متن‌خوانی جستار «روشنگری چیست؟» ایمانوئل کانت (جلسه‌ی پنجم - ۵/۷)

سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان عزیز و امیدوارم که یکشنبه خوبی رو گذرونده باشن یا مثل ما نیمیشو در پیش داشته باشن و سپاسگزارم از اینکه امروز هم به ما پیوستید در این اتاق و فرصت بحث کردن درباره مقاله مهمی رو فراهم آوردید من سعی می‌کنم که یک مقدار از این کتاب از این مقاله بخوانم. من فکر میکنم که فقط سه چهار خط اولو خوندیم. همون طور که قبلاً توضیح دادم روشنگری که در برابر انلایتنمنت به کار میره د تا معنا داره. یک معنا یه معنای اون اشاره به یک جنبش فرهنگی فکری فلسفی و اجتماعی حتی سیاسی مهمی هست که در اروپای قرن هفدهم و هجدهم به وجود آمد و سرانجام به انقلاب فرانسه و تحولات مهمی از جمله انقلاب آمریکا انجام میده یعنی جنبش روشنگری بسیار تأثیر داشت در پدید آوردن انقلاب آمریکا ها یک تأثیر فراقاره‌ای داشت ولی در اینجا کانت به روشنری به عنوان نه یک رویداد و جنبش بیرونی بلکه به عنوان یک ایده فلسفی نگاه میکنه شما میتونید روشنگری رو به جاش فلسفیدن و فلسفه ورزی بگذارید یا اندیشه اندیشیدن فرقی نمیکنه چون کهه که مراد همین هست و در قرن هجدهم خود این روشنایی و نگری نگریستن دیدن بینایی هر دو استعاره‌هایی بودن برای این اشاره به حقیقت شما باید چشم بینامی داشتید تا حقیقت یا واقعیت بیرونی رو ببینید و همین طور روشنایی لازم بود برای دیدن حقیقت همونطور که تو تمثیل غار اخلاطون هم میبینید و تاریکی اشاره داره به خرافه اونچه که پوچ هست اون اعتقادات و اون باورها و اون قضاوت‌هایی که بیبنیانن منتها محصول عواطف و تعصبات و نادانی بشر هستن یا ناوینایی دونیدرو یک جست مهم داره راجع به ناوینایی که به خاطر اونم زندانش کردن به فارسی هم ترجمه شده اون چیز اون مقاله بنابراین نابینایی این بود که شما نمیتونه حقیقتو ببینه من بحث مفصلی کردم راجع به اینکه چرا از میان حواس پنجگانه چشم انقدر اهمیت پیدا کرده باید به وقت دیگری گذاشت این بحث رو ولی به طور کلی می‌تونم فقط به این اشاره کنم که باور بر این بوده که دیدن و چشم با چشم حس کردن اشیا زودترین اطمینان رو در مورد واقعی بودن واقعیت و حقیقی بودن حقیقت به انسان میده پیش از هر حس دیگری به همین دلیل هست که اعتبار چشم در این زمینه و کارایی چشم بیشتر تلقی میشده خب میتونیم به جای روشنگری بگذاریم اندیشیدن فلسفیدن از نظر کان فرقی نمیکنه روشننگری چیه این یه خروج آدمیست از نابالغی به تقصیر خویشتن خود یعنی اینجا باز بلوغ به معنای استعاری به کار میده دیگه تصور کنید یک انسانی رو که به بلوغ رسیده مثلا ۲۰ ساله است ولی هنوز مثلاً چه میدونم توی رورروک میشینه مثلا کارای بچگانه میکنه کنه نمی‌خواد بالغ بشه نمی‌خواد رسیدن به سن بلوغ خودش رو به رسمیت بشناسه و عمداً خودش رو در حالت نابالغی نگه می‌داره. کسی که فکر نمیکنه همین حالتو داره. در حقیقت یک انسانیست که توانایی مسئول به عهده گرفتن مسئولیت خودش رو داره و می‌تونه کاملاً مثل یک آدم بالغ عمل کنه ولی ترجیح میده که کودکوار زندگی کنه خروج از ناوالغیست به تقصیر خویشتن خود اونوقت نابالوالقی چیه چطوری میشه که آدم‌ها بلوغ رو پس میزنن و نمیخوان بالغ بشن با عجز از کاربرد فهم خودشون بدون هدایت دیگری و این هدایتهم باز استعارهست اشاره به به اصطلاح نقشی که ارباب کلیسا و روحانیت دارن روحانیت همش میخوان شما رو هدایت کنن یا به قول فوکو میخوان شما رو بر شما حکومت کنن زندگی شما رو تعیین کنن رساله‌های عملیه در حقیقت همین کارو می‌کنن دستورالعمل زندگین چارکچوب زندگی شما رو مشخص می‌کنن کی بیدار شین کی بخوابین چه روابطی با همدیگه داشته باشین خوب چیه بد چیه ولی انسانی که بالغ هست خودش فکر میکنه و از قید پیروی و طبعیت از هرگونه اقتداری از هرگونه مرجعیتی رها می‌کنه خودشو به تقصیر خویشتن از این نابالوالقی چرا این نابالغی خودخواسته است داوطلبانه است چرا این به عبارت دیگه چرا این بندگی و بردگی و قلاده به گردن آویختن تقلید از قلاده به گردن انداختنه دیگه این تقلید چرا خودخواسته است چرا آدما از آزادی می‌گریزن چرا آدما از بندگی رنج نمی‌برن چرا کاملاً آگاهانه ترجیح میدن این بردگی رو به آزادی دیگه چون که علتش کمبود فهم نیست از نظر کانت و از نظر فیلسوفان قرن هدهم به این طرف انسان‌ها تواناییشون برای فهمیدن مساویه انسان‌ها برابر به دنیا میان در قوه ادراکشون و عقلشون اونچه که مشکلزاست نداشتن عزم و اراده است یکی اینه یعنی ضعف عزم و اراده و دیگری شجاعت نداشتن نه کمبود فهم بلکه کمبود اراده و دلی به کار گرفتن آن باشد بدون هدایت دیگر یعنی فهمشون رو به دلیل ترس و به دلیل تنبلی به اصطلاح دست نخورده نگه میدارن از پلاستیک درش نمیارن و این جمله کانت طبیعتاً در گوش دالان‌های این دو قرن می‌پیچه که دلیل باش در به کار گرفتن فهم خویش. این است شعار روشنری. این عبارتیست که توضیح دادم از خراس. اصل حرف اینه. شجاع شجاعت داشته باش در اندیشیدن بدون یاری کسی بدون پیروی کسی پس کانت مخصوصاً اندیشیدن رو با شجاعت پیوند میزنه و به عبارت دیگه شما اندیشیدن چیزی نیست که همین طوری بشه اون رو یک فراآیند ذهنی و عقلی تلقی کرد. نه شما برای اینکه از عقلتون استفاده کنین باید به نیروهای دیگتون اتکا بکنین به ارادتون. اگر شما اراده نکنین نمی‌فهمید. شما دیدید که آدمایی میان در متمدن‌ترین کشورها در بهترین دانشگاه‌ها تحصیل می‌کنن ولی بدون اینکه چیز درست حسابی یاد بگیرن یا شعورشون مثلاً تغییر کنه بیشتر بشه چرا به خاطر اینکه نخواسته بفهمه نخواسته درد کنه نخواسته بشناسه خواستن مهمه شما در فلسفه پدیدارشناسی به این طرف بحث اتنشن و اینتنشن یعنی هم نیت و هم توجه برای ادراک ضروریه شما بدون اتنشن و بدون اینتنشن یعنی بدون اینکه قصد داشته باشید و بدون اینکه توجه کنید شما اشیایی که در دسترس شما هستن رو درک نمی‌کنید به قول مولوی دیگه چشم باز و گوش باز و این اما حیرتم از چشمندی خدا شما میاید توی اتاق ولی چون توجه ندار اصلاً عجل دارید فقط می‌خواید مثلاً موبایلتونو جا گذاشتید بردارید و برید اصلاً متوجه نمیشید که مثلاً شیر آب بازه نمی‌دونم رخت ریخت زمین هیچی رو نمی‌بینید فقط یک چیزی رو می‌بینید همون چیزی رو که می‌خواهید می‌بینید همان چیزی رو که قصد دارید می‌بینید بنابراین دیدن یک و ادراک به طور کلی ادراک و شناخت ادراک حسی و شناخت عقلی هیچ کدوم چیزایی نیستن که اتوماتیک صورت بگیرن و بشه گفت این فقط و فقط چون ما عقل داریم پس اتوماتیک عقل می‌بینیم چون ما فکر داریم ذهن داریم اتوماتیک چیزا رو می‌شناسیم نه و تفاوت آدم‌ها از نظر کانت اینه که به این نیست که اختلاف سطح دارن در قوه در توانایی فهمشون و درکشون اختلاف اینه که یکی اراده نمیکنه یکی اراده میکنه یکی شجاعتره و یکی ترسودتره. خب تناسویی تناسایی و ترسوییست که سبب می‌شود بخش بزرگی از آدمیان بانک طبیعت آنان را دیدگاهیست به بلوغ رسانیده و از هدایت غیرهایی بخشیده با رغبت همه عمر ناوالغ بمانند یعنی کاملاً از نظر جسمی و به اصطلاح توانایی بدنی لازم برخوردار هست اما خودش با رغبت می‌خواد نابالغ بمانه و دیگران بتوانند چنین ساده و آسان خود را به مقام قیم برکشاند این نکته مهمیست که این عدم اراده بندگان هست که خدایان رو به خدایی می‌رسونه خب توی فلسفه سیاسی امروز از جمله در فلسفه سیاسی آرنت تأکید میشه که رهبر خودکامه خودش که نمی‌تونه به اون مقام برسه نمی‌تونه اون قدرتو پیدا بکنه این توده توتالیتر هست این توده خودکامه هست که اون رهبر رو به اون جایگاه قدرت مطلقی می‌نشونه و بدون پشتوانه این توده یک فرد آدم هرگز نمیتونه مسلط بشه بر میلیون‌ها انسان دیگه و این خیلی مهمه باور کردن این نکته چون همیشه مردم کسانی که تحت ظلم و ستم هستن عادت دارن که خودشونو قربانی بدونن دیگه میگن تقصیر کیه؟ تقصیر حاکمه تقصیر سلطانه تقصیر ولی فقیه تقصیر جمهوری اسلامیه کسی نمیگه که من که دارم بهم ظلم میشه مسئولیتم در این ظلم هیچ کمتر از اون ظلم کننده نیست و اگر من ظلم پذیر نباشم او توانایی ظلم بر من نداره اگر من در برابر مغزویی او در برابر تبلیغات او در برابر به اصطلاح حالا ظلم او و به انقیاد کشیدن او مقاومت می‌کردم کار اینجا نمیکشید اینو مردم نمی‌پذیرن مردم دوست دارن ویکتمایز کنن خودشون چهره مظلوم بگیرن به خودشون خودشون رو بیگناه بدونن و اون قدرتی که خب به ظاهر بسی فراتر از فرد و شخص هست اون رو مقصر بدونن کانت میگه که این‌ها در حقیقت با رغبت نابالوالقی رو برمی‌گن گزینن در نتیجه دیگران می‌تونن آسان خودشون رو به مقام قیم برسونن. نابالغی آسودگیست و توجه به این از توجه به این بحث مسئولیت پیش میاد که طبیعتاً آدم‌ها دوست ندارن دیگه همین که چرا آدما با رغبت به بندگی تر میدن؟ به خاطر اینکه اگر بخوان آزاد بشن مسئولیت قبول کنن و انسان‌ها به شدت از مسئولیت گریزانن همون طور که از تکلیف و وظیفه گریزانن طبیعت انسان و غرائض انسان او رو به سمت شر به سمت بندگی به سمت گردن نهادن به قدرت دیگری میکشونه و اون براش راحت‌تره تا اینکه بخواد در حقیقت انقلاب کنه شورش کنه و آزادی خودشو به دست میاره تا کتابی هست که برایم اسباب فهم است حالا کانت مثال میزنه در جلسات پیش گفتم که قرن هجدهم قرن انفجار صنعت چاپ هست و ناگهان پدیده‌ای به نام کتاب متولد میشه به مفهوم مدرن کلمه و مردم عادی یعنی ادبیات به وجود میاد ادبیات در قرن هجدهم به وجود میاد و مخصوصاً ادبیات عامه پسند حالا در قالب‌های متفاوت از مجلات زن به اصطلاح توده پسند از کتاب‌های داستان‌های به اصطلاح تخیلی و همه اینها باعث میشه که آدم‌ها هم دسترسی به کتاب پیدا بکنن هم آموزش و سواد دموکراتیزه بشه و هم اینکه که انسان‌ها سبک زندگیشون عقاعدشون و باورهاشون تحت تأثیر خوانده‌هاشون قرار می‌گیره. یعنی ما در قرن هجدهم با ظهور رسانه مدرن مواجه هستیم که کاملاً افکار عمومی رو شکل میده هم در مقام فرد و هم در مقام جامعه انقلاب فرانسه محصول رسانه کتاب و مجلهست تا کتابی هست که برایم اسباب فهمست طبیعتاً اون کتاب‌ها به آدم‌ها حالا مستقیم و غیرمستقیم میگن چهجوری زندگی کنن چهجوری بفهمن مثال دیگه تا کشیش غمگساری هست غمگذارو به تنه به کار می‌بره تا کشیش غم‌گذاری هست که در حکم وجدان من است میگه چه چیزی خوبه چه چیزی بده و تا پزشکی هست که می‌گوید چه باید خورد و چه نباید خورد حالا این پزشکی هم داستان داره که چرا اینو قید می‌کنه دیگر چرا خود را به زحمت اندازم اگر پولش فراهم باشد مرا چه نیازی به اندیشیدن است یه چیزی بگم امیدوارم که سوئ تعبیر نشه حرف من من نمیگم هم چه کشوری ولی یه کشوری رفته بودم و این کشور بسیار ثروتمنده و رو یک واقعیت عجیبی رو من اینجا مشاهده کردم اون این بود که حتی روشنفکرا و استادای دانشگاهش از فرد تنبلی و به قول کان تناسایی خودشون کتاب نمی‌خوندن یا کتاب نمی‌نویستن از ثروت داشتن ن یه کسی رو اج عجیر می‌کردن کتابو می‌خوند میومد خلاصهشو حتی نمی‌نوشت تعریف می‌کرد برای اونا و اونا مقاله یعنی آدمای سرشناسا یعنی خیلاشون توراق و تحصیلای دانشگاه‌های غربین و اونا اگر چیزی می‌نوشتن تعریف می‌کردن برای یک به اصطلاح گوست رایتر یه نویسنده او براشون مقاله یا کتاب نوشته یعنی اینا حال خوندن و نوشتن نداشتن وقتی پول دارن دیگه نیازی به فکر کردن ندارن دیگران این کار ملالآور را برایم و به جایم خواهند کرد. اندیشیدن یه کار زجراوریه به خاطر اینکه شما رو بیش از هر چیزی مضطرب می‌کنه. در وحله اول شما اگه بخواین فکر کنین قدم اول اینه که باید اون چیزایی که تا حالا باور داشتینو زیر سؤال ببرین. خب این یه ذره چیزه دیگه یه ذره نه خیلی دلهره آوره تشویش آوره وقتی که کالت میگه که باید شجاعت داشته باشی در وحله اول شجاعت شک کردن باید داشت و این چیز کمی نیست دیکارت وقتی که شک تصمیم گرفت که به قول خودش بنیان تمام عقاعدش رو فرو بریزه و از نوع بنا بکنه و شک بکنه در همه ادراکاتش در همه پیشورداشت در همه پیشوری‌هاش یه کار خیلی خطرناکی کرد و به قول اتینج ژیلسون هرگز باور نمیکرد که این چیزا که خراب میکنه دیگه نمیتونه درست بکنه و همین طورم شد همه چیز رو از بن و بیران کرد به امید اینکه بتونه یک بنیان و پایه‌های محکمی برای فلسفه بنا بکنه که از باد و باران نیابد که زن به همون استواری فیزیک نیوتونی باشه اما هرچی پیشرفت از ریاضیات و هندسه و خدا و آسمان و زمین کمک گرفت ولی نشد نشد و این وحشتناکه شما رو زیر پای شما رو خالی می‌کنه در حرف و ناگهان می‌بینید که تماستونو با واقعیت تماستونو با گذشته تماستونو با لحظه‌هایی که درش زندگی می‌کنید از دست میدید و این شجاعت میخواد این خطر کردن میخواد و کسی که می‌اندیشه باید این مخاطره‌ها رو بپ هیچ تضمینی نیست که شما در راه اندیشیدن اونچه که نقادی می‌کنید در اونچه که تردید می‌کنید بتونید جایگزینی پیدا کنید براش و به همین دلیل هست که حالا خواهیم گفت که چرا به این نکته اشاره خواهم کرد که چرا انسانی که فکر کرد که عقل برای زندگی کافیه و همه چیزو می‌تونه با عقل بنا بکنه و غیر از عقل تخیل و ایمان و امید و اعتماد و همه رو بریزه دور به اسم خرافه بعد از دو امروز متوجه شد که چقدر فاجعه باره این و نمیشه با عقل زندگی کرد و عقل توانایی کشیدن بار زندگی انسان رو نداره شما اگر امید نداشته باشید اگر ایمان نداشته باشید اگر اعتباد نداشته باشید اگر تخیل نداشت نداشته باشید اگر رویا نداشته باشید اصلاً ناممکنه زندگی باید خودتونو بکشین هیچ راه دیگهای وجود نداره و هم دکارت و هم کانت اینا در حقیقت بنیانگذار بهلیزمن دیگه رابطه مخصوصاً کانت رابطه انسانو با واقعیت برای همیشه قطع کرد کانت گفت که جهان دو بخشه یه بخش اون چیزی که ما می‌بینیم برای ما آشکار میشه این کتاب رنگش سبزه قطعش رعیه وزنش مثلاً ۳۰۰ گرمه ۵۰ ۳۰۰ صفحه ورق داره این چیزیست که من می‌تونم حس کنم تجربه کنم این جهان پدیدارهاست اما اینکه ذات این کتاب چیه ماهیت این کتاب چیه من نمیتونم دسترسی ندارم بود من فقط می‌تونم به اونچه که محسوس و ملموس هست دسترسی داشته باشم و ذات و واقعیت اشیا که کانتینگ نومن برای همیشه برا برای انسان غیر قابل شناخت شد از رشته پیوند انسان با واقعیت از زبان کانت به این سو کاملاً گسسته شد و ناگهان همین میهیلیسم در حقیقت همینه دیگه میهلیزم یعنی اینکه شما اون بنیانی که تا اون موقع تمامی تصوراتتون معیارهای داوری ریتون و ارزش‌هاتون و در حقیقت مهک‌های سنجش رو بر او قرار داده بودین ناگهان از دست بدید و یک زمین شکافی برداره و شما رو در قعر یک مقاکی پرتاب میکنه این اتفاق برای بشر افتاد و همچنان بشر با نیهیلیسم و با این نیست باوری درگیر هست و نمی‌تونه غلبه کنه براش به دلایل مختلف و و در پیکار با لیست انگاری و فقدان بنیان به اصطلاح گروندلس بودن زندگی و اندیشیدن مدام داره بیشتر زجر میکشه و به تکافوی بیشتری نیازمند میشه خب این شجاعت میخوادلی میخواد یا به قول پولتلیش شجاعت بودن یعنی شما برا باید تصمیم بگیرید برای اینکه زنده بمانید. تصمیم بگیرید برای اینکه به زندگی اعتماد کنید. تصمیم بگیرید به این به اینکه به جهان اعتماد کنید. انسان‌ها رو دوست داشته باشید. یعنی یک سری موضعگیری‌ها و یک سری تصمیم‌های بنیادی لازم هست که هیچ کدوم عقلانی نیست. هیچ‌کدوم هیچ تضمینی وجود نداره غیر از ایمان و اعتماد و امید هیچ به هیچ وجه عقلانی نیست تا بتونید شما زندگی کنید از جمله خود عقلتون انسان چقدر به اصطلاح عقلش اعتماد کرده و خطا کرده او فراوان در کشورها یعنی کدوم به قول حافظ جایی که برق استیان بر آدم سفیر زد ما را چگونه زیب دعویه بیگناهی ما مدام در هر شرایطی در هر کشوری کشوری چه به عنوان فرد چه به عنوان به اصطلاح یک مسئول و جامعه و در هویت جمعی مدام خطا می‌کنیم مدام قدرت پیش‌بینی همه چیز و قدرت برنامه‌ریزی برای همه چیز رو نداریم و به همین دلیل هست که برای زیستن برای بقا نیازمند یک چیزایی هستیم که ورای عقل قرار دارن با عقل قابل توضیح نیستن این دوستانی که خیلی قاطعانه از خراف ستیزی حرف می‌زنن و عقلگرایی خیلی خام صحبت می‌کنن لابد توجه ندارن که دارن از چیزی صحبت میکنن که واقعاً خرافاته یعنی این عقلی و عقل باوری که ازش سخن میدن کاملاً خرافاتیه شما به چه دلیل صبح از رخت خواب بلند میشید میرید سر کار هیچ دلیل عقلی وجود نداره تصمیم گرفتید اعتماد می‌کنید بر اینکه این سقف روی سرتون نریزه، زلزله نیاد. اعتماد می‌کنید به اینکه فردا باز آفتاب بر خواهد آمد و شما اونچه که امروز دارید فردا هم خواهید داشت. اینا همه تصمیم‌های عاطفی احساسی عقلی غیر عقلی و ایمانه نه عقلانی. به عبارت دیگه جان رایز بین به اصطلاح رشنال بودن و ریزنبل بودن تمایز میگذاره یعنی که بله زندگی انسان و رفتار انسان باید ریزنبل باشه یعنی کار احمقانه نکنه آدم کار معقول بکنه کار کاری نکنه که در چشم دیگران ناوخردی و ناروایی به شمار بده اما رشنال نمیتونه باشه در همه کاراش چهجوری میشه شما بچتونو دوست داشته باشید بعد اینو بخواین رشنال بدونید هیچ دلیلی وجود نداره که شما بچتونو دوست دارید. مهم‌ترین کارهای انسان، رفتارهای انسان برای عقل و حساب سود زیار قرار دارن. به این نکته برخواهم گشت. میگه که برای اینکه بخش هرچه بزرگ‌تری از آدمیان از جمله جنس لطیف به تمامی به سوی بلوغ رفتن را نه فقط دشوار که بسیار خطرناک نیز بدانند قیم‌هایی که از سر لطف نظارت عالیه ور آنان را به عهده گرفتند تدارک بایسته می‌بینن. اینجا اشاره میکنه به اینکه زن‌ها گرایش بیشتری دارن از نظر کانت به اینکه خودشون رو در حالت نابالغی قرار بدن و بیشتر تقلید کنن خب طبیعتاً این در زمان کانت احتمالاً میشده میشده صادق باشه یعنی به دلیل به دلایل مختلف به خاطر اینکه زن‌ها روابط اجتماعیشون حضور اجتماعیشون خیلی محدودتر از مردها بوده و طبی طبیعتاً وابستگیشون به سنت و اعتمادشون به مراجع تقلید بیشتر از مردها بوده. مردها در فضای اجتماعی حضور و تحرک بیشتری داشتن و استقلال رأی بیشتری از خودشون نشون میدادن. اما اینم توجه کنید که این حرف و کانت از سر بر خلاف اون تفسیرای زنستیزانه که از کلمات کانت میشه کانت بسیار به زن‌ها احترام می‌گذاشت و دوست زن بسیار داشت یعنی با اینکه هیچ موقع رابطه عاشقانه‌ای با هیچ زنی نداشت و هیچ روابط جسمی و جسمی با هیچکس برقرار نکرد ولی دوستان زن فراوانی داشت که با شون هشت داشت و نه فقط در شهر خودش و در آلمان که در شهرای کشورهای مختلف اروپایی به دیدنش میآمدن باهاش نامهنگ نگاری میکردن و احترام متقابل بین اینها برقرار بود و کانت به دلیل که کان مفهوم هیومانیتی یا انسانیت رو از نو تعریف کرد قطعاً نمیتونست زنان رو به چشمی که پیش از او فیلسوفان نگاه نگاه می‌کردن ببینه به همین دلیل در بحث شهروندی هم گرچه زن‌ها رو شهروند به اصطلاح درجه دوم می‌دونه ولی یک فرمولی پیدا میکنه برای اینکه زن‌ها بتونن ارتقا پیدا کنن به شهروند درجه یک و برابر با مردها بشن میگه که زن‌ها بیشتر در معرض این تقلید کردن و پیروی کردن هستن و این به اصطلاح صاحبان قدرت سواستفاده می‌کنن از این مسئله. بعد میگه که اینان پس از آنکه جانوران دستآموز خود را خوب تحمیق کردن، سخت مواضبت می‌کنند که این موجودات سربراه نکند از قفس کودکان. منظور روعک بچهست. قفس کودکی معنی نمیده. از اون روعک به اصطلاح بچه بیرون بیاد. یعنی سعی می‌کنن که آدم‌هایی رو که بالغن بزرگن هنوز مثلاً پستونک بذارن دهنش همان زندانی که ایشان برایشان فراهم کردن نمی‌گذارن اینو پا بیرون بگذارن از این زندان اما کانت اینجا دلگرمی میده امید میده در حقیقت شجاعت میده دلیلی میده میگهین خطرها چندان هم که می‌گویند بزرگ نیستن میگهین شاهبان قدرت ارعاب می‌کنن نترسید تن به ارعاب این‌ها ندید. این‌ها وقتی شما رو از فکر کردن مستقل به وحشت می‌دازن باور نکنید فکر کردن مستقل استقلال فکری انقدا هم کار مخاطره آمیزی نیست بلکه با چند بار افت و خیز سرانجام شیوه راه رفتن رو می‌آموزن. میگه درسته اولش سخته ولی کمکم یاد می‌گیریم. اما یک نمونه ناکام کافیست که همه را از آزمون‌های بعدی به هراسانت میده. اما خدا نکنه که یه کسی شکست بخوره. این آخوندا و به اصطلاح اونا که قدرت دارن این رو پیراهن عثمان می‌کنن و میگن نگفتیم ما بقیه عبرت بگیرن و این راه رو نرفت. برای هر فرد به تنهایی سخت دشوار است خود را از نابالغی که سرشت دومین او شده یعنی طبیعت ثانوی شده بیرون بکشد. او دیگر آن را دوست هم می‌دارد. یعنی وقتی شما عادت کردید به چیزی اولش ممکنه که حتی براتون سخت باشه ولی وقتی که کافیست عادت کنید وقتی عادت کردید اصلا براتون میشه یک چیز دلپذیر و نمیتونید ازش جدا بشید اگر شما مثلاً هر روز ساعت ۸ صبح برید در یک قهوهخانه‌ای و قهوه بخورید بعد از دو سه ماه اصلاً عادت میکنید و نیم تحمل نمیکنید یک روز ترک این عادت رو و راست از به کار گرفتن فهم خود ناتوانه است. یعنی اگر شما تن بدید به ناتوانی در حالی که توانا هستید بعد از مدتی واقعاً ناتوان میشید مثل یک چاقویی میمونه که شما مدتی اونو از اون استفاده نکنید بنابراین برای و تیزی خودش رو کاملاً از دست میدید زیرا هرگز به چنین فرصتی ندادن. قاعده‌ها و احکام از پیش ساخته این ابزارهای خودکار کاربرد عقلانی و ایوسا سوء کاربرد استعدادهای طبیعی او زنجیرهای ناوالقی همیشگی وی هستند و آن کس نیز که این زنجیرها را به دور می‌افکند می‌تواند از فراز گودالی باریک جستی ناطمئن کند و بس میگه انقدر ناتوان میشه وقتی آدم به عقلش تردید کنه عقلشو بیکار بگذاره دیگه جرت نمی‌کنه بغلش اعتماد کنه استفاده کنه ازش مگر مثلاً یه قدم کوچیک برداره یواشکی مثلاً یه ذره بره جلو ولی نمی‌تونه درست حسابی بر پایه او بیاندیشه و و زیرا که فهم او به حرکت آزادانه‌ای از این دست عادت ندارد از این رو بسیار اندکن کسانی که توانسته باشند با پرورانیدن ذهنشان خود را از ناوالقی به درآوردند و سپس گام‌های مطمئن بردار. خب من اینجا توقف می‌کنم که این مقدار هم من استراحت بکنم هم اینکه دوستان با تکگویی من ملول نشن. اگر نکته‌ای و پرسشی هست من در خدمتم. مورد بله نکته درستیه منتها مصیبت بالاتر از این حرفاست. یعنی اونچه که حالا خواهیم رسید و به اون تهیه اواخر مقاله که کانت میگه که جامعه فرد خب خودش می‌تونه افراد میتونن خودشون تصمیم بگیرن تلاش بکنن تمرین بکنن و به به توانایی اندیشیدن مستقل رو پیدا بکنن اما جامعه برای رسیدن به روشنی و توانایی اندیشیدن مستقل نیاز به تعلیم و ترایت داره و اونچه که ما امروزه می‌بینیم اینه که نهادهای حالا در کشور مثل کشور ما که خب در خدمت استبداد و توتالیتاریسم و اقتدارگرای و فسادشون از یه جنس دیگهست اما در کشورهای غربی نظام آموزشی به هیچ وجه در خدمت پرورش انسان‌های آزاداندیش و انسان‌هایی که خوددیش باشن و در حقیقت برا رفتارشون و زندگیشون اندیشیده و سنجیده باشه و به قول شما خیر و شرشونو بتونن تشخیص بدن نیست تمام دانشگاه‌های غربی در خدمت ساختن یک سری متخصصن که وارد بازار کار بشن یعنی حرفه و مهارت یاد بگیرن برای اینکه کار کنن برای اینکه پول دربیارن برای اینکه اقتصادو بچرخونن ما با بحران عمیق عقلانی و معنوی در نظام آموزش پرورش مواجه هستیم که بسیار دردناکه یعنی یک ایده‌ای که در قرن هجدهم کسانی از مثل کانت داشتن درباره دانشگاه که دانشگاه در حقیقت محلی برای پرورش ذهن‌های آزاد و محلی برای رشد عقلانیت بود تبدیل شده به یک جایی مرکزی برای کادرسازی یا برای تربیت نیروی حرفه‌ای و متخصص که فقط بتونن کار کنن تکنولوژی رو پیش ببرن اقتصادو رنقد بدن کار بیشتر بکنن و پول بیشتری دربیارن این فاجعه است و این نهاد تعلیم و تربیت به این شکل دچار فساد بنیانیه از اون طرف رسانه‌ها هم کاملاً تابع منطق قدرت و منطق ثروت و در حقیقت بدون هیچگونه عزم و اراده و برنامه‌ای برای روشنگری یک تأثیر عمیق فراگیر بر ذهنیت جامعه می‌سازن و اونها هم در جهت به اصطلاح به انقیاد کشیدن پنهانی و نامرعی ذهن انسان‌ها و از میان بردن آزادی عملشون و آزادی فکرشون هستن. یعنی اون چیزهایی که رشد تکنولوژی و اون چیزهایی که امید می‌رفت مایع یا پشتوانه عقلانی و معنوی جامعه باشه به عکس شده با رشد تکنولوژی و پیشرفت تمدن خودش منشأ فساد و شر شده این هست که مبارزه کردن باهاش خیلی سخته خیلی سخته ناممکن نیست به هیچ وجه ولی بسیار دشو ااره یعنی این نیست که شما بگید مسئولش دولته یا به اصطلاح این وزارتخونهست یا این تصمیم سیاسته نه مسئله کاملاً سیستماتیکه و شما با یک شخص و یک نهاد روبهرو نیستید با یک مجموعه نیروهای عظیم نامرئی مواجه هستید که همه در خدمت محدود کردن آزادی و عقلانیت تکتک شهروندان هستن نکته‌ای رو من بگم یک چیزی خواندم من دیشب از یاسپرس و خیلی برام جالب بود و تحت تاثیر قرار داد و فکر کردم که خوبه که مطرح بکنید چون مربوط به این بحث هستانی مثل کانت عظمتشون به این نیست که صرفاً عقلگرا راه هستن بر خلاف تفسیرهای نادرستی که هم در زمان خودشون از این فلسفه شد و هم در بعد از مرگشون کسانی مثل کانت کسانی هستن که اتفاقاً به اهمیت بازسازی ایمان پی بردن و عقلانیت جدید رو به صورتی صورت بندی کردن و به صورتی فهمیدن که به قول خود کانت جا برای ایمان باز بشه. کانت در آغاز نقد عقل محض میگه من شناخت رو کنار زدم. یعنی در مقدمه میگم شناخت رو کنار زدم که جا برای ایمان باز بشه. یعنی شناخت خدا و بقای روح و آزادی انسان که قبلاً قابل اثبات و قابل ابطال به نظر می‌آمد. من گفتم این خارج از مرزهای شناخت آدمیست برای چی؟ نه برای اینکه اون‌ها رو نقش کنم نه برای اینکه خدا رو کاملاً کنار بگذارم یا بقای روح یا آزادی اراده انسان رو امریچ و خرافی بدونم چون اثبات پذیر نیست بلکه برای اینکه اونها رو به جای اینکه متعلق شناخت بدانم متعلقه ایمان کنم و خودش صحبت می‌کنه از پیور رشنال ف یعنی ایمان ان عقلانی محض خب این یعنی فرزانگی این فرزانگی رو داشت که زندگی رو اینجور نمیفهمید یا انسان رو اینجور نمیفهمید که شما بتونید با علم مدرن و روش‌هایی که در علوم تجربی و ریاضی به کار میره درکش بکنید و زندگیش رو تأمین کنید و سعادت رو براش به ارمقان بیارید. علم می‌تونه چیزها رو بشناسه. می‌تونه واقعیت‌ها رو واقعیت‌های تجربه پذیر رو بشناسه. نمی‌تونه بفهمه. یعنی نمی‌تونه معنا بده. شما من یه چیزی می‌خونم از این آقای فیزیکتان در گذشته. آقای اسمش یادم رفت. آقای استیفن هاکینگ هاکینگ آره. یه کتاب نوشته فصل اولش اینه که آیا خدا وجود دارد؟ خب با چی می‌خوای این سؤالو جواب بدی؟ این سؤالو که ۲۰۰ سال قبل کانت گفت که اصلاً فلسفه هم نمی‌تونه به این جواب بده. یعنی هیچ چیزی که مربوط به معنای این جهان میشه در قدرت علم نیست. اونچه که معنا میده در حقیقت فهمه و فهم شناخت و برای روش‌هاییست که برای به دست آوردن داده‌های به اصطلاح دیتا و اینفورمیشن در مورد واقعیت میتونیم کسب بکنیم. یک کتابی داره که متأسف یاسر یه کتابی داره که به فارسی ترجمه شده با ترجمه ناگوار و جگر خراشیست ولی باز اگر به اصطلاح به آلمانیا زبان دیگری نمیتونید بخونید باز میشه خوند یک جورایی [صدای خرناس] من از رو همین ترجمه میخونم میگه که ببینید یاسپرز ساینتیسته یعنی روانشناسی خونده و دکترا را گرفته بنابراین اینطور نیست که مثل هایدیگر یا دیگران از علم مدرن دور و بیگانه باشه از اون طرف فیلسوفه و از طرف دیگه با سنت‌های نه تنها دینی خودش که سنت‌های دینی جهان چین هند و جاهای دیگه آشناست کاملاً و دربارهشون نوشته یعنی آدمیست که در عین اینکه تفکیک میکنه قلمرو علم رو از قلمرو دین و از ساحت فلسفه بر روابطی که این‌ها بین هم دارن تأکید می‌کنه و خود یاسپرس آشکارا و بارها به تفصیل گفته که به خدا به مفهوم یعنی کانتیه دیگه به قول آرنت بهترین شاگرد کانت به خدا به عنوان موجودی که در خارج وجود داشته باشه باور نداره و هیچ اعتقاد نداره که خدا بتونه با انسان حرف بزنه با انسان به انسان دستور بده به انسان بگه خوب چیه بد چیه اصلا به چنین چیزی باور نداره اما ایمان فلسفی داره به قول خودش یک کتاب مهمی داره به نام ایمان فلسفی که اگر به انگلیسی هم ترجمه شده اگر دوستانی که زباندان هستن فرصت کنن بخونن فوقالعاده کتاب تأمل برانگیز و الهام بخشیست از خدا حرف می‌زنه. منتها نه خدا به مفهوم خالق به مفهوم موجودی که قادر مطلقه عالم مطلقه وجود داره عینیت داره بلکه به عنوان یک به اصطلاح چیزی که حتی تصویر هم نداره یعنی انقدر یک ایده است حتی از هرگونه تصویر و عقیده و شکلی مورست و منزه به شدت چیز هست مجرد هست انتضاعی هست حالا چرا همچین اعتقادی داره باید در فلسفهش جایگاه اینو پیدا کنیم اما در این کتاب میگه که خدای یگانه یعنی میگه که من اینا از پدرشم آموخته پدرش در جوانی اعتقاد خودشو به مسیحیت و دین کلاً از دست میده اما همون طور که خود یاسپرس در زندگینامهش میگه هرگز به بی‌دینی نه تظاهر پر می‌کنه و نه تبلیغ می‌کنه. دیگران رو به ترک دینشون فرا می‌خونن. به قول حافظ میگه بلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مواهات و زهد هم مفروش. چرا؟ به دلیل اینکه مسئله دین و ایمان رو فراتر از یک مسئله شخصی می‌دیده و باور داشته که اونچه که مردمش اعتقاد دارن و ایمان دارن برای حفظ و بقای جامعه ضروریه هم برای به اصطلاح سلامت و آرامش خود انسان‌ها و هم برای تداوم جامعه و نباید من ویران کنم در موقعیتی نیستم که ویران بکنم خودم رو در جایگاهی نمی‌بینم که این حق رو به خودم بدم و بگم من به حقیقت دست پیدا کردم. بنابراین شروع کنم به تبلیغ و ترویج بیدینی و ایمان ستیزی. این کاریست که کسی مثل اسفینوزا که خودش هم متهم هست به الحاد و بیدینی انجام میده. یعنی هرگز با اینکه نقد دین رو اسفینوزا بنیان گذاشت. به عبارت دیگه اسپینوزا پدر سکولاریسم مدرن هست. پدر سکولاریسم فلسفی هست و شاهکارشون کتاب رساله الهیات سیاسی هست که اصلاً روش جدیدی برای نقد دین ابداع کرد. کلاً اصالت و وساقت و اعتبار همه کتب مقدس رو زیر سؤال برد. ولی همین آدم وقتی که در خونه‌ای زندگی می‌کنه که چون مجرد بود در یه اتاقی داره در خانه یک زوج مسیحی چون خود اسموزا یهودی بود که رانده شد مطرود بود زوج مسیحی باورمند و خانم خونه بسیار مؤمن هست و معتقد هست یک بار خانم خونه از اسمینوزا که بهش خیلی احترام می‌گذاشتم به خاطر اینکه آدمی بود بسیار اخلاق مدار و بسیار متخلق و فضیلت‌های اخلاقی و بیآزار خانم خونه ازش می‌پرسه که شما که فیلسوف هستی شما که دانش بسیار داری شما که عمری رو به فکر کردن درباره خدا و دین و این‌ها گذروندی به نظرت من کار بیهوده‌ای نمی‌کنم که روزهای یکشنبه به کلیسا میرم؟ اسکیوزی که مسیحی نیست و نبوده هرگز و به خدا و دین و این‌ها به هیچوقت اعتقاد عامیانه و رسمی نداره بلافاصله میگه هرگز به هیچ وجه ایمان خودتون رو از دست ندید و شما به هیچ وجه تصور نکنید که کاری که می‌کنید لغو و عوض و ناپسند هست حتماً این کارو بکنید و خیلی نکته جالب اینه که یک روز یکشنبه وقتی که این زوج در کلیسا هستند اسفینوزای ۳۷ ساله جوان در تختش چشم از جهان فرو میومد و یاسپرس هم همین کارو میکنه یاسپرس در حقیقت نمیگه که من اعتقاد ندارم با به اصطلاح اونچه که عموم مردم اعتقاد دارن به عنوان ایمان البته که با خرافه و سواستفاده از دین و با کلیسا و با قدرت‌های دینی و اینا مخالفه و رسماً بیان می‌کنه مخالفتشو اما به هیچ وجه تصور اینکه یک انسانی بتونه بدون ایمان زندگی کنه یا یک جامعه‌ای ب بتونه بدون ایمان زندگی بکنه هرگز در مخیلش نمی‌کن و به همین دلیل ضروری نمی‌بینه که آدما به یک چیز ایمان داشته باشن یا مثل هم ایمان داشته باشن نفس ایمان داشتنه که مهمه یکی ممکنه یعنی خدای متفاوت ایمان داشته باشه پیرو مذهب خاصی باشه یا اصلاً یک خدانباوری باشه که معنویست و به نوعی معنویت باور داره یا به ادبیات ایدآل‌های زیباختی عمیقاً اعتماد و ایمان میورده مهم نیست جامعه متکسره و این تکثر باید به رسمیت شناخته بشه اما بدون این ایمان نه انسان به تنهایی می‌تونه یک زیست کمابیش تحمل پذیری داشته باشه و نه می‌تونه جامعه به بقای خودش ادامه بده. این لازمش چیه؟ لازمش اینه که خود ایمان مورد احترام باشه نه متعلقه نه اینکه ایمان به چی دارید شما نه لازم نیست که من به متعلق ایمان شما احترام بگذارم ولی به ایمان شما باید احترام بگذارم یعنی به عبارت دیگه اتفاقی که در دنیای ما افتاده هرچه تمدن یعنی سیویلیزیشن پیشرفت کرده سیویلیتی از بین رفته آدما احترامشون نسبت به همدیگه رنگ باخته بی‌معناش شده و همدیگه رو یعنی یک وقاحت بسیار زننده‌ای در روابط انسانی حاکم شده که حاصل مادیگری مفرد هست. حاصل اینکه شما این جهان رو و روابط انسان‌ها در اون رو کاملاً یک رابطه مادی ببینید. الان که دیگه عشقم مسئلهش حل شده به چار تا هورمون نسبت میدن و عواطف انسانم کاملاً چیز می‌کنن تحلیل روانشناختی و نورولوژیک می‌کنن و اصلا هیچ جنبه رازآمیزی یا یک معنایی براش واقع نمی‌گذارن و به انقدر این جهان معناز شده انقدر این جهان تقلیل پیدا کرده [گلویش را صاف می‌کند] به سنگ و پول و زندان و تفنگ و جنگ و زور که آدما وقیه شدن شما دیدید که در شرایط جنگی اخلاقیات از بین میره مخصوصاً از آغاز قرن بیستم بحران‌های اقتصادی مهاجرت‌ها از جا کنده شدن‌ها جنگ‌ها و همه این زلزله‌هایی که در جهان انسانی رخ داد آدم‌ها رو نسبت به همدیگه تفاوت کرده آدم‌ها به هم نزد به اصطلاح از نظر فیزیکی نزدیک‌تر شدن ولی جامعه از هم پاشیده تره آدما تنهاترن و شکلی که با هم حرف میزنن در مخصوصا در جامعه ما این احترام و ادب رو د تا طیف نقش مهمی داشتن که باهاشون مبارزه کنن و از بین ببرن یکی آخوندا آخوندا یا هیچ به اصطلاح تربیت مدنی درست حسابی نداشتن و یک به اصطلاح ساپالچر یا خورده فرهنگی داشتن که خیلی زمخت و خام و زبان به اصطلاح ناپرده دور از ادب شهری و ادب متمدنانه بود و این رو مخصوصاً بعد از انقلاب ترویج کردن شکلی که حرف می‌زنن با مردم شما ببینید شکلی که با دیگران حرف می‌زنن شکل اصلاً خود همین که لایف استایل خودشونو و سبک زندگی خودشونو بر دیگران تحمیل می‌کنن چون زنه من حجاب داره پس ۸۰ میلیون نفرم باید حجاب داشته باشن چون من شراب نمی‌خورم ۸۰ میلیون نفرم نباید بخورن این زورگویی از یک به اصطلاح فرهنگ بسیار ابتدایی و عقب مونده ده میاد ی یک زمختی تمدنی هست درش یکی هم ایدئولوژی چپ ایدئولوژی چپ با به اصطلاح زیر سؤال بردن اخلاق [خنده] اخلاقیات و ارزش‌ها و همین طور اونچه که آداب و رسوم اجتماعی آیین‌ها و همه رو نسبت بدن به یک زیربنای اقتصادی و مادی و هرگونه به اصطلاح احترام ادب یا اخلاقی رو منتصب کردن به منافع طبقه بوژوا خیلی نقش داشتن در اینکه به اصطلاح از بین ببرن این مدنیتی رو که قرن‌ها [گلویش را صاف می‌کند] طول میکشه یک جامعه بهش دست پیدا بکنه و این شد که الان شما حتی این من نمی‌فهمم توی تلویزیون‌ها تعمد دارن که این کسانی رو که نمی‌شناسن به اسم کوچیک صدا کنن که بگن ما خیلی صمیمی هستیم یعنی هیچ ادبی ی احترامی حرمتی برای کسی که حتی براشون ناشناس هست شاید سنش بالاتر باشه شاید تجربهش بیشتر باشه هیچ همه رو به عنوان هیچ یه آدم می‌بینه یه شیعی می‌بینه که الان این کارو داره و باید فارغ از هرگونه آداب و ترتیبی باهاش برخورد بکنه خب همیشه اول انقلاب همه به هم برادر میگفتن یعنی همه در یک مرتبه هستن همه در یک چیز هستن هیچگونه به حرمتی موجه نیست یه کسی یک در همین توییتر که در حقیقت یکی از مراکز ظهور و بروز این رفتارهای نام مدنی دور از مدنیت هست فحش داده بود به یه نفر دیگه میگفت که این فلانی یک ادبی بورژوایی داره. یعنی اینو به عنوان یک مذمت و به عنوان یک رضیلت ازش یاد می‌کرد. خب ادب داشتن، آقای فلان گفتن، احترام گذاشتن و فراتر از وظیفه اخلاقی عمل کردن در ارتباط با انسان‌ها و موادی آداب بودن، آی این‌ها رو پاسن. اینا تبدیل شد به خرافه، تبدیل شد به چیز بیهمیت و غافل از اینکه جامعه درست با همین چیزها ساخته میشه و با همین چیزها هست که پیوند بین انسان‌ها برقرار میشه و آیین‌ها مخصوصاً هیچ منطق عقلانی نمی‌پذیرن اما منطق حیاتی دارن برای حیات بشر ضرورت دارن و اگر آیین‌ها نبودن کامیونیتی به وجود نمیومد. انسان‌ها با آیین‌ها با ریچوال توانستن بدون کامونیکیشن و ارتباط زبانی کامیونیتی و جامعه بسازن. الان ما کامونیکیشن داریم بدون کامیونیتی. یعنی ارتباط داریم در سطح محیرالعقولی ولی جامعه نداریم. جامعه از هم گسسته و ذره ذره شده. دستورس میگه که درسته خدایی نیست از نظر من ولی خدای یگانه او آینه نیروی یگانه است که پیوسته و همه جا پیوند زندگانی ما را تضمین می‌کند. دقیقاً می‌خواد این جامعه با این ایمان ساخته میشه. نام خدا را به بیهوده نبردن. وقار انسانی بازی منظور از به اصطلاح وقار انسانی چیز هست. متانت و شأن انسانی هست. شأن انسان بازی با نام خدا را جایز نمی‌شمارد. این خیلی مهمه. اصلاً مهم نیست که من وارد یک جامعه یا محیطی میشم که مردمش بت می‌پرستن و من باور ندارم به بت پرستی رو هیچ معنایی براش پیدا نمیکنم و هیچ توجیه عقلانی براش پیدا نمی‌کنم ولی اون بت خرافهست این انسانی که احساس عمیقی به اون بت می‌ورزه این که خرافه نیست اینکه کوچ نیست اینکه دروغ نیست این واقعیت داره در حقیقت و احترامی که من می‌گذارم به این انسان و به ایمان او احترام به انسانیت اوست و احترام به آنچه که او در حقیقت ایمان بهش میورزه چون میدونم که اگر او ایمانشو از دست بده به قول جورج زیمورگزیم جامعهشناس آلمانی یک بحث خیلی جالبی داره یه سری مقاله داره راجع به دین اینکه گزیدهش تو انگلیسی چاپ شده میگه که ایمان فقط یعنی چون جامعه شناسه دیگه میگه ایمان ارزش اجتماعیش بسی بالاتر از نقشیست که در زندگی فرد بازی می‌کنه و توضیح میده که اگر شما ایمان نداشته باشید به هیچ وجه نمی‌تونید ارتباطی با انسان‌های دیگه برقرار بکنید. یعنی خود ایمان و اعتمادی که شما به آدم‌های دیگه می‌کنید، اعتمادی که به افراد نزدیک و دورتون می‌کنید، به قواعد جامعه می‌کنید، به نهادها می‌کنید، همه این‌ها اینا هیچ کدوم که مبتنی بر عقل نیست، مبتنی بر یک اعتماد هست، ایمان هست و توانایی شما برای اینکه از طریق ایمان پیوندی برقرار کنید با این‌ها و به درستی هم میگه خیلی زمل خیلی کانتی هم هست میگه که این ایمان و این اعتماد ارزش معرفتی هم داره یعنی به شما امکان میده که به آگاهی و شناختی دست پیدا کنید که در فقدان اون اعتماد راه شما به سوی اون شناخت بسته بود اینطور نیست که من همش بتونم با نظریه و مفهوم و تئوری و این‌ها آگاهی پیدا کنم یک جا به قول سنت گستین میگه ایمان داشته باش تا بشناسی برای ایمان داشتن برای شناختن باید ایمان داشت برخلاف بعضی از ساده باوران خودخردگراپندار به اصطلاح که فکر می‌کنن اول من باید بشناسم اول باید مطمئن بشم خدایی هست اول باید دلایل مطنی برای وجود خدا پیدا بکنم بعد بهش ایمان داشته باشم این شکلی نیست و به قول پل والرمین میگه خدا هرگز به انسان‌ها نمیگه منو بشناسید خدا از انسان‌ها توقع نداره که او رو بشناسن میگه منو دوست بدارید به من ایمان بیارید و این درها رو به یک جهانی باز می‌کنه که بدون ایمان و اعتماد به اون امر ناشناخته به اون امری که از قلمرو محسوس و مادی و مرعی من دور هست راه باز می‌کنه میگه که بنابراین انسان نباید نام خدا رو حتی تا به بازی ببره دقیقاً به خاطر اینکه اون خدا چیزیست که گرانیگاه ایمان انسان آنگاه زبان آن به رمز فهم شدنیست این نکته بسیار کلیدیست که شما اون چیزی رو که شناخت پذیر نیست از طریق عقل و استدلال قابل اثبات نیست شما می‌تونید اون این رو به چشم رمز به چشم به قول لاسفرس سایفر یک نماد ببینید که یه کد ببینید که یک مهارت علاه‌ای باید برای رمزگشایی و فهم اون کسب و آموخته بشه این یعنی چی؟ این یعنی که شما جهان رو یک عمق و غنایی بدید ورای اونچه که حس می‌کنید و شما هرگز نمی‌تونید در هیچ حالتی ادعا بکنید که جهان همین چیزیست که عقل من می‌تونه استدلال عقلی بکنه براش و برای این جهان هیچ چیزی وجود نداره. ویتکنشان یکی از کسانیست که خب بسیار عقل‌گراست میشی این آقایون ولی شما اگر نوشته‌هاشو راجع به اخلاق و دین بخونید می‌بینید که برای او کاملاً روشنه که اونچه که من نمی‌تونم به زبان بیارم اونچه که نمی‌تونم برهان متقلی براش اقامه کنم به این معنا نیست که وجود نداره به این معنا نیست که من می‌تونم باور کنم و یقین داشته باشم که نیست و انکار کنم بنابراین به کسی که به چنان چیزی ایمان داره و می‌تونه احساسی نسبت به اون امر ناشناخته ماورای حس رابطه‌ای برقرار کنه به این حس به این احساس و به این تصور احترام می‌گذارم بارها این رو به شگوه‌های مختلف میگم و این به اصطلاح ریورنس این حرمت نهادن یک فض فضیلتیست که متأسفانه با شدت یافتن پیشرفت تکنولوژیک و حکومت نظام سرمایه‌داری و سلطه مطلق پول و کالا کاملاً از بین رفته و اگر کسی امروزه بخواد چنین حرمتی در روابط اجتماعی قائل باشه و در رفتار خودش آدم عجیب غریبی به نظر میاد این چیزیست که ما نیاز داریم برای اینکه احیا کنیم. یعنی به عبارت دیگه نیاز داریم به انسانی کردن این زندگی که روز به روز از انسانیت دور میشه. چهجور از انسانیت دور میشه؟ دقیقاً منطقی که بر خربه و ماشین و آیفون حاکم هست و روابط من با انسان‌های دیگه داره حاکم میشه. یعنی همون منطق کمی سود و زیان و همون معیارها و مه‌ها داره رابطه من رو با دیگر انسان‌ها و حتی سبک زندگی من رو تعیین می‌کنه. این یعنی انسانیت زدایی از انسان جامعه انسانی از راه ورای اخلاق اخلاق که جای خودشو داره قانون که جای خودشو داره اما ورای اخلاق و برای قانون جامعه بشری نیازمند به این حس حرمت هست یک کتابی هست اگر دوستان فرصت کردن بخونن فکر کنم براشون جالب باشه اسمش هست پور جتلنس قدرت نیروی نرم رفتاری نرمخویی فوقالعاده کتاب بسیار کوتاهیه میشه دو سه ساعته خوند و ولی میشه بارها خوند این رو این نرمخویی و توضیح میده که نرمخویی چیه نرم رفتاری چیه این جنتلنس چه نوع رفتاریه و چرا مهمه و چرا باید به عنوان یک فضیلت علاده بهش نگاه کرد در رفتار انسانی اینکه شما در رابطهتون با انسان‌های دیگه که به هر حال می‌تونه تنش آمیز باشه، می‌تونه آزارنده باشه، می‌تونه آزادی او رو محدود بکنه، به شیوه عمل کنید که نه تنها اخلاقیست، نه تنها از نظر قواعد اخلاقی کاملاً موجه هست که حتی به اصطلاح ساید افکت و عوارض جنبی هم نداشته باشه. چون آرام از این اتاق بگذرید که کسی که خوابیده مطلقا متوجه رفت و آمد شما نشه چنان با دیگران ارتباط برقرار کنید که هیچ آسیبی یا هیچ باری از حضور شما و حرکت شما بر جسم و جان اون‌ها حس نشه. این اینی که جامعه رو می‌سازه. این‌هاست که در حقیقت به اصطلاح جامعه رو به معنای حقیقی کلمه متمدن میکنه یعنی اینها چیزایست که بشر بدوی و بیاقان نشین هرگز نمیتونه بفهمه میگه من همین طوری رفتار میکنم وقتی که عرب‌ها آمدن و کاخ به کاخ پادشاه ایران فرش‌های قیمتی که در کاخبود و فوق‌العاده گرانبها بود. همه رو با شمشیرهاشون تکه تکه کردن و قندمت بردن. نمی‌فهمیدن ارزش این فرش‌ها چیه. تجمل یک نمونهست دیگه. لاکشری تجمل مثلاً شما تابلو می‌زنید به دیوار. خب میتونید نزنید. شما میتونید سفره بیارایید. میتونید رو زمین همین طوری تو قابلمه غذا بخورید. شما آداب غذا خوردنو رعایت می‌کنید. اینا چیزاییست که ورای نیازهای اولیه ماست. ولی هرچه انسانی یا جامعه متمدن‌تر باشه به تجمل و به اصطلاح آدابدانی بیشتری رو میاره و ابداع می‌کنه آداب پیچیده تری رو. ایرانی‌ها از قدیم یک من یک زوجی بودن که دوستان من هستن لبرانین اینها یه موقعی اومده بودن ایران اینا رو استاد دانشگاه هستن اینا اینا رو بیچاره رو سفارت فخیمه ایران برای اون اوائلی که آقای خمینی فوت کرده بود برای مراسم آقای خمینی آورده بود ایران و منم نمی‌دونستم اینا رو آورده بود ایران و و صبح از صبح اینا رو برده بودن بهشت زهرا و توی آفتاب داغ خرداد ماه در فضایی که هیچ یه کلمه فارسی نمی‌فهمم حالا د تا آدم روشنفکر به اصطلاح برا خودشون آدم حسابی مثل واقعاً مثل یک حیوان با اینا رفتار کرده بودن و همه این مهمانا و از این طرف کشیده بودن به اون طرف اینا نمی‌دونستن کجا میرن همینطوری تو خیابون گردونده بودنشون تا شب بعد دو سه روز اینا دیگه خیلی کلافه شده بودن گشته بودن و شماره منو پیدا کرده بودن و به من زنگ زدن که به داد ما برس ما اومدیم و داریم بیچاره میشیم ما یه هفته دیگه قراره اینجا باشیم اگر قرار باشه که اینطوری ما رو با ما رفتار کنن ما دیوونه میشیم خب من اومدن خانه منو من بردمشون تهران رو روزهای بعد گردوندن از جمله خانم اعتمادی که کلکسیونر نقاشی هست و معروفه از دوستان من بود باهاش تماس گرفتم که این‌ها به اصطلاح اون دوست من استاد زیباشناسی و هنرشناس بود و اهل نقاشی گفتم اگر ممکنه ما بیایم و مجموعه شما رو بر منزلتون ببینیم خب این منزلش بالای جمشیدی و یک منزل بسیار عمارت خیلی باشکوه و بزرگ و پر از تابلوهای بدیع و زیبا اینا حدود سه چ ساعت در اون فضا بودن و حرف زدن و پذیرایی شدن و تماشا کردن نقاشی راه با خانم اعتمادی صحبت کردن به محض اینکه ما از اون خونه اومدیم بیرون این خانمه ماری زد زیر گریه و من متوجه هستم برای چی داره گریه می‌خوره به شدت شروع کرد گریه کردن و من از همسرش پرسم چی شده گفت نگران نباش چیزی نشد بعد از مدتی که خانما حققاش بند اومد و پش حرف می‌زنه گفتم برا چی گریه کردی؟ گفت من یاد اون چیزی افتادم که در کتاب‌ها از اشرافیت ایرانی خونده بودم و از تمدنی که ایرانی‌ها داشتن و آدابدانی و رفتار فوق‌العاده متمایزشون در میان ملل جهان و یاد این دو روزی افتادم که ما رو با توحش تمام با ما رفتار کردن و به اینکه با اون سابقه تمدنی و تاریخی وضع واقعی امروزیش اینطوره گریم گرفت متأثر شدم و این خیلی در خاطر من موند و منو خیلی متأثر کرد میخوام بگم که این ظرافت نرم رفتاری سنجیدگی در عمل در گفتار بلاغت فساحت و توانایی به قول سعدی پیچیدن زهر پند و موعزه در لفافه و شهد بلاغت اینا کارای یک تمدن پیشرفتهست. اینا جلوه‌های یک تمدن پیشرفتهست که متأسفانه هم در اروپا ۲ تا مخصوصاً بعد از ۲ تا جنگ جهانی بزرگ از توش چی درراومد؟ می ۶۸ درراومد جنبش هیپی‌ها درراومد فمینیسم موج اول و دوم درآمد که به هیچی اعتقاد نداشتن به هیچی مطلقا همه چیز هر کار دلت خواست بکن نه دینی نه ایمانی نه گذشته‌ای نه آینده‌ای نه سنتی فقط لذت ببر و فقط زندگی بکن و این جهان همین جهان مادیست و وصل و تو خواهی مرد و بهتره که بیش از هر کس دیگه کام از این دنیا برگیری وگرنه از دستت رفت خب وحشتناک بود. نتایجش بسیار وحشتناک بود. وقتی شما تاریخ این جنبش‌های بسیار شورگرانه، عقلستیزانه سنت شکنانه رو می‌بینید می‌بینید چقدر اینا حماقت کردن، چقدر به خودشون ظلم کردن. من بعضی از این آدمان که تا الان پیر شدن و خودشون بچه دارن و هرگز حاضر نیستن بچه‌هاشونو حاضر نبودن بچه‌هاشونو مثل جوونی خودشون تربیت کنن. چقدر افسوس می‌خورن، چقدر پشیمانن. که چه فقهی حیوانی رو در پیش گرفتن انتخاب کردن و فکر می‌کردن که کار درست میکنن و برگشتن به سعی می‌کنن که اون چیزی رو که زیر اون حرمت‌هایی رو که زیر پا گذاشتن از نوع محترم بشمارن این جنتلنس این ریورنس یا ریسپکت این اینها فضائل مدنیست یعنی سیبیلیتیه نه اخلاقی یعنی تکالیف اخلاقی نیست نیست شما اگر به همسایهتون در آسانسور سلامم نکنید نکردید شما موظف نیستید نه قانوناً نه اخلاقاً سلام کنید ولی اگر لبخند زدید و سلام کردید و احوال پرسی کردید یک رابطه‌ای بین شما برقرار میشه که هم در جان و روان و رفتار شما تأثیر مثبتی می‌گذاره و هم پیوندهایی رو که برای انتظام جامعه لازم هست محکم‌تر می‌کنه. اگر شما به این بی‌عترا باشید طبیعتاً بی‌عترا آینده سرنوشت فردی و جمعی خودتون هست. به عبارت دیگه کارکرد بسیار حیاتی حرمت نهادن نرم رفتاری کردن و اهمیت دادن به آیین‌ها مناسک و جشن‌ها و سرورهای جمعی این هست که شما می‌تونین به بهترین وجهی دیگری رو به رسمیت بشناسید یعنی ریکگولیشن که اساس ارتباط انسانیست. شما اگر دیگری رو به رسمیت نشناسید بود و نبود افراد برای شما یکی باشه. رنج آدم‌ها برای شما با سنگ و دیوار یکسان باشه. هیچ احساسی رو در شما برنینگین باشه. شما به تجزیه جامعه شتاب بیشتری دادید و با به رسمیت نشناختن دیگری خودتون خودآگاهی و بلوغ فکری و عقلانی رو از خودتون دریق کردید. یعنی فکر نکنید اگر دیگری رو نبینید می‌تونید خودتون به جایی برسید. می‌تونید خودتون آگاهی پیدا کنید. خودآگاهی بدون دیگر آگاهی محاله ناممکنه. خود فقط در ارتباط با دیگری معنا میشه و همه چیز فرد فقط و فقط در رشته‌های پیوسته محکمی که با دیگر اعضای جامعه برقرار می‌کنه بقا پیدا می‌کنه و سالم می‌مونه وگرنه کسی که برای جامعه برای انسانیت برای دیگری برای خرد و کلان هم نوع خودش اهمیتی قائل نباشه در حقیقت یک روح انتحاری کاملاً غرق در بلاغت داره و به خودش و دیگران و حتی به محیط زیست این وض که دوست ما گفتن محیط زیست اینطوره ناشی از چیه به خاطر اینکه ما با طبیعت با زمختی و خشونت و توحش برخورد کردیم این همه زواله ساختیم این همه بیاوانزایی کردیم این همه درخت بریدیم این همه مواد شین تولید کردیم انگار نینگور که این طبیعت هست و جان داره و حرمت داره و ما حق نداریم هر کاری دلمون خواست و به نفعمون بود و به آسودگی ما سازگار بود یا به درآمد و ثروت اقتصادی ما می‌افزود انجام بدیم و طبیعتو قربانی کنیم این ناشی از فقدان حرمت و به رسمیت نشناختن طبیعت هست و این باید عوض بشه باید نه تنها نسبت به انسان‌ها نسبت به حیوانات نسبت به جمادات نسبت به کوه‌ها، بیابان‌ها، جنگل‌ها، آسمان‌ها حسیم و و بازسازی کنیم اون حسی رو که انسان پیشین، نیاکان ما در جهان داشتن و خودشون رو در یک مکان فیزیکی محض نمیدن، بلکه در یک عالم قدسی به این معنا که در یک عالم پرمعنا و پررمز و راز حس می‌کردن. بذارید من یک تکه‌ای از میشائل یاده براتون بخونم. میشائل یاده این ترجمه آقای جلالی ستاریش میگه که شما شکلی که خودتون رو در جهان تصور می‌کنید شکلی که جهان رو میبینید و معنا میدید به آفتاب معنا میدید به آسمان معنا میدید به گذر زمان جهان درونی خاص خودتونو می‌سازید. ادبیات چیکار می‌کنه؟ هنر چیکار می‌کنه؟ هنر همین کارو می‌کنه. ادبیات همین کارو می‌کنه. در در جهت خلاف ساینس عمل می‌کنه. ساینس میگه که این خورشید یک مجموعه‌ای از توده‌های داغه که این خواصو داره و این فاصله رو داره با ما. برای یک شاعر چنین نیست. برای یک هنرمند چنین نیست. او با طلوع خورشید تمام جهان وجودیش دگرگون میشه. برف رو شما میتونید کاملاً یه توجیه فیزیکی براش بکنید ولی وقتی شام میگه ورفو ظرف نو سلام سلامین خوش نشسته‌ای بر بام سخن میگه با برف برف رو شایسته خطاب کردن می‌خونه شایسته ستایش کردن می‌خونه مهربانانه همچون یک انسان همچون یک رفیق باهاش ارتباط برقرار می‌کنه این جهان خودشو می‌سازه این کاریست که علم کاملاً ستروند علم کاملاً عقیم هست از معنا دادن و برقراری ارتباط انسانی بین ما و بین خودمون انسان‌ها و بین انسان و طبیعت میگه که سکونت در سرزمینی یعنی استقرار دران یادتون هست که دیروز از این نکته یاد کردم که فلسفه تلاش برای ساختن وطن و خانه در جهانیست که در به خودی خود یک غربتکده است یک وحشتکده است و یک غریبستان مطلقه و انسان از راه فلسفه ورزی فلسفهورزی یعنی چی؟ یعنی از راه فهمیدن این جهان می‌تونه احساس در خانه بودن در این جهان رو برای خودش خلق بکنه. احساس سکونت کردن. هایدگر روی این مفهوم خانه و سکونت و این‌ها بسیار به اصطلاح ایده‌پردازی کرده. میگه سکونت در سرزمینی یعنی استقرار در آن و بنای مسکنی. هواره متضمن تصمیم‌گیری حیاتیست که به هستی کل جماعت یعنی کامیونیتی مربوط می‌شود. استقرار یافتن در منظری و سازماندهی‌ش و سکونت‌ در آن اعمالیست که مستلزم گزینش راه و هدفی در زندگیست. یعنی گزینش عالمی که آدمی می‌خواهد با خلقش در آن زندگی کند. یعنی بپذیرش. فوق العادهست و نمیخوام حالا ادامه بدم که ملول بشید اشاره میکنه به اینکه خانه چیزی نیست که بیرون از من باشه خانه انسان با تنش یکیه بین تن و خانه‌ای که این تن درش اقامت داره هیچ فاصله و جدایی نیست میگه که پایه و اساس رمزپردازی معاود تجربه آغازین فضا ضی قدسیست. رمزپردازی پرستشگاه‌ها به مسابع مرکز جهان پس از رمزپردازی کیهانی مسکن انسان پرداخته شده است. اعتقاد بر این است که هر خانه در مدار شمالگان، هر خیمه، هر کلبه در آسیای شمالی در مرکز جهان واقع است زیرا ستون مرکزی یا روزنه خروج دود حکم محور جهانند. بنابراین می‌توان گفت که انسان در همواره می‌کشد در فضایی مقدس و در عالمی گشوده به سبب ارتباط‌هایی که میان مراتب کیهان برقرار می‌شود زیست کند. بدین گونه در م مرحله‌ای خاص از فرهنگ انسان خانه‌اش را به تقلید از مسکن خدا می‌سازد. و بعد اشاره می‌کنه که انسان با استقرار هوشیارانه یعنی تفاوت ما با انسان سنتیست انسان سنتی ایمان داشت و اعتقاد داشت به به اصطلاح آبجکتیو بودن همه اینها و مطلقا اصلاً مفهوم آبجکتیوم حتی براش مطرح نبود ولی ما با وجود اینکه میگیم ما نمی‌تونیم بشناسیم من نمی‌تونم ببینم من نمی‌تونم اثبات کنم من نمی‌تونم به صورت عقلانی اون رو برای شما موجه کنم اما می‌سازند. با ایمانم انسان با استقرار هوشیارانه در موقعیتی نمونه که همانا چنین استقراری تقدیر اوست خود کیهانمند می‌شود و میگه که برابر در واژگان عرفان هند برابر کردن انسان با خانه و خواسته کاسه سر بام و تاق یعنی کاسه سر مثل گن دیگه در شعر خیام و حافظم این استاره خیلی به کار رفته باقیاندهست تجربه عرفانی اساسی یعنی پشت سر نهادن موقعیت و وضع بشر با دو تصویر شکستن بام و پرواز در هوا بیان می‌شود موتور بودایی با از شکستن بام کاخ با شکستن بام کاخ در هوا پرواز می‌کند و به اراده خود می‌پرند و بام خانه را می‌شکنند و از آن در می‌گذرند و بر درختان می‌نش بشیدن این زیست بوم شما رو به تبدیل می‌کنه به یک جهانی که ورای دیدنی‌ها ورای وساویدنی‌ها برای شنیدنی‌ها رنگارنگ میکنه و عمق می‌بخشه ژرفا می‌بخشه و چیزی به شما میده از به قول سهراب سپهری از پشت دیوار هیچستان که هرگز هیچ مادیتی یا علم مادی و تجربه قادر به دادنش نیست. خب چطور بشر می‌تونه از این بگذره و کدوم حکیم و خردمندی می‌توان یافت که بتونه بشر رو به محروم کردن خودخواسته از این تشویق بکنه و بگه مثل آقای کسروی آدم می‌خونه واقعاً شگفت زده میشه که این آدم با کمال احترامی که من براش قائلم و واقعاً تراژدی شرمآوری که در تاریخ ما ننگش خواهد ماند متأسفم ولی در درجه اول قربانی تعصب و نادانی خودشه بسیار آدم جاهلیست داناست شناخت داره اطلاعات داره تاریخ بلده ولی فاقد فرزانگی و فاقد خرتمندیشست یک همچین آدمی کل ادبیات و ادبیات ما و ادبیات غرب و هرگونه تخیل کتاب نوشته علیه رمان کتاب نوشته علیه حافظ آخر سرم کتاب سوزان آخه چطور میشه شما در جهانی زندگی بکنید که بگید همه باید خردمند باشن و خرد چیه؟ یه چیزی تعریف می‌کنه از خرد که در قضیه هیچ عطاری پیدا نمیشه چطور شما می‌تونید بدون ادبیات زندگی کنید؟ چطور می‌تونید برف رو فقط یک چیز مادی ببینید که حالا یه بار میاد و از بین میره و تخیل نکنید و با اون تخیل زیباترش نبینید؟ اونچه که شما می‌بینید اون چیزی نیست که در خ اینو کانت ما یاد داد دیگه ذهن ما آینه‌ای نیست که اون چیزی رو واقعیت خارجی رو وفادارانه منعکس بکنه نه این ذهن ما هر جوری که باشه واقعیت به شکل ذهن ما در میاد به قول مولوی میگه لطف شیر و انگویل عکس دل است هر خوشی را آن خوش از دل حاصل است اگر عسل شیرینه این شیرین که در ذات عسل نیست اگه گربه بخوره بالا میاره و [گلویش را صاف می‌کند] انسانی که درونی داره که این درون پذیرا و قابلیت لذت بردن از او هست و او رو شیرین مییاوه اگر عسل شیرین می‌نماید به خاطر اینکه من انسان او رو شیرین مییاب لطف شیر و انگبینین عکس دل است آن خوشی را آن خوش از دل حاصل است پس دل جوهر و عالم سایه دل کی بود دل را غرس این انسان هست که هدف خودشه و غایت خودشه نه این جهان بیرونی که سایه اوست خب بدون باور به چنین چیزی شما ترک میدید به نیهسم همون چیزی که یاسپس در نوشته‌هاش و همین طور دیگران و حتی خود کانتر به نوعی هشدار میدن که اگر شما به بخواهید تمام باورهای خودتون در یک جوی حقیر به قول فروغ فراخات وودال حقیری که به یک مرداب می‌پیونده یعنی علم مدرن و منطق ریاضی و کمی محدود بکنید شما از بین خواهید رفت نابود خواهید شد شما در برابر نهیلیسم و نیست انگاری سفر خواهید انداخت جامعه از هم خواهد گذشت و نسل آدمی بر روی این زمین معرض خواهد شد. شما باید بتونید ادبیات خلق کنید. باید بتونید دستگاه رمزها رو بساید بیافرینید و این جهان رو از ورای اون رمزها ببینید. شما نمی‌تونید بدون استعاره زندگی کنید. شما نمی‌تونید بدون اسطوره زندگی کنید. شما نمی‌تونید بدون تصاویر عالم خیالی به حیات خودتون ادامه بدید و با دیگران ارتباط معنادار برقرار کنید. بازم من زیاد صحبت کردم ببخشید بله من سپاسگزارم از همه دوستان برای تحمل و شنیدن حرفهای من و پرگویی‌ها و امیدوارم که به زودی وقت ادامه این جلسات رو با همه دوستان داشته باشم برای همه آرزوی تندرستی و کامیابی میکنم و وقت خوبی آرزو دارم سپاس ‏GZAR