درباره‌ی «مفهومی» بودن زبان‌های یونانی و لاتین و اهمیت فلسفی آن

همه چیز خوب هست در یوتیوب. خب اجازه بدید از همین به اصطلاح نکته‌ای که دوستمون مطرح کردن راجع به در حقیقت تفاوت زبان لاتین و یونانی در ارتباط با فلسفه با زبان‌های دیگه. [گلویش را صاف می‌کند] ببینید البته که تفاوت هست یعنی منتها یه نکته رو عرض کنم جهان انسانی رو اگه بخواید بشناسید فقط و فقط با کشف و حتی تخیل تفاوت‌ها باید بشناسید بنابراین شناخت منوت به فهم تفاوته اما اگر بخواید فهم به اصطلاح درستی داشته باشید از این تفاوت‌ها ها باید تمام این تفاوت‌ها رو انسانی بدونید. یعنی چی؟ یعنی تاریخی بدونید. یعنی اینکه هیچ چیزی در این جهان جهان انسانی نیست که تاریخی و در یک تحول مدام نباشه. بنابراین وقتی که ما از ویژگی‌های مثبت یا منفی هر فرهنگی یا هر تاریخی صحبت می‌کنیم به این معنا نیست که این ویژگی‌ها در ذات اون فرهنگ هست. مثلاً فرض کنید امروزه میگن که زبان فارسی زبان شعره یا ذهنیت ایرانی ذهنیت شاعرانه است. این به معنی نیست که خداوند تقدیر کرده یا مغز ایرونیا به قول آقای رونانی یه شکل خاصیست که اینجوری فقط کار می‌کنه. بنابراین اگر شما ایرانی باشید محکومید به تاریختون محکومتون محکوم هستید به سنتتون نه از دید فلسفی ه انسان و هر آنچه انسانیست تاریخیست یعنی مدام در حال تحوله مدام در حال تغییره و هیچ انسان هر انسانی حتی لحظه کنونیش با لحظه قبلش یکی نیست و کاملاً متفاوته [صدای خرناس] و از طرف که این تفاوت ها رو در حقیقت انسان‌ها به وجود آوردن. ساخته انسان‌هاست. ساخته زبان انسان‌ها. ساخته ذهن انسان‌ها. ساخته شیوه زندگی انسان‌ها و در نتیجه تفاو میشه می‌توان هم این تفاوت‌ها رو توضیح داد که چگونه تاریخ به اصطلاح تحولات گوناگونی رو از سر گذروندن. هم شما می‌تونید در جاهای دیگه تغییر ایجاد کنید. علوم انسانی و و به طور کلی فلسفه و علوم انسانی مدرن این‌ها دانش‌های شناخت انسان در تاریخ و در جامعه یعنی انسان رو خارج از تاریخ و خار از جامعه نمی‌دونن و چون انسان موجودیست تاریخی و اجتماعی یعنی که هر آنچه در جهان انسانی هست قابل تغییره و و علوم انسانی علومی هستند برای به ترک وضعیت موجود و رفتن به یک وضعیت کاملاً ناشناخته و و تجربه نشده که بهش میگن آینده آینده اصطلاحاً یعنی هم خب بنابراین ما اگر مثلاً فرض کنیم بگیم که آلمانی‌ها ماشین بنز درست کردن ایرونیها مثلاً نتونستن درست کنن این به این معنی نیست که یک نقص جبری و رفع نشدنی و ذاتی در وجود ایرانی‌ها هست. نه این کاملاً قابل توضیحه. همه چیز در جهان انسانی و چون که انسانیست قابل فهمه. به عبارت دیگه انسان فقط چیزی رو می‌تونه بفهمه که خودش خلق کرده و چون انسان و جهان انسانی با زبان انسانی خلق شده، بنابراین با زبان انسانی هم فهمده میشه. این یه نکته رو توجه کنید. بنابراین ویژگی‌هایی که من میگم راجع به زبان لاتین و یونانی در قیاس با زبان‌های دیگه هرگز به این معنا نیست که این ویژگی‌ها ذاتی این زبانن. نه این ویژگیها تاریخین. یعنی چی؟ یعنی که مثلاً فرض بکنید اگر کتاب اناجیل که زبان می‌دونید زبان عیسی زبان آرامی بود بنابراین اناجیل به زبان آرامی نوشته شدن ولی بعدها این اناجیل ترجمه شدن به زبان یونانی و اصل آرامی اون‌ها نه تنها از بین رفت که خود زبان آرامی به زبان مرده تبدیل شد و الان ما نمی‌دونیم دقیقاً که متن اصلی آرامی به اصطلاح اناجل چگونه بوده و این ترجمه یعنی ترجمه یونانی در یک اتفاق بود همون طوری که ترجمه به اصطلاح جیمز کینگ از بایبل میگه یک اتفاقیه همون طور که ترجمه مولتر اتفاق خیلی اتفاقات میتونست بیفته که یه شکل دیگه بشه بنابراین هیچ همون طوری که امروز با از روز گذشته جداست فردا هم می‌تونه سراسر یک روز جدیدی باشه به قول هانرنت اونچه که در جهان انسانی بسیار چشمگیر و برجسته است اینه که انسان جانوریست که همواره می‌تواند از اول آغاز کند. نیو بگنینگ هر لحظه می‌تونه برای آغاز یعنی محکوم به گذشته خودش نیست یا محکوم به اکنون خودش [صدای خرناس] زبان‌ها رو به طور کلی میشه به دو طیف تقسیم کرد زبان‌های مفهومی و زبان‌های غیر مفهومی زبان‌های مفهومی زبان‌هایی هستند که ما الان اگر بخوایم درباره به اصطلاح زبان‌های مفهومی مصداق مشخصی بگیم دقیقاً همین زبان لاتین و یونانی امروزه مهمترین و عظیم ترین سرمایه موجود هست در طیف زبان‌های به اصطلاح مفهومی کانسپتوال لنگوج یک خودش یک مفهوم تاریخی و فلسفی و ایدئولوژیکه نه صرفاً یک ویژگی طبیعی انسان‌ها یعنی شکلی که شما از یک زبان استفاده می‌کنید یا شکلی که زبان به کار میره اون زبان رو دارای یک سری توانایی‌ها و کاستی‌هایی می‌کنه. بنابراین این زبان به خ زبانی وجود نداره. ما چیزی به نام زبان یونانی نداریم. زبان فارسی که وجود نداره چیزی در خارج به نام زبان فارسی. زبان فارسی اون چیزیست که ما می‌نویسیم به نوشته شده به و به سخن درآمده. بنابراین این زبان با کاربردش هست که شکل پیدا می‌کنه. اگر شما یک زبانی رو در زمینه مثلاً تخیل ادبی به طور گسترده از به کار ببرید و مثلاً ممنوع کنید هرگونه انتشار اثر مذهبی رو باهاش یا فلسفی رو باهاش طبیعتاً اون زبان در اون زمینه رشد پیدا می‌کنه یا اینکه فرض بکنید در دوران ما در ایران علت اینکه انقدر فارسی سرنویسی توانسته خودش رو به عنوان یک فارسی اصیل جلوه بده چیه؟ کاملاً دلایل دولتی و به اصطلاح حکومتی و ایدئولوژیک داره به اصطلاح به سیاست‌های زبانی دولت بستگی داره در عصر جدید مسئله زبان بسیار پیوند داره با مهندسی اقتدارگرایانه زبان این ربطی به خود زبان‌ها نداره این حرفایی که امروزه ما راجع به زبان فارسی می‌زنیم و تاریخ زبان فارسی یعنی حرفای ستایش می‌زنیم اکثراً خرافات و نظریه‌های توتعهست. عربا اومدن زبان فارسی رو از بین بردن. زبان فارسی نمی‌دونم هویت ما بود. بعد فردوسی شاهنامه رو درست کرد. اینا همه حرف خرافاتیست که در حقیقت زبان فارسی نه اینطوری به اصطلاح نه چنین سرگذشتی داشته و نه زبان فارسی امروز رو شما می‌تونید با به اصطلاح بگید به ذات خودش دارای توانایی خاصی هست. مثلاً آقای کزازی میگه زبان فارسی من استدلال کردم به برهان که زبان فارسی از نظر قدرت بیان مفاهیم پیچیده‌ترین و پیشرفته‌ترین ساختار در میان همین زبان‌های دنیا رو داره. خب همچین چ حرف مزخرفه. زبانی که به کار نرفته که ویژگی نداره اون شما درباره هر زبانی تا زمانی که به کار رفته یعنی تا امروز ما می‌تونیم راجع به زبان فارسی توانایی‌هاش ناتوانی‌هاش کاستی‌هاش و و به اصطلاح پستی بلندیاش حرف بزنیم اما اینکه زبان فارسی بتونه زبان علم بشه اون تاریخ تعیین می‌کنه اون بستگی داره به اینکه زبان فارسی چگونه به کار بره و جریان علم مثل چه سمتی؟ بنابراین زبان فارسی نه ناتوانی ذاتی داره نه توانایی ذاتی و لاتین و یونانی هم همین ط اما تفاوت هست بین زبان یونانی و لاتین و دیگر زبان‌ها وقتی ما میگیم زبان یک زبان مفهومیست منظور اینه که اون زبان توانایی تولید و حمل و انتقال مفاهیم انتضاعی فلسفی علمی و حقوقی رو در یه سطح پیچیده و سیستماتیک داره این ویژگی زبان لاتین و یونانیه به همین دلیل که اونچه که به این به زبان یونانی اهمیت میده و در حقیقت یونان با این زبان ساخته میشه در حقیقت ابداع گرامره ابداع گرامر یک درک کاملاً انتضاعی به شما میده از زبان به خاطر گرامر به شما نمیگه که چی بنویس درباره چه موضوعی بنویس یا چه عقیده‌ای رو بنویس درباره محتوای نوشته شما مطلقا هیچگونه نظری نداره او درباره فرم سخن گفتن فرم کاربرد زبان و شکل کاربرد کلمات برای اینکه معنا بدن قاعده تعیین می‌کنه این یعنی که شما اساساً می‌تونید بگید زبان ه یعنی ما ایرانی‌ها هیچ موقع نمی‌تونستیم از زبان صحبت می‌کنیم. یعنی زبان به عنوان یک امری که می‌تونه گرچه بین همه فرهنگ‌ها مشترکه ولی شاخه‌های مختلف و گونه‌های مختلف داشته باشه ها. پس درک ما از خود زبان یک درک غیرمفهومی بوده. یا من مثال دیگه‌ای براتون بزنم. ابن خلدون رو مقایسه کنید با رساله سیاست ارسطو. ابن خلدون به عنوان نمونه‌ها ابن خلدون در تمام این مقدمهش هیچ تصوری از یک نوع نظام سیاسی که پادشاهی یا حکومت به اصطلاح فردی و استبدادی نباشه نداره. یعنی چی؟ یعنی تصورش از حکومت اون چیزیست که به عنوان حکومت در تاریخ و فرهنگ که او می‌شناخته وجود داشته. برای او چیزی به نام مفهوم انتضاعی معنا نداره. هر کلمه‌ای ارجاع میده به یک امر واقعی و جزئی خارجی. بنابراین وقتی که ابن خلدون راجع به حکومت حرف می‌زنه، راجع به حکومت به اون معنایی که می‌شناسه. همون طور که رضا خان وقتی می‌خواست در ایران جمهوری تأسیس بکنه، ج درکش از جمهوری به هیچ وجه مفهومی نبود. بلکه اون جمهوری رو همون چیزی می‌دونست که آترک در ترکیه برقرار کرده. ما ایرانی‌ها نسبت به تجددم همینطوریم. در شما یه مقایسه‌ای بکنید بین سفرنامه‌های سیاحان ایرانی به اروپا و سیاحان اروپایی به ایران. اروپایی‌ها وقتی که مشاهده می‌کنند می‌توانند و در مشاهده خودشون رو در قالب تحلیل انتضاعی بفهمن. یعنی چی؟ یعنی می‌تونیم شما نگاه کنید شاردن مثلاً در زمان صفویه آمده ایران و فارسی رو بهتر از خود اصفهانیا حرف می‌زده. این آدم در اون دوران اجازه بدید من یک نقل قولی رو از چیز براتون میارم در اون دوران میتونسته اجازه بدید ببخشید توصیفی که میکن می‌کنه از ایرانی‌ها انقدر این توصیف مهمه از نظر اینکه اولاً تصویری که در ۱۰ جلد در حقیقت سفرنامهش میده شاردن اولاً یک تصویر سیستماتیکه یعنی از شکل غذا خوردن تا شیوه تدریس فلسفه و حقوق تا عرفان تا از جهانبینی به اصطلاح فلسفی ایرانی‌ها گرفته تا جزئی‌ترین جزئیات در زندگی روزمره این‌ها رو در یک سیستم به اصطلاح کاملاً منطقی و و شناختی منسجم بیان می‌کنه و به هم این توصیف توصیف پراکنده و اتفاقی نیست مثل توصیف سیاحان ایرانی بلکه توصیفیست کاملاً در جهت ساختن یک معماری به اصطلاح شناختی یعنی بر ذهن شما یک ایرانی رو یک ایرانی رو می‌سازه که کاملاً به اصطلاح ساختار معمارانه ساختار منطقی و سیستماتیک داره این برای ما ایرانیها اصلا همچین چیزی معنی نداره شما از نوشته کتاب مال الهند ابریحان بیرونی بخونید تا دیگر نوشته‌ها ما در تاریخ خودمون یک ژانر نوشتاری داریم به نام ملل و نهل کتابای ملل ملحل یا کتاب‌هایی که در مورد تفاوت مذاهب و فرق گوناگون هست. ادیان و مذاهب گوناگون. خب از نظر مسلمونایی که این کتابا رو می‌نوشتن از شهرستانی بگیرید تا دیگران مذهب دین یه دینه مذهب یه دینه فرقه رستکار یه دینه باقی همه شبه دین همه دروغین و همه راه به گمراهی می‌برن. ۷۲ ملت همه را عذر بده چون ندیدن حقیقت ره افسانه زدن اما اون یک فرقهست که فقط حقیقیست اصیله و رستگار میشه بنابراین ما تصوری حتی از دین هم نداشتیم که به اصطلاح مفهومی باشه تصوری از اسلام نداشتیم که مفهومی باشه تصوری از در حقیقت تعلقات مکانیون یعنی چیزی به نام وطن برای ما به به صورت مفهومی اصلاً معنی نداشته. بنابراین یونانی‌ها برخلاف دیگر ملت‌ها اونها نه الفبا رو اختراع کردن نه نوشتار رو اختراع کردن. اونچه که اون‌ها اختراع کردن یک نوع اندیشیدن سیستماتیک بود که به یک زبان سیستماتیک نیاز داشت. یعنی شما نیازمند هستید برای اینکه قانون یک زبان قانونمند داشته باشید تا بتونید اندیشه قانونمند داشته باشید. اونوقت اندیشه قانونمند به شما می‌تونه امکان بده که چیزی به نام تناقض و عدم تناقضو بفهمید و به همچین به اصطلاح عارضه‌ای در اندیشیدن آگاه بشید و چون آگاهی دارید به مسئله تناقض و آگاهانه از او پرهیز می‌کنید بنابراین می‌تونید سیستم بسازید یعنی در یونان زبان اینطور نبود که یه زبانی باشه برای فلسفه یه زبانی باشه برای سیاست یه زبانی باشه برای مردم عادی نه زبانی که به کار می‌رفت در هر قلمرویی که به کار می‌رفت با قلمروهای دیگه ارتباط داشت یعنی یک [صدای خرناس] جهان بود و یک زبان بود اما در ساحت‌ها و در سوی‌ها و در موقعیت‌های مختلف این در مورد فرهنگ ما چنین نبوده زبان فلسفه در میان ما در تاریخ ما اساساً اصلا زبان آدم‌های اصلا زبان ان به مفهوم دقیق کلمه زبان فلسفه زبان غیر ارتباطیست یعنی چی؟ یعنی که اولاً زبان یونانی متون یونانی یا فلسفه یونانی یا علوم یونانی رو ما از یونانیان ن نیاموختیم بلکه ما این‌ها رو خودمون به به اصطلاح به واسطه هوش و حدس و بسته به توانایی شخصی اون رو ترجمه و تفسیر کردیم و بعد زبان فلسفی که ساخته شد هرگز زبانی نبود که با زبان زندگی مردم ارتباط داشته باشه. وجود و ماهیت و حدوث و قدم و امکان و نمی‌دونم اینا هیچ هیچ آدم عاقلی به خودش نمیگه من ممکنالوجودم و هیچ انسان مؤمنی واج به واجبالوجود ایمان نمیاره. یعنی زبان فلسفه‌ای از تجربه زندگی جدا بود در و هست در ایران. زبان فلسفه ورزی از زبان زندگی جدا. زبان علوم انسانی از زبان زندگی جداست. ولی در غرب اتفاقاً شما زمانی می‌تونید به تجربه‌هاتون بیاندیشید که درست با همون زبانی بیاندیشید که همون تجربه‌ها رو آزمودید. من زمانی می‌تونم به زندگی خودم فکر کنم که بتونم به همون زبانی بیاندیشم که زندگی می‌کنم. به همین دلیل فلسفه زمانی مدرن شد که شورش کرد علیه زبان لاتینی که تبدیل شده بود به یک زبان به اصطلاح دانشگاهی و زبان روزمره اروپا در جاهای مختلف کاملاً یک چیز دیگه بود یعنی فرانسه و انگلیسی و حالا آلمانی و اینا همه وجود داشتن ولی زبان غیررسمی بودن زبان علم و فرهنگ و سیاست نبودن دکارت گفت که من که مسئلم این نیست که یک رساله دانشگاهی بنویسم دکترا بگیرم یا اینکه اعتبار دانشگاهیم بالا بره من اصلاً مسئلم این چیزا نیست من مثلاً میخوام ببینم که آیا واقعاً من می‌فهمم دنیا چه خبره یا نه من می‌فهمم که هستم یا نه در نتیجه وقتی میگم من باید به منه که تمام زندگیم از بچگیم تا حالا می‌شناختم فکر بکنم به من نه به مثلاً ما به سوا نه به من به اون زبانی که حرف میزنم در نتیجه دکارت فلسفهش رو به زبان فرانسه نوشت به زبان مردم کوچه و بازار نه زبانی دانشگاهی همون کاری که دکارت کرد با کانت کرد با نقد عقل محض نمیدونم ماکول با به اصطلاح شهریار کرد اندیشه اندیشیدن حقیقی تنها به زبانی ممکن هست که شما به اون زبان زندگی می‌کنید. در غرب همچنان اینطور هست. یعنی شما اگر یه کلمه مثل ایرانیا اگر حرف بزنید یا به بر و بر شما نگاه می‌کنن یا تعجب می‌کنن یا از اونجا که هستین یا خودشون میرن بیرون یا شما رو از پنجره میندازن بیرون. مثلاً اینکه بگیم آدورنو اینطوری گفته. بله همون طوری که مثلاً ماکیاول میگه اخلاق از سیاست جداست. بنابراین اخلاق از سیاست جداست. طرف شاخ درمیاره که شما چهجوری یک نقل قول‌های بسیار بیساس و مفهم و کلی رو نتایج بسیار عملی و سرنو ازش می‌گیرید و چطور می‌تونید اینطوری از ماکول حرف بزنید به راحتی اصلاً چه ضرورتی داره از ماکولی حرف بزنید یک یه نفر به من گفت که من رفتم در سفر یکی از ایرانیا برا من ت من نمی‌شناختمش با من تماس گرفت بود گفته بود که گفت می‌گفت گفت که من رفتم در یه جوانی بود از این جوانایی که به اصطلاح مترجمان نوخواسته اون زمان بود گفت من رفتم سفارت آمریکا در دبی که ویزا بگیرم و تمام ترجمه‌های خودمم بردم و بهشون گفتم که من مترجم آدور و مکتب فرانکفوردم ولی اصلاً توجه نکردم یعنی نمی‌فهمیم که این فلسفه‌ها درست به این دلیل که به زبان زندگی فل به اصطلاح به وجود آمدن توانستن زندگی رو بسازن دگرگون کنن و و در حقیقت اون شخص فلسفه ورز رو به یک شخص جدیدی به انسان جدیدی بدل کنن فلسفه یک کار می‌تونه بکنه و اون اینکه شما رو از یک انسان کاملاً طبیعی یعنی از یک موجود طبیعی تبدیل که محصول طبیعت و سنت و عادت و تربیت و اینجور چیزاست به شما کمک بکنه که از اینکه آفریده طبیعت باشید آفریننده خود باشید یعنی خودتون رو بسازید این ساختن خود یه چیز شوخی نیست عظیم‌ترین کاریست که انسان می‌تونه بکنه یعنی در حقیقت فلسفه کاری رو می‌کنه که خدا ادعاشو داره خدا میگه من انسان رو آفریدم من آفریدگار انسانم ولی در فلسفه میگم اون انسانی که خدا آفریده به اصطلاح انسانیست که فاقد اراده و آزادیست به همین دلیل آدم و حوا ترجیح دادن بهشت رو ترک کنن امر خدا رو دستور خدا رو به اصطلاح زیر پا بگذارن به دلیل اینکه برای آزادی اهمیت بیشتری از بهشت قائل بودن. در نتیجه انسان با این زبان انسانیش یک انسانی از خودش می‌سازه که [موسیقی] از آفرینش خداوند بسیار بسیار دشوارتر و بسیار پر اهمیت‌تره. بهخاطر این خداوند که هنری نمی‌کنه که یه موجود مطلق دانای مطلق توانایی مطلق اگر کاری بکنه انسان هست که تنها و تنها با آگاهی به نقص‌ها ضعف‌ها و ق و کاستی‌ها و محدودیت خودش قدرتی عظیم‌تر از هر موجود دیگه پیدا میکنه خب راجع به زبانهای مفهومی اجازه بدید من یکی دو تا توضیح دیگهرم بدم تا بعد یه جلسه من صحبت بکنم راجع به همین نکته مسئله زبان و فلسفه و اساساً زبان یونانی و زبان لاتین و ارتباطشون با فلسفه غرب به دلیل اینکه خب خیلی هم انتقاد شده درباره تصور اروپا محورانه از فلسفه و اینکه کسایی مثل هگل یا کسایی مثل هایدگر اصلاً قبول ندارن که شما فلسفه فلسفه به معنای که اونها فلسفه می‌دونن یعنی فلسفه غرب رو میشه که شما به زبانی غیر از یونانی باهاش سخن بگید و بعد در حقیقت کوش کسانی مثل هگل و هایدگر کویدن که به زبان آلمانی فلسفه فلسفی فلسفیدن و فلسفه ورزی بیاموزند. توجه می‌کنین؟ یعنی به به آلمانی بیاموزن که چگونه فلسفه بورز و برای هر دوی اونا زبان آلمانی و فران و زبان یونانی زمین اصلی و وطن اصلی فلسفهست اما توجه داشته باشین که زبان یونانی و زبان ف و لاتین هیچ کدوم از آغاز زبان مفهومی نبودن این‌ها زبان مفهومی شدند یعنی مجموعه‌ای از رخدادها موجب شد که این‌ها به اصطلاح تبدیل بشن به زبان مفهومی و زبان چیز هم همین طوره آلمانی هم همین طوره یعنی زبانی بود بسیار زبان محدود و محلی و روزمره و از آغاز زبان فلسفی و مفاهیم پیچیده به هیچ وجه نبود بلکه این فراآیند این به اصطلاح تحول و ترنسفورمیشن به وجود آمده. بنابراین هیچ زبانی از آغاز فلسفی و مفهومی نیست. حتی یونانی، لاین، هیچ زبانی، زبان‌ها، همه زبان‌ها در آغاز شفاهی و روزمرهن و بنابراین شکل قالب اولیه همه زبان‌ها یک ساختار، یک سرشت شاعرانه، اسطوره‌ای و دینی داره. در نتیجه مفهومی شدن زبان نتیجه فراآیند تاریخیه. حالا بحثش خواهم کرد که چگونه زبان مفهومی به وجود آمد و چگونه یک زبان رو میشه تبدیل کرد به یک زبان مفهومی یعنی زبان فارسی رو میشه تبدیل کرد به یه زبان مفهومی به خاطر اینکه تمام این بحثهایی که می‌کنیم اینا نظریه دارن نظریه‌ها یعنی توضیح چگونگی به وجود آمدن چیزها و راه‌های تغییر و دگرگونی اون‌ها بنابراین زبان فارسی رو میشه از یک زبان حافظ سعدی تبدیل کرد به زبان مفاهیم دقیق فلسفی و علمی در به اصطلاح یونان باستان ما از یک دورانی که به اصطلاح دوران ما قبل فلسفه و دوران اسطوره هست گذر می‌کنیم به دوران فلسفه این یک گذار زبانی هم هست یعنی گذاریست از زبانی که در روایت‌های اسطوره‌ای به کار میره به زبانی که برای استدلال مفهومی به کار میره یعنی زبان میتوس به زبان لوگوس و فیلسوفان یونانی در حقیقت کاری که کردن این بود که کوششیدن جهان رو با چیزی به نام تعریف دفینیشن خود اینا می‌دونید که همشون مفهوم انتضائین یعنی استدلال مفهوم انتضاعیه طبقه‌بندی کلاسیفیکیشن کار کاری که ارسطو کرد و و خود مفهوم یه مفهوم انتضاعیه. یعنی اگر شما ذهنتون قدرت ساختن مفاهیم انتضاعی رو نداشته باشه اصلاً نمی‌تونید بدونید که ذهنتون چی هست و نمی‌تونید فرق ذهن خودتونو با ذهنی که به اصطلاح قادرن ابسترکشن کنن و مفاهیم انتضاعی بسازن. فرقشو نمی‌فهمید. در حالی که این توانایی برای ساختن مفاهیم انتضاعی و خودآگاهی انسان به این هست که موجب میشه در یونان فلسفه به وجود بیاد و زبان مفهومی بشه. در یک زبان مفهومی امکان ابداع واژگان انتضاعی وجود داره. ببینید ما زبان فلسفی ما یک زبان کاملاً جعلی و زبان کاملاً غیر صادقانه است. زبانیست که هیچ ربطی به حقیقت و اندیشه نداره بلکه ما همه چیز رو یک به اصطلاح تقلید کاملاً مخفی یا تقلید چی میگن؟ خزندهست یعنی ما اومدیم همه م کلمات رو معادل‌سازی کردیم با این باور و ادعا و اعتقاد جزمی که معادل کلمات یعنی همون مفهوم و همون نظریه‌هایی که در زبان اصلی داره تمام منتقل میشه به این زبان در نتیجه وقتی که با مدرنیته مواجه شدیم تا گفتیم فلسفه خب فلسفه ما فلسفه اسلامی داریم اونا فلسفه فلانی دولت داریم اونا دولت دارن و در حقیقت ما فکر کردیم اگر ترجمه کنیم مثلا ترنسنتالو به ترافرازنده مثل آقای ادیب سلطانی میفهم مثلا چیز چیه ترانسندنتال یعنی چیل یا آقای ادیب سلطانی میگه که متافیزیک باید ترجمه بشه به متاگیتیک به خاطر که متا که پیشوند پهلویه و گیتی هم همون فیز فیزیکه و به همون معنا در پهلوی به کار می‌رفته. در حالی که کاملاً نادرسته. اولاً که کلمه گیتی نمی‌تونه خارج از نوع کاربرد زبان در یک دورانی باشه. یعنی شما نمیتونید در دوران ما مثلاً زبان فلسفه فلسفه مدرن وجود نداشته باشه. ناگهان من به زبان فلسفه مدرن حرف بزنم مثل اون من شنیدم اینو البته که میگن سردر سازمان انرژی انرژی هسته‌ای در ایران اون شعر شاعر اصفهانی رو نوشته که دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان میبینی انگار که اون بدبخت شاعر در مثلا چهار قرن پیش میتونسته تصور کنه که اتم رو بشکافی چه اتفاقی میفته و در حقیقت ما این کار رو در سطوح مختلف کردیم زبان سیاسی ما جعلیه زبان ملی ما جعلیه یعنی اون زبانی که میگیم ملیه اون زبان تاریخی ما جعلیه یعنی ما تصوراتی که داریم از خود زبان جعلین و مدام ما خواستیم یک واکنش به اصطلاح کاملاً منفعلانهای به مواجههمون با تمدن غرب بدیم و و اساساً درک نکردیم که اونا تصور تصوری که از خودشون دارن با تصوری که ما از اونا داریم یکی نیست در نتیجه ما احساس تحقیر احساس به اصطلاح مرعوب شدنی که داریم به اونا مربوط نیست به ما مربوطه یعنی اگر مثلاً فرض کنید اگر یکی تو خیابون داد زد من از جان پریدم خب یه آدمای دیگههم نمی‌پرن بنابراین اون کسی که می‌ترسه اون کسی که اعتماد به نفسشو از دست میده اون کسی که ت احساس تحقیق شدگی می‌کنه اون باید این احساسش غلبه کنه مشکل بیرون بیرون نیست ولی ما تا امروز چه آخوند به اصطلاح چی میگن حاکم و چه آخوند سیاسیش چه حزبلهی دو آتیشهش چه ایرانپرست نمیدونم ناسیونالیست بسیار بسیار پراکاغرس همه این‌ها یک نسخه جعلی از اونچه که دوست دارن بهش اعتقاد داشته باشن راجع به هویتشون خودشون و جهانشون بر اساس به اصطلاح جعل زبان زبان‌های مدرن می‌سازن مفاهیم مدرن یعنی ما اساساً زمانی که از فلسفه‌ها حرف می‌زنیم یعنی که ما باید بتونیم فلسفه رو به به مفهومی به عنوان مفهوم انتضاعی بفهمیم یعنی چی؟ یعنی فلسفه رو به یه شکلی بفهمیم که هم بر فلسفه ملا صدرا صادق باشه هم بر فلسفه مثلاً فرض کنید گاندی صادق باشه هم بر فلسفه این میشه فلسفه‌ای مفهومی از فلسفه که شما می‌تونید در یک چهارچوب جهانی و در یک قاب بسیار عظیم تاریخی ازش سخن بگید تاری از تاریخ فلسفه سخن بگید می‌تونید اونوقت از شیوه انواع فلسفه ف صحبت کنه ولی فیلسوفان ما اساساً تفکر انتضاعی نداشتن مطلقا یعنی درک فیلسوفان ما از اون مفاهیمی که ترجمه هم کرده بودن یعنی زبان مفهومی رو ترجمه میکردن به زبان کاملاً ابتدایی و زبان غیرمفهومی بنابراین در زبان مفهومی زبان دیگه فقط نامگذاری اشیا نیست ومع آدم الاسما به آدم اسم‌ها رو یاد میده. نه اون خداست که اسم‌ها رو یاد میده. انسان با زبان فقط نام‌گذاری نمی‌کنه بلکه مفهوم می‌سازه و چون مفهوم می‌تونه بسازه می‌تونه واقعیت رو خلق بکنه. وقتی که شما میگید تاریخ ایران تاریخ ایران یک مفهومه اما این مفهوم به به اصطلاح خلق واقعیت‌های جدید می‌انجامه. وقتی که من میگم جامعه ایران نوع درکم از جامعه ایران و نوعی که جامعه ایران رو کانسپتچولایز می‌کنم واقعیتو تغییر میده. وقتی که من میگم من ایرانیام اگر بتونم ایرانی بودن رو به عنوان یه مفهوم درک کنم و و به عنوان یک مفهوم در موردش بیاندیشم اونوقت به این معناست که می‌تونم تغییر کنم و و ویژگی مهم یا وجه تمایز مهم تفکر غربی با تفکر ما و دیگران اینه که ماهی به زبان ایمان داریم اون‌ها به ذهن ایمان دارن. یعنی چی؟ یعنی ما معتقدیم که زبان سخن نخستین موجودیست که خداوند خلق کرد و ما زبان و سخن رو موجودیه موجود می‌دونیم که خداوند خلق کرده و مقدسه. وقتی که به اصطلاح شما کتاب ارمقان مور شاهرخ مسکورو بخونید سخن ازان خداونده کلام کلام حقیقی از آن خداونده خداونده که زبان حقیقت رو به انسان می‌آموزه هرچه که جز این باشه تمام شیطانی و اهریمنیست زبان مهم با زبان میشه چه جهان آفرید زبان خداوند چیکار کرد گفت کن پاون یعنی در آغاز کلمه بود یعنی این ولی برای یونانی‌ها اونچه که نیروی عظیم و سرمایه اصلی انسان هست ذهنشه یعنی که انسان یونانی اولین انسانی هست که به قدرت عظیمی که ذهن انسان و قدرت عظیمی که در ایده‌های انسان برای ساختن جهان، دگرگون کردن جهان و و خلق مداوم جهان‌های دیگر داره به این باور آورد. ما ایرانیا اصلاً همچین اعتقادی نداریم و اساساً مسلمونا به خاطر همینه که اون‌ها هر چیزی رو به عنوان ایده می‌فهمیدن و در حقیقت ایده برای اون‌ها چیزی بود که واقعیت رو هم فهم‌پذیر می‌کرد هم واقعیتو می‌تونست دگرگون کنه. شما زمانی که بتونید تصوری داشته باشید از مفهومی از چیزی به نام خانه هزار ظاهراً شکل خونه می‌تونید درست کنید اشکالی از خونه که هرگز وجود نداشتن و کسی نساخته اما اگر تصوریتون از خانه منحصر باشه به اون خانه که درش زندگی می‌کنید یعنی شما در زندان واقعیت یونانی‌ها چرا توانستن آزادی رو کشف کنن چگونه نفهمیدن که انسان می‌تواند آزاد باشه به مفهوم اینکه انسان می‌تواند قوانین همون طور که قوانین طبیعت رو تشخیص میده قوانین زندگی خودش و جهان خودش رو ابداع بکنه یعنی اخلاق و سیاست که قبلاً تابع به اصطلاح اتوریته‌های سنت و اسطوره و این‌ها بود مرجع قانون‌گذاری برای زندگی بشری شد خود انسان. خب این چگونه ممکن شد؟ چگونه ان توانست آزادی قانون‌گذاری برای خودش رو پیدا بکنه؟ زمانی که متوجه شد که اون چیزی که واقعیته در حقیقت اون در اصل یک ایده است و چون کهه ایدهست با یک ایده دیگری میشه یک واقعیت دیگری خلق کرد و تغییر داد بنابراین انسان چون آزادی تغییر واقعیت رو داره به هیچ وجه محکوم به واقعیت نیست بنابراین انسان قادر هست که مدا به طور مداوم برای حاکمیت بر خودش برای حکومت بر خودش و برای در حقیقت ساختن جهان‌هایی که هرگز خداوندی در مخیلش تخیل نکرده تلاش بکنه. به همین دلیل هست که یونانی‌ها می‌تونستن از واقعیت‌های مختلف حرف بزنن. از واقعی از سطوح مختلف واقعیت یعنی برای مثلاً افتون جهان ایده‌ها یک جهان واقعی‌ست. ج در در برابر جهان محسوسات و جهان طبیعی هر دو واقعیتن ولی دو سطح از واقعیتن دو نوع واقعیتن و اتفاقاً اون واقعیت واقعی جهان ایده‌هاست یعنی اون ایده‌های انسان‌ها هست که این جهانو خلق کرد تمام این جهانی که می‌بینید از سفینه‌ای که به ماه رفته تا زیردریایی‌هایی که در قعر اویانوس‌ها هستن تا نمی‌دونم اعماق تاریخ همه این‌ها محصول ذهن انسان. دوستی دیروز می‌گفت ما در ایران نمی‌دونم سنت فلسفی نداشتیم یا یه چیز اینطوری و الان چگونه ما می‌تونیم فلسفه ورزی بکنیم در حالی که فاقد اون سرمایه‌ای هستیم که غربی‌ها داشتن؟ فلسفه ورزیدن از دانستن چیزی آغاز نمیشه از فهم فضیلت ندانستن از فهم فضیلت خطاکار بودن انسان از فهم فضیلت ناقص بودن و و ناتوانی انسان آغاز میشه از فهم شکنندگی انسان مهم‌ترین فضیلتی که یک انسان می‌تونه داشته باشه اینه که به شکنندگی خودش آگاه باشه. فلسفه خودآگاهی به اصطلاح چیزهایی که توانایی‌های انسان نیست بلکه خودآگاهی به ناتوانی‌های انسان یعنی فیلسوف جغرافیادان مرزهای محدود کننده ذهن انسانیست. کانت بزرگترین به اصطلاح جغرافیای ذهن انسانی. یعنی فلسفه در خدمت نشون دادن انسانیت شماست و انسانیت شما فقط با محدودیت شما شناخته میشه. به این دلیل هست که می‌تونه مدام چیزی رو خلق بکنه که پیشتر نبوده و و باز بیافرینه و باز بیافرینه این قدرت به اصطلاح کریشن خلق کردن که در در چیز به اصطلاح آفریدن که در ایده‌ها هست یعنی ایده‌ها مثل شما این نقشه معماری میکشید اول بعد اون عمارتو می‌سازید اون عمارت در بدون این نقشه معماری به هیچ وجه وجود نمی‌داشت حتی اگر شما بیشترین مصالح و بیشترین کارگرم داشتید پس اون چیزی که باعث میشه این عمارت این عمارت بشه اون نقشه شماست و اون قدرت نقشه شما می‌تونه از هر ثروتی از هر به اصطلاح زور و قدرتی می‌تونه قدرتمندتر و توانار باشه به این دلیله که در تفکر غربی فلسفه اساساً به مفهوم مقاومت وجدان انسانی در برابر دروغ و در برابر ظلمه. یعنی فلسفه مهم‌ترین تجلیگاه مقاومت انسان برای تسلیم نشدن در برابر دیگری یا دیگرانه یا هرچه که خودش رو به عنوان حقیقت و حقانیت وانمود می‌کنه و اون چیزهایی که خودشون رو حقیقت جلوه میدن اون قدرت‌هایی که از شما می‌خوان که از اون‌ها پیروی کنین اون‌ها بیشترین امکانات دنیوی رو دارن. یعنی چی؟ یعنی دولته. ه سقراط به حکم دادگاه آتن محکوم شد. یعنی چی؟ یعنی شهر یعنی دولت شهر فیلسوف رو محکوم کرد و و افلاطون دچار با یعنی فلسفه با مسئله سقرات پیدا می آغاز میشه که چرا فیلسوف نتوانست در برابر قانون شهر از خودش دفاع بکنه. ب در برابر قدرتی هستید شما که قانون داره پشتوانه عمومی رو داره افکار عمومی رو داره اسلحه داره انواع اقسام شیوه‌های جاسوسی و نمیدونم به اصطلاح یارگیری رو داره انواع و اقسام توطعه‌ها رو می‌تونه علیه شما بچینه به اشکال مختلف می‌تونه هستی شما رو نابود کنه و شما چی دارید هیچی شما فقط ذهنتون دارید شما فقط یک قدرتی دارید در درون خودتون که اون چیزیست که هرگز کسی نمی‌تونه در هیچ شرایطی از شما سلب کنه از شما بگیره مادامی که شما هوشیار باشید یعنی مادامی که می‌تونید بگید من یعنی شما دارای آزادی هستید ول اینکه دست و پاتون رو در قول زنجیر ببندن این قدرت ذهن انسان هست که اونوقت چیزی به نام آزادی براش معنی پیدا میکنه یعنی چون که انسان میتونه چیزی به نام واقعیت رو به عنوان یک وضعیت ثابت ابدی و ازلی نبینه بنابراین میتونه همواره یک واقعیتی جز اون واقعیتی که واقعیت داره رو تصور کنه و بعد برای تحققش بکوشه یعنی ریالی یعنی هایی که ریلاز شدن در نتیجه شما در هیچ بندی نمیکنید کسی که بتونه واقعیتو تغییر بده یعنی اینکه هر قدرتی که بگین در برابرش میتونن به زون دربیان به همین دلیله که مهمترین نقش وظیفه کارکرد و ضرورتی که امروزه در مورد فلسفه وجود داره مقاومت درباره در برابر حماقت به اصطلاح عمومی شده حماقت در حقیقت دموکراتیک حماقت رسانه‌ای حماقت جهانی و مقاومت در برابر نظام‌های توتالی داره هرچه که ادعا کنه من حقیقت مطلق رقم می‌خواد یک رژیم سیاسی باشه میخواد یک به اصطلاح عقیده جغرافیایی باشه میخواد یک ایدئولوژی سکولار ناسیونالیستی باشه هر چیزی و هر کسی که ادعای تملک حقیقت یا حقانیت حقانیت استثنایی رو داشته باشه فلسفه اون چیزیست که باهاش مقاومت می‌کنه ولو چیزی به نام اتحاد جماهیر شوروی قطب به قدرتمند جهان که به ماه رفته بمب هسته‌ای داره و به اصطلاح نصف جهان رو زیر سلطه سیاسی خودشو داره اون نظام با ارتش و تمام ساز وکار قدرت سخت هرگز نمیتونه در برابر ذهن آدم‌ها تاب بیاره آدم‌ها با اونچه که فیلسوفان میگن زیستن در حقیقت یعنی با صادقانه زیستن یعنی صادقانه زیستن یعنی فلسفی زیستن با صادقانه زیستن یعنی در هیچ حقیقتی رو نپذیرفتن بلکه حقیقت رو هم همواره در ورای آنچه که حقیقت می‌نماید جستجو کردن این میشه مهم‌ترین به اصطلاح شکل مقاومت و ابزار مقاومت فلسفه در عصر ما در حقیقت تنها راهیست که ما رو میتونه نجات بده از اینکه انسانیت خودمون رو از دست ندیم این انسانیت میت امروزه هم از جانب تکنولوژی پیشرفته دیجیتال و ایآی و این‌ها مورد تهدید میشه و هم از جانب قدرت‌های اقتدارگرا که در دولت‌ها هم منحصر نیستن. بنابراین قدرت فلسفه رو قدرت ذهنو اگر شما بهش ایمان نداشته باشید اصلاً فلسفه بیخوده فلسفه به شما هیچ چیزی نمیده جز اینکه به شما چشمتونو به اونچه که شما تواناییشو دارین آگاه بکنه یعنی شما یک داستانی رو من چند بار ذکر کردم فروید تو این تفسیر خوابش تعبیر رویاش یک موردی رو نقل می‌کنه که یکی از ک یک خانمی ی جوانی بهش مراجعه می‌کنه و میگه که مشکلی که داشته این بوده که وقتی راه می‌رفته با کفش صدای پای خودش رو نمی‌شنیده حتی اگه پاشنه‌های بلند داشته و این او رو مضطرب می‌کرده بعد وقتی که فروید به اصطلاح تحلیل روان کاوانش می‌کنه متوجه میشه که این در کودکی و نوجوانی در سومعه زندگی می‌کرده و این دائماً مجبور بوده در بیداری و خواب شب و روز جوراب‌های های بسیار ضخیم بپوشه و در حقیقت پای خودشو هیچ موقع ندیده چون پای خودشو ندیده الان وقتی که سنش بالاتر رفته راه میره صدای پای خودشو نمی‌شنوه در حقیقت فلسفه به شما این کارو می‌کنه فلسفه به شما میگه شما یک چیزی دارید به نام پا اگر بدونید که دارید باق باهاش راه خواهید رفت اینکه انسان به دچار ستم و سرکوب و به اصطلاح تمام این بدبختی‌ها میشه این به دلیل این کهه انسان خودش باید بدونه که مسئول و اون به اصطلاح عاملی هست که میتونه در برابر همه این بلاها بایسته یعنی ستم پذیر این ستم پذیر هست که ستم رو از بین می‌بره نه ستمگر این مردمانی استبداد پذیر هستن که باید علیه استبداد به اصطلاح قیام کنن این حکومت‌های استبدادی که نمیان استبدادو از بین ببرن بنابراین فلسفه به ما میگه که توت توتالیتاریسم و هرگونه تهدیدی برای انسان با تغییر خودت آغاز میشه بنابراین اگر می‌خوای در جهان از آفت‌های انسانی به دور باشی باید مدام بکوشی که انسانی باشی که نیستی و انسانی شوی که نبودی یعنی مدام خودتو ابداع بکنی بنابراین برای اینکه شما در ایران مثلاً به توتالیتاریسم جمهوری اسلامی یا به استبداد سیاسی پایان بدیم البته که نیازمند یک انقلاب هستید ولی اون انقلاب انقلاب علیه حکومت نیست بلکه انقلاب علیه خودتونه این چیزیست که فلسفه یاد داد دیگه فلسفه چرا سقرات آوردن توی دادگاه سغرات فقط یک آموزه داره. هیچ فلسفی نداره. هیچ‌طوری فلسفی نداره. آموز یک آموزه داره. خود را بشناس. اگر انقلاب فرانسه رخ داد به و اگر تمامی انقلاب‌هایی که جوامع علیه نظام‌های خودکامه کردن و خواهان آزادی و برابری بودن از این جمله سغرات درراومد. خودت را بشناس. خودت را بشناس یعنی چی؟ یعنی تو بدان که می‌توانی بر خودت حاکم باشی و و چون می‌تونی بر خودت حاکم باشی نه تنها حق حاکمیت بر خودت رو داری بلکه مسئولیت حاکمیت و وظیفه حاکمیت بر خودت داری در نتیجه وظیفه داری که علیه هرگونه به اصطلاح قدرت خودکامانه و زور و هر نیروی ضد حقیقت و ضد عدالت و ضد حق باید بایستی ولو اینکه مرگ چیز کانت میگه که خودکشی رو نیست از نظر اخلاقی اما اگر کسی ترجیح بده بندگی رو بر آزادی اون خودشو بکشه هیچ اشکالی نداره یعنی چی؟ یعنی فلسفه به ما یاد داد که انسانیت ما تصمیم ماست، مسئولیت ماست و وظیفه ماست و هیچ شرایطی نمی‌تونه و هیچ قدرتی و هیچ موقعیتی نمی‌تونه ما رو از این مسئولیت معاف کنه. در نتیجه انسان همیشه می‌تونه یک موجود قدرتمند رو بسازه. انسان چون خودش رو می‌تونه بسازه، بنابراین مدام می‌تونه جهان خودش رو هم بسازه و تغییر بده. خب زبان مفهومی حالا بحث نوشتار و این‌ها من یک جلسه‌ای راجع به این صحبت خواهم کرد ولی امیدوارم که یه مقدار تفاوت مشخص شده باشه. در نتیجه وقتی که ما در فلسفه و اساساً در زبان‌های اروپایی ما صحبت می‌کنیم راجع به هر چیزی ما در حقیقت داریم به لاتین و یونانی حرف بزنیم یعنی چی؟ یعنی کهه ما داریم بر بنیان همان منطق زبانی که یونانی‌ها به کار بردن و به اصطلاح در روم لاتین به کار می‌رفت یعنی بر اساس گرامری که یونانی‌ها ابداع کردند و بر اساس منطقی که یونانی‌ها ابداع کردند داریم حرف می‌زنیم و می‌اندیشیم در در زبان‌های اروپا بنابراین زبان‌های اروپایی اینطور نیست که از نظر تاریخی خواستگاهشون مثلاً یونان و روم باشه بلکه از نظر زبانشناختی هم هنوز از هر جهت وامدار یونانی و لاتین هستن و در نتیجه شما در زبان‌های اروپایی وقتی که میخواید یک چیزی رو به عنوان مفهوم میخواید دربارش بیاندیشید طبیعتاً اندیشیدن یعنی اندیشیدن تاریخی بنابراین تا به اصطلاح اندیشیدن به هر مفهومی یعنی اندیشیدن به تاریخ اون مفهوم و یکی از مهم‌ترین راه‌های به اصطلاح شناخت تاریخ یک مفهوم در حقیقت اتیمولوژی اون مفهوم اصطلاح هست یا کلمه یعنی ریشه شناسیش مثلاً فرض کنید اگر شما بدونید که ما الان راجع به چی داریم صحبت می‌کنیم راجع به به اصطلاح اجوکیشن آموزش صحبت می‌کنیم. درسته؟ شما اگر بخواید بدونید که آموزش در فرهنگ غربی در حقیقت چه تحولاتی رو گذرونده از نظر مفهوم میرید سراغ به اصطلاح اتیمولوژیش ریشه شناسیش ریشه شناسی اجوکیشن به شما میگه که مثلاً در سال ۱۵۰ تا نیمه قرن شونزدهم اجوکیشن به معنای چار و همینطور به اصطلاح چی میگن تربیت حیوانات و اصلش از یک کلمه فرنچ فرانسوی ادوکاسیون هست که در قرن چهاردهم به کار میرفته و اون مستقیماً از ریشه لاتینی ادو کاتیون کسیون ببخشید من درست تلفظ نمیکنم ادو کسیون ام آخرش ای ان داره علاوه برام یعنی به اصطلاح نومتیو ادوکاسیوستوکاسیو یعنی چی؟ یعنی ترین کردن یعنی آموزش دادن و این میگه که در اصل معنای اجوکیشن محل تلاقی کدها رمزهای اجتماعی آداب و رسوم اجتماعی و در حقیقت در ارتباط با اون چیزی بوده که مردم زندگی می‌کردن و در زندگی بهش نیاز داشتن آموزش‌هایی که بهش نیاز داشتن مثل پزشکی مثل حرفه‌ها و به اصطلاح پیشه‌های مختلف خب ببینید همین طور که میرید به خاطر اینکه وقتی که میرید هرچه برید عقب‌تر و به ریشه‌های یونانی و لاتین کلمات برمی‌خورید این کلمات زمانی که به کار رفتن به عنوان نامی برای چیزی به کار نرفتن بلکه این‌ها به عنوان یک مفهوم به کار رفتن و در نتیجه شما می‌تونید ببینید که سقرات یونانیان در مورد مثلاًشن چه می‌گفتن؟ نظریه دارن. چون نظریه دارند در نتیجه شما همیشه محتاج هستید برای فهم نظری اجوکیشن برگردید به یونان برگردید به به اصطلاح زبان لاتین و همین طور رم باستان ولی در زبانهای دیگه اینطور نیست ی کارایی مثل فردید واقعاً کارای گروتسکه مثلاً تلاش کرده ادای هایدگررو دربیاره دیگه فکر کرده که هایدگر اگر این کارو می‌کنه میشه پس منم ادای هایدگی رو دربیارم و یک سری مهملاتی راجع به کلمات میگه همچین چیزی نیست به خاطر اینکه این ما نه در دوران قدیم نه در دوران کنونی ابدا زبان رو به صورت مفهومی به کار نمی‌بردیم و و در نتیجه ریشه شناسی به ما هیچی نمیگه یه سری اطلاعاتی میده که ارزش به اصطلاح فلسفی و مفهومیشون بسیار بسیار اندک هست یعنی مثلاً تصور کنید کلمه خدا رو خدا هم به خداوند یعنی گاد گفته میشه در فارسی هم به پادشاه گفته میشه ولی خب که چی یعنی شما در دوران باستانی یا در عصر ما آیا دیدید که مثلاً ما در زبان فارسی نظریه‌ای راجع به اینکه خدا چیست یا خدای زمین چیست داشته باشه نه ارتباط خدا و پادشاه نه به عبارت دیگه باز اون ذهن غربیست که به دلیل اینکه تواناییش با یک زبان مفهومی به اصطلاح پرورش پیدا کرده و شکل گرفته اون می‌تونه جهانبینی ما رو بفهمه اون میتونه ارتباط به اصطلاح تصورات ما بعد طبیعی ایرانی‌ها و شکل زندگیشونو می‌تونه درک کنه ما نمی‌تونیم ه ما قدرت درک کردن نداریم و در نتیجه زبانی هم که به کار می‌بریم زبانی نیست که بتونه مفهوم‌سازی کنه و نظریه‌پردازی کنه. این کلمات رو مثلاً همین نگاه کنید کلمه روش علم همه این‌ها رو ما به شکل غیرروشی غیرعلمی و غیرمفهومی به کار می‌بریم. وقتی که من امروز می‌دونیدم یه آقای آقای عبدالحسین آذرنگ خب یکی از کسانیست که مترجمه یکی از کسانیست که به تاریخنگاری ترجمه در ایران و در غرب خیلی علاقه داره و نوشته و تحقیق کرده کسیست که به نظریات ترجمه علاقهمند و ازش حرف می‌زنه یه مقاله‌ای که می‌خوندم ایشون درباره فخرالدین شادمان نوشته بود و نوشته بود فخرالدین شاهدمان نظریه دیه پرداز ترجمه فارسی که از نو باید شناخت. خب کسی که آثار شادمانو خونده باشه می‌دونه که به آثار شادمان هر چیزی میشه گفت غیر از نظریه مثل میمونه که شما به ولایت فقیه میگن نظریه ولایت فقیه یا به اصطلاح فتواهایی که آخوند خراسانی یا شیخ نائینی دادن به اینا میگن این‌ها طرفداران نظریه مشروطه هستن اصلاً معنی نداره نمی‌فهمیم نظریه یعنی چی. چون نمی‌فهمیم نظریه یعنی چی؟ چون نمی‌فهمیم روش یعنی چی؟ در نتیجه این‌ها رو به صورت کلماتی که قراره خود این کلمات معجزه کنن به کار می‌بریم. در حالی که این کلمات میشن آواری که ما رو امکان تنفس ذهن و روح رو سلب می‌کنن و ما رو خفه می‌کنن و کردن. ما در عصر جدید دچار یک تورم زبانی و یک در حقیقت فربهی کاملاً چی میگن یکی آدم نمیدونم اوسیتی و چی میگن به فارسی یه کسی که انقدر فربه شده که توان تکون خوردن نداره ذهن ما ایرانی‌ها اینطوره مدام داره از زبان از کلمات داره چاق‌تر میشه شما می‌دونید که از نظر آمار ترجمه ترجمه متون غربی به زبان‌های غیری ایران در میان کشورهای منطقه بینظیره یعنی در ایرانی که سانسور هست در ایرانی که بحران نشر هست و اقتصاد همه این حرفا ایرانی‌ها بیش از ترک‌ها بیش از عرب‌ها به نسبت ترجمه می‌کنن و و حجم عظیمی از زبان رو که هیچ ارتباطی با هیچ چیزی نداره خلق می‌کنن و بعد این میشه چی؟ زبانی که ارتباط برقرار نکنه ارتباطو از بین می‌بره. در نتیجه زبانی که سرمایه هستی شماست درست همون زبان می‌تونه دوزخ نابودی شما بشه. بنابراین ما هی مدرنیته رو ترجمه کردیم هی از به اصطلاح هخامندیشانم اون طرفتر رفتیم هی مدرنیته رو ترجمه کردیم هی بیشتر و بیشتر در مرداب به اصطلاح سنت فرو رفتیم این وضعیتیست که داریم خب بنابراین یونانی و لاتین آموختن برای نه تنها فلسفه فلسفه غربی که اساساً برای فلسفه‌ورزی بسیار ضروری و حیاتیست ولی این در مورد پهلوی عربی سنسکریت این‌ها صادق نیست. [صدای خرناس] خب با این توجه نگاه کنید که یکی از مهم‌ترین پیشفرضهای مترجمان بزرگ ما که می‌خواستن لغتسازی کنن و زبان به اصطلاح فارسی رو فلسفی کنن این‌ها گفتن که تصورشون این بوده که پهلوی مثل لاتینه مثل یونانیه و همون طور که در عصر جدید زبان مدرن با کمک زبان یونانی و لاتین ساخته شده ما هم می‌تونیم همین کارو بکنیم با پهلوی و به اصطلاح فارسی باستان به هر حال که همچین نسبتی بین زبان‌های اروپایی و زبان‌های روی یونانی و لاتین عبدا بین ما و زبان‌های پهلوی و نمیدونم عربی اینا نبوده مطلقا و به هیچ وجه شما نمیتونید به شیوه امروزی بیاندیشید به مسائل امروزی بیاندیشید با این نگاه مکان مکانیکی که من میرم از به اصطلاح زبان پهلوی کلمه گیتیو می‌گیرم و بعد به جای فیزیک میگم گیتی به متافیزیکم میگم متاگیتی همچین چیزی یعنی همین زبانی که در حقیقت فقط میشه باهاش به ترور عقل و به ارعاب به اصطلاح ذهن انسان‌ها دست زد نه به اندیشیدن و کمک اونها به اندیشیدن اونها کمکی کرد خب خب بحثمون باز طولانی شد رفتیم روی زبان به طور کلی تفاوت بین زبان‌های مفهومی با زبان‌های غیرمفهومی این هست که در زبان غیرمفهومی شما می‌خواید با زبان چیزی رو بگید ولی در زبان مفهومی شما می‌خواید درباره معنای چیزها بیاندیشید. به همین دلیله که ما تا امروز هرگز از چیزی سؤال از چیستیش نمی‌کنیم. ما هرگز در ایران نپرسیدیم که تجدد چیست. گفتیم تجدد یک وضعیت تقدیر تاریخی ماست و ما هم باید متجدد بشیم. کسی نپرسید مشروطه چیست؟ باورتون نمیشه صغالسلام تبریزی که از مشروطه‌خواهان تبریزیه که جان خودش رو بر مشروطه‌خواهی گذاشته و شهید مشروطهست در یک نامه‌ای زمانی که در اوج داستان مشروطه از تبریز نوشته به تهران به رفقای خودش آقا تو رو خدا بگه این مشروطه بالاخره چیه؟ یعنی کسی که برای مشروطه جان میده هنوز براش مهم نیست که بپرسه مشروطه چیست به خاطر اینکه برای او مشروطه یه مصداقه یک واقعیت عینیست نه یک مفهوم نظری در نتیجه باید او مشروطه رو به عنوان یک نمونه واقعی موجود تلقی بکنه الگوی موجود و مشروطه خواهی یعنی که من مثل اون بشم. بنابراین برای ایرانی‌ها مشروطه خواهی شد غربی شدن، اروپایی شدن. قانون اساسی مشروطه هم در حقیقت گرته‌ برداری از قانون اساسی بلژیک بود یا اینکه ما میگیم که ای ملت ایران چیزی داریم به نام ملت ملت ایران که آقای ططبایی معتقد و دیگران معتقدن که در ایران ملت وجود داشته گرچه دولت هنوز به وجود نیومده و ایران یک استثناییست بر دیگر کشورها که اون دولت ملت در عصر جدید براشون به اصطلاح معنا داره ولی برای ما ایرانی‌ها ما از اول یک ملت بودیم خب شما بپرسید که ایرانی چیست؟ هیچ سؤالی نمی‌کنم شما به چه چیزی رو یا چه کسی رو میگید ایرانی؟ نه سؤالی از این درباره این نیست و بعد اینکه شما وقتی که میگید ملت این ملت اگر منظورتون ملت به مفهومیست که در زبان سیاسی فهمیده میشه این یک مفهومه در زبان وجود نداشته باشه یعنی شما نمیتونید بگید ما مفهوم ملتو داشتیم ولی کلمه ملتو نداشتیم عین این حرفو کسان مختلفی زدن از جمله کسی مثل خالقی مطلق. خالقی مطلق شاهنامه پژوه و شاهنامه شناس معروف میگه ما ملت داشتیم در ایران ولی این درست نیست که ما بگیم کلمات یا اصطلاحاتی که نبودن مفاهیم ایناهم نبودن یعنی حتی مفهوم رو نمی‌فهمه آقای خالقی مطلق حتی آقای طباطبایی نمیگم نمی‌فهمه‌ها زمانی که به کار می‌بره به شکلی به کار می‌بره که گویا درکی از مفهوم نداره بنابراین کسی که میگه ایران یک ملت بوده گرچه ما به اصطلاح اصطلاح ملتو به کار نمی‌بردیم یعنی غیر فلسفی‌ترین و غیر به اصطلاح زبان شناسانه‌ترین حرفو داره ادعا می‌کنه وقتی که شما میخواید مدرنیته ایرانی رو به یک روایت خیلی شکوهمندانه و غرورآمیز ازش بدید دیدین که این این یکی از همون خرافهای راج اینه ایران اولین کشوریست در میان کشورهای اسلامی که درش انقلاب مشروطه رخ داده انقلاب قانون اساسی در حقیقت انقلاب قانون اساسی و در حقیقت مدرنیته سیاسی اولین بار در ایران به وجود اومده بعد ترکها بدن انگار که ما مدرنیت ما ایرانیا مدرنیته رو درست از در خونه ژانژاک روسو سر کوچه کانت برداشتیم یعنی انگار که ما ارتباطمون با سرچشمه اروپایی مدرنیته یک ارتباط مستقیم و ارتباط زنده و بدون هیچ میانجی بوده. آدمیت سعی می‌کنه با ضرب و زور و قسم و آیه اثبات کنه که آقا خان کرمانی عقادی رو که درباره به اصطلاح مدرنیته به دست آورده هرگز اینا رو تحت تأثیر مصری او ترکها نبوده بلکه مستقیماً از فرانسویا گرفته در حال که این یک خرافه بسیار وحشتناکیست کلمه ملت حالا ملت که نمونه دارم برا شما میگم کلمه ملت رو کلمه ملت یه کلمه عربی‌ست که در ترکی تبدیل شده به یک اصطلاح سیاسی جدید در عصر عثمانی‌ها و ما این کلمه رو از ترک‌ها گرفتیم. یعنی ما کلمه ملت به معنی نیشن خود کلمه مشروطه رو ما از ترکها گرفتیم. کلمه و کلمات خیلی زیادی این به چه معناست؟ این به چه معناست؟ این به این معناست که به اصطلاح ما مطلقا به رابطه زبان و اندیشه معتقد نیستیم و معتقدیم که اندیشه‌ای می‌تونه وجود داشته باشه بدون زبان و هیچ مشکلی هم اندیشه از زبان مستقله مفاهیم می‌تونن بدون زبانم وجود داشته باشن در کجا و شما چهجوری می‌تونید نشون بدید که یک مفهومی وجود داره وجود داشتن یک مفهوم کجاست مفاهیم در کجا وجود داره دارن جهان مفاهیم کجاست جز در جهان زبان بنابراین وقتی شما میگید ما ایده ایران داشتیم این ایده ایران کجاست اگر منظور شما مرزهای جغرافیایی یا منطقهست اینکه ایده نیست اینکه جغرافیاست ایده یعنی اون که تو ذهنه و اونچه که در ذهن هست زمانی ایده است که به زبان درآید چه کسی در تاریخ ۸۰۰۰ ساله تمدن ایرانی از چیزی به نام ایران به عنوان یک ایده سخن گفته ها بنابراین شما می‌بینید که کلاً تصوری که ما داریم راجع به خودمون راجع به غرب راجع به ایرانی که بودیم و ایرانی که دوست داریم بشویم محصول یک سوء تفاهم زبانیست یعنی اساساً بحران بنیادی ما ایرانی‌ها بحران بنیادی بشره یعنی بحران زبان تمام خوبی و خوشی و ناخوشی انسان از زبانه ما در ایران از راه انقلاب زبانی از راه خودآگاهی زبانی و از راه شناخت انتقادی زبانی باید از این موقعیت بیرون بیایم هیچ چیزی هیچ زندانی به اصطلاح دیوارهای بلندتر و قفل محکم‌تری از زبان نداره ما زندانی زبانی و من در یه جلسه دیگه هم گفتم ما باید در وله اول نه دولت رو بلکه زبان رو سکولار کنیم زبان فارسی زبان خداست زبان مقدسه زبانیست مثل میگن شاهنامه قرآن عجم هست ما باید تبدیلش کنیم به زبان انسان ما نمی‌توانیم زبانی که برای سخن گفتن خدا با انسان هست با همدیگه حرف بزن انسان‌ها برای سخن گفتن با همدیگه باید به زبان انسان‌ها حرف بزنن و ویژگی یونان این بود که خدایان زبانشون از خدا زبان انسان‌ها بود و انسان‌ها درباره مسائل خودشون به زبان خودشون حرف می‌زدن نه به زبان خدایان. سقرات میگه که زبان خدایان بیان حقیقته اما اون زبان خدایانه. زبان ما انسان‌ها نیست. زبان انسان‌ها زبانیست که مدام شما باید به کار ببرید تا معنی بده به محض اینکه سخن چه در گفتار چه در نوشتار قطع بشه معنایی وجود نداره زبانی وجود نداره به چه زبانی میگیم زبانی مرده زبانی که سخنگویان به اون زبان مرده باشن بنابراین زبان نه فقط زنده است که زندگی انسان به زبانه بنابراین امای بلام‌هایی که سر انسان در میاد از جانب زبان هست و همه راه‌هایی که به آزادی و رهایی و به اصطلاح رستگاری می‌تونن منتهی بشن همه از راه زبان هست. انسان چیزی جز زبان نیست و آگاهی به این نکته ما رو از تقدیس زبان از تبدیل کردن زبان به یک هویت رکن مقدس هویتی مقدس باز می‌داره و متوجه میشیم اونچه که بهش افتخار می‌کنیم درست همون این عامل بدبختی ماست زبان فارسی عامل بدبختی ما نیست اونچه که ما راجع به زبان فارسی و اساساً زبان فکر می‌کنیم تصورات ما هست که عامل عامل بدبختی ماست. ایران تاریخ ایران عامل بدبختی ما نیست. تصوری که ما از ایران و از تاریخ ایران داریم عامل بدبختی ماست. تمام ناکامی‌های ما در برابر غرب به هیچ وجه ناشی از قدرت غرب نیست. ناشی از نادانی‌ها و ناتوانی‌های خود ماست. بنابراین اگر اینو بشناسیم خب خیلی وضع عوض میشه. بسیار سخن گفتم به خاطر اینکه از موضوع اصلی منحرف شد. و من در خدمت دوستان هستم. ماک منو می‌شنوین؟ بله آقای خرجی شما تموم شد فرما بله بله بله بله بله ببخشید من دقیقاً همین الان موقع هیپاپ کردن دوستم رسید و اینا یک لحظه دقیقاً همین الان این اتفاق افتاده بله توی اسکول زون هم هستم خیلی ممنون آقای خرجی اگر دوستان نکته‌ای دارن تشریف بیارن من تا چقدر دیگه در خدمتتون هستیم؟ من هستم تا یه نیم ساعت دیگه بازم امشب برنامه‌ای هست یا خیر؟ چون تا آخرین نفس‌هایی هم دیگه بستگی به آخرین قطره خونم داره. بله. حالا من از این فرصت استفاده می‌کنم که فکر می‌کنم به این بحثهای زبانی و اینکه یکی از مشکلاتی که ما فکر می‌کنم در همین مشکلات سیاسی نظامی که الان شاهدش هستیم و اون چیزی که اتفاق نمیفته بین ما و غربی‌ها و اون تفاهمی که به وجود نمیاد و اون ارتباط قطعی ارتباطی که سال‌ها بین ما بوده فکر می‌کنم خیلی به این بحث ارتباط داره و درک متقابل ناشی از همین مشکلات [صدای بند آمدن نفس] مبانی هستش حالا اینو یه نکته یه نکته هم اجازه بدین اشاره بکنم شاید حالا یه برای اینکه یه مقدارم از جدیت بحث به اصطلاح رهایی پیدا بکنیم یه دو سه تا نمونه و خاطره بگم ببینید ما فکر میکنیم که روحانیت سنتی یک طرف به اصطلاح ماجرای وضعیت ماست طرف مقابل یعنی صحنه ایران رو یک صحنه جنگی تصویر می‌کنیم در عصر جدید بین سنت و مدرنیته و سنتم یعنی نهاد و نماینده سنت میشه روحانیت و مذهب و مدرنیته هم میشه هرچی که از اروپا میاد و ما فکر می‌کنیم این روحانیت و سنتگرای گرایان هستن که هیچ درکی از مدرنیته ندارن و نمی‌فهمن مدرنیته چیه و نمی‌دونم مفاهیم مدرنیته نمی‌فهمن تاریخ مدرنو نمی‌دونن ولی خب روشنفکران و طرفداران و پیش به اصطلاح مروجان تجدد در ایران که اونا می‌شناسن در حالی که این تصور کاملاً غلطه مشکلات فکری ما یعنی هم ساختار ذهنی ما به اصطلاح الگوی فرهنگی ما یک الگوییست مشترک در بین همه کسانی که در درون این زبان و فرهنگ زندگی می‌کنن و در حقیقت می‌اندیشن هم مشکلاتش هم ویژگی‌هاش و هم بحران‌هاش مشترکه یعنی آخوندا ذهن آخوند ذهن جوادی ملی از همون مشکلاتی رنج میبره که ذهن آقای ازکایی که یک کمونیست دو آتیشه بود و سعی میکرد که تاریخ به اصطلاح علم و فرهنگ و فلسفه رو در ایران سکولار نه ضد مذهب بکنه آقای حالا نمونهش آقای جوادی آمولی یک از این کارایی که دولتهایی مثل جمهوری اسلامی می‌کنن خیلی ابلهانه ولی نمی‌فهمن چقدر ابلهانن در همون جهت حالا چه زد وبند سیاسی و یا اقتصادی بوده سفارت ایران در یونان با کمک دانشگاه آتن یک به اصطلاح کنفرانسی برگزار میکنه درباره ارسطو خیلی واقعاً خنده داره این داستان و خب چون برگزار کننده اصلی ایران بوده آقای جوادی عاملی به عنوان مهمترین فیلسوف معاصر ایران و اسلام میا یک پیامی میده برای گشایش این افتتاحی این کنفرانس و اونجا درباره ارسطو حرف می‌زنه. تصور کنید بزرگترین فیلسوف عالم اسلام رفته در مهد فلسفه یونان در برای استادان دانشگاه آتن داره راجع به ارسطو حرف می‌زنه. خب این تاب هست. من می‌تونم بذارم این فایل نپز پیدفشو در چیز در همین کانال باغ فلسفه [صدای خرناس] میگه که در روزهای نهم و دهم اردیبهشت آتن شاهد برگزاری همایش بزرگ و با شکوهی به نام ارسطو پلی بین شرق و غرب بود این همایش با پیام آیتالله جوادی در دانشگاه پانتئون آغاز شد ۵ استاد از ایران و پنج استان از یونان و آلمان سخنرانی کرده مجموع که سخنرانی چاپ شد حالا پیام آقای جهادی سلام علیکم و رحمت الله و برکاته اعوذ بالله من الشیطان الرجیم یعنی شما می‌فرمایید با چه فیلسوفی مواجه هستید [صدای خرناس] خلاصه از مقدمات می‌گذرم میگه افلاطون جناب ارسطو و سایر بزرگان حکمت الهی از دست پروردگان مکتب انبیا هستن اینو داره برای چه مخاطبی مکتبی که سرمایه و دلمایه انسانشو کفا می‌کنه همچنان که پیامبران آمدن تا حقیقت را تعریف کنن بزرگان حکمت هم چنین کردن ارسطو بخش منطق را تدوین کرد تا فرهنگ محاوره خردورزان باشد محاوره بخش الهیات را تدوین نمود تا ما را به جهانی رهنمون کند. یعنی ارس تصور می‌کنه که ارسطوس یک به اصطلاح مؤمن موحده و اینو داره کجا میگه؟ داره به رفته در شهر ارسطو و داره به هم وطنان و همزبانان ارسطو داره همیشه حرفی می‌زنه و میگه مشکل جهان امروز این است که اخلاقیات الهیات و منطقیات ارسطو را نشناختیم و تنها او را در بخش طبیعیات خلاصه کردیم یعنی مهمل‌تر از این حرف ممکن نیست مهم‌تر از این حرفا ممکن نیست یعنی شما اگر این حرفا رو به اصطلاح یه مورچه‌ای رو بندازید توی جوهر مرکب و بعد ولش کنید روی کاغذ می‌تونه خیلی با راه رفتن گیجویچ حرفای بهتری ازش توش دربیاد تا این حرفا میگه که ارسطو اگر از حرکت و محرک اول سخنگیان آورده بین امر طبیعی و الهی پیوند زده و این حرکت را حرکت عاشقانه دانسته و نمی‌دونم چنان و یعنی یه چیزی کاملاً از توی حجره‌های قم درمیاد. خب این تصور ۱۴۰۰ سال بر ذهن فیلسوفان و غیر فیلسوفان در جهان اسلام حاکم بوده. ارسط یه همچین آدمی می‌شناس یه همچین موجودی می‌شناختن. ولی درصری که ما می‌دونیم که ارسطو یک به اصطلاح متون ارستو و اندیشه ارسطو بارها و بارها یک انقلابی در تحقیقات و در ترجمه‌ها و در به اصطلاح قلمروهای مختلف ارسطوشناسی به وجود آمده. الان ما متون یونانی رو در اختیار داریم. الان ف هر فردی می‌تونه خودآموز یونانی یاد بگیره. الان هر طلبه‌ای در قم می‌تونه با از راه اینترنت و ابزارهای دیگه یونانی یاد بگیره و متن‌های ارسطویی رو خودش بخونه و متن‌های ارسطویی رو با شهرهای یونانی و نمی‌دونم لاتین و فلان و فلان بخونه ولی همچنان اون ارسطویی که این‌ها بهش اعتقاد دارن جز همون قدر حقیقت مطلقه کل فلسفه هیچ تردیدی ندارن که فر ارسطو همینه افلاطون همینه سقرات رات همینه و مطلقا کاری به واقعیت تاریخی ندارن. بنابراین فلسفه ما درباره این جهان مادی و انسان‌هایی که گوشت و پوست و استخون دارن و سرگذشتشون و سرنوشتشون مطلقا اعتنایی نداره. فلسفه ما زبان خدایان و فقط و فقط زبان جهان غیرانسانیست. جهانی که درش شکل و ماده و حرکت نیست. جهانی که زمان نداره، مکان نداره و جهانی که درش سکوتی جاودانه حکمفرماست. در حقیقت زبانی که فقط خداوند می‌تونه با او یک سویه سخن بگه زبانیست برای به اصطلاح فرمان بردن. زبانیست برای مردن و زنده کردن نه زمانی برای زیستن. خب آقای جواهادی یک سخنرانی داره با طلبا میگه که شماها دیگه امروز باید با فلسفه جدید آشنا بشید شما باید بدونید گادامر کیه یک طلبه باید بدونه هایدیگر کیه آقای جوادی خب با پدر من یک رابطه خیلی دوستی خیلی قدیمی دارن پدر من یه مدتی هم ساگردش بوده و اینا بنا خیلی با هم به اصطلاح روابطمون در حد بیش از معمول شاگردانشون بود و خب آقای جوادی می‌دونست که من مثلا ترجمه می‌کنم از متونی رو از عربی معاصر به فارسی و به اصطلاح عربی زبان فلسفی مدرن عربی رو می‌دونم شنیده بود اون موقع که بودجه‌هایی بسیار کلاً گرفته بود از آقای خامنه‌ای که برا با تهاجم فرهنگی مبارزه کنه و با سکولاریسم شنیده بود که یه کتاب مهمی به عربی چاپ شده از کسی به نام عادل ظاهر اسمش هست الاسس الاسس منطقیةیه یعنی مبانی منطقی سکولاریسم در دفاع فلسفی از سکولاریسم و این کتاب چون خیلی تأثیرگذار بود در جهان اسلام و در میان روشنفکران مسلمان ایشون تصمیم گرفته بود که این در رد سکولاریسم این کتاب رو نقد کنه ولی خب ایشون اولاً نه فلسفه مدرنو می‌دونه نه زبان عربی مدرنو می‌فهمن در نتیجه از طریق دست طلبی که براش کار می‌کنه آقای طلبی که کار می‌کنه براش آقای مصطفی بود برای من پیغام آورد که آقای جوادی گفتن اگر ممکنه مهدی این کتاب رو در ۲۰ صفحه به فارسی خلاصه کنه بده من چون من می‌خوام چند جلسه نقدش کنم یعنی نگاهی که به فلسفه نگاهی که به نقد نگاهی که به اصطلاح اندیشه‌های مدرن دارن و اندیشه‌های غیر خودشون از این جنسه از جنس رد کردن و باطل کردن و دوریختن و نمیدونم مبارزه درخ مبارزه برای حذفشه به هر شیوه‌ای خود یه شخص آقای خامنه‌ای یه جلسه‌ای من جداگانه صحبت خواهم کرد تصوراتی که آقای خامنه‌ای داره راجع به زبان فارسی و راجع به فلسفه در ایران با تصورات ضد دین‌ترین و مدرن‌ترین و آوانگاردترین روشنفکرای ما یکی. یعنی آقای آقای خامنه‌ای باور من عین جمله آقای خامنه‌ای می‌خونم. حالا در یه جلسه دیگه بیشتر راجع بهش صحبت میکنم. آقای خامنه‌ای میگه که فلسفه مال ماست. فلسفه مال ماست. فلسفه ایران وطن فلسفه است و مهد فلسفه کشور ماست آنچه که در کشور ما به نام فلسفه وجود دارد به عنوان فلسفه و معنای فلسفه بسیار نزدیک‌تر است تا آنچه که در اختیار غربی‌هاست که امروز فلسفه آنها سر صدایش دنیا رو پر کرده خب کار کنن فلان فلان میگه که در شروع کنیم به نوشتن درباره فیلسوفان اسلامی تبلیغ کنید. آقا شما فکر می‌کنید این غربی‌ها هگل چرا انقدر هگل مشهور شده به خاطر این غربیها روابط عمومیشون قویه این عین تصور و عین جملات آقای خامنه‌ایه که فکر می‌کنه که این سلطه یا شیرگی جهانی فلسفه غربی کاملاً محصول یک دستگاه پروپاگاندا و پابلیک ریلیشن روابط عمرویه. یعنی کاملاً مسئله رو یک مسئله سیاسی ساده کاملاً غیر فلسفی و غیر مفهومی می‌بینه. خب اینو شما بگذارید در کنار آقای پرویزگاهی که انقدر ضد دین و انقدر ایرانپرست و انقدر پارسی پرسته که اسم نام خانوادگی خودش رو هم ترجمه کرده اسمش پرویز ازکاییه ولی تبدیل کرده به پرویز سپ س سپیدمان در پرانتز عکایی کتاب فخ مثل حکیم راضیش هزار صفحه کتاب تعلیل و کار بزرگیه یعنی زحمت بسیار کشیده و عمر زیاد منتها عقده‌ای گرهی سخت است بر کیسه تهی به قول مولانا این کتاب تقدیم شده به یاد حکیم فقید تصور کنید یه کسی که با هرچه بوی اسلام و مذهب و عربیت و این چیزا بده حالش به هم می‌خوره و برای مبارزه با او داره فارسی‌سازی و در حقیقت می‌کوشه که تاریخ رو فارسی کنه، سنت رو فارسی کنه، زبان فارسی رو فارسی کنه و و زبان فارسی رو دینزدایی بکنه، مذهب زدایی بکنه، این به کسی به نام دکتر تقی ارانی که در حقیقت به عنوان شخص تئوریسی یعنی حزب توده شناخته میشه میگه حکیم یعنی آقای مطهری آقای توابای مطهری اصول فلسفه فلسفه رو علیه نوشته‌های ارانی نوشتن فکر می‌کردن که فلسفه مهم اون زمانه فلسفه مارکسیم یعنی اونا به این میگفتن فیلسوف ولی آقای ازگاهی میگه حکیم حالا میگم دلیلش چیه روانشاد خب نه تقیه ارانی اعت اعتقاد داشت که روانی بعد از مرگ ما باقی می‌مونه که شاد بمونه نه خود ازگاهی حالا توی پرانتز تا و سرا تا و سرا آخوندا استفاده می‌کنه یعنی تربتش پاک چرا شما یک کتابی نوشتی که پروژهت ضد اسلامه ضد زبان عربی‌ست ضد به اصطلاح هرگونه شکل دینداریه ولی با این ترفندهای ریاکارانه اونوقت میخواد چرا به خاطر اینکه می‌خواد از زکریای رازی یک برتران راسل بسیار بسیار پیشرفته بسازه [صدای خرناس] یعنی می‌خواد زکریای رازی رو از زمانه خودش بکشه امروز و تبدیلش کنه به آوانگارد و پیشرو نه به عنوان به اصطلاح به اصطلاح کسی که از نیاکان ما به شما میاد میگه که راضی میگه برخلاف اونچه که عبدالرحمن بدوی گفته راضی یک نظام منسجم یعنی عبدالرحمن بدوی میگه که راضی یک نظام منسجم فلسفی نداشت داشت ازگاه یه گویی از نظر این‌ها وجود نظام منسجم فلسفی در نزد حکیم مادی مستلزمه دین‌باوری و پیشداوری‌های مینوگرایانه یعنی ما بعد طبیعی یعنی چی؟ یعنی میگه که اگر شما بگید که زکریا رازی یک سیستم فلسفی نداشت یک تفکر سیستماتیک نداشت این به خاطر اینه که شما از اینکه زکریای رازیم خیلی دیندار نبوده ناراحتید ظاهراً ظاهراً از نظر شما هر کی که نظام فلسفی داره حتماً دینداره یعنی دیندار بودن لازم یعنی داره یک چیزی رو به یه چیز کاملاً بی‌ربطی نسبت می‌کن [صدای خرناس] و میگه که اختلاف اساسی میان آرای راضی و افکار می فلسفی مخالفانش میگه اینا تمام میگه ستیز راضی با دین صرفاً و فقط از موضع دفاع از فلسفه بوده است کدوم فیلسوفی در تاریخ از موضع فلسفه با دین ستیز کرد از یونان باستان تا امروز هیچ فیل فیلسوفیلیست در تاریخ غرب که از موضع فلسفه با دین ستیز کرده باشه. یکی از مخاطبان من در فیسبوک نوشته بود که آیا کسی که مؤمن باشه می‌تونه به فلسفه رو بیاره؟ اصلا فلسفه بنیان فلسفه اساساً ایمانه. توجه داشته باشید بنیان فلسفه ایمانه. یعنی چی؟ یعنی شما باید ایمان داشته باشید به چیزی به نام به اینکه یه چیزی به نام حقیقت هست که شما بدون اینکه بتونید دسترسی بهش پیدا بکنید بدون اینکه برای انسان قابل دستیابی باشه ولی هست و شما هر آنچه که قابل دستیابی از دست می‌دهید برای اینکه اون رو جستجو کنید یعنی جستجوی ناکام حقیقت فضیلتیست برای هرگونه فضیلتی خب این به نظر شما نیاز به ایمان نداره اگر ایمان شما به حقیقت نباشه اگر ایمان شما به همون که گفتم ذهن انسانی روح انسانی وجدان انسانی عقل انسانی به حیات انسانی زندگی انسانی نباشه اصلاً معنی نداره فلسفه اگر شما ایمان نداشته باشید که شما باید بین خوب و بد تشخیص بدید و بر اساس تشخیص تون عمل بکنید اصلاً دیگه هیچی معنی نداره بنابراین مگه میشه فلسفه بدون ایمان آونچه که فلسفه با آن در ستیز بوده نه ایمان که اعتقاده یعنی کانویکشن بلیو شما باور داشته باشید اعتقاد داشته باشید یک به چیزی یعنی مثلاً من بگم که چه می‌دونم سیمرغ در تاریخ ایران یک جان حیوان جان پرنده دهیست واقعی خب این یک اعتقاده این اعتقاد فیلسوف بلافاصله از شما می‌پرسه چرا یعنی شما باید بتونید عقیده خودتون رو به شکلی بیان بکنید که نقدها تردیدها به اصطلاح و نگاه‌های پرسش برانگیز رو کاملاً حس بکنه و پاسخ بده ولی بنابراین با هر چیزی که در جهان انسانی ادعای فراان انسانی بودن کنه یعنی هر چیزی بیاد بگه من یک کشیشم و و چون کشیشم یک انسانی هستم با امتیازاتی مختص خودم و جدا از دیگران یا اینکه شما بگید که این کلیسا که می‌بینید این خانه خداست و بنابراین مقدسه یا اینکه بگید این متن‌ها کلام خداست و چون کلام کلام خداست از توش میشه قانون درآورد قانون خدا میگه که هیچ چیز خدایی در جهان انسان نیست آن چیزی که اگر چیزی خدایی باشه باید دور و بیرون از جهان انسان‌ها باشه بنابراین هرچه که در جهان انسانی و و در قالب مادی و در به اصطلاح بستر تاریخی ادعای غیر تاریخی بودن بکنه ادعای غیرمادی بودن بکنه ادعای غیر انسانی بودن بکنه ادعای زوال پذیر بودن زوال ناپذیرتر بکنه دروغه و باید با او مبارزه کرد. بنابراین اونچه که فلسفه با او می‌ستیزه ادعای حقیقت مطلق و حقانیت به اصطلاح انحصاری و استبدادیست. اونوقت فرقی نمیکنه اگر یک کسی به نام دین ادعای حقیقت مطلق کنه یه کسی به ادعا به به اصطلاح در مورد به عنوان چه وطنپرست به عنوان ایرانساز به عنوان پدر ملت به عنوان هر چیزی در هر زمینه‌ای اگر شما هر ادعایی بکنید که بر فرض دانستن حقیقت مطلق استوار باشه فلسفه شما رو رسوا می‌کنه. یعنی فلسفه میگه شما دروغ میگید. این هیچ ربطی به دین نداره. این ربط داره به جزم جزم‌اندیشی. این ربط داره به مقدس‌سازی از آنچه که مقدس نیست. این ربط داره به غیرا انسانی کردن آنچه انسانی. فلسفه جهان انسان رو انسانی می‌کنه و جهان رو انسانی می‌کنه. در نتیجه در جهان انسانی چیزی به نام حقیقت مطلق و که بشه کسی در جهان انسان‌ها نمایندهش بشه، جانشینش بشه، نمی‌دونم نمودش بشه، تجسمش بشه به عبارت دیگه با متریالیتی امر مقدس امر قدسی با متریالیتی حقیقت مطلقی که مازون می‌کردیم امر مطلق اون چیزیست که ما نمی‌دونیم چیه. امر قدسی اون چیزیست که نمی‌دونیم چیه. حقیقت اون چیزیست که ما نی حقیقت مطلق اون چیزیست که ما نمی‌تونیم دست به پیدا کنیم بهش همون حرفی که به اصطلاح چیز می‌زنه لسینگه لسی میگه خدایا حقیقت مال تو من دوست دارم که با حقیقت‌های گوناگون زندگی کنم تا با یک هفته خب کجا دین و فلسفه در تضاد بودن این خرافهاییست که روشنفکران در ایران تا امروز رواج دادن و باعث شدن ما دین رو نه دین رو در سنت خودمون بفهمیم نه دین دیگر به اصطلاح دیگر دین‌ها رو بفهمیم نه فلسفه خودمونو بفهمیم نه دیگر فلسفه‌ها رو بفهمیم نه مدرنیته رو درست بفهمیم نه سکولاریسمو بفهمیم و فکر می‌کنیم سکولاریسم یعنی که شما ریشه دین رو از جهان جهان اجتماعی انسان‌ها بکنید و هرکس بره توی پستوی خونهش دینداری دینداری کنه به بقیه جامعه کجا همچین تصوری راجع به سکولاری ریزی وجود داشته تصوری که ما داریم از رابطه دین و سیاست رابطه دین و زبان رابطه دین و قدرت رابطه دین و جامعه در غرب کاملاً توهم آمیزه تصوری که داریم راجع به اینکه در غرب افلاطون و ارسطو اومدن اسطوره‌ها رو کنار زدن با عقل انسانی اندیشیدن ارسطو و افلاطون به هیچ وجه علیه اسطوره‌ها ها یعنی اسطوره‌ها رو نفی نکردن بلکه از اسطوره‌ها استفاده متفاوتی کردن و افلاطون و ارسطو به هیچ وجه آدم‌های خدا ناباور و ضد دینی نبودن بلکه کسانی بودن که کاملاً باورهای الهیاتی داشتن یعنی مرز بین الهیات و فلسفه در افلاطون و ارسطو به هیچ وجه مرز مشخصی نیست ارسطو میگه که ف متافیزیک یا فلسفه یعنی شناخت بنیان چیزها و بنیان چیزها رو شناختن کار خداست و بنابراین فلسفه یک کار الهیه یه علم الهیه خب کسی که میگه که فلسفه یک علم الهیه باید توجه داشت که اون خدایی که ارسطو میگه البته که با خدای اسلام فرق می‌کنه اما شما نمی‌تونید ارسطو رو بگید که مثل آقای این کی آقای داکینزه که از این مبلغان و به اصطلاح مروجان پرشور ایتیسم هست این مطلقا مطلقا همچین چیزی معنا نداشته هرگز معنا نداره که شما بگید خیام مثل آقای شایگان میگید خیام یه آدمی بوده متفاوته با همه شاعران چهجور میشه که یک آدمی متفاوت بیاندیشه و متنا متفاوت به اصطلاح سخن بگه و در حالی که متفاوت از دیگرانه یعنی میشه آدم اندیشه و زبان رو بدون جامعه تصور بکنه نه میشه خیام یک تافته جدا بافته باشه نه بنابراین شما باید خیام رو در همون افق تاریخی بفهمید و ببینید که ابن سینا که عطار که فردوسی در نتیجه نگید که مثل آقای آقای آرامش دوستدار که دو نفر بودن که در تاریخ ما اندیشیدن یکی خیام بود یکی زکریا رازی آخه اگر واقعاً شما اندیشیدن رو به معنایی به کار می‌برید که در فلسفه غرب به کار میره اگر اندیشیدن و پرسش کردنو به مفهوم هایگریش به کار می‌برید آخه کجای زکریای راضی و کجای خیام فلسفهست کجاش اندیشهست کجای این‌ها ربطی داره به اون چیزی که در غرب ما به عنوان فلسفه می‌شناسیم. هیچ در نتیجه ما یک دوستی برای من پیام داده که بذارید من براش بخونم این پیامو برای شما به خاطر اینکه این‌هاست که آدم رو بسیار نگران می‌کنه در مورد گذشته‌هایی که گذشته نه آینده‌ای که ما به سمتش روان هستیم و به نظر نمیاد خیلی متفاوته از گذشته باشه اگر بنا باشه که ما همین باشیم که هستیم. آقایی برای من نوشته که شما در یک جلسه‌ای صحبت کردید و در اون جلسه گفتید که و در اون جلسه گفتید که مدرنیسم و پستمدرنیسم و اینا همه در ایران درست فهمیده نشده و گفتید که چون که ما به دلایل مختلف بنابراین در مواجهه با علوم انسانی و فلان به تصاویر مقش شوشی برخورد می‌کنیم و توهمات زیادتر و بعد سؤالش اینه میگه که سؤال من به این سؤال جواب بده میگه که اینکه مدرنیته اساس بر سوژه هست اینکه پستمدرن‌ها سوژه رو قبول ندارن اینکه تا شرایط مادی درست نشه ایدآالیسم به درد ما نمی‌خوره یعنی این کلمات همه بی‌مناست همه بی‌مناست از کاربرد نادرست کلمات ما در حقیقت خنجری می‌سازیم برای فرو کردن در قلب فلسفه و بعد میگه که مسئلهم اینه اگر ممکنه توضیح بدید که چطور فلسفه در اسلام که انقدر دین مثلاً [صدای خرناس] خیلی از نظر او نسبت به مسیحیت یه دین خیلی چندان سست و چندان قوی و پیچیده و مهمی نیست چرا مدرنیته نتونست حریف اسلام بشه ولی در اروپا به مسیحیت پایان داد یعنی تصورش اینه که مدرنیته یعنی اون عصری که با پایان دین و آغاز بی‌دینی آغاز میشه و در ایران علت که ما مدرن نشدیم اینه که اسلام هنوز وجود داره و شر شرط مدرن شدن اینه که شما در حقیقت غیردینی بشید. در حقیقت هویت ملی ما به عنوان ایرانی اگر با زبان فارسی پیوند بخوره این به این معناست که ما درکی که داریم از خودمون یک درکیست کاملاً و درکی که داریم از دین یک درکیست کاملاً کودکانه یعنی ما فکر می‌کنیم اگر به زبان فارسی سر حرف بزنیم زبان رو مدرن کردیم سکولار کردیم انگار که ایران باستان جهان سکولار بوده انگار که زبان پهلوی زبان سکولار بوده انگار که این زبان‌های باستانی زبان‌های سکولاری بودن همچین تلقی ما داریم فکر می‌کنیم اگر ما به جای مثلاً به جای چه میدونم به جای دیالکتیکو به جای اینکه ترجمه کنیم جدلی ترجمه کنیم دویچم گویانه مثل آقای ادیب سلطانی این زبان فلسفی مدرن خلق کردیم یعنی سرهساازی در زبان فارسی یک تصور بسیار بسیار خطا آلود و و خطرناک اینه که فکر می‌کنیم سرسازی زبان فارسی اون رو مدرن می‌کنه. فکر می‌کنیم فارسی تر کردن کلمات موجب میشه که ما مدرن‌تر بشیم. فکر می‌کنیم که مدرن شدن زبان به این هست که ما برگردیم به قبل از اسلام. فکر می‌کنیم سکولاریسم فقط مشکلش با اسلامه. انگار نه انگار که مثلاً همین کوروش و داریوش و پندار خوب و کردار خوب و همین منشور کوروش اینا همه ماهیت دینی دارن. ایران باستان سراسر جهان دینیه و پادشاه در جهان ایران باستان نماینده خداست. فره ایزدی داره یعنی خدا و میگم کلمه خدا هم برای گاد به کار میره هم برای کینگ هم خداوند عالم هم پا و پادشاه ایران خداوند جهانه این چه درک ابلهانه‌ای وجود داره از مدرنیته که فکر می‌کنه که بله ما در اسلام باید رونسانس اتفاق بیفته کلمه رونسانس کلمه انقلاب کلمه پارادایم کلمه اخلاق کلمه کلمه دموکراسی کلمه حقوق بشر کلمه به اصطلاح مسئولیت مداخله بشردوستانه کلمه در حقیقت نجات انسان‌ها تمام این‌ها به معنایی به کار میره که مطلقا ربطی نداره به اون چیزی که در فرهنگی که ما دوست داریم تصور کنیم و ازش که عق کردیم به کار می‌رفته در در اروپا وقتی که از آزادی سخن میگن از زمان یونان تا الان آزادی بلافاصله مثل اینکه شما بگید که مثلاً چای چای شما رو بلافاصله یاد قوری و استکان میندازه اینا با هم چایو همین طوری نمیشه خورد باید با استکان و قوری این ملزوماتشه آزادی هم در ذهن غربی از یک بچه ۵ ساله گرفته تا یک دانشمند و فیلسوف پخته به با قانون ملازمت دارم. یعنی چی؟ یعنی آزادی ابدا به معنای آزادی از قانون و آزادی قانون ستیزی و در حقیقت رهایی از هر بند و غدی نیست. نه. ما ایرانی‌ها برای ما کلمه آزادی همونطور که حریت برای عرب‌ها و ترک‌ها به معنای اخلاقیش یعنی آزادی از هوا و نفس آزادی از بندگی دیگران برای اینکه بنده خدا بشیم بنابراین آزادی یک مفهوم کاملاً مذهبیست و مربوط به رابطه انسان و خداست اما آزادی به مفهوم اینکه شما آزادی قانون‌گذاری برای جهان انسانیتون داشته باشید و جهان انسانیتون رو با قانون‌هایی که خودتون وضع کردید و بر اساس اندیشیدن و قضاوت کردن با عقل انسانی اون قوانین رو در حقیقت درک کردیم این میشه آزادی آزادی یعنی حکومت بر خویشتن وقتی که شما میگید حاکمیت قانون مگه نمیگید جنبش مشروطه برای حاکمیت قانون حاکمیت قانون از اینجا میاد حاکمیت قانون از حاکمیت بر خود انسان شما حاکمیت قانون رو نیاز دارید برای چی بهخاطر اینکه آزادی زمانی ممکنه که قانونی بتواند محدوده آزادی‌های افراد رو مشخص بکنه اگر مرز آزادی من مشخص نباشه که خب میشه باق وحش میشه وضع طبیعی که آشفتگی و جنگه بنابراین آزادی که بزرگتر ترین آرمان بشریست برای در یونان در فرهنگ غربی و فلسفه یعنی آزادی و و در ق غرب انسان یعنی آزادی و و هدف نهایی همه چیز آزادیست این آزادی رویه دیگر قانونه و و آزادی قانون‌گذاریه نه آزادی قانون گریزی ولی برای ما ایرانی‌ها چه برای آقا خان کرمانی و نمی‌دونم کسروی چه برای خمینی چه برای همین به اصطلاح مخالفان جمهوری اسلامی آزادی یعنی از هر من رها شدم آزادی یعنی هر هر ک دلش خواست بکنه و آزادی یعنی که کسی به کسی کار نداشته باشه یعنی آزادی رو ما به مفهوم بیم مسئولیتی و و رها بودن و و در حقیقت خودکامگی غرائض حیوانی بشر بودیم. یعنی آزادی برای ما جاییست که هر کس هر کاری دلش خواست بکنه بهشت آنجاست کاذاری نباشد کسی را با کسی کاری نباشد در حالی که این درک ما از آزادی ویرانگره ویرانگره و و ما باعث میشه که ما نفهمیم که [صدای خرناس] اگر بخوایم فکر کنیم قانون مهمه بدون قانون اندیشیدن ممکن نیست چون اندیشیدن معطوف به آزادیه شما می‌اندیشید به دلیل اینکه اندیشیدن آزادی شما رو متحقق می‌کنه. شما بدون اندیشیدن آزاد انسان آزادی نخواهید بود. بنابراین برای اینکه انسان آزادی باشید باید برای اندیشیدن قانون داشته باشید. بنابراین فلسفه آزادی اندی در ما آزادی بیان داریم اما هیچ بیانی از نظر فلسفی موجه نیست مگر بیانی که از قاعده‌های به اصطلاح خاصی پیروی بکنه و ما اصلاً برامون مهم نیست برای ما مطلقا چیزی به نام قواعد مهم نیست برای ما اونچه که مهمه عقاعده در نتیجه هرچی دلمون میخواد راجع به همه چیز میگیم آقای غلام حسین ابراهیم دینانی که از بزرگان فلسفه اسلامی و از طرفداران شاونیست فلسفه در ایران هست و معتقده که فلسفه در ایران متولد شد. افلاطون اومد در ایران مادرش با یک مرد ایرانی ازدواج کرد اونم از ایران فلسفه یاد گرفت و اساساً فلسفه از از دوران باستان تا امروز اساس ایرانیا و در ایرانه و دو دشمن داشته فلسفه در ایران یکی عرب‌ها و یکی هم غربی‌ها همین آدم که همچین ادعایی داره میگه که پانت باید اخلاق رو از سعدی یاد بگیره ه و بعد کتابی نوشته به نام سه مسئله بزرگ یهودی و مغزون بخشیست که راجع به فروید نوشته انقدر خنده داره و انقدر از جنس این به اصطلاح چه می‌دونم بعضی از این مراسم مداحیه که آدم نمی‌دونه جشنه شادیه بخنده گریه کنه سینه می‌زنن دست می‌زنن تبل چیه این کنسرت عزاداریه حرفای آقای دینانی هم همین طوره آدم بهدش میبره که چطور یک آدمی امروزه می‌تونه راجع به فروید حرف زده باشه و از فروید فروید رو به اصطلاح به طور جدی نقد بکنه به عنوان که این آدم الوبل ولی یک جمله از اونچه که از فروید در فارسی ترجمه شده یا هر ترجمه‌ای از فروید ارجاع نده یعنی فرویدو بدون نیازی نبینه برای شناخت فروید ولی به خودش حق بده که به اصطلاح فروید رو گمراه و تواه بدونه من یادم نمیره آقای حسنزاده که اونم یکی از شخصیتهای به اصطلاح خیلی چی میگن عوامفریب بود به عنوان کهه خب یک عارف و مدرس فلسفه و عرفان بود یه علامه به اصطلاح میگه هر کسی که میگن علامه بدونین که باید یه مقدار شک کرد در مورد علمش ولی به هر حال آقای حسنزاده که دیگه نمونه تجسم تقوا و زهد و پرهیزکاری و اینا بود من خودم شنیدم ازش توی جلسه می‌گفت که من تمام کتاب‌های مقدس رو مطالعه کردم هیچ کتاب مقدسی مثل قرآن نیست در نونم به از هر نظر از نونم فلان و فلان فلان خب همچین حرف یاست چرا می‌تونیم ما همچین ادعاهایی بکنیم به دلیل این به این دلیل نیست که ما دروغ میگیما اصلاً من معتقد نیستم که اینا دروغ میگن به دلیل این که اینا ذهنیتی متفاوت دارن یعنی اگر شما نتونید به صورت پیچیده تاریخی و مفهومی بیاندیشید و اگر نتونید به زبان آگاه باشید و نتونید رابطه زبان و اندیشه زبان و واقعیتو بفهمید در نتیجه هر آنچه که باور دارید واقعیت میشه و شما واقعیت هیچ واقعیتی در عالم بیرونی عقاعد شما رو نقض نمی‌تونه بکنه حالا برای حسن ختام برای جلسه طولانی شد داستان حاج ملاهادی سبزواری رو شنیدید که ناصرالدین شاه در یکی از سفرهاش به خراسان سر راهش میره در سبزوار و خب حاج ملادی سبزواری خیلی معروف بوده به عنوان آخرین نماینده فلسفه ملا صدرا و بره به دیدار او عکاس باشی همراه ناصرالدین شاه رفته بوده اینو اعتماد سلطنه نقل کرده ناصرین شاه به حاج ملادی سبواری میگه شما اجازه میدید که این عکاس باشه یه عکس از شما بگیره حاج ملادی سبز میپرسه عکس چیه میگه که آقا این یه چیزیه دستگاه حالا نمیدونم چه یادم نیست جمله عین جمعه یه دستگاهیه میذاره جلوی شما این شما تصویر شما سایه شما انگار میفته رو این و این سایه رو این حفظ میشه هک میشه و بعد می‌مونه برای همیشه آقای حاج ملاهادی سبزواری میگه که وجود و بقای هر سایه‌ای به صاحب آن سایه بستگی دارد اگر صاحب سایه نباشد سایه هم نخواهد بود تمام یعنی مطلقا این اتفاقی که جلوی رویش و چشمان خودش اتفاق افتاد عکسش و تنها عکسیم که از حاج ملادی سبزوری هست همون عکسه عکسی که گرفت و نشونش داد مطلقا تردیدی در عقیده او درباره محال بودن عکاسی چیزی به نام عکاسی ایجاد نکرد این اتفاق یک اتفاق کاملاً سیستماتیکه کسانی که در ایران مروج هایدگر شدن کسانی که در ایران مروج هگل شدن کسانی که در ایران شدن کانتی کسایی که در ایران شدن چه میدونم مکتب فرانکفورتی کسایی که در ایران شدن لیبرال هیچ کدوم از اینها هیچ نیازی نمیبن به اینکه اونچه که به عنوان اون گرایش‌های فلسفی آموختن واقعاً فلسفی بدانند اندیشه‌های فلسفی بدانن که مدام نیازمند بازاندیشی و نیازمند داد داد و ستد با دیگران من چطور میتونم از هایدگر حرف بزنم مثل آقای داوری اردکانی ۷۰ سال و در فلسفه سنگ هایدگررو به سینه بزنم هیچ ارجاعی به هیچ اثری از هایدگر به زبان انگلیسی و فرانسه در این ۵۰ سال اخیر نداشته باشم و به هیچ پژوهشی در مورد هایدگر که در هیچ زبانی شده باشه هیچ ارجاعی ندم و تمام اونچه که از هایدگر می‌دونم و می‌تونم بگم و اینا محدود میشه به همون چیزایی که ۵۰ سال پیش گفتم و تکرار کنم چطور میشه شما راجع به اساساً راجع به فلسفه غرب راجع به فلسفه عرب‌ها تصور کنید که نیازی ندارید به اینکه بدونید اینا رو الان در رشته فلسفه ما به دانشجوها نمیگن که شما نیازمند این هستید که زبان عربی رو بدونید برعکس به جای اینکه که متن عربی رو او رو قادر کنن متن عربی رو بخونه به او از متون عربی جزوه‌های آوکی فارسی درمیارن که او امتحان بده و مدرکشو بگیره در نتیجه ما ابن سینا رو امروزه یک دانشجوی فلسفه نمی‌تونه ابن سینا رو متن ابن سینا رو از رو بخونه نمی‌تونه سهروردی رو بخونه نمی‌تونه به اصطلاح به شروع یا به متون مربوط به سهروردی در زبان عربی بی‌توجه کنه. در نتیجه نمی‌دونه که غزالی درسته که ایرانیه ولی عرب‌ها به مراتب غزالی رو بهتر از ما شناختن. بهتر از ما به اصطلاح سنت غزالی میراث غزالی رو حفظ کردن و تحقیقات بسیار عظیمی در زمینه غزالی شده که مطلقا روح ما هم خبر نداره. مطلقا ما فکر می‌کنیم که ترک‌ها که فلسفه ندارن که زبان ترکی که زبان فلسفه نیست. در حالی که ترجمه متون فلسفی در ترکیه بیش از جهان عرب و بیش از ایران موفق بوده یعنی ترجمه فلسفی و دلیل هم داره یکی از مهم‌ترین دلائلک به اصطلاح در مورد کارنامه ترجمه فلسفی به زبان ترکی هست شرایط اجتماعی ساختارهای سیاسی ویژگی نهادهای آموزشی و در حقیقت نوع رابطه ترکیه با اروپا بوده ولی ما ابدا کاری نداریم به اینکه زبان فارسی اگر با ترجمه و با فلسفه مدل بحران‌ها و چالش‌هایی داره این فقط چالش و ترجمه ما نیست تمامی فرهنگ‌ها تمامی زبان‌ها ها حتی زبان‌های اروپایی در عصر مدرن دچار لکنت میشن. یعنی مدرنیته یک شوک زبانی‌ست. یک زلزله زبانی‌ست و بنابراین ما اگر بخوایم این زلزله زبانی رو بفهمیم و بتونیم مهارش کنیم باید به تجربه دیگر کشورها و فرهنگ‌ها توجه جدی بکنیم. ببینیم عرب‌ها چهجوری زبان عربی مدرن رو خلق کردن. وضعیت ترجمه در عرب در می زبان عربی چطوره؟ آیا پژوهش‌های مربوط به ترمینولوژی و اصطلاحشناسی در زبان عربی چه حد پیشرفته؟ در زمینه ترجمه شناسی یا به اصطلاح ترنزلیشن استادیز در دنیای عرب چه می‌گذره؟ در دنیای هندی‌ها چه می‌گذره؟ در در زبان اردو چه می‌گذره؟ در زبان ترکی چه می‌گذره؟ مطلقا مطلقا حتی ما به تجربه ترجمه در خود کشورهای غربی هم مطلقا اعتنایی نداریم یعنی ما هیچ موقع راج یک آقایی مثل ادیب سلطانی که اون کوشش فرا انسانی رو می‌کنه برای ترجمه کانت ابدا تحقیق نکرده راجع به اینکه کانت در زبان‌های دیگه چگونه ترجمه شده یعنی می‌تونسته بره راجع به ترجمه کانت به زبان انگلیسی بخونه و با این تفاوت که یک مترجم کانت به زبان انگلیسی اولاً فیلسوفه ثانیاً کانتشناسه ثالثاً ترجمه شناسه رابعاً او صاحب یک مبنای تئوریک یا مجموعه‌ای از اصول تئوریک برای ترجمه خودش هست بنابراین مترجمه انگلیسی کانت به شما توضیح میده که من چرا و چگونه اینگونه ترجمه کردم حالا چه در مورد سبک چه در مورد تکتک اصطلاحات در مورد همه چیز یعنی من میت می‌تونم و بعد راجع به اینکه ترجمه‌های کانت به زبان انگلیسی چگونه هزاران هزار تحقیق و مطالعه و نمیدونم پژوهش انجام شده من اگر بخوام کانت رو ترجمه کنم فقط کافی نیست که کانت رو بفهمم به زبان آلمانی من باید ببینم که این در زبان‌های دیگه چه مشکلاتی با ترجمهش داشتن که من از تجربه اون‌ها بیاموزم برای حال که همچین احساس نیازی نمی‌کنم کسانی که ترجمه کردن در ایران یکی از ویژگی‌های ترجمه در ترکیه که موفق‌تر اینه که ترجمه‌ها معمولاً ترجمه مستقیمه از انگلیسی از فرانسه از اسپانیولی از ایتالیایی و ولی در ایران اغلب از زبان دومه خب ما اصلاً درکمون از زبان‌های مدرن و درکمون از ترجمه کاملاً درک بسیار سنتی غیر نه تنها غیر غیرمدرن که وابسته به یک فرهنگ غیرتخی و ذهنیت ابتداییست در نتیجه نمی‌دونیم ترجمه چیه هر کس دست می‌زنه به ترجمه و این وضعیت پیش میاد بسیار خب خیلی از جسته و گریخته گفتم ولی امیدوارم رابطه زبان و فلسفه روشن شده باشه و در حقیقت یکی از مسائل یکی از مسائل مهم فلسفه در نظام‌های آموزشی کشورهای مختلف برمی‌گرده به اینکه حکومت‌ها در اون کشورها اساساً چه سیاست زبانی دارن. مثلاً در چین سیاستگذاری آموزشی از جمله در زمینه فلسفی با سیاستگذاری‌های به اصطلاح زبانی پیوند داره. یعنی اون‌ها تمام نظام آموزشی رو با در خدمت مهندسی زبانی و اختراعی هویت ملی یا هویت ایدئولوژیک قرار میدن در ایرانم همین طوره دیگه در ایرانم فلسفه وقتی وارد دانشگاه و وارد نظام آموزشی میشه در حقیقت در خدمت ساختن یک هویت ایرانی و در خدمت در حقیقت اقتدار سیاسی در میاد و این نکته خیلی مهمیه بنابراین مطالعه شکلی که فلسفه در نظام دانشگاهی آموخته میشه به ما به ما میگه که چه رابطه‌ای بین فلسفه و شناخت فلسفه و قدرت فلسفه و جامعه فلسفه و در حقیقت مناسبات اجتماعی وجود داره بله بله خیلی ممنون اگر دوستان نکته‌ای دارن یا پرسشی یا ملاحظه‌ای باشه تشریف بیارید آقای فرزادم زیاد منتظر موندم ولی دیگه تبریک کردم میخواست سؤالی گذاشتم که دیگه حالا امیدوارم جلسه بعد بیان و مطرح من عذر می‌خوام اگر حرفای من طولانی ملالآور هست برای بعضی از دوستان به خاطر دلیلش اینه که دلیلش اینه که انقدر منفتن بحث زبان بین‌الملل و اون عدم تفاهمی که حاصل نمیشه به خاطر اون گرفتار یکی از دوستان فعال در دیپلماسی هم که این روزا خدمتشون زیاد می‌رسیم در کلاب هاوس تحلیلای [گلویش را صاف می‌کند] خیلی خوبی دارن در خصوص جنگ و دیپلماسی که برقرار هستش ولی ایشون هم همین روزها دست به کلمه سازی و واژه سازیهایی زدن که حالا من خیلی دوست داشتم که راجع بهش شما یه یه موقعی اگه فرصت بود با ایشون وارد این گفتگو بشید و دوباره از اون چال دراومدن و افتادن در چاه پیش نیاده چون همه این نگرانی‌هایی که شما ازش الان صحبت می‌کنید به خاطر همین بحثاست که دوباره این کمکی نمی‌کنه یعنی فقط جنبه تفنمی پیدا کردن و از یه زبان دیگری ساختنه و فکر نمی‌کنم بعضی وقتا خیلی هم خنده‌دار این واژه‌ها بیشتر از اینکه مفهومی رو برسونه یه نداشت حالا من حالا خدمتتون میگم و یکی دو تا از واژه‌هایی هم که معادل‌سازی کردمو خدمتتون میگم تا متوجه بشید که عمق فاجعه کجاست. بله دوستان اگر نکته‌ای نیست که با شما خداحافظی بکنیم تا جلسه دیگر که شاید امشب باشه و شاید فردا. فقط می‌دونم که این بحث رو آقای خلجی قصد دارن که ادامه بدم تا یکشنبه فکر می‌کنم اسکجول شده توی آینده خانیه درسته آقای خرجی ادامه داده بله بله بله بله من من قصدم این بود که یک جلسه در حقیقت درباره وضعیت تدریس فلسفه ببخشید من قصدم این بود که در اصل یک جل جلسه به عنوان درآمدی باشه بر بحث آموزش فلسفه و یک گزارش کلی بدم از وضعیت تدریس فلسفه در دنیا ولی خب وقتی که میگیم فلسفه طبیعتاً ذهن معمول ایرانی تصور می‌کنه فلسفه یه چیزه بنابراین یا فلسفه این یا ما فلسفه داریم اونا فلسفه ندارن یا اونا فلسفه ندارن فلسفه ما فلسفه داریم یا فلسفه مال ماست مال اونا نیست بعد که میگی دانشگاه فکر میکنیم که دانشگاه اسم یک ساختمونه و به ندرت میتونیم توجه کنیم به اینکه دانشگاه یک ایده است بستگی به این داره که شما چه ایده‌ای از دانشگاه دارین اونوقت تمام بحث آموزش تغییر پیدا می‌کنه [صدای خرناس] یعنی یه موقع هست که شما دانشگاه می‌سازید در ایران برای اینکه یک به اصطلاح کادر تکنوکرات و یک کادر فنی و به اصطلاح یک مهارت‌های لازم برای توسعه تکنولوژیک و اقتصادی رو تربیت بکنید. یعنی یه مش دکتر مهندسی که بتونن چرخ اقتصاد و چرخ تکنولوژی رو بگردونن. این یه نوع دانشگاهیه ولی یه نوع دانشگاهی هم هست که شما به اصطلاح ابداع می‌کنید برای اینکه در مکان تحقق [گلویش را صاف می‌کند] آزادی انسان باشه و مکان زایشگاه و آزمایشگاه ایده‌های انسانی باشه. یعنی دانشگاه جایی نیست که ایده‌های انسان‌ها منتقل میشن. و به از یک از معلم به شاگرد نه اونجاییست که ایده‌ها آفریده میشن در حقیقت سرزمین تولد و والیدن و به اصطلاح شکوفایی و برآمدن و دگرگونی ایده‌هاست. بنابراین شما اگر می‌خواید در جریان حیات ایده‌ها به صورت زنده قرار بگیرید یعنی اگر شما می‌خواید بدونید که در جهان ایده‌ها الان چه می‌گذره شما باید برید در دانشگاه جایی که ایده‌ها زندگی می‌کنن درش خب اینها در با این توجه دانشگاه اساس برای این هست که شما آزادی یک جامعه در حقیقت به دست بیاد یعنی تصوری وجود داره از اینکه جامعه انسانی جامعه‌یست که بر اساس فضیلت و ارزش آزادی انسان هست و آزادی انسان مهم‌ترین نگهبانی که داره فلسفه است چون فلسفهست که شما رو از بندگی هر چیز و کسی غیر از خودتون باز میداره و شما رو به حاکمیت بر خودتون قادر میکنه بنابراین دانشگاه اهمیت خود دانشگاه اهمیت فلسفی داره. یعنی اینطور نیست که بگیم فلسفه در دانشگاه آموزش داده بشه. نه دانشگاه میشه یک ایده فلسفی، یک پدیده فلسفی و یک رکن فلسفی برای تمامی جهان به اصطلاح انسانی که مردمان یه جامعه در ایشون زندگی می‌کنن. خب این کجا و فلسفه که مثلاً فرض بکنید در کشورهای مثل ما به عنوان چی میگن به عنوان زر و زیورهای چشم پرکن استفاده میشن تا مرعوب کننده و مجذوب کننده به نظر بیان تا اینکه حق چیزی باشن برای آزادی انسان فلسفه‌ای که در کشور ما تدریس میشه و آموزش داده میشه فلسفه‌ایست که در خدمت بندگی انسانه در خدمت توتالیتریزمه حالا می‌خواد این فلسفه ایرانی با ایران باستانی باشه که آقای نصرالله پورجوادی ازش حرف می‌زنه آقای نمی‌دونم طواتبایی ازش حرف می‌زنه اون فلسفه فلسفه‌ایست که به استبداد می‌انجامه از ایران باستان چیزی جز خودکامگی فردی در نمیاد از ایران باستان چیزی جز به اصطلاح جامعه‌ای که فاقد آزادی و درک آزادی هست درنمیاد. ما برای اینکه به آزادی برسیم اتفاقاً باید بیایم بیرون از جهان باستان. باید بیایم بیرون از اونچه که فکر می‌کنیم داریم و از بیرون نگاه بکنیم به عنوان اونچه که دا بوده و سپری شده و دیگر به زمان ما تعلق نداره. اونوقته که برای ما قابل استفاده میشه اون وقتی که میشه به عنوان مصالحی یا به عنوان یک وسیله‌ای برای رفتن به مسیر دیگری ازش استفاده کرد ولی این فلسفه‌ای که ما داریم حتی فلسفه که از غرب غرب ترجمه می‌کنیم و می‌آموزیم مثلاً طرف د تا کتاب ترجمه کرده حالا خوب یا بد خودش چنان دفاعی می‌کنه از اون فلسفه که خود اون نویسنده‌ای نمی‌کنه اونجور دفاع یعنی کسانی که در ایران هایدگری شدن ن هایدگر هرگز خود مارکس گفته بود من مارکسیست نیستم چیز ادوارد سعید که خب معروفه به نقد خاورشناسی و نقد غرب خیلی عصبانی شد از شیوه‌ای که در کشورهای اسلامی و مخصوصا در کشورهای عربی کتاب او فهمیده شد و گفت در کشورهای عربی کتابو که نمی‌خونن که طرف یک مقاله ترجمه کرده از فوکو بعد ادعا می‌کنه من فوکویا یا من فوکو رو می‌شناسم ن یعنی ما در ترجمه فلسفه غربمون هم فوقش ادیب سلطانی درماد ادیب سلطانی یعنی توتالیتریسم ادیب سلطانی یعنی قتل عقل و ترور آزادی انسان مهم نیست که ضد به اصطلاح اسلامه یا ضد نمیدونم هرچی هست ا این نوع نگاه به زبان این نوع نگاه به فلسفه این نوع نگاه به ارتباط انسانی چیزی جز خشونت و خودکامگی به دنبال نمیاره. بنابراین توجه داشته باشیم که هرچه بیشتر به رابطه فلسفه و زبان آگاهی بیشتری پیدا بکنیم امید برای برون رفتن از مخمسه‌های بسیار در هم تنیده و لایه لای‌ای که درش هستیم راحت‌تر میشه. سپاسگزارم از همه دوستان از بابک عزیز تا فرصت دیگر.