فهم مسلمانان از اخلاق و سیاست در فلسفه‌ی ارسطو و اهمیت آن در سرنوشت فلسفه و سیاست در غرب و اسلام

اینکه این روزها به قول شما زیاد از صحبت باشه خیلی آدم رو به این سمت و به روی این پرسش پرسش‌ها زیاده ها یعنی و اون موقعیتی که ما توش قرار داریم موقعیت سخت و پرتنشی هستش که فکر می‌کنم هر دقیقه و هر لحظه و هر نفسی که میره و میاد به طور کلی خودش حامل یک بار اخلاقی بزرگی هست ولی تا شما الان متوجه [گلویش را صاف می‌کند] نشین در کجای بحث میخواید چرا بحث رو باز مطرح کرد مثلاً موضعگیری یکی از همین بحثاست که چهجوری الان افکار عمومی [صدای خرناس] و فشاری که جامعه میاد می‌دونم الان ممکنش باز به [گلویش را صاف می‌کند] سر افکار عمومی و جامعه بخوایم اینو مطرح بکنیم که اینا هر کدوم چیزن و تعریفشون چیه ولی یک فشاری به روی [صدای خرناس] اذهان وجود داره که به سختی هر کسی می‌تونه [گلویش را صاف می‌کند] موضع بگیره و حتی اظهار نظر بکنه که مباد حجم و مواز دیگر و اون فشارهای روحی روانی که دیگران وارد می‌کنن هر کسی هم در واقع از اعضای این جامعه فکر می‌کنه که اون موضع موضعی که خودش گرفته در واقع موضع برحقیه و همه و همه این‌ها همون فشارهایی هستش که تحت عنوان روحی روانی اخلاقی بار شده روی همه در واقع فضای سیاسی فلسفی و عقیدتی ما حالا نمیدونم الان شاید مدخل باشه برای اینکه اگر شما بله همین طوره همین طوره من سلام عرض می‌کنم خدمت حضرت دوستان در یوتیوب و در کلاب هاس امیدوارم که حال همگی خوب باشه من در این جلسه میخوام صحبت کنم راجع به یه موضوعی که ظاهراً خیلی ممکنه که خیلی تئوریک و خیلی به اصطلاح بحث تخصصی باشه و مربوط به مسائل حالا هم امروز ما نیست هم مربوط به همه نیست ولی اینچنین نیست در حقیقت من در این بحث امروز میخوام تأکید کنم بر اینکه ما چگونه باید مفاهیم رو درست بفهمیم، درست به کار ببریم و خیلی از سوء تفاهم‌هایی که ما خودمون با خودمون داریم، خودمون با به اصطلاح مردم خودمون یعنی مردم با همدیگه دارن مردم با ملت‌های دیگه و با فرهنگهای دیگه دارن ناشی از این هست که مسئله فهمیدن رو ما خیلی ساده می‌گیریم و تصور می‌کنیم که فهمیدن یک امر طبیعی هست. فقط اجازه بدین که من ببینم در یوتیوب صدای من شنیده میشه یا نه و تصویر و این‌ها همه درست هست بابک جان یا نه که مشکلی نباشه بعد در میدونید که در به هر حال مدت اخیر مخصوصاً خیلی وقتی شما تلویزیونا رو گوش میکردین می‌دیدید که آدم‌ها در ما ایرانی‌ها خیلی از اخلاق در بحثهای سیاسی و در به اصطلاح حوادث سیاسی قضاوت می‌کردیم که این کار اخلاقی هست یا اخلاقی نیست؟ مثلاً آیا مردم بریزن تو خیابون اخلاقیه؟ نریزن تو خیابون اخلاقیه؟ آیا حکومت می‌کشه اخلاقیه؟ اخلاقی نیست آیا ترامپ جنگ می‌کنه اخلاقیه؟ جنگ نکنه اخلاقیه؟ من برای من اولین باری بود که می‌دم که در فضای به اصطلاح رسانه‌ای ما در مورد مسائل سیاسی کسایی که نظر می‌دادن ایرونی که نظر میدن ناگهان مسئله اخلاق براشون خیلی اهمیت پیدا کرد و خب این طبیعتاً این پرسش باید در ذهن یک بیننده مخاطب عادی پیش بیاد که چه اتفاقی افتاده که ناگهان رابطه که قبلاً دیده نمیشده بین اخلاق و سیاست سط امروزه مطرح شده و ما ایرانی‌ها چگونه رابطه اخلاق و سیاستو می‌فهمیم و مگر سیاست و اخلاق می‌تونن با هم رابطه داشته باشن چه نوع اخلاقی با چه نوع سیاستی میتونه رابطه داشته باشه و چه نوع رابطهای و در غرب که ما به اصطلاح میخوایم مدرن بشیم میخوایم به اصطلاح سیاست مدرن رو جایگزین انواع و اقسام فکرها، مفاهیم و شکل‌های حکومتی سنتی خودمون بکنیم. در سیاست غرب اخلاق چه جایگاهی داره؟ میگه یا سیاست در غرب به چه معناییست و اخلاق در غرب به چه معناییست و و اون معناها چه رابطه‌ای بین اون‌ها ایجاد می‌کنه و تفاوتش با رابطه اخلاق و سیاست در بین ما؟ چیست؟ من در حقیقت تصمیم گرفتم که راجع به به خاطر اینکه یه مقدار بحث روشن‌تر بشه در یک دوره ۱ جلسه‌ای راجع به کتاب ارسطو در باب مهمترین کتابش در باب اخلاق به نام اخلاق نکومغوس و همین طور کتابش درباره سیاست و رابطه این دو صحبت بکنم بر مبنای تفسیر یکی از مهمترین مفسران ارسطو او که ریچارد ریشاق با اتیس باید بخوند فرانسوی و او نشون میده که رابطه اخلاق و سیاست چی هست ب در حقیقت این جلسه میتونه مقدمه‌ای باشه برای اون بحث ولی کسانی که گوش میدن بحث میتونن به طور مستقل هم در حقیقت بهش توجه کنن خب ما اگر بسیاری از کتاب‌هایی که درباره سیاست سطح روشنفکران ما نویسندگان ما از جواد طباطبایی گرفته تا دیگران نگاه بکنید نوشتن اونها به تفاوت مفهوم سیاست و اخلاق در بین ما ایرانی‌ها و مسلمان‌ها با اونچه که یونانی‌ها داشتند اشاره کردن و ولی بیشتر در حقیقت قضاوت‌هایی که شده مبنی یعنی یک بار اخلاقی داشته. من در این بحثی که پیش می‌برم نتیجه بحثو در آغاز بگم تا مسئله روشن بشه که موضع من چیه. من اصلاً معتقد نیستم که بین فرهنگ‌ها میشه شما قضاوت خوب و بد بکنید. هیچ فرهنگی با فرهنگ دیگه قضاوت اخلاقی نمی‌تونید بکنید. به دلیل اینکه فرهنگ‌های شخص نیستن که با اراده خودشون یک نفر اراده داشته باشه یه کاری رو انجام بده بنابراین میگه که شما در اخلاق قضاوتیست که مبنی بر اراده و و نیت و تصمیمه در نتیجه هیچ قضاوت اخلاقی بین فرهنگها و تمدن‌های مختلف معنا نداره جدایی از اون هیچ معنایی بین این بهتر از اون هست [گلویش را صاف می‌کند] یعنی راجع به خوبی و بدی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها اینجور قضاوتهای که ما ما داشتیم دیگه و به اصطلاح قضاوتهای که موجب بشه که سلطه یک فرهنگی بر فرهنگ دیگه موجه باشه این هم هیچ معنایی نداره. نکته بعد راجع به ترجمهست. ما چیزی به نام وقتی که میگیم مسلمون‌ها مثلاً واژه سیاست یا واژه اخلاق رو اینطوری فهمیدن این به معنا نیست که اونها می‌تونستن یه جور دیگه بفهمن ولی مثلاً چون عقلشون نمی‌رسید سوادشون کم بود نمی‌دونم هر دلیلی این کارو نکردن نه ما اساساً ترجمه خوب نداریم حالا به یک معنای دقیق‌تر اساساً ترج ترجمه ممکن نیست به این معنا که هر موقع که شما یک واژه‌ای رو میخواید ترجمه بکنید همیشه شما اون رو در به اصطلاح همیشه فاصله پرناشدنی بین امکان شما برای فهم اون واژه و ترجمه اون واژه هست. بنابراین هر ترجمه‌ای یک فاصله عمیقی داره با فاصله پرناشدنی با اصل و این و این به هیچ وجه شما نمی‌تونید این فاصله رو پر بکنید. بنابراین بهترین ترجمه‌ها هم فاصلهشون با متن همون قدر هست که بدترین ترجمه‌ها. معیار ترجمه خوب و بد اصلاً این نیست که چقدر مطابق با اصلش هست. امکان تطابق با متن وجود نداره اصلاً این نکته مهمیست بنابراین ما وقتی راجع به نوع ترجمه و نوع فهم مسلمون‌ها از متون ارسطو و افلاطون صحبت می‌کنیم به این معنا نیست که محدودیت‌های ترجمه رو به طور کلی و محدودیت‌های فهم رو فراموش بکنیم و فراموش هم نکنید که ما امروزه در رابطه‌ای که داریم با به اصطلاح شکلی که می‌تونیم حرف بزنیم راجع به افلاطون ارسطو و فاصله‌ای که بین فهم اون‌ها از اخلاق و سیاست هست با مسلمون‌ها این در مورد خود ما هم صادق هست یعنی این به معنی نیست که ما افلاطون ارسطو رو بهتر از مثلاً مترجمان اولیه افلاطون و ارسطو می‌فهمیم ما همونقدر فاصله داریم با افلاطون و ارسطو که با خود این مترجمان و با خود فرهنگ خودمون داریم یعنی ما فاصله ما در فهم افلاطون همون قدر هست که در فهم ابن سینا و فارابیه بنابراین ما علت اینکه ما به تفاوت‌ها باید توجه کنیم به خاطر اینکه بدونیم که این فاصله‌ها چقدر هست بدونیم که چقدر فهمیدن فراآیند دشواریست و بدونیم که چه چیزا رو نمی‌فهمیم چون به احتمال زیاد توانایی انسان بیش از اونکه برای فهمیدن باشه برای نفهمید فهم اون چیزیست که نمی‌فهمه و در نتیجه اونچه که به ما کمک می‌کنه این مباحث اینه که امروزه بتونیم فکر بکنیم راجع به اینکه سیاست چیه اخلاق چیه و آیا ما تصور درستی از اینها داریم یا نه وقتی که ما امروزه مثلاً آوانگاردترین روشنفکران ما یا افراد ایرانی راجع به سیاست حرف می‌زنن و راجع به سیاست از نظر اون‌ها راجع به سیاست مدرن حرف می‌زنن. تصور اون‌ها از سیاست و اخلاق چقدر نزدیکه به اونچه که در سنت ما بود و چقدر فاصله داره نسبت به اونچه که ما فکر می‌کنیم مدرن هست. به عبارت دیگه شما هر چقدر هم که مدرن بشین در نهایت نسبت و خویشاوندی که ما با گذشتگانمون داریم ابدا قابل مقایسه نیست با نسبتی که با می‌تونیم متفکرانی که می‌خونیمشون و ازشون استفاده می‌کنیم داشته باشیم. یعنی روشنفکرترین آوانگارترین روشنفکران ما با عضو خانواده ابن سینا و فارابی و غزالی و خواجه نصیر هستند تا اینکه عضویت داشت در خانواده به اصطلاح فرهنگهایی که دوست دارند عضویت داشته باشن این نکته خیلی مهمه خب حالا ما در فارسی کلمه اخلاق و کلمه سیاست رو که به کار می‌بریم مخصوصاً در دوران جدید تصور عمومی این هست که سیاست ربطی به اخلاق نداره اخلاق یه چیزه سیاست هم یه چیزه حالا خدا نکنه که اگر کسی به گوشش رسیده باشه که ماهیاولی گفته که سیاست ربطی به اخلاق نداره دیگه دیگه هیچ شکی نداره که اونچه که در غرب به نام سیاست و به اصطلاح اخلاق هست باید ما در ایرانم همین طور بود کار اصلاً سیاست رو از اخلاق جدا بکنیم اخلاق پدر سیاست پدر مادر نداره و اینجور صحبتها ما در زبان فارسی خب سیاست رو در طول تاریخ و در متو به معنای مختلف به کار بردیم من خیلی تعجب می‌کنم مثلاً کسانی که انتظار میره ازشون که محقق باشن وقتی میخواین به مسئله سیاست ست بپردازن یه حالت بایا یه حالت تمسخرآمیزی میگن سیاست در زبان عربی در آغاز به معنای تنبیه بدنی و کتک کردن کتک زدن بوده نه اینطور نیست سیاست در زبان عربی از زمانی که ما می‌شناسیم تا الان اولاً معانیش مختلف بوده و ثانیا مهمه که بدونیم که سیاست رو مترجمان عرب در برابر به اصطلاح اصطلاحات یونانی گذاشتن و اینطور نیست که سیاست در بین ما هیچ بار سیاسی به مفهوم به اصطلاح مدرن کلمه نداشته باشه همین طور اخلاق ما در مورد اخلاقم که صحبت می‌کنیم باید توجه داشته باشیم که در فرهنگ ما هم اخلاق به معانه مختلفی به کار رفته یعنی اخلاق به معنایی که فیلسوفا می‌فهمیدن ابن سینا می‌فهمیده فارابی می‌فهمیده ابن مسکویه می‌فهمیده فرق می‌کنه با اخلاقی که مثلاً فرض کنید در فقه بوده، اخلاقی در عرفان بوده بنابراین وقتی ما از اخلاق صحبت می‌کنیم باز توجه به تنوع و تحولات تاریخی این مفهوم باید داشته باشیم. در عصر جدید باز این مشکل خیلی به اصطلاح جدی‌تر میشه به خاطر اینکه مفاهیم خیلی به هم می‌ریزن. مثلاً فرض کنید کلمه اخلاق و کلمه سیاست که در زبان فارسی و عربی به کار می‌رفته ناگهان در برابر به عنوان معادل معادل کلمه پالیتیکس و حالا اتیکس و مورالیتی قرار داده میشن خب یعنی وقتی ما وارد عصر جدید میشیم تمام کلمات ترجمه میشن حتی اون کلماتی که ما استفاده می‌کردیم قبلاً اون‌ها تبدیل میشن به معادل مثلاً فرض کنید که کلمه فرهنگ درسته ریشه از نظر ریشه شناختی فارسیه ولی از نظر معنا ترجمهست معادله کلمه فرهنگ کلمه دولت کلمه جامعه کلمه انسان کلمه شهروند تمام این‌ها ترجمن و در نادیده گرفتن اینکه این کلمات ظاهرش به اصطلاح ظاهرش ریشه‌های فارسی و عربی داره ولی این ظاهر به اصطلاح ریشه شناختی بسیار توهم برانگیز و موجب گمراهیست. اینها رو یعنی همین مسائل باعث میشه که اقتشاش مفهومی و بسیاری از گمراهی‌هایی که ما ما رو امروز گرفتار کرده به وجود بیاد. خب ارسطو در میان مسلمون‌ها یک جایگاه بسیار ویژه‌ای داره در حدی که یک حدیثی از پیامبر هست که میگه من ارسطوی این امت هستم. و این نشون میده که چقدر جایگاه ارسطو در بین مسلمون‌ها مهم بوده و در میان به اصطلاح یونانیان خب می‌دونید که ایرانی‌ها به یونانیان بسیار با چشم احترام نگاه می‌کردن و حتی اسکندر که کسیست که حمله نظامی می‌کنه و ایران به ایران و کسیست که اشغال می‌کنه در تصور ایرانی به عنوان یک حکیم یک فرد بسیار بسیار والا و حتی در بعضی از افسانه‌ها با پیامبران در یک ردیف تلقی شده اگر شما مخصوصاً به مثلاً به خردنامه نظامی که به نظر من در بین پنج سروده نظامی خمسه نظامی از بهترین اونها هست اگه نگاه بکنید داستان اسکندره و حکمت و خرد و فرزانگی و بالاترین ارزش‌هایی که ممکن هست در این کتاب در حول محور اسکندر بیان میشه. بنابراین [صدای خرناس] اگر در متون فارسی شما تعبیر دانای یونان رو ببینید دانای یونان اشاره داره به ارسطو حتی ترجمه متون یونانی به زبان‌های عربی که در دوران عباسیان صورت گرفت با خوابی که خلیفه مسلمون‌ها درباره ارسطو می‌بینه موجه شده در شما در کتاب فهرست ابن ندیم اگر اجازه بدید من برای شما [گلویش را صاف می‌کند] بخونم از ترجمه که حالا ترجمه خودم هست از این کتاب از این بخش راجع به اینکه توضیح میده که چگونه شد که متون یونانی به عربی و اسلام ترجمه شد ببخشید آره این قصه رو از کتاب الفهرست ابن ندیر می‌خونم که یکی از مهم‌ترین منابع برای شناخت این انتقال تفکر و متون یونانی به زبان عربی توجه داشته باشید که ترجمه متون یونانی قبل از ورود اسلام به ایران آغاز شده بود یعنی کهه در جندی شااپور و جاهای دیگه مترجمان جدی پهلوی از زبان پهلوی و سریانی اینها سراغ متون یونانی رفته بودن و ترجمه رو آغاز کرده بودن و توجه داشته باشید که بسیاری معتقد هستن که اگر عرب‌ها حمله نکرده بودن به ایران مسیحیت در امکان اینو داشت که به صورت دین حاکم دربیاد یعنی گسترش و رشد مسیحیت در اون دوره خیلی چشمگیر بود. حالا توجه تصور کنید اگر بر فرض اگر حمله اعراب اتفاق نیفتاده بود اگر ایران شده بود یه کشور مسیحی اگر در بستر یه کشور مسیحی متون یونانی ترجمه شده بود طبیعتاً تمام داستان فرق میکرد هم سرنوشت فلسفه و سیاست در ایران تغییر می‌کرد و حتی همین بر خود تحولاتی که فلسفه یونان در غرب گذروند و هم می‌تونست تأثیرگذار باشه. منتهاد ما راجع به نوع فهم مترجمان پهلوی و سریانی قبل از اسلام از متون یونانی چندان آگاهی نداریم. متن‌ها بسیار اندک و مدارک بسیار کمن. البته تحقیقات بسیار زیاده در این زمینه مخصوصاً در آلمان و ولی به طور جدی به عنوان یک پروژه جدی ترجمه میشه گفت که در دوران به اصطلاح عباسی‌ها و مخصوصاً هارون رشید و مأمون این دوره دوره ترجمه جدی هست که بهش میگن نهضت دوران نهضت ترجمه یا دارالحکمت خب سوال این هست که چطور میشه که یک کسی مثل مثلاً مأمون انگیزه داشته باشه برای ترجمه متون یونانی و مخصوصاً فلسفه چطور میشه فلسفه ناگهان این چون فلسفه به عنوان یک اشتغال مهم هیچ جا مثل در مثل یونان معنا نداشته چطور میشه که ناگهان یه کسی مثل مأمون علاقهمند میشه به فلسفه و به طور جدی سرمایه گذاری می‌کنه انتقال سؤال علوم و متون یونانی به زبان‌های عربی یک پروژه سیاسی هست که بسیار مهمه و شناخت اینکه چگونه و چرا این کار انجام شده می‌تونه بسیاری از چیزها رو راجع به خودمون بگه حالا به هر حال من میخوام بگم که تصوری که وجود داشته از ارسطوچی هست این خواب رو من برا شما ترجمه می‌کنم مأمون در خواب دید مرد سپیدرویی که سرخ فامی بیشتر بود با پیشانی فراخ و ابروانی پیوسته و از جلوی سر کمو و دیدگان شهلا و شماگلی زیبا بر تخت خود نشسته. مأمون می‌گوید چنان می‌نمود که من در مقابل او ایستادم. انقدر این شخص زیبا و پرهشمت و پرشکوه بر تخت نشسته بود انگار که او پادشاهه و من در حقیقت آدم عادی هستم و هیبت او مرا گرفته بود. پرسیدم تو که هستی؟ گفت ارسطو من بسیار شادمان گردیده و گفتمای حکیم سؤالی دارم گفت بگو گفتم زیبایی چیست گفتهرچه عقل آن را زیبا داند گفتم پس از آن گفت آنکه شرع زیبایش خواند گفتم پس از آن گفت آنکه جمهور مردم زیبا شمارند گفتم پس از آن گفت دیگر پس از آنی ندارد و به روایت دیگر گفتم بیش از این مرا آگاه بدار گفت رفیق گفت رفیق راحت را چون زر ناب نگه دار و به یگانگی خداوند ایمان داشته باش ابن ندیم ادامه میده و میگه این خواب یکی از اسباب نشر کتاب‌های فلسفه بود در در اسلام و اینکه گروهی میرن به روم و به قول ابن ندیم تصنیفات غریبی رو که در فلسفه هندسه موسیقی و طب بود با خود میارن در همین الفهرست می‌خونیم که اولین سخنگو به فلسفه تالس بود و بعد میگه به قول دیگری بوساغرس اولین کسیست که در فلسفه سخن گفته و آن را فلسفه نامیده است و پس از او کسی که در فلسفه سخن گفت سقرات پسر سقراطیست از شهر آتنه که شهر معروف به شهر علما و حکما بود و بسیاری از گفتارش تدوین نگردیده و آنچه به دست آمده مقاله‌ایست در سیاست و رساله‌ای در سیرت نیکو که آن را نیز از وی دانسته. می‌بینید که میگه سقرات مرد بزرگی بود و د تا اثر از او مونده. یکی در سیاسته و یکی در اخلاقه. خب بنابراین خیلی مهم هست که ما بدونیم که وقتی که مترجمان عرب ترجمه میکردن اولاً چه متونی رو ترجمه کردن؟ سراغ چه متنایی رفتن چرا همه رو ترجمه نکردن؟ نمایشنامه‌های به اصطلاح یونانی رو ترجمه نکردن. چرا هرودوت رو ترجمه نکردن؟ این این خیلی مهمه. اینکه تو سراغ چه متونی رفتن نشون میده که چه تصوری داشتن از بسیاری از مفاهیم [صدای خرناس] و دوم اینکه کتاب سیاست ارسطو و کتاب اخلاق نیکو ماخوس از یک طرف و بعد کتاب جمهوری افلاطون از طرف دیگه د تا از متن‌هایی هستن که در اسلام ترجمهشون به یک مسئله است تبدیل شده به یک مسئله به این معنا که راجع به اصطلاح راجع به اینکه مسلمون‌ها ترجمهشون از سیاست چی بوده یا ترجمهشون از افلاطون چی بوده مدت‌ها بحث بوده به خاطر اینکه به اصطلاح برای تحقیقی که راجع به متن‌ها شده بسیاری از مواقع تصور بر این بوده که رساله سیاست ترجمه نشده یا اینکه جمهوری افلاطون ترجمه نشده ابن رشد چگونه اینا رو فهمیده بعد متونی که از ابن رشد به دست آمد بسیاری از برداشت‌های قبلی رو تصحیح کرد ولی میخوام بگم این مقوله سیاست و مقوله اخلاق از نظر متن شناختی و از نظر ترجمه خودش یکی از مباحث خیلی مهم هست من در این بحث حال یک سری منابع رو معرفی می‌کنم منافع اساسی رو که خیلی مهم هستن اگر دوستان علاقهمند به پی گرفتن بحث باشن در باب ارسطو و افلاطون و اینکه چگونه در زبان عربی ترجمه شدن طبیعتاً یکی از مراجع اصلی عبدالرحمن بدوی هست و عبدالرحمن بدوی د تا کتاب خیلی مهم داره یکی افلاطون عند العرب و یکی هم ارسطو عند العرب و هم یک سری متون مشخصی رو که قبلاً به به عربی ترجمه نشده بود ترج ترجمه شده در اون و هم یک سری تحقیقات جدید رو گرد آورده و این دو تا از به اصطلاح منابع اصلی هستن در می‌دونید که آثار افلاطون و ارسطو به زبان فارسی فقط در زمان ما ترجمه شده ما در طول تاریخ ترجمه‌هایی بوده مثلاً ترجمه رساله نفس ارسطو به فارسی بوده ولی طبیعتاً خیلی متفاوت هست با اصل یونانیش و همین طور کتابی به نامولوژیا در طول تاریخ فلسفه ما به عنوان کتاب ارسطو خونده شده و تفسیر شده و آرایی که در کتاب استولوژیا هست همه نسبت داده شده به ارسطو که امروزه ما می‌دونیم این کتاب مال افلاطونه یعنی کتاب تئولوژیا تئولو یا تئولوژی مال افلاطونه و و فلوتین ببخشید و هیچ ربطی به ارسطو نداره. بنابراین تصویری که حتی از متن‌های ارسطو و افلاطون در ذهن مسلمون‌ها بوده و باعث شده که اندیشه‌های اونها رو بفهمن، خود این مسئله خیلی پروبلماتیک هست. آقای عزتالله فولادوند یک کتابی رو که کتاب مختصریست از مارتانوسبام ارسطشناس معروف دنیا ترجمه کرده و در مقدمه اون نکته‌های جالبی رو گفته راجع به اینکه ما چقدر از ارسطوشناسی به دور هستیم یکی دو پاراگرافش رو براتون میخونم مقدمه که آقای فلازم نوشته مقدمه بسیار خوبیه و بذارید من این اولاً توضیح میده که ارسطو چقدر مهمه متنهاش چگونه بوده و بعد پاراگراف آخر اینه بخش آخر کتاب ببخشید که مقدمه ایشون مقدمه ترجمهی که آقای اسماعیل سعادت هم انجام داده از کارای ارسطو اون هم مقدمه‌هاشو اگر بخونین بسیار مفیده [گلویش را صاف می‌کند] بله آقای فولادوند میگه که افسوس که با وجود این سابقه دراز آشنایی با نام و اندیشه‌های ارسطو در این سرزمین و به رغم تأثیر عمیق و و عظیم او در بزرگان ایرانی اعم از حکیم و متکلم و شاعر و عارف ترجمه و شرح آثار به فارسی امروزی هنوز در کشورمون بسیار کمیاب است. خب حالا من نکته‌ی که میخوام به در این جلسه چیز کنم براش تأکید کنم اینه که بله ترجمه کمیابه ترجمه‌ها دچار خیلی مشکلات هستن ولی توجه داشته باشید که مسئله اصلی اینه که بفهمیم که ترجمه چیه و و اینکه چرا ترجمه‌های ارسطو و افلاطون به این شکل درآمدن و بدونیم که در مورد اونچه که مشکل ما با به اصطلاح جهان مدرن و با ترجمه متون فلسفی و فکری از زبان‌های اروپایی به فارسی داریم مشکل صرفاً تکنیکی ت به اصطلاح ترجمه نیست و ترجمه یه چیزی فراتر از صرفاً مسائل زبانیست و این توجه به این نکته به ما کمک می‌کنه که الان وقتی راجع به دموکراسی صحبت می‌کنیم. راجع به قانون اساسی حرف می‌زنیم راجع به انقلاب صحبت می‌کنیم. متوجه باشیم که صرف اینکه این کلمات رو ترجمه کردیم یا اینکه آرمان‌هایی که فکر می‌کنیم در غرب هست و دوست داریم صرف این باعث نمیشه که نه اینها رو بفهمیم و نه اینکه بتونیم در عمل هم موفق باشیم. ترجمه در حقیقت یک ارتباط یک مسئله فرهنگه. یعنی شما وقتی یک متنی رو ترجمه می‌کنید با یک زبان و یک رشته علمی مواجه نیستید بلکه با انتقال یک فرهنگ به یک فرهنگ دیگه مواجه هستید و بنابراین بسیار مهمه که بفهمید چرا مسلمان‌ها اینطوری ترجمه کردن و آیا مشکلاتی که مسلمون‌ها داشتن امروزه ما نداریم رفع شده ما اون مشکلاتو نداریم و می‌تونیم به شکل بهتری پیشرفته‌تری و درست‌تری اینا رو ترجمه میکنیم یا نه چنین نیست خب من به خاطر اینکه اصل قضیه یعنی اصل اونچه که در یونان بوده رو من توضیح بدم بهترین کار این هست که شما سراغ واژه‌ها برین یعنی فهم واژه‌ها مثلاً کلمه که ما الان میگیم سیاست یا کلمه که میگیم اخلاق معادلش چی بوده در یونان و اون این کلمه‌ای که به عنوان اخلاق و سیاست به کار می‌رفته در یونان به چه معنا بوده و ما به چه معنا فهمیدیم؟ خب کلمه که ما الان میگیم سیاست یعنی پالیتیکسی که الان صحبت می‌کنیم ازش این پالیتیکس ترجمه یک واژه‌ایست که ریشه یونانی داره و برمیگرده به کلمه پلیس و پلیتیا یا پلایتیا یه نکته خیلی جالب اینه که ما رساله مکالمه افلاطون در در باب سیاست رو عنوانشو ترجمه ترجمه کردیم جمهوری یعنی از عنوان یونانیش هست پلایتیا ولی ما ترجمهش کردیم به جمهوری یعنی کلمه پلایتیا که پالیتیکس امروز ما به کار میاریم میگیم سیاست در فرهنگ ما ترجمه شده به جمهوری چرا به دلیل اینکه رس این مکالمه افلاطون این پلاتی وقتی رفته به لاتین رپبلیکا ترجمه شده یعنی ریپابلیک ترجمه شده این کلمه ریپابلیک جمهوری در حقیقت ما این واژه رو یا مسلمان این واژه رو به این دلیل جمهوری ترجمه کردن و ولی باز توجه داشته باشید که کلمه پلیس که دولت شهر در فارسی میگیم وقتی که به لاتین میره به اصطلاح کلمه سیتی که ما امروزه میگیم تبدیل میشه یعنی سیویت در نتیجه ما امروز وقتی میگیم شهروند یا به اصطلاح معادله‌های مختلف تمام چیزهایی که مربوط به به اصطلاح سیتی نمیدونم سیویل همه اینا دگرگون میشه به عبارت دیگه کلمه پلیس تبدیل میشه به سیتی وقتی که ما میگیم سیتیزن یعنی کسی که عضو سیتی هست و این سیتی یک سیتی به معنی شهر به معنای معمول کلمه نیست بلکه به مفهوم پلیس هست بنابراین مهمه که ما بفهمیم که رابطه پلیس پالیتیکس و کلمه کانستیتوشن به اینا اینا به چه معنا هست به خاطر اینکه خود کلمه پولایتیا به مفهوم کانستیتوشنم هست مف قانون اساسی که ما ترجمه میکنیم کلمه که امروز ما قانون اساسی ترجمه میکنیم و مهمه که بدونیم تمام این مفاهیم در افلاطون متفاوت هست با به اصطلاح اونچه که ارسط بهش نظریه در موردش نظریه پرداخت فهم تفاوت این تفاوت‌ها بسیار اهمیت داره حالا کلمه پلیس ببینیم کلمه پلیس که در فارسی اگر اشتباه نکنم باید حمید عنایت ترجمه کرده باشه دولت شهر چرا کلمه پلیس ترجمه شده به دولت شهر به خاطر اینکه پلیس نه دولت به معناییست که ما می‌فهمیم نه شهر به معناییست که ما می‌فهمیم. یکی از مهم‌ترین کتابهایی که اخیراً منتشر شده راجع به پلیس کتاب مارگن هرمن هست. مارگن هرمن هنس که یکی از مهمترین کتاب‌هاییست که درباره پلیس منتشر شده. سال ۲۰۶ اسم کتاب هست پولیسکشن تو انشن گریک انشن گریک ستی سیتی استیت و این سیتی استیتی که در انگلیسی ترجمه شده به عنوان معادل پلیس باعث شده که توی کسانی مثل حمید عنایت کلمه پلیس رو به عنوان دولتشهر ترجمه کردن ترجمه کرده باشن این کتاب رو من در باق فلسفه قرار خواهم داد کتاب مهمیست و بازم منابعی رو که در این زمینه ذکر فکر می‌کنم یاد می‌کنم. هانسن تو این کتاب نشون میده که پلیس صرفاً یک شهر یا دولت نبود بلکه یک نوع فرم زندگی سیاسیست وحدییست که شهر اجتماع شهروندان قانون دین مدنی جنگ اقتصاد و شیوه خاصی از فهم انسان و آزادی رو در یک قالب واحدی درمیورد. یعنی وقتی که میگیم پلیس ما داریم در مورد یک نوع به اصطلاح هستیشناسی یک نوع فهم از انسان یک نوع فهم از آرمان‌های انسانی یک نوع اقتصاد یک نوع جامعه یک نوع ج به اصطلاح جنگ تصور و نظام جنگی و قانونی داریم صحبت می‌کنیم کلمه پلیس که در انگلیسی ترجمه شده به سیتی استیت بسیار ترجمه می‌تونه گمراه کننده باشه به خاطر اینکه همون طور که خود هانسن هم تأکید می‌کنه پلیس نه یک ساختار حکومتی هست و نه یک محل و مکان جغرافیایی بلکه یک جامعه سیاسی خودآگاهه و در چه زمانی پلیس به وجود میاد هانسن میگه که بین قرن هشتم تا ششم پیش از میلاد ما چیزی داریم به نام پلیس که این در تاریخ بیسابقه است یعنی بیسابقهست به این معنا که در کشورهای دیگه و در فرهنگهای دیگه هم شهر بوده دولتم بوده ولی هیچ ربطی به اونچه که پلیس در حقیقت ویژگی‌هاشه نداره نظریه‌های مختلفی هست راجع به اینکه چگونه شد که پلیس در یونان در اون زمان به وجود اومد تحول ول از نظام قبیله‌ای استعمار یونانی رشد تجارت و تحول حقوق اینا عواملیست که گفته میشه راجع به اینکه چگونه شد که پلیس به وجود اومد و پلیس نتیجه تمرکز قدرت سلطنتی نبود بلکه حاصل پراکندگی قدرت و ظهور شهروندان آزاد بود یعنی پلیس علت پیدایشش این نبود که یک نظام سلطنتی اومد و یک نوع به اصطلاح شکل دیگری از حکومت رو ایجاد کرد. نه پلیس محصول آدماست. آدم‌هایی که از اتفاقاً وحدت نژادی و وحدت دینی و وحدت سیاسی نداشتن. این تفاوت اساسی پلیس هست با اونچه که در مصر در ایران هخامنشی در بین‌النهرین و دولت‌های شرقی بوده. بخش مهمی از این کتاب مربوط به مفهوم شهروندی هست یا پلیتس کلمه شهروند که ما به کار می‌بریم در یونانی با سیاست از یک ریشه است در فارسی خب ما این بهش توجه نداریم یعنی جایی که پالیتیکس هست پلیس هست پلیس اقتضا میکنه که افرادی که عضو اون هستن به عنوان شهروند یا پلیتس نامی دیده میشن در پلیس شهروند بودن به چه معناست در پلیس یعنی شهروند یعنی کسی که در قضاوت و در حکومت مشارکت داره در نتیجه سیاست یک حرفه محدودی که برای یک گروه خاصی باشه نبود بلکه سیاست چیزی بود که همگان درش مشارکت داشتن و بین زندگی عمومی و زندگی خصوصی مرز روشنی وجود نداره داشت این خیلی مهمه در نتیجه ما که امروزه صحبت می‌کنیم راجع به اخلاق و سیاست به گونه‌ای صحبت می‌کنیم که انگار اخلاق مربوط به یک امر خصوصیست مربوط به فرده و سیاست مربوط به جمع در حالی که در یونان چنین نیست و هانسن نشون میده که بردگان زنان بیگانگان خب اینا از شهروندی کنار گذاشته میشن اما مفهوم شهروندی یونانی اولین تجربه گسترده مشارکت سیاسی مستقیم در تاریخه. یکی از مهم‌ترین بحث‌ها مربوط به بحث قدرت هست. خود قدرت که پلیس در حقیقت به مفهوم غیرمقدس شدن قدرت هست. یعنی در اتفاقی که مهمی که میفته قدرت سیاسی غیرمقدس میشه و هم و قانون قانون در حقیقت متعلق به جامعه است نه فرمان شخص حاکم. این تفاوت اساسی مفهوم قانون در یونان با و غرب در و با کشورهای دیگهست. یعنی وقتی ما از قانون حرف می‌زنیم، قانون برای ما به همیشه به مفهوم فرمان و به مفهوم این بوده اون چیزی که قواعد و مقرراتی که خدا تعیین می‌کنه، پادشاه تعیین می‌کنه، حاکم تعیین می‌کنه و این برنامه قانون اینه. همیشه وقتی میگیم قانون یعنی قانون یک قانونگذاری یک اتوریته و یک اقتدار خاصیست که عمومی نیست مخصوص یک مرجع مشخصه بالاتر از انسان‌هاست [صدای خرناس] و هانسن توضیح میده که یونانی‌ها چطور بین قانونی که نموس میگفتن و اراده فردی تمایز می‌گذاشتن و این تحول باعث میشه که جمهور یعنی این تحول بنیان جمهوریخواهی و اندیشه قانون در غرب هست. توجه پس این خیلی مهمه یکی از نکته‌های مهم اینه که مثلاً فرض کنید در یونان از نظر فیلسوفان مثل سقرات و ارسطو ممنوع بود که شما برای تحصیل فلسفه آموزش فلسفه و هنرها اجرت بگیرید. چرا؟ به خاطر اینکه اون اجرت گرفتن باعث میشد که شما فلسفه ورزیتون در خدمت منافع مادی قرار بگیره یا تحت تاثیر دیگران قرار بگیره تا اینکه در خدمت حقیقت باشه به همین دلیل ممنوع بود اما چرا مثلاً کسی مثل کانت که انقدر آدم وارث وارستها بود تمام عمرش به عنوان استاد دانشگاه از راه تدریس فلسفه زند زندگیش می‌گذشت. آیا کانت به این نکته توجه نداشت؟ چرا توجه داشت؟ ولی اتفاقی که افتاده بود این بود که در زمان کانت تدریس فلسفه دیگه چیزی نبود که شخصی باشه بلکه یک شک در قالب شکل نهاد دانشگاه درآمده بود. بنابراین پولی که کانت از فل آموزش فلسفه به دست میآورد از جانب دولت و از جانب قانون بود نه از جانب شخص. به این دلیله که اون وقت دیگه مسئله کاملاً تغییر می‌کنه. مسئله حکومت قانون یا حاکمیت قانون که میگیم به این معناست. یعنی قانونی که حاکم هست بر همه زندگی انسان و به عنوان حاکمیت قانون به عنوان یک ارزش تلقی میشه هر قانونی نیست بلکه اون قانونیست که بنیانگذارش فرد یا به اصطلاح دین یا یک مرجع بالای جامعه نیست قانونیست که جامعه وضع می‌کنه و اون قانونی که جامعه وضع می‌کنه است که همه بر همه حاکمه و همه در برابر او مساوی تلقی میشن مسئله دین خیلی مهمه بهخاطر اینکه امروز وقتی ما حرف می‌زنیم راجع به دین سیاست و فلسفه خب توهمات بسیار زیادی متأسفانه رواج پیدا کرده کسانی هم که رواج دادن به اصطلاح متهمان اصلی روشنفکران هستن که اومدن بین دین بین فلسفه بین سیاست و اخلاق دیوار کشیدن در یونان و در پلیس دین اهمیت مهمی داره و به هیچ وجه یک امر خصوصی نیست. یعنی در پلیس یونانی هر پلیسی خدایان حامی خودشو داره. آیین‌های مدنی خودشو داره. جشن‌ها و تقویم‌های دینی خودشو داره. بنابراین دین یونانی در تمام زندگی یونانی وجود داره. منتها مهم شناخت تفاوت دین یونانی با ادیان دیگه هست و توجه به اینکه دین دین یونانی فاقد کتاب مقدس هست. فاقد یک نهاد روحانیت متمرکز هست فاقد یه شریعت فراگیر هست به همین دلیل پلیس امکان در به یعنی این نوع دین هست که وجودش در پلیس امکان ظهور فلسفه و جدل عقلانی و نقد سیاسی رو فراهم میکنه مسئله جنگ مسئله استقلال و مسائل بسیار مهمه دیگه دیگه همه ارتباط داره به نوعی که ما به اصطلاح این مسئله رو در یونان می‌فهمیم. بدون فهم پلیس هیچ درکی از اونچه که ما امروزه تصور می‌کنیم در غرب به نام آزادی، قانون، شهروندی و فلسفه سیاسی و اینا وجود داره بدون فهم پلیس اصلاً امکان نداره و انقدر این مسئله مرکزی هست. [صدای خرناس] یکی دیگه از مهم‌ترین آثاری که راجع به این موضوع نوشته شده از یکی از مهم‌ترین یونانشناسان فرانسوی به نام ژان پیغنو هست که بر به اصطلاح تفکر سیاسی و فلسفه سیاسی معاصر ما جهان تاثیر گذاشته کسی مثل میشل فوکو دیتا و دیگران بسیار تحت تاثیر او هستن و سعی میکنه نشون بده که پلیس یک شهر نیست بلکه بین جامعه یونانی و پیدایش عقل فلسفی یک رابطه مستقیم وجود داره یعنی نشون میده که چرا لوگوس و تفکر عقلانی در یونان به وجود میاد و چه به وجود آمدن لوگوس چه ارتباطی داره با ساختار سیاسی و اجتماعی یونان و نشون میده که [گلویش را صاف می‌کند] به اصطلاح فلسفه یونانی یه معجزه نیست یک اتفاقی نیست که به اصطلاح مربوط به حوادث غیر قابل توضیح باشه مربوط به این نیست که یک نوابق فکری پیدا میشن و یک سری افکار خیلی متفاوت به ذهنشون می‌رسه توضیح میده که فلسفه یونان محصول دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی و زبانی پلیس هست در حقیقت یعنی عقل یونانی ناگهان و بدون هیچگونه پسزمینه به وجود نمیاد. در یونان تحولاتی رخ میده که اون تحولات باعث میشه که گذار از میتوس به لوگوس یا از اسطوره به عقل به وجود بیاد و این ک مختصری بسیار مهمه و زبانهای مختلفم ترجمه شده. در پلیس قدرت دیگه یک راز مقدس شاهانه نیست. بلکه امر عمومیه. این اتفاق اتفاق مهمیست که قدرت امر عمومی‌ست. یعنی اونچه که باعث میشه که چیزی امروزه به نام پالیتیکس در غرب معنا داشته باشه محصول به اصطلاح اتفاقیست که در یونان رخ میده و در یونان هست که قدرت دیگه یک چیزی نیست که مثل فره ایزدی ما و اینا این چیزا بهش ربط داشته باشه یا اراده خداوند. بلکه یک امر عمومیست. خب وقتی امر عمومی میشه یعنی سیاست وارد فضای عمومی میشه و به عبارت دیگه اساساً سیاست فضای عمومی می‌سازه. بدون فضای عمومی قلمرو عمومی معنا نداره. خب این فضای عمومی که باعث میشه که در اون سیاست عمومی بشه چگونه عمومی میشه؟ از طریق حضور آدم‌ها در فضای عمومی و تبدیل کردن سیاست به امری که راجع بهش استدلال می‌کنن ب برای به اصطلاح اختلافات نظر حتماً شما باید از به اصطلاح فن اغناع استفاده کنید یعنی سیاست زمانیست که افراد با همدیگه اختلافاتشون رو از طریق پرسویشن یا اغناع و استدلال حل می‌کنن نه از از طریق زور و و اجبار و به همین دلیل که رتوریک با پالیتیکس ارتباط بسیار بسیار مستقیمی داره به خاطر اینکه ز پالیتیکس در سیاست در این معنا چی یک امر زبانیست یک کاریست که شما با زبان انجام میدید به همین دلیله که در سیاست گفتار سیاسی کنش سیاسیست [گلویش را صاف می‌کند] خب یکی از مهم‌ترین ایده‌های کتاب اینه که لوگوس فقط یک نوع عقل یا اون چیزی که عقل نظری میگن نیست بلکه لوگوس گفتار عمومیست استدلال سیاسیست و توان اغناع و این موجب میشه که شما یه رابطه عمیقی رو بین دموکراسی سخن گفتن و عقل فلسفی ببینید به همین دلیل که پیدایش فلسفه مربوط به جایی هست به نام آگورا در یونان که آگورا یک میدان عمومیه که آدم‌ها میومدن در اونجا و راجع به مسائلی که مشترک بود بین آد اون‌ها صحبت می‌کردن. بنابراین رابطه مستقیمی هست بین فلسفه و ما آگورا یعنی بودن یه فضای عمومی که همه در او راجع به مسائل سیاسی صحبت بکنن و نشون میده که چه چگونه یونانی‌ها قانون رو از اراده شخصی جدا کردن. یعنی وقتی که سقرات می‌بینید که به رغم اینکه می‌دونه حکمی که علیهش کردن عادلانه نیست و و محکوم شده به اعدام چرا اون جاموکران رو می‌خوره و قبول نمی‌کنه اصرار شاگردانشو که فرار بکنه به دلیل اینه که گردن نهادن به اون قانون گردن نهادن به امر فرد نیست بلکه گردن نهادن به یک امریست که متعلق به همه جامعه در حقیقت قانون از اراده شخصی به یک اصل عمومی تبدیل میشه و در نتیجه نظم جهان، نظم شهر و نظم عقل به تدریج اینا قابل مقایسه میشن و به اصطلاح نخستین فیلسوفان یونانی برای اونها کیهانشناسی یعنی جهان یک قرینه پلیس بود یعنی پلیس همون ساختاری داشت همون به اصطلاح معماری داشت که کیهان در حقیقت پلیس تجسم زمینی معماری کیهان بود و در نتیجه کیهانشناسی یه بازتابیست از تجربه سیاسی پلیس خب این واژه پلیس و تو پس توجه داشته باشید که این پلیس وجود داشت که کسانی مثل افلاطون و ارسطو و اساساً فلسفه به وجود آمد و نظری‌ها راجع به سیاست و اخلاق و این این نکته‌ها خب عرض کردم که مکالمه افلاطون اسمش هست پلایتیا یا پلیتیا اونچه که ما جمهوری ترجمه میکنیم مسئله اخلاق و سیاست در یونان مربوط به این مربوط به یک سؤه که یعنی از در پاسخ به یک سوال هست که مسئله اخلاق و سیاست مطرح میشه و اون سوال اینه که زندگی خوب چیه؟ زندگی که ما بهترین نوع زندگی انسان بدونیم چه نوع زندگیه؟ در پاسخ به این پرسش اونوقت مسئله اخلاق و سیاست مطرح میشه برای مسئله سیاست برای افلاطون کاملاً متفاوت هست با ارست به خاطر اینکه اساساً وقتی که مسئله قتل سغرا به اصطلاح مرگ سغرات به وجود آمد همونطور که افلاطون در اون نامه نهم توضیح میده افلاطون و شاگردانش بسیار شوکه شدن و از اینکه بشود درون شهر فلسفه ورزید و و در و آزادی داشت ناامید شدن از اینکه رابطه شهر و فلسفه یک رابطه به اصطلاح رابطه قابل امکان رابطه شهر و فلسفه از بین رفت و در حقیقت افلاطون میگه که یعنی فلسفه به عنوان دشمن شهر تلقی شد دشمن جامعه دشمن نظام سیاسی در نتیجه افلاطون میگه که من از سیاست کاملاً معیوس شدم و به مطالعه و تحقیق پرداختم و و در نتیجه تئوری افلاطون این میشه که زمانی که شهر قبول بکنه که به حکومت یک فیلسوف تن بده اونوقت می‌تونه یک به اصطلاح شهر یا یک نظام عادلانه و یک زندگی خوب رو تأمین بکنه وگرنه تا زمانی که یک فیلسوف حاکم نباشه یا حاکم فیلسوف نباشه باشه شهر با از فضیلت دور هست بنابراین نظام آرانی افلاطون این هست که یک نظامی به وجود بیاد که شهر و حاکم شهر و فلسفه در یک جا در یک قدرت جمع بشه خب این ایده یعن اینکه افلاطون در کلاً در فلسفه سیاسیش به نوع آرمانی حکومت توجه داره به نوع آرمانی شهر توجه داره و تصور انسان و یک مبتنی بر یک تصور خاصیست از انسان یک تصور خاصیست از نوع شناخت ی و به ربط مستقیم داره با نظریه شناخت ربط مستقیم داره با نظریه راجع به فضیلت و و دیگر مسائل برای ارسطو کاملاً متفاوته این داستان و و توضیح میدم که تفاوت چیه اما هر دوی این‌ها معتقد هستن که سیاست یک امریست که به مسئله زندگی خوب ربط داره نه صرفاً یه مسئله فن حکومت داری نیست از نظر هم ارسطو هم افلاطون مسئله سیاست ربط پیدا می‌کنه به تصوری که ما از انسان داریم نسبتی که بین فلسفه و بین سیاست می‌بینیم تصوری که از قانون داریم تصوری که از امکان مشارکت عمومی آدم‌ها داریم و و معنای پلیس رو بسیار عمیق می‌کن می‌دونستن. برای افلاطون سیاست به معنای هدایت حقیقته. نکته اصلی در افلاطون رابطه‌ایست که او بین سیاست و حقیقت برقرار می‌کنه. یعنی برای افلاطون سیاست حقیقت انقدر مهمه که سیاست به جز ارتباطی که با حقیقت داره قابل تصور نیست. در هم در کتاب ریپابلیکش هم در کتاب استیت منج دولتش هم در کتاب لا قوانینش سیاست رو مسئله نظم روح و حقیقت می‌دونه یعنی هدایت سیاست رو به معنای هدایت انسان به سوی خیر می‌فهمه و ایده مرکزی افلاطون اینه که اکثر انسان‌ها حقیقت رو نمی‌شناسن بنا همونطور که در مورد سقرات به وجود اومد بنابراین اگر سیاست رو به خواست عمومی واگذار کنید کسی مثل سقراتو به مرگ محکوم می‌کنن. شهر شهر گرفتار جهل و به اصطلاح میفته دست آدم‌هایی که خیلی دانش دارن و خیلی هنر قانع کردن مردمو دارن ولی تعهد به حقیقت ندارن. یعنی سوفی یعنی رسانه‌ها به عبارت دیگه امروز یعنی شهر و آدم‌هایی که به اصطلاح در یک جامعه زندگی می‌کنن اسیر امیال و حرج و مرج و به اصطلاح زندگی نامطلوب میشن. در نتیجه سیاست باید زیر هدایت عقل و فلسفه و معرفت به خیر قرار بگیره. به همین دلیله که نمونه آرمانیش اینه که سیاست تابع فیلسوف باشه‌ها. تحت حکومت فیلسوف باشه. ارسطو متفاوته نگاهش البته توجه کنید که افلاطون آتنیه ارسطو مهاجره و این خودش خیلی مهمه در کل داستانه ارسطو کلاً تمام فلسفه ارسطو می‌تونه تحت تأثیر این نکته قرار بگیره که حالا بحثش جداست ولی ارسطو پالیتیکس رو و فلسفه و اخلاق رو هر دو رو یک مسئله بسیار زمینی و تجربی می‌دونه برخلاف با افلاطون و ان و از نظر او انسان اساساً یک جانور سیاسیست و و توجه کنید که او د تا تعریف داره از انسان یک جا میگه انسان کسی جانوریست که لوگوس داره یه جای دیگه میگه انسان جانور سیاسیست بنابراین انسان از نظر ارسطو تنها در درون شهر و در جریان مشارکت مدنیست که می‌تونه به کمال برسه اما بر خلاف افلاطون سیاست حکومت حاکمان حکیمان نیست فیلسوفان نیست بلکه هنر سامان دادن به زندگی مشترک از نظر ارسطو سیاست یعنی هنر همزیستی به عبارت دیگه او بین سیاست و حقیقت بین همزیستی انسان‌ها و حقیقت ارتباط به ارتباطی که افلاطون معتقده رو نداره یعنی برای همزیستی اونوقت حقیقت بی‌معناست شما اگر بخواید اگر اصل اولی شما اولویت شما همزیستی باشه حقیقت دیگه معنا نداره بلکه اونچه که معنا داره تکسره برای افلاطون حقیقت مهمه اما برای ارسطو همزیستی مهمه در نتیجه جامعه افلاطون جامعهست یکدست و و تحت حکومت حقیقت واحد اما جامعه افلاطونی ارسطویی جامعهست متکسر برای افلاطون فیلسوف یه کسیه که از غار بیرون میاد حقیقت رو پیدا می‌کنه برمی‌گرده به غار و باید به اصطلاح کسانی رو که در غار هستن این جامعه رو با حقیقت هدایت بکنه یعنی مسئولیت فیلسوف هدایت شهر هست به سوی حقیقت در نتیجه سیاست یک ماهیت متافیزیکی پیدا می‌کنه برای ارسطو حقیقت یا حقیقت سیاسی بسیار نسبی‌تر، عملی‌تر وابسته به تجربه‌های انسانیست. یعنی میگه سیاست مثل ریاضیات نیست. تصریح می‌کنین که سیاست مثل ریاضیات نیست. امر سیاسی با احتمال‌ها، با اختلاف‌ها و با داوری عملی که فرونسس میگن سرکار داره. در نتیجه تفاوتی به وجود میاد در نگاه افلاطون به قانون و نگاه ارسطو به قانون. برای افلاطون در در جمهوری انسان حکیم یعنی فیلسوف از قانون مهم‌تره. یعنی قانون‌گذاری کار فیلسوف حاکم هست و چون قانون کلیست و حکیم هست که حقیقت کلی رو می‌شناسه. بنابراین بهترین حکومت میشه حکومت حاکم فیلسوفی که قانون‌گذاری و اجرای اون قانون رو بیش از همین و بهتر از همه می‌دونه. ارسطو متفاوت می‌فهمه قانون رو و معتقده که حتی بهترین آدم‌ها هم ممکنه که دچار خشم و غضب و یا تعلقات هیومن اینترست اونچه که عنوان کتاب هابرماس هست همینه دیگه هیومن اینترست یعنی تعلقات آدمی یعنی انسان یه موجودی نیست که بتونه کام مثل ماشین تابع نظم عقلانی باشه بلکه انسان یه موجودیست که از بسیاری از غرائض و امیال و نمی‌دونم چیزای مختلف تأثیر می‌پذیره. بنابراین این انسان نیست که بر قانون می‌تونه حکومت کنه. این قانون هست که باید بر انسان حکومت کنه. تفاوت مهم افلاطون و ارسطو اینه. در ارسطو انسان هست که قانون رو بر قانون حکومت می‌کنه ولی در ارسطو قانون برسان حکومت می‌کنه. این وقتی حکومت قانون میگیم به این معناست و این برای سنت جمهوریخواهی و قانون اساسی غربی بسیار تعیین کننده است و همین طور در مسئله مشارکت سیاسی افلاطون به دموکراسی به مردم بسیار بسیار بدبینه ولی ار ولی ارسطو کاملاً متفاوته در ارسطو نوع حکومت‌ها با نسبتی که با نقشی که آدم‌ها درش دارند تقسیم بندی میشه در حقیقت ارسطوس که معتقده آدم‌ها مجموعه مردم از فرد خاص یا از نخبگان خاص بهتر داوری می‌کنن بهتر قضاوت می‌کنن این مسئله کاملاً مسئله شناخت یعنی نکته [گلویش را صاف می‌کند] شناختی و مسئله مربوط میشه به نظریه معرفت شناختی میگه که مجموع جامعه احتمال خطاشون یا نوع به اصطلاح داوریشون بسیار بهتر هست از اینکه یک جامعه یک نوع در نوع دیسپاتیزم یا خودکامه که یک فرد حکومت میکنه یا آریستوکراسی که یک گروه خاص طبقه خاص بنابراین افلاطون پلیس رو یک پدیده هماهنگ واحد و بازتابی از روح منظم و در روح در حقیقت عقلانی می‌دونه ولی در نتیجه اختلاف و تکثر در اونجا هیچ معنا نداره دیگه تا جایی ممکن شهر تابع یک قانون واحد هست ولی ارسطو همین رو مورد نقد قرار میده و میگه که اگر شهر یک دست بشه یکی بشه دیگه شهر نیست و و از دید او پلیس ذاتاً تکسر و تفاوت و گوناگونی درش وجود داره و این تکثر هست که پلیسو ایجاد می‌کنه و از نظر افلاطون فیلسوف دیگه نمی‌تونه تو شهر زندگی کنه منز یک رابطه بسیار پر مسئله‌ای بین فلسفه و سیاست از زمان افلاطون تا امروز شکل می‌گیره رابطه بین چه نوع رابطه بین فلسفه و سیاست هست که خب کسانی مثل هانرنت و اینا معتقدن که جدایی فلسفه از سیاست باعث ظهور نظام‌های توتالیتر میشه. فلسفه در ارسطو فلسفه و سیاست به هم نزدیک میشن و قانون‌گذاری، تربیت شهروندان و سازمان زندگی مشترک بخشی از عقل عملی قرار می‌گیره و برعکس روش افلاطون که دیالکتیکی و خیلی ایدآلیستی و متافیزیکیست و سیاست مبد آغازینش خیر هست. در ارسطو بسیار ماهیت تجربی، تطبیقی و تاریخی داره و در نتیجه قانون به خاطر همین هست که ارستو می‌تونه قانون‌های اساسی پلیس‌های مختلفو جمع‌آوری کنه و سیاستو با مشاهده دقیق تحلیل بکنه و مقایسه بکنه. خب در نتیجه برای ارسطو مسئله اخلاق فردی وقتی که شما معتقد هستید که جامعه درکش از حقیقت یا نوع قضاوتش بسیار اعتبار بیشتری داره تا فرد این به چه معناست؟ به معنای اینکه فرد هم اگر بخواد به سعادت برسه سعادت فرد در این هست که در درون جامعه زندگی بکنه این باعث میشه که در مخصوصاً در ارسطو اخلاق و سیاست در حقیقت دو وجه یک واقعیت هستن هم اخلاق سیاسیست و هم سیاست اخلاقیست چرا به خاطر اینکه هم شما از نظر فردی سعادت در گروه اینه که در درون دون جامعه زندگی بکنید و از اون طرف اون جامعه ساخته افراده و تکسر افراد خب چقدر دیگه وقت داریم آقای بابک جان آ یک ساعت و ۲۰ دقیقه صحبت کردم خب من اینجا متوقف میشم از هفتم ژوئن یعنی هفدهم خرداد روزهای ش یکشنبه به مدت ۱۰ جلسه من راجع به ارسطو صحبت می‌کنم اخلاق و سیاست نزد ارسطو با بر اساس کتابی که پیدیافشو قرار خواهم داد در باق فلسفه اسم کتاب هست پتیکشن اتیکس جنبه‌های سیاسی اخلاق ارسطو و این کتاب در حقیقت ما فصل فصل به پیش خواهیم رفت بر مبنای این کتاب ما به نگاهی می‌کنیم به فلسفه و اخلاق نزد ارسطو و بعد شکلی که تفاوتش که با به اصطلاح تفاوتی که با فهم ما و فهم مسلمان‌ها داشته دوستان میتونن برای من ایمیل بفرستن مهدیقه خلجی مهدیخلجی@gmail.com و جزئیات بیشتر دریافت کنن به هر حال من در خدمت دوستان هستم [گلویش را صاف می‌کند] بله خیلی ممنون خسته باشید خواهش دوستان اگر نکته‌ای یا پرسشی ملاحظه‌ای منظور صحبت خلجی هست تشریف بدید و سپرم اکسپت کردم درخواست شما رو بذار اینوایتم بفرستم که باشه خواست جم اگه خوش اومدید بفرمایید با عرض درود خدمت جناب خلجی شما آقای بابک من یه سؤالی داشتم از آقای خلجی درباره خب این دو مدلی که یکیش افلاطونیه که فلسفه رو و سیاست رو اونجوری که من استنباط می‌کنم از آن فیلسوف میدونه دیگه و حکمرانی رو متعلق به فیلسوفان و ارسطو خب یک دیدگاه تکسر گرایانه داره و جامعه رو یک مجموعه کسر می‌بینه. حالا در این رابطه من می‌خواستم [خنده] از آقای خلیجی نظرشونو راجع به جامعه آمریکا در رابطه با این دو الگو بگم که تا بپرسم که چقدر نزدیکه یا دوره از این الگوها و سوال بعدی اینه که البته خب این سؤال بعدی من شاید یه مقداری ولی خارج از معنی باشه ولی جمهوری اسلامی مبنای حکومتیشو بر اساس حکومت فقها قرار داد که به نوعی شبیه اون الگوی در واقع افلاطونیه حالا کار نداریم کسانی که به عنوان فقها رفتن تو این مجمع [صدای آه][گلویش را صاف می‌کند] استاد اصلا خبرگان و اینها کیا هستن؟ ولی مثلاً فرض بفرمایید یه کسی مثل آقای چی به اسمشو من الان از خاطرم رفت لاریجانی خب این یک فیلسوفدان بود و کتابهای فلسفی هم نوشته بود ولیکن خب در عمل [گلویش را صاف می‌کند] به اصطلاح رفتار سیاسیش آرای سیاسیش عمل سیاسیش خب باپل زیر سؤاله من نظرش ایشونو راجع به اینم می‌خواستم بدونم ممنون میشم بله ممنونم شاید سؤال خیلی جدی‌تر این باشه که کسانی که به اصطلاح مخالف اینا هستن یعنی روشنفکران اونا چقدر به سیاست به مفهوم افلاطونیش نزدیکن یا به مفهوم ارسطو به عبارت دیگه آیا اون چیزی که مشروطه میگیم مشروطه چی بود؟ مشروطه دعوایی بود بین سنتی‌ها و روشنفکران بر سر شیوه اداره مملکت خب اون مشروطه که اومد تو ایران آیا واقعاً به مش به اون سیاست و ق و مفهوم قانون اساسی که در غرب بود نزدیک بود یا اینکه کاملاً ما یک تصور ارسطویی دار که وجود داشت قبلاً راجع به حکومت مرد افلاطونی که وجود داشت ما مدرنیته رم به شکل افلاطونی فهمیدیم یا به عبارت دیگه فرقی بین روشنفکران و مخالفان روشنفکر یعنی فرقی بین مشروطه‌خواهان و مشروعهخواهان در اینکه حقیقت چیه و حقیقت باید حاکم بشه بر جامعه نبود یعنی کهه مشروطه خواهان هیچ تصوری نداشتن از اینکه اون چیزی که در غرب به نام قانون اساسی و حاکمیت قانون اساسی به وجود آمده از محصول مشارکت آدم‌ها بوده نه محصول یک پروژه‌ای که از بالا بیاری و حاکم بشی. به عبارت دیگه مدرنیته‌ای که ما در ایران آوردیم در حقیقت مبتنی بری به اصطلاح مدرنیته به عنوان یک حقیقتی که جایگزین حقیقت قبلی میشه. بنابراین رضا شاه می‌تونه بنیانگذار مدرنیته باشه در ایران مثلاً در ایران هیچ نیازی نیست که برای مدرنیزاسیون جامعه شما دموکراسی داشته باشین و کاملاً این تلقی جا افتاده که دموکراسی یک امریست که حکومت‌ها میارن و و می‌تونن حکومت‌ها به اصطلاح تمام زندگی شما رو مدرن بکنن و دموکرات هم نباشن این کاملاً برداشت برداشت غیر سیاسی از سیاست برداشت غیر به اصطلاح قانونی از قانون و و در حقیقت اون چیزی که در ایران به نام قانون یا کانستیتوشن قانون اساسی تلقی شد یک تلقی غیر کانستیتوشنال از کانستیتوشن بوده یعنی تصوری که از مدرنیته ما داریم الانم همینه دیگه مدرنیته ما یه سنتو یه چیزی می‌دونیم مدرنیته رو یه چیز دیگه می‌دونیم که این باید جایگزین اون بشه و و کی باید جایگزین کنه روشنفکران و حکومت درست خلاف اون چیزی که چیزی به نام دموکراسی و سیاست نزد افلاطون و در غرب وجود داشته این خیلی مهمه که در ارسطو محتوای سیاست مهم نیست یعنی مهم نیست قانون اساسی شما بنویسه که زن‌ها حجاب باید داشته باشن یا حجاب نداشته باشن قانون اساسی باید محصول مشارکت آدم‌ها باشه نه محصول حقیقت نه خیر خیر خیر مطلقی که من می‌دونم و باید همه براش عمل بکنن به همین دلیله که ما هنوزم وقتی صحبت میکنیم راجع به آزادی و دموکراسی و اینا به مفهوم چیزایی که نداشتیم و باید بیاد یا باید مثلاً از یه اتفاقی بیفته که برای به آزادی برسیم در حالی که چنین چیزی معنی نداره آزادی دموکراسی سیاست چیزی نیست که برای یک جامعه آورده بشه ولکه محصول مشارکت آدمست. همونطور که گفتم پلیس قبل از این تئوریها به وجود آمده. قبل از تئوری سیاست یعنی اون پلیس هست اون نوع جامعه هست که امکان فلسفه و امکان آزادی و امکان دموکراسی رو ایجاد می‌کنه. نه اینکه یک ایده‌ای به نام آزادی و دموکراسی یه جای دنیا به وجود بیاد بعد ما بفهمیم که عجب اینکه اینجاست خیلی بهتر از اونه. بیایم و بجنگیم با اون به اصطلاح نظام سنتی برای جایگزین کردن. این این مشکل ما این نبود که یک عده‌ای مخالف مشروطه بودن، یه عده‌ای موافق مشروطه. مسئله این بود که اساساً مشروطه یک امر کاملاً بیگانه‌ای بود برای ما و اون دعوایی که در ایران صورت گرفت به عنوان دعوای سنت و تجدد، دعوای سنتی‌ها بود بر سر یک تجددی که هر دو در تصور کاملاً تخیلی داشتن ازش. همونقدر روشنفکران تصورشون تخیلی بود از مدرنیته که سنتی‌ها سپاس خواهش می‌کنم بسیار خب اگر دوستی نکته‌ای ندارن من از خدمت دوستان مرخص میشم و خواهش می‌کنم که به گروه تلگرامی باق فلسفه نگاه بکنید بهخاطر این منابع رو من در اونجا قرار میدم اگه بخواین منابعی رو در این زمینه نگاه بکنین و همین طور اگر علاقهمند هستین به این موضوع برای شرکت در اون دوره خوشحال میشم که ایمیل بفرستید و در خدمت شما خواهم بود بابک عزیز متشکرم از شما و امیدوارم که بتونیم با همدیگه در این دوره پیش بریم یک دوره دیگری رو هم من فردا راجع بهش صحبت می‌کنم که راجع به مونتسکیور و کتاب روحالقوانینش هست. میخوام در ۱ جلسه روحالقوانین رو بخونیم و می‌دونین که روحالقوانین یه کتاب بسیار بنیادیست مخصوصاً مسئله تفکیک قوا که امروزه یکی از مسائل اساسیست در تئوری مهمش اونجاست و خیلی چیزای دیگه فهمش و و درکش بدون اون کتاب مهم نیست ممکن نیست ولی متأسفانه در زبان فارسی این کتاب به صورت بسیار بدی ترجمه شده و در مباحثی که ما در باب قانون اساسی و مشروطه و این‌ها داشتیم نه در دوران مشروطه و نه در دوران جمهوری اسلامی کسی هیچ تصوری از این کتاب و این مقولاتی که در این کتاب هست نداشته اساساً کسانی که در ایران قانون گذاشتن یا در وضع قانون اساسی مشارکت کردن مطلقا هیچ تصوری از فلسفه و اندیشه سیاسی نداشتن و کسانی قانون گذاشتن در ایران که کمترین آگاهی و آشنایی رو با مسئله قانون و قانون‌گذاری فلسفه سیاسی و مقولات مهم اون داشتن در حقیقت قوانین در ایران به شکل به ذهن در به از ذهن غیرقانونی برمیاد فردا راجع به منتسکه صحبت می‌کنم راجع به این کتاب صحبت می‌کنم و اون هم یک جلسه با تمرکزی بر خود کتاب و فصل فصل پیش رفتن انجام خواهد شد سپاسگزارم م از شما و براتون وقت خوشی آرزو می‌کنم.