لطفاً بفرمایید در یوتیوب صدا و تصویر من
دریافت میکنیدون
سلام عرض میکنم خدمت دوستان در یوتیوب و
کلاب هاوس و تقاضا میکنم اگر در کلاب ها
در یوتیوب منو میشنوید و میبینید لطفاً
اطلاع بدید که مطمئن بشیم مش مشکلی وجود
نداره
خب جلسه امروز یک جلسهایست که درباره
به پرسشی در حقیقت
جواب میده که یا سعی میکنه به پرسشی
واکنش نشون بده که میپرسن که فلسفه رو از
کجا بخونیم فلسفه رو چهجوری یاد بگیریم چه
کتابایی باید برا فلسفه خوندن مطالعه کرد
فلسفه به چه درد میخوره فلسفه ایرانی چه
فرقی میکنه با فلسفه غربی فلسفه غربی رو
چرا باید بخونیم
فلسفه آیا در عصر دیجیتال دیگه آیا معنایی
داره یا نداره؟ آیا پیشرفت علم نیازی برای
فلسفه باقی میگذاره یا نمیگذاره؟ از
اینجور سؤالات کلی که من به ویژه با توجه
به مسئله ایران اینا رو مطرح میکنم تا
اینکه توضیح بدم که چگونه میشه فلسفه رو
به شیوه دیگری فهمید آموخت ورزید و زیست.
خب
دو سه تا از دو سه تا نکته شروع بکنم
یکی اینکه این شوق فلسفه آموزی در ایران
حتی برای
سیاحان اروپایی برای
ناظران غربی و همین طور کسانی که در عصر
جدید در سالهای اخیر آمدن در ایران در
جمهوری اسلامی کسانی مثل ریچاردی یا
هابرمان معری اینا خب مشهود بوده و
ایران رو به اصطلاح هر جا به اصطلاح کسانی
که خیلی از هویت ایرانی دفاع میکنن و سخن
میگن فلسفه ورزی و فلسفه دوستی و فلسفه
آموزی رو یکی از ویژگیهای خاص
فرهنگ و تاریخ ایران میدونن.
خب این به یک معنا درسته و ولی باید همون
به معنای درستش فهمیده باشه این به چه
معناست
ما همیشه افتخار کردیم که بله ما فیلسوفان
ایرانی بودن که اساساً بعد از اسلام فلسفه
رو حفظ کردن و کلی ادعاها از بزرگان هست
که فیلسوفان ایرانی حتی فلسفهای که به
زبان عربی نوشته شده بیش از هر چیز وامدار
ایرانیانه مثل ابن سینا ابن رشد سهروردی و
دیگران بنابراین این ما در زمینه فلسفی
مدعی هستیم که از ترکها از عربها از
دیگران هم در کشورهای اسلامی جلوتر هستیم
با این حال
تصوری که امروزه ما از ف از فلسفه و کلاً
از هر چیزی داریم توجه داشته باشید که
تصوریست مربوط به
زمان حال و عصر کنونی
ببخشید
فراموش کردم تلفنو شارژ کنم.
من عذر میخوام اجازه بدید که تلفن شارژ
بشه من دوباره
ادامه بدم. لطف کنید که اگر در یوتیوب
پرسشی دارید، نکتهای دارید بنویسید. من
از بابک تقاضا خواهم کرد که برای من بخونه
و مطرح بکنه.
[گلویش را صاف میکند]
[صدای خرناس]
اجازه بدید که من
کلاً ریپورت شده بود و
من عذر میخوام ببخشید شارژ موبایل من
تموم شد و من متأسفانه قطع شدم ببخشید عذر
میخوام
میتونم صحبت کنم بابک جان
بله بفرمایید من متوجه شدم به دوستان گفتم
بله
این نکته رو توجه داشته باشید که اساساً
در عصر جدید ما ایرانیها و مسلمونها به
طور کلی با یک حالت دوگانهای با مسئله
فلسفه روبهرو شدن از یک طرف میدیدن ن که
فلسفه در فرهنگ ما خیلی جایگاه
ویژهای نداشته و کلاً یا به عنوان یک
تفنن
حلال بوده یا یک
شوق شخصی و فردی و ارتباط سیستماتیک با نه
با
نظام علمی در تاریخ ایران اسلام داشته با
نظم زندگی یعنی ما برای زندگی کردن در هیچ
زمینهای برای علم داشتن در هیچ زمینه
نیازمند فلسفه نمیدیم خودمون رو.
این اولاً. ثانیاً اینکه وقتی که ما مواجه
شدیم با غرب
یه چیزی رو اون اولین به اصطلاح پیشگامان
کشف اروپا و کشف مدرنیته یه چیزی رو به
سرعت دریافتن و اونم ارتباطی بود که از
نظر اونها بین فلسفه و تمدن یعنی
سیلیزیشن یا فلسفه و ترقی یعنی ایده
پروگرس یعنی کهه علم جدید و به اصطلاح
دانش جدید به پیشرفت رفت نهای بشر
میانجامه. یه پیوندی بین این دو تا
میدیدن. یعنی فکر میکردن که تمدن غرب
تمدنیست برآمده از فلسفه یا برای دا ترقی
کردن شما نیازمند فلسفه هستید ولی
نمیتونستن اینو توضیح بدن به طور درستی.
اینجا بود که خیلی مشکلات زیادی پیش آمد
از جمله یه کسانی مثل مثلاً فرض کنید سید
جمال اسدآبادی که از پیشگامان به اصطلاح
عصر جدید هست در بین مسلمونها
خب این
در یک به اصطلاح مطلبی که واکنشیست به
سخنرانی ارن رونان ارنس رونان در دانشگاه
سربون از اینکه فلسفه در اسلام متوقف شد
یعنی رونان ادعا میکنه که با ابن رشد
فلسفه با غزالی ابن فلسفه در اسلام متوقف
شد و ابن رشد دیگه ادامهای نداشت و
اینها او دفاع میکنه از مسئله ضرورت
یعنی سید جمال حرف پیشفرض اصلی رونان رو
قبول داره که برای پیشرفت برای داشتن تمدن
و برای داشتن به اصطلاح داشتن یک جامعه
پیشرفته صنعتی و اقتصادی و به اصطلاح
آرمانی شما باید
فلسفه داشته باشید و او هم معتقد هست که
فلسفه در اسلام
به اصطلاح
قطع شد ترک شد به اصطلاح راه فلسفه ورزی
بسته شد
و به شدت علیه علیه
رواج خرافات و تاریک اندیشی در جهان اسلام
صحبت میکنه سید جمال و این رو نسبت میده
به مسئله
به اصطلاح فلسفه ستیزی و فلسفه گریزی در
بین مسلمونها
در حقیقت
دروا از اواخر قرن نوزدهم هست که
فلسفه به عنوان یکی از ملزومات تمدن در
کشورهای اسلامی مطرح میشه. حالا تمدن هم
من در یه جلسه دیگه صحبت خواهم کرد
احتمالاً فردا پس فردا راجع به مفهوم تمدن
برای ما مسلمونها و برای ما ایرانیها چه
معنایی داشته و داره. بنابراین فکر
میکردیم اگر بخوایم مدرن بشیم باید فلسفه
رو هم بورزیم. بنابراین فلسفه تبدیل شد به
یک
دانش کمابیش کاربردی. یعنی کسی مثل کسانی
در عصر ناصرالدین ناصرالدین شاه قاجار از
جمله خود سید جمال فکر میکردن که شما
برای کشیدن راهآهن برای داشتن یک نظام
مالیاتی و اقتصادی درست برای داشتن یک
بوروکراسی مدرن و به قول خودشون تنظیمات
جدید در حقیقت اونا از کانستیتوشنم
تنظیمات میفهمیدن یعنی یک بازسازی
بروکراتیک میفهمیدن شما نیازمند فلسفه
هستید ولی نمیفهمیدن که این فلسفه چه
ربطی داره به همه اینها. در نتیجه کسانی
مثل مثلاً فروغی که پدر ترجمه فلسفی در
ایران هست
بهترین مترجمه در حقیقت یه مترجم آرمانیه
به به یک عبارتی میره به سراغ
شناساندن فلسفه غرب به ایرانیها میره
سراغ کتاب مهمی که از نظر بسیاری
به اصطلاح مهمترین کتاب دکارت و دکارت از
نظر بسیاری بنیانگذار فلسفه مدرنه و تصورش
اینه که اگر ما دکارتو ترجمه کنیم و
بشناسیم در نتیجه فلسفه غربو شناختیم
بنابراین اون نیازی که داریم به فلسفه
برآورده میشه بعد میاد میبینه که خب
نمیشه فل این کتاب دکارت رو بدون دادن یک
دورنمایی تاریخی از فلسفه در اروپا به دست
داد در نتیجه میاد سیر حکمت در اروپا رو
مینویسه که یک در حقیقت تألیف یعنی یک
یک اقتباسیست از چند تاریخ فلسفه و در
حقیقت یک مجموعه ترجمههاییست در قالب
ترجمه
ولی اتفاق خاصی نمیفته به این معنا که
فلسفه در جامعه ایران
به هیچ وجه اون سر گذشت و سرنوشتی رو که
در اروپا پیدا میکنه پیدا نمیکنه
و و
به ویژه اینکه از اوائل
دوران پهلوی و با رواج
کمونیسم در ایران و شکلگیری حزب توده
فلسفه در ایران برای اولین بار تبدیل میشه
به یک
حالا اسمشو هرچی میخواین بذارین هنر دانش
مهارت یا شیوه تفکر یا یک رشته بسیار
بسیار پرطرفدار
برای اولین بار یک فیلسوف اسلامی کتابی
مینویسه درباره فلسفه اصول فلسفه اونم
مینویسه برای عموم. همچین چیزی در تاریخ
اسلام و ایران بیسابقهست بهخاطر اینکه
فلاسفه همیشه در تاریخ فلسفه ما مینوشتند
برای اینکه عموم اونها را نخوانند نه
برای اینکه عموم اونها رو بخوانن. یعنی
اگر الان ابن سینا و فارابی و سهروردی
بیدار بشن از خواب مرگ و ببینن که چقدر بر
زبان بر افواه عوام افتادن بسیار خشمگین
خواهند شد و این رو خلاف مشی فلسفیشون
مونن که حالا دلایلش بمان بنابراین
این کمونیسم بود یا مارکسیسم بود که در
ایران فلسفه رو تبدیل کرد به یه فشن به
اصطلاح و واکنشی که هم دولت
پهلوی و هم جامعه
روحانیت و مذهب انجام داد در حقیقت موجب
شد که فلسفه ما هم از کنج و
کنار بسیار دورفتاده تاریخ به وسط بیاد و
ناگهان مثلاً یک فلسفه ملا صدرا بشه
پاسخگوی همه ایدئولوژیهای جدید و کسایی
که سنشون یاری بوده میدونن که در سالهای
اول انقلاب کتاب بینش دینی چهارم دبیرستان
رو آقای حداد عادل و آقای عبدالکریم سروش
مینوشتن و
در حقیقت یک کتاب پرحجم پر به اصطلاح
نظریه و مفصلی سنگینی بود که در حقیقت
هدفش این بود که نشون بده به
جوونها که مارکسیسم از نظر فلسفی اعتباری
نداره آقای مطهری خودشم در کتاب علل گرایش
به مادیگری نوشت فلسفه مادی اساساً فلسفه
نیست یا مثلاً معتقده که کانت اساساً
فلسفه نیست منطقه [صدای خرناس]
در سالهای
به موازات این جریان یک تفکر سکولاری هم
به وجود آمد که بله راه مبارزه با سنت راه
مبارزه با دین و خرافات و نمیدونم این
افسانههای دست و پاگیر عمومی در جامعه
ایران اینه که ما از روش فلسفی استفاده
کنیم. یعنی فلسفه به چشم یک
رکن هویتی دیده شد. یعنی برای بنیادگرایان
اسلامی و برای ناسیونالیسم پهلوی فلسفه یک
رکن هویتی بود. فلسفه ایرانی و فلسفه
اسلامی برای تجددگرایان ایرانی برای اون
بخشی از جامعه ایران که به مدرنیته و به
غرب گرایش داشت فلسفه شد یک اون همون شد
یک رکن هویت و در حقیقت فلسفه شد یک
آوردگاه یک محل جنگ د تا ایدئولوژی مهم در
ایران یکی ایدئولوژی بنیادگرایی و در
حقیقت
همین که تشف ولایت فقیه درآمد و یکی هم
ایدئولوژی
مدرنیسم در حقیقت و غربگرایی که او هم از
فلسفه استفاده میکرد برای
مبارزه در حقیقت بر سر قدرت حالا دو جور
مبارزه هم از طریق فلسفهها انجام شد در
وحله اول اولاً ترجمههای فلسفه در ایران
تاریخ ترجمه در فلسفه در ایران یه تاریخ
سیاسیه که چه کتابایی ترجمه شد چرا ترجمه
از ابتدا یعنی یه تاریخ سیاسی فلسفه رو
باید در نظر داشت و اینکه از ترجمه فلسفه
هم
انتظار داشتن که ایدههای
به اصطلاح مدرن و سنت شکن در ایران رواج و
مقبولیت پیدا بکنن و در نتیجه اردوگاه سنت
در ایران سست بشه و
کمتوان بشه و از طرف دیگه از راه ترجمه
فلسفی یک زبان سکولار بسازن برای اندیشیدن
در حقیقت
کسانی مثل ادیب سلطانی و و دیگران اینا
پروژهشون پروژه
ترجمه نی فلسفه نیست پروژهشون پروژه زبانه
یعنی تلاش اینها یکی ساینتیفیک کردن
زبان فلسفی هست و و ثانیا سکولار کردن سه
منطک فلسفه یعنی فلسفه و اندیشه و کالچر و
فرهنگ یعنی فرهنگ و اندیشه رو از نظر
زبانی میخواستن سکول کلار کنن. در نتیجه
یکی از مهمترین عرصههایی که شما
میتونستید ذوق
ذوق آزمایی زبانی کنید یا دانش و سلیقه و
به اصطلاح مهارت و علاقه و توانمندیهای
زبانیتونو به رخ بکشید این بود که بیاید
در آزمایشگاه یعنی کتابهای فلسفی رو تبدیل
کنید به
موارد آزمایشی. کاری که آقای عاشوری کرد
با نیچه دقیقاً همین طوره کاری که آقای
ادیب کرد با کانت با دیگران همین طوره
کاری که به اصطلاح خیلی ها میکنن حالا در
لولهای پایینتر همچین قصدی در نتیجه
فلسفه پر شد زبان فلسفی مدرن به شدت پف
کرد پس همه چیز تورم داره دیگه در عصر
جدید همه چیز به شکل متورم جلوه میکنه
ناگهان یک زبان فلسفی پف کرد که تورم پیدا
کرد که نه ارتباطی داشت با جریان اندیشه و
فکر در غرب و نه با سنت خودمون یک
نوع
مجمعالجزایری که
بسیار
افسونگر بودن فلسفه نام فلسفه و نام
فیلسوف خیلی یک به صورت سنتی جادویی داره
دیگه مثل
برهمن مثل موب مثل عارف مثل یک
به اصطلاح پیر ربانی و در عین حال یک چیزم
داره یک
دافعهم داره که این فلسفه با این زبان و
با این چیز چه فایدهای داره یکی از به
اصطلاح مغلق نویسترین
فیلسوفان ایرانی
کسیست به نام میرداماد که
در حقیقت استاد
استاد ملا صدرا به حساب میاد و این زبان
بسیار
مغلقتر از بقیه فیلسوفان داره و تعمدم
داره
نیما یوشیج
یک شعری داره در به اصطلاح اشاره کرده به
همین که می داماد شنیده هستم من که چو
بگزید بن خاک وطن
بر سرش میگه که میراماد میرداماد مرد بعد
این فرشته نکیر و منکر آمدن بالا سرش و
گفتن که من ربک خداوند تو کیه میر بکشا دو
چشم بینا
[موسیقی]
میر بکشاد دو چشم بینا
آمد از روی فضیلت به سخن
جوابش چی بود گفت خدات کیه به میرزامات
گفت خدات کیه در قبر گفت که استغ من
الاستغسا داد
این فرشته به اصطلاح نکر منکر نفهمیدن چی
میگن رفتن پیش خدا که زبان دگر این بنده
تو میدهد پاسخ مادر مطفن میگه این تو
قبرش داره به یه زبان دیگری سخن میگه میگه
آفریننده بخندید خدا خندید و بگفت تو تو
به این بنده من حرف نزن او در آن عالم هم
که زنده بود حرفها زد که نفهمیدم من یعنی
این اساساً حرفاش نفهمیدن در نتیجه وارد
عصر جدید که میشیم پیشگامان تجدد مثل
ملکمخان مثل آقاخان کرمانی و حتی تا عصر
جدید کسانی مثل کسروی اینا ضد فلسفه هستن
فلسفه خودمون هستن و فلسفه اسلامی رو کلی
چیزای نامربوط و بیحاصل میدونن در نتیجه
این سؤال مطرح میشه که خب چه فلسفهای
باید آموخت و در حقیقت فلسفه اسلامی چه
ربطی داره با فلسفه غرب
در دوران جدید خب
یکی اینکه خود مارکسیسمم خیلی با شکل
تناقض آمیزی مخالف فلسفه است و حالا اینم
یک به یک معنا که عمدتاً هم درست فهمیده
نشده بنابراین رواج مارکسیسم هم به نوعی
ستیز با فلسفه بود از اون در ایران از اون
طرف ایدئولوژی ناسیونالیستی پهلوی که در
انجمن پادشاهی فلسفه تبلق پیدا میکرد اون
هم ضد فلسفه بود و فلسفه در حوزه هم که خب
میدونید آقای خمینی خودش گفت من فلسفه
درس میدادم
کاسه پسرم که آب خورده بود و آب کشیدن
گفتن این نجسه در نتیجه در حوزهها هم هیچ
جایگاهی نداشت
بعد از انقلاب درست به دلیل اینکه که نزاع
بین ایدئولوژی اسلامی و ایدئولوژیهای
دیگه نزاع فلسفی به شمار میرفت. یعنی
نزاعی مربوط به جهانبینی. فلسفه ناگهان یک
به اصطلاح مقبولیت عمومی و یک به یک
جذابیت عمومی و نیاز واقعی بدل شد
[صدای آه] که بعد از مدتها این افسانه هم
جادوی خودش رو از دست داد.
و یه مقدار متعادل شد با اینکه
همچنان آشفتگیها در این زمینه بسیاره.
خب میدونید که غزالی که یک شخصیت ضد به
غلط ضد فلسفه در فرهنگ ما شناخته شده
کتابی آقای عبدالحسین ضربیم خوب دربارش
نوشته به نام فرار از مدرسه. یعنی کسی که
از علوم رسمی فرار میکنه و به سمت به
اصطلاح سیر و سلوک شخصی پیش میره. آقای
خرمشاهی که خودش از مترجمان معروف و واژه
سازان و زبانآوران در زمینه به اصطلاح
فلسفه هست در عصر جدید یک کتابی داره که
در حقیقت زندگینامه خودش هست در فصل
چهارمش
با توجه به همون عنوان کتاب
زرینکوب درباره غزالی اسمشو گذاشته فرار
از فلسفه و توضیح داده که من چرا از فلسفه
فرار کردم. من چرا اول رفتم سراغ فلسفه
و در اینجا حالا من یه تیکهشو میخونم
براتون میگه من منکر فلسفه نیستم بلکه
منتقد آنم. یعنی فلسفه رو یک مجموعهای از
عقاعد یا مفاهیم یا نظریهها میدونه که
شما
میتونید موافق
منکرش نباشید ولی منتقدش باشید. یعنی مثل
مذهب نباشه که اگر منکرش شدید دیگه به
اصطلاح یعنی مثل مذهب یا ایمان میارید یا
انکار میکنید اما میتونید مثل آقای
مثل آقای خرمشاهی
به اصطلاح منکر نباشید ولی منتقد باشید به
فلسفه مثل هر انسان اندیشه فرضی علاقه
دارم اما اعتقاد نهایی ندارم یعنی چی به
فلسفه اعتقاد نهایی ندارم یعنی فلسفه باز
یک اصول مذهبی داره یه اصول عقیدتی داره
که من بهشون اعتقاد دارم و بعد میگه که
میگه که من همه برای آنکه این خیلی نکته
درستی میگه همه برای آنکه عقلمندی و
هوشمندی خود را نشان بدهند به فلسفه هجوم
یا پناه میبرن و در عمل هم میبینیم که
اذهان تیزتر و جویاتر و پویاتر جذب فلسفه
میشود که البته این درست نیست ولی توجه
داشته باشید که
در عصر ما واژه عقل و واژه فلسفه
تبدیل شده به یک واژه سحرنگیز و جادویی که
بیش از اونکه معناش مهم باشه بارش خیلی
مهمه میگن طرف عقلگراست یعنی خوبه حالا
مهم نیست عقل چیه و عقلگرایی به چه معناست
وقتی که میگن
تاریخ ما در تاریخ ما با فلسفه مبارزه شده
فلسفه ستیزی شده یا خرد ستیزی شده این بده
حالا لازم نیست که دیگه بپرسیم که نیازی
نیست بپرسیم فلسفه به چه معنا بوده کسانی
که شما میگین با فلسفه مخالف بودن از
فلسفه چه میفهمیدن چرا مخالف بودن و
اساساً
چرا فلسفه با عقل یکی گرفته بشه در نتیجه
ضدیت با فلسفه ضدیت با فلس به اصطلاح
دیدگاههای فیلسوفان چرا باید ضدیت با عقل
و عقلگرای رای به شمار نه اینا رو
نمیپرسیدن در نتیجه در تاریخ ما
اینطور یه روایت کلانی به وجود آمد که بله
یه عده بودن یک به اصطلاح فقیهان و
کسانی که عالمان دین بودن و ظاهر دین
براشون مهم بود و قدرت دین براشون بود مهم
بود و یک عدهای که میخواستن بیاندیشن و
اینها در انزوا بودن و از بین رفتن و
نابود شدن و از اینجور حرفا که کاملاً این
خرافه تاریخی بسیار
خطرناکیست و گمراه کننده است که باید در
حقیقت به بازبینی و بازنگریش
همت گماشه آقای
آقای
خرمشاهی میگه در جوانی مجزوع به فلسفه شدم
بنده نه مانند غزالی از شدت غیرت دینی
منتقد فلسفام
نه مانند پوزیتیویستها از شدت علمگرایی
و جزماندیشی و تجربهگرایی هاد
میگه البته یه مقدار با غزالی همدلی و
همدردی دارم که برنمیتابم فلسفه سایه
سنگینی برای اندیشه دینی بیاندازد ولی
باید همه چیز باید و قبول نمیکنم که هر
اعتقادی باید توجیه و توضیح عقلی داشته
باشد ولی
ایمان هم نیازی به عقل نداره ایمان رویکرد
اراده و عاطفه وجدان و آگاهیه و این نکتهش
جالبه میگه من در طول تاریخ تمدن و تاریخ
ادیان شاید حتی ۱د از مؤمنان نباشن که به
شرط اغناع عقلی و استدلال و برهان فلسفی
ایمان آورده باشن البته به این معنا شاید
بشه گفت اصلاً در تاریخ پیدا نمیشه
فلسفه در آغاز موضوع شسته و رفته نداشت
و مکان رو در بر میگرفت هنوز هم
موضوع فلسفه بسیار
وسیع است. استادان در فلسفه یکی پدرم یکی
پدر یکی دکتر مهدی محقق محقق و یکی هم
ابوالحسن شعرانی که میبینید هر سه اینها
به اصطلاح اهل فلسفه سنتی هستن نه فلسفه
مدرن. بنابراین ایشون تحصیلاتش تحصیلات
فلسفه سنتیست که البته در زمینه فلسفه
مدرنم ترجمههایی کرد. بعد ایشون میگه که
بذارید من نکته آخرو براتون بخونم.
میگه که فلسفه وسعت دید و وسعت مشرف و
مدارا به بار میآورد.
ولی
به این معنا نیست که ضروریست برای جامعه
یا برای همه
در حقیقت ایشون میگه که
فلسفه
علم نیست این مختصر اطلاعات عمومی پریشان
را میگویید علم ما که همچین بهرهای از
علم نداریم بعد میگه که فقط برای شماست که
یک مش اطلاعات عمومی که شما نامش را علم
گذاشتهاین مجوز بد و بیراهگویی و
سرکهفروشی و اهانت اشتلم به خلق خدا
میشود.
اجازه بدید
با یک معلم فلسفهای بحث میکنه بعد به
معلم فلسفه میگه که پس میفرمایید این ۳۰
سالی که ما در دانشگاه فلسفه درس دادهایم
باد هوا بوده؟ گفت نه فلسفه
فلسفه در حقیقت من سالها با فلسفه مشغول
بودم و
میگه که بنده در آقای آقای خرمشاهی میگه
میگه من در این مقاله نوشتم که
هر آدمی
ببخشید بذارید من
بله [صدای خرناس]
میگه که
میگه که من جواب میده به یکی از منتقدان
این مقاله یکش عاشوریست در مقاله زنده باد
فلسفه میگه که من هم با ایشان شریکم و نه
فقط برانم که فلسفه زنده باد بلکه که به
نوعی اطمینان دارم که تا پایان تاریخ
فلسفه از انسان جدا نخواهد شد. اما
[صدای خرناس]
نکتهی که ایشون براش تأکید میکنه اینه
که فلسفه مجموعهای از به اصطلاح مفاهیم و
استدلالاییست که لزوماً شما بهش نیازی
ندارین. میگه که شما حتی برای اینکه علم
داشته باشید نیاز حتی به منطقم ندارید.
مادام که ما معیار و محکی برای سنجش صحت
اظهار نظری نداریم، میتوانیم آن اظهار
نظر را به عنوان کوشش عقلانی و نظری ارج
بگذاریم اما نسبت به قبول و پذیرش آن سکوت
اختیار کنیم. پیشرفت فهم و تفکر و تفکر و
فرهنگ بشری مدیون عقل و فهم بشریست و تفکر
نظری یعنی فلسفه در میان نقش اصلی را ایفا
کرده اما عقل نظری مادام که مستندات محکمی
در اختیار نداشته باشد کارش به تاختن در
میدان تخیلات و تعصبات اوهام ختم میگردد
و از یاد نبریم که فلاسفه بیش از حرفهای
مفید حرفهای غیرمفید زدن. خب این
[صدای خرناس] شاید نظر خیلیها باشه
مخصوصاً در این سالهای اخیرم یه عدهای
نقد کردن از فلسفه اسلامی از جمله اگه
اشتباه نکنم آقای دکتر یحیی یسربی و
و گفتن که فلسفه اسلامی چه به اصطلاح
مشکلاتی داره که باید بهش پرداخت یا نقد
کرد
یک یکی از متفکران مسلمان که همه
میشناسید اسمش هست محمد اقبال لاهوری که
در ایران معروفه به به اصطلاح
شعرش به شعر فارسی که با وجود اینکه فارسی
حرف نمیزده ولی فارسی رو به نظم
میخوانده و
میآفریده در به اصطلاح شاعر کم و بیش
زبردست فارسی به شمار میاد که به ایران هم
خیلی علاقه داره
به خاطر این علاقه خاصش به ایران در
آکسفورد که درس میخوند رساله دکتریشو
درباره تاریخ فلسفه در ایران نوشته که
کتابش در فارسی هم ترجمه شده سال ۵۷ به
عنوان سیر فلسفه در ایران ترجمه امیرحسین
آریانپور مؤسسه انتشارات امیر کبیر سال
۱۳۵۷
خب میدونید که آریانپور خودش کمونیست بود
و
بی دلیل نیست که سراغ همچین کتابی رفته از
یک مسلمانی در حقیقت کسی مثل اقبال دلیل
داره حالا بگذریم کتاب اینطوری شروع میشه
و خوبه که در حقیقت
از رو بخونم برای شما کتاب اقبال یه
برجستهترین امتیاز معنوی مردم ایران
گرایش آنها به تعقل فلسفیست با این همه
پژوهندهای که بخواهد نظامهای فکری جامعی
در کتابهای بازمانده ایران بیابد به
ناخورس سندی میافتد و با آنکه از لطافت
غریب فکر ایرانی سخت متأثر میشود به
نظامی چون نظام کاپیلای هندی یا نظام کانت
آلمانی برنمیخورد. چنین مینماید که ذهن
ایرانی نسبت به دقایق فکری بیشکیب است
ولی توان آن را ندارد که از مشاهده
واقعیتهای پراکنده به اصول کلی پیورد و
به تنظیم نظامهای فکری دامنهدار پردازد.
و رحمن نازکاندیش هندی بر وحدت درونی
هستی دست میآورد. ایرانی نیز شن میکند
اما به رحمن هندی میکوشد که این وحدت کلی
را در همه آزمایشهای جزئی زندگی بجوید و
در همه مظاهر گوناگونه هستی منعکس ببیند.
حالانکه ایرانی تنها به دریافت کلیت این
وحدت خوشود است و برای سنجش عمق وسعت آن
تلا تلاشی نمیورزد. ذهن ایرانی چون
پروانهای سرمست از گلی به گلی پر میکشد
و ظاهراً هیچگاه صورت کلی باغ را
درنمییابد. از اینجاست که ژرفترین افکار
و عواطف مردم ایران در ابیات پراکندهای
که غزل نام دارند و نمایشگر تمام لطائف
روح هنری آنانند تجلی میکند. هندوان در
همان حال که مانند ایران دانش جامع و والا
را ضروری میدارند آرام آرام از آزمایشی
به آزمایشی دیگر روی مینمایند و سختسرانه
نمودها را میکاورند. نتیجه آنکه ناهمسانی
نتیجه اینکه ایران فلسفه رو به عنوان
نظامی جامع یعنی سیستماتیک مطمع نظر قرار
نمیدهد ولی برادر هندی او نیک آگاه است
که باید فلسفه خود را به صورت نظامی
سنجیده درآورد فرق فلسفه ایرانی و هندی
بعد می نتیجه آشکار ناهمسانی ذهنی
ایرانیان و هندیان این است که در ایران
تنها نظامهای فکری ناتمام به بار بیایند
و در هند نظامهای بزرگ
یعنی شما در ایران مکاتب فلسفی ندارید شما
فیلسوفان بزرگ دارید ولی در هند مکاتب
فلسفی هست بعد میگه که تعقل فلسفی در
ایران سخت با دین آمیخته است و اندیشمندان
نوعآور همواره بنیانگذاران جنبش دینی
بودند و
بعد میگه به همین دلیله که باید برای فهم
فهم فلسفه اسلامی به یاد آورد که اینا
همشون حکیمان دینی و دیندار هم بودن و بعد
میگه که
مسئله تصوف رو هم باید جزء فعالیتهای
عقلانی و فلسفی ایرانیان دانست و این نکته
بسیار نکته مهمیست که
فلسفه اون چیزی که ما فلسفه اسلامی میگیم
الان و فلسفه میگیم الانقدر محبوب شده در
اتفاقاً در ادبیات ما یعنی در اون جاهایی
که ما هویتمونو با اون تعریف میکنیم
مثلاً با فردوسی شما میگید فردوسی
به اصطلاح
عنصر تعیین کننده هویت ایرانی هست ولی خب
فردوسی علیه فیلسوف حرف میزنه یا یعنی
رسماً علیه فیلسوف صحبت میکنه و بعد همین
طور بیاید شما سعدی مولانا مولانا میگه
پای استدلالیان چوبین بود. پای چوبین سخت
بیمکین بود. فلسفی خود را ز اندیشه بکشت.
گو برو کو را سوی گنج از پشت. گو بدو گو
بدو چندان که افزون میدود از مراد دل
جدادر میشود. یا خود
حافظ وجود ما معماییست حافظ که افسون که
تحقیقش فسون است و فساد چرا یا همین تعبیر
فرار از فلسفه که آقای زرینکوب برای کتابش
راجع به غزالی گذاشته در حقیقت یک
الهامیست از اون دبیتی
به اصطلاح شیخ بها که شیخ بهایی که میگه
که
نمیدونم
از قیل وغال مدرسه درسته خسته شدم و
نمیدونم فلانه
الذی
ایسی که علم رو در مدرسه میجویید در حقیقت
تو گمراه هستی و این حرفا و از قیل وغال
مدرسه خسته شدم و این داستانا خب
هیچکس در تاریخ اسلام هیچکس
چند تا نکته رو توجه کنید در تاریخ اسلام
فلسفه
وارد شده یعنی چی؟ یعنی فلسفه به شکل یک
علمی که از ما نداریم و باید از یونانیا
بگیریم و اذان خود بکنیم گرفته شده شما
مقدمه
برزویه طبیب رو بخونید برله ومنه بسیار
روشنگره از این جهت که همون نگاهی رو که
انوشیروان به کتاب کلو دبنه داره و به
خاطر اون نگاهش هست که برضوی طبیب رو
میفرسته که این کتاب رو از هند به دست
بیاره و بیاره و ترجمه کنه در حقیقت در
عصر عباسی قرن
یعنی بیش از یه قرن که از اسلام گذشته
به اصطلاح این خلفای عباسی و مخصوصا هارون
رشید و مأمون هستن برادرش مأمون هستن که
اینها
به صرافت ترجمه علوم یونانی به ویژه فلسفه
میفتن و جالب این هست که
در کتبی که در کتب تاریخی در حقیقت یک
خوابی نقل شده از
هارون رشید که ارسطو رو خواب دیده و در
اون خواب اجازه بدید من براتون
در اون خواب ارسطو میگه که ما متوجه شدیم
که اونچه که تو در فلسفه فلسفه خود گفتی
همون چیزی که من ما در دینمون هست به همین
دلیل هست که ما به فلسفه تو علاقهمند شدیم
اجازه بدید من این این
بله میگه که
مأمون میگه که مأمون و مأمون در خواب دید
مرد سپیدرویی که سرخ فامیش بیشتر بود با
پیشانی فراخ و ابروانی پیوسته و از جلوی
سر کمو و دیدگانی کههلا و شمایلی زیبا بر
تخت خود نشسته. مأمون گوید چنان مینمود
که من در مقابل او ایستادم. یعنی انگار که
او پادشاه من در برابرش هستم
و هیبت او مرا گرفته است. پرسیدم تو کی
هستی؟ مأمون میپرسه تو کی هستی؟ اون کسی
که بر تخت ن نشسته میگه ارسطو.
من بسیار شادمان گردیده و گفتم ای حکیم
سؤالی دارم. گفت بگو گفتم زیبایی چیست؟
گفت هر آنچه عقل آن را زیبا داند گفتم پس
از آن گفت آنکه شرع زیبایش خواند گفتم پس
از آن گفت آنکه جمهور مردم زیبا شمارن
گفتم پس از آن گفت پس از آنی ندارد و به
روایت دیگر بیش از این مرا آگاه گفت به
روایت دیگر گفتم بیش از این مرا آگاه بدار
گفت رفیق راحت را جز چون زر ناب نگه دار و
به یگانگی خداوند ایمان داشته باش یعنی
ابن ابن ندیم در کتاب الفهرستش میگهاین
خواب یکی از اسباب اصلی
اخذ و نشر کتابهای فلسفه فلسفه یونانی
بود و
در حقیقت
نکته مهم اینه که خود کلمه فلسفه یعنی
سرنوشت خود کلمه فلسفه در تاریخ ایران و
اسلام خیلی جالب هست خب پیش از اسلام که
کسی از فلسفه در تاریخ ما صحبت نکرده ولی
بعد از اسلام کلمه همین فلسفه رو در برابر
فیلوزوفیا گذاشتن
فیلسوفیا یا فلاسفی یا فلسفه که در یونان
به این طرف رواج پیدا کرده د تا از ترکیب
دو کلمه دوست داشتن و حکمت و فلسفه است
یعنی فلسفه به هیچ وجه دانش نیست فلسفه به
هیچ وجه حکمت نیست ولی در اسلام به شکل
حکمت به شکل علم حکمت یعنی علمی که به درد
زندگی و به درد سعادت میخوره اون علم نافع
علم سودمند
که سعدی میگه عالم بیعمل مثل زنبور بیسله
یعنی علمی که برای زندگی لازمه ولی اون
انجام نمیده میدونه ولی انجام نمیده این
فلسفه در اسلام اینجوری فهمیده شد به صورت
یک علم به صورت حکمت به صورت حقایق نهایی
و
به این دلیل بود که اساساً تاریخ
شکلی که فلسفه فهمیده شد در حقیقت شکل
دهنده سرنوشت فلسفه تاریخ فلسفه رو کلمه
فلسفه ساخت یعنی درک شما از کلمه فلسفه
فهم شما از کلمه فلسفه رابطه شما رو با
فلسفه دگرگون میکنه حالا فرد باشه یا یک
تاریخی باشه یه فرهنگی باشه یا یک دورهای
باشه یا یک گروهی باشه شکلی که فلسفه رو
میفهمید رابطه شما رو با فلسفه عوض
میکنه به عبارت دیگه دیگه بذارید اینطوری
بگم شکلی که شما انسان رو مثلاً میفهمید
رابطه شما رو با خودتون و با دیگر
انسانها تغییر میده ها بنابراین
در تاریخ ما باید ببینیم که فلسفه چگونه
فهمیده شد
و از طریق فهم خود واژه فلسفه یا اصطلاح
فلسفه
میتونیم
به در بهتر بفهمیم که چرا فلسفه در تاریخ
ما چنین سرگذشتی رو که داشت سپری کرد
همون طور که و فلسفه میدونید پروژه ترجمه
فلسفه ترجمه فلسفه یونان به فارسی بسیار
پروژه
سراسیمه
و سردستی و پشت درهای بسته
قصر پادشاه صورت گرفت نه در میان جامعه نه
به اون عنوان یک چیزی که در
فراآیند زندگی
نظری و عملی جامعه ضرورت و نیاز هست به
همین دلم فیلسوف
قدرت سیاسی در تاریخ ایران هیچ موقع مشکل
با فلسفه نداشته یعنی خب میدونید
بزرگترین فیل اولاً که هم خود اون دارجمه
که کتابهای فلسفی رو ترجمه کردن خلیفه بود
که اسپانسر اصلیش بود بنابراین خلافت
اسلامی یک سودی در این ترجمه
میدید ترجمه فلسفه یونانی و ثانی اینکه
فیلسوفان یونانی فیلسوفان در تاریخ ما
اغلب با قدرت سیاسی مشکلی نداشتن و بهعکس
برای قدرت سیاسی در خدمتش کار کردن ابن
سینا وزیر بوده نمیدونم و بسیاری دیگر در
خواجه نصیرالدین طوسی نقش بسیار مهمی داشت
در مسلمون کردن هلاکوخان و در از بین بردن
ن خلافت بغداد یعنی این اگر خواجه نصیر
طوسی نبود خلیفه بغداد شاید کشته نمیشد
چون معروفه دیگه گفت که بهلاکان گفت که
خلیفه رو بکش گفت بابا این خلیفه پیغمبر
سایه خداست اگر من بکشم زمین آسمون میاد
آسمون زمین میاد خواجه نصیر دید که این یک
مغول ساده دله و باید با شگرد دیگری با او
سخن گفت که کاری که می خب اشکال نداره ولی
برای اینکه بفهمین که آیا کشتن خلیفه موجب
میشه آسمون بیاد زمین زمین میره آسمون
بذارید این کارو بکنیم به این شیوه بکشیمش
بگذاریمش لای گلیم و لای گلیم نمدمالیش
کنیم یه ذره نمدمالی کنیم اگر دیدیم که
آسمون داره میاد زمین نفسش داره میگیره و
آسمون داره زمین ولش میکنیم اگر نمدالی
کردیم و مرد و هیچ اتفاقی نیفتاد که هیچ
در نتیجه به این شیوه
نه تنها به اصطلاح خلیفه کشته میشه که
خلافت اسلامی پایان داده میشه
و
در حقیقت خواجه نصیر طوسی که از مفاخر
ایران هست در خدمت مغولان هست که مغولان
در حقیقت کسانی هستن که به ایران حمله
کردن و ایرانو تاراج کردن در عصر صفویه خب
میرفندرسکی و میرداماد و نمیدونم ملا صدرا
و همه اینها
فلسفهای رو رواج میدادند که کاملاً رسمی
بوده هیچ موقع ملا صدرا از حکومت ننالیده
هیچ فیلسوفی در تاریخ ما از نبود آزادی
بیان و این حرفا برای چیز شکوه نکرده و
اساساً در فرهنگ ما هیچکس به خاطر اندیشه
خودش کشته نشده یا زندانی نشده آدمها به
خاطر عقیده خودشون کشته و زندانی شدن یعنی
حلاج مثلاً تفاوتش با سقرات اینه دیگه
سقرات به دلیل
اندیشه خاصی نبود که به خاطر عقاعدش نبود
که محکوم به نوشیدن جام شوکران شد
عقیده خاصی نداشت خود سقرات هم در دادگاه
گفت من عقیده خاصی ندارم او به خاطر این
در دادگاه محکوم شد که به جوونها میگفت
خودتون رو بشناسید یعنی در حقیقت اونها رو
دعوت میکرد به شورش از مرجعیت سنت و
دعوت میکرد به اندیشیدن با عقل خودشون با
وجدان خودشون ولی
کسی مثل حلاج یا سهروردی اینها به خاطر
عقاشون کشته شدن یعنی عقادی که بدعت آمیز
به نظر میاد که یک مقوله دیگریست اساساً و
در تاریخ ما
به طور به اصطلاح نظری و فلسفی فلسفه اون
چیزی که ما فلسفه ایرانی و فلسفه اسلامی
مینامیم کاملاً
با ساختار قدرت در تاریخ ایرانی اسلامی ما
که تاری یعنی قدرت چه در سطح جامعه که
میشه حکومت و چه در سطح خانواده که میشه
به اصطلاح
پدر مادر و فرزندان در هر دو سطح
ساختار قدرت در ایران و اسلام خودکامانه و
استبدادیست و این خودکامگی کاملاً مبنای
فلسفی داره یعنی در فلسفهش
فلسفه اسلامی این خودکامگی رو به صورت
نظری بیان میکنه بنابراین نکته که مهم هست
اینه که بدونیم که فلسفه در تاریخ ما
چگونه درک شده و حالا بعد از جمهوری
اسلامی من دو سه جلسه هم صحبت کردم که
فلسفه اسلامی تبدیل شده به یک امر
ایدئولوژیک حالا سؤال این هست که الان
همه این پرسجوها رو میکنیم برای چی؟ برای
اینکه به این جا برسیم که آیا فلسفه اولاً
چیه؟
د اینکه
به چه معنا فلسفه آموختن
میتونه یک نیاز باشه برای همه ما نه
اینکه یک تفننی یک اشتغال تفنن آمیز باشه
یا یک تخصص دانشگاهی جدایی از تخص من راجع
به فلسفه به عنوان تخصص دانشگاهی صحبت
نمیکنم با از فلسفه به عنوان تفننم صحبت
نمیکنم یه آقایی هست به نام فریبرز اگه
اشتباه نکنم فک کنم آقای مددی حالا اسم
کوچیکشو یادم رفت یه کتاب چاپ کرده از
هایدگر یه کتاب کوچیک درباره تفکر چیست
میگه که آره من یه بار توی فرودگاه
میرفتم یکی از کشورا و توی کتابفروشی
فرودگاه این کتابو دیدم و دیدم کتاب من
خیلی مهمی نیست و بعد اومدم دیدم که در
ایران خیلی از هایدگر صحبت میکنن اینو
ترجمه کردم تا بفهمن هایدگر خیلی آدم مهمی
نیست خب اینا ترجمه تفننیه دیگه در حقیقت
جدایی از اینها این سؤال مطرح هست برای
خود من شخص خود من به عنوان کسی که بیشتر
عمرش رو از فلسفه شنیده و گفته و حرف زده
که آیا واقعاً فلسفه به درد میخوره؟ آیا
فلسفه چیزه؟ یعنی انقدر که گفت کلاهی سرکش
هست اما به ترک سر نمیرزه. آیا به این
همه وقت گذاشتن این همه سرگرم شدن این همه
به اصطلاح
فخر کردن بهش یا نالیدن از نبودن فلسفه یا
نقد تاریخ ما به خاطر اینکه توش فلسفه
بیمهری شده بشه آیا اینا میرزه و در
نهایت من و شما که امروزه در ایرانیان قرن
بیست و یکم و تحت شرایط کنونی جنگ و
انقلاب هستیم. آیا میتونیم ما از ضرورت
فلسفه آموختن سخن بگیم و اونوقت فلسفه رو
چگونه باید آموخت و چه فلسفهای رو باید
آموخت؟ یه جمله خیلی مهمی هست که از فیشت
زیاد نقل کردن تو کتاب علم معرفتش میگه که
اینکه شخص چه نوع فلسفهای را برمیگزیند
بستگی دارد به اینکه چگونه آدمیست. چون
سیستم فلسفی تکهای خشک از اساسیه نیست که
بتوان به میل خود آن را پذیرفت یا کنار
زد. این چیزیست که با روح فردی که دارای
آن فلسفهست جان میگیرد. بنابراین اگر
مثلاً فرض کنید یه کسی مثل حداد عادل رفت
سراغ کانت باید خیلی متفاوت باشه با رفتن
کسی مثل مثلاً فرض کنید هانرن سراغ کانت
یا رفتن سخن گفتن کسی مثل آقای جوادی
عاملی از ارسطو باید خیلی متفاوت باشه از
فیلسوفان
امروزی که از ارسطو سخن میگن
اولاً اینکه فلسفه
رو آیا باید آموخت و چگونه باید آموخت
خودش یک مسئله فلسفیست. به عبارت دیگه
درکی که شما دارید از فلسفه
فهمی که شما دارید از فلسفه اینکه فلسفه
چیه برای شما تعیین میکنه که فلسفه رو
چگونه باید آموخت و فلسفه رو در حقیقت به
چه شکلی باید یاد گرفت یک نکته جالب این
هست که
زکریای
رازی که در حقی حقیقت
اجازه بدید من که یک یکی از عقلگرایان
فرهنگ اسلامی خوانده میشه و ازش نام برده
میشه زکریای رازی یک کتاب کوچیکی داره به
نام
سیرت
راجع به ببخشید یک لحظه طب روحانی
نه معذرت میخوام سیرت سیرت
روحانی خب این در اونجا میگه که خیلی
جالبه میگه که مردمانی با از من انتقاد
کردن که تو اصلاً زندگیت به زندگی فیلسوف
نمیخوره به خاطر اینکه تو مثل بقیه آدما
خوب میخوری خوب میگردی خوب از زندگیت
لذت میبری و این شیوهای نیست که فلس
فیلسوفان مثلاً قبول داشته باشن در حقیقت
این نوشته رو زکریای رازی نوشته در دفاع
از خودش به عنوان فیلسوف که من چرا به رغم
این زندگی به اصطلاح غیر فیلسوفانم همچنان
فیلسوفم
و جوابش خیلی جالبه [صدای خرناس]
[گلویش را صاف میکند] بذارید من یک تیکه
رو براتون بخونم
این کتاب ترجمه هم شده و به اصطلاح خیلی
هم روش مانور دادن بعضیها خب
آقای
اسکایی هم فکر کنم اونو ترجمه کردم خب
اولش اینطور هست که
ببخشید اجازه بدید
مقدمه مفصلی داره و بسیار مقدمه از لحاظ
کتابشناختی و اینا بسیار خواندنیست.
خب
میگه که آره من به من نقد کردن ولی
شروع میکنه به دفاع از خودش با این
استدلال که
نه اصلاً این شیوه زندگی من با فیلسوف
بودن هیچ منافاتی نداره و
مثالی که میاره از سغرات هست میگه درسته
که سقرات شیوه زندگی کردنش متفاوت بود ولی
کسی که فلسفه میورزه در هنگامی که فلسفه
میورزه باید از به اصطلاح دنیا و از
مادیات دوری کنه وگرنه وقتی که به دست
آورد دیگه اصلاً لازم نیست که لزوماً
به همون شیوه عمل کنه یعنی فلسفه ورزی رو
انگار به دست آوردن یه مهارتی میدونه که
زمانی که شما تحصیل میکنید فلسفه رو یه
سبک زندگی لازم هست که داشته باشید بعد از
اینکه به دست آوردید دیگه لازم نیست عبارت
دیگه مولوی میگه که
چون رسی بر بامهای آسمان سرد باشد جستجوی
نردبان بنابراین یک ریاضت اخلاقی یک سیر و
سروک اخلاقی نردبانیست برای رسیدن به
بامهای فلسفه و وقتی رسیدی بر بام فلسفه
دیگه اون ثبت زندگی ضرورتی نداره
خب این تلقیها خیلی مهمه دیگه به همین
دلیل بوده که یک عدهای در تاریخ ما از در
کنار فلسفه و فیلسوف از تفلسف و از
متفلسفه صحبت کردن که اینم خیلی باز
اصطلاح جالبی هست و من نمیدونم کسی دربارش
کار کرده یا نه
اجازه بدید خب
اصطلاح تفلسف مهمه به دلیل اینکه هم خود
فیلسوفان
مثلاً فرض کنید مثل ملا صدرا اینا هم
مخالفان این فیلسوفان وقتی میخواستن به
صورت تحقیر آمیزی از فلسفه به اصطلاح
کسانی که هم از فلسفه می میزدن صحبت کنن
میگفتن اینا متفلسفن
تفلسف در
لغتنامه ده خدا من دیدم به اصطلاح اینجور
معنی شده که تفلسف یعنی تعاطی فلسفه کردن
یعنی داد د تا آدمی که داد و ستد فلسفی
دارن با همدیگه تعاطی فلسفه کردن و حکمت
داشتن و مهارت در چیزی خب این با معنای تو
عربی فرق میکنه در عربی
فلسفه
اجازه بدید که من از روی لغتنامه آنلاین
بخونم برای شما به اصطلاح قاموس
المعانی میگه متفلسف کسیست که تفلسف
میورزه
بدا یتفلسف یعنی کسی که شروع کرد به فلسفه
تفلسف کردن یعنی یتحدث فی مواضيع فلسفیه
او یتحدث فیغ الفلسفهکمه
یعنی کسی رو میگن متفلسف که درباره
موضوعات فلسفی صحبت میکنه یا درباره
موضوعاتی به زبان فلسفه و حکمت صحبت
میکنه. وقتی میگن تفلسف فی المنطق یک
متفلسفی در منطق یعنی کانفی فیه حکیما
یعنی در ف منطق حکیمه توجه داشته باشید به
این اصطلاحات
تفلسف الرجل آن شخص ف تفلسف کرد یعنی تکلف
نهج الفلاسفه دون انحسن یعنی داره
ناشیگرانه از روش فیلسوفان تقلید میکنه
بدون اینکه اون رو بدونه و
یحب التفلسف یعنی التحدث فی مواضع تفلسف
رو دوست داشتن یعنی در مواضع در موضوعات
فلسفی صحبت کردن یا به زبان فلسفی صحبت
کردن
خب در حقیقت اونچه که من تأکید دارم اینه
که در زبان فیلسوفان و مخالفان فیلسوفان
تفلسف و متفلسفه معنای منفی و پژوراتیو
داره. یعنی حالا من براتون از روی یک متنی
میخونم به چه کسی میگفتن این فیلسوف
نیست و متفلسفه؟ مثلاً غزالی در کتاب
تحافظه
ابن سینا و فارابی رو میگه اینا متفلسفن و
فلسفه فیلسوف نیستن. حالا میشه به فارسی
گفت شبه فلسفه یا شبه فیلسوف. میگه که
المتفلسفه
فهم الذین انتهل ملت ملت الفلسفه
الموروثهونفرس
ونحهم و ایده من الحق لکن ما وافق الحق
منها فهو حق ینبقی انسب الی آرا هؤلاء
المتفلسفه بل کتاب الله و سنت رسول الله
میگه متفلسفه
کسان کسانی که اهل تفلس فلسفن نه اهل
فلسفه کسانی هستند که مذهب فلسفه موروثی
یونان یا ایرانیان باستان و مانند اونها
رو در حقیقت بهش گرایش پیدا کردن و
فلسفهای که اون بخشش که دارای حقیقته خب
در کتاب خدا و سنت رسول الله هست و نیازی
نیست به اون متفلسفه نسبت داده بشه اون
بخشی هم که حق نیست خب مخالف دین هست و
میگه که متفلسفه
ویژگیهاشون اینه کسانی که یستدلون به
اقوال فلاسفتهم و مفکر کسانی که به نقل
قول یعنی از نقل قول فلا فیلسوفان به
عنوان دلیل استفاده میکنن یعنی به جای
اینکه دلیل بیاره برای شما استدلال کنه
میگه ارسطو اینطور گفت میگه کانت اینطورو
گفت میگه ابن سینا اینطور گفت دوم اینکه
یعربونها حتی تکون فی متها
متناول
قرائهم الذین یتخذونها شرعا یا اینکه
چیکار میکنن؟ یک فریبی به کار میبرن و
اونکه فلسفهای رو که به اصطلاح مذهب به
عنوان یک مذهب یونانی یا غیر یونانیست این
رو به صورت عربی و اسلامی درمیارن تا
کسانی که متعهد به شریعتن و متشرع هستن
اونها هم گول بخورن و به سمت اون گرایش
پیدا کنن.
ویژگی دیگهش این هست که یشونها و یوزهوها
کها قرآن حدیث نبوی شریف چنان فلس متنهای
فلسفی رو شرح و توضیح میدن که انگار قرآن
یا حدیث هست و و شایسته تفسیر هست ولا
یتجاوزون تلک النصوص ولا یتدونها
یعنی از اون متنها فراتر نمیرن خلاف اون
متنها رو مثل یک متن قرآن کلمه به کلمه
بهش باور دارن و
نقد و بازنگری و یا شکل دیگر اندیشیدن
راجع به اونها رو روا نمیدونن.
ویژگی دیگر اینکه یناقشون المسائلقضای من
خلال عرض
یعنی به جای اینکه راجع به مسائل
پرسشهایی رو که
مربوط به وضعیت واقعی هست مطرح بکنن
پرسشهایی مطرح میکنن که به عقائد
فیلسوفان مطرحه. در نتیجه
فلسفه میشه عرصه رویارویی دیدگاهها با
دیدگاهها. یه سری یه نظرتی دارن یه سری
یه نظریات دیگهای دارن در نتیجه هر دوشون
نقلن هر دوشون حرفن بنابراین هیچ کدومشون
نمیتونه معتبر باشه ولی اینها یک طرف رو
به طرف دیگه ترجیح میدن و بعد اینکه
فهم آفریون نسیون خیلی اینا آدمای ظاهرگرا
یعنی اهل تفلسف آدمهای بسیار ظاهرگرا
خیلی متنگرا و به اصطلاح ظاهر
زبان خیلی اهمیت میدن
و عجبا
العقلقلانی عجیبه که اینها ادعای عقل و
عقلانیت میکنن خب
همون طور که میبینید هیچ بحثی بر سر
مخالفت با فلسفه یا با عقل نیست بلکه
مخالفت با کسانیست که در تاریخ اسلام
فلسفه رو به عنوان یک
شبه مذهب وارد کردن
یعنی به عنوان یک مجموعهای از عقاعد درست
و در حقیقت آینهای تمام برای حقیقت
و در حقیقت
فلسفه شد اون عالیترین علمی که درش حقیقت
تجلی پیدا میکنه. به عبارت دیگه فلسفه شد
اون
نوع حکمت و دانشی که اساساً خداییست یعنی
دانشی که مربوط به حقیقته چون حقیقت یکیست
و حقیقت خداست و حقیقت نزد خداوند هست
بنابراین دانش به حقیقت هم یک دانش الهیست
و بنابراین نیازمند به تأیید الهی یا
نیازمند به اصطلاح
ارتباط با خداوند داره. به عبارت دیگه نوع
برداشت شما از فلسفه برمیگرده به تصوری که
راجع به شناخت دارید و علم. یعنی
انسان اگه این سؤال در اپیستمولوژی سؤال
اینه در معرفتشناسی سؤال اینه علم چیه؟
شناخت چیه؟ و شناخت چگونه به دست میاد و
تفاوت بین شناختها چیست؟
خب اگر شما معتقد باشید که علم یعنی علم
به حقیقت حقیقت هم یکیست آن هم نزد
خداونده بنابراین علم به حقیقت یعنی
اون مرتبهای از کمال انسانی که
یک طرفش کوشش انسان حاصل کوشش انسان هست
ولی طرف دیگشم حاصل
عطا و لطف و جود خداونده یعنی خود شما گر
کهه از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق
بیچاره به جایی نرسد یعنی شما برای اینکه
علم حقیقی پیدا بکنید فقط خوندن کتاب و
دانستن نظریات علمی کافی نیست به قول حافظ
میگه که که علم عشق در دفتر نباشد
در نتیجه لطف الهی هم لازمه در تمام
کتابهای فلسفی از فارابی بگیرید تا
آقای سید جلال آشتیانی که آخرین استاد به
اصطلاح فلسفه سنتی بودن در ایران تمامی
اینها در آثارشون برای
اطمینان خاطر دادن به خواننده که اونچه که
اونها میگن حقیقت مطلق هست و جز حقیقت
نیست همه استناد میکنن به تأییدات الهی
همه استناد میکنن به خوابهایی که دیدن
همه استناد ناد میکنن به اینکه این حقایق
حقایقیست که خداوند چشم اونها رو بر اون
گشوده و بنابراین کسانی که خلاف اینها
میاندیشن یا مشتی عوامن یا به قول ملا
صدرا جهلن
مش نادانن یا آدمهایی هستن که
شیادن در حقیقت فریبکارن
یا کسانی هستن که خداوند به هر دلیلی
اونها رو از دانستن حکمت باز داشته
خداوند حکمت رو به هر کس که بخواد میده و
هر نمیخواد نمیده بنابراین شایستگی
افراد به هیچ وجه شرط و معیار به شما رو
نمیره خب اگر شما نظریهتون راجع به شناخت
یه همچین چیزی باشه یعنی شناخت رو یه چنین
چیزی بدونید خب در نتیجه فلسفه میشه شناخت
عالیترین حقایق
و عالی حقیقت که البته
شیوه آموختنش خیلی هم ساده نیست. اولاً در
تاریخ ما
چیزی به نام فلسفه در نهادهای رسمی آموزشی
نداشتیم. در نتیجه بحث راجع به اینکه
چگونه فلسفه باید آموخت یا چگونه فلسفه رو
برای چه اهدافی باید فرا گرفت اینها مسئله
فیلسوفان ما نبوده و بلکه اونچه که در
تاریخ ما نوشته شده راجع به طرز
فراگیری فلسفه اینها همه در حقیقت
ترجمه و
به اصطلاح چی میگن اخذ مستقیم از
یونانیهاست. مثلاً
ابونصر فارابی یک کتابی داره یه رسالهای
داره مختصر به عنوان ما ینبقی انی قبل
تعلم فلسفه ارسطو یعنی پیشنیازهای آموزش
فلسفه ارسطو چیه؟ حالا جالبه براتون بگم
که ما در هیچ کدوم از فیلسوفانمون دقیقاً
مشخص نیست که فلسفه رو از کی یاد گرفتن.
به ندرت ما میدونیم که چگونه فلسفه رو
یاد گرفتن. مثلاً در مورد ابن سینا
[صدای خرناس] ما نمیدونیم فیل استادش
کیه. خودش از یعنی شاگردش نقل کرده که بله
از ۱۰ سالگی حرفهایی که میزدن در خانهش
راجع به ماده و نفس براش قابل قبول نیست
که خب اینا میدونید که همه افسانهن. و
بعد جالب اینه که خود ابن سینا وقتی کتاب
متافیزیک ترجمه عربی متافیزیک ارسطو
میخونه میگه من تا ۴۰ روز نفهمیدم این رو
تا اینکه روز چهلم رفتم در بازار یه کتابی
خریدم مال فارابی بعد اومدم تو خونه یک
جرعه جام شرابی زدم و دو رکعت نمازی خوندم
بعد تو حالی که داشتم کتابم خوندم بعد
فهمیدم تازه این کتاب چیه که میبینید اون
وقت مسئله فهمیدن فلسفه آموختن فلسفه
چگونهست
در نتیجه
برای اینها
به اصطلاح
آموختن فلسفه یه چیزی نیست که شما نیاز به
نیازمند یک الگوی آموزشی خاصی داشته باشین
یا استاد خاصی یا خود غزالی میگه که وقتی
که این فیل یه عدهای به نام
فیلسوف
شروع کردن یک حرفایی زدن و یک کارایی کردن
که خلاف شریف حتی خلاف به اصطلاح حق بود
من سعی کر رفتم تلاش کردم اول بفهمم فلسفه
چیه در نظامیه بغداد من فلسفه درس میدادم
ببخشید در نظامی بغداد من تدریس میکردم و
در نظامی بغداد من سال تصمیم گرفتم قبل از
اینکه برم سر درس درس فقه و به اصطلاح
اصول خودم فلسفه رو مطالعه کنم و فلسفه رو
مطالعه کردم
و از مطالعه فلسفه در حقیقت به فلسفه در
حقیقت با فلسفه آشنا میشه و
کتابی مینویسه اول به نام مقاصد الفلاسفه
مقاصد الفلاسفه در توضیح
به اصطلاح
موانی فلسفی کسانی مثل فارابی و ابن
سیناست و بعد تهافتلسفه که نقدش خب
میبینید میید که میشده طرف خودش بخونه یا
استادی نگیره یا اینکه استاد اصلا مهم به
شمار نمیرفته چندان این نکتهها خیلی
مهمه و کسایی مثلاً فرض کنید مثل در حوزه
ما در مشهد که فلسفه ممنوع بوده در نجف
فلسفه بسیار قویح بوده در قم فلسفه بسیار
حاشیهای بوده
یه همچین وضعی
اینها چون معتقد بودن که اونچه که حقیقت
هست
چیزی نیست که از طریق انسانی شیوه انسانی
آموخته بشه اما فرض کنید که شما
تصور دیگری از
راجع به این رساله فارابی صحبت میکردم
تمام فیلسوفان در ببخشید یک سنت فلسفی یا
یک ژانر فلسفی فلسفی هست که از افلاطون تا
امروز رواج داره و اون که فیلسوفان
موظفن که به دیگران مخصوصاً کسانی که
فلسفه رو نمیشناسن و و نمیدونن فلسفه رو
معرفی کنن و راجع به ماهیت فلسفه، اهمیت
فلسفه و کارکرد فلسفه برای اونها توضیح
بدن و به عبارتی اونها رو تشویق کنن به
فلسفهورزی. در حقیقت این کارو اول
سوفستاییا کردن بعد فلاسفه و کارایی که
حالا تاریخش
به اصطلاح هست که جای دیگری میشه بحث کرد
کارایی مثل فارابی که همین کاری که یاد
کردم
در حقیقت ترجمه از اونهاست وگرنه چیزی
نیست که مسلمانها خودش بهش فکر کرده بودن
در این رسال نوشته یا در این رساله برای
فارابی مهمه که به فلسفه آموزان اول بگه
که رسم فلسفه آموزی چی چیه؟ بعد محتوا و
مسائل فلسفی رو توضیح بده و البته همین
شکل نوشتاری هم بعدها دیگه کاملاً متروک
میشه. [صدای خرناس]
مثلاً فارابی در این کتاب میگه که اول
فلسفه آموز اول باید تاریخ مکتبهای فلسفی
رو بشناسه.
یعنی تعبیر میکنه اسماء الفرقی کانت
ففلسفه مکتبهای فلسفی که قبلاً وجود
داشتن. س دوم شناخت هدف ارسطو و هر یک از
کتابها در هر یکی از کتابهای خود سوم
شناخت علمی که باید پیش از فلسفه به دست
آورد چهارم شناخت هدف از آموختن فلسفه
پنجم شناخت شیوههای فلسفه ورزی و اینها
بعد به شیوه منقول از ارسطو میگه که علم
هندسه پیشنیاز یادگیری فلسفه است و همین
[صدای خرناس] طور منطق و ولی برای اینها
فارابی میگه که طالب فلسفه رو هشدار میده
که پیشاپیش به تهذیب اخلاق برخیزد و میل
به فضیلت و نیل و حقیقت را جایگزین هوا و
هوس و شهوات گرداند و گمان نبرد که بدون
ریاضت نفسانی میتوان به درک علم برهانی
دست یافت. از دید فارابی برای فلسفهورزی
نخست باید به اصلاح خویش دست زد و سپس
اصلاح خویشان و خانواده خود و آنگاه هر
آنکه در دولت شهر یا کشور اوست. خب چگونه
اصلاح بورزیم؟ با عمل به شریعت در حقیقت
عمل به شریعت شما رو آدم خوبی میکنه و در
حقیقت شما زمانی که آدم خوبی شدید اونوقت
میتونید به حقایقی که فلسفه بیان میکنه
دست پیدا بکنید. به همین دلیل
ابن رشد کتابی که مینویسه درباره
یگانگی بین دین و فلسفه
در حقیقت تمام این رساله درباره این هست
که فلسفه خواندن از نظر یعنی فتواست میگه
فلسفه خواندن از نظر شرعی هیچ اشکالی
نداره به دلیل اینکه همون حقایقی در فلسفه
بیان میشه که به صورت دیگری در شریعت بیان
میشه منتها عوام مردم
عموم مردم نباید با فلسفه
تماس پیدا بکنن به دلیل اینکه فلسفه
علمیست که فقط حواس توانایی
بهرهمندی از اونو دارن میتونه برای عوام
گمراه کننده باشه خیلی از علوم بوده
اینطور مشهور مثلاً کیمیاگری یا مثلاً
خیلی از علوم عجیب غریب گفتن اینا نیازمند
این هست که خصوصی باقی بمونه. به عبارت
دیگه علوم باطنی به شمار میرفتن.
خب
اگر میخوایم بدونیم که فلسفه چیه و
امروزه چرا ما نیاز داریم به به چه نوع
فلسفهای ما امروزه نیاز داریم و چگونه
اونوقت اون فلسفه رو باید بیاموزیم و بعد
اون فلسفه با زندگی ما چه خواهد کرد؟
[صدای خرناس]
بعد ببینیم که فلسفه رو تاکنون چگونه
میفهمیدیم در فرهنگ ما و بدونیم که وقتی
که با فرهنگ غربی ما آشنا شدیم ما همه چیز
رو بر به اصطلاح بر اساس اونچه که در ذهن
ما آشنا بود فهمیدیم یعنی درک ما از فلسفه
درک ما از جامعه درک ما از سیاست درک ما
از اقتص همه چیز
مبنی بر اون چیزی بود که در ذهنیت ما
موجود بود بهخاطر اینکه از اساساً برای ما
شناخت یعنی وقتی شما در برابر یک امر
ناشناخته هستید با برقراری تشابه بین اون
و چیزی که قبلاً میشناختید میتونید اونو
بشناسید. مثلاً فرض کنید من وقتی که یه
نوع جانبه رو نمیشناسم اگر به من بگن این
از شاخه مثلاً گربستان هست شناخت پیدا
میکنم بهش. بنابراین ما فلسفه رم در عصر
جدید به اون معنایی فهمیدیم که در طول
تاریخ ما فهمی شده و در نتیجه اگر به اون
شیوه فهم فلسفه در تاریخ ما آگاهی انتقادی
پیدا بکنیم میتونیم به شکلی که امروزه
فلسفه رو میفهمیم چه مخالفیم چه موافق
فرقی نمیکنه چه اهل فلسفه هستیم چه اهل
فلسفه نیستیم فرقی نمیکنه در مورد اون هم
آگاهی انتقادی پیدا بکنیم و به عبارت دیگر
اگر میخواید بدونید که آیا فلسفه به
آموختنش میارزه یا نه آیا فلسفه به درد
زندگی روزمره شما میخوره یا نه آیا فلسفه
گرهی از گرههای
وجود شما مسائل شما رو باز میکنه یا نه؟
اول باید نسبت به اونچه تاکنون فلسفه
میانگاشتیم و میان انگاشت به اصطلاح در
فرهنگ ما انگشته میشده در مورد شناخت
انتقادی پیدا کنید. شناخت انتقادی یعنی
چی؟ یعنی شناختی که پیشفرضها رو به پرسش
بگیره.
یک پیشفرض مهم رو گفتم که فلسفه رو با
عقلورزی یکی میدونستن یا مخالفان فلسفه
رو [صدای خرناس]
فقیهان رو به دلیل ظاهرگرایی و متنگرایی و
شریعتمداری مخالف به اصطلاح تفلسف و
عقلورزی و اینها میدونستن این پیشفرضو
درش تردید کنیم واقعیت اینه که کسانی که
در فرهنگ ما با فلسفه
یا با فیلسوفان مخالفت کردن علیه فیلسوفان
یا علیه فلسفهورزی صحبت کردن از
درخشانترین ذهنهای [صدای خرناس] تاریخ و
فرهنگ ما بودن از فردوسی بگیرید تا مولانا
تا حافظ تا غزالی
تا بسیاری دیگر بنابراین اینا شما چهجوری
میتونید توی مثلا [صدای خرناس] فردوسی
بگید که خرد ستیزه یا چگونه میتونید به
مثلا فرض کنید یه کسی مثل
غزالی بگید خرد ستیز زه بسیاری از کسانی
که ما به عنوان فقیه میشناسیم اینها از
برجستهترین
به اصطلاح
چهرههای
عقلانیت در تاریخ و فرهنگ ما هستن.
[صدای خرناس]
من اینجا میخوام اشاره کنم به یکی از
چهرههایی که در این دو سه دهه اخیر در
تاریخ به اصطلاح به اصطلاح در تاریخ سیاسی
این دو سه دهه اخیر بیشتر شهرت پیدا کرد.
شخصیتی به نام ابن تیمیه. ابن تیمیه خب
معروف شد به پدرخوانده سلفیها. کسی که
مخالف یعنی ابن یعنی بن لادن رو نسبت دادن
به
ابن تیمیه ایدئولوژیشو و گفتن سرمنشه
ایدئولوژی داعش و القاعده و بنیادگرای
اسلامی در حقیقت اندیشههای ابن تیمیه
هست. ابن تیمیه از بزرگترین دانشمندان
تاریخ اسلام هست و از مشهورترینشون
و در زمان خاصی میزیست. زمانی که در در
حقیقت ممالک اسلامی تحت تهاجم خارجی قرار
داشتن و مخصوصاً جنگهای صلیبی و
سرشت شیوه به اصطلاح فکری و
زبانی و نظریش بسیار جدلیست
و
خب خیلی
جدلیاتش با
علامه هلی خیلی مهمه راجع به تشیع
و همین طور چند اثریش که مربوط به موضوع
ماست
در رد فلسفه و منطق
در رد فلس منطق یک کتابی داره به نام
ببخشید یه کتابی داره به همه
[صدای خرناس]
بله
یه کتابی داره به نام
الرد علی المنطقیین
این کتاب الرد علی المنطقیین
بسیار کتاب مهمیست که در حقیقت رد منطقی
منطقیونه دیگه در حقیقت
و خوندن این از با نگاه امروزی برای ما
میتونه خیلی جالب باشه.
یکی اینکه خب میدونید ابن تیمیه تصور کنید
یه کسی مثله به غلط پدرخوانده
بن لادن و ابوبکر بغدادی یه همچین آدمی به
عنوان [صدای خرناس] چهره برجسته فلسفه
ستیز مطرح شده. در حالی که اگر شما آثار
ابن تیمیه رو با دانش و روش کافی و مناسب
بخونید خواهید دید که به هیچ وجه ابن
تیمیه رو نمیشه خرد ستیز نامید و به هیچ
وجه مخالفت او رو با فلسفه و با منطق میشه
مخالفت با عقلگرایی و مخالفت با به اصطلاح
عقلانیت تلقی کرد
در همین کتاب الرد رد عل المنطقی اینکه
ازش یاد کردم
کافیست شما سطر به سطر ببینید که مهم نیست
که او منطق رو نقد میکنه مهم اینه که از
چه موضعی نقد میکنه این مهمه چیزی که
[صدای خرناس] ما چندان بهش توجه نکردیم در
عصر جدید و اون اینه که نقد فلسفه با نقد
فلسفهها فرق میکنه یعنی ما یک فلسفه
داریم با پی بزرگ فلاسف صفی یک فلسفه
داریم با پی کوچیک یعنی فلسفه آدمای
متفاوت مثلا من میپرسم شما فلسفه
بیزنستون چیه شما فلسفه مثلا پروژهتون چیه
شما یک فلسفهای دارید برای اون یعنی یک
دلایلی یک توضیحهایی تبیینهایی یک
استدلالهایی
یه ممکنه که من مخالف فلسفه شما باشم ولی
لزوماً این به معنای نیست که من مخالف
فلسفه هستم
اون اون چیزی که در تاریخ ما اتفاق افتاده
اینه که فلسفه با دیدگاههای فلسفی
کسانی که خود به عنوان فیلسوف خودشون رو
میشناختن و شناخته میشدن یکی انگاشته شده
یعنی انگار فلسفه یعنی عقاعد ارسطو عقائد
افلاطون عقائد ابن سینا عقائد این و آن و
این خب خیلی مهمه وقتی غذا غزالی که اون
اثر معروفش المنقذ من الضلال یعنی اون
رساله شبه اعتراف خودشو مینویسه که
مینویسه بله من رفتم سراغ این علم دنبال
حقیقت بودم اول رفتم سراغ این علم پیدا
نکردم سراغ اون علم پیدا نکردم تا اینکه
آخر سر به کجا رسیدم در مورد فلسفه میگه
میگه که بدان که علوم فلاسفه از آن نظر که
مورد توجه ماست
به ۶ش قسم تقسیم میشود ریاضیات منطق
طبیعیات الهیات سیاسیات و اخلاقیات
ریاضیات
علم حساب و هندسه و علم هیئت فلکی میشود
که اصلاً ارتباطی چه نفیا چه اثباتاً و
امور دینی ندارد بلکه مطالب آنها بر اساس
برهان است بعد میگا اماما از علوم ریاضی
دو خطر پدیدار میشود خطر اول هر کس در
این علم نظر کند از دقتکاریها و ارائه
براحین آنها در شگفت میآید آید و به
همین سبب اعتقاد وی نسبت به فلاسفه استوار
میشود. یعنی میگه همون طور که معجزات
موجب میشه مردم عادی به ادعای پیامبری یک
نفر ایمان بیارن ریاضیات چنان
به اصطلاح د و
پیچیدگی سحرنگیزی داره که ممکنه مردم عادی
باور کنن که این رو به عنوان معجزهای
بگیرن بر حقانیت فیلسوفان اون وقت هرچه
فیلسوفان گفتن به عنوان حرف حق قبول کنن
و تصور کنم که تمام علوم آنها در روشنی و
استحکام برهان مثل همین علم است. این
کاملاً
توجه کنید وقتی در عصر جدید میایم و هوسرل
و بحث فلسفه بر مبنای متقن و اینا چقدر
این بحث زنده است و چقدر توجه دقیقیست سپس
هنگامی که کفر و انکار و سستی آنها را در
دین از زبان مردم میشنود او نیز به صرف
تقلید محض کافر میشود. میگه کسانی که به
ارسطو و افلاطون مثل پیامبر ایمان میارن
اونوقت اگر شما نقدشون کنید اونها به نقد
شما هم کاملاً مثل مقلدان مثل شبیه مقلدان
عمل میکنن ها و میگن که اولاً که ارسطو
حتماً جوابی داره برای این حرف ابن سینا
حتماً جوابی داره برای اون حرف و ثانیاً
اینکه اگر تو چیزی به نام حقیقت میگی این
حقیقت در فلسفه گفته شده اگر از حقیقت
نمیگی که هیچ
به اصطلاح اشکالی وجود نداره میگه که در
نتیجه اونوقت اینها یه عده دیگری دیگر
مردمان رو کافر میدونن کسانی که فیلسوف
نیستن رو اونها رو ناتوان یا بیبهره از
حقیقت مطلق میدونن در نتیجه اینا دیگران
تکفیر میکنن یعنی فیلسوفان به چون
اعتقادشون به فلسفه اعتقاد مذهبیست در
نتیجه هر هر کس که اهل فلسفه نیست. میگن
که این چیه؟ میگن که این آدم
نادانه یا اینکه این آدم به از میدونید
کفر یعنی پوشیدن به کا از حقیقت کافره
یعنی حقیقت براش پوشیده شده یا حقیقتو
میپوشوندهن. حتی در مورد عقاید فلسفی هم
همین طوره ها شما اینطور نیست که فیلسوفان
غیر فیلسوفان رو گمراه بدونن بلکه
فیلسوفان در بین ما فیلسوفان خودشون هم
فلسفه خودشون رو حق میدونن و غیر از
خودشون هر فلسفهای رو تفلسف یا شبه فلسفه
میدونن. مثلاً فرض کنید میر فندرسکی
معتقد هست به
نظریه افلاطون به نظریه ایدهها و مسل
افلاطونی و در نتیجه به خاطر همین کل
فلسفه ابن سینا و فارابی رو باطل میدونه
میگه چرخ با این اختران نقض و خوش و
زیباستی صورتی در زیر دارد آنچه در
بالاستی صورت زیرین اگر با نردبان معرفت
بررود بالا همان با اصل خود یکتاستی این
سخن را درنیابد هیچ فهم ظاهری گر ابونصر
هستی و گر بوعلی سینا هستی یعنی ابونصر
فارابی و ابوعلی سینا رو دارای فهم ظاهر
میدونه
در نتیجه چه و غزالی میگه چه وسا مردم را
دیدم که به همین عذر بیستناد دیگری گمراه
شدن با اینکه به وی گفته میشد متخصص در
موادی علو فلسفیست آفت و نحوست آن بدین
سرایت میکند. کمتر کسیست که در این علوم
فرو رود و بیدین نگردد و لگام تقوا از
سرش نیاد. این خیلی جالبه و و درست که
فلسفه اگر به معنای دستیابی به حقیقت
نیله و حقیقت تعریف بشه در نتیجه کسی که
خودش رو فیلسوف میدونه و هر کسهم خودش
میتونه بفهمه که به حقیقت نل پیدا کرده
یا نه در نتیجه کسی که خودشو فیلسوف
میدونه یه غروری پیدا میکنه. و خودش رو
نسبت به اونچه مردمان عادی نیازمند
میبینن بینیاز میدونه. خودشو یک تافته
جدابافته میدونه ها مثلاً میگن وقتی به
طرف گفتم ابن سینا یا که یه شخص دیگه گفتن
که او کافره گفت در همه ده
چون من یکی و آن هم کافر پس در همه ده یک
مسلمان نباود. اینکه فیلسوفان عالیترین
عقلهای بشری تلقی بشن. چون عقل عالیترین
به اصطلاح
وجود، عالیترین نیرو و عالیترین
عالیترین چیزیست که در جهان انسان وجود
داره بعد از خداوند. بنابراین
فیلسوف خودش دچار غرور میشه و شما اینو در
زبان فیلسوفان میبینید. اسفارو بخونید.
اسفار قدم به قدم میگه از بین بردن
توهمها
بیان واقعیت نابود کردن گمانهای نمیدونم
فلان یعنی زبان فتواست زبان زبان حکمه
[صدای خرناس] حکم قطعی
میگه خطر دوم ریاضیات یاد گرفتن اینه که
زاده مسلمان نادان است با این تصور که
برای حمایت از دین هر علمی که منسوب به
فلاسفهست باید رد کرد میگه یه خطر این هست
که فیلسوفان از ریاضیات استفاده کنن برای
معجزه و حقانیت هر حرف غیریاضی که میزنن.
خطر دوم از طرف مسلمونهاست که فکر میکنن
که هر چیزی که منسوب به فلاسفه است باید
رد کرد تا از دین دفاع کنن. یعنی دفاع از
اسلام رو شرطشو این میدونن که شما از هر
چیزی که غیر از اسلام هست باهاش مبارزه
کنید که برای حمایت از دین هر میگه زاده
مسلمان نادان است یعنی مسلمان نادان هست
که برای دفاع از اسلام هرچی غیرا اسلامیست
باطل میدونه زاده مسلمان نادان است با
این تصور که برای حمایت از دین هر علمی که
منسوب به فلاسفه است باید رد کرد و تمام
پس تمام دانش آنها را انکار میکند.
خب
کسانی که
به نتیجه چنین چون این مطلب به گوش میرسد
این امور را برهان قاطع درست میدارند
بدون آنکه در برهان خود شک روا دارد
ولی اعتقاد به هم میرساند که دین اسلام
بر پایه جهل و انکار براهین قطعی شده میگه
یه عدهای هستن برای اینکه اثبات کنن که
دین اسلام، دین
عقل و دین حقیقت و کاملترین دینه. هر
علمی که غیر از اسلام هست اونها رو سعی
میکنن ابطال کنن تا دین اسلام بر پایه
براحین قطعی وانمود بشه. پس دوستی او
در حقیقت
کسانی که پنداشتن اسلام به انکار این علوم
کمک میکند مرتکب جنایت بزرگی نسبت به دین
شدن.
کسایی که یعنی فکر میکنن اسلام
علوم غیراسلامی رو انکار کرده تا خودشو
اثبات بکنه یا ادعایی که دارن خیلی از در
تاریخنگاری یکی از خرافهای دیگه اینه که
مسلمونا چون
کتاب خدا رو کافی میدونستن عمر گفته بود
حذفنا کتاب الله اومدن کتابخونههای دیگه
رو آتیش زدن از جمله کتابخونههای مسلمونا
که این کاملاً یک خرافه
رایج و مسلط هست میگهین جنایت بزرگیست
ابداً شر شرع اسلام چه به صورت نفس اینو
غزالی میگه ها چه به صورت نفس چه به صورت
اثبات متعرض این علوم نشده میگه در اسلام
اصلاً حرفی از ریاضیات و اینا نیومده و در
علوم مضبور نیز مخالفتی با دین وجود ندارد
خب حالا و بعد میاد میگه منطقیات منطق چه
به صورت نفی چه به صورت اثبات ابدا
ارتباطی بدین نداره منطق تفکریست در
شیوههای استدلال و بعد میگه اثر انکار
اهل منطق
جز عقیده بد نسبت به عقل انکار کننده یا
نسبت به دینی که به نظر میآید بر پایه
این قبیل انکارها استوار است حاصلی نخواهد
داشت میگه که شما اگر بخواید منطقیون رو
به اصطلاح انکار کنید یعنی کلاً بگید
منطقیون هرچی میگن باطله این
عقل شما رو بیشتر زیر سؤال میبره تا منطقی
این رو چرا میگه آری منطقی نوعی بیانصافی
مرتکب شدن یعنی شرایطی که برای برهان گرد
آوردهاند که مجموعه آنها افاده یقین
میکنند ولی سرانجام به مطالب دینی که به
مطالب دینی که میرسن نمیتواند به شرایط
مضبور عمل کند.
باید توجه داشت که فلاسفه هم
در نتیجه باید توجه داشت که بله منطقی
معتقد بودن که هر چیزی رو به روشهای
منطقی میشه شناخت اما بسیاری از چیزایی که
مربوط به دینه در حقیقت از طریق منطق
نمیشه بهش دست پیدا کرد. خب فکر میکنید
آیا این حرف حرف عجیبیه؟ نه حرفیست که
میشه هزاران نظریه و به اصطلاح استدلال
[صدای خرناس] مخصوصاً در عصر جدید براش
اقامه کرد که دین زبان دین جهان دین و
قلمرو دین کاملاً با قلمرو
منطق و مفهوم لوجیک ارسطویی متفاوت هست و
شما نمیتونید با منطق ارسطویی مثلاً دین
رو بشناسید خب یا اثبات کنید ادعاهای دین
رو اینم اینم خیلی حرف عجیبی نیست. چرا
غزالی باید به همچین به خاطر همچین حرفی
ضد فلسفه خوانده بشه؟ طبیعیات میگه که
اونم هیچ مخالفتی با دین نداره
[صدای خرناس] و اما الهیات
الهیاتی که ما میگیم یعنی همون متافیزیکه
میگه بیشتر اشتباهکاریهای فلاسفه در همین
علم است. توجه داشته باشید که غزالی میگه
فلاسفه نمیگه تهافطالفلسفه نمیگه
تناقضهای فلسفه میگه تناقضهای فلاسفه.
بنابراین علیه فلسفه سخن نمیگه. علیه دو
فیلسوف یا چند فیلسوف صحبت میکنیم و
اشتباهکاریهای فلاسفه میگه که زیر آنها
نتوانستن شرایطی را که در منطق برای برهان
یاد کردن در اینجا به کاربندن. حالا در
نتیجه
غزالی میگه که فیلسوفان اومدن گفتن که روش
فکر کردن ما و روش استدلال ما منطقیه.
منطق رو علم میدونستن که برای در هر علمی
و برای هر شناختی آموختنش لازمه. از جمله
[صدای خرناس] برای فلسفه. اما اگر دیدیم
که یک فیلسوفی ادعاهایی میکنه که با
معیارهای منطقی سازگار نیست، نتیجه
میگیریم دچار تناقضگویی شده.
تهافطالفلسفه یعنی تناقضگویی فیلسوفان.
یعنی که فیلسوفان د تا مبنا دارن که این د
تا مبنا با همدیگه سازگار نیست. این روش
[گلویش را صاف میکند] نقد از فلسفیترین
روشهای نقده. در در حقیقت اینکه شما
تناقضهای درونی یک نظام فکری رو کشف کنید
و برجستهش کنید. این بهترین [صدای خرناس]
نوع اساسا خواندن و فهمیدن یک
متن یا یک سیستم فکری هست. غزالی میگه که
اکثر اختلافهایی که بین فیلسوفان هست به
خاطر این هست که اینها مدعای
[صدای خرناس] فلسفیشون با معیار منطقیشون
سازگار نیست. بنابر نقل فارابی و ابن سینا
مذهب ارسطو در الهیات به معارف الهی
مسلمین نزدیکتر است.
فارابی و الهیات گفتن که مذهب ارسطو در
الهیات به معارف الهی مسلمین نزدیکتر
است. اما مطالبی که جمعاً الهیون
آسمانها و در زمین به قدر وزن موری از
علم او به قدری که جمعاً الهیون آسمانها
و زمین به قدر موری از علم او پوشیده
نمیماند. یعنی ارسطو کسیست که دانشش در
توحید و در الهیات کاملاً مثل اسلامه.
بنابراین هیچکس به پای ارسطو نمیرسه
و دیگر اعتقاد ایشان به دیننگی به قدمت
جهان و ابدیت جهان میگه هیچکس هیچکی یکی
از مسلمانها به دنبال این قبیل مطالب
نرفتن
اما در دیگر مسائل از جمله اینکه صفات
خداوندی را نفع کردند و فلان میگهین سخنان
شبیه به مذهب ایشان شبیه به مذهب معتضله
است و مذهب معتضله را نباید با این سخنان
تکفیر کرد و ما در کتابی به نام فیصلتفرقه
بین الاسلام وزندقه فساد رأی آنهایی را که
بیدرنگ مخالفین مذهب خود را تکفیر میکنن
باز نمودیم. یعنی باز غزالی که علیه
فیلسوفان کتاب نوشته معروفه به اینکه کمر
فلسفه رو در تاریخ اسلام فیلسوف غزالی
شکسته میگه ما شرعاً حق تکفیر فیلسوفان رو
نداریم
البته کسایی مثل غزالی
معتقدن که ما و مولوی دیگه معتقدن اساساً
تکفیر خیلی شرایط استثنایی داره مولوی
میگه هیچ کافر را به خاری من گرید که
مسلمان مردنش باشد امید ما چه میدونیم
شاید اون لحظه آخر مسلمون زده باشه ولی به
هر حال این مهمه که تکفیر نمیکنه. بعد
سیاسیات اون بخشی از فلسفه که سیاسیاه
غزالی میگه تمام سخنان فلسفه فلاسفه در
این مورد برمیگردد به مصالح امور دنیایی
و فرمانروایی و سلطنت و آنها آنها را نیز
از کتابهایی که به پیغمبران نازل شده یا
از گفتههای حکمتآمیزی که از پیغمبران
گذشته گرفته گرفتن. یعنی اونچه که
فیلسوفان راجع به سیاست گفتن مجموعهای از
حکمتهاییست که اوناهم از پیامبران گرفتن
چیز جدیدی نیست. ششم اخلاقیات میگه همه
صفات سخنان فلاسفه در این زمینه محصور است
به صفات انسانی و خلقوی آدمی و این فلاسفه
سخنان مضمور را از طریق
به اصطلاح
صوفیه که پاسداران ذکر خداوند هستند
گرفتند و با کلمات خود درآمیخته و برای
ترویج عباطیل خود سخنان خویش را بد آنها
زینت بخشیدان قطعاً در روزگار آنها بلکه
در هر عصری جماعتی خداپرست هستند که
آفریدگار پاک نمیگذارد
که آفریدگار آفریدگار پاک کیی گیتی را از
وجود آنها توهی نمیگذارد و اونها به مردم
خواهند گفت که
به اصطلاح نسبت به نسبت به فیلسوفان هشدار
خواهند داد از درآمیخته نکته رو توجه کنید
از درآمیخته شدن سخن سخنان پیامبران و
صوفیه با کتب فلاسف یعنی [صدای خرناس]
غزالی منتقد
سازگار کردن فلسفه یونانی با مذهب اسلام
هست
این هیچ چیز غیرفلسفی درش وجود نداره و
هیچ چیز غیرمذهبی درش وجود نداره میگه از
درآمیخته شدن سخنان پیامبران و صوفیه با
کتب فلاسفه دو خطرید
یک خطر آفت بزرگ رد فلسفه یعنی اگر شما
حرفای
ادعاهای فیلسوفان رو رنگ و لعاب دینی بدیم
مثل [صدای خرناس] کاری که فیلسوفان اسلامی
کردن این باعث میشه که اون کسانی که با
این عقاعد مخالفن کل فلسفه رم مخالفت کنن
رد فلسفه اینکه گروهی که از اندیشههای
ناتوان
پنداشتهاند که کلام نبوی چون در کتب
فلاسفه آمده و با اباطیل آنها در آمیخته
باید رد کرد و از ذکر آنها خودداری نمود و
هر کس آنها را یاد کند منکر شد. یه یه
عده هستن که حرفای پیغمبر و امامان رو تو
کتابهای فلاسفه میبینن. چون در کتابهای
فلاسفی میبینن میگن پس اینم هیچ اعتباری
نداره و اعتبارش
به اصطلاح اعتبار فلسفیست [صدای خرناس]
نه اعتبار مذهبی.
در نتیجه اون حرفا رو انکار میکنن.
این نکته رو توجه کنین. در اول مقدمه
توافطال الفلاسفه
قزادی انگیزه خودش رو از این نوشتن این
کتاب این میدونه که یک عدهای در
[صدای خرناس] روزگار ما پیدا شدن که ارسطو
و افلاطون که فیلسوفان یونانی هستن اینها
رو تبدیل کردن به پیامبران خودشون و همون
طور سخنان اینها رو اخذ و نقل و
ترویج میکنن که انگار دارن سخنان ان یک
پیامبر و امام معصوم رو دارن نقل میکنن.
میگه غزلالی میگهین شیوه سست خردان است که
حقیقت را به اشخاص میشناسن نه اینکه
اشخاص را به حقیقت. یعنی در حقیقت غزالی
در کتاب تارفدالفلاسفه
دفاع میکنه تلویحاً از ارسطو و افلاطون.
میگه که اینها از ارسطو و افلاطون پیغمبر
ساختن. نمیگه اونها ادعای پیغمبری کردن.
میگه که از علی نقل میکنه که حق را به
اشخاص نشناس بلکه حق را بشناس تا اهلش را
بشناسی. خردمند آگاه نخست حق را میشناسد.
سپس در سخن نظر میافکند و گوینده
گوینده آنچه بر حق چه بر باطل.
میگه ما باید استدلال کنیم. ما نمیتونیم
حرفو بر اساس اینکه چه کسی گفت بفهمیم.
جاهز میگه نحن ابنا الدلیل. ما فرزندان
دلیل هستیم.
و بعد بدونیم که در این بازار مکاره عالم
کل شیاط هست کسانی که عقلفروشن کسانی که
فضلفروشن کسانی که فلسفه فروشن کسانی که
حقیقت فروشن کسانی که حکمت فروشن فرزانگی
فروشن
میگه که
باید بنابراین باید بصیرت داشت وگرنه
تازهکار دهاتی در معامله با حق بازان زیان
میبین نه صراف خبره در جهانی به سر
میبریم که باید صراف خبره بود وگرنه
سر سرتون کلاه میره کلی اسکناس تقلبی رو
بهتون میندازن در نتیجه باید بدونید که
شیادانی که به نام فلسفه فریب کاری میکنن
چه کسانی هستن
به راستی قسم غزالی میگه مادام که بیشتر
مردم به خود حسن زن دارند و خویشتن را به
حد کمال ماهر و با خرد و قادر به تمیز حق
از باطل و هدایت از گمراهی میدانند باید
آنها را از خواندن کتب اهل ذلال بازداشت.
میگه تا زمانی که آدمها
درک
عمیق
درک
عقلانی درک علمی از چیزها ندارن و فکر
میکنن هرچه که اونها باور دارن درسته و
هرچی که اونا باور دارن غلطه. یعنی درک
عامیانهای از حق باطل دارن. اینها رو
نباید اجازه داد که کتب گمراهکننده از
جمله کتب فلاسفه رو بخونن. چرا؟ بهخاطر
اینکه اینها قدرت تحلیل ندارن. در نتیجه
کتابهای فلاسفه رو، حرفای فلاسفه رو به
عنوان حرفای پیغمبران اخذ میکنن و در
نتیجه این ایمانشونو به باد میدن.
میگهطایفهای از آنهایی که به ژرفای علوم
راه نیفته و دیده آنها به غایات نهایی
مذاهب. توجه میکنید؟ مسئله مذهبیه. درست
باز نشده به بعضی از کلمات پراکنده
پراکنده ما در تصانیفی که درباره اسرار
علوم دینی کردیم اعتراض نموده و پنداشتن
که این سخنان از گفتههای فلاسفه باستان
است. میگه من در برخی از کتابهاهم غزالی
میگه نقل قولهایی از فلاسفه آوردم عدهای
فکر کردن که من اون نقل قولها رو بهشون
ایمان دارم و در نتیجه نقل قولها رو به
عنوان استدلال و به جای استدلال به جای
دلیل و برهان به کار میبرم. میگه که نه
این اینطوری نیست. میگه که من حرفی رو که
میشنوم میسنجم و اگر فی نفسه معقول و با
برهان استوار و مخالفتی با قرآن و سنت
نداشته باشد ضرورت ندارد متروک و محجور
گردن.
اگر بخواهیم این در را بکشاییم و هر سخن
حقی را که قبلاً از خاطر اهل باطلی گذشته
مطرود بده میگه ممکنه یه آدمی آدم باطلی
باشه. یعنی مثلاً کافر باشه ولی حرف درستی
بزنه و بهعکس. بنابراین باید ما شیوه
سنجیدن، شیوه قضاوت کردن درباره ادعاهای
دیگرانو یاد بگیریم تا فارغ از اینکه چه
کسی سخنی رو میگوید اون سخن رو بر اساس
خودش قضاوت کنه بر اساس گویندهش. میگه که
کمترین درجه دانشمند این است که از عامی
صرف امتیاز پیدا کنن. میگه کمترین تفاوت
دانشمند با دیگران اینه که مثل عوام فکر
نکنه.
یعنی بتونه تحلیل کنه بتونه سفید و سیاه
نبینه بتونه درست و غلط نبینه بتونه خیر و
شر نبینه بدون بتونه
غیر از ایمان و انکار یک نوع مواجهه دیگه
هم داشته باشه پس وی از انوین بیزاری
نمیجوید هرچند آن را در شاخ حجامتگر یابد
میگه عسل که انقدر با ارزشه کسی نمیگه که
چون حجامتگران هم توی شاخ آخه این کار
کثیفیه دیگه خون و حجام آلودگی و اینها
چون حجامت تو شاخشون عسل میریزن و
استفاده میکنن پس ابزار خونگیریه پس این
ماهیت عسل رو تغییر میده نه
اگر خون پلیده و در حجامت خون
جریان پیدا میکنه این به این معنا نیست که
به اصطلاح اون عسلی که آمیخته شده با این
خون هم اون هم پلید هست پس اگر در ضرب حرف
حجامت نیز قرار گیرد پلید نخواهد بود و
این پندار باطلیست که در بیشتر مردم قار
اگر سخنی را به کسی نسبت دهند که مردم به
او حسن اعتقاد داشته باشن هرچند باطل باشد
آن را میپذیرن و اگر به کسی نسبت دهند که
درباره به اعتقادی خوش نداشته باشن آن را
مردود میدانن چقدر چقدر چقدر چقدر این
نکته درسته و در مورد ما صادقه در مورد
فرهنگ ایرانی اسلامی صادقه در فرهنگ ما
حقیقت یکیست و و جز آن باطل هست و حقیقت
رو از طریق
شنیدن از
منبع الهی باید آموخت گوش نامحرم نباشد
جای پیغام سروش یعنی که هر کسی نمیتونه
به حقیقت دست پیدا بکنه و حقیقت رو باید
از کسی شنید بنابراین اینکه حقیقتو رو از
چه کسی میش اونکه چه چیزی رو میشنوی مهم
نیست اینکه چه کسی چیزی رو به تو بگه
بنابراین برای شما لازم نیست که لزوماً
اون اون رو استدلالی داشته باشین، دلیلی
داشته باشین. یومنون بالغیب به چیزی که
نمیدونن، نمیشناسن، نمیبینن
و آگاهی ندارن ایمان میارن. در نتیجه
فهمیدنم لازم نیست. چونکه
اساساً داریم راجع به حقیقتی صحبت میکنیم
که متعالیست. یعنی فراتر از انسانه و
انسان اگر توانایی فهم اون حقیقت رو داشت،
اون حقیقت دیگه لایتناهی و مقدس نمیبود.
حقیقت را یعنی مردم ما اونچه که رایجه این
نکته کاملاً درسته حق را به اشخاص اشخاص
میشناسن دیدین که ما در فضاهای ما هم
اینطوریه اگر شما شاه طرفدار
به اصطلاح شاهزاده هستین هر کاری شاهزاده
بکنه توجیه میکنید اگه طرفدار پزشکیان
هستین هر چیزی پزشکی میگه توجیه میکنین
اگه طرفدار ترامپ هستین هر چیزی ترامپ
میگه توجیه میکنین یعنی اینکه این روش
روش رایج و غالبیست در بین انسانها که
درستی حرف رو
از اعتقادشون به درستی به به اصطلاح
اعتمادشون به شخص گوینده استنتاج کنن.
خطر دیگری که داره یعنی خطر دیگر در دسترس
قرار دادن کتابهای فلسفی برای عموم اینه
که حرفای فلاسفه
مثل ه حرفای حکما و پیغمبران و صوفیه میشه
و با اگر شما حرفهای پیغمبر مثلاً فرض
کنید ملا صدرا در اثبات حرکت جوهری از
جمله استناد میکنه به یه آیه قرآن
که
تمرسهها خب آیه قرآن که خب میگه اگر شما
حرف فلاسفه رو کنار حرف پیغمبر بیارید خب
اون که میخونه اعتبار حرف فلاسفه رم هم
عرض حرفای پیغمبران میگیره و در نتیجه
حقانیت اونها
پیشاپیش بدون تحقیق ایمان میاره. خب این
حرف بسیار درستیست. کاملاً باز این حرف
درست. یعنی میبینید این انتقادها کاملاً
درسته. میگه که و این خود نوعی در باطل
افتادن است و همین به علت همین زیان و خطر
و خیانت است که باید مطالعه آن کتب آنها
را کرد یعنی [صدای خرناس] مطالعه فلسفه
برای کسی که
دانش فلسفی و روش تحلیل عقلانی نداره
ممنوعه این حرف خیلی حرف عجیبی نیست
حرفیست کاملاً فلسفی یعنی
افلاطون اگه اشتبا اشتباه نکنم حتی
میبینیم که افلاطون اولین آکادمی رو درست
میکنه با فلسفه بشه آموخت بنابراین برای
افلاطون آموختن فلسفه خودش یک موضوع
فلسفیست افلاطون شرط میذاره برای اینکه
شما فلسفه بخوانید یکی از شرطا شرط سنیه
فکر کنم بالای ۴۰ سال میگه قبل از ۴۰ سال
شما فلسفه نباید بخونید و سقرات خیلی
هشدار میده میخواه جوونها رو زیاد نباید
گذاشت فلسفه بخونن باید سنشون بالا بره به
خاطر اینکه جوونها
نمیتونن بر
به اصطلاح غرائضشون بر هواهای نفسانیشون
بر شور و شر جوانیشون غلبه پیدا بکنن در
نتیجه باعث میشه که از فلسفه برای مقاصدی
غیر فلسفی استفاده کنن همون طوری که در
یونان سوفستاییا از دانش استفاده میکردند
برای مقاصد
کاملاً
بیگانه با حقیقت یعنی از دانششون استفاده
میکردن برای به اصطلاح
تأمین منافعشون نه برای تبیین حقیقت در
نتیجه خطری که
سغرات خیلی نسبت بهش هوشیار شد این بود که
در حقیقت قدرت سخنوری و دانش بشری یعنی
عقل بشری در برابر حقیقت یاد گرفت قرار
گرفته خب خب به همین دلیله که حتی کانت
کانت یک سمستر به جای اینکه سیلابس بنویسه
یه جستار منویسه راجع به اینکه چگونه
فلسفه باید خونه و در اون سیلابس
یک
نقد میکنه از اینکه نباید فلسفه رو در
اختیار جوونها قرار داد یا جوونها نباید
در رشتههای فلسفه درس بخونن یه محدودیت
سنی باید وجود داشته باشه اگه اشتباه نکنم
۲۴ سال یه همچین چیزی رو به عنوان محدودیت
میگذاره که شما بتونین از فلسفه درست
استفاده کنین میخوام بگم بازم اینم چیز
عجیب غریبی نیست که غزالی میگه و کاملاً
امروزه هم حتی توجیه داره چه برسه به اون
موقع
میگه که
قدیم میگفتن
چیز دادن تیق دادن دست مستی زنگ ها یه
ابزاری رو میدید دست کسی که نمیتونه
استفاده کنه ازش در نتیجه استفاده خطرناک
میکنه. میگه همچنان که واجب است کسی را
که با شنا نیک آشنا نیست از لغزشگاههای
رودخانهها بازداشت. میگه همون طور که کسی
که شنا بلد نیست باید هشدار بهش بدی که
اینجا
جاییست که باید شنا بلد بود وگرنه نباید
وارد آب شد. درست
کت کتابها همین طوره. کتابهایی که شما
آمادگی برای فهم و برای تحلیلشون ندارید و
در معرض این هستید که به هر حرفهاشو به
خاطر
به اصطلاح اعتماد یا اعتقاد یا ایمانی که
به گوینده دارید حرفاشم درست بپندرید و
حقیقت بپندارید میگه باید پرهیز کنید مردم
را هم از خواندن این کتابها باید سیانت
کرد
همون طور که یک کسی که شنابلد نیست رو از
فرو رفتن در آبهای ژرف و همچنان که
کودکان را باید از دست زدن به مار مانع
شد، گوشهایشان را نیز باید از شنیدن آن
سخنان سخنان در هم آمیخته بازداشت.
بنابراین مسئله چیه برای غزالی؟ مثلاً
برای غزالی اینه که شما سخن حق بگید و
بتونید برای سخن حقتون استدلال بیارید نه
اینکه نقل قول فیلسوفان رو به عنوان برهان
ازش استفاده کنیم.
میگه که
همون طور که
میگه دانشمند
مثل آدمیست که نیازمند تریاقه یعنی
نیازمند به پادزهره
او باید بشناسه که پادزهر چیه و برای چی
به کار ببره مگه نه خود پادزهر میتونه
مثل زهر عمل کنه و همچین چنان که مستمند
بیچارهای که به پول احتیاج دارد اگر از
قبول طلایی که از کیسه دغلساز بیرون آمده
اظهار کراهت کند واجب از مطلوب اوست و
باید برای او توضیح داد که همسایگی میان
سکه درست و نادرست سکه درست را نادرست و
نادرست را درست نخواهد ساخت.
[صدای خرناس]
میگه که اگر باید به آدمها توضیح داد که
همون طور که من اگر نیازمند پول هستم اگر
یکی سه طلا به من دادن نصف این طلاها
تقلبیه به این معنا نیست که نصف بقیهشم
تقلبیه بنابراین حرفای فیلسوفانم همین
طوره اگر نصفش غلطه بخشش غلطه دلیل نمیشه
که بخش دیگهش نادرست باشه
و همچنین همزیستی میان حق و باطل حق را
باطل و باطل را حق نخواهد ساخت فوقالعاده
مهمه این این این به اصطلاح بصیرت این
توجه و این
اصل راهنمای فکری که غزالی مطرح میکنه
میگهین بود آن اندازه از خطر فلسفه و فساد
آن که میخواستیم یاد کنیم توجه میکنین؟
این این بسیار بسیار مهمه در نهایت در
نهایت این فرجام فکریش ببینید به کجا
میرسه میاد دین و مذهب و صوفیه و نمیونم
همه اینها رو به اصطلاح بررسی میکنه و
میگه که
علم علم حقیقی با فراگرفتن علومی که بیشتر
مردم بدان اشتغال میورزن حاصل نمیشود
زیرا اینگونه علم جز گستاخی به خدا نیست و
بعد میگه که
علم باید ذخیرهای باشه برای نفس در آخرت
و
این آن است که میخواستم در نگو فلسفه و
طریقه
بنابراین شما برای به دست آوردن علم یعنی
شناخت نه به اصطلاح مهارتها و حرفهها و
صنایه میگه که برای شناخت حقیقی
شما باید به در حقیقت
منبع قدسی و الهی
رو بیارید به دلیل اینکه
تنها مرجعی که میتونه به شما حقیقتو بگه و
محدود در تجربه انسانی و محدود در جهان
مادی نمونه این فقط دین هست میگه که این
است راه تحصیل میگه که هر کس به کارهای
شگفتانگیز و امور غیبیهای که در قرآن
یا با زبان خویش در اخبار از آنها اطلاع
داده و آنچه را در باب آخرالزمان گفته به
علم ضروری در میآورد که وی به مقام
مرحلهای رسیده که ذوق عقل است و دیده غیب
بین به دست آورده که جز خواص به درک آن
راه نمییابد این است راه تحصیل علم ضروری
برای تصدیق نبی برای هشدار هشدار فلسفه
بافان همین اندازه بسنده هست که به نهایت
به علت نهایت احتیاجی که در این روزگار بد
داریم ما آن رو یاد کردیم. خب ببینید
بنابراین
فرق بگذاریم بین تصورات غلطی که از فلسفه
هست تصورات نادرستی که از کار فلسفه ورزی
از شخصیت منش و نقش فیلسوف در جامعه و
نقش فلسفه در زندگی انسان و تصورات
کاملاً خرافه آمیز و اسطورهای از
به اصطلاح کارکردهای فلسفه و همین طور
مقام و جایگاه فیلسوف اینها رو اگر ما به
اصطلاح نتونیم درست نقد بکنیم اونوقت
متوجه
اون
شیوهها و الگوهای
عقلانیته
که ویژه فرهنگ ما هست و ویژه سنت ما هست
هم نخواهیم شد یعنی اگر فکر کنیم ابن
تیمیه چون ابن سینا و فارابی رو نقد کرده
بنابراین
ضد فلسفهست و یک سلفی به شمار میده یه
عقلستیز به شمار میده این کاملاً اولاً ضد
فلسفه است به خاطر اینکه فلسفه اساساً شما
رو از پذیرش بیچونه چرای هر سخنی باز
میداره و ثانیاً باعث میشه که شما متوجه
نشین که ابن تیمیه یکی از بزرگترین
چهرههای عقلانیته و و غزالی و دیگران و و
نفهمید نوع عقلانیت خاص اون رو که بسیار
مهم هست و چه بسا برای امروز ما اندیشیدن
و تأمل درباره او به هیچ وجه اهمیت ناچیزی
نداره.
یک آثار زیادی هست در این زمینه. من حالا
بعضیاشو در چیز میگذارم در باق فل گروه
تلگرامی باق فلسفه میگذارم که مثلاً
ببینید که نقدهای ابن تیمیه به ابن رش یا
به ابن سینا چیه و نقدهایی هست که
نقدهاییست که از نظر فلسفی موجهند توجه
کنید نقدهای غزالی نقدهای ابن تیمیه و
نقدهای بسیاری که در تاریخ ما بر فیلسوفان
شدن از نظر فلسفی موجهن
من یک مقالهای نوشتم راجع به فلسفه
اسلامی ملاحظاتی چند که در سایت آسو منتشر
شده اون رو هم من در واقع فلسفی میگذارم
اون هم باز اشاراتیست به همین نکتههایی
که گفتم خب بنابراین اگر بخوایم این سؤالو
مطرح بکنیم که پس فلسفهای که
انقدر
در عصر جدید گفتن مهمه و مادر همه علومه و
پیشرفت و تمدن و تجدد و اینا وابسته است
به پیشرفت در فلسفه و و شاخههای فلسفی
واقعاً چیه فلسفه؟ واقعاً فلسفه چه
ارتباطی با مدرنیته داره؟ فلسفه چه
ارتباطی با تمدن داره؟ فلسفه چه ارتباطی
با توسعه داره؟ فلسفه چه ارتباطی با
اقتصاد خوب داره؟ با دموکراسی داره؟ فلسفه
چه ارتباطی با صلح داره؟ فلسفه چه ارتباطی
با زندگی روزمره من داره؟ فلسفه چه
ارتباطی با بچهها داره؟ فلسفه چه ارتباطی
با کمتوانها یا دیسیبلها داره؟ فلسفه چه
ارتباطی با اقلیتها داره؟ فلسفه چه
ارتباطی با سرکوب شدگان داره؟ فلسفه چه
ارتباطی با
نظام تبعیض آمیز اقتصادی و سیاسی در جهان
داره؟ اگه بخوایم اینا رو بدونیم در وحله
اول هر آنچه که راجع به فلسفه و فیلسوفان
میدونیم باید همه رو بذاریم جارو کنیم و
بگذاریم پشت در. فلسفه اون چیزی نیست که
ما فکر میکنیم. به طور معمول از جمله
نمونهای که آوردم فرار از فلسفه آقای
خرمشاهی یه نمونهایست از شکلی که قالب
هست در تلقی ما از فلسفه. حرفایی که آقای
دینانی میزنه راجع به فلسفه اصلاً اون
فلسفهای نیست که به اصطلاح ما میخوایم
راجع بهش صحبت کنیم و برای زندگی مفید
میدونیم. ستایشهای بسیار زیادی که از
فلسفه و عقل شده در فرهنگ ما مثل
ستایشهایی که از زبان شده باید بدونیم که
لزوماً این ستایشها به نفع عقل یا زبان
یا فلسفه نیست. یعنی اگر فلسفه رو شما
تقدیس کردید یعنی اگر به صدرال ملا صدرا
گفتید صدرتین
و اونو عارف کامل ربانی دونستید اگر او رو
واصل به حق دونستید خب دیگه
اصلاً فلسفه کار شما نیست نباید برید سراغ
فلسفه و ملا صدرا هم به شما همین رو خواهد
گفت فلسفه ملا صدرا هم به شما خواهد گفت
که مبادا کتابهای من رو به دست ناحلان
بدید من ننوشتم این رو برای همه مردم
مثلاً ما میگیم سهروردی نماد فیلسوف
ایرانی یا احیاگر فیلسوف ایرانیه. توجه
داشته باشید که کتابای اصلیشو به عربی
مینویسه و در همون کتابها هم میگه که
مرادش از به اصطلاح پهلویون کیا هستن؟
مرادش از به اصطلاح فلسفه اشراق فلسفه
ایرانی به مفهوم جغرافیای کلمه نیست. قصه
غربت غربیه منظورش از غرب یک مفهوم کاملاً
فلسفیست نه مفهوم جغرافیایی و بنابراین از
توی فلسفه سهروردی شما نمیتونید فلسفه
ایرانی به مفهومی که ما بهش نیازمندیم
دربیارید و همه تلاشها مثل تلاشهای
کسانی مثل آقای نصرالله پورجوادی و دیگران
و دیگران برای
جعل یک فلسفه ایرانی در حقیقت یک نوع از
خودباختگی و غرب زدی دگی و یکی از
عارضههای
به اصطلاح ذهن ایرانی در عصر جدید به شمار
میره که باید از جنبههای مختلف به بررسی
نقد و درمان اون پرداخت یعنی هم از جهت
روانشناختی هم از جهت اخلاقی هم از جهت
جامعه شناختی و دیگر خب من این جلسه رو
طولانی شد اجازه بدید که من این جلسه رو
ادامه بدم فردا
و در حقیقت بگم م که
از فلسفه چه تلقی باید داشت که بشه گفت
این تلقی اصیلیست یعنی بگیم که فیلسوفان
اصیل و اساساً فلسفه برای پاسخ به چه
نیازی به وجود آمد و چه دردی رو قرار بود
که درمان کنه و ثانیاً امروزه فلسفهای که
ما بهش نیاز داریم چه فلسفهایست و و
چگونه میتونیم
اون رو بیاموزیم و چگونه میتونیم با
آموختن
همه عمر یعنی لایف تا اجوکیشن با یک نه یک
آموختن موقت دورههای بلکه با یک آموختن
تمام
عمر تمام وقت و بیوقفه فلسفه زندگیمون رو
در شکل دیگری بفهمیم و شکل دیگری تدبیر
کنیم و از بحرانهای واقعی که در سطح فردی
و اجتماعی باهاش دست و پنجه نرم میکنیم
از اونها بتونیم رهایی پیدا بکنیم. به
عبارت دیگه از دوران یونان بستان فلسفه رو
با پزشکی همیشه مقایسه میکردند و فلسفه
طب روح و پزشکی
فلسفه بدن بوده.
بنابراین تمثیل فکر کنید به اینکه شما اگه
مریض نباشید هیچ موقع دنبال پزشکی نمیرید.
بنابراین کسی که سالمه اصلاً نه براش مهمه
پزشکی چیه نه براش مهمه که پزشکی چگونه
برا آموخته کسی براش پزشکی مهمه آموختنش
یا به اصطلاح پزشک شدن یا نزد پزشک رفتن
که چیزی به نام درد رو بفهمه
و معتقد باشه که این درد با
عقل انسان میتونه راهی برای درمان این
درد پیدا بکنه. بنابراین میریم سراغ
پزشکی. پزشکی محصول یه علمیست که
اساسش دلیل به وجود اومدنش درده. گفت
دلیل همین اختراع احتیاجه و اگر درد نبود
پزشکی هم معنا نداشت. بنابراین فکر کنیم
به اینکه چه دردی باعث شد که فلسفه به
وجود بیاد. فلسفه قراره که چه دردها و چه
رنجهایی از انسان رو
در حقیقت پاسخ بده که در دین نمیشه اون رو
پیدا بدیلی براش پیدا کرد در ادبیات نمیشه
براش بدیل پیدا کرد در مثلاً فرض کنید هنر
نمیشه درش پیدا کرد در ساینس نمیشه پیدا
فلسفه چه گرهی رو باز میکنه که ما میتونیم
همچنان خود رو نیازمند فلسفه بدونیم. خب
طبیعتاً تصور کنید یک همچین
علم یا یک همچین هنر حیاتی هنری که مدعیست
که هنر زندگیست و هنر
خوب زیستن هست طبیعیست که میتونه هزاران
و میلیونها شیاد و میلیونها
نمونه تقلبی داشته باشه. یعنی طبیعیست که
این پول واقعیست که تقلبیشم میسازن دیگه.
بنابراین شما بدونید که از زمان سغرات تا
امروز هم سقرات از شبه فیلسوفان و از
شیادی فلسفه فروشان و فلسفه
فیلسوفنمایان سخن میگه هم در عصر ما بنا
یکی از کارای مهم فلسفه مبارزه با شبه
فلسفهست و مبارزه با کسانیست که فل از
فلسفه نه به عنوان یک شیوه زیستن برای
انسانی زیستن بلکه یک نوع کالا یک نوع
ابزار برای
منافع مادی استفاده میکنن. چه اون کسی که
میره فلسفه میخونه معلم فلسفه بشه چه کسی
که فلسفه میخونه تا به اصطلاح ایدئولوژی
خاصی رو توجیه کنه. تمام اینها از فلسفه
اصیل به دورن. بنابراین ببینیم اون فلسفه
اصیل چی بود و فلسفه اصیل در پی چه دردی
به اصطلاح پیدا شد. و بعد اونوقت بفهمیم
درد روزگار ما چیست و آیا این درد روزگار
میشه با چیزی به نام فلسفه با شروع یارو
شد یا نه؟ من فردا همین ساعت این بحثو
ادامه خواهم داد.
[صدای خرناس]
بله خیلی ممنون خسته آقای خرج
کنم بیش از ۲ ساعت
خدمت شما بودیم و
مطالب
خوبی عنوان شد که حالا امیدوارم که دوستان
دوستان حاضر جلسه ما معمولاً خب
علاقهمندان به
سطح هستن و بحث رو دنبال میکنن.
فردا فرمودید ادامه همین جلسه هستش یا
تایتل فرق میکنه؟
در حقیقت در فردا راجع به شیوههای همین
آموختن از راههای نرفته در حقیقت
شیوههای فلسفه آموزی که امروزه ما
مخصوصاً ما ایرانیها میتونیم به کار
ببریم و شیوههاییست معمولاً
نامتعارف و و معمولاً
ازش نام برده نمیشه و ناشناخته است و در
عمل هم در عمل و در سخن غریب و غایب هست
چه شیوههایی هست برای فلسفه آموختن؟ غیر
از اون شیوههایی که تاکنون ما پیش
گرفتیم. مثلاً فرض کنیم خواستیم کانتو
بفهمیم همونجا رفتیم سراغ کانت که رفتیم
سراغ ملا صدرا
آیا میشه یه شکل دیگهای فهمیید؟ حتی ابن
سیناال صدرا م میشه یه شکل دیگهای فهمید
غیر از اون شکلی که تاکنون تدریس و تعلیب
داده شده
راجع به آموزش فلسفه راجع به فلسفه آموزش
راجع به فلس فلسفه آموزش فلسفه فردا سخن
خواهم
بسیار خب خیلی ممنون من تا اونجایی که
میفهمم
و یاد گرفتیم از جلسات
و کلاسهای مربوط به
شما در واقع ما موقعی میریم سراغ فلسفه که
یک
بحثی یک مسئلهای رو
برامون مسئله باشه و یک مفهومی یه گیری تو
یه جا داشته باشیم اون موقعست که فلسفه رو
میشه از اونجا
آغازید
و
بعضی وقتا میپرسم دوستان ما از کجا شروع
کنیم چهجوری و
بهمون معرفی کنید کتاب و اینا خب این در
واقع شیوه
درستی به نظر نمیرسه همینوری از یه جایی
شروع کردن و دقیقاً از همون جا باید شروع
کرد که اون مسئله
مطرح [صدای خرناس] میشه یک یه یه وقتایی
من نگیرم شما راجع به
رواقیون صحبت بکنید
و
این بحث استوئیزم یک بحثیه که تو خود
فلسفه هم یه مقدار بحث برانگیز هست و اون
رو
نمیدونم
سوال میکنم که اون
اون خودشون خیلی چیز نمیدونن فلسفه نمیومن
و اینکه چهجوری میشه که نشانههای اون رو
توی
فلس توی حالا نمیخوام بگم فلسفه خودمون
که یه مقدار با احتیاط معمولاً باید راجع
صحبت کرد ولی توی
ادبیات کهن ما رگههایی از
رواقیون
هست و بهخصوص توی سعدی
و اون ملاحظاتی که با حاکمیت ت داره و
همچنین در حافظ میشه اینو ربط و نسبت داد
یا اون هم باید خیلی احتیاط کرد چون حالا
بحث ترجمه پیش میاد بحث فهم از
فلسفه و اون ارتباطی که آیا وجود داشته یا
نداشته و اگر وجود داشته بین اونا آیا
میتونستن
زبان یونانی اون موقع رو
فهمیده باشن یا خیر این اینم اگر امروز
فرصت هست که امروز اگر نه میتونیم فردا
مطرح
ببینید بعد یه جلسه مفصلتر صحبت کرد راجع
فلسفه ما چیه اصلاً چه نوع فلسفهایه
ببینید یه نکتهای که از اقبال خوندم از
اول به اصطلاح مقدمه یعنی پاراگراف اول
کتاب اقبال خیلی مهمه توضیح میده تفاوت
فرهنگ ای فلسفه ایرانی رو با فلسفه هندی
میگه فلسفه ایرانی یک فلسفهای نیست که در
تمام ابعاد زندگی ایرانیها وجود داشته
باشه. یعنی جهانه اونها رو فرا نمیگیره.
برخلاف فلسفه هندی که تمام جهانشون بر
اساس فلسفهشون قابل فهم هست. خب این خیلی
نکته مهمیه. ما ما چقدر ابن سینایی فکر
میکنیم؟ چقدر شکل سهروردی فکر میکنیم؟
تمام اینایی که ادعای امروزه ادعای
ایدئولوژی اسلامی دارن چقدر میتونن
اعتقادات
به اصطلاح شهروردی رو بنیان فکر امروزی
خودشون قرار بدن؟ هیچی بنابراین فلسفه یک
شاخه خیلی کمرنگ تکه تکه منقطع و فرهنگ و
به اصطلاح فرعی در تاریخ ما بوده و از اون
طرف در کل ما از همه چیز تأثیر پذیرفتیم
از رواقیها تأثیر پذیرفتیم اسلام یعنی از
مسیحیا تأثیر پذیرفته از بودیستها تأثیر
پذیرفته اما هیچ کدوم این از این تأثیر
پذیریها تأثیر پذیری سیستماتیک و
کانسپتال لایز نیست یعنی خودش آگاه به این
نیست که من دارم تأثیر میپذیرم اساساً
تأثیر پذیری امر منفیست چون شما اگر به
حقیقت فهم پیدا نمیکنید به حقیقت ایمان
پیدا میکنید وقتی به ایمان حقیقت ایمان
پیدا کردید دیگه شما نباید به چیز دیگری
آلوده بشید از جمله تأثیر هرچه جزانهست
بنابراین اگر شما یک عارف مسلمان هستید
نباید از اونچه که مسیحیت شناخته میشه که
متأثر بشید بلکه باید به این اعتقاد برسید
که ادیان همه یکین و چون ادیان همه یکین
حقیقت واحدی رو بیان میکنن. بنابراین
مولوی معتقد نبوده که مثلاً از مسیحیت
تأثیر پذیرفته یا ابن عربی معتقد نبوده که
از مسیحیت تأثیر پذیرفته. در حالی که
تأثیر اینها از تأثیر پذیریشون
فوقالعاده پررنگ و ساختاریست. اونها
معتقد بودن حقیقت یکیست و این حقیقت یک
نور واحدیست که جلوههای گوناگون داره.
پیامبران جلوههای گوناگون این هستن. گفت
که گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیم ز ترکستان نیمیم ز فرقانه نیمیم ز آب
و گل نیمیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا
نیمییم همه دردانه میخواد بگه این منم
دیگه همه این جلوهها جلوههای حقیقته خب
در نتیجه سعدی از خیلی چیزا تأثیر پذیرفته
ولی نه آگاهانه و نکته مهم اینه که فرهنگ
غربی [صدای خرناس]
از یونان به این طرف و اساساً فلسفه
فلسفه یعنی خودآگاهی و این خودآگاهی
خودآگاهی سیستماتیکه یعنی خودآگاهی در یک
زمینه خاص نیست خودآگاهی یعنی که شما
اونچه رو که میدونید بتونید توضیح بدید
که چرا میدونید یا اونچه رو که بلدید
بتونید توضیح بدید که چرا بلدید چهجوریه
مثلاً یه معمار خودآگاه داریم یه معیار
معمار ناخودآگاه معمار خودآگاه کسیه که بر
اساس ذوق و قریحه و غریضه و تمرین و تقلید
معماری رو یاد گرفته. قشنگ میتونه برای
شما یه عمارت جالب بسازه ولی نمیتونه به
شما توضیح بده که من چرا این معماری رو
اینگونه
به اصطلاح طراحی کردم. فلسفه معماریشو
نمیتونه توضیح بده. بنابراین از قبلم
نقشی نمیکشه. درست مثل شاعران ما مثل به
اصطلاح
حتی فیلسوفان ما اینها یک
الگوی
شخصی نداشتن برای اینکه ما چگونه به این
دلیل رسیدیم ما چگونه به این استدلال
رسیدیم ما چگونه به اصطلاح
عقیدهمون عوض شده یعنی نمیتونن به صورت به
آگاهی خودشون خودآگاهی داشته باشن فرهنگ
ما فرهنگ ناخودآگاهیه
یعنی در فرهنگ فرهنگ ما همه چیز هست.
مهم این نیست که چه چیزی در کجا هست در
همه فرهنگها نمایش هست در همه فرهنگها شعر
هست در همه فرهنگا نقاشی هست در همه
فرهنگها نمیدونم دین هست در همه فرهنگها
ذوق و سلیقه و اینا هست تفاوت فرهنگ غرب
با فرهنگهای دیگه دقیقاً همین خودآگاهیشه
یعنی اونچه که براش اصالت داره آگاهی نیست
یعنی براش مهم نیست که این چیزی که من
میگم درسته یا نه؟ براش مهم اینه که بدونه
چرا این چیزی که فکر میکنه درسته درسته.
بنابراین در تفکر غربی همیشه روش مهمه نه
محتوا و این روشه که موجب میشد شما سیستم
داشته باشید. ما در فرهنگمون نه سیستم
داریم چون سیستم نداریم روش هم نداریم ما
کتاب گفتار در روش راه بردن عقل دکارت رو
هم کاملاً به شیوه غیر غرب روشی خوندیمش
یعنی ما این کتاب رو گفتاری در روش
نخوندیم بلکه گفتاری در دانش خوندیم در
نتیجه به جای اینکه شک بکنیم یقین پیدا
کردیم مدرنیته ما مدرنیته
ناخواسته منتها خودباور و خوشبین
یقینیست ولی مدرنیته اروپایی مدرنیتهست
بسیار بدوین شکاک و مدام نفی کننده خود
بنابراین برای انسان مدرن
سخن گفتن از داشتن چیزی
یا دروغه یا توهمه من باید دلیل موجهی
داشته باشم که بگم چیزی مال منه
بهخاطر همین مالکیت یه کانسپت خیلی پیوتال
و محوری هست. من چهجوری میتونم بگم این
فرهنگ مال منه؟ این تاریخ مال منه؟ این
زبان مال منه؟ این فلسفه مال منه؟ اینا
مفاخر ما هستن. اینها
به اصطلاح داراییهای
مشترک ملت هست. چهجوری میتونم از داشتن یه
همچین چیزایی صحبت بکنم؟
در نتیجه میبینید که در نگاه از نگاه
غربی فرهنگ در اصطلاح مدرن کلمه هرگز به
معنایی به کار برده نمیشه که بشه به داشتن
اون افتخار کرد
برعکس کشورهای به اصطلاح توسعه نیفته که
فرهنگ درش چیزی هست که میشه بهش افتخار
کرد یعنی چیزی هست که میشه داشت مثل ثروت
میمونه مثل معادن طلا و به اصطلاح معادن
نفت میمونه، چاههای نفت میمونه و ما
میتونیم بگیم بله ما
از نظر اقتصادی به خاطر اینکه نفت داریم
اینیم و اون هستیم ولی آیا میتونیم بگیم
ما از نظر تمدنی اکنون در یک موقعیت خیلی
درخشانی هستیم به دلیل اینکه ابن سینا و
فارابی و مثلاً ابوریحان بیرونی و زکریای
راضی داشتیم ها
اونوقت
این سؤالم چیز میشه دیگه آیا سعدی رواقیون
چقدر برا ما تأثیر پذیرفتن اینا به چه درد
ما میخوره دانستنش در نتیجه اینها رو در
یک جلسه دیگری صحبت خواهیم کرد
بله خیلی ممنون اگر دوستان
به این منابع میخوان دسترسی داشته باشن
منابع
زیادی رو آقای خلجی در اختیار ما میذارن
در باق فلسفه
اونا فرستاده میشه و
برخی از اونا رو من ازشون استفاده میکنم
بیشتر بازشون میکنم توی جامعه باز کانال
تلگرامی جامعه باز
از تأثیر
و عرفای ما از مسیحیت صحبت به میون اومد
یک کتابی رو آقای خلجی معرفی کردم
یه مقدار من روش کار کردم به اسم کریس این
ایست ان وست
و تو اون کتاب خیلی به روشنی توضیح میده
که خود این مسیحیت از غرب تا شرق دست خوش
چه تغییراتی شده
و چهجوری فهمیده میشه مثلاً ارامنهای که
نزدیک
ما هستند اونا چه
چهجوری مسیحیتو میفهمند و حالا شما هر
چقدر دورتر میشی و غربتر میشی به یک شیوه
دیگر حالا فرض کنید حالا اون چیزی که حافظ
از اون میگرفته از مسیحیت اون عشق که در
حافظ خیلی زیاد موج میزنه از ارمنی گرفته
و یعنی اون فهمی که اونا داشت داشتن از
مسیحیت
منظورم که
میتونید به این منابع
مراجعه کنید و منابع پرزشی هستن که
میشه بیشتر
تحقیقات رو کامل کنیم در صورت یک بار دیگه
من میگم باغ فلسفه
مقالات جستارها و این کتابها ها اونجا
یافت میشه در جامعه باز هم من به بعضی از
اونا
بیشتر میرسم بازشون میکنم و به چون
بیشتر اینا به زبان انگلیسی هست یه مقدار
به فارسی توضیحاتی داده میشه خیلی ممنون
آقای خلجی فردا هم امیدوارم که در خدمت
شما و
بله من از دوستان گرامی
بله ممنونم از دوستان گرامی فقط خواهش
میکنم که کانال یوتیوب منو سابسکرایب کنن
که به من کمک بزرگی خواهد بود در بهتر
کردن این ارتباطی که با دوستان دارم و
در این شرایطی که خب شرایط خیلی سختی هم
هست
برای من خیلی باارزش خواهد بود سپاسگزارم
از همه دوستان از بابک عزیز تا فردان