سپاس دوباره از همه دوستانی که به ما
پیوستن
و جلسه ما بنامون بر این هست که ادامه
بدیم
جلسه گذشته رو که متنخوانی بود یک مقاله
جستار و متن مهمی از امانوئل کانت که
بسیاری معتقدن که
بیشترین مقاله بیشترین خواننده رو یعنی در
میان مقالات فلسفی و در دوران مدرن
بیشترین خواننده رو داشته بیش از هر مقاله
دیگری خوانده شده و این نشاندهنده بنیادی
بودن این متن هست و هزاران تفسیر و رساله
دکتری و کتاب
همه زبانها تقریباً زبانهای
رایج دنیا دربارهش نوشته شده و
تدریس میشه در دانشگاهها تفسیر میشه
و هرچه میگذره اهمیت این متن بیشتر آشکار
میشه به دلیل اینکه تفاسیر جدید به ما
میگن که چه نکتههایی
در این متن بوده که هنوز کجف نشده یا چه
نکتههایی میشه بر اساس این متن
درک کرد دریافت
سوال این همون طور که در جلسه پیش گفتم
سوال
این مقاله جوابیست به یک سوال سوال چیه
اینه که روشنگری چیست انلایتنمنت چیست و
در جلسه گذشته گفتیم که
روشنگری
به دو معنا به کار میده یکی به معنای اون
جنبشی که در قرن هفدهم و هجدهم
میلادی در اروپا
به وجود آمد یک جنبش فلسفی فکری و
ادبی و علمی و و فرهنگی
و
بعد از در حقیقت دوره رونسانس و بعد از
دوره اصلاح دینی دوره اصل رفنگریست و اصل
دوران بسیار مهمیست مثل دوره رونسانس و
اصلاح دینی در حقیقت بنیانگذار و دورانساز
هست.
یکی به این معناست که به معنای یک ایده
است. یعنی روشنگری به مفهوم ایده نه اشاره
به یک اصل و دوران. کانت در حقیقت به
معنای دوم اینو به کار میبره که روشنگری
به مساوی یک ایده یعنی چی؟
و عرض کردم که چرا این سؤال مطرح شد در
ماهنامه برلین.
ماهنامه برلین یه پات
هواداران و پیشروان روشنگری بود. بسیاری
از مقالات کانت در این نشریه منتشر شده و
مقالات دیگر
نویسندگان و فیلسوفان
پیشتاز روشنگری و در حقیقت
کانت اولین فیلسوفیه که به اقتضای زمانه
کار ژورنالیستی میکنه. یعنی جدای از
اینکه استاد دانشگاه هست تدریس میکنه و
کتابهای دانشگاهی مینویسه ولی به دلیل
اینکه جامعه رو در آستانه یک تحول عظیم
میبینه و نیازمند آگاهی دادن خودش رو یک
اجوکیتر و یک آموزگار میدونه و موظف
میدونه که به جامعه آگاهی بده و به همین
دلیل جستار مینویسه یعنی نوشتههای
کوتاهی که قالب علمی و دانشگاهی ندارن ولی
در حقیقت ایدههای جدید دارن و به زبان
ساده نوشته میشن برای همه نوشته میشن و
بدون اصطلاحات فلسفی کانت اولین فیلسوف
ژورنالیسته
و بعد ما داریم دیگه در مخصوصا در عصر در
قرن بیستم
خب از سارت بگیرید تا فوکو و هان آرنت و
بسیاری دیگر فیلسوفانی بودن که
در حقیقت برای نشریات و مطوعات
عمومی مینوشتن و اینها نه فقط یک رویداد
و گزارش میکردن که از منظر فلسفی هم تفسیر
میکردن مثلاً هارنت میره در دادگاه آیشمند
در اورشلیم نه فقط گز گزارش میده که چه در
این دادگاه میگذره بلکه
تفسیر خودش رو از منظر فلسفی هم بیان
میکنه و خب این تفسیرها بسیار مهم بودن یا
فوکو در انقلاب ایران چنین کرد از طرف
روزنامه
کره دلاسرا روزنامه ایتالیایی
آمد ایران چند ماه کار کرد و از مقالاتی
نوشت و یک ایده رو پروروند که متأسفانه
ایده بسیار پرت حالا برخلاف
کار کانت یا برخلاف کار آرنت در حقیقت
یک زود جوانمرد شد.
خب
از قول فوکو که فوکو میدونید رساله دکتریش
درباره انسانشناسی کانته. رساله
انسانشناسی کانت و خیلی کانتی هست خیلی به
کانت برمیگرده مخصوصاً به این مقاله کانت
چند بار برگشته و طی دورههای مختلف
نکتههای خیلی خوبی راجع به این مقاله
گفته که بعضیاشو بهش اشاره خواهم کرد اما
کانچ میگه که اگر شما
بخواهید بدانید که فلسفه مدرن چیه
میتونید برگردید به این مقاله که ۲۰۰ سال
پیش نوشته شده و به جای روشنگری چیست؟
بپرسید فلسفه چیست؟
یعنی روشنگری چیست؟ در حقیقت همون سؤال
فلسفه چیست یا به عبارت دیگه اندیشیدن
چیست به مفهوم مدرنش؟
اگر میخواید بدونید که اندیشیدن از نظر
فلسفی یا فلسفه مدرن به چه معناست کانت
برای شما در این مقاله توضیح داده حالا
چرا میریم سراغ کانت به دلیل اینکه کانت
در
فلسفه در دوران مدرن همون مقامی رو داره
که ارسطو در فلسفه
باستان دوران باستان ارسطو بهش میگن معلم
معلم اول چرا به ارسطو میگن معلم اول به
سقرات که در حقیقت استاد استادش بوده یا
افلاطون که استادش بوده نمیگن به ارسطو
میگن به دلیل اینکه ارسطو در نظام علم رو
طراحی کرد یعنی نقشه علم رو کشید مثل یه
درخت گفت که این ریشه است این تن است و
این شاخههاست و به هر شاخه به شاخههای
دیگر تقسیم میشه
و بنیان
علم رو و بنیان متافیزیک رو یا فلسفه رو
نهاد
و تفکر سیستمی داشت یعنی بر خلاف افلاطون
که نوشتهش در قالب دیالوگ و حالت
نمایشنامه و شاعرانه داره ارسطو زبان خیلی
علمی خشک و
فلسفی داره و بسیار زبان دقیق داره به
عبارتی
به این دلیل بهش میگن معلم اول یعنی کسی
که
ساختار و مبنای علم رو پی ریخته علمم که
میگیم در دوران
ارسطو علم و فلسفه مرزی ندارن در حقیقت
فلسفه شامل همه علوم هست علمم به یک معنا
فل همه اینا میشه در دوران جدید
کانت چنین کاری میکنه. یعنی کانت میاد
نقشه
ذهن ما رو میکشه. میگه که ذهن ما ذهن
انسانی یک
به اصطلاح نیروی بیحد و حصر نیست که بتونه
همه چیزو بفهمه. بلکه ذهن ما عقل ما یک
توانایی محدود داره مثل بقیه قوای ما مثل
جسم ما ما نمیتونیم
تا بیهایتو ببینیم ما نمیتونیم صدایی رو
از یه حدی بیشتر بشنویم نمیتونیم هر به
اصطلاح ناهمواری و زبری رو حس بکنیم
محدوده یا هر چیزی هر تعمییررو نمیتونیم
بچشیم
ذهن ما و عقل ما هم همین طوره هر چیزی
چیزی رو نمیتونه بشناسه. تا زمان کانت
بشر میدونست که انسان جایزالخطاست. انسان
محدوده ولی بیشتر تعارف بود. یعنی مرزش
مرز فهم انسان مشخص نشده بود. کانت میاد
مثل یک
کشور میاد مرز میکشه. میگهین مرز ذهن
ماست. این مرز عقل ماست یا این مرز فاهمه
ماست. فهم ماست. از اینجا به بعد دیگه ما
نمیتونیم بشناسیم دیگه عقل ما اگر خواست
از این مرز عبور کنه و تخطی کنه یقهشو
بگیرید اینجا میخواد فریبتون بده و کانت
گفت که عقل نه تنها شما رو راهنمایی
میکنه نه تنها بر راه شما با آگاهیبخشی
نور میتا میتوانه که میتونه ضد اینم عمل
کنه یعنی توانایی فوقالعاده ده برای
خودفریبی داره و نشون داد که عقل چگونه به
شکل بسیار
مرموز و
پنهانی
ما رو فریب میده و از این مرز فراتر میده
مخصوصاً سه تا مسئله از ابتدای
تاریخ فلسفه
مطرح شد و ذهن فیلسوفان رو به خودش درگیر
کرد اما هرگز پاسخی نیافت یکی مسئله خدا
یکی مسئله جاودانگی
روح و یکی هم مسئله آزادی یا اختیار
اینا مسائلی بودن که یه عده در طی دز۰ سال
یه عده دلیل آوردن بر به نفعش و یه عده هم
علیهش یک دعوایی بود که هیچ موقع فیصله
پیدا نکرد مولوی میگه در میان
جبری و اهل قدر همچنان بحث است تا حشره
پسر تا قیامت این بحث ادامه داره هیچ موقع
تمام نمیشه کانت گفت بسیون
دهنده اینه که یک مشکلی هست و مشکل این
هست که خدا و جاودانگی و آزادی جزء
مسائلیست که خارج از مرزهای شناخت ماست.
عقل انسان نمیتونه اون رو درک بکنه. ما
نمیتونیم نه خدا رو اثبات کنیم نه خدا رو
نفی بکنیم. نه میتونیم آزادی رو اثبات
کنیم نه میتونیم نفی کنیم. در حقیقت این
مرز رو کشید و
همون طور که گفتم یک تعبیری رو درباره
هیوم به کار میبره که هیوم جغرافیدان
ذهن آدمیست. این در مورد خود کانت
صادقتره. کانت جغرافیدان
ذهن آدمیست. همین دلیل که خیلی اهمیت
کلیدی داره. شما کانت فلسفه کانت در حقیقت
یک سفرهایست که از قرن هجدهم تا همین
امروز گسترده شده و نه فقط فلسفه که تمام
علوم انسانی ادبیات و هنر ۲۰۰ ساله که بر
این سفره نشستند و از خان نعمت اندیشه
کانت متنع میشن و برخوردارن.
شما
ناگذیر هستید که با کانت فکر کنید حتی
وقتی که میخواید به رغم کانت فکر بکنید
شما نمیتونید کانت رو نادیده بگیرید بعد
از کانت شما انگار که رانده شدید به درون
یک
فضای کاملاً متفاوت یه دوران جدید که راه
برگشت ندارید اگر بخواید درباره دین صحبت
کنید اگر بخواید درباره علم صحبت کنید اگر
بخواین درباره فلسفه صحبت کنید اگر بخواین
در مورد هر چیزی که مربوط به شناخت و
آگاهی انسان هست صحبت کنیم از کانت باید
شروع کنیم ما یکی از بستگانمون در
وقتی تهران نمیشناخت
فقط چیزی که بلد بود این بود که از
ترمینال جنوب میومد میدون رسالت و از
میدون رسالت میرفت جاهایی که میخواست و
بعد تو تهران هر جا که گم میشد یه تاکسی
میگرفت میرفت میدونی قصالت دوباره از
اونجا راهشو پیدا میکرد. در حقیقت شما در
اندیشیدن
هر موقع که گم میشین هر موقع که جهت رو از
دست میدی نمیدونین شمال کدوم طرفه جنوب
کدوم طرفه شرق کدوم طرفه غرب کدوم طرفه
باید برگردید به بنیادها برگردید به
آغازگاهها برگردید به نقاط عطف کلیدی
کانت در حقیقت بعد از ارسطو و بعد از عصر
باستان یک آغازگاهیست که ما همواره
میتونیم برگردیم بهش و دوباره راهمون رو
پیدا بکنیم. این به این معنا نیست که کانت
هرچی گفته درسته. این به مف اینه که ما
نیازمندیم که با کانت
بیاندیشیم همراه او فکر کنیم. با او حرف
بزنیم و حتی وقتی که نظرمون مخالفه مخالف
او باشه. میدونید به رغم او بیاندیشیم
نمیتونیم نادیگرش بیم. به این دلیل مهم
اهمیت کانت
بیگانهست یعنی هیچکس نیست که در فلسفه
مدرن جایگاه و پایگاه کانتی داشته باشه
متسفانه در ایران
کانت خیلی دیر
وارد شد اندیشهش یعنی بعد از انقلاب ایران
کانت ترجمه شد اصلاً تا زمان انقلاب ایران
هیچ چیزی ازش ترجمه نشده بود و وقتی هم که
ترجمه شد خب به صورتی ترجمه شد که برای
بسیاری قابل استفاده نبود نقد عقل محضش و
در حقیقت یه جوری کانتشناسی
از سوی حکومت هم مصادره شد آقای حداد عادل
و آقای علی لاریجانی شدن متولیان کانشناسی
در مملکت و
هنوز ما کانتشناسی
به معنای به سامانش در ایران نداریم و
آغاز نکردیم و انبوهی از کارهای کانت هنوز
به فارسی ترجمه نشده.
بنابراین فلسفه که ما تو ایران داریم
فلسفه اسلامی
به گونهای آموزش داده میشه که انگار
فلسفه مدرن اصلا وجود نداره. یعنی وارد
دیالوگ نمیشه باهاش. وارد جدل میشه. باش
دعوا میکنه. فلسفه مدرنو به عنوان شبهاتی
میبینه که باید ابطال بشن، باید دفع بشن
و رفع بشن اما باهاش نمیتونه گفتگو کنه،
نمیتونه ازش بیاموزه و نمیتونه مفاهمه و
در حقیقت
تفاهم برقرار کنه باشه و از این جهت
فلسفه اسلامی هم در حالت
رکود کامل به سر می. حالا من راجع به
فلسفه اسلامی کنم
ما اصطلاحاتی داریم که حالا خوبه که راجع
بهش صحبت کنیم حتی اگر نرسیم متن ادامه
متنو بخونیم باز اشکال نداره خود اینها
مهمه
اصطلاح فلسفه
با اصطلاح متافیزیک د تا اصطلاح متفاوتن
که طبیعتاً بسیار میشنویم به عنوان یک
رشته یا شاخه علمی
یه نکته بگم من در گفتگوهایی که با بسیاری
از دوستان
ایرانی نادیده و ناشناخته در فضای مجازی
یا همین کلاب هاوس دارم
احساسم اینه که
بسیاری هستن که فلسفه رو
از فلسفه در برابر دین دین دفاع میکنن
گویا که فلسفه عقله و دین جهل و خرافاته و
بعد یک تصوری از فلسفه دارن که یا تعریفی
دارن از فلسفه که هیچ شک و شبهی درش ندارن
یعنی یک تعریف ثابت دارن از فلسفه که
فلسفه یعنی پرسشگری یعنی استدلال عقلانی
یعنی هیچگونه امر مقدسی رو باور نداشتن و
از همه چیز پرسیدن و مستدل و منطقی و
عقلانی
سخن گفتن این تقریباً اون چیزیست که در
اذهان عمومی وجود داره داره در حالی که
واقعیت اینه که فلسفه
یک
موضوع و مسئله فلسفیست یعنی چی؟ یعنی آغاز
فلسفه مخصوصاً در اصل جدید آغاز فلسفه
اولین مسئله فلسفه اینه که فلسفه چیست؟
فلسفه پیشاپیش یعنی پیش از اینکه ما فلسفه
بورزیم هیچ معلوم نیست چیه تفاوت فلسفه با
علوم دیگه همینه شما علوم دیگه میدونید
که این فیزیکه این شیریه یه تعریف و یک
تصوری دارید ازش و بعد میپردازید به
آموختن یا ورزیدن
اون علم یا اون فن ولی فلسفه خود ماهیتش
مسئلهست یعنی هر فیلسوفی
برای فلسفه ورزیه یا هر کسی که میخواد
فلسفه بورزه
اولین سؤالی که باید بکنه اینه که فلسفه
چیه؟ همون طور که
راه درست اینه که بپرسه اصلاً پرسیدن چیه؟
یعنی پرسیدن یعنی چی؟
یعنی خود پرسش رو به پرسش بدل کنه این رسم
درست فلسفه ورزیست بنابراین هر فیلسوف
اصیل یعنی فیلسوفی که تقلید نمیکنه تظاهر
نمیکنه به فلسفه فیلسوفی که واقعاً
فیلسوفه و فکر کرده و فلسفه بردیده تصور و
تعریف خودش رو داره از فلسفه
و بنابر اون تعریف و تصوری که داره اون
خیلی خشتهای
مسائل دیگر رو بر روی این خشت نخست بنا
میکنه و کاملاً متفاوت از دیگران خواهد
بود. یعنی فلسفهای که دیگر ازش صحبت
میکنه، با فلسفهای که ازش صحبت میکنه،
با فلسفهای که هوسر صحبت میکنه، با
فلسفهای که یاسپر حرف میزنه و هگل و
تانت اینا با هم متفاوتن و دکار. چه برسه
به اینکه شما برین در قرون وسطی و بعد در
جهان باستان بران باستان فلسفه یک مفهوم
تاریخیست و به نیچه یک جمله بسیار کلیدی
داره میگه که
کلماتی که تاریخ دارن تعریف ندارن یعنی
چی؟ یعنی این کلمه وقتی تاریخ داره در هر
دورهای در هر جایی یک معنی داره بنابراین
یک تعریف نداره شما نمیتونید بگید فلسفه
اینه پیشاپیش شما باید در مورد فلسفه
فلسفه بورزید و بیاندیشید و اون رو به
پرسش بدل بکنید اگر شما به درس گفتارهای
هایدیگر که بسیار زیاده و
مجموعه درس گفتارهاش و کتابهاش ش حدود ۱۱۴
جلده بیشترش درس گفتاره اگر به اکثر
اینها نگاه بکنید پرسش اول اینه که فلسفه
چیه یا اندیشیدن چیه علاوه بر اینکه یه
رساله داره راجع به فلسفه چیست تفکر چیست
متافیزیک چیست ولی همواره از برمیگرده از
سؤال بنیادی شروع میکنه و چون این سؤال
رو صادقانه و جدی میپرسه یعنی تظاهر
نمیکنه ادا درنمیاره سؤال به اصطلاح حالا
رتوریک نیست سؤال بلاغی نیست سؤال
تشریفاتی نیست سؤال واقعیست هر بار یک
جواب جدید یا تعبیر جدیدی از پاسخ میرسه
شما پرسش رو محال اگر واقعی و جدی مطرح
بکنید به یک جواب تکراری برسید پرسش اصیل
به جواب
تازه
راه میبریم خب خب
اگر بریم در برای اینکه ببینیم فلسفه چیه
بنابراین خود مفهوم فلسفه تاریخ داره وقتی
که ما میگیم
فلسفه چیست
کسانی که پخته هستن آموخته هستن خام نیستن
کم خوانده و کم دانسته نیستن میدونن که
فورا نباید بگن فلسفه اینه و این در برابر
علمه و در برابر دینه و مرز بکشه شن و
تکلیف همه چیزو مشخص بکنن چطور این نیست
فلسفه در یونان باستان که زادگاه فلسفه
هست چنان کهه در تاریخ فلسفه میخوانیم
معنایی داره کاملاً متفاوت از اونچه که ما
امروزه
از فلسفه میفهمیم
در یونان باستان
در حقیقت فلسفه
اگر نگاه بکنیم به یعنی کسی که پرسش فلسفه
رو مطرح میکنه سقرات و افلاطون هست یعنی
فلسفه قبل از اونها شروع میشه ولی کسی که
میپرسه فلسفه چیست خود از خود فلسفه
میپرسه
و افلاطونه یعنی در دیالوگ هاییست که
افلاطون نوشته در مکالمه هاییست که
افلاطون نوشته و سقرات در حقیقت شخصیت
اصلیست
این نکته خیلی مهمه که فلسفه یک ویژگی
مهمش اینه که
به خودش فکر میکنه یعنی فلسفه
اولین سوالش سوال از خودشه و اونچه که در
فلسفه مهمه خودآگاهیه
سقرات بزرگترین ترین آموز چیه؟ خودت را
بشناس و در معبد دلفی در سروش یا پیامآور
خدایان
این تعلیم رو به سغرات داد که خودت را
بشناس و اونچه که سقرات در حقیقت تعلیم
داد به چون سقرات هیچ حالا خواهم گفت
هیچهای نداشت هیچ
پیامی نداشت برای شاگرداش برای دیگران
سقرات میپرسید جواب نمیداد ولی خودت را
بشناس شاید بشه گفت که از معدود آموزههای
ایجابی و محتواییست که سقرات به دیگران
آموخت و از اون زمان تا امروز مهمترین
مسئله فلسفه خودآگاهیست یعنی شنا آگاهی
برای فیلسوف یعنی خودآگاهی
در شما آگاهی نمییابید مگر در وحله اول
به خودتون حالا
یه مقدار به این نکته برخواهیم گشتغراط
کاری که کرد این بود که برخلاف فیلسوفان و
متفکران پیش از خودش که به طبیعت خیلی
دلمشغول بودن به کیهان ستارگان عوالم
آسمان و زمین
و جهان طبیعی
ذهنشون مشغول بود. سغرات
پرسش اصلیش از خود انسان و از
اونچه که انسان باید انجام بده برای اینکه
زندگی ف سعادتمندانه داشته باشه. زندگی به
قول خودش سنجیده و اندیشیده داشته باشه.
مسئلهش این بود. سقرات اصلاً کاری نداره
به طبیعت کاری نداره به کیهانشناسی. کاری
نداره به پزشکی مسئله سرات انسانه انسان
چهجوری باید زندگی کنه
بنابراین
در یونان واستان اگر دوستان فرانسه یا
انگلیسی میخونن پیردو یک یکی از برجسته
ترین
محققان یونان باستان هست که کاراش
خوندنیست یعنی لازمه بخونید مخصوصاً
فوکو خیلی
بر اساس کارای اون سالهای آخر عمرش کار
کرده و درس درسشو گفته پیر هدو میگه که
فلسفه در یونان واستان
یک شیوه زیستم بود فلاسوفی از و لایف یعنی
اینطور نبود که فلسفه یک مجموعهای از
عقائد و باورهای خاصی باشه مثل مثلاً این
مثل دوران قدیم این اساطیر هستن این
خدایان هستن این وظایفشون هست نه اینطور
نیست فلسفه چیزی برای اعتقاد و باور و
تصور بود یه جور زندگی کردن بود میگن که
افلاطون خب آکادمی داشت دیگه مدرسه داشت
میگن یک کسی بود که سالها میومد در
آکادمی افلاطون و درس میخوند توش افلاطون
۲۰ سال ۲۰۳۰ سالی گذشت یه روز افلاط درون
که میرفت یک نشسته و داره مثلاً مینویسه
میخونه دست گذاشت رو شونهش گفت ببین پیر
شدی نمیخوای به این فلسفه که خوندی عمل
بکنی یعنی عمل کردن و زیستن با فلسفه به
فلسفه معنا میداد فلسفه که شما فقط یاد
بگیرین هیچ ارزشی نداشت یعنی مثل علم نبود
مثل اطلاعات نبود یک شناخت نبود که بگید
خب من این چیزی رو میدونم. بنابراین الان
از
کارکرد جهان کارکرد بدنم از
سیستم
به اصطلاح جهان مادی یا سازگار
هی جمادات و نبادات و اینها آگاه شدم.
هیچ ارزشی نداره. نه. فلسفه شما باید
زندگی کنید باهاش و
مهمترین اثر فیلسوف از زندگی خودشه یعنی
اون فلسفهای که
اون زندگی رو براش میسازه و اون زندگی که
اون فلسفه رو خلق میکنه
یه جمله معروفی داره در فرانسه نیکوبر
میگه که فلسفه هر فیلسوفی آتوبایوگرافیشه
یعنی شرح حال خودش
فکراییست که با اون فکرا زندگی کرده و در
اون زندگی به این فکرا رسیده زندگی و
اندیشه از هم جدا نیست در این و
بنابراین
اصلاً ارزش نداره که به هیچ وجه فلسفه
چیزی نیست که شما
بتونید برید یک جایی
بیاموزید و مثل علوم طبیعی یا علوم
مثلاً ریاضی و هندسی و از کسی بگیرید. نه
فلسفه
یعنی اندیشیدن و زیستن اندیشه.
به این معنا پیشاپیش هیچ چیزی مشخص نیست.
سقرات نمونه یک فیلسوف به این معناست.
یعنی
سقرات یک سرمشق فلسفیست مخصوصاً اینکه
سرانجام ناگواری پیدا کرد و حالا خواهم
گفت و
از سوی دولت شهر محکوم شد به نوشیدن جام
شوکران متهم شد به اینکه به خدایان و به
سنت احترام نمیگذاره و جوانان رو منحرف
میکنه و به مجازات مرگ محکوم شد و نخستین
شهید فلسفه نام گرفت.
سقرات چیکار میکرد؟ سقرات
فلسفه رو یک گفتگوی
زنده هر روزه با همه آدمها میدونست. به
هیچ وجه فلسفه رو مثل امروزیها یک رشته
دانشگاهی بسیار پیچیده مغلق تخصصی که
واقعاً خود فیلسوفا همدیگه رو به محملگویی
متهم میکنن بسیاری معتقدن هگل بیمعناست
هایدگر بیمعناست یا کسان دیگه اصلاً
اینطور نبود فلسفه درباره زندگی و درباره
مهمترین و بنیادیترین ترین
دغدغهها و نگرانیها و مسائلی بود که هر
آدمی بهش
مربوط میشه مرگ زندگی عدالت شجاعت
صداقت دوستی جوانی پیری دلهره آرامش سعادت
بدبختی همه این مسائل که برای همه هست
به همین دلیل
سغرات در اگر شما نوشتههای افلاطون همه
دیالوگن یعنی همه گفتگو هستن حالا این
گفتگوها در جاهای مختلف صورت میگیره گاهی
گفتگوهایست که در راه در کوچه و خیابوانه
گاهی گفتگوهایست که در یک مجلس مهمانیه
گاهی گفتگوهاییست که در یک مجلس به اصطلاح
خصوصیتره.
پس زمینه یا بکگروند این گفتگوها
زندگی واقعیه.
اونچه که شما میبینید تو این دیالوگها
شهر آتن و زندگی چنان که جریان داره و این
دیالوگها زندگی زیستن و و فلسفیدنو با هم
نشون شما میدن.
به هیچ وجه جدا از زندگی نیست و این نکته
خیلی مهمه حالا به این و خواهم داشت
و
سبرا هیچ
مرز و حد و شرطی برای مخاطب خودش قائل
نیست یعنی با اولاً جوونهای شهر خیلی
دوسش دارن دوست دارن باهاش حرف بزنن به
خاطر اینکه که مردیست فرزانه و محبوبه به
خاطر اینکه بسیار آدم اخلاقیه به کسی آسیب
نمیرسونه و در هم صحبتی با او مردم از
فرزانگی و فرهیختگی و بهرمند میشن در کوچه
بازار میره با همه نوع آدم صحبت میکنه
چه صحبتی میکنه یک صحبتی یا یک روشی داره
که معروف شده به روش سقراطی این روش
سقراطی چیه
که بسیار مهمه
روش سقراطی اینه که سقرات مادرش قابله بود
یعنی میرفت خونههای مردم و
بچههایی رو که نوز به اصطلاح خانمهایی
رو که نیاز داشتن به کمک برای زایمان کمک
میکرد و بچههای اونها رو به دنیا میومد
یه قابلهای بود بسیار
کاردان و پرآواز سقرات میگه که من مثل
مادرم یک قابلم یعنی چی؟ یعنی من خودم
بچهای نمیارم. من خودم کودکی نمیزایم.
ولی در صحبت با دیگران
از ذهن اونها اندیشههای
پنهان که باردارشون هستند اون رو
میزایان.
در حقیقت من قابله ذهنهای دیگرانم. اگر
مادرم قابله
کودکان بود من قابله اندیشههای دیگرم. من
خودم هیچ اندیشهای ندارم. در دادگاه هم
تأکید میکنه که من هیچ اندیشه خاصی
ندارم. من هیچ چیزی تعلیم ندادم. به همین
دلیل
برای اینکه این کارو انجام بده یعنی در
گفتگوی با شما
شیوهای رو پیش بگیره که اون فکری که شما
حتی خبر ندارید ازش یعنی ناخودآگاه شماست
اون فکررو از ذهن شما بیرون بکشه و به
زبان شما جاری بکنه روش سقرات این بود که
تجاهل میکرد یعنی خودش رو میزد به
ندانستن
و در عوض میپرسید چنان میپرسید که گویی
جواب رو نمیدونه و هرگز در دیالوگهای
افلاطون شما به هیچ جوابی از سرات
برنمیخورید. اصلاً دیالوگهای افلاطون
مثل فیلمای آقای عسکر فرهادی پایان باز
دارن. یعنی هیچ موقع شما به جواب قطعی
نمیرسید. چون شخصیت اصلی و شمع جمع سقرات
هست و سقرات پاسخی نهایی برای هیچ پرسشی
نداره. سقرات میپرسه
از موضع کسی که نمیدانه
و پرسشگر بسیار زوردستیست. یعنی پرسشگری
میدانه و اساس فلسفه این آموختن پرسیدن
هست. یعنی بدان چگونه بپرسید. چون پرسش
نادرست، پرسش
ناوه هنجار راهی به دهی نمیبره و بلکه
شما رو گمراه و سرگردان میکنه و عمر شما
رو میاره.
سقراط بسیار
دست بود. در راههای پرسیدن در
بیرون کشیدن مفاهیم در زایاندن ایدههای
نهان در نهفت ذهن و جان و روان مخاطبها و
این شیوه رو به اصطلاح میگن که شیوه
آیرونیک آیرونیک یعنی کهه
آیرونی به فارسی ترجمه درستی نداره کسانی
که طنز یا کنایه ترج ترجمه کردن اشتباه
کردن و متأسفانه بسیاری از کتابها طنز و
کنایه و اینجور چیزا ترجمه کردن و معنا رو
تواه کردن باید حتماً همون آیرونی همون
کلمه فرنگی استفاده بشه آیرونی یعنی کهه
چیزی نمودن و چیز دیگری بودن یعنی من یه
چیزی رو میدونم ولی خودمو میزنم به
ندانستن
تجاهل کردن
این میشه آیرونی یک معنای آیرونی آیرونی
در بلاغت و
در رتوریک و فلسفه معانی گوناگون داره ولی
در این معنا اون اون که مربوط به سقرات
هست اینه که سقرات شیوه آیرونیکی در پیش
میگرفت یعنی
نادان نشون میداد خودش رو در حالی که او
فرزانه شهر خب
این سرات با این شیوه
بسیاری اندیشههای
بدیعی رو
در ما الان
از راه نمایشنامههای افلاطون میبینیم.
این اندیشهها رو در حقیقت بیرون کشید.
این اندیشهها رو تولی داد. بر روی کاغذ
ثبتشونو ممکن و آغاز
نوشتار فلسفی رو ممکن. توسط اخلاق. اما
این آقای سوراد با وجود اینکه
هدفش آگاهی بخشی بود هدفش
کمک به دیگران برای کشف و فهم راه درست
زیستن و مفهوم سعادت و مفاهیم بنیادی بود
در آتن متهم شد به اینکه به سنت نت احترام
نمیگذاره و جوانان رو از پیروی خدایان
باز میداره و رفت در دادگاه و در دادگاه
نتوانست از خودش به درستی دفاع کنه یعنی
دفاعش پذیرفته نشد و در نتیجه محکوم شد به
نوشیدن جام شوتران
و هرچه شاگردانش در اون ساعات پایانی از
او خواستن که از این فرصت استفاده کنه و
از آتن فرار کنه قبول نکرد به دلیل اینکه
خودش رو شهروند آتن میدونست و موظف به
عمل به دستور دولت شهر یعنی خلاف اخلاق و
خلاف حقوق و مسئولیت شهروندی میدونست که
فرار کنه بنابراین با اختیار خودش جام
شوکران رو خورد و روش از دنیا رفت این
حادثه
برای افلاطون یک شوک عظیم بود و در حقیقت
این مرگ سقرات تبدیل شد به
بنیادیترین یا بنیادی به معنی آغازین
پرسش فلسفه سیاسی یعنی فلسفه سیاسی با
پرسش از مرگ سقرات آغاز میشه چرا یک
فیلسوف نتوانست در جامعه خودش و در حمایت
حکومت زندگی بکنه و چرا فلسفه با سیاست در
همون آغاز ناسازگار افتاد؟ این مسئله ذهن
افلاطون رو مشغول کرد. بسیار افسردهش کرد
و موجب شد که افلاطون انزوا بگذینه بعد از
سرات و فکر کنه راجع به این چه مشکلی هست
بین فلسفه و سیاست؟ به عبارت دیگه بین
اندیشیدن و عمل یا بین تئوری و پرکتیس این
پرسش از تضاد تئوری و پرکتیس یعنی تضاد
نظریه و عمل تضاد اندیشه و کنش تضاد فلسفه
و سیاست تا امروز
ذهن فیلسوفان رو مشغول کرده و
یکی از مهمترین مسائل فلسفه سیاسیست
افلاطون طبیعتاً میدونید که به این راه
حل رسود که در یک
دولت شهر ایدآل در یک جامعه ایدآل این
فیلسوفان هستند که باید حاکم باشن و فلسفه
و حکومت باید در یک نفر تجلی پیدا بکنه تا
این تضاد از بین بره البته این ایده
افلاطونم تفسیرهای مختلفی داره به هر حال
یعنی کانتو و دیگران به شیوههای دیگری
تفسیر کردن
مثلاً پوپ در جامعه واز و دشمنان آن
میدونید اول فصل اولش با افلاطون هست و
ظهور فاشیسم و توتالیتاریسم رو
میبره ریشه هاشو به افلاطون میگن همین
ایده فیلسوف پادشاه این آغاز
یعنی نطفه نظامهای توتالیتر و فاشیستی رو
پرورد ولی خب این نظر خیلی نقد شده این
حرف
از اینجا شروع میشه و فلسفیداً
در حقیقت
در مفهوم یونانیش اولاً کاملاً سیاسیه
ثانیاً
یک کاریست ست جمعی فردی نیست
ثالثاً در گفتگو و سخن با دیگران شکل
میگیره نه اینکه شما برید در غاری و در
تنهایی و تاریکی برا خودتون فکر کنین و یک
به اصطلاح خصلت شهری هست
خصلت تمدنی هست حصلت مدنی هست
و با سیاست ربط داره
وقتی که هایدگر چند جا توضیح میده که وقتی
ما میگیم فلسفه یونانی هست به این معنا
نیست که خب مثلاً در یونان ۵۰ تا رشته
علمی بود یکیشم فلسفه بود فلسفه هم اونجا
به دنیا اومد
نه فلسفه برای یونانیها
یعنی نظام سیاسی و نظام سیاسی یعنی فلسفه.
یعنی ا یونانیها خودشون رو در قالب فلسفه
میفهمیدن و جامعهشون رو و سامانه
سیاسیشون رو بر اساس فلسفه
بنیان میگذاشتن. یعنی یونانستان
یک
واقعیت عینیش ساخته فلسفه است و محصول
آگاهی فلسفه.
خرمشاهی یک کتابی داره به نام عنوانش هست
حافظ حافظه ماست و میگه که
ذهنیت ما ایرانیها در شعر حافظ تجلی پیدا
میکنه حالا من شاید به اون به اصطلاح
کلیت و قاطعیتی که آقای پرمشاهی میگه
اطمینان نداشته باشم ولی ذهنیت ایرانی یک
ذهنیت شاعرانه است یک ذهنیت تخی تخیلیه
اگر شما به سهره نگاه بکنید که شاید بیش
از هر فیلسوف دیگری بعد از اسلام
فلسفه ایرانی پیش از اسلام رو پرورانده و
ا به اون پرداخته شما میبینید که تمام
تمام این فلسفه مجموعه از استعارههاست به
جای مفهومها یعنی نور ظلمت و جهان مثالین
یا ایمژینر هست و مجموعه از تصاویره،
مجموعه از ساختهها و آفریدههای خیاله به
جای کانسپت یا تئوری که کار یونانیهاست.
ما به مفهوم دقیق کلمه کانسپت و تئوری
نداشتیم. از اونا گرفتیم.
خب ذهنیت ما یعنی ذهنیت ایرانی اگر در
ذهنیت حالا بشه گفت اسطورهای و
شاعرانه و تخیلی تجلی پیدا میکنه ذهنیت
یونانی در قالب فلسفه تول پیدا میکنه به
این معنا فلسفه یونانیست نه اینکه از نظر
تاریخی در فلان جای دنیا به به نام
جزیرهای به نام یونان این
شاخ از دانش به وجود آمده. نه یک جامعهای
بود که این جامعه خودش رو بر اساس فلسفه
فهمید و ساخت و یونان باستان بدون فلسفه
هویت سیاسی و ملی و مدنی نداره. خب این
تفاوت بسیار مهم نیست. چنین چیزی در جاهای
دیگه رخ نداده. یعنی فلسفه تمدن چین حکمت
خودشون رو داره. تمدن هندلی یا تمدن
تمدنهای دیگه یا اون تمدن ایران باستان
حکمت خودش و اندیشه خودش رو داره. متمایز
از فلسفهای که در یونان
وقتی که
اسلام آمد و به اصطلاح
نهاد خلافت به وجود آمد چند دهه که گذشت
بر دوران عباسیها
خلیفه مسلمان به این فکر افتاد که
اندیشههای یونانی مخصوصاً فلسفه یونانی
رو
منتقل کنه این یک رسمی بود که کسانی که
پادشاهانی که خردمند بودن بسیار مشتاق
بودن که از تجربههای
فرزانگی ملتهای دیگه بهره ببرن. اگر به
کلیله و دمنه
رجوع کنین مقدمهش که برزویه طبیب مینویسه
داستان همینه که انوشیروان برزوی طبیب رو
میگه که یک
کتابی هست به نام کلیده ولی که مجموعه از
حکمتهاست و رموز و اسرار
مملکتداری در او نوشته شده برو در
هندوستان و اون کتاب رو به هر چی که هست
به دست بیار و بیار اینجا و ترجمه کن که
ما استفاده کنیم ازش. این یک رسمی بوده
رایج در دنیای قدیم.
وقتی که فلسفه میاد در دنیای اسلام
در حقیقت به این
سودا و به این انگیزه میاد که کمک کنه به
مملکتداری
در اصل و
آدا و ترتیبات اداری و
بقیهشم دیگه علوم کاربردی مثل پزشکی و
طبیعیات و اینا دیگه چیزای
بسیار عملی بود که جامعه نیاز داشت اما
وقتی که ترجمه میشه
هارون هارون رشید که خلیفه بوده و خیلی
داستانشم جالبه ابن قدیم توی الفهرس میگه
خواب ارسطو رو میبینه و یه سری از این
داستانها که میتونید نگاه بکنید میبینم
که این چیزی از نظر سیاسی برای اینا نداره
و در حقیقت م براشون یه چیز گنگی از آب در
میاد
فلسفهشم یک
به اصطلاح یک محتوای غریب و بیگانه میمونه
ارتباطش با زندگی واقعی مسلمونها معلوم
نیست و حتی تا امروز فلسفهای که ابن سینا
و فارابی و دیگران
ساختن بر اساس فلسفه یونان ربطی به زندگی
ما پیدا نکرد یعنی به علوم دیگه بر علوم
دیگه تأثیر نگذاشت بر فرهنگ چندان تأثیر
نگذاشت و یک در حقیقت یک زائده یا یک
کالای لوکس یا یک کالای قاچاق بریده از
جریان اصلی و بدن اصلی فرهنگ و دانش در
تاریخ اسلام باقی موند
و این فلسفه به دلیل اینکه از
چیزایی کنده شده بود مثل دولت و جامعه که
مسلمونها
کاملاً بیگانه بودن با اون
یک
مشغله ذهنی شد بیشتر مثل یک
تمرین ذهنی یا یک
به اصطلاح چی میگن حاوی یک
ورزش ذهنی شاید نه یک دانشی که به مسائل
مسلمونها جواب بده، به مسائل جامعههای
اسلامی جواب بده. وقتی شما ملا صدرا رو
میخونی، ملا صدرا میتونست پنج قرن قبلش
به دنیا بیاد و همین فلسفه رو ارائه کنه.
میتونست پنج قرن بعدش هم به دنیا بیاد
همین فلسفه رو ارائه کنه. همون طور که
الان چار قرن از ملا صدرا گذشته همچنان
همون فلسفه تکرار میشه به خاطر که ربطی
نداره به زندگی واقعی. حالا یه چیزی بگم
براتون جالبه. آقای خامنهای رفته بود در
نمایشگاه کتاب و اونجا اتفاقی به یه کتابی
برخورده بود فلسفه فوتبال و تو یکی از
سخنرانیاش میگه که من در نمایشگاه کتاب یک
کتابی دیدم به نام فلسفه فوتبال ببینید
غربیها چه استفادهای از فلسفه میکنن ما
هم باید از فلسفهمون همچین استفاده بکنیم
اونچه که آقای خامنهای نمیدونه اینه که
اون نوع فلسفه با زندگی روزمره و واقعی
ارتباط داره اما فلسفه ما چنین ارتباطی
نداره و درست مثل اینه که شما بخواین روغن
و آبو با هم قاطی بکنین هیچ موقع کاملاً
آمیخته و در هم حل نخواهند شد
پس فلسفه آمد در جهان اسلام بدون اینکه با
ساختار سیاسی با دولت با حکومت که در
اونجا در یونان واستان پیوند ناگسستنی
داشت ارتباط برقرار کنه بدون اونکه
دیالوگهای افلاطون
به صورت دیالوگ ترجمه میشد به صورت مقالط
ترجمه شد یعنی روح نوشته کشته شد
اونچه که در حقیقت یک نمایشنامه بود تبدیل
شد به یک مقاله و از اون پس زمینه جاندار
زندگی روزمره جدا شد و تبدیل شد به یک سری
مفاهیم خشک و ثابت
و
از گفتگو تبدیل شد به
تفکر در
انزوا و در خلوت و دور از دیگران و فلسفه
فلسفه ورزی تبدیل شد به یک مشغله فردی و
کمابیش مخفیانه و دور از جریان عمومی
جامعه که دست فقیهان بود و دست کسانی بود
که ضد فلسفه بودن
یه چیز دیگه شد کاملاً
و اونچه مهمه اینه که
زبان فلسفه
و ذهنیت فلسفی از فارابی تا خود ملا صدرا
به شدت تحت تأثیر فقه قرار گرفت. یعنی
زبان به جای اینکه زبان دیالوگ باشه، زبان
مفاهمه باشه، زبان احکام قاطع یک سویه
فرمانگونه فتواگونه
شد. و اگر شما نگاه کنید به از مخصوصاً از
ابن سینا به این طرف چنان
سخن میگن که فقیهان سخن میدن یعنی
گزارههای فلسفی بسیار قاطع و در حقیقت
ذهنیت
تفکر و اندیشیدن تبدیل شد به یک ذهنیت
جدلی ذهنیت
مبارزه یعنی من میگم این درسته و اگر تو
خلاف اینو بگی
تو دشمن هستی در برابر من هستی و من باید
اثبات کنم که تو خطا میکنی و ذهنیت
فیلسوفان مسلمان به جای ذهنیت عقلانی به
ذهنیت جدلی بدل شد و این آسیب بسیار زیادی
زد البته در کنارش علم کلام رو به وجود
آورد کلام همینه دیگه کلام اینه که شما از
اعتقاد مذهبی دفاع بکنی و از شبهاتی که
رقبا و حریفان و دشمنان میسازن تا دین
شما رو تضعیف کنن اون شبهاتو رد میکنید
ولی فلسفه این نیست فلسفه به هیچ وجه
اعتقادات ثابتی درش نیست که شما ازش دفاع
بکنی و اندیشیدن هیچ دیوار و
حصاری نداره که شما بخواید در برابر
دیگران
از او دفاع بکنید
فلسفیدن یعنی اندیشیدن اندیشیدن یعنی
آزادگی و گشودگی و
شنیدن دیگران و به استقبال
افکار متفاوت و مخالف رفتن خب این ذهنیت
جدلی رو شما
تولورشو در زبان فیلسوفان مسلمان میگید
فیلسوفان مسلمان زبانی دارن کاملاً ف
فقیهگونه
خب بسیارشون فقیه بودن خود ملا صدرا چیز
یک محدث اخباریست یا ابن رشد فقیه بود
دیگه مفتی بود قاضی بود و شما اگر به فقه
ابن رشد نگاه بکنید کاملاً مثل فقهای
دیگهست مثلاً خودش به نوعی ارغانی شد اما
مثلاً در بدایتالمجتهدش
کتاب فقهیش کتاب فتواش میخونید که مرتدو
باید کشت یا بقیه احکامش ولی
فیلسوفان دیگه هم تماویش تحت تأثیر این
ذهنیت فقهی بودن زبانشون شد زبان دیگر
ستیز زبان حتی پرخاشگر خود ابن سینا یک
بحث
قلمی داره با ابوریحان بیرونی و یعنی
نامههایی رد و بدل میکنن با هم وسط کار
شروع میکنه به بد و بیرا گفتن به
ابوریحان که تو اصلاً کی هستی که میخوای
حرف ارسطو رو نقد بکنی یا انقلت بیاری یا
دیگران هم همین طور ملا صدرا بسیار زبان
تند و تیزی داره یک رساله داره در مورد
صوفیه
اسمش هست کسر اسنام الجاهلیت
که شکستن بتهای جاهلیت علیه جهلت صوفیه
صوفیان نادان و جاهل
و این تا امروز هم جریان داره یعنی این
زبان کاملاً آینه اون ذهنیت هست ذهنیتی که
رویکرد تفاهمی و تفهمی نداره و بلکه
رویکردش کاملاً جدلیست آقای سید جلال
آشتیانی که
از فیلسوف به اصطلاح مدرسان فلسفه بود در
عصر ما و هانری کورون ظاهراً گفته بود که
او ملا صدرا راه معاصر هست که به نظر من
تعارف کرده حتماً به خاطر اینکه آقای
آشتیانی فقط یک مدرس فلسفه بود هیچ تفکر
فلسفی خاصی نداشت ولی به هر حال آدمی بود
که خیلی معروف بود یه کتابی داره به نام
هستی از نظر فلسفه و عرفان خب پی خودش
مقلد ملا صدراست یعنی ملا صدرا اصالت
وجودیه اینم اصالت وجودیه در برابر اصالت
ماهیتون
چنان به این کسانی که پیرو اصالت ماهیت
مثلاً ابن سینا که اصطلاح از اصالت ماهیت
دفاع میکنه حمله میکنه و اونها رو احمق
و نادان میخوانه که اصلاً آدم حیرت
میکنه که چطور تو بحث فلسفی طرف مثلاً
چون به اصالت ماهیت اعتقاد داره
باید احمق خونده بشه یا نادان خوانده بشه
این هست و یک حصلت دیگر این فضای
فلسفی اینه که به جای اینکه
گفتگویی باشه و هدفش تفاهم و اقناع شما
باشه چون میخواد شما رو
بباورونه و به شما القا بکنه به جای اینکه
به شما رو اغنا بکنه دست به یک ترفندهایی
میزنه از جمله اینکه در آثار بسیاری از
فیلسوفان مسلمان شما یک عالم ادعاهای
کرامات و معجزات تو داستانهایی میبینید
که بله این آونچه که من میگم
از غیب از جانب خدا از جانب پیامبران از
جانب
به اصطلاح نیروهای
پنهان جهان تایید شد از ابن عربی بگیم که
اول
خصوصش میگه که بله این من در خواب پیغمبر
دیدم و پیغمبر این کتاب خصوصو به من داد و
این کتاب همونه که پیغمبر در خواب به من
داد یا حتی سهر سهرهوردی
سهروردی هم داستانهای بسیار زیادی میگه
یا
ملا صدرا خواب میبینن کرامات دارن کسی
براشون چیزی تعریف میکنه یعنی سعی میکنن
از ترفندهای مختلفی استفاده کنن برای
اینکه شما رو به هر وسیلهای
متقاعد کنن که حرف اونا درسته در حالی که
این خارج از رسم فلسفهست
و حتی اونچه که جالب هست اینه که در عصر
ما تنها رساله اجتهادی در اندیشه سیاسی از
آن شیخ محمد حسین نائینیست که در عصر
مشروطه بود و از مشروطهخواهان بود یه
رسالهای نوشته در دفاع از مشروطه به نام
تنویه الامه و تنزیحالله
و مثلاً میخواد توجیه فقهی برای مشروعیت
مشروطه
بسازه
باز خودشو نیازمند ده ذکر یه خوابی
میبینه که در اون خواب امام زمان آمده و
در امام زمان گفته بله مشروطه درسته
مشروطه اون چیزیست که ما میخوایم یعنی این
رسم
توسل و تمسک به نیروهای غیبی و
به اصطلاح ترفندهای
بلاغی برای متقاعد کردن خواننده و مخاطب
خب کاملاً دور از فلسفه فلسفه زمانی در
یونان آغاز شد که
انسان یونانی تصمیم گرفت به جای
تکیه بر اسطورهها و اقتدار خدایان به عقل
تکیه کنه یعنی به جای اینکه بگه خدایان
چنین خواستند یا اسطورهها چنین میخواهند
و میطلبند استدلال عقلی بیاره و اونچه که
در تاریخ اسلام اتفاق اتفاق افتاد این بود
که فلسفه به سرعت آمیخته شد با عرفان
آمیخته شد با رازورزی و رازوری و
یک علم در حقیقت
روحانی شد به جای یک
علم عقلانی یا یک شاخه عقلانی و مهمتر از
همه
در یونان
فلسفه به مفهوم یک
مجموعهای از عقائد و دانستههای قطعی و
یقینی و بدیهی نبود. به همین دلیل ما در
یونان بیشتر فلسفه رو یه نوع اندیشیدن
میدونیم. اما مسلمونها
فلسفه رو یک قلمرویی از شناخت یا یه
شاخهای از دانش تعریف کردن. یعنی همون
طور که فیزیک یک شاخهای از دانش هست، طبق
یک شاخهای از دانش هست، فلسفه هم یک
شاخهی از دانش هست و این به اصطلاح تضاد
سرنوشت فلسفه رو به طور جدی بگردوند.
همینو بگم که از یونان همین طور که از
ارسطو به بعد همین طور که ما میایم
نوع افلاطونیان و بعد نهلهها و مکتبهای
گوناگون در رواقیها اپیکویها و قرون
وسطی دورههای مختلفش تا عصر جدید فلسفه
در هر دوره و در هر مکتب فلسفی و ن بزرگی
یک معنای جدید پیدا میکنه و ما به عنوان
کسی که میخوایم فلسفه ورزیدن رو آغاز
کنیم یا فلسفه ورزیدن رو بیامزیم باید به
طور جدی و خودآگاهانه پرهیز کنیم از اینکه
تعریفهای
پیش ساخته و از پیش آماده و کلیشه از
فلسفه در ذهنمون داشته باشیم و به اصطلاح
اون رو فلسفه بدونیم. نه فلسفه نزد کانت
یک چیز دیگهست نزد هایگر یه چیز دیگهست
نزدیکشن یه چیز دیگهست و اگر من بخوام به
طوری جدی فلسفه بورزم باید مفهوم خودم رو
از فلسفه داشته باشم و اونچه که ما
میآموزیم
شیوه فلسفه ورزیدن هست به خاطر اینکه
فلسفهای وجود نداره شما یاد بگیرید من که
نمیتونم برم از فلسفهای که هایدگر ساخته
برا خودش
تقلید کنم ها مثل این میمونه که شما
بخواید
خاطرات یه نفرو به جای خاطرات خودتون جا
بزنید مسخرهست نه
کار
در حقیقت نهنیست و نه کار
درستیست
اندیشیدنم مثل اینکه خاطرات
شخصی طرف هست و شما باید خاطرات خودتونو
داشته باشید و خلق کنید و این لازمش این
هست که بدونید چگونه شیوه
درستی شیوههای درست فلسفه بردیدن رو
بیاموزید و به کار ببرید و
جهان ذهنی خودتون رو خلق کنید و بر اساس
اون زندگی خودتون رو بیاندیشید و اندیشه
خودتون رو زندگی کنید و به قول جمله
معروفی داره
که زندگی
نیاندیشی چیده یا نسنجیده ارزش زیستن
نداره. در حقیقت شما با فلسفیدن به
زندگیتون معنا و ارزش میدید. فلسفه
مهمترین
فایدهای که داره هیچ مشکل مادی رو حل
نمیکنه. نه لون میپزه نه ثروت میاره نه
تمام اینها ضد فلسفهست. اگر شما دنبال
ثروت برین، اگر جاهطلب باشین، اگر دنبال
قدرت باشین، اینا همه آفتن برای فلسفه
بریدن. اما کاری که میکنه در درجه اول به
زندگی شما ارزش زیستن میده و ثانیاً در
زمانهایی که ما درش زندگی میکنیم و از هر
سو مواجه هستیم با خطرات نیروهای که
در قالبهای مختلف سعی میکنن آزادی ما رو
سلب کنن یا اندیشیدن ما رو مختل کنن یا
نیروی داوری ما رو از کار بندازن یا
توانایی ما رو برای تشخیص خیر از شر از
بین ببرن و در صورت خیلی مشخصش نظامهای
توتالیته
در برابر توتالیتالیسم
محکمترین
سپر و محافظ هست. یعنی شما با فلسفه
ورزودن از سلامت عقل، از سلامت قوه داوری
و از وجدان اخلاقیتون نگهبانی میکنید.
این مهمترین کاریست که فلسفه میتونه
انجام بده و این کار کمی نیست. در حقیقت
فلسفه پاس آدمیت آدمهاست
و من اینجا دیگه
توقف میکنم چون که دیگه وقتمون گذشت از
زمانی که من داشتم در خدمت دوستان هستم
برای
اگر نکتهای داشته باشن و ادامه میدیم این
بحث رو در هفته آینده و احتمالاً هفته
آینده حتماً از متن خواهیم