سلام عرض میکنم خدمت دوستان و سپاسگزارم
از اینکه امروز هم
به این مجلس تشریف آوردین برای اینکه
ادامه بدیم بحثمون رو
راجع به
جستار روشنگری چیست امانوئل کانت و همون
طور که دوستان میدون
این جستداریست که سال ۱۷ ۷صد و ۸۴ سال بعد
از انتشار نقد عقل محض مهمترین کتاب
کانت به در نظر عموم منتشر شده و ولی برای
عموم مردم منتشر شده به همین دلیل هست که
به زبان
سادهای و ساده و غیرا اصطلاحی و غیر
دانشگاهی قالب غیر دانشگاهی نوشته شده و
در واقع
قالب جستار به مفهوم دقیق کلمه داره
اما این
نوشتهی که ترجمه فارسیش حدود ۸ صفحه هست
در بردارنده
بسیاری از ایدههای مهم فلسفی
و سیاسی کانت هست و به همین دلیل هست که
هزاران کتاب و مقاله و رساله دانشگاهی
دربارش نوشته شده و تفاسیر بسیار زیادی در
۲۰۰ سال گذشته
درباره
سطر سطر این اثر
منتشر شده
کاریست که یک بار نمیخوننش فیلسوفان بزرگ
معمولاً
میدونیم که بارها خوندنش و بارها راجع بهش
نوشتن، بارها راجع بهش سخن گفتن و هر
دورهای که خونده میشه
طبیعتاً معنا و مفهوم متفاوتی ممکنه از
اون استنباط بشه.
من
پیش از اینکه وارد
ادامه بدم ما یک پاراگراف از این
مقاله رو خوندیم
و
خیلی دوست دارم که امروز بتونیم ادامه
بدیم روی متن ولی در عین حال هیچ عجلهای
هم نداریم به خاطر اینکه عجله در کار
خواندن و تأمل فلسفی معنای چندانی نداره و
هرچه ما راجع به
مقولهها و مفاهیمی که در این جستار مطرح
شده بیشتر صحبت بکنیم و نکتههای پیرامونی
و پیشینی اون رو بیشتر توضیح بدیم شاید
متن رو بهتر بفهمیم
پیش از هر چیز از این فرصت میخوام استفاده
کنم و دوستانی رو که سوگوار عباس معروفی
هستن
نویسنده
سرشناس و
تبعیدی
ایرانی
که خوانندگان و هواداران بسیاری داشت و
نامش در تاریخ
رومانویسی معاصر
ماندنی خواهد بود
تسلیت بگم به تمام کسانی که در سوگ او
هستن دوست نزدیک یا دوستدار آثار او بودن
و از این فرصت استفاده کنم برای اینکه
من نمیخوام راجع به آقای معروفی صحبت کنم
به خاطر اینکه صلاحیت ندارم نه منتقد ادبی
هستم نه آثار ایشون رو غیر از یک رمان س
فریدون سه پسر داشتو خوندم بنابراین راجع
به شخص ایشون و بانک دوستی کمابیش خیلی
در یک مدت کوتاهی بود ولی خیلی کیفیت
خرشاری داشت اینها رو به نمیخوام به این
موضوع بپردازم ولی میخوام به شخصیت
یک نویسنده تبعیدی که میمیره یعنی مرگ یک
تبعیدی نویسنده اشاره بکنم و اینکه که
میتونیم درباره فلسفه از همین جا صحبت
کنیم که فلسفه چیست میتونه به مرگ به
نوشتن به تبعید به زبان به روایت به
مهاجرت و نوشتار
ارتباط مستقیم داشته باشه و از پرسشهای
پایهای و بنیادین فلسفه به شمار بیاد.
ما در روزگاری زندگی میکنیم که مرگ
به شدت دچار ابتذال شده چونکه زندگی به
شکل مفرطی
به ابتزال گرفتار شده ابتذال زندگی یعنی
سطحی شدن و جدا شدن اون از تأمل و تفکر و
در نتیجه بدل شدنش به یک روند اتوماتیک و
به تحلیل رفتن نیروی آزادی انسان و مقاومت
انسان در برابر برابر عواملی که شکل میدن
از بیرون به تصمیمها و انتخابهاش
به عبارت دیگه سیتره کمیت
به بهای از دست دادن کیفیت و عمق زندگی رو
بسیار
به یک سطح مسطح
بیعمق کمابیش شکنندهای بدل کرده که شاید
در تاریخ تمدنهای بشر کمتر سابقه داشته
باشه. حتی مرگ هم تبدیل به عدد شده. تبدیل
به کمیت شده. مدام از شمار مردگان سخن
میگن تعداد تلفات آمار کشتهها
و این دوران کرونا هم فرصتی برای آشکارتر
کردن ابتضال مرگ و زندگی در تمدن مدرن شد
و همه چیز همه ابعاد زندگی ما در همه جای
دنیا یعنی این ابتزال ابتذال جهانی شده
است هر جا که این تمدن جهانی شده این
ابتضال هم جهانی شده از جمله جمله خود
سیاست که تبدیل شده به
تلاش برای مدیریت حساب شده زندگی آدمها و
اداره بدنهاشون و
حاکمیت برای مهندسی کردن زندگی شهروند و
این تکنولوژی دیجیتال یک ابزار بسیار
مؤثری
از آب درآمده برای مدیریت یت کارآمدتر
روح و رفتار زندهها [صدای خرناس] به دست
به دستهای نامرئی دیکتاتوری سرمایه یا
حیولای دولت یا دیو رسانه و بدل کردن همه
چیز به کالا و از جمله سعادت سعادت هم در
بازار خرید و فروش میشه سعادت بشر خوشبختی
رو میشه خرید و فروخت و
خوشبختی رو برای اینکه قابل خرید و فروش
بشه تبدیلش میکنن به ابزارها یا
تکنولوژیهای یا دستورالعملهای خوشباشی
حال خوب داشتن و لازمه این حال خوب داشتن
و زندگی به اصطلاح
رضایت بخش داشتن به مفهومی که امروزه در
فرهنگ عامه در رسانهها و در فرهنگ عمومی
تبلیغ میشه لازمش اینه که مرگ حذف بشه از
زندگی و فکر مرگ و آیین مرگ و نمادهای مرگ
از زندگی مدرن هست باشه
و انسان از یک طرف زندگیش به صورت کاملاً
اتوماتیزه و فاقد اندیشه و آزادی و مهندسی
شده دربیاد از طرف دیگه طول عمر بیشتری
پیدا بکنه این وسواس بیمارگونه درازتر
کردن عمر بدون اینکه زیستن به مفهوم
انسانی اون چندان مجال داشته باشه
این خیلی دردناکه خیلی هشداردهنده است و
یک بحران بزرگ فلسفیست و در حقیقت بحران
بزرگ فلسفه است چون کهه
فلسفه
برای
فهمیدن انسان هست اما در جهان ما بیشتر
آدما از علم استفاده میکنن. علم به
اصطلاح تجربی و علم به اصطلاح ساینس نه
برای اینکه جهان رو بفهمن برای اینکه هرچه
در اون صورت میگیره رو توجیه کنن و ترجیح
میدن که
تصویر و بازنمود واقعیت رو به جای واقعیت
باور کنن و نسخه کپی رو
با نسخه اصلی یکی بدونن و حتی ارزش بیشتری
برای اون قائل قائل بشن
اشیا یک بار مصرفن این جهان به یک
ابزار یک وار مصرفی برای بشر بدل شده که
نتیجهش این بحران وحشتناک محیط زیسته و
توده و انبوه شمار انبوه ارزش بسیار
بالاتری پیدا کرده از فرد [صدای خرناس] و
شخص این
رسانههای اجتماعی یک نمونه مذحک این ارزش
تودهها هستن دیگه. تعداد لایکها، تعداد
کامنتها، تعداد توجهها، تعداد دیده
شدنها و همه اینها تبدیل شده به معیاری،
معیارهای کمی برای
انتخاب، برای تصمیمها و شکل دادن به
زندگی ما و نحوه فکر ما.
طبعاً در چنین دنیایی
نه مرگ جایی داره و نه اندیشیدن به مرگ
جایی داره به همین دلیل هست که بسیار
دشوار هست راجع به مرگ سخن گفتن به خاطر
اینکه ما زبان سخن گفتن از مرگ رو هم
کمایش فراموش کردیم و وقتی از مرگ سخن
میگیم بسیار قالب کلیشهای و تسنعی
پیدا میکن میکنه حرفای ما. من دیروز یک
جلسهای بود برای بزرگداشت عباس معروفی به
من هم دعوت شده بودم که برم صحبت کنم.
لحظات آخر دیدم نمیتونم یعنی هیچ
حرفی برای گفتن ندارم. هیچ زبان
سخن از مرگ رو ندارم. توانواری
با
کلمات رو از دست دادم یا همیشه برای من
مشکل بوده. مواجهه با مرگ و فلسفه
یک تعریفش در یونان باستان که افلاطون ازش
سخن میگه اینه که فلسفه آموختن چگونه مردن
است یعنی فلسفه تمرین مرگ هست در مکالمه
فاون میگه میگه که کسانی که به معنی درست
کلمه خود رو وقف فلسفه میکنن خود رو
آماده لحظه مردن و موقعیت مرگ میکنن سق
سقرات و بعدم سیسرون رومی که از سقرات نقل
میکنه میگه فلسفه ورزی آموختن چگونه مردن
است بعد منتنم و دیگرانم نقل کردن این
عبارت رو
بنابراین بینگ و فلسفه یک نسبت
مستقیمی وجود داره
و از آغاز از ابتدایی که فلسفه به وجود
آمد فلسفه
مرگ رو یک مسئله اساسی خودش قرار داد.
ارسطو در متافیزیکش میگه که آدما چرا فکر
میکنن؟ چرا فلسفه میورزن؟ میگه به خاطر
اینکه
به حیرت میفتن از دیدن جهان به شگفتی
میفتن از دیدن جهان وقتی به شگفت میان فکر
میکنن سؤال میکنن انسان یگانه جانوریست
که جهان رو اونطور که هست طبیعی و بدیهی
نمیدونه و میپرسه چرا جهان هست به جای
اینکه نباشه چرا جهان چنین است که هست و
به خاطر همین بود که شوپنهاور میگفت انسان
رو میشه جانوری متافیزیکی
لقب داد ولی اوج تعجب انسان وقتیست که به
مرگ آگاه میشه ناگهان متوجه میشه که
میراست فانیست و مثل جامعه بن داوود که در
اورشلیم پادشاه بود خوندین در کتاب مقدس
زبان باز میکنه که باطل عواطیل همه چیز
باطل است و میپرسه که انسان را از تمامی
مشقتش که زیر آسمان عثمان میکشد چه منفعت
است؟
مرگدیشی انسان رو شگفتزده میکنه و در
نتیجه به فلسفه ورزی وا میداره. با کشف
حقیقت مرگ میفهمیم که ما یک موجود محدود
و متناهی هستیم و با خدایان جاودانه
بیکرانه بیگانهایم.
به خاطر همینه که خداها خدایان فلسفه
نمیورزن. فلسفهدن کار انسانهاست. کار
موجودات میرا و محدود هست. فلسفه کاری
انسانیست بس بسیار انسانی. با مرگ ما به
مرزهای انسانی خودمون پی میبریم.
ایمانوئل کانت متافیزیک رو دانش مرزهای
عقل آدمی تعریف میکرد. بنابراین فلسفه هم
درباره تناهی آدمیست. فلسفه یعنی مرز.
فلسفی فلسفه یعنی مرز حد و هستی
یعنی زمان یادتون هست کتاب هایدیگر هستی و
زمان این زمان هست که هستی ما رو
حذف میکنه و مرز میگذاره و متفاوت
میکنه از هستی خدایان اندیشیدن به فلسفی
به هستی اندیشیدن به تناهی و مرزمن
مرزمندیست یعنی فیل فیلسوف کسیست که بیش
از دیگران به حد و حدود خودش آگاهی خودش
توانایی خودش وجود خودش
آگاه هست سراسر فلسفه تأمل درباره رابطه
وجود و تناهیست فلسفه اندیشیدنی متناهی
درباره تناهیست فلسفیدن خودش یک امر
متناهیست درست مثل آدمیان میرا
[صدای خرناس]
فلسفه و وجود انسان هر دوشون ارمقان
تناهین آموختن چگونه مردن یعنی آموختن
و آموختن و شناختن مرزهای زندگی یعنی
آموختن چگونه زیستن فلسفه ورزی برای
توانایی مردن باید توانایی بودن رو هم به
آدمی عطا بکنه و آدم رو قادر به مرگ و
وجود بکنه
توانایی مردن داشتن یعنی با اون برابر
بودن بر اون چیرگی یافتن از اون فراتر شدن
و شهود جاودانگی یعنی من با فهم محدودیتم
میتونم
جهان نامحدود و جاودانگی رو
شهود درونی بکنم ما جاودانگی رو با تناهی
خودمون با جاودانه نبودن خودمون درک
میکنیم ادراک ما از جاودانگی از راه تصور
نیستی و نابودیست و درک عمیقتر مرزهای
بشری به دریافتی ژرفتر از جاودانگی منتهی
میشه. بنابراین آموختن چگونه مردن در عین
حال آموختن چگونه نمردن هم هست. پس به قول
یاسورس فلسفه ورزی
آموختن چگونه زیستن و دانستن چگونه مردن
هر دوست زیرا نامطمئن بودن وجود زمانبند
زمانمند زندگی همواره یک آزمون است
و
این انسان با این با مرگ همواره
یعنی مرگ آگاهی
عین خودآگاهیست و هیچ رویه دیگر اون هست و
اولین فیلسوف بزرگ تاریخ سقرا که شهید
فلسفه نامیده میشه کسیست که رویاروی مرگ
ایستاد و رویارویی با مرگ رو آموخت
میدونید که سقرات درسته که محکوم به
اعدام شد ولی
فرصت داشت که از مرگ بگریزه فرصت داشت که
آتن رو ترک بکنه او در میان دوستانش و تا
آخرین لحظه نشست و فلسفه ورزید و سخن گفت
و در نهایت جام شوکران رو خودش با دستهای
خودش نوشید و با مرگ رویارو شد و به مرگ
معنی داد چون از مرگ فراتر رفت و به زندگی
معنی تازهای بخشید که دربارهش صحبت
خواهیم کرد و در حقیقت تمام فلسفه چیزی جز
این نیست معنی دادن به
زندگی از راه معنی دادن به مرد و شاید
تمام هنر و ادبیات چنین باشه
عباس معروفی یک نویسنده بود و هنرمند به
مفهوم کلی کلمه و طبیعتاً راجع به مرگ هم
بسیار سخن میگفت و نوشت نام یکی از
رمانهاش من که نخوندم ولی نام یکی از
رمانهاش اسم تمام مردگان یحیاست
یاد آدم رو یاد اون شعر شاملو میندازه که
معنی هر مرگ زندگی
و
این کاملاً طبیعیست که
اون مهمترین رانه مهمترین در این محرکی که
یک هنرمند رو یک نویسنده رو یک
فیلسوف رو به سمت اندیشیدن و خلق چیزی خلق
مفاهیم خلق تصاویر خلق کلمات میکشونه
غلبه بر مرگ هست چیره شدن بر مرگ و یکی از
کسانی که
در حقیقت
نمونه مثال زدنی این تلاش برای غلبه مرگ
از راه خلق ادبی هست مارسل فروست هست
مسئله مارسل فروست در جستجوی زمان از دست
رفته مرگ هست و غلبه بر مرگ از راه در
نهایت از راه ادبیات او کشف میکنه که
تصوری که از واقعیت داره انتظاری که از
حافظه داره تصوری که از ادبیات داره بسیار
خام هست اگر فکر کنه که واقعیت رو میشه به
حافظه سپرد حافظه رو همون جور که واقعیت
رخ داده میتونه میتونیم یادآوری کنیم و
برای خودمون
دوباره بازسازی کنیم متوجه شد که زمان همه
چیز رو به شکل بیرحمانهای نابود میکنه
واقعیت رو و گذشته رو به شکل بیرحمانهای
نابود میکنه و هرگز نمیشه از واقعیت عین
دینی سخن گفت با گذر زمان. بنابراین
باید به درک دیگری از واقعیت رسید و در
نوع دیگری از واقعیت زیست که با این
واقعیت عینی و ملموسی که مدام در حال گذار
هست
تفاوت داره و اونجا متوجه میشه که چنین
واقعیتی رو تنها میشه با هنر و با ادبیات
خلق کرد.
و نه با چیز دیگه توی
بخش آخر در جستجوی زمان از دست رفته که
زمان بازیافته است میگه که هنر واقعیترین
چ واقعیترین چیز جدیترین مسئله مدرسه
زندگی روز جزای واقعیست.
این کتاب که رمزگشاییاش از همه دشوارتر
است همچنین تنها کتابیست که واقعیت را به
ما تحمیل میکند. تنها کتابی که خود
واقعیت آن را در درونمان چاپ کرده است. هر
تصوری که زندگی در درون ما به جا بگذارد،
شکل مادیش، تأثیر حسی که از آن به ما دست
داده همواره مهک حقیقت ضروری آن است و
در حقیقت
زیستن در حقیقت یا واقعیتی که خلق خود
هنرمند هست زیستا در نوعی جاودانگیست دیگه
شما از این توا واحی
زمان از این
گسستها، وقفهها و خرده مرگهایی که لحظه
به لحظه زندگی رو قطع میکنن و پیوستگی
زندگی با نقطه چین مرگ هست از این رهایی
پیدا میکنه و این در حقیقت اوج
موفقیت
یک هنرمند یا یک فیلسوف هست اگر بتونه
چنین کاری بکنه
و من فکر میکنم که
ما کسی رو میتونیم هنرمند بنامیم که به
همچین
مقامی رسیده یعنی توانسته اون واقعیت
زیباختی
استتیک خودش که به قول کانت کانت بین
زیباشناسی و اخلاق مرزی نمیگذاره
او رو خلق کرده باشه یعنی انسانیت خودش رو
در یک سطح زیباشناختی خلق کرده باشه به
خاطر اینکه
خود هنرمند یک اثر هنریست
یا هر انسانی یک اثر هنریست مخصوصاً یک
هنرمند چون توانایی بیشتری داره برای
اینکه اون اثر هنری بالقوهای رو که درونش
هست به فعلیت برسونه نیچه از استتیس استیک
وجود حرف میزنه استتیک اگزیستنس
و اینکه شما وجودتون رو میتونید به نحوی
ببخشید که
به کمال زیباشناختی
دست پیدا بکنه و این تنها کاریست که
میتونی در برابر زمان
انجام بدی و در حقیقت از
به عنوان یک انسان میرا در برابر مرگ
مقاومت کنیم مرگ و تبعید چون که آقای
معروفی
توعیدی هم بود نه فقط نویسنده بود که
سالهای زیادی رو دروعید گذرون در مهاجرت
ناخواسته
توعید هم یک مسئله فلسفیست
توعید فلسفیدن یا پرسش فلسفی زمانی آغاز
میشه که شما این جهان ان رو برای همون طور
که ارسطو میگه شگفت
شگفت آور ببینید حیرت آور ببینید یعنی چی؟
یعنی خانه خودتون نبینید دیگه عادی ندونید
احساس غربت بکنید به همین دلیل هست که
نوالیس میگه که فلسفه همواره تمنای بودن
در خانه در همه جاست با فلسفه ورزی شما در
جستجوی وطن هستید در جستجوی ساختن وطن
هستید چون کهه به این دلیل فلسفه میورزید
که خودتون رو در غربت مییابید
درست
آغاز مثنوی همین هست که مثنوی مولانا
[صدای خرناس] بشنوه این نیچ چون حکایت
میکند از جداییها شکایت میکنند. آغاز
مثنوی آغاز آگاهی انسان هست. آغاز آگاهی
انسان آغاز آگاهی به جداییست. آگاه آغاز
پرتاب شدن، دور افتادن و از نیستان بریده
شدن و
ناتوانه از بازگشت و ناتوان از تغییر
تقدیر تبعیدی.
اینها آغاز
آگاهیست و آغاز فلسفی دارن است و این
زمانیست که انسانها
کم با زبانهای مختلف سخن میگن چون کهه از
یک جای مختلف از این نیست جدا شدن و به
شکل دیگری خودشون رو غریب میبینن در این
جهان و زبان در فهم زبان هم مشکل دارن. خب
در خود همین نینامه مولانا هم میگه هر کسی
از خود شد یار من کس نبرد
از درون خود نه جز اسرار من
از درون من از درون من ن جز اسرار من و
میگه با اینکه من زبانم [صدای خرناس] زبان
همه مردم هست اما کسی حرف منو نمیفهمه و
سخن من رو متوجه نمیشه به همین دلیل میگه
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بیزبان روشنتر است خاشکی هستی
زبانی داشتی تازه هست پردهها برداشتی آفت
ادراک این حال است قال خون به خون شستن
محال است و مهار اینکه توی صفر پیدایش در
کتاب مقدس میخونیم که برج بابل
انسانها میان یک شهری بسازن که در اون
برجی باشه که به قول سفر پیدایش سر بر
آسمانها بساید و
میگن خویشتن را پرآوازه سازیم و بر سراسر
زمین پراکنده نباشیم یعنی با ساختن یک
زبان واحد متحد باشیم یک جامعه باشیم اما
یهوه وقتی که میاد و میبینه که اینا
مشغول ساختن برج هستن
میگه اینک همه یک قوم واحد هستند و به یک
زبان واحد سخن میگویند و آغاز کارهای
ایشان چنین باشد. اکنون هیچ مقصودی از
برای آنان محال نخواهد بود. بیایید
فروداییم و آنجا زبان ایشان را در هم
ریزیم تا سخن یکدیگر را درنیاد و انسانها
رو برض رو ویران میکنه و انسانها رو
پراکنده میکنه با صدها زبان و
ناتوان از یکی شدن
خب اگر تاریخ
هم اساطیری جهان رو بخونید هم تاریخی
رو خواهید دید که هیچ قومی هیچ ملتی نبوده
که در طول تاریخ خودش
ناگذیر از ترک سرزمین خودش تبعید شدن به
سرزمینهای ناشناخته و در نتیجه از دست
دادن زبان خودش فراموشاندن زبان خودش و
سلب جهان زبانی خودش نشده باشه تقریباً
همه ملتهای بزرگ این اتفاق براشون بارها
و بارها افتاده دیگه ما خودمون
در به اصطلاح با آمدن اسلام یک زبانی رو
کمابیش از دست دادیم و حداقل دچار یک تحول
زبانی عظیمی شدیم و همین طور ملتهای دیگه
و
زبان
ی اگر فلسفه یعنی فهم جهان و فهم هستی این
فهم از طریق زبان صورت میگیره میره و این
زبان هست که به ما اجازه تجربه جهان میده.
ما از طریق زبانمون هست که جهان رو تجربه
میکنیم. به قول گادام میگه ورلد ویو
لنگوج ویوس. یعنی جهانبینی همون زبان
بینیست. ما جهان را چنان مینگریم که زبان
مینگرد یا زبان نشان ما میده یا زبان
باز میتاب و بنابراین این جدا شدن از
سرزمین زبانی جدا شد تبعید از جامعه زبانی
جامعه همسخنان و همزبانان دور افتادن ترک
برداشتن سقف جهان
انسان هست و بسیار بسیار دردناک هست
مخصوصاً برای یک نویسنده یا هر کسی که به
نوعی
خارش و زندگیش و وجودش با زبان سرکار داره
و شاید یک اگر تبعید اجواری برای همه یک
مجازات و یک شکنجه ستمگرانهای باشه برای
یک نویسنده یک ستم و یک شکنجه
مضاعف هست
و
در حقیقت
ان انسانها اگر بخوان بر مرگ غلبه کنن از
راه زبان و از راه اندیشیدن در فلسفه این
کار انجام میشه اما اگر شما زبانتون رو از
دست بدید
پیش از اینکه بمیرید شما رو کشتن اعدام
کردن در حقیقت کسی که از همسخنان خود و
همزوانان خود و سرزمین
مادری خود و سرزمینی که در اون زاده شده و
زبان آموخته و زبان باز کرده جدا میشه
به مرگی پیش از مرگ محکوم میشه و این
سنگدلانه نوع
مجازات هست که میشه یک انسان رو بهش محکوم
کرد
و عجیبترین خصلت آدم این نیست که سخن
میگه بلکه تواناییش از سخن گفتن از چیزیست
که هیچکس
توان تجربه اون رو در زندگی نداره این هست
که مهمه یعنی انسان شاید حیواناتم بتونن
حرف بزنن ولی بعیده که حیوانات بتونن از
مرگ سخن بگن
زبان مرگ شاید ابداع
یگانه انسان و مایع تمایز او از جانورانی
باشه که میشناسیم. انسان میتونه زبانی
برای مرگ خلق بکنه و برترس خودش از مرگ
غلبه کنه و بر و برگ چیره بشه و به زندگی
خودش در برابر مرگ معنی بده. وقتی که
فروغ فراخزاد میگه و در شهادت یک شمع راز
منوریست که آن را آن آخرین و آن
کشیدهترین شمع خوب میداند این رازی که
در اون آخرین شمع حیات وجود داره به تمامی
گذشته
گذشته اون شمع و به تمامی خاموشی ابدی او
معنا میبخشه این توانایی زبان هست برای
اینکه غلبه کنه بر بیمعن نای پوچی به
همین دلیل هست که مرگ پوچی نیست مرگ هیچی
نیست
و مگ چیزیست
هم فروغ میگه که وزش ظلمت را میشنویم در
شب اکنون چیزی میگذارد یعنی این یک ولو
تاریک ولو چشمان ما دیده نمیشه و تجربه ما
وعود دسترسی نداره اما چیزیست و میتونیم
ما راجع بهش بیاندیشیم میتونیم راجع بهش
فکر کنیم اونچه که کانت بهش دست پیدا کرد
و یکی از به اصطلاح
ابداعهای فوقالعاده مهم کانت هست اینه که
یک چیزایی تو این دنیا هست که ما نمیتونیم
بشناسیم مثل خدا مثل آزادی آزادی انسان و
مثل جاودانگی ما هرگز نمیتونیم از طریق
تجربه و با کمک استدلالهای عقلی و فلسفی
اثبات کنیم وجود اینها رو یا نفی کنیم
وجود اینها رو. بنابراین از دایره شناخت
ما بیرونن. اما
بین شناخت و فهمیدن فرق هست.
شناخت
هدفش رسیدن به حقیقته اما فهمیدن هدفش
رسیدن به معناست و اونچه که شناخته نمیشه
به این مفهوم نیست که قابل فهم نیست
کاری که کانت کرد این بود که اونچه که
شناختنی نیست یعنی اونچه که نمیشه از وجود
یا عدم وجودش در جهان خارج سخن گفت اون رو
برای ما قابل فهم کرد یعنی گفتینها
چیزایی هستن که فهم ما میتونه میتونه بهش
تعلق بگیره و ذهن ما
نمیتونه از فکرش و خیالش توهی باشه یکی
همین جاودانگیست میل به جاودانگی آرزوی
جاودانگی تصور جاودانگی جاودانگی به زندگی
میرای ناپایدار
کوتاه ما معنی میده خدا به عنوان اون
موجودی که نامتناهی هست به عنوان موجودی
که اونچه که انسان فاقدش هست دارای اون
هست ایده خدا نه این خدایی که در واقع هست
خدایی که به صورت آبجکتیو در خارج وجود
داره نه ایده خدا
نظام بخش
ساختار اخلاقی و ارزشهای انسانی هست و
بدون ایده خدا بدون ایده آزادی و بدون
ایده جاودانگی شما نمیتونین نظامی اخلاقی
داشته باشین و جامعهای بسازیم و در حقیقت
شما همواره همه چیز محدود نمیشه به شناخت
علمی اینکه من یک بار همین دو سه هفته پیش
در یک جلسه از
دوستان خدانواآور به عنوان شرکت کننده
رفته بودم یه چند دقیقه گوش میکردم یکی
از سخنرانان میگفت که همه چیز باید
عقلانی بشه همه این خرافات باید زدوده بشه
و شما نباید هیچ کاری بکنید که با عقل
قابل توجیه نباشه. نه اینچنین نیست. این
کاملاً خرافهست. زندگی انسان همش بر اساس
عقل و شناخت عقلانی ساخته نمیشه. حتی
شناخت عقلانی
خودش مبتنی بر ایمان هست. خودش مبتنی بر
ایدههاییست که اون ایدهها
به اصطلاح متعلق شناخت قرار نمیگیرن.
کانچ اینو فهمید و در حقیقت این اجا همین
اجازه میده به ما که بدون اینکه بتونیم
مرگ رو بشناسیم چون مرگ رو نمیتونیم
تجربه کنیم نمیتونیم بشناسیم مرگ از
دامنه تجربه ما خارجه بنابراین از دامنه
شناخت ما هم خارجه
و ولی این به این معنا نیست که نتونیم
فهمی از مرگ به دست بیاریم این به این
معنا نیست که نتونیم به مرگ بیا بیاندیشیم
یا بتونیم
اندیشه به مرگ رو کنار بگذاریم و بخش
عظیمی از فلسفه تمام در یا به عبارت همه
فلسفه یک نوع مرگاندیشیست همون طور که
گفتم در شناخت و تشخیص مرزهاست کجا من
میتوانم بشناسم کجا نمیتوانم بشناسم
از ذهن من عقل من مرزهاش کجاست؟ دقیقاً و
مرز قلمروهای دیگر آگاهی کجاست؟ این کار
این کار فلسفهست.
حدشناسی، مرزشناسی
یعنی مرگ آگاهی و مرگ اندیشی.
[صدای خرناس]
خب خود فلسفه به به معنایی با
مرگ سقراط آغاز میشه.
به یک معنا البته اگر
بخوایم فیلسوف بزرگ رو در نظر بگیریم
و مهمترین شاید
چی پرسشی که سقرات مطرح میکنه پرسشیست که
با مرگ خودش طرح میکنه یعنی
مرگ سغرات تبدیل میشه به یک پرسش فلسفی که
بنیان و شآوده و آغازگاه فلسفه سیاسیست.
فلسفه سیاسی زمانی آغاز میشه که افلاطون
به مرگ سقراط میاندیشه و او رو تبدیل
میکنه به یک پرسش فلسفی. چون که
سقرات نمونه کسی بود که
به
عقاعد مردم اهمیت مید. یعنی براش حقیقت
مطلقی وجود نداشت. اگر شما بپرسید که
تعلیم یا درس یا پیام مهم سقرات چی بود؟
هیچ پیام هیچ پیام خاصی نداشت سقرات سقرات
از عقاعد مردم از دیدگاههای مردم پرسش
میکرد از آپنین مردم اونچه که امروز
آپنیونینون میگیم به قول هان آرند آون اپ
تو ود هر کسی با نظر خودش گشوده میشه به
روی جهان یعنی یک ارتباطی برقرار میکنه با
جهان برای سقرات این مهم بود نه اینکه یک
حقیقتی هست یک جا به عنوان حقیقت مطلق که
باید به اون دست پیدا کرد. بنابراین از
نظرات دیگران میپرسید و برای اینکه گفتگو
کنه با مردم روش اقناع و در حقیقت
متقاعد کردن رو باید در پیش میگرفت. یعنی
آدمها باید با همدیگه حرف میزدن، پرسش
میکردن و همدیگه رو متقاعد میکردن. اما
همین سقراتی که چنین روش بدیعی رو بنیان
گذاشت برای فلسفه ورزی و برای اندیشیدن
وقتی که در از سوی دولت شهر آتن
متهم شد به اینکه به سنت احترام نمیگذاره
و خدایان رو جوانان رو به
سرفیچی از فرامین و دستورات خدایان
فراخانه
و در دادگاه رفت در دفاعی خودش نتوانست
قاضی رو متقاعد کنه اقناع کنه کسی که
اغناع کردن سخن گفتن و گفتگو کردن هنر او
بود نتوانست مرگ رو از راه اقناع کردن
قاضی سایهشو از خودش دور کنه و این برای
افلاطون یک شوک بزرگ بود به دلیل اینکه
افلاطون رو به این فکر واداشت که چگونه
میشود که فلسفه یا فیلسوف در اقناع
قاضی یا در حقیقت نماینده دولت ناتوان
باشه و چرا فیلسوف نمیتواند در جامعه
پذیرفته بشه و چرا فلسفه با سیاست
ناسازگار هست و از اینجا بود که در حقیقت
افلاطون یک رویکردی رو کاملاً در تقابل با
سقراط در پیش گرفت. سقرات براش عقاعد
دیگران مهم بود عقاعد همگان در حقیقت مهم
بود افلاطون و عقاعد بسیار بدبین شد و
هشمگین بود از اینکه هرکس عقیده خودشو
بیان بکنه و در عوض به دنبال حقیقت بود
حقیقت مطلقی که ورای زمان و مکان وجود
داره و از دید او در عالم ایدهها و عالم
مسل خب این
آغاز فلسفهست هست و آغاز فلسفه سیاسی هست
و پیامدهای بسیار زیادی داره دیگه طبیعتاً
شما
فلسفه ورزی رو نمیتونید از پیامدهای
سیاسیش به هیچ وجه جدا کنید یک اینکه
فلسفه
در جامعه است و باید در جامعه باشه دو
اینکه باید گفتگویی باشه در دیالوگ باشه
سه اینکه
فلسفه ضرورت
نقد هست. یعنی وقتی که شما به کانت
میرسین میبینید چقدر کانت سقراتیست و
چقدر میراث کانت میراث سقرات در کانت و در
فلسفه کانت بازسازی و احیا شده. این خیلی
مهم هست که شما رگ و ریشههای فلسفه سغرات
رو در سیمای فلسفه کانت تشخیص بدید.
فلسفه [گلویش را صاف میکند]
زمانی آغاز شد قبل از سقرات که فیلسوفان
طبیعت رو کشف کردن یعنی چی طبیعت رو کشف
کردن یعنی اینکه پیش از اون جهان
تحولات شدنها حرکتها
و حقییرها همه بر اساس آموزههای خدایان و
اسطورهها تفسیر میشد اینکه
رد است ورق است و واد است و باران است و
گیاه است و میوه است و و همه چیز بر اساس
اونچه که خدایان آموخته بودند تفسیر و
توضیح میشد
یه جایی که یونانیها
طبیعت رو کشف کردن یعنی
اونچه که در جهانشون رخ میداد رو به
عواملی در درون طبیعت نسبت دادن و کوشیدن
که علل نخستین و علل بنیادی
تحولات و تغییرات جهان رو در طبیعت جستجو
بکنن. این زمان فلسفه آغاز شده. فلسفه با
کشف طبیعت آغاز میشد. زمانی که دیگه برای
فهم این جهان و تبیین این جهان شما به
اسطورهها و خدایان متوصل نمیشید بلکه به
علل و عواملی که در درون طبیعت وجود دارن
استناد میکنید و از طبیعت چیزها میپرسید
و شروع میکنید میگید که طبیعت انسان
چیست؟ طبیعت زمین چیست؟ طبیعت ماده چیست؟
طبیعت صورت چیست؟ طبیعت عدالت چیست؟ طبیعت
سعادت چیست؟ مدام از نیچر چیزها سؤال
میکنید
بهجای اینکه بگید خدایان چه میگویند یا
خدایان چه میخواهند این پس فلسفه با شورش
علیه سنت آغاز میشه با اقتدار سنت و از
اون زمان تا امروز فلسفه مدام در حال
سنتسازی یعنی ترندیشنلایز کردن
ابداع سنت و
نقض سنت هست یعنی اونچه که دیروز به نقض
سنت بود امروز به سنت بدل شده و باید
دوباره نقض بشه به همین دلیل هست که نقد
فلسفی از سغرات تا امروز مخصوصاً بعد از
کانت یک فرایند بیپایان هست و فلسفه یعنی
نقد اون چیزی که خودش رو به عنوان سنت
یعنی اقتدار و اقتداریست برای شما اقتداری
حاکم بر شما و حقیقت مطلق نشون میده. هر
چیزی که هر ایدهای که هر انگارهای که هر
باوری که خودش رو بدیهی و بینیاز از
پرسجو وا نمود بکنه اون سنته و باید او رو
نقد کرد و نقض کرد و فلسفه کارش اینه.
بداحتزدایی
از آونچه خودش رو بدیهی نشون میده.
اقتدارزدایی
از هرچه مدعی اقتدار هست. حقیقتزدایی از
آنچه نشان حقیقت مطلق بریشانیش هست و این
یعنی سنتسازی مدام و سنتستیزی مدام. خب
این پیامدهای سیاسی فوقالعاده گستردهای
داره. این به هیچ اقتداری اجازه اقامت
اجازه ماندن اجازه دوام آوردن و ریشه
دواندن نمیده و
تمثیل قاره افلاطون اگر یادتون باشه
در تمثیل قاره افلاطون که جلسه پیش بود
فکر میکنم گفتم
شما میبینید که یک عدهای از زندانیان
درون غار دست و پاشون به زنجیر بسته از
کودکی کی به همین حالت و رو به دیوار و
فقط تماشاک کنان سایههایی هستند که بر
دیوار میفته از شعلههای آتشی که در پشت
سردانن. این فیلسوف هست که از میان اینها
میشه از غار بیرون میاد و زیر نور خورشید
قرار میگیره و متوجه میشه که تمام اون
سایههایی که اون زندانیان در حبس در حبس
غار حقیقت میپنداشتند همه پندار پوچی بیش
نیست.
اینکه فیلسوف
در برابر
افکار عمومی قرار بگیره اینکه همه عالم
باور داشته باشن یک چیز حقیقته اما فیلسوف
خودش به این با اندیشیدن به این نتیجه
برسه که حقیقت نیست و در برابر او بایسته
این طبعاً
یک کنش سیاسیست به خاطر همین هاننا آرنت
میگه که در جامعه توتالیتر که اندیشیدن
اندیشیدن آزاد زاد از انسانها سلب میشه.
نفس اندیشیدن خودش یه کنش سیاسیست. نفس
اندیشیدن خودش یک نافرمانی مدنیست. نفس
اندیشیدن یک تابویان انسانیست و بنابراین
مهمترین کار هست. خب
حالا راجع به مرگ بیشتر میخواستم بحث مرگ
خدا رو هم مطرح بکنم. فکر میکنم که اینجا
توقف بکنم بهتر هست گرچه
چند دقیقهای هم باز فرصت هست ولی صب منا
دیگه
عزم جزم دارم که هفته آینده از روی متن
بخونیم ولی نکتههایی که گفتیم
همه نکتههای بسیار کلی هستند که من
امیدوارم که در دوستان فقط کنجکاوی ایجاد
بکنه و مهمم نیست که چقدر میدونیم اینا
رو چون که همون طور که دوستان میدونن من
اینا اطلاعات نیست که آدم یه بار بدونه
کافی باشه یه بهانهای باشه برای کنجکاوی
بیشتر و تأمل بیشتر و سقرات خوندن
مکالمههای افلاطون خوندن یاسپرس خوندن یا
کانت خوندن و در حقیقت فلسفه رو یه درک
واقعی تر ازش داشته باشیم فلسفه نه یه
کالای لوکسه که ما بیایم مثلاً به زبان
یاجوج و مجوج بیان کنیم و تفاخر کنیم بهش
و من بشم استاد فیلسوف فلان نه تخصص یه
عده خاصه اساساً برای همچین چیزی درست شده
که یه عده باهاش به اصطلاح یه شغل اداری
به دست بیارن و با اون زبان با همدیگه ۵۰
نفر مکالمه کنن
درک کنیم که فلسفه اولاً یک تجربه وجودیه
و ثانیاً تمام این مفاهیم انتضاعی هدفش
اینه که به ما شکل فضیلتمندانه انه زندگی
کردن رو بیاموزه و این
شاید برترین گوهر معنوی باشه که بشر از
دیرباز تا کنون برای خودش تونسته خلق بکنه
یعنی خودش تونسته هیچ راهنمایی برای خودش
بیافرینه حکمت رو برای زیستن خلق بکنه و
این اتفاق بزرگیست و این یک معجزه بزرگ
انسانیست این رو قدر بدونیم و بتونیم درش
سپاسگزارم از همه دوستان و برای همه اوقات
خوشی رو آرزو میکنم و امیدوارم که به
احتمال زیاد فردا این جلسه رو ادامه بدیم.
y