در
بالا
جانم اگر ممکن است منهم مدیرات بسازیم که
اگر چیزی نیاز
ش دوستان سلام عرض میکنم
در یوتیوب و در کلاب هاس دوباره و
سپاسگزارم از شما برای پیوستن به من در
این جلسه
فلسفه این جلسه این هست که من یک برنامه
حدود ۳۰۰ حدود نه دقیقا ۳۰ درس گفتار در
زمینه ادبیات
غرب در اصطلاح برنامه که در نظر گرفتم و
دوستان میتونن در اون برنامه شرکت بکنن
یعنی از هومر تا میلان کوندرا نویس نگ ۳۰
تا نویسنده برجسته رو انتخاب کردم که به
این بهانه یک نگاهی به تاریخ ادبیات غرب و
از دریچه ادبیات غرب فرهنگ غربی داشته
باشن و اینها در ۳ دوره ارائه خواهد شد
یعنی هر ۱ درس گفتار یک دوره خواهد بود
بنابراین هر کدوم از میتونن دوستان هر سه
جلسه رو هر سه دوره رو شرکت کنن یا اینکه
هر دورهی رو که علاقه دارن یک ۱ نویسنده
اول یا ده موضوع اول مربوط به عصر باستان
و
فا قرن هجدهم
هست
ده درس گفتار دوم مربوط به نویسندگان قرن
نوزدهم هست و دوره آخر مربوط به
نویسندگان قرن بیستم من در کانال تلگرام
همینطور فیسبوک جزئیات بیشتر رو نوشتم و
ایمیلم هست برای اینکه اگر دوستان خواستن
با من تماس بگیرن من بتونم در خدمتشون
باشم ولی پیش از اینکه وارد به
اصطلاح این درس گفتارها بشیم یعنی درس
گفتار اول مربوط به هومر هست فکر کردم که
یعن یکی از دوستانم پیشنهادش این بود که
خوبه که قبل از شروع این دوره حدود هفته
دیگه خواهد بود دو سه تا جلسه صحبت بکنیم
درباره مفهوم ادبیات غرب و در حقیقت یه
درآمدی باشه بر اون جلسات و این درآمدها
به صورت عمومی عرضه بشه دوستان بتونن همه
شرکت بکنن و اگر خواستن اون وقت برای خود
اون دورهها ثبتنام کنن امیدوارم
که مجموع این گفتههای من رو مفید بیابید
و این جلسه هم شما رو زیاد حوصله تونو سر
نبرم خب اگر آقای اعمر خان اگر دوستی
نکتهای داره میتونم ا لطف میکنه در میان
بگذاره با ما تا شروع
بکن
ممنون هسی از دوستان خ اشکال ندار
ند اشکال ن من
اگر
باشید بله ب چشم من پس من شروع میکنم و
مثل همیشه بعد میخواستم بگم که در
[موسیقی]
بخش
جان دوستی پرسیدن اینجا برنامه کانت چرا
برنامه کانت هم ادامه خواهیم داد من یه
مدتی نتونستم ادامه بدم حتماً ادامه میدیم
بله انور جان چی گفتین
شما میخواستم بگم که در بخش دوم دوستان
اگر سؤال چیزی داشتن شاید
بتونن ب بسیار عالی خب من صحبتم رو با
خوندن یه قطعهای از
یک متن کلاسیک آغاز میکنم و بعد خواهم
گفت که این از روی چه متنی
خواندم گوارا مینماید اندوه اگر آدمی
بداند که همگان از آن اندوه باری یکسان بر
دل
دارند و سبکتر مینماید کوبش تقدیر آنگاه
که دیگران نیز به ماتمی یکسان آن لطمه را
تاب
میآورند که مصائب آدمی تنگ چشم است و راه
بدخواهی میگوید و در ماتم دیگران راحت
خود
میجوید بخت مادرزادی را از جمله مرد از
جمله مردمان بستان چندان که از بختیاری بر
خاک نشانی نماند آنگاه یقین میدان که در
عالم کس نخواهی یافت که خود خ را درمانده
و ناب اختیار بخواند آری جمله سیم و زر از
عالم برگیر و رمه ها را جملگی از چراگاه
های خرم بران و بنگر که درماندگان چه
شادمانه سرب بر آسمان میفا ازند که در
ماندهای نمیماند آنگاه که مردمان همگی
در محنت ناداری
انباز وقت آن ملاح به زاری فغان برمیآورد
که بییار و یاور بر یکی کشتی باد
میافروزد که و آنگاه
جمله زاد راه تباه کرده با نیمه جانی کشتی
به ساحل ایمن میاندازد لیک با دلی
استوارتر پنجه در خواهد افکند با طوفانی
که بر هزار کشتی در دریا
میتازد به روزگار کهن آنگاه که فیسکس بر
گرده قوچ زرین پشم از قتلگاه گریخت خواهرش
هله او را غمگسار بود و در جمله محنت های
غربت برادر را یار بود لیک چون آن دختر به
ژرفای آب درماند و تنهایش نهاد از تنهایی
به جان آمد و سیلاب اشک از دیدگان
بگشاد لیک د اوکان و پورا و برا آنگاه که
از طوفان هولناک جان به در بردند و در
میانه دریای بیکران جز خود هیچ آفریده
ندیدند اگرچه تقدیری ستمگر داشتند کار به
افغان و زاری نگذاشتند که در آن تنهایی
یار هم بودند و بار هم
میکشیدند زودا که این خیل ماتمی در دریای
خروشان پراکنده گردد و بادبانهای بادکند و
باروهای خم آورده ما را شتابان به
کرانههای دو وور رساند آه آن زمان چه
گران خواهد بود بار درماندگی ما آنگاه که
میهن در دو دست مانده است و گرداگرد ما
خیزابه های بلند نعل برمیدارند و چکاد
سرفراز آیدا از چشم منان پنهان شده است پس
مادر کودک را در آغوش میگیرد و با چشمانی
به حسرت نشسته نشان میدهد آنجا را که
ویرانههای دودختر
در دور دست آب زیر آسمان مشرق نگاه کن
فرزندم خاکستر ترای ما تابناک است بنگر آن
دود پیچان را در ابرهای ظلمانی بنگر به
آفاق دوردست بنگر این تنها نشانه از
سرزمین ما خواهد
بود خب این قطعه که این چیزی که
خوندم یک قطعه بود بود
از پرده چهارم صحنه دوم
نمایشنامه زنان ترام از
سنکا که یکی از
درخشانترین متون کلاسیک در
فرهنگ غربی هست
و این رو بهانه کنم برای
اینکه درباره خود مفهوم
ادبیات و مفهوم
غرب توضیح بدم و یک مقداری هدف من در کل
این برنامهها و برنامههای دیگه به هیچ
وجه این نیست که به دوستان چیزی رو
بیاموزم یعنی بر آموختهها و اندوختههای
قبلیشون چیزی اضافه کنم بلکه امید من و
سعی من این هست که بتونم اون چیزی رو که
تاکنون آموختن اونها
رو تشویق کنم که درشون تردید کنن و در
حقیقت به جای اینکه چیزی به اونها
بیافزایم
کمک کنم که چیزی از اونها بکاهم در حقیقت
ذهنشون رو خالی کنم خلوت تر کنم و این خب
کار مشکلیست یعنی هیچ موقع آدم نمیتونه در
این
هدف به اصطلاح به کامیاب از آب در بیاد
همیشه مجموعه عظیمی
از پیشفرض ها پیشداوری ها آموختهها و
خاطره های بسیار عمیق و پنهان
و گستردهای در ذهن انسان هست که انسان
نمیبینه اونها رو و متوجه نمیشه و اینکه
شما نوری به تابانی و گوشه گوشه ذهن رو
بکوی این یک فرایندی اس ناتمام و تکاپوی
اس ناکام ولی هرچقدر که ما در این کار
موفق بشیم در حقیقت به مفهوم غربی کلمه به
مفهوم مدرن کلمه ما چیزی آموختیم چیزی
فهمیدیم در فرهنگ
ما آموختن یا علم به معنای یک ثروت یک
گنجینه یک چیز با ارزشی اس که درست مثل
طلا و نقره و سنگ های قیمتی که در حقیقت
شما با اون میتونید به ثروت و
موقعیت اجتماعی
و عادت دنیوی و حالا یا اخروی برسید
بنابراین علم یک ثروت نمادینه یک چیزیست
که شما باید برای به دست آوردنش برای
افزودن بر علومی که پیشتر آموختید باید
تلاش بکنید در حقیقت علم یک چیزیست که هر
چقدر بیشتر داشته باشیم بهتره بنابراین
میگن طرف میگن با سواده میگن کش خیلی پره
خیلی کله پری داره کله پر نشون دهنده اینه
که این خیلی آموخته و
طبیعتا متمایز میشه از دیگر در فرهنگ غربی
چنین نیست مخصوصا از
اصل در اصل
مدرن بشر دریافت
که نمیتونه چیزی رو به عنوان
حقیقت بهش اطمینان داشته باشه شما وقتی که
یه علمی زمانی ارزش داره که شما بدونی این
حقیقته انسان ایرانی میدونه این حقیقته به
خاطر اینکه علم منشأش خداست منشأش نوره
روشنایی
و نیازی نداره به اینکه تحقیق بکنه جستجو
بکنه معیاری پیدا
بکنه به اصطلاح بی آزماید هیچ کدوم از
اینها را چرا به خاطر که هرچه که او می
آموزه علم حقیقی
بازتاب پرتب انوار آسمانیست از فرح ایزدی
گرفته تا خداوند بنابراین علم چون
منشأش
الهیست و این خدا هست که به انسان نامها
رو یاد داده و خدا هست که
تنها علم حقیقی رو در اختیار داره
بنابراین
با انسان فقط کافیست که ایمان بیاره اون
ایمان و اون اطاعت و اون عبادت و اون توجه
و تمرکز به یاد خداوند موجب میشه که تشخیص
بده علم حقیقی رو از علم باطل علم باطل
یعنی اون چیزایی که مخالف منکران
انسانهای که ایمان
ندارند به دست آوردن یا اینکه ترویج میکنن
بنابراین شما کافیست که به یک دینی که فکر
میکنید حقه ایمان بیارید اگر دینی حق بود
هرچه که می آموزید هم حقیقته در حقیقت
این به اصطلاح خواستگاه ماورای طبیعی و
مقدس اون علم هست که اون علم رو برای
انسان
کاملا مساب روشنی به مساب هدایت حقیقت
سعادت عرضه میداره و انسان در حقیقت هیچ
نیازی به هیچی نداره
حتی اگر انسان چیزی رو در کتابها می
آموزه یا اگر از معلم می آموزه در نهایت
اگر اون ایمان رو نداشته باشه اون علمی که
می آموزه او رو گمراه میکنه ولو اینکه
قرآن باشه یعنی قرآن اگر ایمان نداشته
باشی و صادق نباشی و نیت خیر نداشته باشی
تو رو گمراه میکنه همون کتابی که برای
هدایت اومده این تلقی عمومی اس بنابراین
شما همواره باید مواظب باشی که فریب
شیطانو نخوری وسوسه اهریمن دامانت رو
نگیره نخواهی از علمی به دست بیاری که
هدفش مطامع و منافع دنیوی اس یا بخوای
دیگران
رو
دستمایه سود و سرمایه خودت بکنی یا بر
دیگران ظلم بکنی اگر تو آدم خوبی باشی و
ایمان درستی داشته باشی علمت حقیقته
و حتی اگر درسم نخونده باشی به تو علم
میدن مثل پیغمبر که یست یعنی درس نخونده
یعنی علمش رو از کسی نگرفته سواد خوندن
نوشتن یا نداره یا امامان که حتی اگر دو
ساله باشن اونها معصوم به شما رو میدن و
علم مطلق دارن به دلیل اینکه اون علمش
آموختنی نیست
بلکه اشراق
الهیست این به اصطلاح
کافیست ولی هر چقدرم که شما درس بخونی
بدون ایمان
بدون کمک گرفتن از
خداوند اون درس ظلمات هست
تاریکیست میگه که این همه گفتیم لیکن در
بسیج بی عنایات تو بی عنایات خدا هیچیم
هیچ هرچقدر که
انسان گر که از جانب معشوق نباشه کششی
کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد بنابراین
این عنایت الهیست این لطف خداست ما نبودیم
و تقاضا ما نبود لطف تو ناگفته مامش
همونطور که ما نبودیم هیچ بودیم و خداوند
ما رو آفریده بنابراین اون به هر کس که
دلش بخواد علم میده و هر کس که دلش
بخواد قدرت میده و هرچن خسرو کند شیرون
اما این یک الگوی به اصطلاح تمدنی که
کاملا در تقاب با تمدن یونان فرهنگ یونان
و فرهنگ
غربی در یونان مخصوصا زمانی که ما مبد
فلسفه اونرو تلقی میکنیم و حتی
قبلش اساس جامعه
یعنی اخلاق فردی منش فردی و همین
طور شیوه زندگی اجتماعی
و هنرها و علوم همه در نهادی به نام نهاد
آموزش که یونانیها میگفتن پاید دیا
آموخته میشد درس داده میشد بنابراین تعلیم
و
تربیت بنیاد زندگی بود یعنی بدون تعلیم
تربیت نه هنری بود نه علمی بود نه سیاستی
بود و مخصوصاً سیاست که هنر همزیستی اس و
اون چیزیست که جامعه
قوامش و دوامش با اون هست سیاست یک امریست
کاملاً آموختنی یعنی سیاست یک علمه اخلاق
یک
علمه فلسفه یک علمه شما اینها رو
نمیتونید صرفا بر اساس اعتباد به کسی
تقلید بکنید یا اینکه بتون الهام بشه در
خواب ببینید نه باید برید در مدرسه و
اونجا درس بخونید به اصطلاح به عبارت دیگه
انسان غربی انسان
دانشگاهیه یعنی محصول دانشگاه همه
چیزش و حتی رئیس دولت شهر کسیست که از
تعلیم و تربیت بسیار خوبی برخورداره یعنی
در همون سیستم آموزشی که همه ازش استفاده
میکنن او هم استفاده کرده منتها به کمال
مطلوب رسیده اما در مدینه فاضله فارابی یا
مسلمونها رئیس مدینه امامه و امام هرگز
علمش رو از کسی نمیگیره بلکه علم او علم
لدون نیست و این یعنی که نهاد آموزش و
پرورش در فرهنگ ما کاملا یه چیز دیگه است
یعنی ماهیتش فرق میکنه و چون تعلیم و
تربیت در این فرهنگ نهادش محتواش هدفش
کاربرد کاملاً متفاوته همه چیز ما با
فرهنگ غربی در تمایز آشکار قرار بیم یعنی
وقتی که ما امروزه صحبت میکنیم از هر
چیزی زبانی که به کار
میبریم حتی اگر کلماتی که به کار میبریم
کلماتی باشن که تاریخ بلندی دارن مثل مثلا
فرهنگ مثل دولت مثل انسان ای کلماتی هستن
که بیش از ۱۰۰۰ ساله به کار میرن در زبان
فارسی ولی تمام کلماتی که ما امروز به کار
میبریم و تمام زبانی که ما
باش صحبت روزمر مونو انجام میدیم یا سیاست
میورزیم یا درس میخونیم زبان ما زبان
ترجم یعنی مشکل در درست در اینجاست که اگر
ما توجه نداشته باشیم که این
زبان اون زبانی نیست که قبلاً بوده و
کاملاً زبان درش یک تحولی رخ داده که چون
که به اصطلاح فساد و رویه بیرونیش تغییر
نکرده شما فکر میکنید که هیچ اتفاقی
نیفتاده بن فکر میکنید اگر فردوسی میخونید
به نام خداوند جان و خرد
میفهمید این توهم براتون ایجاد میشه که
جان و خرد اینا که نام خیلی روشنه که یا
بسیاری از دیدین که استادان ادبیات فخر
میکنن به اینکه ما میتونیم مثلا سعدی رو
بخونیم بفهمیم یا حافظو بتونیم بخونیم
بفهمیم در حالی که این توهمی بیش نیست این
شکاف و این شکست و گسستی که بین ما و
تاریخ و سنت ما قبل مدرن به وجود آمده اگر
فهم نشه و اگر مدامش خودآگاه
نباشیم
کاملاً در
خطای توهم مطلق به سر میبریم و مدرنیته هم
که وارد میکنیم نتیجش هم
همین که الان میبینیم میشه در حقیقت
مدرنیته چیزی نیست جز زبان انسان چیزی
نیست جز زبان انسان غیر از زبان چیزی نیست
یعنی من زمانی منم که بتونم بگم من با
کلمه من من میشم من جهان خودم رو با زبان
میسازم این تاریخ نیست که زبان رو میسازه
این زبانه که تاریخو میسازه و اگر من در
این زبان دچار اختلال
اختلال معنایی و ناتوانی از انتقال و
دریافت معنا بشم یعنی جهان من مشوش
و آشفته است تمام بحرانهای بشری برمیگرده
به بحران زبان زبان خواستگاه اصلی و یگانه
و همیشگی بحرانهای دیگه است زبان اگر به
سامان باشه جهان انسانی به سامانه
اگر به اصطلاح آشفته بشه آشوب بشه جهان
انسانی هم آشوب میشه امروزه و در اصل مدرن
بحران اصلی بحران معنیه یعنی اینکه ما
همون دستگاه نشانهها مثل زبان رو به کار
میبریم اما قادر نیستیم
که در حقیقت تفاهم کنیم قادر نیستیم که
معنایی رو به طور مشترک از او از اون
بفهمیم هر کس برای خودش یک معنایی در نظر
داره و به کار میبره در حقیقت به یک زبان
سخن میگیم
اما این سخن گفتن ما رو از همدیگه جدات
میکنه به جا اینکه نزدیک
بکنه پس در اگر میخوایم چیزی رو بفهمیم
اگر میخوایم قانون بنویسیم اگر میخوایم
نمیدونم کتاب بخونیم اگر
میخوایم فهمی پیدا بکنیم از هر گونه سخنی
هرگونه پیامی در زبان فارسی
باید توجه داشته باشین که این کلمات این
زبان که امروزه به کار میره کاملاً با
زبانی که دیروز به کار میرفتم حتی
متفاوته و حالا جدای از اینکه زبان مدام
در تحول هست زبان فارسی با برخورد ما با
تجدد که برخورد بسیار خشن و به اصطلاح
تکان دهندهی بود مثل زلزله بود چون ما
کنجکاوی نکردیم که بریم تجدد رو مدرنیته
رو کشف کنیم ما در خونه خودمون نشسته
بودیم کاری هم به کار اروپا نداشتیم و هیچ
علاقهی هم نداشتیم که اونها رو بشناسیم
اونها ناگهان تجدد مثل سائقه و با شکست
ایران در جنگ با روس خودش رو ب ما تحمیل
کرد ما با
ضربه گلولههای تانک در حقیقت با مدرنیته
مواجه شدیم و این ما رو دچار
یک سرگیجم
اختلال فهم کرده و این اختلال فهم در این
آشفتگی زبانی
ما کاملا خودشو نشون میده بعدین علم منتقل
میکنیم از دانشگاه هامون هیچی در نمیاد
نمیدونم همه اون چیزی که در غرب هست و ما
ترجمه میکنیم مجلس میسازیم انتخابات
برگزار میکنیم نهاد مدرن همه چیز فک
میکنیم اوکیه ولی چرا هیچ کدوم اون تاثیری
که به نظر ما اون الگوی اصلی داره
نمیگذاره به خاطر اینکه در حقیقت نمیدونیم
که این ترجمه است و
ترجمه همیشه
یک زبان دیگه است و بین زبان ترجمه و زبان
اصلی فاصل ایست پرنا شدنی اگر فکر کنیم که
با
انتقال یک کلمه و با معادل گذاری اون کلمه
رو
فهمیدیم این کاملاً اشتباهه ترجمه فهم
نیست حالا اینو من بیشتر توضیح میدم به
خاطر اینکه در وحله اول باید بدونید که
وقتی میدونیم میگیم ادبیات
غرب خب اینو ترجمه کردیم دیگه هم ادبیات
ترجمه در در فارسی که ما ادبیات نداشتیم
نه ادبیات داشتیم مفهومش و نه کلمه اصطلاح
شو ولی ساختیم ادبیات ادبیات رو ما در
برابر لیتریچر میذاریم
در حالا
انگلیسی ولی باید توجه داشته باشیم که
ادبیاتی که ما در فارسی به کار میبریم
میفهمیم تولید میکنیم هیچ ربطی به لیتر
نداره یعنی وقتی میگم هیچ یعنی باید با به
اصطلاح شجاعت تمام به این هیچی ایمان آورد
و در حقیقت از این توهم بسیار بسیار یادی
که در اول راه شما رو زمین گیر میکنه از
این باید بیرون اومد که هرچه که ما میگیم
در غرب به ویژه الان موضوعش ادبیاته اینها
کاملا با همدیگه متفاوتن ادبیاتی که ح
لیترا چری که در غرب
هست به معنای به یک معنا و به اصطلاح یه
تاریخ یه سرگذشت و یک جهانی رو پشت سر
گذاشته و آفریده که اصلاً شبیه جهان ما
نیست رابطهی که ادبیات با انسان داره
انسان با ادبیات داره و نقشی که در زندگیش
داره هیچ ربطی به ادبیات ما نداره اونچه
که ما به عنوان ادبیات مدرن شناختیم اسمشو
گذاشتیم ادبیات مدرن شعر نو و رمان هیچ
ربطی به شعر نو و رمان نداره یعنی شعر ما
اصلاً ربطی به شعر مدرن نداره رمان ما هم
ربطی نداره و درست به دلیل اینکه ما
کاملا جدای از غرب هستیم با غرب تعامل
نداریم با
غرب در برابر غرب احساس مرعوب بودن میکنیم
یا تقلید میکنیم یا طردش میکنیم و اعتماد
به نفس نداریم که بتونیم گفتگوی
کاملا دو جانبه بکنیم در نتیجه فکر میکنیم
که رمان داریم فکر میکنیم که شعر داریم
فکر میکنیم
که نمیدونم تئاتر داریم و خب در این
افکارم غرق هستیم از جمله سیاست از جمله
چیزای
دیگه
و همین طور غرب خود غرب ما فکر میکنیم که
غرب
یک واژهای یک اصطلاحی اس که به
یک محدوده جغرافیایی دلالت میکنه یعنی ما
یه مردی میکشیم مثلا شما در استانبول که
برید یه بخشی از استانبول اروپایی یه بخشش
آسیایی یعنی یه خطی هست که یک بخشی از
قلمرو جغرافیایی رو از بخش دیگه جدا میکنه
ما غربو اینجوری میفهمیم وقتی میگیم سیاست
غربی دولتهای غربی فرهنگ غربی نمیدونم
تکنولوژی غربی یعنی اون چیزی که در این
پهنه خاکی خاص تولید شده آفریده شده و
وجود داره و فکر میکنیم که اگر اون
محصولات رو یا اگر اون الگوها رو
ما هم در سرزمین خودمون منتقل بکنیم مثل
غربیا خواهیم شد یعنی ما مدرن شدن رو به
معنای الگو گرفتن از غرب فهمیدیم و
میفهمیم در حالی که غرب چنین نیست
غرب مثل یونان مثل اروپا و مثل
آمریکا چیزیست فراتر
از اشاره به یک محدوده جغرافیایی
که یک ایده است عیده
یک به اصطلاح مفهوم بسیار مهمه در فرهنگ
غربی و اگر این همین کلمه که از کلید واژه
های فرهنگ غرب هست فهمیده نشه خود غرب م
فهمیده
نمیشه یعنی برای انسان
غربی
کلمات لازم نیست که برای معنا داشتن حتما
به یک چیز مشخص در خارج اشاره
بکنن بسیاری از چیزهایی که ما برا فکر
کردن نیاز داریم ما در خارج اصلا نمیتونیم
پیدا بکنیم ولی چون برای فکر کردن به
اونها نیاز داریم میتونیم اونها رو تخیل
کنیم تصویر کنیم در ذهنمون یعنی ایدهای از
اونها داشته باشیم ایده با ایمج در حقیقت
یکی هستن یعنی اون تصویری که تو ذهن شماست
این تصویر مثل مثلاً فرض کنید شما میگید
من انسان آزادی داره آزادی چیزی نیست که
در خارج باشه که در عالم خارج که چیزی به
نام آزادی نیست شما آزاد آزادی برای شما
یک ایده است یعنی یک تصویر ذهنی اس
که حالا
اونم به اصطلاح توضیح خیلی مفصلی داره ولی
تصویر ذهنی اس که اصلاً مهم نیست در خارج
با داشته باشه نه اهمیتش و نقشش به اینه
که در تفکر شما در قضاوت شما نقش کلیدی
بازی میکنه اگر
شما ندونید که آزادید یا باور نداشته
باشید که آزادید بنابراین دست به عمل
نمیتونید بزنید زندگیتون اصلا دگرگون میشه
اگر شما به خوبی به شر به حتی جهان وقتی
میگی جهان چیزی در به عنوان جهان در خارج
وجود نداره که جهان در حقیقت یک عی است
قرب یک
و ایده بسیار مهمی اس
یعنی یونان برای یونانیها مثل ایران برای
ایرانیها نبوده برای ما ایرانیها ایران
یعنی یک سرزمینی که درش زندگی میکنیم زبان
تاریخ مشخصی داره و یه سری توصیفی که شما
میتونید در هر فرهنگ مختصری پیدا بکنید
اما برای یونانی ها یونان یعنی اون تصویری
که اونها از خودشون دارن یعنی به عبارت
دیگه یونان ایی اس که روح یونانی درش
وازاب پیدا کرده و این روح
یونانی یعنی تمام زندگی این شیوه فکر
کردنش شیوه دانش ورزیش شیوه زندگی
اجتماعیش شیوه سیاست ورزیش
تمام باستابی اس از این ایده و همه چیز و
به همه چیز ربط داره یعنی ت نگاه و فکر
یونانی یک فکر سیستماتیک هست فکر غربی فکر
سیستماتیک هست به همین دلیله که اصل اساسی
در فکر او اینه که تناقض اجتماع نقیضین و
ارتفاع نقیضین محاله نمیشه د تا امر
متناقض همزمان با هم باشن یا همزمان نباشن
این موجب میشه که اون دستگاه فکریش
باورهاش آموخته هاش انسجام و هماهنگ داشته
باشن بر
خلاف انسان
یونانی انسان ایرانی چنین نیست به شیوه
کاملاً متفاوت فکر میکنه و ایران برای او
یه معنی دیگهای داره سرزمینش میهنش دوست
داره براش فداکاری هم میکنه و بهش افتخارم
میکنه
ولی ایده نیست یه چیزی در
خارج و و بعد شیوه اندیشیدن هم شیوه
اندیشیدن شهودی و شاعران
یعنی برای اندیشیدن برای درک خودش و
جهان چیزی به نام مفهوم نمیشناسه چیزی به
نام تئوری نمیشناسه شیوه فکر کردنش فرق
میکنه انسان یونانی مسئله
اصلیش و جهان
او با واقعیت یا با وجود معنی پیدا میکنه
برای یونانیها وجود یعنی
واقعیت مادی و ملموس بیرون
یعنی چیزی که شما بتونید با
دیگران
تجربشو مشترکاً داشته باشید وقتی که روزه
من میگم روزه شما میگید بله روزه من وقتی
به شما میگم صبح بخیر شما میگید صبح بخیر
یک واقعیت بیرون هست که من و شما اگر براش
توافق بکنیم یعنی که داریم درست میبینیمش
بعد وجود برای یونانیها چیز نیست که
همیشه موجود باشه بلکه وجود یک واقعیتی اس
که همواره در حال وقوعه یعنی هستی همواره
در حال شدنه هستی و حرکت هستی و زمان با
همدیگه
یکین برای انسان ایرانی اصلاً مسئله وجود
نیست ما اصلاً وقتی که یونانی از یونانی
ترجمه میکردیم کلمه نداشتیم برای وجود
وجود در زبان عربی به معنای وجدان دریافته
در اونچه که شما در درونتون در مییابد نه
به معنای اگزیستنز
برای انسان
ایرانی به جای وجود مسئله نور
هست
تمام جهانبینی او بر مدار نور
میچرخه و
نور چیزیست که شما اون نوری
که اون انسان ایرانی او را حقیقت میدونه
چیزی نیست که در عالم مادی
بیرون شما بخواید جستجو بکنین ازش به عکس
این عالم مادی
ملموس بیرونی
این به شما در حقیقت یک سرابه واقعیت
نداره یک نیستی هست نماست اونچه که واقعیت
داره عالم انوار هست عالم انوار عالم
مثاله یعنی یک جهانی که بین جهان در
حقیقت طبیعت و بین
جهان ورین قرار داره جهانی که
درش به اصطلاح صورت هست اما ماده نیست مثل
خواب شما در خواب صورت میبینید یعنی همه
چیز به شکل اشکال حرکت میکنن ولی ماده
ندارن در نتیجه شما میتونید در
ذهنتون هر کاری دلتون میخواد بکنید هر جای
دلتون میخواد برید بدون اینکه وزنی داشته
باشه بدون اینکه بیدار بشید عالم مثال
عالمی اس که
شما با سور
نورانی مواجه هستید ولی ما نوری که ماده
نیست برعکس
نور خورشید یا نور چراغ نور مادی نیست و
خب این این جهان جهانیست که در درون شماست
طبیعتاً یعنی انسان ایرانی برای جستجوی
حقیقت باید به درونش رو بکنه ولی یونانی
بعکس باید بیرون نگاه در بیرون خودش
واقعیتو جستجو بکنه د تا جهت کاملاً
متفاوته و د تا نظام تمدنی متفاوت هست یکی
حقیقت رو باید در بیابه در درون خودش و
یکی باید حقیقت رو با تجربه حسی و مادی به
دست بیاره و اون کسی
که حقیقت رو در جهان درونش جستجو میکنه
همواره نگران ایمانش به مبدا انوار به نور
الانوار هست همچون مادر بر بچه لرزین بر
ایمان خویش مبادا که من وسواسه بشم و
لحظهای این رشته پیوند ایمانم گسسته بشه
بنابراین هرچه که بیشتر به درون خودش بنگر
هر چقدر
که سر مراقبه
به پایین و به خودش در خودش فرو بره او از
از به اصطلاح جدا شدن از حقیقت مسون تره
به عبارت دیگه
برای
اینکه از حقیقت جدا نشه باید از جهان جدا
بشه کاشی از غیر تو آگه نبودی جان من خود
ندانستی به جز تو جان معنی دان من هرچه
بینم غیر روید نور چشمم کم شود هر کسی را
رحمت ای پردا
مزگان این یه شکل دیگه زندگی رو ایجاد
میکنه یعنی همین که ما داشتیم اینکه جامعه
برای ما به مفهوم یونانی وجود نداره یعنی
آدمها بر اساس ارتباط با حقیقت که یک
ارتباط عمودی اس یعنی انسان با خدا باید
ارتباط داشته باشه مؤمنان به یک خدا میشن
یه
جامعه اونچه که جامعه زرتشتی رو جامعه
زرتشتی میکنه اعتقادشون به به اصطلاح خدای
زرتشتی هست وگرنه بین خود این انسانها
پیوندی غیر از این اعتقاد نیست برای
یونانیها نه متفاوته جامعه اون چیزیست که
بر اساس
روابط افقی بین انسانها شکل میگیره و به
خاطر همین دیگه چیزیست که شما باید اولا
به وجودش بیارید چیزی نیست که پیشاپیش به
صورت به اصطلاح از پیش داده شده وجود
داشته باشه و بدون شما هم به حیات خودش
ادامه بده نه چیزیست که شما باید به وجود
بیارید و لحظه به لحظه برای حفظش تلاش
بکنید اگر بخواید این کارو بکنید از چه
راهی میشه این کارو کرد از راه سخن گفتن
شما اگر بخواید با دیگران یک جامعه رو
بسازید و همزیستی مسالمت آمیز داشته باشید
تنها ابزاری که در دست دارید حرف زدنه
یعنی شما باید بتونید دیگران رو
قانع بکنید یعنی تضاد منافع
تضاد سلیقه و اختلاف فکری خودتون رو از
راه گفتگو و از
راه استدلالهای
منطقی و چیزی که مورد فهم همه است حل
بکنید و در نتیجه به جای
اینکه زندگی خودتون رو و با خشونت پیش
ببرید و نیازمند حذف دیگران باشید میاید
توافق میکنید در حقیقت شما یک کامن سنس
ایجاد میکنید بر اساس کامن سنس یا عقل
سلیم ارتباط برقرار میکنید و بر اساس اون
ارتباط جامعه تصمیم میگیره جامعه پیش میره
یعنی کامن سنس کامیونیکیشن و کامیونتی
اینا با هم ربط داره به همین دلیل هنر
سخنوری میشه بنیاد زندگی انسان زبان و
پرداختن به زبان و
و درک کردن پیچیدگی های او و شناختن
قوانین او
میشه بنیان حیات فرد و جامعه پس همونطور
که گفتم در آموزش همه چیز آموخته میشه در
نهاد آموزشی رتوریک یا بلاغت و سخنوری
آموزش اصلی است
در پایا در نظام تعلیم و تربت غربی
و شما باید اول پیش از همه رتوریک بدونید
یعنی بلد
باشید سخن بگید بلد باشید بنویسید بلد
باشید متنی رو بخونید و بعد هر کاری
میخواید بکنید بکنید بقیه دیگه بعد از
اینه دیگه در فرهنگ ما چنین نیست در فرهنگ
در فرهنگ ما به دلیل اینکه ایمان به خدا و
بعد بیعت با خلیفه
یا اطاعت از پادشاه هست که ما رو
مردم یک سرزمین
میکنه به رغم اختلافهای قومی و نمیدونم
زباری که داریم در نتیجه ما با همدیگه حرف
نمیزنیم نیاز نداریم به اینکه گفتگو بکنیم
اگر هم یه موقع تضاد منافع پیش آمد ما
چارهای نداریم جز اینکه یا جدل کنیم یعنی
از زبان استفاده غیر تفاهمی و به عنوان
سلاح برای خاموش کردن و به زانو درآوردن
خسم بکنیم یا اینکه جهاد کنیم یعنی جنگ
کنیم
جنگ همون
جدل به اصطلاح جدل زبانی میشه جهاد بیرونی
هر دو یکین بر اصل این هست که شما با
خشونت و با زور خودتون رو تحمیل بکنید بر
دیگری و دیگری رو تحت انقیاد خودتون در
بیارید فرهنگ ما فرهنگیست که درش پرسیشن
اقناع
یا گفتگو یا توافق به هیچ وجه نقشی در
زندگی اجتماعی بازی نمیکنه
و ما بین اطاعت یا انکار بین ایمان یا
الحاد انتخاب داریم و بس یا ایمان بیار یا
اینکه تو ملحد هستی و باید
مثل بی دینان با تو رفتار بشه در این وسط
هیچ جایی برای گفتگو نیست
اختلافها به
شدت زدوده میشه از جامعه ترس از تفاوت و
تکسر هست برای یونانی نه برای یونانی
اساساً زندگیش بر تکسره چون اگر شما یک
کسی با شما مخالف نباشه شما نمیتونید
باهاش گفتگو کنید بنابراین دیگری حضور
دیگری آزادی دیگری و وظیفه شما برای شنیدن
دیگری
یک امر حیاتیست و بدون او شما زندگی
خودتون رو به خطر انداختید و این زبان با
سیاست یک پیوندی برقرار میکنه که همه
ابعاد دیگه زندگی بشر هم زندگی یونانی هم
با اون مربوط میشه یعنی اخلاق با سیاست با
هنر با علم همه اینها میشه اجزای مجموعه
هماهنگ یا
سیستم و همه اینها زبانه چیزی جز زبان
نیست بدون زبان هیچ معنی نداره به همین
دلیل هست که خط رو یا حروف الفبا رو
یونانیها ابداع
نکردن ملتهای دیگه در بینالنهرین در چین
و جاهای دیگه اونها بودن که پیشگام بودن
در ابداع حروف الفبا ولی یونانیها
از دیگران گرفتن کاری که کردن این بود
که یه چیزی که شما برای آموختنش آموختن
الف با و نوشتن باید شاید سالها تلاش
میکردی یونانی ها قانون براش گذاشتن یعنی
گرامر رو ابدام کردن گرامر
یعنی مجموعه قواعد و معیارهایی که شما اگر
بهش رعایت رعایت بکنید یعنی به طور مشترک
بهش پایبند باشید تفاهم ممکن میشه یعنی
اگر من و شما بر
اساس قواعد دستور زبان صحبت بکنیم
میتونیم همدیگه رو بفهمیم اگر اون قواعد
و رعایت نکنیم تفاهم ناممکن میشه
یونانیها هم گرامر رو ابداع کردن هم منطق
رو منطق گرامر فکره و گرامر منطق زبان و
با این کار باعث شد که شما ی آدم بچه که
میرفت مدرسه در آتن میتونست در عرض ۶ هفته
یونانی رو حرف بزنه و بنویسه به سرعت و
یونانیها در حقیقت کاری که کردن ماهیت
زبان سرشت زبان ویژگی زبان کارکرد زبان و
جایگاه زبان رو تغییر دادن الانم تفاوت ما
با ملتهای دیگه از جمله با غربیها این
نیست که زبان ما مشکل داره این حرفی که
حالا یه عدهی از ۱۵۰ سال پیش تکرار میکنن
یه عده میگن زبان فارسی توانایی بیان
نمیدونم مفاهیم علمی داره یه عده میگن
نداره این بحث کاملاً بیراه
و مربوط به دنیای قبل مدرنه مسئله زبان
نیست مسئله نوع رویکرد من به زبان و نوع
کاربرد زبان هست هر ملتی برای خودش یه
شیوهی داره برای به کار بردن زبان به کار
بردن لباس غذا ما همه آدمها غذا میخورن
منتها آشپزی ایرانی با آشپزی ایتالیایی با
آشپزی هندی کاملاً متفاوته همه آدمها
لباس میپوشن همه آدمها خانه میسازن همه
آدمها ازدواج میکنن همه آدم سوگواری
میکنن تفاوت فرهنگها به این نیست
که چه میکنن به این حست اون کارو چگونه
انجام میدن به عبارت دیگه شیوه انجام کاری
شیوه اندیشیدن شیوه دین ورزیدن شیوه عشق
ورزیدن شیوه جنگیدن شیوه غذا خوردن شیوه
شکار کردن اینهاست که متفاوته و اگر شما
به این توجه نکنید و فکر کنید که اگر من
اون چیزی که دیگری داره بگیرم و ازان خودم
بکنم پس مثل اون خواهم بود کاملاً اشتباه
میکنیم ما به جای اینکه شیوه اندیشیدن رو
از غربیها یاد بگیریم اندیشه هاشون رو
پذیرفتیم فکر کردیم پذیرش انتقال و تکرار
اندیشههای غربی ما رو مدرن
میکنه خب همین جایی هستیم که هستیم دیگه
در حقیقت
اون
حداقل
اون نیروی بالقوه بسیار شرارت آمیز سنت رو
ما زنده کردیم و فعال کردیم و به جون
خودمون انداختیم در ادبیات وقتی هم در
مورد ادبیات صحبت میکنیم همین برای
یونانیها باید همه چیز به صورت مفهوم به
صورت نظریه و در ی
سیستم ظهور بکنه و به وجود بیاد تا معنا
داشته باشه براشون یعنی مث ما برای اینکه
یک کلمه رو احساس میکنیم که میفهمیم یا به
کار میبریم هیچ نیازی نداریم به اینکه
کانسپت براش بسازیم نظریه براش بسازیم ما
اصلا زبان رو به دلیل اینکه منشش امر مقدس
هست اساساً اهمیتش به این نمیدونیم که
قابل فهمه به عکس چون که زبان اذان خداست
قطعاً ما ایمان به ما میگه که ما قادر به
فهم کامل اون نیستیم دیگه مدام خدا توی
سنتهای دینی میگن شما قادر نیستید که به
معنای حقیقی و لای به اصطلاح روح پیام
خداوند پی ببرید بلکه همین ظاهرش م فقط
تکرار کنید ورد بگید نماز بخونید ما نماز
میخونیم معنیشو نمیفهمیم حافظی که ما
میخونیم بیت بیتش مورد اختلاف حافظ شناس
است ولی همه ایرونیا تو خونشون حافظ دارن
و میخونن و فال میگیرن و حال میکنن و حفظ
میکنن بنابراین زبان برای ما کاربرد اصلیش
لازم نیست تفاهم
باشه یک حقیقتی اس که یه جوهری داره که
اون جوهر مقدسه به همین دلیلم در فرهنگ ما
کتاب مقدسه نوشتار مقدسه در شاهنامه سخن
مقدسه مقدسه همه اینها ولی در یونان چنین
نیست در
یونان کلام مقدس نیست یعنی خدایان وجود
دارن اما مالکیت زبان ازان انسانهاست و
چون انسانها مالک زبان هستن میتونن به
طور مشترک ازش استفاده بکنن به طوری ولی
عقاید خودشون رو بیان بکنن یعنی من چون
همانقدر سهم از زبان دارم که شما حق دارم
از زبانم به شیوه که خودم میخوام و به
شیوهی که میاندیشم استفاده کنم متفاوته با
تو و میتونم با تو گفتگو
کنم میتونم تو رو نقد بکنم
میتونم حرف تو رو نشون بدم
که به اصطلاح راستش و ناراست چیه سره چیه
و ناسره چیه درست و نادرستش چی هست ولی در
فرهنگ ما نه چنین چیزی امکان نداره چون که
سخن ازان خداست چیزی در فرهنگ ما به نام
رتوریک به منای واقعیش به وجود نیامد اون
علم بلاغی
که تا قرن هشتم فقط رونق داشت اون علم
بلاغ به وجود آمد و تداوم پیدا کرد فقط و
فقط برای اثبات اعجاز قرآن برای اینکه
اثبات کنه که قرآن معجزه است همین اما این
بلاغت به هیچ وجه به کار سنجیدن و فهمیدن
سخن انسان نیومد اصلا نه ربطی داره به
سیاست نه ربطی داره به فق نه ربطی داره به
چیزای دیگه مطلقا تاثیرم نگذاشته ولی برای
یونانیها نه اگر شما در علم بلاغت چیرگی
داشته باشین زندگیتون مختلف میشه یعنی
سیاست تون اخلاقت زندگی اجتماعیتون اقتصاد
تون و
جهانت پس ادبیات ریشه داره در
این جهانی که یونانیها
به طور کاملاً
متفاوت نسبت به ملتهای دیگه ساختن و
چون بر خلاف تمدن های
دیگه زبان رو اذان خدا نمیدونستن ازان
امر مقدس نمیدونستن ازان خودشون میدونستن
یعنی من وقتی میخوام ی زبانو به کار ببرم
دیگه از
خداوند اطاعت نمیکنم که چه جوری به کار
ببرم من باید خودم تصمیم بگیرم منم که
تعیین میکنم چگونه باید به کار ببرم در
نتیجه انسان یونانی برای نخستین بار چیزی
رو کشف کرد یا ادعا کرد که بشر تا کنون
ابداع نکرده بود نمیشناخت و اون آزادی
بود من زمانی که در سخن گفتن سخن از آن من
باشه من آزادم که اون سخن رو به هر شیوهی
که میخوام بیان بکنم من آزادم که
بیاندیشم در حقیقت تمام زندگی یونانیها و
تمام تاریخ غرب و بر مدار آزادی اندیشیدن
یعنی چون من میتوانم آزادانه بیاندیشم پس
من تمام جهانم رو میتونم خودم در موردش
تصمیم بگیرم من میتونم من قادر هستم
نیرویی دارم قدرتی دارم که میتونم تشخیص
بدم حقیقت رو از توهم خیر رو از شر زیبایی
رو از
زشتی و بدون اینکه به نیروی ماورای طبیعی
پناه ببرم این
آزادی چیزیست که در فرهنگهای دیگه به وجود
نیامد نبود و
نیست مسیحیت و یهودیت چون که سرگذشتش
کاملا متفاوته با اسلام بود و به سرعت
ایرا یونانی شدن و به زبان یونانی و فرهنگ
یونانی درآمدن
اونها مخصوصا مسیحیت درش آزادی وجود داره
یعنی شما در مسیحیت برای اینکه رستکار
بشید به
مسیح عشق میورزید تا از طریق مسیح آزاد
بشید شما از مسیح پیروی نمیکنید تا اینکه
اصلا در مسیحیت پیروی نیست چون مسیح شما
باید بهش عشق بورزید شما مسیح عشق نم
میورزید یا به کلیسا نمیرید عبادت نمیکنید
که بنده کسی بشید
بلکه عبادت میکنید و ایمان میورزید تا
آزاد بشید در اسلام چنین نیست شما باید
تمام قید و
بندهای به اصطلاح بندگی و بردگی رو
که در زندگی عادی حالا یا
بنده هوس و شهوت و نمیدونم خشم و غریضه و
اینها هستی یا بنده انسانهای دیگه این
بندها رو باید از دست و پا باز بکنید تا
بنده خدا بشی یعنی من از آن روز که در
بنده تو آزادم در اسلام آزادی در بندگی
خداست کسی که بنده خدا نباشه او اصلاً
انسان شناخته
نمیشه حیوان تعبیر قرآن و بلکه بدتر از قر
و
حیوان ولی برای یونانیها کمال
انسانی در تحقق آزادیست و تحقق آزادی
با تشخیص خیر و شر و با تشخیص حقیقت و خطا
و با آزادی انسان به عمل به اونها میسر
میشه در نتیجه علم اخلاق به وجود میاد
یعنی علمی که در او انسانها درباره
معیارهای خوبی و بدی میتونن گفتگو بکنن
استدلال بکنن کسی از بالا بهشون نمیگه که
این اخلاق این شریعت این بکنید یا اون
بکنید بلکه انسانها دربارش گفتگو
میکن و
سیاست همین طور علمه حقوق
علمه انسان همون طور که قوانین طبیعت
رو کشف میکنه یا ابداع میکنه و با او
طبیعت رو میشناسه و بر طبیعت شیری میشه
قوانین زندگی فردی و اجتماعیش رو هم خودش
به همون شیوه عمل میکنه یعنی همونطور که
فیزیک و شیمی داریم همون طورم اخلاق و
سیاست و حقوق داریم در اسلام در فرهنگ ما
چنین چیزی اصلا غیر قابل تصوره نه قبل از
اسلام در ایران باستان چنین بوده و نه بعد
از اسلام
یعنی انسان هیچ حق برای اینکه با عقل خودش
و با وجدان خودش مستقل از خداوند مستقل از
پیامبران مستقل از سنت دینی تشخیص بده خوب
و بد رو نداره شما حق نداری که پیش خودت
چیزی رو خوب بدونی یا چیزی رو بد بدونی و
بگی من به هدایت خداوند می ندارم نه چونین
نیست خوب و بد در نهایت باید از جانب عیب
به تو نشون داده بشه و تو موظفی به خوب و
بدی که دیگری یعنی اون وجود مطلق تعیین
کرده عمل کنی وگرنه پدرت در
میار بنای علمی لازم نیست نه علم اخلاق
داشتیم نه علم حقوق داشتیم نه علم سیاست
داشتیم هر چیزم که از یونانیها ترجمه
کردیم چون به دردمون نمیخورد اول ا ترجمه
ها نامفهوم بود واسم به دردم نمیخورد دیگه
کاملا یک کوشش بیهوده بود در عوض پزشکی و
علوم کاربردی دیگه که میفهمیدیم چیه و به
کار ما میومد استفاده کردیم و باش تمدنی
ساختیم و گسترشش
دادیم ادبیات برای انسان
غربی بنیان همه چیز هست مونتین در جستارها
یه جا میگه که مسلمونها به بچههاشون
رتوریک یاد نمیدن و این به عنوان یک عیب
بزرگ و نشانه بدویت و خودکامگی اس خب
میدونید که همیشه توی غرب مخصوصاً از
رنسانس به بعد شرقیها را بیشتر چون با
عثمانیها و ترکها ارتباط داشتن ترکها را
یا به مسلمونها رو میگفتن محمدیها اونها
رو دارای خوی خودکامگی میدونستن و این
خودکامگی خودش رو
در زمختی زبانی
و ناپی ختی
زبانی جل آشکار
میکنه ایرانی ها اصلا اهمیتی به زبان به
این شکلی که ما در این ۵۰ ساله تبلیغ کردن
به اون گفتن نمیدادن براشون مهم نبود در
زمان صفویه که ایران
جدید دوباره تأسیس شد یا احیا شد شاهان
صفوی که پایتختش در اسان بود
چارن سیا به اصلا دیپلمات فرانسوی میگه
میگه درباره صفوی میگه اصفهان رو نصف جهان
میدونن شاه شاه عباس خودشو شاه جهان
میدونه ولی اروپاییها وقتی که هیئت
دیپلماتیک میفرستن از هلند ی جاهای دیگه
یک نفر نیست در دربار ترجمه کنه این و
اونها باید با خودشون یا یه عربی بیارن یه
ترکی بارن که به واسطه ترجمه بکنن و
مکاتباتی که بین شاه اسماعیل و سلطان
عثمانی هست شاه اسماعیل به ترکی به اون
نامه مینویسه او به فارسی به این نامه
مینویسه او که ترک بوده
عثمانی فارسی مینویسه یعنی کسی داشته که
ترجمه میکنه
براش و زبان برای ما یا زبان فتوا حکم پند
اندرز یا زبان قلع وم یا زبانیست که تو
باید سوری خودتو بهش هیچی نگو من غلام
قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شم با
شکر هیچ مگو تو یک لحظه نباید یا ایمان به
من بیا و وقتی که ایمان آوردی مطلقا چون
چرا نکن مثل داستان موسی و خضر در قرآن یا
اینکه
اگر سخنی گفتی اگر با من ماجرا کردی من تو
رو ترک میکنم همون طوری که
خز زبان
کاربردی
بسیار ضد ارتباطی پیدا میکنه زبان شما اگر
به فلسفه ما یا به عرفان ما نگاه بکنید و
مقایسه بکنید با عرفان و فلسفه غربی از
یونان به اینور این تفاوت زبان حیرت
انگیزه حیرت انگیزه یعنی انقدر زبان ف
فیلسوفان ما از ابن سینا گرفته تا ملا صدر
حاج ملا حادی سبزواری انقدر زبان عامر انه
و خشن و دیگر ستیز و دورباش گو و پرخاشگر
هست که کاملاً با یک فقیه متعصب زاهد ابوس
هیچ فرق نمیکنه یعنی زبان فلسفه با زبان
فق هیچ تفاوتی نداره زبان فق به مراتب
زبانیست نرمتر و گفتگویی تر به خاطر اینکه
در فق تکسر آرا پذیرفته شده یعنی فقیه
معتقد نیست که نظر او ن رأی خداست میگه من
اینو فهمیدم در نتیجه اجازه میده به این
که دیگران همین جور دیگهای بفهمن ولی
فیلسوفی ما هر فیلسوفی حقیقت یکی که بیشتر
نیست کار فیلسوف کشف حقیقته و درک حقیقته
چون
که فکر خودش را حقیقت میدونسته میدونه
معنی نداره که دیگرانی که شکل دیگری فکر
میکنن دارای حقیقت باشن بنابراین ما
تاریخ فلسفه نداریم یم ما فیلسوفانی داریم
که هر کس فلسفه رو فلسفه خاص خودش میدونه
غیر از خودش فلسفه دیگران رو همه باطل
میدونه مثلاً ابن سینا فلسفه دیگران رو
باطل میدونه نمیدونم شیخ اشراق فلسفه ابن
سینا رو باطل میدونه ملا صدرا فلسفه بقیه
رو باطل هرکس خودش هست که فیلسوف و به
همین دلیلم هست که نیازی نداره به اینکه
با دیگری سخن بگه میتونه بره تو غار
میتونه بره تو اتاق خودش در خلوت و در
نهای به فلسفه بورزه ولی
در یونان و در فرهنگ غرب فلسفه ورزی جز با
گفتگو ممکن
نیست آثار افلاطون که نخستین نوشتار فلسفی
و پگاه تاریخ فلسفه است همه نمایشنامه است
یعنی افلاطون برای اینکه فلسفه بورزه باید
نویسنده باشه و باید اثر هنر خلق بکنه که
در او دیالوگ ممکن باشه وقتی که شما
دیالوگهای افلاطون میخونید سرات داره
حرف میزنه سؤال میکنه آدمای دیگه در پس
زمینه مثل پرده سینما توی کوچست تو شهر
زمستونه تابستونه تو بازاره تمام زندگی
واقعی و روزمره یونان رو در پس زمینه این
گفتگوها میبینید ولی وقتی که اینا ترجمه
شدن به فارسی به عربی اینها اصلا درک از
نمایشنامه نداشتن نمیدونستن نمایشنامه
چیه در نتیجه اون چیزی که ترجمه کردن به
اصطلاح بخش اصلی حرفا بودی نمایشنامه رو
تبدیل کردن به مقاله مقاله رم شما به
تنهایی میخونی دیگه مقاله رو که با
دیگران نمیخونی یعنی اینا درکشون از فلسفه
این کاملاً درک دینی بود یعنی فلسفه به
عنوان یک دین وارد قلمرو اسلامی شد به
همین دلیلم بود که فقها باش مخالف بودن و
درستم میگفتن حق با اها بود حق با غزالی
بود نه با ابن رشد غزالی میگه اینها کسانی
مثل ارسطو و افلاطون رو
انقدر از اونها پیروی میکنن و هرگونه خرده
گیری ب اونها رو برنمیتابند که گویا اونا
پیامبرنقاش
ننوشت ننوشت تحف الفلسفه گفت تحف الفلاسفه
خود
غزالی در غرب به عنوان فیلسوف شناخته میشه
به خاطر به مراتب از ابن رش فیلسوف تره و
ملا صدرا
حتی ولی برای ما این بود که تو حقیقت رو
از مبد غیبی میگ ان فیلسوف ایرانی نیازی
نداشت به اینکه با دیگری گفتگو بکنه از
دیگری بیاموز
تمام آثار فلسفی یا امداد خدا مکاشفه در
بیداریه یا
رویاست یعنی همه با اعتبار و اقتدار
خودشون مشروعیت خودشون رو با حکایتهای در
حقیقت عرفانی و
حکایتهای
کاملاً مکاشفهای شهودی اثبات میکنن برای
اینکه بگه حرف من درسته استدلال نمیکنه
اولش میگه من پیغمبر خواب دیدم پیغمبر به
من گفت این حتی در جریان مشروطه این فقهای
مجتهدین طرفدار مشروطه مثل شیخ محمد حسین
نائینی که کتاب تنبیه الامه و تنزیه المله
رو نوشت در دفاع از مشروطه آخرش میگه که
امام زمانو خوابم امام زمان گفت این
مشروطه همونه که ما داشتیم همون ب درسته
یعنی آخرسر
معیار اون چیزی که مهر مهر حقیقت میزنه بر
اون کتاب بر سخن او ابدا استدلال هاش نیست
بلکه اون خواف و
رویاست این متفاوته
با در حقیقت جهان یونانی که شما باید
تمام نیروی اقناعی در خود متن باشه یعنی
متن منطق درونی متن باید قابل سنجش باشه
برای دیگری و معیارهایی وجود داشته باشه
که بگه این متن معنا میده یا معنا نمیده
درسته یا
غلطه رساست شیواس یا پیچیده و
مبهمه هیچ نیازی به این نیست که
نویسنده صاحب اثر خودش آدم خوبی باشه
اصلاً شناخته شده باشه اصلاً مهم نیست متن
استقلال پیدا میکنه نویسنده در یونان
میمیره یعنی مرگ نویسنده زمانیست که نوشتش
تموم میشه به محض این کهه نوشتش تموم میشه
خودش میشه خواننده میشه خوانندهی که اگر
بخواد راجع به اثرش نظر بده نمیتونه دل
بخواهی نظر بده باید با تکیه و همون
معیارهایی داوری بکنه که در اختیار دیگران
هست یعنی خودش میشه مثل ی منتقد بیگانه و
این امکان براش به وجود میاد که اولاً
از قضاوت خودخواهانه و خودسرانه
پرهیز بکنه و ثانیاً داوری او قضاوت او
رشته پیوندی اس که جهان مشترکی بین او و
دیگر انسانها خلق میکنه و در نهایت او
میتونه هنر فاصله گرفتن از خودش رو بیاموز
تفاوت بسیار
بسیار
بنیادی انسان غربی با انسان غیر غربی همین
یکی این هست که او معنی و اهمیت فاصله رو
میف او اصلا با فاصله میفهمه
برای ذهن غربی فهم فقط و فقط با فاصله
گرفتن از موضوع فهم ممکنه به همین دلیله
که غربیها تئاتر دارن یونانیها تئاتر
داشتن تئاتر چیه تئاتر یعنی یه صحنهای که
درش عده نمایش بازی میکنن شما فاصله گرفتی
در جایگاه تماشاگران داری نگاه میکنه تو
اگر فاصله نگیری و از فاصله نگاه نکنی به
اون صحنه بری تو صحنه بری تو شک بازیگرا
هیچی نمیبینی هیچی نمیفهمی برای فهمیدن تو
باید فاصله بگیرید بنابراین تئاتر با
تئوری همریشه است اون تئاتری که در به
اصطلاح صحنه تئاتر میبینی برای یونان
برای یونانی اندیشیدن یعنی تئاتر فلسفه
یعنی تئاتر فلسفه ورزی یعنی تئاتر یعنی من
خودم بتونم هم در جایگاه تماشاگر بنشینم
هم در جایگاه بازیگر و از خودم فاصله
بگیرم خودم به دو نیم تقسیم بشم هم
تماشاگر باشم و هم
بازیگر همزمان و بتونم هم در مقام
بازیگری به اصطلاح کر و فر کنم هم در مقام
تماشاگر به گونهای این نمایش رو قضاوت
کنم که گویی کس دیگری داره بازی میکنه
یعنی با خودم در قضاوت با خودم خودم رو
بیگانه فرض بکنم همون جور به اصطلاح بدن
بیمار بچه خودم رو جراحی میکنم که یک
انسان غریبه برای من اینکه این بچه منه
باعث نمیشه که تشخیص پزشکی من یا نوع
جراحی من عوض بشه نه من وقتی جراح پزشکم
هر بدنی باشه از نزدیکترین آدم من یا
دشمن من به یک سن عمل میکنم همون عینیت
رو در اخلاقم وقت داره در زیبا شناختی هم
داره در جامعه سیاست وزم داره یعنی میتونه
همه چیز رو بر اساس معیاری غیر شخصی و
عمومی تعریف کنه امر عمومی پابلیک اسر در
کلمه جمهوری که ترجمه ریپابلیک هست
ریپابلیک در لاتین رس پبل رس پبلک یعنی
امر عمومی اون چیزی که مربوط به
همست این کهه چیزی که مربوط به همه است و
همه باید در تایین و اجراش مشارکت بکنن
سرنوشت انسان غربی رو دگرگون میکنه و به
مدرنیته و دموکراسی این زندگی جدید
میرسونه ولی در فرهنگ ما چنین چیزی نیست
این خداست که تایید میکنه مصلحت فرد و
مشیت رو برای جامعه این امت هست که با در
حقیقت پیروی
از پیشوایان مذهبی شون یا خدا عمل و احکام
خدا در حقیقت به سعادت میرسه نیازی نداری
شما برای عبادت میتونید برید اعتکاف کنید
شما حتی وقتی که در جماع هم نماز میخونید
باز جدای از دیگر با دیگران که حرف
نمیزنید که با خدا حرف میزنید یعنی با
دیگرانی ولی با دیگران نیستید از دیگران
جدای شما باد حواستون به خدا
باشه توی حدیث هست که برا اینکه ریا نشه
براه حواستون پرد نشه خواستید نماز بخونید
باید بقیه مردم شتر فرض بکنید خب اینکه
دیگران در
شکل
زندگی شخصی و زگی اجتماعی شما نقشی ندارن
و شما مستقیم با مبدا قدسی در ارتباط
هستیم زبان رو با خودکامگی زبان رو
با جامعه به
اصطلاح جامعه یا انسان که آزادی براش ارزش
نهایی نیست پیوند ب برای ما مفهوم آزادی
بسیار دشواره فهمیدنش ما همه مفاهیم غربی
رو وقتی ترجمه کردیم ا اون مفاهیم منتقل
نشدن ما چیزی رو که داشتیم به اینا
چسبوندیم یعنی وقتی که فریدم رو ترجمه
کردیم آزادی اون مفهوم فریدم منتقل نشد
بلکه همون چیزی که به
عنوان یه چیز بندگی میفهمیدیم چسبم به
آزدی همین کاری که در زمان انتقال علوم
یونانی مسلمونها کردن یعنی به جای اینکه
مدرنیته رو خودمون رو مدرن کنیم مدرنیته
رو بو میکردیم به جای اینکه اسلام مدرن
بشه مدرنیته اسلام میشد و این بدبختی هم
همچنان ادامه داره به خاطر اینکه بیرون
اومدن از این توهم بسیار دشواره خب پس
ادبیات وقتی میخونیم یا برامون مسئله
است و اون هم ادبیات غرب یعنی تصوری داریم
کاملاً متفاوت ادبیات رو یک شاخه خاصی
مربوط به آدمایی که ذوق دارن و علاقه دارن
و وقت دارن و بیکارن و اینها نمیدونیم
بلکه
فهم ادبیات یا فهم ادبی یا داشتن لیتری
مایند برای همه یک ضرورت برای پیوستن به
جامعه برای در
حقیقت اینکه هم جامعه برقرار باشه و هم
اینکه خودشون از گزند و آفات مصون باشن
زمانی که فلسفه با سقراط آغاز شد با
نوشتار فلسفه به وجود آمد نه با گفتار این
آقایی که در ایران به عنوان فیلسوف شفاهی
معروف شده یا پریشان خاطر بده که خودشو
فیلسوف شفایی نا میده یا شارلاتان چون
فیلسوف که نمیشه شفاهی باشه شفاهی بودن
مال پیغمبران مال کاهنان مال شاعرانه مال
کسانیست که برای دیگران پیام میارن سخن
میگن نمیشنون پیامبران با دیگران حرف
میزنن ولی سخن دیگران نمیشنون یعنی با
اونها گفتگو نمیکنن تو قرآن میگه که از
پیغمبر میپرسه که پیغمبر به خدا میگه که
اینها میگن روح چیه خدا میگه که روح یه
چیزی که اینا
نمیفهمن شما اصلا نمیفهمید علمم ندارید
خدا به بندگانش ابدا نمیگه که شما منو
بشناسی چون میگه شما اصلا قادر نیستی منو
بشناسید هرچی که تو ذهنتون م تصور بکنید
هر تصوری از من داشته باشید مال خودتونه
رفتی به من نداره ولی بهشون میگه من اطاعت
کنید و دوست داشته باشید از من پیروی
کنید و این تمام ماهیت زبان و چیز رو
جامعه رو عوض میکنه برای اینکه
شما جامعه داشته باشید برای اینکه شما
سیاست داشته باشید سیاست به مفهوم هنر
همزیستی با دیگران و باور و حق مشترک برای
همه شهروندان در تعیین سرنوشتش
در استفاده حضور
و در حقیقت امکان بودن در قلمرو عمومی
برای اینکه آزادانه خودشون رو در قلملو
عمومی بر دیگران پدیدار کنن و دیگران هم
با بر اونها پدیدار بشن یعنی برای
زندگی این دنیوی شما نیازمند به آزادی
بیان دارید آزادی بیان بنیاد همه آزادیها
و بنیاد حقوق انسان هست اگر اگر آزادی
بیان نباشه هیچی دیگه نیست و آزادی بیان
همون آزادی اندیشیدن یعنی بیان از
اندیشیدن جدا نیست لوگوس که تعریف ارسطو
از انسان اینه که انسان جانوریست دارای
لوگوس یا حیوان ناطقه لوگوس هم به معنای
عقل اندیشیدن هم به
معنای حرف زدنه اینا از همدیگه جدا نیستن
شما وقتی فکر میکنید دارید با خودتون حرف
میزنیم پس آزادی یعنی آزادی بیان آزادی
بیان هم فقط و فقط در فضای عمومی معنی
پیدا میکنه شما در زیر هاف حرف بزنین که
بهش میگن آزادی بیان بنابراین شرطی که از
کانت به این طرف کانت گذاشت این رو برای
آزادی این هست که پابی اینکه عمومیت داشته
باشه یعنی من بتوانم
آزادانه سخن خودم رو با دیگران بدون هیچ
ترسی در میان بگذارم یعنی چی یعنی اینکه
من بتوانم بنویسم و چاپ بکنم همه هم آزاد
باشن که بخوانند و اونها هم آزاد باشن نقد
بکنن
ادبیات میشه روح مدرنیته میشه روح
اومانیسم
انسان درکی که انسان غربی از خودش داره و
میشه شرط ضروری تحقق آزادی آزادی انسان در
سخن و در آزادی
بیانش جلوه میکنه و امکان پیدا میه خب
[موسیقی]
آقای انور من اگر ول کنید تا قیامت حرف
میزنم من ویروسهای آخوندی هنوز از من
بیرون نرفته بنابراین به من بگو که چقدر
وقت
دارم ب ممنون خیلی خوبه صحبت شنیده
نیست صحبت کن اگر
میخواین بخش نهایی یا
بخش ب بگیم که صحت چون
تقریبا
بله احتمالا دو سه جلسه دیگه پیش از شروع
اون دوره درس گفتارها بگذاریم که یک مقدار
بیشتر
اصطلاحات اصلی رو مثل ادبیات
مثل نوشتن مثل زبان مثل خوندن مثل نقد
اینها رو توضیح بدم به مفهومی که
برای ما چندان آشنا نیست و ما به اون معنا
بی کار نمیبریم بعد وقتی که با اینها آشنا
شدیم اونوقت
دورههای اون درس گفتارها رو آغاز میکنیم
بنابراین اگر دوستان خواستن که در اون درس
گفتارها شرکت بکنن اولا خواهش میکنم که
در این جلسات مقدماتی هم شرکت میکنن و
ثانیا برای اینکه نامشون در اون گروه قرار
بگیره لطف کنن به ایمیل من پیام
بفرستن ایمیل منم هست مهدی
ام نقطه
خج gmail.com منم که همه جا هستم دیگه مثل
زبل خان در همه رسانه های اجتماعی حضور
فعال دارم
بنابراین برای دسترسی به من مشکل چندان
امیدوارم نداشته باشید ولی اگر پرسشی
دارید اگر نکتهای دارید اگر میخواید من
البته یک گروه تلگرامی هم برای این جلسه
درست کردم که در اون گروه به اقتضای موضوع
هر جلسه منابعی رو که در دسترس دارم و فکر
میکنم که برای دوستان ممکنه مفید باشه
اونجا در اختیارشون میگذارم به فارسی و
زبانهای دیگه
و یک ارتباطی اس که بیش
از هفته د دو جلسه است و در طول هفته هم
میتونه برقرار باشه به هر حال خیلی
سپاسگزارم از شما و امیدوارم که وقت هم
صحبتی با شما رو دوباره پیدا بکنم وقتتون
بخیر و من از دوستان در یوتیوب خداحافظی
میکنم ولی با دوستان در کلاب هاوس تا یه
نیم ساعت ۴۵ دقیقه دیگه خواهم
بود متشکرم