ان
سلام بر دوستان گرامی سلام بر انور عزیز و
سلام بر دوستانی که در هر هم در کلاب هاوس
و هم در یوتیوب با من هستن و خیلی
سپاسگزارم از اینکه با من هستید در این
لحظات
آینده انور جان شما
هستین بله من هستم سلام خلیجی امیدوارم
حالتان خوب باشه به همه دوستان سلام میگم
بسیار خوشحالیم که هستیم و امشب رو از
مثنوی میشنویم و از
شما بله سپ گزارم
ممنونم
من
جانم شما صحبت کنید بعد من اگر چیزی بود
بله من هر موقع که دلم تنگ اه خانه میشه
یاد شعر فارسی میفتم وگرنه نه در شعر
هیچگونه سوادی ندارم مثل بقیه چیزها
و من مرسی خان دل دیوانه خویشم در نتیجه و
دوست دارم که شعر فارسی لذتی داره خوندنش
در تنهایی یه لذتی داره خوندنش در جمع چون
اساساً شعر برای مطالعه کردن نیست بلکه
برای خواندن در برای دیگران هست و خواندن
برای دیگران معنای شعر رو هم اساسا تغییر
میده و شعر همیشه همین طور بوده یک هنر
شفاهی و هنر جمعی است
و خیلی سپاسگزارم که با من هستید حالا طبق
معمول که گهگاهی از شاعران مختلف میخونم
خیلی دوستانی پیشنهاد کردن که از مولوی
بخونم و از مولوی امروز میخونم و از مثنوی
من فکر میکنم یک جلسهی از غزلیات شمس
خواندم ولی باز هم خواهم خواند و از مثنوی
امروز شاید یکی دو ساعتی براتون بخونم یک
جاهایی رو انتخاب کردم برای شما برای
خواندن ولی اگر بخش خاصی یا قصه خاصی رو
در مثنوی دوست دارید که من بخونم میتونید
در همین یوتیوب یا در چت بنویسین و انور
به من خواهد گفت چون من چتها رو نمیبینم
انور لطف میکنه و به من میگه که دوستان چه
نظری دارن ولی یه سه چهار دقیقهی رو فرصت
میدیم به دوستان اگر نکتهای دارن بفرماین
تا بعد شروع
کنم سلام بر شما خانم مینو ملیانی خانم
شیوا و دوستان گرامی دیگر در
یوتیوب و پس ما در یوتیوب لایو هستیم بله
ارمر جان دوستی هست که نظری داشته باشه
قبل از
شروع نه هنوز که کسی نیامده منم میخواستم
بگم که اگر کسی میخواد بالا بیاد که دقایق
اول فرصت
هست بله من نسخهی رو که از روش مثنوی رو
خواهم خوند امروز تصحیح و به تصحیح و
مقدمه استاد محمدعلی موحد هست در دو جلد
چاپ شده این نسخه رو انتشارات هرمس چاپ
کرده در تهران و چاپ سومش مال سال
۱۳۹۷ هست و من از روی این نسخه میخونم و
حالا شاید دوستان بخوان از روی مثلا
آنلاین از روی گنجور بخونن میگم که از
کجاش خواهم خوند یا نسخههای دیگری که هست
نسخه نیکلسون یا دیگران ولی من از روی این
نسخه می م و اگر نکتهای بود
بفرمایید باز سلام عرض میکنم خدمت همه
دوستان و بسیار سپاسگزارم که در این مجلس
هستید و به من این فرصت و افتخار دادید که
براتون مثنوی
بخونم خب مولوی یک شخصیت استثنایی است در
تاریخ فرهنگ ما و شبیه هیچکس
نیست
و مثنوی هم یک متن کاملاً استثنایی است ما
مثل مثنوی همونطور که شاهنامه اثر
استثنایی
است حافظ دیوان حافظ استثنای اس مثنوی هم
استثنایی است یعنی باید به ویژگی هاش توجه
کرد کتابی از میان کتابها نیست یکی از
مهمترین
ویژگیهای مثنوی اینه که شاید تنها کتابی
باشه که در تاریخ فرهنگ ما با نام و یاد
خداوند آغاز
نمیشه یعنی شما از شاهنامه بگیرید تا
نمیدونم اوستان سعدی بگیرید تا دیگر
کتابها هر کتابی که نوشته شده حالا به
نصر یا به نظم با نام و یاد خداوند آغاز
میشه ولی کتاب مثنوی تنها اثر مهم تاریخ
فرهنگ ماست بعد از اسلام
که با نام و یاد خداوند آغاز نمیشه
ب م وی ۶ تا دفتر داره و همون طور که
میدونید هر کدوم از دفترها هم یک مقدمه
به عربی دارن که حالا معلوم نیست که این
مقدمه ها کی نوشته این مقدمه ها رو مولوی
طبیعتاً شعر نمینویسند میسرود و مولوی م
نشسته در شب و برای یه مدتی برای
حسامالدین چلوی و یه مدت دیگر برای
صلاحالدین زرکوب و یه حلقه خیلی مختصری از
یاران و
مریدانش مثل همین که صحبت میکرده فلبداهه
این شعرا رو میگفته و اونها مینوشتن
بنابراین مولوی هیچ کدوم از اینا را از
پیش نیندیشیده و خودش به قلم در نیاورده و
اینا همه شعرایی هستن که در لحظه گفته شدن
و نوشته شدن و شب تا سحر طول
میکشیده گاهی و بعد بین اینها هم وقتل
میفته یک دور بعد از اینکه حسام الدین
چلوی از دنیا
میره و حالا این یک مختصری رو گفتم که در
نظر داشته باشین کتاب مثنوی به حدی در
تاریخ فرهنگ ما مهمه که کسانی معتقد هستند
که کتاب مثنوی معادل قرآن هست شیخ بهایی
میگه که مثنوی معنوی مولوی هست قرآنی به
لفظ پهلوی من نمیگویم که آن عالی جناب
هست پیغمبر ولی دارد کتاب مثنوی معنوی
مولوی هست قرآنی به لفظ پهلوی من امروز
برای شما چند
تا قطعه رو و قصه رو از مثنوی میخونم و
از آغاز اون شروع میکنم از آغاز مثنوی و
طبیعتاً خطبه رم نمیخونم دیگه خطبه اینطور
آغاز میشه که ز کتاب المثنوی و اصول و
اصول و اصول دین فی کشف اسرار الوصول و
یقین و هو الله الاکبر و شرع الله الازهر
و برهان الله اطر
اظهر میگه این کتاب مثنوی اصول اصول اصول
دین
هست و در
حقیقت برای کسی مثل مولوی شریعت و دین
ظاهری مردم پوسته است و به همین دلیلم هست
که اصلاً به شکل متعارف آغاز نمیشه و دفتر
اول مثنوی اینطور که برای شما خواندم آغاز
میشه من قصد تفسیر مثنوی رو ندارم اینجا
ولی شاید به بعضی نکتهها که حالا همینطور
به نظرم برسه اشاره
بکنم موافق هستید شروع کنیم آقای
انور بله همه دوستان من که بشنون فقط
پرسیده بودن از کجا بله من از آغاز شروع
میکنم دفتر
اول بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت
میکنم که از نیستان تا مرا
ببریدند در نفیرم مرد و زن نالیده
اند سینه خواهم شرح شرحه از فراغ تا بگویم
شرح درد
اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل
خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت
بدحالان و خوشحالان شدم هر کسی از زن خود
شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من
از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن
نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور
نیست آتش از تنان گنای و نیست با هر که
این آتش ندارد نیست با آتش عشق است کندر
نیف تا جوشش عشق است کندر میف تا
نی حریف هر که از یاری بری پردهها اش
پردههای ما درید همچون نی زهری و تریاقی
کدی همچنی دمساز و مشتاق که دید می حدیث
راه پرخون میکند قصههای عشق مجنون
میکند محرم این هوش جز بیهوش نیست مرزبان
را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها
بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها
گر رفت گورو باک نیست تو بمان ای ان که
چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر
شد هر که بی روزیست روزش دیر شد هر که جز
ماهی ز آبش سیر شد هر که بی روزیست روزش
دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن
کوتاه باید و
سلام من سویت رو
میگذرم
و ادامه را میخم هر که را جام ز عشقی چاک
شد اوز حرص و عیب کلی پاک شد شاد باش ای
عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و
جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در ر ق آمد و چالاک شد عشق جان تور
آمد عاشقا تور مست و خر موسا صاعق با لب
دمساز خود گر جفتمی همچنی من گفتنیها
گفتمی هر که او از همزبانی شد جدا بیزبان
شد گرچه دارد صدرها چون که گل رفت و
گلستان درگذشت نشنوی زن پس ز بلبل سرگز ش
جمله معشوق است و عاشق پردهای زنده معشوق
است و عاشق مردهای چون نباشد عشق را
پروای او او چو مرغی ماند بیپر وای او
چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی
ماند بیپر وای او من چگونه هوش دارم پیش
و پس چون نباشد نور یارم پیش و پس عشق
خواهد که این سخن بیرون بود آینه غماز
نبود چون بود آینت دانی چرا غماز نیست زان
که زنگار از رخش ممتاز
نیست بشنوید ای دوستان این داستان این
داستان عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور
هست
پادشاهی عاشق یه کنیزی میشه و این کنیز به
شدت بیماره و جور هست و پادشاه بهترین
طبیبان ملک خودش رو جمع میکنه و هیچ کدم
از اینها نمیتونن بیماری این کنیز رو
تشخیص بدن تا اینکه یک طبیبی میارن که اون
وقت میرسیم که چگونه او تشخیص میده
بیم بنابراین تا اینجا مولوی گفت که من
چون که یارم نیست همزبان من نیست من
نمیتونم داستان خودمو بگم پس بگذارید که
داستان خود رو از زبان دیگران بدم بشنوید
ای دوستان این
داستان خود حقیقت حال نقد حال ماست آن
بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت
نقد حال ماستانی بود شاهی در زمانی پیش از
این ملک دنیا بودش و هم ملک دین اتفاقاً
شاه روزی شد سوار با خواص خویش از بهر
شکار یک کنیزک دید شه بر
شاهراه شد غلام آن کنیزک جان شاه در راهی
که میرفت شاه به یک
دختری برخورد و میدونید کنیزک به منای
دختر هم هست کنیز به معی دختر هست اون
دختر رو حالا یاه کنیز رو خرید عاشقش شد
مرغ
جانش در قفس چون میتپید داد مال و آن
کنیزک را
خرید چون خرید او را و برخوردار شد آن
کنیزک از غذا بیمار شد آن یکی خر داشت
پالانش نبود یافت پالان گرگ خر را در کوزه
بودش آب مینامد به دست آب را چون یافت
خود پوزه شکست شهر طبیبان جمع کرد از چپ و
راست گفت جان هر دو در دست شماست گفت هم
جان من در دست شماست هم جان این کنیس چون
من عاشق این کنیس هستم بنابراین اگر او رو
درمان نکنید من هم با او تباه خواهم شد شه
طبیبان جمع کرد از چپ و راست گفت جان هر
دو در دست شماست جان من سهل است جان جان
موست دردمند و خستهام درمان موست هر که
درمان کرد مرجان مرا برد گنج و در و مرجان
برا جمله گفتندش که جانبازی کنیم فهم گرد
آیم و انبازی کنیم هر یکی از ما مسیح
عالمی است هر علم را در کف ما مرحم ایست
گر خدا خواهد نگفتند از نظر از بتر پس خدا
بودشان عجز بشر همشون گفتن ما هر کدوم از
ما پزشکان بسیار زقی هستیم و مرده رو
میتونیم زنده کنیم بنابراین ما برای هر
دردی مرهمی داریم و او رو بیگمان درمان
خواهیم کرد اینها انشاالله نگفتن اگر خدا
خواهد نگفتن بنابراین خدا هم ناتوانی
انسانی رو به اونها نشان
داد هرچه کردند از علاج و از دوا گشت رنج
افزون و حاجت
ناروا آن کنیزک از مرض چون موی شد چشم شهر
از اشک خون چن جوی شد از غذا سرکن گوین
صفرا فز بود روغن بادام خشکی مینمود از
هلیله قبض شد اطلاق رفت آب آتش را مدد شد
همچون رف هرچی اینا بهش دارو میدادن او
بدتر میشد مثل اینکه انگار میخواستن آب
بریزن روی این آتش انگار که نفت می
میریختن شهر چو عجز آن حکیمان را بدید پاب
رهنه جانب مسجد ید دید که دیگه از دست
طبیبان هیچ چارهای ساخته نیست رفت به
درگاه خداوند ناله کن رفت در
مسجد سوی محراب شد سجده گاه از اشک شه
پرآب شد چون به خویش آمد ز غرقاب فنا خوش
زبان بکشد در مدح و دعا کی کمین بخششت ملک
جهان من چه گویم چون تو میدانی نهان ای
همیشه حاجت ما را پناه بار دیگر ما غلط
کردیم راه لیک گفتی گرچه میدانم رت زود
هم پیدا کنش بر ظاهرت چون برآورد از میان
جان خروش اندر آمد بهر بخشایش به جوش در
میان گریه خوابش درر بود دید در خوابو که
پیری رو نمود گفت ای شهر مژده حاج تت
رواست گر غریبی آیدت فردا ز ماست چون که
آید او حکیمی حازق است صادق اشان کو امیر
و امین و صادق است در علاجش سحر مطلق را
ببین در مزاجش قدرت حق را ببین چون رسیدن
وعدهگاه و روز شد آفتاب از شرق اختر سوز
شد بود اندر منظره شه منتظر تا ببیند آنچه
بمونند بنمودند سر دید شخصی فاضلی پر
مایهای
آفتابی در میان سایهای میرسید از دور
مانند هلال نیست بود و هست بر شکل بر شکل
خیال همونطور که در خواب بهش گفته بودن در
انتظار نشست و اون حکیم از
[موسیقی]
دور روان به سوی او آشکار
شد نیست وش باشد
خیالن در جهان خیال یه مفهوم خیلی مهمیه
در مثنوی که حالا وقتش نیست تو نیست وش
باشد خیالن در روان تو جهانی بر خیالی بی
روان بر خیالی صلح شان و جنگشان بر خیالی
فخر شان و ننگ شان آن خیالاتی که دام
اولیاست عکس مهرویان استان خداست آن خیالی
که شه اندر خوا آب دید در رخ مهمان همی
آمد پدید شه به جای حاج وان فا پیش رفت
یعنی به جای در بنها شاه به استقبال این
حکیم رفت پیش آن مهمان غیب خویش رفت هر دو
بحری آشنا آموخته یعنی هر دو دریاش اناس و
شناگر هر دو بحری آشنا آموخته هر دو جان
بی دوختن بر دوخته گفت معشوقم تو بود
استی نه آن یک کار از کار خیزد در جهان ای
مرا تو مصطفی من چون عمر از برای خدمتت
بندم کمر از خدا جوییم توفیق ادب بیادب
محروم گشت از لطف رب بیادب تنها نه خود
را داشت بد بلکه آتش در همه آفاق زد من
باز چند به رو
میگذرم پادشاه اون طبیب رو برد بر سر
بالین کنیز
بیمارش چون گذشت آن مجلس و خانه
کرم دست او بگرفت و بردن در هرم قصه رنجور
و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش
نشاند رنگ روی و نبض و قاروره بدید هم
علامات هم اسباب شنید گفت هر دارو که
ایشان کردهاند آن عمارت نیست بیران کردن
گفت تا حالا این طبیبان هر دارویی که دادن
این داروها اشتباه و به جای اینکه آباد
کنند بیران کردن بیخبر بودند از حال درون
اونها نمیدونستن که این مشکل مربوط به
درون این کنیس هست یعنی به روانش نه به
بدنش بیخبر بودند از حال درون استیز الله
مما یفترون به خدا پناه میبرم از چیزی
که بهدان میزنن دید رنج و کشف شد بر وی
نهفت لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت فهمید
که مشکل این کنیس چیه منتها به سلطان چیزی
نگفت ن جش از صفرا و از سودا نبود هووی هر
هیزم پدید آید ز دود دید از
زاریش کوزار بل است تن خوش است و او
گرفتار دل است عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری در علت عاشق ز
علتها جداست علت یعنی بیماری علت عاشق ز
علتها جداست عشق استرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زن سر است عاقبت ما
را ب دن سر رهبر است هرچه گویم عشق را شرح
و بیان چون به عشقیم خجل باشم از آن گرچه
تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بیزبان
روشنتر است چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکاف عقل در
شرحش اینجا دیگه میرسه به برای اولین بار
در مصنوی میخواد مفهوم عشقو بگه مفهوم
عشقو که میگ دیگه مولوی بیتاب میشه عقل در
شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم
عشق بافت آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت
واق
از وی رومت تو از کجا میتونی آفتابو پیدا
کنی تو که نمیتونی با هیچ نور دیگری نور
آفتابو تشخیص بدیم
چیز شبستری در گلشن راز میگه زهی نادان که
او خورشید تابان به نور شمع جوید در
بیابان شما که نمیتونید با نور شمع
خورشید رو پیدا بکنید خورشید رو با خود
خورشید پیدا میکنن آفتاب خودش راهنمای
آفتاب هست آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیل
باید از وی رو مت از ویر سایه نشانه
میدهد شمس هر دم نور جان میدهد سایه
خواب آرد تو را همچون سور چون برآید شمس
انشق الغبر خود غریبی در جهان چون شمس
نیست شمس جان باقی کش امس نیست شمس در
خارج اگرچه هست فرد میت توان هم مثل او
تصویر کرد شمس جان کوه شمس جان کوه خارج
آمد از اسیر نبش در ذهن و در خارج نظیر در
تصور ذات او را گنج کوو تا درآید در تصور
مثل او او که آ خورشید که نمیتونه در
تصور بگن بنابراین چون نمیتونه در تصور
بگن نظیر و مانندی هم نمیشه برای او تصور
کرد خب گفت آفتاب گفت عشق آفتابه آفتابم
که شمسه شمس ناگهان اونو یاد چی میاره
معشوق خودش شمس
تبریزی از این کلمات میرسه به ش میگه چون
حدیث روی شمسالدین توجه کنید که این
دورهای است که دیگه شمس رو از دست داده
حالا شمس غایب شده و دیگه شمس رو نمیبینه
دوره فراغ هست فراغ
عدیه میگه چون حدیث روی شمسالدین
رسید شمس چهارم آسمان سر در
کشید واجب آید چون که آمد نام او شرح کردن
رمزی از انعام او میگه چ واجب هست وقتی من
اسم اونو بیارم باید یک رمزی از نعمت او و
بزرگی او و کرامت او بگم این نفس جان
دامنم برتافته است بوی پیراهن یوسف یافته
است که از برای حق صحبت سالها بازگو حالی
از آن خوشحال تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده سد چندان شود لا تکلف نی
ف انی فی
البنا لا تکلف نی ف انی فی الفنا کل تهامی
فلا احصی ثنا کل شی قاله غیر مفی ان تکلف
تلف یی میگه تو از من نخواه که من از شمس
بگم خارج از توان من هست من در فنا هستم
من در
او نیست شدم و چون نیست شدم فهم من دیگه
از کار افتاده و زبان من کار نمیکنه هرچه
بگه هرچه هر
کی انسانی که مست هست بگه انسانی که
هوشیار نیست بگه هرچه زیبا بگه هرچه
به اصطلاح سخته بگه هرگز اون سخن شایسته
نخواهد بود یه جای دیگه میگه که ذرهی از
عقل و هو شر من است این چه سودا و پریشان
گفته است میگه من چه گویم یک رگم هشیار
نیست شرح آن یاری که او را یار نیست شرح
این هجران و این خونه جگر این زمان بگذار
تا وقت دگر قال اتنی میگه که این خیالش
شمس اومده توی درون من هی میگه بگو میگه
از شمس بگو داره یک کشمکش درونی رو داره
میگه میگه قال اتی به من گفت این ای که
درون جان من تلقین شعرم میکنی توی
غزلیاتش میگه ای که درون جان من تلقین
شعرم میکنی گر تن زنم خاموش شوم ترسم که
فرمان بشکنم خان کرم گستردهای مهمان
خویشم کردهای گوشم چرا مالی اگر من گوشه
نان بشکنم مینیمم بر خوان تو سر خیل
مهمانان تو جامی دو با مهمان زنم تا شرم
مهمان بشکنم بنابراین بگو بگو میگه قال
اتی ف انی جا گفت به من من
گرسنم یک جای دیگه در مصنوی میگه سخنم خور
فرشته است من اگر سخن نگویم ملک گرسنه
گوید که بگو خمش چرایی میگه من گرسنم به
من بگو وعجل فوقت سیف
قاط شتاب کن که وقت شمشیر برنده است صوفی
ابن الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از
شرط طریق تو مگر خود مرد صوفی نیستی هست
را از نسی خی زد نیستی گفتمش پوشیده هشتر
سرگان خود تو در ضمن حکایت گوش دار گفت من
نمیتونم خودم از او بگم بذار از این قصه
بشنویم خوشترن با باشد به سر
دلبران گفت آید در حدیث
دیگران گفت مکشوف و برهنه بی غلول بازگو
دفعم مده ایب الفضول گفت نه نمیخوام در
پرده بگی و در داستان بگی آشکار بگو پرده
بردار و برهنه گو که من م نخس بم باسنم در
پیرهن مخس بم باسنم با
پیرهن
گفتم عریان شود او در ایان نه تو مانی نه
کنارت
امیان اگر او بخوام عریان از او سخن بگم
تو اصلاً طاقت او رو طاقت شنیدنش رو
نخواهی داشت یک دهان خواهم به پهنای فلک
که بگویم وصف آن رشک ملک بر دهان یابم
چنین و سد چنین فنگ آید در
فهان آرزو میخواهم لیک اندازه
برنتابد کوه را یک برگ کاه آفتابی ک از
بین عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله
سوخت می این خورشیدو میبینید یه ذره
جلوتر بیاد همه ما میسوزیم بنابراین ما
طاقت بی پردگی با آفتاب رو نداریم فتنه و
آشوب و خونریزی مجو بیش از این از شمس
تبریزی مک این ندارد آخر از آغاز رو تمام
این حکیت باز برو سراغ
ست اون طبیب اون طبیب روحانی از پادشاه
میگه که اجازه بدین که من با این کنیز
تنها
باشم گفتی شه خلوتی کن خانه را دور کن هم
خویش و هم بیگانه را کس ندارد گوش در
دهلیزها تا بپرسم زین کنیزک چیزها هیچکس
نباید اینجا باشه چون من میخوام از یک
کنیزک یه چیزهای خاصی بپرسم خانه خالی
ماند و یک یار نه جز طبیب و جز همان بیمار
نه نرم نرمک گفت شهر تو کجاست از کنیزک
شورک سؤال کرد گ اهل کدوم شهری نرم نرمک
گفت شهر تو کجاست
که علاج اهل هر شهری جداست حالا بعدا میگم
که این داستان منصوب به ابن سیناس یعنی
حکیمی که داره مداوا میکنه در حقیقت ابن
سیناست و ابن سینا تو قانون این که میگه
که علاج اهل هر شهری جداست ابن سینا تو
قانون یه جملهی داره میگه که کل یدا ع
نبت بلده میگه هر کس با
گیاهان زادبوم خود و زیست بوم خود درمان
میشه میگه علاج هر اهل هر شهری جداست ون
در آن شهر ون در آن شهر از قرابت کیست
اونجا آشنا و خویشان کیا هستند خویشی و
پیوستگی با چیست دست بر نبضش نها دست
کنیزک رو گرفت روی دست نبضش دست گذاشت و
این سؤالا رو میکرد دست بر نبضش نهاد و
یک به یک باز میپرسید از جور فلک دست بر
نب زش نهاد و یک به یک باز میپرسید از
جور فلک چون کسی را خوار در پایش جهد پای
خود را بر سر زانو دهد و از سر سوزن همی
جوید سرش و نیابت میکند با لب ترش خار در
پا شد چنین دشوار یاد خار در دل چن ارد
آده جواب میگه خاری که اگه در تن شما بره
شما باید یک سوزن بردارید و ترک کنید لبش
رو و با سختی اون خار رو از توی بد جسمتون
بیرون بیارید حالا تصور کنید یک خاری بر
دل بنشینه چقدر سخت هست ا
کار خار در دل گر بدیدی هر
خسی دست کی بودی غمن را بر کسی کس به زیر
دم خر خاری نهد خر نداند دفان بر میجهد
بر جهد ون خار محکمتر زند عاقلی باید که
خاری
برگرد آن حکیم میگه تشخیص خار دل کار هر
کسی نیست آن حکیم خارچی استاد بود دست
میزد جابهجا
میآزماید زن کنیزک بر طریق داستان باز
میپرسید حال دوستان با حکیم او با حکیم
با حکیمو قصهها میگفت فاش دیگه اون
کنیزک با کنین با حکیم احساس انس کرد و
آشکارا قصههایش خ میگ از مقام و خواجگان
و شهر و باش سوی قصه گفتنش میداشت هوش
سوی نبض و جستن میداشت هوش هوشش رو سپرده
بود به قصههای کنیز و هوشش رو سپرده بود
به تپش نبضش تا که نبز از نام کی گردد
جهان
او بود مقصود جانش در جهان که ببینه که
اسم کی رو میبره این نبضش شروع میکنه به
جهیدن هر کس که بتونه نبض او رو به جهش
برانگیزه اون کسیست که معشوق و محبوب این
زن هست دوستان و شهر او را برشمرد بعد از
آن شهری دگر را نام برد گفت چون بیرون شدی
از شهر خویش در کدامین شهر بود استی تو
پیش نام شهری گفت و زن هم درگذشت رنگ روی
و نبض او دیگر نگشت خواجگان و شهرها را یک
به یک باز گفت از جای و از نان و نمک شهر
شهر و خانه خانه قصه کرد نه رگش جنبید و
نه رخ گشت زرد نبز او بر حال خود بود
بیگزند تا بپرسید از سمرقند چقد تارس به
سرا نبض
جستو روی سرخ و زرد
شد که از
سمرقندی زرگر فرد
شد چون ز رنجور آن حکیم راست یافت اصل آن
در دو بلا را
باز فهمید که این در سمرقند که رسیده عاشق
یک زرگل شد به
اهز گفت کووی او کدام است در گذر او سر پل
گفت و کوی غد فر گفت دانستم که رنجت چیست
زود در خلاصت سحرها خواهم بد م شاد باش و
فارق و
آمن که من آن کنم با تو که یاران که باران
باشم من من غم تو میخورم تو غم مخور بر
تو من مشفق ترم از سد پدر من غم تو
میخورم تو غم مخر بر تو من مشفق ترم از
سد پدر هان و هان این راست را با کس نگو
گرچه از تو شه کند بس جستجو به کنیزک میگه
مبادا این راز رو باکسی بگی حتی اگر شاه
از تو پرس جووی
بسیار
چند تا بیت بعد بعد از آن برخواست عزم شاه
کرد شاه را زان شمهای آگاه کرد گفت تدبیر
آن بود آن مرد را حاضر آریم از پی ایند
گفت چاره اینه که آن مردی که مرد سمرقندی
رو بیاریم اینجا
نزده مرد زرگر را بخوان زن شهر دور بازر و
خلعت بده او را رو هرچی میتونی پول به
پاش بریز و او رو به اینجا بکشانی چون که
سلطان از حکیمان را شنید حند او را از دل
و جان
برگزید بنابراین شاه میفرسته دو پیکی رو
میفرسته با مال و زر بسیار تا او رو
به کاخ او
بیارن باز چند بیت بعد چون رسید از راه آن
مرد غریب
وقتی که مرد زرگر آمد اندر آوردش به پیش
شه
ابی سوی شاهنشاه بردندش به ناز تا بسوزد
بر سر شمع تراز شاه دیدو را وی تعظیم کرد
مخزن زر را به دو تسلیم کرد پس حکیم گفت
کی سلطان مه ان کنیزک را بهدین خواجه
بده
گفت چاره اینه که تو این کنیزک رو ببخشی
به این
وگرد تا کنیزک در وصالش خش شود آب وصلش
دفع آن آتش شود شه ب دو بخشید آن مهروی را
جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را مدت ۶ ماه
میراندند کام تا به صحت آمد دختر
ه بعد از آن از بهر او شربت بساخت تا
بخورد و پیش دختر میگذارد چون ز رنجوری
جمال او نماند جان دختر در و بال او نماند
چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد اندک اندک
در بل او
سر به اون
زرگر شروع کردن یک سمی دادن این سم باعث
شد که اون زرگر کمکم بدنش بیمار بشه چهرش
پری به رنگ بشه و زشت رو بشه انقدر زشت و
ناخوش و رخ زرد شد که دختره عشقش رو به او
از دست
داد مولوی میگه که عشقهایی کس په رنگی ب
عشق
نبت عاقبت
ننگ رنگ توی
زبان شعر ما به
مفهوم خوبیها و خوشیهای دنیاست حافظ
میگه که غلام همت آنم که زیر چرخ کبو ز
هرچه رنگ تعلق پذیرد
آقا و هرچه رنگ تعلق پذیرد
فارقه نداره یی فارق از رنگ
یادم انور یادت هست چی میگه لا همت آنم که
زیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعل رنگ تعل
پذیرد آزاد است آزاد است آفرین عشقهایی ک
از پی رنگی بود عشق نبد عاقبت ننگی بود
کاش آن هم ننگ بودی یک سری تا نرفتی بر
بیان بدار وی خون دوید از چشم همچون جوی
او دشمن جان وی آمد روی او می فقط همینا
اصلاً عشقشو از دست دا اصلاً دیگه متنفر
شده
از دشمن طاوس آمد پر او ای بسی شه را
بکشته ر
او گفت من آن آه که از ناف من ریخت این
صیاد خون ساب من ای منان روباه صحرا که از
کمین سربریدند برای پوستی ای من آن پیلی
که زخم پیلبان ریخت خونم از برای استخوان
آن که کشت استم پی مادون من می نداند که
نخس بد بر من از بر من است امروز فردا بر
وی است خون چون من کس خون چون من کس چنین
زای کی است این بگفت و رفت در دم زیر خاک
آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک زنکه عشق
مردگان پاینده نیست زن که مرده سوی ما
آینده نیست عشق زنده در روان و در بسر هر
دمی باشد ز قنچه تازهتر عشقان زنده گزین
گو باقی است که از شراب جان فضای ساقی است
عشق آن بگزین که جمله انبیا یافتند از عشق
او پار پیا تو مگو ما را بدن شه بار نیست
با کریمان کارها
نشوا
خب من از این میگذرم و یک داستان بعدش رو
میخونم حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن
طوطی در دکان
انور جان دوستان نظری
دارن دوستان نه نظر خاص ننوشتن آقای خلجی
خ دوست دارن ادامه
بدن بله دوست دارن ادا اینن دوست که لت
بردیم خیلی شما حکم حکومتی میکنی یا
میدونی
واقعا نه
نهی
نبت شاعرا شاعرا و اینها چی هسته نوشتن
چیزایی که بالاخره درگر شیر و شاعرانگی
میشه نشه و از این چیزا ولی همه میگن که
لطفاً ادامه بدین و ادامه داشته باشه
بشنوید بله بله
بسیار داستان بعد داستان بقال و طوطی هست
یه بقالی یک طوطی داره و خب خیلی هم این
توتی شو دوست داره و یک
بار سفری براش پیش میاد به
هندوستان و به این توتی میگه که تو به من
بگو که من برای تو از هندوستان خ میدونی
هندوستان تویش معروف بوده از هندوستان
برای تو چه ارمغانی بیارم و توتی اونجا
باهاش صحبت میکنه من این رو هم با حذف
شعرهایی که مربوط به داستان نیست
براتون
یک لحظه
ب
بله بود بقالی و وی را طوطی خوش
نوایی سبز و گویا
توتی بر دکان بودی نگهبان
دکان نکته گفتی با همه
سوداگران
در خطاب آدمی ناطق بودی در نوای طوطیان زق
بودی در این دکان بود و زبان آدمیان صحبت
میکرد و با مشتریان این بقال سخن میگ
خواجه روزی سوی خانه رفته بود در دکان
طوطی
نگهبانی گربهای برجست ناگه در دکان
ببخشید من دارم اشتباه میخونم این
از شما عز اجازه بدید
که ان
اشتباه یک لحظه ب بدی این این قصهی نیست
که
میخواستم
خب این داستان در همین دفتر اول هست
و قصه بازرگان و طوطی هست نه قصه بقال قصه
بازرگان و طوطی هست
و بیت
۱۵۵۵ از اینجا آغاز میشه بود بازرگان و او
را طوطی در قفس
محبوس زیبا طوطی چون که بازرگان سفر را
ساز کرد سوی هند هندوستان شدن آغاز
کرد هر غلام و هر کنیزک را ز جود گفت بهر
تو چارم گوی زود هر یکی از وی مرادی خواست
کرد جمله را وعده به داد آن نیک مرد گفت
طوطی را چه خواهی ارمغان کارمت از خطه
هندوستان گفت آن طوطی که آنجا طوطیان چون
ببینی کن ز هال من بیان گفت من فقط از تو
هیچی نمیخوام برای من بیاری جز اینکه
اونجا که رفتی طوطیها رو که دیدی داستان
منو قصه منو به اونها سلام منو به اونها
برسون خان فلان طوطی
که مشتاق شماست از غذای آسمان در حبس ماست
بر شما کردو سلام و داد خواست و از شما
چاره ره ارشاد خواست گفت میشید که من در
اشتیا جان دهم اینجا بمیرم در فراغ این
روا باشد که من در بند سخت گه شما بر سبزه
گاهی بر درخت اینچنین باشد وفای دوست
دوستان من در این حبس و شما در گلستان یاد
آرده مهان زین مرغ زار یک سبوحی در میان
مرز چیز میگه که حافظ میگه که طوطیان در
شکرستان کامرانی میکنن وس تحسر دست بر سر
میزند مسکین مگس این هم میگه آیا خوبه که
من درسته این این وفای دوستان اینه که من
در حبس باشم و شما در گلستان و در آزادی
یاد یاران یار را میمون بود کاسکان لیلی و
این مجنون بود ای حریفان بت موزون خود من
دهها میخورم پر خون خود یک قده م نوش کن
بر یاد من گر نمیخواهی که بتی داد من یا
به یاد این فتاده خوا کاک بیز چون که
خوردی جرعهای بر خاک نیز ای عجب آن عهد و
آن سوگند کوه وعدههای آن لبه چون قند کوه
گر فراغ بنده از بد بندگیست گر تو با بد
بد کنی پس فرق چیست ای بدی که تو کنی در
وقت در خشم و جنگ با طرفتر از سما و بانگ
چنگ ای جفای تو ز دولت خوبتر انتقام تو ز
جان محبوبتر نار تو این است نورت جان بود
ماتمی تا خود که سورت چن بود از حلاوتها
که دارد جور تو و از لطافت کس نیابد وور
تو نالم و ترسم که او باور کند وز کرم آن
جور را کمتر کند عاشقم بر قهر و بر لطفش
به جد بلعجب من عاشق این هر دو ضد وله ر
زین خوار در بستان شوم همچو بلبل زین سبب
نالان شوم این عجب بلبل که بکشید دهان تا
خورد او خار را با گلستان این چه بلبل این
نهنگ آتشی است جمله ناخوش ها ز عشق او را
خوشیست عاشق کل است و خود پل است او عاشق
خویش است و عشق خویش
جوو باز میگردیم مائ دوستان سوی مرغ و
تاجر و هند دوستان مرد بازرگان پذیرفت این
پیام کو رساند سوی جنس از بی سلام چون که
تا اقصای هندوستان رسید در بیابان طوطی
چندی بدید مرکب ستانی پس آواز داد آن سلام
و آن امانت
باز به جمع طوطیان رسید و گفت توتی
سلام طوطی زان طوطیان لرزی
بس اوفتاد و مرد و بکس استش
نفس تا این خبر گفت یکی از فوتی افتاد و
مرد شد پشیمان خاج از گفت خبر گفت رفتم در
هلاک
جانور این مگر خویش است با آن توتک نکنه
این خویشاوند اون توتی منه این مگر دو جسم
بود و روح یک این چراغ کرد م چرا دادم
پیام سوختم بیچاره را زین افت
خم بعد اینجا راجع به زیان زبان صحبت
میکنم میگه این زبان چون سنگ و هم آهن وش
است وانچه بچت از زبان چون آتش است سنگ و
آهن را مزن بر هم نز گه ز روی نقل و گه از
رولا زبان رو بیهوده به کار نبر زن که
تاریک است و هر سو هم به زاب در میان پنبه
چون باشد شراب زبان رو اگر بد به کار ببری
مثل یک آتش میمونه که بر هم بز ظالم آن
قومی که چشمان دوختند ز آن سخنها عالمی
را سوختند عالمی را یک سخن ویران کنند
روبهان مرده را شیران کند جانها در اصل
خود ایسی منند یک زمان زخم و باهی
برهمند اینکه میگه خ زبان هم زخمه هم درد
اقبال لاهور میگه
که زخم از او نشتر از مرهم از ماو و جوی
خون و امید رو
گ جانها در اصل خود ایسی دمند یک زمان
زخم ان و گاهی مهمند گر حجاب از جانها
برخاستی گفت هر جانی مسیح ساست گر سخن
خواهی که گویی چون شکر صبر کن از حرث و
این حلوا بخر صبر باشد مشتهای زیرکان هست
حلوا آرزوی کودکان هر که صبر آورد گردن بر
رود هر که حلوا خورد باپست تر
رود خب من باز از این
میگذرم این چند اب
بله اگر امکانش هست منم مدتور بساز اینجا
ب ب دوست در بالا
حتما بله
کرد بازرگان تجارت را تمام باز آمد سوی
منزل ستکا بازرگان از سفر هندوستان برگ هر
غلامی را بیاورد در مقان هر کنیزک را
ببخشید وشان و همه هدیه هاشون و ارمغان
هاش سقطی رو داد گفت توتی ارمغان بنده کو
آنچه دیدی و آنچه گفت گفتی باز
گو گفت نه من خود پشیمانم از آن دست خود
خایان و انگشتان گزان من چرا پیغام خامی
از گزاف بردم از بید دانشی و از نشاف میگه
من اصلاً پشیمونم اصلاً این خامی کردم گفت
ای خاجه پشیمانی ز چیست چیست آن کین خشم و
غم را مقتضی است
گفت گفتم آن شکایتهای تو با گروهی طوطیان
همتای تو آن یکی طوطی ز دردت بوی برد زهرش
بدرید و لرزید و بمرد من پشیمان گشتم این
گفتن چه بود دیگ چون گفتم پشیمانی ج
سود خب اینجا وقتی که به بوتی
میگه توتی چه میکنه چون شنیدن مرغ کان
توتی چه کرد پس بلرزید او افتاد و گشت زد
خود طوطی خودش هم وقتی این خبر رو
شنید بلرزید و افتاد
و بدنش سرد شد خواجه چون دیدش ستاده
همچنین بر جید و زد پله را بر زمین چون
بدین رن گفت بدین حالش بدید خاجه برجست و
گریبانش درید گفت ای طوطی خوب خوش هنین
این چه بودت این چرا گشتی چنین ای دریغا
مرغ خوش آواز من ای دریغ همدم و همراز من
ای دریغ مرغ خوش الان من راه روح و روضه و
ریحان من گر سلیمان را چنین مرغی بدی کی
خودو مشغول آن مرغان شدی ای دریغ آ مرغ
رزان یافتم زود روی از روی او برتافتن ای
زبان تو بس زیانی بر ورا چون تو گویایی چه
گویم من تو را ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش در این خرمن زنی در نهان جان
در نهان جان در نهان جان از تو افغان
میکنم گرچه هرچه گویش آن میکند ای زبان
هم گنج بیپایان تویی ای زبان هم رنج
بیدرمان تویی هم سفیر و خدعه مرغان تویی
هم انیس وحشت هجران تویی چند امانم میدهی
ای بیامان ای تو ذه کرده به کین من کمان
نک بپرانی ای مرغ مرا در چراغه ستم کم کن
چرا یا جواب من بگو یا داده ده یا مرا ز
اسباب شادی یاد ده ای
دریغ نور ظلمت سوز من ای دریغ صبح روز
افروز من ای دریغ مرغ خوش پرواز من زندهها
پریده تا آغاز
من ای دریغ اشک من دریا بودی تا نثار
دلبره زیبا بودی تو تی من مرغ زیرک سار من
ترجمان فکرت و اسرار من هرچه روزی داد و
نادا آیدم اوز اول گفته آ یاد یاد آیدم
هرچه روزی داد و نادا آیدم اوز اول گفته
تا یاد آدم تا یاد آیدم طوطی ید ز وحی
آواز او پیش از آغاز وجود
آغاز اندرون توست توست میگه که انسان یه
چیزی در وجودش هست که قبل از این که به
وجود آمده باشه اون وجود داشته اون طوطی
جان هست اون چیزیست که با انسان سخن در
حقیقت
روح میگه ان درون توست ان توتی نه عکس او
را دیده تو بر این و آن میپرد شادی را
میبرد
شادیت را تو شاد از رو میپذیری ظلم را
چون داد از او ای که جان را بهر تن
میسوختی سوختی جان را تن افروختی سوختم من
سوخته خواهد کسی تاز من آتش زند اندر خسی
سوخته چون آبل آتش بود سوخته بستان که آتش
کش بود ای دریغ
ای دریغ ای دریف آنچنان ماهی نهان شد زیر
نیف چون زنم دم آتش دل تیز شد شیر هجر
آشفته و خونریز شد آنک او هشیار خود تند
است و مست چون بود چون او قده گیرد به دست
شیر مستی کس صفت بیرون بود از بسیط مرغزار
افزون بود قافی اندیشم و دلدار من گویدم
مندیش جز دیدار من خوش نشین ای قافیه
اندیش من قافیه دولت تویی در پیش من حرف
چوت تا تو اندیشی از آن حرف چوت خار دیوار
رزن حرف و صوت و گفت را برهم زنم تا که بی
این هر سه با تو دم زنم آن دمی که از آدمش
کردم نهان با تو گویم ای تو اسرار جهان آن
دمی که آن آ دمی را که نگفتم با خلیل و آن
غمی را که نداند جبرئیل آن دمی که از وی
مسیح آدم نزد حق ز غیرت نیز بی ما دم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی من نه
اثبات ام منم ایضا فک من کسی در ناکسی
دریافتم پس کسی در ناکسی در بافتم جمله
شاهان بنده بنده خودن جمله خلقان مرده
مرده خودن جمله شاهان پست پست خویش را
جمله خلقان مست مست خویش را میشود صیاد
مرغان را شکار تا کند ناگاه ایشان را شکار
بیلان را دلبران جسته به جان جمله معشوقان
شکار عاشقان هر که عاشق دیدیش معشوق بن هو
به نسبت هست هم این و همان تشنگان گر آب
جو یند از جهان آب هم جوید به عالم نشن
چون که عاشق اوست تو خاموش باش او چو گوشت
میکشد تو گوش باش بند کن چون سیل سیلانی
کند و نه رسوایی و ویرانی کند من چه غم
دارم که ویرانی بود زیر ویران گنج سلطانی
بود غرق حق خواهد که باشد رفتر همچو موج
بهر همچو موج بهر جان زیر و زبر زیر دریا
خوش تراید یا ز برر تیر او دلکش تراید یا
سپر پاره کرده وسوسهای باشی دلا گر طرب
را باستانی از بلا گر مرادت را مزاق شکر
است بی مرادی ن مراد دلبر است هر ستارش
خون بهای صد هلان خون عالم ریختن او
را ما بها و خونبها را یافتیم جانب
جانباختن ب شتافتیم ای حیات عاشقان در
مردگی دل نیابی جز که در دل مردگی من دلش
جسته به صد ناز و دلال او بهانه کرده با
من از مرا گفتم آخر غرق توست این عقل و
جان گفت رو رو بر من این افسون مخوان من
ندانم آنچه اندیشیدهای ای دو دیده دوست
را چون دیدهای ای گران جان خوار دید استی
بهرا زان که بس ارزان خرید استی برا هر که
او ارزان خرد ارزان دهد گوهری طفلی به
قرصی نان دهد غرق عشقیم که غرق است تنین
عشقهای اولین و آخرین مجمل ش کردم نکردم
زن بیان ورنه هم افهام سوزد هم زبان من چ
لب گویم
لب دریا بود من چو لا گویم مراد لا بود من
ز شیرینی نشستم رو ترش من ز بسیاری گفتارم
خمش تا که شیرینی ما از دو جهان در حجاب
رو ترش باشد نهان تا که در هر گوش نایت
این سخن یک همی گویم ز صد سر
ندار
خب شرح این بگذارم و گیرم
گله از جفای آن نگار
دهت
نالم نالم می را نالهها خوش آیدش من از
این مینالم تو او از نالیدن من خوشش
میاد نالم نالم می را
نالهها خوش
آمدش از د عالم ناله و غم باندش چون ننالم
تلخ از دستان او چون نیم در حلقه مستان او
چون نباشم همچه شب بیروز او بی وسال روی
روز افروز او ناخوش او خوش بود در جان من
جان فدای یار دل رنجان من عاشقم بر رنج
خویش و درد خویش بهر خوشنودی شا
فرد خویش خاک غم را سرمه سازم بهر چشم تاز
گوهر پر شود دو بهر چشم اشک کان از بهر او
بارند خلق گوهر است و اشک پ دارند من ز
جان جان شکایت میکنم من نیم شاکی روایت
میکنم دل همی گوید ک از او رنجیدهام و
از نفاق سست میخندیدم راستی کن ای ای تو
فخر راستان ای تو صدر و من درت را آستان
آستان صدر در معنی کجاست ما و من کو کان
طرف کان یار ماست ای رهید جان تو از ما و
من ای لطیف روح اندر مرد و زن مرد و زن
چون یک شود آن یک تویی چون که یک ها محو
شد آنک
تویی این من و ما بهر آن و ساختی تا با تو
خود با خود نرد خدمت باختی تا من و توها
همه یک جان شوند عاقبت مستغرق جانان شوند
این همه هست و بیا ای امر کن ای منذه از
بیا و از سخان جسم جسمان تواند دیدنت در
خیال آرت غم و خندیدنت دل که او بسته غم و
خندیدن است تو مگو کو لایق آن ببن است آنک
او بسته غم و خنده بود او ب دین دو او ب
دین دو آریت زنده قود باغ سبز عشق خوبی
منتها است جز غم و شادی در او بس می
بهاست آشقی زین هر د حالت برگرد بیبار و
بی خزن سبز و ر است ده زکات روی خوب خوب
شرح
شرح شرح باز که از کرشم غمزه غمازه اای بر
دلم بنهاد داغ تازهی من حلالش کردم ر خونم
بری من همی گفتم حلال او میگریخت چون
گریزانی ز ناله خاکیان غم چه ریزی بر دل
غمناکی ای که هر صبحی که از مشرق بتافت
همچو چشم مشرق ق در جوش یاف چون بهانه
دادی این شیدات را ای بها نه شکر لب پد را
ای جهان کهنه را تو جان نو از تن بیجان و
دل افغان شنو شرح گل بگذار از بهر خدا شرح
بلبل گو که شد از کل جدا از غم و شادی
نباشد جوش ما با خیال و وهم نبود اوشبا
حالتی دیگر آود هان نادر است تو مشو منکر
که حق بس آدر است تو قیاس از حالت انسان
مکن منزل در جور و در احسان مکن جور و
احسان رنج و شادی حادث است حادث میرند و
حقشان وارث
است صبح
شد داره مصنوی رو میگه داره همینجور بداه
شهرا رو میسراید میبینه که سفیده زده
مولوی نگاه میکنه میگه صبح شد میگه صبح
شد ای صب را پشت پناه عذر مخدومی قساب
الدین بخوا میگه دیگه صبح شد دیگه عذر عذر
رو بخوا و مجلس رو به پایان می
عذرخواه عقل کل و جان تویی جان جان و پوش
مرجان تویی تافت نور صبح و ما از نور تو
در سبوحی بامه منصور تو داده تو چون چنین
دارد مرا باده که ب ت پور طرف آورد مرا
باده در جوشش گدای جوش ماست چرخ در گردش
اسیر هوش ماست باده از ما محض شد نیما از
ما قالب از ما هست شد نیما از او ما چو
زنبوریم و قالبها چو موم خانه خانه کرده
قارب را
چ بس دراز هست این
حدیث بس دراز
هستیم حدیث خواجه میگه خب اینکه ب به هی
سخن درازیست برگردیم به قصه خواجه تا چه
شد احوال آن مرد نکو میگه خواجه ان در آتش
و درد و هنین صد پراکنده همی گفتیم گه
تناقص گاه ناز گه نیاز گاه سودای حقیت گه
متاز از
غم مرگ طوطی خودش پریشان گو و پریشان
اندیز شده مرد غرقه گشته جانی میکند دست
را در هر گیاهی میزند
میگن ال
چی یا طلب می تشبث به کل حشیش ین کسی که
مایوس هست یه مثله عربیه کسی که الغریق
کسی که داره غرق میشه در دریا به هر گیاهی
که میبینه تنگ میزنه میگن الغریق یتشبث
ب کل حشیش میگه که مرد غرق گشته این ترجمه
اون مسئله مرد غرقه گشته جانی میکند دست
را در هر گیاهی میزند تا کدامش دست گیرد
در خطر دست و پایی میزند از بین سر دوش
ارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از
خفتگی آن که او شاه است او بیکار نیست
ناله از وی طرفه کو بیمار نیست بهر این
فرمود رحمن ای پسر کل یوم هو فی شأن ای
پسر اندرین ره می فراش و میخراشد تا دم
آخر دمی فارغ نباش تا دمی آخر دمی آخر بود
که عنایت با تو صاحب سرد هرچه گشد جان که
در مرد و زن است گوش و چشم شاه جان بر
بازن است خب وقتی که دید تو توتی مرده
چیکار کرد بعد از آتش از قفس بیرون فک
توتی پرید تا شاخ به محضی که توتی رو از
قفس انداخت بیرون توتی شروع کرد پرواز
کردن و بر چاخ بلندی بشد توتی مرده چنان
پرواز کرد آفتاب
شهر ترکی تاز کرد مثل اینکه چطور به سرعت
آفتاب طلوع میکنه به همین سرعت اینم پید
بر بالا خواجه ایران گشت اندرکار مرغ
بیخبر ناگه بدید اسرار مر روی بالا کرد و
گفت ای اندلی از بیا بیان حال خود مانده
نسی او چه کرد آنجا که تو آموختی مگر اون
توتی چیکار کرد که تو این کاررو یاد گرفتی
ساختی مکری و ما را سوختی گفت توتی کو به
فعلم اندا اون طوطیه که بهش وقتی تو بهش
گفتی که این توتی داره گلایه میکنه که در
حبسه و شما در آزادی او با کاری که کرد به
من یاد داد که چگونه آزاد
بشم گفت توتی کو به فعلم پن داد که رها کن
لطف
آوازش میگه که
تو باید از لذت حرف زدن با آدمها یا آواز
خواندن از لذت خودنمایی از از لذت محبوب
بودن برای
آدمها باید بگذری تا آزاد بشی یعنی تا
مادامی که در قفس هستی و برای آدمها
شیرینکاری میکنی و از این شیرینکاری
لذت میبری در حبس خواهی بود زان که
آوازت تو را در بند کرد خویشتن مرده پی
این پند کرد یعنی مطرب شده با آم و خاس
مرده شو چنن که تا یابی
خلاس دانه باشی مرغکانت برچنند قنچه باشی
کودکانت برکنند دانه پنهان کن به کلی دام
شو قنچه پنهان کن گیاه بام شد هر که داد
او حسن خود را در مزاد صد غذای بد سوی او
رون نهاد چشمها و خشمها و رشک ها بر سرش
ریزد چو آب از مشکا دشمنان او را ز غیرت
میدرند دوستان هم روزگارش میبرند آنکه
غافل بود از کشت و بهار او چه داند قیمت
این روزگار میگه تو اگر بخوای جلوه کن ا
آدمی که جلوه نمایی میکنه آدمی که به چشم
میاد نه دوستانش رو آسوده میگذارن و نه
دشمنانش جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل است به ق
در پناه لطف حق باید گری کو هزاران لطف بر
ارواحی تا پناهی یابی آنگه چون پناه آب
آتش مر تو را در درد سیاه نوح و موسی را
نه دریا یار شد نه برع داشان به کین قهار
شد آتش ابراهیم را نه قلعه بود تا برآورد
از دل نمرود دود کوه یحیی را نه سوی خویش
خواند قاصدان را به زخم سنگ راند گفت ای
یحیا یا بر من گریز تا پناهت باشم از
شمشیر تی ی یک ت پندش داد فوتی بیفا بعد
ازن گفتش سلام الفرا خواجه گفتش فی امان ل
برو مرم را اکنون نمودی راه راه نو خواجه
با خود گفت کهن پند من است راه او گیرم که
این ره روشن است جان من کمتر ز فوتی کی
بود جان چنین باید که نیکو پی بود
تن قفس شکل است تن شد خار جان در فریب
داخل و خارج اینش گوید من شوم همراز تو
وانش گوید نیمم انباز تو اینش گوید نیست
چون تو در وجود در جمال و فضل و احسان و
در احسان و جود آنچ گوید هر دو عالم آن
توست جمله جانها مان تفید جان توست میگه
ی آدم تو این دنیا مدام
در برابر وسوسه هاست یکی میگه که چقدر تو
زیبایی یکی میگه بگذار من همراز تو بشم
یکی میگه من همراه توم یکی میگه من انیس
توام یکی میگه که تمام این جهان از توست
یکی میگه که تمام درمان دلها و جانها از
توست وقتی که ا انقدر
آدم محبوب آدمها بشه آدمها انقدر
طرفدارش بشن آدمها انقدر مجذوب او بشن او
ببیند خلق را سرمست خیش از تکبر میرود از
دست آدمی که لذت میبره از اینکه مورد
توجه دیگرانه دیگه خودش
نیست
و خودش رو از چشم دیگران میبینه خودش رو
اونطوری میبینه که دیگران میبینن نه
اونطوری که خودش میتونه ببینه و خودش هست
او او نداند که هزاران را چ او دیو افکنده
است
اندرآب هیچ خبر نداره که او یکی از
هزارانی اس که دیوان و شیطان او رو در
آبش
خب اینجا بذارید دعا شم من بخونم برات
دعای زیبا ای خدا این همه گفتیم
لیکن در
بسیج بی عنایات خدا هیچیم هیچ بی عنایات
حق و خسان حق گر ملک باشد سیاه هستش و ای
خدا ای فضل تو حاجت روا با تو یاد هیچکس
نوت روا اینقدر ارشاد تو
بخشیده تا ب دین بس ای به با پوشیدهای
قطره دامش که بخشیدی ز پیش متصل گردان به
دریاهای خویش قطره علم است اندر جان من وا
رانش از هوا و از خاک تن پیش از آن که این
خاکها صفش کنند پیش از آن که این بادها
نشف کنند گرچه چون نشرش کند تو قادری کش
از ایشان واستانی و آخری قطرهای کو در
هوا شد یا که ریخت از خزینه قدرت تو
ن گر درآید در عدم یا صد عدم چون ب خوانیش
او کند از سر بدم صد هزاران ضد ضد را
میکشد بازشان حکم تو بیر میکشد صد
هزاران ضد ضد را میکشد بازشان حکم تو
بیرون میکشد از ادمها سوی هستی هر زمان
هست یارم کارون در کارون خاس هر شب جمله
افکار و عقول نیست گردد رق در بهر م باز
وقت سب آن اللهیان بر زرند از بحر سر چون
ماهیان در خزان آن صد هزاران شاه و برد در
هزیمت رفته در دریای مرگ در خزان آن صد
هزاران شاه و برگ از هزیمت رفته در دریای
مرگ زاغ پوشی سیه چون نوح گر در گلستان
نوحه کرده بر خذر باز فرمان آید از سالار
ده مردم را کانچه خوردی بازده آنچه خوردی
واده ای مرگ
سیاه از نبات و دارو و برب و
یا ای
برادر عقل یک دم با خدا دم به دم در تو
هزار است
و باغ دل را سبز و تر و تازه بینون پرز
قنچه ورد و سرو و یاسمین زنبی
برگ پنهان گشته شاه زنبی گل نهان صحرا و
این سخنهای که از عقل کل است بوی آن
گلزار و سرب و سنور است بوی گل دیدی که
آنجا گل نبود جوش مل دیدی که آنجا مل نبود
بو لاوز است و رهبر بر تو
را می برد ها خلد و کوثر مرد را مرد را بو
دوای چشم باشد نور
ساف شد ز بویی دیده یو میدونید که بو یا
عطر یک مفهوم خیلی مهم عرفانی داره دیگه
اون حدیث پیغمبرم هست که من دنیای شما سه
چیزو دوست دارم زن و عطر و
نماز در حال حافظم میگه که چی گفتم
که گفتم غم تو دارم انور بخون گفتم غم تو
دارم گفتا غمت
سراید گفتم که ماه من شو گفتا اگر درآ بعد
چی میگه
انور گفت گفتم که بوی
زلفت گمراه عالم کرد گفتم که بوی زلفت
گمراه عالمم کرد گف اگر بدانی هم اوت رهبر
این بو راه بره و حالا مولوی میگه نور بو
یعنی
عطر نور سز فوقالعاده است این تعبیر یعنی
اینکه استعاره حسی رو از یه استعاره
حسی تبدیلش میکنه یه استار حسی به یه
استعار حسی دیگه یعنی عطر که مال بویایی
است اینو تبدیل میکنه به نور که مال
بینایی است و فوقالعاده است میگه که
این بوی این عطر نورسازان چشم تو رو روشن
میکنه راهو بهت نشون و یعقوب چطور شد وقتی
که پیراهن یوسف رو بهش دادن بوی پیراهن
یوسف معجزه کرد و چشم او رو باز کرد
میبینید که بو چشمو باز میکنه یعنی
بوئیدن اف چشمو باز میکنه بینا میکنه اول
مثنوی الان
خوندیم که این
زمان جان دامنم برتافته است بوی پیراهن
یوسف یافت
است میگه بو لاوز است و رهبر بر تو را
میبرد تا خلد و کوثر بر تو را بو روای
چشم باشد نور سز شد ز بویی دیده یعقوب باز
بوی بد مر دیده را تاری کند بوی بد چشم
پور میکند بوی یوسف دیده را
ار تو که یوسف نیستی یعقوب باش همچو او با
دریا آشو داش بسیار این هم این داستان تا
بریم یک داستان دیگه بخونیم دوستان خسته
نشدن
نه دوستان که خسته نشدن خیلی هم لذت بردیم
همه ما و همه دوستان
فقط نوشته
بود سو بود دیگه نمیدونم نه سؤ رو بذارید
بعدش اگر میخواین من داستانی از مصنی
بخونم به من بگن و سؤ رو وقتی که من ره
تموم
کردمی اگر دوستان داستان مشخصی رو بخوان
بنویسن
اینجا در چت
بنویسن به آقای خلجی میگم گفتن ادامه بدین
دوستان میگن که شما فقط یه چیزی آقای خجی
سلام سلام بر شما آقای انور به شماهم سلام
وش چقدر فکر میکنید که چون بعضی از دوستان
به درستی هم میگن از نمادها هم اگر صحبت
بکنید و اون هرمتیک
کدها هم اگر حالا نمیدونم تو این جلسه وقت
میشه فکر میکنم خیلی طولانی بشه ولی اصل
قضیه کدهای هرمتیک خیلی بیشتر مورد توجه
شاید قرار بگیره از اونا اگه لطف کنید چون
از زبان شما و از دیدگاه شما نشنیدیم اینا
رو تاکنون اینها حالا خودش
میتونه جلساتی باشه ولی حالا نمیدونم اگر
تصمیم دارید راجع به اون قد صحبت بکنید
برا اونم جا باشه بله ی دو سه تا نکته رو
خواهم گفت راجع به اینک چرا تا حالا اونچه
که ما از مثنوی در حالا مثنوی حافظ سعدی
در شرح اینها نوشتن چه اشکال عمدهای
داره به این نکته اشاره خواهم کرد اگه
یادم رفت به من یادآوری کنید ولی حالا
اینکه بخوایم وارد بحث استعاره
های مولوی بشیم خب خیلی طول میکشه من همین
طور همینطور که میگذریم یه چیزی ذهنم برسه
کوتاه میگم ولی بحث جدی رو باید برای زمان
دیگ گذاشت حالا بعد از این که من
خوندم ی یکی دو نکته رو میگم که چرا ما
مشکل ما چیه در فهم مثنوی و اصولاً در فهم
شعر فارسی یه مشکل بنیادی داریم من اونو
توضیح خوا یک تکه جالب که قبل از اینکه من
اون داستان آخر رو بخونم برای
شما تصویریست که عرفای ما مخصوصا کسی مثل
مولوی از شیطان داره خب میدونید که در
تصور مذهبی خدا و شیطان در مقابل هم هستن
ابلیس کسیست که در برابر خداوند سرکشی
میکنه سجده نمیکنه به آدم از فرمان
نافرمانی میکنه و بعدم دشمن انسانه و
شیطان رجیم و این داستان تصور عرفانی و
بردشت عرفانی اینطور نیست و از ابلیس یک
عاشق میسازه یه عاشقی که در
حقیقت عاشق خداونده ولی معشوقش میره
و به عشق ی یعنی در حقیقت به عشق
این بی اعتنایی میکنه در حقیقت شیطان میگه
که اگر من بر آدم سجده نکردم به خاطر
اینکه عاشق خدا بودم میگه که غیرتم ناید
که پیشت بیستن بر تو میخندند و عاشق
نیستند من که
نمیتونم ببینم یک رقیب رو آدم رو رقیب
عشقی خودش می میگه که در دفتر دوم
شعر ۲ شصد و ۲۵ میگه گفت شیطان ما اول
فرشته
بوده راه طاعت را به جان پی بوده سالکان
راه را محرم بودم ساکنان عرش را همدم
بودیم پیشه اول کجا از دل رد مهر اول کیز
دل بیرون شود در سفر گر روم بینی یا ختن
از دل تو کی رود ب به ودن ما هم از مستان
این می بودهایم عاشقان درگه وی بودهایم
ناف ما بر مهر او ببریده اند عشق او در
جان ما کاری اند روز نیکو دیدهایم از
روزگار آب رحمت خوردهایم من در بهار نیک
ما را دست فضلش کاشت است از عدم ما را نه
او برداشت است ای بسا ک از وی نوازش
دیدهایم در گلستان رضا گردیدهاست ما دست
رحمت مینهاد چشمهای لطف از ما
میگشایم که بودم شیرجو گهوار م را که
جنباند او از که خوردم شیر غیر شیر او کی
مرا پرورد جز تدویر او خوی خن خوی خان با
شیر رفتن در وجود کی توان آن را ز مردم وا
گشود گر عتابی کرد دریای کرم
بسته کی گردند درهای کرم اصل نقدش داد و
لطف و بخشش است قهر بر وی چون قبال از قش
است ترک سجده از حسد گیرم که بود من حسد
از عشق خیزم نز جهود میگه گیرم که من از
حسادت بر آدم سجده نکردم این حسادت از عشق
بود
نه از
انکار ترک سجده از حسد گیرم که بود آن حسد
از عشق خیزد نز جف هر حسد از دوستی خیزد
یقین که
شود هر حسد از دوستی خیزد یقین که شود با
دوست
خیلی هست شرط دوستی عت پذیر همچو بعد عدسه
گفتن یرزی چون که بر نتش جز این بازی نبود
گفت بازی کن چه دانم در فزود من این
داستان آدم و سجده و
بعد راندن ابلیس از بهشت تمام این داستان
میگه این نمایشنامه بود که خدا نوشته بود
و من که نمیتونستم در نمایشنامه که خدا ن
نوشته شکل دیگری بازی
کنم چون که بر نتش جز این بازی نبود گفت
بازی کن صدام ت فزود آن یکی بازی که بد من
باختن یشتن را در بلا انداختن در بلا هم
میچشم لذات او مات اوگ مات اویم مات او
چون رهاند خویشتن را ای سر
هیچکس در شش جهت از شش ترد جزو شش از کل
شش چون وا رهد خواسته که بیچون مرو را تژ
نهد هر که در شش او درون آتش است اوش
برهاند که خلاق شش است خود اگر کفر است و
گر ایمان او دست باف حضرت است و
آ به
خب
من داستان دیگری رو برای شما خواهم
خواند که از زیباترین
داستانهای
مثنوی در مورد داستانهای مثنوی
اگر بخواید که بیشتر و بهتر
بخونید کتاب بهر در
کوزه استاد عب عبدالحسین زرینکوب و همین
طور سرنی رو د جلد سرن رو بخونید خواهید
که اگه بخواید با مصنوی و با مولوی آشنا
بشید حتماً این دو اثر رو باید بخونید من
یادمه ا وقت من
با سر می عاشق مولوی شدم من فکر کنم ۱۵ ۱۶
سالم بود فکر کنم که سر نوی رو من خوندم و
من دو جلدش نخوابیدم و ت اینه تمام کرد سه
چار روز میخون
داستان
دفتر
سوم بله دفتر سوم از بیت ۳ هزار و ۶۸۸ به
بعد
قصه
قصه وکیل صدر
جهان که متهم شد و از بخارا گریخت از بین
جان باز عشقش کشید رو
کشان که گا کار جران سهل باشد
باشان داستان امیر بخاراست که یک غلامی
داره و عاشق این غلام هست و یک بار این
غلامه فرار
میکنه و از بخارا
میکنیم و
بعد امیر بخارا وکیل صدر جهان صدر جهان او
خشمگین میشه و آدمها رو میفرسته در
دنبال او تا او رو بگیرن و بیارن و
مجازاتش
کنن خب در بخارا بنده صدر جهان متهم شد
گشت از صدرش
نهان مدت ۱۰ سال سرگردان به گشت گه خراسان
گه کوهستان گاه دشت از پس ۱۰ سال او از
اشتیاق گشت بیطاقت ز ایام
فرا بعد از ۱۰ سال که
اینور گریز
بود چون که نتونست فراغ صدر جهان رو تاب
بیاره گفت تاب فرقت م زین پس نمند صبر کی
داند خلاعت را
نشان از
فراغ این خاکها شوره بد آب زرد و گنده و
تیره شود آب وقتی که از رود باز میمانه
یعنی فراغ میافته بین آب و رود
میگنده باد جان
افضا وخم گردد وبا
آتشی خاکستری گردد هوا باغ چون جنت شود
دارال زرد و ریزان ب رگ او اندر حرس عقل
در راک از فراغ دوستان همچو تیرانداز
اشکسته کمان دوزخ از فرقت چنان سوزان شده
است میگه فوقالعاده است تصویری که مثل
همین تصویر شیطان میگه دوزخ علت این که
دوزخ انقدر آتشینه و سوزان هست به خاطر
اینکه از
خداوند جدا افتاده و در فراغ خداوند دوزخ
از فرقت چنان سوزان شده است پیر از فرقت
چنان لرزان شده است گر بگویم از فراغ چون
شرار تا قیامت یک بد از صد هزار پس ز شرح
سوز او کم زن نفس رب سلم رب سلم گوی و بس
هرچه از وی شاد گردی در جهان از فراغ او
بیانشان زم هرچه که تو رو لذت میده و شاد
میکنه مراقب باش که روزی از او جداها ش
سعدی میگه آنچه نپاید دلبستگی نشد زانچه
گشتی
شاد بس کس شاد شد آخر از وی جست و همچان
بخود از تو هم بجد تو دل بر وی منه پیش از
آن کو بجد از بی توو بج پیش از اونکه تو
را از
اونچه که دوست داری جدا کنن تو از اونچه
که دوست داری
جدا
خب فرقت صدر جهان آمدن تا بیت
۳۷۹۷ فرقت صدر جهان در
جان قدرت فرقت قت صدر جهان در جان او پاره
پاره کرده بود در کانو گفت برخیزم همانجا
واور کافر ر گشتم دگر ره
بگروم وا روم آنجا بیفتم پیش او پیش آن
صدر نکو اندیش او گویم افکندم به پیشت جان
خویش زنده کن یا سر ببر ما را چو بیش کشته
و مرده به پیشت ای قمر بهک شاه زندگان جال
بگر آزمودم من هزاران بار بیش بی تو شیرین
می نبینم ایش خیش غلی یا منیتی لحن
النشور ابکی یا ناغی هم سرور ابلی یا عرض
و دمعی قد کفا بشنوی یا نفس و وردن قد صفا
تیا عیدی الینا مرحبا نعم ما روحت یا ریح
سوا گفت ای یاران روان میگشتم گفت من ن
من برمیگردم و به پای او خواهم افتاد و
من مردن در پای او رو به زندن به
زندگی جدای از او ترجیح می گفت ای یاران
روان گشتم وداع سوی آن صدری کمیر است و
متا دم به دم در سوز بریان میشوم هرچه
وادا باد آنجا میروم گرچه دل چون سنگ
خارا میکند جان من عظم بخارا میکند مسکن
یار است و شهر شاه من پیش عاشق این بود حب
الطن خب بعد شروع کردن دوستان به نصیحتش
پنددادن
که تو اگر بری تو رو خواهد کشت اجازات
خواهد داد بنابراین به عاقبت کار بیاندیش
و صبر کن و ن گفت او را ناصحی ای بیخبر
عاقبت اندیش اگر داری هنر درنگر هس را به
عقل و پیش را همچو پروانه م سوزن خویش را
چون بخارا میگم
دیوانهای لایق که زنجیر و زندن
خوانی چون بخارا میروی دیوانهی لایق
زنجیر و زندان خانهای او ز تو آهن همی
خواید ز خشم او همی جوید تو را با بیست چش
میکند او تیز از بهر تو کار او سگ قهد
است و تو عنوان آب چون رهدی و خدایت راه
داد
سوی زندان میروی جونت فدا تو که توانستی
از دست او فرار کنی چرا دوباره میخوای به
بند او گرفتار بشی بر تو گر ده گوند بر تو
گر ده گن موکل آمدی عقل بایستی ک از ایشان
گم زدی چون موکل نیست بر تو هیچکس از چه
بسته گشت بر تو
میشورد گفت ای ناسه خمش کن چند پند پند
آقای چیز نسخه نیکلسون هست چند پن نسخه
[موسیقی]
آقای موحد هست چند چند فکر کنم چند پند
بهتر باشه گفت ای ناسه خمش کن چند چند پند
کمده زان که پ سخت است و
سختتر شد بند من از پند تو عشق را نشناخت
دانشمند تو آن طرف که عشق میافزود درد بو
حنیف شافعی درسی نکرد تو مکن تهدید از
کشتن که من تشنه زارم به خون خویشتن
عاشقان را هر زمانی مردنیست مردن عشاق خود
یک نوع نیست او دصد جان دارد از جان هدی
وان د دد را میکند هر هر دم فدی هر یکی
جان را ستاند ده بها از نوی خوان اشرت
امثالها گر بریزد خون من آن دوست رو
پایکوبان جان بر افشانم برو آزمودم مرگ من
در زندگیست چان رهم زین زندگی پایندگی است
اقتلونی این شعر حلاج اقتلونی اقتلونی
یاسف
انی قتلی حیات فی حیات یا منیر الخد یا
روح القا اجذب روحی و جدلی بلقا لی حبیب
حبه یش الحشا لو یشا یمشی عی عینی مشا
اینم باز ارتبا از جامی پارسی گو گرچه
تازی خوشتر است عشق را خود صد لباو دیگر
است بوی آن دلبر باز این بو اشاره کرد بوی
آن دلور چو پران میشود آن زبانها جمله
حیران میشود بس کنم دلبر درآمد در خطاب
گوش ش الله اعلم سواب چون که عاشق توبه
کرد اکنون بترس گوچ و عیاران کند بر دار
رف گرچه این عاشق بخارا میرود نه به درس
و نه به استا میرود
عاشقان را شد مدرس حسن دوست دفتر و درس و
سبق شان رو
اوست چی میگه
حافظ که میگه
که برس نخواند
و صد مدرس شد آقای
انور
نگار من که به مکتب نرفت
و نگار من که به مکتب نرفت چی درس نخواند
به غمزه مسئله آموز صد مدرس عاشقان را شد
مدرس حسن دوست درس و دفتر سبق شان درس و
دفتر و درس و سبق شان روی اوست خاموشند و
نعره تکرارشان میرود تا عرش تخت یارشان
درس هاشان درسشان آشوب و چرخ و زلزله نه
زیادات است و باب سلسله سلسله این قوم جعد
مشک وار مسئله دور است لیکن دور یار مسئله
کیسر بپرسد کس تو را گو نگنجد گنج حق در
کیسهها گر دم خلع و مارا میرود بد نبین
ذکر بخارا میرود ذکر هر چیزی دهد خاصیتی
زن که دارد هر صفت ماهیتی در بخارا در
هنرها بالغی چون بخاری رون نهی زن اری آن
بخاری قصه دانش نداشت چشم بر خورشید بینش
میگمارد هر که در خلوت به بینش راه یافت
او ز دانشها نجوید
دستگا با جمال جان چو شد چو شد هم کاسهای
باشدش ز اخبار و دانش کاسهای دید بر دانش
بود قالب فرا زان همین دنیا ب چربد آمرا
زان که دنیا را همی بینند عین بن جهانی را
امی دانند د خب رون هادان عاشق خون آبریز
هرچه اینها که دانا بودن و اهل دانش بودن
و اصل اهل مصلحت بودن بهش گفتن نرو گوش
نکرد رو نهادن عاشق خوناب ریز دل تپان سوی
بخارا گرم تیز ریگ آمون پیش او همچو حریر
آب جیهون پیش او چون آبگیر آن بیابان پیش
او چون گلستان می فات از خنده او چون گل
ستان در سمرقند است قند ما لبش از بخارا
یافت وان شد مذهبش ای بخارا عقل افز ض
بودهای لیک از من عقل و دین و بودهای
بدر میجویم ازانم چون هلال صدر می جورم
در این صف نهار تا رسید از
دور شهر بخارا رو
دید چون سواد چون سواد آن بخارا رو بدید
سیاهی شهر رو که از زوردی در سواد غم
بیازی شد در سیاهی اندوه یک سپیدی آشکار
شد ساعتی افتاد اصلا نقش شهرو که دید قش
کرد ساعتی افتاد بیهوش و براست عقل او
پرید در بستان راست بر سر و رویش گلابی
میزدند از گلاب عشق او غافل بدن او
گلستانی نهانی دیده بود غارت عشقش ز خود
ببریده بود تو فسرده در خم در خور این دم
نهای با شکر مقرون نهای گرچه نهی رخت
عقلت با تو است و عاقلی که از جنود لم
تروها غافلی آمد در بخارا شادمان پیش
معشوق خود و
دار همچو آن مستی که پرد بر اسیر مه کنارش
گیرد و گوید که که گیر هر که دیدش در
بخارا گفت
خیز پیش از پیدا شدن من شیم گریز که تو را
میجوید آن شهر
خشمگین تا کشد از جان تو ۱۰ ساله کین یه
کینه ۱۰ ساله داره در ب در دنبال تو تا
انتقام بگیره الله الله در میا در خون
خویش تکیه کم کن بر دم و افسون خویش
شهنه صدر جهان بودی و راد معتمد بودی
مهندس اوستاد قدر کردی و از جزا بک ریختی
رسته بودی باز چون آویختی از بلا بک ریختی
واست هیل ابلهی آورد اینجا یا اجل ای که
عقلت بر اتارت دق کند عقل و عقل و عاقل را
غذا احمق کند نحس خرگوشی که باشد شیرجو
زیرکی و عقل و چالاکی کو هست صد چندین
فسون های غذا گفت اذا جا الغضا ذاق الفضا
صد ره و مخلص بود از چپ و راست از غذا
بسته شود گ
اداست گفت تو اومدی دنبال عجلت دیگه یا
احمقی یا اومدی که بمیری خودکشی کنی
گفت من مستسلم مستصعب
اتش داره هر چقدر که آب میخوره اتشش فرو
نمیشینه و در نتیجه انقدر آب میخوره که
بدنش باد میکنه و میترکه میمیره گفت من
مستسلم
کشد گرچه میدانم که هم کشد هیچ
مستصعب نگ ریزد ز آب گ گر دو صد بارش کند
ما و خراب گر بیما سد مرا دست و شکم عشق
آب از من نخواهد گشت کم گویم آنگه که
پرسند از بتون کاشکی بهرم روان بودی درون
خیک عشکم گوب در از موج آب گر بمیرم هست
مرگم مستطاب من به هر جایی که بینم آبجو
رشکم آید بودمی من جای او دست چون دف و
شکم همچون د هل طبل عشق آب میکوبم چو گل
گر بریزد خونم آن روح الامین جرعه جرعه
خون خورم همچون زمین چون زمین و چون جنین
خون خوارم تا که عاشق گشتهام این کارام
شب همی جوشم در آتش همچو دیگ روز تا شب
خون خورم مانند ریگ من پشیمانم که مکر
انگیخت ام و از مراد خشم او بگ ریختم گو
بران بر جان مستم خشم خویش عید قربان اوست
عاشق گاوم میش گاو اگر خسب وگر چیزی خورد
بهر عید و ذبه او
میپرورد از جمادی مردم و نامی شدم و از
نما مردم به حیوان بر زدم مردم از حیوانی
و آدم شدم پس چه درسم کی ز مردن کم شدم
حمله دیگر بمیرم از بشر تا برآیم تا ب
دارم از ملایک پر و سر و از ملک هم بایدم
جستن ز جور کل شی حالک الله وجهه بار دیگر
از ملک قربان شوم آنچه اندر وهم ناید آن
شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم که
نا الیه
راش میدونید که در اصطلاح عرفانی عدم به
معنای نیستی نیست عدم به معنای هست هستی
واقعیه یعنی
قی عدم گردم یعنی میپیوندند به هستی
واقعی وجود اونچه که ما درمیابیم در حقیقت
هستی واقعی
نیست مرگ دان
آنکه اتفاق امت است کاب حیوانی نهان در
ظلمت است همچو نیلوفر برو زین طرف جو
همچون مسقی حریص و مرگ جوو مرگ او آب است
و او جویای آه میخورد الله اعلم ب سما ای
فسرد عاشق ننگین نمد کو ز بیم جان ز جانان
میرمد سوی تیغ عشق شین ننگ زنان صد هزاران
جان نگر دستک زنان جوی دیدی هوزه اندر جوی
ریز آب را از جوی کی باشد گریز آب کوزه
چون در آب جو شود محو گردد در وه و جو او
شود وصف او فانی شد و ذاتش بقا زین سپس نه
کم شود نه بد لقا خویش را بر نخل او
آویختم عذر آن را که از او بگریخت
همچو گویی سجده کن روی سر همین طور که میگ
میگفت بر روی
سر سجده میکرد جانب آن صدر شد با چشم ت
جمله خلقان منتظر سر در هوا کش بسوزد یا
بر آویزد همه مردم منتظرن که ببینن که
الان صدر جهان اینو چگونه مجازات میکنه
به دارش میآویزد یا در آتش
میسوزونه این زمان این احمق یک لخت را آن
نماید که زمان بدبخت را همچو پروانه شرر
را نور دید میگه مثل این عاشق مثل یه
پروانه میمونه که پروانه آتش رو نور
میبینه و همین دلیل به عشق نور و به هوای
نور میره هی خودشو میزنه به آتش انقدر
میزنه خودشو به آتش که جان همچو پروانه
شرر را نور دید احمقانه در فتا از جان بری
یک شمع
چون آن شع نیست روشنن در روشنن در روشنی
نیست او به عکس شمعهای آتشی است مینماید
آتش جمله
[تشویق]
وشیست
و ب
[تشویق]
بنابراین اجازه بدید که
من اینجا این داستانو به پایان میبرم
و باز برای شما این شعر خان مثنوی خوانی
رو با چند بیتی که
مثنوی دعا میکنه براتون
میخونم
ب دفتر
[موسیقی]
پنجم
۲۲۶۴
ای
خدا آن کن که از تو میس زد که ز هر سوراخ
مارم
نگزد جان سنگین دارم و دل
آهنین ور نخون گشتی در این رنج و
هن وقت هنگامت مرا یک نفس پادشاهی کن مرا
فریاد رست وقت تنگ آمد مرا و یک نفس
پادشاهی کن مرا فریاد
رس گر مرا اینوار ستاری
کنی توبه کردم من ز هر ناار کردن توبهام
بپذیر این بار دگر تا ببندم بهر توبه سد
کمر
ا
اجازه
ب ب آه
کردم میگه حق بدیدن جمله را نادیده کرد تا
نگردم در فضیحت روی زرد باز رحمت پوستین
دوزی میکرد توبه شیرین چ جان روزی میکرد
هرچه کردم جمله ناکرده گرفت طاعت ناکرده
آورده گرفت همچو سر و سوسنم آزاد کرد همچو
بخت و دولتم دلشاد کرد نام من در نامه
پاکان نوشت دوزخی بودم ببخشیدم بهشت آه
کردم چون رسن شد آه من گشت آویزان رسن در
چاه من آن رسن ب گرفتم و
بیرون شدم شاد و ضفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهی همی بودم زبون در همه عالم
نمیگنجم کنن آفرینها بر تو بادا ای
خدا ناگهان کردی مرا از غم جدا گر سر هر
موی من یابد زبان شکرهای تو نیاید در بلن
میزنم نعره در این روزه عیون خل
یا بسیار خ ممنونم از
دوستان امیدوارم که چندان خستهی نکرده
باشم آقای انور من در خدمت شما
هستم بله پرسیدن از این شعرها چه نتیجهای
میتوان
گرفت چه فایدهای دارن چه حقیقت و معرفتی
در این شعر هاست درست دست
خانم
ن اون پادشاه طرفو مجازات
نمیکن بذارید که من سؤالی چتو بخونم
اینجا از سلام به همه دوستانی که سلام
کردند اون دلایل شکست تاریخی و عدم رشد
سیاسی جامعه که مال جلسه دیگریست کاش
ایران بودید تا از نزدیک منو میدیدین شما
لطف دارین ولی اگر نزدیک ببینین شاید
پشیمون بشید
از دور شاید قابل تحمل تر باشم و لطف
دارین شما
بزرگواری خب راجع به ماهیت شهود
پرسیدند پرسیدن واقعا باید در کنار سه
چشمه معرفت علم فلسفه به سرچشمه مثل الهام
و اشراق هم اعتقاد داشته باشیم شعرای
مولانا واقعا بر اساس الهام بوده ماهیت
وقت
و آقای خلجی من یه سوالی
بپرسم نوشتن اجازه بدین اینا رو بخونم
خواندن این اشعار به موقعیت علمی آقای
خلجی صدمه میزند این شعرها زیبا هستند
اما پایه و اساس علمی و منطقی ندارن در
حالی که تمرکز آقای خلجی بر روی نقد شدید
علمی منطقی اس هم عجیب
اون که فرمودید دانشمندان نادر که خب لطف
شماست ولی واقعیت اینه که واقعیت
نست تفسیر کردن و قش و ضب کردن برای مولوی
لذتی اس که نو اندیشان دینی نمیگم من نو
اندیش دینی نیستم اگر جلوی نو اندیشان
دینی این حرفو بزنین خیلی ناراحت
میشم
خب دفعه بعدی سعدی بخون حتما این کارو
میکنیم و در مورد توتالیتاریسم اگه سؤال
دارین برای من در فیسبوک تویتر یا تلگرام
بفرمایید نقد عقل محض کانت را در کانال
قرار بدین منظورتون چی هست منظور کتابشهر
نشدم بفرمایید چی هست خب
ببینید اون دوستی که گفته چه فایده داره
خوندن اینها
اگر منظورتون اینه که مثلا با خوندن شعرای
مولوی شما
میتونید
مثلا یه نونی بپزید یه آب گوشتی درست کنید
یا مثلا فرض کنید یه موتور بسازید نه هیچ
فایده نداره مطلق هیچ فایده
ندار یعنی اگر منظورتون اینه که فایده
علمی منظور ساینتیفیک داشته باشه یا فایده
تکنولوژیک داشته باشه فنی و عملی یعنی ی
دردی رو در بیرون دعوا بکنه گرهی رو باز
بکنه
و یک حقیقتی رو بر ما آشکار بکنه نه
اینطور نیست
ببینید
ولی انسان با حالا تصور که حتما شما د چون
این سؤالی که میکنید لابد از علم تصورتون
این هست که
علم در حقیقت کشف واقع ته و بیانگر
واقعیته و جز علم مثلا دین و عرفان و شعر
و ادبیات و اینها اینا ربطی به واقعیت
ندارن ولی اونچه که میتونم به شما بگم این
که علمی که شما ازش صحبت میکنید و طرفداری
میکنید سابقش حدوداً ۲۰۰ سالی بیش نیست
شایدم
کمتر و علم جدید به این مفهوم که شما به
کار میبرید و فکر میکنید خیلی جدیده و
ولی عمر بشر خیلی زیاده شاید میلیونها
ساله
نمیدونیم قطعاً بیشتر از ۲۰۰ ساله و بشر
تونسته بدون علم زندگی
کنه
و به هر حال تمدنهای مختلفی رو بسازه که
حالا تمدن جدید برآمده از اون تمدن هاست
ولی هرگز نتونسته بدون ادبیات بدون دین
بدون اساطیر زندگی کنه ب حت دیگه ما
میتونیم کاملاً بدون علم زندگی کنیم ولی
بدون شکسپیر نمیتونیم زندگی کنیم بدون
فردوسی نمیتونیم زندگی کنیم بدون حمر
نمیتونیم زندگی کنیم بدون کتابهای مقدس
نمیتونیم زندگی کنیم بد بدون اساطیر
نمیتونیم زندگی
کنیم این به چه معناست به این معناست که
بشر برای زندگی
کردنش نیاز نداره به اینکه به جای مثلاً
اینکه سوار اسب بشه سوار هواپیما بشه این
خیلی چیز ضروری برای بشر نیست بشر
میتونه الان در آمریکا ما شاید نمیدونم یک
و نیم میلیون د
میلیون آمیش داریم آمیش ها کسانی هستند که
استفاده از تکنولوژی رو مطلقاً نفی میکنن
یعنی زندگ جوری زندگی میکنن این حدود د
میلیون نفر
که تکنولوژی درش هیچ کارست لباساشونو
خودشون میبافن و میدوزن
و هیچ چیز تکنولوژیکی در زندگی روزمره شون
راه نداره ولی زندگی
میکنن دلیلش اینه که اونچه که برای زندگی
لازم هست علم نیست تکنولوژی نیست بلکه
معنا دادن به زندگی هست شما
زمانی دیگه قادر به زندگی کردن نخواهید
بود که نتونید به زندگیتون معنا
بدید و تا زمانی میتونید زندگی کنید و تا
زمانی
زیستن زندگی به زیستنش برای شما
میرزه که برای شما معنادار باشه اگر زندگی
برای شما فاقد معنی بشه دیگه قابل تحمل
نیست برای شما شما یا خودتونو نابود
میکنید یا دیگران به هر حال از یک
نیهیلیسم وحشتناکی سردر خواهی حالا انسان
چه جوری به زندگیش معنا میده بر
اساس فکت های علمی نه مطلق فایده ادبیات
فایده ادیان فایده اساطیر فایده
افسانهها
و خود
تاریخ این نیست که اینها فکت علمی رو برا
ما آشکار میکنن بلکه فاشون این که به
زندگی ما معنا میدن ما برای معنا داد به
زندگیمون اصلاً نیازی به دونستن فکتها
نداریم فکت م که شما میگی حالا من در اون
بحث نمیکنم فرض کنیم یه چیزی که یعنی اون
نگاه پوزیتیویستی که شما دارین درست باشه
که نیست ولی فرض کنیم که مثلاً یه چیزی
داریم به نام فکتها علمی ولی ما برای
زندگی کردن نیازی به فکت علمی نداریم ما
نیاز به معنا دادن به زندگیم داریم این
معنا چیزی نیست که در بیرون باشه یعنی
اینکه شما ی چیزی نیست که معنا در خارج
باشه شما برید پیداش بکنید بلکه این معنا
رو انسان خودش میسازه
میآفریند معنا چیزیست که شما در درونتون
خلق میکنید همین که میگید من انسانم
خودتون تعریف میکنید میگید من انسانم کی
به شما میگه که شما انسان هستید آیا انسان
بودن چیزی در خارجه که شما کشف کنید انسان
بودن مفهوم علمیه انسان بودن که مفهوم
علمی
نیست
و شما میگید من انسانم انسانم یعنی که با
جانوری هستم متفاوت از جانوران دیگه کی به
شما اینا رو
میگه کی به شما میگه شما عقل دارید کی به
شما میگه شما میتونید فکر کنید کی به شما
میگه که شما کار خوب بکنید کار بد نکنید
اینها همه محصول ادبیات و ادیان و اساطیر
و فلسفه هستن که هیچ ربطی به فکت بیرونی
نداره شما اگر ندونید چی خوبه چی بده
نمیتونید به زندگیتون معنی ب و اگه نتونید
به زندگیتون معنی بدید نمیتونید زندگی
کنید این دنیا اونچه
که مولوی به ما یاد میده مولوی مثل به
عنوان نمونه میگم به طور کلی میگم اون
چیزی که کنفسیوس به ما میگه بودا به ما
میگه مسیح به ما میگه سقراط به ما
میگه زرتشت به ما
میگه فردوسی به به ما میگه کهه این هست که
این جهان بسیار جهان
وحشتناکه این جهان جهانیست بسیار
بیرت به دلیل اینکه به زندگی انسان و به
سرنوشت انسان کاملاً بی اعتناست برای این
جهان هیچ اهمیتی نداره که شما وجود
دارید شما اگر درد
بکشید کوهها هرگز از جای خودشون تکون
نخواهند شما اگر ان زوه گین بشید هیچ برگی
برای شما نخواهد
گریست شما
اگر دردی بر جانتون
بنشینه خورشید با شما همدردی نخواهد
کرد
شما
آمدنت و
رفتنتون هیچ غباری بر دامن این جهان
نمیشوند این جهان به شکل
بیرحمانه بیاعتناست به انسان و این وحشت
آوره
ما هزاران هزار انسان نابود بشن فردا باز
خورشید خواهد دمید و روز دیگری رو آغاز
خواهد کرد انگار نه انگار که قطره خونی بر
زمین ریخته
شد بنابراین انسان تنهاست نه تنها تنهاست
که در احاطه شرر تاریکی سیاهی سرگردانی
بیکسی و بیپناهی قرار داره اونچه که به
انسان اجازه میده که
این جهان
سیاه و تباه
رو تاب
بیاره
این که هر نفسی که میکشه یک قدمی به سوی
مرگ برمیداره یعنی که شما از لحظه
تولدتون سفر به سوی مرگ رو آغاز
میکنید
و رنجی میبرید
که حتی انسانهای دیگه
توان شریک شدن در رنج شما رو ندارن تنها
راهش اینه که به زندگیتون به این رنج به
این دنیای ناپایدار به این جهان ترسناک به
این طبیعت بیگانه با شما و بی اعتنا به
شما معنا بده این معنا رو فقط و فقط
میتونید
با تخیل خودتون ایجاد
بکنید و
ادیان اساطیر
ادبیات قصهها
لالاییها
افسانهها همه اینا محصول تخیل انسان هستن
اونچه که انسان رو نجات میده و اونچه که
انسان بهش نیاز داره تخیلش خود علم محصول
تخیل انسانه نه محصول چیزی به نام اونچه
که شما عقل مینامید ا تصوری که از عقل
دارید دیگه اصلاً وجود نداره در حقیقت کسی
دیگه از اون عقل حرف نمیزنه ما با تخیلم
زندگی میکنیم این تخیل شماست
که میتونید با پس دیگهای رابطه داشته
باشید تخیل شما به شما میگه این بچه شماست
تخیل شما به شما میگه شما پدر هستید تخیل
شما شما مهر فرزند رو در ذهن شما ایجاد
میکنه تخیل شماست که دیگری رو دوست دارید
تخیل شماست که فردا صبح میخوابید شب
میخوابید بدون اینکه هیچ اعتمادی داشته
باشید به اینکه یک لحظه
دیگه زنده باشید یا یک لحظه دیگه این جهان
برپا باشه
ولی به این جهان و به هستی اعتماد میکنید
ا تخیل شماست اعتمادی که به این جهان
دارید میخوابید صبح بیدار میشید کار
میکنید زحمت میکشید و دوست دارید که
اونچه که به دست میارید با کسانی که
دوستشون دارید تقسیم کنید ن
هم عشق
محبت راستی اخلاق کرامت شفقت احسان
امید و ایمان همه اینا محصول تخیل هستن و
خود علم هم محصول تخیل چیزی به
نام عقل جدا
از علم تخیل نداریم علم یه نوع
تخیله فلسفه یه نوع تخیل دیگه است دینها
یه نوع تخیل دیگه هستن ادبیات و هنر یه
نوع تخیل دیگه ولی تمام اینها تخیل هست
چیزی به نام واقعیت که شما مستقیماً بهش
دسترسی داشته باشید
توضی خود مفهوم واقعیت یک مفهوم ی استعار
است
یعنی خود
مفهوم
واقعیت چیزی به نام واقعیت وجود نداره که
کلمه واقعیتی استعاری است که تمام مفاهیم
علمی استعار بنابراین زبان علم هم همانقدر
استعاری و شاعرانه است که زبان ادبیات و
زبان خب یک سوال دیگه هم فکر کنم بود
که
خب اون اون چیزی که بله اینکه
دیگران
دیگران گفتن که برای ادبیات و هنر اساطیر
چه کنترلی وجود داره ۰ نفر بهر از من
مولاوی میتوانستم به زندگی ما معنا بدن
اما به خوبی بلد نبودن مثل مولاوی
قافیهها رو کنار هم ب آها ببینید اتفاقا
مولوی قافیه پرداز نیست من که خوندم براش
قافیه پردازم و امروز خوندم دیگه قافیه
پردازم و دلدار من گویدم من دیش جز دیدار
شما میگه لفظ و گفت و صوت را برهم زنم تا
که بی این هر سه با تو دم زنم گرچه تفسیر
زبان روشنگر است لیک عشق بیزبان
روشنتر
مولوی برای مولوی شعر مثل موسیقی برای
بتونه یعنی زبان بیان احساس و بیان
ادراکات اس که داره به هیچ
وجه برای او شعر
یک صنعت یا حرفهای نیست که شما مثلاً
باهاش پول دربیارید یا برید مثلاً از پا
برا پادشاها بخونید اعتباری کسب بکنید
نمیدونم وجاهت پیدا بکنید پولی دربیارید
نه برای مولوی
شعر یه شکل فکر کردن یعنی در حقیقت
شاعرانگی
فکر کردن یه نوع فکر کردن خاصیه من
پیشنهاد میکنم دوستان این
کتاب آقای داریوش شایگان رو که به نظر من
از بهترین کتابهاش هست
که فکر کنم شاید درست خونده
نشده کتابیست
که اجازه بدید من الان براتون عنوانش
بگم در حقیقت درباره شاعرانگی
[موسیقی]
ایرانیها خب میدونید
که داش شایگان
یک فیلسوف بود و کسی بود که در
حقیقت فلسفههای متفاوتی رو میشناخت یعنی
فلسفه اسلامی رو میشناخت فلسفه یونان
میشناخت فلسفه قن مستا رو میشناخت فلسفه
مدرنو میشناخت فلسفه ادیان و فلسفه هندی
رو میشناخت من برای شما در همین لینک در
همین یوتیوب برای شما این رو لینکشو
میگذارم کتابی داره آقای شایگان به نام
پج اقلیم
حضور و پیشنهاد میکنم که این رو بخونید و
ببینید که داستان چی
هست من نمیدونم
این لینک آمد یا
نه دوستان به من بگن که لینکو دریافت
کردن
[موسیقی]
شما کتاب شایگان اسمش
هست شاعر اقلیم حضور درباره شاعرانگی
ایرانیان و پ تا شاعر رو شایر بزرگ رو
انتخاب کرده و در حقیقت راجع بهشون صحبت
کرده که به نظر
من بله دریافت کردید شما این لینک رو
دوستانی که در یوتیوب هستن من برای
دوستان برای دوستانی که
در واتسپ هم
هستن فی
میکنن
بله اون چیزی که شما به عنوان فلسفه هم
فرمودین فلسفه بدون ادبیات و بدون دین به
هیچ وج قابل فهم
نیست منظور من از فلسفه
فلسفه یونان و فلسفه مدرن هست
شما بدون
اینکه الهیات مسیحی رو بدونید و ادبیات
بدونید شما اصلاً هیچ تصوری از فلسفه
نمیتونید نه کانتو میفهمید نه دکارت رو
نه درید رو نه فوکو رو
نه هیچ کدوم از گرایشهای فلسفی مطلقا
بدون
ادبیات بدون اساطیر بدون الهیات قابل فهم
نیست
بنابراین تصوری که شما دارید از علم و
فلسفه و اینها من فکر میکنم تصور
خم
خب
لینک منظورتون از لینک واتسپ چی
هست اجازه بدین که من
لینک لینک واتسپ گفتین یا منظورتون
لینک کلاب هاس هست من
لینک کانال تلگرامی براتون میگذارم اونجا
میتونین با من
تماسم آقای بابک بفرمایین شما چی بود
[موسیقی]
نکتون انور جان
بابک بله آقای فلجی نمیدونم
آقای چیزی میخواستن بگن سؤال داشتن ولی
شما سؤ یوتیوب رو خواندین اینجا هم دوستان
سوال
خاص نداشتن این تفاوت و
ش یک نکته مهمی رو که حالا من میگم و دیگه
چون خیلی وقت طولانی شد ولی یک اشاره بکنم
به اینکه واقعیت اینه که ما
هنوز هیچ درکی از ادبیات خودمون نداریم
اونچه
که تا الان راجع به فردوسی و نمیدونم حافظ
و سعدی و مولوی و نظامی و اینها
گفتن یک
تفسیر سنتی اس که امروزه
در مطالعات نقد ادبی و هرمنوتیک دیگه هیچ
اعتباری
نداره حالا چه از کتاب
دکتر محمود هومن گرفته که حافظ چه میگوید
این رو بگیرید تا کتاب آقای داریوش شایگان
داریش آشوری درباره عرفان و رندی
حا عرفان و رندی حافظ و کتاب یا آقای دکتر
سعید
حمیدیان شرح شوق پنج جلد تفسیر حافظ اینها
از نظر علمی اعتباری ندارن به دلیل اینکه
یک دلیل مهمش حالا میگم به شما
ببینید شعر فارسی شعر کلاسیک تا زمان تا
عصر نیما تا زمانی که ما شعر نو
داریم یک هنر شفاهی
است اگر دوستان
کتاب نه مقاله درباره دانته وخس رو بخونن
وخس این راجع به دانته خیلی خوب توضیح
شعر سنتی حالا از هومر بگیرید نمیدونم
تا به اصطلاح آثار نمایشنامهی و شعری هر
دو این چیز دارن مخصوصاً خود
شعر اینها یه هنر شفاهی یعنی یه اثر
شفاهی اثر شفاهی یعنی یک گفتار شفاهی هستن
یعنی یک دیسکورس
هستن به
اصطلاح تعبیر فرهنگش دیسکورس هست و
این متفاوت هست با تکست تکست یعنی که متن
یعنی که اون چیزی که شما در فرهنگ
نوشتاری به عنوان نوشته پدید
میارید یه متنی رو مینویسید مثلا فرق
بین کمدی الهی و دانته و
مثلاً دنکی شت سروانتس
سروانتس
این کتاب رو یا این اثر رو
نوشته بعد از عصر چاپ و نوشته برای اینکه
خوانده بشه یعنی که شما هر خان اولش میگه
ای
خواننده یا مثل خود منت اول منتم هست ای
خواننده برای خواننده نوشته شده یعنی کهه
شما این اثر رو از کتابفروشی میخرید و از
کتابخونه امانت میگیرید میرید در خلوت
خودتون و به تنهایی شما هستید و این نوشته
نوشتهای که نوشته شده برای اینکه خوانده
بشه
ولی شعر به هیچ وجه برای اولاً نوشته
نمیشده ابتدا و ثانیا اگرم نوشته میشده
نوشته نمیشده برای اینکه خوانده بشه یعنی
شخصی بخوانه اون رو بلکه خ نوشته میشه
برای اینکه بر خوانده بشه یعنی اینکه در
مجالس و در
محافل بر خوانده بشه یعنی به صورت شفاهی و
در حضور
جمع
بنابراین بین متن و بین دیسکورس باید
تمایز گذاشت اگر شما تفاوت بین فرهنگ
نوشتاری و فرهنگ گفتاری رو ندونید و بعد
آثاری رو که در در فرهنگ نوشتاری تولید
شده از جمله کتابهای مقدس از جمله مثل
قرآن اناجیل
تورات
اوپانیشادها اگر شما این متنها رو یا
اوستا اگر شما این متنها رو تصور کنید که
اینها یک متن هستن و کتاب هستن به مفهومی
که ما بعد از گوتنبرگ در مورد کتاب به کار
میبریم کاملاً اینها رو اشتباه خواهید
فهمید اون اتفاقی که افتاده اینه که در
اصل جدید از مشروطه به این ط که حالا ما
شروع کردیم بعد از کتاب تاریخ ادبیات
ادوارد براون شروع کردیم به اینکه حالا یه
چیزی داریم به نام ادبیات و شروع کردیم به
ترجمه آثار ایرانشناس ها در مورد ادبیات
ما یا خودمون تحقیقاتی کردیم همیشه مثلاً
با شاهنامه به عنوان یک متن برخورد کردن
در حالی که شاهنامه هرگز یک متن نیست
مولوی مثنوی یک متن نیست غزلیات شمس یک
متن نیست حافظ یک متن نیست
بوستان سعدی یک متن نیست نظامی یک متن
نیست بلکه اینها دیسکورس هستن وقتی د تا
روش دیگه متفاوت دارن اگر شما بدونید که
فرق متن با گفتار چی
هست یعنی فرق گفتار شفاهی با متن نوشتاری
یعنی د تا اصل مختلف هست اگه بدونید فرقش
چی هست اونوقت خواهید فهمید که هم روش
فهم این دو متفاوته یعنی شما برای اینکه
یک متن نوشتاری رو بفهمین از یک روشهایی
استفاده میکنیم برای اینکه یک متن یک اثری
رو که به اصطلاح گفتار شفاهی هست در اصل
به یک شیوه کاملاً متفاوتی میفهمید تفاوتش
مثل این میمونه که
شما مثلاً یه فرقی که بین یک متن علمی هست
و فرقی که بین یک
متن مثلاً شعری بیت شعر
هست مثلا میگه
که شما در علم میگین که مثلا آب در صد
درجه به جوش میاد به نقطه جوش میرسه خب
این رو شما در یک کتاب علمی اگر بخونید یه
شکلی میفهمید ولی اگر بخونید که حافظ میگه
که به خال هندویش بخشم ثمرقند و بخ را
اونو کاملاً به شیوه متفاوتی باید بفهمیم
بنابراین همونطور که روش زبان علم با زبان
فلسفه با زبان دین با زبان ادبیات فرق
میکنه
اثر گفتاری با اثر نوشتاری د تا دنیای
مختلف کاملاً متفاوت کسانی مثل از میدونید
که ما الان در قرن بیستم مخصوصاً در همین
۵۰ سال ۶۰ سال پیش شاید بی اغراق بیش بیش
از
۶۰
کتاب به اصطلاح مهم میتونیم نام ببریم که
در زمینه حافظ شناسی نوشته شده از کتاب
دکتر محمود هومن بگیرید تا فرض بکنید
کتاب از کوچه رنان عبدالحسین زرین خوب
نمیدونم کتاب آقای زریاب خوی آقای بهادین
خرمشاهی منجر مرتضوی سعید
دیان آقای شفیع
کدکنی همه اینها راجع به
حافظ نوشتن و سعی کردن که تفسیر کنن آقای
تقی پور نامداریان همه اینها با حافظ به
عنوان ی متن برخورد کردن یعنی از ابتدای
راه
به خطا رفتن و در حقیقت اونچه که ما تا
حالا خوندیم راجع به اینکه فردوسی چه معنی
میده نمیدونم
نظامی چه معنی میده سعدی چه معنی میده چون
با روش درستی خونده نشده در حقیقت باید
همه رو نادیده گرفت و از نو با آگاهی و
آشنایی از
روشهای مناسب در نقد ادبی و هرمنوتیک و
با آگاهی از این تفاوت فرهنگ نوشتاری و
فرهنگ گفتاری از نوع اینا رو خوند
بنابراین اگر شما میخواید ببینید که مولوی
چی میگه اگر میخواید ببینید که عرفان چی
هست اگر همین سؤالی که دوستان کردن اگر
بخواین جواب این سؤالا رو بدونین باید
اونچه که خوندین و فراموش کنین دری همه
اینها رو پیش داوریهای نسنجید تلقی بکنید
که ما تا به صورت علمی نتونیم این متن رو
بخونیم نمیتونیم اصلاً به این برداشتی که
امروزه داریم از ادبیات از سنت از دین از
اسلام از اینا به هیچ وجه ما نمیتونیم
اعتماد بکنیم کسانی که تا حالا چه
مسلمان
چه به
اصطلاح روحانیان یعنی علما روشنفکران دینی
روشنفکران ضد دینی همه اینا یه وجه مشترک
دارن و اون این هست که متون اسلامی رو از
قرآن و حدیث و تاریخ و این گرفته اینها رو
به عنوان متن ن شاری تلقی کرد و خب این
اصلا اینور نگاه درست نیست یعنی چه آقای
سروش چه آقای مطهری چه آقای طباطبایی که
المیزان نوشته
چه شیخ طوسی و شیخ مفید و شیخ تبرسی چه
آقای شجا الدین شفا آرامش دوستدار نمیدونم
کسروی همه اینها یه وجه مشترک دارن و اونی
که با یک روش روش خطایی هست این متنو
خوندن و این متون رو خوندن در نتیجه یک
اشتباه استراتژیک بنیادی در ابتدای راه
هست و ما بسیار بسیار راه درازی داریم تا
اینکه بتونیم روشهای درستی رو برای
فهم ادبیات خودمون متنهای هم خودمون و هم
دیگران یعنی فرق نمیکنه شما اگر بخواید
هومر و ویرجیل و
[موسیقی]
نمیدونم میلتون و دانت و اینم بخونید فرق
نمیکنه باید بدونید این روشها رو و به
این شیوه نمیشه خوند حالا در یه فرصت
دیگهای من شاید بیشتر من در بحثی که راجع
به قرآن داشتم در وب سایت توانا اگر
برین من اونجا توضیح دادم راجع به
تفاوت گفتار شفاهی و متن نوشتاری در مورد
قرآن و اونجا راجع به قرآن من این تفاوت
نشون دادم که چجوری وقتی شما برداشتتون و
نگاهتون متفاوت
شه و در نهایت یک چیز رو بگم یه نکته رم
بگم اون اینه که
شما مهم نیست
که به ماتریالیست محض هستید یا آدمی که به
مثلا جهان ورای ماده هم باور داره اصلا
این اهمیت نداره چه ماتریالیست باشید ی
ماتریالیست
کاملا کلاسیک و کانونشنال و چه آدم معنوی
و معنویت باوری باشید آدم مذهبی باشید هیچ
فرقی نمیکنه در اینکه شما برای فهم
خودتون و برای فهم انسان و برای زندگی
بهتر به هیچ وجه بینیاز از شناخت ادیان
از شناخت اساطیر از شناخت افسانهها از
آگاهی و آشنایی عمیق با ادبیات و هنر
نیستید شما اگر کاملاً یک پوزیتیویست
ساینتیست هم باشید شما نمیتونید علم رو
حتی بفهمید اگر از ادبیات و هنر و ادیان و
اساطیر آگاهی نداشته باشید حالا بگه بقیه
نکتهها رو در فرصت دیگه خواهم گفت آقای
انور آقای
بابک
ما اگر دوستان نکته خاصی ندارن جلسه رو به
پایان بله سپاسگزارم آقای خلجی امیدوارم
خسته نشده باشین نه من که نه من دوستانو
خسته
کردم نه دوستانم که با لذت تمام و لذت
فراوان همه ما گوش
دادیم که همیشه ادامه داشته باشه و بارها
و بارها بشنویم لذت
ببریم
هست فکر میکنم ب ب بله من با اجازتون یه
آقای
خلجی خیلی ممنون از مایک تونو لطفا
میبندید که صدا
نکشه بله اولا تشکر میکنم از شما با این
خوانش جذابی که امروز داشتید
سوال من هم در همین خصوص هستش در واقع و
اون اینکه به هر حال توی اون بروز
احساساتی که در واقع از خوانش یک
متن ما سراغ
داریم همون نمود بیرونی که پیدا میکنه و
این شکلی که شما از مذنبی خوندید در واقع
یک نوع فرم حماسی بودش که حالا من در جایی
که دکتر سروش میگفتن میگفتن خب مقالات شمس
ی یک مقدار حماسی و اون رو باید با یه
همچین فرمی خوندش در رابطه با
مثنوی
معنوی این فرم حالا اصلا نمیشه در واقع
اینو حقنه کرد که باید حتما اینگونه بود
یا اینگونه نبود ولی فکر نمیکردم که به
این زیبایی هم بشه این این سبکی خوندش که
در واقع شما اینو
به زیبایی هرچه
تمامتر به اجرا گذاشتید اگر هم توضیح هست
در این خصوص به هر حال استفاده میکنیم
خیلی ممنون از همه چیز و همچنین انور
گرامی سپاسگزارم بابک عزیز بله منم هیچ
ببینید خود مولوی داشتیم همین ابیاتی که
خوندیم میگه که باغ سبز عشق و بی انتها جز
غم و شادی در او بس میوههاست یعنی اصلاً
از این دوگانه های یعنی عشقی که مولوی ازش
حرف میزده واقعا یه عشق یگانهای اس
از جنس این
تصورات رایج حتی در میان شعرا و عرفای
دیگه نیست عشق یه چیزی یه چیزیست برای او
ورای چیزهای
دیگه میگه که گفتم ز کجایی تو از خر زد و
گفته جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرقانه
نیمیم ز جان و گل نیم ز آب و گل نیمیم ز
جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دریا
دردانه اینکه در هیچ قالبی نمیگنجه ما ز
میگه ما ز بالاییم و بالا میرویم ما ز بی
جاییم و بیجا میرویم ما از اینجا و از
آنجا نیستیم ما ز بی جاییم و بیجا
میرویم
یک چیزیست احساسی اس که یه عشقیست که فروغ
فرخزاد میگه و دیدم که پوستم از انبساط
عشق ترک
میخورد اینکه یعنی عشق از انسان فراته
اینکه پوست آدم از انبساط عشق سرک بخوره و
همین در همین استاره مستسلم دیدیم دیگه کس
که عاشق آبه اقدر آب میخوره که این آب در
برا ماسد مرا
دست و شکم عشق آب از من نخواهد گشت کم
انقدر بر ماسیده میشه و باد میکنه بدنش
که میترکه دیگه بعد خود مولوی هم میگه که
تنگ است بر او هر هفت فلک چون میرود او
در پیراهنم اصلا وجودش از تمام این هستی
فراتر میشه یک در حقیقت عشق تجربه امر
متعالی اس تجربه ترانسنت
شما با عشق هست که میتونید حس بکنید که
فرا انسان بودن یعنی چی شما نمیتونید از
انسان بودنتون خارج بشید شما نمیتونید از
پوستتون فراتر برید به هیچ وجه اما حس عشق
تنها تجربهای که به شما طعم فراتر رفتن
از پوستو میده میگه که من تا خبر دارم از
او سعدی میگه تا خبر دارم از او بیخبر از
خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم
پیرو هن می بدرم زم بدم از قایت شوق که
وجودم همه او گشت و من این پیراهنم این که
شما بتوانید شما هرگز نمیتونید کس
دیگهای بشید مطلقا هرگز نه کسی میتونه
به درون شما راه پیدا بکنه و شما هرگز
نمیتونید به بیرون خودتون حالا چه انسان
چه فرق نمیکنه راه پیدا بکنه اما شما
برای زندگی کردن نیازمند این هستید که
بتونید تخیل بکنید که اگر من بتونم از
خودم فراتر برم چی
میشه چرا اگر نتونید این تخیل بکنید
نمیتونید چیزی به نام جامعه بسازید تمام
بنیاد زندگی انسان به جامعه بستگی داره
یعنی به همزیستی انسان یک موجود گلهای اس
تنهایی نمیتونه زندگی کنه برای اینکه با
دیگران زند کنه نیازمند این هست که بتونه
دیگران رو درک بکنه ولی چون نمیتونه از
خودش فراتر بره و واقعا دیگران درک بکنه
در نتیجه نیازمند تخیله یعنی که خودشو
بتونه به جای دیگری بگذاره به وجودم همه
او گشت اساس اخلاق تخیله تخیل اینکه شما
بتونید خودتونو جای دیگری بگذارید به قول
کانت استلا
کانت
اکستند مایند هست
ذهن یا روح گسترش یافته یعنی روحی که ذهنی
که از خودتون میتونه فراتر بره و در نتیجه
چون شما میتونید دیگری رو تخیل کنید
میتونید اخلاقی زندگی کنید میتونید عشق
بورزید میتونید جامعه بسازید اگر نتونید
تخیل بکنید دیگری رو یعنی فراتر از خودتون
رو باید تخیل بکنید به این دلیله که کسانی
مثل بلوخ که مارکسیست هستن ماتریالیست
هستن به این نکته درست اشاره میکنن که
فلسفه
[موسیقی]
هرگز در
برابر فشارهایی که
برای بیرون انداختن امر به اصطلاح متعالی
یا
ترانسنت برش شده تا حالا تن نداده یعنی
همیشه در هر فلسفه در مادی ترین فلسفه شما
نیازمند این هستید که بتونید امر ترانسنت
رو به نحوی تجربه کنید یا به تخیل کنید
شما برای اینکه انسان باشید نیازمند ایده
خدا هست مهم نیست این دوستانی که مینویسن
که فکر میکنن که همین تصور عامیانه ایست
که باید یه کسی بیاد به ما به زندگی ما
معنی بده یا این ادیان باید مثلاً وای
خدایی وجود داشته باشه تا این ادیان نه
اصلا انسان خودش معنی میده به خودش
اگر ادیان مهمن درست به دلل اینک که ساخته
انسانن ولی ساخته انسانن به این مفهوم
نیست که
انسانها هر موقع دلشون بخواد هر کاری
میتونن بکنن انسانها نیاز دارن به اون
چیزی که ساختن انسانها و ادیان و اساطیر
به ادبیات به فلسفه به اینها نیاز داشتن
که ساختن یعنی اینکه اینها بشری هستن به
این مفهوم نیست که شما میتونید بینیاز
باشید ازشون چون افسانهها رو آدما ساختن
پس شما میتونید بینیاز باشید چون این
چیزی نیست پولم آدم ساختن شما قبول
میکنید پولاتونو آتیش بزنین نه همه چیز
ما جهان ما انسانی ما ختی انسان پول
نمیدونم تکنولوژی نمیدونم جامعه
دولت خانواده همه عشق همه اینها انسانیه
ساخته انسانه هیچ چیزی نیست که ساخته
انسان نباشه ولی این به این معنا نیست که
شما میتونید از اینا بینیاز بشید نه
انسان موجودیست که ذاتاً موجود دینیه یعنی
چی ذاتاً موجود دینی یعنی موجودیست که
برای اینکه خودش رو بشناسه نیازمند اینه
که غیر خودش رو تصور کنه غیر خودش یعن غیر
خدا یعنی غیر انسان امر متعالی لازم نیست
که در خارج خدایی وجود داشته باشه به هیچ
وجه ولی لازم هست که شما بتونید ایده خدا
رو داشته باشید بنابراین شما حتی اگر
اتئیست محضم که باشین و به خدایی در خارج
اعتقاد نداشته باشید که هیچ اهمیتی نداره
شما ناگذیر از این هستید که ایده خدا رو
در
ذهنتون داشته باشید وگرنه شما مطلقا اصلاً
نمیتونید فکر بکنید شما نمیتونید بگید
این چیز هست اگر
نتونید نبودن اون رو تصور بکنید زمانی
میتونید هست بودن یک چیز رو بفهمید که
بتونید نیست بودنشو تخیل بکنید ما بدونیم
که عدم که در خارج نیست درسته نیستی که در
خارج نیست ولی ما نیستی رو تخیل میکنیم و
به ایده نیستی نیازمندیم برای اینکه هستی
رو بفهمیم اگر شب نباشه که روز معنی نداره
که بنابراین شما از راه تضادها هست که
اصلا شناخت انجام میشه شناخت
یعنی آگاهی به تضادها خب تضادها که در
خارج نیستن جهان خارج که جهان تضادها نیست
در حقیقت شما برای اونچه که هست برای
اونچه که در حقیقت اسمشو واقعیت میگذارید
برای اونچه که اسمش
رو به اصطلاح آتنتیک میذارید اوریجینال
میذارید نمیدونم ریل میگذارید
اکچوال میذارید حالا هر تعبیری بکنید شما
نیازمند این هستید که متضادش م تصور کنید
بنابراین شما اگه بخواید بگید انسان انسان
زمانی معنا داره که خدا رو بفهمیم یعنی
بفهمیم غیر انسان یعنی چی و ولی اگر شما
نتونید غیر انسان رو که خداست این ایده رو
بفهمید انسانم طبیعتا نخواهید
فهمید این هیچ ربطی نداره به اینکه خارج
از ما خارج از وجود ما چه خبره تو این
عالم ما هیچ مق نمونیم خار خار از مد عالم
چه خبره ما ذهن ما همونطور که گفتم ما از
وجودمون نمیتونیم خارج بشیم بنابراین ما
با تخیل هست که میشناسیم علم محصول تخیله
ساینس محصول تخیله تکنولوژی محصول تخیله
فلسفه محصول تخیله
ولی انسان با تخیل زنده است و بدون تخیل
نابود
میشه سپاسگزارم از شما و امیدوارم باز
فرصتهای دیگه داشته باشیم که با همدیگه
راجع به این مسائل صحبت
بکنیم و
حالا خیلی خوشحال میشم که بیشتر از دیدگاه
دوستان مطلع بشم برای همه سال خوشی رو
آرزو میکنم امیدوارم که سی بدرتون
هم با خوشی و سلامتی و شادی بگذره و
امیدوارم که باز وقت هم صحبتی با شما رو
داشته باشم وقت خوشی رو برای همه آرزو
میکنم از ک عزیز از انور عزیز و دوستان
دیگری که کمک کردن مشارکت کردن در این بحث
سپاسگزارم