اجازه بدید حالا برای حسن ختام من یک
پراگرافی رو از یاسپرس بخونم چون مدتها
خیلی یاسپرس به اصطلاح به داد ما میرسه
چون فیلسوف ارتباطه و فیلسوف
زمانه
[صدای آه]
بربریت و توحش انسانیست
اجازه بدید من یکی
دو پاراگراف از او رو براتون بخونم
[صدای خرناس]
برای حسن خدام
موافق هستید آقای انور؟
بله من که خیلی موافقم خصوصاً مطانیونم از
یاسپرس باشه که کاملاً
[گلویش را صاف میکند]
کسی که یاسپرس کسیست که در شرایطی به
مراتب بدتر از شرایطی که ما درش قرار
داریم
زیسته و اینگونه
اندیشیده بنابراین توجه داشته باشین که ما
از موجودات خیالی یا به اصطلاح بحثهای وای
فانتزی صحبت نمیکنیم از کسانی که از ما
دردشون رنجشون
و
سختیشون به مراتب بیشتر بوده در دل آوار
جنگ و آوارگی اینگونه اندیشیدن و اینگونه
جهان رو حفظ کردن اگر اینگونه اندیشه نبود
هیچ معلوم نبود که جهان با حماقتهای های
به اصطلاح هیتلر و استالین و
دیوانههای آدمخواری مثل اونها بر جا می.
یاسپرس میگه که [گلویش را صاف میکند]
و ببینید چه آرامشی در این زبان او هست.
یعنی این حکایت از تسلطش بر خودش و تسلطش
بر ذهنش و تواناییش بر اندیشیدن
واقعاً شگفتنگی این چیزیست که باید یاد
بگیریم اندیشیدن فکر کردن برای دوران
بحرانه برای دوران وحشته برای دوران عسرته
اگر شما غمی نداشته باشید دلیل نداره که
بیاندیشید بنابراین اگر ما نتونیم در
دوران سخت بیاندیشیم
یعنی دیگه در هیچ دورانی نمیتونیم ببخش
بیاندیشیم.
زندگینامه فلسفی او
بسیار خوندنیست
و ترجمه شده و دوستانی که حتی فلسفه هم
نمیدونن میتونن البته دیگه باید با
شکیبایی با ترجمههای فارسی کنار باید
دیگه با شکیبایی بخونن او
من جبلتی رو که میخونم از
در حقیقت این زندگینامه
فلسفی خودش هست.
[گلویش را صاف میکند]
ببخشید
Ehm
[گلویش را صاف میکند]
ازازه پیدا کنم M.
بله [صدای خرناس]
یک جلسه هم به زودی خواهم گذاشت راجع به
یک فیلم مستندی که درباره کانت ساخته شده
بر اساس یک زندگی قدیمی و فیلم سال ۱۹۹۵
هست ولی تازه روی یوتیوب اومده و درباره
او صحبت میکنیم درباره روزهای آخر زندگی
کانت هست
[گلویش را صاف میکند]
چرا پیدا نمیکنم ببخشید
بله
میگه که
فلسفه
یعنی در راه بودن
پرسشهای فلسفه بنیادیترن تا پاسخهای آن
هیچ هیچ پاسخی نیست که خود به پرسشی تازه
بدل نشود.
فیلسوف پیامبر نیست. او خویشتن را نمونه و
سرمش قرار نمیدهد. ولی انسان بودن را ولو
از جنبههای عیبناکش نشان میدهد.
میخواهد چیزی یادآوری کند. کسی را به
رغبت بیاورد و چیزی را درخواست کند. مرید
نمیخواهد بلکه
توفیقش در این است که دیگران به خود آیند
مالک حقیقت نیست اما در محدوده زمان به جد
زندگی میکند و در جستجوست
فلسفه ورزیدن مبارزه برای استقلال درونی
تحت هر شرایطیست
[صدای خرناس]
هر فلسفهای
میگه
هیچ فلسفه بزرگی بدون اندیشه سیاسی نیست
حتی فلسفه حکمای بزرگی مانند فلوتین و
البته اسفینوزا که تا جایی پیشرفت که نقشی
فعال و از نظر روحی و فکری مؤثر بر عهده
گرفت اندیشههای سیاسی بزرگ فیلسوفان از
افلاطون تا کانتو هگل
و کرک گور و نیچه گسترش میآورد. هر
فلسفهای در نمود سیاسی خود نشان میدهد
که چیست. این امر تصادفی و جنبی نیست بلکه
اهمیت محوری دارد.
پس از ظهور نازیسم سیاست مرا عمیقاً تکان
داد. از آن پس هر فیلسوف درباره اندیشه و
کردار سیاسی از آن پس از هر فیلسوفی
درباره اندیشه و کردار سیاسی وی پرسش
میکنم.
زندگی افلاطون از فلسفهاش جداییپذیر
نیست. فلسفه او انعکاس زندگی اوست و
زندگیاش انعکاس فلسفهش. مرد متفکری که
دو اثر اصلیاش جمهوری و قوانین است،
سیاست را مشغولیت دورهای معین از زندگی
خود تلقی نمیکند، بلکه سیاست پایه زندگی
فکری و روحی اوست.
در فلسفه هیچ چیزی را نمیتوان از آدمی
جدا کرد. برای همراه شدن با اندیشههای
کسی که فلسفه میورزد، تجربههای اساسی و
کارها و رفتار روزانه و دنیای او و
نیروهایی که از زبان وی سخن میگویند
نمیتوانند نادیده گرفته شود. تغییر سیاسی
تنها با دگرگونی در شیوه زیستن هر یک از
انسانها حاصل میشود. هر عمل کوچک، هر
کلمه و هر نوع برخورد هر یک از میلیونها
و میلیاردها انسان اهمیت دارد. آنچه در
مقیاسی بزرگ رخ میدهد، چیزی نیست جز
علامت آنچه در زندگی خصوصی آدمها بگذرد.
کسی که همزیستی با همسایه خود را
برنمیتابد شر میرساند نهانی بدخواه دارد
بهتان میزند دروغ میگوید در بستری ناروا
میخزد حرمت والدین خود را نمیگذارد
وظایف پدری یا مادری را نادیده میگیرد
قانون میشکند آرامش جهان را بره هم
میزند حتی اگر در خفا و خلوتی دور از چشم
دیگران باشد چون انسان هرگز نمیتواند به
طور مطلق جدا از دیگران به سر ببرد. عمل
او مینیاتور همان عملیست که انسان با
ارتکاب آن در مقیاس بزرگ خود را به نابودی
میکشاند.
فلسفهای که سیاسی نمیشود فلسفه اصیل
نیست. در اندیشه سیاسی و در رویکرد انسان
به موقعیت ملموس است که انسانها با
فلسفهشان به محک زده میشوند. همیشه
همینگونه بوده است. ذرهای از آنچه آدمی
میورزد و او را میسازد فارغ از اهمیت
سیاسی نیست.
فلسفه را فلسفه باید به گونهای ملموس و
عملی درآید.
خواستگاه فلسفه در اراده آن به ارتباط
واقعیست. این از آغاز در واقعیت خود را
نشان میدهد که سراسر فلسفه خواهان ارتباط
میل به بیان خود و میل به شنیده شدن است.
اینکه سرشت فلسفه ارتباطپذیریست
و این از امر حقیقی جدا نیست. از نظر
یاسپرس حقیقت اون چیزیست که در کامونیکیشن
در حقیقت جلوه میکنه.
بنابراین هیچگونه اجتماع و اشتراکی میان
کل آدمیان از راه اقرار و حقیقتی واحد
امکانپذیر نیست مگر به یاری وسیله مش
مشترک ارتباط و تفا.
منطق فلسفی از سویی زمینههای تحقق اراده
بیقید و شرط تفاهم را به وجود میآورد و
از سوی دیگر شکلهای مختلف و معنا و
پیامدهای قطع ارتباط و تفاهم را میشناسد.
ارتباط و تفاهم نیازمند آن است که عقل از
خویشتن آگاه باشد. یعنی صورتها و روشهای
تفکر را بشناسد. فکر تا جایی بر خود اشراف
پیدا میکند که به این گونه خودآگاهی
برسد. متفکر فلسفی به جای آنکه اسیر
زنجیره افکار و صورتهای اندیشه بماند بر
تفکر خویش تفوق و تسلط مییابد. فلسفه
همواره در برابر انحطاط روح و پراکندگی
آدمیان مقاومت کرده است و به تمرکز نیاز
دارد.
ارتباط و تفاهم
میگه نوشتههای من همه با آرامشی خالی از
تعصب به رشته تحریر آمدن و آنچه به آنها
جان میبخشد این است که خواستهامر باشن.
یعنی هرچه مقدور است بکنم تا شاید پیشرفتی
هرچند اندک نصیب عقل در جهان شود. اما این
کار را از این طریق انجام دهم که آرامش
خاطر خواننده را با راندن با راندن وی به
سوی وجود بالقوهاش برهم زنم و او را دلیل
کنم که خودش بشود و معنایی از هستی را
بدهد که ممکن است و معنایی از هستی را در
بیدار کنم که میتواند
باشد ببخشید معنایی را که هستی ممکن است
بدهد در او بیدار کنم و بگذارم تفکرش وقتی
به درنیافتنیها
میرسد در گل ننشیند.