رمان آبلوموف، انسان عصر دیجیتال و آسودگی در آشوب

من سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان در یوتیوب. ببخشید یه مشکلی پیش آمده در کلاب هاوس من که من نمی‌تونم از طریق کلاب هاوس وارد بشم در نتیجه حمید عزیز لطف می‌کنه و صدای منو پخش می‌کنه توی کلاب هاوس و من می‌تونم صحبت دوستان رو هم بشنوم اگر نکته دارن حتماً در خدمت دوستان هستم خب به من اگه یک دقیقه اجازه بدین که من صداتونو منتقل کنم و بعد میتونیم جلسه رو شروع کنیم خب خب الان من صدا رو وصل کردم فکر کنم بتونین شروع کنین بله شما به من بگید که آیا صدا و تصویر من در چیز هست در یوتیوب من باید صدای خودمم اینجا ببندم ظاهراً الان صدا الان صدای منو می‌شنوین؟ الان صدای منو می‌شنوین؟ بله بله بسیار خب بفرمایید خب من یادداشت کوتاه آره من صدام برمی‌گرده نمی‌دونم چرا. می‌خواین شما مت جان شروع کنید بعداً اگه دوستان سؤالی داشتن. خب اگر بالا و مطرح رف اگر دوستان نکته سؤالی دارن الان می‌تونن بگن یا اگر رمانو خوندن و دوست داشتن می‌تونن راجع به این رمان صحبت بکنن قبل از اینکه شروع بکنیم شما خودت خوندی این رومان همین جان آره فکر کنم مشکل فهمیدم چی بود مشکل این بود که تماس تلفنی ما قطع نشده بود صدا از تلفن برمی‌گشت بله بسیار عالی پس من مقدمه کوتاهی که شما تتشین برای این جلسه رو می‌خونم احتمالا خب احتمالاً بعداً دوستان اگر که صحبتی داشتن می‌شنویم و بعد در خدمت شما خواهیم حمید جان صدای منو می‌شنوی؟ انسان عصر دیجیتال و مصاحب انسانی روی دیوارها کنار تابلوها ریزه‌های تارنکبوت پربار پربار ق غ ق غ ق غ غبار آویخته بود آینه‌ها به عوض آنکه تصویر اشیا را بازنمایند ممکن بود به جای لوح به کار روند و انسان می‌توانست بر قشر غبار روی آنها هرچه را که بخواهد از یاد نبرد یادداشت کند. شها پر لک وپک بود و حوله‌ای روی کاناپه فراموش شده بود و کمتر اتفاق می‌افتاد که صبح باشی کثیف و استخوانی دندان زده در آن و نمکدان و نیز خورده‌های نان از شام شب پیش روی از شام شب پیش روی میز دیده نشود از شام شب پیش روی میز دیده نشود ربان رمان آب آ آبلموف شخصیت آبلموفباربار و جامعه تباهی‌زده چرا همه چیز خراب شد ایلیا چه کسی تو را نفرین کرده؟ تو چه کرده‌ای؟ تو به این خوبی، هوشمندی، مهربانی و نجابت چرا تباه شدی؟ چه چیز تو را نابود کرده است؟ این درد تو هیچ اسمی ندارد. آبما فاصدایی به زحمت شنیدنی گفت: چرا اسم دارد؟ نگاه پرسانش را از پشت پرده اشک به سوی او بالا آورد. آبلموف آهسته گفت آبلموفیست شخصیت آبلموف وار فراتر از فردی به نام آبلموف وضع روانه یک جامعه یا پدیده اجتماعی را توصیف می‌کند که آبلمو فیز خوانده می‌شود. تبدیل تدریجی افراد در این جامعه به آدم‌هایی به ظاهر شایسته و آراسته ولی در باطن و واداده هره مذهب و بی‌ایمان و در عین حال نخم نخبنما و ظاهراصلاح که پیوند میان انحطط معنوی معنوی جامعه و انفعال اراده و عفور عقل عقل و عفور عقل مردمان آن را پنهان می‌کنند. دلشان از این حرفا جداست مثل لباس آریتی که به تنشان نمی‌چسبد از آنجا که خود صادقانه به چیزی دلنسته‌اند پریشانند در همه سوپراکنده‌اند راستای خاصی ندارند زیرا این علاقه ظاهری به همه چیز خله‌ای پنهان است. بی‌لاقگی به همه چیز زیر آن محسوس است. آدم‌هایی پیدا می‌شوند که به هیچ روی نمی‌توان روح خصومت یا انتقام و از این‌گونه در آن‌ها بیدار کرد. هر بلایی بر سرشان بیاوری جز نوازش عکس‌العملی نشان نمی‌دهند. گرچه باید انصاف داد که حتی عشق آنها نیز اگر بتوان عشق را درجه‌ بندی کرد، هرگز به حد التهاب نمی‌رسد. و هرچند که می‌گویند که این قبیل اشخاص همه را دوست می‌دارند و در نتیجه نیک نهاد به شمار می‌آیند، در حقیقت هیچ‌کس را دوست نمی‌دارند و فقط چون بد نیستند نیکشمردی می‌شنون. غرور تقریباً تنها محرکیست که اراده را هدایت می‌کند. جامعه‌ای که آبیمف‌های آن رو به تکثیر است از اراده‌های سه درونی پرده برمی‌دارد که دل به غرورهای کاذبی بسته و از حس عظمت‌طلبی‌های قبیله‌ای سرشار از لذت شریرانه است. زندگی بر چهره آن‌ها چنانکه برت دیگران با چین‌های نابهنگام و ضربت‌های بیرانگر به عوارض روحی نشان نمی‌گذاشت. این سادهان زندگی را چیزی جز آرمان آرامش و تناسایی نمی‌دیدند. نگهگاه با اعراضی ناخوش آیند همچون بیماری یا زیان‌های مالی و نزاعها و گاهی نیز کار مختل می‌شد. آن‌ها رنج کار را همچون مکافات گناهان نیاکان تحمل می‌کردند و نمی‌توانست را دوست بدارند و هر جا که ممکن بود از آن می‌گریختند و این گریز را جایز و حتی ناگذیر می‌دانستند. من هرگز خود را با هیچ مسئله پوشیده فکری یا تنگناهای اخلاقی زحمت می‌ند. همین سبب پیوسته شادمان و از تندرستی شکوفان بودن و عمر دراز می‌کردن. مردها در ۴۰ سالگی به جوان می‌مانستند و پیران با مرگی پرمهحنت و دردناک نمی‌جنگیدن بلکه چون به نهایت که ساری می‌رسیدن گفتی بهانی می‌مردن و با آرامی سرد می‌شدند و آخرین آه را می‌کشیدن به همین سبب اینکه قدیمیانست‌تر بودن آبلموف نام قهرمان روان رومان آبلموموف ۱۸۵۹ شاهکار ایوان گنجروف نویسنده روسیست برای خواننده ایرانی امروز چرا آلم ما اهمیت داره متچکرم مقدمه بود که مهدی جان در مورد این اتاق نوشته بودن حالا اگر دوستان سؤالی هست تشریف بیارن بالای چه صحبتی هست اگر نه که بریم سراغ مهدی جان و جلسه رو شروع کنیم خب مهدی جان شما چون اکانت خودتونو نتونستین بیارین حالا خیلی از دوستان هنوز خبردار نشدن از تو کلاب‌هاس ولی شما فکر کنم تو یوتیوب بتونید شروع کنید. شما صدای منو نمی‌شنوین درسته همین جان شما صدای من نمی‌شنوی؟ من عذر می‌خوام از دوستان به خاطر اینکه مشکل فنی پیش آمده بذارید من دوباره برم پشت کامپیوترم صدای نمیاد کلابها سه چک دیگه بکن شاید پلی دوباره‌ای بکنیم مهدی جان صحبت کنین ببینم صداتون میاد. صدای منو می‌شنوین الان؟ همین جان صدای منو می‌شنوین؟ صدا رو من از توی یوتیوب می‌شنوم. بزنیم ل فکر کنم الان درست شد الان صدای منو می‌شنوین کنم درست شد الان صدای منو میشنوین درست ش الان صدای منو میشنوین درست ظاهراً این مشکل حل نمیشه خب اگر اجازه بدین اگر اجازه بدین من بحثو شروع می‌کنم بدون اینکه بریم در کلاب هاوس و من عذر میخوام از این مشکل و نمی‌دونم این مشکل چرا به وجود اومده حمید آقا کلابها صدا میاد ن کلاب‌ها صدا هی برمی‌گرده مدام خب عب نداره پس سؤال پرسش پاسخ بکنم خدت کنم فقط شما سؤال من سؤال می‌کنم اگر دوستان اگه نگاه بکنی به یوتیوب اگر در کامنت دوستان اگر نکته‌ای دارن می‌تونن بگن برا من بخون لطفاً و اگر در همین جا هم اگر پخش می‌کنی خب اگر دوستان نکته‌ای داشتن می‌تونن بگن شما به من بگی باش بسیار خب سلام عرض میکنم خدمت دوستان و عذرخواهی میکنم از این مشکل فنی که به وجود آمده در کلاب هاس و باعث شد که ما نتونیم امروز در کلاب هاس برنامه داشته باشیم یم نتیجه در همین یوتیوب بحث رو دنبال میکنیم من در این جلسه خواستم فقط به نوعی پیشنهاد کنم که رمان آبلموف گنچارف نویسنده روسی رو اگر دوستانی نخواندند دوباره بخوانن بخوانن و اگر خواندن دوباره در این اوضاع و احوال بخوانن این رمان رمان بسیار مهمیست و در حقیقت یکی از شاهکارهای ادبیات قرن نوزدهم روسیه است و به عبارتی میشه گفت که نمونه‌ای از روح و حال و هوایی که بر ادبیات در این قرن در روسیه حاکم هست دوستانی که میخوان با فضای فرهنگی و حتی ادبی قرن نوزدهم روسیه آشنا بشن خیلی خوبه کتاب متفکر کرران روس نوشته آیزای برلین و ترجمه نجف دریابندری رو بخونن و اونجا خب خود برلین به اون قرن و به این کشور خیلی علاقه داره به خوبی توصیف میکنه حال و هوای حاکم بر روشنفکران نویسندگان و نخبگان جامعه‌ای که مواجه شده با مدرنیته و ساختارهای کهن سنتی دیگه نمی‌تونن مثل گذشته پایدار و اثرگذار باشن و در نتیجه اون‌ها فرسوده و پوسیده شدن در عین حال که هنوز ساختارهای جدید جای اونها رو نگرفتن و جامعه روسیه در بین یک سنتگرایی مسیحی سنت به اصطلاح خیلی ریشه دار از یک سو و نیلیزمی که رهاورد طوفان جهانگیر مدرنیته هست دست و پا میزنه این رمان اسمش هفت آبلموف یا ابلموف و ابلموف نام شخصیت اصلی این داستانم هست منتها ویژگی این داستان این هست که با توصیف ویژگی‌های روانی یا به عبارت دیگه با چهره نگاری روانی قهرمان خودش داره یه تیپی از انسان روسی رو که در این دوران یعنی در قرن نوزدهم ظهور پیدا کرده این تیپ رو توصیف می‌کنه. یعنی ویژگی این رمان این هست که شخصیت داستان شخصیت اصلی قهرمان داستان نقش یک تیپ رو بازی می‌کنه. در حقیقت نقشه تیپ اجتماعی رو در روسیه‌ای که در بحران سنت و مدرنیته دست و پا می‌زنه و به همین مناسبت هست که از کلمه آبلموف که یک کلمه اسم خاص هست اصطلاح آبلویسم ساخته شده آبلویسم برای بیان ویژگی‌های روانی شخصیتی که مبتلا به بیدردی درمان ناپذیر زیر و بیرادگی و ضعف نفس هست. مقدمه این کتاب ترجمه شده از سوی آقای سروش حبیبی مترجم نامدار و چاپ دومش مال ۱۳۸۶ هست. انتشارات فرهنگ معاصر یک مقدمه خیلی مختصری مترجم داره و بعد رمان آغاز میشه و یک مزیت دیگر این ترجمه فارسی اینه که یک مقاله خیلی خوبی رو با عنوان آبلوموی چیست از یکی از به اصطلاح فیلسوفان و منتقدان ادبی روس به نام دایرویوف دایروی یوف در حقیقت ترجمه کرده که بسیار سودمند و روشنگر هست و ما بخشهای از این رو می‌خونیم. یکی از ویژگی‌های مخصوصاً ادبیات مدرن این هست که بتونه شخصیت پردازی بکنه. شما می‌دونین که در ادبیات کهن به اصطلاح شخصیت پردازی به اون معنا چندان وجود نداره و در عصر مدرن هست که شخصیت یا فردیت به معنای فلسفی کلمه ظهور پیدا می‌کنه و رمان به وجود میاد و رمان مدارش بر پرداختن شخصیت هست و مثل فرض کنید حملت شکسپیر حملت شکسپیر فقط یک داستان یک شاهزاده نیست بلکه داستان انسان اروپایی در میانه پایان یک عصر و در آستانه عصر جدیده وقتی که حملت میگه که بودن یا نبودن مسئله این است در حقیقت مسئله انسان اروپایی رو داره مطرح می‌کنه این رمان گانچارف یه رمان دیگه هم از گانچارف به فارسی ترجمه شده که من خیلی جوون بودم خوندم به نام داستان هم یک داستان همیشگی که اونم بسیار خواندنیست و اگه اشتباه نکنم مترجمش آقای حشمت کامرانیست ولی این داستان خب خیلی مهمه در ادبیات روسیه به دلیل این کهه از پدیده‌ای پرده برمی‌داره که پیشتر هم نویسندگان و روشنفکران روسیه در اوایل قرن ه نوزدهم نشان‌هایی از اون رو یافته بودن و از اون سخن گفته بودن اما چنین تصویر به اصطلاح جذاب و گیرا و پررنگی که گانچارف با شخصیت پردازی آبلموف میده خب این پدیده رو در حد کمال معرفی میکنه من از نکته‌های به اصطلاح بیوگرافیک می‌گذرم و به اصل مسئله می‌پردازم. در حقیقت در دوران آبلموف نمونه یک شخصیت یه انسان روسیست که از یک جامعه اشراف اشرافی میاد با تمام اون به اصطلاح خوبی‌ها و محاسنی که جامعه سنتی روسیه داره. اما در یک زمانی که زمان در حقیقت اون جهان نیست و جهان تغییر کرده به عبارت دیگه یک میشه گفت که ی یک نوعی داره به اصطلاح داستان دونکی شت رو میگن اما به یک شکل دیگری یعنی یک انسانی که وارد یه عصر جدید شده کمالاتی داره که این کمالات متعلق به زمان سپری شده است ولی در مقابل این وضعیت جدید نمی‌خواد جدید بودن این وضعیت رو بپذیره و مسئولیت جهانی رو که واقعاً درش زندگی می‌کنه به عهده بگیره. در نتیجه مجموعه‌ایست از خصائص ناهمساز در عین اینکه دانش داره اهل فرهنگه یک آدم عاطل و باطل و دارای یک نگاه خیلی کلبی مسلکانه و سینیک به جهان هست خودرو تافته جدابافته میدونه در عین اینکه جهانی رو که درش زندگی میکنه کاملاً بیگانه هست با اون. خب این برای ما ایرانی‌ها که در شرایط کنونی زندگی می‌کنیم شاید بتونه کمک بکنه که به وضعیت روانی جامعه توجه بیشتر بکنیم و حساسیت بیشتری داشته باشیم. چون که واقعیت اینه که وضعیت روانی انسان یا جامعه در وحله اول در ارزیابی تغییرات اجتماعی و فردی قرار دارن. یعنی اینکه مشکل ما با مدرنیته، مشکل ما با جهان خارج، مشکل ما با جامعه‌مون، مشکل ما بایتی که زندگی می‌کنیم لزوماً اون چیزی نیست که ما فکر می‌کنیم. مثلاً بحران اقتصادی، بحران نمی‌دونم سیاسی، بحران فلسفی، بلکه در وحله اول یک بحران روانیست و بسیار مهم هست که ما بتونیم همون طوری که گانچار در این رمان به اصطلاح واقعیت نگاری روانی می‌کنه، ما هم بتونیم یک تصویر روشن و واقعد دینانه و نزدیک به اونچه که در عصر کنونی و در وضع کنونی حس می‌کنیم از وضعیت روانی جامعه داشته باشیم. خب من از ابتدا من از ابتدا از ابتدای رمان چند دو سه پروگراف می‌خوانم و بعد تکه‌های دیگه رو از این رمان می‌خونم و طبیعتاً این رمان رو باید با دقت خوند و باز خواند مثل هر اثر کلاسیک دیگری. میگه ایلیا ایلیچ آبلموف یک روز صبح در آپارتمان خود واقع در یکی از عمارت‌های بزرگ خیابان گاخوایا که شمار ساکنان آن از جمعیت یک شهر مرکز ناحیه چیزی هم نداشت روی تخت در بستر خود آرمیده بود این تصویر آرمیدن و این تصویر انسانیست که در میانه آشوب در بهبوهه بحران‌ها همچنان به دنبال آسودگی و آرامشیست که گویا هیچ بحران و بقرنجی در میان نیست. مردی بود ۳۲ سه ساله و میان بالا که چشمان خاکستری تیره و صورت ظاهر مطبوعی داشت. اما هیچ اثری از اندیشه‌ای مشخص و تمرکز حواس در سیمایه‌ش پیدا نبود. توجه کنید یکی میگه اندیشه مشخص که اصطلاح مهمیه. به اصطلاح دکارتیه که از ایده‌های روشن صحبت می‌کنه و هم تمرکز هواست. تمرکز هواست اون گوهر گرانبهاییست که در عصر دیجیتال ما از دست دادیم. اندیشه همچون پرنده آزاد در چهرهش پرواز می‌کرد. در چشمانش پرپر می‌زد و بر لب‌های نیم بازمانده‌اش می‌نشست و میان چین‌های پیشانیش پنهان می‌شد و سپس پاک از میان می‌رفت و آنوقت چهرهش از پرتو یک دست بی‌خیالی روشن می‌شد و بی‌خیالی از صورتش به اتوار اندامش و حتی به چین‌های لباسش سرایت می‌کرد. بی‌خیالی این میل مفرت به گریز از واقعیت پیچیده و پر حول و به یک امنیت کاملاً ساختگی و توهم زاد گاهی گفتی ماندگی یا ملال نگاهش را تیره می‌ساخت باز ملالت یا برده یکی از ویژگی‌های مهم شخصیت انسان مدرنه اما خستگی و ملال هیچ یک نمی‌توانستند ولو به قدر لحظه‌ای نرمی را که حالت حاکم و بنیادین نه فقط چهره بلکه تمام روحش بود از سیمایش دور سازند و روحش آشکارا و به روشنی در شجم‌ها و لبخند و در هر یک از حرکات سر و دست او برق می‌زد. ناظری ظاهربین و کوردل با نگاهی گذرا بر او می‌گفت باید مردک سادهلوه خوشقلبی باشد. صاحب دلی که نظری نافظ‌تر و دلی پرمهرتر می‌داشت، پس از آنکه مدتی در چهره او نگاه می‌کرد، خود در افکاری شیرین فرو می‌رفت و چیزی نمی‌گفته و دور می‌شد. چهره ایلیایچ گلگون بود و نه گندم‌گون و نه به راستی رنگ پریده. رنگ چهره‌اش نامشخص بود یا شاید به آن سبب چنین می‌نمود که پفکردگی خاصی داشت که با سنش سازگار نبود و علت آنچه بساوی حرکت ماندن بسیار یا تنفس در هوای محبوس یا این و آن هر دو بود بیحرکتی و بودن در فضای بسته ویژگی جوامی که پدیده آبلموف وار زنده زندگی کردن درشون رواج پیدا می‌کنه. به طور کلی بی‌جلایی و سفیدی بی‌اندازه پوست گردن و دست‌های ظریف و فربه و شانه‌های نرمش از نازنین بدنی‌اش حکایت می‌کرد که مردانه نبود. یعنی یک نوع فمینلیتی یا یک نوع ظرافت و زنانگی که با به اصطلاح قاعده و تراز استتیک جهان واقعیش تناسب نداشت. حرکاتش حتی در حال هیجان با نرمی و رخوتی مهار می‌شد که از گونه‌ای لطف تنبلی خالی نبود. هرگاه غبار غمی برش می‌نشست و نگاهش تار می‌شد و چین بر پیشانیش میافتاد و بازی تردید و اندوه و اضطراب در سیمایش آغاز می‌شد. اما این اضطراب به ندرت صورت اندیشه‌ای مشخص می‌گرفت و تقریباً هرگز به تصمیمی منجر نمیشد بلکه یکسر در آهی تحلیل می‌رفت و در بی‌دردی و چرت غرقه میشد. این ویژگی در حقیقت انفعال و تسلیم در برابر وضعیت و بی‌عملی، بی‌تصمینی و بی‌حاصلی. لباس خانگی آبلمف با سیمای آرام و نازنین بدنیش خوب سازگار بود. رودشامری از پارچه ایرانی به تن داشت که به یک ردای راستین شرقی شبیه بود و هیچ نشانی از لباس اروپایی نداشت. نه منگوله‌ای بر کمربند و نه مخملی در یقه و سر آستین‌ها و نه میانی تنگ و نیز به قدری گشاد بود که حتی آبلموف می‌توانست خود را دو بار در آن بپیچد. این گشادی لباس به معنای اینه که برای حرکت این لباس مناسب نیست دیگه. لباس بسیار و از رب دا شامرم حرف می‌زنید. رب دا شامر لباسیست که شما برای وقت خواب یا برای زمانی که در خانه هستید می‌پوشید نبر بیرون. آستین‌های آن به رسم همچنان معتبر شرقیان از مچ دست به سوی شانه پیوسته گشادتر می‌شد. هرچند که این لباس جلای نخستین خود را از دست داده بود و برق اصلی و طبیعی جای خود را به برق سادگی ساعیدگی حاصل از خدمتی صادقانه داده بود رخشندگی شرقی رنگ‌ها و برشتگی قدیمی نسج خود را حفظ کرده بود این خیلی جالبه این به اصطلاح دنیای سنت وقتی که در یک زمان کاملاً ناسازگار با اون سنت میخواد جلوه کنه به شکل تجمل بسیار چشم چشمزار جلوه می‌کنه یعنی سنتی که در عصر سنت میخواد خودشو نشون بده به یک نوع زر و زیور بستن مبالغ آمیز به خودش متوصل میشه و این اون رو در عین مثل می‌مونه که شما گنجینه مادربزرگتونو بیارید در اتاق پذیرایی با معماری خیلی مدرن قرار بدید و این تضادی که بین اون گنجینه و این معماری این فضا هست خیلی چشم رو در حقیقت این ناهماهنگی آزار میده و خیره میکنه خب یه آدمایی که در حقیقت در این جهان هستند اما با این جهان نیستن و و در این جهان وجود دارن ولی در این جهان زندگی نمیکنن کسانی هستن که این از بیرون اگر نگاه بکنیم تضاد بین شما ظاهری و رفتار اونها با جهان واقعیشون خیلی تند و پررنگ به چشم می‌خوره. این را ربد و شامر در نظر آبلمف مزایای فراوان و بسیار ارضمند داشت نرم بود و به تن می‌نشست چنانکه انسان وجود آن را با بر بدن حس نمی‌کرد همچون بنده‌ای مطیع بود و جلو کوچک‌ترین جنبش تن صاحبش را نمی‌گرفت. اتاقی که ایلیا ایلیچ در آن خوابیده بود به نظر اول آراسته می‌نمود. میز تحریری در آن بود از چوب آکاژو و دو کاناپه که رویشان از پارچه ابریشمین بود و تجیرهای زیبایی که نقش میوه‌ها و پرندگانی موهوم روی آنها گلدوزی شده بود. از این‌ها گذشته پرده‌های ابریشمین و قالی‌ها و چند تابلو و ظروفی از ورشو و چینی و مقدار زیادی خورده‌ریز تأثیری. اما چشم ورزیده شخصی خوشسخ به یک نگاه سریع در آنچه در اتاق گرفت گرد آمده بود درفت که قصد آراینده اتاق جز رفع تکلیف و رعایت آبرومندی ناگذیری نمانده است. یعنی دکوراسیون و به اصطلاح آرایش اتاق و آرایش خونه بدون هیچگونه فکر بدون هیچگونه خلاقیت بدون هیچگونه حساسیت بدون هیچگونه علاقه و شور و شوقی صرفاً از روی رفع تکلیف ساخته شده بود و البته آبلموف نیست که هنگام آراستن اتاق‌های خود جز منظوری نداشته کسی که ذوقی لطیف می‌داشت هرگز این صندلی‌های سنگین زمخت آکاژو و این طبقه‌بندی‌های ناساز لرزان را نمی‌پسندید. پشتی یکی از کاناپه‌ها فرو افتاده و روکش چوب‌گری دسته آنها جابهجا کنده شده بود. همین کیفیت در تابلوها و گلدان‌های چینی و خورده‌ریزهای عتیقه نمایان بود. نمی‌دونم رفتید تا حالا تو خونه کسایی که خونه قدیمی دارن و اساس قدیمیه وارد که میشی اول همه چیز خیلی به اصطلاح اوکی به نظر می‌رسه ولی وقتی که می‌شینید روی مبل میبینید که مبل میره تو پارهست این طرفش پارهست اون طرفش فرسوده است پارچه‌هاش به اصطلاح تار از پودش جدا شده و کمکم میبینید تمام اشیا در این اتاق به نوعی دارن نوحه مرگ می‌خونن نوح فرسودگی، که پوسیدگی و از کار افتادگی و و از ریخت افتادگی یک در حقیقت بازمانده‌ایست از جهانی که دیریست روزگار او به سر آمده و این بازمانده اتفاقی همچنان واسه سماجت تمام میخواد در جهانی که به او تعلق نداره همچنان وجود داشته باشه و ادامه حیات بده. ایلیا ایلیچ امروز بر خلاف معمول بسیار زود نزدیک ساعت ۸ از خواب بیدار شده بود. از چیزی سخت نگران بود. در سیمایش به تناوب آثار هراس و ملال و قیض دیده می‌شد. پیدا بود که گرفتار کشمکشی درونیست و در این گیر و دار عقل هنوز یاریش نکرده است. ببینید هراس ترس که ما در عصر مدرن مخصوصاً امروزه در امپراتوری ترس زندگی می‌کنیم. ملال که مهم‌ترین ب مثل افسردگی در کنار افسردگی مهم‌ترین بیماری انسان مدرن هست و قیس خشم نارضایتی ناخورسندی که اون هم به همین اندازه جهانگیر و در حقیقت اپیدمیست همهگیره خب خب میگه که خاندان آبلموف زمانی در دیار خود دولتمند و صاحب اعتبار بودن اما معلوم نیست به چه سبب پیوسته کمچیرتر شده و از سروری افتاده و عاقبت میان نودولتان گمنام گمنام شده بودن شبیه داستان دایجان ناپلف که اون دایژان ناپلون که ما در ایران داریم که دای جان ناپل دایجان ناپلئون در حقیقت نماد اون انسانیست که طبقه او محیط او و رده اجتماعی او به جهان پیشین و به زمان گذشته تعلق داشته و او الان در حقیقت به نوعی جایگاه خودشو باخته و از جای خود به در شده. فقط خادمان سالمند و سپیدوی خاندان خاندان یاد عهد گذشته را به درستی حفظ می‌کردند و همچون گنجینه‌ای مقدس به بازماندگان باز می‌سپردند. به این سبب بود که زاخار اینقدر به سرداری خود دلبسته بود. شاید علاقه‌اش به گونه ریشش نیز از آن بود که در کودکی خدمتکاران سالخورده بسیاری را با همین آرایش قدیمی صورت که علامت نجابت بود دیده بود. خب پس می‌دونیم که این داره از یه خانواده‌ای میاد که اون خانواده موقعیت اجتماعی و اعتبار به اصطلاح عمومیش رو از دست داده و شبیه بقیه خانواده‌ها شده. در حقیقت عصر مدرن اصلیست که ایده برابری رو چیره می‌کنه و در نتیجه ایده برابری موجب میشه که انسان‌ها برای رفع تمایز‌ها و رفع تفاوت‌های اجتماعی از هر نوعی هست سخت بکوشن و به در حقیقت سودای جامعه یک دست کانفرمیسم همسان یک طبقه در حقیقت به شکل تناقضآمیزی در پروژه مدرنیته ظهور پیدا می‌کنه. میگه مردی وارد شد که نمیشد گفت چند سال دارد و هیئت ظاهریش هم هیچ کیفیت مشخصی نداشت. در مرحله‌ای بود که حدس زدن حدس زدن سن دشوار است. نه جذاب بود نه زشت. بالایش نه بلند بود نه کوتاه نه سفید بود نه سیاهچرده و موهایش نه بور بود نه سیاه طبیعت به هیئت ظاهر او هیچ نشان شاخص و جالب توجهی نبخشیده بود نه خوب نه بد بسیاری او را ایوان ایوانیچ صدا می‌کردن و برخی ایوان واسیلیچ و برخی دیگر ایوان میخائییلیچ بر سر نام خانوادگیش نیز اتفاق نظر نبود یعنی دچار بحران هویت شده بود برخی او را ایوانوف می‌شناختن برخی دیگر گمان می‌کردند واسیله لیوف یا آندریوف است و گروهی نیست او را الکسیوف می‌نامیدن. بیگانه‌ای که اول بار او را می‌دید و نامش را می‌شنید، آن را فوراً فراموش می‌کرد و سیمایش را نیز از یاد می‌برد. حرف‌هایی هم که می‌زد توجه هیچ‌کس را جلب نمی‌کرد. نه حضورش چیزی به مجلس اف می‌افزود نه غیابش چیزی از جنگ می‌کاست. همونطور که اندامش هیچ کیفیت مشخصی نداشت ذهنش هم از توان طنز و اصالت یا هر ویژگی دیگری خالی بود این یادآور رمان روبرت موزیل هست انسان بیفیت میگه شاید می‌توانست دست کم هر آنچه دیده یا شنیده است برای دیگران نقل کند و از این راه آنها را سرگرم بدارد اما هیچ جا نرفته و چیز خاصی ندیده بود یعنی زبانش از تجربه گسسته بود. زبانش به هیچ وجه از تجربه حکایت نمیکرد و چیزی از تجربه رو در جان مخاطب تداعی نمیکرد اما از به کار بردن این زبان هیچ پروایی نداشت. در پدرسبورگ به دنیا آمده و به هیچ جا سفر نکرده بود و به این سبب هیچ چیز ندیده یا نشنیده بود که دیگران ندیده یا نشنیده بودن یعنی افق نگاه او همونقدر محدود بود که افق انسان‌هایی که از نظر طبقه اجتماعی یا موقعیت به اصطلاح فرهنگی از نظر او پایین‌تر قرار داشتن یعنی او خودش رو نخبه می‌دانست ولی جغرافیای نگاه او به همان تنگی و تاری بود توی جغرافیای نگاه عموم و توده مردم آیا چنین کسی ممکن است که مطبوع تبع باشد آیا می‌تواند دوست بدارد یا کینه بورزد یا رنج ببرد ناگذیر هم دوست می‌دارد و هم نمی‌دارد و هم رنج می‌برد زیرا هیچ‌کس از این حالات نفسانی آزاد نیست اما او به زیرکی موفق می‌شود همه را دوست بدارد آدم‌هایی پیدا می‌شوند که به هیچ هیچ‌روی نمی‌توان روح خصومت یا انتقام و از این گونه در آنها بیدار کرد. هر بلایی بر سرشان بیاوری جز نوازش عکس‌العملی نشان نمی‌دهند. گرچه باید انصاف داد که حتی عشق آنها نیز اگر بتوان عشق را درجه‌ بندی کرد، هرگز به حد التهاب نمی‌رسد. و هرچند که می‌گویند که این قبیل اشخاص همه را دوست می‌دارند و در نتیجه نیک نهاد به شمار می‌آیند، در حقیقت هیچ‌کس را دوست نمی‌دارند و فقط چون بد نیستن نیک شمرده می‌شوند. نمونه آدم‌هایی که سعی می‌کنن که در جامعه به شکل به اصطلاح آبرومندانه‌ای زندگی کنن. یعنی نمایش اونچه که هستن برای اون‌ها اهمیت بیشتری داره از اونچه که هستن و اونچه که باید باشن. در نتیجه مردم اون‌ها رو آدمای خوب می‌دونن فقط به خاطر اینکه مثلاً نرفتن سنگ برداری بزنه شیشه همسایه رو بشکنه یا کار بد بکنه. آدمایی هستن فاقد هرگونه اصالت فاقد هرگونه به اصطلاح ویژگی خاص فضیلت خاص بدون هیچگونه چیزی که به اونها تمایز و تشخص ببخشه در عین حال با همه چیز هم سازگار و با همه چیز هم کنار میان در حقیقت در جهانی که پر از تضاد و تناقض هست اونها تمام این تضاد و تناقض رو چنان باهاش رفتار می‌کنن که انگار چیزی جز توهم نیست و واقعیت یکدست و همواره خب میگه پدرش که شهرستانی و از کهنه منشی‌های عدلیه بود می‌خواست هنر و تجربه کارچاهکنی و نیز حرفه نیک آموخته خود یعنی خدمت در محاکم را برای پسرش به میراث بگذارد اما تقدیر چنان نخواسته بود پدر از آنجا که خود زمانی به روسی چیز آموخته بود نمی‌خواست پسرش از عصر خود عقب بماند و آرزو داشت که گذشته از آموختن هر دشوار هنر دشوار کارشاکخکنی سرمایه فرهنگی نیز به او بدهد و از این رو او را نزدیک به ۳ سال نزد کشیشی فرستاده بود تا زبان لاتینی بیاموزد یعنی زمانه زمانه‌ای بود که اقتضا می‌کرد شما یک وجهه به اصطلاح فرهنگی و روشنفکری هم داشته باشید بنابراین پدر پسر رو گذاشت که لاتین یاد بگیره تا از به اصطلاح هم گنان خودش عقب نمونه. پسر باهوش بود و در این سه سال صرف و نحو لاتینی را آموخته و کم و بیش می‌فهمید که پدر آموزش او را در این عرصه کافی شمد و همین اندازه را برای تضوی برتری مسلم او بر نسل پیشین بسنده بداند. اما سرانجام به این نتیجه رسید که آموزش بیشتر برای موفقیت در خدمت اداری زیان آور است. میخی ۱۶ ساله نمی‌دانست با زبانی که آموخته است شکند و ناگذیر کمکم آن را در خانه والدین از یاد برد. میخیر چار کارچاقکن و پرونده‌ساز قابلی نشد. حرفه پدر را ضمن گفتگوهایش با رفقا از حیث نظری نیک آموخته بود و فقط به کار بردن آنها در عمل مانده بود که پدرش مرد و راه ورود پسرش را به دیوان غذا بست. مرد نیکخواهی او را به پدرزبورگ آورد و دستش را در یکی از ادارات بند کرد و بعد از یادش برد. به این شکل بود که هنر تارنتیوف تا پایان عمر از حد نظریه پردازی و پشت همدازی پیشتر نرفت. یعنی تنها چیزی که یاد گرفت این بود که با کلمات بازی بکنه و به اصطلاح نظریه داشته باشه درباره هر چیزی. آشنایی اندکش به زبان لاتینی در عرصه خدماتش در پترسبورگ به کار به کاریش نیامد و فرصتی نیافت که با تدابیر ظریفش دعاوی درست و نادرست را به دلخواه یکسویه کند. در عین حال نیروی خفته‌ای در وجودش بود و او خود از آن خبر داشت. می‌دانست که در شرایطی ناسازگار همچون روح دیو افسانه پشت دیوارهای ذخیم افسونی برای همیشه تنگ در بند شده و از توان آزار محروم مانده بود و امیدی به آزاد شدنش نبود شاید به سبب همین آگاهی به وجود نیروی عاطلمانده‌اش در معاشرت با مردم خشن و ب بداندیش بود و پیوسته با همه کس تندی می‌کرد و دشنا می‌داد. خصلت باجستانی و رشوهخواری در وجودش ریشه داشت و بنا به حکمت زندگیش چون سمتی نداشت که مراجعه‌ای داشته باشد از همکاران یا رفقایش خدا می‌داند چگونه و به ازای چه خدمتی باج می‌ستد و هر جا هر کس را که می‌توانست با تضویر یا سماجد مجبور می‌کرد که مهمانش کند و از همه می‌خواست که بی‌جهت محترمش دارند و بسیار بهانه جوو و بدپیله بود. هرگز از کهنه‌ پوشی شرم نداشت. اما از اگر روزی غذایی رنگین و شراب و بتکراوان در انتظارش نمی‌بود، سخت پریشان میشد. می‌بینید که یه آدمیه که هیچکار رفت، عاطل و باطله ولی به شدت طلبکاره از همه، از دنیا، از دیگران و اونچه که دیگران دارن رو حق خودش می‌دونه. به این سبب در میان آشنایانش نقش سگ پاسبان نقش سگ پاسبان درشت هیکلی را بازی می‌کرد که به همه پارس می‌کند و بر هر گامشان راه می‌برد. اما در عین حال هر تکه گوشتی را از هر جا و به قصد هر دهانی که انداخته شده باشد چون و چرا در هوا می‌خوابد. این بود وصف دو نفر از سمش‌ترین و پراپاغرز پروپاغرس‌ترین مهمانان آبلس. هنوز تنا تناسایانی هستند که بی‌ این آویزه‌های متمم زندگی نمی‌توانند به سر ببرند. زندگی را بی‌گونه ریخت پاش‌ها ملانگیز می‌یابد. آخر چه کسی انفیه‌دانی را که معلوم نیست کجا گم وگور شده برایشان پیدا کند یا دستمالی را که روی زمین افتاده بردارد؟ برای چه کسی از سردرد خود بنالند و انتظار همدردی از او داشته باشند یا خواب آشفته خود را برای چه کسی تعریف کنند و توقع تعبیر آن را داشته باشند؟ چه کسی بر بالینشان کتاب بخواند و در به خواب رفتن یاریشان کند؟ گاهی نیز این بیان را می‌شود به شهر همسایه فرستاد تا چیزی بخرد. یعنی شخصیت یک انسانی که کاملاً در نابالغی و در خردسالی مانده و همان گونه خودش رو و دیگران رو میبینه که یک خردسالی یک کودکی انسان‌های دیگه رو میبینه. بنابراین مدام برای هر چیزی توقع داره که تیمار بشه و در حقیقت پرستاری کامل ازش صورت بگیره. خب من این شخصیت رو خب طبیعتاً خیلی ویژگی‌هاش خیلی با دقت و با جزئیات هیگیزی بیان میکنه که واقعاً باید خوند و من نمیتونم الان همشو بخونم میخوام از اون مقاله بخونم ولی یک تکه دو سه تا پاراگراف دیگه میخونم تا از حسرت خواندن این قطعه‌ها عذاب نکشه. میگه که آبلوف میگه میگه که من این حرفا رو می‌فهمم اما قدرت ندارم اراده‌ام کافی نیست هوش و ارادهت را به من قرض بده و مرا به هر جا که می‌خواهی ببر اگر تو باشی شاید بتوانم دنبالت بیایم اما اگر تنهایم بگذاری از جایم تکان نمی‌خورم تو راست می‌گویی حالا یا هرگز اگر یک سال دیگر به این حال بگذرد دیر می‌شود آندره میگه ایلیا این تویی که این حرف‌ها رو می‌زنی من آن روزهای تو را خوب به یاد دارم آن پسرک چالاک را که هر روز از پریچستینکا به کدرینو می‌رفت و برمی‌گشت آنجا در باغ کوچ کوچک دو خواهر بودن. آن‌ها را حتماً فراموش نکردی. کتاب‌های روسو و شیلر و گوته و بایرون را که برای آنها می‌بردی تا به جای رمان‌های کتن و ژنلیس بخوانند از یاد نبرده‌ای. بر آن‌ها بزرگواری می‌کردی و می‌خواستی بر آن‌ها بزرگی می‌کردی و می‌خواستی ذوق آنها را جلا بدهی. آبلموف از جا برخواست و با تعجب گفت چطور این هم یادت مانده؟ بله. من به آنها به خیال‌پردازی می‌نشستم و امیدهایم را برای آینده آهسته برایشان می‌گفتم و نقشه‌ها و فکرهایم را می‌پرورم و احساساتم را هم در گوششان می‌گفتم. اما پنهان از تو تا مسخره هم نکنید. اما این‌ها همه از میان رفت و دیگر هرگز تکرار نشد. این ماجراها کجا رفت؟ این التهاب چرا خاموش شد؟ فکرش را نمی‌توان کرد. در وجود من طوفانی برنخواست. چیزی زیر و رو نشد. من چیزی از دست ندادم. هیچ باری بر وجدانم سنگینی نمی‌کند. وجدانم مثل بلور پاک و مصفاست. هیچ ضربه‌ای عزت نفس مرا تباه نکرده. ولی نمی‌دانم چرا همه چیز از من رفت. آهی کشید و ادامه داد. می‌دانی آندری؟ هیچ‌وقت در وجود من آتشی روشن نشده است. نه حیات بخش سازنده و نه مخرب و سوزاننده. در زندگی من بر خلاف دیگران هرگز آتشی همچون طلیعه صبح نبوده است که به تدریج بر افق رنگ و آتشی می‌افشاند که بعد به روز مبدل می‌شوند و جهان را گرم و جوشان و ظهرا سوزان می‌کنند و بعد آهسته آرام می‌شود و پیوسته رنگ می‌بازد و به قرار طبیعی به خاموشی شب می‌گراید. نه. زندگی من با خاموشی شروع شد. این حرف عجیب است اما حقیقت همین است. از همانقه اول که خودم را شناختم احساس کردم که رو به خاموشیام وقتی در اداره به نوشتن نامه مشغول بودم خاموش می‌شدم. بعد وقتی که کتاب می‌خواندم و حقایقی را درک می‌کردم که نمی‌دانستم در زندگی به چه کارم خواهند آمد. خاموش می‌شدم. در میان رفقا به یاوه‌ها و بدگویی‌ها و شایعه‌سازی‌های شیطنتبارشان گوش می‌دادم و دوستی آنها را که با گردهمایی‌های بی‌هدف و خالی از صمیمیت برقرار داشته می‌شد می‌دیدم و خاموش می‌شدم. در دوستی بامینا که توانایی خود را تباه می‌کردم و بیش از نیمی از درآمدم را به این خیال که دوستش دارم به پایش می‌ریختم خاموش می‌شدم. طی گردش‌های غم‌انگیز و عاطلانه در بلوار نیوسکی میان دیگرانی که پالتوهای نرم از موی موش و یقه ریتستر می‌پوشیدند در شبنشینی‌ها و ضیافت‌ها که دامان داماد مناسبی به شمار می‌آمدم و به همین علت با آغوش باز پذیرفته می‌شدم مدام در حال خاموش شدن بودم زندگی و شعورم را در سفرهایم از شهر به یلاغ و از یلاغ به اینجا به خیابان دارخویا به تفاری تبا تباه می‌کردم. بهار برایم فقط موسم آمدن صدف و خرچنگ به بازار بود و پاییز و زمستان وقت رفتن به مجالس این و آن در روزهای ویژه‌شان و تابستان وقت گلگشت و تماشا و تمام زندگیم در خواب آرام تناسایی طی شد. درست مثل دیگران حتی عزت نفسم عزت نفسم به چه راه تباه شد؟ با سفارش دادن لباس به فلان خیاط معروف به اینکه در فلان مجالس فلان بزرگ راه یابم و بهمان پرنس دستم را بفشارد حالا که عزت نفس نمک زندگیست مانع گندیدگیست این نمک چه شد یا من حقیقت این زندگی را نشناخته‌ام یا اصلاً ارزشی ندارد اما بهتر از آن هم چیزی ندیده و نشناختم هرگز کسی چیزی بهتر نشانم نداده است تو گاهی مثل ستاره دنباله‌دار درخشانی ظاهر و فوراً ناپدید می‌شدی و من همه چیز را از یاد می‌بردم و همچنان خاموش می‌شدم. خب این دقیقاً وضعیت نخبگان روسیست که با یک چالش محیبی به نامیلیسم در عصر خودشون گلاویز بودن. خب من یک اگر اجازه بدید تیک هایی رو از به اصطلاح شرح یا مقاله آب چیست از این نویسنده و فیلسوف روسی می‌خونم که در توضیح پدیده شخصیت آبلموفار هست میگه بسیاری از اصحاب کتاب یعنی بسیاری از کتابخون‌ها در روسیه به آبلوف اقبالی نشان ندادند و آن را از یاد بردند و بسیاری کار را به جایی رساندن که از تحلیل‌های ظریف و عمیق روانی که در سراسر کتاب فراوان است خسته شدند. خوانندگانی که به شرح رویدادها و کارهای سرگرم‌کننده و سطحی علاقه‌مند بخش نخست کتاب را ملالآور یافتند زیرا شخص اول داستان از آغاز تا پایان این بخش روی کاناپاش لمیده می‌ماند و آن‌ها که طرفدار انتقاد تیز کوبنده به دستگاه حاکم بودن از آن ناکام ماندن یعنی که همه توقع داشتن که این یک اثر انتقادی سیاسی خیلی جذاب و شورفکنی باشه ولی هیچ خبری از همچون چیزی نبود. نویسن را نویسنده در آن ملاحظه دستگاه ارا اداری وقت را کرده و آن را از نیش قلم خود معاف داشته است. خب این یعنی که ونچاروف به عنوان یک نویسنده مسئله اصلی رو جامعه می‌دیده نه حکومت. در نتیجه به جای بازنمایی زشتی‌ها و کاستی‌ها و آزارهایی که حکومت داره چهره نگاری روانی می‌کنه از جامعه میگه که اما حقیقت هنری به زودی پیروز شد ممکن است عجیب به نظر آید که مضمون ون کتابی را که به سبب خصلت شخص اول آن از جنب و جوش خالیست تا این اندازه جذاب بدونیم چطور میشه شخصیت داستان که یک آدم بیحاله بیاره بیکاره فاقد هرگونه شور و شوق و هیجان و دلبستن و دلدادگی و تاب و تنش هست چطور میشه یک داستانی راجع به یه آدمی به این اندازه کسل کننده و ملالآور نوشت ولی داستان جذاب باشه میگه به عقیده من مضمون داستان گانچارف ناگذیر پاره‌ای ملاحظات و نتیجه‌گیری‌ها را ایجاب می‌کند و هدف من در این بحث بیان این نتیجه‌گیری‌هاست. میگه که خواننده هنگام خواندن کتاب گانچ از تلاش برای گرفتن نتیجه فارغ است یعنی قرار نیست که این داستان به یه جایی برسه یه گرهی رو اول داستان باز کنه و با یک کشش دراماتیک شما رو به پایان این داستان ببره و در پایان با گشودن این گره نقطه پایان بگذاره برای رمان نه چنین چیزی نیست نتیجه نداره و آشکار است که نویسنده هم قصد تحمیل نتیجه‌ای را به او ندارد او زندگی موصوف خود را بهانه‌ای برای بحث فلسفی قرار نمی‌دهد بلکه هدفش همان توصیف آن است و کاری به خواننده و نتیجه‌ای که ممکن است از داستان او بگیرد ندارد. این نتیجه به خود خواننده مربوط است و اگر در این راه خطا رود گناه از خود اوست. تنها کاری که نویسنده می‌کند این است که می‌کوشد تصویرش با واقعیت شباهت داشته باشد و تعیین ارزش آنچه وصل شده است وظیفه خواننده است و نویسنده کوچک‌ترین اعتنایی به این موضوع ندارد. اصول و حرارتی را که باعث نیرومندی فوق‌العاده آثار هنرمندان دیگر می‌شود از خود نشان نمی‌دهد. مثلاً تاگنیف اشخاص داستان‌هایش را طوری بحث می‌کند که گویی آن‌ها را سخت عزیز می‌دارد. احساس‌های سوزان آن‌ها را از سینه‌شان بیرون می‌کشد و با همدردی پرمهر و نگرانی دردناکی مراقب حال ایشان است و در غم و شادی آن‌ها شریک است و مقهور و مجذوب محیط شاعرانه‌ایست که خود همیشه مایل است در اطراف آنها به وجود آورد. اشتیاق او مصریست و علاقه خوانندگان خود را از همان صف نخستین صفحه به خود جلب می‌کند و افکار آن‌ها را به خود مجذوب می‌دارد و آن‌ها را مجبور می‌کند که صحنه‌هایی را که اشخاص داستان در آنها ظاهر می‌شوند حس کنند و در آنها زندگی کنند و ممکن است مدتی سپری شود و خواننده طرح داستان را فراموش کند و ارتباط میان جزئیات وقایع وقایع مختلف را از یاد ببرد و خصوصیات یک یک اشخاص خاص اوضاع و حتی هر آنچه خوانده است از خاطر بزداید اما اثر زنده و لذت بخشی را که خواندن داستان برنهاده است هرگز فراموش نخواهد کرد و آن را عزیز خواهد داشت اما در مورد گنچارف وضع به کلی جز این است او اصراری ندارد که چنین اثری بر خواننده بگذارد چشمه قریحه‌ش به دیدن گل سرخی یا شنیدن آواز بلبلی فوران نمی‌کند و جویبار ترانه از خود جاری نمی‌سازد یعنی رخوتی که در قهرمان داستان هست در به اصطلاح خونسردی و بی‌تفاوتی راوی هم کاملاً بازتابسااب پیدا می‌کنه. مدتی به تماشا و گوش دادن نیستد و به اندیشه فرو می‌رود و ما هرگز نمی‌توانیم با آنچه در این لحظات در روح او می‌گذرد به درستی آگاه شویم. او طرح چیزی را شروع می‌کند. ما بر خطوط ابتدا نامشخص طرح او به خونسردی و بی‌اعتنایی می‌نگریم. این خطوط به تدریج واضح‌تر و زیباتر می‌شود و ناگهان گویی معجزه‌ای گل سرخی یا بلبلی با همه زیبایی و لطافت وجودشان از آن خطوط پدید می‌آید. نه فقط می‌توانیم گل را ببینیم بلکه عطر آن را نیز در مشام خود حس می‌کنیم و ترانه بلبل را می‌شنویم. میگه که سبک گانچارف سبک واقع‌گراییست ریالیستیه یعنی به جای اینکه اول حس خودشو اون به اصطلاح حالتی رو که خودش از دیدن این جهان داره به شما منتقل بکنه و در نتیجه بر داوری شما تأثیر بگذاره جهان رو چنان که می‌بینه و چنان که هست می‌پنداره توصیف می‌کنه بدون اینکه سعی کنه در نوع احساسی که این تصویر در شما برمی‌انگیزه او خودش مداخله کنه حال اگر آن گل یا آن بلبل ما را به خواندن شعر و نواختن ساز برانگیزن، شعر می‌خوانیم و ساز می‌نوازیم. هنرمند آنها را رسم کرده و کنار رفته است و از کار خود راضیست و چیزی دیگر بر آن نخواهد افزوده. این قدرت انتقال تصویر کامل چیزی به ذهن چنانکه خواننده خود آن را به صورت پیکره‌ای کامل کند نیرومندترین جلوه ذوق کانچ است. این کیفیتیست که او را بیش از هر جلوه دیگری از ذوقش از نویسندگان معاصر روسیه ممتاز می‌کند و کلید آسان‌گشاییست برای همه رازهای دیگر هنر او. توانایی او به اینکه پدیده گذرا و فرار را در هر لحظه به کمال و با تمام طرابتش ثبت کند و تا آن را کاملاً جذب نکرده و به زیر و بالا و چون و چند آن به درستی مسلط نشده در ذهن خود نگه دارد به راستی حیرت‌ها است ما مشکلی که انسان مدرن داره در حقیقت همون چیزیست که انسان مدرن رو مدرن می‌کنه یعنی خودآگاهی و ولی در عصر مدرن بحران خودآگاهی به وجود میاد یعنی شرایط زندگی نظم زندگی و و سمت و سو و سرشت ناپایدار نامطمئن و بی‌ثبات زندگی که در شتاب روز افزون هست باعث میشه که انسان نتونه به خودش آگاه بشه و برای خودآگاهی با موانع بسیار بسیار جدی روبهرو هست. لحظه‌ها چنان پرشتاب از یکدیگر سبقت می‌گیرند و چنان موقع‌ها که عمیقی بین لحظه‌ها باز میشه که انسان مدرن نمی‌تونه به راحتی به یاد بیاره که لحظه گذشته چمیان اندیشیده و در چه وضع ذهنی زیسته. در نتیجه اگر کسی یعنی هنرمند بتونه زندگی انسان مدرن رو با تمامی این زلزله‌های مداوم و زیر زبر شدن‌های شتابان و بیپایانش اگر بتونه تصویر بکنه و هر لحظه فرار و و جهنده‌ای رو که در زندگی هست با دقت با ظرافت با حوصله یک نقاش چیره دست کاردان بتونه تصویر بکنه خب این یک ارزش و اهمیت بسیار بالایی داره یک شعاع درخشان زندگی یک شعاع درخشان زندگی همه ما را به خود مجز دارد واقعیت اینه که اون چیزی که در زندگی ما تأثیر می‌ذاره و اون اون چیزهایی نیست که در دراز مدت به وجود میان بلکه لحظه‌های به اصطلاح کوتاه اما پرغلضت از نظر احساس و عاطفه اون‌ها هستند که زندگی ما رو می‌سازن از عشق و نفرت و خشم و کینه و حسد و حسرت و هراس و دلهره یک شعاع درخشن زندگی همه ما را به خود مجذوب می‌دارد. اما به لحظه‌ای حتی پیش از آنکه بر ذهن ما اثر بگذارد محو می‌شود و اشعه دیگری از اشیاء دیگر جای آن را می‌گیرد که باز به نوبه خود به همان تندی ناپدید می‌گردد و اثری از خود بر نمی‌گذارد و به همین شکل سراسر زندگی گویی از روی سطح ذهن ما می‌لغزد و می‌گذرد. یعنی در عصر مدرن ما نه تنها در جستجوی زمان از دست رفته نمی‌تونیم باشیم بلکه به قول میلان کندرا مسئله در جستجوی زمان حال هست. ما زمان حال مدام مثل ماهی لغزنده از دست ما سرخ می‌خوره و می‌گریزه. هنرمند متفاوته. هنرمند می‌تواند در هر شی چیزی تشخیص دهد که در دل او راه می‌یابد و برایش عزیزه است. او می‌تواند هر لحظه‌ای را که چیزی بر او اثر گذارد متوقف سازد. به همین دلیل هنر با جاودانگی ارتباط داره دیگه. ه هنر می‌تونه لحظه‌ای رو که مثل برق جهنده آمده و رفته چنان باز آفرینی بکنه یا بازنمایی بکنه که تجربه ابدیت برای دیگران بیافر فضایی که در دسترس هنرمند قرار دارد ممکن است محدود یا وسیع باشد و آثاری که بر ذهن یا دل او ببخشید آقای حمید آقا شما صدای منو می‌شنوین؟ من نمی‌دونم حمید صدای منو می‌شنوه یا نه دوستان در اگر ممکن هست یه پیامی پای یوتیوب بگذاریم تا من متوجه بشم در کلاب هست میشن هنرمند می‌تواند در هر شی چیزی تشخیص دهد که در دل او راه می‌یابد و برایش عزیز است او می‌تواند هر لحظه‌ای را که چیزی بر او اثر گذارد متوقف سازد فضایی که در دسترس هنرمند قرار داد ممکن است محدود یا وسیع باشد و آثاری که بر ذهن یا دل او باقی می‌ماند ممکن است به تناسب ذوق شاعرانه او و میزان رشد آن جاندار یا عمیق و نحوه بیان آنها پرشور یا آرام باشد. گاه خاطر شاعر به سمت یک کیفیت خاص چیزی میل می‌کند و می‌کوشد که این کیفیت خاص را درک کند و نمایان سازد و آن را به کامل‌ترین و زنده‌ترین زبان بیان کند و توان و تمام توان خود را صرف این کار کند. بدین طریق است که هنرمندانی پیدا می‌شوند که جهان جان خود را با جهان جان خود را با جهان پدیده‌های خارجی می‌آمیزند و تمامی زندگی یا طبیعت را از ورای منشور احوالی که بر آنها مستولی بوده است می‌نگردند. خب بریم سراغ میگه گانچارف به این شکل در وحلی نخست هنرمندیست که قادر است سرشاری و پرباری پدیده‌های زندگی را بر ما نمایان سازد تصویر آنها یعنی تصویر این زندگی سرشار و شتابان رسالت او و مایع لذت اوست هنر عینی هنر عینی دینی نگار او یعنی به اصطلاح هنری که واقعیت رو باز می‌تابانه در قید عقاعد تعصبآمیز تئوری بافان تنگدیش از شکل نیفتاده است و با یک سلسله معیارها ناسازگار و باقی سازگار نیست آرام و متین است و آتشین و شورانگیز نیست بسیار خب حال ببینیم که ذوق و قدرت هنری گنچارف صرف توصیف چه چیز شده است؟ داستان لمیدن و خوابیدن جوان تنبل و نیک دل و اینکه چطور رفاقت و عشق هیچ یک نتوانستند او را برخیزانند موضوع چندان مهم نیست آنچه مهم است آن است که این داستان جان روسی را می‌نمایاند. در این داستان نمونه زندگی یک روس امروزی با امانت و سخت‌گیری بسیاری تصویر و در پیش نظر ما قرار داده شده است. اساس تازه تحول اجتماعی ما به روشنی و متانت و بی‌نایدی یا امیدهای ساده لوهانه در نهایت آگاهی و صداقت بیان شده است. این اساس تازه عبارت است از آبلومویسم. این واژه کلید معمای بسیاری از پدیده‌های زندگی روسیست و به داستان بنچرف اهمیت بخشیده است. اهمیتی که از همه رمان‌های افشاگر و پرده برانداز بسیار بیشتر است. در این داستان حاصل زندگی روسی و نشان گذشت زمان را می‌گیریم. ویژگی‌های مهم شخصیت آبلموف چیست؟ سکون و گرانجانی فوق‌العاده که حاصل بیاعتنایی او نسبت به همه اموریست که در جهان در جریان است. این در حقیقت مهم‌ترین یا هلاکتبارترین طاعونیست که بشر مدرن بهش دچار میشه و اون بی‌تفاوتی نسبت به جهان بیرون هست. این بی‌تفاوتی نسبت به جهان بیرون او رو در یک حباب توهم آمیزی قرار میده که یا به خواب مرگ به اصطلاح اوهام او رو میبره به خواب نوشین اوهام او رو میبره در حقیقت از او یک مرده خوشحال می‌سازه یا اینکه او رو در چاه تاریک افسردگی فرو میاندازه و روز به روز میل به حیات رو از او بیشتر سلب میکنه در هر حال شما با جدا شدن از جهان با بیفاوتی و بیعتنایی به جهان پیرامون اجازه ظهور شرارت‌های عظیم رو در عصر مدرن میدید در حقیقت ظهور توده پدیده به نام توده محصول چنین چیزیست انسان‌هایی که تنها شدن. انسان‌هایی که پیوندها و ریشه‌های سنتی و معلوف خودشون رو از دست دادن و در یک آوارگی وجودی به سر میبرند و در این آوارگی با جهان بیگانند و در نتیجه قابلیت این رو دارن که بدون اینکه بخواهند و بدانند و بیاندیشند به نیروی شر در این جهان بپیوندند. و فاجعه‌هایی در ابعاد ناشناخته بیافرین. ویژگی‌های اصلی میگه چنین شخصیتی که آبلمف داره خیلی بی‌سابقه نیست. ویژگی‌های اصلی صورت آبلمف رو در آنگین پوشکین می‌یابیم و در چند جای دیگه. مسئله اینجاست که سرعت آبلموف سرنمونی ملی و بومیست. یعنی آرکتایپه. یک نمونه تمام‌عیار هست از اون افراد جامعه چنان کهه هیچ یک از هنرمندانی که به راستی به کار خود دلبسته بودند نتوانستند آن را نادیده بگیرن اما به مرور زمان همراه تحول آگاهی اجتماعی در مردم این صورت نیز تغییر شکل داده و با زندگی به رابطه جدید در پیوند شده و مفهوم تازه یافته است. ویژگی‌های مهم شخصیت آبلموف چیست؟ سکون و گرانجانی فوق‌العاده که حاصل بی‌اعتنایی او نسبت به همه اموریست که در جهان در جریان است. این بی‌اعتنایی تا اندازه معلول عوامل خارجیست و مقداری حاصل چگونگی تحول ذهنی و عاطفی او عوامل خارجی یعنی وضع اجتماعی او نویسنده می‌گوید او یک زخار در خدمت خود دارد و ۳۰۰ زاخار دیگر در روستا ایلیا الیچ امتیازات وضع اجتماعی را بدین بیان برای زخار توضیح می‌دهد من و دیگران من مدام به این در آن در می‌زنم من کار می‌کنم من کم می‌خورم من لاغرم مفلوکم من چیزی کم دارم کسی را ندارم که خدمتم را بکند خدا را شکر در تمام عمرم یک بار خودم جورابم را به پا نکردم من ممکن است نگرانی داشته باشم برای چه این حرف‌ها رو من برای می‌زنم مگر تو خودت از بچگی از من پرستاری نکرده‌ای تو همه این چیزها رو خوب می‌دانی تو دیده‌ای که من در عین ناز و نعمت بزرگ شدم هرگز سرما و گرسنگی نچشیده‌ام هیچوقت تنگدستی نکشیدم و برای امرار معاش کار نکرده‌ام و زیر بار کارهای حقیر معمول نرفت نرفته‌ام. آنچه آبلموف می‌گوید عین حقیقت است. سراسر تاریخ تربیت او معید این گفته است او از همان آغاز کودکی عادت کرده است به لمیدن و کار نکردن و تنبلی زیرا پیوسته کسانی را داشته که همه کارش را برایش بکنند. بدین سبب ولو هنگامی که نمی‌خواسته به زندگی تنپرورانه و سراسر احمال مجبور بوده است. حال خود انصاف بدهید از شخصی که به این وضع بزرگ شده باشد چه انتظار می‌توان داشت یعنی کسی که در گذشته خودش هیچ موقع در شکل دادن به جهانی که در آن می‌زیسته هیچ نقشی بازی نکرده و هیچگاه خود رو یک عامل فعال در تغییر و تحولات واقعی پیرامونش به حساب نیاورده خب طبیعیست که وقتی سنش هم بالاتر بشه همچنان خودش رو یک تافتهای جدا بافت فت برج آجنشینی می‌بینه که وظیفه و مسئولیتی برای خودش در قبال جهان پیش رو نمیشناسه. این شیوه تربیت در میان طبقه تحصیل کرده جامعه ما به هیچ روی نادر نیست. به این علت هست که میگه انسان این آدم‌ها جوری بار میان که در واقع مجبور به هیچ کاری نیستن چرا به خود زحمت بدهد آیا آدم‌هایی پیوسته دوربرش نیستن که هرچه خواست به او بدهند و هر کار که خواست برایش بکنند به این علت است که هر قدر هم به او گفته شود که کار از ضرورت‌های زندگی و تکلیف مقدس برای انسان است هرگز خود را با کار خسته نمی‌کند. اثری که این وضع این وضع محیط کودک بر تحول آینده فکری او دارد پیداست و محتاج به توضیح نیست. نیروی درونی و شور جوانی او سستی می‌گیرد و خاموش می‌شود. حتی اگر طفل گاهی نیروهای خود را بیازماید از س بیازماید از سر هوس است و در عین تکبر و خودستایی انتظار دارد که دیگران دستوراتش را اجرا کنند. می‌دانیم که ارضای بی‌حساب هوس‌های طفل موجب ضعف نفس و ناستواری شخصیت می‌شود و خودپسندی به راستی با توانایی حفظ عزت نفس و متانت ناسازگار است. طفل چون عادت کرد که انتظارات نامعقول از اطرافیانش داشته باشد، قدرت محدود داشتن خواهش‌های خود را در حدود امکانات از دست می‌دهد و دیگر توانایی نخواهد داشت که از وسائل موجود برای رسیدن به هدف‌های خود سود جوید و در نتیجه به مجرد برخورد با مانعی که مستلزم تلاش شخصی او باشد در می‌ماند و عاجز می‌ماند. این موقعیت انسانیست که مواجه میشه با یک جهانی که اقتضا می‌کنه از او که یک شیوه مسئولانه عمل کنه اما او نمی‌خواد زیر بار مسئولیت بره و در نتیجه او در یک طفولیت خودخواسته و ارادی خودش رو کاملاً غرق می‌کنه. امثال آبلموف از آغاز کودکی زندگی را وارونه و گویی پشت رو شده می‌بینند و تا پایان عمر درن نمی‌یابند که رابطه معقول آنها با جهان اطراف و همنوع آنشان چگونه باید باشد. بعدها بسیاری از مطالب را به آن‌ها توضیح می‌دهند و آن‌ها رفته رفته چیزی از آن درک می‌کنند. اما آنچه از کودکی به آن‌ها تلقین شده و در ذهنشان نقش بسته است، جایی در گوشه‌ای باقی می‌ماند و پیوسته سرکش و مانع می‌شود که تصور دیگری پدید آید و در دل آن‌ها ریشه بگیرد. در نتیجه ذهن آنها دستخوش آشوب است. یعنی در عین این تناسایی در عین حال در یه دنیاییست که به هیچ وجه به میل او نیست و و در نتیجه دچار دلاشوبه و تشویشی توقف ناپذیر میشه. گاهی تصمیم می‌گیرن گامی بردارن اما نمی‌دانن از کجا و چگونه شروع کنن و این عجیب نیست. یک انسان عادی همیشه دوست دارد کاری را که می‌تواند بکند به همین دلیل است که آنچه را می‌خواهد بی‌درنگ می‌کند. اما آبلموف عادت به کردن هیچ کاری ندارد. یعنی بحران کنش در حقیقت آن چیزی که جوامع مدرن امروزه به شدت در گرداب آن دچار هستند مخصوصاً جامعه ایران به همین سبب به راستی نمی‌تواند با قاطعیت بداند که چه می‌تواند بکند و چه نمی‌تواند. در نتیجه هرگز میل جدی به کردن کاری ندارد. خواسته‌های او همیشه این شکل را دارند. خوب بود که این کار کرده شود. اما نمی‌داند این کار از چه راه ممکن خواهد بود. به همین دلیل است که همیشه مشتاق خیال‌پردازیست و از لحظه‌ای که رویاهایش با واقعیت تلاقی کنند وحشت دارد. در این مواقع می‌کوشد که بار خود را بر دوش دیگری بگذارد و اگر دوشی دیگر مهیا نباشد خب خدا بزرگ است شاید راه پیدا شود یعنی مثل حالا در مورد ایرانیا تقدیرگرایی اینجا خیلی به سراغ ما میاد دیگه اگه نتونیم یک فاجعه‌ای رو توضیح بدیم اون رو به قول ناصر خصرو نکوهش می‌کنیم چرخ نیلوفری رو و به دوش زمانه و روزگار می‌ندازیم. هرگز نباید تصور کرد که طبیعت نهاد ایل یا ایلیچ را از توانایی حرکت به اراده خود محروم داشته است. مبادیدو فکر کنید که این ناتوانی و این سست عنصری و این رخوت در این شخصیت به خاطر یک به اصطلاح کمتوانی یا یک کاستی بدنیست نه از نظر بدنی او کاملاً تواناست ابداً چنین چیزی نیست طبیعت همه مواهبی را که به آدم‌های دیگر داده است به او نیز عطا کرده در کودکی می‌خواست جست و خیز کند و با دیگر کودکان به برفبازی برود، به درون خندق و به درسار سپیدار بدود و از پرچین‌ها بگذرد و از آب راه عبور کند. همه این‌ها رو می‌تونست این کار انجام بده. اما هیچ کدوم از این‌ها این کودکی لزوماً به تنپروری بیحس و حال منجر نمیشد. یعنی گذشته او به هیچ وجه اکنون او رو تعیین و اجبار نمیکرد. از این گذشته ضعف نفس که ممکن است تحول یابد و به کمرویی و عادت کشیدن بار دیگران منجر شود هرگز ممکن نیست از خصوصیات طبیعی کسی باشد طب هرگز ممکن نیست از خصوصیات طبیعی کسی باشد بلکه درست مثل گستاخی و خودپرستی و زورگویی صفت اکتصادی یعنی این ره خدا آموخته است این تنبلی و تناسایی و بیحالی و بی‌حرکتی کاملاً ارادی و خودخواسته است. او انتخاب کرده که با این جهان بیگانه و از این جهان گسسته بماند. بنابراین در در نتیجه زمان امور جهان را فقط ضمن رویا‌پردازی در دست می‌گرفت. اما در همان رویا هم دوست داشت که جنگجو و سلحشور باشد و در دل مانند قهرمانان نامجو بود. یعنی هم دنیاش دنیای رویایی بود و هم خودش رو به مسابع دیگری میدید. یعنی با خود بیگانگی مطلق. گاهی دوست می‌داشت که خود را سالار سپاهی شکست ناپذیر تصور کند که نه تنها ناپلئون بلکه حتی یورسلان لازروویچ در برابرش به حساب نمی‌آیند. در خیال برای خود جنگی می‌اندیشید و برای آن دلیلی می‌تراشید. مثلاً علیه اقوام آفریقایی که اون‌ها تسخیر کرده بودن یا خود جنگ‌های صلیبی تازه‌ای ساز می‌کرد و به کشورگشایی می‌رفت و سرنوشت ملت‌ها را شکل می‌داد و شهرها را ویران می‌ساخت و ستمکاران را مجازات و یا بر گردنکشان می‌بخشود و در بزرگواری و عادگی همتایی نداشت. یعنی بر خیالی جنگشان و صلحشان بر خیالی فخرشان و ننگشان کاملاً در یک دنیای فیکشنال زندگی می‌کرد به قول عین زندگی می‌کرد نه در یک واقعیت گاهی عرصه اندیشه را برمی‌گزید یا هنرمندی گرانقدر می‌شد و همه در برابرش سرخ خم می‌کردند و او تاج‌های افتخار بسیار به دست می‌آورد. مدام برای نکوشت خودش مراسم می‌گرفت و از دوستانش به دوستانش سفارش جشنمه و ارجنامه نوشتن می‌داد ومروه مردم به دنبالش می‌شتافتند و فریاد می‌زدن ببینید این آبلموف هست ایلیایچه نامدار ماست و آشکار است که آبلموف مردی کند ذهن دلمرده و از جاهطلبی بیبهره نبود او نیز در زندگی در جستجوی چیزی بود و به چیزی فکر می‌کرد کرد. اما این عادت ناپسند که هرچه خواست نه به نیروی تلاش خود بلکه به کوشش دیگران به دست آورد کند حرکتی و سکون و بی‌حس حالی در او ایجاد کرده بود و او را به قعر ورطه انقیاد روحی پورده بود نه از نظر روحی او کاملاً تسلیم جهانی بیرون شده بود خود رو در کف شیر نر خونخواره‌ای بیچاره می‌دید و او را به قعر ورقه انقیاد روحی فرو برده بود که دو جانبه در هم نفوذ می‌کردند و بر هم اثر می‌گذاشتند. چنانکه تمیز دادن مرزان‌ها از یکدیگر دشوار بلکه محال بود. این انقیاد روی شاید جالب‌ترین جلوه شخصیت و سراسر زندگی آبلموف باشد. این وادادگی این تسلیم شدگی اینکه واقعیت رو نه به مثابع یک رود خروشان مدام در حال دگرگونی و جاری در بستر تاریخ و زمان ببینه بلکه مثل یک صخره سنگی پیش روی خودش و مانع رفتار و حرکت خودش می‌بینه. هر کس از آزادی لذت ببرد البته میگه اما چگونه ممکن است کسی از استقلال ایلیا اللیچ لذت ببرد و به ورطه انقیاد فرو افتاد چطور میشه این آدم اینطور بهرهمنده از امکانات مالی و بی‌نیاز از دیگران به ظاهر ولی در ورطه انقیاد فرو میفته چرا یه همچین آدمی تسلیم میشه یه همچین آدمی که نباید تسلیم بشه باید احساس قدرت بکنه میگه میگه هرکر کس از آزادی لذت ببرد البته به آن دست می‌آورد. او کارمند دولت نیست و اجباری ندارد که با مردم مصاحبت و معاشرت کند و درآمدی مسلم و محقق دارد. او قره است به اینکه به کسی کرنش نمی‌کند و تحقیر برنمی‌تابد و مثل دیگران نیست که مدام کار کند و صبح تا شام سگدو بزند و اگر زحمت نکشد گرسته بماند. زیرا به آزادی و استقلال هر که بخواهد می‌رود و هرچه بخواهد می‌گوید می‌کند. آبلموف یک آغاست حاضر نیست تن به کار دهد و اگر حاضر باشد هم نمی‌تواند رابطه خود را با اطراف خود درک کند تا جایی که حرکت و تلاش از حد دایره خیال تجاوز نکند از آن بیزار نیست. به این ترتیب که نقشه‌ای که نقشه‌ای برای پاره‌ای اصلاحات در ملک خود ملک خود طرح می‌کند و غیرتمندانه البته در عالم خیال به آن می‌پردازد. فقط جزئیات کار و برآورده هزینه و به دست آوردن ارقام او را به وحشت می‌اندازد و پیوسته این ملا ملاحظات را کنار می‌زند زیرا از تحمل آنها عاجز است. او یک آقاست. بله. من اربابم از هر کاری عاجز. اگر می‌توانید کاری بکنید کمکم کنید هرچه می‌خواهید بابت حق و زحمه خود بردارید فهم و کاردانی هیبت دارد میگه آیا گمان می‌کنید که او به این طریق فقط از زیر کار شانه خالی می‌کند؟ تنبلی و تناسایی خود را زیر نقاب نادانی پنهان می‌دارد؟ نه او به راستی از هر کاری عاجزه است. او نمی‌تواند کوچک‌ترین کار مفیدی بکند و جهل خود را درباره ملکش به این بیان به ایوان متویج اعتراف می‌کند. ببینید من نمی‌دانم سهم ارباب چیست و نه از کار زراعت سرشته‌ای دارم. نمی‌دانم رعیت چیزدار یا بیچاره کدام است نه اینکه یک خروار جو یاجه چه مقدار است و قیمت آن چقدر است. نمی‌دانم بذر فلان محصول را در چه ماهی می‌افشانند و حاصل آن را کی برمی‌دارند و چه وقت می‌فروشن. نمی‌دانم خودم ثروتمندم یا بی‌چیز و یک سال دیگر چیزی برای خوردن خواهم داشت یا به گدایی خواهم افتاد. هیچ نمی‌دانم. بنابراین با من چنانکه با کودکی ه چنانکه با کودکی حرف بزنید و بگویید چه باید بکنم به عبارت دیگر یعنی بیایید ارباب من بشن و هر کار که می‌خواهید با من ملک من بکنید و هر سهمی که صلاح می‌دانید به من بدهید و این همان است که شد یعنی کسی که نسبت به واقعیتی که فکر می‌کنه در اختیار او هست کاملاً بی‌تفاوت و ناآگاه باشه اون واقعیت رو کاملاً به دیگران سپرده و چیزی از او رو در بهره‌ای از او نخواهد داشت. دیگران اون رو تصاحب خواهند کرد. اگر شما در این جهان زندگی نکنید این جهان صاحبان و سالاران دیگری پیدا خواهند کرد که همان طور که شما این جهان رو نمی‌بینید اون‌ها هم شما رو نمی‌بینن. و زیر چکمه‌های آهنی خودشون شما رو له خواهند کرد. عیب کار این بود که زندگی به طور کلی برایش معنایی نداشت. نهیلیسم در جهان آبلمف هیچ‌کس از خود نمی‌پرسد که چرا زندهم. زندگی چیست؟ معنی و هدف آن کدام است؟ تصور آبلموف از زندگی بسیار ساده است. این ساد دلان زندگی را چیزی جز آرمان آرامش و آسودگی نمی‌دانستند که گهگاه با اتفاقی ناخوشایند همچون بیماری یا زیان‌های مالی و نزاع‌ها و گاهی نیز کار مختل شود. آن‌ها کار را همچون مکافات گناهان نیاکان تحمل می‌کردند و آن را دوست نمی‌داشتند و هر جا می‌شد از آن می‌گریختن و این گریز را مجاز و حتی لازم می‌دانستن. بنابراین زندگی اون چیزی که ما امروزه تو فارسی میگیم زندگی معمولی. همین امروز می‌دونم آقای سروشم می‌گفت که مردم ایران چی می‌خوان؟ یه زندگی معمولی می‌خوان. این زندگی معمولی در حقیقت توهمیست که در چین جامعه‌ای وجود داره که چیزی هست به نام زندگی معمولی که شما بدون اینکه لحظه به لحظه نیازمند این باشین که خودتونو در یک موقعیت جدید و بحرانی ببینید کاملاً آسوده در او زندگی بکنید این از انسان‌ها موجوداتی کاملاً بیگانه با جهان و با خود می‌سازه. او نمی‌توانست رابطه خود را با محیط و جامعه‌ای که در آن میزیست روشن کند. البته به درک معنی زندگی خود نیز توانا نبود و در نتیجه هر کار که می‌بایست بکند در نظرش خسته‌کننده و ملالآورمی نبود. به دلیل اینکه از جهان بیرون گسسته بود. به دلیل اینکه میلی به دیدن واقعیت نداشت. به دلیل اینکه به هیچ وجه تاب و تحمل دیدن زشتی‌ها، تاریکی‌ها، کاستی‌ها، ناسازگاری‌های غیرقابل توجیه واقعیت رو نمی‌تونست ببینه. به همین دلیل فکر میکرد که هیچ کاری هم نمیشه کرد. در حقیقت انفعال خودش رو انفعال اختیاری خودش رو تبدیل می‌کرد به یک استصال اجباری و نمی‌دونست این اونچه که مهارت‌هایی که آموخته به چه دردش میخورن سوادی که داره به دردش نمی‌خوره مدرک دانشگاهی که داره به دردش نمیخوره به اصطلاح دانش و مهارتی که آزمود آموخته و فرا گرفته به هیچ کارش نمیاد. به مدرسه رفته بود اما نمی‌توانست فایده آنچه را آموخته بود درک کند و چون درک نمی‌کرد کتاب‌هایش را روی هم انبار می‌کرد و با بی‌اعتنایی شاهد خاک خوردن آن‌ها بود. به اجتماع وارد شد اما نمی‌فهمید چرا مردم به دیدن یکدیگر می‌روند و چون نمی‌فهمید از دوستان خود کناره می‌گرفت. و روزهایش را پی در پی روی کانافشلمیده می‌گذراند. خب همه چیز براش ملالوره. همه مشاغل براش حال به همزانن. همه آدم‌ها براش کسل کننده. چیزی براش مثل حس کنجکاوی حس ماجراجویی اینا براش کاملاً ناآشنا بود و کتاب نیم خونده و نفهمیده هزاران هزار کنار دورورش ریخته بودن و او در گوشه نشسته بود و پی هیچ فکری رو نمی‌گرفت گرفت در پوشکین آنگین به فکر کسب معرفت افتاده و کتاب و کار را با چیدن مقداری کتاب در طبقات اتاقش شروع می‌کنه مقایسه می‌کنه با پوشگین و سپس به خواندن نشست اما مطالعهش به جایی نرسید زیرا به زودی از خواندن خسته شد پوشگلین میگه کتاب‌هایش را نیز مانند زن‌ها رها کرد و کتابخانه غبارآلودش را در پس پرده‌ای سیاه پنهان ساخت. میگه تنت نیکوف نیز به همین شکل کتاب می‌خوان زیرا عادت داشت که کتاب فراوان در دسترس خود داشته باشد. ما در عصری هستیم که فراوانی همه چیز از جمله فراوانی کتاب فراوانی اطلاعات موجب مرگ مغزی انسان ممکنه بشه. یعنی بزرگترین تهدید عقل انسان نه کمبود اطلاعات نه به اصطلاح در دسترس نبودن کتابخانه‌ها یا منابع به اصطلاح علمی و دانش بلکه فراوانی بیش از حد و خفه کننده اونهاست. عصر جدید عصریست که همه چیز در دچار تورم میشه و همه چیز با تورم هست که تبدیل به یک گندیده حال به همزن عفونتوار و مرگواری میشه یعنی اگر بشر قدیم از فقر از قهدی میمرد بشر جدید از به اصطلاح انبوه تولید و از مصرف مفرت روحش رو از دست میده میگه که رو باز در رمان‌های دیگه شخصیت یکی از داستان‌ها میگه که مقدار کتاب کشاورزی خریده است اما حتی یکی از آنها را هم تا آخر نخوانده است. معلم می‌شود اما درمی‌یابد که اطلاعاتش بسیار ناچیز است. او نیز مانند آبلموف فقط مطالب کلی را به آسانی می‌فهمد و همیشه از پرداختن به جزئیات و ارقام تفره می‌رود. اینکه بشر جدید بر اثر همین انفجار اطلاعات و بر اثر وفور به اصطلاح دانستنی‌ها و وفور بیش از حد رشته‌های تخصصی که به هیچ وجه پایانی ندارن دچار خرفی میشه دچار حماقت میشه بشر جدید با افزایش دانش با پیشرفت علم و با دموکراتیزه شدن آموزش هست که دچار حماقت و بلاحت میشه میگه که او در میان مطالبی بی‌حاصل سرگردان می‌ماند و ذهن خود را با آنها می‌فرساید و نمی‌تواند ذره‌ای از آنها را در زندگی عملی به کار بندد و با خود می‌گوید و تازه این‌ها زندگی نیست. مکتب مقدماتی زندگیست. زندگی واقعی آن است که آدم به خدمت دولت وارد شود و پشت میز بنشیند. یعنی آدم‌ها تبدیل میشند به موجوداتی کاملاً اتوماتیک و پیچ و مهره‌ای در ماشین برووکراسی جامعه. خب اجازه بدید بریم به سمت پایان این داستان. خب آدم‌هایی که شخصیت آبلمفدار آبلمفوار دارن چه جور آدمایی هستند؟ ویژگی مشترک همین اشخاص این است که هیچ چیز در زندگی برای آنها ضرورتی حیاتی نیست. این خب در مورد ما ایرانی‌ها شاید قابل تأمل باشه که اگر مقایسه کنیم با خودمون رو با برخی از جوامع دیگه ما به طور چشمگیری فاقد حس اضطرار هستیم. یعنی هیچ موقع فکر نمیکنیم که برای چیزی زمان رو از دست دادیم و زمان بسیار شاید کمی در اختیار داریم برای رو رویارویی با این بحران و در نتیجه میتونیم همیشه فکر کردن به فاجعه امروز رو به فردا بیافکنیم و فرداهای دیگه و در نتیجه هیچ چیزی نیست که ما رو به ی عمل فوری و به مسئولیت در زمان اضطرار و زمان به اصطلاح بحران واداره. هیچ چیز در آنها مقامی مقدس ندارد و همچون مذهبی گرا گرامی داشته نمی‌شود و با وجود آنها چنان در نیا آمیخته است که نبودن آن به منزله محروم ماندن آنها از سرچه چشمه زندگی باشد. ما برامون فکر می‌کنیم که چیزی رو به سختی می‌تونیم تصور کنیم که چیزی رو از دست دادیم. همه چیز برای ما انگار که هست داریم. تمدن داریم فرهنگ داریم زبان داریم نمیددونم جامعه داریم تاریخ داریم آینده داریم همه چیز برای ما انگار در شرکت بیمه طبیعت کاملاً تضمین شده. هیچ چیز در اطراف آن‌ها همه چیز سطحیست. هیچ چیز در طبیعت آن‌ها ریشه ندارد. هرگاه ضرورتی خارجی مجبورشان کند کاری می‌کنند. همان طور که آبلموف نیز به اجبار اشتلس به دنبالش می‌رفت و در مجالس حضور می‌فت نت موسیقی یا کتاب‌هایی که برای الگا می‌خرید و کتاب‌هایی را که او می‌گفت می‌خوان. دل این اشخاص با کاری که فقط به اجبار عامل خارجی به آن تن داده‌اند همراه نیست. اگر همه مزایای بیرونی که از طریق تلاش به دست می‌آورند به طور رایگان به آن‌ها داده شود از دل و جان کار رو رها می‌کنند و دست از تکاف برمی‌دارند. یعنی نیرویی درون آن‌ها نیست که اون‌ها رو به سمت کنش براند. آن‌ها از همه تلاش‌های منیع و شریف سخن می‌گویند و آگاهی بر وظیفه اخلاقی و منافع همگانی را تبلیغ می‌کنن. اما همین که وقت آزمون فرا می‌رسد معلوم می‌شود که این‌ها همه جز حرف چیزی نبوده است. حرف‌های توخالی صادقانه‌ترین و عمیق‌ترین تلاش آن‌ها در راه آسایش و آسودگی خاطر و ربد و شامر است و همان فعالیتشان خود چیزی نیست مگر ربد و شامر شرافتمندانه تا ابتضای و کم عمقی وجودشان را زیر آن پنهان دارند. حتی بهترین و تحصیل کرده‌ترین اشخاص اشخاص اشخاصی که طبیعتی پرجنب جوش و دلی پراشتیا دارن چون پای کار در میان آید آماده‌اند که از افکار و نقشه‌های خود چشم بپوشند و به آسانی تسلیم واقعیات زندگی می‌شوند. همان واقعیاتی که در عین تسلیم شدن به آنها همچنان نفرت‌انگیز و خوارشان می‌دان یعنی با جهانی کنار میان که به غایت ممکن زشت و ناهموار به نظرشون میاد اما همون به خاطر اینکه دست به عملی نزنن با جهانی چنین زشت و دلآزار کاملاً کنار میان گویی که هیچ زشتی و بدی در اون نیست. آن‌ها در اعمال آن‌ها در این حال نشان می‌دهد که همه چیزهایی که آن‌ها درباره‌ش حرف می‌زنن به راستی با عمق وجود آن‌ها رابطه‌ای ندارد. نگاه کنیم به حرفایی که ما ایرانی‌ها مخصوصاً در فضای عمومی می‌زنیم. چقدر حرفایی که مدام تکرار میشه مردم آینده آزادی دموکراسی نمی‌دونم اخلاق این کلماتی که زیاد تکرار میشه بسآمد زیادی داره ببینیم که چقدر واقعاً با درون ما ارتباط داره و چقدر مسئله ذهنی ماست و چقدر روح ما با اون درگیر هست یا اینکه نه کاملاً یک سراصدای یک به اصطلاح نویز که ایجاد میکنیم یک صدای تکراریست که از تکرار بیعنا شده و هیچ سطحی از سطوح وجود ما رو لمس نمیکن و واقعاً با عمق وجود ما رابطهایی نداره. آنها در اعماق دل خود فقط به یک خیال دلبسته‌اند و جز یک آرمان ندارند و آن آرامش نامخشوش و راحتی بی‌غشی‌ست. همان آسایش طلبی و آبلمویس همون چیزی که امروز آقای سروس می‌گفت و در سریال پایتخت آقای نقیب معمولی در حقیقت این معمولی بودن رو در نشون میده در لذت از اندیشه‌های متعالی بر او بسته نبود از آلام عام انسانی بی‌خبر نبود گاه در ژرفای جان خود بر سیاهورزی‌های انسان‌ها به تلخی اشک می‌ریخت. و رنج‌های بی‌نام و پربهام احساس می‌کرد و دلتنگی و اشتیاق به کران‌های دور و شاید به جهانی که گهگاه تلوس او را به جانب آن هدایت می‌کرد در دل می‌آفت. آنگاه اشق اشک شیرین شوق از دیدگانش جاری میشد. یعنی هنوز روح معنوی و تپش وجدان اخلاقی در وجود او از بین نرفته بود. او می‌تونست درک کنه که جهان فرامادی، جهان ارزش‌ها و آرمان‌ها چه جهان بسیار انسانی و والایی هست اما اون حس ناپایدار بود و در حقیقت با نوع رفتار غیر مسئولانه او حرکت نبض وجدان اخلاقی و روح انسانیش رو به کندی میانداخت و به شماره می‌انداخت گاهی نیست پیش میپ بنابراین مشکل عدم آگاهی نبود مشکل این نبود که یه چیزی باید می‌داشت تا یک شکل دیگه رفتار می‌کرد او همه چیز رو برای شکل دیگر رفتار کردن یعنی برای مسئولانه و انسانی زیستن در اختیار داشت در وجود خودش داشت ش اما به رغم همه این‌ها انسانی و مسئولانه عمل نمی‌کرد. گاهی نیز پیش می‌آمد که نسبت به عیب‌های انسان‌ها به دروغ و تضویر و تهمت و رسالت‌هایی که جهان را فرا گرفته است در دل احساس بیزاری کند. یعنی کاملاً حس اخلاقی درش هنوز زنده و از این اشتیاق می‌سوخت که زخم‌های روح انسان را نشان دهد و ناگهان اندیشه‌هایی در ذهنش شعله برمی‌گردید و همچون امواج دریا طلا می‌آمد و رشد می‌کرد و شکل میل به خود می‌گرفت و خونش را به جوش می‌آورد. عضلاتش را به تلاش وا می‌داشت و رگ‌هایش ورم می‌کرد. اینجا بود که نی مبدل می‌شد. نیروی اخلاقی او را بهآورد. چنانکه هر دقیقه دو سه بار وضع لمیدن خود را عوض می‌کرد و با چشمان شعله‌ور در بستر نیمخیز می‌شد و دستش را دراز می‌کرد و با الهام‌یافتگی به اطراف می‌نگریست. چیزی نبود که اشتیاقش به عملی بزرگ بیانجامد و آنوقت خدای بزرگ. چه معجزات و چه نتایج نیک و فرجامی را میشد از این تلاش متعالی انتظار داشت. یعنی تمام اون عناصر و تمام اون عواملی که نیاز برا برای اون دست زدن به کنش مسئولانه و اخلاقی نیاز هست همه این‌ها رو داشت. اما با وجود تمام بودن این مقدمات با وجود بهرهمندی از همه امکانات و بینیاز از هر چیز دیگری باز او انتخاب می‌کرد که بی‌عمل باقی بمونه. اما افسوس نگاه کن بامداد گذشته است و روز به شام نزدیک می‌شود. نیروهای آبلمف نیز رو به پایان می‌روند و آرزوی آرام دارند. طوفان و تلاتم در روح او فرو می‌نشیند و سرش از بند اندیشه آزاد می‌شود. جریان شتابان خون در عروغش کنی می‌گیرد. آب‌لموف اندیشناک و آهستگی به پشت می‌غلطد و نگاه پرندوهش به آسمان و پنجره می‌افتد و آفتاب را که در سیر شاهوار خود پشت عمارت چهار طبقه روبهرو فرو می‌رود با چشمانی اندوهباروبار دردقیقه می‌کند و چه بسیار غروب خورشید را به همین شکل تماشا کرده. ای خواننده تحصیلکده و شریف و نیک دل آیا قبول نداری که این سطور به درستی وصف توست و در بیان نی و در بیان نیات درخشان تو به فعالیت‌های مفید نوشته شده است؟ تنها تفاوتی که اینجا ممکن است وجود داشته باشد بر سر این است که هر کسی طی تحول خود تا چه مرحله‌ای پیش می‌رود. الیایچ تا مرحله‌ای رسید که در رخت خواب نیمخیز شد و دستش را دراز کرد و به اطراف نگریست. دیگران ممکن است با این حد هم پیش نرون. این آدمو یاد ایرانی‌ها می‌ندازه که خیلی از ایرانی‌ها مخصوصاً در خارج از کشور که یک اتفاقی که در ایران میفته ناگهان به هیجان میفت میان و عرق ملی در رگ‌هاشون به جوش میفته و می‌خوان برای ایران کاری بکنن و شروع می‌کنن. یه کاری رو که قبلاً کردن و شکست خوردن و نتیجه‌ای نداده همونو تکرار می‌کنن و به زودی دست می‌کشن و دوباره به غار کهف اوهام خودشون پناه می‌برن و در اونجا دراز میشن رو به ابدیت. در نتیجه این‌ها در حقیقت آبلمفت در تقابل با انسان کنش ورز قرار می‌گیره. انسانی که مرد عمل است پیوست سرباری مشغول دارد و در جنب جوش و در اندیشه تحصیل چیزهای جدیدیست و معتقده است که زکی یعنی کارین قبیل. اما چه می‌کند و چگونه موفق می‌شود که جایی که همه ساتن تکانی بخورد؟ نکته‌ایست که برای ما روشن نیست. خب او نمی‌خواهد با نیروهای عظیم عالم وجود در پیکاری نافرجام درگیر شود. و اوست که می‌خواهد سربیر افکند با تسلیم و رضا در انتظار گذشتن لحظه دشوار بماند. اولگا برای نبرد آماده است تا مشتاقانه در آرزوی آن است و پیوسته بیمان دارد که سعادت آمیخته به آسایش و رفاهش در کنار تلفلس رفته رفته به چیزی شبیه بی‌دردی آبلمف مبدل شود. مسلم است که او نمی‌خواهد سر به زیر افکند و با تسلیم و رضا در انتظار گذشتن لحظه دشوار بماند به این امید که زندگی دوباره با او لبخند بزند او همین که ایمانش به آبلمفت متزلزل شد او را ترک گفت چنان که اگر روزی ایمانش به اشتلس نیز سستی گیرد او را ترک خواهد کرد اگر مسائل و تردیدها همچنان او را عذاب دهند و اشتلس همچنان به او توصیه کند که آنها را همچون عنصر تازه‌ای از زندگی بپذیرد و در برابرشان سر به زیرف افکند نیز جز همین راهی نخواهد داشت. اولگا آبلموفیس را خوب می‌شناسد و می‌تواند آن را در زیر همه صورتک‌ها و نقاب‌ها و در همه اشکال مختلف آن تشخیص دهد و همیشه قدرت آن را خواهد داشت که بی‌رحمانه بر آن داوری کند. مسئله مهم داوری انسان عصر جدید دچار اختلال قوه قضاوت شده چون نمی‌تونه به درستی قضاوت کنه و تشخیص بده خوب رو از بد زشت رو از زیبا واقعیت رو از توهم در نتیجه یا به انفعال مطلق رو میاره یا به کنش‌های کاذب و کنش‌های کاذبی که در حقیقت بدون اینکه موقعیت او رو بهبود ببخشند. او رو در مردابی که فرو میره فروتر میبرن. بسیار خوب. من توصیه میکنم دوستان این کتابو بخونن و طبیعتاً غرض فقط معرفی کتاب بود یادآوری امیدوارم که برای دوستان ملالآور نباشه. خب آقای حمید آقا صدای منو می‌شنوین؟ خب ظاهراً ما صدای حمید رم نمیشنویم در نتیجه من متأسفم بابت مشکل فنی و امیدوارم در جلسات آینده بتونیم که دوستان رو بشنویم و از دیدگاه‌های اونها آگاه بشیم. سپاسگزارم. وقت شما خوش.