطابه های یونانی‌ها رو داریم خطابه‌های رومی‌ها رو داریم ولی خطابه در فرهنگ ما چیزیست که نقل میشه نه چیزی که در حقیقت ثبت میشه و مکتوب میشه همین طور در مورد شعر شعرها هم نوشته میشدن و نوشته‌ها بر خوانده میشدن این باز متفاوت حس و فرهنگی که اساساً شعر درش نوشته میشد شعر شفاهی بود و اصلاً شعر سروده نمیشد برای اینکه نوشته بشه بلکه اگه نوشته میشد نوشته میشد برای اینکه در جمع و برای جمع و برای دیگری در مجلس به اصطلاح حضوری به صورت شفاهی خوانده بشه بنابراین ارتباط مستقیمی هست بین لیتریچر و بین حروف الف با و بین نوشتار و این منطق در حقیقت نه فقط منطق نوشتار رو تغییر میده بلکه منطق فکری رو هم تغییر میده یعنی اندیشیدن با نوشتار متفاوت هست با اندیشیدن با گفتار در حقیقت منطق فرهنگ شفاهی با منطق فرهنگ گفتاری متفاوت هست بنابراین ما در آنتروپولوژی یا در انسانشناسی فرهنگ‌ها ما اشاره میکنیم به طور کلی به دو فرهنگ یکی فرهنگ های گفتاری یا کالچر و یک هم فرهنگ‌های نوشتاری روتن کالچر به طور کلی میگن که فرهنگ‌هایی که در حقیقت گفتار یا کلام شفاهی در اونها ابزار اصلی کامیونیکیشن یا ارتباط به شمار میره به اونها میگن فرهنگ شفاهی مثلاً فرض بکنید ما در فرهنگ تا قبل از عصر مدرن فرهنگ ما کاملاً یک فرهنگ شفاهی به شمار میره چرا به خاطر اینکه مهم‌ترین ابزار ارتباط کلام شفاهی اس یعنی حتی اگر ما کتاب هم داریم حتی اگر نوشتار هم داریم اما باز مهمترین وسیله ارتباط کلام شفاهی اس به این معنا که حتی اعتبار نوشته‌ها هم به ارتباط شفاهی اس مثلا فرض بکنید در مورد حدیث چه کسی میتونه یک حدیثی رو به اصطلاح به صورت معتبر نقل بکنه کسی که اجازه نقل حدیث داره یعنی مهم نیست که احادیث در کتب حدیثی نوشته شده باشن اجازه حدیث اجازه اجتهاد یعنی ارتباط به اصطلاح حضوری و ارتباط شفاهی اون هست که به اصطلاح منبع اعتبار منبع وثاقت و منبع به اصطلاح مشروعیت یک سخن به شمار میره در نی نتیجه این فرهنگ فرهنگ گفتار بنیاد هست یعنی حتی متون نوشتاری رو هم باید بر اساس منطق شفاهی منطق گفتاری فهمید یعنی به عبارت دیگه منطق شعر بنیاده یعنی منطق شع حتی بر نصر هم حاکمه یعنی شما درسته که مثلا بیهقی تاریخش رو به نصر نوشته درسته که اط عطا الملک جینی تاریخش رو به ن نوشته درسته که مثلاً مسکوی اخلاقش به نصر نوشته ولی نصر در این فرهنگ از منطق شعر پیروی میکنه بر خلاف فرهنگ شفاهی فرهنگ نوشتاری فرهنگیست که ارتباط در او اساساً بر مبنای نوشتار انجام میشه و معیار در حقیقت فهمیدن معیار ارتبا اعتبار و معیار معنا به متن وابسته است یعنی چی یعنی اینکه شما در فرهنگ نوشتاری یک متنی رو اگر بخواید دربارش قضاوت بکنید نمی‌تونید بر اساس منطق درونی متن قضاوت بکنید بلکه باید ببینید چه کسی او رو بیان کرده چه کسی او رو تفسیر کرده چه کسی به اون سخن اعتبار داده اما در منطق نوشتاری در فرهنگ نوشتاری این خود نوشتار هست هست که به متن در حقیقت می‌تونه اعتبار بده به عبارت دیگه معیار سنجش درستی نادرستی بلاغت یا پستی والایی یا شکوه یا هر نوع وصفی در مورد کلام زیبایی و عدم زیبایی کلام در خود متن قرار داره یعنی متن دارای یک معیارهای درونیست که میشه اون رو بر اساسش سنجید بدون اینکه ما نیاز داشته باشیم ببینیم که چه کسی اون متن رو در حقیقت آفریده یا چه کسی اون متن رو خلق کرده یا این متن اذان چه کسی هست به عبارت دیگه فرهنگ شفاهی فرهنگیست که متن خصلت کاملاً الوهی داره یعنی یک منشأ الهی یک منشأ ماورای طبیعی یک منشأ مقدس به یک متن اعتبار میده یا اعتبارش رو ازش می‌گیره حالا این مشه مقدس می‌تونه پادشاه باشه می‌تونه کاهنان باشن می‌تونه هر چیزی باشه که فراتر از انسان به اصطلاح معمول هست اما در فرهنگ نوشتاری متن سکولار میشه یعنی چی یعنی اینکه همون طور که ارسطو بر اساس علل اربعه توانست جه تمام طبیعت رو یا کنش‌ها و واکنش‌ها و فرایند حرکت و تحول رو در جهان طبیعی بر اساس علل اربعه یعنی چهار علت سوری مادی قایی و فاعلی تعریف بکنه یعنی طبیعت رو بر اساس قوانین درونی طبیعت تبیین بکنه در فرهنگ نوشتاری نوشتار هم بر اساس قوانین خود نوشتار ارزیابی میشن و تبیین میشن به همین دلیل هست که در یونان در یونان وقتی که نوشتار به وجود میاد اولاً خیل خیلی پیش از فرهنگ ایرانی و اسلامی درش نوشتار به وجود آمده و ثانیا خیلی فراگیرتر نوشتار در یونان هیچ موقع در یونان برخلاف تمدن بینالنهرین ایران و اسلام و اینها نوشتار مقدس نمیشه نوشتار به هیچ وجه کلام خداوند یا اذان خداوند تلقی نمیشه در فرهنگ ما سخن اگر شما کتاب ارمغان مور زنده یاد شاهرخ مسکوب رو بخونید اون فصلش که درباره سخنه خواهید دید که در اندیشه ایرانی و در اندیشه اسلامی سخن یا کلام اذان خداونده و برترین آفریده خداونده و در حقیقت چیزیست که خداوند به انسان‌ها عطا میکنه یا انسان‌ها رو با لطف خودش از اون بهرهمند میکنه وم آدم الاسما خداست که نام‌ها رو به انسان‌ها به به آدم می آموزه ولی در یونان کلام و سخن چنین نیست چون کهه کلام اذان انسان‌هاست و فاقد ویژگی تقدس هست امکان نقد نقد و سنجش کلام و سخن و نوشتار به وجود میاد به همین دلیلم هست که هیچ کدام از آثار افلاطون نمیدونم هومر ارسطو هیچ کدم از اینها مقدس انگاشته نشد و به عکس هم پای نوشت ار نقد ادبی و نقد به وجود آمد و به دلیل اینکه سخن اان آدمیان بود آدمیان به طور برابر امکان نقد و سنجش اون رو بر اساس منطق درونی متن داشتن بدون اینکه به اصطلاح متوصل بشن به اعتبار یا اتوریته شخصی یا شخصیت‌های بیرون مت خب این به طور کلی مفهوم نوشتار رو در فرهنگ غربی با فرهنگ ما عوض میکنه یا با فرهنگهای دیگه یعنی وقتی که ما از لیتریچر صحبت میکنیم در حقیقت اگر به معنای خیلی لغوی کلمه یعنی اونچه که به نوشتار در میاد سخن بگیم نوشتار اساسا در فرهنگ غربی ماهیتش و خصوصیاتش کاملا متفاوت هست با نوشته‌ها در فرهنگهای دیگه بنابراین مهم نیست که ما در فرهنگهای دیگه کتاب داریم در فرهنگهای دیگه نوشتار داریم در فرهنگهای دیگه به اصطلاح کتابخانه داریم اینا در فرهنگ غربی نوشتار یک ماهیت متفاوتی داره که این ماهیت متفاوت همزاد هست با عقلانیت متفاوتی و این عقلانیت متفاوت طبیعتاً یک جهان متفاوتی رو خلق می‌کنه برای غرب و برای در حقیقت تاریخی که ما از [موسیقی] یونان تا جهان مدرن امروز یا غرب مدرن در حقیقت امتدادش رو میبینیم این یک نکته مهم که حالا بعدها احتمالا در این درس گفتارها من بیشتر بهش اشاره بکنم ولی از طرف دیگه توجه داشته باشیم که برای فرهنگ غربی انسان ویژگی انسان این هست که برای به اصطلاح فکر یونانی و مخصوصاً فکر حالا ارسطو که خیلی مدون این رو بیان میکنه ویژگی انسان یعنی وجه تمایز انسان با موجودات دیگه این هست که انسان دارای لوگوس هست لوگوس اون چیزیست که ما در فرهنگ فلسفی خودمون تعریف کردیم به نطق نطق باطنی یعنی عقل و نطق ظاهری یعنی قدرت سخن گفتن انسان کسیست که دارای لوگوس هست لوگوس یعنی هم قدرت تفکر قدرت اندیشیدن عقل تعقل ورزیدن و هم سخن گفتن برای یونانی‌ها این دو یکی هست این دو از همدیگه جدا نیست یعنی سخن گفتن با عقل ورزیدن یا تعقل ورزیدن یکیه بنابراین آزادی برای غربی‌ها هم مخصوصاً برای از کانت به این سو آزادی اندیشه با آزادی سخن یکیه اینا از همدیگه جدا نیستن آزادی بیان با آزادی اندیشه دو چیز متفاوت نیست شما نمیتونید آزادانه بیاندیشید ولی آزاده بیان نداشته باشید یا بعکس بنابراین انسان ویژگیش این هست که دارای لوگوس هست یعنی توانایی اندیشیدن و از اون طرف سخن گفتن ولی این توانایی اندیشیدن و سخن گفتن برای یونانی‌ها با یک چیز دیگه معنا پیدا می‌کنه و اون تعریف دومی اس که ارسطو از انسان میده ارسطو یک تعریف داره از انسان که انسان موجودیست که دارای لوگوس ه یعنی انسان حیوان ناطقه و ثانیا اینکه انسان موجودیست که جانوریست که سیاسی است جانوریست که سیاسی اس یعنی چی یعنی که انسان چون یک موجود یک حیوان گله‌ای اسست نمی‌تونه به تنهایی زندگی بکنه و از اون طرف یعنی ناگزیر هست که با دیگر انسان‌ها زندگی بکنه و از اون طرف اگر بخواد با دیگر انسان‌ها زندگی بکنه تضاد منافع داره و اگر تضاد منافعش رو بخواد با خشونت به اصطلاح حل بکنه در حقیقت همزیستی ناممکن میشه تنها راهی که همزیستی انسان‌ها یعنی انسان نیازمند همزیستی اس ناگذیر از همزیستی اس و همزیستی تنها و تنها با کلام ممکن هست یعنی اگر انسان‌ها بتوانند تضاد منافعشون رو با همدیگه از راه کلام از راه سخن گفتن از راه گفتگو از راه اقناع کردن همدیگه حل بکنن می‌تونن با همدیگه زندگی بکنن اگر نتونن همدیگه رو از راه کلام اقناع بکنن باید دست به خشونت بزنن و در نتیجه انسان نابود میشه همزیستی ناممکن میشه یعنی در حقیقت انسان‌ها ناگزیرند از همزیستی و همزیستی یعنی سیاست سیاست یعنی هنر اقناع هنر قانع کردن دیگری از راه کلام بنابراین سیاست فلسفه سیاست و رتوریک یعنی سخن گفتن اینها به همدیگه پیوند پیدا میکنن یعنی لوگوس اون چیزیست که پدید برای اندیشیدن برای سخن گفتن شما نیاز به جامعه دارین یک جامعه سیاسی دارین زندگی با دیگران دارین و از اون طرف برای زندگی با دیگران شما نیاز به لوگوس دارید لوگوس و لیترا چر اینجا به هم پیوند میخورن و به همین دلیل هست که برای یونانی‌ها شعر و اساساً هنر به طور کلی و مخصوصا هنرهای کلامی ابزاریست و وسیلی است و راهیست برای تربی شهروند یعنی هومر و دیگر شاعران یا به اصطلاح نویسندگان یونانی برای تفریح برای سرگرمی برای مشغول کردن ذهن یا برای به اصطلاح اهداف دیگه نیست که شعر میگن نمایشنامه مینویسن خطاب می آفرینند بلکه هدف اصلی از خلق ادبی و آفرینش کلامی تربیت شهروند است شاعران مربیان جامعه هستن نویسندگان مربیان جامعه هستند کسانی هستند که به یکایک اعضای یک جامعه می‌آموزند که چگونه شهروند باشن شهروندی چیست و چگونه می‌توانند عضوی از یک جامعه سیاسی باشن اینجاست که ادبیات فرهنگ ادبیات و سیاست و فلسفه همه این‌ها به هم همدیگه پیوند میخوره خود افلاطون نوشته‌های افلاطون که نخستین نوشته فلسفی به مفهوم دقیق کلمه هست همه حالت نمایشنامه دار همه نمایشنامه یعنی به صورت نمایشنامه نوشته شدن و کتاب سیاسی ترین کتابش که کتاب جمهوری اس به اصطلاح اسم کتاب در حقیقت سیاست هست ولی ما حالا جمهوری ترجمه کردیم بماند ژانا روسو میگه که کتاب جمهوری افلاطون که در اون افلاطون جامعه ایدل سیاسی رو توصیف می‌کنه و در حقیقت سقراط شخصیت اصلی این گفتگو هاست ژک روسو میگه که کتاب جمهوری در حقیقت یه کتابیست در تعلیم و تعلم در تعلیم و تربیت کتابیست در درباره آموزش و پرورش شهروند خب من چقدر صحبت کردم آقای خلجی ۲۰ دقیقه ۲۰ دقیقه خب این اونچه که راجع به ادبیات گفتم از زمان یونان به اینسو در مورد ادبیات غرب صادق هست یعنی ادبیات یک کاربرد کاملاً ناگزیر سیاسی داره یعنی برای تعلیم و تربیت خیلی جالبه که من اون دفعه هم اشاره کردم مونتین در جستارها میگه که مسلمونها توجه کنید که منت قرن شونزدهم میگه مسلمانها به بچه هاشون رتوریک یاد نمیدن یعنی فن بلاق یا سخنوری و توجه داشته باشید که رتوریک فن خطابه فن سخنوری فن بلاغت ویژه یک جامعه سیاسی است یعنی جامعه که افراد بخوان با همدیگه حرف بزنن افراد بتونن بخوان همدیگه رو قانع بکنن ابن سینا در شفا وقتی که به بحث خطابه می‌رسه میگه که آره یونانی‌ها خیلی به این خطابه اهمیت میدادن ولی برای ما خیلی فایده نداره و کاملاً هم درست متوجه شد خب یک مسئله دیگر که خیلی مهم هست در فهم ادبیات این هست که برای یونانی‌ها که در حقیقت وقتی که میگیم یونانی‌ها در حقیقت به خواستگاه فرهنگ غرب اشاره می اشاره میکنیم تفاوت اینو من توضیح بدم خیلی گذرا که تفاوت نسبتی که ما با یونانی‌ها داریم با نسبتی که اروپا با یونانی‌ها داره خیلی تفاوت مهمی هست درسته که ما هم فلسفه رو یا خیلی از علوم رو از یونانی‌ها گرفتیم ولی ما اولاً این‌ها رو در یک دوره خیلی کوتاهی به صورت خیلی خیلی گزیده تکه تکه و پاره پاره در یه دوره کوتاهی ترجمه کردیم و بعد ارتباطمون با یونان کاملاً قطع شد و پس از او ما در حقیقت از این متون یک چیز دیگری ساختیم یعنی فلسفه ما نمیدونم تمام اونچه که ما از یونانی‌ها ترجمه کردیم به یه سمت و سوی دیگری رفت اساساً و ما ارتباطمون با یونان بعد از ترجمه در قرن اول کاملاً قطع میشه ولی برای اروپایی‌ها چنین نیست ارتباط اروپا با یونان همواره پیوسته بوده و همواره اونها اروپایی‌ها خاستگاهش رو سنت خودشون رو کاملاً یونانی تعریف میکردن و آموزش و پرورش نه تنها علوم یونانی بلکه زبان یونانی و ادبیات یونانی در سرتاسر دوران به اصطلاح قرون وسطی و ما قبل او و بعد عصر جدید تداوم داشته این تداوم باعث میشه که اونها یونان رو ازان خودشون بدونن و به درستی هم همین هست یعنی مهم اونچه که یونان رو اذان اونها می‌کنه این تداومی اس که وجود داره و این بازگشت مدامی اس که به یونان وجود داره یعنی الان هم در تفکر فلسفی و در تفکر علمی مدام فکر غربی به خواستگاه خودش یعنی یونان برمی‌گرده در حالی که در مورد ما چنین چیزی وجود نداره در یونان اونچه که مهم هست مفهوم واقعیته یا مفهوم وجود و همون طور که میدونید ما در وقتی که ترجمه میکردن متون فلسفی رو ما معادلی برای کلمه وجود نداشتیم کلمه وجود در حقیقت جعل شده وجود به معنای اگزیستنز یا به معنای بینگ وجود نداشته در حقیقت وجود به مفهوم اونچه که اندریافت یا اونچی که شما در درونتون احساس میکنید اونچه که شهود میکنیم وجود داشته برای فکر ایرانی و فرهنگهای غیر مخصوصاً فرهنگ ایرانی اگر بخوایم تأکید بکنیم و متمایز کنیم فرهنگ ایرانی اونچه که براش مهمه شهوده یعنی اندریافت اونچه که در درون میبه و به همین دلیل مسئله اصلی اندیشه ایرانی نور و روشنی اس فلسفه ایرانی فلسفه اشراقه فلسفه انواره و نور مسئله شه و نور اون چیزیست که شما در درونتون میابید و و منشأ حقیقت نور هست هرا مزدا سرچشمه نور هست اهریمن سرچشمه در حقیقت تاریکیست و جدال بین حق و بادل جدال بین روشنی و تاریکیست اما برای یونانی‌ها اونچه که مهم هست واقعیت هست وجود هست وجود یعنی اون واقعیتی که بیرون از شماست و شما از طریق تجربه ملموس به هر حال یک شکلی که بتوانید به اصطلاح ارسطو با حس مشترک با دیگران دیگر انسان‌ها بگید این واقعیته وجود برای یونانی‌ها به هیچ وجه مخصوصا برای کسی مثل ارسطو به مفهوم یک امری که به اصطلاح ثابته و تحقق یافته است و کامله نیست بلکه یونانی‌ها وجود رو به مفهوم شدن میفهمیدن واقعیت اون چیزیست که در حال به وقوع پی بستن هست فرهنگ غربی رو شما می‌تونید بر اساس تحولی که در فهمش از واقعیت به وجود آمده در حقیقت بفهمید یعنی اگر نتونید مفهوم واقعیت رو درک ذهن غربی از واقعیت حساسیت و وسواسش به واقعیت و تحول درکش رو از واقعیت بفهمید شما نمیتونید ذهن غربی رو بفهمید ذهن غربی یعنی ذهنی که به شدت وسواس واقعیت داره خب این وسواس واقعیت داشتن به این معناست که در دوره های گوناگون هر دورهی از تفکر هر دورهی از به اصطلاح تغییر فرهنگی که شما در غرب میبینید یک بر اساس تغییر درکی اس که از واقعیت داره یعنی اینکه واقعیت چیه اساس یک دوره رو می‌سازه وقتی که ما میگیم دوران باستان یعنی دورانی که درکشون از واقعیت چنین چیزی بود وقتی که میگیم قرون وسطی یعنی دورانی که درک انسان غربی از واقعیت چنین چیزیه وقتی که میگیم دوران مدرن یعنی دورانی که انسان درکش از واقعیت چنین چیزیه و اونچه که مهم هست اینه که هرچه که در دنیای غربی به وجود میاد باید در ارتباط با فهمش از واق یت درک بشه یعنی چی یعنی اگر میخواید بفهمید که چرا دولت در اروپا به وجود آمد و چرا دولت در عصر مدرن به وجود آمد باید ارتباط بین مفهوم دولت و مفهوم واقعیت رو درک بکنید یعنی باید بدونید که چه اتفاقی چه تحولی چه دگرگونی در فهم انسان اروپایی از واقعیت رخ داد که دولت ممکن شد چیزی به نام دولت ممکن شد حالا در در مورد ادبیات هم همین طور هست ادبیات به مفهوم مدرن کلمه که خب محصول قرن هجدهم هست حالا این در جای خودش باید توضیح داد اما پدیدههای مثل رمان که محصول قرن شانزدهم هست در حقیقت ادبیات اگر سه تا پیامبر به اصطلاح اندیشه مدرن یا ادبیات رو در نظر بگیریم مونتین شکسپیر و سروانتس این سه نفر این سه بنیانگذار ادبیات مدرن یا سه بنیانگذار اندیشه مدرن محصول به وجود آمدن یک نوع فهم متفاوت از واقعیت هستن یعنی اگر واقعیت به مفهوم قرون وسطایی درک میشد هرگز ادبیات رومان به وجود نمی‌آمد پس ادبیات مدرن رومان و تمامی فرآورده‌های ادبی که ما میتونیم اونها رو مدرن بنامیم اینا محصول تلقی جدیدی از واقعیت هستن یکی از فیلسوفان و آنتروپولوژی های فلسفی مشهور به نام هانس بلومبرگ که یکی از متفکرانی اس که بسیار مهم و البته دشوار فهم هست یک مقاله خیلی مهمی داره به نام مفهوم واقعیت و امکان رمان چگونه شد که رمان ممکن شد این مقاله شو اگر خواستید بخونید حتماً با یکی دو مقاله دیگرش بخونید یکی ملاحظات مقدماتی درباره مفهوم واقعیت و بعد یک مقاله مهم دیگها داره به نام مفهوم واقعیت و نظریه دولت این سه تا مقاله رو با هم باید خوند حالا من در یک فرصت دیگری این مقاله مقاله مفصلی هست که بلومبرگ در این مقاله مفهوم واقعیت و امکان رمان توضیح میده که چگونه چهار مرحله رو برمی‌شمارد چهار دوره متفاوت از فهم واقعیت در غرب به وجود میاد از افلاطون تا عصر جدید و در دوره چهارم هست یعنی درک تحول چهارم در فهم واقعیت هست که رمان ممکن ک میشه بنابراین ادبیات و و به ویژه رمان که مدرن‌ترین شکل ادبی هست برای درک به اصطلاح ما از واقعیت اون چیزی که واقعیت مینامیم بسیار مهم هست به چه معنا به این معنا که شما با ادبیات هست که می‌توانید همواره درکتون رو از واقعیت در حقیقت ارزیابی کنید ادبیات اون اون چیزیست که محصول تخیله به هیچ وجه ادبیات به اصطلاح ادعای این رو نداره که واقعیتی رو باز میتابه آینه به اصطلاح واقعیتی هست یا گذشته‌ای رو به شما نشون میده یا آینده‌ای رو به شما باز می‌نماید بلکه ادبیات اون دروغی اس که اگر شما نشناسید این دروغو و قادر نباشید که خلق بکنید نمی‌توانید راست رو بفهمید در ذهن غربی برعکس ذهن غیر غربی شناخت از راه تمایز ممکن میشه یعنی فقط و فقط هر چیزی رو فقط و فقط از راه تصور نقطه مقابلش میشه فهمید هرگز شما نمی‌تونید بفهمید روز چیه مگر اینکه بدونید شب چیه هرگز نمی‌تونید بفهمید سفید چیه مگر اینکه بدونید سیاه چیه حالا یه سری چیزای متضاد هست که مثل شب و روز و این‌ها در خارج وجود داره اما یه چیزایی متضاد هست که یه چیزایی هست که در خارج وجود نداره و در نتیجه شما باید متضادش رو خلق بکنید از جمله اونچه که شما میگید واقعیت وا چیزی در خارج به نام واقعیت که وجود نداره واقعیت مفهومی اس که ذهن شما می‌سازه بنابراین اگر بخواید به فهمید واقعیت چیه باید بتونید مفهوم متضاد واقعیت رو که ام غیر واقعی یا نا واقعیت هست یا دروغ هست درک بکنید همان طور که اگر بخواید هستی رو درک بکنید باید نیستی رو که در خارج وجود نداره بتونید درک بکنید بتونید تخیل بکنید یکی از بزرگترین شاعران قرن بیستم والس استیونز شاعر بزرگ آمریکاییست که یک مج جستاری داره چند تا جستار کوچکی که تحت عنوان دستهای درباره واقعیت و تخیل اینجا توضیح میده که چرا ما به تخیل نیازمند هستیم برای اینکه واقعیتو بفهمیم درک بکنیم اگر شما نتونید با تخیل خود تون چیزی رو که غیر واقعیست بیافرینیم شما نخواهید توانست واقعیتو بفهمین ما به واقعیت دسترسی نداریم ما نمی‌تونیم درکی از واقعیت داشته باشیم مگر از طریق خلق آنچه که واقعی نیست و این نوع خلق اونچه که واقعی نیست هست که به ما نشون میده که چه درکی از واقعیت داریم بنابراین ما درکمون از واقعیت به میزانی که نوع تخیلم از امر واقعی تحول پیدا میکن کنه تحول پیدا میکنه و البته خب تمام ادبیات غرب از یونان تا امروز در خدمت این هستن که ما ارتباطمونو با واقعیت از دست ندیم بدون ادبیات ما رابطمون با واقعیت گسسته میشه آگاهی ما از واقعیت تماس ما با واقعیت ارتباط ما با واقعیت و توانایی ما برای تشخیص توهم از واقعیت همه وابسته به ادبیات هست این یک ویژگی مهم ادبیات در فرهنگ غربیست که ا رو متمایز میکنه از فرهنگ‌های دیگه من اینجا متوقف میشم و بحث راجع به جزئیات این نکته‌ها رو به یک وقت دیگری واگذار می‌کنم باز هم به اصطلاح از دوستانی که مایل هستن در دوره‌های درس گفتارهای ادبیات غرب ش شت بکنن میتونن در کانال تلگرام و کانال صفحه فیسبوک من و حتی در همین کانال یوتیوب آگهی این درس گفتار رو ببینن و اگر دوست داشتن میتونن به ایمل من [email protected] ایمیل بفرستن و امیدوارم که بتونم از وقت هم صحبتی با دوستان بهرمند بشم من اینجا توقف می‌کنم و اگر دوستان نکتهای دارن در کلاب هاس میتونن بفرماین و و امیدوارم که نکته‌های که گفتم برای دوستان سودمند باشه خانم فروغ بله آقای خلجی ممنونم سپاسگزارم از شما حمید جان سلام وقتت بخیر اگر ما شما رو می‌شنویم اول اگر مایک داشته باشه همی جان همی جان اگر صحبت می‌کنی مایکت بسته در غیر این صورت من احتمال میدم که شما موقعیت صحبت کردن نداری خانم شاداب سلام وقتتون بخیر بفرمایید [موسیقی] سلام به دکتر خلجی شما فروق جان ممنون از رومای خیلی خوبتون من چند تا نکته دارم با اجازه بگم یک اینکه ببینید شاید من از یه منظر دیگهای نه از روی تعصب البته به این مقوله دارم فکر میکنمو من لیسانسم ادبیات فارسی بوده حالا از دانشگاهی علامه طباطبایی که نسبتا توی ادبیات معتبر زر زمانهای هم بوده که حالا اساد به نامی اونجا بودن صدام هست من افتادم بیرون است ب یه لحظه شما افتادی بیرون ع خواهی می‌کنم اینترنت ایران در اون زمان هم که حالا ادبیات من میخوندم ادبیات فارسی به نظرم این حالا درسی که ما میخوندیم در واقع بررسی متون نظم فارسی بود تا خواندن ادبیات ب خطین میخوام ببینم که یعنی سوالم شاید یه نو سوال نیست اینو چیزی که در ذهنم همیشه میجوشه که چرا ما اسم این در واقع رشته تحصیلی گذاشتیم ادبیات فارسی در واقع بررسی متون ن نظم فارسیه ادبیاتی نیست یعنی همون موقع من به این نتیجه رسیده بودم حالا از بحثهایی که میدونستم که رمان اصلا ادبیات با رمانه و ما اصلا چیزی به اسم ادبیات نداشتیم و حالا چیزایی که دکتر خرجی گفتن من دوباره افتادم بیرون نکته دوم خیلی سریع بگم یه بحث جدیدا دوباره باب شده حالا میدونم نظر دکتر خرجی راجع به کلمه روشن فکر یه استادی هستن که در کلاپس حالا خیلی جدیدا حمله میکنن به روشنفکرا و همین روشنفکرا رو حالا دیوانه میپندارند و هرچی کاری ندارم که کی هستن اصلا چی میگن چون این بحث روشن فکر دوباره خیلی باب شده و ما اصلا ما به ازای روشنفکر اصلا نمیدونیم کلمه روشنفکر چیه میخواستم نظر دکتر خلجی چون میدونم که ایشون اصلا میگن الان ما اصلا نمیدونم اصلا روشنفکر نداریم روشنفکر کلمه این این واژه رو قبول ندارن میخواست میدونم در زمانی که سارت و حالا اون زمانی که سارت رو کامو و اینها بودن یه زمانه بود که حالا این کلمه روشنفکر بعدا وارد فارسی شد حالا نمیدونم ترجمه در واقع معنایی شد توی فارسی واقعا عذر میخوام ترجمه شد یعنی این کلمه روشن فکر از زمان سارتر و کامو فکر میکنمو شد میخواستم ببینم دلیلش چی بوده که اون زمان که سارتر و کامو بودن و کتاب مینوشتن این کلمه برجسته شده حالا نمیدونم دقیقا ما به ازاش در حالا فرانسوی یا انگلیسی چی بوده اون موقع که بعدا وارد فرهنگ ایران یا فارسی شده که به عنوان کلمه روشن فکر حالا روشنگر روشن فکر ترجمه شده و مشخصا اثر این بر روی این اثر این کلمه بر روی جامعه ما که تا هنوز هم وجود داره من فکر می‌کنم الان در غرب اصلا همچین کلمهای وجود نداشته باشه همچین اشخاصی هم ما در غرب نداشته باشیم مثلا کسی به اسم روشن فکر نداریم حالا دانشمند شاید داشته باشیم که هیچ ربطی حالا نداره و بخشید و این قوله روشنفکری که الان برخواسته از ادبیات به نوعی منظورم با توجه به سارت و کامو که از اون زمان باب شده مسئله که تا به الان در جامعه ما وجود داره مسئله به اسم روشنفکر نکته آخرم فقط خیلی کوتاه بگم اینکه در مورد اینکه ادبیات اگر که حالا بعدا بحث هایی میشه بر سینمای موج نوع اروپا یا مجنو فرانسه میخوام بدونم که میشه راجع به اینها حالا روم های گذاشت چون من خیلی شدیدا به سینمای موج نوع فرانسه علاقه دارم و فکر می‌کنم فرانسه و اروپا حالا بمان و بقیه سینماگران اون دوره میخوام تاثیر این ادبیات غرب بر اون دوره سینمایی رو حالا اگر جلسی بشه بله اگر امکانش باشه قابل بررسی هست یا نی اصلا تاثیری داشته یا نه مرسی ببخشید من خیلی قط شدم از اتاق میفتم بیرون خش می‌کنم راجع به نکته آخرتون چشم سر فرصت بله موضوعی اس که منم بهش علاقمندم و میتونیم براش جلسات رو ترتیب بدیم راجع به مسئله ادب و ادبیات و روشنفکری یه نکته رو توجه بکنید که رابطه ما ایرانی‌ها و مسلمونها با زبان یک رابطه سالمی نیست ما یه رابطه کاملا فتیشیست داریم با زبان و خب این ت عصر جدید خب خیلی ما رو بیچاره کرده یعنی ما تجدد رو مدرنیته رو با به اصطلاح این رابطه فتیشیست که با زبان داریم به شکل خیلی کج و موجی درک کردیم و به شکل کج موجه هم درآوردیم و فکر میکنیم که اگر کلمهای رو ما بسازیم یا به کار ببریم این یک مثل خدا که میگه کن فیکون یعنی با کلمه جهان رو می‌سازه بنابراین ما با کلمات جهانو میخوایم بسازیم مثلاً ادبیات نداریم با کلمه ادبیات ما ادبیات می‌سازیم میگیم بله ما هم ادبیات داریم ما هم جامعهشناسی داریم ما هم حقوق بشر داریم ما هم اینو داریم سیاست داریم ما هم اونو داریم همه چیز رو با کلمه می‌تونیم ادعای در حقیقت موجودیتش رو ادعا بکنیم و این یه چیزی یک مسئله کاملا عمیق مربوط به روانشناسی اجتماعی و مربوط به به اصطلاح انسانشناسی زبان یعنی لینگو روپولی ماست که خیلی نحوه مواجهه ما با خودمون و با جهان بیرونمون رو ببخشید من ع آقای خلی من رشته دومم فقم زبانشناسی منظورتون روانشناسی زبانه یا جامعه شناسی زبان یا هر هر دوش هر دوش هر دوش یعنی روانشناسی زبان جامعهشناسی زبان انسانشناسی زبان در حقیقت نوع رابطهای که داریم ما با زبان متفاوت هست از نوع رابطهای که فرهنگهای دیگه دارن امیل سیغان که یکی از فیلسوفان عجیب غریب فرانسه البته اصالتا از اروپای شرقی اس میگه که ملت‌های همدیگه رو به اصطلاح بین ملت‌هایی که بر سر کلمات با همدیگه خون همدیگه رو می‌ریزن به سختی میتونین آشتی برقرار بکنین شما نگاه بکنید ملت خاورمیانه خب نمونش هست دیگه ملتی هستن که بر بر کلمات بر بر به اصطلاح سر کلمات با همدیگه نزاع خونین و دیرپا دارن بنابراین نوع نگاه ما به نوع برخورد ما رویکرد ما اتیتیود ما نسبت به زبان جهان ما رو میسازه همون طور که من راجع به تفاوت تمدن بین النهرین گفتم تمدن یونانی نوع نگاهشون به نوشتار نوع نگاهشون به سخن کلام تمام جهان اونها رو متفاوت میکنه از ما این مصیبت ما داریم نه فقط راجع به روشنفکر راجع به همه چیز تمدن ایرانی فرهنگ ایرانی نمیدونم ادبیات ایرانی شعر ایرانی تمام اینها خب طبیعتا از این منظر اگر نگاه بکنیم باید خیلی هشیار بود یعنی نسبت به اینکه ما با زبان یک رفتار خاصی داریم که بسیار ناخودآگاه و غیر انتقادی اینکه چرا ادبیات گذاشتیم در برابر لیترا چر به خاطر هیچ ارتباطی وجود نداره بین لیتریچر و ادبیات همونطور که بین هیچ معادلی و کلمهای وجود نداره یعنی رابطه بین معادل ها و کلمات به هیچ وجه رابطه طبیعی یا رابطه منطقی نیست هیچ معادلی به عبارت دیگه هیچ معادلی معادل نیست یا هیچ معادلی معادل دقیق نیست چرا ما در برابر کالچر میگیم فرهنگ هیچ ربطی نداره کالچر نه از نظر لغوی و نه از نظر مفهومی و نه از نظر تئوریک هیچ ربطی به مفهوم به فر فرنگ نداره فرهنگ به اون مفهوم که ما به کار میبردیم و همین الانشم همینطور کلماتی که ما میسازیم با فرهنگ مثل کشن نمیدونم اگر اینا اصلا میره تو کلمات دیگری که ربط به فرهنگ ن مثلا یه کتابی داره نورت فرا به [موسیقی] نام اشن یه چیز ا اینطوری که مفهومش اینه که پ پروردن و پرورش دادن تخیل که در فارسی با عنوان تخیل فرهیخته درآمده که در حقیقت هیچ معنایی نمیده معنا که در انگلیسی هست یا دولت یا شهر سیتی شهروند سیتیزن نمیدونم دولت شهر نمیدونم سیویل سیویلیزیشن تمدن چه ربطی داره به سیویلیزیشن هیچ سیویلیزیشن مفهوم دقیق کلمه مفهوم فرانسویه و اون چیزی که در فرانسه شما از سیویلیزیشن به زبانهای دیگه نیست امیل بنیس که یک تاریخ حتما میشناسید زبانشناس بزرگیست یه مقالهای داره راجع به مفهوم سیویلیزیشن ولی این به این معنا نیست که چون ترجمه ناممکن پس بیهوده است نه اساساً ما از راه ترجمه است که میتونیم بفهمیم به عبارت دیگه ما اگر به این شکاف به این فاصله بین مفاهیم بین زبان به این شکافی که زبان‌ها رو از همدیگه جدا می‌کنه فرهنگ‌ها رو از هم جدا می‌کنه آگاه باشیم یعنی تونستیم به شناخت برسیم اگر به این شکاف آگاه نباشیم در حقیقت در توهم به سر می‌بریم به عبارت دیگه آگاهی به چیزی همیشه آگاهی به تفاوت اون چیز با اون چیزیست که نزد ماست آگاهی به شما آگاهی به دیگری یعنی آگاهی به اینکه اون دیگری خود نیست آگاهی به که هر چیزی آگاهی به فاصله‌ای اس که بین من و اون چیز وجود داره آگاهی به واقعیت آگاهی به دست نیافتن بودن واقعیت هست آگاهی به زمان آگاهی به سپری شدن بازگشت ناپذیر زمان هست شما کی می‌فهمید زمان رو زمانی که زمان بر شما گذشته باشه و به لحو بازگشت ناپذیری هم گذشته بنابراین درک زمان همیشه درک از دست دادن زمانه این فاصله درک این فاصله درک این شکاف درک این مقا که به اصطلاح ژرف و پر نشدنی که بین ما و دیگری بین خود و دیگری بین هستی و نیستی بین بودن و نبودن بین واقعیت و توهم وجود داره این یعنی شناخت بنابراین ما زمانی میفهمیم که ادبیات غرب چیه که بدونیم که ادبیات غرب اونچه که ما ادبیات میگیم چه چیزی نیست و این تفاوت‌ها و تمایز هاست که فرق رو تفاوت نشون میده کلمه روشنفکر یه کلمهی است که به نظر من شاید بهترین کس که راجع به روشنفکر نوشته آل احمد هست در خدمت و خیانت روشنفکر که هم از نظر لغوی سعی کرده توضیح بده و هم از نظر روشنفکر در قالب ایرانیش یعنی خاستگاه‌های روشنفکری در جامعه ایران و خب ا اونم همعصر کامو و سارت بوده و یکی از بهترین کتابهای دیگه کار کوچیکی اس که آقای بابک احمدی در مورد به نام کار روشنفکری ببینید کلمه روشنفکری هم باز از اون چیزهاست دیگه از اون مصیبت هاست یعنی خود کلمه تبدیل میشه به یک فتیش روشن فکر هم تبدیل شده کلمش و به اصلا ایماژ و تصویر روشنفکر تبدیل شده به ی فتیش که باید این مشکلات روانی رو توجه کنید که شناخت و آگاهی در وحله اول یک مسئله اخلاقی روانیست قبل از اینکه مسئله کاگنی تیو باشه یعنی شما باید در شرایط مطلوب روانی و اخلاقی قرار داشته باشید تا بتونید یک چیزی رو بشناسید ما فکر میکنیم همه چیز تئوریه نه پیش از تئوری شما باید اراده و انگیزه و به اصطلاح درک درستی از اینکه شناخت چیه و واقعیت چیه و میل به قت داشته باشین تا بتونید واقعیتو درک بکنید در مورد روشن فکرم همین طوره یک فتیشیست که دوباره احیا شده اونم در عصر اژیم دیگه ما در اصر ایمج مفهوم وجود نداره الان اون چیز که در حقیقت به عنوان روشنفکر ازش حرف میزنیم اون چیزی که با تصویر پیوند خورده در حقیقت به جای ایدئولوژی روشنفکر ما باید از ایگوی یا ایماژ شناسی یا تصویر شناسی روشنفکر حرف بزنیم بگیم تصویر روشنفکر چه کارکردی داره که در عصر ما دوباره در فرهنگ ما زنده شده و یه نوع تحلیل دیگری میخواد یعنی تحلیل ایدئولوژیک که مربوط به قرن بیستم هست اون دیگه امروزه به کار نمیاد ولی اگر بخوایم ببینیم این روشنفکری چی بوده تاریخش خب باید در فرهنگ غرب اصلا یه چیز دیگه است در کشوری مثل روسیه یه چیز دیگه هست آیزا برلین کتاب متفکران روس رو که نوشت در حقیقت برای نشون دادن تمایزی که بین روشنفکر روسی و روشنفکر اروپایی وجود داشت یعنی بین اتلک توو و ا اینتلیجنس اینتلیجنس روسی کاملاً متفاوت هست از اینلت یا انتلکت اروپایی باید دید که این پدیده روشنفکری ایرانی چی هست و چرا ا این واژه امروزه اون معنایی رو نمیده که زمان آل احمد میداد یا این امروز اون معنایی رو نمی که زمان مثلا کسروی میداد یا زمان منور مثل آقاخان کرمانی و دیگران امروزه روشنفکری به عنوان یک ایماژ استفاده میشه و باید با روش های ایژ شناسی آیکون لوژی اولوی و این گونه روشها و رویکردها شناخته بشه سپاسگزارم از اگه از دوستان روی استیج کسی صحبتی داره داشتم خان اگه وقت استاد صحبتهای خیلی قابل تحملی بود مسئله من مسئله فرم هست وقتی شما از حقیقت میگید خب بعضی از کتاب‌ها مستند هستن حالا مثلاً مثل کانت میشینه رساله در باب اخلاق می‌نویسه و به قول شما بعضی هم مثلاً فرانسوی و میان شکل رومان رو فرم رومان رو استفاده میکنن و از طریق ادبیات برقرار ارتباط برقرار می‌کنم با مخاطبشون یکی میخواستم ببینم خب توی واقعیت سزی میشه آیا مثلاً گفتش که کانت که مثلاً مستند نویس بوده تفکر داشته دارای چالش بوده حقیقتی که می‌سازه نسبت به اون کسی که در فرانسه خب حالا حقیقت رو تخیل می‌کنه نزدیک‌تر هست به واقعیت آیا اصلاً اساساً این دو فرم که یکی که مستند می‌نویسه یا مثلاً متن فلسفی می‌نویسه با کسی که ادبی می‌نویسه می‌تونن دو برداشت کاملاً متفاوت از واقعیت داشته باشن یا می‌تونن د تا واقعیت مجزا بسازن و اگر واقعیتی وجود داشته باشه آیا خواننده گمراه نخواهد شد یکی که در فرم ادبی داره می‌نویسه یکی که داره در فرم مستند و فلسفی می‌نویسه اساساً متن این دو تا و واقعیت این دو تا چه فرقی با هم می‌کنن من دوست دارم بدونم مثلاً خب چرا کانت رو به همچین یک نوشتهای مثلاً به صورت رومان نمیاره چرا مثلاً فلاسفه آلمانی به این شکل نمی‌نویسد به شکل رومان و رومان بعدتر مثلا در در آلمان شکل میگیره و رویکرد بسیار مثلا توده‌ها بیشتر بهش اقبال نشون میدن ولی مثلا در فرانسه همونطوری که شما گفتی و خیلی هم دقیق هست ابتدا رمان هستش که شکل میگیره بعد به شکل فلسفه در میاد این چگونه میشه توصیح بهش کرد و توضیحش داد مجی بله اولا که فلسفه آلمانی به اصطلاح متاخره نسبت به فلسفه‌های دیگه از جمله فلسفه فرانسه و و آقای خلجی مایک تون بسته است ما صداتونو نمیشنویم ببخشید ببخشید فلسفه آلمانی متأخر نسبت به فلسفه‌های دیگه از جمله فلسفه فرانسه و توجه داشته باشید که فلسفه آلمانی در حقیقت اید آلیسم آلمانی اون چیزی که از کانت به بعد ما ازش حرف میزنیم از اید آلیسم آلمانی حرف میزنیم یعنی ایده درش نقش اساسی داره ببینید فلسفه مدرن حالا اگر بگیم که کانت بنیانگذار فلسفه مدرن هست از اینجا آغاز میشه که کانت رابطه ما رو با واقعیت برای همیشه از بین میبره یعنی کانت میگه که ما نمی‌دونیم واقعیت چیه و نمی‌تونیم هم بهش دسترسی داشته باشیم آنچه که ما میتونیم در مورد شناخت حاصل بکنیم اون چیزیست که بر ما پدیدار میشه ها جهان چنان که بر ما پدیدار میشه اون هست که ما میتونیم بهش شناخت پیدا بکنیم اما اینکه آنچه که بر ما پدیدار میشه آیا واقعاً واقعاً هم در واقعیت هم همین طور نمیدونیم آیا واقعیتی ورای اون هست که به اصطلاح این پدیدارها اون واقعیتو پدیدار میکنن نمیدونیم ما نمیتونیم از واقعیت دیگه حرف بزنیم بنابراین فلسفه مدرن و اندیشه مدرن با گسست قطعی و همیشگی رابطه ما با واقعیت آغاز میشه اینکه چیزی به نام واقعیت وجود نداره که در دسترس شناخت ما باشه و اساساً این کانت هست که بر اهمیت تخیل به اصطلاح تکیه میکنه و یه انقلاب فلسفی در مفهوم تخیل به وجود میاره برای کانت مهمترین ی بنیاد به اصطلاح عقل انسانی عقل عملی اس یعنی توانایی تشخیص بین خی خی و شر و برای کانت اونچه که شما رو قادر می‌کنه که خیر از شر تشخیص بدید تخیل شماست یعنی تخیل هست که بنیاد قضاوت و داوری اخلاقی اس از اون طرف کانت قضاوت اخلاقی رو یا قوه درک اخلاقی رو با قوه ذوق استتیک و زیباشناختی یکی می‌دونه کسی از نظر کانت کسی می‌تونه زیبایی رو درک بکنه که بتونه خیر و خوبی رو درک بکنه کسی که درک اخلاقی نداره توانایی تشخیص اخلاقی نداره توانایی تشخیص زیبایی از زشتی رو هم نداره و هر دو اینها بر تخیل استوار هستن و اساساً قضاوت که بنیادی‌ترین به اصطلاح بنیادی‌ترین مسئله است برای کانت چون شما از همه چیز بر اساس قضاوته دیگه شما قضاوت بین بودن نبودن بین به اصطلاح خیر و شر بین هر چیزی بر اساس قضاوت هست و این معیار قضاوت بسیار مهمه برای کانت قضاوت درست سه عنصر مهم داره یک اینکه شما با عقل خودتون قضاوت کنید با عقل خودتون داوری کنید این عقل در حقیقت یعنی اون وجدان خودتون یعنی درستی رو از نادرستی بدی رو از خوبی خودتون تشخیص بدید این عقل هم شامل عقل نظریه هم شامل عقل عملی با عقل خودتون قضاوت بکنید یک د بتوانید خودتون رو جای دیگری بگذارید و از منظر دیگری قضاوت بکنید یعنی بتونید تخیل کنید یعنی بتونید خودتون رو به عنوان دیگری تخیل بکنید اینو اصطلاح بهش میگه اکستند ماین یعنی شما ذهنتون رو گسترش بدید شما با تخیل من من چه زمانی می‌تونم بفهمم که شما دردتون گرفته که بتونم خودمو جای شما بگذارم و در جای شما متوجه بشم که مثلاً خوردن پا به این سنگ درد میاره پس من اگر نتونم خودم رو به جای شما بگذارم نمی‌تونم خودم از جا از موضوع شما قضاوت بکنم اگه نتونم از موضوع شما قضاوت بکنم اونوقت نمی‌تونم در حقیقت قضاوت به طور کلی بکنم چه قضاوت اخلاقی چه قضاوت زیباشناختی چه قضاوت معرفت شناختی و سوم شرط سوم اینه که من با خودم در تناقض نباشم یعنی اگر من یک خودم یک چیزی رو خوب می‌دونم همه جا اون رو خوب بدونم اگر یک چیزی رو زیبا می‌دونم همه جا زیبا بدونم و مخالف خودم نباشم ناسازگار با خودم نباشم به عبارت دیگه دچار تناقض نشم تناقض چیزیست که قضاوت رو تواه میکنه پس انسجام یعنی هماهنگی با خود دیگری قدرت تخیل دیگری و استقلال در اندیشیدن با عقل خود اینا معیارهای قضاوت هست خب این یعنی که تخیل بدون تخیل شما اخلاق ندارید بدون تخیل سیاست ندارید بدون تخیل هیچ چیزی ندارید اساس سیاست هم باز تخیل هست مهمترین به اصطلاح چیزهایی که ما در زندگیمون میسازیم و بهش وابسته هستیم با تخیل هست بنابراین مسئله فقط رمان نیست که حالا بحث تاریخ ادبیات آلمان رو باید در یک جای دیگه گذاشت و اساساً فلسفه با این درک به وجود میاد که ما نمی‌دونیم که واقعیت چیه بودن یا نبودن مسئله این است با این پرسش حملت آغاز میشه با این سخن متین چه میدانم من چه میدانم با این به اصطلاح داستان دنک شد که در عصری زندگی میکنه که نمیدونه عصر به اصطلاح شوالیه ها سپری شده در حقیقت او در جستجوی چیزی هست که زمانش سپری شده یعنی چی یعنی او هنوز نمیدونه که اون کتاب‌ها با واقعیت د تا دنیای متفاوتن دنیای دنک شد دنیای کتاب‌هاست ولی دنک شد هنوز بین کتاب‌ها بین به اصطلاح نشانه‌ها و واقعیت یگانگی می‌بینه نشانه‌ها رو با واقعیت یکی می‌دونه ولی وقتی در آخر داستان دونکی شد در بستر احتضار به خواهرزادش میگه که من الان بیدار شدم و متوجه شدم که اونچه که در کتاب‌ها می‌جستم زمانش سپری شده یعنی عصر مدرن عصری که ما می‌دونیم نشانه‌ها با واقعیت برای همیشه رابطشون گسسته است هیچ نشانه‌ای ارتباطی با واقعیت نداره ما فقط در جهان نشانه‌ها به سر می‌بریم نه در جهان واقعیت سپاسگزارم از همه دوستان امیدوارم که این بحث‌ها برای دوستان مفید باشه احتمال داره که یک جلسه دیگه هم باز راجع به ادبیات غرب تا قبل از شروع جلسات درس گفتارهای ادبیات غرب بر گزار بکنیم به هر حال باز هم از دوستان دعوت می‌کنم که برای اون دست درس گفتارها به من بپیوندن سپاسگزارم وقت همگی خوش از خانم فروغ و دوستان دیگه در کلاب هاس هم سپاسگزاری می‌کنم من هم سپاسگزارم از شما