یک چند دقیقهای یعنی دو سه دقیقهی اگر
ممکنه صبر بکنیم تا دوستان به ما بپیوندن
و بعد برنامه رو شروع کنیم موافقین خانم
فروغ بله آقای خلجی با کمال م دوستان اگر
سوالی دارید میتونید در چت بنویسین من در
فواصل برنامه مطرح
میکم سلام بر شما آقای
بهنام
بهلولی
بله سلام بر دوستان
گرامی خانم
سهیلا آقای
بهنام
آقای
حسین سلام بر آقای
میلاد خواهش
میکنم بله سلام
دوباره خدمت دوستان گرامی و سپاس برای که
در این حدود ۴۰ دقیقه آینده با من
هستید در این جلسه یه مقدار تصمیم گرفتیم
به پیشنهاد برخی از دوستان از شعر فروغ
فرخزاد بخونیم به خاطر اینکه به تازگی
سالگرد او رو پشت سر گذاشتیم و یادی باشه
از این شاعر بزرگ تاریخ معاصر ایران و
شاید یک انگیزهای بشه برای کسانی که
جوانتر هستند بیشتر به شعر او توجه کنن
بخوانند و سعی کنن که
با نقدها و شر هایی که در زبان فارسی وجود
داره او رو بهتر بفهمن من برای دوستانی که
علاقه دارن راجع به فروغ مطالعه کنن و
راجع به شعر فروغ سه چهار تا کتاب رو منبع
رو میتونم پیشنهاد کنم که میشه از این
کتابها آغاز کرد گرچه به نظر من باز ما
در این زمینه من من متخصص نیستم به هیچ
وجه در زمینه ادبیات ولی تا جایی که جستجو
کردم و دنبال
کردم هنوز خیلی دامنه کار و باید وسیعتر
از این باشه که الان
هست یکی تاریخ تحلیلی شعر نو نوشته آقای
شمس لنگرودی اس که کتاب چهار جلدی اس یکی
از منابع معتبر در برای شناخت شعر نو هست
یه بخششم مربوطه به فروغ هست و در مورد
شعر فروغ یکی کتاب چراغ و آینه آقای دکتر
شفیع کدکنی یکی از منابع خیلی خوب هست و
بخش فروغش بسیار
خواندنیست یک کتاب مستقلی که آقای منجر
آتشی در زمینه فروغ شعر فروغ منتشر کردن
به نام در میان اشباح و
سرانجام چند مقالهای که خانم هورا یاوری
درباره فروغ نوشتن به نظر من از بهترین
نقدها و
بهترین آثاری اس که میشه با خوندن اونها
یه شکل دیگری به شعر فروغ نگاه کرد و از
اون تلقی رایجی که همچنان وجود داره راجع
به برخی از اشعارش فاصله گرفت اینها منابع
خوبی هستن و طبیعتاً منحصر به اینها نیستن
اما اگر دوستانی خواستن که شروع بکنن به
خوندن شعر فروغ و شناخت فروغ اینها میتونن
آغازگر مناسبی
باشن من سعی میکنم چند تا شعر فروغ رو
بخونم و بعد یک نکته رو راجع به فروغ بگم
حالا شاید بهتر باشه که اول ا اون نکته رو
بگم فروغ فرخزاد نه تنها در بین زنان ما
که در
بین شاعران ما به طور کلی در عصر جدید یک
مقام ممتاز و بلکه یگانهای داره اونچه که
ویژ برای من که متخصص هیچی نیستم از جمله
ادبیات به عنوان یک خواننده برای من اونچه
که بسیار جذاب و گیرا و برجسته است در
مورد فروغ فرخزاد این هست که از پس آثار
او میشه یک
روح فوقالعاده ساده و صمیمی و آزادی رو
مشاهده کرد نیچه میگه هدف فلسفه این هست
که ما اون بشیم که هستیم یعنی در واقع
مشکل ما این هست که در تمام
جریان زندگی سعی میکنیم خودمون رو جوری وا
بنماییم که نیستیم یا از اون خود حقیقی
فرار بکنیم یا اینکه با انواع و اقسام
ترفندها خودمون رو شکل دیگری جز اون که
هستیم نشون بدیم همین پروفایل درست کردن
که الان در رسانههای اجتماعی میبینید
اینکه ما فتوشاپ میکنیم خودمونو اینکه
اطلاعات رو گزینش میکنیم این چیزیست که
نیرویی اس که از ابتدا در وجود بشر هست
برای اینکه خودشو بهتر از اونچه که هست
نشون بده حتی به خودش اما فلسفه در حقیقت
تلاش یا مبارزه است برای اینکه شما اونچه
را که هستید
بپذیرید اگرچه زشت اگرچه محدود اگرچه ناقص
اگرچه میرا اگرچه تباهی پذیر ولی این هست
این
واقعیته شما تا واقعیت رو ندونید
نمیتونید تخیل کنید کسی که واقعیت
نمیدونه قادر به تخیل نیست وش
توهم میپرورد پس برای اینکه شما
به به اصطلاح مقام مطلوب یا جایگاه مطلوب
برسیم باید اونچه رو که هستید همون گونه
که هستید بپذیرید این در مورد فروغ بسیار
صادق هست من نمیخوام الان
وارد به اصطلاح استناد کنم به نوشتههاش
به خاطر اینکه زمان طولانی میبره ولی سیر
جریان زندگی فروغ
[موسیقی]
یک تکاپوی بسیار دشوار بسیار سخت رنجور
برای دیدن و مواجهه با خود هست خود
اونچنان که هست اونچنان که بدون پردههایی
که خود انسان روی خودش میپوشه یا اینکه
جامعه عرف سنت
قوانین اون پرده ها رو ب روی ما میکشن و
حجابی میشن برای اینکه ما خودمون رو
نبینیم حافظ میگفت تو خود حجاب خودی حافظ
از میان برخیز و در نهایت اون حجابهای که
خود انسان خلق میکنه برای دیدن خودش
اونها از بین بردنش بسیار دشوار هست فروغ
به این کمال انسانی دست پیدا میکنه و به
همین دلیل شعر فروغ شعریست که تمام به
زلالی روح اوست یعنی انقدر که ما شعر فروق
دوست داریم به خاطر اینکه این شعر هیچگونه
روی و ریا یا افزود و کاستی درش نیست همون
گونه که در روحش جوشیده در قلمش هم
بازتابیده و اگر کم اگر زیاد
اگر زشت اگر زیبا هرچه که هست اونچنان که
هست سیر تحول روحیش رو نشون داده از اولین
دفتر هاش تا دفتر آخرش ایمان میآوریم به
آغاز فصل
سر
من اول از دفترهای قدیمیش چند
تا دو سه تا شعر میخونم و بعد به
دفترهای آخر
میرسیم از
شعر اندوه آغاز
میکنم
که مال زمانیست که فروغ با همسرش آقای
شاپور در اهواز زندگی میکردن دوران تلخی
بود و زیاد دیری هم نپایید ولی مال اون
دوره است فکر کنم شاید مثلاً ۱۹ ۲۰ سالش
باشه میگه کارون چو گیسوان پریشان دختری
بر شانههای لخت زمین تاب
میخورد خورشید رفته است و نفسهای داغ شب
بر سینههای پر تپش آب
میخورد دور از نگاه خیره من ساحل جنوب
افتاده مست عشق در آغوش نور ماه شب با
هزار چشم درخشان
حرز خون سر میکشد به بستر عشاق
بیگناه میزار خفته خاموش و یک مرغ ناشناس
هردم ز عمق تیره آن زجه میکشد مهتاب
میدود که ببیند در این میان مرغک میان
پنجه وحشت چه میکشد بر آبهای ساحل شت
سایههای نخل میلرزد از نسیم هوسباز نیمه
شب آوای گنگ همهمه قورباغهها پیچیده در
سکوت پر از راز
نیشم در جذبهای که حاصل زیبایی شب است
رویای دور دست تو نزدیک
میشود بوی تو موج میزند آنجا به روی آب
چشم تو میدرخشد و تاریک میشود بیچاره دل
که با همه امید و اشتیاق بشکست و شد به
دست تو زندان عشق من در شد خویش رفتی و
رفتی از این دیار ای شاخ
شکسته ز طوفان عشقن بله امضا شمل اهواز
پوستان سال ۳۴
هست شعر دیگری
که جزء شعرهای
برجسته فروغ هست به نام آفتاب
میشود
بله این داستان عشق بازیه در
حقی نگاه کن که غم درون دیدم چگونه قطره
قطره آب میشود چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود نگاه کن تمام هستی
خراب میشود شرارههای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبرد مرا به دام میکشد نگاه
کن تمام آسمان من پر از شهاب
میشود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین
عطرها و نورها نشاندهای مرا کنون به
زورقی ز آشها ز ابرها و لورها مرا ببر
امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره میکشانیم فراتر از اره
مینشانم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب
از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخرنگ ساده
دل ستاره چین برکههای شب
شدن چه دور بود پیش از این زمین ما به این
کبود غرفههای
آسمان کنون به گوش من دوباره میرسد صدای
تو صدای باله برفی فرشتگان نگاه کن که من
کجا رسیدهام به کهکشان به به بیرن به
جاهن کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی
با شراب موجها مرا بپیچ در حرید بوس مرا
بخواه در شبان دیرپا مرا دیگر رها مکن مرا
از این ستارهها جدا
مکن نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه
قطره قطره آب میشود سراهی سیاه دیدگان تو
به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب
میشود به روی گاهو رهای شعر من نگاه کن
تو میدمی و آفتاب
میشود
بله شعر بعدی رو که میخوام بخونم باد ما
رو با خود خواهد
برد در شب کوچک من افسوس باد با برگ
درختان میعادی
دارد در شب کوچک من دلهره
ویرانیست گوش کن وزش ظلمت را
میشنوی من غریبانه به این خوشبختی
مینگرم من به نومیدی خود
معتادم گوش
کن وزش ظلمت را
میشنوی در شب اکنون چیزی میگذرد ماه سرخ
است و
مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم
فرو ریختن است ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی
منتظرن لحظهای و پس از آن
هیچ پشت این پنجره شب دارد میلرزد و زمین
دارد باز میماند از چرخش پشت این پنجره
یک نامعلوم نگران من و توست ای سراپای سبز
دستهایت را چون خاطرهای سوزان در دستان
عاشق من بگذار و لوانت را چون حسی گرم از
هستی به نوازشهای لب عاشق من بسپار باد
ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود
خواهد
برد میدونید که این جمله باد ما رو با
خود خواهد برد جمله انجیل ه آیه ۱
انجیل و
صفحه ۲۵۰
یک شعری داره
که
این فروغ د تا شعر د تا مثنوی داره یکی
اون مثنوی ای شب از رویای ترنگی شده است
که مشکور تره و یکی هم این شعر مردابه که
الان براتون
میخونم خانم فروخ سده منو
میشنوین بله آقای خلجی به خوبی
بسیار شب سیاهی کرد و بیماری
گرفت دیده را طغیان بیداری گرفت دیده از
دیدن نمیماند
دریق دیده پوشیدن نمیداند
دریق رفت و در من مرگ زاری کهنه یافت
هستیم را انتظاری کهنه یافت آن بیابان دید
و تنهایی را ماه و خورشید مقوایی را چون
جنینی پیر با زهدان به جنگ میدرد دیوار
زندان را به چنگ زنده اما حسرت زادن در او
مرده اما میل جان دادن در او خود پسند از
درد خود
ناخواستنی از سودای برپا خواستن خندهام
خنده حتی که خندم غمناکی بیهودهای ننگم
از دل پاکی بیهودهای غربت سنگ نگینم از
دلدادگیم شور تند مرگ در هم
خوابگی نامده هرگز فرود از بام خویش بر
فرازی شاهد اعدام خویش کرم خاک و خاکش اما
بویناک باد باده کاش در افلاک پاک ناشناس
نیمه پنهانی اش شرمگین چهره انسانیش کو به
کو در جستجوی جفت خویش میدود معتاد بوی
جفت خویش جوید گهگاه و ناباور از او جفتش
اما سخت تنهاتر از
او هر دو در بیم و هراس از
یکدگر تلخ کام و ناسپاس از یکدگر عشقشان
سودای محکومان های وصلشان رویای مشکوک
نهای آه اگر راهی به آه اگر راهی به
دریاییم بود از فرو رفتن چه پروایی بود گر
به مردا آوی ز جریان ماندا از سکون خویش
نقصان یادوا یا از سکون خویش نقصان یابد
آب جانش اقلیم تباهی ها شود ژرف
ناگشوده ها شود آهوان ای آهوان دشتها گاه
اگر در معبر گلگشت ها جویباری یافتید آواز
خوان رو به استغنای دریاها روان جاری از
ابری شب جریان خویش خفته برگردونه طغیان
خیش یال اسب باد در چنگال او روح سرخ ماه
در دنبال او ران سبز ساقهها را میگشود
عطر بکر بوتهها را میربود بر فرازش در
نگاه هر هباب انعکاس بیدریغ آفتاب خواب
آنی خواب را بدا مرگ در مرداب را
بدا بله امیدوارم که خستتون نکرده باشم
اجازه بدید که
یک شعر دیگه هم بخونم و
شما رو
بیشین آقای خرجی اگر مایل بودید یه کم از
خود فروغم صحبت کنید بس اگر نمیخوای به
رابطش با گلستان بپردازی ای بابا رابطش با
گلستان یعنی خب نمیدونم اوج تخیل شریش از
اونجا نبوده نه حلا اونو بحثش بذاریم کنار
بحث مهمتر هست در مورد
فروغ خب شعر آیههای زمینی شعر بسیار
مهمیه و بسیار هم خونده شده و
مشهوره و در حقیقت یه شعری که نشون میده
که فروغ چه
نگاه نافذی داره و نگاه نقادی داره به
محیط خودش محیط پیرامونی خودش که محیط
روشن فکر و در حقیقت یک آدمی که سعی میکنه
در برابر انحطاط وضعیت روشنفکری که حالا
تو این شعر بهش
میپردازه اونچه که براش با ارزشه یکی
ایمانش و یکی صداقتش این دو رو حفظ بکنه و
در
این فضای بسیار آلوده و تاریک بتونه اون
چیزی که اون کاری که میتونه بکنه برای
اینکه آلوده و خودش آلوده و تاریک
نشه آنگاه خورشید سرد
شد و برکت از زمینها
رفت و سبزهها به صحراها
خشکیدند و ماهیان به دریاها
خشکیدند و خاک مردگانش را زن پس به خود
نپذیرفت شب در تمام پنجرههای پیده رنگ
مانند یک تصور مشکوک پیوسته در تراکم و
طغیان
بود و
راهها ادامه خود را در خیرگی رها
کردن دیگر کسی به عشق
نیاندیشید دیگر کسی به فتح نیاندیشید و
هیچکس دیگر به هیچ چیز
نیاندیشید در غارهای
تنهایی بیهودگی به دنیا آمد خون بوی بنگ و
افیون میداد زنهای باردار نوزادهای
بیسر زاییدن و گاه ارها از شرم به گورها
پناه آوردند چه روزگار تلخ و
سیاهی نان نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده
بود پیغمبران گرسنه و مفلوک از وعده
گاههای الهی گریختند و برههای گمشده
عیسی دیگر صدای هیهی چوپانی را در بهد
دشتها
نشنیدند در دیدگان آ آینهها گویی حرکات و
رنگها و تصاویر وارونه منعکس میگشت و بر
فراز سر دلقکان پست و چهره وقیح فواحش یک
حاله مقدس نورانی مانند چتر مش چتر مشتعل
میسوخت بردا آبهای الکل با آن بخارهای
گس مسموم انبوه بیتحرک روشنفکران را به
ژرفنای خویش کشیدند و موشهای موزی اوراق
زرنگار کتب را در گنجهای کهنه جویدند
خورشید مرده
بود خورشید مرده بود و فردا در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشدهای داشت آنها قرابت این
لفظ کهنه را در س مشقهای خود با لکه درشت
سیاهی تصویر مینمودند مردم گروه ساقط
مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار
شوم جسدها شان از غربتی به غربت دیگر
میرفتند و میل دردناک جنایت در
دستهایشان متورم
میشد گاهی جرقه جرقه ناچیز این اجتماع
ساکت ویجان را یکباره از درون متلاشی
میکرد آنها به هم هجوم میآوردند مردان
گلوی یکدگر را با کارد میدرید و در میان
بستری از خون با دختران نابالغ هم خاوه
میشدند آنها طریق وح شت خود بودند و حس
ترسناک گنهکاری ارواح کور و کدن شان را
مفلوج
کرد پیوسته در مراسم اعدام وقتی تناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را از کاسه با فشار
به بیرون میریخت آنها به خود فرو
میرفتند و از تصور شهوتناک اعصاب پیر و
خستهشان تیر
میکشید اما همیشه در حواشی میدانها این
جانیان کوچک را میدیدی که ایستادند و
خیره گشتهاند به ریزش مداوم فوارههای آب
شاید هم در پشت چشمهای له شده در عمق
انجماد یک چیز نیم زنده مخشوش بر جای منده
بود که در تلاش بی رمقش میخواست ایمان
بیاورد به پاکی آواز
آبها
شاید ولی چه خالی بیپایانی
خورشید مرده است و هیچکس نمیدانست که
نام آن کبوتر غمگین که از قلبها گریخته
ایمان
است آه ای صدای زندانی آیا شکوه یأس تو
هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی به سوی
نور نخواهد زد
آهی صدای زندانی ای آخرین صدای
صداها
بله این شعر شعر فوقالعادهای است به دلیل
اینکه خب ما در مخصوصا اون دوران بحث
نیهیلیسم یا اینکه تمدن جدید
با فرو پاشی ارزشهای سنتی روبه رو بوده و
به نیست انگاری یا نیهیلیسم انجام میده خب
بحث بود که به ایران هم کشیده شده بود در
یه البته سطوح
خیلی هم از نظر کیفیت و هم از نظر کمیت
خیلی کم و خیلی درست فهمیده نمیشد که
نیلیز چی هست دقیقاً و چون درست فهمیده
نمیشد در حقیقت این شعار نیهیلیسم مثل
پستمدرنیسم که بعد از انقلاب در ایران
مطرح شد این نیهیلیسم شد یه بهانهای یا
یه توجیهی که با ژست اینکه من خیلی مدرن
هستم پس نیهیلیست هستم روشنفکرانی بودن که
خود هرگونه مسئولیتی رو از خودشون سلب
میکردن حتی مسئولیت در قبال خودشون رو و
این تصویری که فروغ میگه در این شعر که
این روشنفکران در مردا و الکل و افیون غرق
بودن و جامعه ساکت بود جامعه راکت بود و
بعد همه تبدیل شده بودن به اون اون نیروی
شری که در دورون همه بود فعال شده بود همه
به یک جنایتکار تبدیل شده بودن هر کس
میتونست دست به جنایت بزنه به دلیل اینکه
وقتی ارزشها فرو میریزن خوب و بد دیگه
وجود نداره به قول داستا گسی میگه وقتی
خدا نیست همه چیز ممکنه وقتی که ارزشهای
اخلاقی فرو میریزن پس همه میتونن به هر
جنایتی دست بزنن این تصوی این این نگاهی
که فروغ داره از این از چند جنبه جالب هست
و حالا یه موقع دیگه باید به طور مستقل
راجع بهش صحبت
بشه نگاهش از بالا به پایین نیست یعنی
خودش رو از این جامعه جدا نمیدونه از
جامعه روشنفکری منظورم هست در عین حال
توصیف میکنه یک روایت میده از اونچه که
میبینه اونچه که هست و این خیلی جالب هست
به خاطر کسایی که معمولا تو جامعه یه چیز
بدی میبینن یا در دیگری یه چیز بدی میبینن
سریع خودشون در موضع بالا قرار میدن این
از
انسانیت بسیار سخت به دست آمده فروغ هست
که به این خصلت انسانی این وضعیت ولو
وضعیت ناگوار و منحط هست به این خصلتهای
انسانیش آگاهی داره و در عین حال با اینکه
از اونها مدرن تره یعنی بدون شک به نظر من
فروغ روغ زد از همه شاعران ایرانی در عصر
حاضر حتی از نمایشی مدرن تره برای این من
دلایل خودمو دارم ولی با اینکه از همه
اینها مدرن تره یک ارزشهایی رو که بدون
اونها نمیشه زندگی کرد که میگه
ایمان به این ارزشها باور داره و سخت سعی
میکنه در تندباد این پوچی که او رو فرا
گرفته از این شاخ ترد ایمان خودش محافظت
کنه بذارین من حالا که خانم فروغ گفتن از
درباره فروغ هم نکتهای بگم بذارین
من دو سه تا پاراگراف از صحبتاش بخونم یکی
م یک مقالهای نوشته
فروغ دو سه تا مقاله چاپ کرد زمان حیات
خودش بقیه یادداشتش اینا بعد از مرگش چاپ
شده یکی از مقالاتی که زمان حیاتش چاپ
کرد اسمش هست نگرشی بر شعر امروز که
دوست دارم یه بخشش برای شما
بخونم و ببینید
که شعر استثنایی شعر اصیل شعری
که همه اونچه که یک شعر برای شعر بودن
نیاز داره داراست از یک شاعر میاد یعنی
اول اون شاعر باید تربیت بشه تا شعر از
درون او بیرون
وگرنه شعر گفتن صرفاً صنعت زبانی
و ترفندهای بیانی نیست بلاغی نیست به هیچ
وجه بلکه اون جان آزاده است که میتونه
شعر
اصیل خلق
کنه فروغ در یک مصاحبه میگه که ازش میپرسه
که شعر نو چیه بعد میگه که من اصلاً وقت
این حرفا گذشته که راجع به شعر نوع قدیم
صحبت کنیم میگه اشتباه بزرگ ش این این
صادق بودنشو اینجا دقت کنید آدمهایی که
روشنفکران ما الانم همینطوره فرق نکرده
زیاد روشنفکران ما یا کسانی که به هر حال
دوست دارن خودشونو روشنفکر وانمود کنن این
روشنفکری یا این چهره خودشون رو بیشتر با
ادا اطوار و اون چیزی که نیست استند سعی
میکنن درست بکنن یه شکل خاصی لباس بپوشن
یه شکل خاصی حرف بزنن یه تکی کلام خاصی
داشته باشن یه چیزایی رو که به اصطلاح
انگار دارن واقعا بازی
میکنن در سلیقشون در نوشتن اینطوره
سلیقشون در گفتن اینطوره فلان سبک رو دوست
دارن فلان سبکرو دوست د ندارن شروع میکنن
برا خودشون قائده درست کردن و دیوار درست
کردن و تشخص و تمایز ایجاد کرد کردن فروغ
میگه که اشتباه بزرگ شعرای ما در این اس
که تصور میکنند با جور کردن مقداری ایماژ
و تعبیر تازه و گن گنجانید آنها در یک
قالب غیرمعمولی میتوانند زن تصویری از
این زندگی عصبی و بیمار که در کوچهها و
خیابانها جریان دارد به ما به دست ما
بدهد شعر امروز از به زبان آوردن نام اشیا
و اماکنی که از صبح تا شب با آنها سر کار
دارد میترسد و هنوز برای بیان خود به
کلماتی متوسل میشود که چند صد سال سنت
شعری به دنبال دارد بعد میگه شعرا به بیان
درد خود نمیپردازند بلکه به بزک کردن و
شاخ و برگ دادن اینو راجع به شهرای معاصر
میگه ها یعنی کسانی که به عنوان شاعر شعر
نو معروفن نه
سنتیتر را به بیان درد خود نمیپردازند
بلکه به بزک کردن و شاخ و برگ دادن حقارت
ها و ضعفهای خود مشغولند و این به سبب آن
است که در حقیقت درد بزرگی ندارند و یا
درد بزرگ را احساس
نمیکنند شعر امروز از دریچه تنگ و محقری
که بر آن عنکبوتهای خودخواهی تنبلی و
بیشتر اوقات بیسوادی و کوته فکری تار
بستهاند دنیایی بیرون را مینگرد
و وقت خود را به سند موافقت از این و آن
گرفتن میگذراند گویی به موجودیت خود
ایمان ندارد و تنها با تأکید و تأیید
دیگران است که میتواند برپا ایستد و در
او جرقی
نیست بعد میگه من
با آره دیگه حالا ادامشو خیلی خوبه که
بخونید این مصاحبه رو بسیار کم از فروغ ما
مصاحبه و نوشته داریم ولی اونچه که هست
فوقالعاده
[موسیقی]
خواندنیست
یک تکه دیگه از
این بله در مورد خودش
میگه
در مورد خودش میگه
که آ راجع به شعر نوم میگه خیلی مهمه این
قضاوتش میگه محتوای شعر
امروز که مهمترین و اصلیترین جنبه آن
است یعنی میگه که این انقدر
شما این رو شاعران جدید و جوان انقدر اینا
در
پی به اصطلاح ساختن ی شکلهای تازهای از
شعر هستن به جای اینکه فکر کنن چه چیزی
میخوان بگن یعنی بدون اینکه به محتوا حساس
باشن به
ساختن قالبهایی که هیچ در نهایت ارزش
هنری نداره خودشونو مشغول کردن میگه
محتوای شعر امروز که مهمترین و اصلیترین
جنبه آن است از یک عمق هوشیارانه تو هیست
شاعر با کلمات و تصاویر بازی کودکانهای
را آغاز کرده است خب توجه دارین که زمان
فروغ که آدمایی مثل شاملو و اخوانها بودن
وقتی همچین حرفی میزنه بعد از انقلاب
دیگه این داوری به مراتب صادقتر
ما اصلاً نداریم مثل این چند تا شاعر
بزرگی که قبل از انقلاب بودن بنابراین
خیلی جالبه این داوری یعنی نشون میده چقدر
شعر میشناسه و چقدر سقیله شاعر با کلمات
و تصاویر بازی کودکانهای را آغاز کرده
است او حرفی برای گفتن ندارد و حاصل کارش
حامل پیامی نیست مخلوق او به زن زیبای
مردهای میماند که اگر پلکهایش را از هم
بگشایند در ته مردمک هایش جوشش و درخشش
حیات جای خود را به خلع و سکون بی
انتهایی سپرده است و نگاهش بیان کننده
هیچگونه اندیشهای
نیست
بعد
برخورد شاعر امروز با مسئله عشق خب اون
دوران میدونید دورانی اس
که تابوشکنی مد شده بود کش شبیه الانم
همین طوره یه جورایی و انقدر تابوشکنی مد
شده بود که خودش به ی امر مبتذلی بدل شده
بود یعنی تابو شکستن خودش شده بود یه چیز
مبتزل چون همه میخواستن تابو بشکنن دیگه
وقتی همه بخوان تابو بشکنن دیگه تابوشکنی
معنی نداره
یا همه تحسین کنن همه آفرین بگن همه تایید
بکنن دیگه اون تابوشکنی نیست یه همچین
فضایی بود و خب طبیعتا به خاطر اینکه در
شعر ما هم خیلی شعر فارسی شعر اخلاقی اس و
خیلی به اصطلاح جسم و رابطه جسمی آدمها
با همدیگه نمی پردازه این تو موج اون
دقیقههای ۳۰ و
۴۰ سرودن شعر بیپروا خودش مد شده بود و
شاعران با هم رقابت میکردن و طبیعتاً اسم
این هم عشق و این اینجور چیزها بود و
بیپرده عشق
ودیدن فروغ میگه
که برخورد شاعر امروز با مسئله عشق یک
برخورد صدد قشری اس عشق در شعر امروز
عبارت از مقداری تمنا مقداری سوز و گداز و
سرانجام سخنی چند درباره وصال که پایان
همه چیز است در حالی که میتواند آغاز همه
چیز باشد عشق روزنی به سوی دنیاها و
اندیشهها و افقهای فکری و احساسی
تازهای نگشوده است و همچنان در سطح سطح
چشم چشمها و ابروها و ساقها و رانهای
زیبا که اگر آنها را از قالب انسانیش جدا
کنند جز تصاویر پوکی نیستند سر میخورد
شعر امروز نسل عمومی را عشق سنگها نباتات
طبیعت را عشق زنان ولگرد و کوچه کوچههای
بدبو و پاهای برهنه را عشق دو انسان را
فراموش کرده است و به زیباییهای اندوهبار
زندگی توجهی ندارد شعر امروز را تنها در
جنبههای منفی آن میتوان شعری اصیل و
موفق دانست سرگردانی های فکری و روحی عدم
اعتماد و ناباوری مطلق ناامیدی و شک م
مضامینی هستند که قلب شع را فتح کرداند و
شاعر در انزوای علاج ناپذیرش که در همین
حال عمومیترین درد نسل
ماست مالی خولیا هایش را بر کاغذ تصویر
میکند و تنها در این راه است که شعر گاه
گاه اوج و درخشش خاصی از خود نشان داده
است در شعر امروز جای مضامین حماسی خالیست
و آثاری که در این زمینه عرضه شدهاند به
عنوان م سال میتوان از آرش کمانگیر آقای
کسرایی نام برد به
لالاییهای سست و وفته بیشتر شباهت دارد
تا به یک اثر حماسی که برای تولد خود از
خون و غرور و ایمان شریفی مایی
میگیرد در عوض محتوای شعر امروز فارسی
توانسته است تا میزان زیادی خود را از
چنگال زوائدی که هرگز نمیتوانند شاعرانه
باشند رهانیده و به هسته و مفهوم اصلی شعر
نزدیکتر
سازد بعد میگه تنها در شعر شاملو اس که
انسان جسارت دقت و بینظری شاعر را در
استفاده از امکانات زبان و استعمال کلمات
احساس میکند زبان شعری او نه یک زبان
فاخر است نه یک زبان ولگرد خب البته این
مال زمانیست که فروغ زنده بود دیگه بعد
زبان شاملو بسیار فاخر
میشه تنها فسحت کافی نیست شعر امروز باید
با زبان جانداری صحبت کند یک زبان لخت و
بیرحم و هماهنگ با آنچه که در لحظات
زندگی امروز جاریست به یاد میآورم که در
یکی از شعرهایم کلمه گوشت را آورده بودم و
این شعر به علت استعمال این کلمه مورد
ایراد و اعتراض عده زیادی قرار گرفت یکی
از دوستان به من پیشنهاد کرد که به جای
کلمه گوشت کلمه کالبد را انتخاب خب کنم
یعنی در عوض گوشت خوشبو
بنویسم ببخشید یعنی در عوض گوشت خوشبو
بنویسم کالبد
خوشبو زیرا او معتقد بود کلمه گوشت به علت
یک سابقه ذهنی انسان را مستقیماً به یاد
گوشتهایی که در دکان قصبی به چنگک آویزان
میکنند میاندازد اما من هنوز هم از
تغییر این ک کلمه پشیمانم زیرا که من
میخواستم بگویم گوشت نه کالبود و گوشت
کلمهای اس که مفهوم مادیت و قابل لمس تری
دارد و این مفهوم مفهوم احساس من سوابقی
که اشخاص در ذهن خود از کلمات از کلمات
مختلف دارند چه ارتباطی با کار من
میتواند داشته باشد اگر کلمه گوشت برای
علاقهمندان شعر فارسی تنها مفهوم گوشت
دکان قصب را دارد به این دلیل است که آنها
نخواستهاند یا نتوانستهاند برای آن
مفهوم عالیتر و انسانیتر قائل شوند و
وظیفه من نیست که کلمات شعرم را در حد
پسند آنها تنظیم کنم بلکه آنها هستند که
باید برای مفهوم کلمات میزان ذوق و ا
ادراک خود را افزایش
دهند زبان شعر امروز زبان فاخر مانند
لباسهایی که در پشت شیشههای مق زه های
لباسشویی آویزان میکنند زبان شسته رفته و
اتو کشیدهای است در کمال نزاکت پحش
میدهد و در کمال فصاحت به توصیف مناظر
طبیعت میپردازد و در کمال بلاغت با
معشوقش سخن میگوید و و فراموش کرده است
که این فسحت و بلاغت و نزاکت خیره کننده
تنها به درد استادان دانشگاه فضلا و
سخنرانانی که اتش خودنمایی دارند میخورند
نه به درد شاعر و گاهگاه بزرگترین لطمه
را به احساسی که در آستانه بیان شدن
میجوشد وارد میسازد زیرا اگر زبان از
زندگی مایع میگیرد مانند زندگی گاهگاه
زشتیها و ناهنجاریها هم ناهنجاریهایی
هم دارد که به آن جان
میبخشد این یعنی
تعهد بسیار آگاهانه و با وسواسی که فروغ
به واقعیت داره یعنی به اینکه خودش خود
واقعی باشه حسش رو حس واقعی بیان بکنه
همون طوری که هست بزک نکنه آرایشهای
بلاغی و ادبی او رو دستکاری نکنن مختل
نکنن این
تعهد گاهی جنون آمیزش به اینکه من از
واقعیت جدا نشم در اصل تعهد به در حقیقت
به واقعیت نیست فقط بلکه یک تعهدی اس به
فضیلت به خاطر اینکه شما اگر از واقعیت
جدا بشین در دنیای توهم هیچ فضیلتی معنی
نداره کسی که تعهد داره به واقعیت کسی که
دیدن واقعیت رو بر چشم پوشیدن بر او ترجیح
میده ترجیح میده رنج بکشه و واقعیت رو
ببینه تا اینکه در رویاهای شیرین خوش باشه
و از واقعیت غافل باشه این یک فضیلت
اخلاقی اس و اساس
اخلاق هست از اصل اساسی اخلاق راستگویی
است به همین دلیل هست که در فلسفه از زمان
افلاطون تا امروز تقریبا میشه گفت تمام
فلاسفه یک رساله دارن راجع به دروغ از
افلاطون تا هانر یه رساله دارن راجع به
دروغ به خاطر چی به خاطر اینکه مسئله دروغ
فقط
مسئله
یک خطای اخلاقی مثل بقیه خطاها نیست مثل
غیبت کردن مثل ح سدت کردن نه دروغ گفتن
یعنی حقیقت رو
پوشوندن حقیقت همه اون چیزیست که هست خ
اگر شما اونچه که هست رو نقی بکنید انکار
بکنید یعنی دیگه هیچ چیزی نمیمونه بعد از
اون که شما بخواید بگید خوبه یا بده یا
بخواید بگید هست نیست بنابراین بحث دروغ و
مسئله دروغ میشه بنیان اصلی اخلاق هر چقدر
که یک نفر به دروغ گفت گفتن نه دروغ گفتن
دیگران به او نه و حتی نه دروغ گفتن خودش
به دیگران بلکه دروغ گفتن خودش به خودش که
بدترین نوع دروغ هست هر چقدر به این
دروغگویی حساستر باشه هر چقدر در برابرش
بیشتر مقاومت بکنه اونوقت دیگر فضیلتهای
اخلاقی و دیگر پایههای فکری
و معرفتی هم میتونه دست پیدا کنه ولی کسی
که عادت داره به دروغ اون عادت به دروغ هم
جلوی شناخت بیشتر جهان رو میگیره و هم او
رو به ارتکاب شر بیشتر میاره خب خانم فروغ
شما نکتهای دارین یا اینکه جلسه رو تموم
کنین من چون ۱۰ دقیقه دیگه باید در
تلویزیون صحبت بکنم نه آقای خرجی ممنونم
ازتون از طرف دوستانم از شما سپاسگزاری
میکنم که شماهم یه دهنی تر کنید برای
مصاحبت متشکرم خیلی ممنونم از همه دوستان
و و تا نوبت دیگر وقت همگی
خواش دوستان من عذرخواهی