سلام عرض میکنم خدمت دوستان گرامی در
کلاک هاس و همین طور در
یوتیوب امیدوارم که نقات خوشی رو پشت
گذاشته باشید و روز و روزگار خوش تری رو
پیش رو داشته
باشید من منتظر هستم که دوستان من آقای
انور و آقای زاهد هم به ما بپیوندن
که
مدیریت کلاب هاس رو به عهده
بگیرن و همین طور دوست دیگرم آقای بابک
خان که کمک بکنه
به در حقیقت اینکه من بتونم پیامها روی
یوتیوب رو دریافت
بکنن اگر دوستان نکتهای دارن پیش از
اینکه شروع
بکنیم و یا دوست دارن بخشی از غزل خاصی یا
غزلهای خاصی رو از سعدی بخوانیم میتونن
لطف کنن پیشنهاد کنن یا نکته شونو مطرح
کنن
بله دوستان نکتهی ندارن برای که بیش
از شروع
جلسه مطرح کنند
یا پیشنهادی
ندارن
آیا سعدی رو دوست دارن اصلاً راجع به فضلی
سعدی چه فکر
میکنم یک
نزاع تقریباً قدیمی هست بین هواداران سدی
و هواداران حافظ که میگن که آیا سعدی
غزلیاتش
بهتره یا
حافظ و همون طور که قبلاً هم گفتم در قرن
بیستم
سعدی بیشتر به دلیل اینکه روشنفکران چپ ما
او
[موسیقی]
رو به اصطلاح در خادم قدرت میدونستن و از
این بابت او رو نکوهش میکردن سعدی رو در
انزوا قرار دادن و حافظ رو برجسته کردن
حافظ به دلیل اینکه همون که مقدمه شاملو
بر حافظو بخونیم متوجه میشیم به چه دلیلی
حافظ برجسته میشه با این تو که حافظ ملح و
یک رند لابیست و به دین و دیانت
و بائز و زاهد و خطیب هیچ باوری نداره و
قهرمان مبارزه با دین و
دینداری ولی در سالهای اخیر توجه به سعدی
بیشتر شده و کسانی مثل دکتر ضیا
موحد آثاری نوشتن رو راجع به سعدیه من کار
ایشونو نخوندم یکی د تا مصاحبه شونو خوندم
ولی خوشبختانه توجه به سعدی دوباره داره
جان
میگیره حالا من چند غزل میخونم از سعدی
امیدوارم
که پسند خاطر دوستان قرار بگیره اگر جای
من اشتباه خوندم یا اگر دوست داشتید که
غزل خاصی رو بخونم من خدمت شما
هستم بله سلام بر دوستان
در دستان
در کلاب هاس در
یوتیوب آقای انور
سلام سلام خر گرامی امیدوارم حالتان خوب
باشه ممنونم
آقا سلام عرض بکنم اگر پرسش باشه که
دوستانه در کلاب هستن میتونن در چت بوسن
من با شما در میان میگذارم بسیار خب اگر
موافقین با
ریاست شما جلسه رو شروع
کنیم خواهش میکنم بسیار موافقم و
میشنویم بله اجازه بدید که با این غزل از
سعدی شروع کنم که مایک تان بسته بسته شد ب
اجازه بدید با این غزل از سعدی شروع کنم
که گویا در پایان رمضان گفته
شده درخت برآورد و بلبلان
مستند جهان جوان شد و یاران به عیش
بنشستند حریف مجلس ما خود همیشه دل میبرد
علی الخصوص که پیرایه اای بر او
بستن کسان که در رمضان چنگ میشکست ندی
نسیم گل ب شنیدند و توبه
بشکستند وساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط
ز بسک عارف و آمی به رقص
برجستن دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را که
مدتی ببریدند و باز پیوستند به در نمیرود
از خانگه یکی هشیار که پیش شهنه بگوید که
صوفیان
مستن یکی درخت یکی درخت گلن در فضای خلوت
ماست که سروهای چمن پیش متش هستند اگر
جهان همه دشمن شود به دولت دوست خبر ندارم
از ایشان که در جهان هستند سال راکب
دریاست پال کشته عشق به ترک بار بگفتند و
خویشتن
هستن به سرف گفت کسی میوهای
نمیاری به سرو گفت کسی میوهای
نمیری جواب داد که آزادگان تحید
دستند به راه عقل برفتند سعیا بسیار گرفت
به عالم دیوانگان
ندانستن میدونید که در
فارسی قدیم دانستن به مفهوم توانستن هم به
کار میره در نتیجه گره به عالم دیوانگان
ندانستن
نتوانست
خب
غزلهای سعدی و زبان سعدی واقعاً بینظیره
یعنی حیرت انگیزه واقعاً
و غزل هاش
شاید پهلو به پهلوی غزل حافظ یعنی در غزل
سرای این دو شاید نشه بینشون انتخاب کرد
هر دو ویژگیهای خاص خودشونو دارن
و منتها سعدی زبان در حقیقت یکی از
ویژگیهای سعدی اینه
که اونچه که سحل و ممتنع اش میکنه یکی از
دلایلش اینه که ساخت یا نظم دستوری زبان
خیلی کم میشکنه یعنی شاعران به اقتضای شعر
یا به به اصطلاح چی میگن به جبر شعری
مجبور میشن فعل و فاعل به اصطلاح پیش و پس
بکنن نهاد و گذاره رو پیش و پس بکنن ولی
سعدی از اونهاست که انقدر زیبا انقدر تسلط
داره چیرگی داره بر زبان که میتونه بدون
به هم ریختن ساخت
دستوری
جملات در حقیقت شعر براید
میگه بذارید این غزلش براتون
بخونم از مشهورترین غزلها شه و شاهدی است
بر اونچه که عرض کردم خدمت
شما
میگه
که
اش هر کدم بخونیم حالا میرسم به اون بله
اینه شب عاشقان بیدل چه شبی دراز
باشد تو
بیا که از اول شب در صبح باز باشد ببینید
اگه شما بخواید به صورت نصر هم بنویسید
همین طور مینویسید بدون اینکه در حقیقت
نهاد و گزاره یا ساخت جملات از نظر دستوری
به هم بختشه شب عاشقان بیل چه شبی دراز
باشد تو بیا که از اول شب در صبح باز باشد
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت به
کجا رود کبوتر که اسیر باز
باشد ز محبت نخواهم که نظر کنم به رویت که
محب صادقان است که پاکباز باشد به کرشمه
عنایت نگهی به سوی ما کن که دعای دردمندان
ز سر نیاز
باشد سخنی که نیست طاقت که ز یشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد چه
نواز باشد آن را که تو در خیال باشی تو
سنم نمیگذاری که مرا نماز
باشد نه چنین حساب کردم چو تو دوست
میگرفتم که سنا و ه گوییم و جفا و ناز
باشد دگرش چو بازبینی قم دل مگو روی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد قدمی که
برگرفتی به وفا و اهد یاران اگر از بلا به
ترسی عدم مجاز باشد یکی از ویژگیهای دیگه
سعدی در قیاس با حافظ این هست
که
بسیار استعداد تعبیر عرفانی غزلیاتش خیلی
کمتره نسبت به حافظ حافظ غزلیات بسیاری
داره که واقعاً معلوم نیست که آیا این غزل
عرفانیه یا غزل معشوق برای معشوق زمینی
گفته ولی برای
درصدی غزلیات که زمینی باشن و برای معشوق
انسانی گفته شده باشه شواهد خیلی بسیار
هست یا همین شعری که خوندم براتون میگه ز
محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت یعنی از
نظر شرعی انقدر تو رو دوست دارم که
نمیخوام گناه بکنم البته همین آقای بدی در
جای دیگه میگه که من اگر نظر حرام است و
سی گناه دارم چه کن نمیتوانم که نظر نگاه
دارم
بله برمد باد صبح و بوی نوروز به کام
دوستان و وقت پیروز مبارک عادتی سال و همه
سال هماین بادت این روز و همه روز چو آتش
در درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش
مفروز چون نرگس چشم بخت از خواب برخواست
حسد گو دشمنان را دیده بدوز بهاری خرم است
ای گل کجایی که بینی بلبلان را نال و سوز
جهان بی ما بسی بود است و باشد برادر جز
نکونامی مین دوز نکویی کن که دولت بینی از
بخت م بر فرمان بدگوی بدآموز منه دل بر س
سعدی که بر گنبد نخواهد ماند این گوز
منظور گردو بیغه عیش اگر برگش نبودی دریغ
آهو اگر
بگذاشتی من اینم بگم خدمتتون که دارم از
روی کلیات
سعدی تصحیح زنده فروغی میخونم محمد علی
فرو مرا
دلیست گرفتار عشق
دلداری من
سنمی گلرخی جفاکار ستمگری شقب
فتنهی هنروری عجبی طرفهای جگر خوای و نفش
ذلف فی نصرین بری سم بوی که ماه را بر
حسنش نماند بازاری همای
فر همای فری تاووس حسن و طوطی نطق نگاه
جلوهگری چون تزرو رفتاری دلم به غمزه
جادو ربود و دوری کرد کنون بماندم بی او
کنون بماندم بی او
چو نقش دیواری ز وصل او چو کناری طمع
نمیدارم کناره کردم و راضی شم باری ز
هرچه گزیر است و ناگذیر از دوست چه چاره
سازد در دام دل گرفت در اشتیاق جمالش چنان
همین عالم چو بلبلی که بماند میان گلزاری
حدیث سعدی در عشق او چو بیهده است نزد دمی
چو ندارد زبان
گفتار نه تو گفتی که به جا یارم و گفتم که
نیاری عهد و پیمان داری و دلبندی و
یاری نه تو گفتی که به جا یارم و گفتم که
نیاری عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و
یاری زخم شمشیر اجل بهد سر نیشه فراغ
خشن اولاتر از آن کم به جراحت بگذاری تن
آسوده چه داند که دل خسته چه باشد من
گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری کس چنین
روی ندارد تو مگر حور
بهشتی و کسین بوی نیاید مگر آهوی تتار
عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند همچه
بر خرمن گل قطره بار
بهاری طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیست
نشنیدم
شکرستان شکرستان نه دهان و لب و دندان که
تو داری آرزو میکندم با تو شبی بودن و
روزی یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب
آی هم اگر عمر بود دامن کامی به کفایت که
گل از خوار همی آید و صبح از شب تاری س
دیان طبع ندارد که ز خو تو برنجد خووش بود
هرچه تو گویی و شکر هرچه تو
ب یکی از
ویژگیهای سعدی در حقیقت
گفتن به اصطلاح اون چیز بعدی میگن صنعت
تبا تضاد در حقیقت تناقض گویی میگه
که
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که
هنوز من نبودم تو در دم نشسته تو نه مثل
دیگران تو نه
مثل دیگرانی که حضور و غیبت افتد همه
میروند آیند و تو همچنان که هستی میگه من
هنوز نبودم که مهر تو در دل نشست خب این
از تناقضهای ادبی بسیار لطیف هست حالا یک
نمونه دیگه م براتون اینجا میخونم که از
نمونههای معروف از غزلهای
معروف
سردیست بله میگه
که این
غزلش راحت
دوستان
حف یاد دارن
ابیاتش میگه که من ندانستم از اول که تو
بی مهر و
وفای عهد نابستن از آن به که ببندی و
نپایی اجازه
بدید من ندانستم از اول تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن به که به بندی و نپایی دوستان
عیب کنندم چرا دل به تو دادم باید اول به
تو گفت باید اول به تو گفتن که چنین خوب
چرایی ای گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما
کجاییم در این بهر تفکر تو کجا آن نخال
است و زنان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر
برد که سریست خدایی پرده بردار که بیگانه
خود این وود نبیند تو بزرگی و در آیینه
کوچک
ننمایی حلقه بر در نتوانم زدن از دست
رقیبان این توانم که بیایم به محلت بگد
رقیبم که طبیعتاً میدونید که منظور از
رقیب یعنی لله یا پرستار منظور به اصطلاح
رقیب به مفهوم روزی یعنی کسی که مراقبه
درن عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است همه سهل است تحمل نکنم بار
جدایی روز روز صحرا و سما است و لبه جوی و
تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر نرا
بای یا در همه شهر دلی نیست که دیگر بی
گفته بودم چو بیا ی غم دل با تو بگویم چه
بگویم که غم از دل برود چون
تو شم را باید از این خانه به در بردن و
کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه
مایی این شم همیشه در شعر فارسی در غزل
مخصوصاً نماد
یک به
اصطلاح یک نشانهی اس که دیدار پنهانی عاشق
و معشوق رو فاش میکنه و هم
موجب رسوایی حافظ میگه گر خود رقیب شم است
اسرار از او
بپوشان
کان چی سرباری بند زبان ندارد یادم
رفت چیه ر جان در خود رقیب شم است اسرار
از او
بپوشان چه زبان بریده ب
ن به هر حال
این
جان منم متأسفانه یادم نیست در حافظ خبه
اگر شما یادت نباشه دیگه من حق دارم که با
این حافظه نخن مام یادم
نیا میان باغ حرام است بی تو
گردیدن که خوار با تو مرا به که بی تو گل
چیدن وگر به جام بر بی تو دست در مجلس
حرام صرف بود بی تو
باد خم دو زلف تو بر لاله حلقه در
حلقه سنگ خاره در آموخت عشق ورزیدن اگر
جماعت چین صورت تو بت بینند شوند جمله
پشان ز بد
پرستیدن خب چینیها هم به ب پرستی در شعر
فارسی مشهوران هم به
نگارگری حافظ میگه هر کو نکند فهمی ز این
تلک خیال انگیز نقشش به حرام خود صورتگر
چین باشد اگر جماعت چین صورت تو بت بینند
شوند جمله پشیمانی ز بت پرستیدن که سد نرخ
شکر در جهان پدید آید دهان چو بازگشایی به
وقت خندیدن به جای خشک بمانند سروهای چمن
چو قامت تو ببینند در خرا
میدن من گدای که باشم که دم زنم ز لبت
سعادتم چه بود خاک پات
بوسیدن به عشق به عشق مستی و رسوایی خوش
است از آنک نکو نباشد با عشق زهد ورزیدن
نشاط زاهد از انواع طاعت است و ورع صفای
عارف از ابروی نیکبن دیدن عنایت تو چ باان
سدی است چه باگ چه غم خورد گه حشر از گناه
سنجیدم اجازه بدین که یک غزل دیگه بخونم
که هم از غزلهای بسیار
زیبای سعدی است
اینو قبلش بخونم رفتی و نمیشوی
فراموش میآیی و میروم من از هوش سحر است
کمان
ابروانت پیوسته کشیده تا بنا پوش پایت
بگذار تا ببوسم چون دست نمیرسد به
آغوش چیز آقای شفیع کدکنی یه یک غزلی د
میگه دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم بین
سر نهان سوز نهفتن نتوانم شادم به خیال تو
چو مهتاب شبانگاه چون دامن وصل تو گرفتن
نتوانم حال اینگه پایت بگذار تا ببوسم چون
دست نمیرسد به آغوش جور از حت مقام عدل
است نیش سخنت مقابل نوش بیکار بود که در
بهاران گویند به اندلی مخروش گوشن غم دل
که می نهفتم باد سحرش ببرد سرپوش آن سیل
که دوش تا کمر بود امشب بگذشت خواهد از
دوش شهری متحدثان حسنت الا متحیران
خاموش می شهری از زیبایی تو میگن شهری
متحدثان حسنت الا متحیران خاموش بشین هزار
فتنه برخواست از حلقه عارفان مدهوش آتش که
تو میکنی محال است کهین دیگ رو نشیند از
جوش بلبل که به دست شاهد افتاد یاران چون
کند
فراموش ای خواجه برو به هرچه داری یاری
بخر و به هیچ مفروش حافظ میگه که یار
مفروش بنیا که وی سود نکرد آنک یوسف به زر
ناسر
بفروخت ای خواجه برو به هرچه داری یاری
بخر و به هیچ مفروش گر توبه دهد کسی ز
عشقت از من ب نیوش و پند من نیوش سدی سعدی
همه ساله پند مردم میگوید و خود نمیرد
باشه
از در درآمدی و من از خود به دردم این
غزلو آقای شجریان خونده
خیلی از در درآمدی یا من از خود به در شدم
گفتی که از این جهان به جهان دگر شدم گوشم
به راه تاک خبر میدهد ز دوست صاحب خبر
بیامد و من بیخبر شدم
چون شب نم اوفتاده بودم پیش آفتاب مهرم به
جان رسید و به ایوق بر شدم گفتم ببینمش
مگر از درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و
مشتاقتر
شدم دستم نداد قوت رفتن به پیش یا چندی به
پای رفتم و چندی به سر شدم تا رفتنش ببینم
و گفتش به شنوم از پا تا به سر همه سمع و
بسر شدم من چشم از او چگونه توانم نگاه
داشت که اول نظر به دیدن او دیده شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان مجموع
اگر نشستم و خرسند اگر شدم او را خود او
را خود التفات نبودش به سید من من خویشتن
اسیر کمند نظر شدم گویند روی سرخ تو سعدی
چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر
شدم یکی از
غزلیات این هم از غزلیات جانسوز
دیست میروم
و میروم و سر حسرت به به غفا
مینگرم خبر از پای دارم که زمین
میسپارم میروم بی دل و بییار و یقین
میدانم که من بیل بییار نه مرد
سرم خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و
هوای به که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم
غلغل در ملکوت افتد از زاه سحرم پی
میپیچم و چون پای دلم میپیچد بار
میبندم و از بار فروبسته ترم چه کنم دست
ندارم به گریوان اجل تا به تن در زغمت
پیرو هن جان بدرم آتش خشم تو بردا به من
آتش خشم تو برد آب من خاک آلو بعد از این
به گوش تو بعد از این باد به گوش تو رساند
خبرم هر نوردی که ز تومار غمم باز کنی
حرفها بینی آلوده به خون جگرم نیم مپندار
که حرفی به زبان آرم اگر تا به سیه چو قلم
باز شکافند سرم گر سخن گویم من بعد شکایت
باشد بر شکایت کنم از دست تو پیش که برم
خار سودای تو آ ویخته در دامن دل ننگ ننگم
آید که اطراف گلستان گذرم و سر روشنم از
سرمه خاک در توست قیمت خاک تو من دانم اهل
برم گرچه در کلبه خلوت بودم گرچه در کلبه
خلوت بودم نور حضور هم سفر به که نماند
است مجال حضرم سر به بالای تو در باغ تصور
برکار
شرم دارم که به بالای سنو بر نگرم گر به
تن باز کنم جای دگر باکی نیست که به دل
حاشیه بر سر به رکاب تو درم گر به دوری
سفر از تو جدا خواهم ماند شر مانم که همان
سعدی کوته نظرم شوخ چشمی چو مگس کردم و
شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو به مگس
ران ملامت زکر شکرم از غفا سیر نگشتم من
بدبخت هنوز میروم و سر حسرت غفا
مید منم این بی
تو منم این بی تو که پروای تماشا دارم
کافرم گر دل باغ و سر صحرا دارم بر گستان
گذرم بی تو و شرمم ناید در ریاحین نگرم بی
تو و یارا دارم که نه بر ناله مرغا چمن
شیفتم که نه سودای رخ لاله همراه دارم بر
گل روی تو چون بلبل مستم واله به رخ لاله
و نصرین چه تمنا دارم گرچه لایق نبود دست
من و دامن تو هر کجا ی نهی فرق سر آنجا
دارم گر به مسجد روم ابروی تو مهر راب من
است ور به آتشکده زلف تو چلیب ها دارم دلم
از پختن سودای وصال تو بسوخت تو من خام
تمی که چه سودا دارد عقل م عقل مصفی به چه
اندیشه فرادست کنم دل شیدا به چه تقدیر
شکیبا دارم سر من دار که چشم سر من دار که
چشم از همگان در دوز دست من بیر که دست از
دو جهان وا دارم با تو هم یک نفس از هشت
بهشت اولاتر من که امروز چنینم همین فردا
دارم سعدی
خویشتنم که به معنی ز تم که به صورت نسب
از آدم و حوا
دارم ب
بله من اگر نظر حرام
استی گناه
دارم من اگر نظر حرام
است بس بیگناه دارم چه کنم نمیتوانم که
نظر نگاه
دارم ستم از کسیست
بردن ستم از کسیست بر من که ضرورت است
بردن نه قرار ار زخم خوردن نه مجال آه
دارم نه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن نه
مقام ایستادن نه گریزگاه دارم نه اگر همین
نشینم نظری کند به رحمت نه اگر همی گریزم
دگری پناه دارم بسم از قبول عامی و صلاح
نیک نامی چو به ترک سر بگفتم چه غم از
کلاه دارم تن من فدای جانت
سر بنده
ستانت چه مرا به هز گدایی چو تو پادشاه
دارم چ تو را بدین شگرفی قدم صلاح باشد نه
مروت است اگر من نظر تباه دارم چه شب است
یا رب ام شب که ستارهای
برآمد چه شب است یا رب ام شب که ستارهای
برآمد که دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه
دارند مکنید
دردمندان گله از شب جدایی که منی سباه
روشن که منی سباه روشن ز شب سیاه دارم که
نه روی خوب دیدن گنه است پیش
سر تو گمان نیک بردی که من این گناه دار
این حرف از زبان کسی که معروف اینکه هند
گو هست و آموزگار اخلاق هست در ادبیات ما
خیلی جالبه دیگه یعنی در وقتی که به عشق
میرسن در عشق
همه آداب برداشته
میشه خب آقای انور دوستان نکتهی
دارن
دوستان نکته خاصی ندارن
فقط گفتن
که ب مصرا رو نوشته کردن یکی از دوستان
گفته بودن یک شعر غزل را بخوانه بگذار تا
مقابل روی تو
بگذریم در
خ رو اگر
بله آقای خرجی سلام بر شما سلام
سلام در یوتیوبم ا بفرمایید که اگر دوستان
باش بله من گفتم قبل از اینکه شما تشریف
بیارین گفتم که من منتظر
آقای بابک هستیم که بیان و کمک بکنن که من
پیامهای یوتیوب ببینم برای من اگر دوستان
روی یوتیوبم پیام بگذارن آقای بابک به دست
من تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم با
وجودش ز من آواز نیاید که منم پیرن می
بدرم دم به دم از قایت شوق وجودم همه او
گشت و من من این پی پیرو هنم عی رقی این
همه سودا مکن و جنگ
مجوی برکنم
دیده برکنم دیده که من دیده از او برنم
خود گرفتم که نگویم که مرا
واقعیست دشمن و دوست بدانند یاست از سخنم
در همه شهر فراهم ننشستن ج منی که نه من
در غمش افسانه آن
انجمنم برشکست از از رنج دلم باک نداشت من
نه آنم که توانم که از او بر شکنم گر همین
سود رود دامن مسکین در گور خاک اگر باز
کنی سوخته یا بی کفنم این یاد دیگه چیز
افتادم یکی از زیباترین ابیات سعدیه میگه
ضرورت است که روز بسوزد این اوراق که تا
به آتش سعدی نیاورد اخلاق انقدر این شعر
من آتش ناکه یک روز همه این کاغذها رو
میسوزونم ضرورت است که روزی بسوزد این
اوراق که تاب آتش سعدی
نیاورد گر بخون کشن عینک منو سر باکی نیست
که به فتراک تو به زان که ب بر بد م مرد و
زن گر به جفا کردن من
برخیزند گر بگردم ز وفای تو نه مردم که
زنم شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر
من گر از دست تو باشد موژه بر هم نزنم تا
به گفتار درآمد دهن شیرینت بیم آن است که
شوری به جهان در فکنم لب سعدی
و ز کجا تا به کجا
اینقدر بس که رود نام لطف بر
درم هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود
بر سر آتش میسرم که
نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس
نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه
هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان آ آمد دگر
نصیحت مردم حکایت است
بپوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشان
که من قرار ندارم دیده از تو
بپوشم من رسیده دلن به که در سما نیایم که
گر به پای درآیم به بر برند به دوشم بیا
به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده
خواب نکرد است از انتظار تو دوشم مرا به
هیچ بدادی و من هنوز برانم که از وجود تو
مویی به عالمی
نفروشم به زخم خورده حکایت کنم ز دست
جراحت که تندرست ملامت کند چ من به خروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه
فایده گفتن چو پند م نی نوشم به راه بادی
رفتن به از نشستن باطل وگر مراد نیابم بدر
بز
بکوشم بار فراغ دوستان از که نف است در
دلم میروم و نمیرود ناق به زیر
محمل بار بیف ک شنن بر به هزار منزلم ای
که مهار میکشی سر و سبک مرو از طرفی تو
میکشی از طرفی
لاسم بار کشیده جفا پرده دریده هوا راه ز
پیش و دل ز پس
واقعیست مشکلم معرفت قدیم را بعد حجاب کیی
شود گرچه به شخص یبی در نظری مقابلم آخر
قصد من تویی یت جهد و آرزو تا نرسم دامنت
دست امید نکسم ذکر تو از زبان من فکر تو
از جنان من چون برود که رفتهای در رگ و
در مفاصلم مشتغل تم چنان که از همه چیز
غیبم افتکر تم چنان که از همه خلق غافلم
گر نظری کنی کند کشته صبر من ورق و نکنی
چه ور دهد بیخ امید باطلم سنت عشق سعدیا
ترک نمیدهی ولی کیز دلم به در رود خوی
سرشته در گلم داروی درد شو را با همه علم
عاجل کار عشق را با همه عقل
جاهلم
روندگان مقیم از بلا ن
پرهیزد گرفتگان ارادت به جور
نگریزم
امیدواران دست طلب زدام دوست اگر فرو گ و
سلان در که آویزند
مگر تو روی بپوشی وگرنه ممکن نیست که اهل
معرفت از تو نظر بپرهیزند نشان من به سر
کوی می فروشان ده من از کجا و کسانی که
اهل پرهیز ان بگیر جام صوفی بیار جام شراب
که نیکنامی و مستی به هم
نامزد رضای دوست به دست دار و دیگران
بگذار هزار فتنه چه غم باشد اربر انگیز
زند مرا که با تو که مقصودی آشتی افتاد
رواست گر همه عالم به جنگ برخیزند به خون
بهای منت کس مطالبت نکند حلال باشد خونی
که دوستان ریزند طریق ما سر عجز است و
آستان رض که از تو صبر نباشد که با تو
استیز
آفتاب از کوه سر بر میزند ماه روی انگشت
بر در میزند آن کمان ابرو که تیر غمزه اش
هر زمانی سید دیگر میزند دست و سائد
میکشد درویش را تا نه پنداری که خنجر
میزند یا سمین بویی که سرو قامتش هه بر
بالا ار میزند روی چشمی دارمن در مهر او
تین گهر میریزد آن زر میزند عش را
پیشانی باید چو میست تا حبیب سنگ بر سر
میزند انگبین رویان نترسند از مگس نوش
میگیرند و نشتر میزند در به روی دوست
بستن شرط نیست برب بندی سر به در بر
میزند سعدیا دیگر قلم پولاد دار که این
سخن
آتش به نی در
میزند انور جان گفتی که کدوم غزل بود که
گفتی بخونم یه بار دیگه به من یادم
بیاد چیو باز نکرده بودن
مایکرو گفته بودن که بگذار تا مقابل روی
تو ب بگذر بله
دزدیده در شمایل خوب تو
بنگریم بله حالا پیداش میکنم من بی مایه
که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو
یار منو من یار تو
باشم تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
خویشتن بر تو نبندم که من از خود
نپسندم که تو هرگز گل من باشی و من خوار
تو باشم هرگز یشه نکردم که کمندت به من
افتد که منن وقت ندارم که گرفتار تو باشم
هرگز ان در همه عالم نشناسم غم و شادی مگر
آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم گذر
از دست رقیبان نتان کرد بکویت مگر آن وقت
که در سایه زنهار تو باشم مردمان عاشق
گفتار من ای قبله خوبان چون نباشند که من
عاشق دیدار تو باشم من چه شایسته آنم که
تو را خوانم و دانم مگر گرم هم تو ببخشی
که سزاوار تو باشم گرچه دانم که به وسرت
نرسم
بازدم تا در این راه بمیرم که طلبکار تو
باشم نه در این عالم دنیا که در آن عالم
عقبا همچنن سر آم که وفادار تو باشم خاک
بادا تن سعدی اگرش تو
نپسندی خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی
که نشاید که تو فخر منو من آب تو
باشم
ه میگه
عشقبازی نه من آخر به جهان
آوردم یا گناهیست که اول منو مسکین کردم
میگه من که اولین کسی نیستم که
عاشق شدم یا اولین کسی نیستم که این گناهو
میکنم عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
یا گناهیست که اول من مسکین کردم تو که از
صورت حال دل ما
بیخبری غم دل با تو نگویم که ندای دردم
ای هندم دهی از عشق و ملامت گویی تو نبودی
که جام محبت خوردم تو برو مصلحت خویشتن
اندیش که من ترک جان دادم از این پیش که
دل بس سپردم عهد کردیم که جان در سر کار
تو کنم وگر این عهد به پایان نبرم نامردم
من که روی از همه عالم به وصالت کردم شر
انصاف نباشد که بمانی فردم راست خواهی تو
مرا شیفته میگردانی گرد عالم به چنین روز
نه من میگردم خاک نعلین تو ای دوست
نمیارم شد تا برن دامن قصمت ننشیند کردم
روز دیوان جزا دست من و دامن تو تا بگویی
دل سعدی به چه جزم
آوردم
eh
همه زمانه
خورم یا فراغ یار کشم به طاقتی که ندارم
کدام باغ
کشم نه قوتی که توانم کنار جستن از او نه
قدرتی که به شوخیش در کنار کشم نه دست صبر
که در آستین عقل برم نه پای عقل که در
دامن قرار گش
ز دوستان به جفا سیر
گشت ز دوستان به جفا سیر گشت مردی نیست
جفای دوست زنم گرنه مردار کدم چو میتوان
به صبوری کشید جور عدو چرا صبور نباشم که
جور یار کشم شراب خوره ساقی ز جام صافی
وصل ضرورت است که درد سر قمار کشم ی چروی
تو گر در چمن به دست آید کمین دیده سعدی ش
پیش خه
کشد اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو
بستانم غذای اهل مازی را شبیه دستی برم
شد میگه اگر دستم تو برسه
به
جبران گذشته که در فراق تو
بودم
برش اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو
بستانم غذای عهد مازی را شبی دستی
برافشانم چنانت دوست میدارم که گر روزی
فراغ افتد تو صبر از من توانی کرد و من
صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه برهم
دگر ره دیده میافتد برن بالای
فتانم تو را در بوستان باید تو را در
بوستان باید که پیش سر بنشینی وگرنه
باغبان گوید که دیگر سر ننشاند
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقس خلاف من
که بگرفته است دامن در مغیلان به دریایی
در افتاد م که پایانش نمیبینم کسی را
پنجه افکندم که درمانش نمیدانم فراقم سخت
میآید ولیکن صبر میباید که گر بپزم استی
رفیق سست پیمانم نپرسم دوش چون بودی به
تاریکی و تنهایی شب هجرم چه میپرسی که
روز وصل حیرانم شبان آهسته مینالم مگر
دردم نهان ماند به گوش هر که در عالم
رسید آواز
بلارم دمی با دوست در خلوت به هزم صد سال
در اشرت من آزادی نمیخواهم که با یوسف به
زندانم من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود
صورت هنوز آواز میآید به معنی از
گلستان ما همه چشمیم و تو نور ای سنم چشم
بد از روی تو دور ای سنم روی مپوشان که
بهشتی بود هر که ببیند چ تو هور سنم حطا
گفتم اگر خواندمت ترک ادب رفت و قصوری سنم
تا به کرم خورده نگیری که من غیبم از ذوق
حضور ای سنم روی تو بر پشت زمین خلق را
موجب فتنه است و فتور ای سنم این همه
دلبندی و خوبی تو را موضع ناز است و غروری
سنم سرن خواسته چون قامتت تا ننشینی صبوری
سنم این همه طوفان به سرم میرود از جگری
همچو تنوی سنم سعدی از این چشمه حیوان که
خورد سعدی از این چشمه حیوان که خورد سیر
نگردد به مرور
سنم
بله گر قصه روزگار
گویم بس قصه بیمار میبینید چقدر جمله
کاملاً ساخت دستوری حفظ میشه گر غصه
روزگار گویم یعنی مصرم بنویسیم همینطوری
مینویسیم گر قصه روزگار گویم بس قصه
بیشمار گویم یک عمر هزار سال باید تا من
یکی از هزار بید چشمم به زبان حال گوید نی
آن که به اختیار بید بر من دل انجمن بسوزد
گر درد فراغ یار بوید مرغان من فغان
برآرند که فرقت نوبهار بویم یاران سبوحی
کجایند تا درد دل حمار گویم کس نیست که دل
سوی من آرد تا غصه روزکار
گویم درد دل بیقرار سعدی هم با دل
بیقرار برخیز که میرود زمستان بکش در
سرای بستان نارنج و بنفش بر طبق نه منقلب
و گذار در شبستان بین پرده بگوی پاب یک
بار زحمت ببرد ز پیش ایوان برخیز که باد
صبح نوروز در باغچه میکند گلفشان خاموشی
بلبلان مشتاق در موسم گل ندارد امکان آواز
دهل نهان نماند در زیر گلی و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز و آواز خوش هزار
دستان بس جامه فرو فروخت است و دستار وز
خانه که سوخت است و دکان ما سر دوست بر
کنار است آنکه سر دش آنک سر دشمنان و
سندان چشمی که به دوست بر کند بوست بر هم
ننهد ز تیرباران سعدی
چو به نویه میرسد دست سهل است جفای
بوستان
بان ما نتوانیم و عشق پنجه در انداختن قوت
او میکند سر ما تاختن گر دهی ره به
خیش یا نگذاری به پیش هر دو به دستت درست
کشتن و بن باختن گر تو به شمشیر و تیر
حمله بیاری رواست چاره ما هیچ نیست جز سپر
انداختن کش در آب را از دو برون حال نیست
یا همه سود حکی یا همه در باختن مذهب اگر
عاشقیست سنت اشاق چیست دل که نظرگاه اوست
از همه پرداختن پایه خورشید نیست پیش تو
اف وختن یا قد و بالای سر پیش تو افراخته
هر که چون روی دید جامع چو سعدی درید موجب
دیوانگیست آفت ب شناختن یا ب گدازم چو شم
یا بکشند م به صب چاره همین بیش نیست
سوختن و ساختن ما سپر انداختیم با تو که
در جنگ دوست زخم توان خورد و تیر نتوان
آخر
خب
آقای بابک شما نکتهی که بخواین
بگی یه چیزایی من تو چ نوشتم در حاشیه
است وقتی که در واقع غزل خانی به پایان
رسید فکر میکنم اونها رو بهشون بپردازیم
بعد نباشه
بله بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا
ببین که در این غم چه ناخوشم بی
تو شب از فراغ تو مالوی پری
رخسا چو روزگرد
گویی در آتشم
تو
دمی شرت وصلم ندادهای جانا همیشه زهر
فراغت همی چشم بی تو اگر تو با من مسکین
چنین کنی جانا دو پایم از دو جهان نیز
درکشم بی تو پیام دادم و گفتم بیا خوشم
میدا جواب دادی و گفتی که من خوشم میدا
ختم که این دوستان از این غزلیات که من
میخونم خوششون بیاد یعنی انتخاب من خیلی
براشون ملال آور
نباشه
واقعا خیلی از دوستان آقای خرجی لذت میبر
و کهای از مصلای شعر رو که شما میکنید
مینویسن در چتروم این تناس که همه همدی رو
همشو هستیم با اونچه که ده
میشه بسیار
عالی سر آن ندارد امشب که براید آفتابی چه
خیالها گذر کرد و گذر نکرد درد
کابی سر آن ندارد امشب که برآید
آفتاب چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد
خواب به چه دیر ماندی ای صب که جان من
برآمد به ذه گردی و نکردند مؤذن ثوابی نفس
خروس بگری که نوبتی بخارد همه بلبلان
بمردن و نماند جز
غرابی نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که بفکند نقابی سرم
از خدای خواهد که به پایشان در افتد که
درآب مرده بهتر که درآب مرده بهتر که در
آرز بابی دل من نمرد آن است که با غمش
برآید مگسی کجا تواند که بیفکند غبی نه
چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری تو به
دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی دل همچ
سنگت ای دوست به آب چشم سعدی عجب است اگر
نگردد که بگردد
آسیای برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیابد
جوابی
همه عمر برندارم سر از این خبار
مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم
نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت
افتاد دگران روند و آیند و تو همچنان که
هستی چه حکایت از فرا که نداشتم ولیک کن
تو چو روی باز کردی در ما ماجرا
ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از
آن به که تهیت نویسی و هدیتی فرستی دل
دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال
مرینه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب
دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان
را به مفارقت شکستی برو ای فقیه دانا به
خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و
عاشقی و مستی دل هوشمند باد که به دلبری
سپاری که چو قبلهای
باشد به هزان که خود پرستی چ زمام وقت و
دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر
زبونی نکنند و زیر
دستی گله دله از فراغ یاران و جفای
روزگاران نه طریق تو سعدی کم خویش گیر و
بستی
خب گفتم آ هندلی کنم
چندی ندهم دل به هیچ دلبندی
وانک را دیده در دهان تو را رفت هرگز اش
[موسیقی]
گوشن خواس ما را که در ازل بوده است با تو
آمیزشی و پیوندی به دلت از دلت به در کنم
سختتر زین مخواه
سوگندی یک دم آخر حجاب یک سونه تا برآساید
آرزومندی همچنان پیر نیست مادر در که
بیاورد چون تو فرزندی ریش فرهاد بهترک
میبود گر نه شیرین نمک پراکنی کاشکی خاک
بودمی در راه تا مگر سایه بر من افکن چه
کند بندهای که از دل و جان نکند خدمت
خداوندی
سعدیا دور نیک نامی رفت نوبت عاشقیست یک
ش این یکی از غذایت فوقی ی
سیست بقت آیینه ندارم که درون نگری تصور
کنید معشوقش داره در آیینه خودشو میبینه
میگه من وقت آیینه رو ندارم که به من
نگاه وقت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک
بازا نیرزد که بر او میگذری من چنان عاشق
رویت که ز خود بیخبرم تو چنان فتنه خویشی
که ز ما
بیخبریم
معشوق نارسیسی است هست دیگه یعنی خودشیفته
است مولوی هم میگه عاشق خویشی و صنعت کرد
خویش دم ماران را سر مار از
پیش من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنه خویشی که ز ما بیخبری یک
حدیث قدسی هم هست که خدا میگه که کنت کنز
مخفی احببت ان اعرف خلقت اعرف میگه من گنج
پنهانی بودم میخواستم شناخته بشم پس جهان
آفریدم تا اینکه شناخته بشم به چه ماننده
کنم در همه آفاق تو را هان چه در وهم من
آید تو از آن
خوبتری برقه از پیش چنین روی نشاید برداشت
که به هر گوشه چشمی دل خلقی ببری دیدهای
را که ب دیدار تو دل می نرود هیچ علت
نتوان گ به جز بی بصری ی که عاشق تو
نشه کور هست مولوی میگه
که ماده خورشید یعنی کسی که خورشیدو مد
میکنه ماده خورشید مداح خود است که دو
چشمم روشن و نامرد است ضم خورشید جهان ضم
خود است به دو چشمم خور و تاری و
بدم گفتم از دست غمت سر به جهان در بنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری به فلک
میرود آه سحر از سینه ما تو همی بر نکنی
دیده ز خواب سحری خفتگان را خبر از محنت
بیداران نیست تا غمت پیش نیاید غم مردم
نخوری هرچه در وصف تو گویند به نیکویی هست
عیبت آن است که هر روز به طبعی دگری یعنی
دمدمی نزا چ گر تو از پرده برون آیی و رخ
بنمایی پرده بر پار همه پرده نشینان
بدری عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد
حال دیوانه نداند که دیده
است خب انه صاحب نظران میبری پرده پرهیز
کنان میدری گر تو پری چهره نپوشی نقاب
توبه صوفی به زبان آوری این چه وجود است
نمیدانم آدمی یا ملکی یا پری گر همه
سرمایه زیان میکند سود بود دیدن آن مشتری
نسخه این روی به نقاش بر تا بکند بز تاب
کند توبه ز
صورتگری نسخه این روی به نقاش بر توه کند
توبه ز
صورتگری حافظ میگه نازنین تر ز قدت در چمن
حسن نرست خوشتر از نقش تو در عالم تصویر
ن با تتر حاجت شمشیر نیست حمله همی آریو
دل میبری گر تو در آیینه تحمل کنی صورت
خود
باز گر تو در آیین تأمل کنی صورت خود باز
به ما ننگری خرا اگر عهد تو دریافتی دل به
تو دادی که تو شیرینتری گر دری از خلق
ببندم به رو بر تو نبندم که به خاطر دری
سعدی اگر کشته شود در فراغ
زنده شود چون گسر
گذر
یک زلی هست که آقای شجریان خونده خیلی
زیبا من
براتون میخونم امیدوارم که اگه نشنیدید
حتماً
بشنوید
دوش دور از روی تیجان جانم از غم پاب
تشت گوش دور از رویتی جان جانم از غم تاب
داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب
داد در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد با
پریشانی دل شوریده چشمم
آب کوسه غارت زد فراغت گرد شهرستان علل
شهنه عشقت سرای عقل و تتا
داشت نقش نامت کرد دل مهراب تسبیح وجود آ
سحر تسبیح گویان گوی در مهراب
داشت دیدهام میجست و گفتنم نبینی روی
دوست خود درفشان بود چشمم که در او سیما
داشت ز آسمان آغاز کارم سخت شیرین مینمود
کی گمان بردم که شهد آلوده زهر ناو داشت
سعدی این ره مشکل افتاده است در دریای عشق
اول آخر در صبوری اندکی آیا
داشت
بله
یک غزل دیگه هم میخونم بعد
اقت اگر دوستان نکته داشتم
بشر
m
ببخشید که مل کردم شما
رو داشت
نمن بذارید یک غزل دیگه بخونم
و دوستان رو
چندان منتظر و ملول نگه
ندارد آنکه دل من چو گوی در خم چوگان
اوست موقف آزادگان بر سر میدان
اوست ره به در از کوی دوست نیست که بیرون
بر
سلسله پای جمع زلف
پریشان چند نصیحت کنند بیخبران ام به صبر
درد مرا ای
حکیم صبر ن درمان
اوست گر کند انعام او در من مسکین
نگاه ور نکند گر کند انعام
او در من مسکین نگاه و نکند حاکم است بنده
به زمان اوست گر بزند بیگناه عادت بخت من
است ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست
حافظم میگه که
اگر میگه گرچه بنده اختیار نداره ولی تو
طری ادب باش گو گناه من است اینم میگه گر
بزند بیگناه عادت بخت من است ور بنوازد
به لطف قایت احسان اوست میل ندارد به باغ
میل ندارم به باغ انس نگیرد به سر سروی
اگر لایق است قد خرامان اوست چون بتواند
نشست آنک دلش قایب است یا بتواند گریخت
آنک به ز به زندان اوست حیرت اشاق را عیب
کند بیبصر بهره بهره ندارد ز عیش هر که
نه حیران اوست چون تو گلی کس ندید در چمن
روزگار خواصه مرغ من بلبل بستان اوست گرچه
گر همه مرغی زنند سخت کانان به تیر حیف
بود بلبلی که این همه دستان اوست سعدی اگر
سعدی اگر طالبی راه رو رنج بر کعبه دیدار
دوست صبر بیابان
اوست بسیار
خوب یکی از دوستان ظاهرا پرسیدن
در یوتیوب شعر سعدی با دنیای مدرن به نظر
شما چه نسبتی
داره شعر سعدی با دنیای
مدرن خیلی نسبت داره یعنی مدرن بودن انسان
مدرن کسیست که به جهان ب شیوه مدرن نگاه
میکنه بنابراین مسئله این نیست که سعدی
مدرنه یا نه مسئله این هست که شما
آیا نگاه مدرن یا برداشت مدرن یا فهم مدرن
از اون دارین یا نه این شما این که نگاه
مدرن دارین وگرنه هیچ چیز مدرنی در بیرون
نیست مدرنیته یک روشه یک شیوه است یک شیوه
زیستن یک شیوه نگاه کردن یک شیوه فهمیدنه
در نتیجه
شما
به جدیدترین چیزها هم اگر
نگاه مدرن نداشته باشید برای شما شما در
جهان مدرن
نیستین این چیزها نیستن که مدرن یا متنها
نیستن که مدرن این تفسیرها و فهم های ما
هستن بنابراین اگر سعدی
رو اگه کسی نگاه مدرن و فهم مدرن بلد باشه
که به شیوه مدرن بفهمه قطعاً رو به شیوه
مدرن خواهد فهمید و اون وقت نسبتش به جهان
امروز مشخص
میشه خب دیگه
آقای بابک دیگه نکتهای نبود در چیز
در نه در یوتیوب خب به هر حال دوستان
همراهی میکردن با غزلیات شما
و فضا فضای در واقع همراهی بود و همدلی
اما یه نکاتی من در همین جا توی کلاب
هاس در
حاشیه سعی کردم بهشون بپردازم حالا چون از
اون تک جلساتی هستش که به سعدی اختصاص
پیدا کرده حالا اگر تعداد جلسات طولانی تر
بود خب حتما شماهم به اونا
میپرداخت ن مثلا موقعی که اولا خب به هر
حال همه دیگه میدونن که سعدی چه و ذکاوت
اجتماعی و سیاسی هم
داشته و همچنین در واقع
اون مواضعی هم که میگیره در
بحرانهای سیاسی اجتماعی هم نشان از اون
حقوق خص خودش داره تا جایی که مثلاً موقعی
که مغولها در ایران حضور پیدا میکنن سعدی
رو مسلم
گستاخ مینام منش بعد بازم سعدی هم مثل
حافظ که مورد توجه در واقع از قرن
نوزدهم کتاب گلستان کتاب گلستان سعدی مورد
توجه جهانیان قرار میگیره که از اونجا
ب ازدی این
ج همچ ب بعدها ابن ووت هم که در ح سعدی به
ایران میاد و بعد به چین میره این اقدار
از آوازه سعدی هم به چین
هم برده میشه بعد در رابطه با کیفیت ح کوی
سعدی در برابر حاکمان که اونها هم
حتماً نکاتی رو شما دارید برای برش
خدن و همچنین چیز باز یه چیز خیلی
بی پیکچر دیگهای که در نزد سعدی وجود داره
و میش گرفت که خودش
یک درس جداگونه هست برای طنازان و بزر
گویانی که اگر مراجعه دقیق تر این آثار
بکنم بعد بحث دیگهی هم که در رابطه با
سعدی خیلی مطرح بود این بود که
سعدی علی رغم اینکه این شعبههایی به وجود
میاد که شاعران عارفان عارفان شاعران سعدی
از غذا
بسیار زمینی بود و از اون بیان عشق زمینی
شم به هیچ عنوان شرمنده بود خیلی هم واضح
در این خصوص
صحبتها و ابیاتی
داشته بعد دیگه زان سز بودن
و بحثهای
زبانی استاد استاد سخن بودن سدی هم که
کاملاً واضح بوده اگر در این خصوص
هم صحبتی هست میشنویم جناب
خلی بله ممنونم حال واقعیتش اینه
که تاریخ ما یک تاریخ
شفاهی یعنی
که حتی قبل از این به
اصطلاح پدید آمدن صنعت چاپ وقتی شما نگاه
میکنید به یونان و به اروپا و به فرهنگ
اروپایی میبینید که خیلی فرهنگش نوشتاری
فرهنگ ما خیلی فرهنگ گفتاری و شفاهی و این
باعث میشه که ما باید روشهای متفاوتی رو
برای فهمش به کار بگیریم از جمله اینکه
باید در نظر بگیریم که خب خیلی همه چیز در
اون معنیش فرق میکرده مثلاً وقتی شما
میگید که غزل عارفانه با غزل عاشقانه این
تمایزی اس که ما امروزه میگذاریم وگرنه
اصلاً همچین تمایزی در دنیای قدیم معنی
نداشت یعنی اینا از همدیگه تفکیک نمیشدن
هیچکس چنین تفکیکی قائل نبوده در
حقیقت
و این امبی ونت بودن یا دو پهلو بودن
شعرها تصادفی نیست یعنی شما هم میتونید
تفسیر عارفانه بکنید هم تفسیر عاشقانه
بکنید به خاطر اینکه اصل درش عشق بوده
دیگه موله عاشقی گر زین سر و گر زان سر
است عاقبت ما را بدان سر رهبر است یا بدان
سر رهبر است یعنی عشق یک جنس عشق یکیه
حالا شما عاشق یک انسان هستید یا عاشق خدا
هستید فرقی نمیکنه عشق
عشقه و چندان این چیزی که الان ممنوع است
حالا میشل فوکو توی تاریخ سکسوالیته تاریخ
جنسیتش مفصل توضیح میده دیگه این ممنوع
بودن و ممنوع بودن رابطه زن و مرد
ممنوع بودن رابطه همجنسگرایانه اینا همه
جدیده اینا اینا همه مدرنه در عصر مدرنه
که برای رابطه جنسی رابطه عاشقانه رابطه
اروتیک قانون گذاشته میشه اخلاق
ویکتوریایی هست و دنیای قدیم اینطوری
نبوده یعنی شما همین سعدی دیگه سعدی
هم مشاور پادشاهه هم معلم اخلاقه هم عاشقه
هم کسیست که عارفه همه اینا با همه یعنی
در اون دنیای قدیم تفکیکی وجود نداشته این
که الان هست ما امروزه میگیم دین دین دین
که در دنیای قدیم وجود نداشته دین یه چیز
جدیده امروزه ما دین رو در برابر مثلا فرض
کنید اقتصاد در برابر جامعه در برابر
سیاست به کار میبریم یه بخشی از فرهنگ
تعریفش میکنیم ولی در دنیای قدی چی همه
جدیده باید در نظر داشت
که داریم درباره ی دونه صحبت میکنیم که
بسیار بسیار مهمه و حتی خود همین زندگی
نامه ها چندان نمیشه روشون ت به اصلا تکیه
کرد تاریخ نگاران قدیم خیلی مرزی بین خیال
و واقعیت به درستی
نمیشناختن و بین باورهاش و شناختشون خیلی
تمایز نمیگذاشتند یعنی اون رو که باور
داشتند اون رو شناخت محسوب میکردن بلی رو
نالج حساب میکردن و این باعث میشه شما
اصلا
کتابی تاریخی یا منابع تاریخی رو اصلاً
باید به ی شکل دیگهای بخونید و فکر نکنید
که هرچی اونجا نوشته مثل گزارش روز نگاری
امروز هست به هر حال ابهامهای بسیار
زیادی داره و بازسازی یا دادن یه روایت
تاریخی قابل دفاع با روششناسی جدید هنوز
انجام نشده ما بیشتر ه هرچی که داریم ی
داستانهای تاریخی در مورد اینها داریم
تا تاریخنگاری درست مثلا شما از کوچه
رندان آقای زرین بخونید یا فرار از مدرسه
رو بخونید راع اون یکی راجع به حافظه راجع
به غزالی مثل یه داستان تخیلیه دیگه مثل
داستان تاریخیه یی
فیکشن نمیشه اون رو به عنوان در حقیقت اثر
تاریخی یا بیوگرافی
گرفت اگر اجازه بدید من د تا غزل دیگه
میخونم و
غزل خوندن رو به پایان میبرم اگر دوستان
نکته داشته باشن من در خدمت شما
هستم دیدار مینمایی و عیز میکنیم بازار
خویش و آتش ما تیز
میکنیم گر خون دل خوری ره افزار میخوری
بر قص جان کنی هرب انگیز
میکنی بر تلخ عیشی
اگر خنده آیدت شاید که خنده شکرآمیز
میک حیران دست و دشنه زیبات
ماندهام حیران دست و دشنه زیبات ماندهام
کاهنگ خون من چه دلاویز
میکنی سعدی گلت شکفت همانا که صبم فردا
فریاد بلبلان سحریز میکن سعدی گلت شکفت
همانا که سختم فریاد بلبلان
سر اگر مانند
رخسارت گلی در بوستان استی زمین را از
کمالیه شرف بر
آسمان چو سرب بوستان هستی وجود مجلس راید
اگر در بوستان سر سخنگوی و روان هستی
نگارین روی و شیرین خوی و انور بوی و
سیمین تن چه خوش بودی در آغوشم اگر یارای
آب هستی تو گویی در همه عمرم میسر گردد
این دولت که کام از عمر برگیرم وگر خود یک
زمان هستی جز این عیبت نمیدانم که بدعهدی
و سنگین دل دل آرامی بدین خوبی دریغ
مهربان هستی کرد کام من تلخ است بی دیدار
شیرینش وگر حلوا بهدان ماند که زهرش میان
استی دمی در صحبت یاری ملک خوی و پری پیکر
گر امید بقا باشد بهشت جاودان هستی
نه تا جان در جسد باشد وفاداری کنم با او
که تا تن در لهد باشد مگر خود استخان هستی
چنین گویند سعدی را دردی هست پنهانی خبر
در مغرب و مشرق نبودی گر نهان هستی ه آن
دل را که پنهانی یمی هست روحانی به خلوت
خانهی ماند که در در بو دوستان
هست بسیار سپاسگزارم از دوستان ببخشید من
اون غزلم نتونستم پیدا کنم یه مقدار چشمم
ناراحته ولی نوبت
بعد بله دوستانی در روی استیج هستن جناب
زاهد تشریف دارن آقای آبتین هستن اگر نکات
دوستم بشنویم انور گرامی هم که هر
وقت امار جان
هستی بله من هستم آره خودت
بگو منه نکتهای ندارم فعلا
راستش بعد
اون که آقای خلج در مورد برداشت مدرن یا
درک مدرن فهم مدرن از زبان سعدی میشه کرد
یکی از مسائلی که فکر میکن
بین فارسی زبانها اتفاق افتاده با این
زبان جدید یا شعر جدید فکر میکنم دیگه
ادبیات کلاسیک را با اون جذابیتی که قبلا
میتوانستند هم دبی بکنن و بخوانند و لذت
ببرن ازشان گرفته به نظر میرسه برای نسل
ما نمیفهمم هرچند ک میگ فوقالعادهای داره
ولی با
اون جذابیت
و و ز
که فکر مکنم نسل قبل از ما میت ازش ببره
برای ما سخت کرده فکر
میکنم منتها خانش که آقای خلجی خیلی
فوقالعاده هست و بسیار تف هم مسئله این
هست که
ما به طور طبیعی از دنیای
سنت ما رو با یه شوکی پرتاب کردند بیرون
ما دیگه سنتی نیستیم اما به دلیل اینکه ما
با یه شوک بیرونی از سنت بیرون اومدیم
در
نتیجه به دلیل حالا شرایطی که داشتیم از
نظر سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ما هنوز
مدرن هم نشدیم یعنی کهه ما بین به قول
شایگان دری تعطیلات تاریخی هستیم یعنی ن
نه
خدای دیروز مرده ولی خدای فردا هنوز
نیامده یاد نگرفتیم که چگونه مدرن زندگی
کنیم چگونه مدرن جامع مونو بسازیم چگونه
مدرن به چیزا نگاه بکنیم در نتیجه طبیعیه
ما درکی که داریم از سعدی درکی که داریم
از ادبیاتم درک سنتیه که خب با زندگی ما
سازگار نیست دیگه ما نه عشق اونجوری
میفهمیم نه دنیا رو اون شکلی میبینیم
اما فکر میکنیم که این اشکال از این متن
هاست فکر میکنیم اشکال از تاریخ ماست در
حالی که خود همین یعنی ما مدرن نشدیم یعنی
ما فکر میکنیم که متنا هستن یا تاریخها
هستن مدرن یا سنتین در حالی که این نگاه
شماست که مدرنه یا نگاه شماست که سنتیه ما
متأسفانه از سنت اومدیم ولی غیر از نگاه
سنتی شکل دیگه نگاه کردنو بلد نیستیم در
نتیجه
طلبکار سنت میشیم هی میگ تاریخ ما هیچی
نداره تا این ادبیات ما نمیدونم به درد
دنیای امروز نمیخوره این نمیدونم عرفان ما
بله خب این به دلیل اینکه بلد نیستیم غیر
از اون شیوه سنتی بخونیم تا حالا عرفان ما
رو عرفا خوندن یا عدبا خوندن و مخصوصا
فرهنگ ما یک جوری در
اسارت به اصطلاح تفسیر عدبا است ادبای
سنتی و این خب خیلی بده باید از این به
اصطلاح زندان فرهنگ و نجات داد یعنی سنت
ما ادبیات ما فلسفه ما عرفان ما حتی دین
باید به شکل متفاوت خونده بشه دین رو تا
حالا دینداران ما خوندن در حالی که این
درست نیست ما باید بتونیم به اصطلاح دین
شناسانه دین رو بفهمیم عرفان ما رو تا
حالا کس خوندن و تفسیر کردن که به عرفان
به شیوه سنتی اعتقاد داشتن و طبیعتاً
نمیتونستن غیر از اون نگاه بکنن ولی ما
بتونیم اینها رو شکل دیگه ببینیم کمان که
در فرهنگ مدرن این کارا رو کردن یعنی شما
میید شکسپیر به صورت سنتی بخونید میتونید
به شیوه مدرن بخونید همر رو میتونید به
شیبه سنتی بخونید و میتونید به شیبه مدرن
بخونید که فقر ما نمیدونیم این به اصطلاح
فقر از کجا میاد ما فکر میکنیم فرهنگ ماسک
فقیره در
حالیه نگاه
ماسک جامد مونده این اشکال از یعنی فقر
فکری ما فقر عقلی ما فقر فرهنگی ما باعث
میشه که گذشته خودمون رو هم خیلی روشن
نبینیم من بارها دیدم که بعضیا میگن این
فرهنگ اروپایی نگاه کنید چقدر تاریخش
نقطههای روشن درخشان داره فرهنگ ما همش
تاریکه فکر میکنن که
مثلاً تاریخ اروپا یه چیزیه مثل
مثلاً یه گنجی که از گذشتگان به جا مونده
باشه و حالا امروزیا مثلا نشستن از اون
گنج استفاده میکنن به حال اینطور نیست
تاریخو شما میسازید تاریخ تاریخ یعنی
تفسیر شما روایت شما از گذشته بگن نه چیزی
به نام تاریخ وجود نداره که ما بلد نیستیم
بخونیم همون طور میخونیم که به
اصطلاح ادوای ما میخونن و ادوای ما هم
طبیعتا به شکل سنتی میخونن یی غیر از در
نهایتش میتونن فیل لوژیک بخونن
یعنی کلماتو معنی کنند و از نظر به اصطلاح
شرح لفظی بدند و یه مقدار نکتههای تاریخی
بدن و اینا بیش از این دیگه نمیتونن دیگه
مثلاً روشهایی که حالا
بهترینش روشها که مثلاً کسانی امثال
زرینکوب و دیگران دارن
ولی یک فهم و تفسیر یک دنیای عظیمی اس در
اصل مدرن که اگر اونها رو بیاموزیم
اونوقت متوجه خواهیم شد که چقدر متنوع و
چقدر متفاوت و چقدر امروزی میشه همه این
متنها رو خوند و در حقیقت از این متنها
برای بهتر فهمیدن دنیا و بهتر فهمیدن خود
و بهتر فهمیدن زمانهای که در او هستیم
استفاده
کرد بله آقای زاهد شما نکتهای دارید
بفرمایید سلام به آقای خ گرامی و همه
دوستان من معذرت میخوام از آقای خلجی که
قرار بود من باید اول وقت
بیایم مسیت سپردم که اینجا برسه چون من
دچار یک مشکل تکنیکی شدم در برنامه هم
بسیار به مشکل ماندم م فقط در آخر برنامه
رسیدم در مورد حرفهای انور شاید بتوانم
بگویم که به هر حال ما بخواهیم نخواهیم
نسلی هستیم که
امروز بزرگ شدیم امروز زندگی میکنیم با
زبانی امروز طرف هستیم و
همون طوری که یک آدمی از دوران سعدی با ما
قصه کنه ممکن با زبانش احساس راحتی زیادی
نکنیم وقتی با ادبیات هم درگیر هستیم با
فاز ادبیات امروز ما با یک سری شگردهای
زبانی روبرو هستیم که زیبایی شناسی امروز
ما را میتانه ارضا بکنه برای همین من فکر
میکنم وقتی میریم سراغ مولانا یا سعدی یا
حافظ آن دلچسبی لازم را انگار نداره چون
ما وقتی درگیر شیر امروز
هستیم شعر مولانا را وقتی میبینیم یا سعدی
یا اینها را یک سریع شگردهایی از شعر را
میبینیم که اونجا بسیار به مراتب تکرار
شده گوشمالی شده و امروز برای ما ظاهراً
حس خاصی نمیده ت اینکه ما یک شعر امروزی
را میخوانیم که با زبان امروز با ما حس
نزدیکی داره حالا مسئله محتوا این که چی م
در سعدی در شعر امروز چقدر از پراکندگی
زندگی امروز ما چقدر از پراکندگی فکر
امروز ما در شعر امروز ما میشه یک بخشی
هست که وجود داره اگر فرض را بر این
بگذاریم که ما کسایی که با سعدی به قدر یک
شعر امروزی میتانیم حال بکنیم ما بنا ن
مدرن شدیم از سنت کنده شدیم ما در
افغانستان دست کم کتله زیادی بالای تقریبا
۹۰ مردم را داریم که با ادبیات امروز
ارتباط برقرار نی میکنن و فکر میکنن با
سعدی و حافظ ارتباط برقرار میکنن یعنی
هنوز معیار شعر برایشان حافظ و سعدی هست و
بسیار لذت میبرن مثلاً پدر مکمله هست و
میخوانه مولانا رو بسیار لذت میبره مسن
بسیار لذت میبره سعدی میخوانه بسیار لذت
میبره ولی وقتی شعر امروز براش خوانده شو
اصلاً هیچ نسبتی برقرار نمیکنه من فکر
میکنم این یک پارگی نسلی هست که وجود
داره همون طوری که کسی امروز وقتی خودش
شعر می دیگه وارد زبان ادبیات و شعر امروز
هست و یک چیزهایی در اونجا هست که دیگه
نمیتانه با زبان سعدی یا اینها حال بکنه
یا یکی اگر بیایه مثل سعدی و حافظ و او
زبان شعر بگوی که اصلا دیگه نمیتانه
ارتباط برقرار بکنه اگر ما این ارتباط را
برقرار میکنیم این پیشفرض برقرار میکنیم
که از چند سال پیش هست و وقتی با زبان
ازون مواجه میشیم ما انتظارات زبانی را با
کنار بگذاریم و ببینیم که سدی در اون زمان
چه فکر میکرده یا مولانا در زبان چی فکر
میکرده و ما چطور میتانیم با او ارتباط
برقرار بکنیم من فکر میکن که یک این پارگی
نسلی در یک سطحی وجود داره حتی بین آدم
هایی
که دارن فهم دارن و اینها مثل آقای خلجی
که ما ازان همیشه می آموزیم ممکنه آقای
خلجی با
ارتباط ادبیات امروز ادبیاتی که در حال در
ایران افغانستان تولید میشه خیلی محکم
نباشه این نی نمیفهمم سیا دنبال میکنن یا
نمیکنن برداشتی هست که شاید با فاز زیبای
شناسی مسلط امروز ادبیات زیاد حال نکنن
برای اینکه با اون فاز بیشتر ارتبات
برقرار میکنن یا بیشتر حال میکنن این
خصوصا بین نسلی که تفاوت سنی دارن حالا
بین ۳۰۴ هستن یک نوعی از زیباشناسی حاکم
شده که حالا این در موسیقی هم مسلطه
ز
خودش حالا موسیقی فارسی باشه یا موسیقی
دیگه زبانها در شعر هم این دیده میشه و یک
مسئله این کار ناپذیر ما نمیتوانیم از
زیبایی شناسی زمانه مان بیرون شویم چون
اگر بیرون
شویم یک چیزی نیست که ما تصمیم میگیریم
باید از بیرون شویم ا چیزیست که ما زیستش
میکنیم و در او
هستیم من لذت میبرم از شعرهای حافظ و سعدی
ولی به شاعر وقت شعری با زبان سعدی و حافظ
میخوانم از یک سری مثلی که من موزیسین
باشم و یک سری بسیار تکرار را بشنوم
اینطور چی میشه و یک سری از غزلهای حافظ
سدی را میتانم باش ارتباط بیشتر برقرار
بکنم من ق حرف بزنم ب حال سپاس بله ببینید
همون داستانی که میگن که ما
اومدیم راه رفتن کپو یاد بگیره را رفتن
خودشم یادش
رفت ما دچار اسکیزوفرنی فرهنگی هستیم
یعنی اونایی که فکر میکنن مدرن مدرن نیستن
اونا که فکر میکنن سنتین سنتی نیستن دچار
بحران خودآگاهی هستیم در
حقیقت همون طور که گفتم به طور طبیعی اون
نظام سنت همه چیزش فروپاشیده نظام قدرت
نظام ساختار سلسله مراتبی و طبیعتا معنا
معنا و ار
هم اون نظام سنتی معنا و نظام سنتی ارزش و
استتیک کاملا از بین رفته اما ما برعکس
اروپاییها
با یک جریانی
از به اصطلاح یک پویش درونی نبوده یعنی ما
با نقد سنت نبوده که مدرن شدیم ما یهو
دیدیم که چیزی هست بیرون به نام جهان مدرن
و سعی کردیم که این از گذشتمون هرچه
میتونیم جدات بشیم و هرچه میتونیم شبیه
غرب بشیم یعنی به جای اینکه مدرن بشیم سعی
کردیم غربی بشیم میلان کندرا یه جا داره
راجع به شخصیت داستانش دختریه که از مادرش
خیلی بدش میاد از موقعی که مثلاً نوجوون
بوده با مادرش خیلی تنش داشته و از همه
چیز مادرش بدش میاد از آرایش موش بدش میاد
از طرز حرف زدنش بدش میاد از سبک لباس
پوشیدنش بدش میاد و سعی میکنه که از همون
نوجوانی سعی میکنه که در تقابل با
مادرش متفاوت لباس بپوشه متفاوت
موهاشو آش کنه متفاوت حرف بزنه متفاوت
رفتار کنه بعد یه موقع که دیگه مادرش فوت
کرده و سالها گذشته و اون زنی ن سال شده
یک بار جلوی آینه خودشو تماشا میکنه و
میبینه چقدر شبیه
مادرشه
این وضع ماست ما نمیدونیم فقدر مایی که
میگیم مدرنی مای که میگیم نمیدونم شعر
مدرن رمان مدرن ما در یک بحران استتیک به
سر یعنی بحران معیارهای ارزشی به سر
میبریم هم از نظر اخلاق هم از نظر هنری و
هم از
نظر سیاسی ما در به اصطلاح اوج انحطاط
ارزشی هستیم و اصلا قادر نیستیم که به
اصطلاح انقدر در این انحطاط غرقیم که
نمیتونیم به راحتی بفهمیم که این انحطاط
خود نمیتونیم مطرح بکنیم به خاطر همین که
شما میبینید بعد از انقلاب ما در ایران
حالا من افغانستان
نمیدونم شعر بعد از انقلاب واقعا یه چیز
بیم
معنیه حالا در رمان شاید
یک پیشرفتهایی کرده باشن که اونم خیلی
مشکوکم ولی شعر بعد از انقلاب شد غزل
بیشتر تکیه شد بر غزل و غزل ناسازگار ترین
فرم با عصر مدرن هست یعنی عصر مدرن مخصص
زمانه ما عصر ضد
تغزلی کندرا این مال این که ما در عصر ما
نیست در عصر خودمون نیستیم دیگه ما این
زبان ما
زبان
بسیار به اصطلاح کانتنت فری شده از محتوا
خالی شده در نتیجه غزل که
بیشتر بیانگر عواطف سانتیمتری هست شده
مهمترین اب چیز فرم شعری ما که خب اینا
خودش نشان دهنده انحطاط هست دیگه و
نمیپرسی از این
چیزها شعر نوی ما هم همین طور دیگه تلی
بده بعد از انقلاب شعر نوی ما
هم و اصلا بازتاب عصر ما و جهان ما نیست
اصلا مثل بقیه چیز بنابراین باید آگاه شد
به این انحطاط به این وضعیتی که درش هستیم
که خب اونم
کار آسانی
نیست نکته دیگری هست دوستان
بفرماین چقدر دیگه
وقت من میخوام در آخر
یک غزل به عنوان ختاب ولی اگر دوستان نکته
دارن بفرما ب چند تا از دوستان هستن تو ک
اگر به یوتیوبم میخواید نخ بدید به
تلگرامتون مراجعه نگاه کن بله آقای آبتین
شما
بفرمایید سلام و عرض ادب دارم خدمت آقای
خ لذت بیم آقای خرجی دست در
نکنش وصیتش این جلسات شما در مورد شعر و
اینا دیدگاه من رو در
م عوض کرد
میکردم همش
دا و خیلی از دوستام سفارش
میکردم خصوصا اون جلسه شما در مورد
اسکندرنامه
گنجی آقای یه سوالی داشتم ازتون جلسه نیدم
قبل
بود مثنوی مولوی رو میخوندی و یه سری جاها
بود مثلا میگفتیم که اینا
میشینن نموی میسن در وا شع شعرو و میگن در
حالا جلسات
و م اینطور و مثلا یه جایی گفتید که مولوی
گفت عدم رسیدیم و شما گفتید که این عدم در
عدم عرفانیه و اصل
وجوده من از اونجا که خیلی علاقهمند شدم
برم ادبیات رو
بخونم منتها یه کم ذهنم مشغول شد که ما
اینا رو نمیدونیم مفاهیم و اصطلاح اون
زمان معنای خاصی داشتن ا شعرا با اون
معنای خاص به کار بردنشون ص ببینم بای
کتابی هست چیزی هست که ما بتونیم یه مقدار
اونو بخونیم و این مفاهیم رو م توضیح داده
باشه کلا در مورد که مولوی پش فضایی
بوده استفاده میکرده از این مفاهیم و غیره
اگر چین کتابی هست خستم اگر ممکنه
م بله سپاسگزارم دوست عزیز در مورد مولوی
همون جلسه عرض کردم که د تا کتاب هست که
باید حتما خونده
بشه یکی سر ن هر دوش از آقای زرینکوب سر
نی که دو جلد هست و یکی بحر در کوزه این د
تا کتاب حتما باید خونده بشه حالا اون پله
تا ملاقات خدا هم هست از ایشون اونم اگر
بخونید خیلی خوبه و خب خیلی اون دنیای
مولوی رو تصویر می میکنه و زندگی مولوی رو
در مورد مولوی اگر دوست دارید غزل هاشو
بخونید گزیده غزلیات شمس رو که آقای شفیع
کدکنی هم گزینش کردن و هم شرح دادن خیلی
خوب هست حالا اگر یاد من بیارید من همه
اینا رو میتونم در کانال تلگرام بگذارم
و ج کارای آقای شفیع کتنی رو همه رو
بخونید کارای آقای شفیع کتنی همه رو باید
خوند همه کارای آقای شفیع رو باید خوند
غیر از اون کارهای آقای پورنامداریان آقای
پورنامداریان یه کاری دارن راجع به دکتر
تقی پورنامداریان یک کاری دارن راجع به
حافظ فکر کنم تفسیر آفتاب اسمش و یکی هم
یک کار دیگه دارن راجع به
مولوی اونها هم باید خونده بشه
آقای شفی کتنی یه سری درسهایی دارن راجع
به حافظ سه جلده به نام کیمیای
هستی اون رو حتماً بخونید ک حافظ نامه
آقای بهاالدین خرمشاهی رو که تمام ۵۰۰ غزل
حافظ رو شرح کرده ا اونا رو باید خوند و
اینا کتابیست که مقدماتی دیگه حالا اینا
رو باید خوند بعد ا وقت دیگ که
وارد به اصطلاح یه سطح دیگهی از مطالعات
شد که بتونید تخصصی تر به این دنیا وارد
بشید ولی واقعیت این هست که همین ما
مشکلمون این بوده که تا الان یه عده اومدن
گفتن آره این ما رو این شعر و شاعری بدبخت
کرد یهده اومدن گفتن آره عرفان ما رو
بدبخت کرد نه اینا درست نیست این نگاه ما
به اینهاست که ما را بدبخت کرده یعنی اگر
عرفان کتاب ارزش راس سوفیه رو بخونید از
آقای زرینکوب اگر عرفان یک سری آثار بدی
داشته که داشته به خاطر اینکه ما شکل دیگه
نفهمیدی
بش و این شکل دگر دیدن به قول سهراب سپهری
میگه چشمها را باید شست جور دیگر باید
دید این نوع نگاه شماست که معنی میده
ببینید کلمات متنها به خودی خود هیچ
معنایی ندارن مطلقاً معنایی ندارن این
خواننده است که معنی میده به اینها اگر
خواننده نباشه خواننده است که میگه این
شعره اون نصره این کتاب تاریخه اون کتاب
فلسفه است اون کتاب مذهبیه اون کتاب علمیه
همش خواننده است و ما چون
خودمون نگاهمون سنتیه فکر میکنیم که این
معنا پشت این کلمات چسبیده پشت این کاغذا
چسبیده و باید با یک مته سوراخ کنیم و
معنا رو بیرون بکشیم چون چیزی وجود نداره
شما هستید که به کلمات به مها معنی میدین
به قول مولوی خوندم اون روز باده از ما مس
شد نیما از
اون ببخشید میگه باده از ما مز شد نیما از
او قالب از ما حست شد نیما از او چرخ در
گردش اسیر گوش ماست باده در جوشش گدای جوش
ماست ای هم دریا چه خواهی کرد نم این شما
هستید که به این جهان معنی میدید شما
نباشید یه نفر دیگه باشه معنای جهان براش
فرق میکنه شما هستید که از این چشمانداز
دارید به جهان نگاه میکنید چشم اندازتو
عوض بکنید شما یه جهان دیگری میبینید
میدونین جاتونو عوض بکنید یعنی یه ذره
برین ک یه طرف دیگه شما جهانو تو ی قاب
متفاوتی خواهید دید بنابراین اگر جهان ما
ملال آوره اگر تاریخ ما فرهنگ ما انقدر
تهی به نظر میاد به خاطر اینکه چشمهای ما
بیفروغ مانده به خاطر اینکه ذهنهای ما
از رویش و سرزندگی بازمانده اگر شما
چشمها رو بشویید اگر روش نگاه کردن یا
بگیرین اگر فهمیدن یاد بگیرین اونوقت
میبینید که در تمام همه اینها تبدیل میشه
به یک به اصطلاح تالاری از
چراغ مولوی میگه
که کاملی گر خاک گیرد زر شود یه انسانی
بالغ هست انسانی که پخته است اگر شما خاک
بهش بدین از اون خاک طلا برای شما میسازه
کاملی گر خاک زر شود ناقص ضر برد خاکستر
شود به یه آدم بی بنیه و بی بنیانی شما
اگر طلا بدین اون طلا خاکستر میسازه
بنابراین این فکر شماست که این جهان رو
زیبا میکنه معنادار میکنه معنا در ذهن
ماست چیزی در خارج وجود نداره شما اگر
خلاقیت داشته باشین برای به اصطلاح ابداع
معنا آفرینش معنا و تخیل قوی داشته باشید
میتونید جهانی بسازید که فوقالعاده
متفاوته با این جهان هست مولوی میگه چه
عروسی است در جان که جهان ز عکس رویش چ د
دست نو عروسان تر و پرنگار بادان نمیگه
این جهان زیباست و این جهان در من انعکاس
داره در چشم من یا در ذهن من انعکاس داره
میگه نه میگه در درون من یک عروسی هست که
این عروسی انقدر شاده و انقدر خوشه و
انقدر سرشاره که تصویرش روی جهان جهان رو
تبدیل کرده به یک تابلوی بسیار بسیار
رنگارنگ و پرنقش و نگار یعنی این درون منه
که بتابه به جهان نه اینکه جهان بتابه بر
من چه عروسی است در جان که جهان ز عکس
رویش چد و دست نو عروسان تر و پرنگار مد
بنابراین مولوی میگه کردهای تاویل حرف وک
را خویش را تحویل کن نی ذک را اگر قرآن
میخونیم ولی همونو میفهمیم که مثلاً
جنتی میفهمه ازش اگر ما تاریخ اونو
میخونیم همونو میفهمیم که مثلاً فرض
کنید نیاکان ما میفهمیدن این یعنی که ما
در عصر حاضر به سر نمیبریم که ما در دیروز
متوقف شدیم شما همواره یکی از مشکلات همین
هست مثلاً میگن که افتخار میکنن استادای
ادبیات شاهنامه شناسان ما متأسفانه چون
سوادش سواد ادبیه نه سواد در حقیقت فلسفه
علمی بعضی موقعها حرفهایی میزنن عجیب
غریب دربار شاهنامه میگن افتخار ما اینه
که ما شاهنامه رو امروز میتونیم بفهمیم
نه اصلا نی ما شاهنامه رو اگر شما میخواید
شاهنامه رو مدرن بفهمید باید تمام اون
فهمی که الان داشتید بریزید دور اون فهمی
که ما داشتیم اصلاً فهم درست نیست از
شاهنامه وقتی میگه به نام خداوند جان و
خرد که از این برتر اندیشه بر نگذر بعد
این خدا رست اندیشه همه اینها مفاهیم هستن
که مطلقا به معنای امروزی به کار نمیرن
اگر شما فکر کنید که اینا به معنای امروزی
به کار میبرن و مثلاً فردوسی داره در وصف
عقلانیت میگه و این حرفا رو زدنا
نمیدونم فردوسی عقل گرا و خ گراست به
مفهوم که ما امروزه میگیم خب اینا همون
بدفهمی دیگه اینها یعنی که شما نمیخواید
تفاوت و این فاز شکاف تاریخی که بین ما و
گذشته وجود داره اینو ببینید در نتیجه شما
در یک جهان غیر تاریخی زندگی میکنید
انگار نه انگار که از فردوسی تا حالا ۰۰
سال گذشته و این کلمات
هزار تب و تاب و پستی و بلندی و گسست و
غسل شکاف و شکست داشتن و عوض شدن معناش
تغییر کرده و کار تاریخ نگار دیدن این گسل
هاست نه اینکه شما بگید که این همونه که
همونه خدا که همونه نه خدای فردوسی برای
ما قابل فهم نیست ما باید روشهایی ابداع
بکنیم ببینیم خدای او چه جور خدایی بود
قطعا به مفهوم خدا گاد نیست به مفهوم الله
نیست که امروز ما میفهمیم یا دین که میگه
اصلاً مفهوم دین به مفه که ما امروزه در
برابر ریلی جن به کار میبریم مطلقا
نمیتونسته باشه اینکه شما باید آشنایی
زدایی کنید اون که تا حالا فکر میکردید
میفهمید باید فرض برای این بگذار همون
کاری که دکارت کردی گفت من میدونم و از
نوع فهمم باید مهک بزنم بنابراین شما باید
روشهای فهم رو یاد بگیرین روشهای شناخت
و یاد بگیریم و بعد بییم تمام اون پیشفرض
رو بر اساس این روشهای جدید از نوع مهک
بزنیم ازناو ببینیم که آیا اینها در
برابر آزمون روش شناختی مدرن پاپ میارن یا
نه اگر این کارو بکنیم اونوقت میبینید که
اصلاً یه چیز دی دیگهای خ همونطور که
گفتم م اون روز در جلسه مولانا اساساً اگر
ما بفهمیم که فرهنگ شفی با فرهنگ گفتاری د
تا دنیای متفاوتن کلمات درش معناش متفاوته
نوشته معناش متفاوته در فرهنگهای متفاوت
کلمات نوشتار سخن معنای متفاوتی داره برای
یونانی کلام یک چیزه برای ایرانیها کلام
یک چیز دیگه است برای چینیها کلام یک چیز
دیگه است نوشتار گفتار کتاب اثر همه
اینها تو این فرهنگها متفاوته بنابراین
اگه شما انتپ لوژی ندونید یعنی انسانشناسی
فرهنگها رو نشناسیم فک کنین
ار فرهنگ ما یک فرهنگها همه یک جور هستن
کلمات همه یک معنا میدن آدمها به نوشتار
و گفتار و شعر و نصر و اینها یک شکل نگاه
میکنن خب اینا همه سو تفاهم هست ما باید
بدونیم که فرهنگ ما متفاوت هست از
فرهنگهای دیگه و در ت همیشه در تمایز و
در تقابل و در تفاوت با فرهنگهای دیگه
میتونیم ویژگیهای فرهنگ خودمونو بفهمیم
ولی ما چکار کردیم در عوض
ع فرهنگ خودمون رو یک دنیای تاریک دیدیم و
فرهنگ مدرن رو هم بدون اینکه بشناسیم
بدونک درک کنیم فکر کردیم که خب اینا همه
همه همه چیزش درسته همه چیزش خوبه و در
نتیجه زدیم تو سر خودمون خودمونو تحقیر
کردیم ی از نشناختن فکر کردیم که نداریم
یعنی ما به جای
اینکه روش کشف
کاوش گنجی رو که در زیر زمین پنهان هست
بشناسیم چشممون به دست
دیگران به اصطلاح خیره شده
و
هم از نداشتن آنچه بیگانه داره حسرت
کشیدیم و هم از این فقری که نمیتونیم م
بفهمیش یم خودمونو آزار میدیم هم داریم در
حقیقت به بحرانهای بیشتری دامن
میزن
خب این کتابای که گفتم هم تو اینترنت هست
اگر یادم بیارین من براتون در این
کتابخانه خواهم
گذاشت و شما باید سعدی رو مثلاً باید از
منظر فلسفه سیاسی بخونید سعدی گلستان سعدی
و حتی بوستان سعدی اینها آثاری هن آثار
سیاسین منتها ما چون بلد نیستیم بخونیم ما
فقط بلدیم ترجمه کنیم دیگه باید فکرکنیم
چون ترجمه میکنیم چون من از کانت ترجمه
میکم پس من کانتو میفهمم نه این فهم که
من دارم که از خودم نیست اینها همه از
ترجمه است و فراموش نکنید که اینا همه
کشفیات خاور شناسیه یعنی ما چیزی به نام
ادبیات که نداشتیم که ادبیات با کتاب
تاریخ ادبیات ادوارد براون آغاز میشه ما
حتی یک چیز دیگه بگم من مدتیه که دارم فکر
میکنم ببینید ادبیات لیتریچر از لتر میاد
دیگه یعنی از حروف الف با و نوشتار و
پدیدهی اس که در قرن بیست هجدهم متولد
میشه پیش از اون ما لیتریچر نداریم به
مفهوم مدرن کلمه بعد لیتر چه همواره یه
کلمه است اگر شما بخواین به عنوانی مفهوم
به کار ببرید باید نظریه داشته باشید یعنی
یعنی باید نظریه داشته باشید که بگید ما
به چی میگیم ادبیات به چی نمیگیم ادبیات و
ادبی بودن ادبیت یک اثر به چی شد
ها
خب
در فرهنگ غربی و به اصطلاح فلسفه و ادبیات
نقد ادبی قر که خب روشنه که نظری متفاوتی
هست و همچنان بحث
بسیاره ولی آیا ما در فارسی میدونیم
ادبیات فارسی چیه یعنی آیا پرسیدیم که
ادبیات فارسی چیست ما به دلیل اینکه
فیلسوف نداریم که سوال بکنه این سؤال سؤال
ف فلسفیه وقتی میپرسید یعنی سؤال از سرشته
چیزها سؤال فلسفیه ادبای ما همیشه براشون
مسلم بوده که ادبیات چی هست در حالی که
اصلا همچین چیزی همچین امر بدیهی وجود
نداره آیا وقتی که دکتر زنده یاد تفضلی
دکتر احمد تفضلی مینویسه تاریخ ادبیات
پیش از اسلام بعد از اوستا گرفته
تا ارداویرافنامه گرفته تا همه دین کرد و
اینا همه رو جز ادبیات محسوب میکنه این
یعنی چی یعنی آیا متون دینی هم جز ادبی
ااتن متون ما الان میگیم تاریخ بیحقی در
ادبیات ماست آیا متون تاریخی ما هم جز
ادبیاتم متون عرفانی ما هم جز ادبیات متون
تفسیری جز ادبیاته ما میبینید که از نظر
فلسفی به شدت فقیر هست اینا نیازمند نظریه
است یعنی شما تو هر زبانی باید نظریه
داشته باشید برای اینکه بگید ادبیات
آلمانی اینه ادبیات یونانی اینه ادبیات
فرانسوی اینه ما هنوز نظریهای نداریم که
ادبیات فارسی چیه چی میگیم به چه متونی
میگیم ادبیات و معیارش چی هست این نیازمند
این دیگه کاری فراتر از ادبیات و نیازمند
ذهن نظری و فلسفی هست که متأسفانه ما هنوز
تا اونجا راه
درازی حالا میخواین من باز هم هستن
دوستانی که بخوان نکتهای رو
بگن بله آقای آبتین ش
ش
یه س دیگه
داش بفرمایین آقا
بفرمایید بله
ممنون فقط من کجا براتون پیام
بذارم من در فیسبوک و تویتر و اینستاگرام
و در تلگرامم هستم من مثل زبل خان همه جا
هستم پس من در اینستاگرام براتون پیام
میذارم ب
حتما فقط آقای فلجی من برم اینا رو بخونم
ی مستقیم نرم سراغ خود آثار یا اینکه نه
چما مثلا هم غزلیات مولوی رو من این کارو
کردم دیگه حالا قدیم دو سه بار من گزیده
آقای شفیع رو از اول تا آخرش خوندم شما
این گزیده قضات رو بشید بخونید زیرش
پاورقی داره و اگر خب یادداشت بردارید
نکتههایی که براتون جالبه یاداشت کنید خب
خیلی بهترم هست یا سر نی رو شروع کنید از
اول تا آخر خوندن من دو جلد سر نیرو گفتم
اون دفعه فکر کنم ۱۶ ۱۷
بود چار پن روز خوندم دیگه چشمام داشت در
میومد فوقالعاده است و نصر خود زرینکوب خب
خیلی زرینکوب عاشق مولویه و وقتی به مولوی
میرسه زبانش خیلی زبان زیباییست ولی اینا
اینا رو بخونید از اول آره ی یکی دو سال
سع بکنید که این آثار رو بخونید یادا ش
بردارید بعد اون وقت حالا با وارد بحث نقد
ادبی میشیم بحث هرمنوتیک میشیم بحث اصطلاح
فلسفه عرفان فلسفه ادبیات فلسفه تاریخ که
شما چهجوری باید تاریخ بنویسین چون تاریخ
چیز جز متن متن نیست زبانه دیگه وقتی ما
میگیم تاریخ ما یعنی زبان وقتی میگیم سنت
یعنی زبان و میدونین این زبان چقدر فهمش
مشکله و چقدر تحولات عظیمی به وجود آمده
در فهم فهم ما از زبان یا این لین گوستیک
ترم یا چرخش زبان شناختی یک انقلابی به
وجود آورده در درک ما از زبان خب ما اینا
رو اصلا
هنوز بادش هم
دنیای به
اصطلاح اهل ادب به ما نرسیده یا اهل تاریخ
ما ما هنوز تاریخو به شکل قرن هجدهم
مینویسیم و به این نکتهها اصلا توجه
نداریم به خاطر همینم هست که متنا رو درست
نمیتونیم بخونیم من حالا از روز
دوشنبه به پیشنهاد یکی از دوستان که امسال
۱۰۰ سالگی جلال احمد هست دوست داشت یه
مجموعه درمیاره میخواست من مقاله بنویسم
حالا به حال من یادداشت زیاد برداشتم از
دوشنبه تا پنجشنبه سه چار جلسه من غرب
زدگی آل احمدو میخونم و قبل در جلسه اول
توضیح میدم که چگونه باید یه متن تاریخی
خوند شما ببینید وقتی ما غرب زدگی رو که
یک متن معاصره دیگه ها متن در عصر جدیده
یعنی فاصله به ما ۵۶۰ ساله وی ما قرب زدگی
رو نتونیم درست بخونیم حافظو میتونیم درست
بخونیم مولوی رو میتونیم درست بخونیم
فردوسی رو میتونیم درست بخونیم حتی اوستا
رو میتونیم درست بخونیم نه به خاطر اینکه
مسئله این که شما روش فهم اگر یاد نگیرین
این در مورد همه چیز مقت که صادقه دیگه
شما هیچ چیزی رو درست نمیفهمی اگه روش فهم
بلد باشیم دیگه مهم نیست اون متن مال چه
زمان مال کدوم عصره اگر شما تاریخنگاری
بلد باشید مهم تاریخ کدوم عصر دارید تاریخ
نگاری
میکنید من در اونجا توضیح خواهم داد که
متن تاریخی رو چگونه باید خوند و چرا
برداشتهای رایج از غربزدگی به شدت
کلیشهای و غیر تاریخی و
کاملاً مبتل کاملاً و باید از این بن بستی
که در فهم ما وجود داره از آل احمد با
بیرون آقای خ اگه خاطرتون باشه پارسال در
۱د سالگی آ
احمد یک روم داشتیم ح بله من راجع به آل
احمد به طور کلی صحبت کردم اونجا ولی
اینجا میخوام متنو بخونم یعنی متن غربزدگی
رو میخوا حش خونده شد ولی خ اینو از این
جهت میگم که
اگر بد نیست که یه نگاهی بهش بکنیم که
بتونیم در واق اون نکاتی که گفته شدو در
نظر داشته باشیم در هر صورت آقای علی ما
بفرمایید شما غزلت به راحت
بفرمایید من قض لظ شم یه سوال داشتم خسته
نباشه خدمت استاد خلجی نازنین ممنونم آقای
خلجی بابت همه گفته هاتون گفته هاتون به
گونهای هست برای آدم سؤال به وجود می ی
پیش میاد دست نداشتم بیام بالا ولی یک
چیزی گفتی ذهن من بسیار مشغول
شد جناب خدج یک جا در یک گوشها اومبرتو
اکو یه اشارهای میکنه میگه بعضی
از اشعار بعضی از نوشتهها به گونهای هستن
که از فرهنگ خودشون وام گرفتن بعضی از
نوشتهها و بعضی
از هست که با زبانشون با اثرشون فرهنگسازی
میکنن در اگر این نظریه که میگم گوش یعنی
به صورت نظریه بزرگی نشد فقط مطرحش میکنه
و از کنارش عبور میکنه در مسئله زبان
شناسیش میه زبان پر از المانهای فرهنگیست
ولی خب بعضی هم موفق میشن که زبان خودشون
رو بسازن و با اون اثر خودشون رو بسازن در
باب سعدی حافظ فردوسی آیا این اتفاق
افتاده اینها زبان فرهنگ خودشون هستن
فرهنگ زمانه خودشون هستن یا چیزی فراتر از
اون هستن که هنوز هم مثلاً خونده میشه
هنوز هم لذت دارن دیگه بعد از اونها
اینگونه مثلاً تکرار نمیشه دیگه یه همچین
مفاهیمی اصلاً ساخته نمیشه یعنی هر چقدرم
حالا تو دوره مشروطه یا دوره بازگشت سعی
شد که م مثل اونها مسائل رو به روز بگم
باز موفقیت این شاعران مثلاً گذشته ایران
رو ندارن این چگونه زبان و چگونه فرهنگیست
که باعث میشه یه همچین آثاری تولید و
ساخته بشن مرسی بله ممنونم از لطف شما
ببینید ما تاریخ خودمون رو هنوز نمیشناسیم
یعنی اونچه که خ ما اصلا هنوز خودآگاهی
تاریخ نداریم و اون چیزی که میگیم تاریخ
ایران یا تاریخ اسلام اون چیزیست که غربی
ها در
حقیقت بنیادش رو نهادن و مفاهیمی رو که
برای تبیین اون لازم هست از فرهنگ خودشون
ساختن یعنی مفاهیمی که
ما راجع به تاریخ خودمون به کار میبریم
راجع به فرهنگ خودم به کار میبریم اینا
مفاهیم غربی یعنی طبیعتاً وقتی که ادوارد
براون یه چیزی براتون بگم خیلی بامزه است
سطح اول تاریخ ادبیات ادوارد براون ادوارد
براون میگه که این خیلی یه چیزی به این
مضمون این خیلی گستاخی میخواد
که یک نفر که اهل یک زبانی نیست درباره
ادبیات اون زبان بخواد اظهار نظر
بکنه و یعنی زبان مادریش فارسی نباشه ولی
مثلاً میخواد تاریخ ادبیات فارسی رو بنیم
د تا ترجمه شده این کتاب هر دو مترجم
نفهمیدن این چی میگه سطر اول سطر اول این
کتابو
نفهمیدن یعنی انقدر ما
با تاریخی نگه ادوارد براون در آغاز به
شما میگه من حواسم هست که نگاه من یه نگاه
بیرونی اگر یک نفر از که زبانش زبان
مادریش فارسی هست اگر او بنشینه و تحمل
بکنه و بخواد تاریخ بنویسه یعنی تاریخی
نگاه بکنه و تاریخ بنویسه او یه چیز دیگه
خواهد نوشت توجه میکنید ما در فلسفه مون
مهمترین
فیلسوف معاصر
ما ترین فیلسوف مسلمان فیلسوف اسلامی یک
نفر هست فیلسوفی اس که مسلمان نیست اونم
هانری کوربن هانری کربن میتونه فلسفی ب
خاط فیلسوف فلسفه ما رو فلسفی میفهمه
میتونه تاریخ فلسفه ما رو بنویسه وگرنه
ما نمیتونیم این یک اشکال بزرگیست که ما
از فرهنگ از تمدن از دین از تاریخ از
ادبیات همه چیز رو با مفاهیم غربی
میخوایم توضیح بدی در حالی که این
اشتباهه ما باید خودمون فکر کنیم اینا رو
نمیشه وارد کرد در نتیجه شما میبینید که
مثلاً موسه که تاریخ نمیدونم پوشاک
در دوره قرون وسطا ایران قرون وسطای ایران
معنی نمیده که یعنی دوره بندی هایی که
غربیها دارن بر تاریخ خودشون در مورد
ایران هم درست همینو به کار میبرن یا نم
رنسانس در تاریخ اسلامی این کلمات این
اصطلاحات این مفاهیم اینا مال ما نیست و
ما ترجمه کردنش به این مفهوم نیست که اینا
رو میفهمیم یا از روی او د تاریخ نوشتن
مثلا نگاه کنید
از سوا تا نیما
نمیدونم یا تاریخ ادبیات آقای زبیح الله
صفا تمام اینا تاریخ نگاری به اصطلاح
کرونولوژی ای وقایع نگاری و به هیچ وجه از
بینش تاریخی بر نمیخری بینش تاریخی یه چیز
سادهای نیست و ما انقدر تاریخ نوشتیم تو
مخصوصا این ۵۰ سال اخیر چقدر ادر تاریخ
نوشتیم از تاریخ معاصر بگیر تا تاریخ
گذشته و باز هم که نگاه بکنید بهترین
کارها کارهای فرهنگیست کار فرهنگی به این
مفهوم نیست که به اصطلاح نتایجش درسته یا
فهمشون درسته بلکه به ی مع مفهوم هست که
فهمشون روشمندی توجه میکنید بهترین من چون
رساله دکتر راجع به بیهقی بود اینو من به
جرت میگم تقریباً چیزی نیست که در فارسی
انگلیس فرانسه راجع به بیهقی نوشته شده
باشه و نخونده باشن بهترین اثر در مورد
بیهق خانم که فوت کرده
الان خانم
وادم نوشته و روش میان کتابیست که شاید ح
۳۰ سال پیش نوشته شده باشه ۴ل سال پیش ولی
همچنان هیچ اثری ما نداریم در بیهقی شناسی
که
روی بهتر از این نوشته شده باشه البته شما
تصحیح بی ی داریم د سه چار تا ک تصیح
بیرون آمده و حتما هم خوبه مصوص تصیح
آقایی ولی برای
فهم بیهقی شما باید از این مرحله تصحیح
متون از این مرحله شر الفاظ فراتر بریم خب
هنوز ما به اونجا نرسیدیم دیگه یه نکته
مهم که وجود داره اینه که شما همونطور که
گفتم به چی میگین ادبیات به چی میگین شعر
به چی میگین نصر اینها مفهومش برای ما شعر
معنیش فرق میکنه تا برای یونانی برای
اروپایی معنی شعر فرق میکنه با با شعر
برای ما وقتی ما میگیم ذهنیت ایرانی
شاعرانه است این شاعرانگی ما با شاعرانگی
اروپایی زمین تا آسمان فرق میکنه عرفان
ما با عرفان اونا فرق میکنه فلسفه ما با
فلسفه اونا فرق میکنه من اوایل که شعر
فرهنگی میخوندم اصلاً میگفتم که اینا چ
مگه شعر اینا اصلاً نمیفهمیدم که مثلاً
این شعر الی چرا این اگر مولوی شعره پس
این چیه اصلاً و این وضعیتو شاعران ما هم
داشتن دیگه مثلاً شاملو اصلا نمیفهمن
الیوت چی اصلا هیچ درکی از الیوت
نداره یا درکی از ازرا پون نداره تمام
حواس شاملو لحظ پردازی حالا یه چار تا
کلمه از بیهقی
بگیریم یا چار تا به اصطلاح استعاره از
شاعرای فرهنگی بگیریم ولی درکش از شعر به
هیچ وجه درک مدرن و امروزی نیست یعنی
نمیدونه که شعر فارسی ولو شعر مدرن شعر
نو با شعر فرهنگی زمین تا آسمان فرم کنه د
تا چیز متفاوتن نسل متفاوته ادبیات
متفاوته هنر متفاوته ولی ما میایم کلماتو
هی میاریم در مورد فرهنگ خودمون به کار
میبرم زیباشناسی اسلامی زیباشناسی اسلامی
یعنی چی
نمیدونم اساساً صحبت کردن از معماری
اسلامی نمیدونم هنر اسلامی اینور چیزا
اینا همه به اصطلاح ایزم هست و از نظر
تاریخ نگاری جایی
ندار ممنونم
خ آقای خانجی به یوتیوبم نگاه میکنید ی
بله بله بله منم اینجا یه نکتهای رو گفته
بودن راجع به اینکه بهای یک غزل رو به
عنوان جهان فکری ش به هیچ وجه به هیچ وجه
اینور نیست نه اصلا این روشهای متفاوتی
باید خوند و این این اپروچ اصلا درست نیست
انتخاب قالب شی توسط شاعر آیا به فهم
درونمایه و نظر شاعر کمک نمیکنه
ببینید نه ببینید قالبهای
شعری اساساً سبک همه چیز سبکه یعنی سبکه
که معنی میده یعنی شما
اگر میبینید که یک شعری در قالب قصیده است
این یک معنی میده
اگر همون مضامین در قالب غزل باشه یه معنی
دیگهای میگ یعنی معنا از سبک میاد معنا
از روش و شیوه بیان کردن چگونه گفتنه که
معنا سز نه چه گفتن یعنی شما یک چیزی رو
به چند شیوه بگید چند تا معنای متفاوت
بیان کردید بنابراین شعرای خیام و شما
نمیتونید به صورت غزل بگید نمیتونید به
صورت
قصیده بگیر حتما باید در قالب ربی باشه یا
غزلیات حافظ رو شما اگر همون مضامین رو در
قصیده به کار ببریم مناش عوض میشه همون
طور که قالب رمان قالب مقاله قالب
نمایشنامه
قالب به اصطلاح انواع اقسام شکل های
تراژدی کمدی اینها خود سبک یعنی خواستگاه
معنا سبکه
قالبه نه محتوا به نام محت توا وجود نداره
فرم هست که معنی
میده فرم هر فرمی
زاینده ی معنای جداگانه است بنابراین فرمو
که عوض میکنیم معنی هم
تغییر همه چیز فرمه غیر از فرم چیزی وجود
ن آقای دیگه نکتهای
نیست
بخشید دوستان ضر در
بله تشکر بکنم از فرجی
وزیرش کم پیدا میشه همیشه سعی میکن
بفر آقای خ پیام میدم بله بله حتما در
خدمتتون
هستم همگی ب شبتون بخیر اگر موافق باشید
یک غزل دیگه برای حسن خطاب بخوانم و مجلس
رو به پایان
ببرید قبل از اینکه غزل پایانی رو
بخونید به یک ضرورتی من اشاره میکنم از
دوستان
هم یعنی نکتههایی که برمیاد و کامنتهایی
که میدن تو این
جور در واقع روم ها و جلساتی که برگزار
میشه فکر میکنن و اون هم اینست که در واقع
این بحث
[موسیقی]
تطبیقی و اون بحث هرمونی تیکو اگر شما یک
برنامه ریزی براش داشته باشید که یه مقدار
بیشتر آشنا بشیم با این مفاهیم و چگونگی
به کار گرفتنش تکنیک
تکنیک مهم و خیلی ضروری هست که حالا بعضا
به هم بحثهایی هم که امروز شما اشاره
کردید و اون تها و اون کج فهمی ها اینها
همه فکر میکنن میونه ا بحثهای تطبیقی و
این تکنیک بیشتر آشنا
بکنه دوستان یا کسایی که حالا
ف بعضا فلسفه پژو هستن بعضا نمایشنامه
نویس هستن یا
اینکه استفاده های دیگری میخوام من فکر
میکم تو این قضیه یه مقدار ضعف وجود داره
که باید اون تمین بشه اگر شما
تونستید یک همچین جلسه داشته باشید فکر
میکنم خیلی کمک بکنه ب بله من حتماً باید
من به یاد من بیارید چون من قدر دادم گفت
مفلسانیم و هوای می مطرب داریم که راجع به
موضوعات مختلف صحبت کنم حتماً اگر به یادم
بیارید حتما یک جلسها خواهیم
گذاشت استاد منم به شدت با صحبت بابک
موافقم ما هرچی بوده نظریه در مورد هرمی
که خون
ولی هیچوقت هرمنوتیک رو به قول گفتنی روی
کاغذ حلش نکردیم تا حال با یه متن به صورت
هرمنوتیک برخورد
نکردیم یک جلسه در مورد این اختصاص حتما
حتما همین آل احمدو که بحث میکنیم من جلسه
اول راجع به همین صحبت
میکنم راجع به اینکه چجوری یه متنو
بخونیم هرمنوتیک یعنی تفسیر دیگه چه جوری
شما یه متنو
بخونید ما من سعی میکنم راجع به آل احمد
این کارو بکنم و این متن و اینکه
چگونه با به اصطلاح به
شیوه ه خوندن و به شیوه تاریخی خوندن چه
فرقی میکنه
با اون شکلای کلیشه که ما ت
حال خب اگر اجازه بدین من یک قزل دیگه
بخونم و
دیگه زحمت رو کم کنم از دوستان این در
واقع غزل خداحافظیه
دیگه
این غزل حسن
خطمه ندانمت به حقیقت که در جهان به که
مانی جهان و هر در او هست صورتند و تو جان
به پای خویشتن آیند عاشقان به مند که هر
که که هر که را تو بگیری ز خویشتن
برها مرا مپرس که چونی و هر صفت که تو
خواهی مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو
خواهی چنان به نظر اول ز شخص ن ببری دل که
باز ن نتواند گرفت نظره سا تو پرده پیش
گرفتی وز اشتیاق جمالت ز پردهها به در
افتاد رازها ب
ن بر آتش تو نشستی و دود شوق برآمد تو
ساعتی ننشستی که آشی
نشان چو پیش خاطرم آید خیال صورت
خوبت ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
مرا گناه نباشد نظر روی جوانان که پیر
داند مقدار روزگار جوان تو را که دیده ز
خواب و خمار باز نباشد
ریاضت من شب تا سهر نشسته چه دانی من ای
سبا ره رفتن به کوی دوست ندانم تو میی
سلامت سلام من
برسان سر از کمند تو سعدی به هیچ روی
نتابد اسیر خیش گرفتی بکش چنن به
تدا بسیار سپاسگزارم امیدوارم که یک فرصتی
پیش بیاد که یه از گلستان بخونیم و خب
گلستان یک متن فوق العادهای است و من
تقریباً میشه گفت فکنم ۵ ساله بودم که
پدرم برای من گلستان میخوند و خیلی هاشو
در یادم موند از بچگی ولی یک متنی اس که
باید خوند و از نوع شناخت و امیدوارم که
این وقتو داشته باشیم که با هم و در خدمت
شما من بخونم از همه دوستان سپاسگزارم
براتون اوقات خوشی رو آرزو میکنم
و فردا ما یک جلسها خواهیم داشت همین ساعت
درباره یهودی سزی صهیونیسم و جمهوری
اسلامی اگر فرصت داشته باشید و در اون هم
شرکت بکنید من از شما سپاس و مضاعف خواهم
داشت برای شما اوقات خوشی رو آرزو میکنم
از بابک انور زاهد علی ماق دوستان دیگه
بسیار
بسیار سپاسگزارم و قدان زحمت شما وقتتون
باشه