سلام عرض میکنم خدمت دوستان در کلاب هاوس
و در یوتیوب امیدوارم که همه خوب باشید
در یوتیوب فقط به من بفرمایید که آیا
من صدا و تصویرم هست یا نه
آقا مسعود شما رمان سقوطو خوندین؟
نه متأسفانه من این رمانو نخوندم اما
خلاصه ازشو نقداشو خوندم اما خود رمانو
نخوندن
آها دوستانی هستن که این رمانو قبلاً
خونده باشن و بخوان نظرشونو راجع به این
رمان بگن
اگر دوستانی هستن که رمان آلبر کام رو
خوندن
و راجع بهش
میتونن صحبت بکنن خیلی ممنون میشم که
دیدگاهشونو بگن تا پیش از اینکه بحثو شروع
بکنیم.
خب دوستان چند دقیقهای صبر میکنیم اگر
بله
ما قبلاً رمان
راجع به رمان طاعون صحبت کرده بودیم و یه
بخشهاییشو ازش خونده بودیم ولی چه وصا بد
نباشه که دوباره به سراغ تا اونم بریم یکی
از این روزها
و در حقیقت
یه بار دیگه بخونیمش
من نسخهی که من بهش دسترسی دارم
ترجمه فارسی خانم شورانگیز فرح هست ولی
ظاهراً چندین ترجمه از این رمان شده در
زبان فارسی
خوش اومدید شهلا خانم شهلا خانم هستن
خونده باشن
بله بفرمایید
سلام سلام آقای خلضوی سلام سلام بر شما
وقتتون بخیر
زنده باشید
خب خوابهای شما آقای خیج خیلی به نظر
منمود
خوندن دوبارهش
خیلی لازم بود البته متأسفانه منم وقت سعی
کردم از عصری که اعلام کردیم دوست داشتم
دوباره بخونم ولی متأسفانه وقت نشد ولی
خیلی وقت پیش خوندم این روان رو منتها خب
تأثیری گذاشته که من یادم هست که
هم فرم داستان داستان خیلی برام جالب بود
به خاطر اینی که بیشتر داره نشون میده اون
درگیریهای درونی یک وکیل رو که یک جور
عذاب وجدان طوری داره بهانهش بهانه شروع
داستان
اینه که یه جایی با یه نفر آشنا میشه و
شروع میکنه به صحبت کردن منتها نحوه روایت
بسیار هنرمندانه و بسیار
یه چیزی که شکل یه حالا مونولوگ نیستن
دیالوگه و مونولوگ داره بیان میکنه بتونه
اینقدر پرکشش باشه و بهانهش مال یعنی
داستان مال اینه که این وکیل داشته باشه
از روی یه پلیارد میشه و یه خانمی رو
میبینه که به روی رودخونه از روی پل خم
شده و این عبور میکنه و بعداً انگار که
این خانم اگه اشتباه نکنم به صورت خودکشی
خودشو پرت میکنه توی آب و این دیگه عذاب
وجدان و دغدغههایی که این وکیل داره
ظاهراً بهانه شروع این ماجرا هست یا اینکه
مثلا دوباره ماش چکون ماجرا هست منتها در
حین گفتگوی که داره با این شخصی که اول
داستان مطرح میشه به شغلش و نهایتاً بازم
به یه شکل فراگیری به کل زندگی انسان و
مسائل وجودیش و اینه که چه دغدغههایی
میتونه داشته باشه در زندگی با جامعه
اشاره میکنه چیزی که من یادمه بسیار
جوندار بود این متن. یعنی یه متن بسیار
جون داره و آدم اصلاً فکر نمیکنه که یه
داستانی که به این شکل یه نفر داره روایت
میکنه اینقدر خون توش باشه، گرم باشه یا
اینکه برعکس چیزی که همش از عذاب وجدان و
دغدغههای درونی آدم داره به صورت شکوه
حالا شکوه هم نه داره انگار تعریف میکنه
بتونه اینقدر بیشتر آدم فکر میکنه یه
فضای خاک سریع و سرد و پرگلایه باید وجود
داشته باشه در حالی که نیست که داره شرایط
زندگی اون موقع اروپا اگه اشتباه نکنم
مثلاً هلنده اگه اشتباه نکنم یکی از
کشورهای اروپایی اون موقعست آره داره
روایت میکنه بسیار گرم و تفنده و جونداره
و این اشاره از یه آدم
خمود و خسته و اینا که با ناله بخواد از
دغدغههای وجود بگی نیست یه آدمیه که
واقعاً این تمام ذهن و زندگیشو اشغال کرده
و خیلی دلم میخواد که حالا حتماً بعد از
این جلسه بشینم دوباره بخونمش این رو
ممنون آقای خلجی از انتخابت
خواهش میکنم خیلی ممنونم از نکتههایی که
گفتید خوشحالم که این رومانو دوست دارید و
راجع به چیزی صحبت میکنیم که شما بهش
علاقه دارین
شما رومانی دیگه کام خوندین
بله بله اون بیگانه رو خوندم
که حالا یه تفاوتهایی هم با این داره به
نظرم منتها خب میگم چون اینا رو نکردم
اون یه بیتفاوتی و یه سردی خاصی نه که
بگیمم پوچ پوچی توش بود ولی این رمان
همیشه یادم میمونه که چقدر گرم و پرشور
بود
و چقدر با حرارت این طرف داشت تعریف میکرد
و
حتی صادقانه یه چیزای غیرمستقیم مستقیم
لابلاش یه دغدغههای دیگه زندگی امروزی
حالا اون روز رو میتونستید کشف بکنید به
نظر من بسیار مهم و هنرمندست که امروز بعد
از من مجالی داشتم یه جایی صحبت شمام بود
که میگفتین که اول صحبتتون بود من از این
صحبت شما از توی کلاساتونم به صورت کلی
این رو دریافت کردم و این اصلاً محبتیه که
من راستش این روزا دارم میگفتین که فلسفه
ابزار نیست میدونید با تعاریف و اینا
نیست خیلی جالب بود برام که آخر سؤال آخر
جلسه یه نفر از شما یه سؤال صحبت در مورد
کاسیرر بود اصلاً این چیز در جلسه جلسه
نبود شما همیشه اینو به شکلای مختلف تذکر
میدین که فلسفه یه ابزار نیست آخر جلسه
حالا در مورد کاسیرا و مسائلش یه نفر اومد
یه سؤال خیلی مغلق بنده خدا هی میخواست
یه چیزی رو بیان بکنه ولی چیزی که من کشف
کردم اینه که ایشون به عنوان یه ابزار
میخواست استفاده بکنه حتی برا بیان عدالت
یا آزادی یا اینکه بگیم عدالت از آزادی
تابتره در حالی که فلسفه ابزار نیست و من
این داستان به عنوان یه اثر هنری واقعی
این یکی از اون چیزایی که تو ذهنشه یا حتی
اون بعد فلسفی این نوللا یا داستان هرگز
به عنوان یه ابزار از اون حساش استفاده
نمیکرد به عنوان یک اثر و یک متن ادبی
خیلی خوب معرفی شده
من از این خیلی لذت میبرم و یادمه اینا
از این داستان و اون صحبتی که امروز شما
کردید توی جلسه کاهره به نظرم خیلی
باارزشه ما از فلسفه عنوان ابزار نباید
استفاده بکنیم هر هنری باید ویژگیهای خاص
خودشو داشته باشه اون فلسفه تو تار و پولش
تو خونش جریان زده
به نوع نگاه نویسندهست به جهان که تحت
تاثیرش قرار میده
درسته
درسته کاملاً بسیار خب
آقا مسعود اگر دوستی نیست شروع کنیم صحبت
رو
بله بعد آقای خلت بفرمایید
بله
سلام دوباره عرض میکنم خدمت همه دوستان در
کلاب هاس و در یوتیوب بحث امروز ما درباره
رمان
آخرین رمان آلبر کامو یعنی آخرین رمانی که
در زمان حیاتش منتشر شد کتاب به فارسی
ترجمه کردن سقوط لشوت به فرانسه است د فال
انگلیسیست و به فارسی سقوط ترجمه کردن که
خواهم گفت که چرا ترجمه درستی نیست نیست و
جالب اینه که دیدم که ۴ تا ترجمه از این
به فارسی شده هر چهار ترجمه
دفالت رو برگردوندن سقوط که خب اشتباهه
و
رمان
آلبر کامو یک
فیلسوف رمان نویس محسوب میشه نویسنده یعنی
فقطم رمان ننوشته خب نمایشنامه هم نوشته و
در حقیقت یک
در فرانسه برخلاف آلمان فیلسوفان یک
زبان یا یک به اصطلاح
نوع کار متفاوتی دارن که در چهارچوب
فلسفه دانشگاه از چهارچوب فلسفه دانشگاهی
فراتر میره مثلاً کسایی مثل سارت
خود دکارت که در حقیقت بزرگترین فیلسوف
هست در فرانسه و آغازگر گر فلسفه مدرن هست
کسیست که به زبان
روزمره مردم نوشت نه به زبان دانشگاهی
یعنی زبان لاتین این در فرانسه به اصطلاح
تیپ
فیلسوف نویسنده فرانسویست که درش فلسفه با
نویسندگی خیلی پیوند عمیقی داره آلبر کامو
هم از همین
جنس
فیلسوفان محسوب میشه که حالا لیبلا
برچسبهای مختلف بهش میزنن که خیلی
موقعها این برچسبها خیلی دقیق نیست از
جمله اینکه خب مخصوصاً برچسب
اگزیستانسیالیسم که حالا توضیح خواهم داد
که اون به چه معنا میشه در در مورد کامو
به کار برد کامو هم مقاله داره هم
نمایشنامه داره هم رمان داره
و
آدمیست که در حالا تاریخ ادبیات و تاریخ
فلسفه فرانسه و قرن بیستم جایگاه ویژهای
داره. سه رمان مهمش یکی بیگانه است و
دیگری طاعون و دیگری این رمان که فارس به
فارسی میگن سقوط حالا منم در جریان این
صحبت همش سقوط خواهم گفت به خاطر که اجا
بدم به ترجمه فارسی
و این سه رمان در حقیقت شاهکارای اصلی
کامو هستند که جنبههای مختلف فکر او و یا
تحول فکری او رو نشون میدن و در در حقیقت
بر اساس تمها و
مسئلههای واحدی میگردن.
این رمان سقوط
در حقیقت قرار بود که آلبر کامو داشت یک
مجموعه داستان کوتاه مینوشت و این سقوط
هم قرار بود که یک داستان کوتاهی باشه که
در اون مجموعه منتشر بشه ولی
خیلی بلندتر شد و در نتیجه به صورت رمان
درآمد
در فارسی اولین ترجمهای که از این رمان
شده از خانم شورانگیز فرح هست که بار اول
در ایران
سال ۱۳۵۱ منتشر شده ولی بارها
باز نشر شده و دیدم در یه نسخهای هست در
اینترنت که پی دیافش هست
همین جا رایگان که چاپ بعد از انقلابه و
هوشنگ گلشیری یک مقدمهای داره بر این
کتاب بر این رمان که در آغاز همین ترجمه
خانم فرح چاپ شده و بد نبود یعنی با توجه
به اینکه ما اونچنان منتقد ادبی به اون
معنا نداریم در ایران ولی کار گلشیری نسبت
به اونچه که انتظار داره آدم خب کار خوبی
بود و دوستان میتونن اون مقدمه رو بخونن
تا
یه درک عمیقتری از این داستان داشته باشن
من میتونم م یه منابعی رو معرفی بکنم برای
شناخت کامو که میدونید الان مخصوصاً در
دهههای اخیر خیلی بیشتر مورد توجه قرار
گرفته. یکی از مهمترین بیوگرافیها یا
شاید میشه گفت تا جایی که من میدونم
بهترین بیوگرافی که از درباره آلبر کامو
هست و سعی میکنه که کتابهای یا آثار آلبر
کامو با زندگی او توضیح بده و زندگی او رو
با آثارش یک
بیوگرافیست که یکی از
به اصطلاح محققان فرانسوی نوشته به نامویت
متد حالا در انگلیسی میشه تات که هم
فرانسه به اصطلاح نسخه اصلیش فرانسه است
ولی به انگلیسی هم با عنوان آلبرت کاملایف
ترجمه شده و بسیار
خواندنیست بسیار خواندنیست
ولی خب مجموعه از مجموعه کامپانیون کمبریچ
اون جلدی که مربوط به آلبر کامست بسیار
بسیار خوبه و من از بخش مربوط به همین
رمان استفاده میکنم برای توضیح این رمان
و کارای دیگه خیلی زیاد هست از جمله
مقایسه که بین مثلاً این رمان و
یادداشتهای زیرزمینی داستیوسکی شده
تاثیری که آلبرکامو از داستیوسکی پذیرفته
در ارتباط تاثیر نیچه بر آلبرکامو که حالا
در این رمان خیلی آشکار هست و کارهای
تحقیقی بسیار زیاد در زبان فارسی
خب برخی از کارایی که از آلبرکامو چاپ شده
خب یعنی خوب و بدن به اصطلاح همه یک دست
نیستن ولی یک
اگر بخواین درباره آلبر کامو یک کتاب جمع
و جور بخونین کتاب آلبر کامو که ترجمه
آقای فولادون هست و انتشارات خارزمی منتشر
کرده در حقیقت بذارید اسم نویسندهشو بگم
که فراموش کردم اسم نویسندهشو
و اون کتاب خوبیه ا اون یه مجموعه
انتشارات بله انتشارات خارزمی یه
مجموعهای رو در میاره که اون مجموعه
مربوط به آدمای از ویدگنشتاین و کارناپ و
نمیدونم ام اسر و اینها گرفته تا آلبرت
کامو و
نوشته
کان کروز اوبراین و این این هم یک مجموعه
یعنی یه کتاب جمعوریه در مورد کامو که در
حقیقت
سه فصل داره فصل اولش درباره بیگانه است
فصل دوم راجع طاعونه و فصل سوم درباره
هبوطه و یه سری
به اصطلاح توضیحات و یادداشتهایی هم آقای
فولادوند خودش به اینها افزوده.
این
به اصطلاح توضیحات یه مقدار کتاب شناختی
ولی
کامو از متفکران یا نویسندگانیست که در
یکی دو دهه اخیر
به نوعی احیا شدن یعنی یک توجه
ناگهانی و فراگیری بهشون شده در نتیجه
کارایی که درباره
پامو هست بسیار زیاده و بستگی داره به
اینکه چه جنبهای از فکرش رو علاقه داشته
باشین و دلیلشم خب روشنه دلیل این
زایش دوباره کامو این هست که پرسشهایی که
کامو باهاش درگیر بود این پرسشها امروزه
بیش از هر زمان دیگهای برای ما یا برای
انسان قرن بیست و یکمی مطرح هست و در
نتیجه کامو کسیست که با خوندنش میتونیم
به وضعیت خودمون در حقیقت فکر بکنیم و
بفهمیم وضعیت خودمون رو
من حالا اگر فرصت بشه چند تا سخنرانی خیلی
درخشان داره کامو یکی یک سخنرانی که در
آمریکا کرده که خیلی مشهوره و یکی هم
سخنرانی در هنگام اخذ جایزه نوبل که بسیار
بسیار سخنرانی
درخشانیست که اگر فرصت شد من یه بخشش رو
برای شما خواهم خوند ولی اینو هم بگم که
قبلاً این کتابو معرفی کردم برای اینکه
فضای فکری و فلسفی و ادبی اروپای
اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن نیمه اول
قرن بیستم رو
خوب بفهمیم یه تصویر خوبی داشته باشیم سه
گانهی که هنری استوارت هیوز داره و آقای
فولادوند هم به فارسی ترجمه کرده بسیار
بسیار سودمنده
توی جلد سومش هست که عنوانش هست راه
فروبسته. اندیشه اجتماعی در فرانسه در
سالهای درماندگی از سال ۱۹۳۰ تا ۱۹۶۰
یه فصلش مربوط به کاموست و میتونه یک به
اصطلاح مقدمهای باشه یا درآمدی باشه برای
دوستانی که مایل هستن کاما رو بشناسن و
ببینن که در چه جهانی زندگی میکرد و چه
میاندیشید.
خب
من یک
بله یک
اجازه بدین اصلا با یک خوندن د تا
پاراگراف از جایزه سخنرانی کامو هنگام
دریافت جایزه نوبل شروع بکنیم شاید این
بهتر باشه بعد بریم سراغ رمان کامو در این
سخنرانیش میگه که همسالان من در دوره
مطلقاً جنونآمیزی از تاریخ که بیش از ۲۰
سال به درازا کشید، گیج و مبهود از
تشنجهای زمانه هنر زیستن در ایام بلاخیز
را پر پدید آوردند تا ب در برابر غریضه
مرگطلبی که در تاریخ در کار است پیش از
نبرد از نوع دیده به گیتی بکشایند.
احتمالاً هر نسلی خویشتن را عهدهدار
بازساختن جهان میبیند. اما نسل من
میداند که دنیا را از نو نخواهد ساخت و
به همین دلیل شاید تکلیفی سنگینتر بر دوش
داشته باشد زیرا موظف به بازداشتن جهان از
نابود کردن خویش است. نسل من وارث تاریخی
فاسد و درآمیخته با انقلابهای آفتزده و
صناعتهای به خطا رفته و خدایان مرده و
ایدئولوژیهای فرسوده است و ناچار بوده به
غیر از منفیگریهای خود از هیچ شروع کند
و دستکم برخی از کرامت زندگی و حرمت مرگ
را دوباره پی بریزد. شاید هیچگاه موفق
نشود این کار عظیم را به پایان ببرد. ولی
به تحقیق در سراسر عالم برای اینکه خویشتن
را سزاوار راستی و آزادی نشان دهد به
میدان رفته است و گاهی حتی ثابت کرده است
که میتواند با سینهای تهی از کینه و
نفرت جان خود را فدا کند.
یه بخشی از این
خطابه است که در حقیقت
نشون میده این اساس فلسفه کامو که باور به
همون ایده خودمرده نیچه است اینکه جهان
دیگه جهان انسانی فارغ دیگه دارای اون
گرانیگاه
ثابت و ازلی نیست و ما بعد از مرگ خدا
مرجع نهایی و مرجع
یقینی برای داوری بین خوب و بد نداریم در
نتیجه وارد عصری شدیم که عصر پوچیست عصر
پوچی خب کلمه ابسورد یا ابسوردیتی
اصطلاحیست که به کار می در مورد یه نوع یه
ژانری از ادبیات که هم در تئاتر ما تئاتر
پوچی داریم هم تئاتر هم رمان
در در حقیقت به فارسی ترجمه میشه ابسورد
فارسی ترجمه میشه پوچی اما اصطلاح
فلسفیست و در فلسفه و منطق پوچی به معنای
ابسورد به معنای باطله
یا به معنای مهمله
ولی حالا فارسی ترجمه شده پوچی و این
اصطلاح خب نزد کسانی که به عنوان نویسنده
این گونه ادبیات شناخته میشن باز متفاوته
یعنی باید ببینید که در مورد هر کسی که به
کار میره به یک معنا نیست در مورد
پوچی ادبیات پوچی برای در به اصطلاح برخی
از موارد به معنای ادبیاتیست که مطلقاً
هیچ امیدی به
این جهان و در حقیقت هیچ امیدی به خیر
نداره و در حقیقت تسلیم شر میشه
در حق این اون چیزیست که به عنوان
نیهیلیسم منفی شناخته میشه ولی
کسی مثل آلبر کامو با وجود اینکه اعتراف
میکنه که این جهان فارغ از معناهاست بدون
هیچ معناییست یعنی از پیش هیچ معنایی بهش
داده نشده چون خدا خدایی نیست که معنا رو
تعیین میکنه و خدایی نیست که داوری بکنه
اما بر روی مقاومت و در حقیقت ایستادگی در
برابر این بیمعنایی با تلاش برای معنا
دادن به این جهان تأکید میکنه بنابراین
فلسفه کامو فلسفه
مقاومت هست فلسفه امید هست و فلسفه در
حقیقت
به اصطلاح فلسفه انسان هست
رمان سقوط
کلمه لشوت در فرانسه و دفال در انگلیسی خب
یک معنای
معمولی دارن که معنای سقوطه ولی معنای
اصطلاحیش معنای هبوطه و این رمان باید
هبوت ترجمه بشه و به خاطر اینکه تمامی این
رمان پر از تلمیحات و اشارات و ارجاعات به
ادبیات مذهبیست و اساساً این ارجاعات و
تلمیحات برای این هست که بگه ما در دورانی
هستیم که خدا مرده و و این خیلی مهم هست
که شما بار مذهبی کلمات رو در ترجمه
برگردونید و بهش توجه داشته باشید شخصیت
این رمان
که ژان بپتیست کلیمانس هست خود اسمش مذهبی
ژان بپتیست ژان بپتیست یعنی یحیی تأمید
دهنده و حالا میگن که در حقیقت
یک اشارهای داره به سارت که اسمش ژانپول
بود. این رمان در حقیقت بعد از اون مناقشه
بسیار بسیار معروف و
جالب بین سارت و کامو در گرفته نوشته شده
و در به نوعی میگن که این رمان جوابیست که
کامو خواسته به سارت بده. با وجود اینکه
سارت خیلی در اون مناقشههایی که با کامو
داشت خیلی با زبان تحقیر آمیز و
خیلی جدلی با کامو حرف زد در حالی که کامو
هرچه پیشتر میرفت هی زبان نرمتری رو به
کار میبرد در عین حال وقتی که کامو در
تصادف جان خودش رو از دست داد سارت خیلی
یک سوگنامه بسیار بزرگوارانهای نوشت
درباره کامو و در اونجا گفت که رمان
سقوط بهترین رمان
کامو هست و البته که رمانی که فهمش خیلی
دشواره یعنی سارت این حرفو بزنی این حرف
از زبان سارت خیلی معنادار هست
این رمان
از نظر ویژگیهای سبکی خیلی راجع بهش
نوشتن و مهمه و اینکه چرا با این سبک
نوشته و و از نظر زبانی کنی
عنوان این رمان یعنی هبوط و در حقیقت
با
توصیف وضعیت انسان امروز با توسط استعاره
هبوط در حقیقت آلبر کامو میخواد
یک در حقیقت
وضعیتی رو بگه که دیگه خدا نیست و اگر آدم
و حوا
از در بهشت گناه کردن و بعد خداوند اونها
رو به هبوط دچار کرد اما هبوطی که در
مورد اونها بود هبوطی بود که درش راه
رستگاری بسته نشده بود یعنی مسیح برای
اینکه انسانها رو از رنج گناه رهایی بده
و به رستگاری برسونه خداوند به خودش ش به
جسم م به اص انسانی درآمد و در حقیقت راه
رستگاری رو گشود ولی این هبوطی که امروزه
بشر داره هبوطیست که درش راه رستگاری نیست
یعنی هیچکسی نیست که هیچ خدایی نیست که
برا بتواند به انسان وعده رستگاری بده خب
این شامل
نقدی میشه که کامو داره به ایدئولوژیها و
مخصوصا ایدئولوژی کمونیسم که دعواشم با
سارت سر همین مسئله بود. یعنی این
ایدئولوژیهایی که وعده
بهشت رو میدن اینها هیچ کدوم از نظر کامو
به اصطلاح پذیرفته نیستن.
در مورد باز در مورد هبوط یک نکته که باید
توجه داشت اینه که
در در
به اصطلاح
روایت
کتاب مقدس انسانها از لطف خداوند
محروم میشن و به در به روی زمین میفتند و
در زمین این در حقیقت هم واقعیته و در این
واقعیت اونها به مشقت و به رنج محکوم
میشن و در حقیقت
اولین اتفاقی هم که بعد از هبوط میفته قتل
هابیل به دست قابیل هست ولی همون طور که
گفتم در این رمان پاریس در حقیقت جاییست
که بهشت نماد بهشت هست جاییست که
این شخصیت داستان دوستان کلمانس هر کاری
داشته میخواسته میکرده خیلی خوش بوده و
ولی بر اساس یه حادثه که هم خانم شهلا هم
اشاره کردن
در حقیقت دیدن یک زنی که خودکشی میکنه
ولی کمک بهش نمیکنه در هبوط پیدا میکنه و
میاد میاد در آمستردام در حقیقت در
فرانسه او وکیل دعاوی بوده در دادگستری
ولی به آمستردام میاد و در آمستردام دام
این آمستردامی که کامو داره توصیف میکنه
آمستردامیست که تحت اشغال نازیهاست و
در حقیقت نماد جهنمه و خیلی اینجا راجع به
به اصطلاح توجهی که کامو داره به دوزخ
کمدی الهی دانته و طبقاتی که در اونجا هست
چون که کامو در اینجا میگه ما در درک که
اسفل جهنم هستیم
و در حقیقت این
اشاره میکنه به وضعیتی که جهنمی که بر
دیگه پایانی نداره جهنم همیشگیست در حقیقت
هبود در یک جهنم همیشگیست
و نکتههای دیگه که من حالا در موردش
خواهم گفت
داستان
از زبان
یک
شخصی به نام ژان بپتیست کلمانس روایت میشه
که خودش در این داستانم میگه که این اسم
اصلی من نیست اسم واقعی من نیست و به صورت
تکگوییست مونولوگه ولی مونولوگی که شکل
دیالوگه یعنی رفته در
آمستردام در یک
باری نشسته به نام مکسیکو سیتی و در اونجا
داره برای یک شخصی که فرض میکنه اون شخص
دارای آگاهی اخلاقی و وجدان اخلاقی هست
داره برای او داره حرف میزنه و و زندگی
خودشو روایت میکنه و پاسخهایی رو که او
میده پاسخهاییست که این در حقیقت
شخص یعنی خود کلمانس از شما از زبان
کلمانس میشنوید یعنی پاسخهاییست که
مفروض میگیره و در نتیجه این داستان با
روایتی با یک نوع روایتی بیان میشه که
در حقیقت سخن گفتن یک نفر با خودش هست
یعنی سخن گفتنش با وجدانش هست و در حقیقت
بحث
این آدم این آدم داره خودش رو
میسنجه و در حقیقت صدای خودآگاهیست
حالا من بخشهایی از این رو میخونم و
ببینیم که دنیایی که این شخص درش قرار
داره چه دنیاییست و در حقیقت کامو
درباره
محکوم بودن ما به این هبوط آیا راهی باز
میکنه یا نه؟
خب من یه طبیعتاً یه بخشه رو میخونم و از
روی ترجمه خانم شورانگیز فرح
آیا مدتی طولانی در آمستردام توقف میکنید
شهر زیباییست مگر نه جاذب است این هم
صفتیست که من مدتها نشدم
درست از وقتی که پاریس را ترک کردم و
سالها از آن میگذرد اما دل هم برای خود
حافظهای دارد و من از پایتخت زیبایمان و
از سواحل رودخانهاش هیچ چیز را فراموش
نکردام. پاریس حقیقتاً به دورنمای واقعیت
میماند و به دکور باشکوهی که ۴ میلیون
شبه در آن ساکن شده باشند نزدیک به ۵
میلیون در آخرین سرشماری. خب پس به چه بچه
پس انداختن؟ از این موضوع تعجب نمیکنم.
همیشه اینطور به نظرم رسیده است که
هموطنان ما به دو چیز ولع دارند. یکی
افکار و عقاعد و دیگری زنا و اگر بتوان
گفت از هر جا که باشی با از هر جا که باشد
وانگهی از محکوم کردن آنان خودداری کنیم
تنها آنان نیستن همه اروپا در این وضع
قرار گرفته است من گاه به اندیشه آنچه
مورخان آینده درباره ما خواهند گفت فرو
میروم در مورد انسان امروزی یک جمله برای
آنها کافیست او زنا میکرده و روزنامه
میخوانده است. بعد از این تعریف گویا اگر
جسارت نشود چیزی برای گفتن نمیماند.
هلندیها آه نه آنها خیلی کمتر متجدد و
امروز. آنها فرصت دارن. نگاهشان کنید چه
میکنن؟ این آقایان از دسترنج آن خانمها
روزگار میگذرانند. بهعلاوه اینها اعم از
نر و ماده موجوداتی کاملاً کاسبکارن که
طبق معمول بر اثر خیالبافی یا حماقت به
اینجا آمدن یا به عبارت دیگر بر اثر شدت
یا قلت نیروی تصور. گاه بهگاه این آقایان
برای هم چاقو و تپانچه میکشند اما تصور
نکنید که به این کار علاقهای دارن. نقش
آنها ایجاب میکند. فقط همین و هنگامی که
آخرین فشنگهایشان را در میکنن از ترس
میمیرند. با این همه به نظر من آنها بیش
از دیگران بیش از کسانی که خانوادههایشان
را زجکش میکنند پایبند اخلاقند. مگر توجه
نکردید که جامعه ما برای اینگونه تصفیه
سازمان یافته است؟ حتماً شما درباره آن
ماهیهای بسیار ریز رودخانههای برزیل
چیزی شنیدهاید که هزاران هزار با هم به
شناگر بیاحتیاط حمله میبرند و با
لقمههای سریع و کوچک در چند لحظه او را
تمیز میکنند و جز استخوانبندی پاک و
بیلکی بر جا نمیگذارند. بسیار خب، سازمان
آنها همین است. زندگی پاکیزهای
میخواهید مثل همه مردم طبعاً میگویید
بلی چطور میتوان گفت نه. بسیار خب حالا
شما رو تمیز میکنن. بفرمایید این هم یک
شغل و این هم یک خانواده و این هم
فراغتهای سازمان یافته و دندانهای کوچک
و دندانهای کوچک تا به استخوان فرو
میروند. اما من بیانصافم این سازمان
آنها نیست بلکه سازمان خود ماست و یالا
ببینیم کی زودتر آن یکی را تمیز میکند.
خب تصویر میکنید جامعه مدرن رو که در این
جامعه در حقیقت همه دارن همدیگه رو
میخورن ولی خیلی معصومانه.
و اما راجع به خودم
خب خودتان قضاوت کنید آها به یک اینجا
میگه که
اجازه بدهید خودم رو معرفی کنم ژاپتیس
کلمانس خدمتگزار شما از آشنایی با شما
خوشبختم حتماً شما در کار معاملات هستید
تقریباً جواب بینظیریست صحیح هم هست. ما
در هر چیز فقط تقریباً هستیم. خب حالا
اجازه بدهید نقش کارآگاه را بازی کنم. شما
تقریباً همسن منید با نگاه دنیادیده ۴۰
سالگانی که تقریباً همه چیز را
آزمودهاند. شما تقریباً خوب لباس
پوشیدهاید. یعنی همان طور که در مملکت ما
میپوشند و دستهای نرم و لطیفی دارید. پس
تقریباً یک سرمایهدارید اما سرمایهداری
با ذوق و ظریف. تهاشی از صیغه ماضی
التظامی از دو جهت بر دانش شما دلالت
میکند. یکی آنکه آن را تشخیص میدهید و
دیگر آنکه موجب ناراحتی شما میشود. حرف
آخر آنکه من شما را سرگرم میکنم و این
بدون قصد خودستایی تا حدی حاکی از وسعت
اندیشه شماست. بنابراین شما تقریباً اما
چه اهمیتی دارد؟ مشاغل کمتر از مسالک توجه
م را برمیانگیزن. اجازه بدهید از شما دو
سؤال بکنم و اگر به نظرتان فضولی نباشد
پاسخ آنها را بدهید. آیا شما صاحب اموالی
هستید؟ چند تایی؟ خب آیا آنها را با فقرا
قسمت کردید؟ خیر. پس شما همانید که من
صدوقی مینامم. صدوقی یعنی نام به اصطلاح
یهودیانیست که در از طبقات مرفح و متنعم
جامعه بودن که توی تورات فقط نس توراتو
قبول داشتن و به معاد آخرت باور نداشتن.
میگه اگر به کتاب مقدس عمل نکردهاید
تصدیق میکنم که چیزی دستگیرتان نخواهد
شد. میبینید که از ابتدا اصلاً همه چیز
با اشارات و تلحات به کتاب مقدسه. اگر به
کتاب مقدس عمل نکردهاید تصدیق میکنم که
چیزی دستگیرتان نخواهد شد. دستگیرتان شد و
شما با کتاب مقدس آشنایید. حتم بدارید که
شما نظر من را به خود جلب کردید. راجع به
خودم خب خودتان قضاوت کنید.
خب طبیعتاً توجه دارید که ایده مفهوم یا
موضوع قضاوت یک موضوع مرکزیست به دلیل
اینکه مهمترین صفت خداوند این هست که
قضاوت میکنه او قاضی نهاییست او داور روز
پسین هست و وقتی که ما از مرگ خداوند حرف
میزنیم از مرگ قاضی قاضی نهایی حرف
میزنیم یعنی کسی که قضاوتش
قضاوت نهایی و قضاوت
آخر هست قاطع هست بنابراین
اونچه که موجب بشه که ما در یک جهانی
جهانی که رو درش زندگی میکنیم جهان پوچ
بنامیم یا در حقیقت نیهیلیزم
یکی از مهمترین
استعارههایی باشه برای توصیف این جهان
اینه که در این جهان دیگه قضاوت ممکن نیست
یعنی قضاوت مطلق دیگه ممکن نیست آدمها
بدون هیچ معیاری ب برای قضاوت یا
پشتوانهای برای قضاوت به این جهان میان و
هر کس قضاوت خودشو داره و در حقیقت این
بحران جهان ما بحران قضاوت هست.
خب خودشو توصیف میکنه بعد
میگه که من در پاریس چه جور آدمی بودم و
در اونجا
قضا به اصطلاح
وکیل بودم
میگه که من در هر ساعت روز درونم و در
میان دیگران از قلهها بالا میرفتم. بر
آنجا آتشی هویدا میافروختم و
درودی شادمانه به سویم برمیخواست.
لااقل بدین طریق بود که من از زندگی و از
کمال خویش لذت میبردم. خوشبختانه حرفه من
این اشتیاق به اوج گرفتن را ارضا میکرد و
هرگونه کدورت و گلهای را نسبت به همنوع
آنم که همیشه آنان را رهین منت خود
میساختم بی آنکه هرگز دینی نسبت به آنها
داشته باشم از خاطرم میزدود. حرفهام مرا
بالاتر از قاضی قرار میداد که من او را
هم مورد قضاوت قرار میدادم و بالاتر از
متهم که او را به قدرشناسی وا میداشتم.
بنابراین یه موقعیتی داشته که موقعیتش
بالاتر از قاضی بوده. یعنی قاضی رو قضاوت
میکرده در پاریس.
آقای عزیز خوب بسنجید. من ترس از کیفر
زندگی میکردم. یعنی پاریس یه جاییست که
او هر کاری که میخواد میکنه. بدون اینکه
هیچ کیفری
رو انتظار بکشه. هیچگونه داوری شامل حال
من نمیشد. من بر صحنه دادگاه حضور نداشتم
بلکه در جای دیگری بودم. در جایگاهی بلند
همچون خدایانی که گاه آنها را با کمک
دستگاهی فرود میآورند تا جریان نمایش را
دگرگون کنند و مفهوم خاص آن را به آن
ببخشن. از این گذشته بالاتر از دیگران زی
بالاتر از دیگران زیستن هنوز تنها راهیست
برای اینکه اکثریت مردم انسان را ببینند و
به او احترام بگذارند. وانگهی بعضی از
جنایتکاران ساده دل ساده دل من هم هنگام
آدمکشی دچار همین احساس شده بودن. در وضع
محنتباری که داشتن بدون شک مطالعه
روزنامهها برایشان نوعی جبران
مصیبتباروار بود. آنها مانند بسیاری از
مردم دیگر تحمل گمنامی را نداشتند و این
بیصبری تا اندازهای موجب شده بود که
آنان دست به شدیدترین اعمال بزنن. برای
معروف شدن یعنی همون عصر سلبریتی که انقدر
این زندگی ملال آوره که آدمها از گمنامی
انقدر
رنج میکشن که بدنامی رو به گمنامی ترجیح
میدن. برای معروف شدن بر روی هم کافیست که
انسان سرایار خود را به قتل برساند.
بدبختانه این شهرت دوامی نمیآورد زیرا
تعداد سرایههایی که لایق چاقو باشن و
چاقو بخورن زیاد است. جنایت همواره جایی
در قسمت مقدم
صحنه جایی در قسمت مقدم صحنه دارد اما
جنایتکار فقط چند لحظهای خود را مینماید
چ تا بیدرنگ جایش را به دیگری واگذارد.
خلاصه این پیروزیهای کوتاه مدت به بهای
بسیار گذاافی تمام میشوند. اما بهعکس
دفاع از این مشتاقان سیاه روز شهرت به این
منجر میشد که شخص در همان زمان و در همان
مکان اما با وسائلی ارزانتر به شهرت
برسد. این موضوع هم من را من را تشویق
میکرد که کوششی ستایش برانگیز به کار
برم تا آنان حداقل مبلغ ممکن را بپردازند.
آنچه آنها میپرداختند اندکی از آن را به
جای من میپرداختند به عوض و عوض آن خشم و
قریحه و عاطفهای که من صرف میکردم
هرگونه دینی را که نسبت به آنها هرگونه
دینی را نسبت به آنها از گردنم
برمیداشت. قضات کیفر میدادند و متهمان
کیفر میدیدن و من آزاد از هر وظیفهای و
برکنار از حکم و از اجرای حکم آزادانه در
نوری بهشتی فرمان میر میراندم. آقای عزیز
آیا واقع در واقع این همان بهشت نبود؟
مستقیماً با زندگی درآمیختن؟ زندگی من
همین بود. هرگز نیازی نداشتم که شیوه
زیستن را بیاموزم. در این مورد از بدر و
تولد همه چیز را میدانستم. مشکل زندگی
بعضی از مردم در این است که چطور از
دیگران کناره بگیرن یا لااقل به آنها
بسازن. در مورد من این سازش انجام گرفته
بود. من در صورت لزوم، صمیمی و در م ضرورت
ساکت بودم. میتوانستم شوخطب یا به همان
اندازه موقر باشم. مصاحبتم راحت و طبیعی
بود. از این رو محبوبیت زیادی داشتم و
موفقیتهایی هم در اجتماع حد و حصر نداشت.
ریخت و قیافه هم هم بد نبود. هم رقصندهای
ماهر بودم و هم دانشمندی خویشتندار. موفق
شده بودم که در عین حال و این نه چندان
آسان است هم زن را دوست بدارم و هم عدالت
را به ورزشها و هنرهای زیبا میپرداختم.
خلاصه سخن کوتاه میکنم تا زن خودشیفتگی
بر من نبرید. ولی تمنا دارم مردی را در
نظر آورید در اوج قوت سن و در عین سلامت
برخوردار از هرگونه استعداد ماهر در
ورزشهای تن و روان نه غنی و نه فقیر که
خوب میخوابد و عمیقاً از وجود خویش
رازیست و این رضایت را جز از طریق سلوکی
خوش بروز نمیدهد. در این صورت میپذیرید
که من اجازه دارم در عین فروتنی از زندگی
موفقی سخن بگویم. بله کمتر کسی از من
طبیعیتر بوده است. توافق من با زندگی
کامل بود. من هستی را به هرگونهای که بود
از عرش تا فرش میپذیرفتم. بی آنکه از
قبول ریچخندها، عظمتها یا ذلتهایش شانه
خالی کنم. مخصوصاً حس شهوانی یا ماده خ یا
خلاصه جسم انسانی که بسیاری از مردم را در
عشقبازی یا در تنهایی مشوش و معیوس
میکند بی آنکه مرا اسیر خود سازد برایم
شادیهای یکدست به ارمغان میآورد. من
برای این به وجود آمده بودم که بدنی داشته
باشم و از اینجا بود آن هماهنگی درونی آن
تسلط بر نفس مردم در من حس میکردن و گاه
به زبان میآوردند که آنها را در زیستن
یاری میدهد. بنابراین مردم طالب معاشرت
من بودن و مثلاً اغلب اوقات تصور میکردند
که مرا قبلاً دیدند. زندگی و موجودات و
عطایایش به استقبال من میآمدند. من این
احترامات را با غروری لطفآمیز
میپذیرفتم. در واقع از فرط انسان بودن آن
هم با این درجه از سرشاری و سادگی خود را
کمی مافوق بشر میدیدم. من از دودمانی
شریف اما گمنام بودم. پدرم افسر بود و با
این همه با فروتنی اقرار میکنم که بعضی
روزها هنگام صبح احساس میکردم که پسر
پادشاه یا فروغ آتش کوه تورم. خوب توجه
کنید در اینجا چیزی در میان بود سوای یقین
به اینکه خود را هوشمندتر از همه کس
میدانستم به علاوه این یقین این یقین
عاری از اهمیت است از آن رو که احمقهای
بسیاری هم آن را حس میکنن چنان از عنایت
سرشار بودم نمیدانم چگونه اقرار کنم که
احساس میکردم برگزیده شدهام شخصاً از
میان همه برای این موفقیت طولانی و مداوم
برگزیده شدم روی هم رفته این یکی از آثار
فروتنی ی من بود. من حاضر نبودم این
موفقیت را تنها به لیاقت خویش نسبت دهم.
نمیتوانستم باور کنم که جمع صفاتی چنین
متفاوت و این همه والا در یک شخص واحد
تنها نتیجه تصادف بوده باشد. از این رو
چون سعادتمندانه میزیستم احساس میکردم
که به طریقی به موجب فرمانی برتر مرا به
درک این سعادت مختار کردهاند. وقتی به
جنبه خارقالعاده
وقتی به شما بگویم که من پایبند هیچ مذهبی
نبودم آنگاه جنبه خارقالعاده این اعتقاد
را بهتر مشاهده خواهید کرد. این اعتقاد چه
عادی و چه غیرعادی دیزمانی مرا از جریان
روزمره زندگی بالاتر برد و من در طی
سالیانی دراز که راستش را بخواهید هنوز
حسرتش را به دل دارم به معنای واقعی کلمه
در اوج آسمان پرواز میکردم. من در اوج
آسمان باقی ماندم تا شبی که ولی نه این
حکایت دیگریست و باید فراموشش کرد به هر
بهعلاوه شاید من غلو میکنم راست است من
از هر نظر آسوده بودم ولی در عین حال از
هیچ چیز راضی نبودم هر شادی در من آرزوی
شادی دیگری برمیانگیخت از جشنی به جشنی
دیگر میرفتم گاه میشد که شبهای دراز در
حالی که بیش از پیش شیفته موجودات و زندگی
بودم به رقص بپردازم بعضی وقتا تا دیرگاه
در این شبهایی که رقص و الکل الکل ملایم
و طغیان هیجان هیجانات من و شدت تسلیم همه
مرا در جذبهای خسته و در عین حال سرشار
فرو میبرد در نهایت خستگی و در فاصله یک
لحظه به نظرم میرسید که سرانجام به راز
موجودات و جهان دست مییاب اما فردا صبح
خستگی و به همراه آن راز هستی ناپدید
میشد و من از نوع خیز برمیداشتم بدین
طریق در حالتی همواره سرشار ولی نه هرگز
سیراب میدویدم بی آنکه بدانم در کجا باید
توقف کنم تا روزی که بهتر است بگویم تا
شبی که موسیقی از ترنم باز ماند و
روشنیها خاموش شد جشنی که من در آن
خوشبخت بودم ولی اجازه بدهید که دوست
بدویمان را صدا بزنم سرتان را به علامت
تشکر تکان دهید و مخصوصاً با من بنوشید من
به همدردی شما نیازمندم
خب
هموطن عزیزم
باید با کمال فروتنی اعتراف کنم که من
همیشه سرشار از غرور بودم. من من این
استرجیحبند زندگی گرامی من که در هر آنچه
میگفتم شنیده میشد.
من همیشه با ستایش از خود میتوانستم سخن
بگویم. مخصوصاً اگر این کار را با حیا و
خویشتنداری خرد کنندهای که راهش را
میدانستم انجام میدادم. اینکه من همیشه
آزاد و مقتدر زندگی کردهام کاملاً حقیقت
دارد. منتها فق به این دلیل فوقالعاده که
برای خود نظیری نمیشناختم. احساس میکردم
که از هر قیدی نسبت به دیگران آزادم. این
را به شما گفتم که من همیشه خود را
باهوشتر از همه مردم تصور میکردم ولی
خودم را حساستر و زبر زبردستر زیر
زبردستتر هم میدانستم. تیرانداز نمونه
راننده بینظیر بهترین عاشق بود. حتی در
رشتههایی که به سهولت میتوانستم
ناشیگریم را به خود بقبولم مثلاً تنیس که
در آن فقط حریف متوسطی بودم به دشواری
میتوانستم این فکر را از ذهنم بیرون کنم
که اگر فرصت کافی برای تمرین میداشتم بر
بهترین بازیکنان پیشین میگرفتم. من در
خود جز برتری و افضلیت چیزی سراغ نداشتم.
همین علت نیک نیکخویی و آرامش خاطر مرا
توجیه میکند. وقتی به دیگری میپرداختم
فقط از طریق بندهنوازی بود و اجرش بیکم و
کاست عاید میشد. در عشقی که نسبت به خود
داشتم یک درجه صعود میکردم. توجه میکنید
که صعود رو در مقابل توی این رمان ت به
تقابلها توجه کنید. روشنایی، تاریکی،
بهشت، جهنم، هبود صعود. در دورهای که به
دنبال آن شبی آمد که از آن با شما سخن
گفتم، کمکم این نکات بدیهی را با چند
حقیقت دیگر کشف کردم. البته نه فوراً و نه
به صورت خیلی مشخص. اول لازم بود که
حافظهام را از نوع به دست آورم. به تدریج
روشنتر دیدم و اندکی از آنچه را که
میدانستم از نوع یاد گرفتم. تا به امروز
تا به آن روز قدرت شگفتانگیز فراموشی
پیوسته مرا یاری کرده بود. همه چیز را و
زودتر از همه تصمیماتم را فراموش میکردم.
در حقیقت هیچ چیز به حساب نمیآمد. به
جنگ، خودکشی، عشق، بدبختی و البته وقتی
شرایط ایجاب میکرد توجه میکردم اما به
شیوه مو مؤدبانه و سطحی. هر ازگاهی تظاهر
میکردم که برای موضوعی که کوچکترین
رابطه با رابطهای با زندگی روزمره من
نداشت، به هیجان آمدم. معذالک من باطناً
در آن سهمی نداشتم. البته جز در مواقعی که
به آزادی من لطمه میخورد. چه بگویم؟ همه
چیز نرم میگذشت. همه چیز نرم از کنار من
میگذشت.
منصف باشم و این را هم بگویم که گاه
فراموشیهای من شایسته تحسین بود.
توجه کردهاید که مردمی هستند که مذهب
آنها بخشودن توهین است و واقعاً هم آن را
میبخشایند اما هرگز آن را فراموش
نمیکنند. من از آن تافتهای جدابافته
نبودم که هر توهینی را ببخشایم اما همیشه
در آخر کار آن را از یاد میبردم. آن کس
که تصور میکرد که من از او نفرت دارم چون
میدید که با لبخندی سمینی به او سلام
میکنم میگویم غرق در شگفتی میشد و
نمیتوانست باور کند. در این حال بر حسب
خوی خلق و خوی خودش یا بزرگواریام را
تحسین و یا جبن و بیغیرتیم را تحقیر
میکرد. بی آنکه فکر کند که انگیزه من
سادهتر از اینها بوده است. من همه چیز
حتی نام او را از یاد برده بودم. بنابراین
این همان نقصی که موجب بیاعتنایی یا حق
ناشناسی من میشد مرا شریف و بزرگوار جلوه
میداد. توجه میکنید که در بهشتی که این
درو هست اولاً کیفر نیست و ثانیاً دیگران
برای او هیچ جایی ندارن.
انسانها در حقیقت نام هستن. نام هویت
آدمهاست. و وقتی که میگه که من نام همه
رو از بین از یاد میبردم یعنی آدما
هویتشون براش مهم نبود و بعد میگه من نام
خودمم از یاد میبردم و اینجا هم نامش نام
به اصطلاح واقعیش نیست یعنی
با خود بیگانهست در بنابراین در زندگی من
جز من من هر روزه هیچ چیز دیگر دوام و
پیوستگی نداشت روز روز با زنها روز روز
با فضیلت یا رضیل فضیلت هر روز برای همان
روز درست مثل سگها اما هر روز با خودم که
همواره بر سر جا و مقام حاضر بودم بدین
گونه من در سطح زندگی پیش میرفتم یا روی
هم رفته در کلمات و نه هرگز در واقعیت چه
کتابها که تا نیمه شب خواندم چه دوستان
که تا نیمه شب دوست تا نیمه دوست داشتم چه
شهرها که تا نیمه تماشا کردم چه زنها که
تا نیمه در آغوش گرفتم من از روی
بیحوصلگی یا به قصد سرگرمی ی حرکاتی
میکردم. آدمیان از پی آن میآمدند،
میخواستند دست بیاویزن اما چیزی در میان
نبود و بدبختی همین بود. بدبختی برای
آنها زیرا برای من فقط فراموشی بود. من
هرگز جز به یاد خود نبودم. با این همه
کمکم حافظهام به من بازگشت. یا بهتر
بگویم من به حافظهام بازگشتم و در آنجا
خاطرهای را که در انتظارم بود باز یافتم.
اما هموطن عزیز اجازه بدهید قبل از آنکه
از این موضوع با شما سخن بگویم از آنچه در
طی کاوشهای خود کشف کردم نمونههایی برای
شما ذکر کنم. خب
از این هم بگذریم.
شما اشتباه میکنید دوست عزیز کشتی به
سرعت پیش میرود
ولی
زوید رضا دریایی مرده یا تقریباً مرده است
با این کرانههای هموار که در میان
مهیغلیز ناپ ناپدید شده است نمیتوان
دانست که کجا آغاز میشود و کجا پایان
میپذیرد. در این حال ما بی هیچ نشانهای
پیش میرویم و نمیتوانیم سرعت خود را
بسنجیم. ما پیش میرویم و هیچ چیز تغییر
نمیکند. این دریانوردی نیست بلکه خواب و
خیال است. در مجمعالجزایر یونان من خلاف
این را احساس میکردم. جزایر تازهای
پیاپی بر دایره افق پدیدار میگشت.
گرده بیدرختشان سره آسمان را رسم میکرد.
ساحل سنگلاخشان یکباره دریا را میبرید
بدون هیچ آشفتگی. در روشنایی سریح همه چیز
نشانه بود. بدون لحظهای درنگ از جزیرهای
به جزیره دیگر میرفتیم و روی کشتی
کوچکمان که به زحمت خود را میکشید
برای من چنان بود که گویی روز و شب بر
تارک موجهای کوتاه پرتراوت در مسیری از
خنده و کف در پروازم.
از آن زمان
خود یونان هم در گوشهای از وجودم برانه
حافظهام بیحساس خستگی در دریا سرگردان
است. اوه ذهن من هم سرگردان شده است زیرا
شاعرانه سخن میگویم. دوست عزیز خواهش
میکنم جلوهم را بگیرید. راستی شما یونان
را دیدهاید؟ نه چه بهتر. از شما میپرسم
ما در آنجا چه خواهیم کرد؟ آنجا قلبهای
بیشائبه لازم است. میدانید که در آنجا
رفقای مرد دست به دست یکدیگر میدهند و دو
به دو در کوچهها گردش میکنند. ولی زنها
در خانه میمانند و مردهای میان سال و
محترمی را میبینی که چهره به سبیل زینت
دادهاند و در حالی که انگشتان خود را در
انگشتان رفیقشان انداختهاند با طمعینه در
پیادهروها قدم میزنند. در مشرق زمین هم
گاه همینطور است. باشد ولی به من بگویید
آیا حاضرید در خیابانهای پاریس دست م را
در دست بگیرید؟ آشوخی میکنم. ما
خویشتنداریم. کثافت ما را متظاهر کرده
است. قبل از آنکه پا بر جزایر یونان
بگذاریم باید که مدتی دراز خود را بشوییم.
در آنجا هوا بیآلایش است. دریا و لذت صاف
و زلال است و ما
بر این صندلیهای راحت عرشه بنشینیم. چه
مه غلیضی. تصور میکنم که من در نیمه راه
فراموشخوان فراموشخانه مانده بودم ولی به
شما خواهم گفت که منظورم چیست بعد از آنکه
تقلاهای بسیار کردم بعد از آنکه نخوت و
گستاخی را به حد افراط رساندم از بیهودگی
تلاشم معیوس شدم و تصمیم گرفتم که اجتماع
مردمان را ترک کنم نه من به جستجوی جزیره
نامسکون برنیامدم چون این جزیره دیگر وجود
ندارد فقط به نزد زنان پناه بردم شما
میدانید که آنها هیچ ضعفی را واقعاً
محکوم نمیکنند. بیشتر سعیشان در این است
که قوای ما را خار یا ناتوان سازند. به
همین دل به همین دلیل زن پاداش است اما نه
برای جنگجو بلکه برای جنایتکار.
زن بندر و ساحل اوست. در بستر زن است که
معمولاً دستگیرش میکنند. آیا زن تنها
چیزی نیست که برای ما از بهشت به جا مانده
است؟
خسته و درمانده به سوی بندرگاه طبیعیم
شتافتم اما دیگر سخنرانی نمیکردم. هنوز
به حکم عادت کمی نقش بازی میکردم ولی
دیگر قدرت ابداع نداشتم. از گفتنش تردید
دارم. میترسم که باز هم کلمهای رکیک بر
زبان آورم. به نظر میرسد در این هنگام
بود که احساس کردم از نوع به عشق نیاز
دارم. مستهجن است مگر نه؟ به هر حال رنجی
مبهم احساس میکردم. نوعی محرومیت که خلع
وجودم را بیشتر میکرد و به من اجازه
میداد که پارهای به حکم اجبار و پارهای
از سر کنجکاوی تعهداتی به عهده بگیرم. چون
احتیاج داشتم که دوست بدارم و دوستم
بدارند. تصور کردم که عاشق شدهام. به
عبارت دیگر خودم را به حماقت زدم.
اغلب با تعجب میدیدم که سؤالی را که مطرح
کردم که مرد کارآزمودهای چون من همیشه از
آن اجتناب کرده بود میشنیدم که میپرسم
دوستم داری؟ میدانید که در چنین مواردی
رسم است که در جواب بگوین تو چطور اگر
فلفل نمکی بود و من ببخشید
اغلب با تعجب میدیدم که سؤالی را مطرح
کردم که مرد کارآزمودهای چون من همیشه از
آن اجتناب کرده بود. میشنیدم که میپرسم
دوستم داری؟ میدانید که در چنین مواردی
رسم است که در جواب بگویند تو چطور؟ و اگر
جواب مثبت جواب مثبت میدادم تعهدی بر
عهده میگرفتم که از حد احساسات حقیقیهم
بالاتر بود. اگر جرت میکردم که جواب منفی
بدهم با این خطر مواجه میشدم که دیگر
دوستم نداشته باشن و از آن رنج میکشیدم.
هرچقدر آن احساس و عاطفهای که امید داشتم
موجب آسایشم شود بیشتر در معرض تهدید قرار
میگرفت، من آن را از حریف بازیم بیشتر
مطالبه میکردم. بنابراین به دادن
وعدههایی مجبور میشدم که بیش از پیش
صراحت مییافت و من هم به ناچار از دلم
میخواستم که بیش از پیش بر دامنه احساس
خود بیافزاید. بدین گونه خود را به غلط
دلباخته سبک مغز دلربایی تصور کردم که
صفحه پاسخگویی به مشکلات دل را در مجلات
چنان به دقت خوانده بود که با همان اعتماد
و یقین روشنفکری که جامعه بیطبقات را
بشارت میدهد از عشق خواهند میگفت. شما
میدانید که این یقین مجذوب کننده و
مصریست. من هم سعی کردم که استعداد خویش
را در سخن گفتن از عشق بیازمایم و در آخر
خودم را هم قانع کردم. لااقل تا هنگامی که
او معشوق غم شد و من فهمیدم که صفحه
پاسخگویی به مشکلات دل سخن گفتن از عشق
را میآموزد اما خود عشق را نمیآموزد.
بعد از آنکه به یک طوتی دلبسته بودم حال
میبایست با یک مار همخوابه شوم. میدونید
که مار همون
حیوانی که در بهشت هوا رو گول زد دیگه.
یعنی ابلیس به شکل مار دررامد. از این رو
در جاهای دیگر به دنبال این عشق رفتم که
کتابها وعده آن را میدادند و خود هرگز
در زندگی ندیده بودم. ولی من در این کار
فاقد تجربه و تمرین بودم. بیش از ۳۰ سال
بود که منحصراً به خود به خود عشق
میورزیدم. چگونه میتوانستم به ترک چنین
عادتی امید ببندم؟ من این عادت را ترک
نکردم و همچنان در هوس عشق باقی ماندم. بر
قول و قرارهایم افزودم. همچنان که در
گذشته با زنان متعددی رابطه داشتم. حال در
یک زمان به چند عشق گرفتار میشدم ویکن در
این حال بیش از ایامی که فارغ و بیاعتنا
بودم برای دیگران بدبختی فرا فراهم
میآوردم. آیا به شما گفتم که طوتی من از
فرد ناامیدی خواست که از طریق نخوردن غذا
خودکشی کند؟ خوشبختانه من به موقع رسیدم و
به مراقبت از او تن دردادم تا هنگامی که
با مهندسی روبهرو شد که از سفر بالی
برمیگشت و موهایش فلفل نمکی بود و مجله
محبوب
و مجله محبوب قبلاً وصف او را کرده بود و
هر حال به جای آنکه به قول معروف به ابدیت
عشق رحلت کنم و آمرزیده شوم سهل است باز
هم بر خطاها و بر سرگشتگیم میافزودم در
نتیجه چون نفرتی از عشق یافتم که در طی
سالها ها نتوانستم زندگی طلایی و مرگ
عاشقانه ایزوت را بشنوم و دندان بر هم
نسایم. از این روز سعی کردم که به طریقی
از زنان چشم بپوشم و در افاف و خویشتنداری
زندگی کنم. آخر همان دوستیشان میبایست
برای من کفایت کند. ولی این کار به منزله
چشمپوشیدن از بازی بود. در خارج از عالم
لذت زنان بیش از حد بیش از حد تصور حوصله
من را سر بردند و معلوم بود که من هم
حوصله آنها را سر میبرم. وقتی که دیگر
بازی نبود، نمایشی در کار نبود، بدون شک
من با حقیقت مواجه بودم. ولی دوست عزیز
حقیقت سخت ملالانگیز است.
وقتی از عشق و از افاف ناامید شدم، عاقبت
به این نتیجه رسیدم که عیاشی باقی مانده
است. عیاشی به خوبی جایگزین عشق میشود.
خندهها را از میان میبرد. سکوت را باز
میآورد و مخصوصاً جاودانگی میبخشد. در
مرحلهای از مستی هوشیارانه وقتی که
دیرگاه دیرگاه شب میان دو زن هرجایی خالی
از هرگونه خواهشی خوابیدهاید امید دیگر
شکنجه نیست روح بر سراسر زمان حکم میراند
درد هستی برای همیشه به آخر میرسد از یک
جهت میتوان گفت که من همیشه در عیاشی
زندگی کرده بودم چون هرگز از آرزوی زندگی
جاوید دست نکشیده بودم آیا این عمق طبیعت
ت من و همچنین اثر عشق بزرگ من به خودم
نبود عشقی که از آن با شما سخن گفتم بله
من در حسرت زندگی جاوید میسوختم بیش از
آن به خود عشق میورزیدم که آرزو نکنم
موجود گرانبهایی که مورد علاقهم هرگز
نابود نگردد چون به هنگام بیداری هرچقدر
هم که شخص به حال خویش کم آشنا باشد دلیل
معتبری نمییابد
جاوید به میمون حرضهای عطا شده باشد
ناچار باید چیزهایی بیابد که جایگزین این
بقای ابدی گردند. چون من در طلب زندگی
جاوید بودم، بنابراین با فواحش همبستر
میشدم و در طی شبهای دراز بادهگذاری
میکردم. البته صبح طعم تلخ جبر فنا را در
دهان داشتم. وقتی ساعتهای دراز در آسمان
ولی ساعتهای دراز در آسمان خوشبختی اوج
گرفته بودم. آیا جرأت اعتراف آن را دارم؟
هنوز با محبت و دلسوزی شبهایی را به خاطر
میآورم که به دنبال رقص رقاصهای که
تبدیل قیافه میکرد و مرا از مراش بهرهم
میساخت به رقاسخانه نفرتباری میرفتم و
حتی شبی به افتخار او با ریشوی لافزنی
نزاع کردم. هر شب در نور سرخ و غبارآلود
این عشرتکده در مقابل پیشخان خودنمایی
میکردم. درود دروغهای بسیار به هم
میبافتم و ساعتهای دراز میگذاری
میکردم. چشم به راه سپیده میماندم و
سرانجام در بستر همیشه گشوده شهزاده خانم
که چون عروسکی کوکی خود را به دست لذت
میسپرد و بعد بیدرنگ به خواب میرفت از
پا میافتادم. روز بر این صحنه آشفته نور
میپاشید و من بیحرکت در صبح افتخار چشم
میگشودم.
فاش بگویم که الکل و زن تنها تسلایی را که
در خور من بود برایم فراهم آوردهاند.
دوست عزیز من این راز را به شما میسپارم
تا بیپروا از آن استفاده کنید. آنوقت
خواهید دید که عیاشی حقیقی آزادبخش است.
آزادیبخش است زیرا هیچگونه الزامی
نمیآورد. عیاش فقط وجود خود را تملک
میکند. از این جهت عیاشی مشغولیت محبوب
کسانیست که به خود عشق میورزند. جنگلیست
بدون گذشته و آینده که مخصوصاً نه عهد و
پیوانی در آن هست و نه مجازاتی آنی در پی
دارد. مکانهایی که در آنجا عیاشی میکنند
از بقیه جهان جداست. به هنگام ورود ترس را
همچون امید بیرون میگذارید. در آنجا
اجباری به سخن گفتن نیست. آنچه را که به
جستجویش میآیید بدون کلام و حتی اغلب
بدون پول هم میتوانید به دست آورید. آه
خواهش میکنم بگذارید از زنان ناشناس و
فراموش شدهای ستایش کنم که مرا در آن
اخیاری کردند. هنوز هم به خاطرهای که از
آنها حفظ کردم چیزی آمیخته است که به
احترام میماند.
به هر صورت من از این آزادی بیحساب
استفاده میبردم. من حتی من در
مهمانخانهای دیده شدم که در آنجا خود را
به اصطلاح وقف گناه کرده بودم. با
فاحشهای جا افتاده و در همان حال با دختر
جوانی از بهترین خانوادهها زندگی
میکردم. با اولی نقش اصیلزادهای را
ایفا میکردم که ندیم بانوی محترم است و
در مورد دومی وسائلی فراهم میآوردم که با
بعضی از حقایق آشنا گردند. بدبختانه روسفی
طبیعتی بورژوا معابانه داشت. بعد از آن
راضی شد که خاطرات خود را برای روزنامه
مذهبی که به افکار و عقاعد خیلی متجدد
میدان میداد بنویسد. دختر جوان نیز
ازدواج کرد تا قرایض افسارگسیخته خود را
ارضا کند و برای مواهب ذاتی خود موارد
استفادهای بیابد. همچنین از اینکه در این
دوران در این دوران در یک مجمع مردانه که
اغلب مورد افترا واقع میشد مرا مانند یکی
از اعضای خویش پذیرفته بودن احساس غرور
بسیار میکردم. اما از این موضوع میگذرم.
شما میدانید که حتی اشخاص خیلی باهوش از
اینکه بتوانند یک بطری بیشتر از پهلو دستی
خود خالی کنن مباهات میورزند. عاقبت ممکن
بود بتوانم در این عیش و عشرت سعادتبار
روی آرامش و رهایی را ببینم. ولی در اینجا
باز هم در وجود خود به مانعی برخوردم. این
مانع کبدم بود و احساس خستگی وحشتناکی که
هنوز هم من را ترک نکرده است. انسان
میخواهد وانمود کند که فناناپذیر است و
پس از چند هفته حتی مطمئن نیست که بتواند
خود را تا فردا بکشاند.
خب این
داستان در حقیقت این شخص در پاریس که بوده
خودش رو وکیل بوده ولی در آمستردام که هست
به خودش میگه قاضی توبه کار
چرا میگه قاضی توبه کار میدونی که هم
قضاوت اصطلاح مذهبیه هم توبه اصطلاح
مذهبیه خب توبه به در حقیقت
و و این رمان اساساً
شکل اعتراف داره و اعترافم باز کانفشنم
باز یک آیین مذهبیست که شما از طریق
اعتراف در حقیقت گناهتون پاک میشه و
به اصطلاح توبه شما پذیرفته میشه یعنی را
شرط توبه پذیرفتن توبه اعتراف هست و این
الان قاضی توبه کاره یعنی کسیست که داره
در مورد خودش قضاوت میکنه در مورد اونچه
که
اون
شرارتهایی که مرتکب شده داره اونها رو به
زبان میاره اعتراف میکنه و به بدی اونها
ازعان میکنه و این قضاوت کردن رو قضاوت
درباره خودش یک دلیل موجهی میدونه برای
اینکه درباره دیگران قضاوت بکنه و یعنی
خودشو محیق میدونه که درباره دیگران قضا
قضاوت بکنه و این یک
ویژگی خصلت مهمیست که انسان این عصر یعنی
انسان عصر بهش دچار هست خب من حصتو نمیکنم
اجازه بدین که دیگه چند تا از پاراگراف
آخرش بخونم و به پایان ببریم M.
بدین ترتیب مدتیست که من در مکزیکو سیتی
به حرفه مفیدم میپردازم. حرفهام همچنان
که شما خود تجربه کردهاید اول این است که
در حضور دیگران زبان به اعتراف بگشم.
بنابراین این نشسته در بار مکسیکو سیتی و
در حقیقت داره اعتراف میکنه برای دیگری.
اون مخاطب
اصلاً هویتش مهم نیست. مهم اینه که یکی از
کساییست که اومده اونجا هر کارش اینه که
هر روز میره در این بار و هر روز برای یه
نفر اعتراف میکنه. بنابراین این داره
اعتراف میکنه در پیشگاه دیگری. برخلاف
انسان
مذهبی که اعتراف میکنه پیش کشیش اعتراف
میکنه در برابر خداوند و از خداوند
میخواد که توبهش پذیرفته بشه این انسان
در برابر دیگری اعتراف میکنه و هیچ چیزی
هم امیدی هم به یعنی توبه هم دیگه معنا
نداره میگه بدین ترتیب مدتیست که من در
مکسیکو سیتی به حرفه مفیدم میپردازم حرفه
هم همچنان که شما خود تجربه کردهاید اول
این است که در حضور دیگران زبان به اعتراف
بکشایم و خود را از چپ و راست متهم کنم.
این کار دشواری نیست زیرا حالا دیگر
حافظهم خوب است. البته توجه داشته باشید
که من به شکلی خشن و ناهنجار خودم را متهم
نمیکنم یا با مشت بر سینه نمیکوبم. نه.
من کشتیام را با نرمی و انعطاف میرانم.
وارد دقایق میشوم. گریز میزنم و حتی
حاشیه میروم و بالاخره سخنم را بر وضع و
حال شنونده منطبق میکنم و او را به تأیید
و تسجیل آنچه گفتهام وا میدارم. آنچه را
که مربوط به من است با آنچه را که در خصوص
دیگران است به هم میآمیزم. و وجوه
مشترکمان را تجربههایی را که با هم از
سرگذراندهایم ضعفهایی را که در آنها
شریکیم. لحن مناسب را و بالاخره شخصیت باب
روز را آنگونه که بر وجود من و دیگران
حاکم است در نظر میگیرم. از این
همه از این همه چهرهای میسازم که تصویر
همهست و در عین حال تصویر هیچکس نیست.
یعنی انسان امروز میگه من گناه میکنم همه
گناه میکنن. پس من اگر گناه میکنم همه
گناه میکنن. پس هیچکس گناهکار نیست.
از این همه چهرهای میسازم که تصویر همه
است و در عین حال تصویر هیچکس نیست.
خلاصه صورت شبیه به آنچه در کارناوال به
کار میبرن. این صورتکها به قیافه انسانی
میمانند ولی خطوط چهره آنها سادهتر شده
است و هنگامی که شخص در برابر آنها قرار
میگیرد به خود میگوید عجب این یکی را من
در جایی دیدم. وقتی که م مثل امشب
تصویرسازی تمام شد با ابراز تأسف آن را
نشان میدهم و میگویم افسوس ببینید که من
چگونم و ادعانامه به پایان میرسد اما
همان دم تصویری که به معاصرانم عرضه
میدارم به صورت آینه در میآید در حالی
که بر سر خویش خاکستر افشاندهام گیسوانم
را به آهستگی میکنم و چهرهام را به ناخن
میخراشم لیک با نگاهی نافذ در برابر بر
تمامی بشریت میایستم و قصه شرمساریهای
خویش را حکایت میکنم بی آنکه اثری را که
بر جا میگذارد لحظهای از نظر دور دارم و
هنگامی که میگویم من رزلترین ارازل
بودهام موقع آن میرسد که تدریجا و به
طور غیرمحسوس در سخنرانم من را به ما
تبدیل کنم. وقتی به اینجا میرسم که ما
چنین موجوداتی هستیم، بازی به آخر رسیده
است و آنگاه میتوانم حقیقت وجودشان را به
آنها بگویم. البته من مثل آنها هستم. ما
همه از یک قماشیم. معذالک من از یک جهت بر
آنها برتری دارم. اینکه خود میدانم همین
به من حق سخن گفتن میدهد.
اطمینان دارم که شما متوجه این مزیت
شدهاید. هرچه بیشتر خودم را متهم کنم
بیشتر حق آن را خواهم داشت که درباره شما
قضاوت کنم. از این بالاتر شما را تحریک
میکنم تا خود بر خویشتن داوری کنید و این
کار به همان اندازه مرا تس به همان اندازه
مرا تسکین میدهد. آه دوست عزیز ما
موجودات عجیب و بینوایی هستیم و اگر
اندکی به زندگی گذشته خود بازگردیم موجبات
بسیاری مییابیم که تعجب و خشم خود ما را
برانگیزد. امتحان کنید. مطمئن باشید که من
با احساس کاملاً برادرانهای به اعتراف
شخص شما هوش خواهم داد. نخندید ولی شما
موکل سختگیر و مشکلپسندی هستید. من این
را از همان نظر اول دریافتم ولی شما عاقبت
به راه خواهید آمد. چارهای نیست. دیگران
اغلب بیش از آنکه باهوش باشن احساساتی
هستند. فوراً میتوان آنها را از راه به
در کرد. در مورد اشخاص باهوش احتیاج به
صرف وقت است. کافیست که راه و رسم کار را
عمیقاً برایشان توضیح بدهی دیگر از
خاطرشان نمیرود دربارهش میاندیشد.
بالاخره یک روز پارهای از روی شوخی و
پارهای از روی پریشانی زبان به اعتراف
میگایند و اما شما نه تنها باهوشید بلکه
قیافهای آماده به کار هم داریم. با این
همه اعتراف کنید که امروز نسبت به ۵ روز
پیش کمتر از خود احساس رضایت میکنید. حال
من منتظر میمانم که نامهای به من
بنویسید و یا به پای خود بازگردید زیرا من
اطمینان دارم که شما باز میگردید. شما به
همین صورت باز می باز مییابید و اصولاً
من برای چه تغییر کنم حال که سعادتی را که
در خور من است به دست آوردهام. به جای
آنکه از دوی متأسف باشم آن را پذیرفتهام
و حتی در آن مستقر شدهام و آسایشی را که
همه عمر جستجو میردهام در آن یافتاند.
به شما گفتم که مهم این است که از داوری
بپرهیزیم ولی در واقع اشتباه کردم مهم این
است که شخص بتواند همه چیز را برای خود
مجاز بداند ولو اینکه مجبور شود که گاه
بهگاه بیلیقتی خود را به آوای بلند اعلام
دارد. من از نو و این بار بدون خنده همه
چیز را بر خود مجاز میدانم. من تغییر
زندگی ندادم. همچنان به خودم عشق میورزم
و از دیگران استفاده میبرم. منتها اعتراف
به خطاهایم به من اجازه میدهد که با
سبکباری بیشتر از نوع شروع کنم و دو برابر
لذت ببرم. نخست از طبیعتم و بعد هم از
احساس دلچسب پشیمانی. از وقتی که این راه
حل را یافتهام خود را به دست همه چیز رها
میکنم. به زن، به غرور، به ملال، به کینه
و حتی به طبی که در این لحظه با لذت احساس
میکنم که در من شدت میآورد. من بالاخره
ولی برای همیشه حکومت میکنم. باز هم
قلهای یافتم. قلهای که به تنهایی بر آن
صعود میکنم و میتوانم از آنجا درباره
همه ابناء بشر داوری کنم. گاه بهگاه در
فواصلی که به تدریج طولانیتر میشود،
هنگامی که شب به راستی زیبا باشد، صدای
خندهای را از دور میشنوم. از نوع دچار
تردید میشوم. ولی به سرعت همه را مخلوقات
و خلقت را در زیر بار سنگین عجز خویش خرد
میکنم و از لو جان میگیرم. بنابراین من
در مکزیکو سیتی هرچقدر هم که به طول
انجامد انتظار شما خواهم ماند تا بیایید و
اظهار ارادت و بندگی کنید. آخر این پتو را
بردارید میخواهم نفس بکشم. شما میآیید
مگر نه؟ من حتی شیوه کارم را به تفصیل
برایتان شرح خواهم داد زیرا نسبت به شما
احساس نوعی محبت میکنم. شما مرا میبینید
که چگونه در طی شبهای متوالی آنها را از
پستی و فضاحتشان آگاه میکنم. وانگهی از
همین امشب باز شروع خواهم کرد. نمیتوانم
از این کار دست بردارم یا خود را از لذت
لحظههایی محروم کنم که ببینم یکی از
آنها به یاری الکل در حالی که بر سینه خش
خود مشک میکوبد از پا در میآید. دوست
عزیز در این حال من بزرگ میشوم. بزرگ
میشوم. آزادانه نفس میکشم. بر کوه بر
کوههم مینشینم. دشت در زیر چشمانم گسترده
است. چه مستیبخشی است که خود را پدر خدا
بینگاری و برای دیگران گواهینامه دائمی
فساد اخلاق و بدکارگی صادر کنیم. من در
میان خیل فرشتگان زشت سیرت خود در اوج
آسمان هلند بر تخت مینشینم و انبوه
مردمان را در روز حشر میبینم که از میان
آب و مه بیرون میآیند و به سوی من صعود
میکنن به آرامی اوج میگیرند و من
میبینم که نخستین نخستین آنان به همین
زودی رسیده است. بر چهره سرگشتش که با دست
نیمی از آن را پوشانده است خطوط اندوه و
ناامیدی را میخوانم. اندوهی که از سرنوشت
مشترک آدمیان ناشی میشود و ناامیدی برای
اینکه راهی برای خلاص از آن وجود ندارد
و من ترهم میکنم بی آنکه بیامرزم میفهمم
بی آنکه ببخشایم و مخصوصاً آه بالاخره
احساس میکنم که مرا میپرستم
بلی زیاد تقلا میکنم چگونه میتوانم آرام
در بستر بخوابم من باید که از شما بالاتر
باشم افکارم مرا به سوی بالا میبرند.
در چنین شبهایی یا بهتر بگویم در چنین
صبحهایی زیرا که سقوط یعنی هبوط به هنگام
سحر صورت میگیرد. من از خانه بیرون
میروم. با گامهایی شتابان در امتداد
فرعهها حرکت میکنم. در آسمان کبود
لایههای
پر نازکتر میشوند. کبوترها اندکی بالاتر
میروند. پرتویی پرتوی گلرنگ که بر سطح
شیروانیها میتابد روز دیگری از خلقت مرا
اعلام میدارد.
بر روی دامراک اولین قطار برقی زنگ خود را
در هوای نمناک به صدا در میآورد و در
منتها علیه اروپا شیپور بیدارباش میزند.
اروپایی که در آن در همین لحظه صدها
میلیون انسان رعایای من با دهان گس به
زحمت خود را از بستر بیرون میکشند تا به
سوی کار بینشاط برود. در این موقع است که
من باهای اندیشه بر فراز این قاره که بی
آنکه خود بداند سر به فرمان من دارد اوج
میگیرم. و روشنایی افسینی افسینی روزی را
مینوشم که در کار برخواستن است و بالاخره
از کلمات ناهنجار مستد میشوم و احساس
خوشبختی میکنم. بله من خوشبختم به شما
میگویم که من خوشبختم. شما حق ندارید
باور کنید که باور نکنید من خوشبختم. من
به حد مرگ خوشبختم. آه ای خورشید ای سواحل
دریاها ای جزیرهها در زیر بادهای گرم
موسمی ای دوران جوانی که خاطرت دل را به
درد میآورد.
مرا ببخشید از نو دراز میکشم. میترسم که
زیاد به هیجان آمده باشم. با این همه من
گریه نمیکنم. گاه انسان سرگردان میشود.
به بدیهیات شک میکند حتی وقتی که به
اسرار زندگی زندگی لذتبخشی پی برده باشد.
راه حل من البته کمال مطلوب نیست. ولی
هنگام که شخص به زندگی خود علاقهای ندارد
وقتی میداند که باید آن را عوض کند راه
دیگری وجود ندارد. آیا جز این است؟ آیا
این امکان وجود دارد که کس دیگری شود؟
محال است. میبایست که دیگر هیچکس نبود
لااقل یک بار خود را برای دیگری فراموش
کرد. ولی چگونه؟ بر من سخت نگیرید. من مثل
آن گدای پیرم که روزی در عیوان کافیای در
پاریس دست مرا گرفته بود و رها نمیکرد و
میگفت:«آه آقا ما آدم بد و نابابی
نیستیم. فقط روشنایی را گم کردهایم.
ما روشنایی را، صبح دم را و بیگناهی مقدس
آن کس را که بر خویشتن میبخشاید گم
کردهایم. نگاه کنید به حرف میبارد. اوه
باید از خانه خارج شوم. آمستردام در شبی
سفید به خواب میرود. طرعههای یشمی
تیرهرنگ در زیر پلهای کوچک بوشی پوشیده
از برف. کوچههای خلوت صدای خفه گامهای
من پاکی و صفایی زودگذر است تا فردا که از
نو گللای شود. دانههای درشت برف را
ببینید که بر روی شی شیشهها پریشان
میشوند. حتماً همان کبوترانند. این
عزیزان بالاخره تصمیم گرفتهاند که فرود
آیند. آبها و شیروانیها را بایه با لایه
ذخیمی از پر میپوشانند. خود را بر
پنجرهها میکوبند. چه یورشی؟ امیدوار
باشیم که خبرهای خوش آورده باشند همه کس
نجات خواهد یافت ها و نه و نه فقط
برگزیدگان ثروتها و رنجها تقسیم خواهد
شد و مثلاً شما از امروز به بعد هر شب
برای من بر روی زمین خواهید خفت و از این
قبیل کارهای دیگر خب ببینیم اقرار کنید که
اگر از آسمان گردونهای فرود آید تا مرا
به همراه ببرد یا اگر برف ناگهان آتش
بگیرد شما مبهود میشوید به این چیزها
عقیده ندارید من هم ندارم ولی ولی معذالک
من باید از خانه خارج شوم. خب خب آسوده
میخوابم. خیالات راحت باشد. وانگهی به
ابراز تأثرات و هزیانهای من خیلی هم
اعتماد نکنید. در آنها منظوری هست. مثلاً
هم اکنون که شما با من درباره خودتان حرف
خواهید زد، من میفهمم که آیا اعترافات
هیجانانگزم به یکی از هدفهای خود رسیده
است یا نه. در حقیقت من همیشه امیدوارم که
مخاطبم مأمور پلیس باشد و مرا برای دزدیدن
قضات پاک دامن توقیف کند. برای چیزهای
دیگر کسی نمیتواند مرا توقیف کند مگر نه؟
ولی این دزدی مشمول قانون است و من کارها
را طوری ترتیب دادهام که ج شریک جرم
شناخته شوم. من این تابلوی دزدی را پنهان
کردم و به هر کس که بخواهد آن را ببیند
نشان میدهم. پس شما هم پس شما مرا توقیف
خواهید کرد و این برای شروع کار خوب است
بعد شاید به بقیه کار هم بپردازن مثلاً سر
مرا قطع کنن و من دیگر از مرگ نترسم و
نجات یابم آنگاه شما سر مرا که هنوز
خونچکانه است بر فراز جمعیتی که گرد
آمدهاند بلند میکنید تا در آن خویشتن را
بشناسند و از نوع من به عنوان سرمشقی
عبرتانگیز بر آنها تسلط یابم. در این
صورت همه چیز کامل میشد و من چنانکه گویی
اصلاً هرگز وجود نداشتهام زندگی خویش را،
حرفه پیغمبری دروغین را که در بیابان
فریاد میکشد و حاضر نیست که از آنجا
بیرون رود به پایان میرساندم. ولی البته
شما مأمور پلیس نیستید. اینطور کار خیلی
ساده میشد. چطور؟ آه میبینید من خودم
حدس میزنم. پس این محبت عجیبی که نسبت به
شما احساس میکردم بیدلیل نبود. شما در
پاریس به حرفه محترم وکالت دعاوی اشغال
دارید. من خوب میدانستم که ما از یک اصل
و نژادیم. آیا همه ما به یکدیگر
نمیمانیم؟ بی آنکه روی سخنمان با کسی
باشد دائماً حرف میزنیم و همواره در
مقابل مسائل مشابهی قرار میگیریم. گو
اینکه جواب آنها را هم از پیش میدانیم.
بنابراین تمنا میکنم برای من حکایت کنید
که یک شب در ساحل رود سن چه بر شما گذشت و
چگونه موفق شدید که زندگی خود را به
مخاطره نیفکنید. خودتان همان الفاظی را بر
زبان آورید که از سالها پیش پیوسته در
شبهای من تن میافکنند و سرانجام من آنها
را از زبان شما خواهم گفت. ای دختر جوان
باز هم خودت را در آب بیافکن تا من یک بار
دیگر فرصت آن را بیاب که هر دویمان را
نجات دهم. یک بار دیگر ها چه بیاحتیاطی
نابهجایی استاد عزیز فرض کنید که دعوت من
عیناً پذیرفته شود آن وقت باید با آن عمل
کرد اوی آب چه سرد است ولی خیال من آسوده
باشد حالا دیگر خیلی دیر شده است همیشه
خیلی دیر است خوشبختانه
به این شکل پایر میام داستان
خب
حالا دوستانشونو
بگن که تا من یه مقدار نفس بگیرم و اگر
چیزی به نظرم برسه بگم
خسته نباشید خرج
قسمتهای خیلی خیلی زیباییو برای ما انتخاب
کرده بودید خیلی لذت بردم من
همون طور که فهمیدین این کتاب در واقع
خیلی نزدیک به یادداشتهای زیرزمینی
داستایوسکی هم
محلی که در واقع انتخاب شده چون
یادداشتهای زیرزمینی هم در
سنت پدرزبورگه
که در واقع یه شهریه که روی باتلاق ساخته
شده
و داستس که متنفر بود از اون شهر از
شلوغیش و از وضع بعضیتی که چون مرح مظهر
مدرنیزاسیون در واقع روسیه بود
و در واقع همون انسان نهلیسمو اونجا
کارکتر انسان نهلیسمو داره و اینجاهم به
همون شکله فقط چیزی که توجه منو جلب کرد
کار داستایوسکی
در پایان یعنی در واقع تمام کارهای
داستیوسکی در پایان چیزی به شکل رستگاری
یا نجات ما میبینیم اما توی این کار خبری
از رستگاری و نجات نیست
خب داسترسکی عمیقاً مسیحیه عمیقاً مسیحیه
بله دقیقاً
بله عمیقاً مسی
و اما خیلی خیلی خیلی به همدیگه نزدیک
هستن این این در واقع در واقع کاری که
کامو انجام بده من این کتابو نخوندم اما
در طاعون و در بیگانه در واقع یه سوت
اکسپرینسه
نشون میده حالتهای مختلفی رو به چالش
میکشه در بیگانه به چالش میکشه حالتی رو
که در واقع انسان هیچ احساسی نداره و
میخواد بگه خب اگه انسان هیچ احساسی
نداشته باشه به دیگری
این در واقع فکر میکنم یکی از دوستان ما
حالا بله من ایشونو دعوت کنم
دقیقاً همین بیتفاوتی یکی از ویژگیهای
رمان بیگانه همینه دیگه رمان بیگانه شخصیت
رمان مادرش از دنیا رفت ولی هیچ حسی نداره
نسبت به این و دقیقاً همینه در حقیقت این
وضعیت
جهان مدرنو نشون میده که آدمها
همه بدون معیار اخلاقی مطلق زندگی میکنن
ولی مدام در حال قضاوت کردن در مورد
دیگرانن و و خب میدونید که همه چیز هم
مدام به صورت
شفافی هست هرگونه تخلفی هرگونه نقض قانونی
بنابراین آدمها هیچ عبایی ندارن از اینکه
گناه گناهانشون آشکار بشه و چون اونها
خودشون رو گناهکار میدونن از اینکه
درباره دیگران قضاوت صحبت کنن هیچ پروایی
ندارن یعنی خودشونو در یک موقعیت
هم گناهکار و هم در موقعیت یک
مقام وا خدایی برای خودشون قائل هستن و در
نتیجه
هم قاضی توب کار میشن به اصطلاح چیه به
اصطلاح
کامو و اینکه در حقیقت نماد قاضی توبه کار
نماد وجدان معذبه که در حقیقت خودش
میدونه خطاکاره از دانشی که داره برای به
بردگی کشیدن دیگران استفاده میکنه ریاکار
هست و
به دیگران در مقابل رنج دیگران کاملاً
بیفاوت هست و
هیچ دنبال این هست که با همون عش و عشرت
در حقیقت زندگیش رو بگذرونه و
خیلی مهمه اگر شما با همون به اصطلاح
معادلهای مذهبی که گفتم مفهوم توبه مفهوم
هبوت گناه نخستین
غیاب در حقیقت فیض و بخشش دیگه بخششی در
کار نیست دیگه فیض گریس و لطفی در که در
به اصطلاح الهیات برای انسان قائلاً وجود
نداره خود این شخصیت که اسم خودش رو ژان
بپتیسمینامه یوحنای تأمید دهنده خب یوحنای
تأمید دهنده در حقیقت با
مردم رو
با در رود اردن غسل میداد و تأمید میکرد
در آبهای پاک ولی توی این رمان شما با
آبهای تیره آمستردام
مواجه هستید میبینید که آمستردام پر
کاناله دیگه اگه رفته باشید و و این
کانالها چون که خیلی موقعها راکت میشن
حالا یا اون موقع حتما بدتر میشد آبهای
تیره در حقیقت بازم اینجا یک اشاراتی به
جهنم دانته داره که
و بعد قضاوت کردن به جای خداوند
که در حقیقت بزرگترین گناهه در مسیحیت
یعنی در مسیحیت بزرگترین گناه
در حقیقت
پراید یا خودپسندیست
و اون خودپسندیست که با آدم اجازه میده
راجع به دیگران قضاوت کنن و دیدید که در
این رمان میگه همش من عاشق خودم بودم یعنی
مرتکب بزرگترین گناه میشد و و در نتیجه در
مورد این رمان و فلسفه سنت آگستین هم خیلی
به اصطلاح کارای جالبی شده که اگر دوستان
خواستن میتونن دنبال بکنن
بله متچکرم آقای سپهرم هستن آقای سپهر
بفرمایین شما
سلام خیلی خیلی ممنون از شما آقای خلطی و
همه دوستان من خواستم از نظر شما راجع به
ارتباط بین این رمان و اون رمان مشهور
میلان کنرا سبکی تحمل ناپذیر هستی رو پرسم
تحمل ناپذیرش تم آن لانس آف بینگ و که
اینا به نظرم یه حال و هوایی رمان یه ذره
شبیه بود به منو یاد اون انداخت گفتم
نظرتونو بدونم و اینکه مترجم یه اشتباه
جالبی هم من پیدا کردم که مترجمها رو
سرمایهدار ار ترجمه کرده بود که اینم
بله بله آره من من دیگه از چیز کردم خب
ترجمههای فارسی دیگه کاملاً سپر انداختم
به خاطر اینکه هم
بیشتر
سوء تفاهم برمگیزه و فکر میکنن که آدم
اقراض دیگهای داره ولی متأسفانه خب خیلی
اشکال خیلی بزرگ اینه که هم بر سرتم همین
آمد در ایران هم سارت و هم کامو
به عنوان رماننویس معرفی شدن و کسانی که
سراغ اینها رفتن برای ترجمه کسانی بودن
که هیچ به اصطلاح دانش فلسفی درستی نداشتن
و و تمام همه حرف سر زبانه یعنی اگر شما
زبان اینها رو نتونین
برگردونین چیزی از اون رمان نمیمونه اگر
شما به هبوط بگید سقوط خب این اصلا هیچ
معنایی نداره اصلاً و سقوط که برای مخاطب
از هیچ چیز مذهبی القا نمیکنه در حالی
یعنی کل داستان خراب میشه دیگه ولی راجع
به چه چیزی در این شما رو یاد رومانی
کندررا انداخت
من این رومانو نخوندم ولی این اون حالت یه
حالت اعترافگونهای که اون شخصم داشت
تویمان کنرا را
از حالا دقیقا نمیتونم اشاره بکنم یه چیز
استمات شعودی
من الان چیزی یادم نمیاد ولی تصمیم دارم
که به زودی یک جلسه هم راجع به یعنی یه
جلسه هم اون رمان کندرا رو بخونم و راجع
به تمهای اصلیش صحبت کنم اونم رو کندرم
کندرا هم یکی از همین شهیدان ترجمهست در
زبان فارسی ولی الان چیزی به نظرم نمیرسه
راجع به مدرا
متشکر
خواهش میکنم
بله متچکرم آقای سپه
آقای سیامک شما بفرمایین قربان
با درود جناب خرجی
سایر دوستان
من یه برداشتی من این رمانو خب نخونده
بودم و از خوانش شما مطالب این رمان یه
برداشتی دارم میخواستم اونو در میان بذارم
ببینم تا چه حد درسته
در واقع صحبت از کسیه که خب این با قانون
سرکار داره حالا یا وکیله یا قاضیه
و
کسیه که به گفته خودش قانون شاملش نمیشه
یعنی ماورای قانون قرار داره
و
ما یک قاضی رو در نظر بگیریم که
قانون رو اجرا میکنه و در ماورای اون
هست یعنی یه حالت خدایی پیدا میکنه
بله
که تصمیم میگیره راجع به سرنوشت بقیه
آدمها
و
و آدمها براش همون طوری که در رمان گفته
شد یک اسمن یا یک شماره یعنی این
احساس همدردیو
در خودش حالا یا کشته یا اصلاً وجود نداره
ولیکن به هر حال چون انسان دلبستگی
یکی از
مشخصات هر فردیه و این آدم با دلبستگی
شاید مشکل پیدا میکنه و سعی میکنه این
دلبستگی رو در
یک جاهایی به صورت مصنوعی
به اصطلاح
برای خودش
برابر ورده کنه.
من مثلاً اینو
تو فکر قاضیایی بودم که در جمهوری اسلامی
هستن. اینایی که خب مثل آب خوردن
حکم اعدام صادر میکنن یا مثلاً قضات
دیوان عالی کشور که میان این احکامو تأیید
میکنن احکام اعدام رو. خب ایناهم آدمایین
که زن و بچه دارن دیگه. یعنی بالاخره یه
دلبستگیاهایی در زندگیشون هست ۱۰ یعنی
مثلاً کسی که بچه داره خب بچهشو طبیعتاً
دوست داره یا همسرش رو یا
و این درون اینا واقعاً چی میگذره؟ یعنی
چه تناقضاتی که اینا باهاش روبرو هستن
این
شاید این رمان میخواست اینا رو اجرایی
نشون بده من حالا نمیدونم استنباطم درست
بوده یا نه
بله درسته
حالا در مورد ایران این آمستردام در حقیقت
وضعیت توتالیتره در این رمان و گفتم که
این در حقیقت به آمستردام تحت اشغال
نازیها رو در نظر داره و جاییست که
آدمها
در با بیمسئولیتی تمام هم گناه میکنن و هم
قضاوت میکنن
در حقیقت
مسئله این هست که کامو میخواد توی این
رمان نشون بده که بشریت
مدرن به جای تلاش برای فرارفتن از این
وضعیت در حال غرق شدن در لذت قضاوت کردن
دیگرانه تا بر پوچی و گناهان خودش سرپوش
بگذره
در وقتی که یک نفر در پاریس وقتی که او
وکیل هست وکیل به این معناست که خب
میدونید که وکلا در یونان باستان
سوفیستها یا سوفستاییاها کار وکالت
میکردن و و اساساً سقرات علیه اونها
برخواست و فلسفه علیه در حقیقت
وکلاست چرا چون وکلا یک وکیل وکیل دعاویه
هم میتونه وکیل قاتل باشه هم میتونه
وکیل مقتول باشه یعنی اصلاً براش مهم نیست
که چه کسی به او وکالت داده و و چه کسی در
حقیقت مجرم هست یا مجرم نیست بیگناهه او
میتونه هم یک بیگناهی رو مجرم نشون بده
و هم میتونه یک مجرمی رو بیگناه نشون
بده در حقیقت از دانش خودش میتونه برای
نادیده گرفتن حقیقت برای بیمعنا کردن
حقیقت استفاده بکنه و به همین دلیل بود که
سقرات در حقیقت
در دفاع از حقیقت و در برابر اونها
به فلسفه ورزی میپرداخت و میگفت این هنر
سخنوری و بلاغت و رتوریک یک هنریست که
دانشیست که اینا به کار میبرن برای اینکه
حقیقت بیمعنا بشه حالا کسی که اینکه در و
این وکیلی که در پاریس هست در حقیقت کسیست
که دانش حقوقی داره دانش قانون داره ولی
نه مسئولیت قاضی رو داره و نه کیفری رو که
متهم مجرم
مشمولش میشه شامل او میشه یعنی او از
قانون استفاده میکنه برای کا برای فرار
از هرگونه مسئولیتی برای اینکه اون قانون
نه مس موقعیت وکیل به او اجازه میده که
حتی قاضی رو هم قضاوت بکنه و در حقیقت این
موقعیت انسان جدیده که از آزادی میگفت
گریزه از مسئولیت میگریزه و در حقیقت به
اینکه خب حالا دنیا همه کار بد میکنن
دیگه دیدید که تو جمهوری اسلامی یکی از
توجیههایی که برای کاراشون میکنن که در
فلان در آمریکا هم اون طوره دیگه در غربم
فلان طوره دیگه یعنی در حقیقت مسئولیت
اخلاقی کارشونو نمیپذیرن
چیز
کامو عمیقاً به مسئولیت اخلاقی باور داره
و معت معتقده که اونچه که ما باید انجام
بدیم در این جهان مسئولیت اخلاقی ماست
وگرنه ما باید تن بدیم به خودکشی به خاطر
اینکه دیگه معنا نخواهد داشت یا تن بدیم
به شرارتهای بزرگ و توی این رمان هم نشون
میده که شر یعنی قتل کشته شدن اون زن با
خنده با صدای خنده میآمیزه یعنی در جهانی
زندگی میکنیم که در اوج شادیهای ظاهری،
جشنها، کارناوالها، نمیدونم
مراسمهای
خیلی شاد جنایت هم صورت میگیره.
خب این در واقع خیلی شبیه جامعه ایرانه
دیگه این آمستردام.
بله عرض کردم که وضعیت توتالیتره. بله
درسته
توتالیتره و
من حالا یه مطلب دیگهای میخواستم از شما
بپرسم اینه که
این قاضی که در واقع کار خدا رو انجام
میده این باید به یه یقینی رسیده باشه
دیگه که بگه من
بلا شرط محق هستم و آنچه که من میگویم و
رأی میدهم و قضاوت میکنم عین یقینه اینه
به عکس به عکس کسیست که دیگه براش حق مهم
نیست یعنی در جمهوری اسلامی اگر حرف
میزنیم اتفاقاً به عکس او براش حق مهم
نیست او براش فرمان ولی فقیه براش مهمه
یعنی نها قوه قضاییه یا دستگاه قضایی در
ایران برای احقاق حق نیست بلکه برای اعمال
قدرت حاکمیت از طریق قانونه یعنی قانون
ابزاریست برای اعمال حاکمیت مطلق
نه من متوجه هستم و موافقم با صحبت شما
منتهاش من از منظر اون قاضی برای اینکه
خودش رو بخواد قانع بکنه و توجیه بکنه
این لغت یقین رو به کار بردم که مثلاً این
کاری که من میکنم عین
درستیه و عین
به اصطلاح آن چیزیست که نس قانون میگه و
من هیچ عبایی ندارم از اینکه این قضاوت رو
میکنم و هیچ حراسی هم از هیچکس ندارم
چون خدا هستم برای اینجا نشستم من منظورم
بیشتر این بود ولی موافقم باهاتون جناب
علی جان
بله خب ایدئولوژی اینه دیگه ایدئولوژی به
شما اجازه میده که آدم بکشید شب با خیال
راحت بخوابید ایدئولوژی به شما اجازه میده
که یک جنایتکار رو قهرمان ملی بنامین
ایدئولوژی به شما اجازه میده که هر کاری
بکنین و به اون کارهای بسیار
حولگیزتون افتخار هم بکنید. بله دقیقاً
بله سپاسگزارم آقای سیامک قبل از که به
آقای هوشنگ بپردازیم شهلا خانم میدونم
شما کتابو خوندید و این قطعات زیبایی که
آقای خلچی خوندن
کتابو به یاد شما آورده شما اگه مطلبی
دارید بفرمایید
بله من خیلی متشکرم از آقای خلجی به خاطر
اینکه من
خاطرهای از تأثیر این سان توی ذهنم مونده
بود و الان که آقای خلجی
خوندن خصوصاً خدمتهای آخرش رو خب با یه
درک جدیدی هم مواجه بودم که حتماً حتماً
دوباره باید برم این کتابو بخونم برام
جالب بود این انسان مدرن هم که حالا به
اون مفهوم نیچه هیش مثلاً بگه خدا رو کشته
باز هم یه خلعی داشت توی خودش که شروع
کرده بود به اعترافات دیگه داشت اعتراف
آدم از همین نبود دیگه ولی اون خلعرو داشت
و با اعترافات جالب بود خیلی برام جالب
بود اونجایش که آقای خلجیو داشتن میخوندن
که میگفت که من اصلاً پشیمون نیستم
دوباره انگار از نو شروع کردم و از این
اعترافگوییش فقط یه حس لذت شیرین و
حسکباری
بهش دست داده بود که دوباره زندگی رو شروع
بکنه ولی حالا اگه آقای خلعجی خودتون
نکتهای هست که بگین من این خلعی که
مجبورش کرده بود یا احساس خوشایند
اعترافگویی رو توش بگو چون واقعاً این یه
یه جور اعترافات فلسفی بودن انگار یا
وجودی هستی شناسانه
هم اون خل رو داشت که اعترافگویی کرده بود
و هم اینکه میگفت که از اینا احساس
سبکباری دارم و دوباره زندگی رو همینور از
شروع خواهم کرد
یعنی چون که میخواد از مسئولیت فرار کنه
دیگه الان شما ببینید ما در عصری هستیم که
عصر وقتی میگیم عصر سلبریتی گفت که جنایت
یعنی طرف به خاطر اینکه گمنامه دست به
جنایت میزنه که اسمش تو روزنامه نی نیستن
ها یعنی در حقیقت این یکی از آقایون که
قبلاً در جمهوری اسلامی مقامی داشته و
الان تو آمریکاست یه بار برای من میگفت
که نمیدونی چه لذتی داره که آدم ببینه
صفحه اول روزنامه عکسشو میزنن حرفاشو نقل
میکنن یعنی انقدر یعنی طرف میره در سیاست
برای کسب قدرت استفاده میکنه اون کسب
قدرت برای چیه؟ برای اینکه اسمش بر سر
زبونها باشه و و ترامپ میبینید دیگه که
ترامپ یه کسیه که تمام اونچه که شما از
لذت و نعمت دنیوی بگید داشته چرا با برای
ریاست جمهوری در آخر عمرش انقدر دست و پا
میشکنه و روزی ۱۰۰ بار توییت میکنه مدام
خودش رو به رخ میکشه مدام دوست داره در
صدر اخبار باشه این ویژگی جهان عصر امروزه
دیگه که در حقیقت شهرت
از شرافت جدا شده و آدم آدمها شهرت رو
حتی به بهای بیشرافتی تعقیب میکنن. کسی
که در چیز این در سوشال میدیا اینفلونسر
میشه. اینفلونسر کیه؟ اینفلونسر یه آقایه
که صدای کفتر درمیاره. ۴ میلیون نفرم با
اون صدای کفتر درمیارن. یعنی در این
شرایط. خب این یعنی کسی که هیچ معنایی
برای زندگی قائل نیست و تن میده به این.
میگه خب که چی همه کار بد میکنن. منم
کارو بد میکنم. یعنی توی یه بار گفتم توی
این برنامه مهران مدیری آدما رو میآورد
یعنی همون سلبریتیها رو میآورد باهاشون
مثلاً صحبت میکرد و اینا بعد یکی از
سؤایی که از همه میکرد این بود که شما تا
حالا دزدی کردین یعنی و اگر طرف میگفت
نکردم که خب کسی باور نمیکرد اگر میگفت
دزدی کردم این در حقیقت مخاطب میگفت که
این آدم که شما انقدر محبوب شماست اینم
دزدی میکنه پس دزی دیگه خیلی چیز مهمی
نیست در حقیقت در عصری هستیم که شر وقاهت
خودش رو از دست میده. آدمها بدون احساس
هیچگونه شرم و بدون هیچ احساس به اصطلاح
عذاب وجدانی به
بدترین کارهایی که ممکن هست افتخار میکنن
و حتی بدتر از اون نه تنها افتخار میکنن
که حق خودشون میدونن به اینکه به
میانمایگی خودشون
به اصطلاح
میانمایگی خودشونو فریاد بزنن در دنیا این
هست وضعیت ما یعنی این نوع اعتراف اعتراف
خوبی نیست مثل اینکه الان یه عده هستن توی
فضای ما که خودشون تو انقلاب سهم داشتن
خودشون توی این بدبختیا سهم داشتن الان خب
اینا شدن میگن بله ما پشیمون شدیم و الان
مثلاً نمیدونم الان فهمیدیم که باید بریم
دنبال مثلاً شاهزاده رضا پهلوی یعنی
اعترافی که میکنه نه برای اینکه واقعاً
اعتراف کرده باشه و مربوط به اشتباه خودش
باشه برای اینه که یک خودش رو تطهیر کنه و
مقدس بدونه و و در حقیقت
از کمال دوی بربیاد این نوع اعتراف
بنابراین ما دو نوع اعتراف داریم یک
اعترافی که پالایشگره
اعترافی که شما انجام میدید و و در حقیقت
این برای اینه که شما به زشتی اون کاری که
کردید آگاهید یکی اینکه اعتراف میکنید تا
این زشتی رو امر عادی و معمولی و همگانی
به اصطلاح وانمود کنید میگید خب در مورد
چیزم هست دیگه بحث تقصیر که مربوط یاسپرس
و هان آرنتهن میگه که اگر همه مجرم باشن
پس کسی مجرم نیست اگر همه گناهکار باشن
دیگه کسی گناهکار نیست توجه میکنید این
نوع اعتراف کردن برای اینکه همه رو
گناهکار جلوه بده و در نتیجه خودش از
مسئولیت و از اعضا وجدان رهایی پیدا کنه
ممنون آقای خی
و دیگر اینکه چهره ملال که ما ملال رو به
عنوان یکی از ویژگیهای عصر مدرن میدونیم
بازم به همین شیوهای که شما فرمزین
میتونه شکل خودشو عوض بکنه همین از این
شاخه به اون شاخه پریدن و جستن ما ملال رو
فقط یه زمینه خاکستری و افسردگی و اینا
نمی تلاشهایی که الان ایشون میکرد اونا
ناشی از خوشحالی و هیجان و معنای زندگی
نیست بلکه ملال میتونه به این شکل هم
خودشو نشون
دقیقا دقیقا بله بله
بله سپاسگزارم آقای هوشیم شما بفرمایین
قربان
سلام و درود خدمت همه حضار و بهخصوص جناب
خلجی جناب خلجی خدمت رسیدم به دو منظور
گفتم اول تشکر عرض کنم و ارادت خودم رو
خدمتتون عرض کنم و تشکر بابت اینکه واقعاً
از مطالبی که در کانالهایتون به رایگان
گذاشتید واقعاً بهرمند میشم تشکر میکنم.
یه سؤال بیربط هم دارم. علتشم اینه که
اکثراً اتاقهای شما با ساعت کاری من
منطبق میشه. نمیتونم به حضورتون برسم.
حالا امشب این شانس رو داشتم خدمتتون
برسم. بیربط از اون جهت که پرسشم اینه که
جناب خرجی فکر میکنید جامعه ایران کی
آمادگی
یا آمادگی پذیرش دموکراسی رو خواهد داشت؟
خب وقتی که خودش دموکراسی رو بخواد و
بدونه چیه یعنی
اگر فکر کنیم که دموکراسی یعنی اینکه
حکومتی بیاد که هرچی هر کاری ما میخوایم
انجام بدیم خب همچین چیزی وجود نداره ولی
اگر دموکراسی رو به عنوان یک شیوه زندگی
بدونیم هیچکس نباید منتظر بمونه که حکومت
عوض بشه بلکه باید دموکراتیک زندگی بکنه
در حقیقت دموکراسی برخلا خلاف استبداد که
از بالا و از بیرون
تحمیل میشه دموکراسی رو جامعه میسازه.
یعنی دموکراسی ساخته انسانهای دموکراته.
بنابراین هر موقع که تصمیم گرفت دموکرات
باشه در کوچکترین
حوزههای شخصی به شیوه دموکراتیک فکر بکنه
و عمل بکنه به طور طبیعی ما میریم به سمت
دموکراسی.
بنده با گوش کردن مطالب شما به نتیجهای
رسیدم که با خودتون در میان بگذارم اونم
اینه که
فکر میکنم که دموکراسی یه پدیده غربیست و
نامنطبق بر زیرساختهای فکری و
اجتماعی حالا بگیم ایران من راجع به سایر
جاها صحبت نمیکنم من فکر میکنم هرگز
ایرانی
اون
توانمندی
زندگی در فضای دموکراسی یا پذیرش دموکراسی
رو
با توجه به الگوهای غربی نخواهد داشت. این
کمی منو بدبین میکنه. نمیدونم حالا
اسمشو بگیم یعث فلسفی نمیدونم حالا و فکر
میکنم که ما هرگز نخواهیم رسید به اون
درجهای که بتوانیم دموکراسی رو در ایران
شاهد باشیم. ممنونم از وقتی که ب
خواهش میکنم. ممنونم از شما.
زنده باش
بله متچکرم آقا هوشنگ
آقای
من اسم شما رو نمیتونم بخوام شماکتونو باز
بفرمایید خودتون
سلام من با من بودین شما آره سلام خوب
آره من میخواستم سلام کنم به آقای خلجی و
میخواستم بگم که
واقعاً من از یوتیوب دنبال میکنم شما رو و
اینکه خیلی وقته که یعنی از موقعی که این
جریانات پیش اومد و اعتراضات و جنگ و اینا
من
ویدیوهاتونو توی یوتیوب لایواتونو پیدا
کردم و دیگه هر روز تقریباً از اون موقع
یک یا دو تا رو دیگه همینوری گوش کردم تا
الان رسیدم انگار پا به پای جمعی که هست و
تازه فهمیدم که مثلاً اینجا توی کلاب هاوس
در واقع برگزار میشه این من یک سوال داشتم
آقای هوشنگ پرسیدن راجع به اینکه گفتن
ایرانیها برای ببخشید من خیلی سریع میرم
سر اصل مطلب چون خب خودم کمتر اطلاعات
دارم میخوام سریعاً بگم که شما بتونین
مثلاً کمک بکنید تو فهم این موضوع که
مثلاً آقای هوشن گفتن که ایرانیها آمادگی
دموکراسی رو ندارند حالا یا با
استانداردهای غربی یا حالا به هر شکلی خب
من میخواستم ببینم که الان من ما مثلاً
میبینیم که من خودم مثلاً توی مونتریالم
توی کانادا م و یک کم وقتی هست که اومدم
اینجا و میبینم که آدما اینجا چندین ساله
که دارن زندگی میکنن در یک جامعه
دموکراتیک
و متوجه مثلاً متوجه نمیشم که خب کسایی که
دارن تو یک جامعه دموکراتیک سالها زندگی
میکنن چهجوری ممکنه این توحشی که الان از
همهمون داره ساخته میشه برمیاد ازشون
بربیاد و عملاً یک آینه قرینهای از مثلاً
حکوم حکومت باشن توی ایران. من میخوام
ببینم که خب این مسئله که اینکه چرا خب
این حل نمیشه برای ما؟ یعنی ما حالا
جهانبینی ما اگر توی مثلاً ایران معنا
پیدا بکنه خب در زمانی که در جایی که
هستیم که جهانمون متفاوته چرا این تغییر
نمیکنه؟ یک این موضوع دومین موضوعم که من
خیلی با این دوستان اینجا صحبت میکنم
همشون میدونین دیگه مینالن و میگن که آی
ما مثلاً بیفرهنگیم ما فلانیم چنین و
چنانیم بعد که بهشون میگی که خب آقا شما
تغییررو از خودت شروع کن اگر که مثلاً
میخوای دموکراسی داشته باشی توی کشورت یا
اگر که میخوای
نمیدونم حالا میخوای بری چند هزار کیلومتر
اونورتر کشورتو آزاد کنی خب خودت اگزیست
دموکراتیک
داشته باش حالا به اون معنای یعنی واقعاً
شنیدن حرف دیگری یا هر چیزی و اونجا اینو
نمیگن چون سریع مثال میارن که آی نه ما
موفقیم ما نمیدونم همه چیمون عالیه ما
تاریخ داریم و چنین و چنان و و فقط یک
مشکلی داریم که اونم جمهوری اسلامیه و اگر
که مثلاً اونم با یه جنگی پیش میاد و اینا
حتماً هم خواهند رفت و ما هم حتماً
خیلی
چیز میشیم انگار سعادتمند میشیم من
میخواستم ببینم که نظر شما راجع به این
چیه اگه لطف کنید ممنون
بله
داستانش خب خیلی مفصله ولی کسی اگر فکر
بیکنه که
جامعه دموکراتیک یعنی یه حکومت خب
دموکراسی رو نمیدونه چیه اولاً که
بعضی از همین هموطنانی که شما هم بهشون
اشاره میکنین فکر میکنن که آزادی یعنی
اینکه شما یعنی آزادی که در
به اصطلاح عصر مدرن یا در جواب مدرن ازش
حرف زده میشه آزادی اینه که شما هر کار
دلتون خواست بکنین یعنی کهه کسی جلتون
نگیره نمیدونم مشروب بخورین نمیدونم فلان
بکنین یعنی آزادی رو به معنای نبودن مانع
برای انجام هر کاری میگیرن خب این
طبیعتاً به معنی توهشه چون شما میشه حرج و
مرج اگر هر کس هر کاری دلش باید بکنه من
این اینی که بهتون میگم واقعاً حیرت
انگیزه که یک بار من دیدم یه نفر که خیلی
اسمش مشهوره و در سالها در آمریکا زندگی
میکنه اینا از آزادی بیان دفاع میکرد
بدون هیچ قید و شرطی یعنی احمقانهترین
حرفی که میشه زد یعنی آمریکا یه کشوریست
که از نظر قانونی بیشترین حد آزادی بیان
رو در قانونش داره در تمام دنیا اما انقدر
قانون وجود داره برای اینکه شما این آزادی
رو چگونه میتونید استفاده بکنید که اگر
این قوانین نباشن که سنگ رو سنگ برنمیشه.
بنابراین درک
از آزادی به معنای چیزی که به معنای قانون
گریزی خب این خیلی خطرناکه اون چیزی که در
عصر مدرن در حقیقت و انسان مدرن و جامعه
دموکراتیش برش مبتنی هست آزادی
قانونگذاری و عمل به قانونه. یعنی که شما
آزادید که قانون بگذارید. یعنی چی؟ یعنی
کهه شما آزادید که سرنوشت خودتونو خودتون
تأیید کنید. بنابراین آزادی به مفهوم
حکومت بر خویشتنه. یعنی من وقتی آزادم که
نه اینکه هر کاری دلم خواست بکنم بلکه هر
کاری رو که میت دلم میخواد بکنم و
میتوانم بکنم انجام ندم. در حقیقت
خویشتنداری یعنی حکومت بر خویش. اینه آزاد
مفهوم آزادی. یعنی که شما قانون میگذارید
برای اینکه کارایی رو انجام ندید در حالی
که میتونید انجام بدید شما میتونید یک
مسیری رو برید ولی چراغ قرمز میگذارید که
نرید این یعنی آزادی بنابراین
این یک مسئله مسئله دوم اینکه
آزادی یا دموکراسی یک ویژگی نژادی و
بیولوژیک نیست که یک عده یه نژادی داشته
باشه یه نژادی نداشته باشه بلکه بستگی به
موقعیتها داره در خود همین کشورهای های
به اصطلاح مدرن و آزاد از آمریکا گرفته تا
اروپا نظامهای توتالیتر اقتدارگرا
نمیدونم هولوکاست جنگ جهان اینا اینجا
اتفاق افتاده نه توی ایران و افغانستان و
اینها بنابراین در نظر داشته باشید که
دموکراسی درست مثل یک موجود زنده است که
لحظه به لحظه شما باید مراقبش باشید و
ویژگی دموکراسیها اینه که بر خلاف
نظامهای های استبدادی بسیار شکنندهان.
نظامهای استبدادی هستن که ثبات دارن مثل
کره شمال یارو ۳۰ سال ۴۰ ساله خودش و
باباش حاکمن ولی دموکراسیها به محض اینکه
انقدر آفت دارن و به محض اینکه شما
دموکراسی رو به پوپولیسم
بدل بکنید نظامهای فاشیستی از درونش
بیرون میاد. یعنی هیچ کدوم از این
نظامهای توتالیتر با اجبار و تحمیل
نیامدن. هیتلر با انتخابات اومده بالا.
نمیدونم استالین توی به اصطلاح انتخابات
حزبی اومده بالا نمیدونم موسینی تو
انتخابات اومده بالا یعنی اینها از تو
درون دموکراسیها درآمدن بنابراین
دموکراسی به این معنی نیست که چیزی برای
شما تضمین میشه اتفاقاً به عکس دموکراسی
معنیش اینه که هیچ چیزی تضمین شده نیست
یعنی شما یک نفر رو به عنوان رئیسجمهور
خودت انتخاب میکنی ولی یه لحظه بهش
اعتماد نداری به خاطر همین تمام ابزارهای
نظارتی رو برای کسی که بهش رأی دادی به
کار میگیری بهخاطر اینکه خب مطلقا به خطا
ناپذیر بودن انسان اعتماد نداری. همه
انسانها رو خطاپذیر میدونی. یعنی در اون
نظامهای استبدادی همه خطا میکنن الا ولی
فقیه الا حاکم. در نظام دموکراتیک همه خطا
میکنن حتی حاکمان. و در در مورد خود
ایران هم من اصلاً همچنین عقیدهای ندارم
که ایرانیها لیاقت این چیز رو ندارم. اون
چیزو ندارن. بهخاطر اینکه شما در همین ۱۰۰
سال اخیر شما اگه تاریخ بخونین
محال بتونین تصور کنین که چقدر این جامعه
تغییر کرده یعنی چقدر ما از اون دنیای
سنتیمون فاصله گرفتیم شما اگر یکی نمونهش
وضعیت زنها هست یعنی خودآگاهی که زنها
در ایران پیدا کردن شما اینو مقایسه بکنید
با پیش از عصر مشروطه اصلاً قابل مقایسه
نیست و مسئله خشونت آگاهی که جامعه پیدا
کرده به مسئله خشونت یعنی الان در
خانوادهها و در مدارس تنویه بدنی یک امر
خیلی عادی بود یه بخشی از تعلیم و تربیت
بود ولی الان به عنوان خشونت شناخته میشه
یا خیلی از مسائل دیگه و اگر شما به این
گذشته نگاه کنید که در یک عرض ۱۰۰ سال
چقدر تحول پیدا شده اونوقت دیگه نمیتونید
از اینکه مردم لیاقت ندارن صحبت بکنید و
بعدم در نظر بگیرید که تاریخ بشر تاریخ
استبدا داد دموکراسی که هم یک امر جدیده و
هم یک امر بسیار دشوار و همین الانم که ما
داریم صحبت میکنیم با همدیگه دموکراسی هم
در نظریهش و هم در عملش با بحرانهای
خیلی زیادی مواجه هست. من نمیگم که در همه
جا مثل ایرانه ولی میخوام بگم دموکراسی
یه چیز سادهای نیست. اینکه توقع داشته
باشین که در مثلاً نسل من یک حکومتی مثل
سوئیس داشته باشین. این تصور اشتباهه. شما
باید به مسئولیت خودتون عمل کنین. مسئولیت
شما هم به هیچ وجه آگاه کردن دیگران
نمیدونم برانگیختن دیگران به یک هدفی به
راه راست هدایت کردن دیگران نیست. مسئولیت
شما آگاهی آگاه کردن خودتون و عمل به
اونچه که وجدان اخلاقتون میگه این انسان
دموکراتیک به به انسانیست که به مسئولیت
خودش عمل میکنه ول اینکه همه دنیا کفیکون
بشه هیچ مهم نیست اینکه جامعه چگونه چگونه
میشه و دنیا چهجوریه و اینا اینا کار شما
نیست شما نه مسئول دنیایین نه میتونین
دنیا رو عوض کنین کسانی که سعی کردن برای
انسانها بهش درست کنن در حقیقت دوزخ درست
کردن. بنابراین شما هیچ کاری به بشریت
نداشته باشید. هر کس اگر خودش اون بشناسه
مسئولیتشو و به مسئولیتش عمل بکنه خود این
مثل همون طوری که
شما وقتی میخندید دیگران میخندن. وقتی
گریه میکنید دیگران گریه میکنن. یک
انسان دموکراتیک به همین میزان هم تأثیر
میذاره برا اطرافیانش. مثل تربیت میمونه
دیگه. شما اگر بخواید بچتون رو به اصطلاح
بگید که بخواید که دروغ نگه نمیتونید که
نصیحتش کنید باید خودتون دروغ نگین وقتی
دروغ نگفتید بچتم دروغ نمیگه بنابراین اگر
شما دموکراتیک باشین و دموکراتیک عمل کنین
کسانی که با شما زندگی میکنن هم به این
سمت میل خواهند کرد
مرسی ممنون از پاسختون
متوجه شدم من به آقای کوششنگهم اینجا چون
گفتن که
مثال بزنید از توحش من راجع به وضعیت
فعلیی که ما به عنوان یک حالا جامعه یک
دیاسپورای ایرانی داریم اشاره کردم که قتل
میکنن چه میدونم حالا تهدید میکنن
فحاشی میکنن و اینور مسائل موضوعی که من
با شما مطرح کردم منظورم این نبود که ما
بخوایم در واقع جامعه رو در واقع یک سوال
داشتم از شما نمیخواستم که بگم که مثلا ما
جامعه رو بتونیم
دموکراتیک بکنیم چون اون اصلاً امکان پذیر
نیست. من منظورم یک چیز چیزی که منظورم
بود این بود که خب حیات اجتماعی یک پدیده
پویاست و اینکه آدمها در اون جامعه که
زندگی میکنن به مرور تبدیل میشن به
انگار پیچ و مهرهها و چرخدندههای اون
جامعه. من میخواستم فقط بپرسم چونکه خب
یک مسئلهایه که
پاسخی نمیدونم براش ندارم چیه که ما
منظورم ایرانیها حالا با پیشینهای که
داریم پیشینه تاریخی که تو کشورهای دیگه
به هر حال زندگی کردیم توی مصر بودیم توی
ترکیه بودیم تو استانبول ترکیه زمان
عثمانی بودیم توی لبنان بودیم برای زمان
خیلی زیادی ببخشید من قطع شدم
و ما برای چی این
انگار حیات اجتماعیمون
ببخشید حیات انگار چرا ما حیات اجتماعیمون
به عنوان یک جامعه حالا جامعهای که حالا
در خارج از اون مرز حالا جغرافیایی سرزمین
خودش زندگی میکنه تغییری پیش نیومده و ما
مثلاً دارم فکر میکنم که ما چه نقشی
داریم در جوامعی که درش زندگی میکنیم نه
لزوماً ایران
ممنون
بله یه یه نکته رو در نظر بگیرید که صرف
اینکه ما مهاجرت بکنیم به معنا نیست که
مثلاً آمریکایی میشیم یا اروپایی میشیم و
مثل اونا میشیم
خودتون میدونید که همین کسانی که به
اصطلاح این جریان سلطنت طلب و خود شاهزاده
رضا پهلوی اصلاً به نظر نمیاد که چیزی از
زندگی در غرب در آمریکا آموخته باشه یعنی
شیوه حرف زدنشون شیوه رفتارشون
این یه مشکل خیلی بزرگیستا یعنی ایرونیها
خیلی از ایرونیها من خودم شخصاً
با این چیزا موارد برخورد داشتم وقتی که
با آمریکاییا سرکارشون هست عین اونا عمل
میکنن وقتی میان با ایرانیا
برمیگردن به اون اخلاق ایرونیش یعنی
کسایی که مثلاً
کار ساختمونی انجام میدن وقتی که با
آمریکاییاست طبق قانون و طبق نظمی که باید
انجام بده وقتی با به اصطلاح مشتریش
ایرونیه میاد پشت همدازی عین همون به
اصطلاح رفتار
معمول زرنگبازی ایرانی رو انجام میده
بنابراین این آدم دری اگر اینجا قانون
رعایت میکنه از سر اجباره یعنی از سر این
نیست که به مفهوم قانون و به اصطلاح ارزش
پیروی از قانون پی برده. یک مسئله مهم
اینه که قانون چیزی نیست که از بالا بر
شما تحمیل کنن. برای ما حتی در عصر مشروطه
هم قانون اساسی از بالا تحمیل شد.
بنابراین قانون اساسی به مفهوم دقیق کلمه
نبود. قانون اون چیزیست که مردم در به
اصطلاح تصویبش و در تدوینش نقش داشته
باشن. بنابراین با ارزشهای جامعه باید
سازگار باشه. در نتیجه جامعه وقتی که به
قانون عمل میکنه نه از سر اجبار بلکه از
از سر اعتقاده بهخاطر اینکه هم با
ارزشهاش کاملاً سازگاره. در ایران
از یک طرف قانون یک وسیلهای بوده برای
پشتوانه ظلم و جور حالا قدرتمندان حالا چه
دولت یا دیگر کانونهای قدرت و و بنابراین
پناهگاه اصلی برای مردم نبوده و از اون
طرف خود مردم هم به تدریج ما همین طور که
اومدیم نهادهای سنتی از بین رفتن یا
اعتبار خودشونو از دست دادن مثلاً بازار
مثلاً روحانیت مثلاً
طبقه متوسط شهری و در نتیجه بیاعتمادی
موجب شده که ما جامعه ستیز بشیم یعنی سن
سوشال سنس ما حس اجتماعی ما ضعیف شده شما
در خارج از کشورم میبینید که ما آزادی
داریم امنیت داریم ولی به هیچ وجه سازمان
نداریم یعنی ما یک لس آنجلس که
ثروتمندترین و قدیمیترین جامعه ایرانی رو
در دنیا داره خارج از ایران یک دونه
نتونستن ن اینا یک انجمن فرهنگی بسازن که
ایرانیها درست جمع بشن به فعالیت فرهنگی
بپردازن هیچ هیچ و این نشون میده که مسئله
حکومت نیست ابدا اگر مسئله حکومت بود خب
ما میومدیم بیرون باید اون موانع برداشته
میشد اون موانع درون ماست و اون موانع رو
باید درونمون پیدا بکنیم و بدونید که
مس اون چیزی که وجود داره در نهایت من و
شما هستیم چیزی به نام حکومت جامعه تاریخ
بشریت وجود نداره و من و شما هستیم که
برای اینکه مسئولیتهای خودمونو بشناسیم
باید تربیت بشیم یعنی چی؟ یعنی باید
بیاموزیم یعنی
ما شهروند به دنیا نمیایم بلکه شهروند
میشیم و این شهروند شدن در یک فراآیند
آموزشه یعنی ما باید سیویل اجوکیشن داشته
باشیم بدونیم شهروندی چیه بدونیم جامعه
چیه بدونیم ارزشهایی که همین آلبرت کامو
یکی از ایدههای اصلیش مربوط به ارتباطه
دیگه میگه وقتی که ی شما با دیگران نتونید
ارتباط به مفهوم درست کلمه برقرار کنید
یعنی با کسی که با شما متفاوت فکر میکنه
با او ارتباط برقرار کنید نه برای اینکه
شما خودتونو بر او بقبولونین یا او رو
قبول کنید بلکه برای اینکه او رو بفهمید
اونوقت در نتیجه میتونید یه جامعهای
بسازید که ساخته شده باشه از افرادی که
کاملاً متفاوت زندگی میکنن اما چون با هم
میتونن ارتباط برقرار کنن همدیگه رو
میتونن بفهمن و چون میتونن بفهمن
میتونن با هم توافق کنن و چون میتونن
توافق کنن میتونن جامعه بسازن. جامعه از
توافق آغاز میشه. من و شما قبول میکنیم
که یک چیزی به نام دولت درست بشه که این
دولت نماینده
من و شما بشه در تصمیمگیریهای عمومی. این
نیاز به توافق داره دیگه. اگر توافق نباشه
اگر امکان توافق توافق به وجود نیاد نه
چیزی به نام جامعه وجود داره نه چیزی به
نام دولتی که نمایندگی کنه اون جامعه رو
یعنی دموکراتیک باشه. پس ما برمیگرده به
اینکه بدونیم که برای دموکراتیک شدن
نیازمند دانش دموکراسی هستیم. یعنی همه
الانم که دیگه یه موقع بود که هم به
اصطلاح آموزش کاملاً در انحصار دولت بود
در مخصوصاً در ایران در یا در کشورهای
دیگه هم در انحصار نهادهای رسمی بود مثل
دانشگاه و اینا. الان سلف اجوکیشن یا
خودآموزی
در همه زمینهها در دنیا غلبه پیدا کرده.
و با اینترنت شما میتونید و با خیلی
چیزای دیگه وسائل دیگه شما میتونید بیا م
مهم اینه که اولاً بدانید چه باید
بیاموزید و ثانیاً اینکه چگونه بیاموزید و
بعد تصمیم بگیرید که بیاموزید اینا
هیچکدوم چیزی نیست که آدم مادرزادی بلد
باشه و خودبهخود اراده کنه بدونید که
دموکراتیک بودن و یا دموکراتیک زندگی کردن
به معنای پذیرش مسئولیت بسیار سنگینیست که
کاملاً خلاف میل انسانه خلاف غریضه انسانه
خلاف
به اصطلاح تبع تنبل و عافیت
عافیتجویی انسانه. شما در دموکراسیها در
استبدادها خیلی بیشتر بهتون خوش میگذرید
تا در دموکراسی. چون در دموکراسی شما نه
تنها مسئول خودتون هستید بلکه مسئول هر
چیزی هستید که در اون جامعه میگذره و
مسئول هر چیزی هستید که در جهان شما
میگذره. شما حتی در مورد محیط زیست هم
مسئولید. در مقابل نسلهای گذشته مسئولید.
در مقابل نسلهای آینده مسئولید. بنابراین
مسئولیت بسیار سنگینیست و انسانها
معمولاً در طبعشون اینه که بندگی رو بر
آزادی ترجیح میدن برای اینکه از مسئولیت
بگریزن. یکی از کتابای خوبی که من همیشه
توصیه میکنم کتاب اریک فروم هست که به
فارسی هم ترجمه شده گریز از آزادی بخونید
گریز از آزادی یعنی انسانها درسته که حرف
میزنن از آزادی آزادی خیلی خوبه و اینا
ولی اینا همش تعارفه در عمل آدمها دوست
دارن یه کسی براشون تصمیم بگیره وگرنه این
صنعت به اصطلاح تبلیغ بازرگانی وجود نمیشت
که تبلیغ ادورتایزمنت چی میگه به شما صنعت
ادورتازمنت و تبلیغ بازرگار میگه اینو
انتخاب کن اینو بخر این کارو بکن اونو
بپوش ش این رنگا این چیزیست که آدمها
میخوان آدمها به طور طبیعی میخوان که
کسی هدایتشون کنه و و مقاومت در برابر این
یعنی مقاومت در برابر پیروی مقاومت در
برابر پذیرفتن غیومت دیگری این نیاز به هم
به جهت و تلاش روانی و اخلاقی داره و هم
نیاز به آموزش
ممنونم از وقتتون و توضیحتون
خواهشم
بله سپاسگزارم آقای خلجی و از دوستانی که
مشارکت کردن به نظرم همونطور که فرمودین
اصل ماجرا همینه که ما در واقع درکی که از
آزاده داریم مسئولیت پذیری نیست دلیلی که
در واقع
خوندن کامو توی این ایام خیلی مهمه برای
ما در واقع همینه که بفهمیم درک آزادی رو
بفهمیم و بدونیم که چگونه آزادی به معنای
مسئولیت خواهد بود و همون طور که فرمودین
دموکراسی ی سبک زندگیه و سبک زندگی بسیار
سختیه به خاطر اینکه سبک زندگیه که شما
باید تصمیم بگیرید در در بعد مسائل سیاسی
مشارکت داشته باشید در تمام مسائلی که
مربوط به جامعه هست مشارکت داشته باشید و
این و حقیقتاً با تغییر آدرس محل زندگی
سبک زندگی تغییر نمیکنه اما میخوام
برگردم به اون مقدمه زیبایی که شما اول از
کامو خوندین میخوام بگم شاید این ریشه
مسئولیت نپذیرفتن ما همون در واقع غریضه
مرگطلبی باشه که کامو در واقع رسالت خودشو
در توضیح این غریضه مرگطلبی میدونه و
وقتی میگه که در واقع وظیفه ما بازداشتن
جهان از نابودی خویشهست و یا وقتی که میگه
کرامت از کرامت زندگی و حرمت مرگ میگه
شاید در واقع این مسئولیت گریزی ریشه در
این مرگ طلبی داشته باشه
بله بله همین طوره همین الکترومی که صحبتش
رو کردیم یه کتاب خیلی مفصلی داره خیلی
کتاب پرحجمی که فکر نکنم به فارسی هم
ترجمه شده باشه اسمش هست آناتومی
ویرانگری انسان
بله این میل ویرانگری به خاطر اینکه
انسانها به سرعت در برابر مسئولیتشون
برای ساختن برای آفریدن برای خلق کردن
برای در حقیقت تخیل کردن وضعیتی کاملاً
متفاوت خسته میشن خیلی حوصلهشو ندارن در
نتیجه ت چون نمیتونن وضعیت موجودشونو
تحمل کنن و از اون طرف چون که از مسئول
مسئولیت خلق وضعیت دیگری شانه خالی میکنن
ترجیح میدن که اون وضعیت نابود بشه یعنی
ترجیح میدن ویران بشه تا مگر از پس ویرانی
یه چیز یه اتفاق دیگهای بیفته یعنی ویران
کردن میشه یک بدیلی برای
مسئولیت خلق کردن و در حقیقت توتالیتاریسم
به این شکل به وجود میاد دیگه در نظامهای
توتالیتاریسم شما میخواید همه چیزو نابود
کنید از اول همه رو بسازید میخواید اون
اون چیزی رو که به اصطلاح وجود داره چون
نمیتونید یک آلترناتیو مثبت براش بگذارید
شما اگه نگاه بکنید همین جریانهای
فاشیستی و جریانهای توتالیتر فقط و فقط
از نفرت مایع میگیرن و نفرت تنها چیزیست
که اونها قادرن با اون یک تودهای رو
بسیج بکنن. نفرت چیه؟ نف دیگه ویرانگریه
ولی بعد از اون نفرت هیچی نیست به محض
اینکه اون آدمهایی که با همدیگه فحش میدن
مرگ بر این مرگ بر اون به محض اینکه بخوان
بشینن یه چیزی رو بسازن از همدیگه جدا
میشن نمیتونن مطلقا با همدیگه یک قدم
بردارن
بله سپاسگزارم آقای خرجی دوستان
بیشتر دوستانی که میخواستن صحبت کنن
صحبتشونو کردن شما اگر فرمایش دارین
بسیار خوب نه خیلی ممنونم از دوستان
متشکرم از اینکه که منو تحمل کردید
امیدوارم که
دوستان
برانگیخته بشن برای خوندن کام و امیدوارم
در فرصتهای آیندههم بیشتر صحبت کنیم از
مسعود عزیز خیلی سپاسگزارم از خانم شهلا و
وقت خوشی رو براتون آرزو میکنم سپاس