عقل و بی‌عقلی در روزگار ما: خواندن اثری از کارل یاسپرس

کلاب هاوس و امیدوارم که حال همگی خوب باشه. آقا مسعود سلام بابک جان سلام منم عرض می‌کنم به همه دوستان سلام آقای خلجی و بابک عزیز بسیار خوب آقای آقا مسعود شما این کتاب عقل و عقلستیزی در روزگار ما رو خوندین؟ نخیر نخوندم آقای خلزی این ترجمه فارسیشم هست؟ بله من حالا صحبت می‌کنم راجع به ترجمه من از رو ترجمه فارسی می‌خونم ولی حالا در مورد مسائل کتابشناختیش توضیح خواهم داد ما یه چند لحظه‌ای صبر کنیم تا دوستان بیان و بعد خب دوستان گرامی سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان در کلاب هاس و در یوتیوب لطفاً به من بفرمایید که در یوتیوب وضع شنیدار و دیدار چطور هست؟ آیا درست برقرار هست ارتباطمون؟ خیلی ممنون میشم اگر یک خبری به من بدید. خب در این جلسه میخوایم راجع به عقل و بی عقلی یا عقلستیزی در روزگار ما صحبت بکنیم. این اشاره‌ایست به یک اثری از کارل یاسپرس. کارل یاسپرس فیلسوف آلمانی رو نامش رو شنیدید؟ خب یاسپرس هم به سبب از نظر فلسفی و سیاسی و هم از لحاظ اینکه همسرش گرتچورد یهودی بود طبیعتاً به طور جدی تمام عمرشو میشه گفت که بیشتر عمر فلسفیش رو حیات فلسفیش وقف مبارزه با ریشه‌ها و خواستگاه‌های توتالیتریسم شد. و اونچه که در آلمان نازی به وجود آمد در حقیقت میشه گفت که از سال ۱۹۳۶ به بعد کارهای فلسفی یاسپرس از جمله اثری که درباره نیچه نوشت یک جستار مهمی راجع به دکارت نوشت در سال ۱۹۳۶ کار نیچش منتشر شد که به فارسی هم درآمده سال ۱۹۳۷ جستش درباره دکارت در سال هزار این اثری که ما ازش یاد میکنیم به عنوان عقل و عقلستیز در روزگار ما در سال ۱۹۵۰ در مونیخ منتشر شد این حالا یک کتابی در زبان فارسی با این عنوان منتشر شده یعنی با عنوان عقل و عقلستیزی در روزگار ما اجازه بدید من این رو بیارم این کتاب که ظاهراً نشر چشم اگر اشتباه نکنم نشر چشم اون رو منتشر کرده اجازه بدید بله ب اگر بله تهران نشر چشمه ۱۳۹۶ این کتاب اسمش هست عقل و ضد عقل در روزگار ما کارل یاسپرس ترجمه ضیاء تاجددین این ترجمه رو من یه نگاه سریع کردم و امروز از روی این کتاب خواهم خواند ولی به نظر میاد از به اصطلاح چی بگم استاندارد کار ترجمه و نشر این به دور هست که شما یک کتابی رو از کسی چاپ بکنید با یک عنوانی ولی در حقیقت متن ترجمه شده گمراه کننده باشه اونچه که از یاسپرس به آلمانی و بعد به انگلیسی درآمده به عنوان ریزن ان انت مجموعه سه تا سخنرانیست که یاسپرس در سال ۱۹۵ به دعوت کمیته عمومی دانشجویان دانشگاه هایدلرگ که دانشگاه خود به اصطلاح خود یاسپرس همونجا تحصیل کرده و برای یاسپرس بسیار مهمه در اونجا سخنرانی کرده سه تا به اصطلاح سخنرانی کرده که خودش در حالا نامه‌هایی هم که به آرنت از جمله نوشته در اون زمان براش خیلی این سه تا سخنرانی مهم هست و اجازه بدید که من بیارم این سه سخنرانی در حقیقت به نوعی به اصطلاح تحلیل فلسفی وضعیت اون زمان هست که برای ما هم بسیار محسوس و ملموس هست اجازه بدید که بله این سه سخنرانی یک سخنرانی عنوانش هست این ترجمه انگلیسی هم سال ۵۲ چاپ شده چلنج ستیفیک متد چالش روش علمی یه سخنرانی دیگه هست اسمش ریزن عقل و یه سخنرانی آخر اسمش هستن اینگل عقل در نبردهای اون یا در به اصطلاح تکافو های بعدم یه بیبلیوگرافی یاسپرس هست یک کتابشناسی یاسپرس هست این منتها اون چیزی نیست که در فارسی درآمده در فارسی مقاله اول رو برداشته با یک مقاله دیگری از یاسپرس که به اصطلاح عنوانش هست فلسفه من این رو د تا رو چاپ کرده و هیچ توضیح نداده که این د تا متن از دو جای مختلفه و در حقیقت گمراه کننده است به هر حال به هر حال این کتاب یاسپرس به این عنوان نیازمند ترجمهست من یه نگاه سریع هم به ترجمه کردم به نظر میاد مترجم از این آدم‌های بسیار خوب و پاکتینتیست که بدون تخصص نیت خوب رو کافی می‌دونن برای ترجمه و ما از این ژانر از این نوع مترجمان کم نداشتیم که آدمای خوبی بودن برای خدمت به جامعه کتابایی که به نظرشون خوب می‌رسیده که معمولاً کتابای خوبی بودن رو به صورت غیرحرفه‌ای و بدون دانش کافی ترجمه می‌کردن و در نتیجه عقاعد خودشون رو در ترجمه بسیار دخالت می‌دادن. حالا به هر حال من این ترجمه رو برای کسانی که می‌تونن به زبان‌های اروپایی بخونن خیلی توصیه نمیکنم ولی ما ناگذیر هستیم که از روی این ترجمه بخونیم. خب یاسپرس در این سه تا سخنرانی اشاره میکنه به به اصطلاح مشکلی که در روزگار ما هست. اون مشکلی که در روزگار ما هست از نظر یاسپرس در حقیقت دشمنی با عقله حالا عقل چیه؟ دقیقاً اون نکته‌ای که مهمه همین هست که بدونیم عقل چیه. برای ما وقتی که میگیم عقل معمولاً یعنی یه نیرویی یک توانایی در ذهن انسان یک به اصطلاح چیزی در سیستم مغزی انسان تعبیه شده برای اینکه خوبو از بد تشخیص بده حقیقتو از خطا تشخیص بده در حقیقت یک توانایی ذهنی به شمار میاد خب این برای کسی مثل یاسپرس عقل به این معنا نیست اگر به این نکته توجه کنیم اونوقت متوجه میشیم که اساساً فلسفهش رو باید به یک معنای کاملاً متفاوتی به اصطلاح فلسفه دانست. یعنی اگر شما تصورتون از عقل متفاوت باشه طبیعتاً تصورتون از فلسفه ورزی هم متفاوت خواهد شد. من مقاله اول که عقل و ضد عقل در روزگار ما هست از دو گرایش به اصطلاح علمی یکی مارکسیسم و یکی روانکاوی یاد میکنه که این دو در حقیقت از مهمترین دشمنان عقل به نظر یاسپرس به شمار میان و حالا توضیح میده که اینها چه آفت‌هایی برای عصر ما داشتن. اجازه بدید که اول ببینیم که مراد کسی مثل یاسپرس از عقل چی هست؟ از عقل چی می‌فهمه و چرا فکر می‌کنه که عقل در عصر زمان ما به مخاطرات بسیاری دچار شده میگه که من در گفتار نخست از روش علمی به مثابع پیشفرض هرگونه تفکر راستین سخن گفتم این نکته رو من در یه جلسه دیگه هم توضیح خواهم داد که روش علمی در عصر مدرن فقط یک روشی برای در علم نیست بلکه روشی برای زیستن و اندیشیدن و بودنه در نتیجه اگر شما روش علمی رو نشناسین و با روح علمی آشنا نباشین بنابراین دموکراسی و فرهنگ مدرن هم برای شما بیگانه خواهد بود میگه فهم علم و کسب نگرش علمی به منزله رویکردی قابل اتکا برای شناخت حقیقت مستلزم نوعی آزمایشگریست که هر دانشجویی خود در آزمایشگاه‌ها، سمینارها، مؤسسه‌ها و با تن و به تنهایی با ارتباط روشمند با خود امور آغاز می‌کند و لازمه آن آگاهی روش شناختیست. این متدولوژیکال کانشس یا کانشسنس خیلی مهمه. خودآگاهی روش شناختی. اما علم برای حقیقت کافی نیست. ما اکنون باید از آن عامل فراتر از علم یعنی از عقل سخن بگوییم که معنای علم است و به کسب علم می‌انجامد. به بیان کلی عقل همسنگ با فکر است. در واقع عقل بدون فکر نمی‌تواند گامی به جلو بردارد اما عقل ورای فکر است. عقل چیست؟ این درونمایع بزرگ فلسفه در پی تفکر هزار هزار ساله کاملاً کاویده نشده است و هرگز با تفکر نظام کاملاً ادراک نخواهد شد. من در زیل به وجه مشخصه عقل خواهم پرداخت. حالا ویژگی‌های عقل چیه؟ از نظرپرس عقل دارای ثبات اطمینان‌بخش نیست و پیوسته دستخوش تحول است. عقل به محض آنکه در جایی متوقف می‌شود لاجرم با نقد کردن از آن فراتر می‌رود و بنابراین در مقابل گرایش‌هایی قرار می‌گیرد که یک بار و برای همیشه ایده‌های ثابت را می‌پذیرد و انسان را از ضرورت تفکر بیشتر خلاص می‌کند. عقل مستلزم اندیشه‌ورزی دقیق و لذا در تضاد با صرف تغیر است. عقل به شناخت خود و شناخت محدودیت‌ها و در نتیجه به فروتنی می‌انجامد و لذا در تضاد با نخوت فکریست. عقل مستلزم گوش سپردن پیوسته و انتظار است و لذا با غلیان احساسی با غلیان احساسی محدودکننده مغایرت دارد. بنابراین عقل می‌کوشد تا خود را از انقیاد جزمیت، تغییرات نسنجیده، نخوت و احساسات پرشور برهاند. اما عقل به کجا می‌انجامد؟ عقل اراده معطوف به یگانگیست. چیستی این یگانگی منشأ انگیزه عقل و دورنمای درخشندگی فضاینده آن است. عقل هر نوع یگانگی را نمی‌خواهد، بلکه خواستار یگانگی واحد و واقعی‌ست. عقل می‌داند که اگر زود هنگام به یگانگی چنگ زند و آن را حقیقت قایی و مطلق جلوه دهد چه از دست خواهد رفت؟ عقل خواهان حقیقت واحد است که کلقت را شامل می‌شود. عقل نباید هیچ نکته‌ای را نادیده انگارد، حذف کند یا یک سند عقل فی نفسه گستره‌ای بیک‌کران است. عقل حتی اگر معیار اعتبار جهانشمول را از ماهیت خود عقل کسب کند به نظر نمی‌رسد که این معیار را مطلقاً معتبر بدارد زیرا عقل برای از دست ندادن یگانگی یگانگی امر جهان برای از دست ندادن یگانگی امر جهان شمول بی‌درنگ به نکته تبیین نشده بر اساس این معیار یعنی استثناءات مخل و الزامات ادراک ناپذیر برخ خواسته از اقتدار تاریخی می‌پردازد. حاذا عقل حتی در این حد نیز از حرکت باز نمی‌ایستد زیرا این موارد نیز بر حسب چالش ناشی از یگانگی قایی سنجیده می‌شود. حالا اینا رو من توضیح میدم که صرفاً مرحله گذرا در فرایند زمان است. عقل در شکوه و عظمت جهان نیز آسودگی نمی‌یابد و هرگز از پرسش دست نمی برنمی‌دارد. عقل مجزوب هر آن چیزی می‌شود که بذارید من ترجمه انگلیسیشم بیارم اینجا که بله یک لحظه من اجازه بدید من باید از روی ترجمه انگلیسی هم نگاه بکنم که متوجه بشم که در حقیقت مسئله چی هست یعنی چه چیزی رو برگردوندین آقا به هر حال این ویژگیهای عقلی حالا من بیشتر توضیح خواهم داد که در حقیقت مراد یاسپرس چی هست از عقل و چرا فکر میکنه که عصر جدید عصر حجوب بر عقله آها در حقیقت حال من آره این اطلاعات چیزم درست می‌کنم تصیح می‌کنم خب میگه که عقل مجذوب هر آن چیزی می‌شود که با سرشتش بیش از همه بیگانه است. عقل بر آن است که حتی بر احساسات پرشور شبانه که قوانین حاکم بر روز را با خطر نابودی مواجه می‌سازد پرتو افکند و به آن هستی و زبان ببخشد. عقل امکان نابودی این احساسات را از بین می‌برد. عقل می‌کوشد تا از گناه فراموشی و خودفریبی اجتناب کند و یگانگی را در هماهنگیی از دست دهد که فقط جنبه ظاهری دارد. عقل پیوسته می‌کوشد به جایی راه یابد که در یگانگی رخنه ایجاد شده است تا بتواند از طریق این شکاف و حقیقت موجود در یگانگی دست یابد. خب خیلی تأکید می‌کنه برای اینکه عقل در پی دست یافتن به یک پارچگی و و یگانگی ذات هست. خب دنبال هر چیزیست که دست یافتنی و دست یافت دست نایافتنیست اما نکته‌ای که اینجا مهمه اینه که یاسپرس عقل رو با مسئله کامونیکیشن یا ارتباط پیوند میده میگه که عقل از اراده بی‌انهای معطوف به ارتباط برخوردار است یعنی عقل عقل مدام میل به کامونیکیشن و میل به ارتباط با دیگری داره. عقل به دلیل اشتیاق در مورد امر یگانه و قرار داشتن در معرض آن از قطع ارتباط دوری می‌جوید. یعنی عقل به دلیلی که میخواد به حقیقت آگاهی پیدا بکنه مدام نگران هست از اینکه ارتباط قطع بشه کامونیکیشن از بین بره چنانچه بر اثر جبر رخمه‌ای در اثر وجود پیدا شود عقل هرگز آن را دارای ضرورت اساسی نمی‌داند میگه اگر به اصطلاح یک شکافی در هستی ببینه هرگونه به اصطلاح گسستی در هستی ببینه این گسست در هستی رو به اصطلاح به عنوان یک امر ضروری و ناگریز ناگذیر تلقی نمی‌کنه. عقل با اطمینانی بی‌تشویش به امکانات نامحدود کلیت وجود خواهان آن است که امر مخاطره آمیز ارتباط به طور مکرر صورت کرد صورت گیرد. میگه امر مخاطره آمیز ارتباط یعنی عقل مدام نیا خودش رو نیازمند به ارتباط می‌دونه و ارتباط یک امریست که بسیار پرخطر و پرآفت هست میگه که انکار ارتباط در حکم انکار خود عقل است خب این نکته بسیار مهمه یعنی اونچه که در حقیقت یاسپرس در براش تأکید میکنه اینه که عقل یک ماهیت ارتباطی داره یعنی اگر شما بخواین عقل بورزین عقل ورزیدن ناگذیر هست از اینکه شما با دیگری ارتباط داشته باشید بنابراین این ارتباطی که بین یاسپرس برقرار می‌کنه بین که عقل و کامیشن در حقیقت مراد یا به اصطلاح مفهوم خاص یاسپرسی از عقل رو نشون میده میگه که میگه که عقل اون چیزیست که اراده بین حد و مرز به ارتباط داره و بله انکار عقل انکار انکار ارتباط یعنی دستکشیدن از ارتباط یا هرگونه اختلالی در ارتباط در حکم اختلال یا دست کشیدن از عقله خب اما مهم‌تر از همه اینکه از نظر عقل عقل حقیقت در حیات زبانمند خود با ارتباط پیوند دارد. میگه که حقیقت چیزی نیست که پیش از ارتباط آشکار شده باشه. بنابراین حقیقت اون چیزیست که در خلال ارتباط آشکار میشه. بنابراین میشه گفت که حقیقت در زندگی انسانیش در زندگی که در حقیقت با زمان پیوند خورده و زمان با ارتباط پیوند داره یعنی حقیقت همواره هر لحظه حقیقت در اون لحظه ارتباط آشکار میشه حقیقتی که نتوان آن را انتقال داد مترادف با غیرحقیقت هر حقیقتی که قابلیکیشن قابل ارتباط نباشه این در حقیقت حقیقت نیست حقیقتی که نتوان آن را انتقال داد مترادف با حقیقت است حقیقتی که خود را به ارتباط پیوند می‌دهد کامل نیست. بنابراین درسته که حقیقت در ارتباط آشکار میشه اما چون ارتباط همیشه به اصطلاح پایان گشوده‌ای داره یعنی چی؟ یعنی ارتباط هیچ موقع به نتیجه‌گیری نمی‌رسه. دیالوگ هیچ موقع نتیجه‌ای نداره. ارتباط همیشه باید ادامه پیدا بکنه. ارتباط هیچ موقع شما رو به یقین کامل و نهایی نمی‌رسونه. در نتیجه حقیقتی که در ارتباط آشکار میشه همواره حقیقتیست ناتمام و به همین دلیل دوباره شما باید ارتباط برقرار کنید. حقیقتی که خود را با ارتباط پیوند می‌دهد کامل نیست. این حقیقت با ارتباط خود به دنبال پژواکیست تا خود و دیگران را در بوته آزمایش قرار دهد. این حقیقت متمایز از همه ادعاهای یکسویه است. این من نیستم که خود به تنهایی حقیقت را ایجاد می‌کنم، بلکه فقط آن را همراه با دیگرانی که من را ملاقات می‌کنند و با گوش کردن، پرسیدن و آزمودن طلب می‌کنند. بنابراین حقیقت چیزی نیست که شما به تنهایی بتونید بگید من عقل دارم و با عقل خودم حقیقت رو می‌تونم درک بکنم. حقیقت اون چیزیست که شما همواره با دیگران با شنیدن از دیگران با پرسیدن از دیگران با خواستن از دیگران و با راه یافتن به دنیای دیگران می‌تونید به اصطلاح اون رو درک بکنید. خب حقیقت نمی‌تواند ببخشید حقیقت را نمی‌توان در زمان در زمان به کمال رساند زیرا ارتباط به کمال نمی‌رسد. درست است؟ چون ارتباط نتیجه‌گیری قاطع نداره. همون طور که قبلاًم گفتم تمام مکالمه‌های افلاطون، دیالوگ‌های افلاطون بدون نتیجه رها میشن. یعنی سقرات هدفش از دیالوگ به هیچ وجه نتیجه‌گیری نیست. کاستی ارتباط نشانه ژرفاییست که با هیچ امری جز استعلا و با یا وجود نمی‌توان آن را پر کرد. خب ببینیم که اینجا میگه شما نمیتونید به حقیقت به در سطح کمال او دست پیدا بکنید به خاطر اینکه حقیقت همواره در ارتباطه و ارتباط همواره در جریان و ناتمام هست میگه که اینکه حقیقت همواره ناتمام هست چون ارتباط ناتمام هست یک به اصطلاح شکاف خیلی عمیقی رو نشون میده که این شکاف عمیق نمی‌تونه جز با ترنسنت به اصطلاح امر استعلاعی یا وجود هستی به با بی بزرگ پر بشه هستی و ترنسنسی که این‌ها هستند و برای موجودات و برای بودن‌ها و شدن‌ها هستن یعنی در حقیقت هستی نه موجودات وجود نه موجودات خب این رو باز من برمی‌گردم توضیح میدم اکنون این ترجمه اینجا خیلی دیگه خراب شده ترجمه این آقا اکنون می‌توان گفت که اگر خداوند لایزال است حقیقت برای انسان در گذر زمان همان حقیقتیست که با ارتباط پدید میآید میگه که say تفاوت خدا و انسان اینه خداوند جاودانه است بنابراین میتونه دارای به اصطلاح حقیقت رو در تملک خودش داشته باشه ولی انسان موجودیست که همواره نیازمند کامیشن هست بنابراین همواره به یک حقیقت ناقص و زمانمند دسترسی داره محاذا کاستی ارتباط و بدین ترتیب کاستی حقیقت در حضور استعلا محو می‌شود. استعلا یعنی اون چیزی که برای تجربه است برای جهان مادی. خط افقی ممتد خط افقی ممتد زمانی که در آن زندگی می‌کنیم با خط عمودی آن ذات یگانه ناشناخته‌ای تقطیع می‌شود که معنا و رضامندی را به حقیقتی ارزانی می‌دارد که ما آن را از طریق ارتباط دریافت می‌کنیم. این واقع خب میگه که ما می‌تونیم البته به به اصطلاح ترنس یا امر استعلایی رو می‌تونیم درک بکنیم منتها در مورد جاودانگی هم همین طوره انسان جاودانگی رو نمیتونه در خط به اصطلاح در طول زمان درک بکنه چون ما موجوداتی فانی هستیم اما میتونه جاودانگی رو در عرض زمان تجربه کنه یک لحظه یک ثانیه از یک تجربه استثنایی می‌تونه برای انسان به اصطلاح تجربه ابدیت رو خلق بکنه. تجربه ترنس همینه. امر استعلاعی. ما نمی‌تونیم از جهان مادی فراتر بریم. ما نمی‌تونیم در حقیقت از جهان تجربه فراتر بریم. اما می‌تونیم یک تجربه‌هایی بکنیم که به ما امکان درک یا تصور استعلا رو بده. این واقعیت اساسی در نمادها و در انگاره‌های و در انگاره‌های مربوط به خواستگاه حالا این دیگه ترجمهش افتضاهه اونچه که یاسپرس میگه میگه ما میتونیم امر استعلایی رو در سمبل‌ها در حقیقت تجربه کنیم و بیابیم در حقیقت برای یاسپش یه کتابی هم داره به نام س نماد و حقیقت در حقیقت در نمادها هست که شما چیزی برای این جهان تجربی و مادی رو میتونید در حقیقت بشناسید و تجربه کنید میگه در حقیقت در تصاویر خواستگاه پیشازمانی ضرورت زمانمندی که برای کامیشن هست و پک و در حقیقت کمال نهایی هماهنگی جاودانه که در اون هماهنگی امکان در حقیقت کامیشن به وجود میاد در آغاز یکی بود مفهوم یک واحد در حقیقت یک مفهوم مهمیست هم در فلسفه یاسپرس هم در فلسفه هایدگر میگه اند بگ ‏temporality as frag tru این جهان به قول مولوی میگه که متحد بودیم و یک گوهرمه این جهان نخست یک واحدی بود یک واحد یکپارچه بود و و حقیقت یک واحد در حقیقت همون بود ولی تصور کنید مثل یک به اصطلاح آینه بسیار عظیمی که این به زمین خورده باشه و تکه تکه شده باشه الان ما تنها راهی که برای فهم اون واحد داریم تنها چیزی که بهش دسترسی داریم این بریده‌ها و براده‌ها ها و تکه خورده ریزه‌هایی هست که از اون آینه به اون به اصطلاح عظمت باقی مونده این‌ها در جریان ارتباط به دست میان یعنی این ریز به اصطلاح خورده این بریده‌ها و خرده‌های این آینه اون چیزی هستن که در جریان ارتباط ما بهش دست پیدا می‌کنیم کمکم و در حقیقت میگه که آن یگانه‌ای که از دست داده‌ایم در آغاز آن یگانه بود، آن واحد بود، آن حقیقتی که اکنون به آن دسترسی نداریم اما آن یگانه‌ای را که از دست دادیم از اعماق همه زمانمندی ندا برمی‌آورد. گویی تکه‌های پراکنده حقیقت باید از طریق ارتباط از پراکندگی کنونی منفک گردد و به آرامش برخواسته از وحدت اولیه تبدیل شود. گرچه حقیقت فراموش شده هرگز دگرباره در زمان به دست نمی‌آید اما همواره در جنبشی حضور دارد که ناظر به این حقیقت است. خب عقل قلمروییست که این ارتباط بی‌پایان درش صورت می‌گیره. یعنی منشو کامونیکیشن کجا کامونیکیشن صورت می‌گیره؟ عقل قلمروییست که این کامونیکیشن بی حد و مرس در آن برقرار میشه لکن این فقط یک حداقل دقیقا در تقابل با تصوری که ما از عقل داریم میگه که این کامونیکیشن این ارتباط زمانی به وجود میاد که یک رابطه عاشقانه وجود داشته باشه در حقیقت در وجود تاریخی به وجود امکان پذیر هست نه عقل به مفهوم غیرتخی اون در مثلاً فلسفه اسلامی عقل یک جوهره خداوند عقلو می‌آفرینه یک موجوده و این موجود زمانمند نیست فراتخی و فرا به اصطلاح زمانیست میگه نه من از اون عقل صحبت نمی‌کنم اون عقلی که گستره ارتباط هست اون در یک رابطه‌ای ایجاد میشه که به اصطلاح عشق و و به اصطلاح وجود تاریخی معنا داره در نتیجه ما از وقتی از عقل صحبت میکنیم از کامونیکیشن یا ارتباط بین انسان‌های تاریخی یعنی هیستوریکال اگزیستنس حرف می‌زنیم. خب زیرا قدرت ارتباط از عشق و اگزیستانس تاریخی سرچشمه می‌گیرد. نه از عقل غیر تاریخی که این پا که صائقه و رضامندیش مرحون عشق است. با این همه این قلم رو با حداقل وسعت به فلسفه قوت می‌بخشن. وقتی ما از فلسفه ورزی حرف می‌زنیم در حقیقت داریم از کامونیکیشن داریم حرف می‌زنیم. فلسفه ورزی یعنی کامونیکیشن یعنی ارتباط. این قلمرو لحظه‌های متعالی عقل آزاد را در انسان‌هایی شکل می‌دهد که هنوز با یکدیگر بیگانه‌انند، لیکن به یاری عقل یکدیگر را در قلمرو امکان مطلق دیدار می‌کنند. در چنین رویارویی‌هایی عقل هنوز واقعیت عشق نیست، بلکه آزادی و در نتیجه لازمه حقیقت و خلوص عشق است. امکان دیگر عقل همان رهایی بنیادی به منزله راهی برای تقرب به خواستگاه یا مبدا امر واحد هست رادیکال دیسگجمنت میگه ما وسوسه می‌شویم به جای آنکه ببخشید این چیزش به هم ریخته. وسوسه می‌شویم به جای آن یگانه یعنی امر واحد چیزی را قرار دهیم که در مسیر واقعیت‌های بی‌شمار تاریخی به کمال رسیده است. یعنی ما همیشه تصور می‌کنیم اون حقیقتی که الان بر ما آشکار میشه این همون حقیقت واحدیست که در آغاز بوده. یعنی ما همواره در دچار این وسوسه هستیم که حقیقت تاریخی زمان خودمون رو به عنوان حقیقت فراتخی تلقی کنیم. لیکن عقل با در اختیار داشتن قوای منفی ذهن که محدوده هر چیزی را نشان می‌دهد قادر است هر غایتی را سخت متزل کند و حتی می‌تواند هرچه هست را نادیده انگارد. میگه عقل همون چیزی که کانت کشف کرد یک نیروی سلبی داره. که این نیروی سلبی نقد عقل محض یعنی این یعنی میگه ذهن ما یک نیروی سلبی داره که این نیرو به کمک این نیروی سلبی ما می‌تونیم محدودیت‌های عقل رو مدام کشف کنیم. ه به محض اینکه عقل می‌خواد ادعای کمال، ادعای مطلق بودن بکنه، ما از قدرت نقد یا نیروی نقد استفاده می‌کنیم برای اینکه از این به اصطلاح گذافه‌ روی‌ها و گذاافه خواهی‌های عقل در حقیقت در امان بمونیم. لایپنیتس کانت و شلینگ جملگی پرسشی را مطرح کردند که شلینگ آن را به اینگونه به بیان درآورده است چرا هر امر موجود دارای وجود و هر امر ناموجود بیوجود است؟ این پرسشیست که طرح آن یقیناً بسیار آسان است و چنین می‌نماید که برخواسته از بازی بیهوده با افکار باشد. محاضا این پرسش ذهن فیلسوفانی را که از آنان یاد کردیم به خود مشغول ساخت. باعث شد تا آنان احساس کنن همه شالوده‌هایشان فرو ریخته و دال بر این بود که فقط شیوه کاملاً جدیدی از کل شناخت نسبت به وجود آنان را قادر خواهد ساخت شالوده‌های جدیدی بازیابوند. منظورش از شابلوده فوندیشنه. میگه که این پرسش که وازگ ا چقدر بد ترجمه کرده یعنی کاملاً غلط ترجمه کرد میگه سؤالی که ذهن کانت و ذهن لایپنت و ذهن شلینگ رو به خودش وا داشته بود این این بود که واز ان است چرا اصلاً چیزها هستن چرا اصلا چیزی هست چرا اصلاً وجود هست اصلاً چرا چیزی به نام وجود هست واز چرا به جای هستی نیستی نیست چرا هستی هست چرا نیستی نیست میگه که این سوال باعث شد که به نظر ما این سؤال خیلی سؤال مسخرهست دیگه هایدگر میگه که سؤال جدی سؤالیست که یه بچه چ ساله هم میپرسه چرا چیزها هستن به جای اینکه نباشن؟ این سؤال بسیار بنیادی در فلسفه میگه که این سؤال ممکنه برای شما خیلی ساده به نظر بیاد ولی چنان این فیلسوفان رو توجهشون رو به خود مشغول داشت که اونها ناگزیر شدند تمامی مبانی و بنیان‌های فلسفیشون رو به اصطلاح تغییر بدن. یعنی این پرسش با بنیان فلسفی اون‌ها در تضاد بود. در نتیجه اون‌ها به شیوه جدیدی از شناخت وجود نیازمند بودن. نج بگ و تنها با تغییر شیوه جدید با تغییر شیوه اندیشیدن بود که اونها میتونن به این پرسش در حقیقت به طور جدی رویارویی کنن و به این پرسش در حقیقت پاسخ بدن میگه که اونها با این پرسش ش به این خودآگاهی متوجه شدن که حضور وجود با بی بزرگ حضور هستی برای اون‌ها هستی برای اون‌ها به شکل غیر قابل مفهومی وجود داره یعنی نمی‌تونستن به هستی معنا بدن و در نتیجه هستی برای اونها به شکل یک معمای رازآمیزی جل جلوه می‌کنه و در حقیقت هستی پیش از هرگونه اندیشیدنی وجود داره. این پرسش ساده موجب شد که اینها میگه که all constraint میگه که این باعث شد که در حقیقت این پرسش ساده که از منظر ذهن معنایی نداره برای عقل شکلیست که به وجود ما امکان میده که به یاری این راهنما از همه قید و بندهای محدود رهایی پیدا بکنه تا بفهمیم این اگر هستی پیش از هرگونه فکری وجود داره پس این سؤال مطرح میشه این چیزی که در پس همه دنیا هست و ما از اونجا میایم کجاست؟ این هستی کجاست در حقیقت؟ خب بنابراین ما باید از همه محدودیت‌ها فراتر بریم تا به هستی دست پیدا بکنیم. عقل یک نیروییست که ما رو از محدودیت‌ها رهایی می‌بخشه. اما مشکل اینه که ما ذهن ما و وجود ما موجودیست تاریخی و در حقیقت ما به عنوان یک موجود تاریخی نمی‌تونیم اونچه ابدیست اونچه ورای وجود تاریخی ماست رو درک بکنیم. در حقیقت عقل ما خواهان فهم امر کلیست. امر واحده اما چون ما وجود تاریخی داریم نمی‌تونه نه به کلیت و نه به یک به اصطلاح واقعیت ازلی و ابدی دست پیدا بکنه. میگه که خب پس سؤال اینه که ما چگونه می‌تونیم هم موجودی تاریخی باشیم هم به جهان فراتخی که وجود هست و هستی هست و هستی اون چیزیست که ورای همه دنیاها و ورای همه شناخت‌ها وجود داره به اصطلاح آگاهی پیدا بکنیم. خب میگه که ما پس پرسش اون این پارادوکس فلسفی یا این تنش فلسفی این هست ما به عنوان یک موجود تاریخی چگونه به هستی که امریست ورای تاریخ می‌توانیم آگاهی و دسترسی پیدا بکنیم؟ خب میگه عقل یقیناً بر آن است تا بتواند آنچه را قبل از همه پدیده‌ها همه زمان‌ها همه جهان‌ها و به همین نسبت پس از همه پدیده‌ها همه زمان‌ها و همه جهان قرار دارد و به عبارتی خود ذات واقعی غیرتخیست از حیث فکری درک کند. یعنی ما درسته که ذهنمون تاریخ به اصطلاح ما موجودی تاریخی هستیم و عقل هم یک به اصطلاح سرشت تاریخی داره ولی می‌تونیم فکر تصور کنیم یک چیزی که ورای تاریخه یه چیزی که پیش از ما بوده بعد از ما هست پیش از هر زمانی هست پس از هر زمانی هست درون هر جهانی هست ورای هر جهانی هست. می‌تونیم یک تصوری داشته باشیم از آونچه که در حقیقت غیرت تاریخیه به رغم اینکه خودمون موجود تاریخی هستیم. میگه که مادام که از عقل خب این یعنی که ما می‌دونیم که همواره ما با محدودیت مواجه هستیم. محدودیت زمانی، محدودیت زبانی، محدودیت ذهنی، محدودیت تجربی اما چیزی هست ورای این محدودیت‌ها که بیکرانه است که حد و مرزی نداره که از هر حد و به اصطلاح قیدی رهاست. می‌تونیم اونو تصور بکنیم. خب چهجوری می‌تونیم ما رو تصور اون چیزو تصور بکنیم؟ در حقیقت اونچه که یاسپرس میگه میگه که جدای از به اصطلاح مفاهیم فلسفی جدای از دستگاه به اصطلاح مفاهیم و نظریه‌های فلسفی شناخت مفهومی ما چیزی داریم به نام به اصطلاح استعاره‌ها به نام سمبل‌ها و در حقیقت عرصه‌ای از تجربه که در حقیقت شما تجربه غیرمفهومیست در حقیقت تجربهست شناختیست شناخت غیرمفهومی نان کانسپتال اونجاست که در حقیقت شما این بیرضی رو میتونید تجربه کنید حالا مثال می‌زنه از جمله بعضی از ادیان مثل میگه بودایی‌ها و تائویی‌ها برای بیان کمال از هیچی و پوچی سخن میدن. این خیلی جالبه و مهمه در من این وقتی که رفتم ژاپن مهمان رهبر بوداییان ژاپن بودم که توی شهر نارا در حقیقت معبدشون هست. معبد در حقیقت بوداییا در شهر نارا یک ویژگی هم که داره اینه که مجسمه بودا بزرگترین مجسمه چوبی بودا در جهان هست و خب چند ساعتی با هم نشستیم و با ایشون من صحبت می‌کردم و بسیار آدم دانشمندیست در حقیق مترجم ابن خلدون از ژاپنی به از عربی به ژاپنی اسلامشناس بسیار بزرگیست در عین اینکه رهبر بودایی‌هاست ژاپن و صحبت می‌کردیم و و چیزی که من خب خیلی سؤال می‌کردم ازش راجع به بودیسم چیزی که برای من قابل فهم نبود همین مفهوم خلع و پوچی بود و مفهومی که و اینکه خدا در بودیست وجود نداره و خب خیلی مهمه دیگه ما کمال رو در پری می‌دونیم در وجودی که پره سرشاره ولی در بودیسم و در تاوییسم کمال با هیچی و پوچی و خلع و نیستی در حقیقت بیان میشه در نتیجه پوچی یک امری انفعالی و فراگیر تلقی میشه که از هر ذاتی بالاتر و از هر ذاتی فروتره یعنی فراتر و فروتر از هر ذاتی تلقی میشه در نتیجه پوچی و هیچی اون چیزیست که مرز درش نیست در حقیقت شما یک توی این معبد که می‌رفتیم طبقه پایینش خب مردم عادی میومدن طبقه بالا طبقه‌ای بود که مخصوص در حقیقت کاهنان و موبدودان بود و منو برد بالا و جالب بود که اون بالا یک از نظر معماری سایه بسیار خاکستری که نور به شکل بسیار رقیق اما جانداری از سایه‌ها عبور میکرد وجود داشت و به من گفت که وایسا اینجا تا من برات دعا بکنم و و رفت یک چیزی برداشت و توی آتش ریخت بخور کرد و اینکه میومد این در حقیقت دودی که از این به اصطلاح ماده و بالا میامد با سایه‌ها می‌آمید و در حقیقت تجربه امر قدسی یا تجربه امر استعلای در یک سایه کاملاً نه سایه معمولی بلکه در یک سایه که در حقیقت هیچ مرزی نداره سایه که فراگیره و و یک یک تاریکی که شما میبینید این تار تاریکی رو تاریکی نیست که شما نبینی تار یعنی با دیدن تاریکی با دیدن نیستی با دیدن این خلع در حقیقت این حقیقت حقیقت بی‌مرز حقیقت به اصطلاح واحد تجربه میشه خب بنابراین هرچه که هست میشه محدود هرچه که روشن هر روشنی میشه محدود و در حقیقت هیچی مجموعه‌ای از کل به مثابع امکان‌های بیکران هست. خب میگه بعد میگه که چنانچه پوچی آسیایی‌ها و عقل غربی‌ها در نقطه‌ای طلاقی کنن این نقطه طلاقی نه در رکن مشترک ادراک پذیر و انتضاعی که در مبدیست که این پوچی و عقل آن را می‌بندد محاذا سیمای تاریخی این حقیقت تام از حیث قالب و نشانه و نیز ظاهر و محیط صرفاً فردیت همه پدیده‌های طبیعی نیست بلکه فردیتیست که به مرتبه روان اطلاع پیدا می‌کند. خب من از این مطلب می‌گذرم تا به وضعیت کنونی در حقیقت بپردازم. اجازه بدید که یک نکته دیگه رو بگم راجع به عقل. میگه که راجع به عقل توضیح که میده میگه که عقل از حیث ماهوی وجود ندارد یعنی ما چیزی یه چیزی نیست به نام عقل همون طور که آدما مثلاً گوش دارن عقلم داشته باشن میگیم آدما انسان موجودیست عاقل همچین چیزی وجود نداره که عقل یه چیزی باشه که آدم‌ها مثل یک ارگان یه عضوی از اون برخوردار باشن میگه عقل از حیث ماهوی وجود ندارد بلکه فقط متکی بر تصمیم است. یعنی شما باید بخواهید که عقل بورزید و یعنی باید بخواهید که کامونیکیت کنید و ارتباط پیدا کنید با دیگران. عقل مانند رخدادهای طبیعی یا کل زندگی انسان از آنجا که جنبه طبیعی دارد نیست تا خود به خود رخ دهد بلکه برخواسته از اختیار است. یعنی شما باید تصمیم بگیرید که عقل بورزید. زمانی که عقل خود را با آگاهی از آنچه می‌طلبد در می‌یابد، این تصمیم با توجه به اجتماع انسانی جنبه آگاهانه پیدا می‌کنه. این این نکته مهمه. بنابراین خردورزی یه امر طبیعی و خودبهخود و مادرزادی و طبیعی نیست به هیچ وجه. بلکه امریست که شما باید اراده کنید، تصمیم بگیرید، بخواهید طلب کنید. میگه که بگذارید نخست به جامعه انسانی نگاه بنگریم. می‌دونید که مفهوم دیسیژن هم تصمیمم یکی از اصطلاحات مهم فلسفه اگزیستانسیال هست. میگه که بگذارید به جامعه انسانی نگاه کنیم. باور خوشبینانه این است که در نهایت حق پیروز خواهد گشت. شنیدین دیگه هم مذهبی‌ها هم شیعه‌ها و مذهبی‌ها معتقدن که حق بر باطل پیروده است هم مخالفان به اصطلاح کسانی که در مملکت ما حالا خودشونو در مقابل به اصطلاح دینداران می‌دونن یا سکولار می‌دونن اونها هم معتقدن که نور بر تاریکی پیروز خواهد شد هم جمهوری اسلامی معتقده نور بر تاریکی پیروز خواهد شد هم اپوزیسیون جمهوری اسلامی نامی ه این تصور خوشبینانه بسیار خطرناک رو دارن میگه باید اعتراف کرد که ما به این باور اطمینان نداریم هیچ به هیچ وجه تاریخ چنین چیزی رو نشون نمیده که حق بر باطل پیروز بشه یا نور بر تاریکی پیروز بشه حقیقت ممکن است نابود ش بنابراین وقتی که میگیم ایران هرگز از بین نمیره تمدن ما هرگز از بین نمیره زبان فارسی هرگز از بین نمیره این‌ها حرفای کودکانه‌ایست که بسیار خطرناکه هرچه که انسانی‌ست از بین می‌رود. هرچه که انسانیست می‌تواند نابود شود. هرچه که انسانیست هیچ تضمینی برای یک لحظه بقای بیشتر نداره. بنابراین به هیچ وجه هیچ چیزی رو بیمه شده و تضمینی شده نگیرید. به اصطلاح هیچ چیزی گرنتد نگیرید. هیچ چیزی پشتوانه‌ای نداره. هیچ چیزی معلوم نیست که تا یک این دم که فروبرم گفت پر کنده باده که معلومم نیست که این دم که فروم بررم یا نه هیچ تضمینی نیست که این دمی که فرو می‌برم برخواهم آورد یا نه بنابراین فکر نکنین چیزی مثل ایران و نمی‌دونم ما و نمی‌دونم تاریخ ما و تمدن ما و زبان ما جاودان است حقیقت ممکن است نابود شود تاریخ بدعت‌ها عمدتاً سرگذشت نابودی خشونت‌بار حقیقت به شکل واقعیت تاریخی‌ست. حکومت‌های تمامیت‌ها دوتالیتر نشان داده‌اند که می‌توان با مخفی نگه داشتن اخبار، منع بحث‌های آزاد عمومی و عادت به دروغ‌های مکرر ملت‌ها را تحمیق کرد. خوش‌بینان اعلام می‌کنند که حقیقت همواره ثمرات نیکو به بار می‌آورد. لیکن حقیقت ممکن است بر اساس دیدگاه محدود ما چنان ثمرات دهشتناکی به بار آورد که شیلر درباره آن بگوید تنها دروغ است که زندگی را تحمل‌پذیر می‌کند و حقیقت مرگ را به همراه دارد. فقط زمانی که دریابیم واژه حقیقت با چه معنای عمیق و مبهم و در واقع پایان ناپذیری در این گفته‌ها پیوند خورده است فقط زمانی که خود را متقاعد کنیم که حقیقت با این پیوند با مجموع یا مجموع همه پیوندها و مراحل حقیقت واقعی‌ست و بد این ترتیب کماکان به نحوی در ظرف زمان و تناهی وابسته به غیر حقیقت است و اینکه این نکته را فقط با کند و کاو مبسوط فلسفه ی می‌توان تبیین کرد فقط در این صورت است که می‌توان به جای نیل به خوشبینی نسنجیده با اطمینان به حقیقتی دست یافت که گرچه اثبات پذیر نیست اما از عزم و ایمان برخوردار است. یعنی تنها زمانی شما می‌تونید از حقیقت سخن بگید که بدونید این حقیقت کاملاً در جریان ارتباط و کاملاً زمان. یعنی هیچ موقع حقیقت نهایی نداره. هیچ چیزی با عظمت نیست الا حقیقت و ناچیزترین حقیقت‌ها. حتی حقیقت مضر هم سودمند است زیرا ممکن است فقط موقتاً مضر باشد و سپس به حقایق دیگری منجر خواهد شد که همواره یقیناً سودمند خواهد بود. این اطمینان به حقیقته. یعنی اینکه شما از ابتدا بدونید حقیقت کامل یه چیزیست غیر از اونچه که شما تاکنون بهش دست یافتید و بنابراین باز باید برای یافتنش تلاش بکنید. این اطمینان به حقیقت حاکی از تلاش بی‌وقفه برای نیله آن است. بنابراین حق دستیابی به حقیقت چیزی نیست جز تلاشه برای دستیابی به حقیقت. به آزادی چیزی نیست جز تلاش برای دستیابی به آزادی. شما زمانی با آزادی دست می‌یابید که تلاش می‌کنید برای دستیابی به آزادی. به محض اینکه این تلاش رو متوقف می‌کنید شما آزادی و حقیقت رو از دست می‌دهید. به اصطلاح حقیقتی که به آن اعتقاد دارم و با غضب فریاد برمیارم به تو می‌گویم حقیقت است. این حقیقت نیست. این حقیقتی که دیدید ما ایرانیا مخصوصاً در فضای عمومی همش داد می‌زن این فکته این فکته این خود فکته این دیگه واقعیتش این حقیقته این که من میگم حقیقته میگه این حقیقتی که اینجوری شما سعی می‌کنید اثباتش بکنید حقیقت نیست حق بلکه حقیقت در فراآیند پرسشگری مستمر و تخصیص نقادانه آش نهفتهست ببینم اجازه بدید من ببینم چی ترجمه کرده یعنی چی تخصیص اجازه بدید من پیدا بکنم این بله بله میگه که اعتماد به حقیقت نیازمند در حقیقت یک تشنگی یک عتش مدام برای جستجوی حقیقت هست بنابراین این چیزی نیست که شما با عصبانیت و قاطعیت و جزمیت بتونین از داشتن اون یا برخورداری از اون سخن بدید ک حقیقت یافت میشود تنها در فرایند پرسشگری بیپایان اپروپریشن اینو ترجمه کردی کرتیکال اپروپریشن یعنی مواجهه همواره مواجهه همواره انتقادی با حقیقت یعنی شما زمانی می‌تونید با به حقیقت دست پیدا بکنید که همواره یک مواجهه انتقادی داشته باشید یعنی همیشه بدونید که حقیقت ورای اون چیزیست که شما می‌بینید و درمیابید پیمودن این مسیر همسنگ با تصمیم برای زندگی در جهان خب میگه که پیمودن این مسیر همسنگه و با تصمیم برای زندگی در این جهان غیر عقلت من واقعا ترجمه ها هر چقدر آدم میخواد نپردازه به این موضوع میگه میگه خب خب پیمودن این مسیر یعنی اگر می‌خواهید جستجوگر حقیقت باشید اگر می‌خواید شما کاوشگر حقیقت باشید یعنی چی؟ یعنی اگر می‌خواید کسی باشید که خردورز هست و عقل می‌ورزه لازمش اینه که تصمیم بگیرید در جهانی که بی عقله و ضد عقله زندگی بکنیم. یعنی جهان ما جهانی که انقدر به اصطلاح غیر عقلانی و ضد عقلانی شده جهانی که در حقیقت به اصطلاح هر چیزی که بشر بهش دست مییابه از جمله پیشرفت تکنولوژی و پیشرفت علم می‌تونه به بدترین شکلی در جهت خلاف عقل به کار بره. میگهپیمودن این مسیر به مفهوم جستجو، تلاش و مخاطره‌جویی بی‌وقفه است که جملگی در حالت ناآگاهی روی می‌دهد. این تصمیمیست که نمی‌تواند پشتیباری برای خود بیابد الا از رهگذر خود روشنگری عقل که این تصمیم با نگرش به پدیده‌ها و پیامدهای غیرعقل و ضد عقل به آن دست می‌یابد. یعنی میگه که در جهانی زندگی می‌کنیم که اگر به پیامدهای عقلستیزی و پیامت‌های به اصطلاح عقل‌گریزی توجه بکنید متوجه میشید که هیچ ایمانی به جز چیزی به ایمان به هیچ چیزی جز خود عقل نمی‌تونید داشته باشید. عقل خودش خودش رو توجیه می‌کنه. میگهانسان خود را موجودی برخوردار از موهبت عقل نمی‌یابد. به عبارتی او با عمل ارادی از زندگی که به او داده شده است می‌گسل و راه عقلو در پیش می‌گیرد. عقلانی زیستن و عقلانی اندیشیدن طبیعی نیست. مادرزادی نیست. یعنی شما برای اینکه عقلانی زندگی کنید و عقلانی بیاندیشید و عقلانی بفهمید شما باید بر خلاف طبیعتون حرکت بکنید. اگر بخواهید بدونید خوب چیه بد چیه اونوقت خواهید فهمید که بنیاد انسان بر بدیست میل انسان به طور طبیعی به بدیست و عمل به خوبی یعنی عمل بر خلاف غریضه بنابراین زندگی عقلانی زندگی اخلاقی زندگی فرهنگی زندگی فلسفی زندگی غیرطبیعی و ضد طبیعی خلاف طبیعت بنابراین شما وقتی که میگیم من اون منی که خب همین طوری به دنیا اومدم و طبیعیام اون منی نیست که اذان من باشه بلکه ساخته طبیعت و ساخته تربیت و ساخته پدر مادر و ساخته محیطه اون منی که اذان من هست اون منیست که من خودم می‌آفرینم اون منی که می‌آفرینم من طبیعی نیست بلکه منیست که به رغم طبیعت ساخته میشه انسان محدوده اختیار خود را می‌شناسد زیرا نمی‌تواند از اختیار خود بهره گیرد مگر آنکه آزاد شود. لکن انسان نمی‌تواند خود اختیار را طلب کند. از این رو به عبارتی می‌داند که او موهبتی برای خود است. بدون آنکه از طریق تجربه قابل اطمینان بداند، یاد بگیرد یا آگاه شود که خویشتن خود راون قدرت دیگر است. او می‌داند که موهبتی برای خود است. این موهبت مستلزم این موهبتی برای خود یعنی چی؟ یعنی انسان یک چیزی داره به نام آزادی. یعنی می‌تونه انتخاب کنه، می‌تونه تصمیم بگیره، می‌تونه تشخیص بده خوب چیه، بد چیه، زشت چیه، زیبا چیه، حقیقت چیه، خطا چیه، توهم چیه؟ و می‌تونه انتخاب کنه. انسان اونوقت با انتخابش با تصمیم برای خردورزی با تصمیم برای کامونیکیشن و ارتباط با دیگری با تصمیم برای عمل به خیر اونوقت خودش رو ابداع می‌کنه خودش رو می‌آفرینه اون چیزی میشه که در حقیقت هست به قول نیچه میگه که من فقط با اتخاذ تصمیم آزاد می‌شوم. شما از کی می‌فهمید آزادید؟ چه زمانی شما می‌فهمید که از یه آزادی چیزی برخوردار هستید برای کاری؟ زمانی که دست به عمل بزنید. شما پیش از آنکه دست به عمل بزنید نمی‌دونید آزادید یا نه. شما کی می‌تونید بفهمید چه کاری رو می‌تونید بکنید؟ چه زمانی می‌تونید بفهمید که یه وزنه‌ای رو می‌تونید بردارید یا نمی‌تونید بردارید؟ زمانی که سعی کنید بردارید پس چیز هانرنت میگه کنش آزادی فقط در کنش مشخص میشه این ایده کانتیه دیگه پس شما نمی‌تونید بگید من آزادم مگر زمانی که دست به عمل بزنید من فقط با اتخاذ تصمیم آزاد می‌شوم و این به سان تولدی دوباره دگرگونی و انقلابی در کل شیوه تفکر من است. من یه جلسه صحبت خواهم کرد راجع به شیوه تفکر شیوه اندیشیدن یا و آفگ و آینکینگ اصطلاح خاص کانت هست و کانت معتقده که فلسفه ورزی یعنی انقلاب در شیوه اندیشیدن و یاکینگ خودش هم در حقیقت همین کارو کرده دیگه این و آفینکینگ بسیار بنیادیست در حقیقت تفاوت بین بین آدم‌ها، تفاوت بین فرهنگ‌ها، تفاوت بین تمدن‌ها در اندیشه‌های اون‌ها نیست، بلکه در شیوه اندیشیدن اون‌هاست و مهم‌ترین تغییر تغییر در شیوه اندیشیدن هست. حالا من این اصطلاح شیوه اندیشیدن که خیلی مهمه در کانت بعداً توضیح خواهم داد در یه جلسه. بنابراین شما با اتخاذ تصویب می‌تونین شیوه اندیشیدن خودتون رو عوض کنید. افلاطون، انجیل و کانت این‌گونه با آن می‌نگریستند. انسان به جای بدیهی پنداشتن امور تفکر در مورد خود را آغاز می‌کنه و این آغاز مسئولیتی جدی‌ست. انسان از آمدن و رفتن بی‌هدف به سوی مبدا حقیقی خویشتن از پیچیدگی‌های پنهان‌کننده اصول به سوی سادگی‌های بزرگ و از کجراهه بی‌هدف به سوی واقعیت‌های قطعی گام برمی‌دارند. انسانی که از خصلت خاص در شیوه تفکر خود آگاه است به طور ذاتی آن را در اختیار ندارد بلکه همواره باید آن را کسب کند. همچنین می‌توان تصور کرد که مثلاً سبک نوشتاری هر کس متفاوته اما شما باید نویسنده بشید تا اینکه سبک نوشتاری خاص شما معلوم بشه دیگه شما تا زمانی که نوشت نویسندگی رو نیاموزید سبک نوشتاری خاص شما هم معلوم نمیشه بنابراین شیوه خاص تفکری شما زمانی مشخص میشه که شما به طور جدی به اندیشیدن بپردازید جدیت انسان در عهدی که با خود می‌بندد. مهم‌ترین قول و قراری که انسان با خودش می‌گذاره مربوط به لحظه وقوع انقلابیست به یاد ماندنی همچون تولدی دوباره در عصر نو میگه که این ثبات قدم با نوعی انفجار پدید می‌دید زمانی که شما تصمیم بگیرید که بیاندیشید و همیشه تصمیم گرفتن برای اندیشیدن یعنی تصمیم گرفتن برای یک شکل دیگر اندیشیدن. اندیشه جدید یعنی شکل جدید اندیشیدن. شکل دگر اندیشیدن. حالا یک عبارتی رو از کانت نقل می‌کنه. میگه که تصمیم برای عقل توجه کنید تصمیم برای عقل با تصمیم برای آزادی با تصمیم برای حقیقت یکیه و این در حقیقت تصمیم وجودی بیقید و شرط هست خب اجازید من از قول کانت بنابراین میگه که میگه که در حقیقت از وقتی که شما از شیوه دیگر اندیشیدن صحبت میکنید یعنی تصمیم گرفتید به انقلاب در حقیقت انقلاب در تصمیم فلسفی شما به وجود میاد. در حقیقت این یک راز یا در حقیقت یک حضور یک کنشیست که در درون شما رخ میده یه کنش بسیار رازآمیز وش میگه که این درست همون انقلاب در سرچشمه همه کامونیکیشن‌ها و ارتباط‌های بیحد و مرز و اصیله. در حقیقت بنیان به اصطلاح قابل اعتمادی که در عرصه محاسبه ناپذیرها هست یعنی اونچه که برای محاسبات مادیست میگه که عقل زمانی میتواند در حقیقت به طور وجودی به طور اگزیستنشال واقعی بشه که در حقیقت از فروشگی به روی دیگری گذر بکنه و گشوده بشه به روی وجود در حقیقت گشودگی به روی بیرون گشودگی به روی هستی موجب میشه که عقل به معنای اگزیستانسیل کلمه واقعی بشه خب بگذارید بله میگه که کانت میشد افرادی معدود قبل از ۳۰ سالگی به این انقلاب دست زده‌اند و افرادی و حتی افرادی معدودتری آن را پیش از ۴۰ سالگی به فرجام رسان رسانیده‌اند. کوشش برای بهتر شدن در یکایک حوزه‌ها بیگو بیهوده است. شالوده این خصلت دال بر رو وحدت مطلق اصول انسان و روش زندگی اوست. می‌دونید که ۳۰ سالگی بالزاک زن ۳۰ ساله داره و ۳۰ سالگی برای زن‌ها سن بلوغ عقلانی و ذهنیه و ۴۰ سالگی برای مردها دیگه. رمان یک ماه و شش پشیز چیزو خوندید دیگه سامرست موهام اون در ۴۰ سالگی تصمیم می‌گیره همه چیزو ول کنه ۴۰ سالگی سن پیامبران چیز حافظ میگه که سحرگه رهروی در سرزمینی به گفتا این معما باقرینی که ای صوفی شرابگه شود صاف که در شیشه بماند اربعینی بهال این ۴۰ علامت چیز سن عقل به شما بلوغ به شما میرفت سنی که شما دیگه دنبال بنیادیترین مسئله‌ها میرید دیگه از حاشیه رفتن از پرداختن به اونچه که اصیل و جدی و حقیقی نیست دیگه پرهیز میکنید و به اونچه که در زندگی بیش از هر چیزی ارزش داره می‌پردازید برای خودتون. میگه کانت در این باره میگه که صداقت حا بذارید من انگلیسیشو بخونم. میگه که کسی که یک انسانی که دارای یک خصلت یعنی سبک اندیشیدن خودشو داره این سبک اندیشیدن همون طور که گفتم فقط و فقط در جریان اندیشیدن می‌تونه پیدا بکنه و اندیشیدن کاملاً غیرعادیست غیرطبیعیست غیر به اصطلاح غیر بدیهیست. اجازه بدید من نقل قول دیگه رو پیدا بکنم از در یک کلام صداقت به منزله قاعده متعالی یگانه گواه یگانه گواه آن است که فرد از داشتن خصلتی آگاه یافته است و داشتن این خصلت کمترین انتظاریست که از فرد صاحب عقل می‌توان باشه اینجاست اون بحث بسیار مفصلی که قبلاًم تو بهش اشاره کردم راجع به دروغ و حقیقت در فرهنگ غربی خب چه زمانی شما می‌تونید بفهمید که واقعاً در شیوه اندیشیدنتون انقلاب ایجاد کردید زمانی که با خودتون صادق باشید این صداقت در حقیق حقیقت بنیان فرهنگ غربیست. یعنی چی؟ یعنی اگر هدف شما جستجوی حقیقته و اگر حقی این حقیقت انقدر برای شما ارزش داره بنابراین شما نمی‌تونید به خودتون دروغ بگید. شما نمی‌تونید از خودتون دست کنید تو جیب خودتون از جیب خودتون بدزدید. بنابراین صداقت اساس این فرهنگ میشه. بهخاطر همینه که چون صداقت اساس این فرهنگ هست به این دلیله که چیزی به نام اخلاق و چیزی به نام منطق درش ممکن میشد. منطق چیه؟ منطق یعنیک کهه شما می‌تونید هزاران گزاره داشته باشید مگر گزاره‌هایی که با هم در تناقض باشن. بنابراین شما مادامی که به تناقض حساسیت دارید دارید منطقی می‌اندیشید. خب بنابراین یک فیلسوف هیچ موقع به تناقض به اصطلاح بیاعتنا نیست. هیچ موقع خیالش از تناقض آسوده نیست. هیچ موقع از تناقض با چشم به اصطلاح غفلت نمی‌گذره بلکه به شدت چشم تناقضیابی داره ه و برای او درسته که نمی‌تونه حقیقت رو بهش دست پیدا بکنه ولی اونچه که اون ذهنی که دارای تناقض باشه یقیناً ضد حقیقته بنابراین او گرچه نمی‌تونه به حقیقت دست پیدا بکنه کنه اما از اینکه چیزی رو که حقیقت نیست حقیقت بانگارد در امان می‌مونه یعنی چون ذهنش ذهن تناقضیابه به سرعت می‌تونه شبه حقیقت رو تشخیص بده خب شما در اخلاقم همین طوره به اصطلاح سقرات در حقیقت همون اصل عدم تناقض رو که ما در منطق میگیم در اخلاق به اصطلاح تعریف میکنه میگه اخلاقی زیستن یعنی هماهنگ زیستن با وجدان اخلاقی. یعنی کهه من زمانی اخلاقی زندگی می‌کنم که کاری نکنم که وجدان اخلاقیم اون رو بده یا کار خوبی رو که وجدان اخلاقی منو بهش فرا می‌خونه از ترک نکنم. بنابراین زمانی که من با وجدان اخلاقیم در تضاد نباشم من اخلاقی زندگی می‌کنم. خب چه کسی می‌تونه اینو تشخیص بده غیر از خود آدم؟ بنابراین صداقت میشه یک اصل مهم وقتی که در نظام‌های توتالیتر کسانی مثل همه از یاسپرس و آرنت و کاسیر و دیگران هاول و دیگران میگن یگانه راه مبارزه با توتالیتاریسم زیستنه در حقیقته به این معناست یعنی صادقانه زیستن یعنی با خودت صادق باش این صادقانه با خود زیستن که اساس تمدن کنونی هست اونوقت ایجاب می‌کنه که اصلاً شما یه شکل دیگری زندگی کنید. ابدا به این مفهوم نیست که شما مثلاً فر حرف دروغی نزنین. نه به مفهوم سبک دیگری زیستن هست میگه که داشتن این خصلت یعنی صادق صادق بودن کمترین انتظاریست که از یک فرد صاحب عقل می‌توان داشت. صداقت نهایت ارزش درونی انسان است. میگه صداقت در حقیقت نقطه به بالاترین نقطه کرامت انسانیست. یعنی هیومن دیگنیتی می‌دونید هیومن دیگنیتی کرامت انسان یه مفهوم خیلی مهمیست که در حقیقت بر اساس این مفهوم هست که حقوق بشر ممکن بشه کرامت انسان خب قبل قبلاً یه مفهوم یعنی قبل از مخصوصاً قرن هجدهم یک مفهوم دینی بود دیگه توی اسلامم هست دیگه میگه که ولقد کرمنا بنی آدم بنی آدم رو کرامت دادیم ولی کرامتی که در دین هست حالا در حتی در مسیحیت کرامتیست که انسان‌ها نزد خداوند دارن میگه ان اکرمکم عند الله اتقاکم آنکه نزد خداوند کسی از کرامت برخوردارتره که تقوای بیشتر داره بنابراین کرامت یک مفهومیست که در ناظر به خداوند و در حقیقت یک رابطه طولی با خداوند تعریف میشه اون اون هیومن دیگنیتی که مبنای حقوق بشر هست کرامت انسان‌ها نسبت به همدیگه است یعنی مربوط به رابطه انسان‌ها با همدیگه است یعنی انسان‌ها که در برابر همدیگه دارای کرامت انسانی هستن حتی اگر اون انسان مرده باشه حتی اگر اون انسان جسد باشه حتی اگر اون انسان قرن‌ها پیش مرده باشه باز دارای کرامت هست یعنی چی؟ یعنی حقوقی داره کرامت او حقوقی رو برای او میاره که شما باید اون حقوق رو در حقیقت رعایت کنید. شما نمی‌تونید بگید فلان شخص چون که مرده یا فلان شخص چون که به اصطلاح سال‌ها پیش از دنیا رفته و نیست مال چند نسل گذشتهست. من می‌تونم هر کاری بکنم یا هر چیزی بگم دربارش. نه او حقوقی داره که شما موظفین به در حقیقت عمل کنین به اون حقوق. ولی چیز کانت کانت میگه در حقیقت تروس صداقت این حرف عبارت کانته ها این جمله جمله کانت میگه در میگه که بالاترین درجه ارزش کرامت انسانیست یعنی کرامت انسانی در وجه اعلیش با صداقت تعریف میشه یعنی اگر شما صداقت رو زیر پا بگذارید یعنی کرامت انسانی خودتون رو نقض کردید بنابراین این حرف حرف کانته و بسیار مهمه چون فیلسوف حقوق بشر کانت دیگه فیلسوف به اصطلاح یکی از مهم‌ترین تحولات در مفهوم هیومن دیگنیتی رو کانت به وجود میاره میگه بنابراین می‌توان انتظار داشت که انسان برخوردار از موهبت عقل سلیم به اصول خود وفادار باشد so it must be possible for some common human reason to be man این حرف کته میگه بنابراین یه کسی که در حقیقت عقل برخوردار از عقل انسانی هست ما باید توقع داشته باشیم که او به اصول خودش پایند باشه. یعنی آدمی نباشه که بگه حافظم در مجلسی دردیکشم در محفلی یا این زندگی دوگانه یا هزارگانه که ما داریم در ادارهمون حزب‌اللهی هستیم در خونهمون مثلاً چه می‌دونم ماهواره داریم در ن فلان جا عروسی مختلط هست در فلان جا ضوابط اسلامی شعون اسلامی رعایت میشه هزار جور می‌تونیم زندگی کنیم و نقش پیدا بکنیم درست همین هست که نظام‌های توتالیتر رو به وجود میاره و تداوم می‌بخشه میگه در روزگار ماستلر با کلامی تکان‌دهنده و در خور توجه به توصیف دگرگونی پرداخته است که او را از چنگال کمونیسم رها ساخت و به یکی و به یکی از طرفداران پرشور آزادی و عدالت تبدیل کرد. او از تجربه سخن می‌گوید که انسان به محض آنکه آن را در قالب کلام می‌ریزد همواره در کسوت دروغین امور عادی و ابدی ظاهر می‌شود و اینکه انسان یک واقعیت و انسانیت یک انتضاع است. یعنی حرف زدن از انسان معنی نداره. چیزی به نام انسان ما نداریم. اونچه که ما داریم انسان‌ها هستن و انسان‌ها را نمی‌توان همچون ارقام معادلات سیاسی تلقی کرد. زینا آنان به سان علامت‌های صفر و بی‌نهایت عمل می‌کنن و همه محاسبه‌های ریاضی را بر هم می‌زنند. هدف وسیله را فقط در حیته بسیار محدود توجیه می‌کند و اخلاق صرفاً برای احسان و نفع اجتماعی یا احساس خورد برجوایی نیست بلکه نیروی جاذبه‌ایست که انسجام هر تمدنی را حفظ می‌کند. توجه کنید میگه نیروی جاذبه‌ایست که انسجام هر تمدنی را حفظ می‌کند و اساس این اخلاق همون تروتفولنسه همون صداقته صداقت با کی در وحله اول با خودلر می‌افزاید هیچ چیزی ملالآور ملالآورتر از این نیست که فرد بکوشد تا تجربه‌ای را که به سبب ماهیتش زبان در آن راه ندارد در قالب کلمات بیان کند. حاذا هیچ یک از این امور عادی یا پیش پا پیش پا افتاده با ایمان کمونیستی سازگاری ندارد. مشکل کمونیسم این بود که در حقیقت از پیروانش می‌خواست به حقیقت اونجوری که رهبران حزب می‌گویند در حقیقت وفادار باشه. اما در عمل رهبران حزب برای بقا هر روز یک چیزی می‌گفتن درباره حقیقت. یعنی هر روز نظر آقا عوض میشد. در حقیقت به قول کلاکسکی شما نمی‌تونستید بر اساس ایدئولوژی مارکسیسم استالین رو نقد کنید. استالین می‌گفت بر اساس حرفهای من باید ایدئولوژی مارکسیمو بفهمید. در حقیقت استالین معیار ایدئولوژی بود. نه ایدئولوژی معیار استالین. کسلر تجربه را در واقع تصمیمی برای تغییر کل طرز فکر خود تلقی می‌کند. آیا او در مقام نویسنده و روزنامه‌نگار از واژه‌ها و اصطلاحات آشنا واهمه دارد؟ آیا احتمالاً بی‌اعتنایی او به زبان ساده در نتیجه در نظام‌های توتالیتر یا در وضعیت توتالیتر یا در جهانی که ما هستیم کلمات یا معنایی ندارن یا معنایی دارن که رسانه‌ها بهشون میدن صاحبان قدرت بهشون میدن معنایی دارن که ساخته در حقیقت تکنولوژی دیجیتال هست نه ساخته ا اراده و فهم انسانی بنابراین مهم‌ترین تصمیم برای صادق بودن اینه که شما از زبان استفاده مسئولانه بکنید. وقتی که میگید که انقلاب باید ببینید که آیا می‌دونید انقلاب یعنی چی؟ واقعاً معنای انقلاب یا معناهای انقلاب رو می‌دونید و آیا انقلاب رو با این معنا به کار می‌برید؟ آیا کلمات رو به معنایی که منظورتون هست به کار می‌برید؟ آیا قصدتون تفاهم هست یا اینکه قصدتون این هست که با این کلمات خودتون رو محق جلوه بدید خودتون رو به اعمال خودتون رو توجیه بکنید دیگران رو مرعوب بکنید دیگران رو حذف بکنید از خودتون سؤال کنید آیا ابتذال و پیش پا افتادگی ازلی کسل کننده به نظر می‌رسد؟ فکر کنید به اینکه آیا وقتی میگید من می‌دونم آیا می‌دونید که می‌دونید آیا می‌دونید که چگونه آدم یک چیزی رو می‌دونه؟ آیا می‌دونید که چگونه آدم باید بی آزمایش کنه که بفهمه چیزی رو واقعاً می‌دونه یا نمی‌دونه؟ در نتیجه این میشه اون صداقتی که می‌تونه با قدرت به اصطلاح غیر قابل تصور در مقابل توتالیتاریسم قرار بگیره. خب بنابراین خب اگر عقل بنابراین شما اگر واقعاً بخواید یک شیوه دیگر بیاندیشید یعنی واقعاً شما باید صادقانه در پی برقراری ارتباط باشید و بدونید که هر مشکلی که دارید برمی‌گرده به مشکل عقل و هر مشکلی که در عقل هست برمی‌گرده به مشکلی که در رابطه با دیگران در کامونیکیشن با دیگران هست پس مسئله روزگار توتالیتاریسم مسئله عصر ما اون چیزی که عقل رو تهدید می‌کنه در عصر ما همه اون چیزهاییست که ارتباط به کامونیکیشنو تهدید می‌کنه پس ما در زمانی به سر میبریم در عصری به سر میبریم که تا ورای تصور ما ارتباط بین انسان‌ها دچار خلل و آسیب شده. خب این خلل‌ها و آسیب‌ها رو ما باید در حقیقت بشناسیم و به طور جدی به شیوه دیگری غیر از اون که تاکنون به اصطلاح می‌اندیشیدیم غیر از آنچه تاکنون می‌فهمیدیم در حقیقت بیاندیشیم و بفهمیم این ارتباط با دیگری خب وقتی که شما می‌خواید ارتباط برقرار کنید با دیگری در حقیقت شما باید با با با دیگران یک ارتباط چون آدم‌های دیگه که ماشین نیستن انسان‌های دیگه که چت جیبیتی نیستن که شما بری جلو جلوش وایسی و باهاش کامونیکیت کنی این کامونیکیشن نیاز به این داره که شما در یک موقعیت وجودی خاصی قرار بگیرید شما چه زمانی می‌تونین با یه نفر دیگه حرف بزنین چه زمانی می‌تونین حرف یه آدمی رو جدی بگیرین چه زمانی می‌تونین برای فهمیدن حرف یه کسی که اون آدم براتون مهمه ولی حرفشو نمی‌فهمین تلاش بکنین زمانی که بین شما به عنوان انسان و انسان‌های دیگه یک ارتباط وجودی برقرار باشه یه ارتباط غیرماشینی یه ارتباط غیرمکانیکی یک ارتباط غیر تجاری شما برای همدیگه کالا نباشین شما برای همدیگه ابزار گذار نباشین شما برای همدیگه وسیله نباشین شما برای همدیگه در حقیقت چیز نباشید بلکه برای همدیگه یک وجود آگاهی باشیم که دارای عواطف و احساسات انسانیست. بنابراین شما باید بتونید با انسان‌هایی که با شما متفاوتن و متفاوت فکر می‌کنن برای اینکه ارتباط یعنی ارتباط با طرفی که متفاوته با شما می‌اندیشه و فکر می‌کنه و زندگی می‌کنه. بنابراین شما باید نسبت به او یک حس دوستی داشته باشید. اینجاست که دوستی فرندشیپ یک به اصطلاح مفهوم و یک یکی از مهم‌ترین پایه‌های سیاست دموکراتیک میشه. یعنی بدون دوستی بدون احساس دوستی نسبت به دیگران دموکراسی ممکن نیست. دوستی نسبت به کی؟ نسبت به کسی که با تو متفاوت فکر می‌کنه. در چیز در انجیل آیه مشهوری هست که همسایه را دوست بدار. خب همسایه رو دوست بدار یعنی چی؟ یعنی چی همسایتو دوست بدار؟ همسایتو دوست بدار آدم که نمی‌تونه بر اساس دستور عاشق بشه. همسایت دوست بدار یعنی اینکه حالا کانت به اصطلاح تفسیر کانت اینه همسایه میشه هر کسی که هم نوع تو هر انسان دیگه میگه در حقوقی رو که او داره حقوقش رو به جا بیار حقوقش رو به رسمیت بشناس خب وقتی که ما عقل داشتن عقل رو منوت بدونیم به اینکه در در حقیقت ارتباط برقرار کنیم کامونیکیشن من حقیقت من عاشق حقیقتم من خواستدار حقیقتم من جستجوگر حقیقتم اما حقیقت برای منی که موجودی تاریخی هستم فقط و فقط در جریان ارتباطه بنابراین اگر من حقیقتو دوست داشته باشم باید تمام تلاشم برای برقراری ارتباط با کسانی باشه که با من متفاوت فکر می‌کنن پس دوست داشتن حقیقت یعنی من باید دوست بدارم کسانی رو که با من متفاوت فکر می‌کنن چون فقط در جریان ارتباط با اون‌هاست که حقیقت آشکار میشه در نتیجه این اون چیزی که یاسپرس اسمشو می‌ذاره استرگل ها دو یه قطب منفی زن و مرد ها زن و مرد این کششی که دارن با هم کاملاً در جهت مخالف همه ولی عشق اینجا معنی پیدا می‌کنه عشق بین دو موجود همسان د بین دو موجودی که عین همن هیچ معنایی نداره از برخورد دو موجود همسان هیچ چیزی متولد نمیشه در حقیقت ارتباط به این به این تنش نیازمنده به این لوینگ استراگل خب من اینجا فکر می‌کنم متوقف بشم یک ساعت و نیم صحبت کردم آقا مسعود بابک جان من اینجا متوقف بشم دوستان اگر نکته دارن تا حالا بعد من نکته‌هایی باش خدمت شما عرض می‌کنم. بله خسته نباشین آقای خلجی. دوستان دست بالا کردن من دعوت کردم منتها آقای آقای احمدو من دعوت کردم بله فکر می‌کنم ایشون باید یک بار از اتاق خارج بشن دوباره وارد بشن تا بتونن بیان بالا بله بسیار عالی آقای محمد بفرمایین قربان شما آقای محمد صدای شما رو ما نداریم من صدای شما رو ندارم آقای خلیجی شما صدای آقای محمدو دارید؟ خیر آقای غفاری صدای شما رو ما نداریم اگر مایکتون بازه متوجه بشید که در واقع دیوایستون چهجوریه یا میخواید دوباره خارج بشید بعد تشریف بیارید شاید مشک مشک اینطوری باشه حالا تا آقای محمد بتونن این مشکل تکنیکی رو حل بکنن من در آقای سپهرم دعوت کنم بله آقای سپهر خوش آمدین قربان بفرمایید شما خیلی ممنون از شما خدمت آقای حلجی من سؤالم راجع به عقل پیشان هست مثلاً در مولانا و شمس تریی این چه تفاوتی داره با عقل مدرن آیا این‌ها هم گفتگو می‌کردن یا نمیکردن گفتگو در جهاندرن چهجوری اگه بس این خیلی ببینید حالا پیشامدرن و مدرن و به اصطلاح اینجا میتونه گمراه کننده باشه در فرهنگ‌های مختلف متفاوت هست در فرهنگ ما در حقیقت مونولوگ یعنی اونچه که میگن حدیث نفس ها با خود سخن گفتن در حقیقت این خود اون وقت اگر این خود به مقام به اصطلاح معنوی بالایی برسه اونوقت نوعی میشه گفتگو با خداوند یا گفتگو با یک به اصطلاح یک مبدا معنوی و ماورای طبیعی ها این این وجود داره شما در حالا مولوی رو که گفتید مولوی دائم در این گفتگوئه دیگه آتش هستین بانگنای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد بعد میگه که لفظ و گفت و صوت را بر هم زنم تا که بی این هر سه باو دم زنم میگه من داره حرف می‌زنه از یک چیزی که در حقیقت زبان طاقتشو نداره یعنی میره ما ماورای جهان انسانی و میگه بعد اصلاً شعر مولوی میگه شعری که من میگم این حاصل تلقین این خداونده دیگه میگه که ای که درون جان من تلقین شعرم می‌کنی گر تن زنم خاموش شوم ترسم که فرمان بشکنم خان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم کرده‌ای گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم نینی منم بر خان تو سرخیل مهمانان تو جامی دو با مهمان زنم تا شرم مهمان بشکنم می‌بینید همش داره حرف می‌زنه با یه نفر اما این کسی که باهاش حرف می‌زنه خداونده در حقیقت. شما در قرآنم همین طوره دیگه. سوره حمد ببینید میگه بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین ایاک نعبد و ایاک نستعین. اول از خداوند به صورت به اصطلاح ضمیر غایب حرف می‌زنه بعد ناگهان وسط صحبت برمی‌گرده میگه ای که تو را می‌پرستم. خطاب می‌کنه خدا رو با خدا حرف می‌زنه. اونوقت مولوی میگه که وقتی که تو با من حرف می‌زنی به من میگی تو اونوقت من دیگه مست میشم. لذت تخصیص تو وقت خطاب آن کند که ناآید از سد خم شراب. چون کهه مستم کرده‌ای حدم مزن. شرع مستبیند حد زدن. تا شدم هوشیار آنگاه بزن که نخواهم گشت هوشیار خودشیار من. بنابراین داره مدام داره با خداوند حرف می‌زنه. ای خدا آن کن که از تو می‌سزد که هر سوراخ مارم می‌گزد. خب این دیالوگ بین انسان و خداست چون و حقیقتم نزد خداونده. بنابراین حقیقت در از خداوند به انسان داده میشه منتها به شکل کاملاً غیرزبانی. یعنی حقیقت می‌دونید که قرآن دو بار نازل شده. یک بار در طول ۲۳ سال یک بارم شب قدر دیگه انا انزل یعنی یک حقیقتیست که ناگهان بر قلب نازل میشه بنابراین ماهیتش غیرکلامیه ولی در فرهنگ غربی حقیقت ماهیت زبانی داره و به همین دلیل فقط و فقط در دیالوگه که شما می‌تونین از حقیقت حرف بزنین از واقعیت حرف بزنین به خاطر همین فلسفه دارین دیگه شما برای هر چیزی باید فلسفه اونوقت داشته باشه فلسفه اخلاق فلسفه طبیعت فلسفه اقتصاد چرا؟ چون چیزی به نام اخلاق پیشاپیش یا از بالا مشخص نیست باید راجع بهش حرف بزنیم اخلاق نیکوخس ارسطو یعنی اخلاقی که شما برای تکه تکهش نیازمند استدلالین استدلال یعنی چی؟ یعنی سخن گفتن با کسی که با شما مخالفه شما بتونید به نحوی او رو قانع کنید شما بتونید مبنای رو بفهمید بنابراین حقیقت یک ماهیت دیالوژیکال پیدا می‌کنه بله ممنون از جواب داد در ادامه میتون در ادامه صحبتم بپرسم که آیا ن در این فرهنگی که شما اشاره می‌کنید نبود خیلی جای بزرگی پیدا نمی‌کنه در فرهنگ مثلاً اسلامی ایرانی ما چون چه چیزی نبوغ گفتین نبوغ نبوغ یعنی مثلا نبوغ فردی یا خب اصلاً نبوغ خودش یک مسئله خیلی نبوغ از قرن هجدهم به بعد مسئله مهمی شد به خاطر اینکه توی به اصطلاح ارزیابی استتیک در به اصطلاح ارزیابی زیباشناسی نبوغ یک مسئله مهمی بود و در حقیقت یک معیار بود بنابراین هم تو فلسفه و هم فلسفه کانت و دیگران و بعد در روانشناسی خیلی ازش صحبت شده حالا باید ببینیم که نبوغ به چه معنا میشه ازش صحبت کرد اون وقت به چه معنا میشه مثلاً به بزرگان ادب و فرهنگ ما نابقه گفت اینا دیگه مسائلیست که خیلی دامنهش وسیعه و الان مجالش نیست خواهش می‌کنم بله متچکرم آقای محمد شما میخواین یه بار دیگه امتحان بکنین بین ما صدای شما رو داریم صدای من میاد الان درسته بله بله الان صدای شما خوبه بفرماید بله آقای خلجی خیلی باز استفاده کردین واقعاً استفاده کردم من از این نکاتی که اشار می‌کنین نتبرداری هم می‌کنم واقعیتش متأسفانه آقای محمد از اتاق خارج شدن تا ایشون دو بار تشریف بیارن ما خانم پریسا رو اگر خانم پریسا در خدمت شما هستیم خیلی ممنونم ازتون ممنون آقای خالجی عزیز از اینکه دانسته‌هاتون رو با ما به اشتراک میذارید بدون چشم داشتید من جایی شنیدم که البته من در راه بودم ولی جایی شنیدم م که شما گفتید که رسیدن به آزادی در مسیر آزادی بودنه و حالا چند تا آیتم دیگههم گفتید مثلاً رسیدن به آزادی رسیدن به عدالت رسیدن به چند تا ارزش‌های دیگه در مسیر بودنه لزوماً رسیدن در تکاپو و تلاشه ب کسی آزاده که برای آزادگی آزادی تلاش می‌کنه توجه می‌کنید؟ چون آزادی کامل که معنی نداره. یعنی انسان هرگز از محدودیت‌های انسانی خلاصی نداره ها. تا ابد انسان ناگذیره برای آزادی تلاش بکنه. بنابراین آزادی شما چه زمانی آزادید؟ زمانی که دارید برای آزادی تکافو می‌کنید. به محض اینکه دست از تکابو برداشتید شما دیگه آزاد نیستید. شما چه زمانی در حقیقت خواستار حقیقت هستید؟ زمانی که برای به اصطلاح دستیابی به حقیقت تلاش می‌کنید و زمانی که یعنی شما زمان زمانی میشه گفت که شما به اصطلاح جویای حقیقت هستید که حقیقت براتون مهم باشه چون حقیقت براتون مهمه اونوقت به صورت فعالانه علیه شبه حقیقت علیه توهم مبارزه می‌کنید تا زمانی که با توهم دارید مبارزه می‌کنید یعنی که شما در به طالب حقیقتید دلیلش اینه که مثلاً آزادی، حقیقت این‌ها دیفالت ما نیست. یعنی دیفالت ما چیز دیگری. نه. دلیلش اینه که انسان موجودیست محدود. انسان نمی‌تونه هرگز از محدودیت خودش خارج بشه. یعنی ما همون طور که جسممون محدوده ذهنمونم محدوده دیگه. شما نه تنها ذهنمون محدوده که تمامی به اصطلاح نیروها و غرائض ما هم محدوده. شما توان محدودی دارید برای دوست داشتن. توان محدودی دارید برای عاطفه ورزیدن. توان محدودی دارید برای شور و شوق داشتن. توان محدودی دارید برای کار کردن. توان محدودی دارید برای تحصیل کردن. ها شما محدودید چون ولی حقیقت نامحدوده ولی آزادی یعنی آزادی نامحدوده. خب بنابراین شما زمانی میشه گفت که شما آزاد هستید که تا زمانی که زنده هستید برای آزادی بکشید. شما زمانی می‌تونید بگید که من حقیقت رو دریافتم که برای دریافتن حقیقت بکوشید. یعنی چی؟ یعنی هیچ چیزی رو حقیقت ندونید بلکه بدونید همیشه که حقیقت یه چیزیست ورای اونچه که یافتید. بنابراین برید ورای اونجا که هستید. مولوی میگه که به اصطلاح گفتن مولوی مولوی از استعاره مستسقی استفاده می‌کنه مستسخی کسیه که تشنه نیست بلکه بیماری تشنگی داره در نتیجه هرچه آب می‌خوره سیراب نمیشه انقدر می‌خوره تا حالا می‌میره مولوی میگه تو هم باید مثل مستسقی باشی ها یعنی هرچی که آب می‌خوری فکر نکنی که تمام شده تو سیراب شدی باز هم آب بخور میگه همچو مستسقی کذابش سیر نیست بر هر آنچه یافتی به لحمه‌ایست بی‌نهایت درگه هست این بارگاه صدر را بگذار صدر توسراه گفت من مستسقیام کشد گرچه می‌دانم که هم کشت هیچ مستسخی به نگریزد ز آب گر دو سصد مارش کند مات و خراب گر برا ماسد مرا دست و شکم عشق آب از من نخواهد گشتم. شما انقدر عاشق حقیقتید که هیچ چیزی رو که میگه من حقیقتم به عنوان حقیقت قبول نمی‌کنید بلکه میگید حقیقت یه چیزیست ورای این. بنابراین باز میرید ورای این محدودیت‌ها باز یک قدم میرید جلوتر میرید اونجایی که دیگران نرفتن ولی باز اونجا هم که میرید باز اونجا محدوده. توجه می‌کنین؟ بنابراین تکاپو برای آزادی چه در سطح فردی و چه در سطح جمعی یک تکاپویس بیپاان ممنونم ازتون خیلی مفهوم جالبی بود و جدید برای من خواهش میکنم یه روزم برامون باید یه اتاق بذارید که چطوری این همه شعر حفظ در هر کانسپتی که پیش میاد شما براش یه شعر گفت من شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد من مرسیه خان دل دیوانه خویشم خیلی ممنونم از زنده باشین بله متشکرم آقای محمد برگشتن بفرمایین آقای محمد من فکر میکنم مشکل یا تو صفحه هست من چون کلی صحبت کردم هیچ کدوم فکر کنم وارد سیستم نشد درسته بله ولی الان صدای شما رو ما خوب داریم بفرمایین قربان یعنی هیچ هر صحبتی کردم شنیده نشد دفعات قبل نخیر داشتیم شما من ۱۰ ۱۵ من ۱۵ فکر کنم ۵ دقیقه صحبت کردم خودم ب صحبت می‌کردم آقای خلجی من الان دارین صدای منو بله بله من صدای شما رو میشم سلام عرض کنم صدا بله سلام عرض میکنم باز استفاده کردیم واقعاً دست شما درد نکنه صحبت‌های بسیار رژ ریشه‌ای بود. می‌خوام یه نکته‌ای رو در رابطه با ۱۵ ۱۶ سال پیش من این نکته رو یادداشت کرده بودم. اون موقع حالا قرآن زیاد می‌خوندم در مورد سوره نهر بود از آیه ۱۰ تا ۱۸ نکات بسیار جالبی بود. آخرین کلمات آیه ۱۰ تا ۱۸ کلمه آیه دهم تسیمون هست یعنی چریدن. وقتی که بعد از آیه ۱ آیه یازدهم کلمه آخرش یتفکرون هست یعنی بعد از اینکه فرد سرش رو بالا میاره حرف به قول ما رو میفهمه میاندیشه بعدش سیزدهم یقلون هست یعنی عقلشو بک شما به نکته بسیار جالبی اشاره کردین به نام تصمیمگیری دسیژ ویژن میکر یعنی عقل وقتی به کار میاد که به قول شما وارد امر میشه یعنی حتی روح که حالا هگری نگاه نکنیم روحزم امر ربی از جنس اراده هست اونجا که به عمل وارد میشه میخواد دسیژن بگیره یعنی تصمیمی اتخاذ بکنه دانسته‌ها و تفکرات رو در واقع پروسس میکنه ازشون سنتز می‌کنه یک برای زندگیش یه تصمیمی بگیره بعد از این تقلول آ چهاردهم خیلی جالبه میگه که تشکرون یعنی این نعمتی که الان گرفتینو در به جا استفاده کنید در جای درستش استفاده حالا شکر میگن تشکر این نیست در واقع بعدش میاد یزکرون یا ذکرون یعنی بیدار باشه آدم بیدار میشه به قول معروف از اون خواب غفلتش بیدار میشه که بعدی شونزدهم فکر کنم یهتدون هدایت یعنی اون راهشو پیدا می‌کنه رستگاری البته اینا رو ۱۵ ۱۶ سال پیش ثبت کرده بودم یه تشکر ویژه هم می‌خواستم بکنم در مورد کتابی که من دو سه روز مسافرت بودم آنلاین نتونستم گوش بکنم کتاب ثبوت و همون هبوط به قول شما آلبرت کامر توده من به اقصا نقاط دنیا دوستام هستن فرستادم خیلی جالب من اینو یه بار ۲۰ سالم بود خونده بودم چیزی خیلی متوجه نشدم یه سال پیش دوباره خوندم خیلی برام تأثیرگذار بود و این تشکر ویژه رم خواستم از شما بکنم که این کتاب دوباره گذشتین متشکرم خیلی ممنون شما شب ما بخیر قربان شما بسیار عالی خانم یا آقای سانی شما بفرمایین قربان بله من سلام میکنم عرض ادب به همگی سلام بر سالی سلامت باشید سؤالی که دارم از جناب ببخشید خلجی بله خلجی سؤال من نگران نباشید خانم منم گاهی اسم خودم یادم میره ببخشید خیلی معذرت میخوام از بس که ذهنمون همه جاها خواهش میکنم زنده باشین سوال من اینه که اساسا آیا انسان به ابزار عقل یعنی اکوپت شده چون من توی مقاله میخوندم که انسان اساساً بیش از شاید حدود ۶۰ ۷۰ انسان‌ها اساساً از نیروی هوش همچنان استفاده می‌کنن. یعنی به درجه‌ای از عقلانیت انسان هنوز نرسیده. برای همینه که اخلاقیات که بازوی دیگر عقله قلش خیلی زیاده. یعنی ما خیلی جای چون اساساً انسان به اون درجه از عقلانیت هنوز نرسیده که بخواد اخلاق رو در رفتار خودش واقعاً پیاده کنه نمیدونم اینو شما چهجوری میبینین اگه راهنمایی کنید یا اگه من نمیدونم دقیقاً دقیقا نمیدونم منظور شما چیه ولی خب بدونید که اونچه که باعث شده که من و شما الان زنده باشیم و زندگی بکنیم در این جهان درست همون اخلاقیات بوده دیگه یعنی در وحله اول اون ۱ فرمان موسی که فرمان اولش اینه که نکش و و در حقیقت نکشتن اصل اساسی اخلاق باعث شده که انسان‌ها بتونن به رغم تفاوت‌ها به رغم تنازعها به رغم تضاد منافع به رغم بدخواهی‌ها و بدبینی‌ها و بداندیشی‌ها همچنان به حیات خودشون ادامه مصل بشر منقرض نشده بنابراین وقتی هم که ما داریم از بحران اخلاق حرف می‌زنیم داریم از بحرانی حرف می‌زنیم که حیات نسل بشر رو داره منقرض می‌کنه یعنی انسان با علم زنده نیست با تکنولوژی زنده نیست هزاران هزار سال انسان زنده زندگی کرد بدون علم و تکنولوژی اونچه که انسان به او زنده است در حقیقت همین اخلاق هست خب درسته شما می‌فرمایین که اخلاق بوده که تا الان ما رو به اینجا رسونده آخه ما همچنان شاهد خب بالاخره انسان انسان رو همچنان داره می‌کشه بسیاری از درست همینه داستان دیگه که انسان نه فرشته است خانم نه حیوان یعنی نه بر صرفاً بر طبق غریضهش عمل می‌کنه و نه اینکه ناتوان از کار بده به عکس انسان یعنی اون که بنیادش بده است سعدی میگه که پرتب نیکان نگیرد هر که بنیادش بده است ولی اساساً ما در مخصوصا در فرهنگ و فلسفه غربی بنیاد انسان رو یعنی شما برای اینکه کار بد بکنید هیچ مشوقی نیاز ندارید میل انسان به این به اصطلاح به غرایض انسان آدم رو به سمت بدی می‌کشونن. اینکه شما به رغم غرائضتون کار خوب بکنید این شما رو می‌کنه انسان. توجه می‌کنید؟ بنابراین قرار نیست که روی کره زمین بهشت درست بشه که قراره که در جهانی اینچنین سرد و سیاه و اینچنین آمیخته با شر و ناگزیر از شهر. یعنی شر هرگز از بین نخواهد رفت و شهر هرگز این جهان رو ترک نخواهد گفت در این جهانه که شما انسانی زندگی بکنید دیگه انسانی زندگی بکنید یعنی کهه عمل به خیر و به مقتضای کرامت انسانیتون زندگی بکنید قرار بشن قرار نیست که همه آدما خوب بشن قراره که شما آدم خوبی باشید با خودمون مرسی مداکرم خواهش می‌کنم مرسی خانم ثانی احسان جان خوش اومدی عزیزم بفرمایید سلام آقا مسعود ممنونم سلام خدمت آقای خلجی عزیز خیر استفاده کرد سلام بر احسان عزیز آقای خلج حالا این سؤالا من قبلاهم شاید پرسه باشم ازتون اما دوباره اینجا خب خیلی مربوط یه جورایی جوابختون شاید یه یه کم دیگه افکارمونو یه جور دیگه برانگیزه حالا همون طور که یاسپرس میگه گفته که فقط در گفتگو و ارتباطه که حقیقت پدیدار میشه و حالا خ حالا سؤال من اینه که حالا چه چیزی خود گفتگو رو مثلاً ممکن و سالم نگه می‌داره؟ فقط صرف اینکه عشق به حقیقت یا دوست داشتن نظر مخالف کافیه در این زمینه یا مثلاً اینکه باهم موافقت کنیم که همدیگه رو نمی‌کشیم حالا قبلاًم فرموده بودید یا مثلاً گفتگو خودش نیاز به یه فرم یا اخلاق و انضباطم داره بدون طبیعتاً میده نه وقتی که ما از دیالوگ حرف می‌زنیم یعنی کهه از یه جهانی صحبت می‌کنیم که با جهان ما ایرانی‌ها خیلی متفاوته ما ایرانی‌ها اساس تفکر در ایران و اسلام تفکر جدلیست. شما اگر به تاریخ به اصطلاح دانش و تاریخ نه تنها دانش تاریخ دیسکورس گفتمان یا گفتار در فرهنگ ما توجه بکنید گفتار گفتمان و کلام و چه حالا چه نوشتار چه گفتار کاملاً سرشت جدلی دارن یعنی اساساً بر این فرض مبتنی هستن که حقیقت یکیست و در برابر حقیقت باطله. حقیقت حقیقت محضه یعنی خیر محضه و و اون طرف باطل یا شر محضه. بنابراین این دوگانه انگاری اونوقت صحنه گفتگو رو تبدیل می‌کنه به عرصه جل جدال یا جنگ بین حق و باطل. یعنی جهاد که به اصطلاح بسیار مفهوم بنیادی‌ست نه تنها در اسلام که در فرهنگ ما ایرانی‌ها هم همین‌طوره. در حقیقت جهاد یعنی چی؟ یعنی شما به عنوان ایرانی با انیرانی همیشه در در جنگ باشید دیگه. شاهنامه چیه؟ شاهنامه جنگ بین ایرانی و انیرانیه. در حقیقت بین حق و باطل. بین روشنایی و تاریکی بین خوبی و بدی بین اهورا و اهریمن. خب این یعنی که شما جدلی باید صحبت کنین دیگه یعنی جدلی بیاندیشید جدلی یعنی که یک نفر باید وجود داشته باشه یک حق هست یک نفر باید قدرت در دستش باشه یک نفر هست که به اصطلاح خیر هست یک نفر هست که وجودش به بودن می‌ارزه طرف مقابل باید یا ساکت بشه یا گردهش به خاک مالیده بشه یا نابود بشه محو بشه و در نهایت هم جریان تاریخ جریان پیکار روشنایی و تاریکی و در نهایت شکست کامل اهریمن هست که آخرالزمان وقتی میگم تفکر ما ایرانیا آخرالزمانیه دیگه سکولار و غیر سکولار نداره کسی که معتقده که نور بر تاریکی پیروز میشه یعنی آخرالزمانی فکر می‌کنه فکر کنه یه آخرالزمانی هست که در اونجا پرده آخر نمایش تاریخ هست و اهریمن به طور کامل به دست نیروی خیر نابود خواهد شد. خب این شکل تصور از حقیقت باعث میشه که کلام کاملاً سرشت و سویه و راستای جدلی داشته باشه. بنابراین کلام میشه جدل. جدل یعنی جهاد زبانی و و جهاد میشه جدل فیزیکی ج به اصطلاح جهت به اصطلاح جدلی که شما با بدنتون میکنید در جهاد یک طرف باید بمونه یک طرف به خاطر همینه که نه در ایران و نه در اسلام ما چیزی به نام ایده صلح نداریم معنی نداره شما صلح با چی می‌خوای صلح کنی طرف مقابل باطله باطل که نمیشه صلح کرد باطل میشه به اصطلاح تسلیم شد میشه مغلوب شد میشه شکست خورد ولی نمیشه صلح کرد اینکه جمهوری اسلامی مذاکره نمی‌کنه این برمی‌گرده به ذهنیت ما ایرانی‌ها دیگه معنی نداره شما با آقای خامنه‌ای می‌گفت که آمریکا دشمن ذاتی ماست خب وقتی دشمن ذاتی ماست یعنی شیطانه معنی نداره که انسان بره با شیطان پیمان ببنده مگه میشه شما با شیطان بین قرارداد ب خب این یه نوع این کل نظام زندگی شما و تمدن شما رو متفاوت می‌کنه اما یک تمدنی هست که اساساً به به یک حقیقت باور نداره یعنی در حقیقت جهانیست جهان خدایان متعدد خدایانی که هیچ‌کدومشونم توانایی تعیین سرنوشت انسانو ندارن خدایانی که هیچ‌کدومشونم برای انسان قانون نمی‌گذارن خب خب بنابراین چیزی به نام خیر یک طرف و شر اون طرف وجود نداره چی هست؟ موقعیت به اصطلاح تراژیک یعنی د تا طرفی که هر دو نه خوبن نه خوب مطلقاً نه بد مطلق بلکه بر اثر تصادف روزگار در برابر هم قرار گرفتن و یکی دیگری رو از بین می‌بره. این یکی شهید نیست و اون یکی زهاکه نه موقعیت موقعیت تراژیکه ترژدی جایی ممکنه یعنی تراژدی به معنای دقیق کلمه جایی ممکنه که شما به دنیا خیر و شر باور ندارید در نتیجه ترژدی‌های یونانی به اصطلاح داستان پیکار دو نیرویی هستن که هیچ کدومشون نه خیر مطلقن نه شر مطلق اونوقت تراژیک دیدن جهان باعث میشه که شما همواره و اون وقت در تراژدی هست که یه چیزی به وجود میاد در برخورد دو عنصر ناهمساز هست مثل نر و ماده مثل مثبت و منفی که یک چیز جدید به وجود میاد در نتیجه شما و خلاقیت رو در این برخورد می‌بینید این در حقیقت یک تنش خلاق دیالوگ شنیدن سخنی که متفاوته با سخن شماست خب خب این شنیدن سخنی که متفاوته با سخن شماست باعث میشه که شما سخن خودتون رو بشنوید چون اگر شما با هیچکس حرف نزنین فقط صدای خودتون باشه صدای خودتونو تشخیص نمیدید شما همیشه هر چیزی رو در به اصطلاح نسبت تقابلش با چیز دیگر می‌تونید بفهمید یک به اصطلاح اصطلاحی داره هایدگر که انگلیسیش میشه کانفرانتیشن میگه وقتی که شما یه چیزی رو نمیفهمید سعی کنید اون رو رویاروی یه چیز دیگه قرار بدید اونوقت شروع می‌کنه ویژگیاشو فهمیدن ها من وقتی یه ایده‌ای رو نمی‌فهمم یه مفهومی رو نمی‌فهمم باید اونو کانفرانت کنم یعنی روبهرو کنم با یک مفهوم دیگر با یک مفهومی که در برابرش قرار می‌گیره اون وقتی که من می‌فهمم خب وقتی که من با دیگری دیالوگ دارم تازه صدای خودمو می‌شنوم می‌دونی که اگه یه بچه‌ای مثلاً از ابتدای تولدش فقط یه صدا رو بشنوه یعنی اینکه کره یعنی هیچی نمی‌شنوه. زمانی شما صدای خودتون رو می‌شنوید که بتونید صدای دیگری رو بشنوید در درونتون اونوقت وقتی که در درونتون صدای خودتونو شنیدید اونوقت صدای خودتونو یه شکل دیگری می‌فهمید وقتی می‌شنوید اونوقت در به اصطلاح تقابل با هر صدایی صدای شما یه شکل دیگری شنیده میشه درست مثل موسیقی می‌مونه مثلاً ویولونو اگر در یک ارکستر موسیقی باشه یا مثلاً ویولون با نمیدونم ویول سل با نمیدونم گیتار به کار بره یک صدایی می‌شنوید شما ازش اما تصور کنید مثلاً کنار سنتور باشه یا کنار تار باشه یک صدای دیگری به اصطلاح به وجود میاد اونوقت در این شرایط دیگری به مفهوم دشمن شما به مفهوم باطل نیست شما اولاً یکدیگری ندارید بلکه می‌تونید بیها نهایت دیگری داشته باشید و ثانیاً اون دیگریست که شما رو خود می‌کنه. خود زمانیست که دیگری وجود داشته باشه. خود یعنی مرز من با دیگری. اگر دیگری نباشه خودی وجود نداره. اونوقت کسی که خودش رو اینطوری می‌فهمه یعنی خودش رو همواره در نسبتش با دیگری می‌فهمه بنابراین او نیازمند دیگریست. خودآگاهیش میشه آگاهی از دیگری. من نمی‌تونم خود به خودآگاهی دست پیدا کنم بدون ریکوگنیشن دیگری. بنابراین بازشناختن به رسمیت شناختن دیگری میشه خودآگاهی. خودآگاهی با نفی دیگری نمیشه. بنابراین او چون محتاج دیگریست دیگری رو ابداع می‌کنه. ذهنیت غربی ذهنیتیست که دیگری رو ابداع می‌کنه. تفاوت رو ابداع می‌کنه. تمایز رو ابداع می‌کنه. تکثر رو ابداع می‌کنه. من همیشه مثال رنگ‌ها رو می‌زنم دیگه. یه فرهنگی دارید که ممکنه از رنگ‌ها فقط ۶۷ تا رنگ اصلی رو بشناسه. اما یه فرهنگ در زبان‌های در فرهنگ اروپایی اینطوریه دیگه. تنوعی که نام‌های رنگ‌ها دارن یعنی یه ما میگیم آبی حالا در فارسی نمی‌دونم چند تا آبی هست ولی در انگلیسی یا در فرانسه یا در آلمانی طیف رنگ‌های آبی که اسم براشون هست بسیار زیادن این یعنی چی؟ یعنی دیدن تفاوت‌ها. بنابراین شناختن اونوقت میشه یعنی تشخیص چیزها. یعنی من بتونم چیزی رو از چیز دیگه تشخیص بدم. همون که دکارت گفت دیگه. دکارت گفت که معیار پذیرش یک ایده اینه که یکی اینکه کلیر باشه روشن باشه یکی اینکه دیستینکت باشه یعنی متمایز از یه چیز دیگه باشه. چه زمانی شما این کتابو تشخیص میدید؟ وقتی که این رو از چیزای دیگه متمایز بدونید. اونوقت در این صورت شما در حقیقت همه چیز رو یعنی نه تنها حقیقت زیبایی فضیلت سعادت زندگی هستی واقعیت بود و نبود خودتون رو منوت به امکان دیالوگ و تداوم دیالوگ میید یعنی میشه مثل نفس کشیدن چه کسی زنده است کسی که نفس می‌کشه تا که ن درست س مثل ضربان قلب می‌مونه. تا زمانی که شما دیالوگ می‌کنید شما به حقیقت دسترسی دارید. شما به واقعیت دسترسی دارید. به محض اینکه دیالوگ قطع میشه شما دیگه دسترسیتون و حقیقت و زیبایی از دست میره. باید دوباره دیالوگ برقرار کنید. به خاطر همین چ نمونهش مکالمه‌های افلاطونه دیگه. برای دوستانی که می‌خوان فلسفه بخونن و بدونن فلسفه چیه هیچ کتابی بهتر و مهم‌تر از ک مکالمه‌های افلاطون نیست. وایت هد که یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان قرن بیستم هست میگه تمام فلسفه غرب چیزی نیست مگر پانوشت‌ها پاورقی‌هایی بر فلسفه افلاطون. بنابراین اگر فلسفه رو می‌خواید آغاز کنید، اگر در ابتدای راهید، اگر در میانه راه هستید، اگر عمری در فلسفه خوندید باز هم افلاطون بخونید. افلاطون به شما نشون میده مکالمه‌هاش که برای سقرات اونچه که مهمه پرسش کردن و دیالوگ کردنه نتیجه گرفتن. به همین دلیل تمام مکالمه‌هاش به قول اصغر فرهادی پایان باز داره و این یعنی چی؟ یعنی که من در هر نفسی نیازمند نفس کشیدنم به محض اینکه نفس کشیدنو متوقف کنم من مردم عقل انسان هم نیازمند ارتباطه به محض اینکه ارتباط قطع بشه یعنی اون عقل مرده ممنونم آقای خلجی خب حالا پس همینجور که گفتید در فرهنگ غرب به خاطر اینکه اهمیت دیالوگاو به این صورت فهمیدن خب ۱۰۰ خیلی هم روی فرم دیالوگ خیلی کار کردن نحوه یا اخلاق دیالوگ کامونیکیت کردن کامونیکیشن کردن حالا ما اصلاً تو این زمینه کاری کردیم می‌خواستم ب که در غرب تعریف شده جهان شموله فرهنگی که می‌تونه واسه خودش دقیقا دقیقاً ببینید ما امروزه یونانی فکر می‌کنیم چرا چون ایده اصلی یونانی‌ها اینه که انسان به قول کانت خلاصه کردیم میگه انسان بر خلاف موجودات برای زندگی کردن نیازمند اجوکیشنه. یعنی چی؟ یعنی انسان با غریضه‌هاش نمی‌تونه زنده بمونه برخلاف حیوانات. بنابراین باید اجوکیت بشه. یعنی تعلیم و تربیت ببینه. این یونانی‌ها بودن که دریافتن که هر چیزی آموختنیست و وقتی که هر چیزی آموختنیست یعنی هر کسی می‌تونه اونو بیاموزه ها. یعنی نگفتن این حقیق هر که را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختن نمی‌دونم جرمشان بود که حقیقت چیزی نیست که در انحصار یک گروه خاصی باشه به هر دلیلی بلکه حقیقت اون چیزیست که قابل آموختنه یعنی قابل آموزشه اجوکیشناله اجوکیشن به اصطلاح قابل تعلیم و تون چیزی که از طریق اجوکیشن و تعلیم و تربیت قابل انتقال نیست نیست حقیقت نیست زیبایی نیست خیر نیست سعادت نیست به همین دلیله که تمدن یونانی تبدیل میشه به تمدن جهانی چون همه چیز در حقیقت به قول چیز انسان میشه هومو آکادمیکوس یعنی انسان موجودیست آکادمیک یعنی انسان موجودیست که در نهاد آموزش همه چیزو می‌تونه یاد بگیره رهبری جامعه رو مهندسی نمی‌دونم ماشینآلات رو و اخلاق خوب رو زندگی خوب رو زیبایی رو همه چیز آموختن هیچ چیزی نیست که با الهام الهی با عنایت نمی‌دونم الهی با نژاد برتر با تصادف تاریخی مطلقا هر چیزی آموختنیست حتی آموختن یعنی ما فلاسوفی آف اجوکیشن داریم یعنی ما نه تنها کتاب داریم که معلما چهجوری درس بدن که ما کتاب داریم که چگونه شما معلم بشید و کتاب داریم بدیم که چگونه شما معلمی رو بیاموزید. توجه می‌کنید؟ همه چیز آموختنیست حتی آموختنی. به همین دلیله که اینکه ما قبلاً چیزیو نداشتیم به دلیل این که نیاموختیم. ولی اینکه الان می‌تونیم بیاموزیم یا نه؟ نه ما هر انسانی می‌تونیم بیاموزه. هر فرهنگی می‌تونیم بیاموزه. مهم اینه که تشخیص بده چه چیزی رو باید بیاموزه و چگونه باید بیاموزه. اگر تشخیص بده قطعاً نتیجه خواهد. ممنونم آقای خالی. خواهش می‌کنم. بله متچکرم قبل از اینکه آقای محمدو بشنویم یکی از دوستان پرسیدن که فرق اینتلکت و بیزن اینو آقای خرجی این فرقو توی کلاسهای فلسفه تکنولوژی چندین جلسه ایشون برای ما توضیح دادن دوستان این کلاسهای آقای خلجی رو اگر که دوست داشتین شرکت کنین تو اون کلاسا این مفاهیم خیلی مفصل در موردش ایشون گفتگو می‌کنن و ما می‌تونیم سؤامونو در میون بذاریم و خیلی خوب این دیالوگ برگزار میشه و این در واقع فرق اینتلکت ویزممم خیلی طولانیه حالا اگر آقای خلج صلاح دیدن بعدا در موردش توضیح میفرماین آقای محمد شما بفرمایین قربان سلام به آقای خلشی به همه دوستانی که هستن اول این رو باید بگم که بنده مدتیست جناب خرجی رو به صورت متمرکز درس گفتارهاش رو گوش میدم و ممنونم از شما که کار سقراطیی دارید انجام میدید در فرهنگ ما و حکایت شما حکایت اون حرف شمسه که میگه چراغ افروخته چراغ نافروخته را توسعه‌ای داد و برفت. شما حرفی که می‌زنید در مورد روش‌هاست، متدهاست و صنعت ماه‌گیریست و نه فقط اینکه ما در مورد هدف‌ها و دستاوردها صحبت بکنیم. سؤال بنده هم این هستش که روش‌های تربیت چنین عقلی که در مورد شهر دادید چه هستش؟ روش‌های تربیتی و متد اینکه چنین عقلی رو ما در خودمون پرورش بدیم. حالا در عرفان ما تحصیب و این‌ها هستش برای حصول به مراحل عرفانی در چنین عقد هم متدها و روش‌ها چطور هست یه درخواستی هم داشتم در مورد اون سوال عظیم فلسفی که چرا به جای آنکه چیزی نباشد چیزی هست هم یه درس گفتاری رو ارائه بدید خیلی ممنونتون میشم بله منم سلام عرض می‌کنم خدمت شما و خیلی ممنونم از نکته‌هایی که فرمودین این چشم راجع به اون موضوع هم یه جلسه صحبت خواهیم کرد ولی چگونه درست نظام ببینید وقتی که ما میگیم کانت یا دکارت اینا یک متفکر از میان متفکران بزرگ نیستن ویژگی اینا همون طور که عرض کردم اینه که شیوه اندیشیدن و یاد دادن به ما بنابراین شما می‌تونید یک نظام آموزشی درست بکنید که بچه‌ها از پیش‌طب دکارتی فکر کنن. چون اهمیت دکارت به اندیشه‌های او نیست بلکه به شیوه اندیشیدن اوست. شیوه اندیشیدن او چیست؟ شیوه اندیشیدن اون اینه که برای انقدر برای او مهم بود که ذهن او دچار توهم و دچار خطای ناخواسته و ناخودآگاه نشه که تصمیم گرفت که در تمامی اونچه که تاکنون درست و بدیهی میان می می‌انگاش شک کنه و برای اینکه یک ایده‌ای رو بپذیره معیار بذاره یعنی مثل همین جزیره تنگه هرمزو که بستن بعد میخوان عوارض بگذارن یعنی شما ذهنتو از هر چیزی خالی کن بیرون بریز و بعد بگو از این به بعد من چیزی رو به عنوان یک ایده می‌تونم بپذیرم که این معیارها رو داشته باشه دکارت گفت که باید ایده‌ای باید دو معیار رو حداقل داشته باشه یکی اینکه روشن باشه و یکی که متمایز باشه. خب شما می‌تونید کاملاً بچه پیشبستانی رو اینطور بار بیارید. یعنی با تف با یاد گرفتن مواجهه انتقادی با افکار خودش. یعنی چی؟ یعنی یادش بدید که چگونه با خودش به مسابع د تا آدم برخورد بکنه. د تا آدمی که از هم سؤال می‌کنن. این به اون میگه که مثلاً این به اون میگه که اسب مثلاً حیوان نجیبیست این میگه منظورت چیه از حیوان نجیب منظورت از حیوان چیه و منظورت از نجیب چیه اگر بتونه این دیالوگ رو درون خودش انجام بده یعنی در حقیقت تونسته اون چیزی رو که در فلسفه میگن اندیشیدن بازتابی ریفلکسیو یعنی عینی که شما در برابر آینه هستید و اون موقعست که تفکر انتقادی ممکن میشه بنابراین سیستم سیستم آموزشی در فرانسه سیستم دکارتیه و یه بچه میتونه کاملاً کختزیم فکر کنه دکارتی فکر کنه یعنی شیوه فکر کرده تعلیم و تربیت یا در آلمان کانتی بنابراین ما وقتی که از تعلیم و تربیت حرف می‌زنیم حرف نمی‌زنیم از یه سری اندیشه‌های خوبی که باید به یاد بدیم یا یاد بگیریم بلکه از تعلیم و تربیت وقتی حرف می‌زنیم یعنی از شیوه‌های اندیشیدن و خود همین شیوه‌های اندیشیدن خودشون موضوع اندیشیدن یعنی اصالت و اوریجینال بودن هر متفکر به اینی که یک شیوه جدیدی در اندیشیدن ابداعا می‌کنه و وقتی که شیوه جدیدی برای اندیشیدن داره یعنی که شما اگر میخواید کانتو بفهمید فهمیدن کانت به این نیست که شما برید نظریه‌ها هاشو بشناسین و اونا رو حفظ بکنید بلکه به شیوه اندیشیدن اون هست باید کشف کنید که چگونه می‌اندیشید و وقتی که چگ و دلیل اینکه اصلاً ما در فلسفه برای ما درستی و نادرستی مهم نیست بر خلاف علم یعنی امروزه اگر یه بچه‌ای بخواد بره دانشگاه فیزیک بخونه هیچ نیازی نداره بره مثلاً هیئتلمیوسی رم بدونه فیزیک که مثلاً ما قبل نیوتونم بدونه فیزیک نیوتون نه اصلاً لازم نیست کافیست که با فیزیک امروز آشنا باشه میشه فیزیکدان تاریخ فیزیک جداست از خود فیزیک ولی در فلسفه اینطور نیست در فلسفه ما افلاطون رو همیشه بهش نیازمندیم چرا به خاط با وجود اینکه هیچ کدوم از حرفهای افلاطون دیگه به مفهوم علمی درست نیست ولی فلسفه غیر از علمه. ما در فلسفه به دنبال شیوه اندیشیدیم. اونچه که از افلاطون یاد می‌گیریم ابدا آموزه‌های افلاطونی نیست. عقاعد افلاطونی نیست بلکه شیوه اندیشیدنه و آرکیتایپ و نمونه کامل و سرمشق فلسفه خود سقراته. سقرات هیچ فلسفی نداره. هیچ تئوری فلسفی خاصی نداره. اولاً مهم‌ترین چیز در زندگی سقرات د چیز مهمه. یکی زندگیش و یکی مرگش. زندگیش به دلیل اینکه گفت زندگی نیاندیشیده به زیستن نمی‌ارزد. یعنی کهه من هر لحظه که زندگی می‌کنم باید به تجربه زیستم بیاندیشم و اندیشهم رو در تجربه زیسته بیازمایم. یعنی تجربم رو بیاندیشم و اندیشم رو تجربه کنم. خب بنابراین این چیزیست که مدام در از توش تئوری در نمیاد. یه زندگی خاص درمیاد و مرگ سقرات مرگ سقرات می‌دونین که نه بنیان فلسفهست. مهم‌ترین پرسش فلسفهست. در حقیقت با فلسفه یعنی فلسفه سیاسی با مسئله سغرات مطرح میشه. سقرات حاضر شد بمیره. اما و قانون شهر رو که قبول داشت برخلاف قانون عمل نکنیم. خب بنابراین تضادی پیش میاد بین شهر و بین فلسفه بین سیاست و بین فلسفه بین تئوری و بین عمل بین تئوری و پرکسیس در حقیقت که تضادیست که تا امروز هست در نتیجه اینه فلسفه اینه و این چیزیست که شما از راهیر تعلیم و تربیت یاد می‌گیرید فقط و فقط در تعلیم و تربیته که شما می‌آموزید چگونه بیاندیشید می‌آموزید ید که چگون اونوقت اون چگونه اندیشیدن فقط مربوط به چگونه اندیشیدن نیست چگونه زندگی کردن یه شکل دیگه نگاه می‌کنه من با بچم باهاش صحبت می‌کنم حالا یه موقع کوچک‌تر از اینم بود مثلاً یه بار به من میگفت که تو نمیدونم چه سؤالی میکرد گفت که گفت تو چی درس میدی یا چهجوری درس میدی اینا گفت درس دادنو دوست داری گفتم آره درس دادنو دوست دارم ولی دوست ندارم که یک کانتنت یک محتوایی رو مرتب درس دادن. گفتم مثلاً من دوست ندارم معلم دبستان باشم به خاطر اینکه معلم دبستان فکر می‌کنم خیلی کارش ملالآوره. گفت اصلاً اینطوری نیست. اون معلمه هر بار و هر سال از بچه‌ها یه چیزی یاد می‌گیره. می‌دونی یعنی درسته که یه چیز درس میده ولی از شاگردای متفاوت یه چیزای متفاوت یاد می‌گیره. ببین این شکل نگاه کردن این بچهست که تو این فرهنگ به دنیا اومده. یعنی همه چیزو دو دیالکتیکی می‌بینه فقط از منظر ذهن خودش به جهان نگاه نمی‌کنه. سعی می‌کنه خودش رو به جای دیگرانم بگذره. اونوقت شما یاد می‌گیرید این اصطلاح کانت اکستند مایند یک ذهن بست یافته داشته باشید بتونید به جای دیگران تخیل کنید یعنی من وقتی که یک نف می‌بینم داره رنج می‌کشه که نمی‌تونم بفهمم رنجشو بهخاط رنج اونو که نمی‌تونم در خودم درک بکنم من می‌تونم تخیل کنم رنجشو ولی ت به شکلی تخیل کنم که برانگیخته بشم به سوی همدردی برانگیخته بشم به سوی به اصطلاح شفقتی بر او کمکی به او و به اصطلاح نشون دادن حس انسانی به او و حتی میتونم انقدر احساس همدردی کنم که خودم درد بکشم غم این خفته چند خواب در چشم ترم می‌شکند. انقدر غمگین بشم که خواب در چشم ترم بشکنه ها این نیروی تخیل انسان هست در حقیقت این تخیل هم نیاز به تربیت داره شما تخیل خودتونو تربیت می‌کنید وقتی که میگیم که آموزش سیاسی یعنی آموزش تخیل سیاسی آموزش مدنی یعنی آموزش تخیل مدنی آموزش هنری یعنی آموزش تخیل هنری آموزش علمی یعنی آموزش تخیل علمی بنابراین همه این‌ها آموختنیست فقط باید بپذیریم که آموختنی نیست و راه درست آموختنم بیاموزیم و واقعاً هم قصد آموختن کنیم چون برای آموختن اولاً باید تمام آنچه که آموختی بریزی دور این مشکل‌ترین بخش کاره یعنی و مهم‌ترین بخش کار اینه که شما بدونید آموختن یعنی خالی کردن ذهن یعنی ذهن ما مثل یک شیشه می‌مونه که پشتش غوار و زنگار گرفته است و آموختن یعنی مدام پاک کردنش شیشه مدام سیقل داد. اسپینوزا کارش این بود که شیشه رو سیغل می‌داد برای عینک و این‌ها و آخرم از همون کار جان خودشو از دست داد. ریه‌هاش آلوده شدن داد از دست داد. فلسفه هم همین طوره. فلسفه یعنی اینکه شیشه عینکتونو پاک کنید. بنابراین هرچی که در ذهنتونو بریزید دور. آموختن لرنینگ یعنی آنلرنینگ و آنلرنینگه که سخته. دلکندن از دانسته‌ها. دلکندن از باورها، دلکندن از ذهنیت‌ها، دلکندن از اونچه که فکر می‌کردی تاکنون بدیه و درسته از جان کندن سخته. آدم‌ها حاضرن جان خودشون رو فدا کنن ولی عقیدهشونو نگه دارن. آدم‌ها حاضرن جان دیگرانو بگیرن ولی عقیدهشونو بگیرن و عقیدهشونو حفظ کنن. بنابراین خطرناک‌ترین دشمن انسان بت‌های ذهنیشه و مشکل‌ترین مرحله آموزش شکستن این بت‌های ذهنیشه. وقتی نیچه میگه من با پتک می‌اندیشم یعنی همین پتکی که باید شما بر باورهای ذهنی و انگارهاد بزنید. بنابراین آنلرنینگ و حالی کردن ذهن از هرگونه پیشفرض و پیشداوری و هیچ‌گونه به اصطلاح رحم نکردن. اگر باور دینیه، اگر باور سیاسیه، باور قبیلهست، باور اقتصادی، هر چیزی هست به قول کانت میگه عصر ما عصر نقد است و نه دولت به می‌تونه پشت قانون پناه بگیره و نه کلیسا می‌تونه پشت خدا پناه بگیره و خودش رو از نقد مسون بدونه. همه نیازمند و محتاج و شایسته نقدن. بله متشکرم. آقای احمد شما رو بشنویم سلام عرض ادب دارم خدمت جناب آقای خلجی و سایر دوستان در ابتدا هم تشکر می‌کنم من بسیار میآموزیم از جناب خلجی از نکات بسیار بدیون به قول خودشون ذهن ما رو سیقل میدن من پیرو اون صحبتی که می‌فرماین که ما مدام بایستی دنبال آزادی و مدام دنبال حقیقت داشتیم خب به طبع آن روح شاعران ایرانی یاد اون بیت صاحب افتادم که میگه ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موج که آسودگی ما عدم ماست یعنی وایسادیم دیگه تموم شدیم و یه سوالی هم برام پیش اومده که با توجه به اینکه ذهنیت غربی که شما می‌فرمایید یک ذهنیت نقادانه است و مدام در این تکاپوئه و آموزش داره می‌بینه این افول و صعود فرهنگ غرب رو و اینکه و بپذیر اگر بپذیریم که این جامعهست که فاشیست میشه یعنی مردمن تودا هستن که فاشیست میشن و توداها یا جامعه‌ای هست که به سمت بی‌عقلی میره اگر اون ذهنیت غربی و این آموزش فلسفی در جامعه وجود داره پس چطوری می‌تونیم اینو صورتبندی کنیم کنیم که مثلاً غرب الان آمریکای الان رفته به سمت ناسیونالیست افراطی یا توی فرانسه‌ای که فرض کنیم همون دکارت دکارتی می‌اندیشن یا آلمانی که کانتی می‌اندیشه این رو چطوری می‌تونیم سرتمندی کنیم؟ یعنی چه چیزی باعث شده که فاصله بگیرن از این و اینکه به قول شما این حالا غرب اون توانایی رو داره که خودش رو بازسازی کنه اگر این رو بپذیریم و توی شرق این جنگ‌های بی‌پایانی که ما داریم ناشی از همینه که نمی‌تونیم خودمونو بازیابی کنیم اینو خواستم حالا درجه احسان بدید ممنون میشم متشکرم وم بابت همه زحماتی که میکشید ممنونم از شما ممنونم ببینید بذارید حالا من د تا نکته رو بگم خلاصه چون بحث مفصل میشه ببینید یکی اینکه شما فلسفه رو از قدیم یعنی از زمان یونان باستان فلسفه و پزشکی با هم خیلی خویشاوندن ما در فرهنگ ما هم اینطور بوده دیگه ما به پزشکا می‌گفتیم حکیم باشی درسته حکیم در حقیقت حکمت هم فلسفهست هم در پزشک پزشکی همیشه من مثال بوعلی سینا رو می‌زنم که کتابش در فلسفه رو اسمشو گذاشت شفا که اصطلاح پزشکیست و کتابش در باب پزشکی رو گذاشت قانون که اصطلاح فلسفیست بنابراین خیلی مهمه از این جهت اولاً پزشک خودش مسون از اینکه بیمار بشه نیست اتفاقاً خود ابن سینا میگن که از بیماری از دنیا رفت که خودش متخصصش بود. بنابراین یک د اینکه بیماری هیچ موقع تموم نمیشه. همواره بیماری‌های جدیدی هست. هر اسری رو با بیماری‌هاش می‌شناسن. عصر مدرن عصریست که شما با افسردگی با ملالت با دیسترکشن با ناتوانی از تمرکز با ضعف توجه با این با این بیماریا میشن درست همون طور که پزشکی هر چقدر که پیشرفت می‌کنه به هیچ وجه تضمینی وجود نداره که یک کرونای دیگه‌ای به وجود نیاد اتفاقاً ما در عصر پند پندمیک‌ها زندگی می‌کنیم. عصری که هر بیماری در هر گوشه‌ای از جهان به سرعت جهانگیر میشه. بنابراین این ما رو بسیار من و شما امروزه در یه جهانی زندگی می‌کنیم که الان آمریکا که اینطوریه. شما واقعاً در فضای عمومی یه ذره حواستون نباشه حالا مثلاً یه جایی وایسادین به کسی نزدیک بشین چنان از شما دوری دور میشه و می‌پره عقب که انگار مثلاً جزامی هستیم. یعنی ما امروزه مجبوریم که فاصله‌ای رو حفظ بکنیم که قبلاً نمی‌کردیم. یعنی چی؟ یعنی پزشکی پیشرفت کرده اما به این معنی نیست که بیماری‌های جدید یا بیماری از بین رفته. نه. اتفاقاً به عکس ما با بیماری‌هایی و با موقعیتی مواجه هستیم که همیشه پیش‌بینی ناشده است. همیشه ممکنه بیماری‌هایی به وجود بیاد که نسل حیات رو روی کره زمین منقرض کنن. هیچ چیزی تضمین شده نیست. بنابراین عقل ما هم همین‌طوره. عقل ما ویژگیش اینه که ویژگی عقل ما که کانت در حقیقت براش تأکید کرد و اون رو برجسته کرد و هنر کانت بود این بود که عقل ما درسته که راهنماست اما پیش از آنکه راهنما باشه راهزنه و عقل ما در راهزنی تواناییش بسی بیشتر از راهنماییشه و به قول ویدکنشتان عقل انسان در چیزی که هرگز شکست دست نمی‌خوره خود فریبیه ها بنابراین این توانایی نامحدود ذهن ما برای توهم پروری برای به اصطلاح گریز از حقیقت برای گریز از واقعیت برای فریب از خود توتالیتریسم در حقیقت پندمیک عصر جدیده توجه می‌کنید و هیچ تضمینی وجود اتفاقاً توتالیتریسم به دلیل اینکه محصول تکنولوژی و رسانه هست اساساً محصول کشورهای پیشرفته است و اگر شما می‌بینید در ایران توتالیتاریزم به وجود آمد نه در کشورهای دیگه اسلامی درست به دلیل اینکه در ایران نسبت به دیگر کشورهای اسلامی حالا حتی ترکیه رم بذاریم کنار از نظر اقتصادی و از نظر تکنولوژیک پیشرفته‌تر بود انقلاب محصول تکنولوژی و رسانهست در ایران به وجود اومد انقلاب نه در کشورهای دیگه اسلامی و نظام توتالی‌تر هم در ایران. بنابراین هرچه شما پیشرفته‌تر باشید با بیماری‌های پیشرفته‌تری مواجه هستید و و هر چقدر که شما از نظر تکنولوژیک پیشرفته‌تر میشید یعنی وابستگیتون به تکنولوژی بیشتر میشه. یعنی شما از نظر انسانی ضعیف‌تر میشید. بنابراین شما دارید میرید به سمت خطرهای بسیار بسیار مهلک‌تر اما با توانایی بسیار بسیار کمتر. می‌بینید؟ یعنی هرچقدر که تکنولوژی دیجیتال پیشرفت می‌کنه داریم ما با مخاطرات بسیار پیچیده‌تر و ناشناخته‌تری مواجه میشیم در عین اینکه توهم و خودفریبی و با خودبیگانگی بیشتری پیدا می‌کنیم و ناتوان از دیدن ناتوانایی‌هامون نشون در نکته دیگه در راجع به غرب ببینید وقتی ما از تمدن غرب حرف می‌زنیم فرق هست بین سخن گفتن از تمدن غرب با تمدن‌های های دیگه وقتی ما میگیم تمدن ایران مقصودمون یه نوع تمدنیست که اصالت ایرانی داره ها به همین دلیلم هست که تهاجم فرهنگی فقط مسئله جمهوری اسلامی نیست دغدغه کوروش داریوشم بوده یعنی که فرهنگ زرتشتی فرهنگ ایرانی فرهنگ پاکیه اولاً فرهنگ بسیار اخلاقیست خوب و بد و بعد پاکی و ناپاکی و بنابراین اصال پاکیش خیلی مهمه و آلوده بوده وده نشدنش به غیر خودش به خاطر همین فرهنگ اینتروورت در خودش به روی جهان و ما همش افتخار می‌کنیم که بر دیگران تأثیر گذاشتیم ولی مطلقا دوست نداریم از تأثیرپذیری حرف بزنیم تأثیرپذیری برای ما چیز بدیه اما فرهنگ غربی یا فرهنگ یونانی کاملاً متفاوته یعنی فرهنگ یونانی اساساً چیزی به نام پیوریتی یا طهارت یا اصالت و به این مفهوم اصلاً قبول نداره و به همین دلیله که به شدت به روی فرهنگای دیگه گشوده است. بنابراین تمدن غرب تمدنی نیست محصول یک عده‌ای که ما اون‌ها رو غربی می‌نامیم، بلکه تمدن غرب برآیند تمدن جهانیست. تمدنیست که از هر چیزی که در طول تاریخ بشر هست استفاده کرده. هر چیزی تو تمدن ایرانیه، هر چیزی تو درست بابا تو خودت یه بی‌عقلی نشستی داری اینجا صحبت می‌کنی. خودن بله در نتیجه وقتی که ما از تمدن غربی صحبت می‌کنیم نباید فکر کنیم که تمدنیست که مال غربیاست در برابر مثلاً تمدن اسلامیه در برابر تمدن ایرانیه در برابر تمدن چینیه نه به همین دلیلم هست که تمدن غربی جهانی میشه ه جهانی میشه به خاطر اینکه می‌تونه همه چیزو اخذ کنه از همه جا می‌تونه تأثیر بپذیره از همه چی می‌تونه وام بگیره به اصطلاح به اونچه که براش مهمه هارمونی و سازگاریه تا اصالت. بنابراین می‌تونه غذای چینیو بیاره در آمریکا اگر بتونه یه جوری سرو کنه که با سبک زندگی آمریکایی سازگار بشه در حقیقت اینجا می‌تونه رستوران چینی داشته باشه. یه رستورانی هست در واشینگتن اسمش هست مویدیک. فکر می‌کنم قبل از انقلاب یه ساندویجی بوده این موبیلی که در تهران‌ها یه جایی حالا در احتمالاً بالا شهر تهران این آقا که میاد اینجا خب می‌دونید که در اینجا لانچ تایم دارن یعنی زمان ناهار دارن زمان ناهار معمولاً یا یه عده غذا میارن سر کار یه عده زیادی هم هستن که میان بیرون و همون اطراف غذا می‌خرن بنابراین زمان خیلی کمی دارن گاهی این لانچ تایم نیم ساعته گاهی حالا ۴۵ دقیقهست بنابراین شما باید سریع غذا بخورید. این آقا اومده آمریکا و کاری که کرده اینه که چلو کباب ایرانی رو به صورت فست فود سرو می‌کنه. یعنی شما وقتی که میرید یه کوبیده سفارش میدید همون قدر زمان می‌بره که شما بخواید یک ساندویچ هات داداک سفارش بدید و و شکل سرو کردنش در نتیجه تا جایی که من می‌دونستم ۱۶ ۱۷ تا برنچ داره شعبه داره در همین منطقه‌ای باشه اینطور یعنی تونسته با سیستم آمریکایی سازگار باشه بنابراین در فرهنگ غربی این هارمونی باعث میشه که اجزا مهم نباشن شما مثل همیشه مثال می‌زنم غزل زل حافظو حافظ هیچ چیز اوریجینال نداره اونچه که در حافظ یگانهست این هارمونیست این معماریست که همه چیزو از همه جا می‌گیره اما در یک معماری بسیار زیبا و هماهنگ بنابراین فکر نکنید که ما از فرهنگ غربی غریبه‌ایم فرهنگ غربی و در حقیقت وامدار تمام تاریخ بشر و همه فرهنگ‌ها و تمدن‌هاست و همونقدر اذان ماست که از آن اروپاییاست. توجه می‌کنین؟ و نباید ما با فرهنگ غربی یک تصور به اصطلاح نادرستی داشته باشیم که یه چیزیست در مقابل ما و یه چیزیست متفاوت ما. ما غیر از اون‌ها هستیم. نه مطلقا چنین چیزی نیست. بله بسیار سپاسگزارم. خیلی ممنون متشکرم. بله متچکرم. بسیار سپاسگزارم. و آقای خلچی همه دوستان صحبت کردن من نمیدونم بابک جان به مایک دسترسی دارن یا نه بله مثل اینکه بابک جان به مایک دسترسی ندارن مثل همیشه بسیار عالی بود خیلی ممنون آقای خلیجی وقت گذاشتین همه بسیار آموختیم و من متشکرم از همه دوستانی که مشارکت کردن بله ممنونم فقط یک نکته رو اضافه کنم در همین متنی که برای شما می‌خوندم این متنو من فارسیشو و انگلیسیشو و متن اصلی آلمانی رو در گروه تلگرامی باق فلسفه قرار خواهم داد ولی خب میدونیم که یاسپرس معروفه به اینکه یکی از فیلسوفهای اگزیستانسیالیسته میگه که در اینجا میگه که سال‌ها پیش در مورد فلسفه اگزیستانسیالیست سخن می‌گفتم و در آن زمان این نکته را افزودم که این فلسفه فی نفسه فلسفه جدید یا خاص نیست بلکه فلسفه جاویدان است چون عقیده خاصی نیست شیوه‌ای از اندیشیدنه بعد میگه که میگه رواست که این فلسفه را بر میگه امروز ترجیح می‌دهم فلسفه خودم رو فلسفه عقل بنام زیرا به نظر می‌رسد تأکید بر این جوهر دیرین فلسفه بسیار ضروری باشد با محو عقل یعنی با ناممکن ارتباط خود فلسفه از میان می‌رود. هدف فلسفه از همان آغاز تا امروز دستیابی به عقل و احیای خود به مثابع عقل بوده است. عقل به سان نمایی از زندگی انسان. انسانی که امید داریم این‌گونه باشد و تلاش می‌کنیم تا چنین انسانی را خلق کنیم. آغوش این زندگی به روی همه انسان‌ها باز است و به رغم ایجاد پیوند بین آنها نه فقط تحقق تاریخی هر زندگی بی‌همتای انسانی را جایز می‌شمارد بلکه طالب آن است. یعنی عقل از همه می‌خواد برای اینکه خود یگانهشون باشند با همه در ارتباط باشن. در حقیقت عقلی که یاسپرس حرف می‌زنه یعنی من با دیگران نه من جدا از دیگران این یک فردیت در حقیقت فردیت انسانیست نه فردیت ضد انسانی فرد نه در برابر جامعه بلکه در میان جامعه و با جامعه سپاسگزارم از شما از بابک و مسعود عزیز و یک کتاب دیگری رو هم در گروه باغ فلسفه قرار میدم که درباره مفهوم فرزانگی یا ویزدم در فرهنگ‌های متفاوت هست. مثلاً ما میگیم که در فرهنگ ما گفتن دیگه شعر و شاعری جای خاصی داره. تو این کتاب میبینید که شعر در فرهنگهای مختلف چه جایگاهی داره چه نسبتی با حکمت و فرزانگی در اون فرهنگ داره. امیدوارم که این منابع بتونه دوستان رو کمک بکنه. سپاسگزارم. وقتتون خوش.