آموزش فلسفه در جهان معاصر (نمونه‌ها: ژاپن، چین، روسیه، اروپا، افریقا، جهان اسلام و آمریکای لاتین)

ی و سپاسگزارم از اینکه باز هم با من هستید. دوستان در کلاب هاوس لطفاً در یوتیوب لطفاً به من اطلاع بدن که آیا صدا و تصویر من رو درستی دارن یا نه. در جلسه امروز من قصم که یک گزارش کوتاه و کلی بدم از وضعیت آموزش فلسفه در کشورهای گوناگون و در حقیقت با این کار میخوام نشون بدم که چرا همواره باید آگاه باشیم که فلسفه هرگز به یک معنا فهمیده نشده به یک شکل آموزش داده ده نشده هرگز یک وظیفه یا نقش واحدی نداشته و هرگز به اصطلاح نوع تأثیر یا رابطهش با دیگر اجزای یک فرهنگ و تاریخ همسان نبوده در جاهایی فلسفه به یک معنای خاصی به کار رفته که در حقیقت تار و پود اون جهان رو فلسفه ساخته بود در یک جاهایی هست که نه نه فلسفه بلکه چیزهای دیگه اون جهان رو بنیان اون جهان رو گذاشتن و فلسفه یه جزئیست از یک کل نه کلی که همه اجزا در درون اون با هم ارتباط دارن و معنا پیدا می‌کنن. در نتیجه وقتی ما میگیم فلسفه در زبان عمومی همه فکر می‌کنن که ی یک نوع فلسفه وجود داره و فلسفه یک چیزه و یه خاصیت داره و یه کار یه کاری می‌کنه و با همین تصور عامیانه بود که در عصر جدید ما فکر کردیم که چون اروپا با در اثر رشد و تحول فکر فلسفی به تولد مدرنیته انجامید تاریخش ما فکر می‌کنیم در فلسفه در ایران هم با مدرن شدن یک ارتباط باید یک رابطه خیلی رازآمیز و ناگسستنی داشته باشه. بنابراین یه عده‌ای که می‌خوان از سنت ایدئولوژی بسازن از فلسفه ایدئولوژی ساختن و فلسفه ایدئولوژی اسلامی رو بر پایه فلسفه اسلامی بنا کردن و یک عده که می‌خواستن از مدرنیته ایدئولوژی بسازن در حقیقت فلسفه غرب رو تبدیل کردن به یک سلاح ایدئولوژیک به هر حال اونچه که خواهم گفت اونچه که تصویری که امروز میدم از جغرافیای فلسفه در نظام‌های آموزشی به ما نشون میده که فلسفه هر ملتی یا فلسفه هر کشوری همون چیزیست که در اون کشور و اون ملت فلسفه می‌دانه و به عنوان فلسفه می‌فهمه و مهم‌تر از اون این درک و برداشتش هست که موجب میشه یه شکل خاصی اون فلسفه رو بیاموزه یعنی تعلیم بده و در نظام آموزشی قرار بده. بنابراین شکلی که شما فلسفه رو می‌فهمین تعیین می‌کنه که فلسفه در نظام آموزش شما چه جایگاهی داره و تعیین می‌کنه که چه نوع فلسفه‌هایی به چه شیوه‌هایی باید تدریس بشن. خب ما وقتی که چند تا نکته رو پیش از ورود به بحث بحث گزارش و اینها عرض می‌کنم که بیشتر مربوط به اصطلاحات هست. یکی اینکه وقتی که میگیم فلسفه در آموزش عالی در کشورهای جهان چه جایگاهی داره خب یه سؤای قبلش اگر مطرح نکنیم شاید به درستی نتونیم بفهمیم این داده‌های آماری رو یکی اینکه باید بپرسیم فلسفه چیست برای هر کدوم از این کشورها و در هر کدوم از این نظام‌های آموزشی فلسفه به یک معنا فهمیده و به کار برده نمیشه دوم دوم آموزش چیست؟ یعنی آموزشو چهجوری می‌فهمن؟ خود این هم کاملاً کشور به کشور و فرهنگ به فرهنگ و دوره‌های تاریخی نسبت به همدیگه متفاوت هست. پرسش دیگر اینه که وقتی ما میگیم آموزش عالی یعنی آکادمیا و دانشگاه چیه؟ دانشگاه یک اسم یک اداره یا اسم ساختمون نیست بلکه اسم یک نهاده که در حقیقت رابطه اون با فلسفه یکی از مهم‌ترین پرسش‌هاییست که عصر مدرن با اون آغاز میشه یعنی دانشگاه تبدیل میشه به یه موضوع فلسفی و بنابراین مهمه که راجع به دانشگاه به مثابع یک مفهوم فلسفی به مساوی یک ایده فلسفی و دانشگاه در تاریخ تعلیم و تعلم یاد کنیم. ما در مثلاً در ایران وقتی از نهادهای تعلیم و تعلم سخن میگیم یعنی مدارس که اونها همه مدارس گفته میشدن دیگه حالا چه مدرسه نظامی بغداد باشه چه جوندیشاپور باشه چه مدرسه علمیه مثلا فیضیه باشه مدارس جایی بود که در اونها علم و دانش آموخته میشد و منتقل میشد از نسلی به نسل دیگه آیا آیا این مدارس رو آیا این حوزه‌های علمی علمی رو آیا این نهادهای آموزشی در تاریخ ایران و اسلام رو میشه همون آکادمی به مفهومی که افلاطون بنیان گذاشت گرفت یا میشه دانشگاه به مفهومی که در اروپا به وجود آمد و به ویژه دانشگاه مدرن که از قرن هجدهم به وجود آمد در نظر گرفته فرق اینا چیه؟ نکته دیگه راجع به مفهوم رشته است. رشته تحصیلی در ارسطو یکی از مهم‌ترین کارهایی که کرد این بود که جغرافیای دانش رو کشید. یعنی گفت دانش بر چه گونه‌هایی هست؟ چگونه دانش‌هایی داریم و دانش چه به اقسامی داره؟ به همین دلم هست که به او میگن معلم اول چون اون در حقیقت جغرافیدان سرزمین دانش هست میگه علم تقسیم میشه به علم نظری عملی و جز این اما در عصر جدید ما دیگه مسئله فقط تقسیم بندی علوم نیست بلکه برنچ یا رشته تحصیلی و رشته دانشگاهیست یعنی در رشته رشته‌های دانشگاهی اساساً رشته دانشگاهی یک ایده جدید هسته که مفهوم مدرنه و کاربردشم کاملاً متفاوته بنابراین شما می‌تونید در یک رشته تحصیلی از علوم مختلف استفاده کنید دیگه اینطور نیست که شما هر علمی رو در یک رشته یاد بگیرید بنابراین شما می‌تونین مثلاً فرض کنید یک علمی داشته باشید به نام علوم ارتباطات درش از همه علوم استفاده بشه یا علوم دیگه بنابراین باید بپرسیم رشته تحصیلی چیست و در ایران وقتی که ما صحبت می‌کنیم از فلسفه و مقایسهش می‌کنیم با فلسفه در دیگر کشورهای دنیا یا دیگر فرهنگ‌ها باید ببینیم که منظورمون از فلسفه آیا فلسفه به اصطلاح فلسفه‌ست که در نهاد آموزشی تدریس میشده به اصطلاح فلسفه بوده که به اونچه که پیروردیو هومو آکادمیکوس انسان آکادمیک ربط داره پیوند داره اونطور که در یونان فلسفه با آکادمی پیوند خورد یا اینکه شما دارین از فلسفه به طور کلی یک به عنوان یک به اصطلاح فعالیت فکری در تاریخ صحبت میکنید فارغ از نهادها بلکه به متون و افکار و عقاعد توجه دارید اگر راجع نهاد علم در ایران و اسلام نظرتون این باشه که این نهاد ماهیت و و هویت و تاریخش کاملاً متفاوته با اروپا و غرب هست اونوقت دیدگاه شما راجع به فلسفه راجع به آموزش راجع به فلسفه آموزش راجع به فلسفه در نظام آموزش همه اینا تغییر خواهد کرد یک نکته مهمی رو که باید در نظر گرفت اینه که در اسلام اساساً علوم یک تقسیم بندی حنجاری دارن یعنی تقسیم بندی بر مبنای فقهی دارن یعنی ما علوم نافع داریم و علوم زار علومی که سودمندن و علومی که زیانبارند و علوم زیانبار به اصطلاح تحصیلشون تعلیمشون تعلمشون تدریسشون حرامه نه اینکه خوبه یا بده یا به اصطلاح فایده داره یا نه حرامه و این امر موجب میشه که به یک نوعی فقه به منطق معرفتی همه علوم در تاریخ ایران تاریخ اسلام بدل بشه یک مقاله مهمی رو من ترجمه کردم از محمد عابدالجابری که دوستان فکر کنم اخیراً هم گذاشتن در باق فلسفه اگر نه خودم خواهم گذاشت عنوان مقاله اینه فقه به عنوان مبنای های معرفت شناختی علوم در اسلام و اونجا محمد عابدالجابی که از متفکران بزرگ هست نشون میده که تمام علوم در اسلام منطق فقهی دارن یعنی چی؟ یعنی که حتی اگر ریاضیات در اسلام رشد پیدا کرد تا به میزانی تا اندازه‌ای و به گونه‌ای رشد پیدا کرد که بتونه به مباحث ارث در فقه مخصوصاً کمک کنه یعنی کاربردش ریاضیاتی علم دینی نیست ولی به میزان کاربرد اون در علوم دینی و فقهی در حقیقت در تاریخ اسلام رشد پیدا کرد جابوری یه کتابی داره که در ایرانم مناقشه برگیز شده بعد از اینکه ترجمه شده به فارسی به نام ما میراث فلسفی ما این کتاب رو حالا نقدای خیلی این کتاب خیلی من میتونم ملاحظاتی نقادانه راجعش داشته باشم ولی اون نقدهایی رو که خوندم نمیتونم خیلی باهاشون موافق باشم در نقدی که اشخاص سرشناس کردن جابری میگه که ابن سینا و کسانی مثل ابن سینا فارابی و همین طور نویسندگان رساله‌های اخوانصفا می‌دونید که اخوانصفا یک مجموعه رساله‌هاییست که حکمای اسماعیلی نوشتن و به دلیل اینکه اسماعیلیه تحت تعقیب و به اصطلاح در معرض فاقد امنیت بودن نویسندگان اون ذکر نشده نویسندگانش اخوانفان و خلان الوفا کسانی که برادران پاک و به اصطلاح وفادار میگه که فارابی ابن سینا و اخوانفا این‌ها علم نفس افلاطونی رو در ایدئولوژی خودشون به کار بردن منتها به شکل کارکرد تخدیری و در حقیقت معتقده بر خلاف اون تصوری که رایش هست معتقده فلسفه در انحطاط اندیشه در اسلام بسیار نقش عمده‌ای داشته میگه که اخوانصفا از نفس در دستگاه فلسفی خویش محوری اساسی ساختن همچنین که سینا نیز بعدها چنان چنان کرد آنها با صراحت هرچه تمام‌تر اعلام داشت داشتن که همه علوم و دانستنی‌هایی که در رساله‌هایشان عرضه کردن می‌دونید در همه علوم در این رسائل اخوان صفا هست از موسیقی و هندسه گرفته تا شعر و خطابه میگه همه علوم و دانستانی‌هایی که در رساله‌هاشان عرضه کردن به گونه‌ای در خدمت نظریه آن‌ها در مورد نفس است. بنابراین هدف دنبال شده از سوی آنان از رساله رساله نخست از رساله‌های ریاضیشان که موضوع آن عدد است همان ریاضت نفوس فلسفه آزمون است و غرض از رساله دوم که موضوعان هندس هست راهنمایی نفوس از محسوسات به معقولات و از جسمانیت به روحانیت است. یعنی هندسه، ریاضیات، نجوم، همه این‌ها هدفشون این هست که شما رو از جهان مادی برکنن و به سمت عالم و مجرد راهنمایی کنن. یعنی به هیچ وجه میگه که رساله جغرافیا که هدفان از هدف جغرافیا در اسلام آگاهی از علت ورود نفس به این عالم و کیفیت اتحاد آن و علت ارتباط آن و به کارگیری حواس و استنباط قیاس از سوی آن ب هیچ کدوم از اینا ربطی به این کره زمینی که ما درش زندگی می‌کنیم نداره یعنی هدف علم جغرافیا آمادگی برای سفر به آخرت و توش اندوزی بوده بنابراین وقتی که ریاضیات و نجوم و کیهانشناسی و نمیدونم هندسه چنین هدف و راستایی داشته باشه دیگه تکلیف بقیه علوم دیگه روشن هست مثل فقه و کلام و اینها بنابراین هدف کل این علوم منحصراً هموار کردن راه انسان به جهان سعادت ابدیست بنابراین فلسفه در فرهنگ ما در این چارچوب باید دیده بشه نه خارج از اون چارچوب در هندی‌ها فلسفه رو گونه دیگها میفهمن چینی‌ها یک گونه دیگه میفهمن ژاپنی‌ها یه گونه دیگه میفهمن باید برای ژاپنی‌ها فلسفه یه معنای متفاوتی داشته باشه که نسبت به ما ایرانی‌ها که موجب میشه هایدگر فیلسوف شاگرد ژاپنی داشته باشه و با شاگرد ژاپنیش یا با فیلسوف ژاپنی وارد یک دیالوگ فلسفی جدی بشه که خب چاپ شده و تفاسیر بسیار زیادی شده ولی در ایران ما به ندرت همچین چیزی داریم یعنی به ندرت که چیزی به در حوزه فلسفه برای ما اهمیت پیدا کرده که نیازمند آموختن به مفهوم دانشگاهیش بوده باشه. فلسفه در ایران به شکل فلسفه مدرن هم به شکل غیر دانشگاهی وارد شد. یعنی مثلاً کسی مثل فروغی که ترجمه کرده فلسفه رو ما نمی‌دونیم فلسفه رو چهجور یاد گرفته غیر از مطالعه شخصی و توجه داشته باشین که در اون زمان دیکشن فرهنگ انگلیسی به فارسی و فرانسه به فارسی هم نیست. بنابراین فروغی برای نوشتن سیر حکمت به اروپا و ترجمه رساله دکارد به فرهنگ لاروس فرانسه عربی مراجعه میکده بعد اصطلاحات فرانسه رو از لاروس فرانسه عربی استخراج می‌کرده و از عربی به فارسی ترجمه می‌کرده در نتیجه می‌بینید که چقدر پروسه خاص و شخصی ولی تا امروز ما بسیاری از مترجمان برجسته فلسفه هستن که فلسفه آموزش ندیدن. خیلی از کسانی هستن که فلسفه آموزش ندیدند ولی در نظام آموزش فلسفه نقش بازی می‌کنن. بنابراین رابطه آموزش و فلسفه مخصوصاً در کشورهایی مثل ما بسیار مهمه از این جهت که یک مجموعه از شاخص‌ها برای شناخت و ارزیابی وضعیت توسعه به طور کلی و به اصطلاح پیشرفت اقتصادی ثبات اقتصادی و همین طور مؤلف‌های دموکراتیک میده. یعنی شما با فلسفه آموزش فلسفه مثل یک دماسنجیه که با اون می‌تونید دمای جامعه رو دمای عقل جامعه رو دمای به اصطلاح اخلاق جامعه رو دمای وجدان جامعه رو دمای جامعه بودن جامعه رو جامعه تا چه حدی جامعه است چه حدی جامعه به کاملاً اسم جامعه رو داره یا واقعی به طور واقعی هم میشه اون رو جامعه خوند یک دماسنجیست برای سنجش همه این‌ها در حقیقت خیلی مهمه این داستان در عصر جدید یک دعوای جداگانه هم در گرفت بر سر به اصطلاح اونچه که امروزه میتونیم ازش به میراث فرهنگی یا دارایی‌های فرهنگی بهش اشاره کنیم اینکه این فرهنگ ماست چیزی به نام فرهنگ تبدیل به دارایی چیزی که قبلاً اصلاً تو این به این عنوان شناخته نمیشد چه کسی مثلاً فکر می‌کرد که مثلاً حرم شاه عبدالعظیم در شهر ری از میرا میراثهای فرهنگی شمرده بشه یا مثلاً یه پل۳ پل بشه مثلاً میراث فرهنگی و حالا اینا میراسن هیتجن یه چیزایی هم که یعنی به این معنا که چیزهایی هستن که از دوران گذشته باز مانده ن ولی ماهیت ملموس و مادی دارن مثل پل مسجد نمیدونم کاخ غار اینجور چیزا ولی در عصر جدید ملت‌ها برای بنیان گذاشتن هویت ملیشون نیازمند یه چیزی شدن به نام فرهنگ ملی یا تبدیل کردن یک سری از چیزهایی که ماهیت مادی ی ندارن ماهیت فکری و معنوی و اینتلکچوال دارن ولی از اون‌ها به مثابع اشیاء مادی و ثروت مادی سود جستن و بهره گرفتن مثلاً میگیم ما فلسفه داریم ما شعر داشتیم ما مثلاً فرض کنید که حماسه داشتیم ما اسطوره داشتیم ما دین داشتیم همه این چیزها جدیدن به خاطر اینکه اولاً این ما ما یه جدیدیه و ثانیاً تمام این چیزهایی که امروزه میگیم داشتیم چیزهایی هستن که امروزه به وجود آمدن یعنی دین به مفهومی که امروز به کار می‌بریم مفهومیست امروزی و اگر بخوایم راجع به تاریخ دین صحبت بکنیم اونوقت باید به تاریخ تحولی که در معنای خود دین هم بوده توجه کنیم بنابراین شما درک درست از فلسفه پیدا نمیکنید اگر ندونید در یک جامعه فلسفه چگونه گونه آموخته میشه و اگر ندونید که فلسفه که می‌ورزی همون فلسفهست که میآموزی یعنی هر جور فلسفه رو یاد بگیری فلسفه همون نقشو تو زندگیت تو بازی می‌کنه فلسفه هر توقعی که از فلسفه داشته باشی فلسفه اون توقع رو ممکنه برآورده بکنه ولی و ممکنه برآورده نکنه ولی قیع اونو نمی‌کنه یعنی در حقیقت شما نمی‌تونین مثلاً از فلسفه بخواهید که توسعه اقتصادی شدید مثل غرب برای شما ارمقان بیاره بدون اینکه فلسفه برای شما همون معنا کارکرد و نقش اجتماعی سیاسی رو داشته باشه و در نظام آموزشیتون به این شکل مرکزی و بنیانی تعریف بشه خب بنابراین برای آینده ایران من مع من معتقد هستم برای ایران بعد از جمهوری اسلامی ما نی یک انقلاب انقلابی‌ترین انقلاب در تاریخ خودمون و یک انقلاب مدام و پایان ناپذیر داریم و اون انقلاب آموزشیست. اگر در نظر بگیریم که هر چیزی در جهان انسانی آموختنیست و از اونجا که آموختنیست بنابراین میشه یک روشی برای آموزش همگانی اون طراحی کرد و هر آنچه که علم هست برای همه انسان‌ها می‌تواند و باید قابل دسترسی باشه در نتیجه برامون خیلی مهم خواهد بود که در آینده ایران ایران پس از جمهوری اسلامی انقلاب آموزشی رو تعریف کنیم و و هم ویژن و هم یک بینش عمیق و بلند مدت داشته باشیم و هم بتونیم براش برنامه ریزی کنیم. بگذارید من از یکی از متفکرین بزرگ آموزش یک عبارتی رو برای شما بخونم که او به درستی تأکید میکنه بر اینکه انقلاب در هیچ جا بدون انقلاب آموزشی صورت نمی‌گیره و برای انقلاب آموزشی شما باید فلسفه آموزون رو و و در حقیقت درکتون رو از آموزش تغییر بدید و فلسفه آموزش در حقیقت با آموزش فلسفه نسبت خیلی مستقیم داره این این نکته‌ایست که باید بهش توجه کرد خب فکر میکنم اجازه بدید که من اینو چک بکنم در یکی از مهمترین کشورهای اسلامی خب سعودیه دیگه یعنی سعودی در حقیقت مکه و مدینه یهواره اسلام هستن و مکه هم قبله مسلمون‌هاست و طبیعتاً کانون معنوی جهان اسلام به شما میه دیگه تمام مسلمون‌ها به سمت کعبه نماز می‌خونن خب سؤال اینه که خب درباره فلسفه در آتن و همین طور فلسفه در اورشلیم و همین طور راجع به تفاوت این د تا د تا خیلی سخن گفته شده ما می‌تونیم درباره فلسفه در مکه هم بپرسیم ببینیم که در خود عربستان سعودی و بعد در جهان اسلام فلسفه چه جایگاهی در نظام آموزشی داره شما می‌دونید که تا حدود اگه اشتباه نکنم تا ۴ ساله پیش آموزش فلسفه در عربستان سعودی به طور کلی قایب بود یعنی در چه در دانشگاه که در جاهای دیگه چیزی به نام آموزش فلسفه وجود نداشت و فلسفه رو یک به اصطلاح علم یا دانش یا یک قلمرو ممنوعه و ضد اسلامی و در حقیقت جزء علوم گمراهکننده می‌دونستن. در نتیجه چیزی به نام فلسفه وجود نداره. همونطور که سینما هم وجود نداره و فکر کنم هنوزم سینما نباید باشه به اون معنا که در غرب سالن سینما منظورم هست. اما آقای محمد بن سلمان وقتی که به قدرت رسید سعی کرد که یک انقلاب خیلی آوانگاردی در نه تنها در عربستان سعودی بلکه در کشورهای عربی و خاورمیانه به طور کلی به قول خودش انجام بده و یک طرح ۲۰۳۰ یعنی سال ۲۰۳۰ رو به دست داد اگر اشتباه نکنم بذارید من این رو بیارم این خود طرحو و در حقیقت این طرح آقای بن سلمان این بود که کشورهای عربی رو در یک مدت زمان بسیار کوتاهی از هر جهت به سطح اروپا برسونه و خودش در یک جلسه کنفرانسی من صحبت میکردم گفت در ۵ سال شما خاورمی یعنی این صحبتی که میکنیم حدود ۵ سال پیشه طی ۵ سال آینده نه تنها سعودی بلکه خاورمیانه تبدیل خواهد شد به اروپای جدید. خب یکی از تغییرات مهمی که این‌ها باید انجام می‌دادن یک نوع انقلاب در نظام آموزشی بود که حالا اونم یک بحث جالبیست و از جمله اینکه فلسفه با فلسفه چیکار میخوان بکنن؟ فلسفه تصور عمومی یا کانوشونشنال ویزدم اینه که فلسفه با مدرنیته ارتباط مستقیم داره و بنابراین شما نمی‌تونید مدرنیزاسیون موفقی داشته باشید بدون اینکه فلسفه رو به شکل دانشگاهی و رسمی تدریس کنه در نتیجه مجبور شدن که فلسفه رو وارد دانشگاه بکنن اما و بعد البته فکر کنم یکی دو سال دیگه هم برداشته شد حالا اون داستانش مفصله ولی نکته جالب جالب اینه که فلسفه قبل از اینکه به عربستان سعودی به دانشگاه عربستان سعودی راه پیدا بکنه خب در کشورهای حاشیه خلیج فارس که فرهنگ و نظام سیاسی مشابهی دارند وارد شده بود و و وجود داشت منتها جالبه که نوع فلسفه‌ای که در این کشورها و در دانشگاه تعلیم داده میشد و آموزش داده میشد بیشتر علوم به اصطلاح فلسفه تحلیلی و فلسفه زبان بود و و چیزهایی که بتونه از نظر کاربردی معنادار باشه و مفید به نظر بیاد از نظر کی؟ خب اینم نکته مهمیه. وقتی که ما راجع به نهادهای آموزشی صحبت می‌کنیم باید بدونیم که نهادهای آموزشی خودشون در کشورهای مختلف ماهیتش متفاوته. مثلاً نهاد آموزشی در چین یک ماهیتی داره. یک رابطه‌ای با قدرت سیاسی داره. یک رابطه‌ای با دولت داره. یک رابطه‌ای با نهادهای غیردولتی داره و در ژاپن یه چیز دیگهست. در روسیه یه چیز دیگهست. در کشورهای عربی یه چیز دیگهست. ولی چیزی که در کشورهای اسلامی کمابیش همه جا مشترکه مگر شاید به استثناهایی اینه که تعیین تدوین و اجرای سیاست‌های کلان آموزشی از جمله در زمینه فلسفه در حوزه اختیارات دولته و دولت‌ها هم همه غیر دموکراتیک حتی مثل ترکیه و تونس که به اصطلاح سکولار هستن ولی دموکراتیک نیستن. خب این یعنی کهه تفاوت هست وقتی ما مقایسه می‌کنیم وضع فلسفه رو در دانشگاه آمریکا با وضع فلسفه در دانشگاه چین خب یه جا شما صحبت می‌کنید راجع به دانشگاه‌هایی که اساساً بر اساس ایده آزادی و استقلال از قدرت سیاسی شکل گرفتن و یک جا که اساساً دانشگاه یک بخشی از اپراتوس یا دستگاه تبلیغاتی ایدئولوژیک و حتی نظامی یک حکومتی به شمار میده یعنی برای کشورهایی مثل ایران یا روسیه و اینها فلسفه فقط یه نوع علم نیست که حالا خیلی علم شیک و ترتمیزی هم هست نه بلکه یک ذراتخانه تسلیحاتی در جنگ نرم علیه دشمن جهانیشون هست یعنی روس‌ها فلسفه روسی رو به عنوان یک ابزار مهم مبارزه در مبارزه در جنگ نرم با امپریالیسم و آمریکا و غرب تلقی می‌کنن. می‌دونید که چند سال پیش دو سه سال پیش تولد یعنی ۳۰۰ سالگی کانت بود و جالبه شهری که کانت درش به دنیا آمد زیست و مرد شهریست به نام کنیسبرگ که دومین شهر بزرگ امپراتوری پروس در قرن هجدهم بود خب این شهر الان از نظر جغرافیایی تو روسیهست تو آلمان نیست حالا چند ساله که دعواییست بین یک به اصطلاح یک سری از هواداران هویت روسی در روسیه بر سر اینکه کانت آلمانی نیست کانت بلکه روسیه و جالب اینه که در ۳۰۰ سالگی تولد کانت که خب یه کنفرانس‌هایی در مورد کانت جاهای مختلف برگزار میشد در روسیه در فونسبرگ برگزار کردن به عنوان و کانت رو یک ورژن کاملاً روسی ازش به دست دادن و یکی از اتفاقات نادری که در اون جلسه کنفرانسم افتاد این بود که دو نفر با همدیگه که بحثشون شد بر سر کانت و بعد هفتیر کشیدن و یکی دیگری رو کشت خب اینم یک چیز هست حالا در ایران به نحو دیگهست ما در عصر جدید یک نزاعی داریم بر سر مالکیت به اصطلاح فرهنگ و از جمله مالکیت فلسفه فلسفه از کجا شروع شد فلسفه مال کیه فلسفه از آن کیست فلسفه کجایه وطن فلسفه فلسفه کجاست؟ آیا فلسفه یونانیه؟ آیا فلسفه ایرانیه؟ آیا فلسفه اول در ایران به دنیا به وجود آمد؟ خب ما فکر می‌کنیم این دعوای ما و غربی‌هاست در حالی که این دعوا خیلی وسیع‌تره. آفریقایی‌ها معتقدن که فلسفه در مصر متولد شد و فلسفه آفریقاییست و در حقیقت اروپایی‌ها تاریخ رو تحریف کردن یا به عبارت اصطلاحی‌ تر کلونایز کردن تاریخ فلسفه رو یعنی معتقدن همون طور که اروپاییا جغرافیا رو استعمار می‌کنن تاریخ ملت‌ها رم استعمار می‌کنن یعنی میان میگن که فلسفه اساساً یونانیه و و در حقیقت بقیه فرهنگ‌ها و کشورها رو فاقد و محروم از فلسفه می‌دونن و به همین دلیل هست که یک جریانیست که چند دهه شروع شده به عنوان دیکلونازینگ دیکلونایزینگ فلاسوفی یعنی استعمارزدایی از فلسفه یعنی اینکه شما در استعمار چیکار میکنید شما در استعمار میاید حاکمیت ملی یک قلمرو جغرافیایی رو ازش می‌گیرید یعنی یه ملتی رو میگین شما حاکمیت ملی ندارین در نتیجه اون کشور میشه مستعمره در زمینه فلسفه هم اگر شما استعمارزدایی بکنید یعنی هر ملتی باید فلسفه در مورد فلسفهش اعلام استقلال بکنه و حاکمیت فلسفه خودش رو هم دیگران به رسمیت بشناسن هم اون در نتیجه دیگه نمیشه گفت فلسفه یونانیه چون که فلسفه رو باید به گونه‌ای تعریف کرد یا به گونه‌ای شناخت که بر هر نوع فلسفه‌ای که هر فرهنگی بر خودش به کار میبرده به کار بره یعنی ما میتونیم در این صورت از فلسفه آفریقایی از فلسفه آمریکایی لاتین از فلسفه ژاپنی از فلسفه چینی از فلسفه روسی از فلسفه ایرانی از فلسفه عربی از همه فلسفه‌ها صحبت میکنه [صدای آه][صدای بند آمدن نفس] در حالی که فلسفه در همه این‌ها فقط یک اسم مشترکه وگرنه در معنی دنیایی تفاوت هست این هم یه بحثیست که جنبه‌های گوناگونی داره یک به یک جا هم من تنها جایی که من دیدم اشاره به این داروش شایگان هست در هویت ۴ تکه که میگه واقعاً خیلی عوض می تعریف میکنه کنفرانسی بودیم یه سری مصریا اومدن یه سری آفریقاییا اومدن تمام پیپرشون در اثبات آفریقایی بودن و مصری بودن فلسفه و دروغ بودن یونانی بودن فلسفه خب از نظر کسایی مثل شایگان این بحث‌ها بحثهای هویت‌گرایانه بی‌حاصلیست که موجب در حقیقت هم نشون‌دهنده انحطط فلسفیست هم عامل تداوم انحط فلسفی و تمدنی مهم نیست فلسفه از کجا آمده مهم این این هست که شما امروزه فلسفه در تاریخ چگونه شناخته میشه و ما امروزه فلسفه رو چگونه می‌تونیم بفهمیم و به کار ببریم خب در بنابراین این دولت مستعجل فلسفه در عربستان سعودی خیلی دیر نپاید و خب منحصر شد فلسفه به یک چیزای کاملاً به اصطلاح میشه گفت منطقی تا فلسفی یعنی چیزایی شد که بیشتر به مسئله مسائل مسائل تکنیکی زبان برمیگشت تا خود فلسفه، بحران‌های فلسفی، مسائل فلسفی، ایده‌های فلسفی در نتیجه تا یه حدی سعی شد که یعنی در کشورهای حاشیه خلیج فارس و همین طور در عربستان شما در علوم انسانی یک رشد بسیار نامتوازنی می‌بینید بین علوم علوم و فلسفه زبانی کنی و از اون طرف به اصطلاح مطالعات و از اون طرف علوم انسانی به طور کلی یعنی چون که تاریخ و زبان هر چیزی که مربوط به تاریخ و زبان باشه برای هویت عربی و هویت اسلامی بسیار مهمه در نتیجه ما مطالعات بسیار گسترده‌ای داریم در حوزه به اصطلاح تاریخنگاری عربی و همین طور زبان و ادبیات عربی با استفاده از نظریات مدرن و پستمدرن و با از دید با رویکردهای کاملاً آوانگارد و به روز اما در حوزه‌های دیگه علوم انسانی میبینید که نه بسیار بسیار دور هستیم از فضای جهانی و فضای به اصطلاح آکادمیک در دنیای پیشرفته. خب بریم به سراغ کشورهای دیگه در کشورهای مختلف حالا در کشورهای عربی خدمت شما بگم در کشورهای عربی باز بین شرق عربی و غرب عربی باید تفاوت گذاشت. شرق عربی در حقیقت از مصر به این سو هست و غرب عربی مخصوصاً سه کشور مراکش الجزایر و تونس رو شامل میشه و تفاوت بین فرهنگ مشرق عربی و مغرب عربی بسیار جدیست من یک دوستی داشتم که متأسفانه درگذشت دکتر علی مبروک که استاد فلسفی دانشگاه قاهره بود. ما با هم یه بار رفتیم در مراکش یه کنفرانسی بود و رفیق من علی می‌گفت من مصری بود می‌گفت من نمی‌فهمم عربی عربی حرف زدن مراکشی‌ها رو این فقط زبان به اصطلاح مغربی‌ها نیست که متفاوته بلکه کل فرهنگ و جهانشونم متفاوته در نتیجه فلسفه در تاخ مغرب عربی یک سرگذشت و سرنوشتی داره و امروزه یک وضعیتی داره در مشرق عربی یک وضعیت دیگری در مشرق عربی یعنی در اونجایی که بیشتر امپراتوری اسلامی خلافت اسلامی در بیشتر ادوار تاریخی به شمار میآمده فلسفه در عصر جدید مخصوصاً بسیار وامدار تحقیق‌ها و در تصحیح‌ها و رشد روش‌های فیلیولوژیک یا نقد تاریخی هست. در نتیجه می‌بینید ما خیلی به خودمون می‌بالیم که بله ما فلسفه داریم و فلس ایرانی‌ها در فلسفه سرامد همه مسلمون‌ها بودند و هستند ولی واقعیت اینه که کمتر اثر فلسفی هست که برای نخستین بار در ایران اثر فلسفی مهم در ایران تصحیح شده باشه و به شیوه مدرن ادیت شده باشه و منتشر شده باشه مثلاً میگیم ابن سینا ابن سینا رو اولین بار مصری‌ها دکتر مدکور ابراهیم مدکور تحقیق کرد و تصحیح کرد و به چاپ رسوند هنوز که هنوزه آثار ابنسینا همش به فارسی ترجمه نشده این و این نکته خیلی مهمیه اولین کسی که ترجمه کرد خود همین فروغی بود فن سما تبیر فارابی همین طور غزالی همین طور حالا کاری نداریم به ابن رشد دیگران ولی آثار اصلی فیلسوفان در فیلسوفان اسلامی در کشورهای اسلامی عربی در حقیقت درآمد به ویژه در مصر سهروردی که افتخار به اصطلاح ایرانگرایان ما هست آثارش رو مستشرق فرانسوی فیوفیلسوف فرانسوی هانری کورمن تحقیق کرد و و چاپ کرد در نتیجه گرچه ما خیلی مدعی هستیم که فلسفه در ایران اصلاً جان روح ایرانیست ولی در برای عرب‌ها هیچ اهمیتی نداره. این چیزیست که مرتب ما تکرار می‌کنیم و هنوز هم بر این باور هستیم. این در واقعیت خیلی درست نیست. واقعیت اینه که در عمل هم به اصطلاح تحصیل فلسفه به شیوه غربی در میان عرب‌ها و هم تدریس فلسفه و هم تأیف فلسفی و هم ترجمه فلسفی و هم دیگر گستره‌هایی که مربوط به آموزش میشن مثل فرهنگنویسی ترجمه شناسی اصطلاحشناسی در میان عرب‌ها بسیار بسیار پیشرفته‌تر از ما ایرانه حص قابل مقایسه نیست و همین طور از نظر گرایش فلسفی در مشرق عربی گرایش فلسفی بیشتر به سمت فلسفه ابن سینا و فارابی و حالا بعد ابن خلدون اگر فیلسوفش بدانیم و اینهاست ولی در فرهنگ مش مغرب عربی بیشتر به سمت ابن رشد و ابن باجه و ابن تفیل و این‌هاست اون کسانی که فیلسوفانی که برای ما ایرانی‌ها که به اصطلاح خودمون رو پادشاه جهان فلسفه می‌دونیم برای ما ابن رشد کاملاً تا عصر جدید ناشناخته بوده یعنی تا عصر جدید این اروپاییا بودن که به ما ابن رشدرو شناسوندن هیچ فیلسوف اسلامی در فرهنگ ما هیچ اشاره‌ای به ابن رشد نکرده هیچ اهمیتی هم براش نداشته و هیچ دلیلی هم وجود نداره که خونده باشه ابن رشد بنابراین اون فلسفه‌ای که مربوط به مغرب عربیست برای ما ناشناخته است و گستره تحقیقات و مطالعاتی هم که در اون زمینه شده بسیار برای ما ناشناخت است. یک جنبه دیگه این هست که در کشورهای عربی و چه در ساختار آموزشی و چه در دیگر قلمروهای به اصطلاح آموزش فلسفی و فعالیت فلسفی یه گرایش بسیار مهمی رو به رشد هست که در میان ما نیست و اون فلسفه‌های به اصطلاح نگاه کردن به تاریخ فلسفه اسلامی بدون اینکه شما اصل و فرع درست بکنید در نتیجه آوردن جریانات حاشیه‌ای به سطح متن و مقایسه اونها یا جریانهایی که حاشیه‌ای تلقی میشدن مثلاً فرض کنید در میان عرب‌ها ملا صدرا خیلی جایی نداشته چون ملا صدرا خیلی شیعیه هم شیعی همین که خیلی شیعه غالیف کننده است دیگه و در نتیجه برای به اصطلاح عرب‌ها که اغلب سنی هستن خیلی جذابیتی نداشته اما امروزه مطالعات زیادی انجام میشه راجع به فلسفه ملا صدرا و مقایسهش با دیگر فیلسوفان اسلامی و در حقیقت قرار دادنش در چهارچوب کلی تاریخ فلسفه اسلامی مثلاً یکی از مهم‌ترین محققان محمد المصباحی هست که استاد فلسفه اگه اشتباه نکنم دانشگاه عمان در اردن هست و او یکی از بهترین کسانیست که در زمینه یکی از کسانیست که بهترین از بهترین آثاررو در زمینه ابن رشد و مقایسه ابن رشد با فلسفه ملا صدرا یا به اصطلاح خودش مقایسه بین فلسفه اصفهان و قرطبه انجام داده ولی بین ما چنین چیزی زیاد نیست ما خیلی کنجکاوی که نه فلسفه خارج از مرزهای ایران داریم نه خارج از مرزهای اسلام. چندان فلسفه برای ما خیلی مهمه. یعنی کسانی که در ایران فلسفه اسلامی رو به طور سنتی می‌خواندن و می‌خوانن خیلی براشون فلسفه هندی و چینی و ژاپنی و آفریقا اینا اصلا معنا نداره و نداشته و سخن گفتن ازش ازشم براشون خیلی چندان معنادار نیست. خب در روسیه اشاره کردم که در روسیه فلسفه چه در دوران خیلی مهم فلسفه در تاریخ فرهنگ و تاریخ روسیه به طور کلی و یکی از عناصر مهمیست که روسی بودن رو میتونه تعریف کنه از سه دوره متفاوت میتونیم صحبت کنیم کنیم در درباره فلسفه دروسی یکی فلسفه قبل از اتحاد جماهیر شوروی یکی فلسفه در دوران اتحاد جماهیر شوروی و فلسفه در دوران پس از اتحاد جماهیر شوروی حالا هم در روسیه و هم در کشورهایی که به بلوک شرق تعلق داشتن و حکومت‌های کمونیستی براشون حاکم بود یعنی میشه از فلسفه در عصر پسا کمونیستی مثلاً مثلا اروپای شرقی یا کشورهای دیگه سخن واقعیتش اینه که کمونیسم یک تاثیر تناقض آمیزی بر فلسفه داشت از یک طرف کمونیسم فلسفه رو رد میکرد [صدای خرناس] و عمل رو بر تئوری و عینیت رو بر ایدآالیسم ترجیح میداد و اساساً سنت سنت فلسفی رو محکوم می‌کرد به اینکه گفتمش خرافاته ولی از طرف دیگه ایدئولوژی خودشو یک فلسفه علمی می‌دونست در برابر فلسفه ایدآلیالیستی یا به قول ایرونی تخیلی در نتیجه ف چون خودش رو یک فلسفه علمی یعنی ساینتیفیک می‌دونست در نتیجه فلسفه براش برای هم ایدئولوژی کمونیستی هم برای رژیم‌های کمونیستی نقش بسیار اساسی و حیاتی پیدا کرد یعنی فلسفه فلسفه در اتحاد جماهیر شوروی پشتوانه مشروعیت بخش شد برای ایدئولوژی کمونیسم و برای رژیم اتحاد جامعه شوروی این بر ایران هم تأثیر گذاشت در ایران هم حالا عوامل مختلفی از جمله به اصطلاح وضعیت فلسفه در چون ما ما در دوران جدید از روزها خیلی بیشتر از غربی‌ها تأثیر پذیرفتیم. این از خودبینی، خودزگبینی یا نادانی ماست. اگر فکر کنیم که ما بیشتر تحت تأثیر غربیا بودیم. ما غرب رو هم از فیلتر روس‌ها خیلی وقتا فهمیدیم. در نتیجه در ایران هم فلسفه مهم شد. در روسیه خب کمونیسم فروشید و فلسفه کمونیستی به اون معنی که فلسفه رسمی بود دیگه جایی نداشت اما باز فلسفه به عنوان یکی از ارکان مهم هویت ملی تعریف شد یعنی برای پوتین د تا اتفاق مهم افتاد پوتین اولاً سعی کرد که رابطه به اصطلاح بنیان مذهبی یعنی مسیحی ارتودوکس روسیه رو بازسازی کنه که در دوران کمونیسم آسیب دیده بود و دوم اینکه ایده‌ای بسازه برای در حقیقت بازسازی امپراتوری روسیه روسیه به مسابع یک امپراتوری و در و برای ایده روسیه به مساوی امپراتوری نیازمند یک فلسفه است و در نتیجه در روسیه ی فلسفه‌ای که حکومت ترویج می‌کنه، سیاست‌گذاری می‌کنه و و در حقیقت از او دفاع می‌کنه و و گسترش میده فلسفه فلسفه‌ایست روسی یعنی فلسفهست ملی و این فلسفه ملی در خدمت به اصطلاح تقویت و [صدای خرناس] توسعه قدرت سیاسی روسیه این با چین باز فرق می‌کنه. در چین فلسفه در دوران کمونیسم وضعیتی مشابه روسیه رو داشت. اما سرچشمه‌ها و آبشخورهای فلسفی در چین اولاً از نظر تاریخی بسیار کهن‌ترن. یعنی تمدنی که بر پایه ایده‌ها و اندیشه‌های کنفوسیوس استوار شده اون اون پایه‌ها هنوز هستن حالا توی پیش از کمونیست شدن چین چه بعد از او و بنابراین فلسفه در او به ی در اونجا به یک ریشه‌ها و سرچشمه‌های متفاوت از روسیه برمی‌گرده و جدایی از این اساساً روس چین و بعد از تجربه به اصطلاح شکست و یا از بین رفتن سلطه جهانی کمونیسم در دهه آخرین دهه قرن بیستم دهه ۹۰ چینی‌ها توسعه رو یعنی اکسپنشن رو به مفهوم سیاسی و به مفهوم ایدئولوژیک اون کنار گذاشتن یعنی دیگه برای چینی‌ها مهم نیست نیست که مردم دنیا چی فکر می‌کنن. می‌خواید مسلمون باشید، می‌خواید بودایی باشید، میخواید بی‌دین باشید. اونچه که برای چینی‌ها مهم هست در وحله اول تو به اصطلاح سلطه اقتصادی هست و همه چیز در خدمت اینه و برای این حاضرن هر کاری بکنن. همه چیز هیچ کاملاً سعی کردن حداقل به صورت رابطهشون با جهان حالا با ملت خودشون جدا رابطهشون با جهان رو غیر ایدئولوژیک بکنن یا ایدئولوژی زدایی بکنن به همین دلیله که امروزه ترامپ به عنوان به اصطلاح رئیس جمهور آمریکا می‌تونه بگه که من و رهبر چین ما با هم دوست هستیم یا با چینی‌ها دوست هستیم چینی‌ها می‌تونن با دشمن خودش شون یعنی آمریکا دشمن ایدئولوژیکشون دوست باشن زمانی که مسئله منافع اقتصادی و تهدیدهای اقتصادی دران هست بنابراین فلسفه در اونجا هم یک راه دیگه رو برای خودش پیمونده یعنی ما یک فلسفه‌ای داریم که ازش به عنوان فلسفه چینی یاد میشه و فلسفه چینی خودش رو در برابر فلسفه‌های دیگه تعریف می‌کنه و برخلاف فلسفه اسلامی فلسفه زندهست یعنی فلسفه چین چینی به مسائل واقعی جهان امروز بشر می‌پردازه. از ایآی گرفته تا محیط سیست تا مسائل دیگه و و در عین حال فلسفه جهانی هم در نظام آموزشی چینی تدریس میشه. یعنی وجود داره. یعنی ما استادان، محققان و متفکران چینی داریم که در زمینه فلسفه‌های غیرچینی نامدارن و معتبرن. در نتیجه ما می‌تونیم مثلاً فرض کنید از یک کانتشناس چینی حرف بزنیم از یک دکارتشناس چینی حرف بزنیم که بتونه با دکارتشناسهای سطح جهانی قابل سنجش باشه اما در مثلاً فرض کنید کشورهای عربی خب و کشورهای اسلامی شما به ندرت میتونید یک به اصطلاح کسی رو پیدا بکنید که در زمینه فلسفه‌های غیراسلامی به عنوان صاحب نظر درجه یک به شمار بیاد مثلاً در نتیجه این نتیجه رو میگم که در ایران فلسفه تک زبانه است دوستی که اشاره کرد به مسئله زبان من یه جلسه جداگانه اشاره خواهم کرد به مسئله زبان و نشون خواهم داد که مسئله ما یک موقع از تک زبان بودن و چند زبان بودن صحبت می‌کنیم به معنای اینکه که یک نفر چند تا زبان می‌دونه. خب لازم نیست که شما فیلسوف باشید. الان خیلی از آدما هستن که چند زبانن به دلیل نیازهاشون یا به دلیل علاقه‌شون. این اون چیزی نیست که ما در زمینه فلسفه و علوم انسانی بهش نیاز داریم. این چیزی نیست که بهش نیاز داریم. ولی این چیزی نیست که به اصطلاح شرط کافی باشه. البته شرایط لازم اونچه که لازم داریم مالتیگالکینگ هست یعنی چند زبان اندیشیدن چند زبان بودن یعنی چند زبان دانستن فرق می‌کنه با چند زبان اندیشیدن چند زبان اندیشیدن یعنی که شما بتونید برید مثل یک به اصطلاح قومشناس یا فرهنگشناس مثلاً فرض کنید مثل یه کسی که میره قبایل مختلف رو فرهنگ‌های مختلف رو میخواد بشناسه هیچ راهی نداره جز اینکه سعی کنه به درون اون فرهنگ راه پیدا بکنه و سعی کنه که با به جهان آدم‌هایی که تو اون فرهنگ زندگی می‌کنن وارد بشه و سعی کنه حداقل تخیل کنه که آدم‌هایی که در این فرهنگین چگونه جهان رو می‌بینن و از چشم اونا ببینه نه از چشم خودش این کاریست که در انتروپولوژی و انسانشناسی انجام میشه در اتنوگرافی فلسفه‌ای که مالتیل‌لینگوال هست یعنی شما بتونید به شیوه‌های گوناگونی فلسفه بورزید نه اینکه مثلاً فلسفه ملا صدرا رو به پنج زبان بتونید بخونید نه بتونید بفهمید که شیوه فلسفه ورزی مثلاً ملا صدرا با شیوه فلسفه ورزی مثلاً سارت با شیوه فلسفه ورزی مثلاً کنفوسیوس چه فرق‌هایی با هم داره بتونید مدام این شیوه‌های و چون که فلسفه چیزی جز زبان نیست فلسفه های واقعیت زبانیه. بنابراین شما به درون هر جهان فلسفی از راه زبانش وارد میشید. در نتیجه چند زبانه بودن به معنای توانایی شما برای به اصطلاح درک خودتون به شیوه‌های گوناگون فلسفی هست. یعنی من به فکر کنم که اگر من اگر دکارت امروز زنده بود و در ایران امروز بود چهجور فکر می‌کرد؟ اگر کانت زنده بود اگر فرض کنید غزالی زنده بود ابن تیمیه زنده بود ملا صدرا زنده بود ابن سینا زنده بود فارابی زنده بود اگر مثلاً فرض کنید که تاستون تاستون زنده بود اینا اگر زنده باشن الان چهجوری فکر می‌کنن خب من در حقیقت سعی می‌کنم که برم درون ذهن اون‌ها و از چشم اون‌ها واقعیت خودم رو ببینم ها خودم رو از چشم‌های متعدد ببینم و این نیازمند این هست که شما تخیل فلسفی داشته باشید و تخیل فلسفی به شما اجازه میده که چند زبانه فلسفه ورزی بکنید خب میشه گفت که در چین این اتفاق کم و بیش تا یه حد خاصی داره انجام میشه یعنی که در چهارچوب دانشگاه یعنی در چارچوب دانشگاهی سع میشه فلسفه‌های گوناگون به مسابع نه رقبای همدیگه که باید در یک رقابت حذفی مسابقه بگذارن بلکه به عنوان سرچشمه‌های گوناگونی که هر کدام به یک اندازه بشرین و هر کدام به یک اندازه به تمام تاریخ بشر تعلق دارن نگاه بشن و در نتیجه هر انسانی و هر فرهنگی و هر جامعه‌ای نیازمند آگاهی از تنوع و رنگارنگی شیوه‌های های به اصطلاح فلسفه ورزی و فلسفه‌های مختلف هست. بنابراین ایرانی بودن من اگر من بخوام یک ایرانی بشم که فلسفه می‌ورزه این به این معنا نیست که من فقط فلسفه ایرانی یا فلسفه اسلامی رو بلدم و این کافیست. نه فیلسوف ایرانی به معنای حقیقیش اونوقت این میشه کسی که بتواند چشم‌اندازهای گوناگون فلسفی رو تفاوتشو تنوعشو درک بکنه و بتونه خودش رو به گونه‌ای تربیت کنه که اون تجربه‌های فل به اصطلاح در به شیوه‌های گوناگونی فلسفه رو تجربه کنه یعنی فقط به شیوه ایرانی تجربه نکنه ببینه آیا یه ایرانی اگر بخواد به شیوه چینی فلسفه ورزی کنه مسئله ایرانو چگونه می‌بینه و ایرانو به اصطلاح چگونه درک می‌کنه یا به شیوه فرانسوی در سال‌های اخیر بحث از دانشگاه ملی مطرح شده آقای جواد طواتبایی مخصوصاً و اخیراًهم که بحث چی آقای عبدالکریمی بیژن عبدالکریم کریمی از چی میگه از امر ملی امر ملی خب تمام این‌ها در حقیقت هیچ چیزی نیست خلاصهش جز تقویت نظام جمهوری اسلامی ولی در تاریخ فلسفه و در تاریخ ملت دولت‌ها در عصر جدید و در تاریخ آموزش مدرن ارتباط مستقیمی هست بین فلسفه دانشگاه و آزادی و در نتیجه بسیار مهم هست که ببینیم که آیا در یه کشوری فلسفه چه نسبتی با آزاد مخصوصا آزادی بیان داره چون یه اصطلاحی از قرن دوازدهم به وجود آمد به نام فردم فلوسفایزگ آزادی فلسفه ورزی این همون مفهومی که بعد میشه فریم اکسپرشن آزادی بیان و این آزادی بیان یا آزادی فلسفه‌ورزی در حقیقت اون چیزیست که بنیان همه آزادی‌های دیگهست. یعنی شما هیچ آزادی ندارید مگر اینکه آزادی بیان داشته باشید. در نتیجه شما می‌تونید بسنجید یک کشوری با مطالعه وضعیت فلسفه در اون کشور می‌تونید متوجه بشید که آزادی بیان در اون کشور و دموکراسی در اون کشور در چه مویتی قرار داره. خب بذارید من یک سری آمار رو از یورسکو به شما بدم. دو سه تا نکته دیگه هم فقط میگم برای اینکه تأمل کنید راجع بهش. یکی اینکه فکر بکنید به اینکه چرا یونسکو که از سال ۲۰۶ فکر کنم روز فلسفه رو در حقیقت پیشنهاد کرد و یکی از روزهای اگه اشتباه نکنم در آبان ماه که یکی از روزهای آبان ماه رو به عنوان روز جهانی فلسفه قرار داد خب خیلی تلاش شد که در ایران یک هر سال این روز فلسفه در یک شهر و در یک کشور خاصی برگزار میشه و جشن گرفته میشه خب خیلی دوست داشتن که در ایران هم بیاد و ایران هم به عنوان یکی از پایتخت‌های مهم فلسفه میزبان این جشن یونسکو باشه ولی سرانجام یونسکو امتناع کرد از این کار و قبول نکرد که فلسفه رو در تهران جشن بگیره و جمهوری اسلامی در عوض روز اگه اشتباه نکنم تولد مورد فارابی رو تبدیل کرد به روز جهانی فلسفه یه همچین چیزی خب سوال اینه که چرا فلسفه در ایران نتونست روز فلسفه جشن گرفته بشه چرا یونسکو قبول نکرد امسال احتمالاً در پاریس هست هنوز رسماً اعلام نشده ولی چرا در پاریس روز فلسفه می‌تونه باش جشن گرفته باشه در ایران نه در تهران نه و یک نکته دیگه اینکه اگر ما از فلسفه اسلامی صحبت می‌کنیم آیا شما هیچ کنفرانسی هیچ سازمانی هیچ بنیادی هیچ سازمانی رو سراغ دارید در هر یک از کشورهای اسلامی که به معنی دقیق کلمه به فلسفه اسلامی و به نمایندگی از همه کشورها بپردازه یعنی مثلاً یک چ انجمن فلسفی داشته باشه باشیم که کشورهای اسلامی درش عضو باشن و کشورهای اسلامی درش مشارکت کنن یه کنفرانس اسلامی داشته باشیم که همه کشورهای اسلامی درشون حضور داشته باشن دانشگاهیان و اهل فلسفه منتها از کشورهای مختلف اسلامی همچین چیزی تاکنون پدید نیاومده جالب اینه که حتی حقوق بشر یعنی مسلمون‌ها در زمینه حقوق بشر هم نتونستن یه کنفرانس در کشورهای اسلامی برگزار کنن در نتیجه کنفرانس‌های مهمی که راجع به فلسفه اسلامی یا مسائل فلسفه اسلامی یا شخصیت‌های فلسفه اسلامی برگزار میشه معمولاً مهم‌ترین کنفرانس‌ها در دانشگاه‌های غربیست و در جاهایی که نظام غربی آموزش وجود داره نه در کشورهای اسلامی و این خیلی مهمه توجه به این نکته به عبارت دیگه در کشورهای اسلامی نه تنها تبادل فلسف فکر داد و ست فلسفی بین جوامع اسلامی و جوامع غیراسلامی وجود نداره که ارتباط فلسفی بین نخبگان مسلمان و غیرمسلمان و حتی نخبگان مسلمان با همدیگه و حتی نخبگان مسلمان یک کشور با همدیگه هم وجود نداره به معنای که در فلسفه باید باشه و بدون به اصطلاح این ارتباط فلسفه معنای خودشو از دست میده در هند داستان به یک شکل کاملاً متفاوتیست یعنی هند تجربه بر خلاف روسیه و برخلاف چین تجربه مستقیم استعمار رو داره و نظام آموزشی هند تبدیل تقسیم میشه به دوران پیش از استعمار دوران استعمار و دوران پسا استعماری و در این دوران پسا استعماری فلسفه یک جایگاه متفاوتی پیدا می‌کنه نسبت به دوران پیش از اون من در جلسه‌ای که به اصطلاح چند ساعت پیش داشتم راجع به کتاب اقبال محمد اقبال که رساله دکتریش هست در اونجا غلط گفتم آکسفورد در کمریج اقبال که خب یه شخصیت هندیه رسالهشو راجع به سیر فلسفه در ایران می‌نویسه و یه مقایسه جالبی می‌کنه بین فلسفه ایرانی و فلسفه هندی که نشون میده که چرا فلسفه در هند معنا، کاربرد و جایگاه کاملاً متفاوتی داره نسبت به ایران. خب اجازه بدید من من الان دوستان اگر نکته‌ای دارن رو بفرماین تا من این فایل آمار رو پیدا بکنم. خب طبیعتاً یه نکته خیلی مهم اینه که ما در کشورهای غربی به سمت دیکلونا دیکلونایز کردن یعنی استعمارزدایی از فلسفه میریم به سمت در حقیقت نقد اروپا محوری یا غرب محوری در تاریخنگاری فلسفه میریم ولی در کشورهای غیرغربی جریان به اصطلاح قالب جریان ملی کردن فلسفه است نشنالایز کردن فلسفهست ایرانیا میگن فلسفه ایرانی عربا میگن فلسفه عربی چینیا میگن فلسفه چینی روسا میگن فلسفه یعنی فلسفه در غرب داره به عنوان هویت غربی داره جای خودشو از دست میده دیگه فلسفه ویژگی هویت غربی نیست در نگاه‌های انتقادی و یک به اصطلاح نوع فعالیت قلمرو فرهنگی مشترک میان همه فرهنگ‌ها و تمام تاریخ ارزیابی میشه. بنابراین وقتی شما تاریخ فلسفه رو می‌خواین بنویسین نمی‌تونین فقط تاریخ فلسفه غربو بنویسین. ولی در کشورهای غیر غربی از جمله ایران فلسفه در عصر جدید تبدیل میشه به عنصر هو هویت ملی. در حالی که اینطور نبوده. یعنی در تاریخ ما هیچ ایرانی نگفته که من ایرانی هستم ولی به عربی فلسفه می‌نویسم. یعنی ابن سینا نگفته من فیلسوفی ایرانی هستم یا حتی سهروردی و دیگران هرگز کسی نگفته که مثلاً فلسفه فارابی فلسفه ایرانیست و یا کسی از فلسفه ایرانی پیشا اسلام این صحبتها نکردن اینا چیزاییست که کاملاً در عصر جدید به وجود اومده و بر نوع نگاه ما به فلسفه، نوع تلقی ما از فلسفه، نوع کاربرد از فلسفه تأثیر مستقیم داره. یعنی اگر شما فلسفه رو جزئی از هویت ملیتون بکنید و تبدیل بکنید به یکی از ویژگی‌های برجسته هویت ملی خودتون، فلسفه برای شما تبدیل میشه به یک چیز دیگری. یعنی فلسفه یه کارای دی ازش برمیاد که از به اصطلاح فلسفه‌ای که جزء هویت نیست برنمیاد و از اون طرف از فلسفه‌ای که کازوپولیتن هست جهان وطن فراملیست و جهانیست اون هم کارکردها وظایف و پیامدهایی داره که هرگز فلسفه‌های ملی توانایی اون رو ندارن و بنابراین به این توجه داشته باشید اگر ما فلسفه ایرانی رو به زبان عربی پیوند بدیم تلقیمون از فلسفه یک چیزی میشه اگر فلسفه ایرانی رو به زبان ایرانی پیوندیم تلقیمون یه چیز دیگه‌ای میشه ما در این زمینه‌ها اصلاً فکر نکردیم شعار خیلی دادیم از یک طرف میگیم که زبان فارسی رکن هویت ملی ماست از یک طرف دیگه میگیم فلسفه اساساً مال ما ایرانی‌هاست ولی توجه نمی‌کنیم که فلسفه که اساساً به اگرم به دست ایرانی‌ها نوشته شده باشه حالا ایرانی به هر معنایی کسی ایرانی بودن رو با فلسفه ورزی به زبان عربی ناسازگار ندیده بنابراین رابطه فلسفه و زبان در فرهنگ ما گسسته یعنی هیچکس نمی‌گفته که چون من ایرانی هستم و تو خونه به زبان مثلاً فارسی حرف می‌زنم باید فلسفه هم به زبان فارسی بورزم و بنویسم و این‌ها نه فلسفه مثل دین زبان مقدس خودشو داشته و اون زبان عربی بوده کسی مثل ابوریحان بیرونی حتی تأکید می‌کنه بر اینکه زبان فارسی در بیان و انتقال مفاهیم عمیق و علمی نارسا و ناتوانه ابن ابوریحان بیرونی خب بنابراین تکلیفمون با زبانم باید مشخص بشه شما به چه فلسفه‌ای میگید فلسفه ایرانی به چه فلسفه بین فلسفه اسلامی نسبت به زبان‌ها آیا وقتی که میگیم ایران یه کشور اسلامیه برای ما آیا ابن رشدم جزء فلسفه ما جزء فلسفهمون به شما رو میاریم یا نه آیا ابن خلدونم جزء فلسفهمون به شما میاریم یا نه آیا ابن عربی رو آیا ابن واجه رو ابن طفیل و بسیاری دیگه رو یا اینکه نه تا میگی فلسفه ایرانی میشه سهروردی و ملا صدرا یا ابن سینا و فارابی از طرف دیگه آیا فلسفه‌ای که به در طول تاریخ اسلام به زبان‌های عربی ولی به دست نویسندگان ایرانی نوشته شده آیا بیشتر به فرهنگ عربی تعلق دارن یا به فرهنگ ایرانی؟ یعنی آیا ذهن ایرانی می‌تونه با ذهن عربی بیاندیشه یا ذهن ایرانی فقط با زبان ایرانی می‌اندیشه و بنابراین اگر ما فلسفه رو در تاریخ اسلام به طور رسمی به زبان عربی تدریس نکردیم یا به اصطلاح تألیف نکردیم به این معناست که اساساً فلسفه ایرانی هم نداشتیم در حقیقت فلسفه همون طوری که اسلامی شده عربی هم شده اینا پرسش‌های مهمیست یا وقتی میگیم فلسفه یونان منظورمون از فلسفه یونان چه فلسفه‌ایست ما مسلمون‌ها و ایرانی‌ها از فلسفه یونان اخذ کردیم اروپایی‌ها هم اخذ کردن ولی آیا یونان برای اروپاییا همون معنی داشته که برای ما آیا ما یونان باستان رو همون شکلی شناختیم که اروپایی‌ها آیا ما یونان باستان رو با زبان یونانی شناختیم یا با گسست کامل از زبان ایرون شناختیم؟ آیا همین الان که من با شما صحبت می‌کنم یونانی که در به اصطلاح حوزه‌های علمیه ما و در بسیاری از شاخه‌های دانشگاهی ما تدریس میشه یونان باستان و همین طور قرون بستی کاملاً افسانه‌های تخیلیه یعنی ارسطویی که فیلسوفان مسلمان از اون سخن می‌گفتن هیچ ربطی به ارسطوی تاریخی نداره حالا در غرب مرتب این بازنگری میشه یعنی ارسطو بازشناسی میشه یا یونان باستان بازشناسی میشه و سعی میشه که از تصورات به اصطلاح غیرتخی به سمت شناخت تاریخی‌تر یونان باستان حرکت کنیم. اما همین امروز فلسفه اسلامی اساساً مبتنی بر یک سری تصورات کاملاً غیرواقعی درباره فلسفه یونانه یعنی اونچه که به افلاطون و ارسطو و دیگران نسبت دادن همه فقط تو ذهن مسلمونا بوده هیچ ربطی به واقعیت نداره خب سوال اینه که اونوقت فلسفه یونانی برای کشورهای مختلف چه معنایی داره؟ آیا وقتی میگیم فلسفه غربی؟ فلسفه غربی منظور اون فلسفه‌ایست که در دانشگاه‌های غربی تدریس میشه یا اون فلسفه‌ایست که در دانشگاه‌های دنیا به عنوان دانشگاه فلسفه غربی تدریس میشه؟ وقتی از فلسفه اسلامی صحبت می‌کنیم آیا فلسفه اسلامی به اون شیوه‌ای که در کشورهای اسلامی تدریس میشه در نظامی آموزشی یا به اون شیوه‌ای که در کشورهای غربی تدریس میشه؟ اینا همه متفاوت هست با هم و باید در نظر دوستان اگر نکته‌ای دارن بفرمایین تا من این فایلو پیدا کنم مسعود جان راستش [صدای خرناس] دارم به این سؤال شما فکر می‌کنم که در واقع فلسفه ایرانی و فلسفه آیا آیا آیا یک ایرانی می‌تونه به زبان عربی در واقع فلسفی فکر بکنه یا نه؟ دارم فکر می‌کنم که اگر اگر فرض کنیم که بین در واقع فلسفه یونانی و حکمت زندگی در واقع تفاوت وجود داره خب پاسخ خیره به جهت اینکه ما در واقع آشنایی ایرانی‌ها با فلسفه یونانی از طریق زبان عربی بوده و با با زبان عربی در واقع به فلسفه یونانی فکر کردن و با زبان عربی در واقع با همدیگه گفتگو کردن در رابطه با فلسفه یونانی هیچوقت با زبان فارسی به این فلسفه در مبلسفه گفتگو نشده پس فلسفه در واقع در همون زبانی که بهش پرداخته میشه فلاسوفایز میشه ه مهم نیست که طرف ایرانی باشه یا ایرانی یا جای دیگه به دنیا اومده باشه ممینه که به چه زبانی به اون مفاهیم فکر می‌کنه اگر ابن سینا به زبان عربی به سؤال‌های ارسطو فکر کرده پس ابن سینا در واقع اگرچه محل تولدش ایران بوده اما چون با زبان فارسی این گفتگو رو نداشته پس ما هیچوقت در این مورد فکر نکردیم در واقع فکر کردن با زبان یکیه چون ما هیچوقت به فلسفه یونانی گفتگو نکردیم در رابطه با فلسفه یونانی پس هیچوقت در رابطه با فلسفه یونانی حتی با زبان فارسی فکر هم نکردیم و اینکه اصلاً بعد مسئله ایران خب شما بهتر از من میدونین هیچوقت که ما چیزی به نام مثلا نیشن نداشتیم که ما یه جغرافیایی داشتیم که مثلا ایران یه زبان فارسی بوده و یک جغرافیایی بوده که بهش به اون جغرافیا میگفتیم ایران وگرنه چیزی به نام نیشن نداشتیم در در ایران و پاسخ خیره ما ما هیچوقت با با زبان فارسی در واقع فلاسوفایز نکردیم در رابطه با حکمت زندگی گفتگو کردیم اما به مفهوم یونانی [گلویش را صاف می‌کند] در واقع به فلسفه نپرداختیم ببینید یه نکته مهم راجع به زبان وجود داره که باید توقع کرد برای ما ایرانی‌ها و برای بسیاری از ملل دیگه رابطه زبان و آگاهی یا شناخت یا رابطه زبان و حقیقت کاملاً متفاوته با یونانی‌هاست. یونانی‌ها همواره حالا به هر حال فلسفه اینه فلسفه یعنی آگاهی به زبان چون خودآگاهی من خودم رو زمانی می‌شناسم که به زبان بیارم خودمو بگم من بنابراین مسئله فهم فلسفه و فهم و رابطه فلسفه و زبان برای یونانی‌ها و آره غربی ی‌ها همیشه در سطح آگاهانه وجود داشته به همین دلیله که فرق هست بین اروپایی‌هایی که متون ابن سینا یا متون ابن رش رو از عربی ترجمه می‌کنن به لاتین اولاً اون‌هایی که ترجمه می‌کنن خودشون فیلسوفن ثانیاً فیلسوفان در حقیقت تدریس زبان عربی در به اصطلاح نهادهای آموزشی اروپا یک بخشی از آموزش زبان هست و بنابراین شما اگر بخواید فلسفه عربی رو به عنوان تخصصتون بیاموزید و درش در حقیقت صاحب نظر بشید لزوماً شما عربی می‌دونید چرا؟ چون زبان رو نه تنها بنیان فلسفه که بنیان به اصطلاح آگاهی انسان‌ها می‌دونید. در نتیجه شما معتقدید که زبان، جامعه و فلسفه چیزایی هستن که با هم باید شناخته بشن. فلسفه بدون شناخت جامعه، فلسفه بدون شناخت اون زبان برای غربی‌ها بی‌معناست. به همین دلیله که اون‌ها وقتی که چی می‌دونید که چیزیم فلسفه اسلامی نداریم دیگه. ما در اسلام فیلسوفان داشتیم، حکما داشتیم. فلسفه اسلامی وجود نداشته. یعنی فلسفه به عنوان یک رشته به اصطلاح خاص علمی دانشگاهی که مکاتب گوناگون فلسفی رو درش قرار داد یعنی اگر ابن سینا الان زنده بشه میگه سهروردی همش چرت و پرت گفته سهروردی الان اگه زنده بشه میگه همه حرفایی که ملا صد گفته همش چرت و پرته یعنی هر کس فلسفه خودشو فلسفه حقیقی می‌دونه و بقیه فلسفه‌ها رو شبه فلسفه و فلسفه کاذب در نتیجه این غربی‌ها بودن که در قرن نوزدهم چیزی رو به عنوان فلسفه اسلامی در برابر فلسفه‌های دیگه به ویژه فلسفه غرب و فلسفه یونان مطرح کردن و زمانی که اونا از فلسفه اسلامی صحبت می‌کردن زمانی بود که سنتی به نام خاورشناسی پا گرفت یعنی وقتی اونا اومدن فلسفه ایران یا فلسفه کشورهای اسلامی رو بشناسن نیومدن فقط سراغ کتابای فلسفی که ترجمه شده مثلاً به زبانهای لاتین یا اروپایی بلکه این همزمان بود با کشف کل جهان غیراروپایی فرهنگش اقتصادش سیاستش زبانش نمی‌دونم خلق و خوش نهادهای اجتماعیش رشد و شیوه تجلیات فرهنگیش همه چیز با همدیگه به همین دلیله که همین امروزم اگر شما بخواید برید در دانشگاه در هر ک یکی از کشورهای اروپایی و فلسفه اسلامی بخونید یا بخواید گرایشی در فلسفه اسلامی داشته باشید حتماً باید عربی یاد بگیرید یعنی به شما ن اجازه نمیدن که شما عربی ندونید و بعد بخواید مثلاً یه تز بنویسید راجع به فلسفه اسلامی یا مقایسه‌ای نوع کاری در زمینه فلسفه مقایسه‌ای نه همچین چیزی معنی نداره ولی در کشورهای اسلامی از آغاز اولاً یک دوره بسیار کوتاهی ترجمه صورت گرفت ثانیاً ترجمه به دست غیر فیل فیلسوفان صورت گرفت. یعنی کسانی که فلسفه رو نیاموخته بودن بلکه فلسفه رو از طریق زبان حدس می‌زدن کلمات رو. یعنی توجه داشته باشید به معنی ترجمه دیگه. یعنی این‌ها از زبان کسی نشنیده بودن که راجع به اصطلاح مسئله وجود از نظر ارسطو حرف بزنه که اونها یک متنی داشتن که حدس می‌زدن. این کلمات اون معانی رو داره و بلافاصله تدریس آموزش و فراگیری زبان یونانی که در دست یک گروه کوچکی ازهمگان بود کاملاً از بین رفت و هیچ کدوم از فیلسوفان بزرگ اسلامی از فارابی گرفته تا ملا صدرا و امروز هیچ‌کدومشون یونانی بلد نبودن و نیستن و بدتر از اون حتی امروز که مشخص شده که یونان باستان تاریخی آثار ارسطو افلاطون دقیقاً چی هستن؟ هنوز هم در به اصطلاح بین ما هیچ‌گونه تمایلی به نقد تصور ما از فلسفه یونان در فلسفه وجود نداره. یعنی اگر ما تصورات غیرتخی و نادرستی که از فلسفه یونان داریم در فلسفه اسلامی رو بذاریم کنار مثل این می‌مونه که شما پایه‌های این فلسفه رو از زیر پاش بکشین فرو خواهد ریخت ولی ما هیچ علاقه‌ی به این مسئله نداریم حالا اینم بعداً جای دیگههم توضیح دادم و بعدا توضیح خواهم داد در غرب نه تنها تدریس زبان آموزش زبان یونانی ترجمه یونانی آموزش و ترجمه هر دو آموزش و ترجمه یونانی لاتین از آغاز تا امروز تداوم داشته و اینکه کشورهای مختلف در اروپا زبان ملی خودشونو دارن این هرگز به این معنا نیست که زبان یونانی یا زبان لاتین در این کشورها به معنای که ما میگیم زبان پهلوی زبان مرده‌ایست یا زبان سانسکریت زبان مرده‌ایست مرده است نه زبان لاتین و زبان یونانی هیچ کدوم به اون معنایی که دیگر زبان‌ها رو مرده میتوان نامید مرده نیستن. اولاً ویژگی اونها گفتم که در نهاد آکادمیک تداوم داشتن. ما یک چیزی داریم به نام ترجمه که اون ربطی نداره به تاریخ ترجمه در میان ما ترجمه در تاریخ اروپا تاریخ فرهنگ اروپایی از همون زمان یونانی باستان آغاز میشه. این همه افلاطون ارسطو راجع به زرتشت و ایران حرف زدن یعنی کهه و هرودوت ولی ما هیچ موقع از یونانی حرف نزدیم این خور این معنا داره دیگه یعنی اون‌ها زبان‌های ما رو می‌دونستن ما زبان اونا رو نمی‌دونستیم اون‌ها آثار ما رو می‌خوندن ما آثار اونها رو نمی‌خوندیم اون‌ها خودشونو با فرهنگ‌های دیگه مقایسه می‌کردن ما همچین کاری نمیکردیم و از اون طرف اونچه که مهمه اینه که در عصر جدید هم ما هیچ تغییری در فهممون از رابطه زبان و فلسفه به وجود نیامد و در نتیجه فکر کردیم زبان از محتوا جداست و شما میتونید مثلاً کانت رو به قول آقای ادیب سلطانی به شیوه‌ای ترجمه کنید به فارسی که انگار نقد عقل محضو به شیوه‌ای ترجمه کنید که انگار کانت یک ایرانیست و در تهران نشسته داره کتاب می‌نویسه فکر نکردیم که چنین چیزی ممکن نیست فکر نکردیم که دکارت نمی‌توانست رساله در گفتار در روش راه بردن عقل بنویسه اگر فرانسه نمی‌نوشت و فرانسوی نبود. هانت نمی‌تونست نقد عقل محض بنویسه اگر آلمانی نبود. افلاطون نمی‌تونست این مکالمه‌ها رو بنویسه اگر یونانی نبود. اینو نمی‌تونیم اینو هنوز ما از این مسئله کاملاً دور و با این مسئله بیگانیم. در نتیجه فکر می‌کنیم از راه ترجمه ما آشنا بشیم با ز فلسفه‌های دیگه و از اون طرف فکر می‌کنیم ترجمه فلسفه ما باعث میشه که فلسفه ما در جهان جلوه بکنه و نشون بده که چه قدرت بزرگی داره و یکی از بزرگترین سوء تفاهم هانری کورمنه دیگه فکر می‌کنن هانری کورمن فلسفه اسلامی و مخصوصا سهروردی رو به جهان شناسان چون ترجمه کرد در حالی که هانی کوربن ترجمه نکرد فلسفه ایرانی اسلامی و سهر رو فلسفه ایرانی رو هانی کوربن به شکل فلسفی فهمید و به شکل فلسفی در حقیقت توضیح داد و به همین دلیل تونست تاریخ فلسفه بنویسه جالبه که به سید جلال آشتیانی گفته بود که دربارهش گفته بود که این در آخرین نماینده فلسفه ملا صدراست اسلامیه و گویا ملا صدرای زنده است در مورد همچین آدمی بهش گفته بود که شما خوبه یه تاریخ فلسفی بنویسی. مهم‌ترین مدرس فلسفه در نیمه دوم قرن بیستم در ایران سید جلال آشینه میگه که شما خوبی تاریخ فلسفه؟ میگه نه من نمی‌تونم تاریخ بنویسم تاریخ فلسفه بنویسم و درسته. خب بنابراین ما اگر فکر کنیم که با ترجمه از زبان‌های دیگه هم با فلسفه اونا آگاه میشیم خب این نشان دهنده درک کاملاً خطا خطرناک و خام از رابطه فلسفه و زبان هست و باعث میشه که ما ترجمه کنیم ولی نفهمیم فلسفه خودمون رو به زبان‌های دیگه ترجمه کنیم ولی نتونیم با دیگران وارد دیالوگ بشیم به عبارت دیگه فلسفه برای ما تبدیل میشه به یک ابزار ار به اصطلاح سروری یا برتری مادی و سیاسی به جای اینکه و هویتی به جای اینکه تبدیل بشه به یک قلمروی برای آزمودن آزادی انسان انسان‌ها در عرصه فلسفه هست که گستردهترین عرصه رو برای آزادیشون پیدا می‌کنن شما هر اندیشه‌ای رو می‌تونید در عرصه فلسفه تخیلش رو مجاز بدونید هیچی نیست هیچ چیزی نیست که ممنوعه بنابراین اگر شما فلسفه‌های مختلف رو به این چشم ببینید و این تجربه رو تجربه زبانی بدونید اونوقت می‌تونید با فرهنگ‌های دیگه به جای اینکه رقابت کنید وارد دیالوگ بشید اون چیزی که ما در ایران باید جایگزین این فلسفه تطبیقی به معنای سخیفی که رواج پیدا کرده و محملات تولید می‌کنه کنه به جای این فلسفه تطبیقی ما باید به سمت دیالوگ فلسفه بریم این دیالوگ فلسفی دیگه فراتر از من و شما فراتر از ایرانی و ایرانی فراتر از مسلمان و غیرمسلمان فراتر از شرقی و غربیه این دیالوگ فلسفی یعنی دیالوگ حقیقی انسان‌هایی که به مسائل همزمان واقعی خودشون می‌اندیشن [صدای خرناس] و هر کدوم به مسئله خودشون در یک جهان مشترک می‌اندیشن و این امکان از راه زه بنابراین ما به ترجمه نیازمندیم اگر بدانیم که ترجمه ناممکنه به عبارت دیگه اگر ترجمه بتونه به ما کمک بکنه که چگونه تجربه آگاهی در زبان‌های مختلفه ترجمه موفقیه اما ترجمه‌ای که به ما تجربه آگاهی رو همه جا در طول تاریخ یکسان نشون بده این ترجمه ناموفقه بنابراین اگر شما مثلاً مثل آقای جواد طباطبایی تاریخ اندیشه سیاسی اروپا نوشتید و زبان الهیات سیاسی الهیات مسیحی و فلسفه سیاسی اروپا رو با زبان الهیات اسلامی و به اصطلاح زبان فیلسوفان اسلامی بیان کردید یعنی شما دارید به من میگید که الهیات مسیحی اروپا یا فلسفه سیاسی سیاسی اروپا در دوره اولیهش به همون زبانی در حقیقت به وجود آمده که الهیات اسلامی که فلسفه سیاسی یا اندیشه سیاسی ما اینکه شما در حقیقت اسلامی کردن یا بومی کردن یا ترجمه فرهنگی این خطر داره که به شما میگه فلسفه همه جا یکیست اندیشه در همه جا یکیه فقط شما باید خوب و بدید دیگه باید انتخاب کنیم در حالی که چنین نیست فلسفه هر جا یکی نیست اندیشه هر جا یکی نیست چون انسان هر جا یکی نیست و هر انسانی یگانهست و هر انسانی تکرار ناپذیره هر انسانی همون طور که ارزش زیستن رو داره ارزش شناختن رو هم داره بنابراین هر ترجمه که به شما ترجمه ناپذیری رو بیش از دیگران نشون بده اون ترجمه موفق‌تره و در حقیقت ترجمه ناپذیریست که یعنی درک در ترجمه ناپذیری زبان‌ها هست که به ما می‌فهممونه ترجمه یعنی چی و زبان یعنی چی اختی من می‌فهمم که مثلاً آرابی ابن سینا ابن خلدون ابن رشد اینا به دلیلی که دسترسی مستقیم به آثار ارسطو نداشتن درک دقیقی از ارسطو نداشتن اما میشه گفت اساساً نمیشه گفت که فیلسوفم نبودن یا هرگز گفتگوی فلسفی هم نداشتن خب هم مسئله زبانه دیگه اگر شما معتقد باشید که هر کلمه‌ای یک معنا داره و اون معناشم در طول تاریخ از ازل تا ابد ثابته اونوقت دعوا میشه بر سر اینکه فلسفه حقیقی از در کجا متولد شده یا آیا ما می‌تونیم فلسفه داشته باشیم یا نمی‌تونیم فلسفه داشته باشیم همیشه توجه کنید که فلسفه مثل هر مفهوم دیگری تعریف نداره بلکه شما می‌تونید اسم یک قورباغ رم بذارید من یک سگی داشتم اسمش بالزاک بود ولی خب با اون بالزاک نویسنده فرق می‌کنه دیگه ولی این به این معنا نیست که من حق ندارم چون یه نفر بالزاک به عنوان رماننویس مشهور شده من حق ندارم اسم سگمو و بالزاک بگذارم و بالزاک صداش کنم. بنابراین هر کسی هر فرهنگی هر ملتی می‌تونه به هر چیزی که دلش میخواد هر نامی که دلش میخواد بده هیچکس نمیتونه به مثلاً شما بگی که آقا شما چرا میگید فلسفه اسلامی؟ چرا میگید فلسفه ایرانی چرا میگید مثلاً فلسفه فارسی؟ شما می‌تونید همه رو بگید. منتها اگر داریم به شیوه علمی و فلسفی هر دو یعنی هم با روش علمی هم با منش فلسفی داریم حرف می‌زنیم به اصطلاحش آداب یعنی اون چیزی که مجوز میده به شما همچین نامگذاری انجام بدین یعنی آزادی نامگذاری منوط به اینه که شما بتونید توضیح بدید چرا و به چه معنا یعنی بگید که فلسفه در ایران داریم اما به این معنا ابن سینا فلسفه رو فیلسوفه به این معنا به معنایی که ابن سینا فیلسوف هست قطعاً غزالی فیلسوف نیست چون غزالی علیهش کتاب نوشته توافطالفلاسفه نوشته اما به معنایی که مثلاً جیم ویلیام جیمز فیلسوف پراگماتیست نامدار آمریکایی غزالی رو پرسنجن فلاسوفر ممه یعنی به اون معنایی که ویلیام جیمز فلسفه رو می‌فهمه غزالی فیلسوفه ولی لزوماً ممکنه ابن سینا اون طبیب باشه تا فیلسوف بیشتر پزشک باشه تا فیلسوف قانون او از اشارات بیشتر اهمیت داشته باشه توجه می‌کنید یعنی بسته به این دین که شما فلسفه رو چی اینو بدونید که آقای خمینی ابتدا به فلسفه و اینا علاقه داشت درست به دلیل اینکه فلسفه یک امر مضموم و بدنامی بود در جامعه مؤمنان و در جامعه روانیت و اصولاً در اون چیزی که عرف متشرعه و متدیان گفته میشه فلسفه رو ترک کرد و هرگز سخنی درباره فلسفه نگفت تا آخر عمرش یعنی یکی از شاگردای برجستهش همین جمال جلال آشتیانیه دیگه میگه خمینی خیلی بهتر از علامه طباطبای فلسفه رو درس می‌داد ولی بعد به دلایلی ایشون تصمیم گرفت تهاشی کنه یعنی اصلاً توریکی کنه بگه اصلاً از کارنامه خودش پاک کنه خب در اون شرایط اگر شما می‌گفتید آیتالله خمینی یا امام خمینی فیلسوف بزرگی یعنی فحش یعنی تکفیرش کردید ولی بعد چی میشه میشه یک عنوان خیلی تجلیآمیز اونوقت شما هر کس دلتون می‌خواد بهش نشون میده فیلسوف یا آقای خامنه‌ای من یه جلسه جداگانه راجع به آقای خامنه‌ای و فلسفهش صحبت خواهم کرد چون آقای خامنه‌ای برخلاف خمینی به هیچ وجه فلسفه نمی‌دانست نه فلسفه خوانده بود نه در چیزی در فلسفه نوشته بود نه سخنی از فلسفه از او شنیده شده بود ولی وقتی رهبر میشه فلسفه برای او تبدیل میشه به یکی از حوزه‌های مهم سیاست‌گذاری کلان فرهنگی و ایدئولوژیک و در حقیقت یک رابطه مصلحتی ازدواج مصلحتی که بین خامنه‌ای و فلسفه صورت می‌گیره باعث میشه که برادر آقای خامنه‌ای که از جانب او به عنوان رئیس بنیاد صدرا داره داره در حقیقت یه بخش از این امپراتوری فلسفه اسلامی رو اداره می‌کنه میگه که آقای خامنه‌ای ولی فقیه تحقق نظریه فیلسوف پادشاه افلاطونه ه چون که آقای خامنه‌ای فیلسوف افلا حاکمه بنابراین باید پدر فلسفه در ایرانم باشه دیگه و واقعاً هم فلسفه در ۴۰ سال اخیر در ایران از هر جهت تحت تأثیر سیاست‌های شخص خود آقای خامنه‌ای بوده. بنابراین بستگی داره به اینکه شما فلسفه رو چه بدانید فلسفه رو هر فیلسوفی بنامه و همین طور چارچوب اون چیزی که ازش گرویچ میگه که سوشالج فریم یعنی هر جامعه یه چارچوب جامعه شناختی یه چارچوب فرهنگی داره برای تولید علم در هر جامعه و در هر فرهنگی هر نوع علمی یا هر نوع هنری یا هر نوع فعالیت ت ذهنی رشد نمیکنه. توجه می‌کنین؟ مثلاً فرض بکنید وقتی که یونانی‌ها آمدن در ایران و اسکندر حمله کرده به ایران یکی از چیزایی که عجیبی که دیدن این بود که دیدن چقدر وقتی میخواستن از رودخانه‌ها یا به اصطلاح رودها عبور کنن برمیخوردن به چیزی به نام سد. برای یونانی‌ها صد معنا نداشت اصلاً چون اون‌ها اساساً در فرهنگ دریایی داشتن کنار دریا زندگی می‌کردن برای ایرانی‌ها که فرهنگ خاکی داشتن در حقیقت سدسازی یکی از مهم‌ترین مقوما ارکان زندگیشون بود و زندگی اقتصادیشون ولی برای یونانی‌ها مانع حرکت بود و در حقیقت یک چیزی بود که فرهنگ اونها رو مختل می‌کرد. بنابراین باید بدونید که فرهنگ فلسفه یک کلمه‌ایست با سیاسی بار عاطفی بار مذهبی بار اجتماعی بار تاریخی در چه دوره‌ای به چه معنایی راجع به چه کسی داریم چگونه بر اساس چه معیارهایی قضاوت می‌کنیم که فیلسوف هست یا فیلسوف نیست؟ ما فلسفه نه تنها ایرانی که می‌تونیم فلسفه قومی هم داشته باشیم، فلسفه اصفهانی هم داشته باشیم به شرط اینکه بتونیم به شیوه کاملاً علمی اون رو دامنهش رو و ویژگی‌های خاصش رو که موجب میشه اون رو از دیگر فلسفه‌ها متمایز کنیم بتونیم اینو بیان بکنیم تبیین کنیم وگرنه اگه به طور کلی بگیم بله ما هم علوم انسانی داشتیم ما هم فلان چیز ما هم فلسفه سیاسی داشتیم ما هم به اصطلاح نمی‌دونم هرچی ادعا کنیم داشتیم صرف این ادعا که چون ما برتریم پس بای دیفالت ما در همه چیز هم بی‌نیاز از دیگرانیم این خب گمراه کننده است و خطب دوستان اگه نکته‌ای دارن بگن تا من این فایلو پیدا بکنم یک مقدار آمارایی که قول دادم خدمت دوستان برای دوستان به اصطلاح یک گزارشی ازش دوست دست بلند کرد من اینوایت کردم اگر نمیتونن بیان بالا احتمالاً باید یک بار از د تا خارج بشن دوباره وارد بشن شاید مسئله حل بشه من در جلسه که پیش از این داشتم تأکید کردم بر اینکه سرنوشت و سرگذشت و به اصطلاح حالا معنا و جایگاه فلسفه در هر فرهنگی با خود کلمه فلسفه پیوند خورد. یعنی تاریخ فلسفه یعنی تاریخ کلمه فلسفه یعنی اینکه اگر شما تاریخ کلمه فلسفه رو در هر فرهنگی بنویسید مثلاً در فرهنگ اسلامی میگن الفلسفه یا الحکمه در ایران میگن که فلسفه یا حکمت [صدای خرناس] در فرهنگ‌های دیگه در انگلیسی میگن فلاسوفی در فرانسه میگن میگن فیلسوفی در هر فرهنگی این کلمات درسته که به ظاهر یکین و و به ظاهر ترجمه‌های همدیگه هستن ولی برآمد از همدیگه هستن ولی در هر فرهنگی به یک معنا فهمیده شده به یک معنا آموخته شده به یک معنا در عمل ورزیده شده به یک معنا به یک شیوه تأثیر گذاشته و داستانی سراسر متفاوت با فلسفه در جاهای دیگه داره وقتی که توکویل در قرن هجدهم میاد آمریکا و در حقیقت مشاهداتش رو از جامعه نو بنیاد آمریکا می‌نویسه و در کتاب دموکراسی در آمریکا منتشر می‌کنه. یه فصلش راجع به فلسفه در آمریکاش و میگه آمریکایی‌ها فلسفه ندارن و میگه با دلیل اینکه آمریکایی‌ها اولاً خب تاریخ و سنت ندارن ثانیاً مسائلشون مسائل خیلی عینی و ملموسه و و اساساً به تاریخ یه چیزی و نمی‌دونم بکگروند یه چیزی یا به مفاهیم انتضاعی و کلی اصلاً علاقه‌ای ندارن. خب این در زمان توکویل اگر درست بود می‌دونیم که یک قرن بعد دیگه نمی‌تونست صادق باشه به دلیل اینکه آمریکایی‌ها فلسفه خودشون رو ابداع کردن فلسفه آمریکایی رو که بیشتر با پرگماتیسم شناخته میشه بنابراین رابطه ملت‌ها با فلسفه رابطه جوامع با فلسفه رابطه دولت‌ها با فلسفه کاملاً متفاوت است در فرهنگ ما فلسفه همواره یک به اصطلاح جنبه مذهبی یک جنبه و همواره در آشتی با نظام سیاسی و دولت و همواره یک جریان غیر رسمی شناخته میشده ولی در غرب فلسفه اساساً یک بذارید من چند تا تفاوت رو براتون بگم در افلا فلاطون که حالاش نمود فلسفه غربی فلسفه یک سرشت یعنی مدل آموزشیش دیالوگیه دیالوژیکاله هدفش بیداری روحه و فضای آموزشیش شهره در سقرات در افلاطون مدل آموزشیش دیالکتیکیه هدفش به اصطلاح جستجوی حقیقته و فضای آموزشیش آکادمیه یعنی مکانه دانش در ارسطو مدل آموزشیش پژوهشه هدفش دانش سیستماتیکه و فضای آموزشیشم آکادمی ارسطوه رواقیان روش مدل آموزششون در حقیقت پرکتیسه یا مدیتیشن تأمل و به اصطلاح مراقبه هدفشون دستیابی به آرامشه و فضای آموز آموزشی کجا شما فلسفه می‌آموزید و می‌ورزید تو زندگی تمام زندگی صحنه فلسفه است برای کانت مدل آموزشی مدل نقدیست هدف استقلال و خودبنیادی عقله و فضای آموزشی دانشگاهه مکان یعنی دانشگاه مکان فلسفهست برای هگل مدل آموزشی سیستمه هدف فهم تاریخه و فضای آموزشیش فضای لکچرها و درس گفتارهاش هست برای نیچه روشش کاملاً شوک و سبک خلاقانه است هدف دگرگون شدن و و به قول خودش میگه میگه که آن شو که هستی و مکانش کاملاً آدم ضد دانشگاهیه یعنی معتقده در همه جا میشه فلسفه ورزید غیر از دانشگاه هایدگر روشش روش پرسشگریست هدفش تجربه در حقیقت هستیست و فضای آموزشیش سمینارهاش و کلاسهای درسش هست برای ویدکنشتاین روشش روش زبان درمانی یعنی فلسفه ورزی رو یک نوع در حقیقت درمان بیماری‌های زبان می‌دونه یعنی به عبارت دیگه اندیشه و زبان رو چون یکی می‌دونه در نتیجه میگه اشکالاتی ی که ما در فهم فلسفیمون داریم برمی‌گرده به اشکالات زبان یا ویژگی‌های زبان یا محدودیت‌های زبان. هدفش رفع سردرگمیست. یعنی به قول خودش یک مگسی رو که توی یه بطری دربسته گیر افتاده راه نجات نشون دادن فلسفه و روششم گفتوگوییست. دلوز مدل فلسفی آموزش فلسفیش در حقیقت مفهومسازیست. در کتاب فلسفه چیزشم میگه مهم‌ترین کاری که فلسفه می‌کنه در حقیقت ابداع و اصلاح و پیشرفته کردن مفاهیمه. هدفش خلاقیت و فضای آموزشیش کانسپتال نتورک شبکه مفهومیست. می‌خوام بگم که در جاهای مختلف فلسفه به شیوه‌های مختلف در حقیقت درک میشه و و باید وقتی که میگیم فلسفه بدونیم که راجع به یک چیز حرف نمی‌زنیم. بنابراین اگر میخوایم راجع به آینده ایران حرف بزنیم میخوایم ببینیم که فلسفه برای آینده ایران چه نقشی میتونه داشته باشه یا اینکه ما خودمون امروزه برای ساختن زندگی فردی همین طور ایرانه که برای همه ایرانیان مشترک هست ما اکنون به چه نوع فلسفه ورزی و چه شیوه فلسفه آموزی نیازمند دیم همه اینا منوط به اینه که فلسفه رو در تاریخیت اون در تمامیت او و در تنوع بی‌شمار او ببینه بله آقای محمدی خوش آمدید شما هم اگر کامنتی دارین بفرمایین قربان بله من سلام عرض می‌کنم خدمت شما و آقای خلجی من همین الان به روم پیستم بعد از چند شب نخوابی همینوری که در کلاب هاوس بودم مونده بودم تا همین الان یهو بیدار شدم دیدم آقای قدیر مسج داد و اینا ببخشید من وقت نمی‌گیرم ادامه بدید من همین الان اومدم اصلاً نمی‌دونم در کجا پرتاب شدم بسیار خب بسیار خب دوستان دیگه ممنونم با وقت من که اومدی می‌تونی بری ادامه بدی خوابو اون خیلی مهم‌تر و لذتبخش‌تر از شنیدن حرفای منه آقای خرجی اگر خب ویدکرستان میگه در واقع فلسفه به نوعی فورم آف لایفه ما در را زندگیمون خیلی حرفا گفتیم حالا ما سعدی حافظ در واقع حکیمان که به زبان فارسی سخن گفتن در رابطه با روش زندگی خیلی حرفا زدن اما به دلیلی که این در واقع یا به نوع دستور بوده یا نصیحت بوده هیچوقت هیچوقت اونو به عنوان فلسفه نشناختیم درسته به عنوان حکمت شناختیم ببینید واژه حکمت در یا ویزدم در فرهنگ‌های گوناگونم باز وجود داره منتها باز به معناهای مختلف یعنی ویزدم یا فرزانگی در ایران به یک معناست در هند به یک معناست در برای یونانی یک معناست خود فیلوزی یعنی دوست داشتن حکمت دیگه فرزانگی نه علم و دانش خب برای ما حکمت وجود داشته دیگه ما در ایران جاودان خرد داشتیم یه یه اصطلاحی که خیلی مهمه اصطلاح خرده ما به فیلسوف کسانی که ما امروزه فیلسوفیم با اونا می‌گفتیم خردمند خرد در به اصطلاح زبان ایرانیان ما قبل مدرن به معنای حکمت و فرزانگیست فردوسی میگه به نام خداوند جان و خرد یعنی خرد یعنی اون حقیقتی که دانستن او برای سعادت لازمه و حقیقتی که انسان با اتصال به اون حقیقت میتونه جاودانه بشه و میتونه به سعادت ابدی دست پیدا بکنه بنابراین خردمند هر جا میبینید نظامی میگه خرد میگه خردنامه فردوسی میگه خرد و خرد انقدر ستایش میشه این در حقیقت همون حکمت ایرانیه پس خرد ایرانی میشه همون فلسفه عملی که ایرانی‌ها داشتن که با فلسفه سیاسیشون با فلسفه اخلاق عمومیشون همون که سعدی میگید در حقیقت ربط داره گلستان سعدی اثریست در خرد ایرانی ها ولی فلسفه خرد نیست فلسفه از نظر لغوی که دوست داشتن حکمت هست نه داشتن حکمت و و اساساً به مفهوم این هست که شما هیچ به عبارت دیگه یک جهانیست کاملاً سکولار به این معنا که زبان و اندیشه یونانی کاملاً انسانیست و به همین دلیل بیش از اونکه حقیقت رابطه عمودی انسان با جهان بالا تعریف بشه حقیقت رابطه افقی سیال و دائم دگرگون شونده بین انسان‌ها تعریف میشه در نتیجه همه اینها باز تفاوت پیدا میکنه شما در عرفان در اخلاق در خیلی از چیزایی که مربوط به به اصطلاح پرورش روح هست در فرهنگ ما شما اصلاً نباید سودای فهمیدن داشته باشید قرار نیست بفهمید اونجا اطاعت کردن شرطه ها در قرآن میگه داستان خضر و موسی دیگه موسی به خضر گفت بذار من همراه تو بیام خضر گفت توو من یه کارایی می‌کنم که برای تو قابل فهمیست و تو طاقت نداری با من بیای صبر نداری با شکیبایی من رو نخواهی داشت میگه نه من دارم من می‌دونم تو پیغمبر خدا میاد و خضر مثلاً یک پسربچه رو می‌کشه که موسی عصبانی میشه یه کار دیگه می‌کنه موسی عصبانی میشه میگه ببین بهت گفتم که تو قدرت فهم کار من نداری بنابراین کافر خواهی شد یک جمله‌ای هم از پیغمبر نقل شده که اگر ابوذر می‌داند ابوذر خب خیلی یار بسیار برجسته و وفادار پیغمبر بود ولی پیغمبر گفته بود که اگر ابوذر می‌دانست که در دل سلمان چه می‌گذره کافر میشد یعنی که اگر اون درکی رو از ایمان داشت که سلمان دا چنین درک عمیق داشت ابوذر که یک آدم وادی نشین بود نمیفهمید و و کافر میشد. بنابراین این بسیار مهمه که در فرهنگ ما خرد هم یه اون حقیقتی در حقیقت عمودیه بین انسان و جهان فراسان ولی در بستر فرهنگ یونانی حتی خرد عملی و حکمت عملی هم باز به جهان انسان‌ها و رابطه بیان انسان‌ها وابسته است. به همین دلیله که جامعه مهمه و غربی‌ها وقتی که فلسفه اسلامی رو از فلسفه اسلامی سخن میگن این رو در چهارچوب کل فهمشون از اسلام و جوامع اسلامی و تاریخ اسلامی قرار میدن برعکس ما ما فلسفه غربی رو تا امروز که امروزه به عنوان کل فلسفه غربی رو به عنوان یک شاخه‌ای که هیچ ربطی نداره به شاخه‌های دیگه و شما می‌تونید کاملاً مستقل از دیگر شاخه‌ها اون رو بخونید بفهمید استفاده کنید نقد کنید و به همین دلیل هست فلسفه در فرهنگ ما کاملاً یک پوسته از تن جدا شده یک موجود ناشناخته است یعنی وقتی ارسطو میگه وجود ارسطو داره وجود رو در دولت شهر یونانی در یک جامعه خاص که مبتنی م بر دموکراسیه مبتنی بر مفهوم شهرونده مبتنی بر فرهنگ مبتنی بر فرهنگ به اصطلاح قانون هست نهاد قانون هست مبتنی بر گرامر و منطق هست داره از وجود حرف می‌زنه بنابراین برای او ترژدی برای او به اصطلاح الهیات برا همه چیز برای او یک معنای زنده و کاملاً در پیوند با فلسفه داره و می‌تونه همه چیز رو سیستماتیک بفهمه ولی ولی برای ما اینطور نیست. ما همون طوری که ابن سینای ما مثلاً فرض کنید از فقه هیچی نمی‌دونسته یا مثلاً آقای سیستانی امروزه از فلسفه چیزی نمی‌دونه یا نمی‌دونم یعنی لازم نیست که شما فلسفه اسلامی رو در کشورهای اسلامی در حوزه‌های علمی مراکز سنتی بیاموزید به عنوان بخشی از یه سیستم بخشی از یه فرهنگ بلکه آشنایی ما از فلسفه غرب و بخش عمده آگاهی ما از فلسفه غرب به اون کاملاً مسخ شده است به دلیل اینکه یک تکه از یک بدن بسیار بزرگه در حالی که ما اون یه تکه رو یک بدن کامل می‌بینیم در نتیجه برای در چشم غربی فلسفه اسلامی یعنی اون جهان‌بینی ناخودآگاهی که مسلمون‌ها بر اساس اون زندگیشون رو اداره می‌کردن بنابراین شناخت جامعه، شناخت زبان، شناخت فرهنگ، شناخت اقتصاد با شناخت فلسفه ارتباط پیدا می‌کنه. ولی ایرانی‌ها همون طور که فلسفه خودشون رو از دیگر چیزها جدا می‌کردن، هیچ موقع در تاریخ ما هیچ حکومتی مخصوصاً بعد از اسلام نیازمند تئوری مشروعیت نبوده، نیازمند فلسفه نبوده. بنابراین فلسفه نن به سیاست ربط داشته نه به اخلاق ربط داشته نه به شریعت ربط داشته به علوم زبانی ربط داشته ما ق فلسفه غربم همینطوری می‌فهمیم فلسفه خودمونم همینطوری می‌فهمیم من وقتی که اولین فلسفه که خوندم فلسفه ملا صدرا بود وقتی فلسفه ملا صدرا رو خوندم هیچ درکی از فلسفه ابن سینا فارابی شیخ اشراق نداشتم ما و جالب اینه که استاد ما هم نداشت یعنی استادان ما هم نداشتن یعنی اون‌ها هم به میزان میزانی که ابن سینا مت اشاراتی داشت به اون‌ها و به میزانی که ابن میزانی که ملا صدرا به اون‌ها اشاراتی داشت و برای ابن سینا برای او این آدما مهم بودن از اون‌ها آگاهی داشت ولی ابن سینای مستقل ابدا مهم نبود و مطرح نبود و شناخته شده نبود در نتیجه تمام کانون‌های فلسفی بعد از ملا صدرا در ایران همشون صدرایی شدن یعنی چی؟ چی یعنی براشون فلسفه شد؟ فلسفه ملاصدرا هی بعد سؤال پیش نمی‌دلسفه صد ملاصد کجا پدید آمد؟ ناگهان چگونه اگر شما فلسفه رو بیان حقیقت یا کشف حقیقت مطلق بدونید حقیقت مطلق برای به وجود اومدنش که نیاز به زمان نداره حقیقت مطلق غیرتخییه فراتخیه یعنی مثل قرآن می‌تونه یک شبه نازل بشه بنابراین چون فلسفه حقیقته شما می‌تونید ناگهان در ظلمات مطلق تاریکی ناگهان فلسفه داشته باشن یه فیلسوفی پدید بیاد به به اسم ملا صدرا در حالی که برای غربیه می‌دونی که این ملا صدرا یک تباری داره از نظر فلسفی و فکری و ذهنی که این تبار اولاً غیر شخصیه. یعنی شما نمی‌تونید فقط با مطالعه ملا صدرا ملا صدرا رو بفهمید و ثانیاً این تبار غیر به اصطلاح یعنی ملا صدا وقتی میگیم اینجوری میاندیشید یعنی بقال محلشونم اینجوری میاندیشید یعنی اگر شما معتقدی حقیقت مطلقه این حقیقت مطلق یکی از شیوه‌های اساسی فکر کردنه که در آدامس فروشی شما تاثیر میذاره در مملکت داری شما هم تاثیر میذاره ز و از اون طرف خلق و ساخته یک فرد یا یک دوره خاص تاریخی نیست یعنی کانت جامعه آلمانو نساخته جامعه آلمان کانتو ساخته یعنی هزاران فلسفه و فیلسوف و استاد و دانشجو و کتاب و ترجمه و تألیف و داد و ستد و رفت و آمد و دیدار و ملاقات و نام و نگاری و همه این‌ها موجب شده که یه کسی مثل کانت به وجود بیاد. بنابراین اگر شما فلسفه رو جزئی از سیستم فرهنگی جامعه ببینید هم در مورد فلسفه خودتون هم فلسفه‌های دیگه یه شکل دیگه فکر می‌کنید اگر شما فلسفه رو یک به اصطلاح برج آج ببینید که کاری نداره به بقیه چیزها و در نتیجه میتونید مثلاً آقای جوادی آمولی رو با ژانپولسارد در یک سطح قرار بدید خب اون موقع فلسفه غرب رو هم حتی به شیوه که تاریخی هست درک نخواهید کرد [صدای خرناس] رژی میشه اینجوری گفت در واقع فیلسوف در جستجوی حقیقته اما حکیم به حقیقت دست یافته بله بله بله بله شما در فلسفه اسلامی یکی از تعبیرایی میکنن میکنن درباره به اصطلاح تعریف فلسفه میگن فلسفه یعنی شبیه خدا شدن این خداست که عالم مطلقه دانای دارنده و دانای حقیقت مطلق هست پس فیلسوف شدن یعنی شبیه شدن به خدا یعنی چی وقتی که در فرهنگ ما میگن هر کس خودک را شناخت خدا را شناخته است این فرق میکنه با اونچه که سرات گفت خودت را بشناسه هر کس که خودش را بشناسد خدا رو شناخته است یعنی اینکه که انسان یک موجودیست ساخته خدا یک دستگاهیست ساخته خدا که تمامی کدهاشو خدا نوشته و دفترچه راهنمای رمزگشایشم دست خداست در نتیجه شما وقتی خودتون رو می‌شناسید دارید خلیفه خدا رو می‌شناسید دارید اون موجودی رو می‌شناسید که خداوند بر خودش آفریده بنابراین شما اگر در روی کره زمین هزاران فیلسوفم وجود داشته باشن این هزاران فیلسوف یک حقیقتو می‌شناسن و و اگر به از این دید فیلسوف حقیقی باشن به یک حقیقت دست پیدا می‌کنن. بنابراین تعدد فیلسوفان به معنای تعدد فلسفه‌ها نخواهد بود. اما اگر چنین نباشه در نتیجه شما وقتی می‌رسید به فلسفه در حقیقت از عالم انسانی اصلاً فراتر رفتید دیگه. بهخاطر همین بوده که خیلی از فیلسوفان و عارفان معتقد بودن که فلسفه و عرفان مال خواصه و فقه و شریعت مال عوام و اگر شما به درجاتی از فلسفه یا عرفان دست پیدا کردید دیگه لازم نیست به شریعت عمل کنید. یعنی می‌گفتن از ۳ مرتبه شریعت و طریقت و حقیقت حرف می‌زدن و می‌گفتن کسی که به حقیقت دست پیدا کرد دیگه نیازی به شریعت دارن. شریعت یعنی گدار رودخانه. جایی که شما وارد رودخانه میشید یعنی شریعت به معنای راهه راهی که برای دستیابی به سعادته ولی اگر شما به حقیقت دست پیدا کردید که یعنی که به راه نیاز ندارید به قول مولوی چون رسی بر بام‌های آسمان سرد باشد جستجوی نردمان شریعت میشه وسیله اونوقت خیلی از عرفا و فلاسفه معتقد بودن که یک فیلسوف مسلمان یا یک عارف مسلمان لازم نیست که تکالیف فقهیشو انجام بده اون مال عوامه برای اینکه به این مقام برسن هستن توجه می‌کنید؟ خب چنین کسی منتقد مثل بودا میشه در سکون مطلق شما نگاه بکنید به به اصطلاح تصویری که آقای سید حسینی نصب میده از فلسفه اسلامی و میگه فلسفه در فلسفه حقیقی که پیشرفت معنی نداره در فلسفه حقیقی که تحول معنا نداره ثبات نه تنها خصوصیت بلکه و علت برتری و علت حقانیت فلسفه اسلامیست فلسفه اسلامی چون تغییر نمی‌پذیره، چون ثابته چون که یک نظام به اصطلاح از افکار ابدی درست ازلی و ابدیست اینه که اون رو فلسفه می‌کنه. برخلاف فلسفه‌های غربی که هر روز ابطال میشن و به حقیقت اعتقاد داد اینکه فلسفه نیست. این چیزای در بهترین حال به درد نیازهای مادی و رفع هوای جل روزمره می‌خوره. نه چیزی به نام حقیقت و اینها. خب آقای نصر در زندگی شرح حال که برای خودش نوشته می‌نویسه در ۱۹ سالگی من حقیقت رو کشف کردم و تا امروز که از ۸۰ سالم فراتر رفتم از ۸۰ سالگی فراتر رفتم هنوز به اون حقیقت ایمان دارم هیچ خللی وارد نشده این یه نوع فلسفهست یه نوع فلسفه هم هست مبنی بر اینکه اساساً فلسفه عشق ناکامه در فلسفه فه تمنای محاله فلسفه خواستن اون چیزیست که دست نیافتنیست و به همین دلیل خواستنیست آنچه که دست یافتنیست خواستنی نیست بنابراین برای اروپاییا برای غربی‌ها برای یونانی‌ها فلسفه نه در تئوری که در عشق در میل دیزایر در تمنا در شوق در خواستن در کشش در جستجو و در طلب معنی داره برای فرهنگ‌هایی مثل ما نه در سکون در جاودانگی در ابدیت ما به فلسفه قبل از اسلامم میگن جاویدان خرد ابن مسکوی جاویدان خرد پرنیل فلاسفیوفی یعنی اون فلسفه‌ای که برای همه دوران‌ها و همه انسان‌هاست یعنی درکش از انسان و از جهان به هیچ وجه تاریخی نیست به همین دلیل که می‌تونه راجع به یک انسان و یک جهان صحبت بکنه ولی این فلسفه‌های غربیست که از ابتدای فلسفه یعنی از زمان افلاطون آگاهی و خودآگاهی وجود داشته که فرهنگ‌های مختلف می‌اندیشن و حکمت‌های یکسانی برای زندگی ندارن. جالب اینه که کانت وقتی که تاریخ فلسفه میگه از زرت هم کانت هم هگل به زرتشت میگن فیلسوف ایرانی ولی ایرانی‌ها به افلاطون میگن حکیم الهی یعنی اون‌ها می‌تونن به فرهنگهای دیگه فلسفی نگاه بکنن ولی ما نمی‌تونیم به فلسفه‌های دیگه غیر از نگاه دینی و فقهی داشته باشیم بله دقیقاً به همین خاطره که ما مثلاً تذکر کرتلاولیا داریم اما هیچوقت تاریخ فلسفه نداریم ما می‌تونیم فقط در مورد نوع تذکرتالولیا داشته باشیم یا منطقتر داشته باشیم به دلیل که حقیقت محوره دیگه درست این این یه نکته یه نکته دیگه که زندگی‌نامه فیلسوفان هیچ ارزشی نداره مثل زندگی‌نامه همه آدم‌هاست مگر اینکه شما بتونید رابطه‌ای بین زندگی یک فیلسوف و ذهنش برقرار کنید. یعنی بین فلسفهش و زندگی زیستش، تجربه زندگیش می‌تونید رابطه برقرار کنید. در اون صورت اونوقت دانستن زندگی نامه زندگی یک فیلسوف می‌تونه شما رو در فهم فلسفهش به شکل جدی کمک کنه و شما بدون شناخت زندگی فلسفه راهی برای درک درست فلسفهش نخواهید. در فرهنگ غربی فلسفه یک شیوه‌ای برای زندگی بوده در یونان. بنابراین شخصیت فیلسوف خودش یک مسئله فلسفیست. یعنی در خود مکالمات افلاطون نه تنها درباره فلسفه صحبت میشه. فلسفه چیه؟ فلسفه چه کاری می‌کنه؟ فلسفه به چه چیزایی می‌پردازه بلکه راجع به خود فیلسوف به عنوان یک تیپ خاص از انسان‌ها از یک تیپ خاص یه نوع خاصی از شهروند در جامعه براش بحث میشه یعنی فیلسوف هم یک موضوع فلسفیست هم یک موضوع سیاسیست هم یک موضوع به اصطلاح آموزشیست هم یک موضوع جوانیست در نتیجه افلاطون میگه ما سقرات میگه کسی که بخواد فیلسوف بشه باید در نخست برای فلسفه آموزی باید یاد بگیری که فیلسوف چه کسیست یعنی شما چگونه باید زندگی بکنید که بتوانید فلسفه بیاموزید مثلاً فرض کنید تصور کنید یه نفر بخواد سوم نشینی دینی کاتولیک‌ها رو تجربه کنه ولی به جای مثلاً سوم اینکه بره در یک سومعه بازمانده از دوران قدیم در مثلاً اروپا در کوه‌های اروپا بره مثلا تو یک نایت کلابی در تایلند خب هیچ ربطی به همدیگه ندارن توجه میکنید بنابراین اگر شما بخواید بدونید که فلسفه چگونه باید آموخته بشه برای غرب غربی‌ها فلسفه مثل ریاضیات نیست مثل علم نیست مثل پزشکی نیست شما می‌تونی هر جور آدمی باشی پزشکم قاتل زنجیره‌ای باشی می‌تونی پزشک باشی ولی فیلسوف در وحله اول خودش رو باید بسازه و هدف فلسفه هم ساختن هیچ چیزی جز خودش نیست به همین دلیل به هیچ دردی نمیخوره یعنی او کسی که فلسفه می‌ورزه ابدا به نفع خودش یا نفع دیگران به چیزی چیزی فراتر از خودش و مسائل خودش و زمان خودش و و بحران‌هایی که خودش باهاش دست و پنجه نرم می‌کنه اصلاً فکر نمیکنه و و این لازمهش اینه که شما یه آدم خاصی بشین. مهم‌ترین مرحله‌ای که تا نهایت شما باهاش درگیر هستید مسئله صداقته. مسئله اینکه فیلسوف بر خلاف بقیه آدم‌ها برای اینکه فیلسوف باشه از دید غربی باید تا سح سرحد مرگ به حقیقت به زیبایی به خیر و به عبارت دیگه به قانون اخلاق و به قانون به اصطلاح و اخلاق اندیشیدن پایوند باشه وگرنه خودشو گول زده مثل اینکه من یه کابوس دیده باشم بیام برای شما تعریف کنم بگم که من یک رویای شیرینی دیدم. خب این که به کسی ضرر نمی‌رسه. من خودم دارم به خودم دروغ میگم. بنابراین فیلسوفی که بره در خدمت فاشیسم. فیلسوفی که بره مثلاً وزیر فرهنگ بشه. فیلسوفی که بشه رئیس فرهنگستان، فیلسوفی که بشه کارگزار دولتی در حقیقت این دیگه نمیتونه فیلسوف باشه. فیلسوفی که به اصطلاح ثروت تاجر باشه. تجارت زیاد بکنه به تجارت مشغول باشه فیلسوفی که دنبال شهرت باشه فیلسوفی که دنبال محبوبیت باشه این‌ها با فیلسوفی ناسازگار هست در نتیجه کسی که بدون آنکه فیلسوف باشد از فلسفه سخن بگوید از نظر سغرات یک شیادیست که باید مردمان رو از شر او آگاه کرد و کار سغرات یه بخش مهمش فاش کردن رسوا کردن این ش ش شیادان به اصطلاح فلسفه فروش و فیلسوفنما بود یعنی کسانی که فیلسوف نبودن اما از فلسفه استفاده می‌کردن برای مقاصد دنیویشون خب با این نگاه در فرهنگ ما شخصیت فیلسوف اصلاً ایرلونت اگر می‌بینید که عطار تذکرتة الاولیا می‌نویسه او زندگی آدما رو نمی‌نویسه یه زندگی تیپیکال انسان کامل رو می‌نویسه به همین دلیل شرح حال همه شبیه همه ما از خواندن تذکرتةولیا هیچ آگاهی تاریخی چندانی راجع به آدم‌ها پیدا نمی‌کنیم راجع به انسان کامل پیدا می‌کنیم پس زندگی شخصی آدم با حتی عرفانشم می‌تونه مخال متفاوت باشه یعنی یه نفر می‌تونه حتی در فرهنگ ما عارف باشه مثل آقای خمینی و یک خودکامه خوناشام مذاب درماد در فرهنگ ما شما می‌تونید فیلسوفی مثل ابن سینا باشید ولی وزیر آل بوی هم باشید در فرهنگ ما میشه خواجه نصیر طوسی بود ولی دستیار نظامی و سیاسی مغولان که به به ایران و سرزمین‌های اسلامی حمله کردن شد برای از بین بردن خلافت اسلامی در بغداد و همون طور که قبل در جلسه پیشم گفتم زکریای رازی یک کتابی داره به نام سیرت روحانی مثل که یه عده عده گفته بودن این زکریای رازی که هیچ زندگیش به زندگی فیلسوفان نمیاد که اون چیزی که از زندگی سقرات و اینا شنیده بودن خیلی زندگی زاهدانه و دنیاگریزانه و در حقیقت لذت پرهیزی بود و فلسفه با دنیاداری و دنیادوستی و لذتجویی سازگاری نداشت ولی زکریای رازی کباب می‌نوشید و شراب می‌خورد و با دوستان به عشق و نوش ش وقت می‌گذروند و مورد انتقاد قرار گرفت یعنی ادعای فیلسوف بودنش زیر سؤال رفت راضی برای پاسخ به این اتهام و با برای اثبات فیلسوف بودن خودش برای اثبات اینکه حق دارم من خودم رو فیلسوف بدونم میاد شخصیت فیلسوفو از فلسفه ورزی کاملاً جدا می‌کنه میگه سقرات اگر اونجور میزیست این به دلیل اینه که در زمانی که شما فلسفه می‌آموزید باید اونجوری زندگی کنید وگرنه وقتی فلسفه آموختید دیگه لازم نیست ما د از دنیا پرهیز کنید و از لذتها پرهیز کنید و این حرفا به همین دلیله که فیلسوفان در حقیقت تکفیرم میشدن دیگه فیلسوفان تکفیر میشدن تکفیر میشدن یعنی چی یعنی کسانی بودن که به اصطلاح عقاعد فلسفیشون چون باطل بود اساساً ترد میشدن و از اون طرف فیلسوفانی که ایدئولوژی حکومتو می‌ساختن یعنی فلسفه در دوران صفوی فلسفه در دوران ما تبدیل شد به ایدئولوژی قدرت این خب کاملاً متفاوته دیگه یک نکته بسیار مهم در مورد فلسفه این هست که در فرهنگهای گوناگون ببینیم که فلسفه چه رابطه‌ای داشته با هویت ت اون‌ها به عبارت دیگه این یونانی‌ها بودن که از فلسفه یونانی حرف زدن یعنی یونانی‌ها فل فلسفه یونان رو به عنوان یک ایده ابداع کردن شناختن توضیح دادن و پرورش دادن یعنی فلسفه یونان یک ایده‌ایست یونانی یعنی فلسفه ورزی با یونانی بودن پیوند داره این پیوند ادامه پیدا می‌کنه کاری تا امروز اروپایی بودن یعنی هویت اروپایی با هویت با فلسفه ورزی ارتباط داره این ارتباط پیدا می‌کنه با مدرنیته بنیا مدرنیته یک جهانیست که تار و پودش از فلسفه ساخته شده به عبارت دیگه فلسفه گرامر جهان مدرنه شما گرامر که یاد می‌گیرین برای این نیست یه کتاب خاصی بخونید که برای اینکه هر کتابی که به اون زبان نوشته شده بتونین بخونی در نتیجه شما در جهان مدرن فلسفه گرامر بودن در جهانه یه بار دیگه تکرار می‌کنم فلسفه در جهان مدرن گرامر بودن در جهانه یعنی شیوهی که من خودم رو در این جهان می‌فهمم و جهان خودم رو می‌فهمم ولی برای فرهنگای دیگه چنین نیست اگر فلسفه چنین نقشی بازی نکنه چه زمانی یعنی ما گفتیم که فلسفه بحث کردیم راجع به اسلامی بودن یا اسلامی نبودن فلسفه هیچ موقع اینا بحثهای جدیده کی بحث کردیم راجع به ایرانی بودن و فلسفه ایرانی هیچ موقع کی بحث کردیم از اندیشه ایران شری اینا کاملاً همه واکنش‌های معکوس تقلیدی یعنی تقلید معکوس از غرب هست به عبارت دیگه اون کلونایزد مایند وقتی که شما استعمار غرب استعمار میکنه وقتی که شما می‌خواید دیکولناز کنید یعنی استعمارزدایی کنید استعمارزدایی کار کیه؟ کار استعمارگر نیست کار استعمار شدهست یعنی این ذهن استعمار شدهست که باید استعمارزدایی کنه یعنی چی؟ یعنی استقلال خودش رو و حاکمیت خودش رو برا خودش به دست بره لازمش چیه؟ لازمش اینه که بتونه خودش رو به شیوه‌ای که اذان خود اوست بفهمه نه از چشم دیگران نه با زبان دیگران نه به یاری دستگاه مفاهیم و نظریات دیگران در حالی که ما ایرانی‌ها هویت ایرانی تاریخ ایرانی اندیشه ایرانی ادبیات ایرانی شیرانی سیاست همه چیز رو کاملاً با ذهن استعمار شده یعنی در قالب دستگاه مفاهیم و نظریات غربی می‌فهم فهمیدیم حتی دوره‌بندی تاریخمونم همینه ما چون یون غربی‌ها یونان باستان داشتن ما هم میگیم ایران باستان ما قرون وسطا نداشتیم ولی چون غربیا تاریخ قرون وسطا رو می‌نویسن به کشورهای دیگه می‌پردازن ما به شیوه اونها تاریخ به اصطلاح دوره اسلامی رو منویسیم در عصر مدرنم همین طوره بنابراین مهمترین کاری که فلسفه میکنه اون این هست که شما رو برای اینکه خودتون بیاندیشید چون خود من چیزی نیست جز آگاهی من از من و من برای آگاهی خودم نیازمند این هستم که خودم آگاهی پیدا بکنم و و به زبان خودم از خودم سخن بگم به همین دلیل ما باید سعی بکنیم فلسفه ایرانی و اندیشه ایرانی یا تاریخ ایرانی رو دیکلونایز بکنیم یعنی سعی کنیم که از تقلید تید مستقیم یا تقلید معکوس از اینکه بگیم ما فلسفه نداریم یا از اینکه بگیم ما هم یه فلسفه‌ای داریم عین فلسفه غربی‌ها این هر دوش تقلیده از این پرهیز کنیم و فلسفه خودمون رو نه در رقابت و در عرض فلسفه‌ها بلکه در یک پانتگون در یک نمایشگاه عظیمی از فلسفه‌ها از از خدایان فلسفه ببینیم در کنار اون‌ها معنی پیدا می‌کنه و و به اون‌ها معنی میده و با اون‌ها به زندگی ما معنی و پویایی می‌بخشه. آقای خرجی چقدر دیگه وقت داریم؟ دیگه وقتی چندی نداریم اگه دوستان چیز ندارن من این بحثم من یه سؤالی داشتم خدمتتون آقای خرجی حالا که بفرمایید خدمت شما هستیم و این روزهایی که داریم سپری می‌کنیم من فکر می‌کنم که فلاسفه قرن بیستم حالا به طور مشخص هست منظورم مثلاً همین چند تیی که راجع بهش زیاد صحبت کردیم امثال واید بگر هان آرند و یاسپرس که در یک دوره مشخصی [خنده] با همدیگه همکاری هم داشتن و از اونور در کنار اونا لویناست همشون یک ترومای جمعی رو در واقع تجربه کردن و تقریباً میشه گفتش که اون‌ها هم به نوعی به یک ۳۰ سال رسیدند حتی در بالاترین سطوح ممکن ممکن خودشون به عنوان متفکران برجسته دوران خودشون امثال هایدگر در واقع دورانساز بود ولی از سر استیسال دچار خطاهای سیاسی خاص خودشون هم شدند. همین الان ما توی این موقعیت کمونی که درش هستیم بعضی وقتا توی فضای گفتگویی که داریم بین به هر حال همین رتوریک جاری که بین ما در حال روند آیند هست بعضی وقتا استناد می‌کنیم به همین آرایه همین‌هایی که در همون دوران‌های خاص خودشون دچار اون استصال و خطای سیاسی و تاریخی خودشونم شدن همین امروز توی یک جاهایی حالا شاید دوستان اونو شنیده باشن داشتن تعداد یعنی استدلالی می‌کردن بر اساس اون چیزی که تعداد کشتگانی که در اون دی ماه اتفاق افتاد رو چون می‌گفتن که برخی میگن که تعداد مهم نیست حتی یک نفر هم یک نفره و حالا تعداد نمیدونم ۳ هزار تا نمیدونم ۱۰ هزار تا یا ۴۰ هزار تایی که روایت روایت‌سازیهای مختلفی که الان داریم جنگ روایت‌هاست دیگه. سوال مشخص من اینه که الان حد یقف استفاده از این تعابیر و استناد کردن به آرای فیلسوفان در واقع قرن بیستمی بهخصوص چون فلسفه سیاسی الان یه مقدار برای ما تو این فضای کنی که داریم تجربه می‌کنیم یه مقدار برج جسته‌تره و بیشتر می‌فهمیمش به خاطر اینکه معاصرتریم حالا تا دوران گذشته چقدر ما می‌تونیم به این به این‌ها با توجه به اینکه الان شما هم اشاره کردید که سقرات گفته که اگر فیلسوف نیستید استناد کردن و رفتن به اون سمت شیادی هم محسوب میشه ما چقدر الان می‌تونیم استفاده کنیم حد یقف به چه ترتیبه خیلیا الان دارن می‌دونم که به غلط به درست از شر مطلق استفاده می‌کنن از نمی‌دونم خودتون می‌دونید دیگه چقدر از هان آرند استفاده می‌کنم به اشتباه به درست غلط حالا هر چیزی هست ولی الان چقدر ما می‌تونیم استفاده بکنیم شاید توی دوران مدرن و پست مدرن و نمیدونم پست مدرن و دوران ایآی شاید مثلاً این سؤال و این رفتند این حالا مایی که در محضر شما توی کلاسهای مختلف تجربیاتی داشتیم یه بحثه ولی خیلی جاها میگن هو کرس مثلاً از تو از از اینکه بتونی استفاده بکنی بتونی بهره ببری و بتونیم اون بهره لازم رو ببرید در جهت استفاده اینکه به هدف خودت برسی میشه استفاده کرد. نمی‌دونم چقدر می‌دونم که متوجه شدید میخوام چی بگم ولی اگر صلاح می‌دونید یه کمی راجع به این صحبت کنید چون خیلی به کار این روزهای ما میاد و حداقل شما که الان کمتر شرکت دارید تو ماه بیشتر اگر جایی صحبت شد چهجوری بتونیم استفاده بکنیم و چهجوری بتونیم پاسخ اینور استفاده‌های به جا و نابهجا رو بدیم ببخش که [صدای خرناس] زیاد کنده شد بله من معتقد هستم که فلسفه در عصر جدید شکلی که ما فلسفه رو وارد کردیم خب خیلی پیامدهای به ظاهر مثبتی هم داشته که همه از اون سخن گفتن ولی خیلی عوارض بسیار مخربی هم داشته که کمتر به اون توجه میشه یعنی چ ما فلسفه غرب یا فلسفه مدرن رو چه اونایی که هوادارش بودن چه اونا که مخالفش بودن به شیوه‌ای ازش سخن گفتن دربارش نوشتن تدریس کردن یا دربارش داوری کردن و به هیجان عمومی برای فلسفه آموزی در ایران دامن زدن که به ضرر فلسفه تمام شد خیلی موقع اینجوری میشه کسانی که گفت خواجه پندارد که طاعت می‌کند بیخبر از معصیت جار می‌کردن [صدای خرناس] و در حقیقت تبدیل شد به یک فلسفه رو ما به شکل یک ثروت یا به شکل یک سلاح دیدیم که باید به دست آورد خب چون رابطه بین زبان و اندیش هم به صورت کاملاً ابتدایی درک میکنیم برای ما زبان قدرت جادویی داره دیگه یعنی همونطور که خدا می‌تونه بگه کن فیکون منم می‌تونم بگم من هایدگری هستم پس من هایدگری هستم هیچ نیازی م هیچ چیز دیگه ندارم صرفاً من بگم من هایدگری هستم پس من هایدگری میشم ولو اینکه یک جمله از هایدگر نتونم درست نقل کنم یا بفهمم یا اگر من ادعا کنم که مثلاً فرض کنید فیلسوف اگزیستانسیالیستم من اتوماتیک میشم یعنی در حقیقت شهادتین فلسفه رو باید به زبان بیارم میشم [صدای خرناس] و این یعنی کهه شما دارید یک ثروتی عظیم یا یک ذراتخوانی عظیم رو نه در جهت گشایش افق‌های فرهنگی نه در جهت آزادی کرامت و حقوق انسانی بلکه در جهت رقابت‌های ایدئولوژیک و سیاسی و هژمونی سیاسی در حقیقت به کار می‌بریم حتی ما ایرانی‌ها وقتی که میگیم فلسفه ایرانیه به خاطر اینکه عربا رو و ترکها رو و غیر مسلمونی غیرانی رو تحقیر می‌کنیم کاملاً تحقیق می‌کنم [صدای خرناس] و به نظر من با گستر یعنی تورم علوم انسانی در ایران علوم انسانی در ایران دچار تورم مضاعفن یکی تورمی که در سطح جهانی رخ داده در کلاً در نظام دانش و دانشگاه در عصر ما و دوم تورمی که مربوط ریشه‌هاش در خود فرهنگ ماست است و مربوط به تقدیس فلسفه، تقدیس حقیقت، تقدیس زبان و تقدیس قدرته و باعث میشه که شما همون طور که مسلمونا هر جا حمله کنن اگر سرزمین کفار باشه، جان و مال و ناموس و ثروت هر چیزی که از اون‌ها دارن برای این‌ها حلاله و می‌تونن به غنیمت و غارت برای خودشون بردارن. در حقیقت اندیشه‌ها و عقاعد و به اصطلاح فرهنگ فرهنگهای دیگر هم برای مسلمون‌ها و برای ما ایرانی‌ها هم همچین حالتی دارن میتونیم کش بریم به رو خودمون نیاریم و ادعای اصلا مالکیت بکنیم یعنی می‌تونیم بگیم حقوق بشر رو توی منشور کوروشه یعنی حتی می‌تونیم بگیم حقوق بشر ماست یعنی نه تنها کشور بریم که با عدم با نداشتن کمترین صداقتی چیزهایی رو که تاکنون در تصورش از مخیله ما نمی‌گنجیده ادعای تملکشو بکنه و سودای برتری بر دیگر فرهنگ‌ها خب این از روشنفکران سکولار چپ ملیگرا مسلمان غیرمسل همه رو در بر می‌گیره حتی نوشته‌هایی که بهایی‌ها ها می‌نویسن در باب به اصطلاح ویژگی‌ها یا جنبه‌های خیلی مدرن دیانت بهایی. خب این خامنه خلاف فلسفهست. فلسفه نه قراره برای شما قانون بنویسه نه قراره برای شما رژیم تعیین کنه قراره برای شما نون پنیر حاضر کنه. فلسفه اون فلسفه حقیقی‌ست که هیچ سودی جز جستجوی حقیقت نداشته باشه و این لازماش اینه که در وح شما صادق باشی من من لویناسو میشه رفت خوند ۵ تا کتابم راجعش نوشت ولی لویناس اگر لویناس شده به دلیل این نیست تئوریاش نیست لویناس تئوریاش محصول شخصیتش هستن شخصیتش محصول تئوریاش نیستن یعنی لویناس ابتدا تصمیم گرفته که موقعیت خودش رو چون کهه هست با تمام وجود و از تمام امکاناتی که می‌تواند و حتی اون چیزی که در تحیلشم نمی‌گنجه در جستجوی فهم موقعیت خودش برمیاد. این یعنی چی؟ یعنی که فلسفه آقا مثل پزشکیه. اگر دردی نداری پزشکی معنی نمیده برای ما فلسفه مثل تجارته یعنی کسف یه چیزیه ما ۱۰ تا شتر دادیم ۵۰ تا کیسه طلا هم می‌خوایم ما به غربی‌ها به اصطلاح این همه ابن سینا دادیم و اینو دادیم و اینو دادیم حالا به اصطلاح اینا در یه زمینه هم پیشرفت کردن ما به هر شکلی که هست همونطور که دانش هسته‌ایشونو قاچاق می‌کنیم گرون میخ میخریم نمیدونم جنگ در عالم به اصطلاح فلسفی یعنی در جهان اجتماعیمونم همین کارو می‌کنیم میگیم ما ما هم دانشگاه داریم ما هم پارلمان داریم ما هم اینو داریم ما هم اونو داریم خب این خلاف فلسفهست فلسفه در وحله اول از دست دادنه فلسفه از نظر سقرات یعنی تجربه مردن اگر برای شما فلسفه به معناش به دست آوردنه شما هیچ نیازی به خواندن فلس فلسفه غرب ندارید. مطلقاً فلسفه غرب فقط به شما یاد میده از دست بدید. فلسفه غرب فقط به درد کسی می‌خوره و کار کسیست که شدیداً رنج می‌کشه از بودن و و شدیداً احساس تنهایی و می‌پناهی می‌کنه و و برای انسان رو برای انسان نه جاودانگی قائله نه امکان سعادت ابدی قائله نه امکان به اصطلاح سازش دادن بین غرائضش و فضیلت تهای اخلاقی یه همچین آدمی ولی در اسلام مثلاً که در فرهنگ مسیحی در حقیقت مخالف روحبانیتیه دیگه در اسلام در خود قرآن یک به عنوان یک لذت جسمانی به شدت مادی ستایش میشه اصلاً از یکی از بهترین پژوهشگران اسلامشناسان اسرائیلی اسمش هست مگن زن که اخیراًهم یه کتابی راجع به ایران نوشته کتاب رساله دکتراش راجع به به اصطلاح اروتیزم در فقه اسلامی هست و میگه قرآن اروتیک‌ترین کتاب مقدسه انقدر که در قرآن اشارات جنسی هست و انقدر که رابطه زن و مرد رابطه مادی تصویر میشه و ازدواج یک عمل مادیه ولی دو سوم دینتو با اون حفظ می‌کنی خب این فرق می‌کنه با فرهنگایی که در در حقیقت کاملاً در برابر امر مقدس درش قرار می‌گیرم. نکته دیگری که می‌خواستم بگم شما من جواب دادم به شما من در نتیجه ما اگر بخوایم به راستی بخوایم فلسفه بورزیم اولین قدم اینه که ما بگیم یعنی این یک اعتراف تعارفی نیست این تعارف نیست این اعترافه که ما که در ایران فلسفه مرده است در ایران تمدن مرده است در ایران فرهنگ مرده است در ایران خودش مرده است بنابراین از نوع باید تعریف کرد از نو باید ساخت این میشه انسانی انسانی یعنی که من که ایرانیام الان در قرن بیست و یکم و در چنین شرایطی زندگی می‌کنم هر آنچه که مربوط به جهان من هست و من از آن جهان خودم می‌دونم باید به دست من ساخته بشه در حقیقت ما در فرهنگی زندگی می‌کنیم که همه چیز رو یا از آسمون میاد یا از گذشته یا به میراث مردیم یا نعمت الهیه ولی در فرهنگ غربی چیزی به نام تقدیر الهی چیزی به نام به اصطلاح نعمت الهی در قالب دانش و فلسفانه نمیاد همه چیز رو باید خود انسان‌ها یاد بگیرن در نتیجه صداقت اقتضا می‌کنه که هر انسانی از اول همه دنیای خودش رو بسازه یعنی از اول بپرسه انسان چیست چیست؟ جامعه چیست؟ و در نتیجه ایرانی بودن چیست؟ شهروند ایران بودن چیست؟ فرهنگ ایرانی به چه معناست؟ فلسفه ایرانی همه اینا رو باید از نوع تعریف کرد. چیزهایی که دیگران گفتن آن‌ها همه گفتن فسانه‌ای و در خواب شدن. ما فلسفه فقط از آن انسان‌های زنده میراست. زنده‌اند اما میران. اگر نامیرا بودن مثل خداوند فلسفه نیاز نداشتن. اگر زنده نبودند نیازی به تاریخ نداشتند. بنابراین فلسفه باید هر روز با برآمدن آفتاب از نوع برای هر کسی تعریف کرد. بسیار عالی آقای خلجی چیزی به ست بامداد نمونده آقای سیامکم بشنویم و دیگه هرجور سلام بدونید متشکرم درود جناب خلجی از این اوقاتی که میگذارید و واقعاً خیلی مسائلو برای ما روشن میکنید من سؤالم در رابطه و ادامه همین صحبت پیشین شما بود که و در طول درس [صدای خرناس] گفتارتون که ما برای اینکه خودمونو بشناسیم و صورت وضعیت خودمون رو تشخیص بدیم این کاریست که خودمون باید انجام بدیم در حالی که ما مثلاً فرض بفرمایید در رابطه با شرق شناسی یک نگرشیه که اندیشمندان غربی آمدند و وضعیت ما رو توصیف کردن [گلویش را صاف می‌کند] با تکیه و توسل به اون مصالح اندیشکانی غربی که [گلویش را صاف می‌کند] داشتند و دارند حالا این اندیشه غربی خب یه سنت ۲۵۰۰ ساله داره حداقل [گلویش را صاف می‌کند] و خیلی غنیه [صدای خرناس] ما خب نداریم این مصالح رو یعنی فرض بفرمایید ما اگر بخوایم فرهنگ مثلاً ایرانی رو بررسی بکنیم پیشینهشو اکنونشو و یا سایر مسائل انسانیمونو واقعاً از چه مسائی باید استفاده کنیم آیا باید از همین مصالح غربی کمک بگیریم یا اینکه خودمون تو فکر این باشیم که یک صورت وضعیتی با تکیه بر اون مسائلی که نداریم در واقع توصیف و تشریح بکنی نمی‌دونم سؤال من بله ببینید برای اینکه فلسفه بیاموزیم یک انقلاب روانی اخلاقی در ما نیاز هست یعنی اگه کسی معتقد نباشه که باید هر چیزی رو بیاموزه و هر غریضه آدمی همین چیزی به آدم یاد نمیده یعنی غریضه مثلاً گرسنگی به شما یاد نمیده چهجوری آشپزی کنه شما آشپزی باید یاد بگیر اینکه چه چیزی بخورین یا چیزی نگین معده خالی به شما نمیگه چه چیزی خوردنیست چه چیزی سمیست نه اینو دانشی میگه که شما فرار میون طور سیاست همون طور بچه داشتن همون طور نوجوان بودن همون طور به اصطلاح تعطیلات رفتن همون طور تفریح کردن همون طور همین چیزی آموختنیست. خب اگر شما معتقد نباشید و معتقد باشید که نه چیزها آموختنی نیستن بلکه اگه شما آدم خوبی باشید می‌تونید اینا رو درک کنید حالا یا به تجربه یا به یک میگن شم سیاسی داره طرف نمیدونم شم فلان داره یا یه کسی راجع به اکبر عبدی گفته بود بازیگر بالفطرهست فکر می‌کنید ما در همه چیز بالفطر در نتیجه در فرهنگ ما چیز آموختنی وجود نداره اگر حقیقته که می‌دونیم اگر لازمه که می‌دونیم اگرم نمی‌دونیم پس یا حقیقت نیست یا لازم نیست این یعنی شما چیزی به نام کنجکاوی رو اصلاً باهاش بیگانه‌اید کنجکاوی یعنی که من خانه امن و آرام خودم رو ترک بکنم برم به سمت سرزمین‌های ناشناخته‌ای که هرگز نرفتم و هیچ چیزی راجع به اونا نمی‌دونم برای اینکه یک چیز ناشناخته‌ای مگر شاید بیابم شاید هم با هزاران خطر ناکام از بین برن این مفهوم کنجکاویه شما وقتی که از خونه بیرون میرید برای سر کار این کنجکاوی نیست چون دارید از یک جای مشخص از خانهتون برای یک جای مشخص هدف مشخص و محدود میرید ولی کنجکاوی یعنی اون چیزی که یکی از فیلسوفان میگه میگه که فلسفه یعنی دچار نستالژی ابدی بودن یعنی آدمی که از وطن وطن رو ترک کرده ولی همش همیشه دلش برای وطن تنگ میشه یعنی چی؟ یعنی کهه خودش رو همواره بدون جا خودش رو همواره در تبعید ببینه همواره خودش رو مهاجر بدونه مفهوم مهاجر اگزایل ربط داره این یک حالت روحیه ولی وقتی شما می‌بینید که ایرانی‌هایی که اومدن در خارج تحصیل کردن رشته‌های گوناگون الان خود همین آقای سید حسین نصر دکترای فیزیک داره از امآیتی یعنی اون موقع که آقای نصر دکترا فیزیک گرفته بعید می‌دونم ایرانی دکترای فیزیک از امآیتی گرفته باشه ولی خب ایشون ایشون معتقده که علم غربی و تکنولوژی غربی اینها همشون حرامن قبیحن و و ضد حقیقت و ضد انسانیت آقای سید حسین نصر [صدای خرناس] از فلسفه اسلامی به طور مطلق دفاع می‌کنه و در عین حال میاد تو سی ان ان و غمزنی رو در آمریکا توجیه می‌کنه یعنی آدم با این تفکر خب یعنی چی؟ یعنی مسئله تئوریا نیست مسئله اول شما باید آیا اصلاً شما دردی داری اصلاً شما نیازی داری من فکر می‌کنم ما اساساً به فرهنگ مدرن و علوم انسانی تا حالا در عمل نشون دادیم که هیچ نیازی نداشتیم که چیز تأثیرگذار و نتیجه بخشی از یادگیری اون به دستمون نیومده یعنی اگر شما بر اثر یک نیازی رفته بودی سراغ یک مسئله‌ای می‌فهمیدی اون مسئله بهش تردید می‌خوره. اگر در جستجوی پاسخ برای پرسشی به یک نتیجه رسیده بودی، اون پاسخو خوب می‌فهمیدی. می‌دونستی این پاسخو چگونه باید فهمید و استفاده کرد. ولی اگر پاسخو بدونی ولی پرسشو ندونی اون پاسخ خودش میشه وبال. فلسفه غربی، علوم انسانی برای غربی‌ها جستجوی پاسخ برای پرسش‌های خاص و مشخص خودشون هستن که مدام در حال تغییره. ولی برای ما علوم انسانی غربی و فلسفه غربی پاسخ‌های ازلی و ابدی برای پرسش‌هایی هستن که نمی‌دونیم. مال ما نیست. یعنی مثلاً میگن که آیا جنگ مسئله اخلاقیست؟ آخه کی ما از اخلاق اینجوری حرف زدیم؟ باید بگیم آیا خدا این جنگ رو بر ما تکلیف کرده یا نه؟ پیش فراموش نکنید که پیشپرده مدرنیته در ایران شکست ایران از روس هست و در شکست ایران از روس در حقیقت ایرانی‌ها در به حکم ج فقهی جهاد رفتن به جنگ نه برای دفاع از ایران یعنی سپاه ایران سپاه ایران بود ولی برای ایران نجنگ هرگز بلکه این فتوای جهاد اون سید طواتبایی و دیگران بود که به به اصطلاح فتحلی شاه اجازه رفتن به همچین جنگ داد و تشویق کرد. بنابراین وقتی که شما از خودتون حرف می‌زنید از ملیتون حرف می‌زنید از باید بدونید که به چه معنایی به کار مید هیچ لزومی نداره که ما ما همون طوری که نمیریم زبان چینی رو هممون یاد بگیریم هیچ لزومی هم نداره در در ایران اگر مثلاً فرض کنید کسی زبان پهلوی رو حرف نزنه ندونه هیچ اتفاق خاصی نمیفته همونطور که الانم هیچکس در نظامی آموزشی ما پهلوی تدریس نمیشه مگر برای رشته‌های خاص ایرانشناسی. بنابراین پهلوی دانستن از دانستنش برای ما یکیه. من فکر می‌کنم باید با علوم انسانی با فلسفه هم تکلیفون روشن کنیم. چون فلسفه و علوم انسانی یعنی مطالعه درباره انسانی که زنده است و لحظه به لحظه در حال از دست دادنه و و هدفش از دست دادن بیشتر برای آزادی بیشتره. خب اگر ما بخوایم همه چیزو نگه داریم اسلامو نگه داریم ایرانو نگه داریم قبل از اسلامو نگه داریم بعد از اسلامو نگه داریم نمی‌دونم صفویه رو نگه داریم همه چی بخوایم نگه داریم و چیزی نمی‌بینیم که دور ریختنی باشه و همه چیزو لازمم داریم اصلاً برا چه به فلسفه نیاز داریم فلسفه فلسفه به مفهوم غربیش ماهیتش سلبیه یعنی از راه کاستنه که اضافه می‌کنه از راه حرس کردنه که باغبونی می‌کنه درختهاشو رشد میده ما نه سیستم ما کامل فلسفه ما و اساساً دانش برای ما کاملاً جنبه ایجابی داره یعنی گرفتنه افزودنه [گلویش را صاف می‌کند] پر کردنه به دست آوردنه در باید بپذیریم آیا آز اساساً وقتی که کسی مثل آقای جواد تباطبایی از ایده دانشگاه حرف می‌زنه و میگه ما در ایران باید دانشگاه ملی داشته باشیم. این یک به اصطلاح شکل بسیار بسیار واژگون شده اصل اروپاییشه. ایده دانشگاه و دانشگاه ملی با کسانی مثل کانت شناخته میشه. کانت که آخرین اثرشم درباره دانشگاهه. می‌دونید که یک آدمیست که به شدت به محل تولدش دلوسته است به حدی که ۸۰ سال عمرش رو در این شهر می‌گذرونه کنیسپرت و هرگز اون شهررو ترک نمی‌کنه مگر یه دوره کوتاهی برای تدریس خصوصی پولی که یکی از دهاتهای کنسپیر رفته ولی اصلاً حاضر نیست از کنسپوید بیرون بره و سفر کنه در عین حال انسانیست کازموپولیتن یعنی چی یعنی به فلسفه به مفهوم اون قلمرویی که فقط اذان یک فرهنگ خاصیست و برای یک عده خاصیست و فقط دانشگاهیهای متخصص می‌تونن بهش بپردازن باور نداره بلکه فلسفه در خود نقد عقل محض میگه در برابر فلسفه اسکلاسیک فلسفه کازموپولیتن رو قرار میده یعنی یک آدمی ناسیونالیست در عین حال کازموپولیتن چرا کازموپولیتنه به دلیل اینکه به انسانیت باور داد چرا چرا نشنالیسته؟ چرا به نیشن اعتقاد داره؟ چون به صلح و به آزادی اعتقاد داره و معتقده که حکومت جهانی نه ممکنه نه مطلوبه به یک دیکتاتوری می‌انجامه ولی در قالب ملت میشه دموکوکراسی و صلح رو برقرار کرد. بنابراین وقتی که او از ایده دانشگاه حرف می‌زنه داره از ایده آزادی حرف می‌زنه. نه اینکه یک ایران بتشه ایران کعبشه ایران خانهشه ایران مادرشه ایران پدرشه نه برای او آلمان یعنی اینکه آزادی و قانون برای سعادت انسان ضرور و این انسان موجودیست در مکان و سعادت و آزادی نیازمند مکانن و این مکان ضرورتاً انسان موجودیست مکانمند و این مکان در قالب کشور می‌تونه بیش از هر قالب دیگری تأمین‌کننده آزادی، حقوق و کرامت انسانی باشه و در عین حال معتقد به به اصطلاح فدراسیون‌های بین‌المللی هم هست ائتلاف‌های بین‌المللی، سازمان اتحادیه اروپا، سازمان ملل اینا فرزندان فکری کانتن. ولی برای ما چنین نیست. برای ما ناسیونالیسم یعنی نفی دیگری. برای ما ناسیونالیسم یعنی حذف دیگری برای ما ناسیونالیسم یعنی محلی شدن م برای ما ناسیونالیسم یعنی دیوارهایی رو که حتی در خطه فرهنگی خودمون وجود نداشتن دیوارهای جدید ساختن کی فکر می‌کرد یه روزی مثلاً بین ایرانی و عرب ایرانی و ترک ایرانی و افغانستانی این فاصله‌ها وجود داشته باشه یه عده از ایرانیا جوری از عرب‌ها حرف می‌زنن که شرم ندارن انگار ۲ میلیون شهروند ایرانی عرب هستن. شهر ندارن از اینکه بسیاری از ایرانی‌ها با عرب‌ها رابطه‌های تجاری، خانوادگی، نمی‌دونم فرهنگی، تاریخی دارن شرم ندارن از اینکه بسیاری از برجستگان ایرانی و از به اصطلاح قله‌های فرهنگ عربین و بهعکس شرم ندارن از اینکه زیباترین مرسیه عربی قصیده‌ای که در رسای خلیفه بغداد سروده شد به سعدی سرود سعدی که یه شاعر ایرانیه و و یکی از زیباترین ابیات رو در وصف پیامبر اسلام به عربی سعدی سردی سعدی شعر عربیش عین شعر فارسیش روان و شیرین و بیهمتاست بلغلا به کماله حسنت جمیع خصاله صل علیه و عالی اون اینا شعرایین که برای عرب‌ها جزء به اصطلاح مرواریدهای فرهنگ و ادبی خودشون به حساب میارن ولی برای ما اینطوری نیست در نتیجه اگر ما میخوایم فلسفه ملی بسازیم دانشگاه ملی بسازیم که یک فاشیسم ملی رو موجه کنه و پشتبانه ایدئولوژیک و پشتانه تداومش باشه این یه چی چیزه همون طور که از ایده ملی طباطوایی درومد اگر یه ایده دانشگاه ملی میخواین بسازید مثل کانت که یعنی من یک ایرانیا اما و لزوماً در خانه خودم یعنی ایران هستم اما برای اینکه یک ایرانی چنانکه باید بشوم یعنی ایرانی به اصطلاح شناسنامه‌ای نباشم ایرانی طبیعی محصول زاد و بلد نباشم بلکه اون ایرانی باشم، اون شهروند ایرانی باشم که من ابداع می‌کنم بر اساس فهمم از آزادی، کرامت و حقوق انسان. در نتیجه من ایرانیام. در خانه ایرانی خودم زندگی می‌کنم به دنیا میام می‌خندم، گریه می‌کنم و می‌میرم. اما به جای اینکه این خانه رو مرزهاشو با دیوار مشخص کنم مرزهاشو با شیشه‌های شفاف مشخص خواهم کرد. یعنی از جایگاه خودم تمام جهان رو می‌تونم ببینم. جام جهان نما این میشه فلسفه ایرانی. فلسفه که یعنی من نمی‌توانم درباره هیچ مسئله‌ای بیاندیشم مگر اینکه ببینم در کشورهای دیگه، در فرهنگ‌های دیگه، در زبان‌های دیگه چگونه به آن اندیشیدن. اونوقت میشه که من می‌تونم بگم من اندیشمندم وگرنه اگه چ۴ار تا اعتقاد دارم و هی سرش داد بزنم و زور بزنم و قسم حضرت عباس بخورم که به خدا این حرفای من فلسفه ما بهترین فلسفهست و فلسفه ما اینا فلسفه نمیشه اینا در بهترین حالات ترههات فلسفیست و در حقیقت زهرهای فکری و عقلی سپاسگزارم خیلی خیلی متشکر آقای خرجی خواهش می‌کنم دوستان همه صحبت کردن شما اگر نه دیگه من این بحثو بعداً ادامه خواهم داد ولی از دوستان سپاسگزارم و خیلی هم عذر میخوام از مسعود و دوستان دیگه که از وقت آسایش و آرامششون من سواستفاده کردم سپاسگزارم از همگی تا وقت