سلام بر دوستان
گرامی بله سلام آقای صادق عزیز و دیروز
اصلاً بنام بر این بود پرسش و پاسخ باشه و
منم سه تا موضوع رو نوشته بودم در عنوان
بحث منتها دیگه احترام گذاشتم به
دوستان کتاب خانم سوزان نا من بسیار خوبه
یه کتاب جدیدی هم یعنی آخرین کتابی که
نوشته راجع به برده داری در آمریکاست که
اونم فوقلاده
است خواهش
میکنم انشاالله که شما با مشهد و مشهدی
پاینده باشیم سلام خانم
مینا برا من روی من چک میکن م شاید رفته
باشه تو اسپم و
اگر وگر نه شما لطف کنید برای من یه پیام
رو فیسبوک
یا اینستاگرام بذارین من حتما جواب میدم
ممنونم
خب دوستان نکته دیگه اگر دارن بفرمایین که
شروع بکنیم به خان
بله امروز من میخوام به مناسبت اینکه تازه
ما
سالگرد مشروطه رو پشت سر
گذاشتیم و همین طور به خاطر اینکه
در میان در گذشتگان معاصر ما
بزرگان عصر جدید
کسروی یکی از مظلومترین آدمهاست که حتی
پس از مرگش
هم نام او رو چنان که شایسته اوس نمیبرن
در به اصطلاح از نظر رسمی اجازه ندارن و
امیدوارم که یه روزی برسه که ایرانیها
بتونن آزادانه از کسانی که ایران اونها رو
ساختن در ساختنش نقش داشتن سخن بگن یا
یادشون رو گرامی بدارند
من نمیخوام خیلی صحبت بکنم میخوام در عوض
برای شما چند تا چند شاید چهار پنج صفحه
بخونم از حالا این هر دو کتابش یعنی هم
تاریخ مشروطه و هم کتاب تاریخ ۱۸ ساله
آذربایجان که ادامه اون تاریخ مشروطه است
واقعاً یک اثر بینظیره ی بی تردید بینظیره
از جنبههای گوناگون و ما واقعاً چقدر
خوشبخت بودیم که کسی مثل کسروی که خودش
شاهد زنده وقایع بود و در سخن گفتن و در
داوری انضباطی داشت که در میان
همگنان او کم نظیر بود و نشست و چنین اثری
رو نوشت و به جا گذاشت و یک سند
تاریخی بی همتایی برای ما از یک واقعه
مهمی باقی موند از فرهنگی که خب شفاهی بود
و ممکن بود که خیلی از چیزها که کسروی ثبت
کرده هرگز ثبت نشه و در خاطر تاریخ راه
پیدا
نکنه داستان مشروطه داستانی واقعا دردناکه
خیلی درد یعنی خود کسروی میگه که من به
فلان داستان که رسیدم یا فلان داستان که
رسیدم گریه
کردم واقعا ایران در از نظر موقعیت
اقتصادیش موقعیت به اصطلاح اجتماعیش از
نظر توسعه شهرها امنیت راهها و مداخله
خارجی در حقیقت در بدترین وزن سر میبره و
روسها در اون دوره به قصاوت هایی دست
میزنن که ه وقتی تصویر میکنه کسروی چهار
ستون بدن آدم میلرزه که چقدر این مردم
رنج کشیدن و قربانی دادن و چه دوران
تاریکی بوده اون زمان تصور کنید اون زمان
آدمها اصلاً تصوری نداشتن از اینکه یک
ملت مثلاً چقدر جمعیت میتونن به هم
بپیوندن کاری بکنن یک جامعه که در سیرت و
صورت خودش همچنان روستایی بود و آدمها
نمیدونستن در برابر این خشونت مدرن
خشونتی که ابزارها شو هرگز ندیده بودن چه
جوری مقاومت بکنن و خیلی دردم چه کسانی که
صاحب نام بودن قربانی شدن و چه کسانی که
مردم عادی بودن واقعاً یک
دوره خونین و از بسیاری جهاد ننگین و شرم
آوری رو برای ما بر جا گذاشتن و درست و
همین دلیله که باید مرتب تاریخ مشروطه رو
خوند به یاد آورد و دانست که چه بسیار
آدمهایی که با نیت پاک و با تمام وجودشون
برای آرمانهایی که همه انسانها به اون
احترام میذارن مثل آزادی مثل عدالت
مبارزه کردن اما به شیوهای که اون شیوه
به هیچ وجه در خدمت اون هدف نبود یعنی به
اون هدف نمی انجامید و در نتیجه مظلومانه
خودشون قربانی شدن و از اون طرف کسانی هم
برانگیخته شدن
که کسان به اصطلاح مخالفان خودشون و
مخالفان مشروطه رو در حقیقت مجازات کنن و
این داستان یه شبیه چیز مثل جنگ داخلی و
اون کسانی که در یک دوره بحث میکردن
و تقلا میکردن که با همدیگه توافق کنن بر
سر تشکیل یک نوع دولت جدید و حکومت حاکمیت
قانون در برابر هم ایستادن به روی هم تیق
کشیدن بر همدیگه رحم نکردن و تمام
تلاشهای پیشینش رو عقیم
گذاشتن این
داستان هر زمان میتونه تکرار بشه هیچ موقع
هیچ نسلی مسون از این نیست که خطهای
نسلهای قبلت رو انجام نده و حتی بدتر از
اون به قول آرنت
شر مرز نداره یعنی انسان تواناییش برای
کار خوب محدوده ولی به دلیل اینکه تینت
سرشت شر هست
توان به اصطلاح ارتکاب شرش قابل پیشبینی
نیست و میگه که حادثه هولوکاست به ما نشون
داد که همواره شر میتونه در ابعادی رخ بده
که هرگز پیش از اون تصورش نمی رفته پس
باید همواره مراقب بود که یک وضعیتی که به
ظاهر شاید خیلی معصومانه بیاد به دلیل
اینکه شما ممکنه که به اصطلاح از آرمان
خوبتون بد دفاع کنید یا اینکه به
دوستانتون اعتماد نکنید یا اینکه بخواین
که سودی ببرید بیش از دیگران یا دیگرانو
بخواید به اصطلاح به سمت خودتون فریب
کارانو بکشید همه اینها ممکنه که در آغاز
خیلی چیز سادهای باشه ولی در نهایت به
فاجعههای بزرگ بیانجامد همون طور که
داستان مشروطه انجا چنین شد و تا امروز ما
تلخی این تجربه در کام ما هست با اینکه ما
اون رو مستقیم من تجربه
نکردم و داستان مشروطه به ن من هنوز نوشته
نشده یعنی عجیبم هست ما از خود این داستان
هزاران داستان توش هست یعنی قصه مشروطه
هزاران قصه توش هست و متسفانه در ادبیات
ما در هنر ما اصلا اون بازتابی رو که شما
تصور میکنید اهمیت همچین موضوعی میتونه
داشته باشه
نداره
خب من چند تا پاراگراف از اول اول مقدمه
کسروی میخونم که ببینید که کسروی با چه به
اصطلاح رویکردی شروع میکنه به تاریخ نوشتن
و چرا تاریخ
مینویسه میگه
که من خیلی سعی کردم که دقیق بنویسم هر جا
که مدرک داشتم به مدرکم مراجعه کردم و هر
جا نداشتم جستجو کردم و به من دادن
دوستانم ولی انگیزههایی که گفتم مرا به
نوشتن تاریخ مشروطه وا میداشت فهرستوار
آنها را میشمارد
یک ۳۳۰ سال گذشت و یکی از آنان که در جنبش
پا در میان داشته بود یا خود میتوانست
آگاهیهایی گردآورد به نوشتن آن بر نخواست
خیلی نکته مهمیه ۳۳۰ سال از مشروطه گذشته
و یک نفر از اون آدمایی که در اون جریان
حضور داشتن و نقش داشتن یا اون دورانو
دیدن اصلاً به صرافت نیفتادن که تاریخشو
بنویسن و این دردناکه یعنی ما چقدر
تاریخمون از دست دادیم
چقدر قطعههای بسیار با ارزشی از تاریخ ما
هست که در غوار تاریخ گم
شده و من دیدم داستانها از میان ما
میرود و در آینده کسی گردآوردن آنها
نخواهد یک جنبشی که در زمان ما رخ داده
اگر ما داستان آن را ننویسیم دیگران چگونه
خواهد نوشت
د جنبش مشروطهخواهی با پاک دلیها آغاز
گردید ولی با ناپاک دلیها به پایان رسید و
دستهایی از درون و بیرون به میان آمد آن
را به هم زد و
ناانسان
تووانا ختن رشتهها انجامد و مردم
ندانستند آن چگونه آمد و چگونه رفت و
انگیزه
ناانسان دانستن این رازها آسان نمیبود و
اگر هم کسانی به گردآوردن داستن داستانها
پرداختن دی به این رازها کمتر پی بردن و
گیجو در مان
این مسئله که آگاهی تاریخی این خب کسروی
در
آغاز به اصطلاح سفید دم تجدد
زندگی میکنه و آموزش رسمی ندیده و هرچه
که به اصطلاح به دست
آورده حاصل خودآموزی بوده و این آدم انقدر
باهوش بوده که متوجه شده که تاریخ ثبت
تاریخ و آگاهی تاریخی برای ی ملتی چقدر
اهمیت داره اگر چنین کسی چنین تصوری و
چنین آگاهی نداشت این همه دقت و عزم و
جدیت در نوشتن تاریخ نمیکرد و به نظر من
یک آدمی که بسیار خویشتن داره چون یک آدمی
که تاریخ میخواد بنویسه درست مثل قاضی
میمونه و باید عواطف عواطفش رو کنترل بکنه
و به اونچه که میبینه چه پسندش باشه
ناپسند ش یکسان نگاه بکنه کسروی معلومه که
خب طبیعتاً ترجیحش چیه معلومه که طرف
کدوم به اصطلاح کجا ایستاده کدوم طرفو
میگیره در عین حال وقتی که ح حتی دشمنانش
رو اون کسانی رو که نمیپسندی و با اونها
در جدال هست وقتی درباره اونها هم صحبت
میکنه در بیشتر اوقات انصاف رو فرو
نمیذاره سه یعنی اگه کسی دیگه جای کسی
نوشته بود لزوماً به رزش تاریخ کسروی
نمیشه ه شیوه مردم سست اندیشه است که
همیشه در چنین داستانی کسان توانگر و به
نام و باشکوه را به دیده گیرند و کارهای
بزرگ را به نام آنان خوانند و دیگران را
که کنندگان آن کارها بودند از یاد ببند
این شیوه در ایران رواج بسیار میدارد و
در همین داستان مشروطه نمونههای بسیاری
در آن پدید
آمد مثلاً جنبش مشروطه را در ایران آقایان
طباطبایی و بهبهانی و دیگران پدید آوردند
ولی دیده شد در روزنامهها و کتابها
میرزا نصرالله
خان میرزا نصرالله خان مشیر دوله را
بنیانگذار آن
سرودند در جایی که این مشیرالدوله هیچ
کوششی در آن راه نکرد و بلکه خواهیم دید
که به همدستی محمدعلی
میرزا به برداشتن آن میکشیده و تنها کاری
که او کرده این است که پس از برداشته شدن
عین الدوله به جای او نشسته و مظفردین شاه
فرمان مشروطه را در زمان سروزی این بیرون
داده در تاریخ بیداری ایرانیان چاپلوسان
امیر اعظم را که هیچ کاری نکرده از سران
آزادی شمردن علا الملک را که از دشمنان به
نام آزادی بود و در
زمان خودکامگی اش از سوی محمدعلی میرزا به
پترزبورگ رفته تا زبان روزنامههای
آزادیخواه روس را
که خرده به بیدادگری های لیاخوف میگرفتند
ببندد و امپراتور را به بازگردند لیاخوف
در ایران خرسند گرداند در میان مردان
آزادیخواه یاد کرده و تاریخچه زندگانیش را
نوشتند ناآگاهی ایرانیان از سود و زیان و
سستی اندیشههای ای ایشان به اندازهای اس
که کسان بسیاری که از وزیران و دیگران با
مشروطه دروع کرده و از باغشاه درآمده در
بهارستان جا گرفتند باشاه اونجایی بود که
به
اصطلاح ملک المتکلمین و دیگر قهرمانان
مشروط رو اونجا به دار زدن بهار سانم که
مجلس میگه که و از باغشاه درآمده و در
بهارستان جا گرفتهاند
از زبونی اندیشه بدی آنها را ندانسته و به
چون چرایی بر نخواستند و تا ما بنویسیم آن
کسان را
به بدی نمیشناختن در مشروطه در جنبش
مشروطه دو دسته پا در میان گذاشتن یکی
وزیران و درباریان و مردان برجسته و به
نام و دیگری بازاریان و کسان گمنام و بی
شکوه آن دسته کمتر یکی درستی نمودن و این
دسته کمتر یکی نادرستی نشان دهن هرچه هست
کارها را این دسته گمنام و بیش شکوه پیش
بردن و تاریخ را باید به نام اینا
نوشت ولی چون سستی اندیشه به پستی خوی
وارونه این را خواستار است در این چند گاه
بیکار ننشسته و به وارون گردانیدن
داستانها پوشیده و به روی راستیآزمایی
شدی بیگمان همه داستانها را وارونه
گردانیده و تاریخ را به نام دسته نادرست
دیگر
پرداختند ۴ مردم ایران که گرفتار پراکندگی
اندیشهاند
و شما ۱۰ تن را دارای یک راه و یک اندیشه
نتوانید یافت پیشامد مشروطه زمینه دیگری
برای پراکنده اندیشهها شده بود و بارها
در انجمنها گفتگو به میان آمده و یک رشته
سخنان خام و بی پایی از کسانی شنیده میشد
در یک جنبشی که هزاران مردان ارجمند و پاک
به کوشش برخواستند و هزاران جوانان جوانان
جان در راه آن باختند بیخردان از ناآگاهی
این را یکی پیش آمد بسیار کوچکی وا نموده
و چنین میگفتند چیزی بود دیگران پیش
آوردند و خودشان هم بردا
داشته اینان را چندین درد و بیچارگی هم
آمیخته از یک سو ناآگاهی و نادانی که از
داستان جنبش و رازهای آن چیزی نمیدانند و
از یک سو رشک و خودخواهی که چشم دیدن و
شنیدن نیکیهای دیگران نمیدارند و از یک
سو دشمنی که خودشان را با پدرانشان یا
پدرانشان با جنبش آزادی نمودند و با آنکه
امروز از سود و نتیجه مشروط بهره میبرند
هنوز کینه از آن
نزدند اینها دست به هم داده به چنان
گفتههای پست بی خردانه اینها دست به هم
داده به چنان گفتههای بی خردانه پست شان
مام داشت و چون داستان جنبش نوشته شده و
کسی آگاهی و چون داستان جنبش م میگفت
نوشته نشده و کسی آگاهی درستی از این
نمیداشت پاسخ گفته
نمیشد چنان گفتیم در جنبش مشروطه کار را
کسان گمنام و بی شکوه از پیش بردند ولی
چون خواسته میشد جنبش نا انجام بماند آن
مردان غیرتمند را کنار زدند و تا توانستند
بدر رفتاری نمودند و زندگانی را به آنان
تلخ گردانیدند که خود داستان دلسوز
دیگریست
و این بسیار ناسزا بود که چنان مردانی
نامهایشان نیز از میان برود و باری در
تاریخ ارج شناسی از آنان نشود و
راستیآزمایی
رواج خویی ستوده زیانهای بسیار از آن
پدید آمد
هفت یکی از گرفتاریهای ایرانیان است که
پیشامدها را زود فراموش
میکند و ما میبینیم دستههای
انبوهی آن زمانهای تیره گذشته را از یاد
بردهاند و از آسایشی که امروز میدارند
خوشنودی
نمینماید و یک چیزی و یک چیزی در یابد که
همیشه روزگار در همو تیره همیشه روزگار در
هم و تیره گذشته در پیش چشم ایران پیدا
گرد یعنی من تاریخ نوشتم که اینا بدونن که
در گذشته ما چه روزگار سیاهی داشتیم تا
فکر نکنن که در روزگاری که هستن ناخوش
ترین روزگاره
و در مورد خودشون داوری باید داشته
باشن از هر باره که
بیاندیشیم بایستی این تاریخ نوشته شود و
من خود را ناگزیر دیده به آن برخواستم و
پس از رنجهای بسیار اینک به این نتیجه
رسیدم که یک چاپ درستی از آن بیرون دهیم و
چون نیک مردانی شرکتی شرکتی پدید آورده و
در
رفت و در رفت این چاپ را در این هنگام
گرانی کاغذ و چاپ خان به گردن گرفتند در
اینجا من سپاس
میگم در اینجا میباید چند چیز را
یادآوری
کنم
کسانی چون خود را تاریخ نویس میپندارند
مرا هم در رده خود میشمارند به آنان
یادآوری میکنم که من تاریخ نویس نیستم و
در رده ایشان نمیباشم بسیار کسانی به یک
کاری برخیزند و از رده کنندگان آن نباشند
اینم خیلی نکته مهمیه یعنی معلوم نیست که
از سر فروتنی میگه یا داره طعنه میزنه به
اون شیوه تاریخ ار نگاری پرا افسانه و به
اصطلاح درباری که در دوران قاجار یا تا
دوران قاج وجود داشت و داره میگه که من از
جنس شما نیستم بنابراین اگر میبینید که به
شیوه شما نمینویسم و به شیوه شما قضاوت
نمیکنن چیز ندارم ادعایی ندارم آنچه را در
این تاریخ
آوردم بیشتر از روی آگاهیهایی است که خود
میداشتم یا جسته به دست آوردم و چیزهایی
را هم از بیشتر کتابها و روزنامهها و
یادداشتها هرچه هست این کتاب از روی
جستجو و فهم و اندیشه نوشته شده این خیلی
مقدمش آدمو یاد مقدمه بیحقی میندازه یا
مقدمه ابن مسکوی تو تجارب
الامم هرچه هست این کتاب از روی جستجو و
اندیش فهم اندیشه نوشته گردیده و در خر آن
میباشد
که از سندهای تاریخ ایران شمرده شود
دیگران هم اگر خواهند از نوشتههای این
بردارند و به نام کتاب نه به نام من میان
نوشتههای خود یاد کنن این درست نشون میده
که در اون زمان چقدر آدمها صدقت ادبی
میکردن این شیوهای که کسانی در ایران
پیش گرفتهاند و سخنی یا کتابی را برداشته
یا دستبردهای دیگر در با دستبردهای دیگر
را با دستبردهای
دیگر گردانیده و به دزدی به نام خود
پراکنده میکنند شیوه بسیار پستی است و
همیشه باید این کسان را به پستی
شناخت بله و حالا راجع به لقب هم میگه و
آخرش اینطور تموم
میشه آره میگه که من دیگه لقب ارم به کار
نمیبرم خود این لقبهای که هست این لقبها
خیلی ابلهانه است و باید اینا رو همه رو
دور ریخ و این هم خودش خیلی مهمه یعنی کمک
میکنه به اینکه ما از اون
دوری کاملاً به اصطلاح استبدادی که همه
تملق میگفتن و نه فقط به شاه که به میمون
شاه به بز ش هم تملق میگفتن از اون دنیا
بیرون بیایم و به اصطلاح زندگی سیاسی
عقلانی رو آغاز کن
خب داستان رو شما میدونید و لازم نیست من
داستانو براتون بگم فقط هم تک میخونم
برای
یادآوری و خب البته یه چیز شاهکار دیگهای
این متن هم نصر شه نصر کاملاً جدیدی
آفریده برای بیان تاریخ و نصر بدون زائد
است بدون هیچ به اصطلاح زر و زیوری که
توجه خواننده رو از اصل متن به شیوه
سخنوری او
منحرف
کنیم
خب از آغاز درگیریها شروع میشه دیگه از
آغاز اختلافها شروع میشه و مجموعه بسیار
زیادی از عوامل در این درگیریها نقش دارن
توجه داشته باشید که داستان به این سادگی
نیست که یه طرف آخوندا باشن یه طرف
روشنفکرا روسها هستن انگلیسیها
هستن عوامل خارجی هستن بدخواه هستن خود به
اصطلاح بازیگران اصلی
داستان خیلی به شیوه کاملا فریده عمل
میکردن فکر کنم کسروی میگه که محمدعلی شاه
وقتی مجبور شد
که فرمان مشروطیت گردن بگذاره همون طور که
داشت مینوشت اعلامیه میداد آدم فرستاده
بود توی میدان توپ خونه که شلوغ کنن شروع
کنن مردمو زدن یعنی آدمها نه حکومت
خیلی علیه السلام بود نه دیگر بازیگران و
صاحبان قدرت در اون
زمان
اینجا میرسه به داستانی که حمله میکنن
به
رشدیه خب میگه که در این میان چون جمادی
الاولا رسید مردم به شیوه هر ساله روزهای
۱۳ و ۱۴ و ۱۵ آن را به نام اینکه روزهای
مرگ دختر پیغمبر اسلام است به سوواری
پرداختن و نشستها برای روز روضهخوانی
برپا کردن و در یکی از آن روزها در
چهاردهم شادروان طباطبایی با بودن مردم و
انبوهی بالای منبر رفت و به یک رشته سخنان
وس ارج داری پرداخت کسانی گفتههای او را
مینوشتند و تاریخ بیداری همه آن را آورده
است مرد
خردمند نخست یاد شاخ کرد و از وی خوشنودی
هایی نمود ولی گفت که او بیمار است و
سخنان ما را به او نمیرسانند سپس گفت ما
شاه را نمیخواهیم میگویند ما شاه را
نمیخواهیم ما مش مشروطه طلب و جمهوری
خواهیم و با اینها میخواهند شاه را از
ما برنجاند ولی ما تنها عدالتخانه
میخواهیم مجلسی که جمعی در آن باشند و به
درد مردم و رعیت برسن سپس به یاد بیدادگری
های دولتی پرداخته و داستان فارس و مانند
آن را سرود و در پایان چنین گفت ای مردم
شما مکلفی به رفع
ظلم سپس داستان ستمگری عثمان و برانداختن
او را در آغاز اسلام یاد کرده چنین گفت
امروز هم باعث ظلم یک نفر شده است که عطاک
باشد او را علاج کنید و با آنکه از
مشروطهخواهی بیزاری جسته بود سخن را
کشانید به بدی خودکامگی و زیانهای آن و
آشکاره نکوهش از آن
کرد و در میان سخن سرگذشت دلسوز مهدی
گاوکش را یاد کرد و از سختی کار زندگانی
در تهران گله نمود مردی میرود پی طبیب که
وچه خنا گرفته بلکه او را معالجه کند در
راه بیچاره را گرفته تا صبح نگه میدارند
صبح که برمیگردد پسرش مرده است زن زن
حامله است میروند پی ماما او را میگیرند
صبح که برمیگردند زن و طفل هر دو
مردان کدام یک از کارها را بگویم اگر
بدانید در این شبها چه ظلمها که میشود
مردم که یاوی دولت نمیباشند یک کلمه عدل
که این همه داد و فریاد و صدمه ندارد سپس
گفت مردم بیدار شوید درد خود را بدانید
دوای درد را پیدا کنید و زود در مقام
معالجه برآیید سپس گفت هر دردی را
درمانیست و درمان خودکامگی شور و مشاورت
است در پایان چنین گفت اگر یک سال یا ۱۰
سال طول بکشد ما عدل و عدالتخانه
میخواهیم ما اجرای قانون اسلام را
میخواهیم ما مجلس میخواهیم که در آن
مجلس شاه و یدا در حدود قانون مساوی باشند
بد اینسان بی آنکه پرده را درد خواست
خودشان را به مردم فهماند و به آنان دلپ
عین دوله چون گفتار توا تبایی را شنید که
آشکاره از استبداد بد گفته و از آن سوی
نیرومندی آنان را میدید به یک چاره دیگری
برخواست و آن اینکه ناصرالملک را که در
انگلستان درس خوانده بود و خود به
دانشمندی و نیکی شناخته میبود و از این
سوی دینداری هم از خود مینمود واداشت که
نامهای به طباطبایی نویسد و به او چنین
گوید که مشروطه برای ایران هنوز زود است و
میباید کنون را به فزونی دبستانی دبستان
انها کوشید یعنی باید اول مدرسه درست ک و
به مدرسهها که هست سامانی داد و به د
اینسان مردم را برای مشروطهخواهی آماده
گرداند این بهانهای بود که بدخواهان
همیشه پیش آرندی آوردن دی و به بدخواهی
خود رخت دوراندیشی و نیکخواهی بخشن پشندی
ناصرالملک نامهای نوشت که باید آن را در
اینجا بیاورند ولی چون بسیار دراز است و
سخنان بیهوده بسیار میدارد میباید که از
برخی بخشها چشم بشم بزرگی طباطبایی و
بینایی او در کار از اینجا پیداست که فریب
چنین نامهای را نخورده و سستی به خود راه
نداد به شرف عرض حضور مقدس عالی میرساند
این بنده یکی از ستایش کنندگان وجود مبارک
حضرت عالی هستم به جهت اینکه از روی انصاف
میبینم درد وطن دارید و به ترقی ملت شائق
و مفت بدبختیهای نوع خود شدهاید و آرزو
دارید که علاجی برای این دردها پیدا کنید
و باو سعادت و نیکبختی
را به و باب سعادت و نیکبختی را به روی
این ملت که در شرف زوال است بگشایید و
همچنین فهمیدم که این همه داد و فریاد و
قال و مقال شما از روی نفس پرستی نیست
مقصودتان چاره امراض ملی اس ولی خیلی
افسوس و غصه میخورم وقتی که میبینم از
شدت شوق و عجله که در علاج این مریض دارید
نمیدانید به کدام معالجه دست میزنید و
از کدام دوا شروع بفرمایید که به حال مریض
مفید باشد چون نتیجه رفع مرض و عود صحت را
در رفتار چست و چاوک مریض میدانید این
بیچاره مریض که قادر به حرکت نیست
مدتهاست غذایی به مدهش داخل نشده و بدل
مایتی تعلی به بدنش نرسیده است و رمق حرکت
و و قدرت تکلم ندارد تازیانه برداشته کتکش
میزنید همه روده هایش خشکیده و امعا و
احشای از کار افتاده یک
ران و این بدبختی که به واسطه مرض
ببخشید چشمای من درست
نمیگم و این بدبختی که به واسطه مرض و ن
نخوردن غذا همه رودههای خشکیده و امعا و
احشای از کار افتاده یک ران شتر نیم پخته
به دهانش فرو میکنید که
ببلد اول واضح هست که نتیجه آن دوا و این
غذا چه خواهد شد طبیب حادق که تشخیص مرز
داد اول به استعمال داروهای مفیده دم به
دم میپردازد اگر از گلو نتوانست تزریق
میکند آ گوشت غلیظ روانی به دو آهسته
آهسته به حلقش میچکانی کمکم قوت بگیرد
بعد زیر بازوهایش را میگیرند روزی چند
قدم توی اتاق راهش میبرند پس از آن به
حیات و باغ آورده ملایم میگردانند تا
وقتی که تدریجاً قوت دویدن و استعداد جست
و خیز جست و خیز را پیدا کنند امروز
تقاضای مجلس
مبعوث و اصرار در ایجاد قانون مساوات و دم
زدن از حریت و عدالت کامله آنطوری که در
تمام ملل متمدن سعادتمند وجود دارد در
ایران همان حکایت تازیانه زدن و ران ش شتر
تپاندن است خدای قادر عالم گواه است که در
این رایض خود تملق از احدی منظورم نیست
فقط قصد حقگویی و توضیح ریشه مسئله دارم
همه همه جای مملکت وسیع ایران مثل
خیابانهای تهران نیست کوه دارد کتل و
جنگل دارد ماهور دارد سواع دارد وحوش
دارد الوار و اکراد دارد شاهسون دارد
قشقایی دارد این
حرفها که در همه جای دنیا اساره سعادت و
شرافت و افتخار است و عقیده بنده در ایران
ایران امروز مایع حرج و مرج و خرابی و ذلت
و عدم امنیت و هزاران مفاسد دیگر خواهد
شد زیرا که برای استقرار و اجرای ترتیبات
جدیده هنوز علم و استعداد نداریم و نشر
این حرفها رعب و لاوت قدرت حالیه را از
انظار میبرد نتیجه پیداست که چه میشود
کبک نشدیم کلاغی هم از یادمون رفت فرض
بفرمایید امروز بندگان اعلیحضرت شاهنشاهی
به میل خاطر و کمال رضایت به این مملکت
دستخط آزادی کامل مرح مرحمت بفرمایند و به
شخص محترم مقدس حضرت مستطاب حجت الاسلام
عالی امر شود مجلس مبعوث تشکیل بدهید چه
خواهید کرد اقلاً هزار نفر اقلاً هزار آدم
کامل وسیر به مقتضای عص عصر آگاه از حقوق
ملل و لازم لازم دارید تا این یک مجلس
تشکیل شود حالا سایر شعب و ادارات که همه
مربوط به همه است و اجزای عالم لازم دارد
بماند اس ادعا میکنم از روی بیطرفی و بی
غرضی چنانکه شیوه چنانچه شیوه طبیعی حضرت
عالی اس نه از روی طرفداری و خاطرخواهی
۲۰۰ نفر
آدم فراموش
نفرمایید اگر کسی تمام اشعار عرب و عجم را
از حفظ داشته
باشد و برای فهمیدن
کلماتش شخص شخص محتاج به فرهنگ و ناموس
باشد و تمام لغاتش از مقامات حریری باشد
برای عضویت آن مجلس کافی و قابل نیست بلکه
اشخاصی باید باشند که وقتی از ایشان
بپرسند چه جهت دارد که روز به روز پول ما
در تنزل است و حالا اینکه نقره اش که از
نقره فرانک و مارک و شلینگ و روپیه بیشتر
بار ندارد صحیحش را بگوید و چارهاش را هم
بداند یا سایر شعبات سیاسی و مالیاتی و
تجارتی و فلاحتی و نظامی آنچه امروز به
کار زندگی و ترقی یک ملتی میخورد همه را
بتواند به به مطرح مذاکره و حل و عقد
بگذارد گمان بلکه یقینم این است و بر صحتش
قسم میخورم که اگر از روی انصاف بخواهید
انتخاب بفرمایید در تمام ایران یک صد نفر
نمیت نمیتوانید پیدا کنید پس برای چه
فریاد میکنید ما آدمی نداریم که حالیش
باشه مملکت د چی هست و که شما بتونید عضو
مجلس بکنید البته حرف درستی هم میزنم
برای که سنگ به سینه میزنید خب نتیجه این
دراز نفسی های بنده چه شد و مقصود بنده چه
چیز است مقصودم این است که حضرت عالی را
از این اقدامات غیوران که خیر و سعادت و
افتخار ملت منحصر به نتیجه آن است باز
دارم ن مقصودم این این است که طرف طرفداری
تملق آمیز از دولتیان میکنم نه والله
بلکه میخواهم این اقدامات از راه صحیح
باشد که منتج نتیجه صحیح شود در این صورت
اگر اجازه بدهید راهش را عرض میکنم به
شرط آنکه از روی دقت و انصاف در آن قور
بفرمایید آیا این مسئله یقین و مسلم شد که
برای تغییر اوضاع حالیه و اختیار ترز و
ترتیبات جدید آدم لازم داریم یعنی عالم به
علوم اصر جدید و الله عالم لازم داریم
بهله عالم لازم داریم به قرآن عالم لازم
داریم به پیغمبر عالم لازم داریم به مرتضی
علی عالم لازم داریم به اسلام به کعبه به
دین به مذهب عالم لازم داریم عالم لازم
داریم عالم لازم داریم پس معلوم شد و
تصدیق میفرمایید که منتها وسیله ترقی و
مساوات و عدالت و سعادت و سیادت و
سرافرازی به وجود علم و عالمین به مقتضای
عصر است در این صورت ملت ایرانی در روز
حساب در پیشگاه عدالت کامله مطلقه با حضور
جد بزرگوارت دامان حضرتت را خواهند گرفت و
عرض خواهند کرد الهی خیر و سعادت ما را در
دست
پادشاه الهی خیر و سعادت ما در دست پادشاه
نبود در دست عطا پکها و صدور نبود و در
دست وزرا نبود فقط در دست آقایانی بود که
میتوانست ستند و نکرد فقط در دست آقایانی
بود که میتوانستند و نکردن و ما را در
ذلت و بدبختی و اسارت در دست ملل اجنبی
باقی گذاشتن حضرت عالی هم جواب عرض خواهی
کرد وار لاها همه را میدانید که من و
رفقای من همه قسم اقدامات کردیم حضرت
عبدالعظیم رفتیم کاغذهای سخت نوشتیم
جوابهای سخت شنیدیم چه شبها با تزلزل به
روز آوردیم چه روزها که با تحمل ناملایمات
شب کردیم ولی پیشرفت نکرد تقصیر ما چیست
ملت جواب خواهند داد تمام این اقدامات شما
ناس واب بود و شالوده و بنایان بر آب به
جهت اینکه از راهش بر نیامدید راهش این
بود که اول ما را عالم به مقتضیات عصر و
زمان بکنید و از جهل و اما یعنی کوری
خلاصی
بخشید که به تبع با نور علم لوا لازم شرف
و نیکبختی خود را فراهم کنید و بعد با
شرحی که زیلا به عرض خواهد رسید استدلال
میکنند و به ثبوت میرسانند که وسیله
تعمیم علوم یعنی همگانه کردن دانش فقط در
دست آقایان علما بود لاغیر آن وقت یقین
دارم حضرت مستطاب عالی جوابی نخواهد داشت
یعنی میگه تو به عنوان یک عالم وظیفت اینه
که به گسترش آموزش پرورش کمک کنی تا اون
آدمها خودشون به سعادت برسن ن که اول
بیای مجلس درست کنی که نماینده نداری
اونجا
بفرستی بله بعد مفصل میگه و تا اینکه
عبدالحمید کشته
میشه
و بلوا میشه آخوند آخوندای که تو مدرسه
هستن معمولا تو این بلها خیلی نقش مهمی
دارن چون طلبههایی که تو این مدارس هستن
در بزنگاهها میتونن نقش اووا شو بازی
بکنن و شرو میکنم به کتک کاری و اینجور
داستانها کاملاً سازماندهی شده و این
پدیده در حقیقت لمپنیسم به ویژه از دوران
قاجار به این طرف تبدیل میشه به یک عامل
مهمی
در رویدادهای بزرگ
تاریخی بعد خلاصه سیدو که کشتن داستان
آینه حالا بذارید من فقط یک تیکشو بخونم
که
بله همان شب
بامدادان بهبهانی و طباطبایی و صدرالعلما
و برخی دیگر از شهر بیرون شده آهنگ ابن
بابوی در نزدیکی عبدالعظیم کردند که
بازماندگان نیز به آنان بپیوند همه ملایان
و طلبهها و دیگران که در مسجد همراهی با
دو سید کرده بودند در این سفر نیز همراهی
نمودن و به درشکه یاو اسب یاو گاری نشسته
و به ایشان
پیوسته نوشتهاند کسانی هم پیاده رفتند آن
روز را در ابن باب وی سر به سر برده و
شبانه راه افتادن حاجی شیخ فضلالله که دیر
کرده بود او نیز بسیج سفر کرده دو روز
دیگر با بستگانی روانه گردیده در کهریزک
به آنان پیوست عینالدوله بسیار میخواست
که باری این را نگذارد و نتوانست روی هم
رفته هزار تن کمابیش میبودند و چون کمکم
راه میپیوندند روز سیم سیوم تیر به قم
رسیدند و با آنکه به نام عتبات بیرون رفته
بودند در آنجا رخت بکشد ان و نشیمن گرفتند
از این سوی در تهران
بازارها باز و مردم آرام بودند سرباز قزاق
و توپچی همچنان در شهر میبودند و تا چند
روز در بازارها و هر چند گامی یک سرباز یا
قزاق
میایستاد پنداشته میشد دولت پیروز
درآمده و شورش ری شکن گردیده ولی نه چنان
بود و مردم برای یک جنبش بزرگتری آماده
میشدن و این هنگام بود که روحها باز شده
و نام مشروطه بر زبان میرفت یعنی تا اون
زمان مردم جرت نداشتن که اسم مشروطه رو به
زبان برونن در مله عام در بیرون جز آرامش
دیده نمیشد ولی در درون دلها از شور
نیفتاده و یک سو خشم و یک سو بیم بسیاری
از مردم را نا آسوده میگرداند رفتن علما
بیشتر گران افتاده و خشم مردم را فزونتر
میداشت زنان همین را عنوان کرده در این
گوشه و آن گوشه خروش هایی مینمودند فرصت
شیرازی میگوید خود من دیدم در این گوشه و
آن
گوشه خود من دیدم زنی مقنعه خود را بر سر
چوبی کرده بود و فریاد میکرد که بعد از
این دختران شما شما را موسی نوز بلژیکی
باید عقد نماید و الا دیگر علما
نداری با آن دلبستگی که آن روز مردم به
علما این این یکی از همون صحنههای بسیار
تلخ تاریخ عصر جدیده
که کسانی که مردمشون پناه بردن یعنی
مخصوصا علما به شدت به اعتماد مردم خیانت
کردن و به حدی ظلم و ستم رو در حق مردم از
حد بردن که مردم بیپناه موندن به خاطر
اینکه حکومت که اشون ظلم میکرد اینها در
حقیقت بدون هیچگونه پشتوانهی از درون
جامعه اون چیزی که فکر میکردن یک به
اصطلاح
اعتبار تاریخی و سنتی و منچه الهی
داره میگه که از روزی که علما رفتند
دروغهایی در شهر پراکنده شد حالا ا که
رفتن اونجا ب ب نشستن همین طوری قلقله است
در تو این تهران و قم و فرمان تا میرسیم
به اینکه فرمان مشروطه صادر میشه
که به محض اینکه این فرمان صادر میشه
دسیسهها
کارشکنیها
دشمنیها شعلهور میشه میگه کوتاه
سخن در نتیجه کوششهای مردانه و بخردانه
یک سال و نیم دو سید یعنی طباطبایی بهبانی
و همدستان ایشان مشروطه در ایران پیدا شده
ولی یک تکان دیگری میخواست که آن را روان
گرداند و پیش برد و این تکان را تبریز به
گردن گرفت که با یک جنبش ناگهانی آخرین
امید درباریان را از میان برد و آواز
کوشندگان تهران را به همه جا رسانید ما
میباید داستان تبریز و جنبش آن را
جداگانه نویسیم و این است این گفتار را و
این است که این گفتار را در اینجا به
پایان میرسانیم لیکن پیش از آنکه خامه را
بر زمین گ اریم میباید باز چند سخنی از
حبل المتین
برانیم دارنده این
روزنامه نمونه روشنی است از کسانی که نان
خوردن را با کوشش در راه توده در هم
آمیزند یا بهتر گویم کوشش در راه توده را
دستاویز نان خوردن کنند و چون اینگونه
کسان در ایران بسیارند ما برای نشان دادن
زشتی کار ایشان این یکی را دنبال میکنیم
گذشته از آنکه میخواهیم همه بدیها و
نیکیها را در زمینه جنبش مشروطهخواهی تا
آنجا که میتوانیم باز نماییم این
روزنامه که به پاس پولهای عینالدوله آن
دشمنیهای پست نهاد انه را با کوشندگان
مینموده
چون روتر آگاهی از افتادن عینالدوله داده
خودداری نتوانسته و چنین نوشته آن چرا که
مخور روتر و اخباراتی را درباره خلع
شاهزاده عین الدوله عطاک و صد اعظم نوشته
مقرون به ثواب نیست یعنی کاملاً تجدد همه
جای دنیا همینطوره تجدد همزاد هست با
مطبوعات و مطبوعات همزاد هست با کثافت و
دروغ و پشت هم اندازی و در حقیقت بهجای
اینکه اخبار و به اطلاح مردم برسونن ابزار
مهمی هستن برای دستکاری در افکار مردم
به سود قدرتمندان این از ابتدا یعنی
همزاده با تجدد همزاده با دموکراسی کتاب
بالز که آرزوهای بزرگ بخونی داستانش
همینه
میگه بله اگه خسته شدین من دیگه
نخونم نخواستم جاهایی که یه جاهاش خیلی
واقعا دراماتیکی آدم نمیتونه بخون راحتی
جاهای تکان دهندهی داره ولی باید باید این
تاریخ همیشه برای ما زنده باشه برای ما
همه همه داستان و همه جوانبش باید
همیشه موضوع سختترین تمل ها فکر کردن ها
و یعنی هر بار که شما مشروطه رو میخونید
انگار دارید روح ایرانی رو میخونید
بنابراین یک داستانیست که میتونه در همه
زمانها خونده بشه تفسیر بشه فهمیده بشه
برای اینکه برای همه زمانها روشنگر خواهد
خب پس اجازه بدید من یه تیکه دیگه بخونم
دیگه تمومش
کن صحنههای تراژیک خیلی زیاد
داره جنگهای توانی تو تهران باور کردنی
نیست کسانی که میخواستن دولت درست کنن
کسانی که میخواستن از شر استبداد رها بشن
خودشون به جان
هم صحنههای جنگ رو میگه
درگیریهای در شهر تو بازار ش
یک صحنه است که قبل از اینکه قبل از اینکه
شیخ فضال بالای دار
بره تیر میخوره جان به در میبره اون هم یه
اپیزود جالبیست
و زبان
کسروی خیلی جالبه طرزی که حرف
میزنه طبیعتاً با آخوندا هم خیلی بده
منتها خیلی آدم منضبط اس
آدم خودساخته
د میگه که آ آخرای کتابو دارم میخونم
خیلی تلخه آخراش داستانش
ت و میدونید که همونطور که عرض کردم ظلم
حاکمان یه طرف ظلم روحانیت یک طرف ظلم
آدمهای قدرتمند که حالا یا مکن یا خوانن
یک طرف ظلم خارجیها اون هم یک طرف و این
مردم انگار در محاصره بلا قرار دارن و هر
گوشه که میری یک که کشتهای
بر خاکی نشسته و اصلاً یه چیز عجیب
غریبیه بذارید براتون
از تاریخ ۱۸ ساله
[موسیقی]
بخونم ای خدا
این بعد از
کشتن ستار خانم واقع خان که اونم باز
داستانشو خیلی پر آب چشم تعریف میکنه بعد
تو تبریز و نمیدونم اردبیل تمام اینجا
جنگه جنگهای خونین جنگهای
خونین وحشتناک که وقتی جامعه از درون از
هم بپاشه اصلاً بدترین اتفاق ممکن برای ی
جامعه که از درون آدمها اگر بخوان
روبهروی هم قرار بگیرن هیچ کاری نمیشه کرد
و هیچ دشمنی بدتر نست برای
جامعه بله میگه
که خش سالی هست قحطی هرجور که که و در یک
عرض مدت زمان خیلی کوتاه انواع و اقسام
بلاهای زمینی و بلاهای آسمانی برای مردم
بیچاره
میباره میگه
که یکی از
شگفتیهای آن زمان بود که بدخواهی به کشور
تنها آن را میدانستند که یک وزیری به
درخواست یکی از همسا همسایگان گردن گذارد
و کاری برای منظور به اصطلاح کشورهای خارج
روسیه و و اینکه و این را که کسی به
وزیری به وزیری بیاید و به هیچ کاری
برنخیزد و کشور را در میان آشوب نگاه دارد
و با این رفتار بیگانگان را از خود خوشنود
گرداند
ببخشید من اشتباه خوندم میگه که یکی از
شگفتی هاست که اون زمان فکر میکردن که ب
بدخواهی رو فقط به این تعریف میکردن که
این نفر آگاهانه و داوطلبانه بره در خدمت
بیگانگان در بیاد و فکر نمیکردن کسی که
خودش به قدرتی رسیده ولی از اون قدرت
استفاده نمیکنه برای انجام وظایفش و احقاق
حق مردم این داره بیگانگان
خدمت از سراسر کشور ایمنی برخور واسته در
هر کجا تاراج گران سر برآورده بودن در
کردستان ایلهای گلباغی و مندمی هر زمان
رو به سوی دیگری آورده تاراج و کشتار
میکردن نایب حسین کاشی و پ پسرش ماشاالله
خان که که پس از
که پس
از بازگشت از کوچ به دولت فروتنی نموده و
نگهداری را راههای آن پیرامون را به گردن
گرفته و سالانه پول گزافی میگرفتند از
یغماگری نیز نمیایستد و در همین روزها به
اردستان تاخته به نام کینه دیرین با چراغ
علی خان بختیاری آنجا را پاراج کردن
داستان جنگل این زمان بزرگ گردیده و و
گیلان نیز و گیلان آنان نیز جدا
سرانه و در گیلان نیز آنان جدا سرانه
میزیستند و همچون آذربایجان خود را
دیدبان تهران و کارهای دولت میشمردند از
آن سوی گرسنگی در همه جا روز افشون بود در
تهران این زمان به بینوایان نان دادن
نتوانسته پختک میفروختند در ۶ تا دکان
باز کرده روزانه ۳۰ خروار برنج و ۲۵ ۵ من
گوشت و ۲۵ من باغلا پخته و به مردم
میفروختند آدمکشی که چند ماه پیش رخ داد
کشندگان آنها را به دست آورده و بند کرده
و به بازپرس پرداخته بودند لیکن در این
میان باز کشتار دیگری رخ داد بدین سان که
شب شب یکشنبه بیست و پنجم آذر ماه میرزا
احمدخان صفا را که یکی از کارکنان اداره
شهربانی بود و بازپرسی از آدم کشیها را
او میکرد کشتند و کشنده شناخته نگردی
اینهاست نمونه آشفتگیهای تهران
روزنامههای پایتخت که این زمان نزدیک به
۱۰ میبودند هر روز یک سو با این
آگاهیهای شرمآور ستونهای خود را پر
میکردند و یک سو به گفتارهای بالابلندی
که نمونه سودجویی و پست اندیشی و خودخواهی
نویسندگان میبود میپرداختند و در این
میان چند تنی با هم دش دشمنیها مینمودند
که روی کاغذ را با سخنان زشت خود سیاه
میکرد یعنی مطبوعات همه علی هم داشتن م
مینوشتن
و نفرت پراکن نفرت پراکنی
میکردن داستان خیابانی رو هم خیلی سوزناک
تعریف میکنی ستان کشته
شدنش چون قبل از اصلاً این داستانا دیده
بود خود خیابانی رو تبریزی بود
دیگه یعنی از هر طرف که کشته میشه این
صحنههای کشتن اصلا مهم نیست که کی کیو
میکشه این صحنههای کشتن تکان دهنده است
چون
اینها بر سر پول و مال نبود که با هم
میجنگیدن بلکه اینها همشو میخواستن فکر
میکردن که شیوه خوب زندگی کردن اونها باید
تعین کن کنن در نتیجه بر سر زندگی کردن با
هم جان همدیگه رو گرفته خیلی
تلخی خب من یه تیکه دیگه بخونم که شما رو
دیگه حوصلهتون سر میم
و خب این
جنگ
جهانی داستان خراب
کارم پیدا نمیکنم چشما من درست این اون
جایی که من علامت گذاشته بودم چیزش افتاد
علامتش
افتاد
خب بذارید من از این ابتدای
داستان باید گفت چون جنبش آزادیخواهی در
ایران برخواست پس از
آذربایجان گیلان جا دوم جایی بود که مردم
معنای آن را دریافته از روی خواست و آرزو
در آن پا نهادند و شور مشروطه خواهی در آن
دلها ریشه دوان این است چون محمدعلی
میرزا باغشاه گریخته با مجلس بنیاد نبرد
گذاشت در آن دو سه هفته رشتیان نیز از جان
و دل به یاری مجلس برخواستند و آواز به
آواز تبریزیان انداخته پیشنهاد برکنار
کردن محمدعلی میرزا را از تاج و تخت به
همه جا رسانیدند و کار به آنجا رسید که
بازار را بسته و آماده جنگ ایستادند و این
است چون آگاهی از تهران درباره توپ بستن
به دار شورا رسید با حکمران و سپاهیان او
به جنگ برخواستند و ۳ تن از ایشان کشته شد
۱۴ تن زخمی گردید و پس از این بود و پس از
این گزن بود که چون یارای ایستادگی
نداشتند ناگزیر ناگزیر شده خاموشی گزیدند
محمدعلی میرزا آقا بالاخان سردار افخم را
که یکی از هواداران به نام او بود به
حکمرانی گیلان فرستاد و او دست باز کرده
به مردم فشار و سختگیری در دریق نگفت و
دستگاه بیداد و خودکامگی را پهن در چید
لیکن چون پس از دیری آوازه ایستادگی های
تبریز همه جا را تپان داد و از آن سوی
سپهدار در تنکاب با محمدعلی میرزا
نافرمانی نموده بیرق مشروطهخواهی بر
افراشت در گیران نیز تکافو هایی پدید آمد
در ماه دی که اصفهان شورید در رش نیز جنب
و جوشهایی دیده میشد و کسانی در قنسول
خانه عثمانی گرد آمده عنوان موط خواهی
مینمودم بسیار خوب فکر میکنم که به
اندازه کافی خستتون
کردم من در جایی که هستم ساعت چنده ساعت ۵
بعد از
ب بله دوستان خیلی لطف دارن خیلی ممنونم
از همه تا فرصت
ب ان