سلام دوباره عرض میکنم خدمت همه دوستان و
همین طور دوستانی که در کلاب هاس هستن
دوستانی که در یوتیوب همراه من هستن و
امیدوارم که در یکی دو ساعت
آینده بتونیم بحث مفیدی رو پیش
ببریم موضوع بحث همونطور که میدونید این
هست که فلسفه چیست و
در حقیقت این پرسش رو یاسپرس چگونه مطرح
میکنه و چگونه بهش پاسخ
میده یک تفاوت مهم بین فلسفه و رشتههای
دیگه این هست که فلسفه رو نمیشه
پیشاپیش تعریف کرد یعنی تعریف فلسفه یا
توصیف فلسفه
خودش یعنی ورود به فلسفه وارد شدن در
فلسفه و این رو از زمان کانت به این
طرف مدام فیلسوفان مختلف توضیح دادن که
شما برای اینکه بدونید فلسفه چیست یا به
محض اینکه میپرسید فلسفه چیست شما در
حقیقت وارد فلسفه ورزی شدید پیشاپیش
نمیتونید مثلاً من میتونم پیش از اینکه
فیزیک بخونم پیش از اینکه شیمی بخونم پیش
از اینکه دیندار باشم یک تعری دین رو
بتونم تعریف کنم یا دین مفهوم دین رو
بتونم بفهمم اما مفهوم فلسفه
پیشاپیش شناخته شناختنی
نیست این رو
هم همون طور که گفتم از کانت به این طرف
توضیح دادن
و در
قرن به اصطلاح بیستم از قرن بیستم به این
طرف هم این اهمیت این پرسش بیشتر مطرح شده
به خاطر اینه از کانت به بعد فلسفه دیگه
فلسفه نیست بلکه فلسفه فلسفه است یعنی
فلسفه فلسفه اس به این معناست که دیگه
فلسفه آگاهی به چیزی نیست بلکه آگاهی به
آگاهیه و در نتیجه با
کانت انسان مدرن کسی هست که آگاهی و آگاهی
داره یعنی خودآگاهی داره در حقیقت از کانت
به این طرف
البته خب زمینش رو پیشتر د کار تو
اسپینوزا فراهم کرده بودن فلسفه خودآگاه
میشه و فلسفه ورزی یعنی خودآگاهی
یعنی تفکری که در مورد خود تفکر هست تفکر
انسان خودش میشه موضوع مطالعه انسان وقتی
میگیم علوم انسانی علوم انسانی در حقیقت
کی به وجود میان زمانی که انسان میتونه
خودش رو مثل
موضوعات دیگه مورد مطالعه و شناخت قرار
بده در حقیقت انسان هم میشه سوژه و همیشه
ابژه همیشه عامل شناسایی همیشه موضوع
شناسایی خب و این در نتیجه پرسش فلسفه
چیست یک اولین پرسش هست در فلسفه و
مهمترین پرسش هست و پرسشی اس که هیچ موقع
پاسخ پاسخ نهایی خواهد داشت و فلسفه هر
فیلسوفی در حقیقت تفاوتش با فیلسوفان دیگه
در درکش از
فلسفه نهفته است یعنی تفاوت مثلا بین
فلسفه هایدگر با فلسفه یاسپرس و فلسفه
ویتگنشتاین
در عقاید فلسفی شون یا در موضوعات فلسفی
شون چندان نیست که در خود نوع درکشون از
فلسفه که منجر میشه به یک شکل متفاوت از
فلسفه ورزی یعنی هایدگر یه شکلی فلسفه
ورزی
میکنه مثل درست مثل نقاشی اونها نقاشها
درسته که ما به به یک گروهی از هنرمندان
میگیم نقاش ولی نقاشان بزرگ هر کدوم یه
درکی از نقاشی دارن که موجب میشه که
نقاشیشون متفاوت باشه با نقاشیهای دیگه
نقاشان بزرگ هرگز هیچ کدام نقاشیشون مثل
هم نیست ولی ما به اون میگیم نقاشی یعنی
ما هم به نمیدونم داوینچی میگیم نقاشی هم
به جکسن میگیم نقاشی هم به
نمیدونم رون مکرری میگیم نقاش کارای اونا
در حالی که اینا کاراشون از زمین تا آسمان
با همدیگه فرق میکنه ماده نقاشیشون فرق
میکنه نوع نقاشیشون فرق میکنه سبکشون فرق
میکنه در حقیقت
هیچ به
اصطلاح شباهتی با همدیگه ندارن
اما این تفاوت در در وحله اول در نوع
درکشون از
خود نقاشی هست در فلسفه هم همین طوره شما
بسته به اینکه چه نوع درکی از فلسفه دارید
فلسفه تون متفاوت میشه دیگه مثلاً بعضیا
هستن از فلسفه درکشون اینه که شما یه سری
گزارههای برهانی و مستدل مثلاً بسازین یه
سری عقاید یا
ادعاهای مثلاً برهانی مستدل یا یا بتونین
یه سری افکاری رو به صورت قانع کننده و
منطق اینها رو صورتبندی کنید خب این یه
درک از فلسفه است یه درک دیگه از فلسفه
این هست که شما در
حقیقت بر من الان براتون میخونم یک تیکه
از هاید گرد قبل از اینکه چون هایدگر و
یاسپرس به یک سنت تعلق دارن و
[موسیقی]
همزمان در یک دوره هستن و بسیاری از
موضوعاتی که می
اندیشن مت مشابه یست البته لاس پرس و هاید
داستان دارن هم از نظر تاثیر و تاثر که
پذیرفتن هم از نظر شخصی چون مربوط به دوره
نازیسم و اینها هر کدوم یه ماجرای متفاوت
پیدا میکن ولی اگر میخواین نظر هایدگر رو
ببینید هایدگر یک درسی داره که یعنی ی ترم
درس داده که در درساش مربوط مال سمستر
زمستانیست در سال
۱۹۴۴ ۱۹۴۵ در دانشگاه فرایبورگ
و این عنوان کتاب هست
اکشن وقتی میگن تو انگلیسی یا در
زبانی اروپایی وقتی میگن اینداکشن اداکشن
یعنی اون دهلیز که شما وارد یه جایی میشین
اینرو یعنی اون درش اون آستانی که شما
وارد یک جایی میشین و در
حقیقت اون مسیری که به شما اجازه میده
وارد مثلا یک عمارتی بشین یا وارد یک
ساختمانی بشین ابتدای درس هاگ با این
عنوان آغاز
میشه میگه که نمیشه بر فلسفه درآمدی تصور
کرد چرا چون وقتی شما میگی درآمد یعنی یه
راهی که ما پیش از اینکه وارد فلسفه
بشیم بتونیم پیدا بکنیم و از اون راه بریم
در داخل فلسفه چون این نیست شما به محض
اینکه میپرسید فلسفه چی شما ردی وارد
فلسفه شد در نهایت اینو مفصل اینجا توضیح
میده
برای دوستانی که بخوان بخونن ولی من یه
تیکه از
یادداشتهای به اصطلاح دفتر سیاهش
خونم میگه
که خیلی از روشن اینکتو رو خیلی به معنا
منفی به کار میبره میگه خیلی از اتلک و
روشن فکرا این عقیده رو دارن که
فلسفه فلسفه یک
رشته یک به اصطلاح گفتار آکادمیک هست
دانشگاهی هست درباره مفاهیم کل
ولی میگه که فلسفه اصلا همچین چیزی
نیست میگه که فلسفه تمل است بر آنچه که در
واقع اتفاق
میفته یعنی به خاطر اینکه در فلسفه هستی
مفهوم ثابتی نداره دیگه البته کاملا
یونانیه وقتی که یونانیها میگفتن چیزی
هست این هست به معنای این بود که این داره
اتفاق میفته
یعنی بودن و شدن یکیه در حقیقت این حرکت د
چیزی نیست که یعنی هستی یک امری نیست که
یه بار اتفاق بیفته و تموم بشه بعد بگیم
مثلا این کتاب هست بلکه هستی رو همواره به
معنای رخ دادن و شدن مدام
میدونن
حالا بریم سراغ یاسپرس در یاسپرس خب بحث
راجع به فلسفه در خیلی جاها مطرح شده و من
برای شما از چند تا تکه خواهم
خوند
یک کتابی هست به نام یاسپر مجمو مقات
مقالاتش به نام
فیلاسوفی و توی این فلسفه و جهان س
در این کتاب چند تا مقالهای هست که به
موضوع ما مربوط میشه یکی مقاله سه تا
مقاله اولش هست یکی
پ وظیفه کنونی فلسفه وقتی میگه وظیفه
کنونی یعنی که در دوران توتالیتاریسم
بعد مقاله دومش است ف
درباره خواندن فلسفه مقاله سوم هست
که
درباره برنامه محدودیت های برنامه های
برنامه ریزی آموزشی اس و باز در
ادامه مخصوصا وقتی که میاد
به پایان این کتاب که خب چیز هسته پایان
کتاب زندگینامه خود نوشتش اگر بخواید
بخونید آقای
آقای فولادوند این رو به عنوان زندگی
نامه فلسفی من ترجمه کرده ولی خب بهتر هست
طبیعتا به انگلیسی یا فرانسه یا به زبان
اصلش آلمانی
بخونید همه اینها در حقیقت ک یاسپرس تلاش
میکنه بگه چرا در زمانهای که ما
دچار یک
شر به اصطلاح غیر قاب تصور یک
شر استثنایی هستیم و اون حکومتهای
توتالیتر هست و دوران جنگ هست ما چرا باید
به فلسفه اهمیت بدیم فلسفه چه نفعی برای
ما داره
و چه فایهای داره خب این سوال رو شما توی
آثار دیگرانم میبینید دیگه همون دوره از
آرنت و نمیدونم هایگر و لی انشتاین و همه
اینها در دوران جنگ بود که داشتن می
اندیشیدن
و در حقیقت این این
فیلسوفان تلاش میکردن که به دیگران بگن که
چرا ما در چنین وضعی هستیم و چرا برای
خروج از این وز و برای فهم این وز ما
نیازمند این هستیم که فلسفه بورزیم درست
فلسفه ورزیدن اگر ارسطو میگفت که فلسفه
زمانی آغاز میشه که شما تعجب کنید
فیلسوفان قرن بیستم گفتن که فلسفه زمانیست
که شما وحشت میکنید این تروریسم ارعاب
وحشت با هیچ چیزی نمیشه شما مقابلش کنید
جز با تفکر و تحمل
فلسفی
یک
یک
زندگینامه یه بیوگرافی خوب که از یاسپرس
هست اسمش هست کارل
یاسپرس و خانم سوزان کرک برایت این
بیوگرافی نوشته که شاید مهمترین بیوگرافی
یاسپرس به انگلیسی باشه و وقتی که شما
میخونید این رو میبینید که چگونه
سرگذشت زندگی یاسپرس به اندیشه ها و
افکارش پیوند داره
و باز در یک کتاب دیگری به نام فیچر من
توجه داشته باشید که یاسپرس در زمانهای می
اندیشید و زمانهای فلسفه ورزی میکرد که
یکی
بحث جنگ بود و یکی هم
بحث یکی بحث توتالیتاریسم بود
حکومتهای در حقیقت تمامیت خواه و یکم
بحث خطر جنگ هستهای
و اصلا میگفتن عصر هسته دیگه عصر اتم
میگفتن و از در نتیجه از بین رفتن انسان
به طور کلی یک کتابی رو که یاسپرس قبل
از بله بذارین من بهتون بگم ی کتابی رو که
یاسپرس در
سال ۵۸ یعنی حدود ۱۰ سال بعد از جنگ نوشته
اسمش
هست ف من
آینده نوع بشر یا آینده انسان و این
میپردازه کاملا به بحث شرایط نظامی و به
مسئله
اندیشیدن به واقعیت های جدید میگه وقتی
شما در یک واقعیت جدید هستید باید شکل
دیگری بیندیشید وقتی
که وقتی که توکویل متفکر
فرانسوی آمد در
آمریکا گفت که آمریکا در یک پدیده جدید
هست و باید برای شناخت او یه علم سیاسی
جدیدی تأسیس کرد خب این این حرف رو شما
میشنوید از ویکو میشنوید از ماکول
میشنوید از هابز میشنوید از کانت میشنوید
و از هان آرنت میشنوید هان آرنت هم میگه
که واقعیت توتالیتاریسم
و شر
رادیکالی به نام هولوکاست اصلا با مفاهیم
قبلی قابل توضیح نیست به هیچ
وجه بنابراین باید مفاهیم جدیدی براش خلق
کرد چون که فلسفه مسئله ش همون
که همون که هایدگر گفت اون چیزی که رخ
میده است یعنی واقعیت واقعیت چیه واقعیت
یه چیزیست که همواره در حال رخ دادنه یعنی
واقعی یه چیزی نداریم به نام واقعیت که یه
جا ثابت باشه شما
مثلاً نسل قبل ما همون رو شناخته باشه این
نسل همونو بشناسه نسل
بعد اون رو و مثل خود ما مثل وجود ماست که
ما وقتی میگیم زندهایم یعنی مدام داریم
نفس میکشیم یک لحظه این زندگی در جریانه
یه چیزی نیست که تمام شده باشه ی یک
موجودی زنده باشه یک بار زنده بشه و همیشه
زنده بمونه بلکه زنده بودن در جریان بودن
هست واقعیتم همیشه اون چیزیست که در حال
رخ دادنه همیشه در حال رخ دادنه بنابراین
فلسفه اندیشیدن به اون چیزیست که در حال
رخ دادنه و این در حقیقت موجب میشه که شما
نتونید اگر بخواید به واقعیت پی ببرید اگه
بخواید واقعیتو بشناسید نتونید شما از
مفاهیم دیگران از مفاهیم گذشتگان از
نظریهها از چشماندازهایی که پیشتر از
این در تاریخ فلسفه به وجود آمدن یا در
فرهنگ ها دیگه به وجود آمدن استفاده کنید
شما چون با یک واقعیتی مواجع هستید که
دیگران اونو تجربه نکردن ندیدن مسئله
فلسفی یعنی مسئله شما یعنی شما مثلاً به
عنوان یک زن به عنوان یک مرد در این تاریخ
خاص در این جغرافیای خاص در این موقعیت
خاص در این سرگذشت جمعی و فردی خاص شما به
فلسفه شما وقتی به موقعیت توو میاندیشید
در نتیجه استثنایی اس اندیشه شما نمیتونه
همون شکلی باشه که مثلاً من میاندیشم
همون شکلی باشه که یک آفریقایی میاندیشد
بنابراین فلسفه همواره یه چیز جدیدیست
برخلاف فیزیک و شیمی و چیزای دیگه که شما
میتونید یه سری نظریات یا مفاهیمی داشته
باشید و مدت زیادی ازشون استفاده بکنید
مفاهیم و در در درک فلسفی همواره در حال
تغییر هستن و با انسانها تفاوت میکنن
بنابراین وقتی که ما میگیم فلسفه باید
بگیم که فلسفه کی فلسفه از نظر کانت یه
چیزه فلسفه از نظر هگل یه چیز دیگهست
فلسفه از نظر نیچه یه چیز دیگهست فلسفه
از نظر یاسپرس یه چیز دیگه است فلسفه از
نظر ها خاط هر کدام از اینها به موقعیت
خودشون می اندیشیدن و این تشابه کلمات
نباید برای ما گول زننده باشه این من بعضی
از این کتاب تری کتاب مفصل ۳۰۰
صفحه فصل اولش
هستت واقعیت جدید یعنی شما در واقعیت جدید
که قرار دارید باید فراموش کنید اون
چیزایی که دیگران فکر کردن اون چیزی که تو
مدر آموخت اون چیزی که به
عنوان در حقیقت فلسفه تاریخ فلسفه
شناختی فصل دیگشم فص خیلی مهمی
هستن فصل بعدیش
هست اندیشیدن سیاسی درباره فکت های جدید
واقعیت جدید فصل بعدش هست
یا قدرت ایده اخلاقی که خیلی فصل مهم و
خواندنی فصل پنجمش
هست وضعیت
نظامی پایان استعمار فصل هفتم هست راجع
به آزادی و
تتالی فصل بعدش همینطور میاد
روسیه غرب و پرسش بیطرفی مسئله بیطرفی نشن
یعنی
شما رول ات یعنی مسائل کاملا مسائلی اس که
امروزه ما بهش باهاش درگیریم و همین دلیل
کمک میکنه خواندن یاسپرس که به وضعیت
خودمون بیاندیشیم خب
آقای
آقای زاهد صدای من که میاد و ب ب
درست یاسپرس میگه که ما در عصری زندگی
میکنیم که
نمیشه
فلسفه مثل مثلا
زمان کانت زمان هگل فلسفههای در حقیقت
بزرگ داشت و در نتیجه
ما توضیح میده چرا میگه در ولی ما میتونیم
و باید به فلسفه های دیگران بیاندیشیم و
فلسفه های دیگران رو در حقیقت توضیح
بدیم یاسپرس یک مجموعه چهار جلدی داره به
نام
ف
مفهوم گریت یک مفهوم خاصی در
فرهنگ زبانی
لاتین یعنی وقتی میگن گری یا
گرنس ما میگیم عظمت یا بزرگی یا بزرگ ولی
این یه مفهوم خاصی یعنی گرنس یک مفهوم
اخلاقیه به
معنای کسی که دارای
بزرگترین به
اصطلاح فضیلت هاست در
حقیقت میشه به عنوان حالا بستگی داره به
کدوم
میشه
به به جای اون مثلا وچ فضیلت یا اکسلنس در
حقیقت به کار برد
حالا چیز یاسپر در این مجموعه چهار جلدی
سعی میکنه که در
حقیقت فیلسوفان بزرگ رو از نظر
خودش معرفی بکنه و تاویلی که خودش داره از
این فیلسوفان حالا اجازه بدید که من
براتون یه تیکه از این رو
بخونم
بله یاسپرس میگه
که فلسفه ورزی
میگه
که مثل کانت در حقیقت فلسفه رو اساساً
فلسفه سیاسی میدونه ببینید فلسفه با سقراط
آغاز میشه و مهمترین جملی که سقراط میی که
سقراط نه نظریهی داره نه عقیده داره نه
ایدهای داره مهمترین جمله آموزه که سقراط
داره خودت را بشناس است و خودت را به شناس
در حقیقت سیاسیترین جملهی اس که بشر
تاکنون بر زبان رانده و سیاسیترین کاریست
که بشر میتونه انجام بده خودت را به شناس
به این مفهوم هست که در
حقیقت هم
محدودیتهای خودت رو بشناس و هم اینکه
شناختن خود آگاهی به خود همون آزادیست
یعنی شما از طریق آگاهی به خود آزاد میشید
به همین دلیل است که فلسفه در حقیقت مهم
ترین مسئله فلسفه مسئله آزادیست و آزادی
یک موضوعی نیست که مثل بقیه موضوعات باشه
فلسفه ورزی شما رو آزاد میکنه آزادی شما
رو تحقق میبخشه این نکته رو هایدگر در
کتاب
رساله آزادی شلینگ مفصل توضیح میده که
مسئله آزادی برای فلسفه چه نقشی داره
مسئله آزادی فقط یک مسئله در میان مسائل
دیگه نیست و یاسپرس میگه
که در دورانی که من دورانی که من زندگی
کردم هم خب میدونی که بحران شخصی داشت
افسردگی شدید داشت بیماری داشت نمیتونست
مثل بقیه بچه ها ورزش بکنه بعد انرژیشو
همیشه ذخیره میکرد و از افسردگی عمیقی هم
رنج میبرد و از طرف دیگه خب خود ظهور
[موسیقی]
در آلمان و استقرار توتالیتاریسم یک وضعیت
بسیار دشواری رو به وجود آورده بود یاسپرس
میگه در روزگاری که میبایست دولتی را که
در زمان آن میزیستم به عنوان دولت
جنایتکار نفی و محکوم کنیم و سرنگونی آن
را به هر قیمت آرزومند باشیم یعنی شما در
یک شرایطی هستید
که در حقیقت در یک حکومتی زندگی میکنید که
جنایت کارش میدونید
اندیشیدن فلسفی یعنی اندیشیدن معطوف به
اخلاق و آزادی ایجاب میکنه که شما اون رو
جنایتکار بدونید محکومش کنید و آرزوی
سرنگونی شو داشته باشید و این به هیچ وجه
ساده نیست برای کسی که میخواد بی اندیشه
برخلاف جنگ جهانی اول نه با همه
آلمانیها که با کسانی که در آن شریک
بودیم که هدف حالا در جنگ جهانی اول
آلمانها بودن داشتن با غیر آلمانی
میجنگیدن ولی در جنگ جهانی دوم در حقیقت
یاسپرس و امثال یاسپرس آلمانی هایی بودن
که هدف تعقیب و آزار و شکنجه و کشتار یه
بخش دیگری از آلمانیها قرار گرفته بودن
یعنی به خاطر یهودی بودن این هموطنانش
بودن که اونها رو داشتن نابود میکردن و
این وضعیت کاملاً وضعیت جدیدی بود خب به
خاطر اینکه
همسرش گرد فورد
یهودی بود خب کارشو از کار دانشگاهش از
دست داد و از آلمان گریختن و به بازل در
سوئیس
رفتن همسرش خیلی نقش مهمی داره در زندگی
یاسپرس در
حقیقت از جمله گرایشش به کانت خیلی مدون
همسرش هست همسرش بسیار از یه خانواده
خیلی فرهیخته میاد خودش بسیار دانش خیلی
بزر بسیاری داره بسیار فرهیخته است
و در نوشتن کارای یاسپرس خیلی خیلی بهش
کمک کرد میگه که یاسپرس میگه
که منم مثل کانت مثلا اصلا فلسفه نیست
بلکه فلسفه ورزی یعنی فلاف
فلاف بعد تاکید بر تاکید بر فلسفه ورزی به
معنا اینه که فلسفه یک راه و روش است نه
داده و دانش یعنی برخلاف مثلاً فرض کنید
فیزیک و شیمی و نمیدونم علوم دیگه که شما
اطلاعات فکتها رو میشناسید و در حقیقت
به اصطلاح دانش شما دانش فکت هاست در
فلسفه شما اصلاً هیچ دانش ندارید به همین
دلیل که فلسفه به مفهوم علم هیچ موقع
پیشرفت نمیکنه علم همیشه پیشرفت میکنه
فلسفه نه شما در علم شما دانشتون مشترک
میشه در فلسفه نه یعنی در فلسفه شما باز
خود خودآگاهی شما خودآگاهی شماست خودآگاهی
شما به درد خودآگاهی من نمیخوره منم اگر
میام یک فیلسوف دیگه رو میخونم به خاطر
اینکه از طریق گفتگوی با فیلسوفان دیگه به
خودآگاهی دست پیدا بکنم یعنی هدف گفتگو
یعنی ما میریم افلاطون میخونیم و کانتو
میخونیم ما نمیتونیم عقاید اونا رو
بپذیریم بعد بگیم ما فیلسوفی نه ما از راه
گفتگو با اونهاست که به خودآگاهی دست
پیدا میکنیم بنابراین هدف و خودآگاهی هم
یه چیزی نیست که یه جا تموم بشه دیگه بگم
مثلاً خب این دکترای خودآگاهی گرفت این
دیگه فارغالتحصیل خودآگاهی شد یک پروسه
است یک رونده یک راهه و پایان ناپذیر میگه
که فلسفه پروفسورهای فلسفه واقعاً فلسفه
نیست و به رغم ادعای علمی بودنش سراسر از
چیزهایی بحث میکنن که از نظر مسائل هستی
ما دارای اهمیت حیاتی نیست بنابراین فلسفه
باید به تجربه زیسته فلسفه ورز گره خورده
باشد و از دل تجارب روزمره و موقعیت وجودی
و زندگی عادی او برآید فلسفه امریست
تراویده از روح آدمی و علل و انگیزههای
آن با طریقی که فرد در زندگی پیش میگیرد
پیوند نزدیکی دارد یعنی شکلی که شما زندگی
میکنید به اون شکل تعیین کننده فلسفه
ورزی شماست و اون شکلی که فلسفه میورزید
تعیین کننده زن شکل زندگی شماست بنابراین
به قول
چیز به
قول اسمش یادم
رفت این تاریخ نگار فلسفه یونان باستان
میگه برای سقراط برای افلاطون برا ارسطو
یعنی فلسفه در اساس
خودش فلسفه
از فلسفه به مبه شیوه زندگی کردن بنابراین
فلسفه چار تا عقیده و تئوری و نیست که من
بدونم بعد بگم من مثلا فیلسوف یا من خیلی
خیلی میدونم چون من فلسفه زیاد خوندم دانش
فلسفی یک چیز حرفهای مثل مثل لوله کشی
میمونه یعنی یه نفر یه تخصص داره لوله کشی
میکنه برا اینکه پول دربیاره شما با دانش
فلسفی میتونین برین دانشگاه درس بدین
میتونین ترجمه کنین
میتونین یعنی شغلتون باشه ولی فلسفه ورزی
چنی نیست برا فلسفه حقیقی به هیچ وجه نه
شغله نه
درد کاری میخوره غیر از اینکه شما رو به
خودآگاهی توانا بکنه و در حقیقت آزادی و
کرامت انسانی تون رو به دست بیارین میگه
که برخلاف اینا رو که من میخونم اینا به
اصطلاح جملات خود یاسپرس میگه بر خلاف
علوم که در آنها پژوهنده از محتوای
یافتههای خویش جداست یعنی مثلاً فرض کن
من وقتی که فیزیک میخونم من وقتی مثلاً
شیمی میخونم
من پژوهشگر با اون موضوعی که پژوهش میکنم
د تا چیز مختلف
هست بر خلاف علوم که در آن پژوهنده از
محتوای یافتههای خویش جداست در فلسفه
ورزی آدمی از اندیشههای فلسفی خود جدایی
ناپذیر است مولوی میگه
که ای برادر تو همان اندیشهای مابقی را
استخوان و ریشهای ما چیزی جز اندیشم
نیستیم من کیم ا کسی که میاندیشم هستم
همون جمله که دکارت گفت دیگه میاندیشم پس
هستم یعنی هستی من همون اندیشه منه وگر نه
من اگه نیاندیشم هستی برای من معنی نداره
من کی اون کسی که من فکر میکنم من هستم
بنابراین در فلسفه ورزی موضوع فلسفه ورزی
با شخصی که فلسفه میورزه یکیست هیچ چیزی
را در فلسفه نمیتوان از آدمی جدا کرد
برای همراه شدن با اندیشه اندیشههای کسی
که فلسفه میورزد تجربههای اساسی و کارها
و رفتار روزانه و دنیای او و نیروهایی را
که از زبان وی سخن میگویند نمیتوان
نادیده
گرفت بعد میگه که وقتی جهان اندیشه از
فلسفه تهی
باشد کمترین کار این است که به نفع آن
شهادت دهیم و توجه را به فلاسفه بزرگ جلب
کنیم و جلو پریشان اندیشی ها را بگیریم و
در جوانان نسبت به فلسفه راستی شوقی بر
انگیزیم و بعد خب این در
مقدمه گر فسفر یه مقدمه خیلی مفصلی داره
این مقدمه دو بار ترجمه شده به انگلیسی یه
بار ترجمه بد و کوتاه شده یه بار به طور
مفصل ترجمه شده که حدود ۸۰ صفحه است
ترجمه چیزش ترجمه جدیدش میگه که
بعد میگه که خب وقتی میگیم گرت فسفر وقتی
میگیم فیلسوف بزرگ منظورم از این بزرگ چیه
بزرگ یعنی که مثلا خیلی کتاب نوشته یا
مثلا خیلی آدم مشهوری سلبریتیه مثلا ما
الان میگیم هنرمند بزرگ یا مثلا میگیم
بازیگر بزرگ یا ورزشکار بزرگ ما معمولا
پیوند خورده با شهرت و با شناخته شده بودن
در میان عامه مردم میگه که مقصود از بزرگ
اصلا مشهور
نیست شهرت به تنهایی بزرگی نمیآورد
بزهکاران و خودکامگان نیز میتوانند آوازه
جهانی و تاریخی برای خود بخرن میگه مقصود
از فیلسوفان بزرگ کسانیست که بازتاب کلیت
هستی و آینه و نماینده دوران خویشند ظهور
فیلسوف بزرگ در تاریخ خود به ابداع و
اکتشافی عظیم میماند و پرهیب از کمال و
جمال انسانی را بر ذهن آدمیان میافکند
شاید سرگذشت او چون اسپینوزا تلخ و
سرانجام او چون سقراط تراژیک باشد اما
کلام او به دیگران کمک میکند که خود را
بهتر دریابند و راهی برای کنار آمدن با
این جهان پر شر و شور جستجو کنن بزرگی به
سودمندی برای دیگران و پرتو انداختن پیش
پای تاریک نای جهان بشر است بزرگی تکرار
ناپذیر و تقلید ناشدنی است یگانه و بدیع
است و چنین میماند چون بزرگترین ارمغان
هر فیلسوف بزرگی خود اوست شیوهای که در
این جهان میزید و با دیگران تعامل و
تفاهم میکند یا عزلت و انزوا برمیگزیند
فیلسوفان بزرگ نشانههای نمایان خود را
دارند که ایشان را از شاعران شاهان
پیامبران و کاهنان جدا میکند فیلسوفان با
جهان به مثابه یک کلیت رابطه دارن و در پی
کشف و تبیین رازهای هستی و انسانن
فیلسوفان اهل کلمه و کلام و سازنده و
بازسازنده
مفهومهای شیدن به خود به جهان میاندیشند
و به تحمل بازتابی یا بازاندیشی رفلکشن خو
گرفتهاند فیلسوفان صد چهره دارند فیلسوف
جهان گریز کنش پرهیز تتا
تتت توس افلاطون حکیم از جان و جهان رسته
و از خواهش تن جسته رواقی متعلق راهب وار
یا قسیس وار قرون وسطی قانونگذار فلسفی
نیچه اندیشمند به مصابه محتسب جاسوس مذهبی
کرک گر و نابغ تاویل هایدگر و قص ع حاز
فیلسوف عیل باید که شبیه خود باشد و در
نتیجه باید تنوع بیشمار فیلسوفان و
فلسفیدن را به رسمیت شناخت آنچه میان همه
این همه مشترک است آن است که در خدمت تحقق
دستور خودت را بشناس عمر خود را سپری
میکنن و گرانبهاترین غنیمت آنها انسان
نوینی اس که از خود میسازن خود آفرینی
یعنی سلف ریزیش در در انگلیسی میدونید
که ریالیتی
میشه واقعیت ولی همون طور که گفتم ریالیتی
یه چیزی نیست که بیرون وجود داشته باشه
شما باید ریالی ازش بکنید بعد ریالی هم
باز دو معنا داره یکی به منای این که در
بیرون واقعیت تحقق بیفته یعنی این واقعیت
رخ بده یا در حال رخ دادن باشه و یکم که
شما فکر بکن ریز کردن شما میگی ری یعنی من
فکر نمیکردم اینطوری باشه بنابراین ریزیش
هم به معنای تحقق بیرونی هم به معنای
تفکره و کار فلسفه این هست که به شما کمک
کنه که خودتون رو لایز کنید یعنی خودتونو
به واقعیت بدل کنید که اصطلاح اگزیستنز در
یا اگزیستانس
در در فلسفه یاسپرس به همین معناست یعنی
وجود اگزیستانس یعنی وجود انسان این وجود
انسان یه چیزی پیشا پی نی یعنی اینطور
نیست که ما از مادر متولد میشیم بگیم خب
ما وجود داریم نه وجود چیزیست که شما در
حقیقت بهش با فلسفه ورزی بهش نزدیک میشید
به تحقق او به قول هاگ به قول ریاس پرس
میگه که با فلسفه ورزی در حقیقت شما
میتونید بر اون وجودتون بر اون اگزیستانس
تون پرتو بیفکنید روشن کنید
ا میل و تمنای
ما
ببخشید مشغله
عمده
فیلسوف مشغله عمده فیلسوف
خود آفرینی که از اختیار برمیآید و به
آزادی میانجامد ببینید بین مفهوم
اختیار و آزادی هم فرق
هست یعنی شما صرف اینکه آزادی اختیار
دارید به این معنا نیست که آزاد شدی آزادی
یعنی فریدم یک چیزیست که شما تحقق میبخشید
با عملتون در حقیقت عمل شما یعنی
انتخابهایی که میکنید انسانها با تمیم
هاشون با انتخاب هاشون آزادی خودشونو محقق
میکنن ما پیش از
اینکه عمل بکنیم دست به عمل بزنیم آزادی
نداریم ما اراده آزاد داریم برای اینکه
دست به عمل بزنیم اما با
نوع انتخاب بین گزینهها با شکل تصمیم
گرفتن خودمون در حقیقت به آزادی خودمون
نزدیک میشیم یا از تحقق آزادی خودمون باز
میمونیم آنها با
رسیدن بله من دوباره این جمله رو میخونم
خود آفرینی که از اختیار برمیآید و به
آزادی میانجامد مشغله عمده فیلسوف و مطاع
اصلی دکان اوست فیلسوفان اسطورههایی
بیزمان و بی مکان نیستند تخت بند
تاریخند و چارمیخ جغرافیا با همین گوشت و
پوست و استخوانی که دیگر انسانها دارند
آن ها با رسیدن به مرتبه بالایی از
توانایی نظری و حکمت عملی دورترین مرزهای
واقعی انسان بودن را به دیگران نشان
میدهند و افق امیدواری به به کرامت و
کمال انسان را پیش چشم نقش میزنن البته
این چی که خوندم این پارگراف از من هست
منم یعنی توضیح دیدگاه یاسپرس هست هر جا
که من جملات یاسپرس رو میخونم حتماً ذکر
میکنم که به اصطلاح
دوستان رو دچار چیز
نکنم چی میگن خلط نکنن ب این حرفهای من و
حرفهای میل و تمنای
ما برای
درنوردیدن مرزهای مادی وجود انسان یک
خصلتی که داره اینه که مدام میخواد از
خودش راتر بره یعنی به اونچه که هست راضی
نیست با همین دلیلم هست که شما
افسردگی چیزی نیست غیر از زندانی شدن در
خود یعنی وقتی که شما تمام درها
پنجرههایی که تو وجودتون هست به بیرون
میبندید تاریک میشه وجود شما و شما افسرده
میشید افسردگی یعنی افتادن در چاه
خود یکی از بزرگترین
متحان انگلیسی هست که میگه که ازش میپرسن
که جهنم چیه میگه جهنم حبس شدن در درون
خود هست دیگه وقتی شما این این تاریکی که
به وجود اومده این به دلیل اینکه شما جز
خودتون نمیتونید ببینید بعد وقتی شما به
خودتون میاندیشید در تاریکی اونوقت دیگه
شما همین طور فرو میرید در اینجا چاه و
دیگه نمیتونید هرچی میبینید تاریکی و وحشت
و تنهاییست و اصلا نمیتونید دیگه بعد از ا
افسردگی عمیق آدم دیگه نمیتونه از رخت
خواب اصلا بلند شه هیچی کاری نمیتونه
بکنه عمل در حقیقت امکان عمل کاملاً از
بین میره ولی انسان برای اینکه هر چیزی که
هست بیرون از شماست دیگه حقیقت بیرون
شماست زیبایی بیرون شماست خیر بیرون شماست
خوشبختی بیرون شماست بنابراین هر چقدر که
شما بتونید از خودتون فراتر برین و با
دیگران ارتباط برقرار بکنید بتونید با با
چیزی که بیش از خودتونه مثلاً یک کسی که
هنرمنده در حقیقت با هنر که ی چیزی ورای
اون شخص و انسان هست ارتباط برقرار میکنه
این همون امریست که توی فلسفه بهش میگن
امر اطلاعی یا ترنسند نتال امر ترنسند تال
یعنی اون چیزی که ورای این جهان مادیه ها
ما انسان نمیتونه حتی ماتریالیست ترین
فیلسوفان م نمیتونن امر ترانسنت الو کنار
بگذارن یعنی شما برای
اینکه بدونید که انسانید و محدودیتهای
خودتونو بشناسید شما نیاز دارید به ایده
خدا ایده کمال یعنی خدا که میگم یعنی چیزی
که همه کمالاتی که تو ذهن شما ممکنه رو
داره وقتی شما میخواید یه نقاش خوب بشین
کی میگین من نقاش خوبم زمانی که یک ایدهی
داشته باشید از نقاش ایدل شما چه زمانی
میتونید بگید من معمار خوبی هستم زمانی که
یک ایهای داشته باشید از معمار ایدآل زمان
شما چ چه زمانی میتونید بگی من انسان خوبی
هستم زمانی که شما بتونی یا فلان کس انسان
خوبی هست زمانی که شما ایی داشته باشید از
خدا یعنی کسی که نامحدوده موجودی که
نامحدوده در قیاس با او اونوقت شما از
محدودیت خودتون فراتر میرین علمی که دارین
به اون راضی نیستین بیشتر میخواین ثروتی
که دارین نمیدونم لذتی که دارین هرچی که
میخواین میخواین بیشتر
بشه این میل و تمنای ما برای در نوردیدن
مرزهای وجودی مرزهای وجود به قول حالا
بخوایم به اصطلاح فروید حرف بزنیم ما هم
به اصطلاح درایو یا رانه اروس داریم زندگی
همر مرگ دیگه یعنی مرگ و زندگی عشق چه
زمانی عشق زمانی که به اصطلاح شما کامیاب
نشدید دیگه
این در به
اصطلاح یاسپرس
میگه یک گلاویز شدن
عاشقانه شما قبل از اینکه به اوج به
اصطلاح لذت جنسی یا ارگاسم برسین این تنش
بسیار معنا داره وقتی که به لذت تمام
برسیم دیگه تمام میشه بنابراین این درگیری
بین بود و نبود هستی و
نیستی بودن و نبودن همون که شکسپیر گفت
بودن یا نبودن مسئله این است این میشه
اساس در حقیقت شناخت شما از خودتون این
دیالکتیک در حقیقت شما میخواین هم خودتون
باشین هم میخواین از خودتون فراتر برین
درست مثل عشقه دیگه عشق شما هم
میخواین لذتی خودتون ببرین هم دیگری رو
میخواین یعنی دیگری خواهی و خواستن خود با
هم در میم میزن میگه که میل و تمنای ما
اینو من میگم البته من البته توضیح حرف
یاسپرس هست حرف از خودم نیست ولی بیانش از
خودم هست میل و تمنای ما برای درنوردیدن
مرزهای مادی وجود و رهایی از تنگ نظری و
یک سونگری به طور طبیعی توجه ما را به سوی
انسانهای بزرگ برمیانگیزد با حس کمی و
کوتاهی خود و خواهش سوزان برای بزرگی و
بزرگان انسان از حدود پیش ساخته فراتر
میرود و به عرصه امکانهای تازه برای
تجربه پا میگذارد حضور بزرگی یک انسان
بزرگ معاصر یا از روزگاری کهن زمانی حس
میشود که میل به بزرگی همزمان ما را
حیران و خواهان بزرگی میکن وقتی شما فکر
میکنید به یه کسی مثل سقراط هم حیرت
میکنید از این شخصیت و در عین حال در این
که حیرت میکنید به شدت میل به این دارید
که مثل او بشید به او غبطه میخورید به او
رشک
میبرید و نیروی شگفت در درون ما برای
سرمشق گرفتن از الگوهای برتر تاریخ بشری
پدید
میآورد دیدن و دریافتن بزرگی خود کار
هرکس نیست این نکته بسیار مهمه که دیدن
نگاه کردن تماشا کردن غریضه ولی دیدن
غریزی نیست شما برای دیدن
باید یاد بگیرید
دیدن
رو و این به هیچ وجه کار آسونی نیست مولوی
میگه
که کسی که به خورشید بد
میگه در حقیقت داره میگه که من چشمام
کوره و کسی که از خورشید ستایش میکنه داره
از چشمای خودش ستایش میکنه میگه ماده
خورشید مداح خود است که دو چشمم روشن و
نامرد است ضم خورشید جهان ضم خود است که
دو چشمم کور و تاریک و بد است بنابراین به
میزانی که شما دیدن بلد یعنی چشم برای
دیدن کافی نیست داشتن چشم برای دیدن کافی
نیست با چشم میتونید تماشا بکنید ولی
نمیتونید ببینید برای دیدن شما باید هنر
دیدن رو بیاموزید همونطوری که هنر شنیدن
رو بنابراین برای اینکه ما بزرگی یک نفرم
بفهمیم
باید آموخته باشیم که چگونه اون بزرگی رو
ببینیم چشم بینا
دیدن و دریافت بزرگی خود کار هرکس نیست
چشم بینا گوش شنوا و دلی گشوده به روی
جهان و دیگران
میطلبد الهام گیری از دیگر این اینجا به
خاطر
اینکه یاسپرس من قبلا م بارها گفتم خیلی
کانتی
بین
سرمشق گرفتن و در حقیقت
الهام گرفتن و تقلید تفاوت میذاره کانت
توی نقد قوه حکم این کارو میکنه میگه که
خب میدونی که کانت فیلسوف تعلیم و تربیته
دیگه مخالف اینه که شما از کسی تقلید
بکنید یعنی بخواید مثلا مثل کسی بشید مثلا
ی یه عهای رو تبدیل کنید به الگوهای
خودتون به اصطلاح بخواید مثل اونا بشیم
اما الگو گرفتن در
حقیقت فالوینگ با ایتی شن بین این دو تا
فرق میگذاره بین تقلید و بین در حقیقت
الهام
گرفتن حالا من براتون توضیح میدم این
رو خب کانت اساساً به شما میگه که
فلسفه هیچی نیست غیر از این اندیشیدن با
عقل خود روشنگری مدرنیته فلسفه حالا هر سه
این کلماتو میتونید به کار ببرید میشه
اندیشیدن با عقل خود شما خب با اگه بخواید
با عقل خودتون بیاندیشید به این معنا به
این معنا نیست که به این معناست که دیگه
شما نباید تقلید کنید دیگه کانت میگه که
شما
نه روشنگری یا فلسفه یعنی خروج از نابالغی
به تقصیر خویشتن یعنی چی نابالغی نابالغی
یعنی که پیروی از یه سنتی یا اطاعت از یک
قدرتی یک مرجعیت خب پس چجوری پس چرا ما
باید فیلسوفان بزرگ رو مطالعه کنیم چرا
باید فیلسوفان بزرگ چ چهکار میکنم چه
فایدهی برای فلسفه ورزی
دارن کمتر کسی میتوان یافت که به اندازه
ایمانوئل کانت بر ضرورت استقلال اندیشه و
خدا آیینی خود آینی یعنی اتونومی اینکه
شما خودتون بر خودتون فرمان برانید
میدونید که اصطلاح گاورمنت یه اصطلاح
خیلی مهمیه
توی فرهنگ اروپایی و در حقیقت
اندیشیدن با عقل
خود به این معناست که شما خودتون حاکم
بشین برا خودتون
یعنی سلف گور یعن حکومت بر خود این خیلی
مفهوم مهمیه و در فلسفه سیاسی مفهوم گاورن
خیل مفهوم
کلیدی در عین
حال کمتر کسی میتوان یافت که به اندازه
اان کانت بر ضرورت استقلال اندیشه و خود
آیینی تأکید کرده باشد و انسان را به عمل
بر مبنای دیدگاه خود و مقتضای وجدان
اخلاقی فراخوانده باشد در عین حال بر
ضرورت در در این حال کانت بر ضرورت
الگوگیری از پیشینیان پا میفشارد و بدان
توصیه میکند بدون آنکه این امر را تقلید
مضموم
بشمارد وی در جزء اول نقد قوه حکم یعنی
نقد قوه حاکمه زیباشناختی این ضرورت را
چنین شرح و دلیل میآورد هیچ استفادهای
از خود عقل که باید همه احکامش را به نحو
پیشین از منشأ های مشترک خلق کند نیست که
به کوششهای خطا آمیز منجر نشود اگر هر
شخص همیشه تمام تماماً از تمایلات خام وضع
طبیعی آغاز کند و اگر دیگران با کوششهای
خود بر او سبقت نگرفته باشند نه برای
اینکه اخلاقشان را به مقلدین صرف خود
تبدیل کنند بلکه برای اینکه با روش خود
دیگران را به راهی بکشند که اصول را در
خودشان جستجو کنند و راه را در و راه خویش
را که اغلب راه بهتری اس دنبال گیرن میگه
که شما نمیتونید هر انسانی شروع کنه از
اول فکر کردن بیاد کاملاً برگرده به وضع
طبیعی شما همچین امکان ندارید در نتیجه
شما باید نگاه بکنید به کسانی که این راهو
این راه تمدن رو یا راه زندگی جمعی بشر رو
سپری کردن شما نگاه نمیکنید برای اینکه
لزوماً از اونها قطعاً نمیتونید از
اونها تقلید بکنید به خاطر اونا مال یه
زمان دیگه بودن مال یه جهان دیگه بودن
الان معنی نداره ما مثلاً عقاید افلاطون و
ارسطو هیچ معنی نداره که اون عقا داشته
باشیم ولی در فلسفه قرار نیست که شما مثل
دین نیست یا مثل علم نیست که شما در ایمان
آوردن یا انکار کردن باشه شما در دین یا
باید بگید این دینو من بهش ایمان دارم یا
بگید من این دینو بهش ایمان ندارم انکار
میکنم اون رو به اصطلاح قبول ندارم در
علم شما نظریه ها رو یا ابطال میکنید یا
اثبات میکنید در فلسفه شما هیچ کدوم این
کارو نمیکنید بلکه برای فهمیدن تلاش
میکنید این تلاش برای فهم به شما اجازه
میده که از دیگران الهام بگیرید از
پیشینیان و از فیلسوفان بزرگ بدون اونکه
از اونها تقلید
کنید بعد کانت اشاره میکنه به تفاوت بین
الگوهای الهام بخش و تقلید مذهبی که من
الان وارد این این نمیشم بریم سراغ دوباره
بریم سراغ
یاسپرس یاسپرس میگه
که فیلسوفان بزرگ رو
میگه اینا انسانهای صاحب نفوذ و جریان سز
تاریخ بودن اینها رو به سه دسته تقسیم
میکنه که این دسته بندی چیز دسته
بندی یاسپر خودش جالب هست یکی دسته
اول سقراط بودا کنفوسیوس و عیسا است که خب
غیر از سورات نه بودا نه کنفوسیوس نه عیسی
اینا هیچ کدوم فیلسوف نبودن ولی تاثیر
فلسفی شون پایدار و پیوسته و گسترده بوده
در طول تاریخ یعنی تاثیر بودا تاثیر
کنفوسیوس و تاثیر عیسی بر فیلسوفان دیگر و
بر جریان اندیشه
بشری خب
بینظیره او این چهارن چهار تن را
انسانهای پارادایمی میگه میگه که سقراط و
بودا و کنفوسیوس و عیسی اینا پارادایمی
پرسونالیتی هستن اینا شخصیت کرکتر
های پارادایمی هستن حالا
توضیحش برخواهم گشت ب
گروه بله گروه
دوم یه گروه دیگه هستن اندیشمندانی هستن
که آثار خلاقانهی رو به میراث گذاشتن مثل
افلاطون سنت آگوستین و کانت بعد در درون
این گروه باز یک به اصطلاح ساب گروپ یا ی
خرده گروه دیگه رو ساخته
از پارمنیدس هراکلیتوس افلاطون ان سلم
کازانو اسپینوزا لا اتسه
و یک خرده گروه دیگری که به اینا میگه که
اینها
رویاپردازان دریمر ها و
رویاپردازان گنوسی مسلک هستن گوستیک هستن
اورگن بم شلینگ و سرانجام گروه که به
اینها میگه اینها به اصطلاح اینت مایند
یا مغزها یا
ذهنهای ابداع
کننده مثل هابز لایپ لای نیس و فیشته یک
گروه هم هستن که اینها اینا آشوب گرن یعنی
خراب کارن یعنی نظامی فکری رو به هم
میزنن یعنی تردیدهای خیلی جدی میکنن و در
حقیقت اون عمارت عقایدی رو که سخت و
استوار
و تزلزل ناپذیر به نظر میاد اون عمارتها
رو ویران میکنن مثل آلار دکارت هیوم و
بیدارگران رادیکال یه گروه دیگه که
اسمشونو میذاره بیدارگران رادیکال پاسکال
لسین کرکگور و نیچه و گروه دیگه گروهی
هستن که ذهنای خیلی سیستماتیک دارن
در در عین اینکه خیلی اینوتیو هستن خلاق
هستن ابداع گر هستن ولی مثل نیچه نیستن که
ضد سیستمه بلکه سیستم ساز هستن مثل ارسطو
مثل آکویناس مثل
هگل و گروه سوم گروهی هستند که در حقیقت
لزوماً به عنوان فیلسوف شناخته نشدن بلکه
شاعر بودن و هنرمند بودن کسانی بودن که در
زمینههای به اصطلاح به ظاهر غیر فلسفی
ولی اندیشهها و ایدههای فلسفی رو
پروراندن خب یاسپرس میگه فیلسوف پیامبر
نیست او خویشتن را نمونه و سرمشق قرار
نمیدهد پیامبران میگن که بیاید از ما در
حقیقت پیروی
کنید بیاین به آموزههای عمل کنیم ولی میگه
فیلسوف چنین نیست فیلسوف پیامبر نیست او
خویشتن را نمونه و سرمش قرار نمیدهد ولی
انسان بودن را ولو از جنبههای عیب
ناکشیدن یعنی اینگه میگه با نشون دادن ولو
عیبای انسانی با نشون دادن محدودیتهای
انسانی به ما میگه انسان چیه یعنی
پیامبران همیشه میان یک انسان آرمانی
انسان کامل رو تصویر میکنن فیلسوفان میان
برعکس میان نقصها ضعفها زشتیها
محدودیتها عیبها و بدیهای انسان نشون
میدن و اینه که وقتی که نیچه میگه که ی تو
هن یعنی همین یعنی انسانی سراپا انسانی
سراپا انسانی یعنی چی یعنی با تمام به قول
بهادین خرمشاهی راجع به حافظ میگه میگه که
حافظ به جای انسان کامل به کاملا انسان
میاندیشید فیلسوفان بحثشون انسان کامل
نیست بلکه کاملاً انسان یعنی انسان انسانی
بودن چیست و شما نمیتونید انسان رو
بشناسید مگر با ضعفها و محدودیتها و نقص
هاش
خب میگه
فلسفه عصر ما روزگار پدید آوردن آثار بزرگ
بیهمتا نیست مانند عصر لاد سه و حکمای پیش
از سقراط و برخی از رسالههای افلاطون و
پارهای از متنهای کتاب مقدس بلکه بیشتر
شبیه فلسفه جهانی اواخر عهد باستان و
اندیشه رواقی و فلوتین و بوئتیوس هست که
در محافل بزرگ رواج داشت به جای آنکه چیزی
زنده و بدیع بیابیم یعنی ما دیگه اصلی
نداریم که فیلسوفانی بیان که مثل مثلاً
کانت مثل هگل مثل نمیدونم سنت آگوستین ی
بنای کاملاً نظام فلسفی کاملاً جدیدی رو
ابداع بکنن میگه ما در دیگه تو این عصر
نیستیم به جای آنکه چیزی زنده و بدیع
بیابیم و بگذاریم خود اثر آن را بیان کند
به ایجاد نوع خاصی از آثار موفق میشویم
که نمایشگر سادگی و ساخت بی خدشه و زبان
سیقل خورده است ولی اگر بخواهد مدعی ارزش
مستقل شود در معرض شک و تردید قرار
میگیرد میگه الان دیگه وظیفه فلسفه این
نیست که ایدههای جدید بیاره بلکه وظیفه
فلسفه اینه که ایدههایی رو که تا کنون
وجود داشته از نو بفهمه و اینها رو ساده
و با زبانی سیقل خورده بیان
بکنه فلسفه همیشه در برابر انحطاط روح و
پراکندگی آدمیان ایستاده است و به تمرکز
نیاز دارد فیلسوف به چیزی اتمام میورزد
که تنها چند نابغ اصیل در آن به
پیشرفتهایی که به نامشان ثبت شده است
نائل شدن ما دیگران در همه
اعصار زحمت میکشیم برای تحقق بخشیدن به
اکتساب و گسترش محصولات کار آفریننده از
حیث واقعیت و جهتگیری جهانی در زمان خاص
این این گونه کار و زحمت
ضروریست این گونه کار و زحمت ضروریست و
هدف آن این است که آنچه در بزرگان پنهان و
تقریباً از دسترس بیرون بوده از آن همه
بشر کنند این خیلی مهمه دیگه در ایران
ما فلسفه رو دنبال این هستیم یه چیز جدید
بگیم یه نظریه جدید مطرح بکنیم یه نم یک
این جدید بودن این تبدیل شده به ی فتیشیسم
در حقیقت در حالی که فهمیدن فهمیدن
اندیشههایی که تا کنون بشر کرده و باز
فهمی اونها و باز اندیشی اونها و روشن
کردن
اونها بزرگترین و دشوارترین کار
هست یاسپرس میگه نوشتههای من همه با
آرامشی خالی از تعصب به رشته تحریر
درآمدان و آنچه به آنها جان میبخشند این
است که خواستهام مؤثر باشند یعنی هرچه
مقدور است بکنم تا شاید پیشرفتی هر چند
اندک نصیب عقل در جهان شود اما این کار را
از این طریق انجام دهم که آرامش خاطر
خواننده را با راندن وی به سوی وجود یعنی
همون اگزیستانس بالقوه اش بر هم زنم و او
را دلیل کنم که خودش بشود و معنایی را که
هستی ممکن است بدهد در او بیدار کنم و
بگذارد تفکرش وقتی به در نیافتنی ها
میرسد به گل
بنشیند
خب یاس میگه که خودش میگه من چه جوری
فلسفه شروع کردم به فلسفه
ورزیدن
و خب اگر به اون همون زندگی
نامه فلسفی من نگاه بکنید خب مفصل اونجا
توضیح میده بعد میگه
که
فلسفه در حقیقت یه نوع بینش شهودی و این
بینش
شهودی و ناگه نسبت به جوهر مطالب اصلی با
قسمی کار انجام و استواری انسجام و
استواری پیدا میکند که اکنون دارای خصلتی
تازه شده است یعنی نه با اکتساب و افزایش
دانش شما فلسفه ورزی رو نمیتونید با زیاد
کتاب خوندن و زیاد تئوری حفظ کردن و زیاد
نمیدونم اسم حفظ
کردن بهش دست پیدا بکنید
بلکه با صورتهایی از تفکر و شیوههایی در
عمل که در مانست با فیلسوفان بزرگ تمرین
میشود یعنی وقتی شما آثار فیلسوفان
میخونید غرض این نیست که اونا رو حفظ
کنید غرض این نیست که اونا رو به اصطلاح
بپذیرید بلکه قراره که با انس گرفتن با
اون اندیشهها شما اونها رو بفهمید و خود
این فهم میشه فلسفه ورزی بنابراین فلسفه
آموختنی نیست فلسفه ورزی اس که آموختنی
یعنی شما یاد میگیرید که چگونه ف فلسفه
بورزید کانت م بارها میگه در کلاسهای خودش
و همینطور توی نقد عقل محضم میگه که فلسفه
من نمیتونم به شما فلسفه یاد بدم من اون
کاری که میتونم بکنم در حقیقت به شما یاد
بدم فلسفه
ورزی خب در برای
یاسپرس چند تا مفهوم هست که بسیار کلیدی
یکی مفهوم حقیقته و یکی
مفهوم ارتباط هست یکی از بهترین کتابهایی
که درباره یاسپر نوشته شده این
کب هست عنوانش
هست و
بعد در یکی دو فصل مفصل دیدگاه یاسپرس رو
درباره حقیقت و کامیونیکیشن ارتباط توضیح
میده حالا من برا شما ی ت از نوشته خود یا
می و سعی میکنم توضیح بدم اگه دوستان
خواستن بعداً میتونن میتونیم حالا صحبت
کنیم یا به منابع اشاره میکنم میگه که
هیچ حقیقت کل و یکتایی وجود
نداره میگه که ما یه چیز نداریم به نام
حقیقت که این برای همه بشر به شکل یک امر
کلی و ثابت وجود داشته باشه ما به حقیقت
چندگانه به صورت تاریخی برمیخوریم
بنابراین حقیقت یک امریست تاریخی بنابراین
هیچگونه
اجتماع و اشتراکی میان کل آدمیان از راه
اقرار به حقیقتی واحد امکانپذیر نیست یعنی
شما نمیتونید یک جامعهی بسازین یه
مجموعه از انسانها رو بسازین که اینها
همه بر اساس اعتقادشون به یک حقیقت واحد
با همدیگه پیوند داشته
باشن مگر اینکه شما به جای حقیقت واحد و
وسیله مشترکی برای ارتباط و تفاهم داشته
باشید در مرحله اول زبانه دیگه این زبان
مشترک به شما اجازه میده یعنی حقیقت
چیزیست که در جریان ارتباط و تفاهم مدام
در حال تولید شدنه یعنی من و شما وقتی که
همدیگه رو میفهمیم ما چطور همدیگه رو
میفهمیم وقتی کامیکی میکنیم یعنی ارتباط
برقرار میکنیم با همدیگه حرف میزنیم
چگونه حرف همدیگه رو میفهمیم بر اساس یه
درک مشترکی که از چیزها داریم دیگه درک
مشترکی که از کلمات داریم درک مشترکی از
مفاهیم داریم درک مشترکی که از ارزشهای
انسانی داریم درست بنابراین کامیونیکیشن
بر اساس کامن سنس ایجاد میشه یعنی کامن
سنس یعنی اون درک مشترکی که بین من و شما
هست این درک مشترک هم یک چیزی نیست که یک
بار برای همیشه به وجود بیاد بلکه در هر
جامعهای در هر عصی در هر نسلی مدام در
حال ساخته شدنه یعنی این کامیونیکیشن درست
مثل جریان برقه همیشه در جریانه یه لحظه
قطع بشه قطع شده و این میتونه بره در سی
های مختلف در نمیدونم شهرای مختلف در
کابلی مختلف و و به در درجات مختلف داشته
باشه ولی همیشه در جریانه همیشه در جریان
این جریان برق یه چیزی نیست که شما مثلاً
مثل میز بسازی باید بگی خب ما برق داریم
برق باید همیشه در جریان
باشه این در حقیقت حقیقت بنابراین یک چیزی
نیست که پیشاپیش ساخته شده باشه شما برید
میگید که خب من میخوام حقیقتو بشناسم بلکه
حقیقت همواره در جریان کامیونیکیشن ساخته
میشه بنابراین
حقیقت هم کام کامیون هست هم جمعی است نیاز
به کامیونیتی داره
هم کامیکی شنال هست یعنی حقیقت همواره
ارتباطی و هم ریلیشن هست یعنی من و شما
باید با همدیگه پیوند داشته باشیم یعنی که
من نمیتونم با آدمی که هیچ چیزی از دنیای
او رو نمیفهمم بتونم ارتباط برقرار کنم
یا حقیقتو بفهمم
ریلیشن بودن کمیشن بودن یعنی در حقیقت
کمیشن ارتباط بر اساس کامن سنس چی ایجاد
میکنه کامیونیتی رو ایجاد میکنه مفهوم
کامیونیتی در وحله اول اشتراک دیگه یعنی
شما در یه چیزی مشترک باشین در یه چیزی
شما در
حقیقت ب قول قدیمی انباز باشید شریک باشه
بعد کامیونتی جامعه بر این اساس ساخته
میشه جامعه یه چیزی نیست که در خارج وجود
داشته باشه نه جامعه یه چیزیست که مدام با
ارتباط آدمها با همدیگه پی با ساخته میشه
بنابراین به محض اینکه این ارتباط مختل
بشه جامعه از بین
میره به محض اینکه این ارتباط دچار فساد
بشه جامعه از بین میره به همین دلیله که
برای فیلسوفان مخصوصا برای یاسپرس ارتباط
یک موضوع
حیاتی کار منطق فلسفی این است که وسیله
مذکور را به آگاهی برساند فلسفه چیکار
میکنه فلسفه مدام این زبان رو از فاسد
شدن از تباه شدن نگه میداره چطور با زبان
وقتی شما به کار میبرین مردم به کار
میبرن و و این زبان زبان روزمره فرسوده
میشه یعنی چی یعنی دیگه کلمات آدما کلماتو
به کار میبرن بدون اینکه به معناش
خودآگاه باشن یعنی ما وقتی صحبت روزمره
میکنیم بدون این کهه خودآگاه باشیم
کلماتو به کار میبریم این باعث میشه که
این کلمات از نظر معنایی فرسوده بشن
یعنی دیگه شفاف نباشن دیگه روشن نباشن
مثلاً ما امروزه کلمه در صحبت روزمره
میگیم انسان میگیم عدالت میگیم آزادی خب
وقتی که همه دارن اینو میگن و بعد بدون
فکر کردن اینو میگن بعد مدام تکرار میشه
در حقیقت زبان مصرف میشه فیلسوفان چیکار
میکنن اینجاست که فیلسوفان و شاعران
نویسندگان در حقیقت یک کار میکنن کنن نجات
دادن زبان
با آشنا زدایی یعنی از نوع میپرسه انسان
چیست از نو میپرسه آزادی چیست شما از
سقراط تا امروز مسئله همینه مسئله اینکه
شما میگی فضیلت چیست عدالت چیست خیر چیست
زیبایی چیست حقیقت چیست واقعیت چیست جهان
چیست طبیعت چیست کیهان چیست یعنی دوباره
اون چیزی رو که به ظاهر تا کنون کاملاً
بدیهی و روشن بوده به شما نشون میده که نه
این روشن نیست بنابراین به قول ویت کنشین
فلسفه یعنی تلاش برای بازتعریف کلمات شما
مدام باز تعریف میکنید وقتی که شما باز
تعریف میکنید وقتی شما میپرسید اونوقت
کلمات خاصیت ارتباطی شون رو دوباره به دست
میارن یعنی اون خاصیت ارتباطی که در اثر
کثرت استعمال و در اثر مصرف شدن مخصوصاً
در عصر رسانهها و دنیای دیجیتال از بین
رفته خاصیت است به اصطلاح خاصیت ارتباطی
زبان که از بین رفته در نتیجه ما الان بیش
از هر زمانی دیگه در تاریخ بشر ما امکان
حرف زدن با هم داریم امکان حرف زدن داریم
اصلاً ما میزان کلماتی که تولید میکنیم
یا مصرف میکنیم اصلاً قابل مقایسه با هیچ
دوره تاریخ بشر نیست ولی چرا این همه حرف
زدن چرا این همه گفتن
نوشتن به ارتباط نمی ان جامعه جامعه جوامع
هرچقدر که مدرنتر باشن بیشتر در معرض
تنهایی انسانها به اصطلاح جدا شدن آدمها
یعنی به عبارت دیگه در عصر
جدید تکنولوژی به
ما توان استثنایی برا کانکشن داده ولی
توان ما رو برای کامیکی شن لزوما افزایش
نداده و به عکس کانکشن
بیشتر به کامیونیکیشن تا اندازه زیادی
آسیب زده و همین دلیل که شما این همه
مهاجرت دارین جنگ دارین خشونت دارین
نمیدونم بزهکاری دارین هم اینها
خشونت و شر زاده اشکال در ارتباط بین
آدمهاست و این اشکال رو فیلسوف سعی میکنه
با به اصطلاح ری وایتز کردن زبان با از نو
جان دادن به
زبان در حقیقت در برابر این انحطاط و
تباهی بایسته خب
آقای زاهد چقدر ما حرف
زدیم یک ساعت و ۱ دقیقه شد که جلسه رسمی
آغاز
شد یک ساعت و ۱۰ دقیقه یعنی الان یعنی
الان ده دقیقه بیشتر صحبت کردم بسیار خب
من فقط چند تا کتاب رو معرفی میکنم برای
دوستان از جاسپر
یکی اون کتابیست که عرض کردم فلافی
ان ور یکی دیگه هم کتابش راجع به میچه هست
که به فارسی هم ترجمه شده آقای سیاوش
جمالی ترجمه کردن اسمش
هستن در حقیقت درآمدی به فهم فلسفه
ورزی میچه که بسیار کتاب مهم نیست یکی از
مهمترین کتابها که از کتابهای اخیر یاسپر
هست اسمش هست فف
فشن ایمان فلسفی و رشن در
کانتکست در سیاق زبان اسلامی به به مفهوم
وحی مثلا قرآن رولیشن ولی در کانتکست زبان
زبانهای لاتین رولیشن به معنای انکشاف هست
و مفهومش فرق میکنه ب این در همین جا هم
مفصل راجع به مفهوم فلسفه تفاوت فلسفه با
علم با دین صحبت
میکنه این کتاب هم یه ی ردر در حقیقت یک
مجموعه
از نوشته های اصلی یاسپر هست اسم کتاب هست
کار
یاسپر این رو
انتش ب در سال ۲۰۰۰ چاپ کرده بعد فصل اولش
اساسا برمیگرده به فلسفه ورزی
و روش فلسفه ورزی و
بعد فصل سوم فصل اولش
هست فصل دوم هست من و فصل سوم
هست فلسفه چیست مفصل اینجا توضیح میده بعد
فصل
چهارمش حقیقت چیست و فصل پنجمش هست
فلا و فصل ششم درباره کشن هست
تشنست و این کتاب بسیار مفیده و مخصوصاً
توضیحی که د تا ویراستار ابتدای کتاب میگن
این این کتاب هم بسیار کتاب مهمی اس به
نام
فیرمن که هان آرنت هم براش مقدمه نوشته و
اینجا هم توضیح میده
که وقتی این زمانی این کتاب منتشر شد که
آلمان ویران شده بود خراب شده بود حالا خ
حالا آلمان تموم شد این این نازی فرو ریخت
الان ما چجوری بسازیم این مملکتو این کتاب
بسیار کتاب
خواندنیست و د تا کتاب دیگه هم
فرانسه از یاسپرس معرفی مکنم برای کسای که
احتمالا فرانسه راحتتر هستن یکی اندکی
فیلسوفی درآمدی بر فلسفه و یکی دیگه اینی
سیاسیون متود فیلسوفی امیدوارم که این
اطلاعات برای دوستان سودمند باشه من با
[موسیقی]
اجازه یوتیوب رو میبندم از دوستان خواهش
میکنم
که اگر عضو یوتیوب من بشن به من کمک میکنن
که من بیشتر در برنامهها رو گسترش بدم و
در خدمت شما
باشم و برای من الان خیلی مهم هست ا این
داستان و امیدوارم که با کمک شما بتونیم
این برنامه ها رو ادامه بدیم و در کلاب
هاوس در خدمت دوستان هستم اگر پرسش و
پاسخی باشه تا ۴۵ دقیقه دیگه من از دوستان
در یوتیوب خداحافظی میکنم
سپاسگزارم سپاسگزار هستم