خیلی ممنونم متشکرم از شما و
من البته
من خیلی دوست دارم که
به اصطلاح زبان رو خیلی دوست دارم این
درسو خیلی دوست دارم حالا درس دادنو دوست
دارم و راجع به این موضوع خیلی میل دارم
منتها
باید توجه داشت که مشکل ما مشکل تئوریک
نیست فقط یعنی مشکل
در حقیقت
بحران من گفتم قبلاً که بحران اصلی ما سه
ضلع داره یکی بحران زبانیست بحرانم
زبانی شناختیه یکی بحران اخلاقیه و یکی
بحران روانشناختیه یعنی ما میخوایم در
حقیقت راه میونبور بریم و نهها خیلی از
کشورها از کشورهای اسلامی سعی کردن که چون
دیدن نمیشه که به به قول خود متصور خودشون
این به اصطلاح فاصله عظیمی که اونها رو
عقب نگه داشته از کاروان تمدن غربی پر کنن
همه چیو جعل کرد یعنی شما نگاه میکنید که
زبان سیاست و زبان
فرهنگ و زبان جامعه جعلیه همش یعنی میگه
که حاکمیت قانون بله ماهم قانون داریم
میگه دولت بله مام دولت داشتیم فلسفه بله
ما فلسفه داشتیم یعنی هر چیزی که نداریم
میتونیم در حقیقت به اصطلاح میگم فیک
کنیم یعنی اداشو دربیاریم و ومود کنین که
داریم مثل
خیلیا که دکتر نیستن آیتالله نیستن ولی
بانمودتونن هست
بعد
جا میگیره در حقیقت ما با یک مدرنیته
قلابی داریم زندگی میکنیم که
مسئله نیست که ما در سنت به سر میبریم.
نه ما فاقد خودآگاهی هستیم. یعنی نه درکی
از فقط سنت کسی میفهمه که خودآگاهی داشته
باشه. چون فاقد خودآگاهی هستیم از همه چیز
تابوت میسازیم. مثلاً از فرهنگ فرهنگو
تبدیل میکنیم به در و دیوار و نمیدونم
دارتالمعارف درست کردن و دانشنامه فلان
درست کردن و قفسهها رو پر کردن و چاپ
کردن و نمیدونم یادبود گرفتن و
مقبره درست کردن در حقیقت ما
به یک چیزی داریم افتخار میکنیم و با
چیزی داریم زندگی میکنیم که هیچ ارزشی
برای زندگی ما نداره یعنی چون که حالا
فلان فیلسوف اسلامی یا فلان فیلسوف غربی
فلان چیزو گفته یا فلان اصلاحو به کار
برده اونم به کار میاریم کی به کی بگیم
تمدن اسلامی بگیم انقلاب محسا بگیم
رونسانس ایران بگیم نمیدونم ایرانگرایی
میهنپرستی یعنی هر چیزی که بگیم میتونیم
این کلام کل کلماتو درست کنیم و این یعنی
کهه ما
به جای اینکه
بکوشیم که خودمون برای خودمون بیاندیشیم
کاری که در حقیقت یک انسان مدرن میکنه ما
در حقیقت سعی میکنیم که به زبان
بیگانهای که هیچ درکی از اون زبان نداریم
صحبت بکنیم تا خودمون رو از همون بیگانه
متمایز کنیم. یعنی یه چیز عجیب غریبیه.
یعنی ما مثلاً صحبت میکنیم از نمیدونم
معماری اسلامی از هنر اسلامی از نقد نمایش
ایرانی از نمیدونم فلان ایرانی برای چی؟
برای اینکه ما هم داریمش دادیم در حالی که
ویتکینشتاین
به درستی میگه که معنا زمانی کلمات معنا
میدن بتونن تمایز ایجاد کنن یعنی اگر قرار
باشه که همه دنیا به اصطلاح از یک کلمهای
رو به یک معنا به کار ببرن خب با هم فرقی
نخواهند کرد من میتونم از یه کلمه یه
چیزی بفهمم که اون معناش فرق کنه با معنای
کلمات مات دیگه ما این چیزو نداریم دیگه
ما طرف میاد با ادبیات فاشیستی برای رهبری
دوران گذار سیم چاک میکنن اون نمیددونم
با زبان ادای احساساتیگری و نمیدونم
دلسوزوندن برای مردم ایران در میاره و و
از جنگم دفاع میکنه یعنی میگه که بم
بریزید تا مردم ما آزاد بشن خب این خیلی
وحشتناکه خیلی وحشتنا ببینید
چیز
ایوان کلیما که یکی از نویسندگان فکیه و
خب تجربه کرده توتالیتاریزم خودش
یه کتابی داره روح پراگ و چند تا از
مقالههاش درباره زبانه
و میگه چهجوری با تخریب زبان ما اصلاً در
یک دنیای کاملاً
متوانهی ما زندگی میکردیم از بچههایی که
میرفتن مدرسه بگیرید تا مردمان عادی میگه
که
در ایام خفقان در ایامی که ما را
دروغباران میکردند در ایامی که به نظر
میآمد هر چیز واقعی هر چیزی که هدفی بود
فراتر از انسان دیگر اصلاً وجود ندارد و
ما محکوم به هیچی و فراموشی شدهایم در
چنین ایامی آدم مینویسد تا بلکه بتواند
بر این خلط و حرج و مرج قائ آدم مینویسد
تا مرگ را انکار کند. مرگی که این همه
چهرههای مختلف رو خودش میگیرد و هر کدام
از این چهرهها همیشه واقعیت، سرنوشت
بشری، رنج، تمرد و صداقت را از معنا تهیه
میکند.
ما مینوشتیم تا واقعیتی را که به نظر
میآمد در حال فرو رفتن و غرق شدنی ابدی
در یک فراموشی تحمیلیست. در حافظهها و
منزل نگه.
ویلان کندرا در کتاب خنده و فراموشی
میگوید ملتها اینگونه نابود میشوند که
نخست حافظهشان را از آنها میدزدند.
کتابهایشان را تباه میکنند. دانششان را
تباه میکنند و تاریخشان را نیست. و بعد
کسی دیگر میآید و کتابهای دیگری
مینویسد و دانش و آموزش دیگری به آنها
میدهد و تاریخ دیگری را میکند.
کندرا رئیس جمهوری را که تجسم نظام
کمونیستی بود رئیس جمهور فراموشی خوا شما
میبینید رسانهها چه تاریخی ساختن برای
ما سلطنت پهلوی دیگه یعنی اونایی که
انقلاب کردن یه مش رانگستر بیکله بودن که
علیه یک حکومت
عالی اون انقلاب کرد یه چیزی عجیبیه میگه
که ملتی که رهبر
به دست رئیس جمهور فرا فراموشیست رئیس
جمهور فراموشیست با سر به سوی مرگ
الان خود آقای پهلوی رهبر فراموشه دیگه
داره تاریخو میفراموشانه
به کمک رسانههای
به اصطلاح
دیگران اگر ما
آنچه در مورد ملتها مصداق دارد در مورد
افراد هم یعنی در مورد تکتک ما صادق است
اگر ما حافظهمان را از دست بدهیم. خودمان
را از دست دادهایم. فراموشی یکی از
نشانههای مرگ است. وقتی حافظه نداری دیگر
اصلاً انسان نیست.
پس اگر به معنا و ارزش و اصالت آفریندگی
میاندیشیم، نمیتوانیم از کنار این سؤال
بیعترا بگذریم که چرا مینویسیم و چرا
میآفرم.
نوشتن مسئولیتیست که از آگاهی بر تداوم
تجربهها سرچشون میکرد. آگاهی بر اینکه
هر آنچه پیش در گذشته است باز هم پیش
خواهد آمد. آگاهی بر سرنوشت همه آنهایی
که پیشتر بودند. یعنی مسئولیتی برای حفظ
همه چیزهایی که نباید فرمود زیرا در غیر
این صورت به خلعیم. حس کردن و ادراک شتابی
که تمدن ما پیدا کرده و انبوهی
اطلاعاتی که ما را با صدای گنگ دائمیشان
احاط کردهاند این خطر را با خود به همراه
دارد که دست آخر به همان خلع برسید خلعی
که ما را از ریشههایمان خواهد برید و به
بیزمانی و هیچی پرتاب خواهد کرد.
مهم نیست که رژیمهای توتالیتی که در همین
دوران به حاکم رسیدن
ادبیات آوانگارد را منحت میدانستند و رد
میکردند. مسئله اساسی این که آنها همان
نگاه تحیر آمیز آوانگاردها را به سنت و
ارزشهای سنتی به حافظه و خاطره اصیل نوع
بشر داشتن و بعد تلاش میکردند حافظهای
جعلی و ارزشهای کاذب را به ادبیات تحن.
آثار ادبی واقعی زمانی فرق میشود که
آفرینندگان آنها فریاد اعتراضی بشوند
علیه آن فراموشی که بر سر آنها فرود
میآید بر سر پیشینیان آنها و همسرانشان
که به یک سال فرود میآید و بر سر زبانشان
و حتی زبان
و بعد میگه روشنفکر این عجیب نیست که این
همه از نخبگان و روشنفکران
رفتن در خدمت
نظامهای توتالیته
فکر میکن چیز سادهایه دیگه فکر کنید چی
شد که اینها رفتن از هرس بود نه اونها
مسور کلمه انقلاب بودن اونا مفتور این
واژه
مردم بودن تودهها نمیدونم
کلماتی که میتونست برای اونها یک حاله
تقدس در میان عوامسازه
یک مقاله داره اینجا درباره فقر زبان و
بعد اونجا میگه که دلایل این انحط زبانی
که ما داریم و بعد میگه که ما به این دلیل
دچار انحط شدیم که در حقیقت اونچه رو که
هست پذیرفتیم
آدمیان به این دلیل از پرسیدن باز
نمیایستن پاسخهایی که میگیرن ناقص یا
نادرست است بلکه فقط زمانی از پرسیدن دست
میکشن که پاسخها هیچ ربطی به
سؤالهایشان ندارن یعنی شما میگید حقوق
حقوق ما تو مملکت ما حقوق معنا میده
حقوق چه معنایی میده وقتی که مردم
به اصطلاح هیچ نمیدونم حقوق و قانون و
به اصطلاح هنجارهای اخلاقی و همه اینا از
بین رفته یه کسی سؤال نمیکنه اصلاً چرا
رفته سعی میکنه که اصلاً به روی خودش
نیرده
یا پاسخها گمراهکننده مغالطه آمیز
بیمعنا با پریشانیاور است یا علیالخصوص
زمانی که تهدی تهدیدی هم در دل پاسخهاست
اما آدمی که از پرسیدن دست میکشد در واقع
از فکر کردن باز مییستد چون فکر کردن
هرچه باشد پرسیدن مدامیست برای رسیدن به
پاسخ و آن آدمی که فکر نمیکند سخن هم
نمیگیرد فقط اصواتی از خود صادر بود آخه
چطور میشه مثلاً آدم ۴۰ سال استاد فلسفه
باشه
فقط با
۲۰ تا ۳۰ تا واژه کتاب بسازه و نمیدونم
سخنرانی بکنه و نمیدونم برای خودش
چه میدونم وجاهت و مرجعیت برای خودش دار
چهجور ممکنه من کتابهای بسیاری از این
استادا رو دیدم که اولاً ارجاعات درشون به
ندرت هستقی به ندرت و انگار که همه حرفا
رو از خودشون درآوردن با اینا متولد بودن
و ثانیاً اگرم به کتابی اشاره میکنن فقط
به کتاب مثلاً گتارت و کانت و اینا اشاره
میکنن. یعنی انگار که اندیشیدن در جهان
متوقف شده. هیچ میلی به اصطلاح فهم ان
فلسفه زنده دنیا ندارن. به همین دلیل
مسائل ما درست اون مسائلیست که ما اصلاً
بهشون آگاهی نداریم و اینه مشکل. یعنی
مشکل اینه که چهجوری شما یک نفری رو که
مثلاً مفهوم بیداری رو بهش حال میکنی
چهجور به یک نفر بگی که تو نیاز داری به
یادگیری و اصلاً خود یادگیری رم باید یاد
بگیری نمیتونی به راحتی راجع به نمیدونم
دموکراسی و آزادی و سکولاریسم و حقوق بشر
حرف بزنی و فعال حقوق بشر بشی و نمیدونم
فعال نمیدونم فلان بشی و فعال فلان بشی
بدون اینی که اصلاً هیچ درکی از اینا
داشته باشی
حالا
واقعاً شما چهجوری میتونید اونو ترغیب
بکنید به اینکه مثلاً بره اینا رو یاد
بگیره؟ مشکل این یاد گرفتن نیست چون
امروزه از هر زمان دیگه یاد گرفتن آسانتر
شده انقدر کتاب وونم اینترنت و اینا هست
که در هیچ دورانی انقدر به اصطلاح آموزش
دموکراتیک نبوده مسئله میل به آموختنه که
در آدما نیست
احساس نیاز به آموختن همه میخوان اوبر کنن
یعنی همه میخوان با اوبر رانندگی با به
اصطلاح نقشه گوگل
به اصطلاح اوور کنن کسی به فهمیدن به
شناختن اهمیت نمیده فقط از علم به صورت
کاربردی و مقطعی وقتی که کارشون تموم میشه
دیگه کامش میکنن دیگه لازم نیست اصلا حفظم
بکنن یعنی به همه چیز به عنوان اینکه الان
به چه درد من میخوره و تا چقدر به درد من
میخوره فقط نک میزنن و میرن چقدر نقل
قولای احمقانهای که در این رسانهها میشه
از آدما مختلف هان آرنت گفته رژیمهای
دیکتاتوری تا ۱۵ دقیقه قبل از سقوطشو
نمیدونم کی گفته همچین چیزی رو نمیدونم
میشل فوکو گفته فلان حالا یه دونه کلمه
ازش میگه اصلاً معلوم نیست چی داره میگه
ادار سعید یه مصاحبه داره میگه ما در جهان
عرب هر کسی یه کتاب از فوکو میخونه
خودشو میگن سیکوییم واقعاًهم همین چرا ها
یعنی ما اصلاً درک نمیکنیم که کانت اصلاً
شرم داشت از که خودشو فیلسوف بدونه.
افلاطون هرگز کلمه فیلسوفو در خودش به کار
نبرده. بعد آقا میگه که کتاب نوشته بعد
پایینش نوشته حکیم الهی فیلسوف شرقان
علامه.
خب آقای کسی که یه مقالهای نوشته یه
سخنرانی کرده درباره مشکلات آموزن فلسفه
در ایران بعد اولش مهمترین مشکلش اینه که
حقوق استادا کم.
یا اون آقای گریم در یه مصاحبه تلویزیونی
میگه چرا حقوق درآمد یک فوتبالیست از
درآمد استاد فلسفه بیشتر یعنی درکشون از
فلسفه در هم
چهجوری میتونید آموزش رو به عنوان بنیان
دموکراسی بنیان حق بنیان آزادی و گان یک
جامعه مطلوب به همچین کسی به اصطلاح
بفهمونید یعنی چهجوری وقتی کسی که اصلاً
پرسش از فهم یه پرسش خیلی سختیه به خاطر
اینکه اگه کسی فهمو نمیفهمه چهجوری
میتونه فهمو بفهمه
مشکل اینه که خیلی مثل نقطه کور میمونه
دیگه در حال به هر حال
ب
مشکل اراده