سلام عرض میکنم خدمت دوستان عزیز
و ممنونم از اینکه باز هم
امروز وقت خودشون رو به این جلسه اختصاص
میدن و امیدوارم که سودمند باشه برای همه
ما
جلسه هفتم
برنامه خواندن متن
کانت هستیم متن جستار
روشنگری چیست و
باز امروز من میخوام یه مقدار برم عقبتر
و
بپردازم به مسئله
اینکه این نوشته
چی هست
این نوشته به معنای دقیق کلمه
یک مقاله نیست یه مقاله معمولی نیست چون
وقتی میگیم مقاله آرتیکل یعنی اینکه یک
معمولاً اگر از یک آدم دانشگاهی باشه یک
تحقیقیست یا یک نظریهایست یه مدعاییست که
او داره و
استدلال میکنه مقدمه چینی میکنه نتیجه
میگیره منابعی رو ذکر میکنه
و
در حقیقت فرقی با کتاب نداره جز اینکه
حجمش کمتره
اما
یک چیز دیگری هست به نام جستار اون که تو
فارسی رایز شده میگن جستار یعنی
مقاله رو معمولاً در برابر آرتیکل میگن و
در برابر جستار اسی
جستار به کار میبرن جستار البته کلمه
قدیمی فکر کنم در کشفالحجوب
حجویری اومده باشه در
فارسی به معنای فصل به کار میرفته مثلاً
جستار اول جستار دوم جستار سوم ولی خب
دیگه قرارداده دیگه حالا ما به این مفهوم
اسه به کار ببریم این مشکل ترجمهست که شما
نمیتونید صرفاً معادلگذاری کنید باید
حتماً توضیح بدید و مترجم مسئول مترجمیست
که همین طور معادل گذاری نکنه بره و
خواننده رو دچار سرگردانی و
احیانا بدبخت بدفهمی بکنه خب اسی چی هست
اسی یک
ژانر یا نوع نوشتن از نوشتار هست که در
دوره رونسانس
زمینههای پیدایش به وجود آمد ولی صورت
کمال یافتهش به دست
مونتن بود.
مونتن بسیار مهمه و حالا میگم چرا مهمه و
برای کانت خیلی مهمه و برای فلسفه مدرن
خیلی مهمه. برای دکارت خیلی مهمه. شما اگر
مونت اینو نخونید دکارتو نمیفهمید
حتی کانتو نمیفهمید
و متسفانه اون چیزی که ما در ایران به ما
یاد ندادن این بود که از کجا باید فلسفه
رو خوند.
ما در حقیقت فلسفه رو از وسط خوندیم و
نمیدونستیم اول و آخرش کجاست. مثل این
مثل این میمونه که شما رو از بیرون شهر
سوار مترو بکنن بعد شما هرچی میبینید
بیابونه بعد برید زیر زمین بعد ناگهان در
مرکز شهر در ایستگاه مرکز شهر بیاید بالا
ناگهان وسط شهر شلوغی نمیدونید اصلاً
اینجا کجاست از کجا به اینجا آمدید از چه
راهی به اینجا آمدید و از این راههای
بسیار به کجا میشه رفت ما در فلسفه خوندن
در ایران
کمابیش مثل رانندگی میمونه. بسیار آشفت
تعلیمات آشفتهای داریم. خیلی خیلی غلطه
نظام آموزش و واقعیت اینه که ما فلسفه
خودمونم همون فلسفه اسلامی رم درست
نمیفهمیم. یعنی اونجور که باید بفهمیم
نمیفهمیم. فقط حفظ میکنیم دیگه.
استادای
فلسفه ما هم فضیلتشون اینه که عین همین
کلمات رو از استاداشون حفظ کردن و عین
اینا رو تحویل میدن به نسل ب ما در حوزه
مثلاً استادی داشتیم که ۳۰ بار و رسائل
درس داده بود ۳۰ بار کفایه درس داده بود و
حفظ بود
مسئله فهم نبود مسئله عباراتی بود که در
شرح
متن حفظ کرده بود و ۳ سال تکرار میکرد
فلسفه ما همین طوره به همین دلیله که در
فلسفه اسلامی هم ما فکر نمیکنیم همین طوری
داریم
تکرار میکنیم به صورت شرح به صورت تفسیر
نگاه کنید ببینید آقای جوادی آماالی
اندازه بهارالانوار کتاب نوشته در فلسفه
واقعاً من نمیدونم اینا چه ارزشی داره
همشون تکرار
این بهخاطر اینکه نظام آموزشی به ما یاد
نداده که آموختن فن یعنی چی و آموزشاً چه
راههایی داره؟
من یک بار در چند سال پیش در جلسه
بزرگداشت
زندهیا داریش شایگان گفتم که غربشناسی در
ایران چه غربشناسی
سنتگرایان روحانیت و چه غربشناسی
روشنفکران بیشتر از راه مفاهیمه. یعنی
اینکه ما فکر میکنیم که اگر فلسفه کانتو
و مفاهیم فلسفه کانتو یاد بگیریم اونو
فهمیدیم
و ما میتونیم فلسف اندیشه غرب رو یا جهان
غرب رو یا روح تمدن غربی رو از راه مفاهیم
درک بکنیم. خب این خیلی اشتباه هست. حالا
یک نمونه برای شما بیارم که نشون بدم که
چه فاجعهای اتفاق میفته
در انتقال فلسفه یونان به سرزمینهای
اسلامی درست همین رویکرد بود که ما بیایم
این متون ارسطو و افلاطون رو ترجمه بکنیم.
اگر ترجمه ترجمه خوبی باشه پس ما
میفهمیمش دیگه. پس منتقل شده ما یاد
گرفتیم فلسفه رو در حالی که اصلاً اینطور
نبود
مفاهیمی یا ایدههایی یا مقولاتی در این
متون نهفته بود که شما نمیتونستی با مفهوم
اینا رو درک کنی شما نیاز داشتی به ادراک
حسی به اصطلاح استتیک استتیک یعنی حسی
دیگه یعنی
اون اونچه که بسیاری از فیلسوفان گفتن
مثلاً شما نمیتونید به هیچ وجه تجدد رو
درک بکنید بدون اینکه موسیقی اروپایی رو
بفهمید موسیقی کلاسیکو بفهمید نمیشه فلسفه
هگل رو فهمید بدون اینکه موسیقی باخ رو
فهمید نمیشه
فلسفه کانت رو فهمید بدون اینکه منتین رو
فهمید نمیشه
مک کیول و بسیار کسان دیگه رو فهمید بدون
اینکه از نقاشی
دوره رونسانس و دوره قرون وسطی آگاهی داشت
یعنی حس کرد بنابراین ادراک
غیرمفهومی ادراک حسی شرط ضروریست برای
اینکه شما اون مفاهیم رو بتونید ازش درکی
داشته باشید خب اینا اومدن ترجمه کردن
آثار فلسفه رو چه اتفا اتفاقی افتاد.
اتفاقی که افتاد این بود که در بسیاری
زمینهها از جمله در زمینه فلسفه سیاسی
اینا دنیاشون با دنیای یونانیها فرق
میکرد. در
سرزمینهای اسلامی ما تجربه دولتشهر
نداشتیم. تجربه دموکراسی نداشتیم. اصلا
تجربه
به اون مفهومی که یونانیها میگفتن
آریستوکراسی نداشتیم.
تجربه
گردهمایی شهروندان در یک جا در آگورا
نداشتیم.
ما هنرهای نمایشی که در یونان بودن،
اساطیل، خدایان همه اینا بیگانه بودن.
اینکه شما اسمای اینا رو برداری و یه
معادل عربی براش بگذاری کار رو به هیچ وجه
حل نمیکنه مسئله رو. حالا یکی از
نمونههایی که یک به اصطلاح رسوایی
ترجمهست در تاریخ ترجمهست که ابن رشد از
کتاب
ش بله شعر اگه اشتباه نکنم شعر ارسطو
میکنه
و
این آقای ابن رشد میرسه به ترژدی خب خب
مسلمونا تراژدی نداشتن نمیدونی چیه
همینور سردرگم میشه میرسه به کمدی
نمیدونه چیه و در حقیقت تمام این کتاب
شعر به شکل کاملاً محمولی ترجمه میشه و
الان اگه شما بخونید در حقیقت هیچ معنی
نمیده
خیلی خنده داره ترجمهم خب حقم داشت رشد یک
دنیایی پشت سر این بود که او تجربه نکرده
بود یا من الان یادم نیست ابن سینا توی
شفا خطابه دارم یادداشتشو یک جا دموکراسی
رو یک چیز عجیب و غریبی معادل گذاشته بود
نمیدونم دموکراسی چیه نمیفهمیدن اینا رو
تجربه نکرده بودن شما باید
اون بستر فرهنگی و بستر تاریخی رو حس کنید
و درک استتیک
بسیار کلیدیست و اجتناب ناپذیره حالا
دوستانی که اگه علاقه دارن
کنجکاوی دارن برخس یک داستان کوتاهی داره
راجع به همین ترجمه ابن رشد از شعر ارسطو
اسم داستان کوتاهش جستجوی ابن رشده
و بسیار داستان دلکشیست ترج ترجمه
زندهیاد کاغ سید حسینی هم بسیار ترجمه
خوبیست و
سرگردانی ابن رشد روی اوراق
کتاب ارسطو
بسیار زیبا تصویر شده و برخز خب یک رند
عالمسوز بود دیگه
برای اینکه متهم نشه که داره به اصطلاح یک
نگاه نژادپرستانه و اروپا محورانه داره
آخرش رو خیلی قشنگ این داستان رو تمام
میکنه و در حقیقت میگه که
اینجوری تموم میشه میگه در داستان بالا
وقتی که ابن رشد به اصطلاح نمیتونه درست
ترجمه کنه کلمات مبهمی ترجمه بکنه
ارسطو یعنی در برابر ترژدی حجمیه میذاره
و در برابر کمدید دی تکفیر میده
در داستان بالا قصد داشتم جریان یک شکست
را تعریف کنم
نخست به سر اسقف کانجربری فکر کردم که
خواست ثابت کند خدایی وجود دارد بعد به
کیمیاگرانی که در سدد به دست آوردن اکسیر
اعظم بودند بعد به آنانی که بیهوده در
آرزوی تفسی زاویه و تربیع دایره بودن بعد
فکر کردم که وضع کسی که به دنبال بال هدفی
میرود که بر هیچکس گوشیده نیست مگر بر
خود او خیلی شاعرانهتر خواهد بود. ابن
رشد را به خاطر آوردم که چون در فرهنگ
اسلامی محصور شده بود هیچگاه نتوانست معنی
کلمههای ترژدی به کمدی را بدانم.
ماجرای او را تعریف میکردم. هرچه پیشتر
میرفتم احساسی نزدیک احساس آن رب و نوعی
را داشتم که برتون نقد کرده است. همان که
میخواست گاو نری خلق کند و گاومیشی
آفرید. فهمیدم که اثرم خودم را مسخره
میکند. فهمیدم ابن رژ که بدون شناختن
تئاتر تلاش میکرد تا بداند که نمایشنامه
چیست از و پوچتر ثم است. این کاملاً
رندیشه در در حقیقت اینو نوشته برای
دررفتن از هرگونه اتهام. در آخرین صفحه
فهمیدم که داستانم هنگام که مینوشتمش
نمادی بود از انسان که ساخته بودم و برای
نوشتن این داستان باید به آن انسان تبدیل
میشدم و برای تبدیل شدن به او باید این
داستان را مینوشتم و همین طور تا
این داستان خوندنیست و خب خیلی هم تفسیر
شده از این داستان مخصوصاً عربها هم به
عربی زیاد نوشتن این حکایت ما شما ببینید
وقتی که مفهوم پارلمان کار میاد. خب ما
میدونیم پارلمان چیه. ترجمهش میکنیم به
مجلس شورا و در واقع به جای که پارلمان
میسازیم مجلس شورا میسازیم. یا بسیاری
از نهادهای دیگه فکر میکنیم وقتی ترجمه
میکنیم در حقیقت او رو فهمیدیم. این یک
مغالطه بسیار بزرگ هست که مخصوصاً مترجما
بهش دچار میشن. فکر میکنن اگر معادل یک
کلمه رو پیدا کردن پس فهمیدنش
یا به سیاارت خوانندگان یا این مشکل
فرهنگیه ما اگر مثلاً فرض کن دولت رو
استیت رو ترجمه کردیم به دولت این به این
معنا نیست که ما مفهومشو فهمیدیم
معادلیابی یا ترجمه به معنای فهمیست و این
آثار بسیار زیانباری برای جامعه اسلامی
مخصوصاً داشته در ۲۰۰ سال گذشته که خب
خودش رو فریب داده با ترجمه و فکر کرده که
اگر
یک کلمهای در برابر اون واژه فرنگی جعل
کنه یا پیدا بکنه میتونه اون مفهوم رو
اذان خودش بکنه و خب این یک معضل بزرگیست
که همچنان هم ادامه داره دیگه از مشروطه
گرفته تا قانون و تا
تمام مفاهیم کلیدی از جمله خود فلسفه
بنابراین این بسیار مهمه این دلو
کتاب
فکر میکنم نیچه و فلسفه فلسفهش به درستی
به این نکته اشاره میکنه
البته شما شما وقتی که متوجه میشین که بعد
از مدتی متوجه میشین که اشتباه فهمیدین
کاملاً
اعتراف میکنید که باید از راه اشتباهی
آمدیم از راه کتاب خوندن و نظریه خوندن و
مفهوم خوندن صرف نمیشه فلسفه
مدرنو فهمید من الان تازه میفهمم که کاش
به ما در سالهای اول
فقط و فقط تراژدی ها و کامی های یونانی و
اساطیر یونانی یاد میدادن و بعد ادبیات
دوره رونسانس را مخصوص مخصوصاً متین به ما
میآموختن و بعد ما میومدیم سراغ فلسفه
یعنی ادبیات و هنر رو
آشنا میشدیم باهاش و میفهمیدیم و بر
در بستر یا در سیاغ اون فرهنگ و هنر
به اصطلاح استتیک
میتونستیم
فلسفه رو بفهمیم ولی خب کانت یه جمله
جالبی میگه میگه که انسان سرنوشت عجیبی
داره وقتی که هرچه
بیشتر کمال پیدا میکنه به مرگ نزدیکتر
میشه و
اوج نقطه کمال ممکن انسان اون لحظه آخر
زندگیشه یعنی به عکس زندگی میکنه به هر
حال حالا که فهمیدیم چهجوری باید فلسفه
خوند دیگه فرصتی نیست عمر گذشت ولی
دوستانی که
تازه گام گذاشتن در این راه
باید توجه داشته باشن که به هیچ وجه
ادبیات و هنر رو نباید دست کم بگیرن و فکر
کنن که یعنی این کاری که بسیاری از یعنی
در دانشگاه و حوزه اینجوری فلسفه میخونن
دیگه کتاب ترجمه میکنن و فکر میکنن که
فهمیدن
شما مفاهیم اصلی فلسفه کانتر رو نمیتونید
بفهمید بدون
ادبیات دور رونسانس از جمله منت و حالا
عرض میکنم هم در محتوا و هم در زبان چون
که کانت که ناگهان یک شبه از
عمق ژرفهای هیچی سر برنیاورده پشت سرش چند
قرن تحولات فرهنگی و زبانی و فلسفی رخ
داده که او محصول اون تحولات است خب وقتی
که میگیم این
جستار رو ابداع کرد به عنوان یک ژانر
نوشتاری یعنی چی؟
یه نکته مهم این هست که
بر خلاف اون که اون چیزی که بسیاری از
آدمها ممکنه به نظرشون برسه
شکل یعنی فرم و محتوا یکی هستن یعنی ما
میگه محتوا نداریم و یک شکل این چیزیست که
کانس به ما یاد داد دیگه یعنی
ما اون چیز اون جهانی که ما میبینیم همین
ظاهرشه و غیر از این ظاهر هیچ خبری نیست
که پشت پشت این ظاهر اگر چیزی باشه ما هیچ
دسترسی بهش نداریم.
فرم همون ظاهر و اون چیزیست که
از یک نوشته یا از یک متن بر ما ظاهر
میشه. دیگه ما پشت این فرمو نمیبینیم.
بنابراین نمیتونیم از یه محتوایی صحبت
کنیم که پشت سر این هست.
این به چه معناست؟ به این معناست که هر
سخنی رو به هر شیوهای نمیشه بیان کرد.
محتوا یا درونمایه هر سخنی با چگونه بیان
کردن او ارتباط
جدایی ناپذیر داره و هر سخن نوع شیوه
[صدای خرناس]
بیانی نوع اقتضا میکنه. اگر شما دیدید که
دارن
هزار ساله دارن غزل میگن و میگن آ غزل
جدید و غزل نوم اینا اینا شوخیه اگر سخن
یعنی
ایدههای شاعرانه جدیدی وجود داشته باشه
نمیتونه در قالبهای آزموده شده وخن بیان
بشه بنابراین این نوع بودنش کاملاً کاذب
هست اونچه که در منت
مهمه این نیست که فقط یا شکل نوشتن ابداع
کرد بلکه یک نوع تفکر و یک نوع اندیشیدن
یک نوع شیوه
بودن شیوه نگریستن به جهان رو خلق میکنه
که تأثیر ماندگاری میگذاره بر فلسفه غربی
و بسیاری معتقدن که او میشه
به واقع نخستین فیلسوف مدرن خطاب کرد.
کتاب ملتن
کانت درسهاش در دانشگاه مرتب مدام
دانشجوهاش رو توصیه میکنه که حتی ملته رو
بخونن خیلی
علاقه داشت به ملتن و خیلی هم وام گرفته
از اون بنابراین اگر شما بخواید یک متنی
رو درست بفهمید
باید ببینید که این متن با متنهای دیگر
چه ارتباطی داره هرچه رشتههای ارتباط یک
متن رو با متنهای دیگه بیشتر پیدا کنید
شما بهتر اون متنو فهمید. یعنی اگر من فکر
کنم که این کتابی که دارم میخونم
فقط همین متنه دیگه هیچی ربطی نداره به
جاهای دیگه این یک فهم بسیار سطحی به من
میده اما اگر کلمه اولو که خوندم فهمیدم
که این اشاره به اون چیزیست که فلان کتاب
که قبل از این نوشته شده او بیان کرده
اینجا تلبیحیست اشارهایست کنایهایست به
او یا ارتباط داره با بود و همین طور
کلمات و عباراتو ربط دادم به متنهای
بیشتر و این شبکه پیچیده در همتنیدهای رو
کشف کردم که مدام در حال گسترش هست این
فهم طبیعتاً عمیقتر خواهد بود
شما اگر بتونید وقتی کانت رو میخونید
بدونید که کانت در هر کلمهش و در هر
عبارتش به کجا اشاره میکنه با کی داره حرف
میزنه از کی داره الهام میگیره
چه وام و اقتباسی رو داره انجام میده خب
طبیعتاً بهتر میفهم اما اگر این شبکه
ارتباطات رو از دید خودتون پنهان نگه
دارید طبیعتاً فهم درستی از اون نخواهید
داشت من یکی از اینهاست کلمه انسان کلمه
کرامت کلمه آزادی کلمه
خودآیینی یا قانونی برای خود و بسیاری از
اصطلاحات اصلی کان برای فهمش باید برید
سراغ و البته محسن اگر
متأسفانه
به طور کامل به فارسی ترجمه نشده اونچه که
از محتین من دیدم ترجمه شده یا ظاهراً
بهترین چیز هست به نام تتبعات گزیدهای
هست که آقای
احمد سمیعی
استاد احمد سمیعی
ایرلانی ترجمه کرده ترجمه بسیار خوبیست
ولی خب گزیده است اونچه که ترجمه شده
قطعههای مهمیست از
جستارهای
متین ولی خب اون کتاب بسیار کتاب پرحجمیست
و این در برابر او یک گزینه بسیار مختصری
به نظر خب من میخوام یه فکرهایی از اینو
برای شما بخونم برای اینکه نشون نشون
بهتون بدم که
جستار چیه؟ یعنی در حقیقت به جای اینکه
تعریف کنم جستار رو نشونتون بدم که جستار
چیه.
شما وقتی که کتابها رو باز میکنید
یعنی تا زمان من حداقل یه قالب خیلی رسمی
داشت که خب یه مقدمه خیلی خشک و عبوس و
کاملاً قابل پیشبینی و بعد متن کاملاً یک
ساختار
مکرر در همه کتابها برای اینکه جدی گرفته
بشه برای اینکه عالمانه به نظر و بعد
نتیجه
طبیعتاً
یک نویسنده دانشگاهی که به اصطلاح رساله
مینویسه مینوشت هرگز نمیگفت من اینجوری
فکر میکنم یا مثلاً اونجوری فکر میکنم
شما اگر رسالههای مثلاً
سنتا آکویناس رو بخونید میبینید که کاملاً
غیر شخصیه یعنی تعریف میکنه یه مفهوم
استدلال میکنه یه مفهوم و هیچ شما حضور
نویسنده رو مطلقا در نوشته میمید. نوشته
فوقالعاده شخصیست. انگار که میتونه هر کس
نوشته نوشته باشه این رو. اگر شما ندونید
که چند تا کوینها نوشته ممکنه خیال کنید
که
یه نویسنده گنامی در قرون وسط نوشته. اما
وقتی که شما باز میکنید جستارهای
مونتین رو اولین پاراگراف اینه
میگها ای خواننده
تو پیش روی خود کتابی داری بیروی و ریا
که هم از آغاز خبرت میکند که من جز
مقاصدی از نوع خانوادگی و شخصی اختیار
نکردم.
من در این کتاب دل نه به علاقه تو مشغول
داشتم نه به افتخار خود. برای تعهد اجرای
چنین طرحی نیروی کافی ندارم. اما دلم
میخواهد که مرا آنچنان که در هیئت ساده و
طبیعی و عادی خود هستم بیتکلف و صنعتی
ببینم.
چون خودم را وصل میکنم. این جمله
طلاییست که از ورای ۵ قرن بر تارک ادبیات
جهانی درخشه چون خودم رو وصل میکنم
ادبیات مدرن همش این کلمه معنا شده فلسفه
مدرن ادبیات مدرن هنر مدرن همه همه چی
اندیشه مدرن رو این جمله بنا شده چون خودم
رو عصب میکنم
عیبها و هم بیریایی من دستکم تا آنجا که
آداب اجازه دهد
در جا خوانده میشد بگین ای خواننده
من خود موضوع کتاب خویشم
فوقالعاده است مخصوصاً اگر شما در اصل
فرانسهش بخونید که فرانسه قدیم حرفته
در اوج فساحت و بلاغت هست یعنی واقعاً
قرآنیست به لفظ فرانسه
من خود موضوع کتاب خویشم و عاقلانه نیست
که بهرهای از اوقات فراغت تو را با
موضوعی چنین بیقدر و بیهوده مشغول دارم.
پس خداحافظ جاد
ببینید این نقیزه گوییشو میبینید این
مقدمه کتابه میگه که اگر اومدی تو این
کتاب مثل کتاب علما و فضلا و اساتید
دانشگاه یه کتاب رساله علمی درست حسابی
بخونی و فکر کنی که چیزی یاد گرفتی نه
اینچونه نیست من میخوام فقط خودمو توصیف
کنم و این توصیف خود طبیعیست که در فضای
قرون وسطا و اندیشه کهن یک اصلا یک بدعت
بود کار زشتی بود که آدم از خودش حرف بزنه
و چی میخوام بگم همه عیبا وث خودمو میخوام
بگم خودمو با همه عیبا میخوام بگم خب
طبیعتاً یک خواننده که عادت کرده به اینکه
حرفای مهم و دارای ساختار علمی بخونه با
خودش خواهد گفت به من چه که تو کی هستی و
چی چی هستی و عیب و هنرت چی هست؟
منتک پیشاپیش میگه ببین اگر اومدی اینجا و
توقعت که یه کتاب یه رساله علمی بخونی
همین جا کتابو ببند برو چون این کتاب
درباره خودم هست شخص من این آغاز
در حقیقت فلسفه و اندیشه مدرن هست دکارت
کمابیش همون طور که اتنژستون در اون کتاب
مهمش میگه
بخش مهمی از فلسفه کار جواب به این
جستارهای منتن هست و این
ایدههای تردیدآمیزی که مونتن مرتب در
جابهجایی نوشتههاش بذرشو میپاشه و بعد
دامان دکارتو مینداز دام دکارترو میگیره
و رها نمیکنه دکارت سخن معروفش چیه من
میاندیشم پس هستم از همین جا می از
من خودم را وصل میکنم.
شما اگر گفتار در به راه بردن روش به راه
بردن عقل رو بخونید
در حقیقت یک گفتار هست یک رساله نیست یک
به فرانسه دیسکور هست دیسکورس هست و این
همین طور که ژیلسون مترجم و شارح مهم
دکارت میگه کاملاً تقلیدیست که دکارت
میکنه از من یعنی سبک نوشتاریش
این سبک نوشته جستار رو برمیگزیه یعنی
فلسفه مدرن با جستارنویسی آغاز میشه و
فلسف این به این مفهوم نیست که میتونست
در قالب کتاب و رساله و
قالبهای شعر و اینهاهم بیان بشه. نه نه
فقط و فقط نوع اندیشه فقط و فقط به این
چیره قابل بیان و
قابل ظهور بود
این چگونه بودن چگونه بیان شدن ضرورتیست
که ذات اون سخن و نوع اون سخن اقتضا میکنه
شیعه دیگری نمیشد بگیرید وقتی که شما قرار
هست از خودتون بگید دیگه لازم نیست
استدلال بیارید دیگه لازم نیست به دیگران
ارجاع بدید دیگه لازم نیست پاورقی بزنید
شما یک ایده یا تفکرات شخصیتون رو سابقانه
و به شفافترین و روشنترین وجهی بیان
میکنید و در حقیقت اونچه که بیان میکنید
هرگز ادعا ندارید که این باراهین
ریاضی یا فلسفی مطنی
مسلم هست و یقینی هست یا اینکه شما به
صورت تردید ناپذیری به این حرف و اعتقاد
دارید یا توقع دارید که خواننده تمام
اینها رو بیچون چرا باور کنه؟ نه شما یک
فضای
از ایدهها و افکاری که کاملاً خام و
نیازموده هستن ولی نوعا مال خودتونن یعنی
ویژگیشون اینه از جای دیگه نیستن از
تقلید و نمیدونم از حافظه و نقل و اینا
نیستن همون که
کانت در روشنگری چیست میگه میگه فهم خودت
رو به کار ببر این دقیقاً از اینجا میاد
شما در حقیقت فهم خودتون رو با همه نواقصش
با همه عیباش با همه کاستیهاش با هر
سوادی که دارید با هر تجربها که دارید ولی
صادقانه و با بیان روشن در معرض دید
خواننده میذارید و
هم با نوشتن فکر میکنید و هم خواننده رو
دعوت میکنید که با خواندن
میاندیشه و یک گفتگویی بین شما و بین
خواننده بر اساس اونچه که شما نوشتید شکل
بگیره
و این جستار خب به موازاتی که صنعت چاپ
گسترش پیدا کرد و تحولات اجتماعی و سیاسی
مهمی در اروپا اتفاق افتاد مخصوصاً در قرن
هجدهم به یک شکل شکل نوشتاری مهم بدل شد
که انقلاب فرانسه بدون جستار پدید نمیآمد
انقلاب آمریکا بدون جستار پدید نمیومد اون
به اصطلاح اثر مهم تامس پین
کامنت سنس اونا همه جستاره دیگه همشون
جستاره دیگه و
نوشتههای
مهمی که یعنی ایدههای جدیدی که مطرح میشد
برای مردم و نقش مهمی داشت در آگاهی بخشی
و بسی و بسیج عمومی برای تحولات اجتماعی و
سیاسی از طریق جستارنویسی
کانت به دلیل اینکه هم خودش رو آموزگار
میدونه میکنه هم خودش رو موظف به روشنگری
عموم مردم میدونست و آگاهی که در یک دوره
استثنایی در تاریخ قرار داره که نمیتونه
فقط مثل استادای دانشگاه بره فقط درسشو
بده و بعد بره به خونهش و با همون زبان
یاجوج و معجوج فلاسفه با همون چهار تا هم
تراز خودش گفتگو کنه او خودشون موظف میدید
که با همه مردم حرف بزن و ایدههای مهمشو
که برای آینده بشریت سرنوشت ساز بدید
در اختیار و برای عموم مردم مفهوم کنه
قابل فح
از این لحاظ روشنگری چیست؟ یک نمونه است
از
جستارهایی که چندین جستار مهم که کانت
نوشت و تاثیر بسیار بسیار مهمی داشت تا
امروز حالا من به این نکته باز برمیگردم
که چگونه کانت با جستار نوشتن فکر میکرد
یعنی فلسفه اینطور نیست که قبلش آدم یک
ایدهای بیاد تو ذهن ذهنش بعد میگه خب اینو
میریزن رو کاغذ نه
قبل از اینکه شما کلمهای رو بنویسید اون
در ذهن شما وجود نداره همین طور که قلم
میلغزه روی کاغذ ذهن شما هم هماهنگ با
اون حرکت میکنه و ایدهها رو میآفرینه و
در حقیقت این نوشتن هست که مثل یک
آهن ربایی مثل یک مغناطیسی
اندیشهها ها رو از زهدان ذهن شما بیرون
میکشه
و چیزهایی رو ناگهان مینویسید که پیش از
اون که بنویسید برای خودتون هم ناشناخته
بود و این طبیعتاً جذابیت کار هست و ویژگی
آفرینش فلسفی و ادبی است.
بنابراین
مونتین در آغاز کار یک صنعت بلاغی به کار
میبره. یه نیرنگی ادبی و
لحن نویسنده
نامهای و دوست خودش رو داره. ای خواننده
خود این خطاب غیرمعمول بود. یعنی شما در
رسالههای علمی و دانشگاهی
نمیگید ای خواننده نمیگید من نه از خودتون
صحبت میکنید نه کسی رو خواننده رو خطاب
قرار میدید
ولی شکل
به اصطلاح نوشتاری شکل نامه است و این
خیلی مهمه در حقیقت بحثهای خیلی مفصلی توی
رترویک فلسفی میکنن به دلیل که در نامه
نوشتن ولو اینکه شما دور هستید از مخاطب
نامه ولی اون مخاطب نامه انقدر برای شما
عزیزه انقدر برای شما
گرامی هست انقدر دلتون برای او تنگ شده
انقدر [صدای خرناس] نوشتن این نامه برای
شما مهمه که وقتی که مینویسید انگار که
خود او رو برابر چشماتون دارید و و
فاصلهای بین خودتون و او نمیبینید. این
برداشتن فاصله این ویژگی
به اصطلاح جستار و نوشتار مدرن هست برای
اینکه نوعی از ارتباط رو برقرار میکنه که
من زمانی که مینویسم
هم با نوشتن فکر میکنم و هم خواننده همون
نوشته هستم و با خواندن فکر میکنم و شما
که خواننده این متن هستید ید با خواندن
این متن فکر میکنید و با معناخشیدن به
این متن گویا که نویسنده او هم هستید یعنی
هم من خواننده و نویسنده طعمان هستم و هم
شما خواننده و نویسنده طعمان هستید و این
گفتگوی بین خواننده و نویسنده درون هر یک
از ما جریان داره و نزدیکترین
نوع کامیشن و ارتباط ممکن هست این
به اصطلاح اینا نوعی از نوشتار جدید بود
این به اصطلاح ژانر جستار که این امکانات
رو میداد میگه که
منتین جستارنویس این یه متنیه من نوشتم
حالا بعداً در میتونم در اختیار دوستان
بگذارم و نام ماهیت جستار نه نقاب میپوشد
نه خواننده را مرعوب خوب فضل و کمالات
میخواهد فضل و کمالات خود میخواهد.
معمولاً نویسندگان مخصوصاً دانشگاهی و
فلسفی یه جوری مینوشتن که به اصطلاح
معلوم باشه که این باسواده، معلوم باشه که
این
فلان کتاب خونده. دیدید بعضی از نوشتهها
رو آدم میخونه میبینه که یک انبوه عظیمی
از پور پانوشت هست و ارجاعات که هیچ کدوم
ضروری نیست. قصد نویسنده این بوده که فقط
چش خواننده رو دربیاره و به رخ بکشه
معلوماتشو. این مخصوصاً در نوشتهها که
شخص بخواد فاضلنمایی کنه و به اصطلاح
خواننده رو به جای اینکه قادر به فهم
نوشتش بکنه مرعوب بکنه نسبت به دانشش
بسیار رخ میده
و هیچ گونه
سخنی کلمهای عبارتی که خواننده احساس
بکنه که مطرود شده رانده شده تحقیر شده
شما نمیبینید درگیر حالا ی یک چیزی براتون
بگم خیلی بامزه و موجب تعجنم بود چند وقت
پیش من یه کتابی آقای س جلال آشتیانی که
استاد فلسفه بود در مشهد فکر کنم اولین
کتاب فارسیش باشه هستی از نظر فلسفه و
عرفان
داره به زبان فارسی خب یه آدم تند مزاجی
بود طبیعتاً طرفدار ملا صدرا بود و طرفدار
اصالت وجود بود در مقابل کسانی مثل ابن
سینا و سهروردی که طرفدار اصالت ماهیت
هستن ولی در همون اوایل کتاب میگه که
[صدای خرناس] بله اصالت با وجود است و
تنها یک مشتی بالهوس مجنون
چند تا فحش اینجوری میده اونها هستن که
فقط میتونن قائل به اصالت ماهیت باشن یعنی
این زبان زبان دورواشگویانه
زبان
به اصطلاح ترد کننده زبان نحوی متأسفانه
در مخصوصاً در آثار فلسفی ما بسیار زیاده
در مثلاً فکر کنم در شفاست در بحث کلی
طبیعی وقتی که ابن سینا بحث کلی طبیعی رو
مطرح میکنه میخواد یک نظر مخالف خودشو
بگه میگه من در همدانم و در همدان یک
کسی رو دیدم که مثلاً مخالف این حرف میزد
ولی بدون اینکه اسمشو ببره شروع میکنه
ظاهرش رو توصیف کردن و مسخره کردن به
ترکان غریض المحاسن کثیرسن ریش درازی داشت
سن خیلی بالایی داشت و این
زبان ترت کننده مانع فهم هست ما امروز
میدونیم که
کافی نیست شما با طرف مقابل صحبت کنید.
یعنی گفتگو کردن صحبت کردن نیست. گفتگو
کردن پدید آوردن امکان فهم هست. عزم برای
فهم طرف مقابل و گشودن درها برای فهم او
از شماست.
بنابراین باید زبان رو در جهت تفاهم و
گشودگی به کار برد نه در جهت بستن. نوشتن
برای منتن ثبت اندیشههای قالبی و پیش
ساخته نیست. شما این رو در دکارت کاملاً
میبینید. دکارت وقتی میخواد اندیشههای
جدیدشو بگه اولاً برخلاف سنت قبلش به
لاتین نمینویسه به فرانسه مینویسه. زم
زبان فرانسه در اون زمان زبان کوچول
بازاره اون زبان دانشگاه و زبان علم نیست
ولی دکارت عمداً زبان مردم عادی رو
برمیگونه
و بعد شما وقتی که گفتار در روش به کار
بردن عقل رو میخونید انگار دارید داستان
میخونید روایت کاملاً داستانیه برای شما
تعریف میکنه که بله من بچگی فلان مدرسه
رفتم بعد علوم مختلفو خوندم این علوم هیچ
کدوم منو راضی نکرد فلان دبیرستان رفتم
فلان کالج رفتم و بعد کمکم اینطور شد
اینطور شد شما برای اولین بار در تاریخ
فلسفه هست که سخن فلسفی در قالب روایت
داستانی بیان میشه و
حالا
میرسیم به کانت
کانت
به اصطلاح یک دری باز میکنه در فلسفه که
بسیار مهمه. شما اگر نقد عقل محض اولش به
خاطرتون باشه
نصف عمر من آقا به جستجوی کتابها گذشت.
داستان
نقد عقل محض چگونه آغاز میشه در
مقدمه که بر ویراست نخست این کتاب نوشته
کانت یک صحنه جنگ رو تصویر میکنه یعنی
کاملاً یک روایت داستانی یعنی به جای
اینکه مثل بقیه فلاسفه بیاد از تعریف وجود
از تعریف جهان از تعریف مفاهیم اصلی شروع
بکنه
بعد استدلال بکنه و همون قالبهای رسمی
اسکولاستیک
متعارف
میاد یه داستان میگه اما برخلاف دکارت
این داستان رو یک مقدار پیچیدهتر تعریف
میکنه در دکارت داستان با روایت اول شخص
بیان میشه کانت یک جمله مهمی رو در آغاز
نقد عقل محض از فرانسیس بیکر نقل میکنه
که
اجازه بدید این براتون بخونم ترجمه آقای
ادیب سلطانی از احیاالعلوم کبیر فرانسیس
ویکن میگه که درباره شخص خود خاموش میان
این بسیار نقل قول مهمیست که کانت داره
آشکارا میگه من به شیوه دکارت عمل نمیکنم
و روایتی که نقل میکنم درباره خودم و در
از زبان اول شخص نیست درباره شخص خود
خاموش میکنمان
خیلیها این جمله رو نه به خاطر اینکه
ویکن گفته به خاطر اینکه کانت نقل کرده
یعنی کانت اعتبار داده به این جمله و در
حقیقت معنای مضاعفی داده به این به عنوان
یک اصل اخلاقی
مثلاً آرین با تمام رنجهای روحی و جسمی
که متحمل شد وروت
و مرز نابودی خودش هم کشوند
هرگز از خودش و از رنجهاش سخن نمیگفت.
بسیار آدم قصهگویی بودا یعنی خیلی دوست
داشت قصه بگه تعریف کنه بسیار اهل رفاقت و
اهل بزم و مهمانی و
دلتنگ شدن برای دوستانشو یعنی از اونایی
که تلفن از دستش نمیفتاد هی به این زنگ
میزد به اون زنگ میزد
سعی میزد تنها نمونه
و خب در شرایط خیلی هم سختی بود که بسیاری
اوقات تنهایی تحمیل میشد اما در گفتگوی با
دیگران از رنج خودش سخن نمیگفت و این اصل
یک اصلی بود برای
زندگی و ساختن شخصیت درباره شخص خود خاموش
میماند ولی درباره امر گفتگو شونده
درخواست میکنیم که مردمان آن را نه چنان
عقیده بلکه همچون کاری لازمه تقدیر کنن و
یقین داشته باشن که سخن
بر سر تأسیس یک فرقه یا توجیه نوعی نظریه
نیست بلکه بر سر پیریزی رفاه و عظمت انسان
است. این نقل قول بسیار مهمه و در حقیقت
کانت داره به خواننده پیش از ورود به متن
داره ی کلیدهایی برای فهم
متن و ویژگیهای
متن خودش میده.
کارت همون طور که گفتم داستان رو با روایت
یک جنگ یک میدان جنگ تعریف میک نقل میکنه
میگه در فلسفه اتفاقی که افتاد یه زمینی
هست یه قلمرویی هست یه مملکتی هست که
متافیزیک براش حاکمه و
در این ببخشید یک سرزمینی هست مملکتی هست
که مملکت متافیزیکه مملکت فلسفهست و این
مملکت تحت حکومت
جذب اندیشان خودکانه اداره میشه
و
یه مدت این خودک به اصطلاح دگماتیستهای
جذبیش
مستبد بر این سرزمین حکومت کردن تا شکاکان
پیدا شدن شکاکان پایههای قدرت اینها رو
لرز زاندن ولی هیچکدام از اینا نتوانست
طرف مقابل رو برای همیشه از بین ببر یعنی
اشاره میکنه به دو اردوگاه فلسفی که حالا
جای بحثش اینجا نیست میگه د تا اردوگاه
فلسفی هست که مدتهای مدیدی دارن با هم
میجنگن هیچکسم حریف اون طرف مقابل نمیشه
و کار
کانت یا اون وظیفه که کانت برای خودش
تعریف میکنه اینه که این وضعیت
باید پایان پیدا بکنه با برقراری صلح و
این
استعاره جنگ استعاره صلح بسیار مهمه هم در
به اصطلاح نقد عقل محض و هم در
فلسفه سیاسی و اون
جستار معروفش صلح جاودان که در نظرتون هست
بنابراین
فلسفه هم با یک داستان شروع فلسفهان هم با
یک روایت داستانی شروع میشه و این روایت
داستانی درسته که با بیان فلسفی
[صدای خرناس] مدرسی قطع میشه یعنی استدلال
میکنه ادعا میاره استدلال ولی باز وسط
اینها
باز به داستان برمیگرده میگه خب حالا ما
این رو این عمارت بزرگ رو بنا کردیم یا
این کارو کردیم و دوباره قصه میگه برای
خواننده
این قصه گفتن بسیار مهمه یعنی داستان گفتن
یک بخش مهمی از معنا رو میسازه که اگر
شما به این توجه نداشته باشید به این جنبه
سبک نوشتاری توجه نداشته باشید بخش مهمی
از معنا از چشم شما غایب خواهد
میگه که
برای مونتن نوشتن فقط این نیست که من یک
چیزی تو ذهنم هست مثلاً یه آدرسی رو که تو
حافظه دارم بنویسم نه برای
مونتن نوشتن یه نوع پرفورمنسه یعنی یه نوع
نمایشه که بازی میکنه و این چه نمایشیست
نمایش خودش
بودن خودش رو یعنی با نوشتن
خودش رو میاد توی صحنهای صحنه زبان و در
برابر چشمان شما
نمایش اجرا میکنه.
من میگه هرکر کس بر این روی خویشتن را
میشناسد بگذار تا خود را به خوبی و از
زبان خود به دیگران بشناساند
و اصلی که منتین در این نوشته رعایت
میکنه برای خودش اینه که هیچ صفحهای
نباید در نشان دادن صدا و صمیمیت تمام
نویسنده کمترین
کاهلی و کاستی رو
مرتکب بشه وگرنه نمایش تبدیل میشه به یه
ابتضال مسخرهای. یعنی شما وقتی به زبان
پیچیده مغلق مینویسین میتونید حتی
حرفایی که خودتونم نمیفهمین بزنید.
همونطور که در بسیاری از آثاری که الان در
زبان فارسی منتشر میشه در زمینه فلسفه و
علوم انسانی
شک نمیشه کرد که نویسنده بسیاری از جملت
خودش نفهمیده یعنی همین طوری حفظی
نوشته میشه در به اصطلاح با زبان علم و
فلسفه میشه این ریاکاری یا این تظاهر یا
این فریبکاری رو مرتکب شد اما در جستار
شما اگر یک کم از جاده صداقت و راستی
منحرف بشید خودشو نشون میده و این آبروی
شما خواهد رفت رسوا خواهید شد و خواننده
کافیست که اعتمادش رو به شما از دست بده و
خواندن رو متوقف بکنه و در نویسنده به چشم
خواری نگاه کنه
منتین میگه فلسفه من در جریان عمل
و در کاربردی طبیعی و کنونی
دور از خیالپردازی یک یکی این کلمات
در مثل
دانه سروهای بلندیست که منتن در خاک فلسفه
مینشانه و زمان کانت اینها تبدیل میشن به
جنگلهای
پرشت ووه اوه اینکه فلسفه من در جریان عمل
است فلسفه و عمل فلسفه که تا زمان منتن
وجود داشت فلسفه بریده از عمل یعنی گسسته
از زندگی واقعی و جریان
روزمره حیات بود و این یک دو اینکه
کاربردی کنونی نداشت یعنی کهه به مسائل
اکنون نمیپرداخت این اکنونیت
این اندیشیدن به اکنون
من حالا چه اکنون فردی و اکنون جمعی قلب
تنده فلسفه مدرن میشه از مخصوصاً از کار و
از هگل [گلویش را صاف میکند] به ویژگی
مهمی که میشل کوکو در خوبی اشاره میکنه
راجع به این جستار روشنگری چیست؟ اینه که
روشنگری چیست؟
شاید اولین نوشته فلسفی باشه که زمانها
رو یک مسئله فلسفی بدل کرده. چرا؟ چون عصر
روشنگریست.
کانت در عصر روشنگری زندگی میکنه و مفهوم
ایده روشنگری رو که مربوط به اکنونش هست
به یک پرسش فلسفی بدل میکنه. اما اگر پیش
از این شما به فلسفه نگاه میکردید،
پرسشهای فلسفی برای زمان و مکان طرح
میشدن. وجود چیست؟ ماهیت چیست؟ نمیدونم
انواع و اقسام چیزها مفاهیم فلسفه اینا
چیزم هر فیلسوفی در هر مکانی در هر زمانی
میتونست اینا رو مطرح بکنه به هیچ
به اصطلاح ویژگی تاریخمندی و وابستگی به
اکنون اون فیلسوف نداشتن
و این با فلسفه مدرن انقلابی درش رخ میده
مونتین از خواننده فقط خواندن نمیخواهد
بلکه او از خواننده خود انتظار تماشای این
تئاتر را دارد. تئاتر مراقبه نفس
محاسبهها
و مکاشفهها و خلاصه سفر مخاطرهجویانه
انفسه نویسنده و سیر او از باطنی تاریک به
درونی بیرون شده و بر آفتاب افتاده.
[صدای خرناس]
میگه که از سر ضعف است که خود را به در
شجاعت میزنم. از این رو ساده لوحی پیشه
میکنم و همواره همان را که میاندیشم و
در سر دارم چه به طبع و چه به حکم عقل
میگویم و نتیجهاش را به دست بخت و
سرنوشت میسپارم. حالا من نمیخوام این رو
ادامه بدم که زمان زیادی گرفته بشه از ما
ولی فقط همین خواستم که دوستان رو
کنجکاویشون رو
بیشتر بکنم راجع به اون جهان فکری و ذهنی
و فلسفی که پشت سر کانت هست و حتماً باید
دیده بشه
بدون شناخت توارشناسانه
و تاریخی فهم ما از کانتش یه چیزی شبیه
آقای حد داد من فقط یک نکته دیگه رو عرض
بکنم و
خاتمه بدم این بخش از صحبتهامو
هم منتین و هم کانس
باید در اینجا در ارتباط با ایده های اصلی
سقرات فهمیده بشن
مخصوصاً بحث
خودت را بشناس س و
بحث گفتگو و همون طور که قبلاً هم گفتم
سقرات هیچه مشخصی نداشت به هیچ عقیده خاصی
یقین نداشت و خودش رو جاهل میدانست و
جاهل مینمود و این در فلسفه کانت به یک
شکل کمال یافتهای تبلبر پیدا میکنه کنه به
قول هایدیگر میگه که فلسفه کانت
فلسفه شناخت محدودیت آدمیست شناخت جهل
آدمیست
فلسفه مدرن اساساً همین هست همون طور که
عرض کردم بشر به این نقطه رسید که
نمیتونه با تأمل فلسفی به حقیقت دست پیدا
بکنه اما با تأمل فلسفی میتونه درک کنه که
چه چیزهای توهم هست و توهمات خودش میتونه
پی ببره. یعنی به عبارت دیگه
جهلش رو کشف میکنه و از جهل مرکب در
حقیقت خارج میشه. پس شما هر چقدر بیشتر
فلسفه ورزی کنید مرزهای
بیشتری رو از
آنچه که نمیدونید کشف خواهید کرد.
من اینجا متوقف میشم و حالا نکته دیگه هست
که بعداً عرض خواهم کرد در یکی از
جستارهای جدلی آخرین جستارهای جدلی کانت
که
عنوانش هست درباره صداهایی که اخیراً بلند
شده درباره فلسفه
کانت اونجا به بحث صلح فلسفی میپردازه
اما
برای کانت این صلح هرگز تحقق پیدا نمیکنه
و نه بایدم پیدا بکنه یعنی اگر قرار بشه
که
آرای مختلف از بین برند دیگه تفکری وجود
نخواهد داشت میگه ما باید دائماً خودمون
رو در افق در نزدیک شدن به افق صلح ببینیم
حالا
چه در جنگ بین کشورها و دولتها کانت این
توهم نداره که شما میتونید جنگ رو کاملاً
از صفحه زمین محو بکنید ولی امکان صلح
باید همیشه وجود داشته باشه در همین رساله
صلح جاودان میگه حتی اگر شما دارید با یه
کشوری داره با کشور دیگه میجنگه نباید
مرتکب اعمالی بشه که اعتماد طرف مقابل
مطلقاً از بین بره و در نتیجه صلح ناممکن
بشه مثلاً خیانتهایی بکنه دروغهایی بگه
یا ترفندهای شریرانی به کار ببره که طرف
مقابل دیگه هیچ اعتمادی بهش نکنه اینکه
راه صلح باز باشه افق صلح روشن باشه این
ایدآل کانت هست نه اینکه کاملاً صلح محقق
بشه یک من نمیدونم شما دیدید این کار رو
یا نه به خاطر کار خیلی قدیمی و محجوریست
یاسپورس یک شاگردی داشت به نام هانس زانر
که وسی هم شد و بعد بعد از یاسپرس
آثار باقیوندهشو رو منتشر کرد یاس ک
کتابخونهشو به او سپرد و مدت زیادی هم
سالهای آخر دستیارش بود یه رساله دکتری
داره که طبیعتاً ایده خود یاسپرف هست و
ایده یاسپرف اینه که تمام فلسفه کانت
در حقیقت میشه بر اساس استعاره جنگ و صلح
تبیین بشه به عبارت دیگه کانت تمام اندیشه
یک
پویش یا یک تنشی در یک رزمگاه میبینه و در
حقیقت برای پانت
تمام آثاری که نوشته به نوعی آثار جدلی و
پلیمیک هستن این جلد اولش به انگلیسی چاپ
شده به نام کتن
البته همون طور که گفتند عنوانش خیلی گویا
نیست ولی کتاب کتاب بسیار مهمیست مخصوصاً
از این جهت که تفسیر یاسپرت هست در واقع و
من از این فرصت استفاده کنم برای ادامه
ادامه نکته که ناتمام ماند و اون اینه که
خب تلقی عمومی اینه که کانت یه سری
رسالههای دانشگاهی داره و خب مثل نقد عقل
محض نقد عقل عملی نقد قوه حکم و یک سری
جستارهایی که برای عموم مردم نوشته
اما بعضی از مفسران کانت
تفسیر بسیار جذابی در این زمینه ارائه
کردن و اون اینه که تمام آثار کانت ماهیت
جستداری داره حتی نقد عقلیمست حتی همه
رسالههای دانشگاهیش یعنی تمام ویژگیهایی
رو که ما برای جستار برمیماریم یعنی طرح
به اصطلاح
قالبهای تکراری
جا افتاده تسویس دستیش رو نداره و همش
خلاقانه هست قدم به قدم ساختار و محتوا
نوع آورانه است این در همین آثار کان هست
و اونچه که
خواننده
تازه وارد کانت باید بدونه اینه که بله
این یک واقعیته که شما اولین بار وقتی
مواجه میشین با نقد عقل محض به شدت حیبت
این کتاب وحت
زبان عجیب غریب این کتاب شما رو میگیره و
میترسونه و شما رو ناامید میکنه یا به
عقل نویسنده شک میکنید یا به عقل خود
کانت این کتاب رو وقتی که نوشت دست
نوشتهشو به یکی از دوستانش داد که بخونه و
نظر بده اون آقا
نیمه خوانده کتاب رو برگردوند
گفت که چرا همشو نخوندی گفت به خاطر اینکه
ترسیدم دیوانه بشم و این خب چیز
یک برخورد عادی هم در زمان کانت بوده و هم
پس از کانت و کانت اون رساله تمهیدات رو
در حقیقت برای نوعی ساده کردن این
ایدههای خودش در نقد عقل محض نوشته. اما
مسئله مهم اینه که باید بدونیم که فیلسوف
اصیل یک نویسنده اصیل هست و مثل هر
نویسنده اصیل یک سبک کاملاً جدید و
ناشناخته و نازموده داره. کانت برای اینکه
یعنی پیش از اینکه نقد عقلی محض رو منتشر
کنه حدود ۱۰ سال تقریباً هیچ چیزی منتشر
نکرد یک دهه رو در سکوت به سر برد و این
۱۰ سال او بیکار نبود به قول خودش چون
باور داشت که فلسفه حتماً باید سیستماتیک
باشه و یک ساختار معمارانه داشته باشه همه
چیزش باید سنجیده شده باشه اندازه گرفته
شده باشه با حساب و کتاب باشه و واقعاً
وقتی که سال هز و۷۸۱
نقد عقل محض رو منتشر کرد
کاملاً یک
متن یک اثر و یک
ساختمان فلسفی جدیدی رو پیش رو گذاشت که
از وقتی که این نقد عقل محضو میخونید
میتونید برگردید به نوشتههای جوانی کانت
و همین طور به نوشت آخرین نوشتههای دوران
فری تمام انگار که در قفسهها و طبقههای
مناسب خودشون قرار میگیرن. همه چیز در
جای خودش قرار میگیره. یک سیستم به شدت
اندیشیده و سنجیده و حساب شده. هیچ چیزی
بی حساب و کتاب نیست. کانت در حقیقت این
اونچه که پدید آورده
این سبک
زبانی و بیانی رو از سر
ناتوانی در نوشتن یا در نویسندگی نیست که
پیچیده نوشته بلکه دلیل داره حساب و کتاب
داره به اصطلاح
پیچیده نویسی برای بسیاری از اهل فلسفه
ناشی از ضعفشونه دیگه یا ناشی از به
اصطلاح این ایده است که باید فلسفه رو از
چشم نامحرم یعنی مردم عادی پنهان نگه داشت
همون چیزی که لوشتراست میگه میگه که به
اصطلاح شیوه نوشتار باطنی برای این بود که
گفتم فلسفه نباید آسون نوشته بشه که هر
کسون ازش استفاده بکنه باید به معنی رمزی
نوشته بشه عمداً پیچیده نوشته بشه
مثلاً تو این کتابهای طلبگی حوزه
میخونید که یه یه ادعایی رو میخونید بعد
آخرش میگه فتمل یعنی تأمل کن سر این فتعمل
و یا و تمل انقدر تفاسیر عجیب غریبی میشه
که فقط شفاهیه یعنی هیچ نوشته نمیشه و غرض
این بوده که نوشته نشه
یا
هدف این هست که در دست نامحرمان قرار
نگیره و حتماً نیازمند یک راهنمایی باشه
که روح نوشته رو به صورت شفاهی سینه به
سینه منتقل بکنه یا از سر کم
به اصطلاح استعدادی اون شخص در هنر
نویسندگیست
اگر یادتون باشه اون شعر نیمایوشج رو که
داستان میردامادو میگه
میرداماد واقعاً از دشوارنویسترین
فیلسوفان تاریخ ماست که تعمد داره یعنی
عمداً یک زبان بسیار پیچیدهای رو به کار
میبره میگه که نظام من شنیدم که این از
دنیا رفت و وقتی که در قبر گذاشتنش نکیرا
منکر اومدن بهش گفتن که خدای تو کیه
میرداماد گفت که
خدای من یک استقس ست که بقیه استغسها
به او وابستند استغس منظورش هستی و وجود
بود
نکیر منکر طبیعتاً هیچی نفهمیدن رفتن پیش
خدا و گفتن که ما رفتیم پیش این آقا و ازش
پرسیدیم که خدا کیه میگه است و قس و
اینجور ما این زوالشو نمیفهمیم خدا به
اون فرشتگان میگه که
تو با این بنده من شما با این بنده من حرف
نزنید اون در اون عالم که زنده هم بود من
حرف حرفایی میزد که منو نمیفهمیدم
این تنه که نیما میزنه به زبان فلاسفه خب
طبیعتاً در بسیاری موارد و مکرر گفته شده
اگر شما کانترول دشوار میبینید این
دشواری
نه از سر این هست که کانت قصد داشته باشه
شما نفهمید این نکته رم توجه داشته باشید
به هیچ به شدت تو مخالف فلسفههای باط
تونی و این ایده که مردم عادی نبود
مال خواسه و فقط باید یه گروه نخوه فلسفه
دسترسی داشته باشن به شدت مخالفه با اینه
و
در حقیقت این خلاف
کل فلسفهش هست همیشه که بعداً خواهیم گفت
او معتقده که فلسفه و ایدههای فلسفی
انقدر برای زندگی انسانها مهمن که باید
همه از او آگاهی پیدا کنن و همه براشون
قابل فهم باشه. بنابراین هیچگونه
تلاش عمدی برای
مغلق نویسی به خرج نمیده.
برخلاف مترجم دانشمند فارسی آقای ادیب
سلطانی به شدت مخالف لغتسازی و زبانبازی و
فضلنمایی از طریق آشنایی زدایی از زبان
هست و سعی میکنه با همون زبان آشنای
فلسفی ایدههای خودش رو بیان بکنه
اما چون که کل این سیستم کاملاً جدیده یک
گسست
بسیار قاطعیست از سنت چون نقد سنت
متافیزیکه تا زمان خودش از آغاز تا زمان
خودش بنابراین ناگهان یه درهای باز میشه
یک شکاف عمیقی باز میشه با گذشته بنابراین
خیلی عجیب و غریب به نظر میاد و
اگر یکی از مترجمان به نام
کانتر انگلیسی آقای
آلن وود که از شارهان مهم کانت هم هست در
جهان انگلیسی زبان در یه مصاحبهای ازش
میپرسم که چه پیشنهادی داره برای فهم
آسانتر کانت میگه که من نمیتونم یک
فلسفهای رو که سخت
روشی برای آسون کردنش بگم اما من میتونم
بهتون بگم که من کتاب بنیانگذاری
متافیزیک اخلاقو که تازه این کتاب نسبت به
نقد عص بسیار سادهتره. میگه من حدود ۵۰
بار این کتاب رو خوندم و نفهمیدم
و بعد از ۵۰ بار کمکم شروع کردم به
فهمیدن. آدم یاد اون سخن ابن سینا میفته
راجع به متافیزیک ارسلو که ۴۰ بار خونده
بود و نفهمیده بود. میگه هیچ راهی وجود
نداره. مگر اینکه شما بخوانید و بخوانید و
بخوانید و انقدر
دست بسایید بر این در و بپایید بر این
درگاه که کمکم
قفل این
دروازه باز بشه به روت هیچ چاره دیگها
وجود نداره اما
این به یه مفهوم نیست که شما به اصطلاح
تنها هستید و در تاریکی هستید کلیدهایی
وجود داره روشهایی وجود داره برای خوندن
و تجربههایی که کسانی که خواندن و فهمیدن
استادان بزرگ میتونن در اختیار ما بگذارن
که طی این مرحله بی همراهی خضر نکنیم.
نکته مهم این هست که فلسفه کانت به هیچ
وجه نامفهوم نیست. فلسفه کانت هیچ چیزش
بیهوده نیست. یک سطر کتابهای کانت
نیاندیشیده و نسنجیده و ارتجالی و فلبداهه
نیست. تمام پشتش فکر هست و کانت میخواد
که شما بفهمید کانت در پایان عقل نقد عقل
محض جملهای داره که بسیار جمله مهم و
تأثیرگذاریست. میگه که
اگر خواننده این پاراگراف آخر نقد عقل محض
اگر خواننده نمیگه دانشجویان فلسفه یا
متخصصان فلسفه خواننده خواننده یعنی همه
کسانی که قدرت خواندن دارن به قول خودش
لرن پابلیک
اگر خواننده لطف و حوصله لازم را داشته
بود داشته بوده باشد که در مصاحبت من این
راه نقادانه را یعنی نقد عقل محض را بفوید
یعنی از تا اینجا که من اومدم از اینجا به
بعدو با من ادامه بده پس اکنون
چنان کهه میل داشته باشد تا به سهم خود
بکوشد این باریک راه را به بزرگ راهی
تبدیل کند نزد خود داوری تواند کرد که آیا
میتوان به آنچه که صدههای بسیار
نتوانستند انجام دهند باز تا پایان ان صدی
کنونی بدن دست یافته شود یا نه و آنی که
عقل آدمی در پرسشهایی که
دانشخواهی او
دانشگاهی که او را همواره مشغول داشتند
ولی تاکنون از آنها نتیجهای به دست
نیامده است به رضایت کامل رهبری کند. یعنی
پرسشهایی رو مطرح بکنه که بتونه
پاسخهاشو بده یعنی چی؟ یعنی کهه کانت از
تکتک آدمها، تکتک کسانی که میتونن
بخونن و تکتک کسانی که این کتاب به دستشون
میرسه این امیدو داره که نسلهای بعد
فلسفه ورزی رو در این قالبی که در این
چهارچوبی که چارچوب نقادانه که
تبیین کرده و نشون داده ادامه بدن این راه
رو یعنی کانت فلسفه رو کار یک شخص و فقط
یک عمر نمیبینه. من یه فلسفهای آوردم و
با مرگم تموم میشه. برای کانت فلسفه یک
امر اجتماعیست و یک امری که نسل به نسل و
تداوم پیدا میکنه.
به همین دلیل کامیکیشن و ارتباط براش
فوقالعاده مهمه. بسیار براش مهمه که زبانی
رو به کار ببره که
ارتباط برقرار کنه با شما.
هانرن تو یک دو جلد روزنوشتهای فلسفی
داره که فوقالعاده خواندنیست. یک جا یک
سوال خیلی مهمی میپرسه و میگه آیا میشه
از یک نوع نوشته سخن گفت که بگیم این
نوشته مستبدانه است؟ این
سبک نوشتاری
سبک خودکامانهایست؟
خیلی سؤال عمیق و جدیه میگه بله به دلیل
اینکه اگر یک نوشتهای نتوانه ارتباط
برقرار کنه یعنی
امکان آزادی رو از بین برده چون آزادی و
سیاست
بین آدمها شکل میگیره
فقط من نمیتونم به تنهایی به آزادی دست
پیدا بکنم و سیاست بورزم آزادی و سیاست در
اون فضاییست که من رو به شما میپیونده و
اگر زبانی به کار ببرم در نوشتم که این
ارتباطو برقرار نکنید این میشه گفت نوشته
مستبدان است و این متأسفانه در بسیاری از
نوشتههایی که در فارسی حالا چه تأیف و
ترجمه میبینیم کاملاً دیده میشه یعنی هدف
ارتباط نیست هدف اینه که من اعمال سلیقه
بکنم م سواد خودمو به رخ بکشم و
خواننده فهمید فهمید نفهمیدم هیچ مهم نیست
یعنی احساس مسئولیت برای ارتباط نمیکنم
این چیزیست که از نظر آرنج ضد آزادی و ضد
سیاست است
بله با این به اصطلاح سخن میشه پایان داد
که
فیلسوفان
بزرگ نویسندگان بزرگی هستن و سبک خاص
خودشون رو خلق میکنن. به همین دلیل
باید حتماً
روش خواندن خاص متنهای اونها رو آموخت.
با اون روشی که شما نیچه رو میخونید
نمیتونید با همون روش پایدگه رو بخونید.
با همون روش دریدا رو بخونید. با همون روش
کانتو بخونید. هر کدام از اینها قفلی
هستن که کلید خودشونو دارند و فلسفه همینه
فلسفه اینه که شما روش فهمیدن
متنو یاد بگیرید فلسفه تمام سرمایهش
وسیلهش و ابزارش همین زبان هست و تلاشه
برای فهمیدن از راه زبان
بنابراین از فلسفه هیچ فلسفه نترسید اگر
اون فلسفه فلسفه اصیل و مهمی هست راه هست
روش هست باید اون روش رو آموخت نه اینکه
مثل بعضی از دوستان ما برنچین گفت زرتشت
نیکچه رو مثل شعرانه بخونن و فکر کنن که
فهمیدن نه مثل بعضیها که ممکنه سراغ کانت
و هگل برن و به اصطلاح هیبت این فلسفهها
بگیردشون و فکر کنن که اینا قابل شناخت
نیستن باید از راهش رفت طی این مرحله
بیهمرهی خضر مک کن ظلمات است بترس از خطر
گمراهی از همه دوستان سپاسگزارم امید