پیش از اون من میخوام بر اساس یکی از
مهمترین کتابهایی که در
یکی دو دهه اخیر منتشر شده راجع به ترجمه
کسکو تغدیویی یک انتشارات ورن که انتشارات
فلسفی بسیار مهمیست در فرانسه یه مجموعه
داره به نام شمن فیلوزوفیک یعنی راههای
فلسفی و یکی از اون در همون به اصطلاح
مجموعه یک کتابی هست به نام کسکو و تغدویی
و ترجمه کردن چیست از مرگ و لونه و در سال
۲۰۶ منتشر شده. این یکی از این کتاب یکی
از مهمترین درآمدهای فلسفی معاصر بر
مسئله ترجمه است مخصوصاً در سنت فلسفی یه
کتابیست بسیار کم حجم حدود ۱۲۰ صفحه است
ولی
ظاهراً درآمدگونهست ولی یکی از کتابهای
مهم تئوریک هست و فشردهای از مباحث
هرموتیک فلسفه زبان تاریخ ترجمه و فلسفه
فرهنگ رو شما در این کتاب
میبینید در حقیقت
مخدول از همون صفحات آغازین کتاب تأکید
میکنه که ترجمه فقط یک فن زبانی یا یک
مهارت ادبی نیست بلکه یک مسئله بنیادیست
درباره زبان فهم تاریخ و نسبت انسان با
دیگری و در حقیقت پرسش ترجمه کردن چیست
برمیگرده به پرسشهای عمیقتری
پرسشهایی از این دست که آیا زبانها
جهانهای متفاوتی رو میسازند؟ آیا فهم
دیگری ممکنه؟ آیا معنا مستقل از زبان هست؟
آیا ترجمه انتقال معناست یا آفرینش معنا و
آیا وفاداری
در ترجمه ممکن هست یا نه؟
از نظر دلانه
تاریخ فلسفه غرب رو میشه تا حدی تاریخ
پاسخهای متفاوت به همین پرسشها تلقی
کردیم و توضیح میده که در فصل اولش توضیح
میده که این ترجمه دقیق و ترجمه کامل یک
افسانه است و امکان انتقال کامل و بینقص
معنا از یک زبان به زبان دیگری وجود نداره
چون معمولاً هنوزم ما در ایران فکر
میکنیم که متن اصلی حامل یک معنای ثابتی
هست و مترجم اون معنا رو از اون متن اصلی
به یک به زبان مقصد منتقل میکنه. اما
همچین تصور و و تصویری از ترجمه داشتن
بسیار خام و ساده انگارانه است. دلانه
توضیح میده که هر زبانی نظام واژگانی خاص
خودش رو داره. تاریخ خاص خودش رو داره.
شبکهای از تداعیهای فرهنگی خاص خودش رو
داره و تجربه تاریخی متفاوتی رو با خودش
حمل میکنه. بنابراین هیچ واژهای دقیقاً
معادل واژه دیگری در واژه در زبان دیگری
نیست. مثلاً یک مثال خیلی مهم و در حقیقت
کلیدی کلمه لوگوس هست. کلمه لوگوس که در
آلمانی گاهی به گایست ترجمه میشه در
انگلیسی مایند در فرانسه اسمی در فارسی
عقل اینا هیچ کدوم با همدیگه منطبق نیستن
یعنی عقل به زبان فارسی یه معنا میده
اسپریف به فرانسه یه معنی میده ماین یه
معنی میده گاست یه معنی میده لوگوس یه
معنای دیگه میده در نتیجه هم ترجمه همیشه
یک شکاف و یک فاصله و عدم انطباق درش وجود
داره و این این شکافت غیرقابل پر کردن هست
به همین دلیله که این نظریهش نزدیک هست به
نظریه خانم باربراک هستن که یکی از
بزرگترین فیلسوفان زبان فرانسه هست و
کتابن
دکشنریزبل
خیلی مهمه که کتابی که ایشون در حقیقت
نوشتن و در حقیقت ویراستداری کردن و اساس
این هست که ترجمه
ناممکن هست به این معنا که شما نمیتونین
هرگز یک معنا رو از یک زبانی و یک زبان
دیگری ببرید بلکه شما همواره در حال باز
آفرینی
یک معنا در زبان دیگری هست بنابراین
ما
باید توجه داشته باشیم که هر زبانی
جهانهای متفاوتی میآفرین یعنی زبان فارسی
یک جهانی رو میآفرینه زبان انگلی انگلیسی
جهانی میآفرینه و چرا به دلیل که زبان
همونطور که کسانی مثل هوردر هردر وملولت
هم کسانی هستن که در حقیقت اولین کسانی
هستن که به طور مشخص و دقیق این بحثو مطرح
کردن زبان صرفاً یک ابزاری برای بیان
اندیشه نیست به هیچ وجه بلکه زبان خودش
شیوه اندیشیدن هست هر زبانی به همین دلیل
نوعی جهانبینی رو در خودش حمل میکنه و و
این نشون میده که ترجمه چقدر فراآیند
پیچیده و و عمیقیست یعنی اگر زبانها
صرفاً نامهای متفاوتی برای اشیا نباشن
بلکه هر زبان جهان متفاوتی رو بسازه
اونوقت سؤال این هست که ترجمه چه معنایی
پیدا میکنه؟
بنابراین
ترجمه
یک فهمه و فهم خودش یک ترجمهست. یعنی ما
حتی وقتی که داریم با همدیگه صحبت میکنیم
به یک زبان مشترک یا یک متنی رو مثلاً ما
که فارسی زبان هستیم به زبان فارسی
میخونیم داریم داریم ترجمه میکنیم. یعنی
خود فهم ترجمهست و ترجمه فهمه. بنابراین
وقتی متنی رو میخونیم ما از افق تاریخی
خودمون حرکت میکنیم به سمت افق تاریخی
مؤلف و نویسنده میریم و در نهایت معنای
تازه شکل میگیره یعنی به عبارت دیگه اون
چیزی که گادامر میگه
امتزاج امتزاج آمیزش افقها
در حقیقت ترجمه شکل خاصی از همون فرایند
عمومی فهم هست یعنی هر ترنزلیشنیترپتیشن
هست هر ترنزلیشنی در حقیقت
فهم هست بنابراین هر فهمی ترجمه است و هر
ترجمه نوعی فهم است خب
من به اصطلاح
توصیه میکنم که دوستان این کتاب بخونن
بسیار مهمه به دلیل اینکه خیلی هم نشون
میده که هر زبانی فرهنگ
ترجمه خودشو داره یعنی ماز
ترشن داریم یعنی هر در هر به اصطلاح زبانی
یه فرهنگ ترجمه وجود داره که متفاوته با
فرهنگهای ترجمه درسته که به طور کلی
ترجمه موتور انتقال فرهنگی هست ولی این
انتقال هرگزانسا نیست یعنی اینطور نیست که
مثلاً فرض کنید اندیشههای ایرانی وقتی که
میره در یونان
همون طوری فهمیده بشه که ایرانیا
میفهمیدن یا همون طور فهمیده بشه که
هندیا میفهمن یا مثلاً ایدههای یونانی
که سفر میکنن به جاهای مختلف خب میرن
اروپا میرن در ایران در در چین هند و
جاهای مختلف اینها به یک شکل فهمیده نمیشن
حالا یه نکته مهم که توی فصل هشتم این
کتاب
مفصل بهش میپردازه اینه که ترجمه رو
یک پدیده سیاسی و تمدنی میدونه و معتقده
که تمدن اروپایی اساساً محصول ترجمه است.
یعنی ترجمه یونانی به لاتین، ترجمه عربی
به لاتین، ترجمه عبری به لاتین، تج ترجمه
متون یونانی و آلمانی، فرانسوی و انگلیسی
و بنابراین
در تمدن یا فرهنگ اروپایی همیشه
یعنی یک به قولتو اکو هم یه جملهای داره
میگه که اروپا زبان اروپا زبان ترجمه است
و در نظر در نظر بگیرید که ترجمه در اینجا
یعنی اینکه اون چیزی که همیشه همراه با
تفسیر همراه همیشه شما انتخاب میکنید چه
چیزی رو ترجمه کنید چگونه ترجمه کنید و در
نتیجه شما مدام بازآفرینی میکنید
بنابراین چیزی به نام وفاداری به
اون اون چیزی که میگن در به اصطلاح اون
اصطلاح ضرب مسئله ایتالیایی هست که میگن
مترجم یا خائنه یا وفاداره یا زیباست یا
ترجمه یا زیباست یا خیانتکاره
یا ببخشید ترجمه یا زیباست یا وفاداره
یعنی میگن ترجمه که وفاداره
خیلی به واژهها و اینها به اصطلاح
وفادار هست و در نتیجه نمیتونه زیبا باشه
اصلاً این وفاداری یک
مفهوم بسیار گولزننده است یعنی وقتی میگیم
ترجمه باید وفادار باشه به چی باید وفادار
باشه یعنی مترجم باید به واژگان وفادار
باشه به سبک وفادار باشه به معنا وفادار
باشه و به اثرگذاری متن وفادار باشه که از
از نظر دلونه
هیچ وفاداری مطلقی وجود نداره و هر
ترجمهای مجموعهست از تسلیمها و
اولویتها و بنابراین مترجم ناگذیر انتخاب
میکنه. بنابراین
دلونه در نهایت یک تعریف فلسفی از ترجمه
میده که این تعریفش این این هست که ترجمه
نه انتقال مکانیکی معنا بلکه تجربه مواجهه
با تفاوت است. این جمله رو من دوباره برای
شما میخونم میگه ترجمه نه انتقال مکانیکی
معنا بلکه تجربه رویارویی با تفاوت است.
یعنی ما در فراآیند ترجمه ترجمه یعنی
همزمان هم فهمه هم تفسیره هم گفتگوست هم
آفرینشه و در نتیجه یک رویداد تاریخیست و
ما در فراآیند ترجمه همیشه با یک چیز
متفاوت داریم مواجه میشیم اگر ما اون چیز
متفاوت و متفاوت نفهمیم در حقیقت اون
ترجمه ترجمهایست ناکام Ah.