اهمیت نمیدن الان حاکم شدن در در دنیا و
این مسئله خیلی مهمیه سلام عرض میکنم
خدمت همه دوستان در کلاب هاوس و در یوتیوب
و عذر میخوام یه مقداری من آشفته هستم به
خاطر اینکه با دو اومدم از خونه که اساس
کشی میکنم به خونه دوستمون برای اینکه
این برنامه رو با شما باشم امیدوارم که به
هر حال در یک ساعت یکی دو ساعت آینده که
خدمت شما هستم بتونیم بحث مفیدی رو پیش
ببریم
من در یکی دو روز گذشته راجع به مونتسکیو
صحبت کردم و اینکه مونتسکیو در حقیقت یک
صرفاً یکی از نویسندگان یا یکی از پیشروان
علم حقوق یا فلسفه حقوق مدرن نیست بلکه
کسیست که او رو کتابش رو مدرنیته خوندن و
راجع بهش صحبت کردیم و عرض کردیم که
هفتهای هر هفته هفته به مدت ۱۰ هفته
روزهای
دوشنبه قرار هست که کتاب روحالقوانینش رو
ما مطرخونی کنم براتون
منتها فکر کردم که شاید بد نباشه که حالا
که راجع به اسونزا صحبت راجع به مونتسکیو
صحبت کردیم راجع به یک شخصیت خیلی مهم
دیگه که در شکل دادن به حقوق مدرن سهم
بسیار برجستهای داشته راجع به اونم صحبت
بکنیم تای ی یه مقدار تصویری که ما از به
اصطلاح تحول
علم حقوق به در عصر مدرن داریم یه یه
مقدار کاملتر بشه و به خاطر این موضوع
بیان به خاطر اینکه این موضوع رو من بهتر
بتونم توضیح بدم یکی از مهمترین
کتابهایی که راجع به این موضوع نوشته شده
رو انتخاب کردم که دوستان هم اگر خواستن
بعد بتونن بهش رجوع کنن پیدی دیافشو در
باق فلسفه قرار خواهم داد.
نویسنده این کتاب اسمش هست راجر برکویتس
که ما هم با دوست هستیم
این رساله دکتریش هست و بسیار این رساله
تحسین شده راجر الان در حقیقت مسئول
بنیاد هانرنت هست در کالج برد کالج و
مجموعه عظیمی از پروژههایی که مربوط به
هانت هست از انتشار کارای آرنت و از
برنامههای خیلی مختلفی رو الان در آمریکا
او اداره میکنه و تمام زندگیش در حقیقت
وقف اون هست علاوه بر اینکه تدریسم میکنه
و مینویسه به هر حال آدم برجستهایست و
این کتابش کتاب مهمیست به دلیل اینکه
نویسندهش دانش فلسفی بسیار عمیقی داره و
گرایش بهایدگری داره و میتونه با تسلط
کامل بر متون لایو نیتس مخصوص خصوصاً اون
بخشی از متنهایی که بسیار مهجورند و کمتر
شناخته شدن و حتی بعضیاشون چاپ نشدن بر
اساس اونها یک همچین رسالهای بنویسه اسم
کتاب هست گفت ساس
هدیه
علم یا من در اینجا گذاشتم عطای علم
لاپنیت و سنت حقوقی
سنت حقوقی مدرن اینکه میگه مادرن لیگال
تریشن خب میگه که سنت حقوقی مدرن یعنی سنت
و مدرنیته رو در یک تعبیر میاره درست به
این دلیله که لایپنیت در نقطه عطف سنت و
مدرنیته قرار داره یعنی واپسین فیلسوف
قرون وسطاست و
کسی که بعد از او در حقیقت فیلسوفانی مثل
کانتوینها ظهور میکنن
نه از نظر فقط تاریخی بلکه از نظر فکری خب
دوستان حتما آشنا هستن با نام حداقل لایپ
نیت و میشناسن اسم او رو لایپ نیتس یکی از
بزرگترین شخصیتهای
اروپا هست نه فقط به خاطر
فلسف به اصطلاح جنبه فلسفی شخصیتش بلکه به
خاطر اینکه آخرین
چهره دائرهةالمعارفی اروپاست. یعنی آخرین
کسیست که در رشتههای مختلف تخصص بسیار
درجه بالایی داره از ریاضیات و نمیدونم
نجوم و خیلی دائره دانشش بسیار گسترده است
و نمونه آدمیست که دیگه بعدش به دلیل
اینکه ما وارد عصر جدیدی میشیم دیگه همچین
آدمایی دیگه نمیتونن به وجود بیارن. ولی
با این همه یک آدم بسیار در میان فیلسوفان
بزرگ شاید بدنامترین و به اصطلاح
ناخوشایندترین
نام رو داشته باشه در تاریخ فلسفه و حالا
این میگم یکی دو تا نکته رو میگم راجع بش
اگه خواستین باید دنبال کنین خیلی جالبه
خب میدونید که هم عصر با اسفینوزا بود و
یک دیدار خیلی معروفی هم با اسفینوزا داشت
راسل در تاریخ فلسفهش جلد سومش میدونین
که راسل بسیار آدم
تنز و نکته سنجی بود و این تاریخ فلسفهشو
که میخونین جابهجا یه نکتههایی میپرونه
عین خود نجف دریابندری توی کتاب مست
آشپزیش یعنی نجف از اون یاد گرفته و خیلی
شیرین میکنه کار رو تو جلد سوم تاریخ
فلسفه فصل اسفینوزا درست قبل از فصل فصل
لایپ نیتس قرار داره لا فصل اسپینوزاش
اینجوری شروع میشه میگه اسپینوزا
شریفترین و دوست داشتنیترین فلاسفه بزرگ
است. از لحاظ قدرت فکری بعضی دیگر از او
فراتر رفتهاند اما از لحاظ اخلاقی کسی به
پایه او نمیرسد.
چنانکه نتیجه طبیعی چنین اخلاقیست او را
در مدت عمرش و تا یک قرن پس از مرگش همچون
آیت خبس و شرارت میشناختند و خیلی خیلی
قشنگ شروع میکنه. حالا ببینید میریم سراغ
لایپیت.
اونجا چی میگه؟
میگه که
پس گفت که اسموزا از نظر فلسفی برتر نیست
بر فیلسوفان دیگه ولی از نظر اخلاقی برتره
و راجع به لایپنیس میگه لایپنیس از
عالیترین مغزهای همه روزگاران بود اما
آدمیزاده شایان ستایشی نبود درست است که
آن فضایلی که انسان مایل است در کارنامه
کارمندی که میخواهد استخدام شود ببیند در
او وجود داشت ساعی و صرف جو صرف و ملایم و
از لحاظ مالی درستکار بود اما از آن فضائل
فیلسوفانه عالیتری که در اسپینوزا چنان
به چشم میخورد در او اثری نیست.
بنابراین
درست در هم عصر با یک فیلسوفیست که بسیار
بسیار به خاطر جنبه اخلاقیش ستایش شده و
در نتیجه این کانتراست خیلی در تاریخ
فلسفه جالب هست. اگر دوستانی مایل هستن به
خواندن یک کتاب بسیار شیرین روان و و
آموزنده راجع به فلسفه اسپینوزا و فلسفه
لایپنیز یکی از نویسندگان یعنی استادان
فلسفه در آمریکا یه کتابی نوشته به نام
درباری و بدعت گذار یعنی درباری یعنی لای
نیت بدعت گذارم یعنی اسپینوزا و به صورت
داستانی ی
تمامی ایدههای مهم اسپینوزا و لایپینس رو
تو این مطرح کرده یعنی قدرت فوقالعادهای
داشته در میدونین که هم لایس هم اسپینزا
بسیار دشوارن بسیار دشو در بین فیلسوفان و
و فهمیدنش به کنار اینکه هم بفهمی هم
بتونی به این سادگی بیان بکنی و در قالب
یک داستان که چنین مفاهیم پیچیدهای برای
آدمی که تخصص فلسفی هم نداره قابل فهم
باشه یکی از هنرهای مهمیست که در غرب
استفاده میشه برای به اصطلاح آموزش فلسفه
این کتاب بسیار کتاب شیرین من دو بار
خوندم و هر بار لذت بردم
لینک یادم باشه حتما فایل کتابایی رو که
میگم در
واقع فلسفه قرار خواهم داد
لایو نیت رسالههایی که نوشته بسیار کوتاه
و پراکنده بوده یعنی مثل فیلسوفان دیگه یه
اثر شاهکار بزرگ نداره و میدونید که بعد
از قضیه زلزله لیسورن
در حقیقت
به خاطر عظمت علمی که لایبنیس داشت موجب
شد که تبدیل بشه به یک
تعمه مسخره و تمسخر در حقیقت به خاطر
اینکه این لایس بود که گفت که در جهان
خداوند بهترین جهان ممکن رو آفریده لیس
فمکان ابد منکان که فیلسوفان ما میگن و
بعد ولتر کلی دستش میندازه و اینا یعنی
اون کاندیدی که ولتر نوشته منظورش اینه
آدم خوشبینی که خیلی ساده باور هست منظورش
همین لایفنی نیست که انقدر آدم پیچیده و
دانشمندی هست به هر حال در یک مقطعی بود
که یک سری
چیزای اتفاقات خاصی براش افتاد به هر حال
آدم منزوی بود به طور کلی و بیشتر با
اگر پادشاهان یا اشرافی پیدا میشدن برای
حمایت مالی برای اونها کار میکرد وگرنه
خیلی محبوب نبود و یه سفر خیلی مهمی داره
به هلند برای دیدن اسفینوزا با اسفینوزا
به شدت مخالفه نه تنها مخالفه دشمنن با
یعنی اسفینوزا یک آدمی بود که تا ۱۰۰ سال
بعد از مرگش آثارش نه تنها در هلند که در
کل اروپا ممنوع بود و کتابش با قاچاق اومد
در آلمان و به دست کسانی مثل
کانتر رسید ولی این رفت و یک دیدار خیلی
عجیب غریبی بینشون صورت گرفت و داستانشو
در اون کتاب میخورد
بنابراین
لایپ نیتس یک آدمیست که تأثیرش در
حوزههای بسیار گوناگونه یعنی از ریاضیات
گرفته تا به اصط کیهانشناسی تا فلسفه تا
فلسفه اخلاق شما میتونید رد پای او رو
کاملاً ببینید مخصوصاً تأثیری که بر کانت
گذاشته خیلی جدیست متأسفانه در به خاطر
اینکه آثار لایپنی آثار
دشواری هستن و برای
خیلی لایپیست آدم جذابی نیست برای عموم
اسمش
کمتر کسی به سراغ ترجمه کاراش میره ولی در
ایران آقای
اول آقای یحیی مهدوی کتاب میدیدولوژیشو
ترجمه کرد این کتاب بعداً آقای با دست
آقای عبدالکریم رشیدیان هم ترجمه شد یعنی
کتاب معروفش ترجمه شد دو بار و بعدها هم
کتاب متافیزیک لایس با
بخشی از نامهها و به اصطلاح نوشتههای
مربوطش به چاپ رسید در ایران و ولی
مهمترین کاری که اگر کسی بخواد بخونه
راجع به لایپنیس شرحیست که شرح انتقادیست
که راسل نوشته بریپنیس یکی از مهمترین
کارای راسل هست و و راسل برای این کار
بسیار وقت گذاشته از کارای دوران جوانیشه
و و ترجمه این این کتاب بسیار دشواره و
بسیار کم پاداش و یه کسی مثل آقای ایرج
قانونی باید بسیار آدم جدی باشه که این
کار رو با حوصله و با دقت انجام داده بدون
اونکه اصلاً هیچگونه نامی از این کتاب که
شایسته اون باشه برده بشه. به هر حال این
چیزاییست که اگر دوستان تمایل داشتن
میتونن بهش رجوع بکنن. طبیعتاً تاریخ
فلسفهها
اونهایی که در ایران چاپ شده بخشهایی
دارن برای یک آگاهی عمومی ولی
برای به طور کلی این رو عرض میکنم که
تاریخ دارتالمعارف آنلاین استنفورد
به یکی از بهترین یعنی یکی از بهترین یعنی
دو سه تا نمونه دیگه رو میشه در کنارش نام
برد یکی از بهترین
اصطلاح دایرةالمعارفهای
آنلاین و رایگان هست که شما تقریباً برای
هر مسئله فلسفی میتونید اونجا
مادهای رو پیدا مدخلی رو پیدا بکنید و
اطلاعات بسیار ارزشمند دقیق مخصوصاً بخش
کتابشناسیش یک مرجع خیلی مهم شده بنابراین
هر موقع راجع به یک شخصی یا موضوع فلسفی
میخواین مطالعه کنین میتونین اولین کاری
که میکنین برین سراغ این دارایت المعارف و
اونجا بهتون میگه چرا این فیلسوف یا این
مسئله مهمه و منابعی که در این زمینه وجود
داره چی هست؟
خب
مسئله حقوق
یکی در حقیقت گرهگاه اصلی ما با مدرنیتهست
ببخشید
یعنی تمام مسئله ما با مدرنیته
مسئله حقوقه چرا
به دلیل اینکه تمام مدرنیته یک بنیاد ان
حقوقی داره یعنی تمام نه تنها مدرنیته
تمام اونچه که تمدن غرب میگیم یا اونچه که
به اصطلاح اروپا میگیم از یونان تا امروز
بنیانش بنیان حقوقیه
یعنی بر الگوی حقوق تدوین شده جهان انسان
اروپایی یک جهان حقوقیه و اگر شما نقد عقل
محض رو بخونین میبینید که استعارههای
مربوط به
حقوق یا استارههای مربوط به به اصطلاح
دادگاه و ففرآیند غذایی درش به طور خیلی
چون که استعارههای مختلفی رو استفاده
کرده ولی استعارههای غذایی حقوقی
استعارههای بنیانین در نقدمه هست به همین
دلیل هست که کتابها نوشته شده راجع به
این موضوع و یعنی شما اگر اون استعارها رو
متوجه بشین کل پروژه
کانت رو تونستید بفهمید. کانت میگه که
انسان عقلش
هیچ دشمنی بیرون خودش نداره. هیچکس
نمیتونه عقل انسان رو فریب بده. بلکه اون
کسی که عقل انسان رو فریب میده خودشه.
یعنی خود عقل خودش رو فریب میده. بنابراین
عقل باید همیشه یک محکمهای برگزار کنه که
در اون محکمه هم در جایگاه قاضی بنشینه و
هم در جایگاه متهم و مدام خودش رو بازپرسی
کنه این محکمه عقل یک اصطلاحیست که بسیار
در کان تکرار میشه به هر حال
این بحثش بمونه برای بعد چون من احتمالاً
به زودی یک امشب یا فردا یه صحبتی میخوام
بکنم م راجع به رابطه گرامر و فلسفه و
اینکه در یونان چطور پیدایش گرامر و منطق
موجب شد که نوشتار به شکل کاملاً قاعدهمند
به وجود به اصطلاح ساخته بشه و زمینه ظهور
فلسفه رو به وجود بیاره یعنی فلسفه با هر
زبانی ممکن نبود با زبانی ممکن بود که
گرامر داشته باشه و بعد حالا تأثیر این رو
بر زبان فلسفی در اروپا و ایران و جهان
عرب هم بهش اشاره خواهم کرد ولی اونجا
متوجه میشین که چقدر این قضیه مهمه ببینید
همین که فل تأثیر به اصطلاح پیدایش فلسفه
نیازمند یک نظام قانونی حاکم بر زبان بوده
این یعنی حاکمیت قانون یعنی که شما تمام
زندگیتون بر اساس قانون تعریف میشه و
انسان
خوب بر اساس اینکه چقدر قدر تابع این
قانون هست شناخته میشه معیار خوبیش هست
اما مشکل اینه که ما ما هم قانون داریم و
ما هم به اصطلاح
بر اساس قانون برامون اهمیت داره ولی
نظامهای قانونی در جهان یکسان نیستن
مانند هم نیستن یعنی نظام حقوقی اروپا یکی
از نظامهای حقوقی در جهان هست که کاملاً
متفاوته با بقیه
از جمله با نظام حقوقی اسلامی و
فهم
این به اصطلاح فهم ما از اونها خیلی
دشواره به خاطر اینکه ما تصوری از تنوع
الگوهای حقوقی در جهان نداریم. ما معتقدیم
که ما اصلاً تصوری از الگو نداریم و فکر
میکنیم که در نتیجه فکر میکنیم که قانون
همه جا شبیه ایرانه شبیه اسلامه. به همین
دلیل هست که در جریان مشروطه هم کاملاً
مشروطه خلاف مشروطه عمل کرد دیگه یعنی در
جریان انقلاب فرانسه اینها انقلاب کردن
به خاطر اینکه دست دین و کلیسا رو از
قانونگذاری و حوزه عمومی کوتاه کنن در
ایران کاملاً عکسش اتفاق افتاد علمایی که
کاملاً ربطی نداشتن به کاری نداشتن به
قانون گذاری و نمیدونم کار دولت این فقه
تبدیل شد به قانون یعنی کاملاً
حرکت معکوس قرار گرفت.
بنابراین
ما د تا زبان کاملاً متفاوت داریم. د تا
جهان کاملاً متفاوت داریم. به همین دلیل
هست که فهم
ما از اونها بسیار دشوارتره تا فهم اونها
از ما. به دلیل اینکه اونها این تفاوت رو
بین خودشون و دیگر فرهنگها در همه چیز
میبینن و اساساً اونا بودن که خاورشناسان
اروپایی بودن که سراغ متون فقهی رفتن مثل
شاخت و گلزیهر و دیگران و اینا و به
اصطلاح شناخت ما از نظام حقوقی خودمون
بسیار مدیون اونهاست و اگر اونها نبودن
ما اصلاً نمیفهمیدیم چیزی به نام نظام
حقوقی داریم ولی از نظر از نظر زبانی
همیشه ما مشکل داریم چرا؟ به خاطر اینکه
اروپاییها کاملاً آگاهند به این اختلاف
زبانی و در نتیجه
مراقبن که در
بحث از نظام حق نظامهای حقوقی دیگه این
اختلاف زبان و این فاصله زبانی رو هم
خودشون آگاه باشن و هم مخاطبشون رو آگاه
بکنن ولی ما اینطور نیستیم ما از هرچی که
هرچی که دلمون میخواد ترجمه میکنیم و
هرچی هم که دلمون میخواد از اون ترجمه
میفهمیم و معتقدیم که مثلاً ما هم حقوق
داریم چون که دلمون میخواد مثلاً فقه و
حقوق بنامیم یا به اصطلاح ما هم قانون
داریم چون که دلمون میخواد اون چیز رو که
داریم قانون بنامیم در حالی که این
ناخودآگاهی زبانی اون وقت موجب میشه که نه
تنها ما
نمونههای بدیل رو مطلقا درک نکنیم بلکه
نمونه خودمونم درک نکنیم یعنی آگاهی ما
نسبت به
سنت خودمون هم کاملاً تخیلی و حاصل اوهام
هست. شما زمانی میتونید خودتون رو بفهمید
که دیگری رو خوب بفهمید. ما به دیگری نیاز
داریم برای فهم خودمون. بنابراین در این
۱۵ ساله اخیر یک تاریخ بسیار دردناکی از
سوء تفاهمهاییست که شکست پشت شکست
بار آورده و در عمل موجب شکست تجربه قانون
اساسی به طور کلی در کشورهای اسلامی شده
از جمله در ایران بنابراین وقتی که راجع
به نظام حقوقی غرب اروپا صحبت میکنیم و
غرب حالا خود اون نظام در غرب هر کشوری یا
هر به اصطلاح
در هر قارهای متفاوته ولی یک نظام حقوق
یک زبان هست و یک جهان هست و یک ریشهها و
خواستگاههای مشترک
اونها کاملاً مشخصه از نظر لحاظ تجربه
تاریخی بنابراین امکان به کار بردن یه
زبان مشترک در اون هست ولی بیرون اون بین
مثلاً فرض کنید نظام هندویی حقوق هندو یا
ژاپن ی یا چینی یا ایرانی اینها خیلی
تفاوتشون زیاده ما اصولاً علاقه که نداریم
به فرهنگای دیگه چون که ما در قبل از
اینکه آقای روحانی بگه که ما سراغ کتخدا
میریم ما از اول سراغ کتخدا میرفتیم
روشنفکرای ما میرن سراغ اون کت خدا کاری
ندارن به بقیه دنیا ولی به هر حال چون
خیلی برامون غرب مهم بوده اونچه که از غرب
به عنوان
قانون و حقوق آموختیم به کار بردیم و و
ترجم ترجمه کردیم توجه داشته باشید به این
تفاوت که وقتی ما میگیم حقوق این حقوق
ترجمه چی هست و اون اصل کلمه اصلی مطلقا
به این معنای که ما به کار مییم نیست یعنی
تو همین راجع برکویس تو اول این کتاب پیش
از اینکه شروع بکنه یک توضیح ترمینولوژیک
میده یعنی اصطلاح شناختی و به یه نکتهای
اشاره میکنه که اگر شما به اون توجه نکنین
خب خیلی به اصطلاح سردرگمی پیش خواهد آمد
و اون اینه که در انگلیسی ک به اصطلاح
حقوق
یک یا قانون یه کلمه داره لا ولی در
زبانهای دیگه از جمله فرانسه یا آلمانی
شما حداقل د تا کلمه دارید مثلاً توی
فرانسه هم دغ دارین هم لو دارین و در
نتیجه دو مقوله مختلف رو با دو نام مختلف
بیان میکنید ولی در انگلیسی این مشکل هست
به خاطر اینکه این مشکل مشکلی وجود داره
میگه پس من برای
د با ال بزرگ لا منویسم برای ل ال کوچیک
یعنی تمایز رو باید اول بحث شما روشن
بکنید منتها برای ما داستان خیلی پیچیده
تر از این حرفاست به خاطر اینکه
کل نظام و ساختار حقوقی ما متفاوته مثلاً
در زبان اروپایی شما علاوه بر اینکه لا
دارین یعنی حقوق دارین شما جورسپرویدنس
دارین و این جورسپرویدنس در فرهنگ حقوقی
ما با یکیه با همدیگه آمیخته است یا اینکه
شما هم فلسفه حقوق دارین و هم علم حقوق
دارین و اینها توی فرهنگی ما اصلاً معنی
نمیده درسته میریم ترجمه میکنیم و درسم
میدیم و اینا ولی حقوق فق این حقوقی که
توی دانشگاه تهران میخونن همون فق ماست و
این این حقوق چیزی نیست که با فلسفه و علم
به وجود آمده باشه. بنابراین دو یه تفاوت
اصلی این میشه که شما یک طرف با یک نظام
حقوقی سرکار دارید که
مبناش بر فرمه و یک طرف یک نظام حقوقی که
درش فرم وجود نداره و این نکته بسیار
مهمیست که تفاوتی ایجاد میکنه بین ما و
غربیها و در همه مسائل و شؤون به عبارت
دیگه علت اینکه ما روشو نمیفهمیم
روش درست به کار نمیبریم. علت اینکه علوم
انسانی در ایران
روش خودش تبدیل میشه به مانع براشون و
عقیب میشن. علتش اینه که فرمو نمیفهمیم.
یعنی روش رو به مسابع فرم نمیفهمیم. در
حالی که اونچه که در غرب به به مسابع علم
به مسابع فرهنگ به مسابع به اصطلاح هنر به
وجود آمده اینا همه باید به شکل فرم
فهمیده بشن که حالا بحثش رو یکم اشاره
خواهم کرد ولی قبلاً هم راجع به این موضوع
بارها صحبت کردم
وقتی که شما
مثلاً از اخلاق یا از حقوق به مسابع فرم
صحبت میکنید به چه معناست؟
به این معناست که
اونچه که وجود داره مثلاً شما به دنیا
میاید توی جامعهای و به هر حال در این
جامعه در سنتش و فرهنگش و تاریخش در طی
روزگاران بلندی و نسلهای
بسیار یک سری اخلاقیاتی درش حاکم هست عرفه
و و مردم خوب و بد رو بر اساس اون تشخیص
میدن و تعریف میکنن خب این شما رو آدم
اخلاقی به مفهومی که در یونان
به اصطلاح مطرح بود نمیکنه یعنی شما به
دلیل اینکه در یونان مسئله اینه که انسان
چگونه میتونه خوب زندگی کنه و به دلیل
اینکه که از زمانی که فلسفه به وجود میاد
این انسان هست که خودش باید تشخیص بده نه
اینکه به حکم خدایان و به اقتضایی اساطیر
قضاوت بکنه. بنابراین من این پرسشو از
خودم میکنم و خودم هستم که مسئول تعیین
معیارهای اخلاقی و متعهد به عمل به اونها
خواهم بود. بنابراین وقتی میپرسم که
زندگی خوب چیست؟ یعنی در پی معیارهایی
هستم که این معیارها از پیش تعیین شده و
معلوم نیست یا با به اصطلاح
اعتبار و اقتدار خداوند و سنت اینا
مشروعیت پیدا نمیکنن بلکه من باید به اینا
مشروعیت بدم یعنی من اگر میگم که فضیلت
اینه باید بگم چرا فضیلت اینه و و به چه
معنای این فضیلتو به کار میبرم که اون رو
میتونم
به اصطلاح با این مصداق
تشخیص بدم. بنابراین شما در
این وقتی که اخلاق و طبیع به اصطلاح سیاست
و زندگی و تعریفتون از خودتون و تعریفتون
از جهان رو با اونچه که مادرزادی یاد
گرفتید اگر اینا رو طبیعی ندونید اونوقت
شما نیازمند فرم میشین. فرم زمانیه که شما
نیازمندین یک چیزی رو بسازین مثل اینکه
شما میخواین یک معماری یک خونهای بسازین
اگر میخواین یک خونه بسازین خونه ساختن
بدون نقشه معماری نمیشه بنابراین به دلیل
اینکه انسان یونانی یا از زمانی که فلسفه
به وجود میاد در جهان فلسفی انسان مسئولیت
ساختن جهان خودشو داره و جهان واقعی انسان
اون جهانیست که می ساخته میشه که و به او
درش بازیگر اصلیست نه اون چیزی که به ارث
برده در نتیجه او میشه جهان فورم هر چیزی
رو باید با در حقیقت بسازه به خاطر همینی
که آقای خامنهای عصبانی بود که چرا رفته
بود توی نمایشگاه دیده بود که یه کتاب
تاریخ فلسفه فوتبال هست و گفت تو سخنرانیش
میگفت که آ من دیدم چون فلسفه فوتبال
هستش ما چرا فلسفه فوتبال نمینویسیم به
دلیل اینه که وقتی شما قرار بشه که هر
چیزی رو خودتون بسازین اونوقت باید برای
هر چیزی فلسفه داشته باشیم که در غرب دارن
میتونیم بگیم فلسفه بیزنس چیه؟ فلسفه سفر
چیه؟ فلسفه همه چیز فلسفه پیدا میکنه
چرا؟ چون قاعدهشو باید شما تعیین کنین کسی
پیشاپیش نمیاد به شما
یک فقط دستورالعملی بده و از شما بخواد که
طبق اون عمل بکنه اینکه جهان شما باید به
دست شما ساخته بشه و شما مجبورین که این
جهان رو یک مدل بدونین یعنی من اونچه که
باید بسازم چیه؟ یک مدلی برای اخلاق یک
مدلی برای سیاست یه مدلی برای زندگی این
مدل اونوقت نیازمند فلسفهست چرا به خاطر
اینکه من اگر بخوام
به اصطلاح با معیارهای دموکراتیک اطمینان
پیدا بکنم که خودسرانه یا تنهایی
به دام اشتباه نیفتم بنابراین باید برای
دیگران این رو توجیه کنم موجه کنم به نحوی
که دیگران هم این رو موجه جه بیاب یعنی من
مدام باید بگم که چرا من این
جهان رو اخلاقی میدونم این فرم رو اخلاقی
میدونم به این دلیله که آغاز فلسفه
اساساً با فلسفه اخلاق هست یعنی اخلاق و
سیاست هر دو فلسفه اولا هستن و بعد اونوقت
شما بر اساس اینا میتونید دیگه چیزای
دیگههم م به اصطلاح مشروعیت بدید بنابراین
لجیتیمسی
جاستیفیکیشن
یعنی موجه کردن و مشروعیت دادن د تا اصل
مهمی هستن که شما موظفین برای اینکه اون
فرم
ساخته شما اعتبار داشته باشه براش مبنا
داشته باشید برای ما اینطور نیست ما هیچ
موقع نپرسیدیم و نمیپرسیم که قانون یعنی
چی چون قانون رو به اون معنای که
نیاکانمون به به کار میبردن به کار
میبریم. هیچ موقع نمیپرسیم عدالت یعنی
چی؟ هیچ موقع نمیپرسیم اخلاق فضیلت یعنی
چی؟ هیچ چیزی رو نمیپرسیم بهخاطر اینکه
ما ایرانیها همچنان در جهان طبیعی زندگی
میکنیم. هیچ نیازی هم به چون هیچ نقشی در
ساختن دنیایی که داریم برای خودمون قائل
نیستیم در نتیجه نیاز به فرمم نداریم. به
همین دلیل که ما مثلاً جامعه ایران یک
جامعه طبیعیه. جامعه نیست که آدمها اول
معماری کرده باشن فرمشو و بعد خودشونو عضو
اون تعریف کرده باشن. یه چیز کاملاً
طبیعیه. فکر میکنن که الانم فکر میکنن
جامعه یه چیزیست که خودبهخود هست. ربطی به
اونا نداره. در حالی که برای غربیها از
زمان هرادو تا الان این تفاوت کاملاً
برجسته است. حتی کانت تو یکی از یادداشتش
میگه که
جوامع دو نوع هستن. یک جوامعی که جامعه
خودشون رو طبیعی میدونن در نتیجه در طی
زمان هر آسیبی که میبینن قادر نیستن به
اصطلاح
عمل برای مهار و مدیریت اون و یک جوامعی
هم هستن که نه جامعه جامعه رو جامعه
خودشون میدونن که به دست خودشون ساخته
شده بنابراین خودشون رو مسئول میدونن در
قبال اونچه که این جامعه نیاز داره و در
معرض ز به اصطلاح آسیبش هست. بنابراین ما
داریم راجع به یه چیز دنیایی حرف میزنیم
که برای ما ناشناختهست
و اینکه ناشناخته است به هیچ وجه چیز بدی
نیست نه تنها چیز بدی نیست که کاملاً
طبیعیه اون چیزی که بد هست اینه که ندونیم
که ناشناخته است و فکر کنیم که شناخته است
اساساً ما در فلسفه به هیچ وجه دنبال این
نیستیم که یک چیز جدیدی رو بیاموزیم
میخوایم اون چیزی رو که آموختیم
خطاهاش رو بیابیم یعنی همیشه کار ما یافتن
خطاست. بنابراین اگر شما ندونید که این
خطا رو در ذهن شما ریشه داره و بر
داوریهای دیگری شما تأثیر میگذاره اینه
که خطرناکه. بنابراین ما با ما باید
مطالعه کنیم بخونیم ارتباط برقرار کنیم
برای اینکه این فاصله رو ببینیم وقتی که
اون فاصله رو دیدیم اونوقت متوجه میشیم که
ما کجا ایستادیم اونا کجا در حقیقت ندید
نفهمیدن ما باعث میشه که تأثیر مثبت داشته
باشه در خودشناسی
خب چقدر من حرف زدم
رسیدیم انقدر مجبور بودم این مقدماتو بگم
بابک
چقدر صحبت کردین من؟
بله حدود ۴۵ دقیقه بفرما
کتاب راجر برکویتس
گفت ساینس
هدیه علم در حقیقت تز اصلیش اینه که با
لایپنیتس
حقوق از حالت یک
گسترهای که عدالت در او نگهبانی میشه و
عدالت در او اجرا میشه به یک سازمان
کاملاً اداری در میاد یعنی روحش رو از دست
میده
دلیلشم این هست که در زمان لایب نیتس
آشوبهای فراوانی که وجود داشت و از هم
درون جامعه و هم حکومتهای محلی در اروپا
لایپلیتس اون ذهن بسیار ریاضی زیپنیتسو
به این نتیجه رسوند که تنها راه حل اینه
که ما حقوق رو درست مثل علم یک ساختار
کاملاً سیستماتیک و با روش علمی اون رو
تعریف کنیم در نتیجه حقوق که کاملاً یک
مقوله متفاوتی بود نسبت به علم تبدیل شد
به علم به علم مدرن مثل یعنی با همین
روشناسیها و با همین ساختار و این موجب
شد که در حقیقت عدالت که مهمترین
به اصطلاح شیوه اجرای اون از طریق
به اصطلاح اصول و مبانی حقوقی بود تبدیل
شد به یه پرو به اصطلاح فراآیند
بوروکراتیک و تکنیکی و در نتیجه
شما وقتی که میخواستی یک حکم قضایی رو یا
هر به اصطلاح عکس قضایی رو حقوقی رو بسنجی
میخواستی ببینی که آیا این مشروعه یا نه
دیگه سؤال این نبود که آیا این عادلانهست
یا نه بلکه سؤال این بود که آیا این
قانونیه یا نه ها برای آدما دیگه عادلانه
بودنش معنی نداشت به خاطر اینکه چه
عادلانه باشه چه عادلانه نباشه این بر
اساس این مبنا قانون عمل میکنه و
بنابراین سؤالی از مشروعیت
یعنی لجیتیمسی جای خودشو به لگالیتی داد
این لیگالایز شدن به این معنای خاص موجب
شد که در حقیقت فضیلت عدالت که از یونان
باستان تا امروز
به اصطلاح
از بنیانهای جامعه تلقی میشد این فضیلت
در عمل با بحران مواجه بشه یعنی این
میدانی که این عدالت در اون میدان اجرا
میشد در عصر مدرن کاملاً از بین رفت. این
تزه اصلی این کتاب هست و این به همین دلیل
هست که این کتاب فقط یک اثری در تاریخ
حقوق نیست بلکه تاریخ اندیشه حقوقی و نقد
مدرنیته و فلسفه علم عقلانیت تکنیکی نقد
پوزیتیویسم و بسیاری از مسائل دیگه
نیازمند توجه به نکتههاییست که در این
کتاب آمده.
خب همون طور که گفتم برکویتس تحت تاثیر
هایدگر و آرنت هست و سنت هرمولتیکی آلمانی
و تلاش میکنه که نشون بده که چطور در عصر
جدید ان در یک لحظه تاریخی خاص
به اصطلاح
طبیعت سنت خدا و عدالت متافیزیکی از بین
رفت و به جاش چی آمد یک نظام حقوقی که
کاملاً یک نهاد تکنیکی برای مدیریت به
اصطلاح مدیریت و کنترل جامعهست.
یه دگرگونه بسیار مهمه این نقطه مسئله
اصلی پس جدایی قانون یا به اصطلاح میگم ما
در فارسی مشکل مشکل داریم این قانون و
حقوق و اینها رو بهخاطر اینکه در فارسی
هم حقوق به علم حقوق میگیم هم به حق
آدمها میگیم حقوق هم میگیم حقوق بشر
اعلامیه حقوق بشر هم میگیم علم حقوق خیلی
به اصطلاح کانفیوژن زیاده ولی مسئله متوجه
میشین من چی دارم میگم مسئله اصلی این هست
که قانون از عدالت جدا شد. قانونی که
اساساً با عدالت انقدر اهمیت پیدا کرده
بود برای انسان اروپایی و
داستان رو برکویتس با این بحث آغاز میکنه
که الان شرکتهای بزرگ با استفاده از
به اصطلاح شگردهای خاص حقوقی که کار
وکلاست در حقیقت از مسئولیت فرار میکنن و
الان اگر شما بخواین خدا نکرده ده به مثل
من برید بیمارستان و جراحی بکنید اول یه
امضایی از شما میگن که اگر شما بکشن هیچ
کسی نتونه حرف بزنه یعنی انقدر هر شرکتی
هر سازمانی حالا
حتی مثلاً یوتیوب و جاهای دیگه میگه انقدر
شما از شما
سواستفاده میکنن و از به اصطلاح
کاربراشون که فقط و فقط نیازمند این که یک
وکیل خوب داشته باشن همه اون
بیعدالتیها رو کاملاً قانونی میکنه.
نمونهش آقای ترامپ که چقدر متهم هست به
فرار مالیاتی ولی میتونه یعنی ترامپ تنها
کسی نیست که از ثروتمندی بزرگ به شمار
میره در آمریکا ولی کمترین مالیات رو
پرداخت میکنه بنابراین
سوال این هست که چطور قانون که یک تا الان
اینوادیمنت عدالت بود یعنی تجسم عدالت بود
اون
صورت بیرونی عدالت بود تبدیل شده به یه
اپراتوس تبدیل شده به یک تکنیکی برای
اداره جامعه
خب جواب برکویس چیه میگه از زمانی که
تصمیم گرفتن حقوق رو تبدیل کنن به علم
یعنی تبدیل حقوق به علم اون رو از روح
عدالت جدا
معمولاً تاریخ پوزیتیویسم حقوقی رو با
هابز و آستین و بنتام آغاز میکنن. اما
برکوست میگه ریشه واقعی قانون مدرن در
پروژه علمی کردن قانون از لایپنیس نشت
میگیره و لایپنیتس خب میدونین که انقدر
در زمان لایپ نیتس علم
خب علم ریاضی ماهیت علم کاملاً ریاضی تلقی
میشد و انقدر این علم دستاوردهای تکنیکی
حیرتانگیزی داشت که همون طور که در دوران
قدیم
معجزهها
آدمها رو سحر میکردن و پیامبران
مهمترین شیوهای که جذب میکردن
پیروانشونو کاریزماشون بود یا معجزههاشون
بود. در زمان لایس ریاضیات
کاملاً جایگزین معجزه شده بود. یعنی حتی
میگن نگاه کردن به اعداد برای آدما خیلی
حالت چیز داشت جذبه و افس افسون داشت و به
همین دلیل خود لایپنیس به دلیل این دانش
گستردهش
به عنوان یه آدمی که حالت جادوگرانه وم
پیامبرانه داره هم شناخته میشد
بنابراین این این گرایش بسیار بارز
ریاضی و هندسی ی ذهن لایپ نیست موجب شد که
نتیجه که به اصطلاح چارهای که برای
بحران حقوق در عصر خودش بتونه بیاندیشه
این باشه که تنها راه اینه که حقوق تبدیل
بشه به یک علمی مثل ریاضیات خب البته
فراموش نکنید که
دکارت قبل از او کسی بود که هم به همچین
صرافتی افتاده بود راجع فلسفه یعنی بعد از
اینکه کسانی مثل مونتین و دیگران در قرن
شونزدهم
شکاکیت خودشون رو به اون شیوه بیان کردن
در حقیقت
رفع اون شکاکیت و و به اصطلاح جبران یا
درمان کردن اعتباری که فلسفه در قبال علم
از دست داده بود به این بود که تبدیل بشه
به یک بنیان هندسی پیدا بکنه برای
دکارت اونچه که مهم بود این بود که فلسفه
موجود رو کاملاً بذاریم کنار یه فلسفهای
بنا بکنیم که اساسش مثل هندسه انقدر محکم
باشه بعد که او شکست خورد در
به اصطلاح کانت
این هندسه جایگزین میشه با ریاضیات و اون
کتاب تمهیداتش درباره اینه که تمهیدات
علمی که در آینده میخواد به وجود بیاد
یعنی علمی که ما میخوایم در آینده بر
مبنای یک بنیانی ی ریاضیوار بنا بکنیم که
به جایی نرسید حتی تا قرن بیستم کسی مثل
هوسر وقتی که میگه که علمی که بر اساس
متقنی بنا شده باشه یا علم متقن منظورش
همینه انقدر
به اصطلاح بنیانهای فلسفی اعتبار خودشون
رو از دست داده بودن که راه چاره رو
فیلسوفان در این میدیدن که این بنیانهای
جدیدی به بر مبنای متقن محکمی غیر غیر از
اونچه که پیش از این در فلسفه وجود داشت
مثل ریاضیات و هندسه بنا بکنن که تمام
اینا شکست خورد این کاری نداره ولی لایپس
به این دلیل رفت سراغ علمی کردن علم حقوق
و دوست داشت که حقوق هم مثل ریاضیات و
هندسه تبدیل بشه به یک دانش یقینی و از
نظر او آشفتگی این قانونی که وجود داشت
این اختلافی که بین سنتهای مختلف در
اروپا به وجود اومده بود. تفسیرهای
متعارضی که به وجود اومده بود این
نشوندهنده فقدان روش بود. متد
و توجه کنید که وقتی که لایپنیس از متد
حرف میزنه تازه متد وارد زبان علمی و
فلسفی شده یعنی بعد از ژان بودن اولین کسی
که متد رو متدوس رو به معنای خاص
امروزیش به کار میبره دکارته. دکارت اولین
کسیست که متدوس رو متد رو به معنای
ویژهای به کار میبره که در بعد از او هم
در فلسفه علم هم در خود فلسفه در حقیقت به
کار میره در حقیقت لایپنیس دنبال اینه که
از یک متدی به معنای دکارتی کلمه استفاده
بکنه برای ساختن بازسازی علم حقوق به شکل
علمی
برکویچ نشون میده که لایپ نیس برای نخستین
بار قانون رو دیگه یک سنت تاریخی یا یک
عرف زندهای نمیدید بلکه یه سیستم علمی
میدید یه سیستم علمی که ورای هیچگونه جنبه
تاریخی و به اصطلاح زندهای نداره کاملاً
مثل سیستم علمی سرد و بیرو این تحول بسیار
مهمه به خاطر اینکه ابسترکشن یعنی انتضا
انتضاع کردن و فرمال مفاهیم فرمال وارد
حقوق میشه یعنی
در حقوق مثل فلسفه ما نیاز نداشتیم به
اینکه مفاهیم انتضاعی رو تولید بکنیم
نیازی نداشتیم به اینکه به ایدههای فرمال
و سوری
به اصطلاح تکیه بکنیم بنابراین یک نوع
تحول بنیادی در
مفاهیم
حقوقی و قانونی به وجود آمد
خب چرا این اتفاق تراژیکیه.
خب علم در حقیقت به حقوق هدیه شد. یعنی
توسط لایبلز
تا اینکه هدفشم این بود که ما این حقوق رو
علمی کنیم تبدیل کنیم به علم به خاطر
اینکه اقتدار از دست رفته خودشو به دست
بیاره و از این به بعد یک بنیان عقلانی
پیدا بکنه که در برابرش دیگه به اصطلاح
مقاومتهای یا شبههها یا سواستفادهها
کمتر بشه.
اما این گفت از غذا سرکنگ صفرافزود یعنی
همون دارو تبدیل شد به اینکه درمان به
اصطلاح بیماری رو تشدید بکنه به خاطر
اینکه وقتی که قانون تابع ساینس میشه تابع
علم میشه قانون دیگه تجلی عدالت نیست یعنی
منطقش میشه منطق علم نه منطق عدالت و
تکنیکی میشه برای تولید نظم برای تولید
برای ایجاد امنیت برای مدیریت اجتماعی
برای کنترل شهروندان
در نتیجه در آغاز مدرنیته
مسئله قانون پروژه علمی کردن قانون موجب
میشه که عدالت تبدیل بشه به یک به اصطلاح
پرابلم پرابلمتیک بشه و اتوریته
به اصطلاح علم حقوق
کاملاً دچار بحران بشه یک طرف که قبلاً که
اقتدار کلیسا و دولت وجود داشت اینا همه
از بین رفته جنگهای مذهبی همه
بخش زیادی خسارت و ویرانی به وجود آوردن و
بنیانهای نظم حقوقی قدیم از بین رفته
حالا ساینس میخواد به حقوق در حقیقت اون
چیزی رو که از دست داده
جایگزین کنه اما در عمل حقوق تبدیل میشه
به یک امر مکانیکی و ناتوان از اینکه با
عدالت ارتباط برقرار کنه.
خب من اینجا یه توقفی بکنم دوستان اگر
نکتهای دارن بفرماین.
من نمیخوام همه این کتابو برای شما توضیح
بدم به خاطر اینکه الان دی ساعته دارم حرف
میزنم. فقط دوست داشتم که اگر دوستانی
آشنا نیستن با این کتاب و این بحث
احتمالاً کنجکاو بشن آموزنده خواهند بود.
سپاسگزارم از همه شما.
بله خیلی ممنون. حالا دوستان اگر
اونجا بحث نکتهای هستش
بیارید تا
بین که انشاالله از جلو ببخشید.
خب آقای دنیل الان شما
ناظر بر گفتاری آقای خرجی نکتهای دارید؟
حالا فکر میکنم یه مقدار روشنتر شد.
دقیقاً یعنی اصلاً ایشون خواستگاههاشو
توضیح دادن و مسیر فکری که در واقع
پیشرفته و اینکه حالا حقوق
رفته رفته به سمت ماهیت علمی رفته و بعد
اون علم در واقع اون از اون هدف اصلیش
یعنی نسبت به هدف اصلیش ناتوانتر شده و
این آره این نقدی که آ در کتابهای برکویسم
گفته شده
ما داریم میبینیم یعنی واقعاً توی عالم
حقوق عملی و این غیر قابل انکاره کما که
این مثالشو من زدم و مثالها شبیه این
بسیار زیاد است یعنی در جامعه غربی و
اینکه حالا دوستان دیگه نظر بدن استفاده
میکنیم باز کمکم
من هم اشتراک خواهم کرد در خدمت هستم
بله خیلی ممنون آقای خرجی در واقع وقتی که
آقای علم به عرصه حقوق باز شد در واقع
هرچی حقوق
علمیتر باهاش برخورد شد این
فرم خودش رو در واقع کمرنگتر
ظاهراً میبینه و از اون عدالت
محوری خودش بیشتر
فاصله میگیره. این اینو میشه اینطوری تبی
کرد یعنی گزاره گزاره درستی هست یا ف بله
ببینید برکویس تو این کتاب میگه که هر نوع
نظام حقوقی یه متافیزیکی پشتش هست حتی
پوزیتیویسم یک متافیزیک پنهانی داره ولی
وقتی شما اینو تبدیل میکنید به علم یعنی
در حقیقت شما امکان
پرسش گرفتن بنیانهای متافیزیکیش رو از
دست میدید به خاطر اینکه که دیگه انتقاد
باید به جنبه علمی داشته باشه یعنی با چون
اون با روش علمی خودشو موجه میکنه شما هم
فقط میتونید بر مبنای روش علمی اون رو
نقد بکنید بنابراین اون متافیزیکی که پشت
سر این نظام حقوقی هست همواره میتونه پر
از اشکال باشه ولی در یک خانه امنی پنهان
شده باشه و
به اصطلاح همیشه مشکل ایجاد بکنه بدون
اینکه شما بتونید در برابرش کاری بکنید
در حقیقت مشکلاتی که پیش میاد بسیار زیاده
یعنی در سنت قدیم قانون به مسابع حق عدالت
و نظم اخلاقی تلقی میشد اونوقت در عصر مدن
علمی شدن حقوق موجب میشه که
به مفهوم به اصطلاح
قانون قاعده گذاری مثل مق تعیین مقررات
و به اصطلاح یه پروسیژر یک رویه در حقیقت
دربیاد یعنی یه کار اداری بشه در حقیقت و
از اون ایدههای مهم اخلاقی که از زمان
یونان تا الان مبنای حقوق بود جدا میشه
فراموش نکنین که در سنت غربی وقتی که ما
از حقوق حرف میزنیم یعنی سیاست رو هم در
بر میگیره به خاطر اینکه این حقوق هست که
نظام سیاسی رو تعیین میکنه کنه و مشروعیت
میده بنابراین وقتی که حقوق علمی میشه کار
سیاسی هم میشه کاملاً کار بوروکراتیک یعنی
الان که رهبران دنیا کسانی که در حتی در
دموکراسیها انتخاب میشن با رأی و میرن در
مقامهای بالای اداره کشور قرار میگیرن
مطلقا آدمایی نیستن که
به اصطلاح متعهد به یک اخلاق خاصی
آرمانهای خاصی کاملاً یک کار اداری
میبینن و اصلاً چون استخدام دولت که میشه
چین یه کار اداریه به هیچ وجه یه کاری
نیست که به آرمانهای سیاسی به اون مفهومی
که پیش از این وجود داشت ارتباط برقرار
کنه و رابطه کدیفیکیشن یعنی تقنین رو با
دولت مدرن توضیح میده بهتون بگم یه مقدار
این کتاب سنگینه ها به خاطر اینکه کتاب
فلسفی خیلی مهمی هست و به خاطر همینم
بعضیا
بعضی از منتقدا این بار غلیظ هایدگریش رو
نپسندیدن
رابطه کدیفیکیشن یعنی تقنین
و دولت مدرن یک مسئله خیلی مهمیه. ببینید
اینا مسائلیست که برای قانون و برای
قانونگذاری اهمیت داره. فقط مهمه که ما
اینا رو بدونیم و بدونیم که اونچه که در
ایران به عنوان قانون ما فهمیدیم و در عمل
به وجود آمد بدون توجه به این به این
نکتهها بود.
برکویس تو این کار مفصل توضیح میده که
کودیفیکیشن پیش از عصر جدید یا پیش از پیش
از اینکه ق تبدیل به علمشه یک صرفاً یک
رویه فنی و به اصطلاح تکنیکی نبود بلکه
بخشی از به اصطلاح
ببخشید من عذر میخوام اونچه که به وجود
آمد یعنی تقنین این و موجب شد که حقوق علم
بشه یک اتفاق ساده نبود مثل در ایران دیگه
در ایران میگن که بله ما فقه رو آقای
طباطبایی یکی از مدافعان اصلی این قضیهست
دیگه بسیار ستایش میکنه کسانی مثل فاطمی
و دیگران رو که اینها رفتن فقه رو تبدیل
کردن به قانون یعنی بعدشم با اون ترفندای
به اصطلاح مخفیارانه و اینا همچین این
اتفاقی فاجعهایست که در تاریخ جدید بر سر
ما و کشورهای اسلامی اومده در همه کشور
اسلامی همین کارو کردن یعنی چه در ترکیه
چه در راه جاهای دیگه فقه رو تقنین کردن
یعنی تبدیلش کردن به مواد قانونی وقتی شما
فقهو تبدیل میکنی به مواد قانونی این یک
اتفاق سادهای نیست چیز به اصطلاح تکنیکی
نیست بلکه شما تبدیل میکنی فقه رو به یک
به اصطلاح
ادارهای که اداره علمی برای نظارت جامعه
که در عملم اینطور شد ماهیت سیاست رو
تغییر میده ماهیت نهادهای مختلف رو دگرگون
میکنه
و دیگه اونوقت قانون شما که پیش از این
در
با به اصطلاح ریشههایی که در تاریخ و روح
ملت و سنت داشت بنیان گذاشته میشد شد دیگه
این الان ربطی نداره به اونا یه کار
کاملاً چیزه کاملاً
چیز اداریه در حقیقت ارتباطی با اون سنت و
تاریخ نداره و در حقیقت
تبدیلش کردن به ساینس تبدیل کردن حقوق به
یه تکنیکه
این خیلی مهمه یعنی خیلی اتفاق مهمیه وقتی
که در پیش از عصر مدرن میگفتن که همه در
برابر قانون مساوین برای چی؟ برای اینکه
این موجب میشد که جامعه در عدالت و در نوع
قضاوتش به به اصطلاح فضیلت نزدیکتر باشه.
ولی اگر قرار شد که قانونگذاری و اجرای
قانون تابع منطق علمی باشه یعنی که اصلاً
دیگه چیزی به نام عدالت و فضیلت تو این
سیستم به قانون ربطی نداره و به شما اگر
خیلی موقعها اگر
به اصطلاح شورش کنید یا نقض کنید قانون رو
کار بدی نکردید در حالی که همیشه قانون
نقض قانون
به اصطلاح
امر مضمومی بود مگر اینکه اون قانون
ظالمانه باشه و دیسوبینس یا نافرمانی شما
اونوقت موجه بشه.
بالزاک جملهای داره توی یکی از کتاباش
میگه که همه در پیشگاه قانون مساوین ولی
در پیشگاه قاضی نه. یعنی به هر حال قانون
یک چیزی بود که چون همه در پیشگاهش مساوی
بودن موجب میشد که آدمها از نظر اخلاقی
با به اصطلاح
سلامت
بیشتری داشته باشن تا بدون اون در نتیجه
قانون تبدیل تبدیل شد به یک ابزار قدرت
و این اتفاق خیلی اتفاق مهمیه
بوروکراتیک
بسیار خب دوستان اگر نکتهای ندارن من از
خدمتشون مرخص بشم
و برم به بقیه اساس برسم
یکی از دوستان این نکتهایو
پرسن فیض نه اگه دوستی صحبتی داری من هستم
بله خانم سمبل بفرمایید
بله مرسی سلام به شما آقای خلجی و
باشندگان آقای خلجی این من در کشور سوئد
زندگی میکنم تجربه
in