سلام بر دوستان گرامی امیدوارم که روزگار
خوشی رو بگذرونید و روزگاری خوشتر پیش رو
داشته
باشید
آقای ابریشمی سلام آقای موسوی
سلام خانم فاطمه
سلام ممنونم آقای حقیقی لطف میکنید
ممنونم مزدک
عزیز خانم مینا
سلام ممنونم آقای
شجاعی گفتیم که اگر تشویق باید تشویق کنیم
تشویقم بکنید بد نیست من همیشه تشویق دوست
دارم انتقادات که منگه اگه میخواین تو
دلتون بریزین من ناراحت
نمیشم میکنم لطف دارین شما من بابت پری
عضر میخوام متوجه نشدم که
باتری به اصطلاح لبدا داره تموم میشه و
پیش شما شرمنده
شدم حالا سعی میکنم که بحث رو از همونجا
که ی روز قطع شد دنبال
کنم سلام بر شما خانم
فاطمه بله من حتما جلسه میذارم بعد برای
در دو سه زمینه جلسه بذارم یکی اسلامه یکی
ایرانه یکی علوم سیاسیه فلسفه
است سلام سلام
سلام بسیار خوب ما رسیدیم به اینجا که
آقای خامنهای
جوان وارد جامعه
میشه و فضای حوزه رو براتون تصویر کردم
ببینید برای اولین
بار حوزه
روحانیت خود خودش رو در یا جامعه به طور
کلی خودش رو در ی وضعیتی میبینه که کاملاً
به اصطلاح یک خط م دیوار بلندی کشیده شده
بین دو بخش جامعه این دو بخش جامعه هم فقط
دو بخش نیستن بلکه کلاً در دو جهان متفاوت
زندگی میکنن یعنی مثلاً دو تا برادر نیستن
که وسط زمین دیوار کشیده باشن جدا کرده
باشن ولی عین هم زندگی کنن عین هم فکر کنن
بلکه اینا نسبت به
همدیگه احساس نه تنها رقابت که احساس
دشمنی عمیق دارن و هم از همدیگه
میپرهیزیم هم سعی میکنن که با همدیگه
گلاویز بشن بخش به اصطلاح طبقه متوسط شهری
رو به بالا که داره روز به روز متجدد میشه
و در حقیقت موتور تجدد و پشتوانه تجدد شم
دولت و جهان بیرون هست یعنی غیر از حوزه
که میای بیرون همه جهان داره میره به سمت
به اصطلاح مدرنیزاسیون
و روحانیت که در یک وضعیت به اصطلاح خیلی
شوکور ناآشنا و ناتوان از فهم وضعیتش که
برسه به به اصطلاح
تغییرش و فضای کوچیک برای کسی مثل آقای
خامنهای و اون نسل آقای خامنهای
این اتفاق زمانی میفته که اینا نوجوان و
در حقیقت
دارن شخصیتشون پیدا میکنن هویتشون پیدا
میکنن و طبعاً چون جوان
هستن فضای دلگیر
دلمرده پیرمردانه حوزه اصلاً جذابیتی
نداره در برابر دنیای بیرون که میتونی نفس
بکشی لذت ببری بخونی بشناسی در فضای حوزه
کسی چیزی هم یاد نمیگیره یعنی از یاد
گرفتن چیزی به هیجان نمیی شما ی یه سری
درسهایی اس که باید بخونی مثل سربازی
میمونه و ۳۰۰ بار استادت اینا رو عین
همینا رو گفته تن س۰۰ بار برای شاگردات
بگی چیز اتفاق خاصی توش
نمیفته و فرق میکنه با دانشگاه همه چیز از
قبل معلومه دیگه در حقیقت
تو باید اون چیزی که بهش اهمیت میدی چیزی
باشه که دیگران بهش اهمیت دادن و به
اصطلاح مهر تایید گذاشتن بنابراین یه فضای
افسرده یه فضای
بسیار ناب هنگام با وضعیت واقعی زندگی
مردم باعث میشد که ا بچههای جوون نتونن
به راحتی یعنی نسل جدید طلبهها یعنی کسیی
که زمانی که آقای برو جدی فوت کرد شاید
مثلاً ۲۰۳۰ سالشون بود اینا خیلیاشون رفتن
حالا خیلیا که میرفتن اصلا خارج میشدن از
حوزه و نمی آمدن ولی یه تیپی درست شد برای
اولین بار از طلبههایی که در حقیقت با
جوونا روشنفکرا طبقه دانشگاهی طبقه به
اصطلاح تحصیل کرده معلما ارتباط دارن و
اینا شکل زندگی کردنشم تغییر کرد ش شکل
لباس پوشیدنشون تغییر کرد شکل حرف زدنشون
تغییر کرد و خودشون دوست داشتن که بیشتر
با اونها بیام میزن چه حالا در سطح مثلاً
روشنفکرا چه در سطح مردمی که مثلا میخوان
مخاطب منبرا شون باشن آقای خامنهای یکی
از اونهاست در اون زمان کسانی مثل آقای
مطهری که خب آقای مطهری از همه اینا
باسوادتر بود حتی از آقای خمینی هم
باسوادتر بود آقای مطهری قم رو دیگه تحمل
نکرد و قومی ها هم تحملش نمیک یعنی محیط
حوزه اینطور هست که اگر شما یه ذره متفاوت
عمل کنی یا زندگی کنی یا به نظر بیای
کاملاً یعنی تکفیر شد یعنی همین که مثلاً
ریشت کوتاهه ماد بلنده نمیدونم فلان کتابو
میخونی نمدونم زبان میخونی اینا اون
موقع یعنی که تو اصلا کافری کافری واقعاً
یعنی کافری چون رادیو گوش دادن تا انقلاب
نشد رادیو به حجرهها اجازه نداد وارد بشه
همچنان منم که بودم رادیو گوش دادن و به
اصطلاح روزنامه خوندن کار طلبه به
اصطلاح که خیلی حسابی
نبود در نتیجه کسایی مثل آقای بهشتی آقای
بهشتی در بیت بعضی از مراجع مثل بیت آقای
گلپایگانی تکفیر شده بود چون ا آقای صافی
که دمد آقای گلپایگانی ب بسیار آدم چیزی
بود خیلی تند بود و به اصطلاح طحت کمونیست
بودن بهش زده بودن چرا چون بهشتی یه کسی
بود که اولاً رفته بود دانشگاه درس خونده
بود س چی خونده بود زبان انگلیسی خود این
زبان برای روحانیت سنتی اون زمان یک چیز
نفرت برانگیز بود میدونید که در در تاریخ
ما تاریخ مسلمونا در
حقیقت هیچ اشتیاقی برای یادگیری زبانهای
دیگه نبوده انگار که این زبان رو یه حالت
به اصطلاح چی میگن جادویی انگار یه چیزی
شون میدیده مال دشمن بوده و بعدم چون
متوجه نمیشن خب بیشتر احساس به اصطلاح
ناامنی میکنه آقای بهشتی در قم دبیرستان
دین و دانشو میسازه خودش دبیره یعنی خیلی
باز
فاصلهشان موسی صدر که اومد تهران اقتصاد
خوند اون امام موسی صدقی رفت لبنان بیش از
اینکه به عشق لبنان باشه برای گریز از قم
بود با اینکه اون خودش از خانواده بسیار
محترم و
قدیمی روحانیت خانواده صدر خیلی بزرگ و
معروفن فضا این شکلی بود یعنی آقای میگم
لیست بخوام بکنم خیلی آدمها بنابراین یه
دورهی هست که نسل جوان اصلا از نظر
فیزیکی هم توی حوزهها قرار نداره باشه
حوصله سر میده مثل این کهه شما یه پسر
مثلاً ۱۲ ساله رو ببرینش مهمونی که و
حرفایی بزنین که ما مثلا
براش قابل فهم نیست و هیچی هم ندی دستش یه
کتابی یه نمیدونم آیپد یه دوستی و
همینطور نگهش دار تو اونجا اینطوری بود
یعنی در فضای پدرسالارانه حوزه شما باید
کاملاً طبق
قواعد بزرگان کار عمل میکردی حتی ن
خوابیدن بیدار شدن در همین چیزم دخالت
میکردن و گ گریس پها بودن و این نسل
گریزپا میرفت به سمت کجا میرفت به سمت
اون بخش که نوگرای جامعه دیگ نسل جوان
نوگرایی که دانشگاه میره نمیدونم
فعالیتهای اجتماعی داره و طبیعتاً در
جریان به جریانهای روز تعلق داره یکی از
جریانهای
روز آقای خامنهای خب خیلی سر پرشوری داشت
گفتم لباساشو چه جور میپوشید اینا و در از
نظر طلبهها همون روشنفکر م همین طور بود
سخنوری یکی از امتیازات بزرگ یعنی خطیب
بودن به اصطلاح در هنر خطابه مسلط بودن
این یه چیزی بود که خیلی میتونست باعث بشه
که شما یک به اصطلاح جلوه خوبی پیدا بکنید
و معمولا هم کسایی که به اصطلاح اهل خطابه
بودن آدمایی نبودن که خیلی سواد درست
حسابی داشته باشن یعنی کسایی بودن که از
نظر حوز اون سوادا به دردشون نمیخورد اونا
میرفتن یه چیزای دیگه میخوندن خودشون که
برای مخاطبشون جز باشه در نتیجه آقای
خامنهای هم زیاد در یعنی به طور فیزیکی
در حوزه نمانده همش در حال ن رفتن اینور و
رفتن اونور با نمیدونم شاعرا و با دوستای
به اصطلاح جوون طلبه و غیر طلبه بیشتر حال
میکنه تا با کسانی که بیشتر به نسل پدرش
تعلق دارن وقتی میاد تو فضای بیرون فضای
بیرون در
احاطه بعد ی در دهه ۲۰ خب رضا شاه از
ایران بیرون قدرت به اصطلاح حکومت ضعیفه و
یک محیطی ایجاد شده که مستعد فعالیت
تندروترین جریانهایی اس که قبلاً سرکوب
شدن و در وضعیت عادی سرکوب میشن یکی جریان
حزب توده است که خب میدونید که بزرگترین
حزب سیاسی در تاریخ ایرانه و بسیار جذاب
یعنی شما اگر تودهای نبودی جرت نداشته
بگی من تودهای نیستم یعنی اگر نویسنده
بودی اگه روشنفکر بودی مطرود بشه و قدرت
داشت و جذابیت و از اون طرف جریان
بنیادگرای اسلامی که چهره شاخص
آقای نواب صفوی بود نواب صفوی یک پسر
جوانی بود منتها جاهل به شدت جاهل از این
آدمای که بیخودی تند مزاجان ولی یک حالت
جذابیتی داشت در
رفتارش مثل گانگ گنگسترا بود یعنی یه آدم
کاملاً به اون اونها تعلق داشت جوانی یه
ذره درس خونده بود و اصلاً شبیه مثلاً
آدمای روه فشار جمهوری اسلامی ولی از به
اصطلاح علما ازش استفاده کرده بودن به
عنوان کسی که یه مقدار این فضای ضد مذهبی
که در جامعه وجود داشت اینو در حقیقت
کنترل کنه مهار کنه و مخصوصاً کسروی کسروی
یه کسی بود که با بقیه روشنفکرا فرق
میکرد اولاً کسروی کسی بود که روحانیت
معتقد بود این با سواده آقای خامن آقای
خمینی تو یکی از سخنرانیش میگه میگه مثل
اون تبریزی که خیلی هم باسواد بود
بنابراین سوادش رو چون روحانیت همش میین
سواد خیلی حساسیت داره و برای تحقیر طرف
مقابل خیلی میگه تو بیسوادی و بیسوادی
ولی اینو نمیتونست بگه بی سواده
ثانیا این آدم به تسلط داشت به به اصطلاح
حدیث و تفسیر و کلام و در استدلال کردن و
باید در فارسی حرف زدن که پسند روز بود بر
روحانیت سر بود بر این آخوندای نمیدونم
اینا که آخه به اصلا مجتهدا شون نمیرفتن
بحث کنن که ی روزه خونه بیسواد میرفتن و
این در حقیقت نمایشی ایجاد میکرد در به
اصطلاح قلمرو عمومی که روحانیت رو با
رفتار خودش با شیوه نقد خودش تحقیر میکرد
رسوا میکرد ب اونق ستش این نبود ولی
روحانیت خیلی از کسروی بیشتر رنج میبرد
خیلی احساس زخم خوردگی میکرد به خاطر
اینکه این یه نمایشی بود در قلمرو عمومی
یعنی میومد در بین عموم حرف میزد و در
حقیقت جذب میکرد مردم اینطور نبود که فقط
یه کتاب بنوسه مثل خیلی دیگه و به همین
دلیلم محبوب ک طلبههای جوان بود و البته
آدمای مذهبی حتی در
بازار و نواب در قم جا نداشت یعنی در در
قم آقای بروجردی اصلا گفته بود که راش
ندیدی یه بارم اومد و کتکش زدن و یهم
راهشون ندادن بعدم که اعدام شد آقای
بروجردی کاری نکرد برای جلوگیری از اعدامش
در ن یعنی نمیخواست اصلا به حوزه مربوط
باشه ولی در مشهد یه جایی بود کوچیک بود و
جایی بود که چیز نداشت به اصطلاح یک
فضای
تحت اداره یک نفر نبود یه فضای خیلی
محدودی بود و چند تا مدرسه بود و این در
مشهد و مشهدم شهر کاملاً مذهبی نبود
مخصوصاً از دوره قاجار به بعد یه شهریست
که اون به اصطلاح م منطقه یه مهدی دائره
دور حرم امام رضا که محلات قدیمی بودن
آدمای سنتی و مذهبی مینشستن و بعد در
زمان پهلوی توسعه پیدا کرده بود در اطراف
اون به
اصطلاح منطقه سنتی شهر شروع کرده بودم به
ساختمان سازی و بعدم که آقای ولیان رو
آقای آقای پهلوی گذاشت این توسعه مشهد خب
خیلی مناطق سنتی روهم خراب کردن که خود
خود اون داستانی بنابراین مشهد یه شهری
بود که شما میتونستی اصلاً مذهبی نباشی
خیلی به اصطلاح آدم متجدد باشه آدمی باشه
که کاملاً به اون بخش به اصطلاح امروزی و
طبقه
متوسط
دانشگاهی مث اقلیت جامعه تعلق داره
میتونستم که آدم خیلی خیلی سنتی باشه حوزه
که خ خیلی بسته بود فوقالعاده بسته بود
حوزهای بود که درش اصلا نمیشد فلسفه و
نمیدونم ا اینور چیزا اصلا راه نداشت و
حتی شعر خوندن و اینها را هم کراهت براش
قائل بودن معتقد بودن که نباید خونده بشه
ولی خب این طبیعتا شما رو بیشتر میرونه به
خارج ولی قم نه قم خود شهر کوچیک بود و
حوزه به اندازه شهر بود یعنی شهر اصلی
همون حوزه بود در نتیجه شما اگر میخواستی
از فضای حوزوی خلاص بشی باید میرفتی تهران
کمان که آقای بهشتی و آقای مطهری و
آقای چیز مسی صدر و اینها رفتن یعنی قم
جایی نداشت فرار کنی اگه میموند اونجا در
حقیقت همچنان در
چنگش آقای خامنهای البته که گاهی سفر
میکرد میومد من برای مجالس گوناگون شعر یا
دوستان روشن فکرشو روشنفکر میگم توضیح
میدم که به چه
معنا و به اصطلاح
دنیای بیرونیش یه دنیای شلوغ
جذاب با از طریق یکی از طلبههایی که
لبنانی بود به دنیای عرب باز شد اون هم
خیلی محدود به خاطر اینکه آقای خامنهای
خود ش عربی رو یاد گرفت اون عربی که در
حوزه یاد میدن فقط به درد فتوا خوردن
میخوره اصلاً نمیتونیم باش حرف بزنیم یا
حرف کسی رو عرب رو بفهمی ولی آقای
خامنهای
مجذوب قاریان مصر شد و در حقیقت چیز مذهبی
بخش مذهبی در حالی که هیچ ارتباط دیگهای
با جهان عرب از مثلا روشنفکرا شون ادبیاتش
پیدا نکرد این داستان در نجف معکوس بود در
نجف کتابی
به اصطلاح مصریا مخصوصا میامد و مصریا
آدمهای بسیار برجسته داشتن مثل تاها حسین
مثل زکی نجیب محمود زکی نجیب محمود شاگرد
جی آیر اون به اصطلاح پوزیتیویست معروف
انگلیسی بود و
خودش به قطب پوزیتیویسم منطقی در جهان عرب
بدل شد نصر فوقالعاده زیبایی داشت به شدت
ضد دین بود پزی یست بود دیگه ولی نصری
داشت که اصلا نمیتونید شما در برابرش
مقاومت بکنید یکی از مهمترین کتاباش هست
اسمش هست المعقول ولام معقول فی تراث فکری
و بعد آقای ولی کتاباش میومد و آخوند محمد
باقر صدر میخوندن و محمد باقر صدر با او
مکاتبه داشت ا کتاب فلسفتنا شو که نوشته
سوال کرده از ا اونم براش کتاب میفرستاد
ول ولی مشهد اصلاً همچین چیزی امکان نداشت
قمم حتی کتابی عربی نمیومد کتاب عربی جدید
نمیومد هرچی میومد همین به اصطلاح کتاب
مذهبی بود در حالی که
این مسئله در مورد کسای دیگه فرق میکرد
آقای بهشت آقای مطهری کسی بود که زبان
نمیدونست ولی تا جای ممکن تلاش میکرد که
فلسفه غربی رو بفهمه مثلا فضای فکری غرب
دستش بیاد هم خیلی مطالعه میکرد هرچی که
به فارسی در میومد هم خوب مطالعه میکرد و
هم با کسانی مثل حمید عنایت من چهر بزرگ و
دیگران مدام در حشر و نشر ب اونا پیشش درس
میخوندن این این ازشون خیلی استفاده
میکرد آقای بهشتی زبان بلد بود رفت
دانشگاه این آقای خامنهای به دلیل اینکه
دانشگاه نرفت و به دلیل اینکه زبان
دیگهای بلد نبود و به دلیل اینکه امکان
خروج از کشور رو جز یک بار با خانوادش سفر
به عراق پیدا نکرد فضاش خیلی محدود بود
خیلی محدود بود آقای مثلاً رفسنجانی
آمریکا اومده بود قبل از انقلاب نمدونم
ژاپن رفته خیلی خیلی طلبهها اون موقع حتی
در قم هم به اصطلاح چیز بودن شون خیلی
بازتر بود آقای خامنهای چنین نبود و بعد
این برای اینکه اون بخش متجدد خودش رو به
اصطلاح پررنگ کنه یا تقویت کنه و یا به
اصطلاح اون چیزی که میتونه از دنیای تجدد
بگیره با در فارسی که میشد ادبیات در بخش
روشنفکر باز میشد ادبیات ادبیاتم که میگیم
بیشتر رمان یعنی اصلا ایشون از مثلا
شعر درن شعر اروپایی و نمیدونم اینجور
چیزا خوشش نمیاد البته حق داره به خاطر
اینکه اون موقعها که ترجمه خوب نبود ولی
اون ذوقش یا فهمش از شعر همون شعر کلاسیکه
آقای خامنهای حتی شعر آزاد فارسی رم دوست
نداره نمیپسندم بنابراین شروع کرد به رمان
خوندن و حالا اون موقع هم خیلی سخت بود
دیگه کرایه میگرفتن و اینها هم خودش
میخوند هم گاهی برای دوستاش میخوند و عادت
کرد به رمان خوندن خیلی رمان خوند ک یعنی
راحتترین کاری که میشه کرد یعنی رمان
خوندن ایشون شبیه مثلاً
قصه نمیدونم آگهی یا بخش حوادث روزنامه رو
خوندن با این چشم میخوند دیگه برای اینکه
قصه بشنوه و بعدم بیشتر تمایل داشت به
نویسندگان روسی و اصلاً از رمان اروپ
مثلاً ویکتور هوور رو دوست نداشت چیز در
روزها هم داست افسی رو قبول دوست نداشت
پلسی دوست داشت بیشتر کسانی که
یک گرایش پررنگ مذهبی و معنوی درشون وجود
داره دیگه و مثل تولستوی
یا ملی یا به اصطلاح چپ خلقی مبارز و این
حرفا حتی ویکتور هوگر م که تعریف میکنه
میگه به خاطر اون چیزش به اصطلاح عرق
ملیشه بنابراین به داستان و قصه و اینا
کاملاً نگاه هم غیر متخصصانی داشت و هم
نگاه کاملاً دینی و
مذهبی ولی خب میخوند دیگه و خب برای کسانی
که فضای حوزه رو نمیشناختن و تلقی شون
اونده در حوزه همه ضرب ضرب ضرب میخورن خب
خیلی میتونه تحت تاثیر قرار بده دیگه بشست
توی مجلسی از فلان کتاب حرف میزد همه
چششون باز میشد اصلا نام بردن اسم فرنگ یا
کتابای فرهنگی در اون زمان بالای منور در
محیط عمومی یک به اصطلاح ترندی بود بین
آخوندا و مثلا میرفت بالا منب میگفت بله
وم جر جرداق میگوید فلان کتاب هیچ کتابشو
نخونده بود و نمیدونستم اصلا چی نوشته ولی
همین
کلمه کتاب و نمیدونم عنوان کتاب و اسم کلی
مرعوب میکرد کار صد تا استدلال و فیلم
سنمایی انجام میداد از نظر تبلیغی یه چیز
رایجی بود اینا که به اصطلاح میخواستن اون
بخش جوان متجدد جامعه رو جذب کنن سعی
میکردن با این شگردها خودشون رو امروزی و
متفاوته از اون نسل قدیم حوزه که از نظر
اونا مرتجع بود نشون
بدم توجه داشته باشین که اون در اون زمان
بچههای مذهبی چه در خانوادههای روحانی
چه خانوادههای غیر روحانی به شدت در حال
گریزند چون پاشونو که میذارن از خونه
بیرون دنیای بیرون قابل مقایسه نیست با
دنیای داخل شریعتی یکیشون آ احمد یکیشون و
دیگران
خب آقای چیز آقای نواب صفوی هیچگونه سواد
و نمیدونم اینجور چیزا که نداشت و مثلا
بگی ایدئولوژی داره عقیده دارهه چیز هیچی
نداشت و فقط یه مشت به اصطلاح رساله عملیه
رو به شکل یک آدم کاملا بیسواد مت صب که
اعصاب نداره خونده بود و بعد یه مجموعه
بازاری داشت که اینا اومده بودن یک جزوی
رو درست کرده بودن مهمترین شاه کارشون
اونه دیگه اصول حکومت اسلامی قصدشون این
بود که حکومت بندازن و یک حکومتی درست کنن
در اونو که میخونی قشنگ ی طالبانه یه چیزم
بدتر از طالبان حکومت باید همه زنا برن
خونشون و مردام ریش شونو انقدر بذارن و
موسیقی یه چیز عجیب غریب و بعد همش نام
منتقم و تهدید و این حرفا تبدیل شده بودن
به ی به اصطلاح یک گروه ترور جدی در
کشور آقای خامنهای طبیعتاً از این جریان
خوشش میاد به دلیل اینکه خب شجاعت اونو
خشونت او خشونت جذابه دیگه شر جذابه خشونت
او باعث میشد که این اینها تمام اون به
اصطلاح حاشیه نشینی ترد شدگی ناتوانی
احساس ضعف در مقابل اون بخش متجدد جامعه
این با زورش در حقیقت جبران میکرد این به
اصطلاح رادیکالیسم اسلامی و رادیکالیسم
اصولاً رادیکالیسم
محصول ترت شده شدن ترت کردن بخشی از جامعه
است نادیده گرفته شدن بخشی از جامعه است
یعنی بخشی از جامعه احساس میکنه که بقیه
جامعه نمیبینن رنج او رو احساس نمیکنن با
دنیاشون دنیای او تفاوت داره و از چیزی
لذت میبرن که او اصلا اصلا بهش راه نداره
و از این نابرابری یک کینه و به
اصطلاح حس قربانی شدن بهشون دست میده و
مدام عمیق میکنن این کینه رو و همه چیز رو
نسبت میدن به اون دنیای خارج و انقدر می
به حدی میرسه که اون آدم میشه تهدید جدی و
بعد اینا باید برن اون تهدید پیشگیری
پیشگیری کنن و از بین ببرن همین اتفاق
افتاد راجع به در دوران پهلوی
دیگه و اصلاً جریانهای سیاسی و مذهبی در
ایران جریانهایی نبودن که به اصطلاح از
بنیه فکری برخوردار باشن بلکه جریانهایی
بودن که میتونست توانسته
بودن با تبلیغات یه چهره جدیدی از خودشون
نشون بدن مثلاً حوزه یک اون حوزه که
واقعاً کتاب چاپی پیدا نمیشد در بین
طلبهها و از دنیای خارج
کاملاً گسسته بودن ولی آقای بروجردی برای
اولین بار اجازه داد اینا یه مجله دربیارن
حالا مجله چیه یه ماهنامه به نام مکتب
اسلام که ۱۰ تا مقاله فوقالعاده مثلاً ک
روز خونی در حقیقت توش چاپ میشه منتها به
جا اینکه مثلاً به امام حسین اینا بپردازن
علیه فحشا و دزدی و نمیدونم اینجور شیز که
مزر غربه در حقیقت حرف میزدن و خب اینا
تو این شبکه مذهبی توضیع میشد در اون
دوران جذب شدن به جریانهای به اصطلاح
ایدئولوژیک مثل آب خوردن بود یعنی مقاومت
کردن در برابرشون سخت بود برای جوونا به
دلیل اینکه اونها در یک حالت تعلیق
سرگشتگی به سر میبردن و اینا مثل وکی
میکشیدن و یکی از روشنفکرا فرانسه میگه که
کافی بود که بگن
نون آزادی مردم اصلا دیگه لازم نبود که
چیزی دیگه بدونه میرفت با حزب کمونیست
ثبتنام میکرد در نتیجه ما با هزاران یعنی
ما کمونیستهای بسیاری روبهرو بودیم که از
کمونیسم هرشو از بش تشخیص نمیدادن به قول
کیانوری خیلیاشون نماز میخوندن مکه
میرفتن و از اون طرفم ی یه قشر مذهبی که
جوون یا حالا جوون پسند که میتونه ارتباط
برقرار کنه سخنرانی میکنه کتاب مینویسه
همون حرفای سنتیا منتها با عصبانیت و با
جذابیت خاصی بیان میکنه در حقیقت
رسانه با عمومی کردن مذهب با عمومی کردن
یک عقیده محتواشو از بین میبرد رسانه جهان
رو مسطح میکنه دیگه مث مثل تلویزیون مثل
شیشه مانیتوره جهان که رسانه میسازه ی
جهان ما عمق نداره مسطح در نتیجه اینا
کتاب توش زیاد رد و بدل میشد و نونم اسم
این ایدئولوگ و اون ایدئولوگ ولی هیچی
نمیدونستن ازشون یعنی نمیتونستن دو دقیقه
قش حرف بزنم زمانی که انقلاب شد که یه
مقدار هرج و مرج شد و کتابا که ممنوع بود
شروع کردن به چاپ کردن اگه اشتباه نکنم در
عرض مثلاً شاید ۶ ماه ۵ میلیون نسخه
کتابای شریعتی چا چاپ شد
این ولع مردم برای گرفتن این کتابا نه برا
خوندنش بلکه کتاب کتابی که میگرفتی از
کتابی که دستت بود معلوم بود که تو به چه
جریان تعلق ب یعنی شناسنامه بود مثل یه به
اصطلاح یه تگ بود روی باز
بنابراین خیلی فضا به ظاهر روشنفکری بود
دیگه به ظاهر اینا مثلاً کتاب میخوندن
فلان میکردن اینا منتها در واقع فضا به
شدت
عاطفی انقلاب یه شر جذابه دیگه شر
ویرانگری ولی فوقالعاده جذابه به دلیل چی
به دلیل اینکه
یک عواطف
کاملاً قلیان در حد قلیان مدام در حد
قلیان دیدید که انقلابی همیشه عصبانی و
کاملاً به با یک به اصطلاح
نقاب مسئله عمومی پیوند خورده یعنی من
عصبانیم ولی عصبانی نیستم به خاطر خودم به
خاطر اینکه فقیرا تو آفریقا دارن مثلاً
گرسنگی میکشن و این منو تبدیل میکرد به
یک آدم که عصبانیتش داره از عصبانیتش برای
مردم به اصطلاح برای رنج مردم برای دلیل
مقدسی داره استفاده میکنه و این جذاب بود
اصلاً جذابیت اروتیک م داشت رابطه زن و
مرد اصلا کاملا جامعه رو چیز کرد متفاوت
کرد ولی آقای خامنهای هم طبیعتا جذب میشد
جذب و اون موقع شما چه شما اگر در جریانات
مذهبی بودی حتما با جریانات چپ هم آشنا
بودی چون جریانات مذهبی به اصطلاح جدید
رادیکالیسم در حقیقت همون کمونیسم بود
منتها نازک کارشو یه مقدار عوض کرده بود
بنابراین ا اصل کار اون بود
روحانیت و حوزوی و روشنفکرا دینی مذهبی از
بازرگان گرفته تا دیگران تا شریعتی و
دیگران مسائلی رو مطرح میکردن که شبها
مطرح کرده بودن مسئلهای رو که خودشون
مستقلاً مطرح کنن در حقیقت نداشتن اسلامی
کردن کمونیسم بود و حتی آخوندا در حجش
حالا شریعتی رو جوونها ولی اونایی که نسل
ی قبلتر بودن برای اینکه میین بردن نواری
سخنرانی بازرگان و نمیدونم
آقای شریعتی و دیگرانو گوش میکردن یادداشت
میکردن و میرفتن بالا اونا رو میگفتن یعنی
در حقیقت چیز میکردن کپی میکردن و رایج
بود این چیز این شکلی بود یعنی حتی اگر
باشون تماس فیزیکی نداشتن به شدت تحت
تاثیرش بودن و آقای خامنهای
از نظر طلبگی اونچه که من دیدم همین دیشب
داشتم یکی از ج کتاباشو که چار تا سخنرانی
میخوندم واقعاً از نظر از یک بچه
دبیرستانی که الان امروز چیز میکنه مسائل
مذهبی میدونه چی بیشتر نمیگفت فقط چهار تا
آیه قرآن که آره ما باید بریم
میم استعمار و استثمار و نابود کنیم و
نمیدونم در حقیقت دین کارش اینه که فقط
بره بجنگه مبارزه کنه
همون تبلیغات سطحی کمونیستی تبدیل شده به
تبلیغات سطحی اسلامی یعنی در حقیقت ذبه
شرعی شده بود پس آقای خامنهای در ی دنیای
چپ مذهبی قرار داشت که در بین چپها باید
مذهبی بودن خودشو زیاد برجسته نکنه در بین
مذهبیها چپ بودن خودش و خب این آشناییش
با ادبیات
روسیه باعث میشد که یک دنیای مشترکی با
به اصطلاح چپها بتونه پیدا بکنه ی زبان
مشترکی و از اون طرفش م آشنایی با
روشنفکران یا رهبران ایدئولوژی اسلامی در
جهان عرب به او این قدرتو میداد که از یک
گفتمان ایدئولوژیک برای ارتباط با جوانهای
مذهبی استفاده کنه جوانهای مذهبی درشت جمع
شدن حالا جوانی مذهب دورش جمع میشدن مثلا
شاید ۳۰ نفر ۴۰
نفر خیلی
در مقیاس اون موقع باید بسنج و از طری
نواب صفوی نواب صفوی رفت مصر
و یک چند تا از اعضای اخوان المسلمین
محکوم به اعدام شده بودن رفت با جمال
عبدالناصر ملاقات کرد که وساطت کنه و این
حرفا و نواب وقتی میاد
ایران
نماینده به
اصطلاح اخوان المسلمین در ایرانه چون
مسلمین از ابتدا خودش رو یک سازمان فراملی
تعریف کرد و قرار داشت که هر کس در کشور
خودش تعیین میشه به عنوان اینکه او به
اصطلاح شعبهای از اخوان المسلمین رو اونجا
بسازه مثلا حماس شعبه فلسطینی اخوان
المسلمین هست در همه کشورهای عربی شما یک
شعبهای دارین که خود از خود مردم اون کشور
به
اصطلاح اسلامگرا اون کشور ساخته میشه ایده
چیز ایده اخوان مسلمین این بود که فداییان
اسلام تبدیل بشه به شعبه ایرانی اخوان
الاسلام اخوان المسلمین در نتیجه یه
پشتوانه تبلیغاتی براش فراهم کردن شروع
کردن به وارد کردن کتابهای به اصطلاح
نوشتههای که مربوط
به چیز بود اخوان مسلمی بود مخصوصاً
نوشتههای سید قطب سید قطب در حقیقت کسیست
که تروریزم
اسلامی پدر تروریسم اسلامیه و کسیست که
کتاب معالم و
طریقش گروههای تکفیری و
گروههای انتحاری رو ساخت و یعنی در
نهایت طیف تندروی اسلامگرایان هست و میراث
شومش همچنان داره به جهان انسانی خسارت
میزنه آقای خامنهای خیلی جذب سید قطب شد
دلیلشم این بود که سید قطب یک نصری داره
بسیار نسلش خب اولا ادیب بود اولش خیلی
مذهبی نبود اصلا اومد
آمریکا و ادیب بود نویسنده بود و مذهبی شد
منتها چه مذهبی و این نصر بسیار زیبای
عربیش رو در
خدمت تفسیر قرآن قرار داده بود در در خدمت
به اصطلاح تبلیغ دینی اونم با
به
اصطلاح مسخ کردن اون محتوای قدیمی به یک
محتوای کاملا جدید زبانی که مو ن میزنه با
زبان مثلا مارکسیستها و
نمیدونم آنارشیست و این حرفا زبانیست که
یعنی یک آنارشیسم مدرن
آوانگارد
حلاله آقای خامنهای افتاد به جون کتابای
این خب اینا تو مرشون خیلی استفاده میکردن
حال نوشتههای قطب بخونید همینه دیگه رفته
عصبانیه و اصلاً وقتی که شما در ی فضای
انقلابی قرار دارید و کاملاً در به اصطلاح
دورانی هستید که روح انقلاب براش حاکم هست
عقل تعطیله اصلاً شما نمیتونی با همدیگه
حرف بزنی همواره یا شما با کسایی که
موافقن داری فریاد از خوشی میکشی یا با
کسی که مخالفم فریاد از دشمنی ارتباطها
اینجوریه پر سرصدا پر تصادم پر
هیجان کسی به حرفی گوش نمیدی که براش
ناآشنا باشه آقای خامنه میشینه شروع
میکنه ترجمه کردن مخصوصاً یکی دو جلد از
تفسیر سید قطب ترجمه میکنه فی ضلال القرآن
سید قطب خب سلفیه سلفیها گرایش یعنی
وهابی دارن ضد شیعه هستن و شیعه رو بسیاری
از کاراشو کاملاً شرک میدونن و مثلاً اگه
اشتباه نکنم تو یکی از
زیر آیه ولا تقرب الصلا و انتم سکارا یک
حدیثی رو نقل میکنه سید قطب که این آیه که
وقتی که مست هستید نماز نخونید در مورد
حضرت علی هست یعنی این
شکلیه و آقای خامنهای در
محیط
مشهد به دلیل
اینکه یکی دو تا ترجمه چاپ میکنه از سید ق
یا به هال دیده میشه که میخونه مشخصه که
میخونه بسیار بسیار تحت فشار قرار میگ ترد
میشه
از روحانیت و فضای مذهبی به دلیل اینکه
اخوان
المسلمین یک جریان خطرناک مذهبی شمار
میرفت که اون
موقع تازه وهابیت و عربستان گل کرده بود و
تبدیل میشد به یک قدرت فراگیر و یه تهدیدی
بود برای شیعه بنابراین یه برچسبی بود که
سریع میزدن به کسی که یه ذره متفاوته با
خودشون به شریعتی میگفتن وهابی به
نمیدونم به آقای بهشتی دیگران هر کس که
متفاوت بود میگفتن این عامل وهابی است
بنابراین این به اصطلاح تهمت وهابی بودن
هم به آقای خامنهای زدن که اگه توجه کنید
توی بعضی از کتابایی که چاپ کرده یک جزوه
کوچیکی هست از سید قطب چاپ کرده به نام
آینده اذان اسلام
اسم عنوان اصلیش مال سید قطب اینه که
مستقبل دین یعنی در آینده دین یعنی اسلام
همه جهان رو میگیره و اون تو مقدمش بخونید
اولا آقای خامنهای واقعی رو میبینید آقای
خامنهای که میگه باید همه به اصطلاح نه
تنها کافران رو مسلمانانی که انقلابی
نیستن از کافرا بدترن چون سید قط معتقد
بود که جوامع اسلامی به دلیل اینکه حکومت
اسلامی ندارن و شریعت درش اجرا نمیشه از
جوامع کفر اینها فاسد ترن به همین دلیلم
با استناد به این حرف بود که مبارزه با
حکومتها و براندازی حکومتها رو توجیه
میکرد از اون طرفم آقای خامنهای با
خانواده شریعتی در ارتباط بود و شریعتی هم
یه آدم جذاب شریعتی کسی بود
که یک به اصطلاح مبلغ یو زنده مذهبی بود
که بینظیر بود ب تا حالا نظیرش نیومده
یعنی ویژگیهایی داشت که او رو منحصر به
فرد میکرد و کسی بود که شاید در اون اواخر
دهه ۴۰ و دهه اوایل دهه
۵۰ مطلقا رقیب نداشت اگر نگاه بکنید به
تظاهراتهای دوران انقلاب خیلی جاها
خواهید دید که عکس آقای خمینی نیست مثلاً
عکس آقای طالقانی عکس نمیدونم مصدقه و عکس
شی عکس شریعتی هست
و آقای و شریعتی کسی بود که تمام روحانیت
تمام روحانیت یعنی به اصطلاح قدرتهای
بزرگ و مشایخ و مراجع و اینا منوری تمام
نیرو شون رو بسیج کرده بودن برای مبارزه
با شریعتی به شکل بیرحمانه یعنی یک نفر
گذاشته بودن کنج دیوار و از هر هیچ کاری
پرهیز نداشتن یک داستانی بود و این به
جذابیت شریعتی اضافه میکرد به خاطر اینکه
هر چقدر که روحانیت به اصطلاح از نظر
جامعه
جوان بیسواد به اصطلاح سنتی مرتجع عقب
مونده هر چقدر به این حمله میکردن این
موجب میشد که این نوتر جذابتر و به
اصطلاح حقیقی تر به نظر بیاد برای جامعه
مذهبی شریعتی پیامبر مدرنیته بود برخلاف
اونچه که فکر میکنن
خیلیا امروزه و به مدرن کردن جامعه جوان
حو محیطهای مذهبی خیلی کمک کرد یعنی پسر و
دختری که نمیتونستن در محیط عمومی چندان
ظاهر بشن به خاطر اینکه فضاهای عمومی
بیشتر فضاهای غیر مذهبی بود شریعتی یک
فضای بسیار بزرگ در سطح ایران ساخت که در
این فضای عمومی هم بتونن متفاوت از
خانوادههای سنتی زندگی کنن و فکر کنن و
در عین حال مسلمان بمونن حالا کاری ندارم
آقای خامنهای به خاطر ارتباطش با شریعتی
ارتباط که میگم نه اینکه اینا خیلی همدیگه
میدیدن بلکه خیلی
ابراز دیگران ابراز علاقشو به او میدیدن
یعنی میدونستن که این آدم طرفدار شریعتی
چون شریعتی هم خیلی زیاد مشهد نبود
نمیدونم رفت درس خوند میرفت تهران ولی
آقای خامنهای همیشه
مشهد از این به خاطر ارتباطش با شریعتی هم
از جانب خانوادهها بخش
سنتی جامعه حوزه
ایشون درها بسته بود فراموش نکنید که وقتی
میگم روحانیت سنتی نمیپذیره شما کسی رو
این به این معناست که اون بازاری هایی که
اونها خمس و زکات شونو میدن به روحانیت و
در حقیقت پشتوانه مالی روحانیت هستن اونام
مثل سیستم عمل میکنن اگر روحانیت ترد کنن
شما رو اونم ترک میکنن یعنی اونا هم حتی
اگر شما آخوند باشید ح هیچگاه به شما خمس
و زکات نمیدن به شما اجازه و امکان
بهرهگیری از اون شبکه مالی رو نمیدن در
حقیقت مجازات میکنن شما و آقای خامنهای
به همین دلیل در شرایط سختی قرار داشت به
خاطر اینکه نه مثل مطهری و بهشتی و اینها
دانشگاه رفته بود که بتونه حداقل در
دبیرستان جایی تدریس بکنه نه کسی بود که
نویسنده باشه نویسنده نبود اصلاً کسی که
بدون چیزی بنویسه برای روزنا جذاب باشه نه
کسی بود که میتونست در اون فضای مذهبی از
به
اصطلاح نقشهای مذهبی استفاده بکنه و
نمیدونم عقدی بخونه منبری بره نمیدونم از
اون پولا استفاده کنه و این موقعیتش دشوار
کرد
ولی اونچه که در ذهن آقای خامنهای وجود
داشت این بود
که به اصطلاح به مارکسیسم
گرایشش بسیار تند بود مثل شبیه آقای این
ویژگی مشهدهاست شبیه آقای محمدرضا محمدرضا
حکیمی اون بخشی از طلبههایی که مخصوصاً
مشهدیا جذب مارکسیسم شدن حالا این که میگم
مارکسیسم یعنی از طریق همین جزوههای حزب
توده و بعد جریانهای جدیدتر مثل فداییان
و مجاهدین و اینا اینا خیلی تند بودن یعنی
مثلا آقای مطهری خودش بسیار بسیار گرایش
چپ داشت یه کتابی نوشته بود مبانی اقتصاد
اسلامی که بعد از مرگش منتشر شد و آقای
خمینی که گفته بود در سخنرانیش که آثار
مرحوم مطهری همه بلا استثنا قابل استفاده
است یعنی گفته بود همه بخونن وقتی که کتاب
چاپ شد چون در اون کتابش کاملاً روکرد باز
چیز بازار آزاد و
رد کرده بود کاملاً اقتصاد کمونیستی آقای
مهدوی کنی که روحانی تهرانی و به اصطلاح
از این ملاکان تهران بود و آدم خیلی به
اصطلاح ضد چپ رفت پیش آقای خمینی گفت اینو
جمع کنی و جمع کردن بنابراین شما در حوزه
هم که بودی چپ بودن شما رو از دسترسی
منابع قدرت و ثروت که در دست اون طبقه نسل
قدیم هست بیبهره میکنه طبیعتاً شما میری
به
سمت اون نیروی جدیدی که داره شکل میگیره
و اون نیروی به اصطلاح اسلامگرایی
رادیکال و اون شبکه است که اون موقع خب
رهبر سردسته اصلیش آقای خمینی بود و
نمایندههای که ایشون در همه جا داشت و
این
نمایندهها کسانی بودن که دقیقاً مثل
یک به اصطلاح چی میگن گروه زیرزمینی یک
حزب
سیاسی هوای هوادار شونو داشتن و مثلاً خود
آقای منتظری کسی بود که خیلی پول دریافت
میکرد در ایران و کسانی رو که در انقلابی
بودن یا به انقلاب کمک میکردن مدام
اینها رو به اصطلاح حمایت میکردن
بنابراین از نظر مالی هم کشیده میشی شما
به جریانهای انقلابی به خاطر اینکه
انقلاب بر خلاف کسانی که امروزه از انقلاب
حرف میزنن انقلاب اقتصاد خودش رو داره و
باید اقتصاد خیلی قوی داشته باشه و خیلی
خیلی هم گرونه اقتصادش و آقای آقای خمینی
بر حسب یک بدبیاری که ملت ایران آوردن در
یک
مقطعی قرار داشت که تونست از یک فرصت
طلایی استفاده بکنه و پول بسیار کلانی رو
به دست بیاره و انقلاب بکنه بنابراین او
بیشتر از که آقای خامنهای به اقتصاد
روحانیت مذهب وابسته باشه به اقتصاد به به
اقتصاد به اصطلاح بنیادگرایی و
اسلامگرایی وابسته بود خب مثلاً اینا رو
وقتی زندان میفتادم
وقتی تبعید میشدن کی اینا رو اداره میکرد
همین شبکه که عرض کردم شبکه مالی خب من
چقدر دیگه فرصت
دارم دوستان عصبانی میشن میگن که چرا ما
من چیزا رو نمیخونم بعضی از اجازه بدین من
بخونم چند
تا از کامنتها
رو یه مشغول زمبر
نستم راز دانشگاه امام سدا چشم چشم
میدونید که من آدم خیلی کندی هستم و
سودای زیادی بر سر دارم چشم این در لیستم
هست آی انسانیت سؤالی رو بپرسین که مربوط
به موضوع هست وگرنه من نمیتونم به شما
جواب بدم نقش ارتشو خواهم گفت وقتی که در
مورد آقای خامنهای میرسیم بعد از انقلاب
صحبت میکنم اونجا که منبعی داریم برای
حرفتون اگه منی شما بگین برا کدوم حرف منب
می نه من ب همه من من ۲۰۰ سال راجع به این
تحقیق کردم شما
توجه دارین که من را کی تحقیق کردن ولی
یکی از کارای که خیلی خوبه بخونیم یه
مجموعه به نام خاطرات و
حکایتها که این هم به اصطلاح خاطرات آقای
خامنهای
رو چیز کرده جمعآوری کرده جاهای که به
اصطلاح سخنران مختلف دیدارهای مختلف و هم
یک سری
از سخنرانیش حرفاشو و این خیلی چون ز از
زبان خودش هست خیلی جالب هست یعنی هم راجع
به زندگیش حرف میزنه هم به اصطلاح عقیده
شو و به اصطلاح ذهنیتش میشناسیم خب این
فضای عرض کردم ایدئولوژیک یعنی فضای پر
جنب و جوش یعنی جنب و جوشه یعنی قلیانه
یعنی شما نمیتونی بگی که مثلا من هوادار
فلان حزبم یا جریانم ولی در جمب جوش نباشی
همش باید نشون بده سانتیم منتالیست اینه
دیگه یعنی شما همواره باید با یک ابراز
احساسات قلو شده خودت رو عضو اون گروه
نشون بدی فقط همینو داریم و همین دلم هست
که فضا خیلی به شدت به شکل غیر منطقی و
غیر طبیعی فضا
احساسیه از هر دو دشمنی و دوستیش هر دو و
این بخش سنتی جامعه که روحانیت سنتی بود
اونا به نحوی با جامعه جدید کنار اومده
بودن و پذیرفته بودن که اینا تقدیرش اه
دیگه اینا باختن قافیه رو حالا برسن به
همون کارای مذهبی خودشون و از امکانات
جدید مثل مثلاً تکنولوژی و رسانه و
نمیدونم سازمان و این حرفا استفاده کنن
کار مذهبی کنن و نگذارند فقط مردم بیدین
بشن مثلاً آقای بروجردی کسی بود که سعی
میکرد به اصطلاح دین رو یک از نظر نهادی
نهادی و بروکراتیک و به اصطلاح از نظر
شبکه اجتماعی مدرن کنه حالا به جای
مسجد سنتی مساجد جدید بسازن در
هامبورگ چیز بسازن مسجد بسازن
با شیعیان کشورهای دیگه ارتباط برقرار کنن
مخصوصا ا موقع خطر وهابیت اینا رو خیلی
میترس ولی این نخش به اصطلاح انقلابی حوزه
اینها پیرو کسی بودن مثل آقای خمینی که
نمیگفت مردم دینشون از دست ندن میگفت همه
کسایی که ما رو قبول ندارن باید کشته بشن
باید ترد بشن و نابود بشن یعنی پروژه آقای
خمینی این نبود که دین رو حفظ بکنه بلکه
هدفش این بود که به یک قدرت دینی بدل بشه
ولو به قیمت اینکه امام زمانم کشته بشه و
این دو تا چیز مختلف بود و این جریان
انقلابی بدنه اصلی حوزه رو میترسوند آقای
خمینی بسیار آدمی بود که دلهره ایجاد
میکرد در بین مراجع یعنی مراجع به شدت ازش
پرهیز داشتن ازش گریز داشتن آدم شری بود
یعنی یعنی دنبال شر میگشت و این برای
حوزوی که خیلی قدرتشون تضعیف شده بود و
سعی میکردن با به اصطلاح دولت با بدنه
مدرن
جامعه رابطه شونو ترمیم کنن تجدید کنن
خودشونو خطر نشون ندن این همه چیزو خراب
میکرد یعنی آقای آشق عبدالکریم هایری آقای
بروجردی بعد آقای شریعت مداری اینا کسانی
بودن که میگفت میگن باشه شما مدرن بشین
ولی یه جایی هم در این دنیای مدرن به ما
بدید آقای خمینی میگفت نه دعوا و این وقتی
دعوا میکرد تمام حوزه رو درگیر میکرد دیگه
میدونی مثل اسرائیل که اگر بجنگه آمریکا
هم گزیر پاش کشیده میشه در اگر قرار بود
یه بخشی از روحانیت بره به سمت جریانهای
رادیکال تمام حوزه درگیرشون شد کمان که
شد آقای خمینی به دلیل اینکه وقتی که
انقلابی شد یعنی ده ۴۰ و مخصوصاً از ایران
رفت از نظر مالی و از نظر سازمانی و
انسانی یک قدرت بینظیر شد یعنی اتفاقات
کاملاً استثنایی از جمله بالا رفتن قیمت
نفت در اوایل دهه ۵ا و همین طور کمک
مالی کسانی مثل قذافی که در پول
ریختن چیز بود آدم بیک کلهی بود و اینها
با هم همپیمان میدونستن همدیگه رو و همین
طور ارتباطاتی که با جریانهای مسلح دیگری
مثل فتح و یا سر عرفات داشتن
و این او رو به او یک قدرتی میداد که هم
کسانی که هوادارش میشدن یک احساس غرور و
برتری بهشون دست میداد و هم کسانی که
هوادارش
نبودن نسبت به هش کاری نمیتونستن بکنن یه
حالتی بود که نه میخواستن در برابرش
بایستن نه میتونستن تحملش کنن این بر
هوادارانش م تاثیر میذاشت حالا بذارین
اینو بخونم که این فضا باعث میشه که د به
اصطلاح شکافهای دوگانگی ها تقابل ها در
جامعه بسیار شدید بشه مذهبی
های به اصطلاح رادیکال بیش از سنتی ها
متنفر بودن از دانشگاه متنفر بودن از حوزه
متنفر بودن از غرب آقای خمینی یک نامهی
نوشته به یکی از شاگرداش که آقای دینانی
منتشر
کرده به عربی مینویسه میگه این تمدن غرب
این شیطان رژیمه این پلی این ی تنفر
هیستریک دارن خب از خواندان پهلوی از تمام
روشنفکرانی که در خدمت دستگاه پهلوی
درآمدن در مدرن کردن ایران نقش داشتن خب
بسیاریشان م کسانی بودن که به حوزه پشت
کرده بودن از اینا نفرت داشتن از به
اصطلاح نمودها نمادها و هر چیزی که بوی
تجدد بده اینها را هم دچار خشم میکرد هم
دچار تحقیر و هم دچار اضطراب ترس و باعث
میشد که اینها با چیزی بجنگن که اصلاً
انقدر ترسناک نبود به اینا برای اینا
تهدید نبود ولی اینها تبدیلش کرده بودن به
دشمن خود حالا بخوایم بذارین براتون بکنم
که آقای خامنهای راجع به روشنفکرا چی
میگه
اولاً همه وضعیت رو در ایران سیاه
میدونستن و همه این سیاهی رم نسبت میدادن
به شاه یعنی یک تصویر
فوقالعاده کودکانه از دنیای بیرون از
خودشون داشتن و بعد خب خیلی تئوری تو دیگه
اینو آمریکا میکنه اونو اسرائیل میکنه این
شکلی انگار همشون مثلاً در یه ساختمون
نشستن صبح به صبح با هم سباری
میکنن میگه که یه جا ازش میپرسه که شما
چرا مب رفتین علیه اسرائیل حرف
زدین اینجاست که دیگه این انقلاب شده و
پیروز شدن دیگه داستان الان خطر نیست
طبیعتاً روایتها همیشه روایتهای مال اون
دوره مال اون به اصطلاح کانتکس هستن اینا
قهرمان داستان هستن اونا هم آدمای بد میگه
من بارها با بازداشت شدم من رو ۶ مرتبه
بازداشت کردن یک بار هم سلول بردن یک بار
یه بار هم زندان بردن یه بارم تبعید شدم
مجموعاً این دورانها نزدیک به ۳ سال طول
کشی است دوره زندگی ما در آن زمانها برای
ایرانیها دوران بسیار بدی
بود اولاً بعد میگه که چرا من ضد اسرائیل
شدم
دلیلش نکته خیلی مهمی را که امروز شاید
شماها واقعاً نتوانید آن را درست تصور
بکنید این است که آن در آن دوران
مسائل کشور سیاست دولت مطلقاً برای مردم
مطرح نبود حالا مردم ما در کشور وزرا رو
میش یعن بعد از انقلاب گذرا رو میشناسن
رئیس جمهور رو میشناسن آن وقتی که نخست
وزیر بود او رو میشناختن
ولی اینکه چه تصمیمی گرفته چه اقدامی کرده
مردم هیچ خبر ندادن نداشتن دولتها میامدن
و میرفتن و اصلاً مردم
نمیفهمید میگه که من یادم هست که دوستی از
دوست ما از پاکستان آمده بود برای ما نقل
میکرد که بله من در داخل پارک فلان کس را
دیدم که اعلامیهی را به فلانی داد من
تعجب کردم که مگر در پارک کسی میتواند به
کسی اعلامیه بدهد او از تعجب من تعجب کرد
و گفت چرا نشود پارک است دیگر انسان
اعلامیه را در میآورد و به آن طرف میدهد
گفتم چرا چنین چیزی میشود یعنی منظورش
اینه که ما در داشتیم که خیلی در تحت
خفقان بودیم چرا بیرونی قابل باور
نبود و همه اینها تخ تیر اسرائیل بود
زندگی از لحاظ سیاسی زندگی سختی بود خفقان
بود آزادی نبود و بعد من درس تفسیر میگفتم
رسیدم به قضیه آیات مربوط به بنی اسرائیل
و قهراً شروع کردم علیه اسرائیل حرف زدن و
منو بازداشت کردن و اونجا گفتن چرا این
حرفا رو زدی
و چه ربطی داره وضع مملکت به اسرائیل اینم
خلاصه یه چیز بازجوی هست چاپ شده یه چیز
میگه که بتونه در بره ازش یعنی نه نفی
میکنه نه خیلی چیزی میگه که علیهش استفاده
بشه و
بعد میرسه به روشنفکرا وقتی که میرسه به
روشنفکرا یعنی داستان میشه داستان چیز
داستان دای جان آپولون که هرچقدر که پیشتر
میره افسانه بافی هاش
خیلی از ابعاد وسیعتری میگیره آقای
خامنهای میگه که یعنی داستان تجدد و
داستان شکلگیری فکر مدرن و نهاد مدرن و
روشنفکر و دانشگاه رو جوری تعریف میکنه که
آدم
کاملاً نمیدونه بخنده یا گریه کنه میگه که
تا زمان تا عصر مدرن این
غربیها باعث شده بودن که ما تکنولوژی
نداشته باشیم ما تکنولوژی نمیدادن علمش به
ما نمیدادن ی همه اینا مقصرش غربیها
بودن میگه که
از مبارزات سیاسیش و ارتباطش و مخصوصاً از
آقای هاشمی نژاد صحبت
میکنه بعد از انقلاب و این
حرفا میدونید که معمولاً به اصطلاح این
چهرههای ایدئولوژیک بسیار پرگو به شکل مل
ملال آور پرگو
هستن کاسترو یک سخنرانی کرده
ساعت آره میگه که روشنفکری یکی میگه
روحانیت از دو طرف حمله میشد بش یکی حکومت
و یکی هم
روشنفکران آنطور که من احساس کردم فهمیدم
که حمله همه جانبها سازماندهی شده
و حالا اینا علیه روشنفکرا گروههای سیاسی
میگه بعد میگه روشنفکری ما
اساساً بیمار متولد شد من بارها گفتم که
روشنفکری در ایران بیمار متولد شد مقوله
روشنفکری با خصوصیاتی که در عالم تحقق و
واقعیت دارد که در آن فکر علمی نگاه به
آینده فرزانگی هوشمندی احساس درد در مسائل
اجتماعی بهخصوص آنچه که مربوط به فرهنگ
است در کشور ما بیمار و ناسالم و معیوب
متولد شد چرا چون کسانی که روشنفکران اول
تاریخ ما هستند آدمهای ناسالمی حالا من
چند نفر از اینها را شخصیتها رو نام
میبرم میرزا ملکم خان
ارمنی میرزا فحلی آخوندزاده حاج سیاد حاج
سیاح محلاتی اینها کسانی هستن که اولین
نشانهها و پیامهای روشنفکری قرن نوزدهمی
اروپا رو وارد ایران کردن و میخواستن علیه
دستگاه استبداد ناصرالدین شاهی روشنگری
بکنن خودشون دلال
معامله قدرتهای استعماری
بودن در ۲۰۰ سال آخر زندگی ناصرالدین شاه
فلان کردن فلان کردن کلی داستان
میگه و بعد میرسه به رضا دوره رضا شاه که
دیگه اونجا
کربلاست بعد دوره رضا شاه رضا خان آمد در
این دوره روشنفکران درجه یک کشور آره یکی
از دلایلی که کینه شون از رضا شاه خیلی
عمیق هست به دلیل این هست که کسانی رفتن
با رضا شاه به اصطلاح کار کردن و کمک کردن
به تأسیس ایران مدرن که اینها در حوزه
بودن ی به حوزه پشت کرده بودن و اینها با
پشت به
حوزه یه تحقیر مضاعفی کرده بودن به اصطلاح
هم صنفی خودشون یعن وقتی شما در حوزه هستی
و بعد جذب میشی به گروه مخالفه سپاه یزید
یعنی به دانشجو دانشگاه جامعه دانشگاهی یا
مثلا
بخش آوانگارد جامعه یا متجدد جامعه نه
تنها با
رفتنت او رو تحقیر کردی بلکه با اینکه تا
آخر عمر به عنوان یه سندی بر به اصطلاح
حقارت و فرومایگی این طرف هست سند زنده
است اینها رو مدام دچار شرمساری و موذب
میکنه آقای باستانی پاریزی ی داستان داره
که یه بار میرن با یه از استاد دانشگاه
میرن پیش آقای خمینی و یه در میان اونها
آقای عباس زریاب خویی بوده عباس زریاب چون
طلبی بود و در قم پیش آقای خمنی منظومه
خونده بود بعد اف اسفار اونا بهش میگن که
شما چون با ایشون آشنا هستید و رابطه
داشتید شما صحبت بکنید بعد برخوردی که
آقای خمینی میکنه با چیز با یاب فوق
زننده است و به حدیست که اصلاً نمیتونه
خشم و خشونتش مهار
کنه میگه که در این دوره
رضا رضا خان در در اینا روشن فکرایی که
سواد داشتن رفتن در خدمت رضاخان رضا خانی
که از فرهنگ و معرفت بویی نبرده بود یعنی
این تحقیرآمیز بود براشون دیگه طلبهی که
حوزهای که ما انقدر سواد داریمو ول
میکنه میره در حکومتی که فلانه کار
میکنه رضا خانی که از فرهنگ و معرفت بویی
نبرده بود و دفاع اینها از رضاخان هیچ
وجهی نداشت نه باسواد بود نه فرهنگی بود
نه ملی بود و همه میدونستن که سیاستهای
انگلیسها رو اجرا میکند و خود روشنفکرا
میدیدن که انگلیسها رضا خان را آوردن
برکشیدن به قدرت رساندن سلطنت را تقویت
کردن فلان کردن و بعد بیرونش کردن بعد
خیلی دوست داره که این مسئله رو مفصل بده
بگه و گفته و بارها هم توضیح داده یعنی
بارها هم تکرار
کرده و بعد میرسه به اینجا که در دوره
بعد از رفتن رضا خان و بعد از شهرور ۲۰ که
حکومت عجیب و غری ی در آن وقت تشکیل شده
بود بخشی از روشنفکران در اون موقع به حزب
توده پیوستن که اتفاقاً بعضی از صادقتر
این روشنفکران از اینها
بودن اگرچه به شوروی وابسته بودن آنوقت
خودشان هم اعتراف داشتن همهشان هم قبول
داشتن که به شوروی وابسته بودن و شورویها
در ایجاد و پشتیبانی اینها نقش داشتن و
اینها مثل ستون پنجم شورویها در ایران
عمل میکردن بعد میگه که اینا همشون بد
بودن ولی در عین حال با صادقتر این و
مخلصتم روشنفکران در همین مجموعه جمع شده
بودن یکی از اونها خود جلال آل احمد بود
که من در این بحث از حرفی اون برا شما نقل
کردم مرحوم جلال آل احمد جزو حزب توده بود
خلیل ملکی و دیگران اول در حزب توده بودن
من یادم نیست این حرف را از خودش شنیدم یا
دوستی برای من نقل کرد سال ۴۷ یشم مشهد
آمده بود در جلسهای که با اون مرحوم
بودیم از این حرفا خیلی گذشت احتمال میده
هم خودم شنیده باشم احتمال هم میده هم از
کسی شنیده بود و برای من نقل میکرد گفت
ما در اتاقهای حزب توده مرتب از این اتاق
و آن اتاق جلو میرفتیم منظورش این بود که
مراحل حزبی را پی میکردیم به جایی رسیدیم
دیدیم که از پشت دیوار صدا میآید گفتیم
آنجا کجاست گفتن اینجا مسکو است گفتیم ما
نیستیم
برگشتیم یعنی به مجرد اینکه در سلسله
مراتب حزبی احساس کردن که این وابسته به
خارج وابسته به خارج است گفتن که ما دیگر
نیستیم بیرون آمدن با خلیل ملکی و جماعت
دیگر نیروی سوم رو درست کردن مخلصا اینها
بودن البته باز حرف از جلال زیاد میزنه و
میگه که جلال البته خیلی هم اشتباه
اشتباهات زیادی
کرد میگه کتاب غربزدگی رو نوشت در اینجا
آل احمد مواضع خیلی خوبی رو اتخاد
میکندند اما در این حال شما میبینید که
همین آل احمد معتقد به مذهب و معتقد به
سنتهای ایرانی و بومی و شدیداً پایده به
سنتها و معتقد به زبان ادب فارسی و
بیگانه از غرب و غربزدگی باز درباره مسائل
روشنفکری در همون فضای روشنفکری غربی فکر
کرده و حرف زده اینکه میگویم روشنفکری
ایران بیمار متولد شد معناش همین است یعنی
حالا اولاً که آل احمد اصلاً پاوند سنت
نبود هیچی زندگیش مطلقا به زندگی سنتی
نمیمونه و اصلاً اعتقاد مذهبی نداشت ولی
با باز ایشون تونستن آل احمدو بپذیرن باز
به دلیل اینکه آل احمد اینها رو مرید
اینها
نشده مثل آدمای مذهبی عوام
باشون رفتار نکرده باز میگن که این ویروس
روشنفکری داره روشنفکر یعنی کسی که سرشو
حمله میکنه پیش ما
آخوندا آخوندا اصلا برا مردشون باشید تموم
قضیه یعنی قرآنم آتیش بزنید براشون دیگه
مهم نیست یعنی کتاب در ایران چاپ میشه
کتاب نیچه مرگ خدا اصلاً جذابیت این کتاب
به خاطر مرگ خداست در ایران صدها هزار
نسخه از این کتاب چاپ شده هیچ مشکلی نداره
ولی شما به یه ملایز قلی مثلاً یه چیزی
بگو به اصطلاح جد داواتو از بی خبن نابود
میکنن ب روحانیت براش اونچه تقدس داره و
اصالت داره خودشه چون خودش نماینده خداست
دیگه
حالا این بیماری چه بود یعنی کجا بروز
میکرد این را از زبان آل احمد براتون نقل
میکنم حالا یه داستان به اصطلاح حرفای آل
احمدم به سبک خودش میده و پس روشنفکری
ما در اون زمان
خطرش از همون جهت بود که دولت هم خطر اصلی
خودش میدونست یعنی دولت اتحاد جماهیر
شوروی رو به عنوان یک قدرت بزرگ جهانی
بالای سر خودش میدید و به همین دلیلم خیلی
نگران بود که به اصطلاح در
ایران بحران ایجاد بکنه روحانیت هم انگیزش
مذهبی بود یعنی روحانیت هم برای حفظ خودش
برای حفظ نهاد ح روحانیت و به اصطلاح
کنترل این سیل جوونها که به سمت
ایدئولوژی چپ میرفتن اینم دشمن خودش رو در
حقیقت رو کمونیستها میدونست میرفتن بالاور
میگفتن کمونیست یعنی خدا نیست در حالی که
کمونیستهای ایران بیچار اغلبشون آدمای
مذهبی بودن و نمازم میخوندن
خیلیاشون و یعنی روحانیت با حکومت بعد از
اون شکرابی که شده بود یعنی
مشروطه اینا
یک به
اصطلاح آرمان مشترک یا سود مشترک پیدا
کردن منافع مشترک پیدا کردن کردن برای
دربار مبارزه با کمونیسم از نظر
ایدئولوژیک با میسر نبود مگر با روحانیت
به خاطر که اولا جامعه جامعهی نبود که با
دنیای جدید آشنا باشه جامعه بیش از هر
چیزی تحت اثیر مذهب مذهب بود و از اون طرف
دربار همچین بنهی نداشت که بخواد به
اصطلاح نیروی ایدئولوژیکی برای مبارزه با
قدرت فکری چپ بسازه در نتیجه رو
از روحانیت به عنوان
بازوی تبلیغاتی علیه کمونیسم
استفاده میکرد خیلی هم استفاده میکرد و
اونچه که به اصطلاح هم آشکار و هم با
شیطنت یعنی در خیلی از جاها حوادثی رو
درست میکرد ساواک و چیزای دیگه
که خیلی جامعه رو چیز میکرد مخصوصا بدنه
مذهبی رو خیلی به دردسر مینداخت یکی
داستان کتاب شهید جاوید خود قضیه شریعتی و
مسائل
دیگه پس روحانیت با حکومت منافع مشترک
پیدا کرده بودن در این اینکه روحانیت قبول
اون بخش انقلابی نمیخواست که از این منفعت
استفاده کنه چرا چون یک
همپیمان بهتری پیدا کرده بود و اون
همپیمان بازار بود بازار
در ایران بازاریها همیشه با دولت جدید
دولت مدرن سر مالیات دادن مشکل داشتن از
مشروطه تا حالا مسئله بازاری
مالیات وقتی که رضا شاه محمدرضا شاه پهلوی
به اصطلاح بروکراسی جدید رو گسترش داد و
نظام اداری جدید نظام اقتصادی جدید
میدونید که وزارت
اقتصاد در زمان محمدرضا شاه تأسیس شد آقای
عالی خانی ۱۴ سال وزیر اقتصاد بود بانک و
این حرفا بازاریها به شدت تح خودشون رو
تحت فشار اقتصادی دیدن یعنی اینکه اینها
چون
که
نمیخواستن ترنز کشن یا فعالیتهای مالیشون
شفاف باشه شما وقتی مال یاد میدی میگه
باید همه به اصطلاح ریز و درشت فعالیت
اقتصادی رو در در به آگاهی دولت برسونی و
اینا نمیخواستن این کارو بکنن بازار در
ایران به طبقه
به اصطلاح بازرگانان کسانی که اصولا پول
دارن اینها کسانی بودن که کاملاً مراقب
بودن که کسی اسرار مالیشون نفهمه آشکار
شدن وضعیت مالیشون رو تهدیدی میزدن برا
خودشون در نتیجه این سبکی زندگی
میکردن اینجور نبود که پول بذارن تو بانک
به کسی بدن خ یر از خودشون هیچکس چیزی
نمیدونست پس تن نمیدادن به نظام مالیاتی
ولی خب داشتن مجبور میشدن دهه ۴۰ دههای
بود که دیگه خیلی گذشته بود از اون زمانی
که شناسنامه داده بودن و نمیدونم کمکم
داشتن مردمی الان دیه زمانی شده بود که
کنترل بروکراسی مدرن میتونست همه مردمو
کنترل کنه یعنی اگر شما مالیات نمیدادی
پروانه کسبو باطل
میکردن و در اون زمان آقای خمینی مخصوصاً
و البته دیگر علما هم فتوا داده بودم آقای
خمینی مخصوصاً فتوا داد
که مالیات دادن به دولت حرامه این دولت
دولت به
اصطلاح عدل نیست دولت مشروع نیست و این
دولت ظالمه و مالیات خب این یعنی چی یعنی
اینکه اینها توانستن
یک به اصطلاح تبدیل بشن به یک گروه منسجم
یعنی در خود بازار بازاری مذهبی تونستن بر
اساس این یه سازماندهی بکنن یعنی این بشه
خودش یک به اصطلاح بهانهای که با ساختن
تشکیلات مقاومت کنن از مالیات دادن به
دولت یعنی یک توجیه مذهبی برای اینکه
مالیات ندن و بعد یک تشکل مذهبی برای
اینکه از به اصطلاح فشار حکومت در امان
بمونن متلف ها و این اینور داستانها درست
میشه اینا در تصورشون اینه که آقای خمینی
اگر انقلاب بکنه پیروز انقلاب آقای خمنی
پیروز بشه آقای خمنی که معتقده مالیات
دادن حرامه بنا ما مالیات دی
چیزم نمیدیم فقط مالیات نمیدیم فقط همون
خمس و زکات و میدیم برای اینکه از نظام
مالیاتی رها بشن پولی که میدادن به آقای
خمینی یک عالم بیشتر از اون پولی بود که
به عنوان خمس و زکات بر گردنشون بود الانم
در به اصطلاح کشورهای اسلامی همین طوره
یعنی اینای که پول میدن به جریانهای
بنیادگرا یا سازمانهای بنیادگرا با آقای
خمینی خامنهای و اینا اینا اون مقداری که
از نظر شرعی موظف نمیدن اینها به عنوان
مثلاً وجوهات چون شما خودتو اعلام میکنی
دیگه میگ من انقدر مثلاً درآمد دارم من
انقدر مثلاً تجارت کردم خودت اعلام میکنی
یه مبالغ قذافی رو میدن مخصوصاً تو
کشورهای عربی کویت و ندونم بحرین و فلان
اینا به خاطر اینکه آقای خامنهای از نظر
اونها در مقابل اسرائیل ایستاده و کمک
میکنه جنگ به کسانی که جنگ میکنن کمک
میکنه حتی تاجرهای سنی خیلی پول میدن به
آقای خم
و این پول عظیم این بیچارهها رو هم جیب
آقای خمینی رو پر کرد هم اینها رو با آقای
خمینی یعنی بدنه اقتصادی کشور رو که اون
موقع بیشتر همون به اصطلاح طبقه سنتی
بازار بود با مخالفان حکومت همدست کرد
همپیمان کرد و در شرایطی که مدرنیزاسیون
باعث شده که ی بخش زیادی از جامعه شرایطش
تغییر بکنه تهران حواشی تهران یک جمعیت
زیادی به عنوان حاشیه نشین جمع شده بودن
منظره خیلی زشت یعنی پابرهنگان بیجاشدگان
غریبهها کسایی میومدن تو شهر و میومدن
کارگر بودن و اصلا هیچ ارتباطی نداشتن با
شهر هیچ دنیای مشترکی نداشتن با شهر
آدمهایی بودن که در شهر بودن در شلوغی
بودن ولی کاملاً تنها کاملاً ترسیده
دنیایی
که نمیتونن خودشون رو در اون محافظت بکنن
یعنی یک انبوه تنهایان درست شد مخصوصاً
اواخر دهه ۵۰ و این انبوه
تنهایان شدن در حقیقت سربازان آقای خمینی
که پول
پول هزینه شونم از جوی بازار تأمین میشد
این به اصطلاح به هم پیوستگی در یک مدت
کوتاهی جامعه رو به در یک حد بسیار هم
وسعت و هم شدت قوی بسیج کرد و به به شکلی
حکومت ساقط شد که حتی خود انقلابیها هم
هرگز همچنین تصوری نمیکرد توی گزارش سی
آیی تا ۶ ماه قبل از انقلاب اصلاً تصور
اینکه انقلابی بتونن حکومت بندازن
نبود بعد میگه که داستان زندان میگه و تو
زندانم اینها با چپها و روشنفکرا داستانی
دارن خیلی اون به اصطلاح رقابت و
اون دشمنی خودشو در زندان کهی محیط کوچکی
هست نشون
میدم
ببخشید
و داستانشو میگه و جالب هست میگه بعد از
پیروزی انقلاب روشنفکری در ایران بر
نیفتاد روشن روشنفکری وجود داشت اما در
واقع یک روشنفکری نوین به وجود آمد در
دوره انقلاب یعنی هر کی طرفدار ماست می چه
حالا روشنفکر خوب ما یه روشنفکر بد داریم
یه روشنفکر خوب داریم روشنفکر بد اونا که
با ما بده روشنفکر خوب اونا که در خدمت
ماست در دوره انقلاب شاعر نویسنده منتقد
محقق کارگردان سینماگر نمایشنامه نویست
نقاش از دو قش پدید آمد یکی از عناصری که
انقلاب اینها رو به وجود آورده بود و دوم
عناصری که از دوره قبل بودن یعنی انگار
روشنفکر که از دوره قبل بودن درست مثل
کسانی که در دوره شاه در قدرت بودن عین
اونا بودن یعنی انگار اینا
شغلشون تموم شده ای ی از موقعیتشون عزو
شدن عناصری که از دوره قبل از انقلاب بودن
و انقلاب اینها را به کلی قل قلب ماهیت
کرده بود برای اولین بار بعد از گذشت
تقریبا ۱د سال از آغاز تحرک روشنفکری در
ایران روشنفکری بومی شد میگه که بعد از
انقلاب این جوانهایی که به اصطلاح انقلاب
تربیت کرده بود و طرفدار اینها بودن
اینها اولین نسل روشنفکران بومی
بودن آن کسانی که در مقولههای روشنفکری
فعالتر و در مرکز دایره روشنفکری قرار
دارن یعنی نویسندگان و شعرا تا برسد به
قشرهای گوناگون مثل هنرمندان و نقاشان
اینها برای اولین بار در این کشور مثل
مثل یک ایرانی فکر کردن در حالی
که تفکر روحانیت یعنی تفکر به اصطلاح
ایدئولوژیک روحانیت آقای خمینی آقای
خامنهای اینا یک دونه عنصر غیر عاریتی
نداره یک دونه عنصر غیر آریتی نداره یعنی
تمامش رو یا از عربها یا از به اصطلاح
چپها وام گرفتن بسیار بسیار غیر
اورجیناله یعنی خیلی باسمه ایه زبانشون
رفتارشون نمیدونم شعارشون همه الان آقای
خامنهای صحبت میکنه یعنی جملاتی رو میگه
که عین جملات سید قطب عین جملات سید قطب
تصور کنید که اون از اون دوران ۷۰ سال
گذشته ولی آقای خامنهای همچنان چیزی بیش
از اون نداره در سخنرانی هم که ازش چاپ
شده که خیلی محدودم هست میخونید اصلا یه
شعاره کاملاً شعار کاملاً شعار و حرفایی
که اینا فقط تعبیر اسلامی شو به کار بردن
یعنی همه چیزو دسته دوم خریدن رنگ زدن به
عنوان نو
میفروشن اونوقت ایشون میگه که اینا بومی
شدن بعد جنگ فلان شد بذارین دوباره بگم
بعد رجعت روشنفکری به همون حالت بیماری
میگه دو سه سال که گذشت بعد این روشنفکرا
دوباره برگشتن به اون بیماری
قدیمیشون و اون برگشت به عقب ارتجاع یعنی
باز قهر کردن با مذهب قهر کردن با
بنیانهای بومی روکرد کردن به غرب دلبستگی
و وابستگی بی قید و شرط و پذیرفتن هرچه که
از غرب است حالا من به شما داستانشو بگم
که ایشون که این حرفو
میزنه یکی از مواردش که میگه غربی و رو
به اصطلاح از مذهب گریختن و اینا اخوان
ثالث
عوان برای مشهدیها حالا چه سنتی هاشون
چه طبقه مدرنش یک مقام و احترام و جایگاه
ویژهای داره نسبت به دیگر شاعران نوع
ایران دلبستگی خاصی دارن بهش و آقای
خامنهای هم خیلی سعی کرده بوده که در به
اصطلاح حلقه او قرار بگیره منتها خب عوان
یه مقدار متفاوت بود با اون آدمای سنتی که
خیلی تحمل کسای مثل آقا آقای خامنهای
نداشت آخوندا رو نداشت چون خودشم
مرتب به
اصطلاح اهل یه سری مسائل بود و خلوت دوست
داشت و با دوستان خاصش میچرخید بعد این
کجا اون کجا حوصله این چیزا رو نداشت ولی
خب ارتباط داشت آقای خامنهای وقتی که
رئیس جمهور میشه تلفنو برمیداره یهه روز
زنگ میزنه خونه عبان و میگه که خب حالا
انقلاب شده و نمیدونم اینجور شده و اینا
شما بیاین اینجا بیاین ریاست جمهوری و
بیاین شروع کنین تو این تشکیلات کار کردن
دیگه یعنی بیاین به عنوان آبروی خودتو و
موقعیت خودتو در خدمت جمهوری اسلامی قرار
بده عوان هم با صراحت تمام میگه که یه
تعبیری به کار میبره که من یادم رفته
میگه که
ماه تعبیر اینجوری که شما آدمهایی نیستین
که نونتون حلال باشه و آقای خامنهای به
شدت به چیز میشه بهش برمیخوره چون خودشو
رئیس جمهور میدونست فکر میکنه که الان
عوان دست و پاشو گم میکنه و این جواب نه
صریح تحقیرآمیز بسیار اینو آزار میده که
نماز جمعه که میاد من یادم هست من بچه
بودم اد تعریف کرد که آره من علیه
روشنفکرا حرف زد ولی اسم نبد گفت که فلان
اینها اومدن الان اینو میگن و اینها قدر
ناشناس اینها فلان خیلی خیلی عصبانی
بود ولی خوشبختانه وقتی که اخوان فوت کرد
و وصیت کرده بود که
در توس دفن بشه در نزدیک به
اصطلاح نزدیک گورستان فردوسی
اجازه ندادن وقتی اجازه ندادن شفیعی تنها
استفا تنها باری که با آقای خامنهای بعد
از انقلاب صحبت کرده یا با حکومت اصلاً
تماس داشته سر
قضیه عوان بود و آقای خامنه قبول میکنه
نا به خاطر اینکه آقای خامنهای قبول
میکنه میتونن ایشونو در اونجا در ی میگن
با با این حال انقدر براش
محترم مفصل میگه که اینا همه یعنی یه
روایتی میده از تاریخ ایران
که همه حکومتها بعد آدمایی که به اصطلاح
روشنفکر بودن آدمای که غیر به اصطلاح
روحانی بودن ولی آدم دبیر بودن نویسنده
بودن نمیدونم دیپلمات بودن اینجور همه بد
بخش به اصطلاح طبقه بالای جامعه بد و فقط
کسانی خوبن که مقلد اینها مرید اینها و
این
حرفها حالا یک به اصطلاح آخوندا اینطورین
دیگه یه امام حسین هست یزید در نتیجه یا
اون طرف خوب رو شما باید انقدر تعریفش
بکنی که هیچ جای گریه نکردن نداره میگه که
اون طرفو که تبدیل میکنه به خص و خاشاک
اینورم از روحانیان و شخصیتهای حوزوی
مبالغه مستعار در فلسفه ملا صدرا
بزرگترین فیلسوف همه تاریخ فلسفی اسلامی
متعلق به زم ببینید آقای خامنهای اصلاً
هیچی فلسفه نمیدونه ما به خاطر مشهدی
بودن ولی بعد از انقلاب به خاطر اینکه
فلسفه تبدیل میشه به در حقیقت
یک مبلمان تزیینی برای ایدئولوژی جمهوری
اسلامی اینم میشه یک ایشونم میشه فیلسوف و
از فیلسوف تعریف میکنه ولی من تا حالا یک
کلمه فلسفی ازش
نشد بله بعد می راجع به اینکه اینا بی بند
و بارن و اینا نمیدونم زندگیشون فلانه و
یعنی و مرتب میگه اینو و مرتب میگه یعنی
یه چیزایی رو وقتی که مرتب میگه یعنی
معلومه که یک جای روانش گیر کرده بسیار
خب آقای خامنهای پس
با در فضای
علمی حالا چه سنتی چه دانشگاهی قرار نداره
با کسانی که ارتباط داره کسانی که به
اصطلاح بیشتر هم نسلای خودشن و جوان و ک ا
جوانهای انقلابی اون زمان حالا مخصوصاً
حوزه بعد از انقلاب هم اینطور بود اینا که
خیلی نمیدونم همه نماز جماعت رو میرفتن و
همه راهپیماییها رو میرفتن و نمیدونم تو
این
تشکیلات حکومتی کار میکردن خدمت میکردن
اینا اصلاً حوصله درس خوندن نداشتن یعنی
از حوزه بیرون نمیومدن ولی چون همش در
فضای خارج از حوزه قرار داشتن وقتی هم که
داخل حوزه بودن اصلاً حوصله نداشت شن که
دنبال کنن چون ذهنشون یه جای دیگه بود
مسئله داشتن فراغت و فرصت نبود دیگه به
دردشون نمیخورد این درس به دردشون نمیخورد
این به اصطلاح اون چیزی که در حوزه درک
میکردن و اصلا زندگی واقعیشون و حقیقی شون
و بخش خوبش در همون دنیا میگذشت که
غیر حوزوی بود و ازش پولی در میآوردن که
در طلبگی در نیوردن شده بود
رئیس عقیدت سیاسی
نمیدونم کلانتری مال فلان جا این از اینور
چیزا اون مشاغل رو ترجیح میدادن به درس
خوندن حالا قبل از انقلابم که خیلی بدتر
وقتی که شما از حوزه میومدی بیرون برای
کار سیاسی اینطور نبود که مخفی بمونه به
خاطر که فضا کوچیک بود دیگه کاملاً مشخص
میشد و بعد تو نمیتونستی که خیلی غایب
باشی و پذیرفته نبود که تو در حقیقت یه
کاری داری میکنی که مزوی خوششون نمیاد در
نتیجه آقای خامنهای خیلی درس چندانی
نخورد من ولی چون خطیب خیلی خوبیه میتونه
همون چیزای خیلی معمولی که در حوزه هست
بگه و خیلی یه جوری بگه انگار خیلی به
اصطلاح دانش داره و حافظه خوبی هم داره
البته با آقای اسدی در زندان یه بار دو
نفری در یه سلول بودن و نوشته ب خاطراتش
اونچه که آقای خامنهای میدونه نوشتههای
چپ هاست نوشتههای چپهای اون موقع که هیچ
کدوم از اونها هیچ
مایع علمی و فلسفی نداره یعنی جهان بیرون
رو به ا نمیشناسه آقای خامنهای از جهان
بیرون یعنی خارج از ایران که نرفته در
فضای دانشگاهی قرار نگرفته یعنی پاش به
دانشگاه باز نشده اگرم مثلاً با در فضای
روشنفکری بوده یعنی محفلی که خونه فلان
بوده و قهوه خونه هم که نمیتونست کاف
نادری بره نمیدونم فرض کنید محفل ادبی فرخ
در مشهد که معروف بود و خیلی حالت سنتی هم
داشت خونش خونه بزرگی بود اونجاها میرفتن
نه اینکه بتونه در مکانهایی که مکان مدرن
و شهری اون روز شناخته میشه راهی داشته
باشه در حوزه هم که خیلی مشخص بود چیز
خاصی نبود بنابراین ایشون بیشتر اون چیزی
که دریافت میکنه یعنی هرچی که میخونه
میشنوه و در فضاش قرار میگیره بیشتر همون
حالت ادبیات انقلابی و فضای انقلابی و
حرفای انقلابی شما یک بعد از انقلاب آقای
مطهری آقای خامنهای و آقای بهشتی یک
مانیفستی منتشر کردم برای حزب جمهوری
اسلامی اسمش هست مواضع ما دارم من اینجا
وقتی
میخونید کاملاً عین این میمونه که یه نفر
از غار کهف اومده باشه بگه که بله با تمام
کویرهای آفریقا باید گل لاله کاشته بشه
همون آب آبق مجانی میکنیم براتون نیست تو
همون فضا و اینها مثلاً با این میخواستن
مبارزه کنن با
تودهای خیلی دنیای توهمی یعنی آقا کسانی
مثل آقای خامنهای یک نفرت عمیق از غرب یک
نفرت عمیق از مدرنیته یک نفرت عمیق از
کسانی که به هر نحوی جامعه رو به اون سمت
دارن هدایت میکنن حالا حکومت روشن
اداری هستن اینا همشون نمایندگان شیطان و
دشمن شیطان و باید باشون مبارزه کرد یک
کینه عمیق از کسانی که کارایی کرده بودن
که کارای بهشون نسبت داده میشد که نکرده
بودن و این یعنی چی یعنی کهه شما به خودت
حق میدی برای آرمان مقدست هر کسی رو که
خواستی نابود کنی و این کارم
کردن آقای خامنهای انقلاب وقتی انقلاب
پیروز میشه یک جوانیست شهرستانی یعنی
جوانیست که مشهد اون دوره تصور کنید در یه
مشهد خاصی زندگی میکرد وقتی من میگم مشهد
فضاها
کاملاً مرزبندی شده بود اینا نمیرفتن بخش
به اصطلاح اعیان و نمیدونم امروزی مشهد
رفت آمد کنن کاری نداشتن اونجا تمام
زندگیشون در همون محلههای سنتی میگذشت و
با آدمی سنتی در نتیجه اون چیزی که از
مدرنیته و نمیدونم غرب و آمریکا و و شوروی
میدونستن یه مشت به اصطلاح
حرفای کاملاً بیم مبنایی بود که به عنوان
تبلیغات ساخته شده بود خودشون میساختن به
خرده دیگران میدادن یا دیگران میساختن به
خرده اینا میدادن تصویری که از جهان داشتن
کاملاً تخیلی بود کاملا غیر واقعی اینکه
اینا رفتن سفارت آمریکا رو اشغال
کردن به خاطر این نبود که خیلی کار
شجاعانه کردن اینا به خاطر که اصلا
نمیدونستن سفارت چه اهمیتی داره داره یعنی
حالیشون نبود که سفارت یعنی چی مثلاً فکر
میکردن سفارت م مثل مثلاً باغ کت خداست
میشه رفت گرفتش که مثلاً کت خدا رو اذیت
کرد و این اصلا یکی شرم نداشتن هیچ موقع
عذرخواهی نکردن این مال اون خوی به اصطلاح
غیر امروزی اینها هست که اصلاً تو دنیای
امروز و ارزشهای امروز و معیارهای امروزی
اصلاً نیستن آقای
رجایی رئیس جمهور که بود دعوتش کردن
سازمان ملل اومد ساز مان ملل سخنرانی کرد
و همش علیه شاه همش علیه شاه یعنی هیچ
چیزی نداشت خیر از شاه چون زندان رفته بود
و گفت بله در اون زمان منو شکنجه کردن
ناخنمو کشیدن پاشو جورابشو درآورد در
سخنرانی نشون داد یعنی میخوام بگم آداب
زندگی مدرن و جامعه مدرن نمیدونستن این
دیوارها با انقلاب ناگهان فرو ریخت و
ناگهان اینها در دل یک جامعه قرار گرفته
بودن که براشون اصلاً شناخته شده نبود و
از اون طرف هم مردم با روحانیت مواجه شدن
که اصلاً در وضعیت عادی قرار نبود اینا
بیان تو زندگیشون و الان همه جان یعنی تو
خیابون تو نمیدونم ادارن توی دانشگاه تو
تلویزیون اون موقع میگفتن تلویزیون سیاه
سفیده یا عمامه سفید نشون میده یا عمامه
سیاه و بعد طلبهها هم ا طلبههای جوون
خیلی میرفتن سمت حکومت و حکومت بسیجیا
بودن در حقیقت از این موقعیت به اصطلاح
ناشناخته ولی باز آورده چنان سرمست میشدن
که رفتارهای بسیار بسیار زنن میکردن مثلاً
یه طلبهی وایستاده بود کنار خیابون تاکسی
بگیره تاکسی وا نمیزدن هفتی رشو کشیده بود
بیرون یعنی یه شکل یه چیز این شکلی داشت
جامعه ناگهان با یه بخشهایی با هم مواجه
شدن و از دیدار با هم شوکه شدن وحشت کردن
و نمیدونستن چیکار کنن که در زمان شاه
اینا کاملاً از همدیگه جدا نگه داشته شده
بودن احسان عراقی میگفت که مردمی که در
شمال تهران زندگی میکردن اصلاً پاشون
نمیرسید به میدون شوش کاری نداشتن اونجا
میگفت یک بار شاه با هلیکوپتر رو تخت
تظاهرات در تهران با هلیکوپتر میاد رو
تهران نگاه میکنه به جمعیت اینا از کجا
اومدن یعنی در زمان شاه یک بخشی
که یه بخش بسیار حداقل جامعه داشت از
مزایا از هیجان از
غرور مدرن شدن سرمست زندگی میکرد آینده
رو برا خودش اذان خودش میدونست آینده علم
و مدرنیته مقدره نمشه که علم شکست بخوره
مدرنیته شکست بخوره آخوندا و خرافات و دین
و مذهب ای نابود میشن اینا خودشون خود به
خود از بین خواهد علم بارها خود شاه توی
خاطرات علم بارها میگن که روحانیت
اینها دورشون به سر رسیده یا اینکه این
روحانیت زیاد بهشون رو ندیدی به همین
دلیلم در زمان پ۵ خرداد با به
اصطلاح خشونت خیلی زیادی علم قل و قم کرد
روحانیت و بعد میگه که من شاه نمیخواست
این کارو بکنه ولی من کردم و من مسئله
روحانیت را تا ابد حل کردم یعنی تلقی شون
این بود که به روحانیت به چشم یک درخت پیر
فرسوده که داره می خوشکل نگاه میکردن و
هم رفتارشون رفتار تحقیرآمیزی بود رضا رضا
شاه خودش یه آدم سنتی بود دیگه از دل
جامعه سنتی میومد با با آخوندا و آدم سنتی
زندگی کرده بود کسی که واسطه بین رضا شاه
و روحانیت علما بود صدر الاشراف بود صدر
صدر الاشراف خودش آخون از علما بود یعنی
آخوند بود اومده بود بیرون یعنی ی کسی
پیامهای رضا شاه رو میبرد به علما
میرسوند و به عکس که خودش از جنس اونا بود
زبانش میفهمیدن باهاش میتونستن ارتباط
برقرار کنن محمدرضا شاه نه
خودش تصوری از جامعه روحانی داشت به خاطر
اینکه از بچگی رفته بود سوئیس و بعدم که
اومده بود جوانی اصلا ارتباط نداشت با
اونا که ساواک رو به اصطلاح میانجی خودش و
روحانیت کرد یعنی اونچه که روحانیت باید
میشنید از زبان ساواک و با به اصطلاح
ارعاب سواک بود و این باعث شد که هیچ
امکان گفتگویی بین روحانیت و شاه حکومت
دیگه ممکن نشه یک طرف سهاک ی طرف روحانیت
بدبین در نتیجه وقتی که این ارتباط روز به
روز به اصطلاح تاریکتر و ناممکن تر میشه
انقلاب رخ میده یعنی خود مخالفت با حکومت
تبدیل میشه به یک سرمایه به اصطلاح نمادین
جذابی که از خشم مردوم میتونه استفاده کنه
و اونها رو به سمت خودش به اصطلاح بکشونه
اون زمان زمان زمان انقلاب زمانیست که عقل
تعطیل و به اصطلاح فکر کردن تعطیل و آدمها
بر اساس اینکه در چه محیطی هستن یا
انگیزههای شخصی یا صنفی یا گروهشون چیه
به یک جریان به اصطلاح انقلابی میپیوندند
و کسانی که طرفدار آقای خمینی بودن اولاً
در اون زمان ۸ ه ۷۰ جامعه روستایی بود اون
وخشم که تو شهر بود به این معنای نیست که
اون بخشی که در شهر بود در به
اصطلاح تحصیلات بالایی داشت یه بخش زیادی
از
جامعه با در صنایه کشور کار میکرد بخش
خدمات و اونها اصلاً نمیدونست از سیاست
به سیاست علاقه نداشتن از زندگی جدیدشون
لذت میبردن زندگی خودشونو میکردن ولی در
فضای ارتباطی که قرار میگرفتن مثل مسجدها
یا آیینههای مذهبی اینا یه چیز جذاب پیدا
میکردن و واقعاً بیشتر مثل یک بازی بود
مثل که ش طرفدار فوتبالی اصلا تصور اینو
نداشتن که یه همچین چیزی اتفاق میفته آقای
احمد اشرف من برای من تعریف میکرد که رفته
بودن اون
موقع به اصطلاح کار میدانی کنن در کارخونه
ها و کارگرا یه جا اعتصاب کرده بودن اینا
تو این نظرخواهی پرسیده بودن ازشون راجع
به حقوق چیز حقوق بشر که شما حقوق بشرون
رعایت میشه نمیشه اینا بعد میگه همه نوشته
بودن که حقوق بشرم خوبه این حقوق اضافه
حقوقش م اگر بدن خیلی خوبه یعنی تصورشون
از حقوق بشر اون حقوق ماهیانه شون ب خب به
خاطر همینم بود که نمیدونستن که این
شعارهایی که میگن چه معنی داره میرفتن
شعار میدادن رأی میدادن و بدون اینکه هیچ
تصوری داشت یعنی در حقیقت در به اصطلاح
جنبشهای تودهای
و در انقلابها آدمها چشم و بوش بسته و
بیچون و شرا کاملا
عین یک برده از میرن میپیوندند به توده و
از رهبرشون از یک شخصی رهبر میسازن و در
حقیق اینهایی که نه فکر کردن نه میدونن
چیکار میکنن به یک نفر یا یک گروهی که
اصلاً در شرایط عادی نمیتونه همچین قدرتی
رو پیدا بکنه قدرتی میدن که وقت نمیتونن
از شهرش رها بشن مثل هیتلر یا مثلاً خی
خیلیا صدام نمیدونم قذافی دیگران اینا
آدمهای بسیار
بسیار بیسر و بی پایی بودن به اصطلاح از
به یه طبقه خیلی خیلی پایین جامعه تعلق
داشتن آدمهایی که خودشون احساس شرم
میکردن از اینکه
در محیطهای دیگه قرار بگیرن خیلی اصلا این
آدما خیلی خجالتی اول ولی مردم انقدر
بهشون قدرت میدن که یارو میشه
مثل فیلمی مستندی اگه دیده باشین راجع به
مثلا صدام یا قذافی یا دیگران میبینید که
ابتدا انقدر ای معصوم به نظر میان انقدر
حجو و حیا دارن و انقدر فداکاران و اینا
ولی به محض اینکه قدرتشون متمرکز میشه گرگ
درنده میشن حتی به نزدیکان خودشونم رحم
نمیکنن و آقای خامنهای این اتفاق افتاد
براش یعنی اینکه آقای خامنهای یکی
کسانی رو داشت که مشهدی بودن یا مذهبی
بودن از خانوادههای مذهبی بودن وید جذب
گروههای چپ شده بودن مث احمدزاده و آقای
طاهر احمدزاده رفیق بودن اینا بچههاش ف
فدایی شده بودن و خیلیای دیگه و از اون
طرف با طلبههایی که ا اونها هم به اصطلاح
گرایش چپ اسلامی داشتن حالا یا به شریعتی
نزدیکتر بودن یا به هر حال یه موقعیتی بود
که برای اینها حسادت برانگیز بود رشک
انگیز بود و اینا با اینکه در یک به
اصطلاح راستای فکری قرار داشتن ولی
حسادتهای شخصی باعث میشد
که آتش خصومت میان اینها شعله و بشه یک
نمونش م اون آقای آشوری که متسفانه کاملاً
بر
اساس بدخواهی
شخصی کسان آقای خامنهای اعدام
شد داستانشو آقای قابل نوشته اگر گوگل
بکنید دیه داستانشو مفصل در بی بی سی
نوشته یعنی وقتی که میرسن به قدرت تصیح
حساب میکنن دیگه
یعنی تا زمانی حاضرن جان بدن برای ملت که
به قدرت نرسیدن وقتی انقلاب پیروز میشه
اینها در حقیقت کسانی هستن که خودشون رو
در جایگاهی میبینن که مردم باید فدای اونا
بشن و این شما رو رو در یک به اصطلاح دوره
زمانی بسیار کم یک آدم دیگه میکنه یک
آدمی که اصلاً خودتونم نمیشناسید مطلقا
نمیشناسید اون آدم آقای خامنهای وقتی که
رهبر شد شما دیدین دیگه همه ملت ایران
دیدن اون فیلم مجلس
خبرگان که
میگه وای بر ملتی که من بتونم رهبرشون بشم
و اینا خیلی روز چون من هر روز میدیدم
بعد از زرا
دیدار داشت هر روز و تلویزیون مستقیم پخش
میکرد من هر روز میدیدم و بعد صحبت که
میکنه خیلی حالت فروتنی داره و آره من که
قابل نیستم و خواهش میکنم و این حرفا ولی
تو یکی از سخنرانیش برای اولین بار وقتی
که طلبههای قم رفته بودن
پیشش گفت که دور شروع کرد از این حرفا که
من نمیخواستم ا خدا تکلیف کرد اینجور چیزا
و گفت ولی من فکر کردم که این تعهد بزرگ
مسئولیت تاریخی بزرگ الان اگر به دست من
داده شده من این رو با قدرت
تمام انجام خواهم داد و در انجامش هیچ
ملاحظهای نخواهم کرد و بعد اون آیه قرآنو
خوند که در ماره یحیاست و خزل کتاب به قوه
گفت من
این مسئولیت با قدرت میگیرم و با قدرتم
اجرا میکنم یعنی یه کسی که خجالت میکشید
سرشو بالا کنه پیش مسئولین کشور الان میشه
کسی که میتونه بش
شدت در حذف
دیگران به اصطلاح بیپروا باشه در ام دوره
اول سالهای اولی که اومد اولین کاری که
کرد چپ هایی رو که این سالها خونه دل
خورده بود ازشون از مجلس ب هم بد
صلاح خیلی خشن و حالا تعریف میکنم قم چه
کرد دیگم و این شخصیت بسیار شخصیتی اس که
تحقیر شده است شخصیتی اس که به رسمیت
شناخت نشناخته پدر همواره برا سلطه داشته
میخواسته از دست پدر فرار
کنه ولی نتونسته و از اون طرف در جامعه
حوزوی که یک قدرته در اون جامعه باز
پذیرفته نشده در اونجا هم در حقیقت با پدر
یعنی پدر نمادین مشکل داره با نخبگان
جامعه که روشنفکر و دانشگاهی هستن عضو
اونها هم
نیست در میان اونها هم یک وسله ناجوره و
همین همه اینها با باعث میشه که او مدام
خودش رو در میان یک جامعی ببینه یا جمعی
ببینه که همه از او جدا و با او بدن ولو
اینکه اظهار نمیکنن یعنی یک بی اعتمادی
مفرط و مزمنی که با این آدم میمونه و هرچه
مسئولیتش بیشتر میشه و تداوم پیدا میکنه
این بدگمانی نسبت به آدمها افزایش پیدا
میکنه یعنی محال که کسانی که باهاش زندگی
کردن کسانی که باهاش مبارزه کردن کسانی که
باهاش نون نمک خوردن خندیدن سفر رفتن وقتی
که رهبر شد اصلاً مطلق راه نداد و کسانی
که راه
داد هیچ کدوم رو لحظهای از اینکه از
بدگمانی او رها باشن مسون نداشت یعنی
مسئولین رو که انتخاب میکرد به همون
مسئول ب بسیار بدگمان بود و ب به شکل
بیمارگونهی مخصوصاً مسئولان ردی اول کشور
رو تحت نظر میگرفت یعنی حالا تعریف
میکنم براتون آقای خامنهای کسیست که حتی
به بچههای خودشم نتونه نتونسته اعتماد
کنه که مسئولیت رسمی دفترش رو به عهده
بگیرن از همه نگران از همه نگران و این
شخصیت تحقیر شدگی ترت شدگی و
ترس اون رو تبدیل میکنه به کسی که تمام
تمرکزش بر روی قدرته و بحث روانشناسی
شخصیتهای توتالیتر که بحث مفصلی قلمرو
مفصلی میگن توتالیتر ها چرا انقدر قدرت
دارن چرا اقدر قدرت شیطانی دارن چرا
میتونن انقدر به اصطلاح دست به جنایت بزنن
دست به کارهایی بزنن که هزینه انسانیش
بالاست علتش علتی که میگن معمولا این هست
کسی که رهبر توتالیتر به دلیل اینکه تمرکز
شی ک میگه آدم متفاوتی نیست با دیگران ولی
به دلیل تمرکز به اصطلاح بی وقفش بر قدرت
هیچ چیزی برای او دیگه مهم نیست هیچ چیز
یعنی نه ثروت براش مهمه نه خواب براش مهمه
نه بچش براش مهمه نه غذاش براش مهمه فقط و
فقط اون قدرت براش مهمه به هیچی نمیبینه
دیگه چیز دیگه رو اصلاً براش اهمیت نمیده
زندگی آقای خمینی و زندگی آقای خامنهای
یه زندگیست که شما نسبت به رهبران دیگه
اصلاً زندگی ی به اصطلاح لوکس و پر خرجی
نیست آدمهایی هستن که ساده زندگی کردن و
در مورد مسئولیتش وم در اون دوره مسئولیتش
م کم و بیش ساده زندگی کردن ولی حاضر بودن
عالم بکشن حاضر هست آقای خامنهای عالمی
رو بکشه یعنی برای قدرت از خون مردم
نمیگذرند ولی اگر چیزی مربوط به قدرت
نباشه طلا باشه قبول نمیکنن و این از
اونها یک شخصیت کاملاً یکسویه
سمج آدم انعطاف ناپذیر لجواز و کین تووز
میسازه قاد آقای خمینی همینطور بود آقای
خمینی بسیار کینهای بود بسیار بیرم بسیار
بی ملاحظه بود حتی نسبت به نوه خودش حسین
بسیار خوب ببینم من اگر سؤالی هست
آقای رهبر ت دیگه مثل آقای خامنه در تاریخ
داشتیم یا داریم که به اندازه ایشون فدایی
و مجذوب داشته باشه شوخی میکنین آقا همشون
داشتن اصلا ویژگی رهبر توتالیتر اینه که
یک توده توتالیتر اونرو به رهبری میرسونه
هیتلر استالین همه اینا رهبران توتالیتر
دیگه کسانی که اینا همه با رأی مردم با
حمایت مطلقه مردم رفتن رأ دادن بهشون به
قدرت رسوندن اشون نظامهای توتالیتر نم
نظامهایی نیستن که با کودتای نظامی به
وجود آمده باشن با حمله خارجی به وجود
آمده باشن نه با یک انقلاب با یک جنبش
تودهای به وجود میاد یعنی یک جریان
تودهای از اونها حمایت بی قید و شرط
میکنه و چون توده است میتونه نیروهای
دیگه رو کاملاً نابود کنه و موانع از به
قدرت رسیدن رهبرانش از بین ببر یعنی
طرفدارای آقای خمینی فقط طرفدارای آقای
خمینی نبودن تحمل دی کسانی که طرفدار آقای
خمینی نیستن و نداشتن اگه میومدن خونه شما
و میدیدن عکس آقای خمینی تو خونت نیست
میگفتن چرا نیست حتماً تو ضد انقلابی و
اگر زن میبردن که تو آقای خمینی رو به
اندازه اونا قبول نداری یا دیگه باهات رفت
و آمد نمیکردن یا تردت میکردن گ بایکوت
میکردن یه دست به گریبان میشدن با تو
یعنی کسانی هستن که برای اونچه
که میپرستند حاضرن بقیه دنیا رو هم نابود
بکنن این کالت به اصطلاح شخصیت پرست
از خود رهبر برای اینها یک بت میسازه
رهبر میشه روح ملت و در حقیقت اینا وقتی
میگه روح منی خمینی بد شکنی خمینی این
حاضره تمام جانش رو به فرمان خمینی بده
چرا چون خمینی جان اوست و او جانش رو برای
کسی میده که روح او میه یک ملت و روح خود
اوست این به اصطلاح همزاد پنداری باعث
میشه که تمام تم نیروی به اصطلاح عاطفی و
غریضه او
متوجه یا مستعد ارتکاب شر باشه در این
اعدام و نمیدونم قل غم کردنا و همه این
داستانها اول انقلاب تا الان همین گروه
فشار اینا کین اینا همین کسانی هستن که
فقط و فقط به قدرت فکر میکنن بل نمونههای
من در کانال تلگرامم یک به اصطلاح کانال
کتابخونه درست کردم برای اینکه دوستان برن
نگاه بکنن بیشترم راجع به همین مسئله
توتالیتاریسم و اقتدارگرای و دموکراسی و
این حرفا کتاب میگذارن به انگلیسی به
فارسی و تا جایی که بتونم دوستان برن نگاه
بکنن حداقل من از دوستان تقاضا میکنم که
کتابو نمیخونن عنوانش ببینن فهرستشونی کهه
ما مثل این میمونه که مثلا بگیم که جراحی
قلبم میکنن یک جوری ما راجع به مسائل
سیاسی و تاریخ سیاسی جهان صحبت می میکنیم
که واقعا نشون میده جمهوری اسلامی دور ذهن
ما دیوار کشیده و ما حتی در آزادی هم در
زندانیم و این
وحشتناکه سوال
آقای گفتن که چشم
ستینه گفتین
که ایده گشت شاد از نواب گرفتی ایده خل
صلاح باس و نواب صفوی اینا اعلامیه چاپ
کردن گفتن آقای بروجردی را باید خلع صلاح
کرد خلع لباس کرد بسیار بسیار وقی
بودن سوال دفعه قبلت چی هست من
[موسیقی]
نمیدونم نواب صفوی اگه نمیدونید بدونید
خیلی بد کهه ندونید اینا خیلی چیزی مهمیه
نواب مثل ی گروه گنسر بودن میرفتن تو
بازار میدزدیدند پول میدزدیدند و
میگفتن چون ما هدفمون مقدسه ما الان از
شما پول قرض میگیریم وقتی به قدرت رسیدیم
بهتون
[موسیقی]
وض بله من دیگه فکر میکنم سوالی که الان
من بتونم جواب بدم نیست من از شما
سپاسگزارم
و در خدمتتون هستم نوبت بعد
بد ه