سلام عرض میکنم خدمت دوستان
گرامی و بسیار سپاسگزارم که در این برنامه
هم با من هستید من امروز در خدمت مهمان
بسیار عزیزی هستم خانم هما سرشار که هیچ
نیازی به معرفی من ندارن در حقیقت ب برای
همه
ایرانیها کاملاً شناخته شده هستن و ایشون
از زنان
برجسته دوران ما هستن در زمینه روزنامه
نگاری و سابقه بسیار زیاد و دانش بسیار
زیاد تجربه بسیار زیاد
و کارنامه بسیار درخشان هم تألیف کردن هم
ترجمه کردن هم کار کنشگری کردن
و هم در ایران و هم اینجا در زمینه های م
مختلف کار
بسیار کارنامه بسیار درخشانی از خودشون به
جا
گذاشتن من با ایشون صحبت میکنم
بهانه انتشار دو مجموعه کتابی که یکیش
البته تجدید چاپه و یکیش تازه چاپ میشه
یکی در کوچه پس کوچههای غربت که تجدید
چاپ هست ولی یک دو جلد دیگری هست که مجمو
دو جلدی به نام روایت ماندگاری و مجموعه
یادداشتهای ایشون و در
حقیقت ترکیبی اس از خاطرهها و یا
دیدگاههای ایشون راجع به مسائلی که مسائل
روز و بعضیاش حالت مقالههای کوتاهی داره
ولی اگر اجازه بدین من قبل از اینکه شروع
بکنیم یک شعری رو که خانم سرشار از یک
شاعر اسرائیلی به نام آدا آ هارونی
ترجمه کردند من میخونم و بعد بحثمون رو
آغاز
میکنیم خواهر فلسطینی من ای چ من دختر
ابراهیم بگذار پلی استوار بزنیم از دنیای
زیتونی تو به جهان من از دنیای پرتقالی من
به جهان تو فراتر از درد جانسوز باران
مسموم پیش
داوریها و دستان انسانی خود را بالا
بگیریم چون غرق ستارگان آزاد و چشمک زن
صلح
ان خواهر فلسطینی من ای چمن دختر ابراهیم
من سر آن ندارم که ستم کار تو باشم تو سر
آن نداری که ستمکار من باشی یا که من
زندانبان تو یا که تو زندانبان من ما
نمیخواهیم از یکدیگر بترسیم زیر درخت
مومان و زیر درخت انجیران که در در
افقهای نقرهای به شکوفه نشستهاند فراتر
از زخمها و خونریزیهای تانک و موشک از
خواهر فلسطینی من بگذار پلی از همدلی
نسترن بزنیم تا هر یک بتواند با کودک خویش
زیر درخت موه خود و درخت انجیل خود بنشیند
و هیچکس نتواند آنها را به هراسان و
هیچکس نتواند آنها را بهراسد من خیلی عذر
میخوام برای این سر صدایی که هست دارن
چمن میزنن و خیلی هم جدی دارن چم میزنن
من ع بغ دست منم بغل دست منم آپارتمان
بغلی
دارن ری مادل میکنن اونجام سر صدا زیاده
خلاصه همه کسانی که دارن صدای ما رو
میشنون ببخشن به خاطر این صداهایی که
علاوه شده بر صدای خودم بله من ببخشید که
یه د سلام عرض کنم خدمت شما و شماهم اگه
میخواین احوال پرس سلام احوال پرسی کنین
بفرما بله منم خدمت شما سلام عرض میکنم
ممنونم از دعوتی که کردین و کسانی که دارن
ما رو میشنون یا میبیننم خدمتشون عرض سلام
و ادب دارم و در خدمتتون هستم برای گفتگو
یک ساعته خیلی ممنونم
متشکر قبل از کهه وارد بحث راجع به این
کتاب بشیم من میخوام ی کار دیگه شما که
خیلی در حقیقت تبدیل شده به یک منبع
دیگه کلاسیک تاریخنگاری
در زمان ما و اون هم مصاحبه اس که شما با
آقای شهبد جفری کردین و خب خیلی اون خیلی
با ارزشه به دلیل اینکه یک جنبهی از
ماجرا هست که ما معمولاً توی تاریخنگاری
جاش اصلا خالی هست یعنی این تیپ آدمها که
خب از دوران قدیم به طرف نقش بازی میکردن
ولی توی تاریخنگاری خیلی جاشون نیست یا
خیلی بافاصله است و شما خیلی خوب تونستی
با اون هنر روزنامه نگاری تون و حالا منشی
که دارید ایشون رو متقاعد کنید که حرف
بزنه باهاتون و خیلی اون جنبه انسانی خودش
حالا جدایی از مسائل سیاسی که بیان میکنه
اون جنبه انسانی خودش خیلی خوب آشکار کرده
و از این جهت واقعا کار خیلی ارزشمندیست و
امیدوارم کسایی که نخوندن
بخونن حالا اگر موافق هستید راجع به اون
کار صحبت
کنید این کار
رفتی والا واقعیتش اینه که به عنوان یه
روزنامه نگار و کسی که کارش مصاحبه کردن و
نوشتن و در
واقع تکرار واقعیتها واقعیت هایست که در
اطرافش میگذره درست مثل یه دوربین
تلویزیون یا یه
میکروفون ضبط
صوت دوست داشتم که این شخصیتی که در طول
۵۰ سال گذشته ۵۰ سال قبل از اینکه با او
مصاحبه بکنم
هیچکس با خود این شخص حرف نزده و همین
همیشه هم موقعی که
داستان ۲۸ مرداد بوده و کودتای ۲۸ مرداد
بوده از او اسم بردن حالا عدهی به
طرفداری از او عدهی با نفرت و مخالفت با
او عدهی با تحقیرش ولی او هیچگاه صحبت در
این زمینه خودش نکرده و من فکر میکردم که
این خیلی غیرعادلانه است که یک ماجرایی
یعنی یک اتفاق به این مهمی که در تاریخ
معاصر ایران روی داده همه جوانبش رو و همه
کسانی که در در اون یه نوعی درگیر بودند و
یا کاری کردن یا حضوری داشتن حرف زدن
خاطراتشون و گفتن مصاحبه کردن ولی از این
شخص فقط افراد دیگه صحبت کردن هیچوقت خودش
صحبت نکرده یا پای صحبت خودش ننشستن البته
خودشم خیلی موقع که من از او خواستم که
این کارو بکنه خیلی عبا داشت از این کار و
همینطور که در مقدمه کتابم نوشتم یه چیزی
حدود ۱۶ سال طول کشید تا رضایت داد که این
کارو بکنه فکر میکنم دیگه مثلا به اواخر
زندگیش رسیده بود چون بعد از انتشار این
کتاب فکرکنم پن ۶ سال بعدش فوت کرد خیلی
مریض احوال بود اون موقع و خیلی بهش اصرار
داشتم که این کارو بکن برای اینکه
لازمه همه این نوشتهها همه این تحقیقات
پژوهشها کتابهایی که در اومده از اسم
بردن و حضور تو رو در اون روز و در روزهای
قبلش و بعدش همه جا ازش حرف زدن و تو باید
از نگاه تو هم ما این داستانو ببینیم بعد
دیگه پژوهشگران خودشون دو طرف ماجرا رو
میخونن و حرفای تو رم میخونن و نتیجه
میگیرن قصد خودم در واقع موقع که این
مصاحبه رو میخواستم بکنم این بود که یک
مصاحبه ساده باش داشته باشم ولی هرچه که
بیشتر باهاش صحبت کردم دیدم میشه راجع به
ماجراهای بیشتری از او
بپرسم حافظه خیلی خوبی داشت افراد رو به
نام
تاریخ اتفاقی که افتاده بودو تعریف میکرد
ولی خب واقعیت اینه که دیدگاه خودش بود
یعنی حرفی که داشت میزد حرف شعبان جعفری
بود منم میخواستم به روایت تاریخ شفاهی
اینو بنویسم یعنی حرفهای او رو بنویسم ولی
بعد آخرش به این فکر افتادم که بد نیست که
بعضی از گفته هاشو یا بعضی از نکاتی که
هنوز تاریکه در این زمینه در مورد ۲۸
مرداد رو نشریات هست کتاب هست نوشتههای
خیلی زیادی هست من مقابله بکنم برم و اون
گاه هایی که در اون زمان در این زمینه
بوده و حرفی که او میزنه رو با هم مقابله
بکنن به همین دلیل یه بخش مهمی از کتاب در
پایان کتاب این پیوست هاست که رجوع دادم
خواننده رو که ببینن در اون موقع این حرفی
که این شعبان جعفری داره میزنه با آنچه
که اون روز در روزنامههای اون زمان و یا
در گفتههای اون زمان در کتابهای مختلفی
که بعداً چاپ شده چگونه نقل شده و خود
خواننده تصمیم بگیره که کدوم حرفا درسته و
کدوم حرفا درست نیست بعدم او از من قول
گرفت چون کهه خب خودشو یه نوعی پدر ورزش
باستانی ایران میدونست برای در واقع زنده
کردن ورزش باستانی قول گرفت که اگه کتاب
رو چاپ بکنم ای مصاحبه رو چاپ بکنم یه
بخشی رم یه تحقیقی با استفاده از عکسهایی
که خودش داشت و مجموعهی که در جاهای دیگه
پیدا کردم راجع به ورزش باستانی و تاریخچه
ورزش باستانی در کتاب اضافه بکنم اینه که
الان در واقع کتاب در سه بخش
برای خواندن هست یکی خود مصاحبه است یکی
تاریخچه ورزش باستانی اس و قسمت سوم شم که
پیوستهای که برای مقابله با گفتههای
شهبان
جعفری بسیار خوب به هر حال تاریخ نگاران
مدیون شما هستن بابت این کار ارزشمند که
نظیرش نبوده شما در ایران روزنامه نگاری
کردین در زن روز در کیهان و
طبیعتا وقتی که مذهبی ها تبلیغ قات میکردن
علیه شاه و علیه حکومت شاه یه بخشش میگشت
به همین مطبوعات و رسانهها که در حقیقت
الگوی زن مدرن امروزی رو معرفی میکردن و
اونها در حقیقت این رو خلاف اون فرهنگ
اسلامی میدونستن بنابراین شما در این تضاد
زندگی کردین و ایران رو دیگه نمیتونستی
زندگی کنید در ایران و مجبور بودید که ترک
کنید کش در واقع بله
من نهم دسامبر که میشه تقریبا حدود د ماه
و خورده قبل از انقلاب ایرانو ترک کردم
اون هم به دلیل این بود که هم اون موقع من
در روزنامه کیهان کار میکردم در بخش
خانواده و بعد مترجم زبان فرانسه بودم
برای
اخبار و در تلویزیون هم بودم یه برنامه
داشتم به اسم برنامه چهار دیواری که دو
روز در هفته پخش میشد برنامه خانواده بود
همسرمم در وزارت نیرو کار میکرد مدیر کل
وزارت نیرو بود در ظرف فکر میکنم یه چیزی
کمتر از یکی دو هفته هم من از روزنامه
کیهان اخراجم کردن هم از تلویزیون هم از
همسرم رو در واقع وادار کردن که بازنشسته
بشه به نوعی پاکسازی کردن چون اون موقع
کلمه پاکسازی بعد از انقلاب رایج شد ولی
کاری که کردن همون بود یه عدهی رو که فکر
میکردن من یه در واقع
یه چیزی رو استفاده میکنم یه نمادی رو
استفاده میکنم برای این اتفاقی که افتاد
می میگم که مثل این بود
که کابینهای که اون موقع بر سر کار بود
فکر کرد که تیکه هایی از بدن خودش رو بکنه
و جلو این سگ سگهای هار که داشتن انقلاب
رو انجام میدادن بندازه بلکه اونا سیر بشن
و حرف نزن به همین جهت یه مقدار تعداد
زیادی از زنان یه تعداد زیادی از
اقلیتهای مذهبی اینها را از سر کار اخراج
کردن سینماها خودتون دیگه شاهدی سینماها
رو بستن کاباره ها رو بستن همه این
اتفاقاتی که میفتاد میخواستن یه نوعی به
اینها آرامش بدن آرامش فکری بدن و
رضایتشون جلب بکنن که خب نشد اون که اون
اتفاق نیفتاد ولی خب به کسانی که این ستم
رو کردند که شما جدایی از بقیه ملت ایران
و شما الان فعلاً باید کنار بشینید تا
ببینیم چطور میشه بلکه رضایت اونا جلب بشه
باعث شد که تصمیم بگیریم که برای مدارس م
تعطیل کردم به دنبال یه مقدار شلوغیهای
که را افتاد بعد
از در همین آتشسوزی که در تهران شد که
ساختمان ساختمانهای مختلفو سوزوندن چند تا
بانک و سوزوندن و اینها مدارس هم تعطیل
کردن بچههای من دیگه مدرسه هم نداشتن برن
ماهم که بیکار شده بودیم گفتیم برای یه
مدتی میریم برای اینکه نمیتونیم در کنار
اینها باشیم برای اینکه من اصلا خودم
اصولاً هرچند که در یک خانواده یهودی به
دنیا آمدن ولی اصلاً مذهبی نیستم به هیچ
عنوان هیچ کدام از
در واقع کارها و وظایف مذهبی رو انجام
نمیدم یه باورهایی برای خودم دارم که خودم
میدونم خیلی خصوصی اس به نظر من مذهب و
دین انسان خیلی چیز خصوصیه ولی یه چیزی که
باور داشتم اینه که زیر حکومت هر نوع
حکومت دیگری شاید بتونم دوام بیارم ولی
زیر حکومت مذهبی اصلاً نمیتونم دوام بیارم
بهخصوص که اصلاً دشمنی روشن و شفافش
با یهودیها با کشور اسرائیل با سیونی
اینا مشخص بود با بهایی مشخص بود یعنی
چندین و چند فرقه یا باور یا مذهب رو
اصلاً خودی نمیدونستن به همین جهت ما
اومدیم گفتیم بلکه این انقلابی که داشتن
انجام میدادن به ثمر نرسه بلکه جمع و
جورش بکنن ما برگردیم در آپارتمان بستیم
در آپارتمانی که داشتیم در تهران رو بستیم
و با بچهها اومدیم بیرون ولی دیگه بعد از
اونم برنگشتیم چون بعد انقلاب شدیم
جک طبیعتاً
همین که میفرمایید انتظار داشتیم که
برگردیم و تو این نوشتهای شما میشه این
موج هست هنوز منتظریم و این خی مدت طولانی
مدت طولانی یک راجع به همین تجربه بگیریم
یعنی تجربه که مهاجر هستیم ولی هنوز
نمیخوایم بپذیریم که مهاجرین و قراره که
اینجا بمونیم درسته به دلیل اینکه در واقع
باورمون نمیشد که یه اتفاق به این عظمت
داره در ایران میفته یعنی داره انقلاب
میشه انقلاب که ندیده بودیم به چشم خودمون
شاید بعد از ۲۸ مرداد این اتفاقی بود که
خب اون موقع من بچه بودم من پن ۶ سالم
بوده
ولی بعد از اون واقعاً ایران در یه آرامشی
نسبی بود که خب ما داشتیم زندگی میکردیم
و هیچ نوع تجربه این رو نداشتیم البته
همیشه من میگم که یهودیان و ارامنه تجربه
قومی مهاجرت رو دارن یا اینی که اقلیت
بودن رو دارن ولی اکثریت مردم ایران این
این چیز رو نداشتن این تجربه رو نداشتن و
موقعی که ما آمدیم همه کسانی که اون دوره
اومدن و تعداد زیادشون م به لسنجلس آمدن
مثل ما همه دور هم جمع میشدیم و صحبت از
این بود که کی
برمیگردیم روزنامه نگار
و شخصیت رادیو تلویزیونی هم بود به اسم
آقای رمزی داوود رمزی
که جمله معروفی داشت هر وقت میمد برنامشو
شروع میکرد میگفت چمدونو باز نکنید داریم
میریم دیگه بعد از یه مدتی فکر میکنم فکر
میکنم یه چیزی حدود د سال طول کشید تا
اینکه اغلب ما به این نتیجه رسیدیم که
نباید مث که چمتو رو باز بکنیم و
اینجا اسکان پیدا بکنیم من خود من لیسانس
ادبیات فرانسه داشتم از دانشگاه تهران
فرصت رو غنیمت شمردم رفتم فوق لیسانس
روزنامه نگاری و ارتباطات گرفتم از
دانشگاه یوس سی با این امید که برمیگردم
این دفعه برم مثلا در تلویزیون با آگاهی
بیشتر با سواد بیشتر با
تسلط بیشتر به کاری که دارم میکنم انجام
بدم یعنی همه آنچه که انجام میدادیم ظرف
دو سه سال اول بعد از انقلاب با این امید
بود که برمیگردیم ولی دیگه یه روزی چمدان
رو گذاشتیم زمین درشو باز کردیم و دیدیم
به این زودی نیست البته من هنوز هم فکر
میکنم که بسیارانی امید این رو دارن که
به ایران
برگردن مشکل خواهد بود دیگه اینجا ریشه
دوندم بچهها بزرگ شدن نوه دار شدن دیگه
کسانی اینجا بدون دنیا اومدن که آشنایی
زیادی با ایران ندارن در واقع مهاجرینی
شدن که مقیم یا شهروند کشورهای مختلفی که
در اونجا زندگی میکردن شدن ولی کماکان
بسیارانی هستند که هنوز برا این باورن که
برمیگردن یا میخواهند برگردن مبارزه
دارن میکنن برای این
کار من تنها وسیلهای که شاید در نوشته
هامم نشون میده یا پیدا کردم برای اینکه
در این سرزمینی که دارم زندگی
میکنم یه کمی احساس آسایش بکنم اینه که
که فکر کردم برای خودم در خونه خودم در
محیطی که هستم یه ایرانی رو برای خودم
درست بکنم یعنی ارتباط خودم رو با ایران
ارتباط فرهنگی و ارتباط زبانیم و ارتباط
کاریم رو با ایران هیچ وقت قطع نکنم و
همیشه در این تصور باشم که در سرزمین
بزرگتر جغرافیایی ایران دارم زندگی میکنم
و کاری که از دستم برمیاد انجام بدم و
تواناییشو دارم اینه که این لحظاتو ثبت
بکنم
به نظرم یه روزگاری پیش خواهد آمد که
محققین و پژوهشگران و به خصوص الان مثل
نسل جوان ایرانی نسل زد نسل قبل از اونا
خیلی علاقمندن بدونن که ما در این دوران
اینجا چه کار کردیم چون که تبلیغات جمهوری
اسلامی این بود که یه مشک آدم بیکار بیحال
بی بیفایده
حرض در مثلاً آمریکا و لس آنجلس نشستن یه
لقب لس آنجلسی هم به ما دادن که اینا فقط
میزنن میرن صن در حالی که اینجوری نبود
در این جامعه جامعهی که در لس آنجلس بود
جوش و خروش واقعاً حفظ و نگهداری فرهنگ
ایرانی و ادب ایرانی اینجا و موسیقی و همه
این چیزایی که نمونههایی از هویت ما بود
بیش از هر جای دیگه وجود داشت و این
بدهکاری و یا دین خودم میدونستم برای نسل
بعدی که این این رو به یادگار این کتابها
رو به یادگار بذارم براشون برای اینکه اگه
یه روزی بخوان بدونن که ما چه کردیم این
جامعه مهاجر ایرانی در لس آنجلس یا در
امریکا در جوامع مختلف چون چندین بخشم
راجع به سفرهایی که به اروپا کردم اینا در
مورد ایرانیان اروپا نوشتم به دردشون
بخوره و میبینم که جوونا علاقمندن جوونای
داخل ایران علاقمندن که اینا رو بدونن و
بشناسن و گاهی اوقات که میبینم من ۶۰
ساله کار روزنامه نگاری میکنم چل و
خوردهای ساله که از ایران دورم جوانی که
موقع که تولد متولد شده اصلاً من وجود ن
داشتم در ایران ولی منو میشناسه کارای منو
میخونه حرفهای منو گوش میده خوشحال میشم
فکر میکنم که بخشی از اون مسئولیتی رو که
به اده داشتم مثل اینکه به دوش
کشیدم بله حتما همین طور هست و شما اولین
زنی هستیم که در خارج از کشور خاطراتش
منتشر میشه یعنی
اولین کسی هستیم که اولین زنی هستیم که
خاطره نویسی در اونم در این حجم بزرگ
دارین و این خودش یک
خلع بزرگی رو پر میکنه مخصوصاً اینکه شما
نسلی که اومدید و رفتید لس آنجلس آدمای
خیلی بزرگی بودن از نادرپور و نمیدونم
صدرالدین الهی و شخصیتهایی که از نظر
فرهنگی و ادبی و اینا وزنهای بودن تو
ایران یعنی شما یه بخش از ایرانو با
خودتون برده بودین
اونجا صدای شما رو
نمیشنوم عرض کردم خدمتتون که چقدر نکته
درستی رو گفتید دقیقا دقیقاً همینطوره
واقعا من گروهی اینجا بودن که از نخبگان
داخل ایران بودن که همگی به نوعی سرخورده
شده بودن از آنچه که اتفاق افتاد از این
انقلاب و گرد هم اومده بودیم و با هم
همکاریهای خوبی داشتیم رادیویی که اینجا
رادیوی که اینجا درست شد تلویزیونهای که
اینجا شروع کردن کانالهای مختلف تلویزیونی
اغلب از این مردان و زنان بزرگی که اهل
ادب و فرهنگ و هنر بودن یاد کردن ازشون
هست گفته هاشون نوشته هاشون نادرپور چ
کتاب اینجا چاپ کرد صدردین الهی همین طور
ایراج گرگین همین طور بسیاران دیگر و
بسیاران دیگر که در کنار ما بودن
مثل آقای حسن شهباز که اهم نویسنده و
مترجمه اتفاقاً کتابی آخری که در دست دارم
که زیر چاپه الان هست آشنایی آن را چه شد
و مجموعه
۵۳ نوشته مصاحبه یا دلنوشته منه در مورد
۵۳ فرهنگساز
ایرانی که در لس آنجلس زندگی میکردن یا در
آمریکا باهاشون گفتگوهایی کردم که بعضی
موقع اون گفتگوها به دلایلی چاپ نشده یا
در موردشون چیزهایی نوشتم که حالا یا مجلس
ختم شون بوده فوت کردن یا این که بزرگداشت
یا قدردانی ازشون میشده در موردشون نوشتم
یا اتفاقات دیگری چند تن از او هم در
ایران زندگی میکردن که به لس آنجلس اومدن
به دلیل حضورشون در لس آنجلس نوشتن اینم
بخش آخر این مجموعه که موقع که اون چاپ
بشه میشه یه مجموعه پنج تایی از آنچه که
در این ۴۵ سال جمعآوری کردم نمیدونم شما
یا که دوستان عزیزی که دارن ما رو تماشا
میکنن میدونن یا نه من این مجموعه همه
این مصاحبهها مجموعه همه نوشتهها و همه
اسنادی که در این مدت جمع کردم چون هر جا
رفتم هر کاری کردم پستر شو نگه داشتم
نوشتش نگه داشتم فیلم داشتم مصاحبه کردم
گزارش دادم همه اینا رو دادم به بخش
ایرانشناسی دانشگاه استنفورد که اونجا حفظ
بشه و
یک در واقع یک بورس هم گذاشتن برا یک
دانشجوی ایرانی دوره دکترا که بتونه تحقیق
بکنه در مورد زندگی ایرانیان در دیاسپورا
در آمریکا بسیار عالی من بخشهایی از این
کتابو که میخوندم مثل پانتئون میمونه این
یعنی آدمهای خیلی بزرگی که شما باهاشون هم
صحبت بودید همنشین بودید ت تدل فکری
میکردید یه جوری این غربت برای شما بارش
کاسته میشده در حقیقت به خاطر اینکه خ
خیلیا در جاهای دیگه که میرفتن یا در
شرایط
دیگه و جدای از این این اجتماع شما موجب
شده که یک همین سنت موسیقی فرهنگ شعر همین
روزنامه نگاری خودش حفظ بشه زمانی که اونم
دهه اول انقلاب که دیگه اصلا همه چیز
تعطیل بود یعنی فردوسی رم نمیشد ببری و در
اون شرایط فکر میکنم لس آنجلس و مهاجران
ایرانی لس آنجلس نقش مهمی بازی کردن و
نذاشتن این رشته پیوند با دوران قبل گسسته
بشه و حسش کردن شما چی فکر میکنید بله من
حتی اینو شنیدم که بسیاری از برنامههای
تلویزیونی که اینجا بود که خب موسیقی درش
بود خوانندگانی مثل مثلا هایده مهستی
همیرا ابی داریوش اینایی که اینجا بودن
همه و برنامه اجرا میکردن یا آهنگ
میساختن هه آهنگاشون به صورت ویدیو اون
موقع ویدیوهای بزرگ بود اچ وی بهش میگفتن
فکر میکنم وی اچ اس در میآوردن شنیدم
این رو که این این وی اچ اسها موقع که به
صورت قاچاق به داخل ایران میر و بعد در
حتی در داهات خیلی دور افتاده با الاغ و
قطر اینا رو میبردن و پخش میکردن بین مردم
در نتیجه بله نقش به نظر من نقش لس آنجلس
در نگهداری و حفظ موسیقی در نگهداری و حفظ
فرهنگ و ادب در همون سالهایی که ارتباط
بین ایران و خارج از ایران اصلاً وجود
نداشت تا روزی که این ماهوارهها به اومدن
و شانس به طور خیلی اتفاقی و شانسی ارتباط
بین ایران و خارج از ایران برقرار شد
واقعاً یک وظیفه و یک مسئولیت سنگینی بود
که بسیاران از ایرانیای که اینجا بودن این
مسئولیت به عهده گرفتن و به دوش کشیدن و
گذاشتن که این این ۱ سال رو ی به یه نوعی
ارتباط خودشونو با داخل ایران نگه دارن
هرچند که ما از داخل ایران به این طرف
چیزی
نمیشدیم بله و شما در یک جمعی بودین که خب
جمع
نخبگان مهاجر بوده اونجا آیا تجربه میشه
گفت که مثلا تجربه جامعه زنان ایرانی
متفاوت بوده از جامعه مردان به خاطر این
زنها به هر حال
با مسئولیتهای خیلی زی بیشتری از مردها
در خیلی از موارد روبهرو هستن و بار
بیشتری رو باید تحمل بکنن و مهاجرت خودش
یک واقعاً کنف یکون شدن از این دنیا به
دنیای دیگه شما چه جور توصیف میکنین
تجربه زنان رو به نظر من من در چندین جا
در کتابم نوشتم و در صحبتهایی که میکردم
این نکته اشاره کردم که واقعاً زنان
ایرانی بعد از انقلاب در خارج از کشور
کاری کردن کارستان میدونید شما موقعی که
در ایران دارید تو کشور خودتون زندگی
میکنید و یک بانوی خانه دار هستین و
وظیفت تون اینه که بچهها رو نگه دارید
همسرتون نگه دارید خانه داری بکنید بعد
ناگهان انقلاب میشه و یه همسری دارید که
نان آور خانه است شخص در واقع موقعیت و
پست خیلی مهمی یا در دولت داره یا
در ادارات دولتی داره یا خود شخصاً
کارخونه داره چون چنین افرادی بودن که
نخست در لس آنجلس اومدن نظامی بودن بسیاری
از نظامیها که اینجا اومدن به ناگهان
یعنی خودشون رو مردها به خصوص از در
سالهای اول خودشونو باختن نمیدونستن
چیکار کنن شما میدیدید مثلاً یه سرهنگ
ارتش ی یه یک مقام نظامی عالی رتبه که
واقعاً هم تعدادشون در این مدتی که ما در
لس آنجلس میدیدیم بسیار انسانهای پاک
بسیار انسانهای درستی بودن کاری از
دستشون برنمیومد شده بودن مامور سکیوریتی
گارد یعنی گاردهای امنیتی یا راننده تاکسی
و ولی این طول کشید تا
پذیرفتند که دیگه اون موقعیت نیست باید یه
کاری بکنن که اینجا
بتونن زندگی بکنن حالا از نظر اقتصادی در
اون مدتی که واقعاً بسیاری از این مردان
بزرگ دولتی و حکومتی و نظامی ما دچار
افسردگیهای به حق شده بودن و کاری ازشون
نمیومد زناشون بلند شدن راه افتادن کار
کردن شما میدونید آقای خلجی بسیار بسی از
زنان افراد وزیر بسیاری از همسران
نظامیها از آشپزی تو خونه از بچهداری
کردن برای دیگران از کارهای اینچنین
فروشنده شدن در شروع کردن این سکان کشتی
در حال غرق خانواده رو اینا نگه داشتن
بچهها رو تشویق کردن که برن مدرسه درسشون
بخونن زودتر از شوهراشون کارای بانکی رو
یاد گرفتن خب میدونی اینجا بدون اینکه
بلد باشی که کار بانکی بکنی اصلاً زندگیت
نمیگذره زودتر از اونا زبان یاد گرفتن و
زنان پا پیش گذاشتن زنان مقدم بودن برای
پذیرش این سرنوشت ناخواسته و بعد مردان رو
به دنبال خودشون همسرشون رو به دنبال
خودشون کشیدن که نتیجهش م این شد که در
پایگاههایی درست نبودن آسون خیلیا فکر
میکنن آسونتره موقعی که تو در مقام صفر
هستی و بعد بخوای بیای بالا تا در مقام
بالا هستی بخوای بری پایین ولی فکر میکنم
واقعاً برای زنای ایرانی هم خیلی کار سختی
بود که خودشونو بتونن اینجا نشون بدن و
الان م نتیجشو شما در بچهها در نسل دوم
سوم میبینید که چقدر دختران و پسران
بالنده و درست بار آوردن و خودشون در
نسلهای هم نسلهای من زنانی به وجود اومدن
که در بخش اقتصاد در بخش تجارت در بخش حتی
تدریس در دانشگاهها استادی دانشگاه در
پزشکی در مهندسی اینا موفق شدن که از نوی
زندگی بسازن و اینجا خودشون رو نشون
بدن در مقا مقایسه با جامعه مردان به نظر
من جامعه زنان
ایرانی دستاوردی رو که مهاجرت ناخواسته
براشون آورد دستاورد مثبت تری بود و بهتری
بود تا
مردان خب فوقالعاده است به خاطر اینکه
همین موقعیتهای استثنایی نشون میده که چه
تواناییهایی زنها دارن در مخصوصا زنهای
ایرانی که در شرایط عادی مردها خیلی بهش
توجه ندارن و خوبه که تو این موارد بتونن
قدردانی بکنن اما یه سؤالی میخواستم بکنم
از شما و اون این که در آمریکا خب
ارزشهای به اصطلاح سنتی مثل خانواده خیلی
مهم هست برای ما ایرانیها هم خیلی مهم
هست و بعد من حالا این کاملاً حس منه من
که لس آنجلس زندگی نکردم حس من این هست که
جامعه ایرانی لس آنجلس نسبت به حفظ اون
سنتهای ایرانی نسبت به مثلاً ایرانیهایی
که جاهای دیگه هستن مخصوصاً کشورهای
اروپایی هستن بیشتر حساسیت دارن و بیشتر
ایرانی زندگی میکنن و دوست دارن که اون
مدل خانواده ایرانی سنت ایرانی آداب
ایرانی رو رعایت بکنن اینطور هست شما که
حتما اینطوره حتما اینطوره به خاطر اینکه
هم محیط این اجازه رو میداد و همینی که
آمریکاییی کالیفرنیا در واقع خیلی از نظر
من با دید بازتر با چشمهای شسته تری
مهاجرین رو نگاه میکنن تا جاهای دیگه مرک
مکز آمریکا اینها و شاید در دو سه سال اول
و به دنبال
گروگانگیری یه مقداری نظرشون راجع به
ایرانیها نظر مثبتی نبود ولی با مقاومت
خود ما با پشت کارمون و با حضورمون موقعی
که به اونها نشون دادیم که این که جامعه
مهاجر ایرانی در آمریکا و به ویژه در
کالیفرنیا کسانی هستن که با اون رژیم
مخالفن به دلیل مخالفتش از ایران اومدن
بیرون و اینجا مهاجر شدن و الاا در همون
کشور زندگی میکردن اون ا موقع که این این
پذیرش رو جامعه آمریکایی کالیفرنیا و
امریکا به طور
کلی به دنبال میخوام بگم به دنبال
کالیفرنیا چون کالیفرنیا واقعا اولین
ایالتی بود که انقدر راحت انقدر زود
ایرانیا رو
پذیرفت دیدن که نه یه جامعه مهاجری به
کشورشون و ایالات شون و شهرشون اومده که
هیچ کار خطرناکی نمیخواد بکنه هیچ قصد
ایدئولوژیک نداره میخواد زندگی بکنه که
اگه مبارزه هم داره میکنه مبارزه با رژیم
جمهوری اسلامیه و اگه کار داره میکنه
واقعاً به خاطر اینه که میخواد ارزشهای
خانوادگی و ارزشهای سنتی و فرهنگ خودشو
اینجا نگه داره خیلی خیلی زیاد از
امریکاییها شنیدم که ما ای آمریکاییا از
شما ایرانیها ولیو سیستم برای خانواده رو
یاد گرفتیم یعنی ارزش خانواده رو یاد
گرفتیم و همین اینکه گرد هم میاییم با
خانواده هستیم بچهها با ما هستن هفته ی ش
شب دو شب جمع میشیم دور همدیگه و بعد این
این وضعیت رو که دیدن شاید در بسیاری از
نهادها رو به سوی ایرانی باز کردن به همین
دلیلم فرض کنید که اولین شهردار یک شهر
آمریکایی در لوس انجلس شهردار بلز شد
اولین کسانی که
وارد سیاست شدن رفتن
در مجلسهای
مختلف برای انتخابات رفتن فعالیت کرد دن
وارد شدن به مقامهایی
در فرض کنید شهرداری لسآنجلس شهرداری بورل
هیلز و اینها وارد شدن در یه زمانی تعداد
مهندسینی که در شهرداری لس آنجلس برایی
بخش اداره شهرسازی و خانه سزی کار میکردن
تعداد ایرانیا تقریباً نصف و نصف بود
برابر بود با آمریکاییا این این شخصیتو یا
این وجود رو این حضور رو که از ایرانیها
دیدن فکر میکنم که یه مقداری آروم شدن و
ایرانیا رو پذیرفتن البته هر موقع که یه
اتفاقی مثل فرض کنید
که روز ۱۱ سپتامبر میفته یا اتفاقاتی از
این قبیل باز یه
نگاههای خشمگین یا یه نگاهها پرسشگر تو
میبینی بینشون ولی تعداد بسیار زیادشون
هستن که دیگه بر این باورن که ایرانی های
اینجا با ایرانی هایی که در داخل ایرانن و
دارن چنین فجرا رو بار میارن رژیم رژیم
جمهوری اسلامی فرق میکنه
طبیعتا خب انقدر موفقیتهای جامعه ایرانی
تو ک نه تنها کالیفرنیا که کل آمریکا یه
جا جامعه بسیار موفقی اس و
خیلی به اصطلاح فکر میکنم که جز بالاترین
سطح سواد و دانش و از نظر موقعیت اجتماعی
باشه و خب خود همین یعنی اثبات کردن که
اینها آدمایی هستن که اهل
زندگی مدرن و حفظ ارزشهای مدرن هستن و
تهدیدی نیستن براشون ولی تنها تنها تو
دانشگاههای آمریکا فقط یه آمار یه رقم
۵۰۰ تا استاد ایرانی داریم ۵۰۰ تا استاد
ایرانی که اینا همه واقعاً گنجینههای
داخل ایران بودن که ایران
با بی معرفتی میشه بهش گفت جمهوری اسلامی
اینها رو رها کرده که برن و اینجا آمریکا
استقبال کرده ازشون و بهشون این امکانات
رو داده و چون این امکانات و پیدا کردن
شکفتن و این اینچنین در نهادهای مختلف
فرهنگی دانشگاهی ادبی هنری همه چی همه چی
شما هالیوود اگه نگاه بکنید غیر از حالا
چندین چهره شناخته
شده سلبریتی به قول معروف که در جلوی چشم
مردم هستن در پشت صحنههای فیلمبردار و
برنامه ساز و طراح صحنه و اینها انقدر
ایرانی میبینید انقدر بچههای جوون خوب
ایرانی و با استعداد ایرانی رو میبینید که
فکر میکنید هالیوود رو هم کمکم
دارن کش کشف کر کردن مدتهاست ولی دارن به
دست میارن و حضورشون در اونجا هم داره
پررنگ
میشه خب امیدوارم که وقتی که جمون اسلامی
رفت همین سرمایه ایرانو بسازه در حقیقت در
ساختن ایران کمک بکنه انش نسل بعد از شما
چی چون نسل بعد از شما نسل که شما تربیت
کردید خب خیلی موفقن و طبیعتاً خیلی جذب
جامعه شدن و دیگه فکر نکنم مثل شما بشینن
خاطرات به فارسی بنویسن و
و کاملاً یه دنیاشون دنیای متفاوتیه یعنی
بین شما و بین آمریکاییا یه دنیای خاص
خودشونو دارن و سکند جنریشن اینها رابطشون
با ایران چیه یعنی مثلاً منم بچم اینجا به
دنیا اومده بعد ایران اصلا ندیده ۱۳ سالش
م هست بهش میگم که تو خودتو ایرانی
میدونی یا آمریکایی میدونی میگه که من
از نظر فرهنگی خودمو ایرانی
میدونم ولی میخوام بم بچهها که تو اونجا
هستن و شما میبینید چ چهجوری خودشونو مع
یعنی آیدن تیفا میکنن خودشونو چه جوری
میشناسن ببینید یه نسل دومی که در واقع
نسل دومم نمیشه گفت چون مثلاً موقع که ما
اومدیم گروه ما خب همه ما بچههای جوان
داشتیم تینیجر داشتیم مثلاً د تا پسرای من
۱۰ ساله و ۱۱ ساله بودن موقع که انقلاب شد
اینجا مدرسه میرفتن اون دوره گروگانگیری
خیلی روی این بچهها تأثیر گذاشت تاثیر
منفی گذاشت برای اینکه تو مدرسه اذیت
میشدن بیرون ماهها اذیت میشدیم و فکر
میکردن که میگم اون موقع اصلاً قاب
قابلیت تشخیص بین جمهوری اسلامی و مردمی
که مهاجر بودن یا فرار کرده بودن خود
تبعیدی شده بودن و نداشتن اون موقع
بچههای اون بچههای اون نسل صدمه خوردن
در این زمینه و به همین دلیلم یه م تا یه
مدت زیادی پنهان کردن ایرانی بودن خودشونو
بسیارانی ازشون که میپرسیدم گفتن مثلاً
ما یونانی هستیم ما ایتالیایی هستیم ما
نمیدونم کشورهای دیگه رو میگفتن و
میترسیدم بگن
مورد آزار اذیت قرار میگرفتن یه دوره شد
که دوران جنگ موقع که جنگ اتفاق افتاد بین
ایران و عراق که ی کم کم تظاهرات خیلی
زیادی که در فرض کنید ساختمان فدرال لس
آنجلس ما انجام میدادیم نسل ما انجام
میدادن و مخالفت با جنگ و سرصدا که زیادی
که میکردیم که این قضیه یی جنگ ایران عراق
چقدر داره زیان باره و چه کشتاری داره
انجام میده
کمکم بچهها آگاه شدن به اینکه یه کشوری
هم هست که نباید به خاطر تعلق به اون کشور
احساس شهرساری بکنن چون این جمهوری اسلامی
نیست که اونا بهش متعلق متعلق به کشور
ایران هستن با یه تاریخچه باستانی که داره
و یه تاریخچه پرباری که داشته
این تظاهرات و این اتفاقاتی که افتاد این
گفتگوها گفته شنود ها اینا یه کم یه
مقداری بچهها رو برگردوند به طرف جامعه
ایرانی یعنی این شکاف پن ۶ سالهای که
افتاده بود اینا برگشتن و بعد الان به
دلیل اینکه واقعاً میگم نگاه جامعه ایرانی
به جامعه نگاه جامعه امریکایی به ایرانیان
مهاجر فرق کرده و با با تحسین نگاه میکنن
بچهها خیلی راحت خودشون رو آمریکایی
ایرانی تبار منامن و حتماً ایرانی بودن
خودشون رو میگن با افتخارم میگن بسیاران
شون زبان بلدن حرف بزنن بلد نیستن بخونن
ولی نسل بعدی که حالا در ایران به اسم نسل
زد هست و اینجام بالاخره نسل زد حساب میشن
که زیر ۲۰۰ ساله هستن خب اونا دیگه امیدی
به اینکه حتی زبان فارسی م حرف بزنن نیست
ولی در واقع میشن جزو گروههای مثل مثل
فرض کنید که کوبایی ها یا مثل مکزیکیها
که همه اینا میگن آمریکایی مکزیکی تبار
اینا میگن که یه آمریکایی ایرانی تبار و
ایرانی رو دوست دارن و به خصوص یکی دیگه
از اتفاقاتی که افتاد انق و جنبش مهسا بود
در ۲ سال گذشته که خیلی از بچههای ایرانی
رو دو مرتبه به جامعه برگردوند و خیلی
کوشش کردن حالا اینها بودن این گروه بودن
که به ما یاد میدادن که در جامعه
امریکایی برای اینکه شما پوشش بگیره کاری
که انجام میدید باید چهجوری با مطبوعات
رفتار بکنید چهجوری باید اونا رو خبردار
بکنید اینکه ن خودتون بشینید مثل با این
تعارف آیی که بلدید ما میشینیم اونا
مجبورن بیان از ما خبر بگیرن دیگه نه شما
باید برری دنبالش یعنی یه چیزایی رو ما از
بچهها الان داریم یاد میگیریم که در
زیسته در یک کشور دیگهای که برای ما کشور
در واقع مادریم نیست و یا در اونجا بزرگ
نشدیم باید به سیستم اونا رفتار بکنیم
گمان میکنم که الان نسل جوان یه میانگین
مطلوبی رو از آنچه که در ایرانیها خوب
بوده و آنچه که در امریکایی میبینن که
خوبه برای خودشون درست کردن و یک یه یه
هویتی برای اینها وجود داره که اولاً
همدیگه رو خیلی سریع پیدا میکنن خیلی
دوست دوستی خوب دارن گردهمایی خوب دارن با
همدیگه
و از اینکه ایرانی هم هستن دیگه الان بعد
از اون قضیه گروگانگیری که مدتی طول کشید
الان احساس افتخار میکنن نه احساس
شرمندگی ایرانی بودن نه جمهوری اسلامی
بودن خب ی الگوی ایرانی بودنشون
خانوادههاشون هستن دیی خانوادهها هستن
گذشته ایرانه تاریخچه ایرانه سرزمین
ایرانه موسیقی ایرانه ادبی از طریق
خانوادشون گرفتن یعنی ایرانیست که از
جمهوری اسلامی نگرفتن ربطی به اون نداره
دقیقا ولی اگر من نمیدونم من دقیقا چقدر
ایرانی مهاجر در من فکر نکنم آمار رسمی
وجود داشته چقدر وج ولی به هر حال میگن که
بزرگترین جامعه ایرانی مهاجر در خارج از
کشور در
کالیفرنیاست خب خیلی فع از در جنب های
گوناگونی همونطور که شما در کتابتون م
نشون میدید و حتما خیلی از مخاطبانم
میدونن خیلی جامعه پویایی جامعه ایرانی در
کالیفرنیا فقط من یه سوالی میخواستم بکنم
از نظر تجربه نهادسازی یعنی این کهه ما در
خارج از کشور خب مهاجرا خیلی این امکان
نداشتن که مثلاً خیلی کشورها خیلی ساده
نیست ولی در آمریکا خیلی راحتتره این کار
همونطور که مثلاً ملیتهای دیگه هم
نهادهای مدنی خودشونو دارن تشکیلات
خودشونو دارن در تجربه نهادسازی ایرانیا
چطوره چون خب در زمینه مط رسانه خب خیلی
کار کردن خیلی فعال بودن در زمینه هنری و
در زمینه بیزنس خیلی موفق بودن ولی من از
نظر نهادسازی نمیدونم که چطور بودن اینو
شما چه جور خودتون عرضه بدی علت اینکه
نمیدونید برای اینکه درست نبوده عجب بله
نه در این زمینه واقعاً نقطه ضعف بزرگی
داریم نقطه ظف بزرگ نه شروع همیشه شروع
میکنیم اون ضربالمثل معروف هستش که میگه
خوش استقبال و بد بدرقه است یه چیزی رو
شروع میکنیم یه کسی یه فکری تو ذهنش هست
یه گروهی یه فکری در ذهنشون هست یه نهادی
رو درست میکنن یه بنیادی رو درست میکنن
که عده دور هم میشینن و اینو به وجود
میارن و بعد بعد از مدتی به دلیل همین یه
ویژگیهای فرهنگی سنتی ارزشی که داریم با
همدیگه دچار اختلاف میشن اختلاف نظر میشن
و بعد نمیتونن در مورد این اختلاف نظر با
همدیگه کنار بیان و به فکر کنن که من با
تو نظرم در یه موردی مخالفه ولی میتونیم
با هم کار بکنیم در زمینه این چیزی که
الان داریم جلو میبریم به همین جهت خیلی
نهادهای اولیهای که در لس آنجلس شروع شد
به سرعت اینا همه شاخه شاخه شدن و از توش
نهادهای مختلف دیگری به وجود آوردن که
تنها نتیجهای که من میتونم بگیرم اینه
که تضعیف شد یعنی گردهماییهای داشتیم
اوایل انقلاب در نشستهایی که سخنرانی توش
بود اظهار نظر بود سؤال و جواب بود پنل
دیسکاشن توش بود ب اینا ۶۰۰ ۷۰۰ ۵۵۰۰ نفر
جمع میشدن مثلاً هفته یک بار برای مثلاً
یه ناهار روزهای سهشنبه انجمن ایرانیان از
اونجا شعبات
گوناگونی درآمد جدا شدن از بدنه این نهاد
جدا شدن و تبدیل شدن به تعدادی نهادهای
کوچکتر که رسیدن به مثلاً گرد همای هاشون
به ۱۰۰ نفر و ۸۰ نفر که دیگه واقعاً این
آن چیز چشم گیری نبود و یه نکته دیگری که
ایرانیای آمریکا آگاهی بهش پیدا نکردن
اینه که برای اینکه حرفتون شنیده بشه باید
منسجم باشید باید باید یه یه یه نهادی رو
به عنوان نهاد نماینده جامعه ایرانی در
کالیفرنیا در لس آنجلس داشته باشین که
نهادهای
دیگر دولتی آمریکا و یا نهادهای غیر دولتی
بتونن شما رو بپذیرن یه سرنامه باید داشته
باشید یه اسم داشته باشید یه شورا داشته
باشید یه هیئت امنا داشته باشید اینها
سیستمهایی بود که ما چون بلد نبودیم ما
اصلا جنبشهای مدنی که نداشتیم در ایران
به اون صورت اینم یاد نگرفتیم الان
جوونها یاد گرفتن جوان جوونها دارن مثلاً
فرض کنید که هم ما شورای
ایرانیان جمهوری خواه داریم هم شورای
ایرانیان دموکرات داریم جوونها برای
انتخابات فعالیت میکنن داخل اون احزاب در
بله در احزاب هستن در کارای غیر در واقع
غیر انتفاعی هم هستن ولی چطور شده چه
اتفاقی افتاده اون قضیه شورا و گروه و
هیئت اجرایی و هیئت امنا اینا از بین رفته
بیشتر فردیه چند تا فرد خیلی خیرخواه در
جامعه ما هستن که یه نهادهایی درست کردن
نهادهای خیرخواهانه به دانشجویان بورس
میدن کمک میکنن به کسانی که از نظر مالی
یا مهاجر تازه هستن یا کمک میکنن به
کسانی که نیازی دارن از نظر بیماری مثلاً
فر فرزندشون بیماره ه از این کارایی میکنن
که در واقع وابسته است به یک شخص که یک
شخصیه که
صاحب ثروتی اس و دلش میخواد که یه کار خیر
بکنه در واقع تعداد خیرها بیشتر شده از
کسانی که با همدیگه به طور گروهی میتونستن
کار بکنن در نمونه خیلی خوب و موفق
ایرانیانی که تونستن در این زمینه واقعا
نهادهای درست به وجود بیارن به نظر من در
کاناداست کانادا بله بله اونا ن خیلی
دیرتر آمدن یعنی مرو هم دیرتر آمدن هم
بهتر بلد بودن و هم در واقع خود کشور
کانادا از کشور آمریکا پذیرشش برای
مهاجرین و کمک کردن برای فرهنگهای دیگر
خیلی بهتر از آمریکاست درسته در مثلاً در
کالیفرنیا وقتی که انتخابات فرمانداری هست
یا انتخابات سنا هست یا اینجور
چیزا نامزده با کی صحبت میکنن وقتی میخواد
با جامعه ایرانی صحبت بکنن و اینا رو
آرایشو جلب بکنن با چه نهادی حرف میزنن
با تکتک آدما حرف میزنن یا بالاخره اون
گروههایی که الان بیشترشون م جوان هستن
من دارم میبینم بیشترشون جوانان اونا یه
امکاناتی رو فراهم میکنن که یه گروهی رو
از اونا یا کمک میخوان دعوتشون میکنن
برای جمع خودشون بالاخره اونا با سیستم
آمریکا درست شدن میدونن الان اسم بذارن
برای خودشون میتونن میدونن که باید یه
سامانه داشته باشن باید یه محل داشته باشن
برای خودشون ی یه دفتر داشته باشن اینها
جوونا دارن میکنن و به اونا مراجعه
میکنن چون جوونا خیلی هم در واقع
خیلی با صراحت بدون رودرواسی میرن جلو و
خواسته هاشونو اعلام میکنن میگن و اونا
نتورک فردی میشه در حقیقت ت بله بله در
واقع نتونستیم یعنی حالا نمیدونم من در
واقع گاهی اوقاتم این نتیجه میرسم که این
۴۵ ۶ سالی که همش گفتیم اتحاد اتحاد اتحاد
اتحاد
شاید امکانپذیر نباشه که همه آدما با این
همه تفاوتهای فکری و ایدئولوژیک و اینا رو
بتونید دور یه میز جمع بکنید شاید نوعی که
الان به طور ناخواسته اینجوری شده که هر
گروهی برای خودش داره یه کاری میکنه شاید
این نتیجه بهتری بده ولی این یکی از نقطه
ضعفهای بزرگ جامعه ایرانیه در آمریکا به
نظر من که عاملش بیشتر اختلاف نظرهای
سیاسی و فکری میدونید یا بیشتر شخصیت ما
ایرانیها یعنی برمیگردی به هر دو هر دو
هر دو من فکر میکنم
ما همیشه گفتیم که به طور سنتی ایرانیا
مثلاً کشتی گیرای بهتری تا فرض کنید که
فوتبالیستهای بهتره برا اینکه موقع که
فردی باشه بهتر کار میکنن تا گروهی
اینجام همینه همین این این این رو با خود
این ارزشو با خودمون آوردیم این طرز تفکر
با خودمون آوردیم تنهایی میتونیم کار
بهتری انجام بدیم تا اینکه با یه گروهی
بشینیم زد و خورد بکنیم و وقتمون به این
بگذره که انرژی دیگری رو تلف بکنیم به
همین جهت بله این این مشکل رو داریم و
فکرم
نمیکنم نسل ما دیگه اونو بتونه کاری براش
بکنه ولی نسلی بعدی مثل اینه داری با با
استفاده از شگردها و در واقع ترفندهایی که
بلدن خودشون بتونن جامعه امریکایی رو
بیشتر جلب بکنن خودشون جلب بشن به طرف
جامعه امریکایی اگه اجازه بدین آخرین
موضوعی که میخواستم با تو صحبت کنم رسانه
است به خاطر اینکه شما خب هم تجربه کار در
ایران دارین هم در زمانی که در اوج
شکوفایی رسانه بوده در لس آنجلس شما کار
کردین با
آدمای که مثل خودتون
بسیار کاردان و با تجربه بودن و نام آور
بودن در عرصه روزنامه نگاری و یه دوره
خیلی چیزی بوده یه دوره خیلی از نظر
مخصوصا از نظر فرهنگی یعنی برنامه های
فرهنگی شون خیلی پروار
بوده الان شما شرایط رسانههای لس آنجلس و
الان وقتی مقایسه میکنیم با اون دوره چه
تفاوتهایی میبینیم خب الان ببینی شما چند
تا رسانه س چ ساعتهای که کشورهای خارجی
دارن اونها رو حمایت مالی میکنن و یا اونا
رو به وجود آوردن رو دارید میبینید که با
نیروی کامل و با یه پشتوانه مالی خیلی
بالا و
قابل قابل
تحمل
دارن پخش خبر میکنن پخش برنامه میکنن
تولید میکنن اون موقع همه این کارها واقعا
وابسته بود به یه تعدادی ایرانی که کار می
بنن و اینجا شغلی دارن مشاغلی دارن و آگهی
بدن آگهی بدن به این تلویزیونها و
تلویزیونها رو یه جوری نگه دارن سر پای
خودشون و بعدم بسیاری از اینها برنامههای
نوروزی میذاشتن برنامههای گردهمای شب
یلدا میذاشتن ا از یه نوعی
بالاخره مخارج خودشون رو در میفتن دی این
الان یه کمی در مقام مقایسه یا رقابت با
این غولهایی که الان به عنوان مثلا فرض
کنید که هم وشف آمریکا بی بی سی ایرانی
اینترنشنال اینایی که وجود دارن دیگه نیست
از
طرف تلویزیونهای محلی من اسمشو میزم
ماهوارهی محلی که اونا هم قائم به یه نفر
یا دو نفر هستن که دائم دارن تقاضا میکنن
که مردم مثلاً پول بهشون بدن اینا که
بتونن سر پا
بمونن الان دیگه اون باوری که واقعاً یه
باور نهادینه مورد قبول بود و مبارزه
میکردن کسانی که این برنامههای تلویزیونی
و رادیوی رو داشتن برای نگه داشتن جامعه
یا برای مبارزه رژیم جمهوری اسلامی رو به
این صورت نمیبینید دیگه یا این که خب اون
تلویزیونهایی که یه کشور دیگری داره
مخشون میده باید منافع اون کشور در نظر
بگیرن و اون چیزی که لازمه رو اونا ازشون
میخوان رو پخش بکنن یا تلویزیونهای کوچک
دیگری که هستن که متکی به یه نفر یا دو
نفر هستن که این دست غالبا هم از لس آنجلس
ی چندتایی هم از کانادا یا
کشورهای اسکاندیناوی داره پخش میشه دیگه
اون چیز رو ندارن اون تعداد بیننده رو
ندارن اینا پوششش بقد است که اونها رو در
واقع کنار
گذاشتن این رسالتی رو که اون موقع احساس
میشد اون اوایل مثلا فرض کنید دو دهه اول
که واقعاً با تمام وجود و با امیدواری که
کاری میتونن انجام بدن الان نمیبینیم الان
بیشتر به صورت گزارشگری و خبرنگاری و پخش
خبر اون هم خبرهایی که در لابلای خبر خطوط
شما میدونید که داره منافع کدام کشور رو
در نظر میگیره میشنوید خب شما جای خالی یک
رسانه رو برای جامعه مهاجر
آمریکا میبینید یا اینکه فکر میکنید دیگه
تاثیری نداره رسانهها و ایرانیها خودشون
مخاطب همین فور که فرمودید حالا یا
رسانههای فارسی زبان بزرگ هستن یا
رسانههای
آمریکایی من فکر میکنم دیگه
کمکم خود من معتقدم که ح مثلا
رادیو رادیو چیزی به اسم رادیویی که از یه
استودیو داره پخش میشه یا حالا رادیو ای
یا رو اف ام اینا دیگه عمرش تقریباً داره
به پایان میرسه اگه رادیویی هم هست به
صورت پادکست و این چیزا یعنی همه چی در
واقع تحت تاثیر این تکنالوژی جدید و
چیزایی
که به وجود اومده که کاررو خیلی آسونتر
میکنه با بودجه خیلی کمتر تو میتونی حرفتو
به گوش مخاطبین خودت برسونی همین کاری که
مثلاً من و شما الان داریم میکنیم دیگه
این راحتتر میشه انجام بشه تعداد زیادی
از پادکستهای اینه که داره الان از طرف
ایرانیا پخش میشه به زبان انگلیسیه برای
اینکه جلب توجه بچهها رو بکنن خود
بچههای جوون دارن پادکستهای اینجوری و
دیگه نقش اون نقش سنتی که تلویزیونهای
ماهوارهی یا تلو رادیوی تلویزیونهای محلی
و اینها داشتن خیلی داره کمرنگ میشه و من
دارم میبینم که در آینده خیلی نزدیک اینا
ممکنه یک یک دارن ب وشون یه تعدادی زیادی
جمع کردن بقیه هم جمع خواهد شد یعنی دیگه
وقتی رسانه محلی هم نباشه دیگه کامیونیتی
هم به اون صورت دیگه معنی نمیده دیگه همه
ارتباطات شخصی میشه در حقیقت شخصی میشه
ولی کامیونیتی هم اطلاعات کامیونیتی رم
الان راحتتر شما میتونید توسط رسانههای
اجتماعی به گوش مردم برسونید و مورد توجه
یعنی اونا رو باخبر بکنید قبلاً واقعا
رادیو و تلویزیون تنها وسیلهای بود که تو
میتونستی بفهمی حالا نمایش کجاست تئاتر
کجاست
کنسرت کجاست نشست سخنرانیهای ادبی کجاست
یا این نشستهای هفتگی سازمانها و
نهادهای مختلف کجاست الان همه اینها برای
خودشون یه
تعدادی فالوور دارن یه تعدادی که علاقمندن
میبینن و خیلی از مواقع من الان میبینم که
یه کنسرتی فروش میره سالن پر میشه بدون
اینکه اصلا یه آگهی به رادیو تلویزیون بدن
در نتیجه خود ماجرا که دارید نگاه میکنید
متوجه میشید که نیاز به داشتن رادیو و
تلویزیونهای محلی دیگه داره از بین میره خ
یه نکته گهم زبان فارسی هست اون رسانهها
در حقیقت حافظ زبان فارسی هم بودن کسانی
مثل شماها کار میکردین درش که دقیقا انگار
در ایران بودید
ولی هم نسل جدید خب فارسیش مثل نسل قبل
نیست و هم اینکه این رادیوها و
تلویزیونها دیگه نخواهد بود وضعیت زبان
فارسی برای نسل دوم مهاجران چ چه جور
خواهد بود یه تعدادی از اینا که علاقمندن
میشن کارشناسان زبان یا استادان زبان و
ادبیات فارسی که میرن تحقیق میکنن بعد
کتاب به انگلیسی مینویسن فکر میکنم که
همون اتفاقی که برای بقیه مهاجران در
آمریکا پیش اومده برای ایرانیها هم دیگه
داره پیش میاد آمریکا به
دلیل فرهنگ تسلطش از
نظر زبان از نظر نوع زندگی اینها همیشه
مهاجرین رو در خودش جذب کرده و یه مدتی هم
هی صحبت از این کردن که این دیگ هفت جوش
که تو میری مخلوط میشی میشی امریکایی داره
میشه الان به صورت موزائیک یعنی تو میتونی
هویت خودتو نگه داری ولی یه موزائیکی در
کنار بقیه موزایک باشه که ترکیب آمریکا رو
نشون بده در کنار هم و
چی سنت خودتو فرهنگ خودتو نگه داری ولی
اون چی که از بین میره متأسفانه با وجود
که تو دوست داری که فرهنگت نگه داری زبانه
بچههای جوان ایرانی الان من میبینم کسانی
که بچههای کوچیک دارن نوروز که میشه
نوروز نگه میدارن ولی توضیح اینکه نوروز
چیه هفتسین چیه اینا رو به بچههاشون به
زبون انگلیسی میدن چون اونا زبون فارسی
بلد نیستن بچههام دوست دارن این عیدو
دوست دارن چهارشنبه سوری رو دوست دارن فکر
میکنن یه عید ایرانی خوششون میاد ازش ولی
خب زبونشو صحبت نمیکنن این دیگه اتفاقی که
در امریکا برای همه مهاجران میفته میفته
این کارای شما مخصوصاً این دو اثری که
الان دست من هست جزء ادبیات طبیعی ید طبقه
بندی میشه و روی این حساب اونطور که شما
میگین راجع به زبان فارسی اینا بنابراین
ادبیات تبعید هم دیگه طبیعتاً به پایان
میرسه دیگه ن به انگلیسی مینویسه دیگه
دقیقاً خب الان الان نوشتن بسیاری از
جوونهای ما که اهل قلم هستن کتاب خیلی
کتاب به زبان انگلیسی درومده حتی رمان به
زبان انگلیسی خاطرات به زبان انگلیسی و
جالبه برای شما بدونید بیشترین زنا هستن
زنا هستن که دارن این کتابا رو مینویسن
ولی خب کتابا به زبان انگلیسی
کماکان دارن در مورد ایران صحبت میکنن در
مورد خاطرات پدر مادرشون صحبت میکنن از
اونا الهام میگیرن برای اینکه یه رمان
بنویسن ولی خب زبان فارسی نه زبان فارسی
بسیار خب خیلی ممنونم خانم سرشار خیلی لطف
کردین خیلی محبت کردین منت گذاشتین برای
من و امیدوارم که سلامت باشین و باز هم من
افتخار اینو داشته باشم که با شما هم صحبت
باشم با ک ا منم در خدمت بود و از شما
سپاسگزارم برای دعوت مهر آمیزتون متشکرم
از همه دوستان عزیز که با رو نگاه میکنن
هم خداحافظی میکنن خدانگهدار