اشکال نداره نه چون فک کنم اگه شما مایکون
اینجا باز باشه ا ا صدا بپیچه توی محیطو
نه صدای من بلندگو نیست نمی پیشه همین
همین طور که الان میبینید خواهد بود من به
دوستانی که
در یوتیوبم به ما
میپیوندند در حقیقت اجازه بدم که وارد بشن
ولی میتونیم جلسه رو شروع بکنیم اگر
بخوایم ما که منتظر شما هستیم که آقا
میلاد زحمت کشیدن برامون یه خوندن از
حافظ عجب خب کدوم غزلو
خوندن کدوم غزل
خوند سلام آقای دکتر خ سلام بر شما آقا من
دکتر نیستم به خدا دعا کنین یه روزی بشم
من این حسرتو به گور نبرم زنده باش
آیتالله که نشدیم حداقل آیتالله که نشدیم
حداقل دکتر
بشی نه اگر شما ادامه می دید مدار جا پیش
آسد علی آقا به خدا هر جلسه ما میریم
انقدر شما رو بالا میبرن همه حسودیشون
میشه به شما دیگه گفت که سلام شمام
گفت
دیگه چه چاره با وقت گمراه
اص من شعری که خوندم یعنی دیوان حافظ رو
که باز کردیم این شعر اومد که مطلب طاعت و
پیمان و صلاح از من مست که به پیمانه کشی
شهره شدم روز عل است من همان دم که وضو
ساختم از چشمه عشق چهار تکبیر زدم یکسره
بر هرچه که هست می بده تا دهمت آگهی از سر
غذا که به روی که شدم عاشق از بوی کم است
کمر کوه کم است از کمر مور اینجا ناامید
از در رحمت نشو عی باد پرست به جز به جز
آن نرگس مستانه که چشمش مر رسد زیر این
تارم فیروزه کسی خوش ننشست جان فدای دهنش
باد که در باب نظر چمن آرای جهان خوشتر
از اونچه نبست حافظ از دولت عشق تو
سلیمانی شد یعنی از وصل تش نیست به جز پاد
پ دست عذرخواهی میکنم ببخشید دیگه در
محضر شما و سایب دوستان خواهش
میکنم اجازه بدید که سلام عرض کنم خدمت
دوستان گرامی که در
یوتیوب به ما پیوستند و بسیار سپاسگزارم
از همه
دوستان و باز هم تبریک میگم یلدا رو شب
یلدا رو و امیدوارم که هر کجا که هستید در
خلوت خودتون یا در جمع دوستان و دلبندان و
عزیزان خودتون خوش باشید و امشب رو به جشن
و شادی بگذرونید
اجازه بدید که راجع به یلدا فقط یک نکته
که همه میدونیم رو بگم و اون در حقیقت این
خاصیت بسیار مهم آیینها در فرهنگهای
مختلف هست که اجازه میده که به ما به
زندگیمون معنی بدیم یعنی این آیین
ها احساس ما و درک ما از زمان رو می
آفرینند زمان رو تعریف میکنن بخش بندی
میکنن معنی میکنن و ما با معنی کردن زمان
به زندگیمون معنی مییم شب یلدا
شب پایان آفرینش و پایان هستیست
تاریکترین شب و بلندترین
شب سال
یعنی نمادیست یا استعارهی است از اینکه
جهان به پایان میرسه و دوباره برمیگرده
به اون
آشوب تاریکی مطلق
و سیاهی یهی که هیچ انتهایی نداره تا
اینکه روز اول دی که بهش حتی نوروز هم
میگن جهان از نو آغاز میشه و جهان از نو
آفریده میشه این ایده آغاز ایده از نوع
آغاز کردن یکی از درخشانترین ایدهها که
بشر توانسته ابداع بکنه اینکه دوباره
میتونه ما در زندگیمون چقدر میتونیم از
نو آغاز کنیم و اینکه نظامی میگه پایان شب
سیه سپیده است منظور همین شب یلداست اینکه
به هر حال این شب به پایان میرسه و
دوباره شما میتونید آغاز بکنید و تولد
دوبارهای داشته باشید امیدوارم که برای
همه
ما این فرصت باشه که در زندگیمون آغاز
کنیم و
روزهای آینده و آینده که پیش رو داریم
آیندهای باشه که سراسر بهتر
و سعادتمندانه تر از پیش خب قرار هست که
حافظ بخونیم
درسته اگر اجازه بدین یه نکته رو بگم راجع
به
حافظ معمولا وقتی راجع به حافظ صحبت
میشه در مقایسه با سعدی میگن سعدی بیشتر
صنعت با
صنعت طباق یا تضاد یا مطابقه شناخته میشه
یعنی آوردن
واژگان متضاد در کنار هم در غزلش میگه من
ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد
نابستن از آن به که ببندی و نپایی گفته
بودم تو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم
که غم از دل برود چون تو بیایی میبینید
که حالت تناقض پارادوکسی هست میگه گفته
بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم
که غم از دل برود چون تو بیایی
یا اون شعر دیگرش که میگه همه عمر برندارم
سر از این خمار مستی و که هنوز من نبودم
که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که
حضور و غیبت افتد همه میروند و آیند و تو
همچنان که هستی خب این تناقض داره دیگران
روند و آیند همچنان که دگران روند آیند و
تو همچنان که هستی بله این تناقضی که وجود
داره در این من نبودم که تو در دلم
نشستی خب این صنعت طباق یا مطابقه درش به
کار رفته و سعدی رو به این میشناسن در عوض
حافظ رو
به کاربرد صنعت یا آرایه ایهام
بیشتر شناختن یا مراعات نظیر اینم یعنی
کهه شما یک کلمهای رو یک واژهای رو به
به کار ببرید که این واژه بیش از یک معنی
داشته باشه و در نتیجه معلوم نباشه که شما
کدوم یکی از
این دو معنی یا سه معنی رو اراده کردید و
در حقیقت یک
نای معنایی میبخشید
به کلام خودتون حافظو میگن خداوند ایهام
هست
اما من فکر میکنم که
حافظ با اونچه
که سعدی با شناخته شده باز میشه گفت که به
نحوی شاید در بعضی جاها خیلی لطیف تر
و با ضرافت بیشتری اون صنعت تضاد به کار
میبره یعنی حافظ اون چیزی که ما حالا در
نقد ادبی
میگیم آیرونی آیرونی یعنی کهه یک موقعیت
متناقض یک موقعیت پارادوکسیکال ایجاد کردن
و حالا و با این موقعیت پارادوکسیکال شما
یا ی تضادی رو نشون میدید یا یک کسی رو به
سخره میگیرید یا کنایه میزنید یا یک حقیقت
ناگفتنی رو
میگید و از این
جهت شما یک چیزهایی رو میگید که در حالت
عادی گفتنش بسیار دشوار هست خب حافظ به
دلیل اینکه مخصوصاً با ریا و تزویر خیلی
در سر جنگ بوده خیلی از این صنعت استفاده
کرده بگذارین براتون یک غزل بخونم که درش
در مخصوصا یک
بیتش چنین صنعتی به کار رفت آیرونیک
هست کنون که بر کف گل جام باده صاف
است به صد هزار زبان بلبل در او صاف است
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر چه وقت
مدرسه و بحث کشف کشاف
است فقیه مدرسه سه دی مست بود و فتوا داد
که می حرام ولی بهز مال اوقاف هست به درد
و صاف تو را حکم نیست خوش در کش که هرچه
ساقی ما کرد عین الطاف
است
ببر ببر ز خلق و چ انقا قیاس کار بگیر که
سیت گوشه نشینان زقا آف تا غاف است حدیث
مدعیان و خیال همکاران همان حکایت زردوز و
بوریاباف است خموش حافظ و این نکتههای
چون زر سرخ نگاه دار که قلاب شهر صراف است
خب میدونید که در سه چهار بیت این صنعت
به کار رفته ولی بیتی که من خیلی دوست
دارم این بیت فقیه مدرسه خب فقیه مدرسه
یعنی یی کسی که مفتی است کسی که اهل شریعت
اهل فقهه میگه فقیه مدرسه دی مست بود خب
که این تناقض دیگه فقیه که نباید مست باشه
شراب حرامه این یه تناقض بعد بلافاصله
میگه مست بود و فتوا داد یعنی در حالت
مستی فتوا دادن خودش باز یه تضاد دیگه است
چون فتوا باید شما در حالت هوشیاری باشید
خب حالا این فقیه که مست بوده و در مستی
فتوا داده چه فتوایی داده گفته می حرام
بازم تناقض چه جور میشه مست باشه ولی فتوا
بده بده که می حرامه ولی این اینجا نکتش ه
فتوا داده که می حرام ولی بهز مال و اوقاف
است فوقالعاده است این این بیت میگه که در
مستی فتوا داد که شراب حرامه ولی به مراتب
بهتر
از این هست که مال و اوقاف رو بخورن
یعنی مال دین رو بخورند و دکان دنیا باز
کنن یکی از غزلهای دیگه که من خیلی
باز دوست دارم مال زمانیست که ظاهراً حالا
طبق اونچه که در زندگی حافظ میگن زمانی
که امیر مبارز الدین میاد و حمله میکنه به
شیراز و خب حافظ کسی بوده که مستمری بگیر
دربار شاه شجاع بوده دیگه از از شاعران
دربار بوده و اینها ماهیانه که میگرفتن
بهشون به این ماهیانه میگفتن عمل مثلاً
این حقوقی که میگرفتن مستعمر که میگفتن
بهشون میگفتن عمل خب بعد وقتی که امیر
مبارز دین میاد چون آدم بسیار ظاهرگرایی
به اصطلاح شریعت گرایی بوده همه میخانهها
رو میبنده در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر ریا وکراین یعنی در
میخانه که بستن در خانه تزویر ریا گشودن
در حقیقت و در حقیقت این اتفاق میفته به
اصطلاح میخانه ها بسته میشه بساط عیش
برچیده میشه نمیبینم نشاط عیش در کس نه
درمان دلی نه درد دینی و طبیعتاً حقوق و
مستمری شاعران از جمله حافظ هم قطع
میشه اونوقت حافظ در این زمان
احتمالاً این غزل رو میگه میگه در این
زمانه رفیقی که خالی از خلل است سراهی می
ناو و سفینه غزل
است جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل
است نه من ز بیعملی در جهان ملولم و بس
ملا حت علما هم ز علم بیعمل است این بیت
شاهکاره یعنی کلمه عمل رو به دو معنا به
کار برده میگه نه من خب ملول از بی عملی
یعنی بی بی مستمری مستمری نمیتونه بگیره
دیگه حالا بی عملی به مفهوم عمل به علم هم
هست به مفهوم حقوق ماهیانه هم هست خب در
بیت اول به معنای حقوق ماهیانه به کار
برده در بیت دوم به مفهوم طعنه زده به یک
به اصطلاح لا نیشگونی گرفته از علما که
ملالت علما هم ز علم بیعمل است نه من ز
بیعملی در جهان ملولم و بس ملالت علما هم
ز علم بی عمل است به چشم عقل در این
رهگذار پرآشوب جهان و کار جهان بیثبات و
بیمحل است بگیر تره مه چهرهای و قصه
مخوان که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زهل
است دلم امید فرا وان به وصل روی تو داشت
ولی اجل به ره عمر رهزن عمل است به هیچ
دور نخواهند یافت هشیارش چنین که حافظ ما
مست واده ازل
است بعد خب بعد از مدتی شاه
شجا نیروی سپاهی جمع میکنه و حمله میکنه
به شیراز
و
قلمروی خودش رو پس میگیره و طبیعتاً باز
در میخانهها باز میشه شاعران به دربار
راه پیدا میکنن و ایام خوشی آغاز میشه
فرشته بیرون میره و دیو بیرون میره و
فرشته سر میرسه اینجاست که حافظ میگه سحر
ز حاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه
شجا است می دلیر بهنوش شدن که اهل نظر بر
کناره میرفتند هزار گونه سخن در دهان و
لب خاموش به صوت چنگ بگوییم آن حکایتها
که از نهفتن آن دیگ سینه میزد
جوش شراب خانگی ترس محتسب خورده به روی
یار بنوشیم و بانگ نوش آنوش ز کوی میکده
دوشش به دوش میبردند امام شهر که سجاده
میکشید به دوش دلا دلالت خیرت کنم به راه
نجات مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
ببینید این این بیت فوقالعاده است ز کوی
میکده دوشش به دوش میبردند امام شهر که
سجاده میکشید به دوش این کلمه دوش رو که
تکرار میکنه و در
حقیقت فسق امام شهر
رو آشکار میکنه
خب
من از
دوستان حاضر در جلسه چه
در کلاب هاس و چه
در یوتیوب خواهش میکنم
اگر پیشنهادی دارین برای غزل بگین که
من برای شما بخونم
تا ۲۰ دقیقه دیگری پیش از اینکه برای یک
مصاحبه باید برم ت
بز
بله سون گویان بسیار
خوب این از
معروفترین
غزلهای حافظ هست که خیلی پر صنعته
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری
رویان قرار از دل چو بستیزند
بستاند به فتراک جفا دلها چو ب بندند بر
بندند ز ظلف عنبرین جانها چو بکشین
بفشارند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند
برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند
بنشاند سرشک گوشه گیران را چو دریابند در
یابند رخ مهر از سحرخیزان نگرداند اگر
دانند ز چشمم لعل رمانی چو میخندند
میبارند ز رویم راز پنهانی چو میبینند
میخوانند دوای درد عاشق را کسی
کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر
درمانند درماند چو منصور از مراد آنان که
بردارند بردارند به دین درگاه حافظ را چو
میخوانند میرانند در این حضرت چو مشتاقان
نیازارد زارند که با این درد اگر درد بند
درمانند
در بله یکی از نکتههای مهم مهم اینه که
در حالا دهههای گذشته بسیاری
از اساتید سعی کردن که یک نظام منسجم فکری
از
حافظ
بسازن و هرچی تناقض در حافظ میبینن این
تناقض رو یه جوری حل کنن خب به نظر من این
کار اشتباهیست و هیچ دلیلی نداره که این
تناقض حل بشه حالا بگذاریم یه مقدار از
این تناقضی حافظ براتون بخونم د تا غزل
بخونم
که از غزلهای خیلی خوب
ها در نظربازی ما بیخبران
حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانن
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که
در این دایره
سرگردانند جلوهگاه رخ او دیده من تنها
نیست ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه
بنده و این قوم
خداوندانند مفلسانیم و هوای می و مطرب
داریم آه اگر خقه پشمین به گرو
نستانند وصل خورشید به شب پره اعما نرسد
که در آن آینه صاحب نظر حیرانند لاف عشق و
گله از یار زهی لاف دروغ عشق بازانه چنین
مستحق هجرانند مگرم چشم سیاه تو بیاموزد
کار ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند گر
به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان
گوهر هستی به نثار
افشانند زاهد رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند گر
شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این
خرقه صوفی به گرو نستاند خب اینجا حافظ
گفت که گلاف عشق و گله ازیار
یعنی نباید که عاشق از معشوق گله بکنه و
در عشق وزی جای گله
نیست ولی یه غزل دیگه میگه دارم از زلف
سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس
کسب امید وفا هر که دل و دین مکنا که
چنانم من از این کرده پشیمان که
مپ به یکی جرعه که آزار در پی نیست
زحمتی میکشم از مردم نادان که
مپرس زاهد از ما به سلامت بگذر کلمه لعل
دل و دین میبرد از دست بهدان س که مپرس
گفتگوها است در این ره گفتگوها است در این
راه که جان بگ دازد هر کسی اربده ای این
که مبین آن که مپرس پارسایی و سلامت هوسم
بود ولی شیوهای میکند آن نرگس فتان که
مپرس گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم گفت
آن میکشم من در خم چوگان که مپرس گفتمش
زلف به خون که شکستی گفتا حافظین قصه دراز
است به قرآن
که میبینید
که در تناقض
گویی حافظ هیچ ارواحی
نداشت خب ببینم
که بهترین
غزل حافظ
ز در مبارزه با
ریا بگذارید
که
یک غزلی داره حافظ که خیلی خیام
واره البته مایههای خیامی
درش کم
نیست
ولی بعضی غزلت خب خیلی
بیشتره اجازه بدید که این غزل براتون
بخونم خوشتر از فکر می و جام چه خواهد
بودن تا ببینم که سرانجام چه خواهد
بد غم دل چند توان خورد که ایام نمان گو
نه دل باش و نه ایام چه خواهد
بودن مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که
برو رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن
واده خور غم مخور و پند مقلد منیش اعتبار
سخن عام چه خواهد
بودن دسترنج تو همان به که شود صرف به کام
دانی آخر که به ناکام چه خواهد
بد پیر میخانه همی خواند معمایی دوش از خط
جام که فرجام چه خواهد بودن بردم از ره دل
حافظ به دف و چن و غزل تا جزای من بدنام
چه خواهد
بود خیلی این
غزل مایه خیامی
داره گفتن که غزلی که علیه
ریاست خب خیلی زیاده البته خود آقای حافظ
هم اهل ریا بوده منت به شیری خودش حافظم
در مجلسی دردشم در
محفلی این همون صنعت باز صنعت تضاد یا
آیرونی رو در اینجا هم دو بیت آخرش هست که
جالبه میگه در همه دیر مقان نیست ش من
شیدایی خرقه جایی گرو و باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد از خدا
میطلبم صحبت روشن را
کردم توبه به دست سنم واد فروش میبینید
اینا همه تضاد دیگه میگه دل یک آدم که
رفته در شیداست شیدا ترین آدمه در دیر
مغان دلش که آئینه است غبار گرفته ولی از
خدا میخواد که با صحبت روشن رایی دلش رو
صاف کنه بعد میگه کردم توبه به دست سنم
باد فروش خب توبه رو به دست فقیه و مفتی و
عالم دینی میکنن و یلی این به دست سنم
باد فروش توبه میکنه کردم توبه به دست
سنم باد فروش که دگر می نخورم بی رخ وز
مارای باز میبینید که میگه دیگر می
نخورم توبه کرده پیش سنم باده فروش که
دیگه می نخوره بدون رخ وز مارا به این
نخوره نه اینکه اصلاً
بخوره نرگس ر لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینای شرح این قصه
مگر شم برآرد به زبان و نه پروانه ندارد
به سخن
پروان جویها بستهام از دیده به دامان که
مگر در کنارم بنشانند صحی بالایی کشتی
باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشت هر گوشه
چشم از غم دل دریایی سخن غیر مگو با من
معشوق پرست ک از وی و جام مهم نیست به کس
پروایی خب این دو بیت آخرشو توجه کنیم این
حدیثم چه خوش آمد که سحرگه
میگفت بر در میده ای با دف و نهی ترسایی
ببینید حدیث خب یک اصطلاح مذهبیه دیگه بعد
سحرگه هم خب سحرم یک
وقت در
حقیقت معنوی است صدای منو میشنوین شما در
کلاب
هاوس ب بسیار عالی بله پس حدیث و بعد
سحرگه میگه یک حدیثی رو من در سحرگه شنیدم
که یک نفر میگفت
کجا بردر میده درست نقطه مقابلش میکده که
خب
نماد خلاف شرعه و بعد نه فقط میکده که با
دف و نی هم میگفته باز دفان هم خلاف شرعه
بعد کی میگفته ترسایی یعنی یک مسیحی
میگفته یعنی مصرح اول کاملاً در برابر خب
این حدیثی که یک ترسایی با دف و نی بر در
میدهی میگفته چی بوده این مسیحی چی
میگفته با آواز و دف میگفته گر مسلمانی
از این است که حافظ دارد آه اگر از پی
امروز بود فردا فوقالعاده است که یک مسیحی
با دف زن
نینواز برادر میده نشستهای
بر مسلمانی حافظ عیب میگیره و در حقیقت
این نهایت ریاکاری
رو رسوا میکنه
خب اجازه بدید ببینم
که دوستان در کلاب هاوس
[موسیقی]
اگر
پیشنهادی دارن من
زیاد نوبهار است در آن کوش بله
چشم نوبهار است در آن کوش که خوش دل
باش نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی
که وی گل بدمد باز و تو در گل باشی من
نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو
خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی چنگ در
پرده همین میدهد پند ولی وعضت آن گه کندت
سود که قابل باشی در چمن هر ورقی دفتر
حالی دگر است حیف باشد که ز کار همه غافل
باشی نقد عمرت ببرد قصه دنیا به گزاف گر
شب و روز در این قصه مشکل باشی گرچه
راهیست پر از بین ز ما تاب دوست رفتن آسان
ب بدر و واقف منزل
باشی حافظا گر
مدد حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد سید
آن شاهد
مطبوع سید آن شاهد مطبوع شمایل
باشیم یکی
از غزلهای باز
زیبای
حافظ این
غزل نسیم صبح ساعات د ت بدان نشان که تو
دانی گذر بگو به کوی فلان کن در آن زمان
که تو دانی تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر
راهت به مردمی نه به فرمان چنان بران که
تو دانی بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا
را ز اهل ز لعل روح فضایش ببخش آنکه تو
دانی من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دم من
این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم
ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی خیال
تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است اسیر
خویش گرفتی بکش چنان که تو داری امید در
کمر زرکشت چگونه ببندم دقیقهای است نگارا
در آن میان که تو دانی یکیست ترکی و تازی
در این معامل حافظ حدیث عشق بیان کن بدان
زبان که
تودا
بله بعد یکی از غزلهای زیبای دیگه حافظ
که در ابتدای یوان او هست و به اصطلاح وزن
خیلی سنگینی
داره
دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت
اوست من که سر در نیاورم به دو گردنم
زیر بار منت
اوست تو و توبا و ما و قامت یار فکر هرکس
به قدر همت اوست گر من آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت
اوست من که باشم در آن حرم که سواب پرده
دار حریم حرمت اوست بیخیالش مباد منظر
چشم زانکه این گوشه جای خلوت
اوست هر گل نو که شد چمن
آرای ز سر رنگ و بوی صحبت اوست دور مجنون
گذشت و نوبت ماست هر کسی پنج روزه نوبت
اوست ملکت عاشقی و گنج طرب هرچه دارم ز
یمن همت اوست من و دل گر فدا شدیم چه واک
غرضم در میان سلامت اوست فقر ظاهر مبین که
حافظ را سینه گنجینه محبت
اوست خب امیدوارم
که دوستان با انتخابهای من خیلی
به
اصطلاح مخالف نباشن یا ناخرسند نباشن یک
غزل دیگه هم میخوانم
و ببینیم که چه خواهد
شد برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دردیا شامم
هنوز روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا
چه خواهد شد در این سودا سرانجامم
هنوز ساقیا یک جرعهای زن آب آتشگون که من
در میان پختگان عشق او خامم
هنوز از خطا گفتم شوی ذلف تو را مشک
ختن میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم
هنوز پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب
میرود چون سایه هردم بر در و بامم هنوز
نام من رفته است روزی بر لب جانان به سحب
اهل دل را بوی جان میآید از نامم
هنوز در ازل داده است ما را ساقی لعل لبت
جرعه جان ی که من مدهوش آن جامم هنوز ای
که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به
غمهایش سپردم نیست
آرامم در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش آب
حیوان میرود هردم ز
اقلام
خب ببینم که دوستان پیشنهادی ندارن
دوستان در کلاب حس هم میتونن پیشنهاد کنن
اگر
بخوان آقای
سجاد میرمحمدی گفتن غزل براشون بخونم
چش دوستان کلاس دوستان کلاس گفتن که
شعر بله بذارید برای آقای میرمحمدی ی شعر
بخونم و
بعد
برای
که شعر ترانگیز خواهم
بد روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست در
غنچهای هنوز و صدت اندلی هست گر آمدم به
کوی تو چندان غریب نیست چون من در آن یار
هزاران غریب است در عشق خانه قاه و خراباد
فرق نیست هرجا که هست پرتو روی حبیب هست
آنجا که کار صومعه را جلوه میدهند ناقوس
دیر راهب و نام صلیب هست عاشق که شد که
یار به حالش نظر نکرد ای خج درد نیست
وگرنه طبیب هست فریاد حافظ این همه آخر به
هرزه نیست هم قصهای غریب و حدیثی
عجیب
فرمودین
شعر
بله کی شعر ترنگی
زد خاطر که هزین
باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین
باشد از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار صد
ملک سلیمانم در زیر نگین
باشم غمناک نباید بود از طعن حسوده دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد هر
کو نکند فهمی ز این کلک خیال انگیز نقشش
به حرام ر خود صورتگر چین باشد جام می و
خون دل هر یک به کسی دادند در دایره قسمت
اوضاع چنین باشد در کار گلاب و گل حکم
ازلی این بود بود که این شاهد بازاری ون
پرده نشین باشد آن نیست که حافظ را رندی
به شد از خاطر که این سابقه پیشین تا روز
پسین
باشد
بله
خب
ما فکر میکنم
که
یک فکر کنم ساعت دو و نیم من باید برای
تلویزیون درباره همین شب یلا که اسمش رو
در جمهوری اسلامی عوض
کردند صحبت
کنم د تا غزل دیگه میخونم و با دوستان
خداحافظی
گفتن که
غزلی علیه
ریا برو به کار خود ای واعز این چه فریاد
است مرا فتا دل از ره تو را چه افتاد است
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقهای است که هیچ آفری نکشد است به کام
تا نرساند مرا لبش چون نای نصیحت همه عالم
به گوش من باد است گدای کوی تو از هشت خلد
مستغنیست اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد
است اگر اگرچه مستی عشقم خراب کرد کرد ولی
اساس هستی من زن خراب آباد است دلا منال ز
بیداد و جور یار که یار تو را نصیب همین
کرد و این از آن داد است ورو فسانه مخوان
و فسون مدم حافظ ک از این فسانه و افسون
وی مرا
یاد بله و غزلی که برای حسن خطام خواهیم
خوند بگذارید اینو بخونیم که مناسب وضع
ایران هست وقتی که امیر مبارز الدین آمده
و زندگی رو بر مردم مثل جمهوری اسلامی
حرام
کرده
این غزل رو میگه فضای
تاریک غم آلود
و سیطره
جهل نادانی و
ستم که امیدوارم به سر برسه دانی که چنگ
عود چه تقریر میکنند پنهان خورید باد چه
تعزیر میکنند
یادتون هست که شاملو یه شعری داره
که خدا را باید در پستو پنهان
کرد دانی که چنگ اوود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باد که تعزیر میکنند ناموس
عشق و رونق عشاق میبرند عیب جوان و سرزنش
پیر میکنند جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و
هنوز باطل در این خیال که اکسیر میکنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنو مشکل حکایتی
اس که تقریر میکنند ما از برون در شده
مغرور صد فریب تا خود درون پرده چه تدبیر
میکنند تشویش وقت پیر مغان میدهند باز
این سالکان نگر که چه باپیر میکنند صد
ملک دل به نیم نظر میتوان خرید خوبان در
این معامله تقصیر میکنند قومی به جد و
جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر میکنند بالجمله
اعتماد مکن بر ثبات دهر کین خوا کین
کارخانهای است که تغییر میکنند
میخور میخور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تصویر میکنن فوقالعاده
است وقتی که حافظ میگه که بحث تزویر پیش
میاد انقدر با ریاکار
مخالفه که خ خودش رو از ریاکاری منزه
نمیکنه نمیگه که شیخ زاهد و واعز و اینا
ریا کارن ولی من نیستم میگه همه ما داریم
یم همه
ما از صداقت و اصالت
و پاکی تمام ایار بیبر
هست سپاسگزارم از همه دوستان یلداتون
مبارک امیدوارم که واقی این شب دراز رو با
شعر و غزل و خنده و شادی به سحر برسونید و
روزگار خوشی رو در پیش داشته باشید تا
نوبتی دیگر ما یک نیم ساعت دیگه در کلاب
هاس قرار هست که دوباره
درباره هانری کوربن و جمهوری اسلامی صحبت
کنیم اگر دوستانی خواستن خوشحال میشم که
در خدمتشون باشم وقت تون خوش و ایام
بکم