فساد زبان: چرا زبان مسأله‌‌ای فلسفی و سیاسی است؟ و چگونه زوال زبان به زوال جهان مشترک می‌انجامد؟

بسیار خب وض یوتیوب اوکیه بسیار خب بفرمایید آقای بابک جان سلام عرض می‌کنم خدمت شما و دوستان در یوتیوب و کلاب هاوس ببک جان شما بفرمایید [گلویش را صاف می‌کند] بله بله خواهش بسیار خب همونطور که بابک عزیز گفتند من به زودی یک دوره‌ای از درس گفتارها رو آغاز خواهم کرد به عنوان فساد زبان از یونان باستان تا عصر دیجیتال و به مسئله فساد زبان می‌پردازم و اینکه زبان چرا یک مسئله فلسفی و سیاسیست و اینکه تا اینکه کمک بکنه به فهم بحران سیاسی و بحران اجتماعی و اساساً مجموعه از بحران‌هایی که امروزه ایران باهاش مواجه هست چه ارتباطی داره به بحرانی که در زبان فارسی وجود داره و و بحران زبان چه نقشی داره در پدید آوردن بحران‌های دیگری که به ظاهر هیچ ارتباط روشنی با زبان در ذهن عمومی ندارن این جلسه در حقیقت میشه به عنوان یک درآمدی بر اون ۱ جلسه‌ای که من بعداً بیشتر راجع به جزئیاتش توضیح خواهم داد و این جلسه رو توضیح در حقیقت من نکته‌هایی رو خواهم گفت که به ما کمک بکنه که به اهمیت این موضوع بیشتر پی ببریم. من بحث صحبت امشب رو با روخوانی یک قطعه از یک رمان آغاز می‌کنم و بعد راجع به این رمان و نویسنده این رمان و این اهمیت این قطعه توضیح خواهم داد. [صدای خرناس] کشیش گفت فریب نخور [گلویش را صاف می‌کند] کا که پرسید چگونه فریب می‌خورم؟ کشیش گفت درباره دادگاه خودت را فریب می‌دهی. در نوشتارها در نوشته‌هایی که در پیش‌گفتار قانون می‌آیند آن فریب اینطور وضع شده است. جلوی قانون دربانی ایستاده است. مردی روستایی پیش این دربان می‌آید و تقاضای ورود به قانون می‌کند. ولی دربان می‌گوید که فعلاً نمی‌تواند به مرد راه دهد. مرد فکری می‌کند و می‌پرسد که آیا پس بعداً اجازه خواهد یافت وارد شود؟ دربان جواب می‌دهد ممکن است اما نه فعلاً از آنجا که در منتهی به قانون مانند همیشه باز است و دربان کنار می‌کشد مرد خم می‌شود تا از میان در ورودی تو را نگاه کند. دران که این را می‌بیند می‌زند زیر خنده و می‌گوید اگر این همه برایت کشش دارد سعی کن بدون اجازه من تو بروی اما توجه کن که من نیرومندم و من فقط فروترین درمانم از تالاری به تالاری در‌هایی دم هر در ایستاده‌اند یکی نیرومندتر از دیگری و قیافه مرد سوم جوریست که من خودم تا به دیدنش را ندارم این‌ها دشواری‌هاییست که مرد روستایی چشم نداشت باهاشان روبهرو شود. او می‌اندیشد که قانون باید در دسترس همه کس و در همه هنگام باشد. ولی چون دربان را در قبای خزدارش با دماغ نکتیز بزرگش و ریش تاتاری مشکی دراز و تنکش دقیق‌تر می‌نگرد، بران می‌شود که بهتر است منتظر بماند تا اجازه ورود بگیرد. دربان یک عسلی بهش می‌دهد و می و می‌گذارد که کنار در بنشیند. او آنجا روزها و سال‌ها به انتظار می‌نشیند. کوشش‌ها می‌کند تا اجازه تو رفتن بگیرد و دربان را ذله می‌کند. دربان غالباً او را به گفتگوی کوتاه می‌کشاند و درباره خانمانش و چیزهای دیگر ازش پرسجو می‌کند. ولی سؤال‌ها از روی بی‌اعتنایی می‌شوند. از آن جور سؤال‌ها که آدم‌های مهم می‌پرسند و در پایان همیشه به او باز می‌گوید که هنوز نمی‌تواند بگذارد تو برود. مرد که خودش را به چیزهای زیادی برای سفرش مجهز کرده است، دست از همه دارایی‌اش هرقدر هم ارزشمند می‌کشد به امید آن که به دربان رشوه بدهد. دربان همه را می‌پذیرد ولی هر پیشکشی را که می‌گیرد می‌گوید:«ین را فقط از آن جهت می‌گیرم که احساس نکنی که کاری را فرو گذاشته‌ای. در طی این سال‌های آزگارد مرد تقریباً پیوسته مراقب دربان است. دربان‌های دیگر را از یاد می‌برد و این یکی در چشم او تنها سد میان او و قانون است. در سال‌های اول بلند بلند به سرنوشت نافرخونده‌اش نفرین می‌کند. بعداً هرچه پیرتر می‌شود تنها پیش خودش غرغر می‌کند. به حال کودکی میافتد و چون به حال کودکی میافتد و چون پیرتر می‌شود و چون در مراقبت طولانی‌اش از دربان آموخته است که حتی کک‌های یقه خزدارش را هم بشناسد از کک‌ها هم درخواست می‌کند که یارش دهند و دربان را وا دارند تا تغییر رأی می‌دهد. سرانجام چشم چشمانش تیره می‌شود و نمی‌داند که آیا دنیا به واقع دارد دوروبرش تاریک می‌شود یا آنکه چشم‌هایش فقط فریبش می‌دهند. ولی در تاریکی حالا می‌تواند پرتویی را دریابد که خاموش نشدنی از سوی در قانون روان است. اکنون زندگیش به پایان نزدیک می‌شود. پیش از مردنش همه آنچه در تمام مدت اقامتش تجربه کرده است در ذهنش به صورت یک سؤال خلاصه می‌شود که هنوز از دربان نپرسیده است. از آنجا که دیگر نمی‌تواند تن خشک شونده‌اش را بلند کند، به دربان اشاره می‌کند جلو بیاید. دربان ناگذیر است که نزدیک او تا خیلی پایین سرخم کند تا صدایش را بشنود. زیرا تفاوت اندازه میانشان خیلی زیاد به زیان مرد افزوده شده است. درمان می‌پرسد چه می‌خواهی بدانی؟ تو سیری ناپذیری. مرد پاسخ می‌دهد همه می‌کوشند که به قانون دست یابند. پس چطور می‌شود که در همه این سال‌ها جز من هیچ‌کس به طلب ورود نیامده است. درمان پی می‌برد که مرد به پایانش نزدیک می‌شود و شنوایی‌اش را از دست می‌دهد. پس در گوشش نعره می‌کشد که جز تو هیچ‌کس نمی‌تواند وارد اینجا شود. چون این در تنها برای تو بود. حالا می‌روم و می‌بندمش. دلربوده داستان بی‌درنگ گفت:پس دربان مرد را فریب داد. کشیش گفت:ینقدر عجله نکن. عقیده کس دیگر را بدون آزمون نپذیر. من داستان را با همان کلمات نوشته‌ها برایت گفتم. هیچ نامی از فریب در آن نمی‌آید. گفت:لی به قدر کافی روشن است و اولین تفسیرت از آن به کلی درست بود. در من تنها هنگامی پیام رستکاری را به مرد داد که دیگر یاریش نمی‌داد. کشیش گفت: سؤال پیشتر از او پرسیده نشد و باید همچنین در نظر بگیری که او فقط یک درمان بود و این و در این حد تکلیفش را انجام داده بود. که پرسید چرا فکر می‌کنی که او تکلیفش را انجام داد؟ انجامش نداد. ممکن بود تکلیفش این باشد که همه بیگانه‌ها را دور نگه دارد. ولی این مرد که در برای او بود می‌بایست می‌گذاشتند تو برود. کشیش گفت:تو به اندازه کافی به کلام نوشته احترام نمی‌گذاری و داری داستان را دگرگون می‌کنی. داستان در بردارنده دو سخن مهم است که درمان درباره ورود به قانون می‌گوید. یکی در آغاز، یکی در آغاز و یکی در پایان. سخن یکم این است که او نمی‌تواند فعلاً مرد را بدهد و سخن دیگر این است که در تنها برای مرد. اگر تناقضی میان دو سخن باشد، حق با توست و دربان مرد را فریب داده است ولی تناقضی نیست. به عکس سخن یکم حتماً متضمن سخن دوم است. تقریباً می‌شود گفت که دربان در القای ورود آینده فراتر از تکلیفش می‌رود. در آن هنگام تکلیف ظاهری‌اش تنها بازداشتن از ورود است و به راستی بسیاری مفسران شگفت زده‌اند که دران حتی چنین القایی کرده زیرا چنین می‌نماید که دران شیفته دقت است و سخت پروا تکلیف دارد. من یه تیکه رو در حقیقت می‌پرم به از این تیکه می‌پرم به تیکه بعدی در این فصل که سرش را به نشانه نه تکان داد و گفت با این دیدگاه موافق نیستم زیرا اگر آدم آن را بپذیرد باید همه گفته‌های درمان راست بداند ولی تو خودت به قدر کافی ثابت کرده‌ای که این نشدنیست کشیش گفت: نه ضروری نیست که همه چیز راست بدانیم آدم باید فقط آن را ضروری بداند که گفت نتیجه غم‌انگیز دروغ گفتن را به اصلی کلی مبدل می‌گرداند که این را همچون نظر نهاییش گفت اما نه حکم نهاییشه‌ش خسته‌تر از آن بود که همه نتیجه‌های برآمده از داستان را بازجوید و رشته‌های فکری که آن را و رشته‌ها های فکری که آن او را به درونشان می‌کشاند ناآشنا بودند. به چیزهای ناموس و ناواقعی می‌پرداختند که برای موضوع مباحثه میان صاحب منصبان دادگاه شایسته‌تر بود تا برای او خود داستان ساده خود داستان ساده ریخت روشنش را از دست داده بود. او می‌خواست آن را از ذهنش کنار بگذارد و کشیش که اکنون لطافت احساس زیادی نشان می‌داد روا داشت که او چنینن کند و نظرش را در سکوت پذیرفت هرچند بی‌شک با آن موافق نبود. چندی خاموش بالا و پایین قدم زدند که کنار کشیش راه می‌رفت و خبر نداشت که کجاست. چراغ در دستش خیلی وقت پیش خاموش شده بود. پیکره سیمین قدیسی به سبب تابش نقره خودش یک بار درست پیش چشمش درخشید و دوباره در دم در تاریکی گم شد که برای آنکه خودش را از وابستگی محض به کشیش باز دارد پرسید الان نزدیک مدخل اصلی نیستیم؟ کشیش گفت نه از آن دوریم مگر هم حالا می‌خوای بروی؟ اگرچه در آن لحظه که به رفتن نمی‌اندیشید، فوراً جواب داد: البته باید بروم. من کارمند ارشد یک بانکم. منتظرم هستن. فقط برای این برای اینجا آمدم که به یک دوست تجاری که از خارج آمده کلیسا را نشان بدهم. که شیش دستش را به سوی که دراز کرد و گفت:خب پس برو. گفت:ما من که نمی‌توانم تنهایی راهم را در این تاریکی پیدا کنم. شیش گفت: سمت چپ برو طرف دیوار. بعد یک راست راحت را در امتداد دیوار بگیر و برو تا به دری برسی. کشیش کشیش هم الان یکی دو قدم از آن از او دور شده بود ولی که به صدایی بلند داد کشید که خواهش می‌کنم یک لحظه صبر کن. کشیش گفتصبر می‌کنم. پرسید دیگر چیزی از من نمی‌خواهی؟ کشیش گفت نه. که گفتمدتی با هم خیلی مهربان بودی و خیلی چیزها را برایم توضیح دادی و حالا جوری ولم می‌کنی که انگار هیچ پروایی ازم نداری. کشیش گفت ولی حالا باید بروی که گفتخب بله باید ببینی که دست خودم نیست کشیش گفت توو باید اول ببینی که من کیستم که کورمال کورمال دوباره به کشیش نزدیک می‌شد گفت توو کشیش زندانی بازگشت بی‌درنگش به بانک چنانکه ادعا کرده بود چندان ضرورتی نداشت می‌توانست بیشتر بماند کشیش گفتین یعنی من به دادگاه تعلق دارم پس چرا باید چیزی از تو بخواهم دادگاه هیچ چیز از تو نمی‌خواهد. هر وقت بیایی می‌پذیردت و هر وقت بروی ولت می‌کند. خب همون طور که احتمالاً برخی از دوستان حدس زده باشن اونچه که من خوندم یک [گلویش را صاف می‌کند] بخشی بود از فصل نهم رمان محاکمه کافکا به عنوان در کلیسای جامعه که متأسفانه من ترجمه آقای حداد رو نداشتم که از روی ترجمه آقای حداد بخونم از روی ترجمه جلاله دین اعلم خوندم که ترجمه خوبی نیست و دوستانی که اگه میخوان کافکاررو به فارسی بخونن محاکمه رو حتما ترجمه‌های آقای حداد به طور کلی بهتره هم ترجمه داستانهای کوتاه و هم ترجمه این رمان گرچه باز اون هم یک سری مسائل و ملاحظاتی دربارش هست ولی به هر حال اونچه که خوندم بخشی بود از فصل نهم رمان محاکمه کافال و این رمان رو فکر می‌کنم کمتر کسی باشه که نامش رو حداقل نشنیده باشه. رمانیست که یکی از مهم‌ترین رمان‌های قرن بیستم به شمار میره و شاید مهم‌ترین اثر کافکا باشه. این رمان رو کافکا بین سال‌های ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۵ نوشت ولی دستنوشته خودش رو منتشر نکرد و با اینکه طبق گفته دوستش ماکس برود وصیت کرده بود که همه دستنوشته‌هاش رو آتش بزنن و از بین ببرن ماکسرود این دستنوشته‌ها رو پس از مرگ کافکا در سال ۱۹۲۵ منتشر کرد این رمان از نظر غنای تفسیریش یکی از برجسته‌ترین رمان‌هاست و رمانیست که در فیلسوفان بزرگی در قرن بیستم اون رو به شیوه‌های متفاوتی تفسیر کردند از والتر بنیامین و یاسپرس گرفته تا دریدا آرنت و دیگران ولی من یک مقدار راجع به این رمان صحبت میکنم کنم که این رمان درباره چی هست؟ این رمان درباره شخصیت اصلی این رمان مردیست به نام یوزف ک یعنی ک حرف مثل حرف ک در حقیقت که یعنی ما نامه خانوادگی او رو فقط به صورت حرف الفا میشناسیم آغاز این رمان یکی از تکان دهنده ترین و مشهورترین آغازها در تاریخ رمان قرن بیستم هست که اینطور آغاز میشه کسی باید به یوزف که تهمت زده باشد زیرا بی آنکه خطایی کرده باشد یک روز صبح بازداشت شد یعنی یوزف که کار کا یک مردیست که کارمند ارشد بانکه زندگی خیلی منظم و موفقی داره و ظاهراً هیچ جرم خاصی هم مرتکب نشده اما ناگهان د تا مأمور به سراغش میرن و اعلام می‌کنن که بازداشت شده نکته نکته مهم اینه که زندانی نمیشه و به محل کار خودش میره و زندگیش ادامه پیدا می‌کنه اما محاکمه آغاز شده و این رمان حالا من بعدها راجع به عنوان این رمان محاکمه توضیح خواهم داد که درباره در حقیقت یک داستان پرونده قضایی نیست و خود محاکمه هم به معنای عنوان آلمانی رمان به مفهوم محاکمه در حقیقت نیست به مفهوم پروسه یا روند محاکمه است یعنی کافکا با این رمان سعی میکنه که به پرسش‌هایی درباره قانون عدالت و حقیقت و جهانی که ما الان داریم درش زندگی میکنیم بیاندیشه و این رو به عنوان زندگی رو زندگی انسانی رو به عنوان یک فرایند به اصطلاح قضایی نگاه میکنه که آغاز شده و ولی هیچ پایانی نداره یعنی مثل یوزف که در حقیقت انسان در یک جهانیست که نمی‌دونه که چه کسی او رو متهم کرده جرمش چیست و دادگاه کجاست و تا آخر رمان هیچ پاسخ روشنی دریافت نمیشه یعنی داستان درباره خود محاکمه نیست درباره ات یک نفر هست که به چیزی که نمی‌دونه متهم شده و در دادگاهی که نمی‌دونه کجاست با در برابر قاضی که نمیدونه کیست باید به اتهاماتی که نمیدونه چیست پاسخ بده که در چنین وضعیتی کمکم خودش رو در یک دادگاهی می‌بینه که اتاق اتاق‌های تنگی دارن و ساختمان‌های فرسوده و مکان‌های عجیبی در حقیقت به شکل دادگاه در برابرش در پیرامونش ظاهر میشه در حقیقت نشون کافکا میخواد نشون بده که انسان در یه جهانیست که قدرت در اون حضور داره اما قدرت مرعی و قابل شناختن نیست قانون وجود داره اما قانون قابل فهم نیست و یوزفکه در اولین بازجوی یوزفک یوزفکه در جلسه‌ایست که شبیه دادگاهه و اونجاست که تلاش می‌کنه از خودش دفاع بکنه ولی کسی به شنیدن دفاعی او علاقه‌ای نداره. قضات، کارمندان و مأموران انگار قواعدی رو می‌شناسن که فقط خودشون می‌دونن و طبق اون قواعد عمل می‌کنن. در نتیجه یوزف که به تدریج می‌فهمه که در جهانی گرفتار شده که منطق اون رو نمیفهمه. در ملاقات با وکیل به سراغ یه وکیلی میره که بیماره و وکیل هم هیچ کمکی نمیتونه به اون بکنه. خود وکیل بیش از اون که بتونه از موکل دفاع بکنه بخشی از همون نظام مبهم و غیر قابل فهمیست که خود یوزفکه درش قرار داره. یعنی این مضمون این اشاره به یکی از مضمون‌های اصلی کافکاست که حتی در جهانی هستیم که حتی اون کسانی که یا اون مرجعی که قرار هست مشکل رو حل بکنه خودش بخشی از مشکل هست. یکی از عجیب‌ترین بخشهای رمان بخشیست که یوزفکه با نقاشی به نام تیتورلی ملاقات می‌کنه. نقاش با دادگاه ارتباط داره و اینجا دو سه نوع تبرعه توضیح داده میشه یکی تبرعه واقعی یکی تبرعه ظاهری و یکی هم به تعویق انداختن پرونده ولی روشن میشه که تبعه واقعی تقریباً ناممکنه و در حقیقت در این جهان فراآیند از نتیجه اهمیت بیشتری داره تا اینکه می‌رسیم به این فصلی که من بخشی از اون رو برای شما خوندم فصل در کلیسای جامعه کتدرال که این وقتی که من برای شما خوندم کشیش دادگاه یک داستانی رو تعریف میکنه که داستان در آس بعدها کافکا این رو خود داستان این داستانی رو که کشیش تعریف میکنه به عنوان داستان کوتاه مستقلی دو صفحه‌ای با عنوان در آستانه قانون حالا حالا شکلای مختلفی ترجمه کرده آقای حداد در مجموعه داستان‌های کوتاه این رو به عنوان جلوی قانون ترجمه کرده ولی این داستان جلوی قانون که دو صف هست این داستان رو ما در این رما فصل از زبان کشیش برای ک می‌شنویم که تعریف می‌کنه داستان در آستانه قانون داستان یه مردیست که همه عمرش در برابر در قانون ایستاده و هرگز نمی‌تونه وارد قانون بشه. این فصل از این جهت اهمیت داره که هم خود این داستان خیلی مهمه و تفاسیر بسیاری شده هم اینکه در این فصل اونچه که کشیش درباره این داستان میگه خیلی اهمیت داره. این گفتگویی که بین کشیش و یوزفکه درباره تفسیر این داستان هست بسیار پراهمیته. تفسیرهای مختلفی صورت می‌گیره اما هیچ تفسیر نهایی شما نمیبینید در این فصل در نتیجه این این فصل بدون امکان هیچ گونه نتیجهگیری از این داستان به پایان می‌رسه. این فصل یعنی فصل در کلیسای جامعه هسته فلسفی کل رمان محاکمه است که حالا در ادامه توضیح خواهم داد. رمان محاکمه در شب تولد سی و یکم ۳۱ سالگی یوزفکه وقتی که د تا مأمور به سراغش میان و او رو به بیرون شهر میبرن این رو با این صحنه به اصطلاح رمان تمام میشه یعنی بدون محاکمه واقعی بدون اعلام جرم بدون صدور حکمی روشن د تا مأموری میان سراغش و شب تولد ۳۱ سالگیش اون رو می‌کشن شن آخرین جمله مشهور رمان اینه مثل یک سگ این پایان مرگ یک فرد نیست بلکه تلاش بلکه شکست کامل تلاش او برای فهمیدن جهان رو نشون میده و از این جهت می‌تونه وضعیت انسان معاصر رو توصیف کنه و و تبیین کنه مضمون اصلی رمان این هست که قانون وجود داره. ما در جهانی هستیم که بحران‌ها ناشی از بی‌قانونی نیست. قانون وجود داره اما قانون دسترس ناپذیره. اصطلاح گناه یعنی شلت به آلمانی همزمان به مفهوم گناه به مفهوم تقصیر و به مفهوم بدهیست که متهم شده به یک ارتکاب یک شلت شلت یعنی نمیدونه که دقیقاً به چه چیزی متهم شده و گناهش چی هست تقصیرش چی هست یکی از مهمترین نقطه به اصطلاح مضامین این رمان این هست که وضعیت انسان رو وضعیت بودن در یک جهان بوروکراتیک توصیف میکنه یعنی جهان یک ماهیتی بروکراتیک پیدا کرده که قدرت در در یک ساختار بروکراتیک و اداری و سازمانی قدرت هست ولی چهره‌ای نداره مرکزی نداره و در نتیجه مسئولیت پذیری در اون وجود نداره نداره امکان نداره و در نهایت بحران معنا یکی از مضامین اصلی این رمان هست که شما می‌بینید همه درباره قانون حرف می‌زنن ولی هیچکس معنای اون رو توضیح نمیده در حقیقت واژه‌ها هستند واژه‌ها به کار میرن اما معنا از این جهان رخت برسته این داستان همون طور که گفتم هم فصل نهم این داستان هسته اصلی نه تنها رمان محاکمه بلکه به طور کلی جهان فکری کافکاس و در حقیقت این فصل فصل نهم نکته‌ایست که رمان از مسئله دادگاه به مسئله معنا منتقل میشه تا قبل از این فصل یوزفکه تلاش می‌کنه بفهمه که چه جرمی مرتک مرتکب شده. دادگاه چیه؟ چه کسی اونو محاکمه می‌کنه؟ اما در فصل نهم پرسش کاملاً عوض میشه. پرسش دیگه این نیست که قانون چیه بلکه پرسش اینه که آیا قانون اساساً قابل فهم هست یا نه؟ در این فصل نهمی که من بخش‌هایی از اون رو برای شما خوندم یوزفکه مأمور میشه یه مشتری ایتالیایی رو چون ممور کارند بانکه دیگه یکی یه مشتری ایتالیایی بانک رو مأمور میشه که ببره به کلیسای جامعه شهر. وارد کلیسایی میشن که کاملاً تاریکه و تقریباً کسی در اون نیست. اونجا کشیشی یوزفکه رو صدا می‌زنه میگه یوزفکه صدای اون کشیش جا میخوره یوسف که و کشیش خودش رو معرفی میکنه و میگه که کشیش دادگاهه یعنی در حقیقت کشیش نماینده همون نظامیست که یوزفکه رو محاکمه می‌کنه وقتی گفتگویی بین کشیش و یوزفکه آغاز میشه و کشیش توضیح میده که دادگاه نسبت به او خوشبین نیست و پروندهش ش رو بهخامت داره. بعد داستان داستانی که گفتم داستان در آستانه قانون رو تعریف می‌کنه براش. داستان در آستانه قانون داستان ی مرد روستاییست که می‌خواد وارد قانون بشه ولی در برابر در قانون یک دربانی ایستاده که اون دربان میگه که الان نمی‌تونی وارد بشی و این مرد منتظر می‌مونه. سال‌ها می‌گذره، پیر میشه و تمامی زندگی خودش رو در انتظار ورود به قانون سپری می‌کنه ولی همچنان اون دروان به او میگه که این در فقط برای توست، برای ورود تو به قانونه ولی فعلاً نمی‌تونی وارد بشی تا اینکه مرد به لحظه‌های پایانی زندگیش می‌رسه و در آستانه مرگ از خودش می‌پرسه چطوره که در تمام این سال‌ها هیچ‌کس به جز من برای ورود به این در نیومده؟ و دربان بهش میگه که این در فقط برای تو ساخته شده بود. حالا که تو می‌میری دیگه آن رو برای همیشه می‌بندم. خب بنابراین خود این داستان یعنی داستانی در آستانه قانون انقدر مهم نیست که تفاسیری که در این فصل از این به اصطلاح داستان میشه و در حقیقت از نظر فلسفی این این داستان رو باید برای فهم اون داستان کوتاه خوند به خاطر اینکه یوزف داره دقیقاً این رو توضیح میده که این داستان داستانیست که هر تفسیری از او بلافاصله با یه تفسیر دیگه‌ای نقض میشه و مثلاً سؤال میک این سؤال که دربان آیا راست میگه یا نه؟ شاید آیا دربان دروغ میگه؟ شاید آیا مرد فریب خورده شاید آیا آدم مسئولی بوده؟ شاید و در نتیجه هیچ حکم قطعی در پایان در تفسیر این و در فهم این داستان امکان نداره به دست بیاد. خب از نظر فلسفی اونچه که کافکارو یا دید کافکارو نسبت به وضعیت انسان معاصر متفاوت می‌کنن از بسیاری از دیگرا این هست که در و از نظر کافکا ما در جهانی هستیم که در او قانون وجود داره اما قانون غیر قابل دسترسه یعنی مشکل فقدان قانون نیست بلکه مشکل فقدان امکان دسترسی به قانون هست و همین طور درباره قانون حرف می‌زنن ولی هیچکس معنای اون رو توضیح نمیده یعنی واژه‌ها وجود دارن ولی مرجع فهم معنای واژه وجود نداره هیچ تفسیری نیست که با تفسیر دیگری قابل نقض نباشه یعنی قانون هرگز آشکار نمیشه و اون چیزیست که باید کسانی مثل دریدا با در تعبیر تعویق دائمی معنا ازش یاد میکنن یعنی زبان به شکلی درآمده که معنای اون همیشه به تعویق میفته اگر من جلسه گذشته راجع به جورج اول صحبت کردم و مقاله او رو با عنوان سیاست و زبان انگلیسی از رو خواندم و گفتم توضیح دادم که چگونه اورول مشکل جهان ما رو زبانی میدونه که به دست با کاربرد نادرست در حقیقت معنای معنای اون تحریف میشه یعنی کافکا اورول مسئلهش تحریف زبان هست تحریف معنای واژگان هست ولی مسئله کافکا این هست که زبان به شکلی درآمده که معنا در او اصلاً وجود نداره یعنی مسئله کافکا نبود معنا هست یا در حقیقت به تی به قول دریدا معنا همیشه چیزیست که به تعویق میفته ولی یعنی بحث تحریف معنا نیست بلکه غیا معنا بحران اصلی رو شکل میده خب همون طور که گفتم هم رمان محاکمه و هم این داستان و این فصل در این فصل به طور خاص تفسیرهای بسیار مهمی رو در قرن بیستم داشته از تفسیر هانا آرنت بگیرید تا بنیامین و تفسیر دریدا تفسیر یاسپرس تفسیر آگامبن و بسیاری از تفاسیر دیگه که هر کدوم از این تفسیرها و به اصطلاح در فهم وضعیت انسان معاصر و بحرانی که ما در جهان معاصر با اون روبهرو هستیم بسیار اهمیت داره و در حقیقت هر کدوم از این تفسیرها نشون به یک چیز در حقیقت برمیگردن یعنی با تمام تنوعی که دارن و اون اینه که بحران اصلی در زبان قرار از زبان آغاز میشه یعنی بحران همه بحران‌ها سرچشمه اصلی همه بحران‌های جهان معاصر در بحران زبان سرچشمه دارن یک مقاله خیلی مهمی داره آرنت درباره کافکا و در که به این داستان هم میپردازه به عنوان بازشناسی دوباره کافکا یعنی در معتقده که اونجوری که کافکا تاکنون فهمیده شده چندان مقصود کافکارون درک نکردن و وقت اون رسیده که کافکا به شکل دیگری و به شکل تازه‌ای فهمیده بشه. اونچه که آرنت میفهمه از به اصطلاح کافکا اینه که او در پی نشون دادن این هست که بامعنا شدن زبان جهان مشترک انسان‌ها کاملاً از بین رفته و آرنت معتقده که قانون در به اصطلاح رمان کافکا نماد خدا نیست بلکه نماد نهادهای انسانیست انسان یک به اصطلاح ایده مرکزی آرنت اینه که جهانی که ما درش زندگی می‌کنیم جهانی نیست که با تحت قوانینی باشه که یک نیروی رازآمیزی اون رو ساخته باشن بلکه این جهانی که درش زندگی می‌کنیم تحت قوانینیست که انسان‌ها وضع کردن و انسان در جهانی زندگی می‌کنه که قوانین او وضع انسانه نه وضع یک نیروی دیگه و ولی در این جهان با وجود اینکه این قوانین رو انسان وض کرده انسان دیگه قادر به فهم این قوانین نیست و در حقیقت بحران ان انسانی در همین جاست انسان قادر به فهم اونچه که اون قانونی که خودش ساخته و وضع کرده و تحت او این جهان رو ساخته نیست و در حقیقت کافکاررو آرنت کافکاررو نویسنده بیگانگی انسان از جهانی که ساخت خودش هست میشناسه و ارجاعات آرنت به کافکا بسیار زیاده هم در وضع انسانی هم در میان گذشته و آینده و جاهای دیگه ولی این جستاری که آرنس نوشته درباره کافکا خودش موضوع تفاسیر بسیار مهمیست که بعد از اون از این از دیدگاه آرنت شده یعنی درباره دیدگاه آرنت درباره کافکا خودش یک ادبیات مستقل خودشو داره کسانی مثل والتر بنیامین بر این رمان به عنوان رمانی که مسئله گسست از سنت رو طرح می‌کنه نگاه می‌کنن و نشون میدن که در گذشته راه حقیقت راه رسیدن به حقیقت برای انسان روشن بوده اما ما در جهان مدرن انسان از سنت گسسته شده و این گسسته از سنت موجب شده که مسئله حقیقت برای انسان مدرن کاملاً غیر قابل دسترس به نظر بیاد. مرد روستایی که در داستان کافکاه هست همچنان در جستجوی حقیقت هست اما راه رو گم می‌کنه و از نظر بنیامین کافکار نویسنده فراموشی معناست یعنی انسان معاصر انسانیست که راه‌های سن اون راه‌هایی رو که در سنت برای رسیدن به حقیقت وجود داشت اونها رو فراموش کرده و سردرگمه همون طور که گفتم دریدا به مسئله تعویق معنا توجه داره و اونچه که می‌فهمه از کافکا این هست که در کا جهان کافکایی معنا به تعویق میفته یه مقاله‌ای داره کافکا با عنوان دوان للو دوان للو یعنی دقیقا همون عنوان همون داستان کوتاه کافکاس در آستانه قانون دوان یعنی یه مقاله‌ای داره دریدا که عنوانش عنوان همون داستان کوتاهست دوان للو که از نظر اون قانون هیچ موقع حاضر نیست همیشه وعده داده میشه یعنی ما همیشه وقتی که به قانون میخوایم دسترسی پیدا بکنیم قانون چیزیست که به ما وعده میدن یعنی انسان همیشه پیش از قانون قرار داره یعنی هرچی که تلاش میکنه باز قانون پیش روی اوست نه در دسترسش و در حقیقت انسان در یک موقعیتیست که نه درون معناست نه بیرون معنا بلکه همیشه پیش از معناست آگامن اشاره میکنه به مسئله وضعیت استثنایی یعنی مسئله اصلی رو وضعیت استثنایی می‌مونه در حقیقت اون اون اون وضعیت وقتی که شما در به اصطلاح از نظر وقتی که جامعه تحتی قانونی هست یک موقعیت‌هایی وجود داره که بهش میگن موقعیت استثنایی در اون موقعیت استثنایی مثلاً فرض کنید در زمان جنگ در زمان بحران‌ها زمان اس دوره به اصطلاح وضعیت استثناییه چرا چون در وضعیت استثنایی اون قانونی که وجود داره یا همین قوانینی که وجود دارن به حالت تعلیق در میان یعنی قانون وجود داره ولی به دلیل اینکه وضعیت وضعیت استثنایی اعلام میشه قانون اجرا نمیشه قانون به قانون به اصطلاح اون قانون قابل اجرا نیست و اجراش به تعویق میفته و در در حقیقت اونچه که آگاه بهم میگیم میگه که قدرت از طریق تعلیق قانون در حقیقت تغذیه میشه یعنی زمانی که قانون ت به حالت تعلیق در میاد اونوقت ا وقت قدرت هست که هر کار فضا رو برای کر و فر خودش کاملاً خالی می‌بینه. در نتیجه دربان در این داستان در آستانه قانون گرچه مانع ورود مرد به قانون هست اما با زور نیست که این ممانعت رو انجام میده بلکه این مرد خودش در انتظار باقی می‌مونه. یعنی وضعیتی ایجاد می‌کنه که این مرد خودش در حالت انتظار باقی بمونه. یعنی قدرت دربان در در این هست که مرد رو در حالت انتظار قرار میده و با ایجاد حالت انتظار مانع ورود او به قانون میشه. بنابراین مسئله فروپاشی جهان مشترک از نظر آرنت مسئله گسست سنت و فراموشی معنا از نظر بنیامین مسئله تعویق بیپایان معنا از نظر دریدا مسئله تعلیق قانون و قدرت به اصطلاح قدرت استثنایی از نظر آگان مسائل خیلی مهمی هستن که در فلسفه هر کدوم از این چهار نفر یکی از ارکان اصلی فلسفهشون به شمار میرن و در نتیجه فلسفه اونها تحت شعاع تفسیریست که از کافکا می‌کنن. بنابراین مسئله فساد زبان در این به طور کلی انقدر اهمیت داره که شما می‌تونید تاریخ قرن بیستم رو با نظریه‌هایی که راجع به زبان و فساد زبان داره به اصطلاح وجود داره در حقیقت روایت بکنیم و مسئله فساد زبان مسئله کسانی نیست که فقط به در حوزه‌های زبانشناسی و رشته‌های مربوط به زبان به اصطلاح تخصص دارن، بلکه مسئله ادبیات و مسئله فلسفه در قرن بیستم با مسئله فساد زبان پیوند خورده و به همین دلیل هست که من در ۱۰ جلسه‌ای که درباره فساد ده زبان خواهم داشت. سعی می‌کنم که ۱۰ تا نظریه فلسفی رو در کنار ۱۰ تا رمان مهم قرن بیستم که به مسئله فساد زبان از اون منظر یعنی از منظر فلسفی که مطرح خواهم کرد در هر جلسه پرداختن مطرح کنم. یعنی در هر جلسه یک نظریه فلسفی با یک رمان یا اثر ادبی متناسبه با او رو من در حقیقت طرح میکنم و توضیح خواهم داد [گلویش را صاف می‌کند] در ۱ جلسه که در نظر گرفتم برای این درس گفتارها من سعی میکنم که چهار شکل اصلی فساد زبان رو توضیح بدم یکی وقتی زبان به جای حقیقت یعنی حالتی که زبان دیگه وسیله کشف حقیقت نیست بلکه ابزار اغناع و غلبه بر دیگریست که این رو افلاطون در نقد سوفیست‌ها در حقیقت این وضعیت رو توصیف میکنه و توضیح میده دومین فساد زبان به زبان به جای واق واقعیته. یعنی وقتی که واژه‌ها به تدریج جای واقعیت رو می‌گیرن. این چیزیست که نظام‌های ایدئولوژیک و بوروکراتیک انجام میدن. انسان در بین اسناد، فکت‌ها، شعارها و گزارش‌ها گرفتار میشه بدون اینکه به واقعیت دسترسی داشته باشه که کافکا بزرگ‌ترین روایت‌گر این وضعیت هست. سوم زبان به به جای گفتگو یعنی وضعیتی که درست مثل وضعیتی که ما درش قرار داریم جامعه توان شنیدن صداهای گوناگون رو از دست میده و در هر کس فقط یک صدا رو می‌شنوه و تحمل می‌کنه یعنی بیماری تک صدایی وضعیتی که در اون یک زبان رسمی همه زبان‌های دیگه رو سرکوب می‌کنه و چهارم زبان به جای آزادی چیزی که کسانی مثل اورول و آرنت نشون دادن که نابودی آزادی با نابودی واژگان آغاز میشه وقتی که امکان نامیدن واقعیت از بین بره مقاومت در برابر سرکوب هم دشوار میشه [صدای خرناس] خب من چرا در این درس ۱ درس گفتار سعی می‌کنم که مسئله فساد زبان رو از منظر فلسفی طوائم با نمونه‌های رمان در حقیقت مطرح کنم به خاطر اینکه بسیاری از نویسندگان بزرگ پیش از آنکه فیلسوف‌ها بتونن بحران زبان رو مفهوم پردازی کنن نظریه پردازی کنن اونو روایت کردن یعنی همیشه اینطور هست که روایت یک بحران اولین کاریست که امکان داره شما در برابر بحران انجام بدید بر بعد از روایت یک بحران هست که امکان نظریه پردازی درباره اون بحران فراهم میشه سروانتس رمان دونکیش سروانتس در حقیقت فروپاشی ز زبان سنت رو نشون میده زمانی که زبان سنت دیگه هیچ معنایی نداره ما در جهانی زندگی می‌کنیم که زبانی که وجود داشت دیگه کاملاً بیمعناست سوئیفت یکی از برجسته‌ترین کسانیست که به زبان سیا سیاسی و فساد زبان سیاسی آگاهی پیدا میکنه و من حالا قبلاً هم دربارش صحبت کردم و باز با توجه به د تا رمان سفرهای گالیور و یکی دیگه از رمان‌هاش این رو توضیح خواهم داد. کافکا زبان بوروکراسی مدرن رو میگه و داستیوسکی زبان ایدئولوژیک روستلر وول زبان توتالیتاریسم و دیگران بحران زبان رو در عصر رسانه و تکنولوژی دیجیتال روایت کردن روایت‌های ادبی به همین دلیل رمان‌ها در قرن بیستم یک نسبت به مسئله فساد زبان آزمایشگاه‌های تجربه فساد زبان به شمار بیار یعنی شما در فلسفه فلسفه نظریه‌های به اصطلاح انتضاعی رو درباره فساد زبان می‌بینید ولی رمان آزمایشگاه تجربه واقعی و عینی فساد زبانن نشون میدن در واقعیت وقتی که زبان فاسد میشه چه اتفاقی میفته در حقیقت من در کل این درس گفتارها می‌خوام نشون بدم که چطور جامعه پیش از اون که از نظر اخلاقی یا سیاسی یا اجتماعی فاسد شده باشه از نظر زبانی فاسد شده اون چیزی که ما به راحتی نمی‌بینیمش به راحتی درکش نمی‌کنیم و به همین دلیل هست که در مواجهه با این بحران‌ها معمولاً ناکام مونده در حقیقت اونچه که تمام این نویسندگان و فیلسوفان براش تک تأکید می‌کنن اینه که بحران‌هایی که دامن‌گیر حقیقت عدالت آزادی و سیاست شده در نهایت ریشه در بحران زبان دارن بنابراین من با سعی می‌کنم که با به این پرسش به این مسئله از راه ی گفتگو بین فلسفه و ادبیات از افلاطون و سوفیست‌ها گرفته تا اورول و مارگارت اتوت در و جهان دیجیتال معاصر توضیح بدم و در نتیجه مسئله فساد زبان رو به عنوان یکی از مسائل اصلی تمدن و تمدن غرب مطرح بکنم یعنی اینکه چگونه یک در یک تمدنی جوامع توانایی نامیدن واقعیت تما تماس بایت و ارتباط با واقعیت رو از دست میدن و مسئله وقتی که ما راجع به بیماری بزرگ جوامع توتالیتر صحبت میکنیم و و کسانی مثلا واسلاف هاول و دیگران میگن تنها راه مقابله با توتالیتاریسم زیستنه در حقیقته و و توتالیتاریسم رو با به عنوان یک دستگاه به اصطلاح تخریب زبان میشناسند مسئله این نیست که نظام‌های توتالیتر با پروپاگاندا و ایدئولوژی خودشون تولید سیستماتیک دروغ انجام میدن مسئله دروغ نیست مسئله این هست که در نظام‌های توتالیتر که وضعیت کلی ما در این جهان هست واژه‌ها از معنا توهی شدن و شعار و به اصطلاح تبلیغات جای اندیشه و تفکررو گرفته و زبان اداری و بوروکراتیک بر زبان مفاهمه غلبه پیدا کرده و در ایدئولوژی بر توصیف واقعیت سلطه پیدا کرده و و مخدوش کرده رابطه ما رو با واقعیت و زبان به جای اون که خانه حقیقت باشه ابزار قدرت شده و فروپاشی امکان گفتگو جهان مشترکی که بین انسان‌ها باید وجود داشته باشه و پیشتر وجود داشته از بین برده خب من اشاره اشاره می‌کنم به کلیات این هر کدوم از این درس گفتارها برای اینکه بیشتر دوستان آشنا بشن و اگر خواستن که تصمیم بگیرن برای شرکت در این درس گفتراها بدونن که با چه به اصطلاح موضوعاتی روبهرو خواهند بود در درس گفتار اول من به سوفیست‌ها و مواجهه افلاطون با اون‌ها خواهم پرداخت افلاطون در حقیقت میشه او رو نخستین نظریه پرداز فساد زبانی تلقی کرد و متنی که از افلاطون از مکالمات افلاطون برای این بحث برگزیدم گرگیاس مکالمه گرگیاس هست و در کنار نمایشنامه ابرها مال نوشته آریستوفان در حقیقت اگر افلاطون نظریه فلسفی فساد زبان رو می‌نویسه. آریستوفان نخستین نمایشنامه بزرگیست که درباره فساد زبان خلق میشه. یعنی نمایشنامه ابرها آرستوفان رو نخستین نویسنده ادبی میدونه که میکنه که در زمینه فساد زبان در تاریخ ادبیات میشه سراغ گرفت. یعنی آرستوفان رو در این نمایشنامه ابرها در حقیقت بحران سیاسی که آتن بهش گرفتار هست سیاسی نمی‌دونه بلکه در اصل بحران زبان اون رو می‌شناسه در و این می‌تونه خیلی آغازگاه مهمی باشه برای این بحث. بنابراین فساد زب افلاطون نخستین فیلسوفیست که فساد زبان رو به مسئله فلسفی تبدیل می‌کنه و آریستوفان نخستین نویسنده‌ایست که مسئله فساد زبان به اصطلاح فساد رو به عنوان فساد زبانی تلقی میکنم در درس گفتار دوم من به از جنبه فلسفی به جستارهای مونتین خواهم پرداخت و از نظر ادبی هم به متن ادبی که در کنار این من مطرح خواهم کرد رمان دونکشوت سروانتس خواهد بود در جستارها اسی که مونتین با این اثر در تاریخ اندیشه پ قرن گذشته نامپ نامآور شده در اسی مسئله مونتین این هست که بین واژه‌ها و واقعیت فاصله‌ای می‌بینه فاصله‌ای افتاده بین واژه‌ها و واقعیت بین زبان و واقعیت به همین دلیل هست که نوع نوشتار جدیدی رو ابداع می‌کنه چون کهه تمام نوشتارهاییه که در اون تا زمان او به عنوان قالب‌ها و الگوهای نوشتاری شناخته شده از نظر او دیگه با واقعیت ارتباط خودشون رو از دست دادن یعنی منتین آگاه هست که انسان‌ها چگونه اسیر واژه‌ها شدن و در حقیقت از نظر منتن آدم‌ها به شکلی درآمدن که بیش از اونکه با اشیاء ارتباط داشته باشن اسیر نامی شدن که بر اشیا گذاشته شده و در حقیقت ارتباط خود زبان شده فاصله‌ای حجابی برای انسان‌ها که اون‌ها رو از ارتباط به واقعیت مانع مع می‌کنه، باز می‌داره. در حقیقت زبان و [صدای خرناس] واژه‌ها جای تجربه رو گرفتن. اصطلاحات جای اندیشه رو گرفتن. نقل قول‌ها جای قضاوت مستقل شخصی رو گرفتن. این چیزیست که خب باعث میشه خود دکارت در حقیقت شورش کنه علیه کل نظام نوشتاری و فکری پیش از خودش و به زبان فرانسه که زبان نوشتاری نبوده پیش از او زبان نوشتاری فلسفه نبوده اندیشه‌های جدید خودش رو بنویسه درکشد هم مسئله این هست که زبان قدیم با واقعیت جدید دیگه سازگار نیست و نشون میده وقتی همچین اتفاقی میفته که سنت زبان سنت مانده ولی خود سنت دیگه وجود نداره یعنی جهانی که زبان انقدر فرسوده شده در او که قادر به توصیف جهان نیست این مربوط به درس گفتار دوم درس گفتار سوم به موضوع فساد زبان به عنوان چیزی که فساد عقل رو در حقیقت پنهان می‌کنه یعنی فساد زبان یک پرده‌ایست که در ورای او فساد عقل رو باید دید اشاره خواهم کرد و به ویژه به رساله معروف جان لاک دستاری که مربوط به فهم انسانیست ان کستندگ خواهم پرداخت و به د تا رمان از جانتان سوئیفت به خاطر اینکه رمان جانتان سوئیفت اتفاقاً با خوندن به اصطلاح این متن جان لاک در حقیقت این رمان‌ها با یعنی نظر به این متن جان لاک داره این متن جان لاک رو خونده و با آگاهی از این متن در حقیقت این رمان‌ها رو نوشته در حقیقت سوئیفت رو مهمترین نویس نویسنده نویسنده میدونن که پیش ازول به مسئله فساد زبان توجه کرده درس گفتار چهارم به نظریه ماکسبر در زمینه زبان بروکراسی خواهم پرداخت و مسئله برووکراتیک شدن زبان یا در حقیقت زبان بروکراتیک که بر ماهیت جهان ما هست خواهم پرداخت و نظریه ماکس وبر از یک طرف با رمان محاکمه کافکا یعنی در حقیقت مسئله این خواهد بود که وقتی که زبان قانون دیگه قابل فهم نیست عدالت چگونه ممکنه درس گفتار پنجم به مسئله فروپاشی جهان مشترک خواهم پرداخت و متن فلسفی تحقیقات فلسفی ویتکنشن خواهد بود و رمان قصر و مسئله این هست که آیا انسان‌ها هنوز در یک بازی زبانی مشترک زندگی می‌کنن و چگونه بحران زبان موجب شده که ما جهان مشترکی رو که بین انسان‌ها باید وجود داشته باشه برای اینکه بتونن با همدیگه زندگی بکنن از دست داده در درس گفتار ششم به مسئله زبان توتالیتریسم خواهم پرداخت. متن خواستگاه‌های توتالیتریسم آرنت رو در کنار رمان شوخی کندرا به بحث خواهیم گذاشت و در دست گفتار هفتم مسئله مرگ حقیقت در پی فساد زبان مطرح خواهد شد. در این فصل من به یه کتابی خواهم پرداخت که در زبان فارسی فکر میکنم که کما بیش ناشناخت هست من ندیدم هیچ اشاره‌ای به او کتاب ویکتور کلپرر با عنوان زبان رایش سوم که اثریست تکان دهنده درباره اینکه چگونه در زمان به اصطلاح چگونه زبان در دوران نازیسم به کار گرفته شد به گونه‌ای که آزادی از راه به اصطلاح زبان از نابود شد یعنی به شکلی نازی‌ها زبان رو به کار میبردن که به نابودی زبان به نابودی آزادی میانجامید یعنی نابودی آزادی با توپ و تانک و نمیدونم اسلحه و اینها نیست بلکه با استف استفاده خاصی از زبان هست که میتونه به اون توپ و تانک و اردوگاه‌های مرگ بیانجامه و رمان ۱۹۸۴ اورول در دست گفتار هشتم به میخائلی باختین که نظریه پرداز چند صدایی هست خواهم پرداخت و اینکه مسئله تک صدایی ایدئولوژیک رو با توجه به نظریه او مطرح می‌کنم و رمان دیمونس یا شیاطین بین داستایوسکی که خود این رمان و و داستایوسکی یکی از کانون‌های توجه میخائل باختین هست درس گفتار نهم به مسئله فوکو به رژیم حقیقت خواهم پرداخت و مهندسی زبان دینی و جنسیتی به نظریه فوکو در کتاب دیسیپلین ان پانش مراقبت و انضباط و مجازات خواهم پرداخت و رمان ان سرگذشت ندیمه از مارگاریت اتود که نشون میده چطور کنترل واژه‌ها، نام‌ها، روایت‌ها و متون مقدس می‌تونه به بازسازی کامل واقعیت اجتماعی منجر بشه و به عبارت دیگه چه کسی تعیین می‌کنه که چه چیزی حقیقت نامیده بشه؟ و سرانجام درس‌گفت دهم به عصر دیجیتال و فساد زبان در عصر دیجیتال خواهیم پرداخت. یعنی فساد زبان در عصر پلتفرم‌های دیجیتال، شبکه‌های اجتماعی و سرمایه‌داری دیتا دیتایی در حقیقت دیتا کپیتالیزم متن فلسفی که انتخاب کردم برای این درس گفتار کتاب جامعه فرسودگی برنت سویتی نوشته بیون چلهان فیلسوف کره تبار آلمانیست نیست که به اصطلاح این کتابش و کتاب سایکوپالیتیکسش میتونه به ما کمک بکنه که مسئله فساد زبان در عصر دیجیتال رو بفهمیم در کنار رمان وایت نویز یا نویز سفید هاکسلی یا ومان سرکل دایره نوشته دیو اگز در حقیقت با در درس گفتار آخر ما به این موضوع خواهیم پرداخت که در عصر در عصری به سر میبریم که تکنولوژی دیجیتال ما رو با شکل تازه‌ای از فساد زبان روبهرو کرده و باید بشناسیم ویژگی‌های به اصطلاح خاص فسادی که در عصر دیجیتال دامن گیره زبان میشه این کلیات اون چیزیست که من در نظر دارم برای این درس گفتار و فکر میکنم که مهم‌ترین مسئله ما ایرانی‌ها همون مهم‌ترین مسئله‌ایست که برای انسان معاصر در همه جهان مطرح هست و اون مسئله فساد زبان هست یعنی از اونجا که انسان چیزی نیست جز زبان اونچه [صدای خرناس] که جامعه میگیم اونچه که سیاست میگیم اونچه که تاریخ میگیم اونچه که هویت میگیم اونچه که سنت میگیم و اونچه که آزادی میگیم اونچه که سعادت میگیم اونچه که حقوق بشر میگیم همه اینا چیزی نیست جز یک واقعیت زبانی در نتیجه هر بحرانی که در هر کدام از این قلمروها رخ بده باید پیش از هر چیز به عنوان یه بحران زبانی فهمیده بشه و شناخته بشه من فکر می‌کنم که یعنی امیدوارم که بتونم توجه و کنجکاوی دوستان رو به این مسئله بیشتر برانگیزم با این ۱ درس گفتاری که در آینده نزدیک برگزار خواهد شد من در خدمت شما هستم آقای بابکچ [صدای خرناس] بابک صدای منو می‌شنوی؟ بابک من صدای شما رو نمی‌شنوم. خب ظاهراً صدای بابک یا بابک مشکلی هست. من از دوستان سپاسگزارم و اگر به اونچه که من پای این ویدیو یوتیوب من نوشتم نگاه بکنید ایمیل مربوط به شرکت در این درس گفتارها رم گذاشتم اگر دوستانی مایل به دریافت جزئیات بیشتری هستن و یا مایل به ثبت نام هستن در این دوره می‌تونن به نشانه خلجی لکچرز ‏gmail.com پیام بفرستن.