خواندن متن «نقد عقل محض» اثر ایمانوئل کانت (جلسه‌ نخست)

سلام بر دوستان گرامی خیلی خوشحالم که در خدمتتون هستم اولین جلسه خواندن نقد عقل محض و سپاسگزارم از اینکه به من پیوستید اجازه بدید که ی چند دقیقه صبر کنیم تا شاید دوستان دیگه هم بخوان به ما بپیوندن و همون طور که اعلام کردم متن اصلی متن متن که در روش نگاه می‌کنم ترجمه انگلیسی چاپ کمبریج هست ولی طبیعتاً باید راجع به ترجمه فارسیش م صحبت کنیم به خاطر اینکه مربوط به در حقیقت فهم ما از کانته و فراتر از ترجمه که صحبت خواهیم کرد خب من نگاه بکنم به دوستان ن چه نوشتن سلام عرض می‌کنم خدمت همگی سپاسگزارم خیلی ممنونم من یک کانال یا ی گروه تلگرامی هم باز می‌کنم امشب برای اینکه هم مطالب مربوط به این جلسه حالا اعلان‌ها لینکها اینا رو بگذارم همین که به تدریج منابعی رو که من دارم و در اختیار دارم و میشناسم رو که فکر می‌کنم به دوستان کمک میکنه به تدریج در کانال قرار میدم یعنی یک جاییست که دوستان بتونن بعد از جدا از شنیدن و بودن در این جلسه ادامه بدن و در حقیقت جدیتر بحث رو دنبال کنن و طبیعتا هم سؤ رو اینجا میتون بنویسید و هم برای من پیام میتونید ب من این جلسات رو من کانت رو برای شما جوری سعی می‌کنم تعریف کنم که انگار قصه است و سعی من اینه اساساً که آنچه رو که فهمیدم به بهترین شکلی که در توانم هست به همه منتقل کنن من تلاشم برا این هست امیدوارم که بتونم در این کار موفق بشم سعی می‌کنم اونچه که لازم هست برای فهم مطلب توضیح بدم البته ممکنه که برای کسانی که خیلی به اصطلاح زمینه یا فرصت مطالعه و تحمل فلسفی ندارن ممکنه که بعضی موقع‌ها خسته کننده به نظر بیاد ولی من سعی می‌کنم که در حقیقت شما رو قانع بکنم که صبور باشید به دلیل اینکه امروز اساساً میخوام صحبت کنم راجع به اینکه ما متن فلسفی رو چگونه باید بخونیم و فلسفه را چگونه باید بورزیم و اساساً چرا فلسفه متفاوته یک کار متفاوتی اس از علم و دین و بقیه کارها بنابراین باید در نظ داشته باشید که یعنی از ابتدا این توقع در وجود شما باشه که ما داریم یک سفر کاملاً متفاوت میریم با درس و بحث دیگه کاملا متفاوت هست و اون را هم توضیح خواهم داد بله خواهش می‌کنم فردید که خب به اصطلاح الان مناسبتی نداره راجع بهش صحبت کنم ولی چشم یه موقع فرص شد صحبتم آقای بهراد کجا برای من پیام گذاشتید ندیدم واقعا برا من دوباره لطفا پیام بسیار خب من طبیعتا شما که در این جلسه تشریف آوردین یک اطلاع کلی از کانت و فلس به اصطلاح جایگاه او در تاریخ فلسفه دارید ولی من برای کسانی که نمیشناسن عرض می‌کنم که کانت به این دلیل مهمه که در حقیقت مهم‌ترین فیلسوف تاریخ فلسفه بعد از ارسطو به شمار میره به این سبب که فلسفه مدرن رو بنیان گذاشت و در حقیقت تاریخ اندیشه بشری رو به دو نیم کرد برای اولین بار و در حقیقت یک برای نخستین بار انقلاب فلسفی پدید آورد و برای همیشه ما رو از دوران سنت جدا کرد حالا باید برای اصطلاح بحث بیشتر طبیعتاً در هر جلسها بهتر اینو خواهیم فهمید ولی از طرف دیگه یه چیی اتفاق عجیبی برای ما افتاد یعنی یه تقدیر واقعا خیلی شگفت انگیز آن این که ما خب اصلا نمیدونستیم فلسفه غرب هست فلسفه اروپا هست در فلسفه هم در میان ما اصلا ربطی نداشت به فلسفه در اروپا اروپایی وقتی آمدن ایران در حقیقت فلسفه هم با خودشون آوردن یعنی ما فلسفه رو هم بدون اینکه احساس نیاز بکنیم بهش در حقیقت گرفتیم و تا مدتها نمیدونستیم چیکار باهاش بکنیم تا اینکه فروغی سیر حکمت در اروپا رو نوشت که کتاب دکارت رو ترجمه کرد با این تصور که خب دکارت خیلی فیلسوف مهمیه در حقیقت واسطه بین عصر مدرن و از دوران اسکولاستیک هست و فکر کرد ترجمه این اثر که به بهترین وجه هم ترجمه کرده یک اتفاقی رو به وجود میاره به خاطر اینکه نخبگان ایرانی به شکل گنگی متوجه شده بودن که مدرنیته یک ارتباط بنیادی با فلسفه داره ولی درست نفهمیده بودن که این ارتباطش چجوریه یعنی این فلسفه خوندن چه ربطی داره به راهآهن به قانون اساسی به مجلس به دادگستری و تا امروزم البته همچین نسبتی خیلی روشن نیست یعنی کسانی که فلسفه می‌خونن ربطی ندارن به بقیه بخشها حتی در رشته‌های به اصطلاح علوم انسانی هم کساری میرن فلسفه می‌خونن بقی میرن رشته‌های دیگه هیچ به اصطلاح این تصور نیست که شما این اینها رو با همدیگه باید بفهمید به هر حال خب ما خیلی تا زمانی که آقای عدیر سلطانی که اغلب شما میشناسید ایشون رو و خواهم گفت ویژگی هاشو زمان که آقای عدی سلطانی فکر کنم در سال ۶۴ برای اولین بار این کتابو چاپ کرد این کتاب قبل از این نه کتابی از کانت منتشر شده بود و نه کتاب کتابی درباره کانت یه ذره مختصر توی همین تاریخ فلسفه ویل دوران و تاریخ فلسفه سر حکمت در اروپا خیلی خیلی مختصر در مورد کانت به فارسی نوشته شده بود و طبیعتاً چیزی از کانت به درستی نمیشد فهمید از ولی کانت ناگهان مثل سائقه وارد فضای زبانی و فکری فارسی شد و حالا جدا از اینکه چرا کانت یعنی چرا برای اینکه ما فلسفه غربو بشناسیم بی درست از وسط خب این یه مقدار آیرونیک هم بود به خاطر اینکه اصولاً ما از وسط راه تجدد بهش رسیدیم یعنی ما اگر در زمان صفوی یعنی چ قرن پیش که یک ارمنی رفت و دستگاه چاپ آورد اگر باهاش مخالفت نمیکردن دستگاه چاپ در ایران وارد میشد چار قرن بود که ما جلو بودیم در حقیقت این همه فاصله نبود ولی ما درست وسط کار با مدرنیته مواجه شدیم و به خاطر همینم در برابر مدرنیته دچار یک حالت شوک و تراما شدیم و این فقط برای سنتی ها و روحانیت نبود بلکه خود متجدد این هم به دلیل این برخورد ناگهانی قادر به فهم موقعیت نبودن ولی آقای ادیب سلطانی به جای اینکه به ما کمک بکنه فلسفه غرب رو بفهمیم میره به قول خودش مشکل‌ترین کتاب رو انتخاب میکنه و بدون هیچ شرح و توضیحی اون کتاب رو ترجمه میکنه به زبانی کاملاً شخصی و با یک هیئتی که فقط و فقط مثل یک صاعقه در فضای فرهنگی و دانشگاهی همه رو مبهوت کرد تاکنون ما در ایران سابقه نداشت که همچین کتابی همچین مترجمی همچین شکلی ببینیم به فارسی و من معتقد نیستم که کان مشکل‌ترین کتاب تاریخو نوشته ولی قطعاً معتقدم که آقای عدیل سلطانی مشکل‌ترین متن فارسی رو در تاریخ زبان فارسی تولید کرد و خب حالا میشه راجع بهش بحث کرد ولی این باعث شد که کانت با یک ردای پیامبرانی وارد قلمرو فارسی زبانان بشه یعنی از میدونستیم که این در حقیقت کدخدای فکری مدرنیته است اما اصلا نمیتونستیم چی ازش سر دربیاد حالا کسانی که قبلش از خانت حرف زده بودن راجع بهش نوشته بودن درس داده بودن اونها به جای خود ولی اونها راه خودشونو رفته بودن با این کتاب اگر کسی میخواست مواجه بشه یا قش میکرد یا عصبانی میشد یا متنفر میشد از کانت همان که این اتفاقم افتاد زمانی که این کتاب منتشر شد خیلی نقد نوشتن همه نقدم متفق بودن بر اینکه خواندن زبان آلمانی و یاد گرفتن زبان آلمانی خیلی راحت‌تر و آسون‌تر و سریع‌تر هست تا یاد گرفتن زبان آقای ادیب سلطانی زنده یاد آقای سمیعی احمد سدیمی گیلانی یک نقدی نوشت حالا نقدش خیلی نقد خوبی هم هست ولی گفت آقای ادیر سلطانی این همه به اصطلاح معادل‌های یونانی و لاتین برای مت اینچنینی به چه درد خواننده ایرانی میخوره و واقعا هم همین طور بود آقای توضیح خواهم داد که اساساً آقای عزیر سلطانی با این ترجمش و اساساً کانت به عنوان قله فلسفه مدرن خیلی مهمه راجع بهش فکر کنیم که چرا ما با فلسفه کانت چنین برخوردی کردیم و میشه کانت رو یک نمونه تمام ایاری دید از کل برخورد ما با مدرنیته یعنی اگر راز این برخورد اینچنینی و پیامد هاشو بفهمیم و تاثیری که در ما گذاشته و شکلی که ما در حقیقت خودمون و کانت رو میفهمیم یعنی کهه ما در حقیقت از این طریق به فهم جدیدی از نسبت خودمون با مدرنیته پیدا میکنیم به عبارت دیگه شکست ما در انان شناسی در حقیقت تعبیریست یا نمادیست از شکست ما در فهم مدرنیته و کان شناسی میتونه بهترین به اصطلاح ایار و معیار باشه برای شناخت خودمون شناخت وضعیت خودمون بنابراین ما جدا از اینکه میخوایم کانتو بفهمیم در به اصطلاح ارتباط با متن کانت هم کانت رو میفهمیم و هم خودمون رو فاصله‌ای که با کانت داریم فاصله‌ای که با زمانه خودمون داریم فاصله‌ای که به اصطلاح از گذشته گرفتیم و کجای این شب ژنده بیاویزیم قوای شب تیره بیاویزیم ق قوای ژنده خود را بنابراین فهم کانت درک کانت و به اصطلاح مواجهه جدی و متفاوت با کانت یک ضرورتی اس برای هر کس که بخواد آگاهی و به اصطلاح موقعیت خودش رو جدی بگیره فرق نمیکنه مهندس دکتر دانشجو کانت میتونه به شکلی خونده بشه که به اصطلاح برای همه قابل فهم باشه و اساساً کانت اگر در اون دنیا زنده باشه و بفهمه که آقای ادیر سلطانی ی همچین ترجمهی کرده براش حتماً یه ۱ بار دیگه هم ترجح میده بمیره تا همچین ترجمهی رو نبینه حالا اینا رو توضیح خواهم داد که اینکه این ترجمه چرا انقدر ضد کانتی ببینید فلسفه وقتی اگر بخوایم واقعا فلسفه کانت رو بشناسین باید در نظر داشته باشید که ما در فرهنگ خودمون میگیم فلسفه یا دیدیم آدمهای فیلسوف رو یا اینکه شنیدیم تاریخشون و ی تی داریم از فیلسوف جایگاه فیلسوف فلسفه و مخصوصاً بعد از جمهوری اسلامی که دیگه جمهوری اسلامی از حد گذرونده این استفاده سیاسی و تزیینی از فلسفه رو یه حسی داریم خیلیا هستن که از فلسفه بدشون میاد نفرت دارن به خاطر اینکه هیچی ازش نمیفهمن و البته حقم دارن فلسفه اسلامی فلسفهای نیست که به اصطلاح مشکل واقعی رو برا شما حل بکنه در نتیجه مجموعهی از بازی‌های ذهنی و در دوران خودش شاید معنی می‌داده ولی در د دنیای امروز کاملاً مثل این می‌مونه که یه کسی از قار اصحاب کف آمده باشه بعد از ۳۰ سال ۳۰۰ سال و بخواد با سکه عهد دقیانوس نون بخره خب این فلسفه که هیچ فایده‌ای نداشته حالا در تاریخ ما هم فلسفه اسلامی اولاً یه جریان بسیار حاشیه‌ی بوده احد وناسی جرت نمیکرده انقدر به فلسفه مباحات کنه اصلاً یک به اصطلاح فعالیت عمومی نبوده در نظام آموزشی وجود نداشته و اساساً یه کاری بوده که آدما مخفیانه انجام میدادن یا بی سرصدا انجام میدادن و این شکلی که امروزه داره در ایران خب محصول ایدئولوژی‌های اسلامی و قرن بیستم هست و در حقیقت الان هم یعنی از ز زمانی که آقای طباطبایی به اصطلاح اصول فلسفه و روش رئالیسم نوشته تا الان چ اون فلسفه که آقای نصر ترویج کرد در زمان پهلوی تا چه بعدش و چه اونچه که در حوزه و دانشگاه هست هیچ ربطی نه تنها به مشکلات عینی و واقعی ما نداره که هیچ تأثیری بر علوم دیگه هم نمیگذاره یعنی این فلسفه باشه یا نباشه بقیه علوم انسانی هیچ سرد و گرمشون نخواهد شد بنابراین این این کاملاً من حق میدم و یعنی خود من یکی از به اصطلاح قربانیان این سرگشتگی هستم که اونچه که در فرهنگ ما گذشته و امروز فلسفه خونده شده باشه برای یک عده خاصی ممکنه جذاب باشه ولی چیز خاصی از توش درنمیاد برای حتی برای خود اون فیلسوف هم ملا صدرا که در شخصیتی بسیار اغراق شده در زمانه ما او این فلسفه خوندن یا فلسفه ورزیدن یا نوشتن هیچ جهان او رو تغییر نداده یعنی اون درست مثل یک آخوند فقیه و به اصطلاح اهل شریعت کاملاً زندگی شریعت مدارانه داشته فیلسوفی تغییری در سبک زندگی نوع زندگیش به وجود نیاورده بنابراین این سؤال هست که برای چی آدم این کارو بکنه برای چی شما یک زمان بسیار مهمی از زندگیتون رو یا همه زندگیتون رو وقف فلسفه ورزی و فلسفه خواندن و نوشتن بکن این سؤال موجهه یعنی اگر در مملکت ما چیزی به نام وجدان و آگاهی در حوزه و دانشگاه بیدار بود باید سؤال میکردم این همه تشکیلات امپراتوری داره در حقیقت به چه چیزی کمک میکنه چه مشکلی ما را حل میکنه خب بنابراین شما وقتی که میخواین فلسفه غربو بشناسین از سقراط تا امروز ابتدای کار و مدام به یاد خودتون بیارین که ن کلمه فلسفه ربطی داره به اونچه که در تاریخ غرب بوده نه نوع فلسفه ربطی داره به اون نه جا جایگاه فیلسوف در جامعه هیچ ربطی و شباهتی به موقعیت فیلسوفان اسلامی در تاریخ نداشته اصولاً همه چیز رو بیگانه فرض کنیم مشکل ذهن ما این هست که وقتی که یک چیزی رو میبینه که به ظاهر قبلاً میشناخته اشتباه ممکنه بگیره در حالی که اون چیز ممکنه که در اون چیزی که مینماید نباشه زبان این به اصطلاح فریبندگی رو داره ما کلماتی رو به کار می‌بریم که این کلمات در گذشته‌های دور به کار رفتن مثل دولت مثل عقل مثل جان مثل زمین آسمان طبیعت و فکر می‌کنیم اینا رو می‌فهمیم در حالی که در عصر جدید تمام این‌ها از نوع و کاملاً متفاوت در برابر کلمات فرهنگی به کار رفته و این ما رو به توهمی میاندازه و نه تنها ما رو که همه رو و بیداری از این خواب غفلت بسیار دشوار هست بنابراین وقتی میگیم فرهنگ فرهنگ وقتی میگیم دین وقتی میگیم انسان وقتی میگیم جامعه وقتی می قانون اینا هیچ کدوم به معنایی که شما در لغتنامه د خدا میبینید به کار نرفته اینها کلماتی هستن که درسته که قبلاً به کار می‌رفتن ولی در عصر جدید اینها همه ترجمه بنابراین این رو در نظر داشته باشید چون فهمیدن در فرهنگ ما یعنی دانش و به اصطلاح فضل به منا اینه که شما مثل ثروتی که جمع میکنید علم بیشتری جمع کنید یعنی یک گوهرهایی که سرشتی به اصطلاح عقلی یا فکری دارن این گوهرها رو بیشتر بریزید توی انوان رو و اصطلاحا م میگم جمع علم کردن دیگه یا میگن که بسیار پر دانشه مثلا یعنی یه ظرفی هست و این آکنده میشه از دانش دانش و شناختن در فرهنگ ما یک به اصطلاح ماهیت ایجابی داره یعنی یک حجمه حجم پره یه چیزی هست که شما اضافه میکن کنید به آگاهی تون به ذهنتون ولی در مورد فلسفه در قرم فهمیدن اولاً شما باید فرق بگذارید بینی شناخت و فهمیدن که حالا توضیح خواهم داد ولی برای اینکه شما یک چیز جدیدی رو بفهمین اول باید ذهنتونو مثل ی خونهی که شما اسباب شو میریزین دور اسباب کهنه رو تا اسباب جدید ی سعی کنین هرچقدر که راجع به اون چیز می‌دونین و تا حالا به اصطلاح آموختیم و اندوخت این و فکر میکردم درست باشه همه رو بذار بریزین بیرون موقت یعنی تمام علم خودتون رو آگاهی خودتون رو در پرانتز قرار بدین در حالت تعلیق قرار بدین بذارین من براتون یک جملهی رو که حالا خیلی از فیلسوفان گفتن ولی هوسر در یکی از کتاباش میگه براتون بخونم حسل هم در زمانهای این حرفو می‌زد که اروپا و فلسفه در بحران بسیار شدیدی به سر میبرد و تلاش هوسر و دیگران این بود که بفهمن این موقعیت جدید رو ولی اون نظام مفاهیم و سنت فلسفی هرگز چنین موقعیتی رو تجربه نکرده بود در نتیجه به هیچ دردی نمی‌خورد و کسانی مثل هوسرل مثل هر فیلسوف و متفکر اصیل ناگزیر بودن برای اینکه موقعیت جدید رو بفهمن تمام اونچه که فهمیدن رو نادیده بگیرن ا وقت این کاریست که دکارت کرد شک کرد و دید که اگر قرار باشه که من در چند جا حواس من اشتباه بکنه از کجا معلوم که اساساً من حواسم قابل اعتماد هست خب بذارین من این جمله رو بخونم به خاطر این یک دستورالعمل فلسفی اس و شما نه تنها هر بار که کانتو میخواین بخونین هر بار که میخواین هر فلسفه‌ی رو بخونین و هر بار که میخواین هر چیزی رو بفهمین باید ابتدا این آیین تشرف و انجام بدید میگه که میگه ما میگه بداهت به وسیع‌ترین معنای کلمه عبارت است از تجربه کردن یک موجود و نحوه و آن پس در آن است که نگاه روح ما خود شی را به دست میآد بعد شما وقتی یه چیزی رو شناختین یا آگاهی پیدا کردین و به اصطلاح مدتی هم عادت کردین بهش و دیگه هیچ دلیلی ندیدید برای آزمودن اون به اصطلاح تصور یا عقیده یا باور در ذهن شما به شکل ناخودآگاه در میاد ولی هر باور و فکر و اندیشه‌ای که باید بکنید رو شکل میده بدون اینکه شما بفهمید یعنی یعنی در حقیقت دستکاری می‌کنه میگه حقیقت و کذب نقد و تکافو نقدی با داده‌های بدیهی مضامین پیش افتاده‌ای هستند که از قبل در زندگی ما قبل علمی نیز نقش دائمی خود را ایفا می‌کند زندگی روزمره با اهداف متغیر و نصفیش می‌تواند به بداهت ها و حقائق نسبی بسنده کن این کاری که ما عادت داریم یعنی همه آدم‌ها و جوامع عادت اولیشون اینه که اونچه رو که می‌دونن بنا رو میذارن برا اینکه همین که می‌دونن درسته و هیچ نیازی به اینکه بسنجند یا اینکه جستجوی بیشتری بکنن برای به اصطلاح اکتشاف و به دست آوردن دانش جدید اصلا نمی انسان با مجموعه بسیار بسیار پر عظیمی سنگینی از عقائد و باورها و پیشفرض ها و اینها به دنیا میاد یعنی ما قبل از اینکه زبون باز بکنیم مغز ما پره و بعد چون مغزمون پره و خب زندگی معمولی هم میکنیم حتی نمی‌تونیم بفهمیم که در عمل این رفتار ما این تصور ما با واقعیت سازگار نیست خیلی دشوارترین مرحله فلسفه ورزی این نیست که شما چیز جدید رو بفهمین اینه که بتونید قبل از اینکه چیز جدید رو بفهمید اون چیزهای قدیم رو بیرون بریزید اگرچه بله میگه که به طور کلی اگر یک بنابراین شما اگه میخواید یه فلسفه جدید بیاموزیم باید هوشیار باشه میگه که اما دقیقاً همین به طور بدیهیست که باید در مقابل آن هشیار باشیم آنچه را که قبلاً درباره دکارت گفتیم به خاطر بیاوریم این دستور لمش انقلاب همه جانبه‌ای رو شما در ذهنتون به وجود بیاد همون چیزی که دکارت گفت گفت من تصمیم گرفتم تمام عمارت عقاید و باورها و ذهنیات خودمو ویران کنم و از نو یکی یکی بیازماید و اونچه را که آزموده است راه بدم میگه من بله میگه که هر کس که بخواد حد بذارید من پیدا کنم این جمله شو بله میگه که هر کس که می‌خواهد چیز جدیدی یاد بگیره آره هر کس که به راستی مایل است فیلسوف بشود باید یک بار در زندگیاش به خویشتن بازگردد و بکوشد در درون خویش همه علومی را که تاکنون برایش معتبر بودند واژگون کند و آنها را از نو بسازد فلسفه به تعبیری یک امر کاملاً شخصی فیلسوف است فلسفه باید به مصابه خرد و حکمت متعلق به خود او به مصابه دانایی متعلق به او که علی رغم گرایشش به کلیت باید توسط او اکتساب شود تقویم شود فیلسوف باید بتواند از همان آغاز در هر یک از مراحلش با تکیه بر بصیرت‌افزایی این کارو کردم همین تصمیم است که میتواند مرا به حیات و تکامل فلسفی هدایت کند بنابراین من فقر معرفتی مطلق رو برگزیدم یعنی هرچه که داشتم ریختم درست موقعیت‌های بحرانی درست مثل یک بازرگان میمونه که در یک کشتی بزرگی مجموعه عظیمی از کالاهای پر قیمت رو داره از این سوی اقیانوس به اون سوی اقیانوس میبره وقتی که دچار طوفان میشه خب اول سعی می‌کنه اون کالاهایی که کمتر ارزش دارنو به دریا باندازه ولی وقتی که به اوج می‌رسه بحران که کلمه کرایسیس در حقیقت این هست کرایسیس یک اصطلاح طبیه مثل خود بحران م در فارسی یه اصطلاح طبیه منتها در لاتین وقتی میگن کرایسیس که پزشک در مقابل یک دوراهی مرگ و زندگی قرار گرفته یعنی اون نقطه که باید تصمیم گرفت شما اگر درنگ کنید تردید کنید تعلل کنید سهل انگاری کنید یا و هر یعنی یک لحظه دیگه بگذره ممکنه که بیمار از دست بره بنابراین کرایس یعنی لحظهای که تصمیم گیری ضرورت مطلق داره یا حالا به قول یاسپرس اون مرز موقعیت مرزی است موقعیتی که که شما کاملاً بین دو موقعیت متضاد قرار دادید و سرنوشت برای اینکه شما نجات پیدا بکنین اونوقت باید همه کالا هاتون بزین وگرنه خودتون از بین خواهید رفت شما برای اینکه فلسفه بورزین باید مدام اونچه را که می‌دونین راجع به چیزها نادیده بگیرین فقط و فقط در این حالت هست که شما میتونید چیزی از فلسفه درک بکنید اگر فلسفه درست بر خلاف دین در دین از ابتدا وقتی شما ایمان میارین اصلاً و ابداً لازم نیست شما چیزی رو بدونین چیزی رو یاد بگیرین اساساً پیامبران بدون اینکه استدلال کنن بدون اینکه حتی معجزه چندانی بکنن کسان ی مجذوب کاریزما و خود پیغمبر میشدن و وقتی که ایمان می‌آوردن دیگه خودشون رو جاودانه می‌دونستن سعادت رو تضمین شده می‌دونستن هیچ تردیدی ندارن نداشتن در اینکه در کنف حمایت و حفاظت ابدیت مطلقه خب چن این ایمانی در فلسفه از ابتدا باید بزارینش کنار شما همین به محض اینکه وارد میشین اون کفش‌های جادویی اطمینان تون رو باید پشت کوه تور سینا بگذارین و پابرهنه برای همیشه پابرهنه فلسفه ورزی با پاهای برهنه که زمین واقعیت رو حس بکنید و هرگز دیگه شما اگر فلسفه برزی جدی باشین پاهای خودتون رو به اصطلاح نمی پوشوند و سعی میکن کنید که هرچه که اون زمین هست خار سنگلاخ یا ماسه نرم هست حس کنید واقعیت حس تماس با واقعیت و حس واقعیت از عافیت و امنیت و اطمینان وسی برای شما پرارزش تر خواهد بود بنابراین این دین و عرفان از اون طرف علم علم هم به شما یک به اصطلاح امکان هایی میده برای اینکه در حقیقت پیشرفت کنید یعنی اینکه از یک مرحله بریم به یک مرحله دیگه و همین طور یک تاریخ به اصطلاح رو به تکامل داشته باشید فلسفه درست برعکس علم که رو به جلو میره فلسفه رو به عقب میره هر چقدر که شما بیشتر فلسفه بورزید باید به تاریخ به گذشته به آنچه که تاکنون اندیشیده شده به در دورترین تاریک نای تاریخ سفر کن هرچه دورتر و هرچه در زمین رفتر این اون چیزیست که بهش میگیم خودآگاهی تاریخی انسان که خود آگاهه به چی خود آگاهه به اونچه که قبلاً آگاهی داشته یا اونچه که قبلاً دیگران بدان آگاه شدن آگاهی همیشه آگاهی به چیزیست و انسان فقط میتونه به اون چیزی آگاه بشه که قبلاً وجود داشته بنابراین فلسفه هیچ قرار نیست که به شما یک پاسخی بده برای همیشه به هیچ مسئله به عکس هر مسئله‌ی رو که شما تصور بکنین و اساساً مسائل بنیادی مثل اینکه فلسفه چیست خود فلسفه با این سوال آغاز میشه که فلسفه چیست یعنی من پیش از اینکه بیام وارد قلمرو ف فلسفه بشم هیچ تعریف مشخص ثابتی نمی‌تونم پیدا بکنم که اول برم بخونم و ببینم که فلسفه چیز باید تصمیم بگیرم که فلسفه بورزم شما فلسفه ورزی رو با این پرسش آغاز می‌کنید به محض اینکه بپرسید فلسفه چیست شما وارد فلسفه ورزش شدید منتها در فلسفه کسی به شما جواب نخواهد داد شما باید خودتون جواب رو پیدا بکنید همین چیزی که حسل میگه حسر میگه که شما باید تمام این اسباب و اساسیه کهنه و گندیده و پوسیده و فرسوده که از دیگران از تاریخ از عادت از خانواده از فرهنگ از به اصطلاح ناخودآگاه شما میاد و به شما متعلق نیست همه روید بریزین کاملاً ذهنتون رو خالی کنید تا از این به بعد هرچه که به دست میارید اگر بیازمایید و اگر از خلل خالی ببینید اون فکر میشه مال شما اون چیزیست که شما زاده‌ ااین اون ایده‌هایی که شما در با روش و شیوه سنجش فلسفی به دست آوردین اون ایده‌ها جزئی از شما هستن و نه تنها شما خالق اون ایده‌ها هستید بلکه شما اون‌ها شما رو می‌سازن یعنی فلسفه ورزی این هست که من با تمل فلسفی خودم رو ابداع میکنن منی که الان هستم محصول نمیدونم خانواده و جامعه و یک زندگی غافلانه ولی زمانی که شروع می‌کنم به تمرین خودآگاهی و تمل بر خود خودم رو ابداع می‌کنم من خدای خودم میشم خب این لازمش چیه لازمش اینه که همه چی رو همیشه بر تعلیق بگذارید به عبارت دیگه وقتی که ما میگیم شک باید یک شیوهی از زیستم باشه شک به چی به چی باید شک داشت شک به یقین شما مهم نیست چه چیزی مهم نیست که این به اصطلاح حرف یا ادعا رو من دارم میگم پیغمبری داره میگه شما خودتون دارین میگین در کتابی میخونین از این به بعد شما تمرین میکنیم که به یقین شک و این شک شما به یقین یقین شما رو در یک زمین بسیار محکم و پاور جایی تا عبد نگه میداره بنابراین پای شما در اون زمین بند هست و قدرت حرکت ندارین وقتی که شک میکنین عینی میمونه که بندها از پایش برمش اقت پر کاهن در قلمرو بی انتها و اون موقعست که شما میتونید به جهان‌های جدید به به اصطلاح تجربه‌های جدید دست پیدا بکنیم اون چیزی رو که ما میگیم علم اونچه رو که ما میگیم پیشرفت تمدن غربی همه چیزی نیست جز مجموعهی از نظرات و ایده‌ها که همه باطل شدن بنابراین وقتی که ما شک می‌کنیم بر خلاف انسان قدیم ما به اصطلاح کمال روحیمون رو در تردید و در پیراستن ذهن از یقین میبینیم برخلاف انسان قدیم که یقین رو به اصطلاح آرمان اصلی خودش میدونست مقصد اصلی میدونست چون یقین برای او مقصد بود او در مقصد ساکن میشد برای همیشه برای ما چون یقین برای همیشه از ذهنمون بیرون میره ما همواره در حرکتیم این فلسفه مدرن به این دلیل پویاست مدام در حرکته شما هر چقدر که نقدش بکنید این بارورتر و پرثمر تر میشه هر چقدر که شما تعصب جزمی به عقاید فلسفی پیدا بکنید زمین گیرتر میشید به قول مولوی میگه جان گشاید سوی بالا بال‌ها تن زده اندر زمین چنگالها این به این معناست که شما بتونید خودتون رو از بندی که خودتون می‌سازید رها کنید چون هیچ بندی هیچ زنجیری محکم‌تر برای به اسارت کشیدن انسان از زنجیرها و بندهایی که خودش می آفرینه نیست هیچ کس نمیتونه به اندازه خود انسان در فریب دادنش در گمراه کردنش موفق بشه انسان این کشف به اصطلاح انسان مدرن هست انسان مدرن میدونه که خودش بیش از هر عامل بیرونی دیگری میتونه به اصطلاح زندگی خودش رو به تباهی بکشه آنچه که انسان مدرن رو تهدید میکنه در حقیقت خودشه یعنی ذهنی که اساساً معیوب خلق شده اساساً خرابه اساساً میل به شر داره اساسا خطا میکنه بنابراین انسان مدرن مدام به اصطلاح چی میگن الرت مدام هوشیار مثل یه نگهبانی که باید به رغم خستگی و به اصطلاح خواب آلودگی باید بایسته چشماشم باز نگه داره چون از هر سو تیرهای دشمنان در تاریکی به سویش روان است بنابراین انسان مدرن یک خودآگاهی مدام دردناکی رو تجربه می‌کنه اما همین خودآگاهی دردناک هست که او رو چیزی می‌کنه که هرگز نمیتونسته در تصورش بگن یعنی او چیزی میشه که تاکنون نبوده او یک خودی رو از خودش برای خودش ابداع می‌کنه که خدا هم برای او نساخته و این یعنی که انسان خودش با همین مغزش قدرتی داره که تمام طبیعت در برابرش میتونه در حقیقت زانو بزنه هر قدرت بیرونی با قدرت ذهنی انسان نمیتونه در حقیقت دوام بیاره هر این جهان این جهانی که ما می‌بینیم تمدن و تکنولوژی و شهر و این همه تسلط تصرف ما بر طبیعت همه محصول ایده‌های ذهنی ماست ایده‌های ذهنی ما از سنگ و آهن و آتش و دریا قوی‌تر این باور انسان مدرن هست وقتی که چنین خاصیتی رو در ایده‌ها و در ایده‌های ذهن انسانی کشف کرد که تحیل من نیرومندتر از هر واقعیت سخت عین نیست اون موقعست که فهمید برای تغییر جهان باید خودشو تغییر جهان ما اون چیزیست که ما ساختیم و اگر بخوایم جهانمون تغییر بکنه باید خودمونو تغییر بدیم و این هست که انسان مدرنو با انسان سنتی جدا می‌کنه انسان سنتی در حقیقت زندگی می‌کنه که ازلی و ابدیست و برای او تضمینی است و در آغوش آرام او هیچ تشویش و تردیدی نداره در نتیجه همونجا که ایستاده نست خیلی جالبه آقای سید حسین نصر یه مصاحبه داره که در مورد زندگیش همون اوایل مصاحبش میگه که من در ۱۹ سالگی به یک به اصطلاح بصیرت و بینش فلسفی رسیدم که تا الان که هد و خورده سالمه همونو نگه داشتم خب یک آدمی که ۸۰ سال در چنین خانه‌ی زندگی بکنه ولو اینکه قصر فردوس هم باشه براش زندان خواهد بود فیلسوف که کسیست که مخصوصاً با بعد از این فریادی که دیوانه میچه میزنه در بازار با پس از مرگ خدا همواره دیگه آواره اس بی خانمانه اما همین آوارگی او رو قادر میکنه که به جهان‌هایی پا بگذاره که هرگز تاکنون هیچ بشری چشمش روی ا باز نشد خب فلسفه مدرن که با کانت شروع میشه در اصل چیزی نیست جز نقد فلسفه یعنی بعد عصر جدید ما دیگه فلسفه نداریم ما متا فلسفه داریم تمام تاریخ فلسفه از زمان کانت به بعد و اندیشیدن درباره اندیشه است فلسفه فلسفه است ما به جای اینکه راجع به چیزهای مادی بیرون از خودمون فکر بکنیم بیاندیشیم اندیشیدن یعنی اندیشیدن به اندیشه خودمون پیشینی هر اندیشیدن اون وقت باز اندیشیه این رو اصطلاحاً بهش میگن رفلکشن یعنی همون طور که تو آینه شما خودتونو نگاه می‌کنید تصویر شما بازا پیدا می‌کنه در درونتون هم خودتون اندیش تون در آینه ذهن خودتون بازتاب پیدا می‌کنه و این باعث میشه که شما خود خودتون رو بیرون از خودتون ببینید و بتونید بسنجید درست مثل آینه که آدم سرعتش رو می‌بینه و این قدرت شما برای نقد مدام خودتون هست که باعث میشه شما بشین مدرن و شما بتونین خطاهای ذهنیتون رو کشف بکنین اگر نتونین خودتون رو در آینه خودتون ببینیم مطلقا امکان اینکه به خطاهای خودتون پی ببرین ندارین در نتیجه مثل انسان سنتی هزاران سال حرکت تمدنی می‌تونه آرام و بدون تغییر محسوس باشه اما عصر مدرن عصر تغییرات انقلابی ناگهانی انقلاب‌های که آغاز میشن و هرگز پایان نمی‌گیرن بلکه با زنجیره‌ای از انقلاب‌های دیگه تداوم پیدا می‌کنن انقلاب علمی انقلاب صنعتی نمیدونم انقلاب سیاسی ویژگی مدرن بودن انقلابه انقلاب یعنی چی فروختن اونچه که هست بنابراین اندیشه مدرن اینی اندیشه سلبیه بر خلاف اندیشه سنتی نقد عقل یعنی این کانت در حقیقت میگه که ذهن ما اولاً هیچ چیزی بیرون نیست که حالا شیطان رجیم می باشه نمیدونم رفیق بد باشه زغال خوب باشه اینا نیست که ذهن ما رو به اصطلاح روح ما رو گمراه میکنه اونچه که ما رو گمراه می‌کنه درست همون چیزیست که شما تا حالا اون رو امام معصوم خودتون می‌دونستید عقل عقل همواره در فرهنگ فلسفی و فرهنگ عمومی به عنوان یک راهنمای معصوم دانای کل مقدس ستایش شده همواره عقل پادشاه بوده و همه غرائز باید تحت نگین فرماندهی او باشند کانت میگه نه این پیشوای به اصطلاح مسلم تاریخی بشر یک شارلاتانی بیش نیست یعنی همون طور که میتونه راهنمای شما باشه بیش از اون میتونه راهزن باشه ناگهان کانت پرده از روی یک تبهکار بزرگی که بشر باش میزیسته در درون خودش اون ماری که در آستین میپ و هیچ خبر نداشته ب کانت میگه تمام بدبختی بشر از این عقله عقلی که بیش از اینکه انسان رو به راه درست بتونه هدایت بکنه مدام در کار فریب انسان پس تصور اینکه شما بتونین با این عقل به حقیقت دست پیدا بکنین اینو بذارین کنار شما تنها کاری که میتونین بکنین یک چیزه و اون که این عقل رو مدام رین به محکمه خودش چون دیگه انسان هیچ وسیله‌ای دیگه نداره که هیچ داور دیگه‌ای نیست انسان تنهاست تنها به دنیا میاد تنها می‌میره و درون خودش اونچه که حس می‌کنه هرگز برای دیگران آشکار نیست بنابراین شما تنها پناه تنها روزنه نجات و تنها امیدی و رست کاری اگر باشه تنها امید هستید خودتون بیرون شما خبری نیست شما باید برای اینکه در دام‌ها و در مهلکه های مرگبار دچار نشین باید هرچه بیشتر هرچه جدیتر این عقل رو در محکمه عقل ببرین هم در جایگاه قاضی بنشونی هم در جایگاه متهم و مدام بگیم که این کاری که کردی درست بود یا نه این همون چیزیست که سقراط گفت سقراط گفت کهلا و یعنی زندگی که شما بر روش نیاندیشید زندگی که به اصطلاح خودن خود خودآگاهانه نباشه و مدام تحت چاقوی سنجش شما قرار نگرفته باشه یعنی این کهه شما در خطا در خطا اینو غافل و هیچ امیدی هم به شما نیست مثل یک ماشینی که فرمون و دنده و ترمزش همه کنده شده و شما خوابید طبعاً به قعر جهنم خواهد رفت ولی برای اینکه بدونید به هر حال این زندگی هست شما به اختیار خودتون به این زندگی نیامدید اما به اختیار خودتون می‌تونید از اینکه در خطاها از خطاهای به اصطلاح کهنه مزمن نابود بشین جلوگیری کنید پس کسی که فلسفه میورزه همواره در معرض این هست که کالا هاشو به زه در دریا تا اینکه کشتیش بتونه حرکت بکنه کانت میتونین اولا که کتابیست که حالا یا کتاب یا مضمون اصلی کتاب برای همه ضروریست خواندنش و دانستنش هیچ چیز نداره هیچ اختصاص به آدمای که اهل فلسفه هستن نداره حالا توضیح میدم که کانت برای اولین بار فلسفه رو چگونه تعریف کرد کانت فلسفه می‌ورزید برای یک بحران بزرگی که در روزگار او قرار داشت یعنی جنگ‌های پیاپی استبداد شدید و خودکامگی کلیسا و حمام‌های خونی که در اروپا جاری بود و به قول کانت تنها زمانی دو طرف جنگ دست از جنگ میشستن که دیگه نای جنگ جنگیدن نداشتن میرفتن آتش‌بس میکردن میرفتن به اصطلاح تجدید نیرو میکردن دوباره میومدن میجنگیدن جنگ‌های سی ساله تمام میشدن جنگ‌های ۶۰ ساله شروع میشدن در چنین شرایطی امنیت نیست در چنین شرایطی که آزادی اندیشیدن و به هیچ وجه آزادی عمل نیست در چنین شرایطی اراده انسان‌ها کاملاً در انقیاد انواع و اقسام قدرت‌های ستمگر و سرکوبگر هست در چنین شرایطی کانت می‌اندیشی و با اندیشیدن میخواد راهی برای برون شد پیدا بکنه بنابراین اگر شما به کان فکر میکنید و میبینید یه کتابی نوشته این شکلی که معمولاً خیلیا میگن که این کتاب بسیار دشوار هست این کتاب از سر شکم سیری و نمیدونم بیخیالی و به قول آقای خمینی مرفح بی درد نیست هانت تمام وجودش تمام ذهنش و تمام زندگیش به شدت در خدمت این هست که وقف پاسخ به یک موقعیت بحرانی باشه که درش زندگی میکنه و حالا بعد داستان زندگیشم خواهم گفت که بدونید چقدر ی یه موجود استثنایی اس و اصلاً سرنوشت بشر با او است نایست به خاطر اینکه هزاران بار میتونست از بین بره معمولا فیلسوفان آثار اصلیشون رو تا ی ۴ل سالگی مینویسن و کانت مهمترین اثرش که این اثر باشه بعد از ۵۰ سالگی نوشته میتونست همه اینو از بین بره میتونست به وجود نیاد ولی یک اتفاق هست و خود کانت در به وجود اومدن این اتفاق بسیار نقش مهمی داره خب ما چقدر صحبت [موسیقی] کردیم ببینید این کان کانت برای غربی‌ها از یونان تا امروز فلسفه فرق می‌کنه تا برای ما برای ما فلسفه مثل یه علمیست در میان علم‌های گوناگون و طبیعتاً اگر شما بدونید و ندونید یا عالمان علوم دیگه بدونن و ندونن هیچ اتفاقی نمیفته نه بر سیاست ما تأثیر میذاره نه بر زندگی فردی ما تأثیر میذاره نه در علوم دیگه تاثیر میذاره نه تو این دنیامون به درد میخوره نه در اون دنیا اما وقتی گفتم فلسفه رو کاملاً متفاوت بدونید جدا کنید فلسفه برای ذهن غربی یعنی از یونان تا کنون یعنی جهانی که درش زندگی میکنه یعنی چشماش یعنی فلسفه یعنی تمام اون شکلی که او جهان رو درک میکنه و می‌فهمه بنابراین از زندگی خصوصیش گرفته تا هرگونه دستاورد فکری و اجتماعی و سیاسیش همه ساخته فلسفه او هستن دکارت یک استارای رو به کار میبره میگه فلسفه مثل یک درخت تناوری اس که در زمین ریشه داره و تمام علوم شاخ و برگای اون هستن و یک لرزش در این تمام اون شاخه‌ها و برگ‌ها رو در آغوش باد می‌اندازه بنابراین وقتی که کان رشته پیوند ذهن بشری رو با دنیای سنت قطع میکنه یعنی انقلاب یعنی تمام این مدرنیته که میبینید بر اساس این جهان به اصلا انقلاب کانتی صورت گرفته وقتی این انقلاب صورت میگیره یعنی مثل این میمونه که کشتی از بندرگاه دور میشه همه مسافران دور میشن پس هر کس چه آدم به اصطلاح کاسب کارگر چه هر انسانی اگر بخواد خودش رو بفهمه و دنیایی که درش زندگی می‌کنه بفهمه نیازمند این هست که کانت رو بفهمه و اساساً کانت می‌نوشته برای اینکه همه بفهمن و اونچه رم که نوشته به شدت تمام عمرش سعی کرده که برای توضیحش به دیگران بکوشه و هرگز شکلی که در ایران ما باهاش مواجه شدیم در مخیله کسی مثل کانت نمیگنجه حالا من اینو توضیح میدم که فلسفه در غرب یعنی از یونان تا الان کاملاً متفاوته با فلسفه در میان ما فلسفه برای ما یه نوع به اصطلاح علم الهیه یعنی هدف فیلسوف کشف حقیقته و کشف حقیقت حقیقت یکیه و این حقیقت فقط حقیقت الهیست یعنی حقیقتی اس که منشع فراانسانی و به اصطلاح مطلق و ابدی داره پس من نمیتونم خودم به این حقیقت دست پیدا بکنم بلکه من تنها در صورتی میتونم عالم واصل یعنی دست یافته به حقیقت باشم که اون حقی حقیقت یعنی خداوند اراده بکنه پس در فرهنگ ما علم یا فلسفه به معنای جستجوی حقیقت نیست یعنی سفری در عرض زمان و مکان نیست بلکه ارتباطی است معنوی و روحانی با توری با قطب یا مرکز جهان هستی پس این خداست که علمی رو میبخشه علمی رو دریق میکنه شما رو راه می میبره یا اینکه شما رو به نابودی میکشونه اون هر کاری که بخواد بکنه اراده اوست و شما کاری نمیتونید بکنید اگر شما علمی به تون دست به اصطلاح عنایت شد این به این دلیل نیست که شما شایسته بودید یا اینکه کاری کردید که به اصلاح به طور طبیعی به اینجا منتهی می شد نه شما زاهد و عابد دوران هم باشید هیچ دلیلی وجود نداره که خداوند چنین اراده‌ای بکنه مولوی میگه ما نبودیم و تقاضامون نبود لطف تو ناگفته ما میشن بنابراین علم و وصال حقیقت یک لطف الهیست و اگر از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد این به این معناست که اولاً حقیقت یک ذات مطلق لایتناهی و ازلی و ابدیست که پیش از شما وجود داشته و پس از شما هم وجود خواهد داشت و دوم اینکه به اصطلاح دستیابی به کمال انسانی که از نظر فیلسوفان اسلامی تشبه به خداست یعنی خدا وار خدا گونه شدن این چیزیست که شما باید براش بکوشید اما هیچ تضمینی هم برای رسیدن به او نیست ولی اگر برسید به اصطلاح بشید لن واصل مثل بودا در یک نقطه از زمین می‌نشینید چشماتون م می‌بندید و دیگه هیچ چیزی برای شما ارزش جستجو و دیدن نخواهد داشت شما در درونتون به جهانی دست پیدا کردید یا جهانی در دورون شما گشوده شده که از جهان‌های بیرون بسی رنگارنگ تر و دیدنی‌تر است بنابراین شما دیگه باقی عمرتون رو تما در تماشاگه خودتون به سر خواهید برد اما برای غربیان علم یک به اصطلاح توانایی یا یک یک نوع فعالیته که فقط و فقط در ارتباط جمعی انسان‌ها با همدیگه به دست میاد یعنی از یونان قدیم تا الان علم و دانش هرگز چیزی نیست که یک فرد بتونه خودش به اون دست پیدا بکنه یا کسی بخواد پارتی بازی بکنه او رو ولی خ دا بکنه باقی رو عوام بکنه نه اولاً همه انسان‌ها به یکسان می‌توانند در از طریق آموزش و پرورش اون چیزی که در یونانی‌ها می‌گفتن پایا تلاش بکنن تعلیم ببینن و به اون علم دست پیدا بکنن ثانیاً این علم زبان نحوه حکومتداری نحوه تجارت هرچی که شما بگید همش یک پدیده‌ای است که در جریان ارتباط جمعی به دست میاد در نتیجه در فلسفه اسلامی یا در عرفان اسلامی هیچ موقع هدف از نوشتن این تفاهم نیست اولاً این نوع علم یک علمیست که چون الهیه علم خاصان خداونده علم همگانی نیست شما باید او رو از اینکه در دسترس همگان قرار بگیره باز بدارید بنابراین شما محرم یک سر هستید هر که را اسرار حق آموختن مهر کردن و دهانش دوختن پس شما اگر این رو میگه مولوی حافظ میگه میگه حلاج اینکه برسر دار رفت حقش بود به خاطر اینکه داشت رازی رو فاش میکرد شما نباید راز الهی رو به دیگران گوش نامحرم نباشد جای پیغامش بنابراین تفاهم وجود نداره شما با خدا صحبت می‌کنید نه با خلقش با خلق اگر حرف می‌زنید چه بر حضور چه برای نوشتن شما فقط به رمز حرف می‌زنید یعنی شما قصد این نیست که شما چیزی رو دریابید اینه که شما چیزی رو دریافت کنید در حقیقت درست مثل متون مقدس در نتیجه متن‌ها نوشته نمیشن برای اینکه شما رو بدون کمک کس دیگهای استادی از چیزی آگاه بکنن هر متنی حتی حدیث حدیث که نوشته بشه ارزش نداره شما باید اجازه بگیرید از یک محدثی تا به اصطلاح بتونید این حدیث رو بهش اعتماد کنید همه چیز بسته اعتبار حجیت حقانیت و وثاقت هر سخنی به یک انسانیست که بیرون اون متن قرار داره یعنی به گوینده است یا کسی که اون گوینده تایید میکنه متن‌ها سخن به خودی خود هیچ ارزشی نداره و به همین دلیلم هست که فقط میتونه گمراه کنه یعنی میتونه شما رو دچار وسوسه‌های شیطانی بکنه به شما هیچ گونه نور هدایتی پرده و افکن نخواهد کرد خب این وضعیت فرهنگ ماست بنابراین در چنین فرهنگی چیزی به نام تعلیم و تربیت به مفهوم غربی کلمه وجود نداره بلکه یک نوع رابطه‌ای اس که بیشتر ارادت قلبیست شما اگر ارادت قلبی به اون استاد و به اون مسلک و مشرب نداشته باشید نمیتونید در این قلمرو وارد بشیم بنابراین طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات هست بترس از خطر گمراهی اون نفس روحانی و اون اتصال معنوی مراد و مرید یا شاگرد استاد هست که یک اون شاگرد رو از نردبان معرفت بالا می‌بره ولی در نظام تعلیم و تربیت یونانی که اساس زندگی یونانی یعنی یونانیان جهانش همه جهانش از غذا و نمی‌دونم ورزش و این‌ها که رفته تا فلسفه و هنرها بر پایه نظام خاص تعلیم و تربیت هست که بهش میگن پای بیا و فلسفه غربی از افلاطون تا امروز فلسفه‌ای است که فقط و فقط برای تفاهم قابل تصوره یعنی فلسفه ورزی یا نوشتار فلسفی یا سخن فلسفی نوشته میشه گفته میشه و اندیشیده میشه برای اینکه به دیگری منتقل بشه بنابراین عنصر ارتباط و کامیونیکیشن یک نقش به اصطلاح ثابت و غیر قابل بی اعتنایی دارن یعنی شما نمیتونید فلسفه غربی رو در هیچ نقطهای اون رو خارج از ارتباط تصور بکنی هیچ کنش عقلانی و فلسفی و سخن فلسفی معتبر نیست معنادار نیست با ارزش نیست مگر اینکه در جریان ارتباط به وجود آمده باشه به همین دلیل هست که فلسفه با تأسیس آکادمی افلاطون آغاز میشه افلاطون برای اینکه فلسفه تعلیم بده آکادمی تأسیس میکنه و انسان غربی یک انسان آکادمیک هست یعنی محصول تعلیم و تربیت در ما چنین نیست انسان کامل انسانیست که جدای از جامعه و مدام در حال سیر و سلوک و ارتباط با خداست یعنی کمال معنوی به رفتن به معراجه نه با آمیختن با دیگران و گرفتن چیزی از اونها ولی در جامعه جهان غرب سخن کلام اساس زندگیست یعنی بین ب سخن بین سیاست بین جامعه و بین حیات مادی و معنوی هیچ فرقی نیست جهان غربی با زبان ساخته میشه به عبارت دیگه اونچه که به یونانی میگن لوگوس لوگوس فقط گفتار نیست بلکه انسان غربی انسان یونانی جهانش ساخته زبان است برخلاف انسان ایرانی که در حقیقت اون حقیقتی رو که وجود داره به دلیل اینکه مطلقه و لایت ناهیه و طبیعتاً فراتر از اوست گر بریزی بحر را در کوزه‌ی چند گنجه از قسمت یک روزهای تو با حقیقتی در ارتباط هستی که اساساً قابل بیان نیست کاشک هستی زبانی داشتی تا هستن پرده‌ها برداشتی اون چیزی که تو باهاش مواجه هستی فراتر از زبان و طاقت گویایی توئه اما سخن فلسفی در فکر غربی سخنی اس که جهان او و تمامی اونچه که او اذان خودش می‌دونه ساخته اون سخن هست خلق اون سخن هست به همین دلیل سیاست رو با سخن می‌سازه جامعه رو با سخن می‌سازه علم رو با سخن می‌سازه با گفتگو و علم مطلقا به معنای یک هدیهای نیست که شما دریافت کنید بذارید در تاقچه برای همیشه بلکه علم یک امر سیالی اس که مدام در حال پویایی اس مدام در حال ساخته شدنه یک جریان یک جریان پیوسته جاریست و پیوسته در حرکت این دینامیسم در بین در میان فرهنگ ما نیست دیگه شما میتونید یک شبه ره ۰ ساله رو بپیمایید و مثال برسید اما در تمدن غربی شما همواره در راهید و همواره بسیار چیزها هست که شما بهش دست پیدا نکردید و این راه همواره ادامه داره این تفاوت موجب میشه که شما متن‌های غربی رو الا بهتون میگم م شما در غرب زندگی کنید اینو میبینید که اولا همه چیز رو آموزش میدن همه چیز همه چیز یعنی از شیر دادن بچه تا قنداق کردن بچه ب بگیرید تا همه چیز همه چیز یک به اصطلاح نهاد و یک ساختار و سامان و ساز وکاری برای آموزش داره هر علمی که بشر داره هر مهارتی که بشر بشر غربی داره چون در اثر داد و ستت از دیگر گرفته بنابراین قادر هست که اونو منتقل کنه علم یک ملک مشاع هست و قابل انتقاد و یه بخش مهم علم اساساً صرف این میشه که شما چطور بهتر این دانش و شناخت رو منتقل کنید به عبارت دیگه بحث راجع به روش شناخت یک پاره مهمی از فعالیت ذهنی رو تشکیل میده در نتیجه ف فلسفه در غرب میشه یک در حقیقت بنیان استواری برای تمامی شناخت انسان که مدام در حال حرکته و با زمان در عصر مدرن با زمان باید در حقیقت خودآگاهی تاریخی داشته باشه انسان وگرنه او دیگه ن می‌تونه فلسفه بورزه پس فلسفه ورزی یعنی اندیشیدن درباره اکنون به در حقیقت کانت به قول فوکو فلسفه هستی شناسی اکنون یعنی زمانی که مدام داره از دستش میره برای انسان اسلامی و ایرانی حقیقت آن چیزیست که ورای عالم محسوسات و ازلی و ابدیست اون چیزیست که با حواس بشر قابل درک و تجربه نیست بنابراین این جهان کل سرابه تمام این زندگی اونچه که شما در حیات مادی می‌بینید هیچه ولی برای انسان غربی از یونان تا الان آنچه که بهش واقعیت و حقیقت میگه اون چیزیست که تماس مادی داره باهاش و باید با اون جهان مادی ارتباط داشته باشه که تا بتونه از چیزی به نام واقعیت سخن ب بگه بنابراین اینا تو د تا جهان زندگی می‌کنن یکی در جهان ماورای طبیعت یا غیر مادی که حالا تو فلسفه ایرانی سهروردی میگیم عالم مثال یعنی عالمی که درش تصاویر هستن صورت هست ولی ماده نیست و همه نوره مثل خواب یه مرحله دیگه‌ست از وجود که غیر مادیه ولی برای انسان غربی به عکس چیزی که برای این عالم مادی باشه همواره مشکوکه که پندار باشه تخیل باشه توهم باشه مالی خولیا باشه خواب باشه به این دلیل هست که انسان غربی مدام بدبین به اونچه که یک ذره احتمال بوده که ممکنه ریشه در پندار و در تخیل توهم خودش داشته باشه نه در واقعیت ولی انسان شرقی یا ایرانی اسلامی در آرامش مطلق و اطمینان مطلق ما یک طرف یک روح خوش باور و مطمئن و سرشار از یقین داریم که از کوه‌ها هم محکم تره و اون طرف شما انسان غربی دارین که اساساً ویژ مرض اینه که مدام شک میکنه و این شک کردن او رو از جا میپرونه مدام او رو از جایی که هست بلند میکنه خوابش رو آشفته می‌کنه این باعث میشه که یک خصلتی در غربی‌ها به وجود بیاد که در بین ما کاملاً غائب بوده یک به اصطلاح مفهومی هست که ما در زبان عامیانه به کار میبریم ولی جدیداً به کار میبریم کنجکاوی کنجکاوی حال فارسی هست ولی در زبان ما وجود نداشت کنجکاوی به این کنجکاوی یک مریضی غربیه که تمام این سرگذشت و داستان تمدن غربی رو ساخته یعنی انسان غربی انسانیست که به چیزی که دسترسی داره به هیچ وجه نمیتونه راضی بشه و همواره نگرانه که خطر از از نقطهی از تاریکی بیاد بنابراین همواره از اون موقعیت آشنا موس و از اون خانه گرم و نرم خودش مدام بیرون میره به سمت سرزمین‌های ناشناخته یعنی انسان غربی یک نیرویی در درونش او رو به سمت تجربه‌های مخاطره آمیز و آزمودن نا آزموده ها ترا اینکو نیتا سرزمین‌های ناشناخته میبره این هست که کریستف کلوم آمریکا رو کشف می‌کنه یا اینکه کشتی‌های ونیزی به سمت شرق میرن و عصر مدرن آغاز میشه و این نکته خیلی جالبه که ایرانی‌ها و مسلمان‌ها حالا علوم خیلی زیادی رو می‌دونستن در عصر تمدن اسلامی ولی بدترین چیزی که به اصطلاح در بین این الوم بهش اطلاع نداشتن جغرافی بود یعنی ایرانی‌ها و مسلمونها هیچ درک جغرافیایی نداشتن که کجای این عالم و این خیلی مهمه چون جهان مدرن زمانی آغاز میشه که بشر ابعاد واقعی کره زمین رو کشف میکنه و میفهمه که کجاست به اصطلاح فلسفی میگن انسان جای خودشو در کیهان پیدا میکنه انسان شرقی در در عالم معنا قرار داشته در جهان معنوی و اونجا جاش ثابت و تضمین شده است انسانی که رو زمینه حرکت می‌کنه با سیل کشته میشه گم میشه انسان شرقی از گم شدن می‌ترسه از شک کردن می‌ترسه به هر بیگانه‌ای با چشم تردید نگاه می‌کنه هر سخن متفاوتی رو مثل یک توطعه کشنده تلقی می‌کنه او از هر چیزی که جز خودش هست پرهیز میکنه بنابراین جهان یک دست فل در او هی هیچ صدای متفاوتی هیچ حرکتی هیچ لرزشی هیچ رنگ دیگری نمیبینید وحدت مطلق پنای مطلق یک یک رنگ و او با حقیقت اصلا تشخیص نمیده که خودش چیه حقیقت چیه یه شعری داره ابن فارز میگه ر زجاج ورمر تاب امر وما خمر ولا زجاج وما زجاج ولا خمر میگه این شراب در این جام جام شیشه‌ای انقدر این جام و این شراب شفاف و بی رنگن که من نمیدونم این شرابه یا اینکه جام هست این انسانیست که در فرهنگ ما اگر به حقیقت دست پیدا بکنه دیگه خودش رو احساس نمیکنه تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم انسان غربی ب مدام چون که به بیرون خودش نگاه میکنه به به بیرون قلمروی خودش مدام در حرکته مدام به خودش آگاهه و این خودآگاهی یک خصلتی اس که ویژه این فرهنگ بوده و سازنده این فرهنگ و برای ما ممکن مکن هست که چنین بیاندیشیم این این اینو به اصطلاح توانایی برای اندیشیدن بازتابی رو پیدا بکنیم اما بسیار سخته چرا به خاطر اینکه این مربوط به یه شکلی از اندیشیدن یا بهتر بهتون بگم شکلی از زندگی کردنه به قول پیر هدو به اصطلاح فیلسوف و تاریخ نگار بزرگ یونان باستان میگه ففی خب یعنی چی یعنی اینکه شما نمیتونید با چار ت کتاب فلسفه یاد ب فلسفه ریاضیات و نمیدونم فرمول دوچرخه سازی نیست فلسفه یک شیوهای از زیستن یعنی نیازمند به یک تربیت و و سلوکی اس که در طی زمان فقط ممکنه که تحقق پیدا بکنه و همواره شما باید در اون جهان زندگی بکنید و این یعنی کهه شما نه فقط ذهنتون به تمام عواطف و احساساتتون دگرگون بشه و به یه شکل دیگه بشه یه چشم دیگه بتونید پیدا بکنید نیچه کسی بود که در حقیقت به این نکته برای اولین بار شاید بهتر از دیگران بهتر از پیشینش پی برد که مدرنیته یک مسئله فلسفی نیست بلکه یک مسئله روانیست یک مسئله روحیست و این شما اگر مدرنیته رو یک مسئله کاملاً تئوریک بدونید خب ترجمه کنید یاد بگیرید فرمولا شو کپی کنید میشید مدرن اما نه چرا همه این کارا رو ۲۰۰ ساله میکنیم و نشدیم و هرچقدر که میدویم دورتر میشیم به خاطر اینکه مدرنیته یعنی شما یک اخلاق یک شیوه زندگی کاملاً متفاوتی رو انتخاب بکنید که اون فقط مربوط به چار تا تئوری نیست بلکه شیوه زیستن تئوری‌ها یک لحظه میان یه لحظه هم میرن هیچ اعتباری برای انسان غربی نداره و به همین دلیل سبکه می‌تونه حرکت بکنه این بار سنگین نظریه‌ها و عقاید نمی‌دونم سنت و پیشینیان پشت کمرشو خم نمی‌کنه هر لحظه که ببینه تصورش با واقعیت در تضاد هست به جای اینکه سرسختانه بخواد واقعیتو به شکل عقایدش در بیاره به راحتی میزش و این اون چیزیست که او رو یک وجود کاملاً به اصلا عدمی و سلبی میکنه یعنی اون لحظهای رو که هست بلافاصله ترک میکنه و هنرش به ترک کردنه هنرش به وانهادن این اصطلاح فکر کنم چیز هست نیچه هست که شما وقتی که میخوای فلسفه بورزی قدم داری راه بز همه چیز این دقیقا اون آموزه سقراطی اس که میگه فلسفه تمرین مردن یعنی دیگه هر چیزی رو که داری تو حاضری از دست بدی برا ی اینکه تماست با واقعیت از دست نره چون واقعیت در زمانه و زمان مدام در شتاب و رفتن یعنی شما زمان رو با از دست دادن میفهمید بنابراین تو برای اینکه به زمان برسی همواره در حال از دست دادنی و آماده از دست دادن بسیار خب من بسیار گفتم هفته دیگه باز من سعی می‌کنم شما رو آماده کنم برای ورود به به قول کان عمارت فلسفی و امیدوارم که توانسته باشید از این صحبتهای من بهر بگیرید من منابعی رو به تدریج در کانالی که خواهم ساخت میگذارم و اگرم نکته چیزی بود با پیام‌ها در خدمت هستم بله گفتن که ببخشید بله گفتن که این ترجمه انگلیسی قدیمی تره مجموعه کمبریج دیگه مجموعه در حقیقت معتبر به شما می آیا در فلسفه مدرن حقیقت واحد در عالم هستی وجود دارد یا نه دیگه شما دارین به اصطلاح شیوه فلسفه اسلامی فراموش باید بکنین اصلا کاملا کاملاً متفاوته چیزیست کاملاً متفاوته با این شما در وقتی فلسفه وارد فلسفه غربی میشید شما وارد یک سرزمین کاملا ناشناخته شید اینو بدونید به خاطر اگه ندونید اگر آگاه نباشید به این هیچی نمی‌بینید همون طور که ما ندیدیم هرچی که از غربیا گرفتیم به جای اینکه ما سعی کنیم به جهان اونا وارد بشیم ما بریم سمت اونا اونچه که آموختیم از غربیا به شکل خودمون درآوردیم یعنی اونا ما مدرنیته رو سنتی کردیم به جای اینکه سنت مدرن در ز شناسی بذارین در آینده ادامه بدم اینا اصطلاحاتی اس که نمیشه همین طور سرسری گذشت نوشتن نقد عقل م چگونه بر فلسفه‌های بعدی و حرکت‌های فرهنگی و اجتماعی تأثیر گذاشت انقلاب فرانسه بازتاب اینه ولی خب توضیح میدم اینو قراره که بخونیم دیگه یک چیزی که شما باید حتماً تمرین بکنید اینه که فلسفه خواندن یا اندیشیدن فلسفی یک فعالیت یا یک عمل بسیار کند و آهسته باید باشه مطلقا عجله شتاب به جای قرار نیست برسیم قرار نیست که به هدفی برسیم قرار هست که شما در عمق تاریخ تاریخ و در اعماق فهم بشری فرو برید بنابراین هر چقدر که آرام‌تر درنگی تر و سنجیده تر اونچه که بهش دست پیدا میکنید بیشتر پس عجله نکنید قرار هست که ما یک کاری رو در حقیقت یک فعالیتی رو با هم انجام بدیم که متفاوت هست از دیگر فعالیت‌های معمول آقای در فلسفه مدرن برای هر فردی رسیدن به حقیقت دوست ما اینجا اصلا حقیقت به اون معنا که ما میگیم وجود نداره داستان متفاوته خب فلسفه حالا توضیح میدم نکته که حالا بذارید تموم کنم اینو اینه که پس تفاوت فلسفه غرب با فلسفه‌های دیگه در محتواش نیست یعنی در موضوعاتش در محتواش در نظریه‌ها اختلافها اصلاً مهم نیست تفاوت اصلی در شیوه و روشه و فهمیدن این نکته چیزی نیست که فقط با دونستنش ممکن باشه زمان درازی باید شما به این بیاندیشید و فکر بکنید تا اون وقت بتونید درک بکنید که روش اندیشیدن متفاوت باشه یعنی چی بذارید براتون از کانت یه جملهی بسازم بخونم این جمله معروف کانته کانت میگه که میگه فیلاسوفی اشن فلسفه انقلابی اس در شیوه فلسفه وزی در شیوه اندیشیدن بنابراین ۲۰۰ ساله ما فلسفه رو به عنوان یک مجموعه‌ای از شبهات ادعاها و نظریه‌ها داریم نقد می‌کنیم داریم جواب میم یعنی کاملاً در عالم دیگه‌ای هستیم اگر می‌دونستیم که این فلسفه با براش محتوا مهم نیست شما مدام خودش خودش داره ن می‌کنه خودشو خودش داره این محتواها رو به دست میاره و به باد میده درست مثل زمان بنابراین شما هر چقدر که فلسفه قر نقد بکنیم این فلسفه به حیات خودش ادامه میده چون فلسفه سلبی است و و اونچه که ما نفهمیدیم اینه که شیوه فلسفه ورزی هست که او رو متفاوت می‌کنه در نتیجه ما فلسفه غربی رو هم شبیه فقه اسلامی فق خب [موسیقی] اجازه بدین راجع خدا و اینا صحبت کنیم بله قراره که صحبت بکنیم راجع به اینا یک ما الان هم صحبت کردیم راجع شک کردن دوستان عزیز برای خودتون میگم نه برای من که مهم نیست ولی اگر سخنی میشنوید که براتون جدیده با اون تصورات خودتون متفاوته به جای اینکه بلافاصله محکوم کنید دربارش بیاندیشید فلسفه یعنی این فلسفه در فلسفه ما ابدا به دنبال اثبات چیزی یا انکار چیزی نیستیم ما در فلسفه بر سر هیچ موضوعی دعوا نمی‌کنیم ما گفتگو می‌کنیم برای فهمیدن فیلسوفان با هرچقدر که با هم مخالف تر باشن بیشتر از گفتگوی همدیگه می‌آموزند بنابراین ما مدام برمی‌گردیم یم به افلاطون و ارسطو آدمایی که از نظر به اصطلاح دانشمندان امروزی حرفاشون همه باطله بنابراین باطل بودن یا حقیقی بودن فلسفه اصلاً مهم نیست فلسفه یک شیوه دیگری از سخن گفتن هست که حقیقت داشتنش مطلقا مسئله نیست مثل مثل این اوده که مثلاً حافظ میگه دوش دیدم که ملایک یک در خان گوش دیدم که ملایک در میخانه زدن شما بگی نه در میخانه نزدن رفتن تو چاپخونه مثلا یا ملائک نبودن مثلا کسای دیگه بودن یعنی متوجه نباشین که شعر چی هست بنابراین باید وارد عالم فلسفه بشین فلسفه نه علمه که شما بتونین با روش علمی اثبات بکنید یا ابطال بکنید نه دینه که شما از کسایی که قبول دارید اینو گرفته باشید و ایمان داشت باشید بلکه فلسفه یه کار متفاوت مشکل کار درست همین جاست اگر تلاش نکنید برای اینکه بفهمید که ما در فلسفه میخوایم چیزی رو اثبات کنیم نه ابطال بلکه میخوایم بفهمیم و فهمیدن تنها فهمیدن یه چیزیست که ما تا حالا نفهمیدیم اگر قرار باشه که همه چیز رو فهمیده باشیم دیگه فهم تمام شده متوقف شده بنابراین در فلسفه ما به دنبال یه چیز مت تفاوت می‌گردیم یی تفاوت نباشه فلسفه نابود میشه پس از تفاوت در فلسفه به هیچ وجه هراسی وجود نداره بعکس فلسفه جاییست که شما عقائد و افکار و ایده‌های گوناگون می‌بینید وگرنه وجود نخواهد داشت پس اگر در عالم علم و نونم دین و اینها دیگری رو کمتر برمی تبین فلسفه بدونید شما با عجیب‌ترین غریب‌ترین افکار مواجه میشین انتزاعی افکاری که یک در ذهن یک نفر متولد میشه و هرگز کسی تجربه نکرده پس عادت کنید چشمتون به دیدن به جای اینکه مهر تایید یا بترن بزن [موسیقی] خب بسیار خوب تعریف حقیقت در فلسفه غرب صحبت میکنیم فلسفه غرب داریم میگیم دیگه یعنی که ی کلم دو کل نیست با توصیفی که آقای ترض هم اندیشیدن فلسفه به هیچ وجه اندیشیدن فلسفی یه نوع اندیشیدن به هیچ وجه اندیشیدن به هر نوع به اصطلاح منحصر نیست در اندیشه یک انسان شرقی باید عقاید خودشو کنار بذار درست نه همین دیگه من میگم در فلسفه غرب عقاید مهم نیستن درست مثل اینکه شما در کشورهای غربی که زندگی میکنید شما باید یک شیوهای از زندگی کردن و مثل قانون رو باید رعایت کنید اما اینکه شما مسلمونی یهودی هستید نمیدونم در زندگی خصوصی تون چه سلیقه و عقیده دارین اصلا مهم نیست یک به اصطلاح ففر یه شکل هست نه محتوا که بر همه حاکم بر همه انسان‌ها بنابراین شما اصلا بحث عقیده نیست اون چیزی که ما فهمیدیم و بسیار برای ما درد سرساز شده اینه که یه چیز کاملاً جعلی رو به نام سنت فرض کردیم و اینورم مدرنیته که اینها هم تضاد دن این باید بره کنار شانش به خاک مالیده بشه تا اون بتونه مستقر بشه و ما به سعادت برسیم چنین چیزی وجود نداره مطلقا رابطه سنت و تجدد رابطه دو تا دشمن نیست خب به هیچ عنوان نمیشه اندیشه کان کان کانت اندیشه نداره روش داره توضیح میدم ب بسیار خب خیلی ممنونم از دوستان فکر می‌کنم که بله یک ساعت و نیم شد و برای همه آرزوی اوقات خوش دارم تا ‏tig