خواندن متن «نقد عقل محض» اثر ایمانوئل کانت (جلسه‌ نهم)‌

سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان گرامی چی شد پس من دوستانو از دست دادم فنم اینجا سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان گرامی اجازه بدید یکی دو دقیقه صبر کنیم من نمیدونم چیکار کردم که این اتفاق افتاد یه اشکالی پیش اومد توی کلاب هس امیدوارم که حال همگی خوب باشه خب من اتاق از می باز کردم نفهمیدم چه مشکلی به هر حال سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان گرامی سر فلسفه خوانی گرفتیم هیام گفته که علم فلانه بله صادق هدایت درکش از سلام عرض می‌کنم به دوستان در کلاب هاس ببخشید یه اشکالی پیش اومد که اتاق ناگهان بسته شد صادق هدایت برداشتش از خیام برداشت درستی نیست اساساً خیام در زمان او سخن گفتن از علم و نمیدونم حقیقت و اینها کاملا به یک معنای متفاوتی غیر از اونچه که ما امروزه به کار میریم این نکته نکتهی اس که آدم باید همواره به یاد داشته باشه که کلمات تاریخ دارن و معنای ثابت ندارن بنابراین معنای هر کلمه بسته به این هست که چه کسی ا کلمه رو چگونه به کار برده وگرنه اگر بخوایم یک کلمه رو همه جا یک جور معنی بکنین خب دچار بدفهمی خیلی بزرگی میشیم یعنی در حقیقت در اصطلاح تاریخ نگاران میگن زمان پریشی یعنی شما نمیدونید که زمان کاربرد این کلمه با زمانی که شما دارین به کار میبرین کاملا متفاوته خب بله دوستان اگر سؤالی داشته باشن که مربوط به بحث باشه من خوشحال میشم که اگر بتونم بعد از یعن بعد از پایان بحث جواب بدم من عذر میخوام بابت تأخیری یا فاصلهی که افتاد بین جلسه نهم و هشتم و امیدوارم که دوستان منو پوزش منو بپذیرن و امیدوارم که بتونیم حداقل هر هفته یک جلسه برگزار بکنیم و این پیوستگی ادامه پیدا بکنه خب ما در جلسه گذشته فکر کنم حدود دو صفحهای از پیشگفتار ویراست نخست کتاب نقد عقل محض رو خوندیم و امروز من میخوام یک اصطلاح مهمی که در عنوان این کتاب آمده و این کتاب سراسر با اون اطلاح ارتباط داره صحبت بکنم یعنی اصطلاح نقد کانت در آغاز این پیشگفتار ویراست اول چنین گفت که ما در زمانهای زندگی میکنیم که توضیح داد که یک صحنهی رو وصف کرد که به صحنه نورد میمونه یعنی میدان متافیزیک سال مدت‌هاست که عرصه پیکار دو اردوگاه هست یکی اردوگاه جزم گرایان و یکی هم اردوگاه به اصطلاح عقل گرایان کسانی که معتقدن شما بدون نیاز به تجربه و بدون نیاز به حواس ادراکات حسی تون می تونید از طریق عقل حقیقت رو یا واقعیت رو درک بکنید و ی عده که معتقدن که عقل انسان نمیتونه بدون تجربه حسی شناختی پیدا بکنه و این دعوا مدت‌ها بوده که در فلسفه ادامه داشته بدون اینکه فیصله پیدا بکنه در این وسط یک عده هم به عنوان شپک پیدا میشن که کار رو دشوارتر بکنن این در حقیقت کانت همونطور که توضیح دادم من جلسه گذشته آرمان کانت دو چیز هست در کل پروژه فکریش از نخستین آثارش در جوانی که بیشتر به اصطلاح در چارچوب فلسفه پیشان نقدی هست پیش از خودش و الهیات مسیحی و همین طور علم موضوعات علمی به خاطر اینکه مخصوصا بعد از اینکه زلزله لی به وجود آمد و بحران عدل الهی یا مسئله ت ادیسه به یک پروبلماتیک بسیار بسیار مهم بدل شد کانت سعی میکرد در آغاز مسئله عدل الهی رو در چارچوب الهیاتی و فلسفی قدیم به اصطلاح توضیح بده یا موجه بکنه به همین دلیل هم از لحاظ علمی میخواست مسئله زلزله رو بفهمه و هم از نظر ی میخواست استدلال کنه و تا از اون زمان تا زمانی که سال ۱۷۸۱ که نقد عقل محض چاپ شد تا آخرین اثرش که جدال دانشکده هاست حدود ه سال قبل از اینکه خاموش بشه در ۱۸۰۴ در سراسر این عمرش مسئله د دو چیزه یعنی تأمین به دست آوردن یا خلق فلسفهای که بتونه به به اصطلاح تحقق دو چیز کمک بکنه یک مسئله آزادی که اساسا تبدیل میشه به آرمان و بنیان اصلی اندیشه مدرن از دوران رنسانس طرف مخصوصا ولی قبل از اون هم فلسفه از آغاز مسئله آزادی بوده یعنی از زمانی که در یونان آثار افلاطون نوشته میشه و فلسفه به عنوان به صورت رسمی تاریخش آغاز میشه مسئله آزادی انسانه منتها بحث آزادی انسان طبیعتاً در طول زمانی که از یونان باستان تا عصر رنسانس میکشه خیلی تحول پیدا میکنه خب مسیحیت میاد یهودیت میاد به اصطلاح گوران امپراتوری روم هست همه اینا باعث میشه که به تفسیر از آزادی انسان متفاوت باشه ما موضوع تغییر نمکنه مسئله آزادی انسان در مسیحیت هم در الهیات مسیحی هم مسئله آزادی انسان هست یعنی رستگاری به مفهوم آزادی انسان هست ما در هیچ دینی تقریباً تا جای که من می‌شناسم به ویژه در اسلام ما آرمان نهایی یا به اصطلاح غایت نهایی خلقت انسان رو آزادی نمی‌دونیم در اسلام انسان وظیفش اینه که خداوند رو بندگی کنه خ انسان آفریده شده برای اینکه بندگی کنه بنابراین حتی گرچه او موظف هست که از غید بندگی و بردگی دیگران یا از هوا هوس یا از وسواس‌های شیطانی خودشو آزاد بکنه ولی آزاد میکنه که بنده خدا بشه در یونان و در مسیحیت برای اولین بار این مفهوم به وجود میاد که انسان آزاده و آزادی خودش رو می‌تونه محقق بکنه خب یک تاریخ یونان باستان دموکراسی اندیشه سیاسی اخلاق و همینطور فلسفه در ریشه و اساس اینها درست به این دلیل در زمانی متولد میشه که ایده آزادی به اصطلاح ابداع میشه و آزادی و فلسفه با همدیگه پیوند بسیار عمیقی دارن پس آزادی یک مسئله قدیمیه به اصطلاح این کانت نیست که او رو این ایده رو به کانون فلسفه ورزی و به غایت زندگی انسان بدل کرده باشه اما یک مضمون دیگری هم در زمانه کانت خیلی مهم میشه که برای کانت در کنار آزادی یعنی به مفهوم آزادی وابسته میشه مفهوم صلح صلحی بدون آزادی نیست و آزادی هم بدون صلح نیست و این دو سه قرن جنگ های فرقهای در اروپا و کشت و کشتارهای بسیار و هیچ ناامیدی ناامیدی بسیار عمیقی که در مورد صلح بود صلح های موقت به سرعت از هم میپاشیدن و جنگ های پایدار آغاز میشدن این باعث شد که کانت مسئله صلح و آزادی رو در اساس فلسفه قرار بنابراین چه در فلسفه نظری چه در نقد عقل نظری چه در نقد عقل عملی و در سراسر آثارش پروژه اینه که ببینی که چگونه میشه انسان رو مجالی ایجاد کرد برای آزادی انسان وقتی ما در مورد جهان صحبت میکنیم که نقد عقل محض در حقیقت نقد نقد فلسفه متافیزیک سنتی هست بحث سر اینه که چگونه میشه شما قوانین این جهان رو بفهمین که جا برای آزادی باز بشه و شما محکوم به جبر طبیعت نباشین همین تم در اخلاق و سیاست م هست یعنی در عقل عملی بحث بر سر اینه که شما چگونه قانون اخلاقی و جا قانون سیاسی وضع بکنید که کننده آزادی شما باشه انسان در از نظر کانت بالاترین هدف زندگی انسان هست و بنابراین انسان نمیتونه وسیلی قرار بگیره برای رسیدن به هدف دیگری و کمال انسانی به این هست که با عمل به قانون با عمل به به اصطلاح قواعد اخلاقی به آزادی خودش دست پیدا بکنه پس از نظر کانت آزادی به مفه مفهوم اختیار نیست اون مفهوم که ما در فرهنگمون میگیم که من میتونم این کارو بکنم یا اون کارو بکنم این میشه آزادی نه از نظر کانت آزادی با عمل انسان محقق میشه شما تا زمانی که به عمل دست نزنید یعنی به خیر عمل نکنید از شر پرهیز نکنید و به قانون قانونی که وضع میکنید برای جامعه به اون پایوند نباشین و در عمل اون قانون رو تحقق نخشین آزادی شما هم تحقق پیدا نمیکنه پس آزادی یه چیزی نیست که شما یک بار به دست بیارین و تمام بشه بلکه آزادی یک تکافوی ناتمامی اس تا آخرین لحظه عمرتون شما باز هر کاری که میخواین بکنین باید ببینین که این خوبه یا بده خلاف قانونه یا مطابق قانونه و با عمل به خیر و چیره شدن بر غریضه و میل به شر که از نظر کانت بنیاد نهاد آدمیست شما به آزادی خودتون دست پیدا میکنید هر چقدر بیشتر به خیر و به قانون وفادارتر باشید آزاد ترید پس آزادی در کنار قانون معنا میده و با حق معنی میده بدون قانون معنی نمیده از نظر کانت برای ما آزادی یعنی که رها شدن یعنی شما بتونید در برید از حالا قید خدا و پیغمبر و آخوند یا حکومت و پلیس و محکمه است ولی برای کانت یا برای اصولاً برای غربی‌ها از ابتدا آزادی یعنی آزادی عمل و قانون منتها در کانت آزادی قانونگذاری میشه یعنی انسان خودش میشه قانونگذار انسان قانون میگذاره و بعد موظفه که به اون قانون عمل بکنه این میشه آزادی خب کانت میگه که در وضعیت ما من اینو دوباره میخونم از صفحه دوم میخونم از ترجمه آقای نظری میگه در حقیقت بیم معنیست چیزی که میخواستم بگم اینه این میدان رزمگاه متافیزیک که در جدال بین دو اردوگاه فلسفی دیرزمانیست پر قا و غباره پایان نمیگیره و این جنگ تموم نمیشه و به اصطلاح به قول کانت یک زایندگی ملونی داره یعنی همین طوری تداوم پیدا میکنه بدون اینکه به حاصلی فرجام بیابه کانت هدفش این هست که در همون طوری که در عالم سیاست آرمانش اینه که صلح محقق بشه در در زمینه متافیزیک هم در پی این هست که صلح فلسفی برقرار بکنه پس تم جنگ صلح قانون محکمه اینا تم هاییست که شما هم در فلسفه نظری او میبینید هم در فلسفه عملش میگه که در حقیقت بیمعنی اس که در قبال تحقیقاتی که طبیعت بشری نمی‌تواند نسبت به موضوعاتش به توجه باشد بی اعتنا بمانید ببینید او کان داره زمانهای این حرف حرف میزنه که فلسفه و فلسفه سنتی تبدیل به یک مسئله بحرانی شده یعنی تبدیل شده به یه امر غیر بدیهی تا اون تا زمانی که مخصوصا نیوتون د کارت نیامده بودن فلسفه کار خودشو میکرد هیچکس تردید نکرده بود که خب این همه ما قرن هاست که روی یک مسائلی بحث میکنیم مثل خدا مثل آزادی مثل جاودانگی روح ولی به هیچ نتیجهی نمی‌رسیم به قول کانت میگه که این برای فلسفه رسوایی بزرگیست که حتی نمیتونه واقعیت جهان خارج رو هم اثبات بکنه ولی خیس تردید نکرده بود ولی وقتی که کپرنیک در حقیقت ایده خورشید مرکزی رو جایگزین زمین مرکزی کرد یعنی کیهان شناسی انسانو کاملا وارونه کرد زمین که ثابت بود و خورشید گرد او میگشت عکس شد کاملا خورشید ثابت شد و زمین در حقیقت گرد او میگشت از به اصطلاح این انقلاب کپرنیکی سرته کردن یا وارونه کردن این ایده ثابت و متحرک بود اون که ثابت بود متحرک شد گردان شد و اونچه که میپنداشتیم ثابت نیست ثابت شد و این جهان انسان رو به هم زد و بعدم تلسکوپ که در حقیقت باعث شد که انسان به خطای به اصطلاح همیشگی دیدش پی ببره چون همیشه فکر میکرده که آسمان سقف کوتاهی داره و هرچه که میبین اونچه که میبینه اون چیزیست که هست و اون چیزی که هست او میتونه ببینه با تلسکوپ متوجه شد که چنین نیست و او نه تنها این جهان اون هفت طبقه پوست پیازی بطلمیوس نداره و کیهان بیکران به جای جهان بسته قرار گرفت بلکه خودش تمام اعتمادش رو به حواس خودش از دست داد اگر من با چشم غیر مسلح نمیتونم واقعی ببینم از کجا معلومه که بقیه چیزی که واقعیت میپندارم اونها خطا نباشه و بعد تولد دکارت همه اینها باعث شد که و نیوتون نیوتون و انقلاب علمی و بعد دکارد موجب شد که شما نتونی به طور یعنی منطقا شما دیگه نمیتونستی به شکل سابق بدیهی بگیری که این پرسش‌های فلسفی شما پرسشهای درستیه کانت میگه که الان در ما در حالی که ضرورت پرسش از مشروعیت پرسش‌های ما ضروریه یعنی الان پرسشهایی که از زمان افلاطون تا الان فلف در فلسفه مطرح بوده و پاسخ نهایی نگرفته دیگه الان نمیتونی شما بگی من همین طوری ادامه بدم باید بتونی موجه کنی باید بگی این پرسش‌ها پرسش‌های درستی من میتونم وجود یا عدم وجود خداوند رو اثبات کنم بشناسم پس میتونم استدلال کنم یا باید نشون بدی که میفهمی که نمیتونی این پرسش‌ها رو مطرح کنی و اینا پرسشهای درستی نیست پس باید کلا روشتو عوض کنی ولی کانت گله میکنه هم اینجا هم در تمهیدات که به اصطلاح این نهاد سنتی فلسفه فیلسوفان اسکولاستیک اینها جوری به آموزش و به اصطلاح تعلیم و تعلم فلسفی ادامه میدن انگار نه انگار که جهان عوض شده انگار نه انگار که نیوتون اومده انگار نه انگار که انقلاب در کیهانشناسی انقلاب به وجود آمده دکارت هیچ انگار هیچ اتفاقی نیفته این بی تفاوتی کانت رو خیلی آزار می به شکلی که وقتی که نقد عقل محزن منتشر میشه خب کان فرا ی عده میفرسته خوشش اون نمیاد دیگه یعنی دوست ندارن که این واقعیت رو که جهانش متفاوت از جهان سابقه و آنچه که بدیهی می انگاشتن الان دیگه بدیهی نیست نمیخوان از این فنج عافیت بیرون میگه در حقیقت بیم معنیست که در قبال تحقیقاتی که طبیعت بشری نمی‌‌تواند نسبت به موضوع شان می‌ توجه باشد بی اعتنا بمانیم شما اگر توجه کنید توی متن این کلماتی که بلد میشن سیاه میشن مهمه و این کار کانته دیگه و این فقط در قرن هجدهم ممکن میشه هم پاورقی قرن هجدهم ممکن میشه و هم در حقیقت بلد کردن ایتالیک کردن نوع صف آرایی و خود همینم یه انقلاب بزرگه خود همین پاورقی که در قرن هجدهم ابداع میشه در حقیقت بدون این علوم انسانی و فلسفه نمیتونست به وجود بیاد اینم خیلی جالبه یعنی ادوارد گیوان با کمک این پانوشت‌ها بود که تونست تاریخ عظمت و انحطاط ر بنویسه و بعد کان عاشق این شگرد بلاغی بود یعنی خیلی کان پاورقی میزنه پانوشت زیاد داره خیلی زیاد داره و استفاده خاصی میکنه از این پانوشت یعنی اینها هیچ کدوم اتفاقی نیست و کاملاً معماری کانتی شده میگه علاوه بر این افرادی که بی‌اعتنا خوانده می‌شوند حتی اگر با تغییر زبان فلسفه مدرسی بخواهند خود را در پس سبک نوشتاری عوام پنهان کنند وقتی درباره چیزی به تفکر بپردازند به ناچار به همان احکام متافیزیکی متوصل میشن میگه این استادای سنتی فلسفه اینا شاید در مارد به مسائل دیگه مسائل روزمره یا چیزای دیگه به زبان امروزی مردم صحبت کنن یعنی متوجه باشن که تغییری رخ داده ولی وقتی که می‌رسن به بحثهای فلسفی و متافیزیکی باز برمی‌گردن به همون احکام متافیزیکی سابق احکامی که به ظاهر به دیده تحقیر در آنها می‌نگریستند البته این بی‌اعتنایی که در بهبوهه شکوفایی کل علوم رخ می‌دهد و دقیقاً به علومی رف مییابد که انسان به هیچ وجه دوست ندارد نتایج آنها را اگر اصلاً بتواند چنین چیزی را تحصیل کند از دست بدهد کماکان پدیداری قابل توجه و تحمل است میگه در شرایطی که علم وجود آمده و دستاوردهایی داره که شما نمیتونی نادیده بگیری در فلسفه هم نمیتونی در حقیقت نادیده بگیری پرسشو بعد میگه که این بی اعتنایی آشکارا معلول فقدان فکر در عصر ما نیست یعنی عصر ما دچار فقر فکری نیست که موجه کنه این بی اعتنایی رو بلکه نتیجه قوه داوری بلوغ یافته این عصر است میگه در عصر ما قوه قضاوت انسان به بلوغی دست پیدا کرده که تونسته در حقیقت در تمام اون بنیادهای فکری سابقش تردید بکنه و راه انقلابی رو در علم پدید بیاره این بلوغ اصطلاح بلوغ خیلی مهمه به خاطر اینکه اصطلاح حقوقیه دیگه شما در همون اصطلاحی که ما هم در حقوقمون به کار میبریم که یک انسانی تا این سن نابالغ به شمار میده و از اون سن به سن بلوغ میرسه وقتی کسی به سن بلوغ میرسه یعنی چی یعنی کهه او مسئولیت کامل تمامی رفتارهاش فقط بهده خودش هست و بر خلاف کسی که نابالغ هست قیم نداره کسی نیست که مشروعیت در حقیقت فرمان دادن به او رو داشته باشه و او هم ناگذیر باشه که از فرمان او پیروی کنه پس بلوغ که در مقاله روشن چیست هم در ابتدای مقاله تعریف روشنگری اینه که روشنگری خروج آدمیست از نابالغی به تقصیر خویشتن حالا راجع همین مسئله بلوغ و استعاره بلوغ خیلی صحبتهای زیادی هست و باید دنبال کرد ابعاد زیادی از بحث روشن میکن خب اصلی که نمیخواهد به شناخت ظاهری و موهوم دفاع کند و نیز دعوتی است از عقل تا شاق ترین رسالت خود یعنی وظیفه خودشناسی را درباره درباره دوباره عهدهدار شود و دادگاه عادلانه‌ای برپا کند که در آن عقل بتواند از دعاوی به حق خود حراست کنه خب باز داره داره توصیف می‌کنه این این اص رو خب میدونید که کانت در حقیقت با فلسفه مدرن با کانت آغاز میشه سوژه مدرن با کانت آغاز میشه اصلا خود اصطلاح سوبژکتیویته م اول کانت به کار میبره چیه سوژه مدرن یعنی انسان مدرن چه تفاوتی داره با انسان ماقبل مدرن یک چیزه تفاوتش تفاوت انسان مدرن با انسان ما قبل مدرن اینه که انسان مدرن خودش رو در زمان حال احساس می‌کنه و می‌فهمه یعنی به عبارت دیگه او آگه خودآگاهی به بودن در اکنون داره برخلاف انسان سنتی که اصلاً زمان براش اصلا معنی نداره موضوع زمان مطلقا براش مطرح نبود چون برای او زمان یک گردش کاملاً حلقوی و دائری داشت و همین طور می‌گشت یعنی آغاز جهان و انجام جهان براش یکی بود انا لله و انا الیه راجعون انسان‌ها از اون نقطهی که به دنیا میومدن زندگی میکردن و برمیگشتن با مرگ به همون نقطه بنابراین در ذهنیت ما قبل مدرن شما آغاز داشتین و انجام نه گذشته و آینده گذشته و آینده با به اصطلاح کانت ابداع میشه در عصر در قرن هجدهم ابداع میشه چه زمانی گذشته و آینده معنی داره زمانی که شما خودتون رو در زمان اکنون احساس بکنید به عبارت دیگه خودآگاهی داشته باشید یعنی به اینکه الان در این لحظه هستید آگاه باشید بودن شما یعنی بودن در اون لحظه انسان هستیش یعنی هستی در اون لحظه بنابراین اگر شما به گ ش لحظات یعنی به گذر زمان تغییر زمان تغییر بازگشت ناپذیر زمان همواره آگاه باشید این میشه انسان مدرن انسانی که از خودش یعنی از زمانی که درش قرار داره آگاهه انسان مدرن پس کسیست که خودش رو در زمان اکنون تعریف میکنه این خودآگاهی تاریخی تمام به اصطلاح اساس مدرنیته است یعنی اینکه شما همواره به یه چیزی به نام گذشته زمانی به نام گذشته که سپری میشه و زمانی که حال هست که بلافاصله تبدیل میشه به گذشته و زمانی که آینده است که داره به سمت حال میاد و به گذشته میپیونده این آگاهی موجب میشه که شما در حقیقت بر خلاف انسان قدیم که مطلقا به مخیل خطور نمیک کرد که نظم این جهان خودش چنانکه هست و این جهان چنان که هست قابل تغییره و میشه تغییر داد به خاطر چی به خاطر اینکه او برای او همونطور که زمان یک امر سن به اصطلاح سنت و مشیت الهی بود و غیر قابل تغییر جهان هم همین بود او برای ا اصلاً قابل تصور نبود که شما بتونی یک نظم دیگری رو جایگزین این نظم کنونی بکنی حالا چه در فکر و چه در عمل و عالم خارج به عبارت دیگه انسان مقبل مدرن تمام زندگیش و حرکتش با حرکت طبیعت هماهنگه یعنی حتی سفر میکنه کار میکنه نمیدونم هر فعالیتی میکنه حرکت با حرکت طبیعت هماهنگ یعنی او نیرویی نداره برا اینکه حرکت خودش رو به طور مصنوعی و آرتیش شتاب بده مثل الان که شما میتونید با یه هواپیما هواپیما بشید در ۴ ساعت از این و کره زمین برید اونور کره زمین یا اینکه خود تکنولوژی ارتباطات باعث میشه که شما زمان و مکان رو درنوردید چنین چیزی در مخیل نمیگنجید وقتی که انسان آگاه میشه به اینکه در زمان قرار داره در اکنون هست و این اکنون که مدام گذشته میشه اون وقت میفهمه که نه این نظم نظمی به هیچ وجه عری نیست بنابراین همونطور که زمان میگذره هر لحظه با لحظه قبل فرق داره شما میتونید نظم موجود رو یه نظمی رو به وجود بیارید که هرگز پیشتر وجود نداشته ی نظم جدید و به همین دلیل انقلاب میشه مهم‌ترین جلوه یا مهمترین جوهر مدرنیته به قول اکتاویو پاز انقلاب سنت مدرنیته انقلابه مدرنیته هیچ سنتی نداره جز انقلاب یعنی شما هموار هر تحول فکری یا تحول به اصطلاح تکنیکی یا سیاسی که انجام بدید باز فردا میتونید از نوع یه تحول دیگه به وجود بیارید این انقلاب باعث میشه که شما هرگز نظم موجود رو طبیعی و تغییر ناپذیر ندونیم و امکان هایی رو که تاکنون ناشناخته هستن بتونید با تخیل خودتون در حقیقت به تحققش دست بزنیم میگه که عصری که نمیخواهد به شناخت ظاهری و مهوم اکتفا کند و نیز دعوتی از عقل تا شاخ ترین رسالت خود یعنی وظیفه خودشناسی را دوباره آگاه عهدهدار شود پس م انسان مدرن کسیست که بر خلاف انسان سنتی آگاهی به یک چیز دیگری نداره یعنی آگاهی به مثلاً طبیعت و کوه و دشت و دیگری نداره بلکه آگاهی او آگاهی به آگاهیه یعنی به آگاهی خودش آگاه میشه عقل به خودش فکر می‌کنه در حقیقت خودش رو می‌سنجم آگاهی میشه خود آگاهی پس همیشه اندیشیدن اندیشیدن به اندیشه پیشینه هر اندیشیدن میشه باز اندیشیدن من هر موقع فکر می‌کنم به چی فکر می‌کنم به اون فکری که پیشتر در ذهنم وجود داره پس من مدام دارم به فکر خودم فکر می‌کنم نه به چیز دیگری حالا این فکر میتونه راجع به همه چیز باشه ولی من به چیزی غیر از فکر خودم دسترسی ندارم برای اینکه اون رو موضوع فکرم بکنم پس انسان مدرن کسیست که میتواند خودش رو دوپاره کنه و یک طرف رو موضوع شناسایی تلقی کنه و یک طرف رو کسی که میخواد بشناسه یعنی یک طرف میشه سوژه یک طرف میشه ابژه و بعد فکر کردن میشه گفتگوی بین سوژه و ابژه یا به قول کانت به محکمه بردن عقل یعنی عقل میبرید در خود میبینید در محکمه عقل هم در مقام متهم اونجا مینشینه و هم در مقام قاضی این اصطلاح ااره محکمه و استارهای حقوقی اساساً برای کانت خیلی مهمه چرا به خاطر اینکه کانت فیلسوف حقه و فیلسوف قانونه به همین دلیل خیلی استعاره های حقوقی در کارش به کار میبره که همه اهمیت خاصی دارن و در این باره من فکر کنم اگه اشتباه نکنم یه سری منابع گذاشتم کارایی که فقط راجع به اسرای حقوقی ک انجام شده خب بعد میگه اما میگه که پس این‌ها حاضر نیستن عقلشون رو ببرن در محکمه عقل و عادلانه دربارش قضاوت کنن اما در عوض بر همه ادعاهای بی‌پایه نه صرفاً از طریق دستورات تحکم بلکه بر اساس قوانین جاودانه و لا یتغیر عقل مهر باطل بزند و این دادگاه چیزی نیست جز نقد عقل محض پس نقل نقد عقل محض یعنی اینکه شما عقلتون رو یعنی اون شناختی که دارید رو با دوباره از نو بسنجید دوباره ببینید که آیا این شناخت با قواعدی که دارید درسته یا اینکه از آزمون فیروز بیرون نمیاد محض پیور به شناختی میگیم که در حقیقت هیچ به اصطلاح سرچشمه‌ی در تجربه ما نداره یعنی از هرگونه تجربه بریز پاکه پیوره چیزیست که کاملاً با در ذهن ما به وجود آمده از شناخت حسی ما و تجربه ما مایه نمیگیره این میشه شناخت در حقیقت پیور پس کار یک فیلسوف اینه که فیلسوف مدرن اینه که درباره آگاهی خودش آگاه بشه یا شناخت عقلی رو به محکمه عقل ب مدام خب اینجا من مفهوم نقد رو میخواستم توضیح بدم ولی بذارید من پاورقی هم بخونم اینجا میگه که اکنون نیز دگربار درباره سطحی بودن شیوه تفکر در عصر ما و زوال علوم پایه ناله‌ها و گلایه‌هایی به گوش می‌رسد وقتی که قرن هفدهم نیوتون و لایپ نیس و کان ببخشید اسپینوزا و دکارت و اینا به وجود آمدن هیوم و اینها و این انقلاب در حقیقت فیزیکی و کیهانشناسی رخ داد و دستاوردهای این انقلاب علمی چنان خیره کننده و به اصطلاح ابعادش ع این بود که دقیقا همون طور که انسان قدیم با دیدن معجزه‌ها یا از طریق جادو ایمان میآورد به یک دینی یا به خدایی آدم‌ها کاملاً به ریاضیات مخصوصاً به ریاضیات و علم جدید ایمان آورد یعنی این تصور به وجود آمد که تا کنون این چیزا که ما به عنوان فلسفه و دین و ا اینجور چیزا میگفتیم اینها شناخت بی بنیان یا سست بنیان اون شناختی که بنیان استواری داره لاوت و دقت و صحت ریاضی داره و هیچ شکی نیست در اینکه شناخت درستیه در حقیقت شناخت علمی و ریاضی جدید هست در یکی از دینام های لای میخوندم نوشته بود که مردم انقدر در حقیقت جذب و مسهور علم و تکنولوژی جدید شده بودن که ریاضیات شده بود تبدیل به فتیش مردم شده بود یعنی ریاضیات میپرستید اصلا ریاضیات خب در چنین شرایطی فلسفه دین که دچار بحران شد طبیعتا دوران بحران دینه و شکاکیت و و اینکه فیلسوفانی که میان از اسپینوزا گرفته تا هیوم و دیگران بنیادهای فکر دینی رو نقد میکنن و در جامعه هم اعتقادات دینی بسیاری سست میشه و در عوض به قول اکهارت که تاریخ رنسانس رو در ایتالیا نوشته میگه که دین ضعیف میشه و افول میکنه ولی خراف نه یعنی در عین حال قرن هفدهم قرن انواع و اقسام گرایشهای عرفانی و نمیدونم رمالی و فالگیری و جادوگری و این چیزهاست و یک هرجا بر وجود داره یعنی چون که اون اعتقاد رسمی مذهبی از بین رفته در نتیجه هر کس هرچی دلش بخواد به عنوان اعتقادات میپذیره و منتشر میکنه و این برای فیلسوفان بسیار نگران کننده خب و فلسفه فلسفه در با این انقلاب‌های علمی دچار بحران میشه یعنی برای اولین بار باید فلسفه خودش رو دوباره از نو توجیه کنه که از بر چه مبنا بر چه بنیانی من میتونم همچنان فلسفه بورزم در کنار علم همچنان فلسفه ورزیدن معنا داره و چه معیار ها یا چه پایه‌های جدیدی میتونم برای متافیزیک تأسیس بکنم که به همون اتقان علم باشه همون استواری که علم داره همون استواری هم فلسفه داشته باشه این میشه بحران فلسفه و خب قرن هجدهم اساساً قرن فلسفه است و تمام تلاش فیلسوفان اینه که از به اصطلاح کانت یک بنیان‌های جدیدی رو برای فلسفه بنا گراندین در حقیقت بنیانگذاری جدید برای متافیزیک یعنی بگن که ما بر چه مبنایی حالا که اون به اصطلاح بنیان قرون ستایی متافیزیک از بین رفته یعنی تمام مبتی با کیهان شناس یعنی فلسفه هستی شناسی با کیهانشناسی در ارتباط دیگه وقتی اون کیهانشناسی فرو میریزه اون هستی شناسی هم دیگه قابل دفاع نیست دیگه بنابراین باید یک بنیان جدیدی پیدا کرد این اصطلاح گران اقت میشه اصطلاح بسیار مهم در فلسفه و هدف فلسفه همش تقلا است برای اینکه راهی پیدا بکنه که بتونه او تکیه بکنه و در نهایتم در قرن بیستم که دیگه با دیگه روشن و اینا شما دیگه میپذیرید بدون گرون یعنی بدون بنیان فکر بکنه خب آقای میگه که بنابراین در شرایطی هستیم که فکر جدید و انقلاب‌های علمی باعث شده که شما ناگزیر در جستجوی بنیان محکم جدیدی باشید یه ععد گلایه میکنن که در حقیقت میخوان در حقیقت راه حلی به نظرشون نمیرسه گلایه میکنن مگه اما من نمیبینم که علومی مانند زات فیزیک و غیره که دارای پایه و اساس محکم هستند به هیچ وجه شایسته این اتهام باشد بلکه برعکس این علوم شهرت و اعتبار دیرینه خود را حفظ می‌کند و حتی علم طبیعی در مقامی فراتر از شهرت و اعتبار پیشین خود قرار دارد دقیقاً همان روحیه میگه همون طوری که با این تحولات به اصطلاح شناختی علوم مختلف و ریاضیات همه این‌ها خودشون رو درشون در خودشون انقلاب به وجود آوردن و با شرایط جدید سازگار کردن در فلسفه هم میشه همچین کاری کرد دقیقاً همان روحیه میتوان می‌توانست خود را در دیگر انواع شناخت نیز به نمایش بگذارد فقط اگر ابتدا به تصحیح اصول آنها توجه میشد یعنی اگر شما دنبال یک متافیزیک جدیدی هستید که بنیان‌های استواری به استواری علم داشته باشه شما باید در اصول متافیزیک در اصولی که تاکنون پذیرفته شده بوده تردید کنید و اونها رو از نو بیازمایید و از استواری و اعتبار اونها اطمینان حاصل کنید من جلسه قبل راجع به پرینسیپ صحبت کردم این اصطلاح تقریبا اینجا نزدیک به همون گرون تا وقتی که این تصحیح انجام نشده یعنی بار اولی اس که فیلسوف در تاریخ فلسفه شما پرسش میکنید از بنیان به اصطلاح نظام فلسفی همیشه بنیان نظام فلسفی به طور پیشینی بدیهی تلقی میشد اینکه این جهان هست و این جهان موجود هست و یه خداوندی هست که وجود این جهان رو تضمین میکنه کس درش بحثی نداشت ولی برای نخستین بار بنیان شناخت انسانی فرو میپاشه و انسان مجبور میشه که نه اینکه در یک ساختمانی شروع کنه به کار کردن بلکه این ساختمان تمام ویرانه کنه و از نو بسازه همون طور که کانت کرد البته فقط تونست همه فیلسوفان تونستن فقط خراب کنن نمیتونن دیگه درست بکنن میگه که تا وقتی که این تصیر انجام نشده است بی اعتنایی شک و سرانجام نقد دقیق نقد دقیق شیوه‌های برهانی ببخشید تا وقتی که این تصویر انجام نشده است بی اعتنایی یه عده که نمیخوان به این این اصول رو باز بسنجند اینا بیرام بی احترامی میکنن شک یهده هم دچار شکاکیت درمان ناپذیری میشن که کانت قبول نداره و سرانجام نقد دقیق نقد دقیق شیوه‌های برهانی یک روش روش تفکر استوار و چی و با مبنا ببخشید میگه تا وقتی که این انجام نشده است بی اعتنایی شک و سرانجام نقد دقیق شیوه‌های برهانی یک روش تفکر استوار و با مبنا هستند مبنا همون منظورش گر زمانه این جمله جمله دیگه کلیدی این با این جمله اندیشه مدرن آغاز میشه با این جمله مدرنیته روح مدرنیته متولد میشه زمانه ما زمانه ن برای اولین بار انسان خودش رو فیلسوف خودش رو اندیش خودشو در زمان حال احساس میکنه میگه زمانه ما زمانه ما که کانت اینجا میگه در طول تاریخ چنین چیزی گفته نشده یعنی هرگز انسان زمان خودش رو متفاوت از گذشته یا آینده نمیدید همونطور که گفتم اصلا گذشته و آینده براش وجود نداشت زمان یک گردش ادواری داشت یعنی همین طوری تکرار میشه بازگشت جاودانه یک حلقههای بود که تکرار میشد بنابراین زمان ما وجود نداشت او در یک زمان به اصطلاح قدسی قرار داشت که هیچ تغییر و گسستی درش وجود نداره ولی وقتی که میگه زمانه ما زمانه راستین نقد است یعنی داره از عصر جدیدی صحبت میکنه عصری که شما زمانی آگاه هستی که به بودن خودت در زمان حال آگاه باشی و این چیزیست که شما هر لحظه باید به اصطلاح الرت باشی هر لحظه باید هوشیار باشی یک لحظه شما از اینکه در زمان حال هستی غافل بشی خوابت ببره قشک کنی یا حواست نباشه یعنی تو خودآگاهی نداری پس خودآگاهی دیگه مثل انسان قدیم چیزی نیست که آدمها به صورت اتوماتیک داشته باشن بلکه تو همواره باید بهش توجه داشته باشی همواره باید پروای اونو داشته باشه همواره باید اضطراب این رو داشته باشه که نکنه من خودم رو در زمان واقعی احساس نمیکنم ن من زمانی به با واقعیت ارتباط دارم که خودم رو در زمان اکنون بتونم تصور کنم اگر زمان حال نباشم یعنی در واقعیت نیستم خوابم در رویام یا در توه پس بودن در زمان حال یعنی شما در واقعیت هستید و هوشیاری کانت کوکو خ میدونید که خیلی کانتی و رساله دکتری شم درباره کتاب روپولی کانت هست و خب تا آخر عمرش خیلی مضامین خاصی از کانت مخصوصا نقد همواره برمیگرده بهش و از نو راجع بهش فکر میکنه و کاراش راجع به مخصوصا نقد خیلی مهمه یک مقاله مهمی داره نقد چیست و جدایی از اون چند مقاله دیگه هم داره که برمی‌گرده به همین مسئله نقد و کانت و او و او کانت رو در حقیقت تعبیری که به کار میبره که به اصطلاح تعبیر نیست در یک نظریه است میگه کانت نخستین هستی شناس اکنون یعنی آولی پرزنت کانت هستی شناس اکنون این هستی شناسی اکنون از بن با هستی شناسی سابق فرق میکنه چرا چون در هستی شناسی سابق همه هستی جوهر ثابتی بود که هرگز تغییری درش رخ نمیداد وقتی شما میگفتید انسان مرادتون از انسان یک گوهری بود که ثابت از دورترین نقطه تاریخ تا ابد انسان یه چیزه تغییر نمیکنه به همین دلیلم همیشه پرسش‌ها در مورد انسان پرسش از ماهیت انسان بود ر شما اگر میتونستید ر رو بشناسید ید و مطمئن باشید که هیومن نیچر رو میدونید و به ذات انسان پی بردید دیگه مهم نیست که در خارج به چه انسانی برمیخورید همه انسان‌ها از اون ذات برخوردارن اما وقتی که شما به هستی شناسی اکنون پا میگذارید شما دیگه نمیتونید از ذات نیچر انسان حرف بزنید شما نمیتونید چیزها رو جوهرهای ثابتی تلقی بکنید که میشه به اصطلاح عناصر اصلیشو شناخت و برای همیشه بر همه مصداق ها اون رو صادق دونست بلکه شما باید برای شناخت هر چیزی اون چیز رو در زمان خودش بشناسی یعنی انسان یه چیز عام مطلق نیست بلکه من برای اینکه انسان رو بشناسم باید به انسان خاصی یا خودم در زمان خاصی توجه بکنم اینجاست که رمان متولد میشه ادبیات متولد میشه علوم انسانی متولد میشه و انقلاب انقلاب سیاسی ایجاد میشه یعنی شما دیگه نمیتونی فرض بکنی که به ذات چیزی دسترسی داری کانت در حقیقت در آغاز راه رابطه فکر و واقعیت رابطه ذهن واقعیتو میبره میگه ما نمیدونیم که بیرون از ما چی هست ما امکانش شناخته واقعیت چیزها رو نداره ما در خودمون هستیم نه این پوست ما مرز ماست ولی از درونی پشت این ح به اصطلاح حسار پوست ما جهان برا ما پدیدار میشه جهان رو ما با یک سری خصلت‌هایی مث زمان مکان نمیدونم اعراض دیگه رنگ شکل فلان اینا رو بر ما پدیدار میشه اما اینکه آیا واقعاً جهان همین هست که بر ما پدیدار میشه یا نه هیچ راهی نداریم به شناختش پس ما به واقعیت هیچ دسترسی نداریم اونچه که بهش دسترسی داریم اون چیزیست که برا ما پدیدار میشه اون ممکنه بر قورقه ها یه جور دیگه دنیا رو ببینن یا اینکه انسان‌های دیگه در زمان دیگه یه شکل دیگه جهان براشون پدیدار بشه نمیدونی بنابراین سؤالی از انسان به جای هیومن نیچر سوال از ماهیت انسان تبدیل میشه به هیومن کاندیشن که انسان در چه موقعیتی اس پس شما فقط می‌تونید از انسان تاریخی انسانی که در یک لحظه خاص تاریخی که یکس تکرار ناپذیره تقلید ناپذیره و برگشت ناپذیره فقط و فقط می‌تونید از اون انسان صحبت بکنید انسان که ورای تاریخ هست انسانی که بی‌زمان هست و بی‌ مکان هست اون انسانیست که مثل بقیه چیزهای واقعی ما نمیتونیم بشناسیمش ما فقط و فقط انسان رو در چارچوب به اصطلاح اون شکل اون شکلی که برا ما پدیدار میشه و در زمان میتون خب این در حقیقت این باعث میشه که علوم انسانی به وجود بیاد دیگه به خاطر اینکه در پیش از قرن هجدهم و پیش از تفکر مدرن هم راجع به انسان صحبت میشد هم در فلسفه هم در الهیات هم در جاهای گوناگون حتی در پزشکی ولی اون انسان که در علوم ملف صحبت میشد ازش ذات انسان بود درست روح انسان و فکر انسان هم مثل بدن انسان تلقی میشد که ثابته همه شما اگه پزشکی بخونید یک بار آناتومی انسانو بشناسید میتونید دیگه همه انسان‌ها رو درمان بکنید همچین تلقی در مورد اخلاق سیاست نمیدونم جامعه و هستی انسان هم وجود داشت این تموم شد و علوم انسانی به وجود میاد علوم انسانی یعنی علومی که انسان در زمان رو موضوع مطالعه شون دارن یعنی انسان هم سوژه است هم ابژه است منتها ابژه و سوژه‌ی که در یک چارچوب موقعیت تاریخی خاص هست و اون موقعیت تاریخی به او شکل میده کاندیشن میکنه یعنی این زمان و مکان از او چیزی می‌سازه که در زمان و مکان دیگه کاملاً متفاوته پس اگر ما میخوایم انسانو بشناسیم انسان یعنی انسان جدید متولد میشه انسانی که تاریخیه انسان اصلا علوم انسانی رو در قرن هجدهم میگفتن علوم تاریخی خب این آنتولوژی پرزنت در حقیقت این هست که موجب شما رو چیکار میکنه آزاد میکنه اون آزادی که کان در آرمانش هست و در پیش بود با به اصطلاح تاریخی شدن با خودآگاهی تاریخی ممکن میشه انسانی که خودآگاهی تاریخی نداره یعنی نظم جهان رو و نظم هستی رو یک نظم از پیش تعیین شده تغییر ناپذیری می‌دونه و که طبق مشیت الهی کاملاً وجود داره و او در هیچ چیزش دخل و تصرف نمیتونه بکنه آزادم نیست دیگه طبیعتاً خودش رو در چنبره مشیت الهی و اون به اصطلاح معماری که خداوند برای او و جهان در نظر گرفته محصور می‌دونه انسان ما قبل مدرن انسانیست که برای خودش در تغییر خودش و جهان هیچگونه قدرت و توانی قائل نیست ولی زمانی که شما خودآگاهی تاریخی پیدا می‌کنید و می‌بینید که هر اکنونی با اکنون پیشین تفاوت می‌کنه و هر اکنون شما با اکنون دیگران تفاوت می‌کنه اونوقت هست که شما جا برای آزادیت پیدا می‌کنید آزادی انسان با خودآگاهی تاریخی به وجود میاد در کشورهای دیگه وقتی مدرنیته رفت مشکل اصلی اونها برای شناخت آزادی و برای تحقق آزادی این بود که نمیدونستن یا نمیتونستن که بین آزادی و خودآگاه تاریخی ارتباط هست چون خودآگاهی تاریخی پیدا کردن چیزی نیست که شما با تئوری و اینا متوجه بشید یک به اصطلاح سیر و سلوک و سرگذشت معنوی و روحی هست یک سری اتفاقات خاصی باید بیفته که آدمها در حقیقت خودآگاهی تاریخی پیدا بکنن چیزی نیست که شما بتونید صادر کنید و ترجمه کنید و فقدان اون خودآگاهی تاریخی موجب شد که در کشورهای دیگه غیر از اروپا و آمریکا انسان‌ها از در حقیقت دچار اختلال زمانی میشن یعنی ناگهان میبینن که خب چیزایی مثل تمدن بیرونی و تکنولوژی و اقتصاد اینا تغییر کرده و اینا جدیده و فکر میکنن که اونها اگر بخوان مدرن بشن باید صاحب چنین تمدنی بشن ولی از نظر آگاهی از نظر روحی از نظر ذهنی چون که خودشون رو در لحظه اکنون نمیتونن تصور بکنن و در یک زمان به اصطلاح کاملا دائره محدودن و به اون آگاهی ندارن در نتیجه زمان همزمان با انسان مدرن نیستن یعنی ما با غربی‌ها با چینی‌ها با هندی‌ها معاصر نیستیم در یک زمان فیزیکی قرار داریم ولی اون زمان آگاهی انسان متفاوته به اون خودآگاهی انسان‌ها به میزانی شما خودآگاه خودآگاه هستی که به اصطلاح درک امکان درک اکنون رو داشته باشی بتونی گذشته رو به عنوان گذشته ببینی و آینده رو به عنوان آینده یعنی زمانی که هرگز نمیاد ولی در فرهنگهای مثل ما تاریخ می‌نویسیم ولی اون تاریخ در حقیقت تاریخ گذشته‌ست که هرگز نمیگذره یعنی برای ما گذشته نمیگذره جوری صحبت میکنیم راجع به گذشته و جوری حرف میزنیم جوری روایت میکنیم که انگار ما در اون زمان گذشته فاصله رو نمیبینیم این گسست نمیبینیم این شکافی که بین ما و زمان گذشته هست و باعث میشه که من گذشته رو گذشته بشناسم همچین چیزی وجود نداره به عبارت دیگه زمان خودآگاهی یعنی توانایی احساس گسست فاصله من چه زمانی میتونم بفهمم که در زمان اکنون وجود دارم زمانی که بتون میفهمم که زمان ما قبل اکنون گذشته اون زمانی که سپری میشه به من میگه که من در زمان اکنون چیه یعنی من با نداشتن چیزی میتونم بفهمم که دارمش و رابطه من با گذشته برای همیشه قطع شده اگر فاصله رو نبینم و گسس رو نبینم در حقیقت همچنان به جهان ماقبل مدرن تعلق دارم رمان دونکی شت که یکی از دو سه اثر بنیانی در یعنی اثری که دوران سزن و در حقیقت خشت اول مدرنیته رو گذاشتن رمان دونکی شد دقیقا موضوعش همینه دنکی شد کسیست که عاشق در حقیقت افتخارات شوالیهی هست و ولی تمام عشقش و شورش در غفلت از این میگذره که زمان شوالیه‌ها سپری شده یعنی کتاب میخونه میدونی که کتاب در در دنکی شد خیلی نقش مهمی بازی میکنه هم کتاب میخونه هم میخره هم مینویسه هم میفروشه یعنی او از نشانه‌هایی رو که یعنی کتاب یا زبان نشانه است دیگه زبانی رو که به عنوان نشانه به کار میبره فاصلهی که بین زبان و واقعیت رخ داده و رابطه زبان رو با واقعیت برای همیشه گسسته احساس نمیکنه به همین دلیل هست که در طلب چیزیست که نیست سپری شده و لحظه مرگش هست که به آگاهی میرسه فوکو در کتاب به اصطلاح مهم شاهکارش واژه ها و چیزها فکر کنم فصل سوم یا چهارمش باشه مفصل راجع شد صحبت میکنه چون کتاب پوکو دقیقا درباره این هست زمانی که شما تاریخ مینویسید شما به عنوان تاریخ نگار فرق میکنه با کسی که اندیشه تاریخی داره یا ذهنیت تاریخی داره کسی که ذهنیت تاریخی داره نمیتونه تاریخ رو یک رشته پیوسته کاملاً واضح و روشنی ببینه که همه چیز درش وجود داره یک روایتی از تاریخ بده که کاملاً بازتاب واقعیته بازتاب واقعیتی که گذشته میگه انسان نمیتونه تاریخ رو و زمان رو بدون گسست های بسیار بدون شکاف‌های بسیار بدون تاریکی‌های بسیار ببینه و این تحول از انسان غیر تاریخی یا تاریخ نگاری و تاریخ نگری غیر تاریخی به تاریخی این انقلاب مدرن هست و دنکی شد در حقیقت سروانتس با روایت دنکی شد میخواد این هشدارو بده که شما از الان به بعد باید مدام خودآگاه باشه که گذشته گذشته و برای همیشه باز نخواهد گشت ایدولوژی ها نظام‌های ایدئولوژیک نظام‌های مذهبی درست با این مبارزه میکنن نظام‌های مذهبی نظامهای ایدئولوژیک ضد زمان ضد تاریخ خودشون یه عقایدی دارن و اون عقاید رو ازلی و ابدی میدونن عقایدی که هرگز با تجربه تاریخی هیچ آسیبی نمیبینه بنابراین هرچه در عالم واقعیت بگذره هرچقدر زمان سپری بشه هرچقدر به اصطلاح از زمان خلق اونها بگذریم هرچقدر که اون عقائد با زمانه خودشون ناسازگار باشه او تردیدی در عقایدش نمیکنه و میگه که اینچه آنچه که من میگم درسته از ازل درست بده و تا ابد هم درست است در حقیقت در عصر جدید تمام کار فلسفه از دکارت تا دریدا این هست که بگه که اونچه که شما تصور میکنید به عنوان شناخت درست یا درکی که از واقعیت دارین این یه لحظه دیگه عوض شد پس تمام چالش شما این هست که همپای زمان یعنی کار فیلسوف اینه که همپای زمان و با شتاب زمان شتاب کنه وگرنه اگر درنگ کنه و عقب بیفته از زمان نه قدرت درک واقعیتو داره نه قدرت سخن گفتن از واقعیت داره میشه یه چیز شبیه فلسفه ما که اصلاً هیچ ربطی به واقعیت نداره در حقیقت مفهومی نداره بنابراین شما همواره اندیشه مد اندیشه منفیه یعنی گذشتن از اندیشه قبل لحظه قبل میشه سنت شما باید لحظه قبل رو به عنوان سنت ببینید که مدرن باشید مدرن کسی که میتونه خودش رو گسسته از سنت ببینه این که میگم گسسته با شیوهای که ما با سنت و مدرنیته برخورد می‌کنیم کاملاً متفاوته برای ما مدرنیته یعنی که ما به سنت پش یعنی سنت یه جهنمیه که پر از گند و کثافت و بدبختیه و مدرن شدن یعنی که من فرار کنم از زندان سنت و دیگه اصلا کلاهمم بیفته اونجا نرم سمت اون ولی انسان مدرن زمانی مدرن میشه که از سنت جدا میشه برای اینکه برگرده و به سنت نگاه بکنه و سنتو بشناسه خودآگاهی تاریخی تاریخ در گذشته است دیگه پس شناخت انسان مدرن همیشه به گذشته برمی‌گرده برخلاف ما که همش می‌خوایم آخرین دستاوردهای نمی‌دونم علمی و فلسفی غرب رو با ولع زیاد به دست بیاریم و بخونیم و ترجمه کنیم و فکر کنیم که مدرنی شناخت حقیقی و شناخت عمیق یعنی شناخت تاریخی یعنی شناخت گذشته هرچقدر که شما در گذشته پیشتر برین و به سرچشمه تاریخ نزدیک بشید شما شناختت عمیق تر و درست تره به خاطر همین ما در عصر جدید باستانشناسی داریم انواع و اقسام روش‌های علمی و تکنولوژیک برای کاویدن و فهمیدن و شناختن گذشته پس مدرنیته یعنی فاصله گرفتن از سنت برای شناخت سنت چون از نظر انسان مدرن شناخت بدون فاصله امکان نداره یکی از مشکلاتی که ماها یعنی غیر مدرن ها دارن برای مدرن شدن خودآگاهی تاریخی اینه که هنر فاصله گرفتنو بلد نیستن که ی چیز بسیار دشواری یعنی ی تربیت و عادت خاصی میخواد اینکه شما بتونید از حتی وقتی ما میگیم انسان مدرن به خودش می اندیشه یعنی خودش هم سوژه هم ابژه اس یعنی میتونه از خودش حتی فاصله بگیره میتونه خودش رو جدا از خودش فرج بکنه اگر نتونه خودشو جدای از خودش فرج بکنه ا وقت نمیتونه به شناخت عینی دست پیدا بکنه چون میتونه خودشو از خودش فاصله بگیره در نتیجه میتونه با خودش با همون نگاه با همون روش با همون سختگیری برخورد بکنه که با دیگری و و این هنر انسانی که میتونه تاریخ بنویسه این هنر انسانی که میتونه بشناسه چون ما که نمیتونیم دیگری رو بشناسیم همیشه خودمونو میشناسیم پس وقتی خودمون رو به عنوان خودمون ببینیم نمی‌تونیم بیطرف باشیم اما اگر خودمونو به عنوان دیگری ببینیم اونوقت امکان این به وجود میاد که بتونیم به شناخت و یا داوری بیطرفانه برسیم خب میگه که زمانه ما زمانه راستین نقد است که همه چیز باید تسلیم آن شود دین از راه تقدس خود و قانون به واسطه ابوهت خود معمولا میخواهن خود را از نقد مف کنن شما یه نهاد دین داری اصلا کل فلسفه کانت علیه کلیساست علیه روحانیت کانت میخواد ریشه روحانیت بکنه حت فلسفه مدرن اینطوره دیگه از دکار تا اسپینوزا و دیگران همه مسئله شون اینه که هیچ کسی یا چیزی نباید خودشو نماینده جلوه یا به اصطلاح دارای عنصر الهی بدونی یعنی به محض اینکه شما خودت رو صحب یک عنصری یا چیزی یا موقعیتی تعریف کردی که الهیست یعنی تو از وضعیت انسانی خارج شدی یعنی شما در حقیقت با یک ادعای دروغی میخوای بر انسانهای دیگه به اصطلاح با زور حکومت کنی اونها رو به فرمانبری از خودت مجبور بکنی این اصطلاح گاورمنت یک اصطلاح مسیحیه دیگه در ک فوکو در همون مقاله نقد چیست مفصل توضیح میده میگه که این در قرون بستام در به اصطلاح عصر سیطره مسیحیت انسان زمانی کار خوب انجام میداد که تحت حکومت کشیش یا کلیسا باشه یعنی گاورن با یعنی تحت ولایت کلیسا باشه عصر مدرن زمانیست که انسان از حکومت کلیسا بیرون میاد و خودش حاکم خودش میشه یعنی مدرنیته این که شما گاورمنت خودتون رو خودتون تاسیس کنید سلف گاورمنت در حقیقت به وجود میاد و این اصطلاح گاورمنت اصطلاح مهمیه به خاطر اینکه از توی الهیات میاد تو بخشهای مختلف به اصطلاح اندیشه جدید از فلسفه گرفته تا حقوق و اخلاق و اینها پس مسئله اینه که شما خودتون تصمیم بگیرید خودتون بیندیشید خودتون قانون بگذارید و کسی نمیتونه بگه من چون خلی به اصطلاح نماینده خدا هستم یا من در حقیقت کلیددار قانون هستم یعنی حاکم هستم من نقد بر نمیتابه نمیتونید منو نقد بکنید میگه نه هرچه که انسانیست زمانه ما زمانه نقد است انسان و هر آنچه انسانیست هیچ تقدس و هیچگونه مصونیتی در برابر نقد نداره نمیتونه خودش رو معاف ب میگه دین اینا میان در حقیقت یک توجیه کاملاً دروغی میارن دین میگه من مقدسم قانون میگه که من به اصطلاح از سنت برجا موندم و نمیشه تغییرش بدید میگه که اما با این کار با این توجیه شک موجهی علیه خود به وجود می آورن میگه اینا به جای اینکه ما رو قانع بکنن که مسون از نقد با این توجیه کاملاً غیرموجه شون ما رو بیشتر به به اصطلاح نیتش و به صدقشون مشقوق میکنند و نمیتوانند احترام دوستانه‌ی را که احترام دوستانه‌ی را بطلبند که عقل فقط برای چیزی قائل باشد که قادر باشد در مقابل بررسی آزاد و آشکار عقل تاب آورد یعنی کسی که خودش رو میخواد از نقد عقل معاف بدونه در حقیقت به خاطر اینکه ی جایگاه ویژه‌ای داره هیچ انسان مدرن دیگه نمیپذیره و او اون احترامی رو که می‌خواد با مقاومت در برابر نقد به دست بیاره بعکس میشه اون احترام کاملاً از دست میده یعنی انسانی که تعصب بورزه انسانی که به سنجش عقلانی از دست نده انسانیست از نظر انسان مدرن غیر قابل به اصطلاح احترام یعنی آدمیست که در حقیقت با جزمیت و تعصبش از تفکر گریز بود خب اونچه که مهم هست این کلمه نقد هست کریتی حالا من دو خط دیگشو بخونم به خاطر مهم این این جملات جملاتی اس که همواره در کانت یا در فلسفه یادمون باشه به خاطر اینکه جملات کلیدی اما منظور من از عنوان بالا یعنی از نقد نقد کتاب‌ها و نظام‌ها نیست تا قبل از کانت هم نقد به این معنا وجود داشته دیگه از اول تاریخ یا از اول فلسفه آدما یا فیلسوف‌ها نظرات دیگران کتابهای دیگران نقد کردم بلکه من نقد قوه عقل را به طور عام در خصوص همه شناخت ‌هایی منظور دارم که این قوه مستقل از هرگونه تجربه می‌تواند در کس آنها تلاش کنن مستقل از هرگونه تجربه یعنی همون پیلا و ناب محض در نتیجه منظور من از این نقل عبارت است از تصمیم درباره امکان یا امتناع متافیزیک به طور عام یعنی من می‌خوام ببینم که آیا متافیزیک بنیان هایی که داره بنیان‌های مشهورش آیا واقعاً این بنیان‌ها قابل دفاعه یا قابل دفاع نیست و تعیین منابع و همچنین وسعت و مرزهای وسعت و مرزهای آن ببخشید و همچنین وسعت مرزهای متافیزیک از روی موادی و اصول خب میگه پس هدف من از نقد یعنی نقد یک عقیده جدیدی نیست که من در خرده گیری از یک نظری دیگهای اونو مطرح بکنم مثلاً وقتی من یک کتابی رو نقد می‌کنم یک فرض بکنید سخنی رو نقد می‌کنم یه نظریه‌ی رو نقد می‌کنم یعنی خودم یه نظریه‌ی دارم خودم یک شناختی رو برای بهش رسیدم که معتقدم درسته و او رو در برابر اون شناخت یا نظریه قرار میدم یعنی به طرف مقابل میگم این حرفی که زدی درست نیست این حرف من درسته در حقیقت شما یک سری یه محتوایی رو قبول ندارید و ی محتوایی رو که خودتون قبول دارید در برابر قرار میدید برای اینکه اون رو بطلان اونرو نشون بدید اما کانت میگه که نقد برای من اصلا به محتوا برنمیگرده من هیچ آموزهای ندارم من نمیگم چه چیزی درسته چه چیزی غلطه مطلقا من نقد برای من روشه این جمله و این به اصطلاح ایده بسیار بسیار مهمه توجه به در حق پیامدش به دلیل اینکه وقتی که میگه نقد برای من یک روش هست یعنی فلسفه و اندیشه از این به بعد فقط فرمه نه فقط اندیشه که همه چیزه انسان مدرن براش جهان چه جهان ذهنیش و چه جهان بیرونی در شکل فرم براش معنادار میشه هرچه که هست یا هرچی که برا او پدیدار میشه فقط فرم هست و تغییر فرم هاست که چیزها رو تغییر میده نه تغییر محتواش یعنی براتون مثال بزنم مثلاً قانون برای انسان مقبل سنتی محتواست یعنی مثلاً در یهودیت شما باید این کارا رو بکنید اگر برید در یک دین دیگه دیگهای مثل اسلام اون کارا رو نباید بکنید یه کارای دیگه باید بکنید شما در ح یک سری عقاید یک سری دستورهایی رو با عقاید و دستورهای دیگه تغییر میده اما در عصر مدرن قانون به هیچ وجه محتوا نیست بلکه فرمه یعنی قانون قرار نیست به شما بگه که شما چهکار باید بکنی چه چیزی حلاله چه چیزی حرامه چه چیزی واجبه چه چیزی ممنوعه بلکه قانون به شما میگه چه کاری نکنید تا آزادی دیگران سلب نشه یعنی محدوده آزادی ش شما رو مشخص میکنه اما اینکه شما در اون محدوده آزادی چیکار میخوای بکنی هر کار میخوای بکنی بن اصلا مهم نیست شما خودت مسئولی وقتی که در قوانین راهنمایی و رانندگی فرمن میگه که اینجا تابلوی ایسته اونجا تابلوی مثلا سرعته فلان جا چراغ قرمزه اینا به شما نمیگه که چه ماشینی سوار شو کدوم مقصد برو چه زمانی از روز برو از کدوم خیابون برو نه اصلا براتون مهم نیست هر ماشینی هر زمانی هر رانندههای هر جای کشور که هست شراق همین یعنی کاری رو که نباید بکنید در حقیقت مشخص میکنه برای چی به خاطر اینکه وظیفه قانون مدرن حفظ آزادی شما و حقوق دیگرانه برای اینکه این به اصطلاح تعادل ایجاد بشه او مجبوره که حافظ مرزهای آزادی شهروندانش اما در حق نداره در محدوده آزادی اونها دخالت بکنه بگه شغلتون چی باشه لباستون چی باشه مسکنت چی باشه نه همه باید هر کاری که دلشون میخواد و آزادن انجام بدن مادامی که آزادی اونها مخله و آزادی دیگران نیست اخلاق کانتی یا اخلاق سکولار دقیقاً همین هست اونچه که ما خیلی متوجه نمیشیم وقتی بحث از اخلاق به وجود میاد فکر میکنیم که اینم یه اخلاق جدیده دیگه و ما دوست نداریم کسی به اون بگه چیکار بکن چهار نکن کانت به شما نمیگه چه کار بکن چه کار نکن میگه هر کاری که می‌کنی اصل اساسی اخلاقش اینه هر کاری که می‌کنی فقط مطمئن باش که اگر این کار رو فرض کنی که به صورت قانون برای همه در بیاد تو قبول میکنیو اگر کاری می‌کنی که ب برای همه به صورت قانون در بیاد درسته انجام ب یا در فکر کردن کانت اصلا هیچ به شما نمیگه چه فکری بکن به شما نمیگه چه چیزی درسته یا چه چیز درست نیست فقط به شما میگه با اندیشه با عقل خودت بش نمیگه چی بیندیش این میشه فرم دولت فرم جامعه فرم به اصطلاح نهادها فرمن اندیشه فرم همه چیز میشه فرم و فرم این فرم هست که آزادی رو ممکن میکنه فرم امکان آزادی شما رو فراهم میکنه اما اگر شما مثل انسان قدیم متر یا کانتنت براتون مهم باشه نه دیگه آزادی فاقد آزادی هستید پس رابطه مستقیم هست بین آزادی و ففر خب من نمیدونم چقدر صحبت کردم ساعت خانم فروق یا یا آقای انور سلام سلام استاد خسته نباشید قربان شما قربانت زنده باشین من یک ساعت و نیم حرف زدم ره دیگه ی ساعت و نیم میشه دیگه خب من اینجا به پایان میبرم اما با ی توجه به یک نکته که دوستان در حقیقت دنبال بکنن حتما کلمه نقد یا اونچه که به انگلیسی میگیم کریک یا کریز اولا که در یه کلمه است کر ولی توی ممانی با فرانسوی با انگلیسی معناهای مختلفی برو و جدایی از اونها نقد یک مفهوم بسیار بسیار کلیدی اس در اندیشه مدرن از کلید واژه‌های اصلیه که در کانتکست های مختلف در علوم مختلف در اندیشه‌های مختلف معانی مختلف داره و بنابراین شما همیشه باید توجه داشته باشید که حتی کانت خودش نقد رو به یک معنا به کار نمیبره پس همیشه توجه باید داشت که وقتی که در اسم نام نقد یا کلمه نقد رو جایی میشنویم یا میخونیم توجه بکنیم به اینکه این در چه کانتکست این نقد مربوط به فلان مکتبه مربوط به فلان فیلسوف مربوط به اندیشه سیاسی خاصیه پس نقد خیلی مفهوم مهمی به شرط اینکه شما برخلاف شیوهی که ما در فارسی به کار میبریم و هممون علم ما در فارسی کاملا لدنی دیگه تاریخ واژه یا مفهوم نقد چیزیست که ضرورت مطلق خواندنش و به اصطلاح بدون او شما نمیتونید بسیاری از مفاهیم مدرنو بفهمید کلمه کریتیکا است با کلمه کرایسیس و هر دو در اصل اصطلاح پزشکی بودن من منابعی رو معرفی می‌کنم که امیدوارم حالا فارسی من نمیدونم چه چیزی ترجمه شده یا نشده ولی یکی از منابع که معمولا بهش ارجاع داده میشه برای مفهوم نقد رساله دکتری کوزل هست کوزل در حقیقت بنیانگذار ی مکتب تاریخنگاری مفاهیم هست در آلمان که خب خیلی تحول مهمی به وجود آورد در تاریخ نگاری مفاهیم یه رساله دکترش درباره کریک ان کراس این دو مفهومی که به هم همبسته هستند در جریان روشنگری در قرن هجدهم به وجود میاد تا و با تاریخ سیاسی تاریخ فرهنگی تاریخ هنری و فلسفی ارتباط داره بنابراین برعکس اندیشه ایرانی یا فلسفه ایرانی یا زندگی ایرانی که هیچش به هیچش ربط نداره ویژگی اندیشه غربی از یونان تا امروز سیستماتیک بودنشه یعنی نمیتونه یک انسان غربی شب‌ها فقیه باشه صبها فیلسوف باشه یا بعکس مثل فلاسفه ما ملا صدرا هم اسفار مینویسه هم شرح اصول کافی مینویسه که کاملا مثل اخباری هاست در جهان ما انسجام یا پروای تناقض و ناسازگاری مسئله نیست اصلا ولی در اندیشه غربی همه چیز با هم در یک سیست معنی میدن از زمانی که فلسفه به وجود آمده تا الان به همین دلیل هست که وقتی که ما میخوایم فلسفه قربی رو بفهمیم باید توجه داشته باشیم که ما از یک شاخه خاصی که یه عده خاصی از حالا سر دل سیری یا سر بیکاری یا سر تفنن مثل شطرنج بهش اشتغال دارن نباید بیم فلسفه در تاریخ ما یک اشتغال کاملا لوکس و بی خاصیت بود و به همین دلیلم هیچ تاثیر تاریخی داشته نه تاثیر فکری ولی فلسفه که ما در غرب ازش صحبت میکنیم از یونان به اینور در حقیقت با همه چیز در حقیقت جهان ذهنی و عینی انسان غربی پیوند داره یعنی یک بخشی از این سیستم شما نمیتونید هی هیچ چیزی رو در غرب بدون فلسفه بفهمید و نمیتونید هیچ فلسفهای رو بدون چیزهای دیگه بفهمید و درک بکنید به همین دلیل هست که رمان نویس ا غربی یک فیلسوف ناقد یک فیلسوف جامعه شناس یک فیلسوف مربی فوتبالش یک فیلسوف ما برامون قابل تصور نیست دیگه ما نمیدون این فلسفه که میخونیم به چه دردی میخوریم به درد خود فلسفه نمیخوره چه جاهای دیگه بنابراین مفهوم نقد و مفهوم کرایس میدونید که کرایس خصلت جدایی ناپذیر مدرنیته مدرنیته یعنی خود خود رو در بحران دیدن و همه چیز رو در بحران تشخیص دادن و اساساً بحرانی کردن موقعیت یعنی موقعیت رو باید تو پرومای کنی اگر میبینی که موقعیت به هیچ وجه آثار بحران درش به چشم میخوره مطمئن باش که تو از واقعیت جدا شدی واقعیت اون چیزی که مدام تو رو به چالش میکشه مدام به صورت یک معما به صورت یک درگیری به صورت یک تضاد مطرح میشه به همین دلیل که اندیشه غربی به ذات خودش تراژیک یعنی همواره تراژیک تراژیک به این مفهوم نیست که این تراژدی ها حل میشن پایان میپذیرن نه هرگز پایان نمیپذیرند بحران‌ها هرگز پیان نمیپذیرم بحران وضع عادی عصر مدرن هست یعنی اب نرمال بودن بیماری ویروس بحران اینها شیوهای از زندگی کردنه انسان قدیم ابدا تصوری از بحران نداشت و نمیتونست خودشو در شرایط بحرانی ببینه و اگرم میدید موقعیت استثنایی بود که نه میتونست براش چیره بشه نه میتونست به اصطلاح تصور کنه که همچین چیزی دوباره بر سرش بیاد مثل جنگ و زلزله و اینجور چیزا چیزایی بود که اتفاقات نادر بود ولی خب انسانم هیچ کاری در دربارش نمی‌تونست بکنه ولی انسان مدرن هر وقعیت عادی رو بحرانی می‌بینه و می‌شناسه برای اینکه می‌دونه شناخت او از واقعیت همواره ناقص و آلوده به اوهام هست پس همواره اضطراب اینکه اونچه که تو می‌بینی واقعیت نیست باید اگر بخوایی صادقانه فکر بکنی اگر بخوایی از خودفریبی پرهیز کنی که در حقیقت اساس فلسفه مدرن هست باید همواره از اینکه تو واقعیت رو می‌بینی به شدت مشکوک باشی و نه نه مشکوک باشی یقین داشته باشی که هرچی که می‌دونی با واقعیت نیست و از واقعیت تو نمیتونی واقعیت رو بشناسی دسترسی نداری باش این یعنی بحران یعنی وضعیتی که تو باید برای چیره شدن چیره شدن بر او باید به دنبال راه حل باشی به دنبال پاسخ باشی این باعث میش که تو از با گذر از یک بحران و با یک مهار یک بحران و رفتن به سمت بحران دیگه تو تحول پیدا بکنی علم فرهنگ اینا چیه اینها در حقیقت بحرانی شدن یک نظریه است و بعد تو میذاری کنار دوباره می یک نظریه دیگه برمیدارید اون میشه بحرانی همین طور با بحران هاست که این به اصطلاح تحولات مدرن به وجود این رو من دو کتاب دیگه هم میفرستم یکی ک کر فرهنگ نقد و یکی هم کریت در فرهنگ فلسفه آلمانی میدونید که فلسفه آلمانی نسبت به بقیه فلسفه‌ها خیلی دیر پدید آمد اید آلیسم آلمانی منتها یک پیچیدگی و قنای خیلی خاصی داره که در وحله اول مربوط میشه به نظام آموزش و پرورشش و به همین دلیل هست که شما باید ویژگی‌های فلسفه و فرهنگ آلمانی رو بدونی تا بدونی که این اصطلاحات به چه معنا و برای چی اینجوری به کار رفتن و همون طور که گفتم بدون کهه این کلمه در فرانسه و در انگلیسی معنای دیگهای میده و خودآگاه باشه بعضی از کسایی که راجع به کانت مینویسن و کار کردن و شرح کردن ترجیح میدن به جای کریتی حالا یا فرانسه انگلیسی با سی همون کریتی با کی که در آلمانی هست همون جوری بنویسن که همواره خواننده هوشیار باشه که این کریتیکا میخونه باید به معنی آلمانی فهم بشه من حالا مناب رو برای دوستان میفرستم اگر دوستان پرسشی داشتن یا نکته داشتن هفته آینده حتما پی خواهیم گرفت از دوستان در یوتیوب خداحافظی می‌کنم و با دوستان در کلاب هاس یک مدتی هستم اگر نکتهی دارن در خدمت شما هستم وقت همگی خوش ه