سلام عرض میکنم خدمت همه دوستانی که در
اتاق هستند
یا پس از این صدای ما رو خواهند شنید.
امروز
جلسه ششمی هست که درباره جستار معروف کانت
که شاید
معروفترین
و خوانده شده جستار فلسفی در ۲۰۰ سال
گذشته باشه.
صحبت میکنیم با همدیگه
منتها
خوب هست که باز یه مقدار برگردیم عقبتر و
دوباره راجع به مفاهیمی که
در این
جستار آمده دوباره بیاندیشیم این روش
کاملاً فلسفیست یعنی روش خوندن خوندن
فلسفی این نیست که شما مثل رمان از اول
بخونید تا آخر بعد ببینید چی میشه
یعنی جذابیت دراماتیک داستان شما رو بکشه
یه معمایی اول طرح کنه و بعد همین طور شما
رو بکشه تا آخر که شما پنجکاوی شما برای
اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد شما رو به
خوندن اون واداره در حقیقت فلسفه
یکی از دلایلی که یا یکی از
معانی رمان فلسفی مثل میلان کوندرا
این هست که میلان کوندرا رمان رو
مثلا داستانی جنایی رو به هیچ وجه رمان
نمیدونه رمان به مفهوم حقیقیشه داستانی
جنایی میاد یک گرهی رو اول کتاب اول روایت
مطرح میکنه میگه فلان کس کشته شد یه
جنازهست
و و تمام هدف این که ببینیم کی کشته و چه
انگیزهای داشته
و آخر داستان معلوم میشه که راز این قتل
چی هست؟ از نظر
کندرا این رمان نیست.
رمان هیچ رازی اینچنینی نداره. هیچ گره
اینچنینی نداره. اول داستان همه
قصه رو میگه. یعنی هر رازی که هست اول
داستان مطرح میشه. باقی داستان، باقی
روایت در حقیقت باقی نریشن
فقط در خدمت
توضیح
موقعیت انسان در اون شرایط هست. به عبارت
دیگه هدف این نیست که یک معمای جنایی
گشوده بشه، بلکه هدف این هست که موقعیت
انسان تبیین بشه و این به قول میلان کندرا
مثل قدم زدن در یک راه طولانی و جنگلیست.
شما یه ذره راه میرین بعد مینشینین بعد
ممکنه یه ذره از سمت چپ برین یه ذره از
سمت راست برین بنابراین سبک رمان ویلان
کوندرا
جستارگونه است یعنی که
ترکیبیست از روایت
و جستار
و
به این مفهوم یک رمان فلسفیست یعنی تلقیش
از رمان فلسفیست حالا در فلسفه هم همین
طوره در فلسفه شما یک راه مستقیم ندارین
که برین همین طوری از اینجا از نقطه
ایستگاه ایکس شروع کنین برین به ایستگاه
ایستگاه a شروع کنین بریم به ایستگاه وا
بلکه شما
یه یه قدم میرین جلوتر بعد برمیگردین عقب
یه ذره چپ میرین یه ذره راست میرین این
خیلی مهمه که در
فلسفه شما مدام
جاتونو تغییر بدین یعنی چی یعنی که اگر
شما الان روبهروی
یعنی رو به شمال ایستادید یک بعد از اینکه
این منظر رو این چشم اندازو دیدین یه
مقدار جهت نگاهتونو تغییر بدین به اصطلاح
چشماندازتون رو پرسپکتیوتون رو تغییر
بدین شما لازم نیست که اون چیزی رو که
میبینین
مدام یه چیز جدید ببینید نه یه ابژه جدید
ببینید الان کتابو ببینید بعد دیوارو
ببینید بعد این خونه رو ببینید بعد اون
خونه رو ببینید نه شما یک چیزو میبینین
ولی پرسپکتیوتون رو چشمانداز نگاهتون رو
تغییر میدید این میشه فلسفه به همین دلیل
که سؤای فلسفی تغییر نمیکنن فقط این
پرسپکتیو ماست که تغییر میکنه
و
فلسفه سفیدن حقیقی در حقیقت درنگ کردن دور
زدن و جابهجا شدن و مسیر نگاه رو عوض
کردنه تا اینکه
اطلاعات زیادی داشتن راجع به یک چیز شما
اطلاعات زیادی پیدا نمیکنید بلکه فهم
پیدا میکنید از یک چیز و فهم جدید با یک
چشمانداز جدید حاصل میشه حالا من میخوام
به این نکته که پرسیدم از دوستان از اینجا
شروع بکنم که
برای ما ایرانیها یعنی من خودم
تجربه خودمو براتون بگم من
۱۴ سالم بود ۱۴ ۱۵ سالم بود من متولد ۵۲
هم بود
۱۴ سالم بود کتاب تمهیدات کانت به ترجمه
آقای حداد عادل منتشر شد و من خب خیلی
فلسفه دوست داشتم و نمیدونستم منم چرا
فلسفه دوست دارم البته یک دلیلش احتمالاً
این بود که پدرم خیلی اهل فلسفه و
علاقهمند به فلسفه بوده و پدر من خب
قهرمان من بود
و وقتی کتاب کانت منتشر شد
من این کتابو خریدم و البته یواشکی هم
خریدم چون من اجازه نداشتم که به اصطلاح
پول برای کتاب و این چیزا بدم
پول پول که میگرفتم جوری برای چیزای دیگه
خرج کتاب میکردم و بعدم نصابی دعوا
میشدم بابت اینستم و بعد شروع کردم به
خوندن طبیعتاً هیچی نفهمیدم و این کتاب
همیشه همراه من بود بزرگ شدم در اساس
کشیها از این خونه به اون خونه از این
کتابخونه و اون کتابخونه و سالها با این
کتاب ورتم ولی هیچ نمیفهمیدم که چی هست
تا اینکه
واقعاً میتونم بگم من کانت رو
بیش از هر کس یعنی جلسات خصوصی درس کانت
رفتم
است دانشگاه کانت خوندم همه اینا هیچ کدوم
به من کمک نکرد که بفهمم واقعاً کانت
مسئلهش چیه [صدای خرناس]
و به قول خانم فروخت چرا انقدر مشکل حرف
میزنه چرا به زبون آدمیزاد حرف نمیزنه
دردش چیه واقعاً مسئلهش چیه تا اینکه من
کانت رو از آرنت فهمیدم یعنی حدود شاید ۱۵
۱۶ سال پیش وقتی که با آرنت آشنا شدم آرنت
یک شاگرد
بسیار
مهم کانت هست مکتب کانت هست و بعد یاسپرس
که به قول
آرنت شاگرد وفادار کانت هست و از طریق
اونا فهمیدم که کانت در حقیقت چی میخواد
بگه
کانت برای ما ایرانیها حکم همون داستان
همون
فیل در تاریکی رو داره که اگر یادتون باشه
همون تمثیل معروفی که مولوی در مثنوی میگه
میگه به پیل اندرخانه تاریک بود عرضه را
آورده بودندش هنود میگه
یه فیلی رو گذاشته بودن توی اتاق تاریکی
بعد آدما میومدن
اندران ظلمت همین شد هر کسی از برای دیدنش
مردم بسی اومده بودن مردم و همه درون
تاریکی میخواستن ببینن اینو طبیعتاً چون
تاریک بود فقط میتونستن لمسش کنن و یکی
میومد پاشو لمس میکرد وقتی پاشو لمس میکرد
فکر میکرد که این مثلاً فرض کنید که ستونه
یکی
خرطومشو لمس میکرد فکر میکرد این ناودانه
یکی گوششو لمس میکرد فکر میکرد این باد
بزنه و هر کس یه جز این فیل رو فقط لمس
میکرد و تصوری از این فیل پیدا میکرد.
یعنی یکی فکر میکرد فیل این شکلیه، یکی
فکر میکرد فیل اون شکلیه به خاطر اینکه
جزء خاصی رو از اون
درک کرده بود ولی کلش رو هیچکس نمیدید.
یعنی فیل واقعی اون کل فیل بود دیگه نه
فقط دستش یا پاش یا صورتش.
میگه مولوی میگه چشم دریا دیگر است کفتگر
بهل و از دیده دریا نگر یعنی کفو
میدیدن دریا رو نمیدیدن
سعدی هم میگه که تنگ چشمان نظر به میوه
کنن ما تماشاکنان بستانی
مشکل کانت در ایران من متوجه شدم بعداً که
همین هست که یک
دو بعدش یه بعد معرفتشناسی یش و بعد فلسفه
اخلاقش به نحی اونم خیلی مورد
[صدای خرناس] توجه قرار گرفته و کلیت
فلسفه کانت و روح فلسفه کانت اصلاً
مورد توجه نیست من کاری به اشخاص ندارم و
هستن اشخاصی که طبعا اونچه که من میدونم
میگم میدونن ولی من منظورم اون درک عمومی
در دپارتمانهای فلسفه یا اون چیزی که
منتشر میشه روح این فلسفه شناخته شده نیست
و بسیاری از اجزای مهم این فلسفه ناشناخته
است و
در حقیقت
اونچه که بهش توجه شده یکی معرفتشناسیست و
یکی هم فلسفه اخلاق
و از این گذشته
بدترین اتفاقی که میتونست برای کانت
بیفته این بود که
به دست آقای ادیر سلطانی نقد عقل محض
ترجمه بشه یعنی آدمی که دانشمنده زباندانه
ولی به طور عمدی آشنایی زدایی میکنه از
زبان یعنی کانت وقتی که شما میخونید کانت
به هر حال یک متنیست مال ۲۰۰ سال پیش هیچ
متن امروزی نیست برای آلمانیها هم خوندنش
ساده نیست اولاً ثانیاً فراموش نکنید که
از زمانی که آلمانیها ها شروع کردن به
فلسفه ورزی به زبان آلمانی زیاد نمیگذشت
یکهم قبل از کانت تمام آثار فلسفی به زبان
لاتین هست خود کانت بسیاری از رسالههاش و
جستارهاش به زبان لاتین هست یعنی هنوز تو
دانشگاه اگر شما میخواستید رساله
دانشگاهی بنویسید باید به زبان لاتین
مینوشتید بنابراین استفاده از زبان
آلمانی برای فلسفه ورزی یه چیز جدید بود
یعنی کار جدید بود به همین دلیل طبیع
طبیعتاً دوست ما گفت که چرا در زبان
آلمانی فلسفه بردیدن دشواره یکی از دلایلش
این این بود دیگه چون که فلسفه
در
فرانسه یک قرن قبلش با دکارت فرانسوی شد
یعنی دکارت شروع کرد به فرانسوی نوشتن
فلسفه رو و خیلی زود این کارو کرد و به
همین دلیل در فرانسه فلسفه خیلی بعد عمومی
داره فیلسوف نویسنده هم هست مثلاً سارت یک
نویسندهست یک فیلسوفه آلبر کام یک
نویسندهست یک فیلسوفه هانری برگسون که یک
فیلسوف بود اولین فیلسوفی بود که جایزه
ادبی نوولو گرفت یعنی انقدر زیبا مینوشت
فیلسوف بود ولی جایزه ادبیات گرفت چون
زیبا مینوشت نصر خیلی خوبی داشت ولی در
آلمانی این مسئله بود که دیر به آلمانی
فلسفیدن
و نوشتار فلسفی
پدید آمد. خب بدترین چیز این بود که یه
کسی مثل کانت که بارها و بارها جاهای
مختلف گفته که فلسفه
باید
واضح باشه روشن باشه و گفته من از کلمه
سازی از واژه سازی بیزارم و واژه سازی
جایی که واژه سازی لازم نیست نشون دهنده
یک نوع تشخص و تمایز و خودنما مای
بیمعنیست.
خب این افتاد به دست یک مترجمی که اصلاً
هنرش واژهسازیست و عشقش واژهسازیست.
تصور کنید که آقای عزی سلطانی فقط برای
کلمات
عره گرا میگیم فلانی سر گراست یعنی چی؟
یعنی برای کلمات عربی
معادل فارسی میذاریم یعنی مثلاً به جای
اینکه بگه وجود بگه هستی. بسیار خب اینو
من میفهمم ولی در کار آقای ادیب سلطانی
یک چیز شگرفی که میبینیم اینه که کلمات
فارسی آشنا رو به کلمات
غیرمعمول فارسی برمیگردونه. مثلاً همسر
مثلاً همسر به معنای زوج یا زوجه همسر رو
برمیگردونه همیوغ یعنی غیر قابل تصور
همچین چیزی که این منطقش چیه و یا خیلی
چیزای دیگه خیلی کلمات دیگه و این به
اصطلاح شیوهشه و سبکشه حالا شما تصور کنید
کانتی که خودش روان نیست بر نقد عقل محض
گیر و گرفتاری داره هم از نظر نحوی و هم
از از نظر به هر حال بری برخی کلمات این
افتاد به دست کسی که اینو ۱۰ برابر
پیچیدهتر و مشکلتر کرد. حالا بگذریم این
بدقوالیست اولاً و ثانیاً اینکه ما اصلاً
نباید ترجمه کانت رو از نقد عقل محض شروع
میکردیم. چرا؟ به این دلیل که عرض
میکنم. یعنی به همون دلیل که ما تلقیمون
از کانت تلقی درستی نبود.
یکی از بهترین مدخلها فلسفه کانت همین
مقالهست که الان ما میخونیم. یعنی این
مقاله که ما میخونیم در حقیقت
نشان دهنده روح فلسفه کانت هست به زبانی
که کانت عمداً ساده نوشته برای اینکه عموم
رو مخاطب قرار بده یعنی برای دانشگاهیا
ننوشته برای اهل فلسفه ننوشته و اینو
نوشته برای عموم باید از اینجا شروع
میکردیم در حالی که شما اگر
از سیر حکمت در اروپای محمدعلی فروقی که
حدود هز و ۳۱۵
۱۶ فکر کنم نوشته شده باشه این جلد کانتش
تا
سال ۱۳۷۰
فکر کنم شما اثری از بحث یا ذکری از این
مقاله نمیبینید. اولین باری که این مقاله
به فارسی منتشر شده ۱۳۷۰ اگه اصرار نکنم
به دست آقای هرمز همایونپور در مجله کلک و
بعد البته چند تا ترجمه میشه که ترجمهها
هیچ کدوم ایدآل نیستن
حالا اشاره میکنم به این
اونچه که ما
بهش توجه نکردیم این بود که فکر کردیم که
فلسفه کانت یک فلسفهست مثل فلسفه
فلسفههای دیگه و وقتی میگیم فلسفه یعنی
یه چیز منظورمونه دیگه فلسفه یعنی همون
طور که میگیم فلسفه افلاطون فلسفه ارسطو
فلسفه کانتم میگه اما اونچه که در کانت
مهم بود در حقیقت انقلابی بود که در مفهوم
در خود مفهوم فلسفه کرد یعنی
شیوهای که به خود مفهوم فلسفه اندیشید
و به عبارت دیگه اگر بخوایم فلسفه کانت رو
خوب بفهمیم باید بفهمیم که کانت فلسفه رو
چگونه میفهمید
درکش از خود فلسفه چه بود فلسفه رو چگونه
تعریف میکرد این کلیده
کلید و رمز فهم سراسر فلسفه کانته و این
هیچ نیازی به اصطلاح و به اصطلاح
زبان تخصصی فلسفی نداره. میشه به زبان
ساده توضیح داد که مراد کانت از فلسفه چه
بود و چرا این چیز جدیدی بود و این چه
معنایی داشت برای
فلسفه و چه نتیجهای داشت برای
اندیشه مدرن و در زمینههای مختلف از
اخلاق و حقوق و
رشتههای دیگه
خب خب
ما وقتی که شما وقتی که نقد عقل محضو
میخونین نقد عقل محض که میخونین مثل
اینه که شما دارین یه کتابی در زمینه
به اصطلاح
با زبان فلسفه سنتی
دارین یک متنی میخونین در متافیزیک یا به
تعبیر
بعضیها
اپیستمولوژی یعنی معرفتشناسی یعنی مسئله
کانت در نقد عقل محض اینه که
ما چه چیزایی رو میتونیم بشناسیم چه
چیزایی رو نمیتونیم بشناسیم به عبارت دیگه
کانت در نقد عقل محض جغرافیادان
فهم بشریست یعنی میگیم این مرز فهم بشره
ما این مسائلو میتونیم بفهمیم این مسائل
بیرون این مسائلو نمیتونیم بفهمیم
اما اونچه که
کمتر ما در ایران بهش یعنی من حداقل نسل
ما و امیدوارم که نسل بعد بهتر باشه آموزش
دادن کانت رو
این نبود که کانت مسئله اصلیش چی هست و
مسئله اصلی کانت نه متافیزیکه نه
معرفتشناسیه
نه هستی شناسیه نه جهانشناسیه نه
کیهانشناسی نه هیچ کدوم از این چیزایی که
معمولاً در فلسفه بهش
پرداختن و موضوع فلسفه بوده در خود همین
نقد عقل محض یک بخشی داره در اواخر کتاب
در
فصل قانون کلی عقل محض میگه که
عقل
سه ه تا سؤال اصلی داره به اصطلاح میگه چه
عقل نظری چه عقل
عملی عقل به طور کلی ه تا پرسش اصلی داره
یک اینکه یعنی اینا پرسشهای اصلی فلسفهست
یکی اینکه چه میتوانم بدانم
د اینکه چه باید بکنم
ه اینکه به چه چیزی میتوانم امیدوار باشم
خب چه میتوانم بدانم؟ هانت همین نقد عقل
محض رو در جواب به این سؤال نوشت که چه
میشه من انسان شناختش چه بردی داره چه
توانایی داره چه مرزی داره
چه باید بکنم در نقد عقل عملی رو کتاب
دیگرشو در جواب بین نوشت که اخلاق هست
دیگه طبیعتاً چه باید بکنم یعنی چه کاری
درسته چه کاری نادرسته به چه چیزی
میتوانم امیدوار باشم این یعنی اینکه بحث
سعادت و بحث
دین رو مطرح میکنه که کانت در پاسخ به این
کتاب دین در بر در بر در برون مرزهای عقل
محض رو یا عقل صرف رو نوشت اما کانت یک
مجموعه درس گفتار داره که کاش اون به
فارسی ترجمه میشد پیش از یعنی اون یکی از
متنی کانته که خیلی خوبه که کسانی که
میخوان کانتو بخونن اونو بخونن قبل از هر
چیز دیگها و اون خیلی میتونه کمک بکنه
ازاهایی که درسهای کانت معمولاً خیلی
ساده تره تا آثاری که کانت نوشته اجازه
بدین ببینم پیدا میکنم نه
کانت در اونجا میگه که یک سوال دیگر هم
هست که
فلسفه
دنبال جواب هست و اون این که انسان چیست
و انسان چیست سوالیست که در حقیقت
انتروپولوژی یا انسانشناسی بهش جواب میده
انتروپولوژی به مفهوم کانته کلمه که حالا
باید توضیح داد و بعد کانت میگه تمام اون
سه تا سؤال اول یعنی چه باید بکنم چه
میتوانم بدانم چه باید بکنم به چه چیزی
میت توانم امیدوار باشم
اینا رو میشه در یک سؤال آخر که انسان
چیست خلاصه کرد یعنی چی؟ یعنی تمام فلسفه
سؤال اصلیش اینه که انسان چیست؟ این
چیزیست که ما در ایران به ما یاد ندادن
چرا؟ به خاطر اینکه اساساً فلسفه در ایران
از راه نادرستی آموخته میشه
مثلاً ما هیچ از فرهنگ رونسانس از فرهنگ
اوانیسم چیزی تو رشتههای فلسفه نمیکنیم
مثلاً مونتین در
آموزش فلسفه ما آموزش دانشگاهی فلسفه ما
خیلی جایی نداره در حالی که مونتینو اگر
شما نخونید واقعاً کانت نمیفهمید. یعنی
این منتن هست که مینویسه که هیچ چیزی
ارزش نوشتن
نداره به اندازه خود آدم. یعنی هیچ چیزی
به اندازه خود آدم ارزش فکر کردن و نوشتن
نداره. این انسان میشه مرکز تأمل و بعد دو
قرن بعدش
کانت در حقیقت میاد میگه فلسفه
مسئله فلسفه خود انسان هست. خب بذارید من
دو سه تا
عبارت از کانت برای شما بخونم
که شما ببینید
وقتی که
میگیم فلسفه مفهومش تغییر میکنه برای
کانت یعنی چی
کانت
مقایسهش کنیم با افلاطون افلا لاتون میگه
که
فلسفه یعنی عشق به مرگ یعنی که شما تمرین
کنید مرگ رو یا آموختن چگونه مردن که
قبلاً راجع بهش صحبت کردیم و این چگونه
مردن رو شما با پرهیز از لذات جسمانی
تمرین میکنید و یاد میگیرید و به عبارت
دیگه شما در افلاطون یک تنفری از لذات جسم
سمانی و هر چیزی که حسیست دارید و اون
جهانی که جهان حقیقیست یعنی جهان ایدهها
یه جهانیست ورای این عالم حسی و شناخت
حقیقی تنها برای ذهنی ممکن میشه که از
زحمت حواس فارغ باشه خب این برای کانت
قابل قبول نیست کانت در حقیقت میگه که
تنها شناختی رو ما تنها چیزی رو میتونیم
بشناسیم که در نهایت به تجربه حسی برگرده.
اون چیزی که ما نمیتونیم با تجربه حسی
درک کنیم مثل خدا، مثل روح، مثل آزادی و
چیزهای دیگه اینها قابل شناختن نیستن
و به همین دلیل که میگن که نقد عقل محض رو
میگن که توجیه
سنسبیلیتی یا حسانیت انسانیست. حالا کانت
میگه که
من قبل از این فکر میکردم که باسواد بودن
خیلی چیز مهمیه و
کمال خودم رو در این میدیدم که یه فیلسوف
عالی مقامی بشم یه کسی بشم که خیلی سواد
داره ولی روسو
منو به خودم آورد
منو متنوه کرد منو بیدار کرد من عبارت
کانتو براتون میخونم میگه من خود طبعی
طالب علم دارم یعنی من خیلی دوست دارم که
علم بیاموزم هم عتش تمام عیار برای معرفت
و بیقراری مشتاقانه برای کسب هرچه بیشتر
آن را در میاد میآم و هم رضایت از آنچه
به دست میآورم.
روزگاری میپنداشتم که همین به تنهایی
مایع شرافت آدمیست. یعنی اینکه آدم عالم
بشه من فکر میکردم عالم شدن
مایه شرافت آدمیست. چه کسی شریفتر
برخوردار از بیشترین شرافت کسی که عالمتر
باشه و به عوامی که چیزی نمیدانن به دیده
خاری مینگ مینگریستن. طبعاً آ مردم
معمولی
معمولی غیرعالم رو عوام رو تحقیر میکردم.
روسو ذهن مرا روشن کرد.
این پیشداوری
کورکورانه رنگ میبازد
و من یاد میگیرم که انسانها را محترم
بدارم.
این جنبش خیلی کلیدیه.
یعنی
ارزشی اون عالیترین ارزش برای کانت تغییر
میکنه دیگه. عالم شدن، زیاد دونستن،
موقعیت علمی والایی پیدا کردن ارزشش
کاملاً از بین میره و به جاش خود انسانها
براش بالاترین ارزش رو پیدا میکنن
و من خودم را تا امروز از کارگری ساده
کمتر حس میکردم. اگر باور نداشتم که این
تأمل فلسفی میتواند به دیگران ارزش ببخشد
تا حقوق انسانیت را استیفا کند. میگه اگر
این تأملات فلسفی من کمک نکنه به اینکه
انسانها بتونن حقوق انسانیتشون رو به دست
بیارن هیچ ارزشی نداره. مطلقا ارزش نداره
این تحملات فلسفه. پس نتیجه میگیریم که
هدف فلسفه ورزی برای کانت
دستیابی به حقوق انسانیته.
حالا من اینجا از همین کتابی که این
دوستمون نام برد
جدال دانشکدهها
یک تکهای بخونم
و بعد توضیح بدم باز که داستان چقدر مهم
هست
و چرا ما
کانت رو انقدر
وارونه فهمیدیم یعنی
کاملاً از اون
به جای اینکه از در اصلی بریم انگار که
از در پارکینگ رفتیم و بعد تو پارکینگ گیر
کردیم
و فکر میکنیم که خونه همون پارکینگه
اجازه بدید که من این تکه رو پیدا کنم
این جدال دانشکدهها بحث در مورد
جایگاهیست که دانشکده فلسفه در قیاس با
دانشکده
الهیات و دانشکده حقوق
داشته باشه و خب از آخرین نوشتههای کانت
هست و
بسیار خواندنیست و متأسفانه ترجمه که من
ازش دیدم آقای ماهوزی ترجمه خوبی نبود
بله
ریجن فکر کنم که اینجا باشه
آقای خلجی میخواین یه اشارهای بکنین به
سوختن کامپیوترتون که دوستان فکر نکنن شما
آماده نبودین
دیگه الان من کامپیوتر سوخت بله متسفانه
سوخت و
من
در حقیقت دارم از علم لد و نیم استفاده
میکنم بیشتر
و داشتم همین آماده میشدم برای این جلسه
که
کامپیوتر ناگهان خاموش شد و دیگه روشن
نشد.
بله میگه که
این نکته که
یک پاراگرافیست که
واقعاً خیلی مهمه و باید حتماً این رو
وقتی که شما کانت میخونید در نظر داشته
باشید
که کانت اینه در حقیقت کانت
آها میگه که من من دارم از اون متن
انگلیسیش میخونم و ترجمه هم شفاهی میکنم
میگه من از نقد عقل محض آموختم
که فلسفه
علم تصورات
مفاهیم و ایدهها نیست
یا علم علوم نیست یعنی
علم پایهای نیست برای همه یا چیزی از این
قبیل فلسفه تصوری که ما داریم اینه که علم
تصورات و مفاهیم و ایدهها و یا علمعلومه
به اصطلاح میگه نه فلسفه فلسفه اینا نیست
من از نقد عقل محض اینو آموختم این خیلی
مهمه میگه درسی که من از نقد عقل محض
گرفتم اینه که فلسفه اون چیزی که عموم
میپندارن نیست میگه ادر سس من
بلکه فلسفه علم انسانه است
علم
تصورات انسان اندیشههای انسان و کنشهای
انسان
و
باید همه
عناصری را که
عناصر انسانی رو
انسان به
به مساوی آنچه هست و به مساوی آنچه باید
باشد رو باید در اختیار قرار بده یعنی هم
کارکرد
طبی کارکردهای طبیعی و هم رابطهش رو با
اخلاق و آزادی میگه فلاسفه قدیم اشتباه
میکردن که فکر میکردن
در مورد نقش انسان در جهان اشتباه میکردن
به خاطر اینکه فکر میکردن انسان یک
ماشینی درون این جهان هست و کاملاً به این
جهان وابسته است و به چیزهای بیرونی و
موقعیتهای بیرونی
بنابراین انسان رو یک موجود منفعلی در
جهان تصور میکردن
من در از عقل نقد عقل محض متوجه شدم که
انسان
کاملاً یک وجود فعال در جهان داره. چرا؟
در نقد عقل محض چه اتفاقی میفته؟ در نقد
عقل محض میگه که تا الان فیلسوفان فکر
میکردن که ما شیوهای که جهانو میشناسیم
عین انعکاس تصاویر در آینه است.
همین شکل هست همین رنگ هست و این در ذهن
ما انعکاس پیدا میکنه. ذهن ما منفعله.
کانت گفت نه چنین نیست. این ذهن ماست که
این شی رو در این ابعاد در این رنگ در این
وزن و در این زمان و در این مکان میبینه.
بنابراین این ذهن ماست که نقش فعالی در
ادراک داره. این رابطه ذهن و واقعیت رو
معکوس کرد.
جهان بیرونی مثل توده آشفته است. ذهن ما
مثل قالبهای خاص
هست که اینها رو قرار میده درش و فرم میده
بهش و چون فرم میده قابل فهم میشه. اگر
این به اصطلاح
شما یا اون قالبها وجود نداشته باشن
واقعیت قابل فهمیست. واقعیت یک توده
بیکل نامنظم هست میگه که من فهمیدم که این
انسان یک موجود منفعل نیست در جهان بلکه
یک موجود کاملاً فعال هست و انسان هست که
در حقیقت همه این تصورات و همه این مفاهیم
رو میسازه و انسان هست که در هم قوانین
ین طبیعت رو میسازه وضع میکنه و هم
قوانین اخلاق رو
این مسئله اصلی کانته یعنی مس و به این به
این وسیله آزادی ممکن بشه یعنی مسئله اصلی
کانت این هست که انسان
نشون بده که انسان قانونگذار
خودش هست و آزادی انسان چیزی نیست جز
اینکه خودش قانون
اخلاق رو بگذاره همون طور که قانون طبیعت
رو میگذاره همون طور که
زمان مکان و چیزهای دیگه همه در ذهن من
هستن در خارج که زمان و مکانی وجود نداره
و من با این مقولات هست که جهان رو
میفهمم با در حقیقت با قوانینی که ذهن من
وض میکنه و میسازه جهانو میفهمم
بنابراین اخلاق هم مجموعهای از اخلاق
حقیقی مجموعهای از قوانینیست که انسان
خودش برای خودش میگذاره و به این وسیله
آزادیش رو به دست میاره. آزادیشو متحقق
میکنه.
خب کانت اهمیتش از اینجاست
که
اگر شما
به
برای این مثال براتون بگم اگر شما به
اعلامیه جهانی حقوق بشر نگاه کنین
اینجوری شروع میشه اعلامیه حقوق بشر از
آنجایی ی که به رسمیت شناختن
کرامت ذاتی همه اعضای خانواده بشری
و حقوق یکسان
و انتقال ناپذیر آنان اساس آزادی و عدالت
و صلح را در جهان تشکیل میدهد. این اولین
پاراگراف
اعلامیه جهانی حقوق بشری که سال ۱۰ دسامبر
۱۹۴۸
تصویب شده
میگه که کرامت انسان
اساس آزادی عدالت و صلحه
و اساس حقوق برابر میان انسانهاست.
تمام مفاهیم کلیدی این عبارت کرامت
انسان
حقوق
برابری
آزادی عدالت و صلح همه ساخته کانتن یعنی
همه به مفهوم کانتی به کار رفتن توجه
میکنین یعنی بشر انسان به مفهوم کانتی
کرامت به مفهوم کانتی
حقوق به مفهوم کانتی، آزادی به مفهوم
کانتی، عدالت به مفهوم کانتی و صلح به
مفهوم کانتی.
اهمیت کانت از اونجاست. یعنی تمام مفاهیمی
که لازم بود برای اینکه یک چیزی یعنی
بنیاد حقوق جدید گذاشته بشه. حالا بعد از
این مقدمه شما
ماده اول رو دارید. میگه تمام افراد بشر
آزاد به دنیا میآیند و از لحاظ کرامت و
حقوق هم برآورن. باز کرامت و حقوق همه
دارای عقل و وجدان میباشند و باید نسبت
به یکدیگر و روح برادری رفتار کنن. عقل،
وجدان، کرامت، حقوق، برابری اینا همه
مفاهیم کانتین. بعد میگه که ماده دوم باز
بحث آزادی همه است و
رفع تبعیض از هر هر کسی و بعد
این نکته ماده ششم میگه هرکس حق دارد که
شخصیت حقوقی او در همه جا به عنوان یک
انسان در مقابل قانون شناخته شود خب این
خیلی مهمه اونچه که در اینجا
میاد
میدونید که در کشورهای اسلامی مشکل دارن
با این حقوق بشر غربی و
اگر با حقوق بشر
مشکل هست و خودشون از حقوق بشر اسلامی
صحبت میکنن یعنی با فلسفه کانت مشکل
داریم ما یعنی هم مشکل فهمشو داریم هم
مشکل پذیرشو داریم نمیتونیم بپذیریم هنوز
در کشورهای اسلامی
حالا من مثال میزنم برای شما.
بعضی از کسانی که سعی کردن
یک صورت اسلامی یا توجیه اسلامی پیدا کنن
برا حقوق بشر که بعضیاشون آدمهای سرشناسی
هستن
گفتن بله در اسلام هم کرامت کرامت ذاتی
انسانها به رسمیت شناخته شده.
حتی آقای منتظری هم مث که یه جایی یکی دو
جا از کرامت ذاتی انسان صحبت شده صحبت
کرده بعضیها مثل آقای دکتر مصطفی محقق
داماد که استاد من بود ایشونم سعی کرد سعی
میکنه که یک مبنای اسلامی برای حقوق بشر
پیدا کنه و رو این اصل کرامت تکیه میکنه
و میگن بله در اسلامم کرامت ذاتی داریم
این
دقیقاً اون گرهگاه اصلیست که ما در شناخت
فلسفه کانت داریم و اون هست که کرامت در
فلسفه کانت یا دیگنیتی به مفهوم این نیست
که انسان موجود شریفیست یا مثلاً در
ادبیات مذهبی تقریباً در بیشتر مذاهب
انسان اشرف مخلوقات هست انسان
برخوردار از حرمت هست یا به قولی از
احترام و حیثیت هست اینا اون مفهوم کانتی
کرامت نیست کرامت در مفهوم کانتی کلمه
یعنی
آزادی انسان در
یعنی به آزادی انسان که آزادی انسان چیزی
جز
خود آیینی یعنی
توانایی انسان برای وضع قانون برای خودش
نیست. بنابراین در انسانی که خودش برای
خودش قانون نمیگذارد یعنی شریعت براش
قانون میگذاره، خدا براش قانون میگذاره،
سنت براش قانون میگذاره، یه چیزی بیرون
از او براش قانون میگذاره فاقد کرامت
هست.
در مقاله روشنگری چیست؟ آغاز روشنگری
چیست؟ چگونه
چه جملهای میاد؟ میگه که روشنگری یعنی
خروج انسان از ناوالغی و تقصیر خویشتن و
این نابالوالقی یعنی که ناتوانی در به
کارگیری فهم خویش بدون هدایت دیگری و این
استقلال در اندیشیدن یعنی استقلال در وضع
قانون اخلاقی برای خود یعنی شما زمانی از
نظر کانت آزاد تعریف میشین که
خودتون و دارای کرامت هستید که خودتون
باور داشته باشید که انسان قانونگذار خودش
هست.
یکی دیگه از کتابهایی که برای شروع کردن
شروع کردن کانت خوبه البته نیاز به شرح و
اینها هم داره منتها کاش که یک ترجمه
بهتری از این کتاب میشد
کتاب
بنیانگذاری میشه ترجمهش کرد بنیانگذاری
متافیزیک اخلاق
یعنی چی؟ یعنی کهه تا حالا
برای اینکه اخلاق رو
به اصطلاح مبناشو توضیح بدن
دنبال یا دین بود یا خدا بود یا طبیعت بود
یه چیزی شبیه این بود ولی کانت در حقیقت
یک بنیان جدیدی رو برای اخلاق قرار میده و
اون خود انسان هست
اجازه بدید که من یک تکهای از این بخونم
م برای شما
میگه که
میگه فلسفه همین به اصطلاح بنیان منظور
اینه فلسفه باید در اینجا خرو خلوص خود را
به عنوان واضح
مستقل
قوانین خویش و نه به عنوان واسطه ابلاغ
قوانینی که احساسی مکتسب یا خدا میداند
چه فطرتی به آن الهام کرده است ثابت کند.
یعنی که شما باید اخلاق رو فارغ از هر
تجربها، مستقل از هر تجربهای و مستقل از
هر اقتدار بیرونی شما باید بهش دست پیدا
بکنید و در حقیقت قانون گذاری اخلاقی
بکنید. شما
نمیتونید با اخلاق اخلاق دینی به این
مفهوم و از نظر کانت اخلاق به معنای واقعی
کلمه نیست. اخلاقی که شما
کار خوب رو برای پاداش انجام میدید چون
خدا گفته انجام میدید و کار بد رو انجام
نمیدید چون خدا گفته و چون که از
جهنم هراس دارید
میگه که
انسان در
انسان در
نظامهای اخلاقی پیشین
یک موجود مقدس بود ولی در عین حال ناقص
بود. چون ناقص بود نیاز بود که خدا براش
قانون بگذاره
اما در
نظریه کانت انسان
خودش
یک هدف هست نه وسیله و
اونچه که بالاترین ارزش رو داره و به
اصطلاح کرامت یعنی همین دیگه یعنی
بالاترین ارزش رو داره اون انسانیست که
خودش قانون میگذاره برای خودش و به قانون
گذاری به قوانین خودش
عمل میکنه
و این قوانین قوانینی هستن که در عین حال
عامن یعنی اگر من قانونی رو اخلاقی باید
بدونم که باید فرض کنم این قانون برای همه
هم صادقه
بنابراین عامه عمومیه
میگه اخلاق شرطیست که تنها و تحقق آن هر
موجود عاقلی میتواند به خودی خود غایت
باشد. یعنی کهه در صورتی که انسان برای
خودش قانون بگذاره میتونه برای خودش غایت
باشه. زیرا تنها از راه اخلاق امکان آن را
دارد که عضوی قانونگذار در قلمروی غایات
به شمار آید. بدینسان اخلاق و انسانیت تا
جایی که به داشتن اخلاق تواناست تنها
چیزیست که شرف دارد
کرامت دارد این شرف کرامت شرف ترجمه کرد
یعنی اینکه کرامت انسان به این هست که
آزاد باشه و آزادی یعنی چی؟ یعنی اتوناومس
باشه یعنی خدایین باشه یعنی وضع قانون
بگذاره خب این درست در تضاد با اون چیزی
هست که این آقایون به عنوان حقوق بشر
اسلامی میخوان تغییر کنن یعنی میخوان
از اخلاق اسلامی
یا از درک اسلامی از حقوق و از درک اسلامی
از بشر حقوق بشر دربیارن این اصلاً
بیگانهست به حقوق بشر هیچ ربطی نداره به
حقوق بشر اونچه که در عصر جدید جدید هست
حقوق بشر نیست بلکه مبنای حقوق بشر هست.
یعنی حقوق که خب از قدیم بشر حقوقی داشته
در همه ادیان و فرهنگها اونچه که جدید
هست و با کانت بیشتر مطرح میشه اینه که یک
مبنای جدیدی برای حقوق بشر میاد که این
قبل قبل از این وجود نداشته و مفهوم جدیدی
از انسانیت یعنی انسان انسانیت یک تعریف
جدیدی میشه که پیش از این نبوده
و این مفهوم انسانیت اگر شما در
کتاب
انسانها در عصر ظلمت اگه به مقاله یاسپرس
نگاه بکنید هانرین توضیح میده که این
انسانیت به مفهوم جدیدش در کانت و بعد در
یاسپرس به چه معناست
و چرا این انسانیت
با اون تصور از انسان که در ادیان یا در
فلسفههای قدیم بوده کاملاً متفاوت هست؟
خب این
تلقی از اینا اینا سؤالات کانتیه یعنی
کانت مسئلهش انسانه مسئلهش آزادیه مسئلهش
همه چیز در ارتباط با این معنی پیدا میکنه
یعنی که اگر کانت سراغ اخلاق میره برای
آزادی انسانه اگر سراغ حقوق میره برای
آزادی انسانه و اگر سراغ معرفتشناسی هم
میره و نقد عقل نظری محض میکنه اونم برای
آزادی تمام فلسفه کانت یه سیستم واحده
یعنی کانت اساساً معتقد بود که فلسفه باید
یک سیستم باشه سیستماتیک باشه هیچ چیزی
هیچ نکتهای اتفاقی نیست کاملاً مثل یه
سیستمیست که همه چیز همه چیز ربط داره ولی
قلب تپنده این فلسفه آزادیست اگر شما اینو
ندونید که ما نمیدونستیم
و درست درک نمیکردیم.
بقیه سؤای کانت برامون خیلی معنای خاصی
نمیداد. به سختی معنی میداد و نمیتونستیم
به درستی بفهمیم این رو.
این اون چیزیست که به
فلسفه کانت
معنی میده و فلسفه کانت رو بنیانی میکنه
برای لیبرالیسم در عصر جدید و برای
سکولاریسم و برای نظامهای حقوقی و اخلاقی
مرتبط بهش
اگر دوستان دوست داشته باشن بیشتر راجع به
این مسئله آزادی
مطالعه کنن از نظر کانت هایدگر یک کتابی
داره به نام
ذات آزادی انسان من فقط یه نکته رو اضافه
کنم
طبیعتاً
هر نظام سیاسی که آزادی رو بیشتر تهدید
بکنه
با فلسفه کانت بیشتر مشکل داره به خاطر
اینکه عرض کردم که فلسفه کانت فلسفه
آزادیست و نظامهای توتالیتر که بیشترین
تهدید رو برای آزادی
میسازند
در نقطه مقابل فلسفه کانت قرار میدادن و
فلسفه کانت اهمیتش به اینه که پادزریست
علیه توتالیتاریزم و تمامیتگرایی و به
این دلیل هست که همچنان زنده است. به همین
دلیل هست که همچنان مسائلی که مطرح میکنه
مسائل امروز ماست حالا من اینجا
توقف میکنم دیگهم
از همه دوستان اون درسته که ما امروز از
روی متن نخوندیم ولی اونچه گفتیم به نظر
من برای فهم متن همون مقداری که خوندیم
همون مقداری که خواهیم خواند مهم بود و
توضیح میداد بیشتر مفهوم روشنگری رو مفهوم
اندیشی یدن رو و اهمیت این
اندیشیدن به اصطلاح خود اندیشیدن یعنی
اندیشیدن بدون
یاری گرفتن از هدایت دیگری و ولی امیدوارم
که هفته فردا بتونیم
یک یکی دو تا پاراگراف بخونیم که بیشتر
برمیگرده به مفهوم آزادی ویان
سپاسگزارم
و امیدوارم که دوباره وقت همس سخنی با همه
دوستانو داشته باشم از آقای دکتر امیری و
دوستان دیگه که
آشنا هستن در جلسه و شمارشون
بسیار هست یکایک اینها سپاسگزارم و برای
همه اوقات خوشی رو میکنم