ارنست کاسیرر: انسان، زبان و اسطوره

یا نه خیلی ممنونم از دوستان برای اینکه در این جلسه هستن و جلسه پیش رو پیگیر کردن خانم پونه من دقیقاً یعنی نکته که گفتید درسته یعنی من ما اساساً یه نوع ترجمه‌ای داریم که بهش میگن ترجمه اکتیویستی یعنی ترجمه که در خدمت کنشورزیه کنشگریه و این نوع این نوع ترجمه‌ها مبتنی بر این تصور هست که میشه با در حقیقت آگاهی بخشی با شر مقابله کرد همونطور که گفتم هانرن توی مقاله فهم و سیاست اونجا میگه که کسانی که هستن با حسن نیت سعی میکنن در حقیقت از فلسفه سلاحی بسازن برای مقابله باشر در عمل هم به فلسفه جفا می‌کنن و هم به خودشون چونکه فلسفه وسیله نیست فلسفه به هیچ وجه قرار نیست که وسیله‌ای برای چیزی باشه و فهمیدن به که کار اصلی فلسفه هست قرار نیست نتیجه‌ای بده یعنی مثل علم که یک نتیجه‌ای داره یا حاصلی داره فهم حاصلی نداره یعنی در عمل به شما ابزار نمیده کاری که در حقیقت این کار رو مارکس شروع کرد یعنی مارکس به خاطر اینکه بتونه این به اصطلاح مشکل رابطه بین نظریه و عمل یا تئوری و پرکسیسو بخواد حل بکنه مارکس گفت که فلسفه تاکنون به کار تفسیر جهان پردا پرداخته از اکن از الان به بعد باید به کار تغییر جهان بپردازه یعنی فلسفه رو به عنوان سلاح و به کار برد و در جاهای دیگه هم که گفته که در حقیقت فلسفه سلاح پرتاریست این باعث شد که اونطور که کسانی که در حقیقت مثل آرنت و دیگران یا های دیگه در حقیقت وفادارن به روح فلسفه معتقد هستن که این کار باعث میشه که فلسفه از ماهیت خودش در حقیقت خارج بشه و تبدیل بشه به ایدئولوژی کاسیرر حالا توضیح خواهم داد در ادامه بحث اما در عین حال خدمت و به اصطلاح کاری که آقای موقن کرده در معرفی اندیشه فلسفه کاسیرر بسیار ارزشمنده فقط من اون چیزی که میخوام هشدار بدم اینه که اجازه ندیم که فلسفه کاسیرر یا هیچ فلسفه‌ای در قالب به اصطلاح مبارزه با چیزی یا اثبات چیزی به کار بیاد. ما همه این فلسفه‌ها رو می‌خونیم برای اینکه بفهمیم و در نتیجه فهم مسئله اصلیست. حالا باز هم توضیح خواهم داد که چه مشکلی پیش میاد در این زمینه ولی اینا هیچ کدوم به معنای کم قدر دانستن کار و کارنامه آقای موقن نیست به هیچ وجه [گلویش را صاف می‌کند] خب ما امروز یه مقدار بیشتر بیش از بحث ترجمه‌ها به فلسفه خود کاسیرر می‌پردازیم و اینکه کاسیرر چه در حقیقت پرسش‌ها یا چه دغدغه‌های اصلی داشت در فلسفه خودش کاسیرر رو به عنوان یکی از مهم‌ترین احیاگران انسانشناسی فلسفی میشناسن. همون طور که قبلاً تو بحثهای قبلی هم گفتم کانت میگه که پرسش‌های فلسفه فلسفه چهار پرسش اصلی داره. پرسش اول اینه که من چه می‌توانم بدانم؟ در حقیقت محدوده دانش چیه؟ دوم اینکه چه باید بکنم یعنی در حقیقت اخلاق چه کاری باید انجام بدم سوم اینکه به چه چیزی میتوانم امید داشته باشم و چهارم اینکه انسان چیست و کانت میگه که پرسش انسان چیست؟ در حقیقت پرسشیست که همه پرسش‌های دیگه به اون برمی‌گرده. به عبارت دیگه انسان چیست؟ پرسش کانونی و اصلی فلسفه است و تمام پرسش‌هایی که در فلسفه مطرح هست برمی‌گرده به اینکه انسان چیست. به عبارت دیگه فلسفه اساساً انسانشناسیست [گلویش را صاف می‌کند] منتها انسانشناسی فلسفی چون ما انسانش انواع اقسام انسانشناسی دیگه هم داریم. خب این به این معناست که ما هرگاه که با بحرانی مواجه میشیم این بحران به این معناست که هر چقدر این بحران جدیتر باشه به این معناست که یک بحرانی درک ما از انسان به وجود آمده یعنی ما باید از نوع پرسش انسان چیست رو مطرح بکنیم یعنی پرسشی که برمی‌گرده به بنیاد همه پرسش‌ها بنابراین شما در تاریخ عصر مدرن از دکارت گرفته تا امروز میبینید که وقتی که ما با بحران مواجه هستیم از دکارد که شک میکنه در حقیقت میگه که من اون چیزی رو که آموختم اون چیزی رو که در دانشگاه آموختم از کتاب‌های بزرگ آموختم اینا هیچ کدوم پاسخگوی پرسش‌های امروز من نیست پس من در تمام باورها و اعتقاداتی که تاکنون داشتم شک می‌کنم و از نوع باید در جستجوی معیاری برای ارزیابی درستی و نادرسته ایده‌هام باشم. خود کانت در حقیقت وقتی که میگه عصر ما عصر نقد است و بعد میگه که هیچکس نمیتونه از این نقد خودش رو مسون بداره و نقد یعنی نقد اون چیزی که تاکنون یعنی نقد فلسفه میشه نقد فلسفه یا به عبارت دیگه فلسفه میشه فلسفه فلسفه یعنی ما باید ببینیم چه چیزی رو می‌تونیم بدونیم و اون چیزی رو که تاکنون پاسخی براش پیدا نکردیم. پرسش‌هایی که در طول تاریخ فلسفه مطرح شدن اما هیچ موقع پاسخی پیدا نکردن مثل پرسش خدا، پرسش جاودانگی روح، پرسش آزادی این‌ها باید در حقیقت ما رو وا داره به اینکه از محدوده دانایی و شناختمون پرسش کنیم. ما چه چیزی رو می‌تونیم بدونیم؟ و بعد میگه که این نقد نقد سراسریست. هیچ‌کس نمی‌تونه نه کلیسا نه نه دولت و نه هیچ‌کس دیگه نمی‌تونه قانون یا دین یا هر چیز دیگه‌ای رو بهانه بکنه برای اینکه از این نقد فرا بره. خب ما در نیمه قرن نوزدهم باز با یک بحران بسیار عمیقی مواجه هستیم که در حقیقت ناشی از پیشرفت علم و تکنولوژی و در نتیجه بیعتبار شدن اندیشه فلسفی و گرایش عمده به سمت ماتریالیسم هست. خب در این دوران هست که نیچه بحث مرگ خدا رو مطرح میکنه و بحث انحطط فرهنگ رو نیچه معتقد خب میدونید که نیچه منتقد مدرنیته است و اگر شما به آثار نیشه نگاه بکنید همیشه مدرن کلمه مدرن یا مدرنیته رو با تعنه و با به اصطلاح یک لحنه سخره آمیزی ازش یاد میکنه و و علم و تکنول تکنولوژی و معتقده که همه این‌ها باعث شدن که ما و دموکراسی و همه اینا باعث شدن که یک جامعه توده‌ای به وجود بیاد، جامعه گله‌ای به وجود بیاد و فرهنگ منحت بشه. دیگه چیزی به نام فرهنگ مخصوصاً در مورد آلمان که صحبت می‌کنه چیزی به نام فرهنگ دیگه معنا نداره و هدف او میگه که فیلسوف آینده که از نظر او فیلسوف یعنی کار فیلسوف تباوت فرهنگ هست یعنی پزشکی فرهنگ هست درمان فرهنگ هست فیلسوف آینده کارش این هست که در حقیقت این فرهنگ رو احیا بکنه خب خب ما وارد قرن بیستم که میشیم اگر شما کتاب اشتفان تسوایک رو خونده باشید آخرین کتابش درباره اون دوران درخشان فرهنگ در اتریش هست که با ورود به قرن بیستم تمامی اون کاخ به اصطلاح طلایی فرهنگ فرو می‌ریزه. و و بحث پایان تمدن غرب پایان به اصطلاح مدرنیته افول مدرنیته یه بحث جدی میشه کتاب مهم اشپنگلر به نام افول غرب یا افول باختر کتاب خیلی مهمیه و نظریه‌های مختلفی که پیش میاد همراه با بحران‌های جدی که در زمینه‌های مختلف هست مثلاً شما در زمینه اقتصاد برای اولین بار پدیده تورم پیش میاد و خب در آمریکا هم ما رسشن داریم که دپرشن داریم که در حقیقت یک بحران اقتصادی بسیار بسیار مهمه در تاریخ قرن بیستم در اروپا هم مخصوصا در جمهوری وایمار مسئله تورم مسئله بسیار جدیست مسئله تورم با مسئله توده کاملاً در ارتباط هست یعنی یکی از متفکران آلمان به نام الیاس کانتی کتاب به نام قدرت و توده پور ان کراس اونجا رابطه توده و تورم رو به خوبی توضیح میده به هر حال این تورم چون تورم به چه معناست تورم به معنای افزایش قیمت بها و کاهش ارزش هست یعنی ارزش‌ها تنزل پیدا می‌کنن اما قیمت بالا میره. شما وقتی که تورم مثلاً پولی دارین پول تورم پولی یعنی که ارزش پول داره پایین میاد ولی به اصطلاح بها میره بالاتر. این تورم در همه چیز اونوقت به وجود میاد. یعنی شما تورم زبان دارید. شما تورم همه هرگونه ارزشی دارید. تمام ارزش‌های معنوی، ارزش‌های اخلاقی، ارزش‌های اجتماعی تمام این‌ها هم دچار تورم میشن. یعنی دچار تنزل میشن و این خب ارتباط پیدا می‌کنه به مسئله تکنولوژی ارتباطات و رسانه و توده‌ای شدن جامعه و بحث نقد توده خب بسیار مسئله جدی میشه. فروید یک رساله داره درباره روانکاوی توده گستاو لوبون یه کتابی داره درباره توده‌ها در حقیقت اینها اولین کسانی هستن که راجع به توده فکر کردن و نظریه پردازی کردن و بعد شما میبینید که گاس که گاس فیلسوف اسپانی ی یه کتاب مهمی داره به نام طغیان توده توده میشه مسئله توده در حقیقت مسئله‌ایست که به بحران دموکراسی برمیگرده در جمهوری وایمار دموکراسی و نهادهای دموکراسی ناکارآمد میشن بدبینی عمومی به نخبگان به به اصطلاح روشنفکران در جامعه گسترش پیدا می‌کنه و همه اینها شرایطی رو ایجاد می‌کنه که در نهایت به در آلمان به ظهور نازیسم می‌انجابه و این به برای فیلسوفان به معنای بحران تمام اون ایدآل‌های عصر روشنگری هم هست. عصر روشنگری در حقیقت اصلی بود که در حقیقت یکی از کانون‌های اصلی روشنگری آلمان بود وصلی بود که انسان به خودآیینی یا استقلال عقل باور پیدا کرد و معتقد بود که عقل یا عقلانیتی که مستقل باشه یعنی تابع سنت تابع قدرت تابع هیچ اتوریته‌ای نباشه اون عقل می‌تونه میتونه ما رو به رستگاری برسونه در حقیقت روشنگری پیروزی عقل بر خرافات و بر اساطیر و بر به اصطلاح هرگونه اندیشه‌ای بود که قابل سنجش عقلانی نیست اما در دوره نیمه اول قرن بیستم در حقیقت میبینیم که سلطه تفکر کر اسطوره‌ای و بیاعتباری عقل در یک شکستی برای ایده‌ها و ایدآل های روشنگری محسوب میشه. [خنده] خب کاسیرر یکی از این فیلسوفانیست که سعی می‌کنه در حقیقت روح روشنگری رو احیا بکنه یا از او دفاع بکنه. اجازه بدید که من برای شما یه تکه‌ای بخونم از اینکه [گلویش را صاف می‌کند] چگونه میدید روشنگری رو اولا توجه داشته باشید که باز کاسیرر من کاری به نمیخوام وارد بحثهای زندگی نامه‌ای و اینا بشم ولی کاسیرر خب یک یهودی بود از خانواده خیلی اشرافی بود و کسی بود که معروف هست به در حقیقت گرایش به فلسفه نوکانتی و جریان در حقیقت مارب یعنی شاخه ماربورگ نوکانتی و کسیست که به نحو به نفع بسیار جدی مدیون کانت هست حالا این رو توضیح خواهم داد کاسیرریر درست مثل هر یک هر فیلسوف جدی در چنین شرایطی م بحران رو به عنوان بحران در شناخت انسان یعنی بحران همون پرسش انسانچیست مطرح می‌کنه یعنی میگه که ما در یک دوره‌ای هستیم که باید از نو پرسید انسان چیست؟ خب اندیشه فلسفه کاسیرر یک دامنه خیلی وسیع رو از فلسفه ریاضیات و فلسفه علم تا زیباشناسی و فلسفه علوم انسانی و فلسفه زبان و فلسفه اسطوره رو در بر می‌گیره. اما نقطه آغاز رو باید از اینجا یعنی اگه میخوایم کاسیر رو بشناسیم نقطه آغاز رو باید از اینجا گذاشت می‌دونین که فلسفه فرم‌های اسطوره کتاب مهم کاسیرر در چهار جلد یکی از کتابهای مهم کاسیرر هست که با آلمانی منتشر شد ولی وقتی که کاسیرر آمد آمریکا و آمریکا تدریس میکرد ازش دوستای آمریکاییش ازش خواستن که این کتاب رو به انگلیسی ترجمه کنن گفت که خیلی مشکل خواهد بود ولی به جای اون گفت که من یه کتابی می‌نویسم که به نحوی خلاصه ایده‌های من در کتاب فلسفه فرم‌های اسطوره‌ایست و کتابی نوشت به نام در باب انسان و این کتاب یک بار به فارسی ترجمه شده متأسفانه ترجمه بسیار بسیار بدیست و آقای موغن هم یک نقدی بر این کتاب اگه اشتباه نکنم آقای موقن یا آقای رحمان افشاری نقدی بر ترجمه نوشتن که در نتیجه امیدواریم که این کتاب با ترجمه بهتری منتشر بشه سخن اصلی کاسیرر در این کتاب این هست که ما اکنون با بحران انسان مواجه هستیم این بحرانی که ما درش قرار داریم یک بحرانیست فراتر از بحران اقتصاد و بحران به اصطلاح سیاسی بلکه برمی‌گرده به بحرانی در شناخت انسان از خودش و در نتیجه میگه که این بحران در اندیشه است فهم انسان از خودش دچار تغییر شده و توضیح میده که چگونه از آغاز مدرنیته نسبت انسان با جهان و با تکنولوژی چگونه تغییر کرده و بعد میگه که بحران این بحران واقعی در زمانی ایجاد شد که انسان دیگه هیچ شیوه بامعنایی برای پاسخ دادن به پرسش‌های مربوط به ماهیت بشر نداره در اون چیزی که منجر شده به به قول کاسیر آشفتگی کامل اندیشه و در حقیقت مسئله نیهیلیسم در حقیقت میشه یک شبهی که بر کل روح اروپایی سایه میاندازه یعنی هیچ روشی که مورد پذیرش همه باشه برای طرح مسئله سرشت انسان و ماه به اصطلاح ذات انسان وجود نداره میگه که این سردرگمی در مورد اینکه بشر شر چیست فقط یک موضوع تئوریک نیست بلکه به یک تهدیدی جدی برای کل حیات اخلاقی و فرهنگی انسان به شمار میره و بحران یک لحظه به من اجازه بدید که من بله و بعد میگه که [گلویش را صاف می‌کند] این بحران در شناخت بشر به معنای از دست رفتن هویت شخص سؤال کننده است. یعنی این بحران با یا منجر میشه به از دست رفتن اعتماد به نفس یا اعتماد به نفس بیش از حد به خود و در نتیجه نمیتونه معیاری برای رفتار بشر در حقیقت تعیین بکنه. خب اساس فلسفه اومنیستی در حقیقت همین هست که انسان باید خودش رو بسازه. انسان باید خودش رو بیافرینه. اما این آشفتگی که در عصر به اصطلاح در قرن بیستم در نیم قرن بیستم سایه انداخته بود بر فکر انسانی منجب میشد که اساس فلسفه اویستی هم زیر سوال بره خب اینجاست که در حقیقت کاسیرر به مسئله [گلویش را صاف می‌کند] انسان برمیگرده و میگه که انسان از ابتدا در فلسفه یا از آغاز اگر به ارسطو برگردیم انسان موجودیست که جانوریست که دارای لوگوسه یعنی انسان اون موجودیست که خرد می‌ورزه انسان خردورز در حقیقت منتها خب توجه دارین که کلمه لوگوس یه کلمه‌ایست که معانی مختلفی داره و زبان یونانی ویژگیش این هست که کلمات وقتی که به معناهای مختلف هستن اینطور نیست که در هر جمله‌ای هر بار فقط یکی از معناهای اون منظور باشه بلکه همه اون معناها هر بار که به کار میبرین همه اون معناها رو در حقیقت مراد می‌کنن یعنی وقتی که لوگوس میگیم وقتی که میگیم لوگوس مثلاً ۹ تا معنا داره به این معنا نیست که وقتی که ارسطو این لوگوس رو به گار ببره برای این معنا در ذهنش هست بلکه تمامی این نوع معنا در هر کاربردش در حقیقت مراد میشه لوگوس همزمان به مفهوم حالا دو معنی مهمش همزمان به مفهوم عقل و زبان هست یعنی انسان جانوریست سخنگو و انسان جانوریست خردورز بنابراین خرد و زبان با همدیگه یکی هستن. به عبارت دیگه انسانی که خرد می‌ورزه یعنی انسانی که سخن میگه و سخن گفتن از خرد ورزیدن جدا نیست. خرد ورزیدن از راه سخن گفتن صورت می‌گیره. خب تصوری که در فلسفه برای دیر زمانی غالب بود این بود که زبان در حقیقت بیان می‌کنه یک واقعیتی رو. زبان پرده از واقعیت برمی‌داره. زبان آشکار کننده واقعیت هست. [گلویش را صاف می‌کند] اینجاست که کاسیرر در حقیقت نقد میکنه دیدگاه سنتی رو از دیدگاه سنتی درباره انسان رو یعنی انسان به عنوان حیوان ناطق یا جانوری که دارای لوکوس هست و یک تعریف تازه‌ای میده از انسان و میگه انسان جانور سمبلسازه نمادسازه یعنی چی؟ یعنی کهه انسان جهان رو مستقیماً درک نمی‌کنه، بلکه از طریق نظام‌های نمادین جهان رو می‌فهمه و می‌سازه. در حقیقت. به عبارت دیگه انسان با از طریق زبان واقعیت رو تفسیر می‌کنه نه اینکه بازتاب بده. در نتیجه انسان جهان رو میآفرینه. انسان جهان رو با زبان می‌سازه و این یک به اصطلاح درک کاملاً متفاوتیست از زبان که در تمامی شاخه‌های علم اون وقت تأثیرگذاره و درک ما رو اساسا از علم از فرهنگ از دانش دگرگون میکنه حالا کاسیر از سیستم‌های سمبولیک صحبت میکنه یعنی میگه که سیستم‌های سمبولیک یا نظام‌های نمادین یکی نیستن، بلکه ما چند انسان در چند حوزه نمادین زندگی می‌کنه. یکی زبانه، یکی اسطوره است، یکی دینه، یکی هنره و یکی علمه. اینا ابزارهایی هستن که انسان با اونها واقعیت رو تفسیر می‌کنه. و تفاوتی که انسان با حیوان داره اینه که حیوان بیشتر درگیری درگیر واکنش مستقیم به محرک‌هاست. یعنی حیوان بنا به غریضه عمل می‌کنه. بنابراین در برخورده با جهان مستقیم واکنش نشون میده. اما انسان یه چیزی بین او و بین جهان هست. یه لایه سمبولیکیه لایه نمادین و اون لایه نمادین در حقیقت اون اون چیزیست که در ذهنش به عنوان نماد می‌سازه و در حقیقت از طریق اون نمادهاست که با جهان ارتباط برقرار می‌کنه. بنابراین رفتار انسان نسبت به جانوران دیگه کمتر غریضی و بیشتر معنا بنیاده. اینجاست که معنا خیلی اهمیت پیدا می‌کنه. چون در اسطوره، در دین، در هنر، در علم، در تمام این‌ها درسته که سیستم‌های نمادین فرق می‌کنه ولی هدف معنادار کردن جهان هست. همون طور که اسطوره‌ها همون قدر در پی معنادار کردن جهان هستن که علم، هنر یا دین. توجه داشته باشید که پیش از کاسیر توجه به اسطوره بسیار بسیار کمرنگ بود در میان فیلسوفان و بسیاری از یعنی تلقی عمومی این بود که اساطیر یک سری خرافاتی هستن که شایسته به اصطلاح بحث تأمل فلسفی نیستن و در حقیقت تفاوتی هست بین تفکر اسطوره‌ای و تفکر علمی تفکر علمی اون تفکریست که تفکر به اصطلاح درسته و تفکر اسطوره تفکر خرافی و باطل هست این تلقی خیلی ساده انگارانه از اسطوره با کاسیره به طور جدی در قرن بیستم زیر سؤال میره و اسطوره به عنوان یک نوع سیستمی از نمادها که منطق و قانون خودش رو داره و و هدفش معنادار کردن جهان هست نه در برابر علم بلکه به موازات علم تعریف میشه و [گلویش را صاف می‌کند] در نتیجه فرهنگ برای کاسیرر به معنای یک مجموعه‌ای از داده‌های پیشانی نیست بلکه فرهنگ یعنی اون فرایندی که انسان در اون نمادپردازی می‌کنه و در حقیقت انسان از طریق تواناییش برای معنادار کردن جهان هست که چیزی به نام فرهنگ می‌سازه. در این کتاب در باب انسان تأکید میکنه که کاسیرر تأکید میکنه که زیستشناسی و روانشناسی و الهیات اینها هر کدوم یک تصویر ناقصی از انسان به دست میدن این خیلی مسئله مهمیه که در نیمه قرن بیست نیمه اول قرن بیستم فیلسوفان در حقیقت یک نوع شورش می‌کنن بر اون تصویری که مخصوصاً علم داره از انسان میده به خاطر اینکه علم یک تصویر کاملاً زیستشناختی و مکانیکی از انسان میده و غلبه کرد در حقیقت شکست داده فلسفه رو دیگه یعنی انقدر علم پیشرفتش حیرت انگیز بوده برای انسان که تصویر علمی بر به اصطلاح تصاویر پیشین از انسان غلبه پیدا کرده و در نتیجه انسان به صورت یک بعدی نگاه میشه مثلاً خود یاسپرس یکی از این فیلسوفان هست که خب می‌دونید که آموزش اولیهش روان پزشکیست و خودشم ۳ سال به عنوان روان پزشک کار کرده و ولی میگه که تصویری که از انسان داده میشه تصویریست کاملاً به اصطلاح مادی و مکانیکی در نتیجه اون میدونید که یکی از پیشگامان سایکو پتولوژی هم هست روانشناسی به اصطلاح آسیبشناسی در روانی و اونجا میگه رابطه پزشک رو هم که تعریف میکنه با به اصطلاح مراجعه کنندهش میگه که این رابطه نباید مبتنی بر درک که کاملاً بیولوژیک از انسان باشه یعنی انسان بگه پزشک بگه که خب این بیماری که اومده بیمارو مثل یه ماشین ببینه که مثلاً خراب شده خب حالا من چند تا دارو می‌نویسم که این ماشین درست بشه مثل اینکه مثلاً پیچ مورایی ماشینو میخواد درست بکنه بلکه میگه رابطه پزشک با بیمارش باید یه رابطه اگزیستانسیل باشه یعنی میخوام بگم این در حوزه وسیعی رو در بر می‌گیره و در حقیقت این فیلسوفان تلاش میکنن که یک تصویر یک به اصطلاح دید جامعی از انسان به دست بدن در نتیجه یاسپرس در بخش سوم این کتاب فصل سوم این کتاب که به تفاوت انسان و حیوان می‌پردازه همون طور که گفتم تفاوت اصلی رو در این می‌بینه که حیوان واکنش مستقیم محرکانشو نشون میده ولی انسان قبل از واکنش جهان جهان رو تفسیر می‌کنه یعنی رابطه ما با جهان رابطه‌ایست از طریق نمادها یعنی از طریق تفسیری واسطه‌ای هست بنابراین انسان در یک جهان واسطه‌ای زندگی می‌کنه تو فصل چهارمش که عنوانش هست جهان نمادین انسان توضیح میده که انسان در شبکه‌ای از نمادها زندگی می‌کنه و اونچه که ما واقعیت می‌نامیم واقعیت برای انسان ساخته شده و تفسیر شده است نه خام و مستقیم. فصل پنجم درباره زبان هست و یاسپرس معتقده که زبان مهم‌ترین نظام نمادین هست و باور داره که زمان زبان فقط ابزار ارتباط نیست بلکه ابزار ساختن واقعیت هست و نشون میده که مفاهیم ما بدون زبان شکل نمی‌گیرن زبان در حقیقت قدرت انسان برای کانسپشن و کانسپتوالیزیشن مفهوم پردازیست. بعد در فصل ششم که اسطوره و دین هست توضیح میده که اسطوره یک شیوه ابتدایی اما مهم برای فهم جهانه و بعد یه اسطوره‌ای نوعی تفکر نمادین یا سمبولیک هست نه صرفاً خرافه و دین ادامه پیچیده‌تر همین سیستم نمادین هست یعنی هم اسطوره و هم دین هر دو سیستم‌های نمادینی هستن برای معنا دادن به جهان. اما دین یک سیستم پیچیده‌تره و فصل هفتم راجع به عنوانش هست هنر و میگه که هنر نوعی شناخته اما نه شناخت علمی. هنر واقعیت رو بازنمایی نمیک‌کنه یعنی ریپرزنت نمیک‌نه بلکه بازآفرینی می‌کنه ریکریت می‌کنه و تجربه هنری شیوه خاصی از دیدن جهان هست. فصل هشتم راجع به علمه و بعد میگه که علم پیشرفته‌ترین شکل سیمبولایز کردن یا نمادسازیست، نمادپردازیست و علم تلاش می‌کنه جهان رو به صورت سیستماتیک و مفهومی توضیح بده. با این حال این رو توجه داشته باشید که تفاوت یاسپرس با بسیاری دیگه این هست که به هیچ وجه علم رو به عنوان به اصطلاح یک سیستمی که واقعیت رو بازتاب میده نمیشناسه علم همون قدر یک سیستم نمادین هست که هنر که دین که اسطوره منتها یک سیستمیست پیچیده تر و پیشرفته‌تر فصل نهمش درباره تاریخ هست. میگه انسان موجودیست تاریخی و هویت انسان از طریق زمان و فرهنگ شکل می‌گیره و تاریخ هم نوعی تفسیر نمادین از گذشتهست یعنی باز ما با به گذشته به هیچ وجه ارتباط مستقیم نداریم و تاریخ به م به مفهوم بازتاب اونچه که در گذشته گذشته نیست به هیچ وجه بلکه یک تفسیر سمبولیکیست از گذشته به همین دلیل هست که شما همواره می‌تونین تاریخ رو از نو بنویسین یعنی می‌تونین باز تفسیر بکنین و فصل دهم فصل آخر که در حقیقت نتیجه میگی نتیجه‌گیریه عنوانش هست وحدت در کثرت نتیجه می‌گیره که با وجود تنوع نظام‌های نمادین زبان هنر دین علم همه این‌ها در یک کار هستن یعنی کارشون یه چیزه کارکردشون یه چیزه و اون ساختن جهان انسانیست در حقیقت همه اینها در کار خلق جهان هستن. جهان ما از طریق این سیستم‌های نمادین ساخته میشه. خب بحثی که کاسیر میکنه راجع به زبان بسیار اهمیت داره به ویژه از نظر از این لحاظ که در بحث درباره توتالیتاریسم یا ایدئولوژی‌های اقتدارگرا یاسپرس بر مسئله اسطوره و زبان بسیار تأکید می‌کنه. و حالا توضیح خواهم داد. بنابراین هر چقدر که ما دیدگاه یاسپرسو راجع به زبان بیشتر متوجه بشیم اونوقت به به اصطلاح سازوکار ایدئولوژی‌های اقتدارگرا و توتالیتر بیشتر آگاه میشیم و اینکه چهجوری اینها کار میکنن مخصوصاً از نظر شکل دادن به افکار عمومی تبلیغات و و خب خود ایدئولوژیک زبان هست همون طور که گفتم کاسیرر زبان رو صرفاً وسیله‌ای برای انتقال اطلاعات نمی‌دونه بلکه زبان ابزار اندیشیدنه. یعنی ما بدون زبان نمی‌تونیم مفاهیم رو به درستی شکل بدیم. یعنی انسان قبل از اینکه با زبان حرف بزنه با زبان می‌اندیشه و بعد تفاوتی که بین یعنی باید تفاوت گذاشت بین نماد و یعنی بین سمبل و نشانه بین ساین و سیمبل نشانه با نماد تفاوت داره نشانه رابطه طبیعی و مستقیم با یه چیزه مثلاً دود که نشانه آتشه ها وقتی یه جا دود هست میفن که آتش هست این نشانهست اما سمبل‌ها قراردادی و سجکتیو هستن واژن مثل ذهنی سابجکتیو هستن و قراردادین مثل تمام کلمات رابطه‌ای که بین کلمات و واقعیت قرار داره یک رابطه کاملاً قراردادی رابطهست اتفاقی بنابراین وقتی که میگیم زبان یک سیستم سیستم از سمبل‌ها یعنی جهان زبانی یک جهان ساخته شده است نه یک جهان طبیعی بنابراین توجه به این خیلی مهمه به دلیل که تلقی سنتی از زبان رو در پیوند طبیعی با واقعیت تصور میکنه یعنی وقتی که در پی به اصطلاح تلقی سنتی وقتی که میگیم مثلاً آب آب به عنوان یک دال دلالت می‌کنه بر مدلولی این مدلول چیه؟ اون آب بیرونیه یعنی تصور بر این هست که این کلمه آب ارجاع میده به یک واقعیت بیرونی در حالی که در تلقی در حقیقت مدرن از زبان که به ویژه از ابتدای قرن بیستم به وجود میاد رابطه زبان و واقعیت گسسته میشه یعنی رابطه زبان و واقعیت کاملاً قراردادی و و ساختگی میشه این راه رو باز میکنه برای در حقیقت یک تحول عظیمی در تمام علوم چه فلسفه چه علوم طبیعی چه علوم انسانی و اون چیزی که به اصطلاح بعدها چرخش زبانی یا لینگویستیک ترن خوانده شده [صدای خرناس] بنابراین زبان واقعیتو فقط توصیف نمیکنه بلکه واقعیتو ساختار بهش ساختار میده و شکل میده بذارین من یک توضیح بدم راجع به این یعنی فرم میده در حقیقت زبان به واقعیت فرم میده این فرم رو من توضیح بدم که منظور چی هست ببینید ما در جهان هم همون طور که در تلقی یونانی‌ها بود جهان پیش از هر چیز یک یا یک خلعه یا یک آشوبه یعنی یک جهان بیرونی برای به خودی خود یک چیز به هم ریخته است کیسه به اصطلاح یونانی‌ها معتقدن که جهان اول کیسه بعد کازمز میشه کازمسز یعنی نظم در حقیقت چهجوری جهان قابل فهم میشه چهجوری ما می‌تونیم جهان رو بفهمیم چه زمانی ما می‌تونیم یک چیزی رو بشناسیم زمانی که اون چیز فرم داشته باشه شکل داشته باشه اگر یک چیزی به هم ریخته باشه هیچ معنایی نداره در حقیقت اون اون چیزی که نظم ایجاد میکنه در حقیقت فرم اون امکان فهم رو یا امکان معنا رو فراهم میاره تصور کنید مثلا وقتی که ما راجع به زبان حرف میزنیم زبان نه به مفهوم لنگوج به مفهوم به اصطلاح صدا صداها رو در نظر بگیرید اگر صداهای مخشوش رو بشنویم ما هیچ معنایی ندارن صداهای مخش زمانی این صداها معنا دارن که به اصطلاح ما قراردادی داشته باشیم در مورد حروف الفوا و هر کدوم از حروف الفا رو یه صدای مشخصی بهش بدیم و بعد ترکیب این صداها کلمات رو بسازید و کلمات وقت معنی دار میشن یا شما فرض کنید خطخطی کردن خب هیچ معنایی نداره یک به اصطلاح تعداد زیادی حجم زیادی از خطکشی‌ها تا زمانی که این خط‌ها در حقیقت تعریف بشن به شکل حروف دربیان یا به شکل اشکال هندسی دربیان اون موقعست که معنا پیدا می‌کنن. خب اون چیزی که در حقیقت فرم هست که معنا ایجاد میکنه بنابراین تا نتونیم ما جهان رو به شکل فرم ببینیم و درک بکنیم هیچ معنایی به دست نخواهد آمد. اونوقت در حقیقت زبان نقش مهمی داره در فرم دادن به ادراک ما از زبان یعنی از جهان یعنی در وحله اول اشیا رو تقسیم بندی می‌کنه مفاهیم رو تعریف می‌کنه چیزی به نام زمان چیزی به نام مکان چیزی به نام علیت اینا فرم‌هاییست که ذهن ما از طریق زبان می‌سازه و در حقیقت این جهان براش معنادار میشه کاسلر اون وقت نشون میده که زبان در طول تاریخ تحول پیدا کرده ابتدا زبان یک حالت احساسی و اسطوره‌ای داره و و توضیحاتی که حالا جلد دوم این کتاب فلسفه صورت‌های نمادین رو که آقای موقن ترجمه کرده خیلی مهمه که اونجا مخصوصاً به اصطلاح به صورت خیلی مفصلی تشریح میکنه ویژگی های ذهن اسطوره‌ای و زبان اسطوره‌ای که یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هاش این هست که در زبان اسطوره در ذهنیت اسطوره‌ای بین زبان و واقعیت فاصله نیست بین تصویر و اونچه که تصویر نشون میده فاصله نیست بنابراین خود زبان اونوقت یک ماهیت جادویی پیدا می‌کنه این این نکته خیلی مهمه مهمه به دلیل اینکه در عصر جدید که در حقیقت اسطوره‌های سیاسی به وجود میان همین درک اسطوره‌ای از زبان هم به وجود میاد و همین قدرت جادویی زبان هست که باعث میشه که توانایی ایدئولوژی‌ها برای بسیج عمومی توده‌ها به وجود بیاد. خب در ما از حالت زبان از حالت اسطوره‌ای و احساسیش در طول تاریخ حرکت می‌کنه به سمت زبان مفهومی و علمی یعنی توانایی نمادسازی انسان رشد پیدا می‌کنه و پیچیدهتر میشه زبان و تفکر اسطوره‌ای در مراحل اولیه زبان همون طور که گفتم زبان و اسطوره به شدت به هم نزدیکن و کلمات بار عاطفی و جادویی دارن و مرز بین نام و شی مشخص نیست. شما اگر کتاب کلمات و اشیا فوکو رو بخونیم اون در حقیقت یکی از مرکزیترین ایده‌های فوکو در اونجا هم توضیح این مسئله است و توضیح اینکه ابتدا انسان بین اشیا و کلمات فاصله‌ای نمی‌بینه و ما وقتی که همین طور که سیر می‌کنیم به سمت عصر جدید سیر می‌کنه به سمت فاصله گذاشتن بین اشیا و کلمات اونجام در فکر کنم فصل سوم چهارمش هست که فوکو اشاره می‌کنه به رمان دونکی شد و میگه دونکی شد کسی بود که نمی‌تونست در حقیقت بین اشیا و کلمات فرق بگذاره و در حقیقت رمان دونکیشود از این جهت مهمه که سروانتست میخواد ورود ما به یک عصر جدید رو نشون بده عصری که در اون کلمات و اشیا از همدیگه دیگه جدا میشن و زبان به سمت انتضا، ابسترکشن و دقت حرکت می‌کنه. بنابراین زبان از نظر کاسیرر یک ابزار ساده نیست بلکه یک چهارچوب بنیادی برای فهم جهان هست و انسان با زبان جهان رو تقسیم‌بندی می‌کنه. انسان با جهان با زبان جهان رو معنا میده و انسان با زبان واقعیت انسانی رو می‌سازه. چقدر دیگه وقت داریم آقای بابکان؟ باشه صدای من می‌شنوین؟ آقای باب صداشون نیست؟ آره آماده صدا الو چقدر دیگه فرصت داری؟ یک ساعتی از آغاز روم گذشته من انجام نبت خب من اشاره میکنم فقط یه به اصطلاح اینکه کاسیرر در تحلیل بحرانی که به وجود آمده در قرن بیستم و به ظهور توتالیت تریزم انجام میده توجه میکنه به اینکه ما تصور میکردیم که دوران اسطورهی و ذهنیت اسطوره‌ای از بین رفته و در نتیجه ما غافل شدیم از اینکه چگونه اسطوره‌ها می‌تونن همزمان با سیستم‌های علمی سربرارن. فصل هجدهم کتاب اسطوره دولت که فصل آخر کتاب هست اسمش هست فن اسطوره‌های سیاسی جدید و بعد توضیح میده که تکنیک اسطوره چی هست چگونه در حقیقت اسطوره‌ها ساخته میشن و که در حقیقت چهار تا تکنیک رو بیان میکنه اگر اجازه بدین من یه بخشی از این کتاب رو بخونم از این فصل رو بخونم و در حقیقت میگه که ظهور نازیسم در آلمان و ایدئولوژی‌های توتالیتر به ما هشدار داد که نباید به هیچ وجه قدرت انسان برای اسطورهگیری رو اسطوره سازی رو دست کم بگیریم و فکر بکنیم که رشد علم و تکنولوژی به معنای پایان اسطوره‌هاست. میگه که [گلویش را صاف می‌کند] میگه که [صدای خرناس] شرایط عمومی برای رشد و نمو اسطوره داره راجع به آلمان نیمه اول قرن بیستم صحبت می‌کنه یه شرایط عمومی که برای رشد و نمو اسطوره مساعد بودند و به پیروزی آن کمک کردند در دوره پس از جنگ جهانی اول ظاهر شدن در این زمان همه ملت‌هایی که درگیر جنگ بودن با دشواری‌های اساساً یکسانی روبهرو گردیدن. آن‌ها به تدریج دریافتند که جنگ حتی برای ملل پیروز هم در هیچ زمینه‌ای راه حل واقعی ارائه نداده است. از همه سو پرسش‌های نو مطرح می‌شدند. کشمکش‌های بین‌المللی، انسانی و اجتماعی هر روز هاد‌تر می‌گشتن و همه جا محسوس بودن. در انگلستان، فرانسه و امریکای شمالی همیشه برای حل این کشاکش‌ها از طریق معمول و مرسوم روزنه‌هایی وجود داشت. ولی در آلمان وضع طور دیگری بود و مسئله روز به روز حادتر و پیچیده‌تر می‌شد. رهبران جمهوری وایمار سخت می‌کوشیدن تا با زدوندهای سیاسی و وسائل قانونی از پس این دشواری‌ها برآیند. اما همه این تلاش‌ها بی‌ثمر می‌نمود. در زمان تورم و بیکاری تمامی نظام اجتماعی و اقتصادی آلمان با خطر فروپاشی کامل روبهرو بود. به نظر می‌آمد که همه ارگان‌های به هنجار جامعه از توان افتاده باشند. چنین وضعی برای رشد اسطوره‌های سیاسی و بالیدن آنها محیط طبیعی طبیعی مناسبی بود. حتی در جوامع ابتدایی که اسطوره به همه زوایای احساس بشر و حیات اجتماعی او رسوخ می‌کند و بر آنها فرمان می‌راند، اسطوره همیشه به یک شیوه عمل نمی‌کند و نیرویش بر حسب شرایط کاستی و فزونی می‌گیرد. اسطوره زمانی به نیروی کامل خویش دست می‌یابد که بشر با موقعیتی غیرعادی و خطرناک روبهرو شود. مالینوسکی که سال‌ها در میان بومیان جزایر تروبریاند به سر برده و پژوهشی تحلیلی از برداشت‌های اسطوره‌ای و مناسک جادویی آنان ارائه داده است، همواره بر این نکته تأکید می‌کند و این نشان می‌دهد که حتی در جوامع ابتدایی کاربرد جادو محدود به رشته فعالیت‌های بهخصوصیست. در همه آن مواردی که بشر با وسائل فنی نسبتاً ساده می‌تواند مسائل را بررسی کند به جادو متوصل نمی‌شود. توسط به توسل به جادو فقط وقتی ضرورت پیدا می‌کند که بشر با کاری مواجه می‌شود که فراسوی توان‌های طبیعی اوست ولی همیشه برخی قلمروها هست که از تأثیر جادو یا اسطوره برکنار می‌ماند و از این رو می‌توان آن را قلمرو آنها را قلمروهای دنیوی توصیف کرد. در این قلمروها بشر به جای اتکاع بر قدرت مناسک و وردهای جادویی بر مهارت خویش تکیه می‌کند. وی در اثر خویش به عنوان مبانی ایمان و اخلاق می‌گوید هنگامی که بومی می‌خواهد ابزار بسازد به جادو متوصل نمی‌شود بلکه گرایشی کاملاً تجربی دارد. یعنی در گزینش مواد خود و در طرز ضربه زدن، بریدن و سیغل دادن ابزار به شیوه علمی عمل می‌کند و بر مهارت عقل و توان جسمی خویش متکیست. علو نکرده‌ایم اگر بگوییم که در همه مسائلی که دانش بومی از عهده حل آن‌ها برمی‌آید، بومی صرفاً بر دانش خود تکیه می‌کند. بنابراین نکته‌ای که می‌خواد بگه اینه که بشر زمانی به طور [صدای خرناس] طبیعی به عقل خودش رجوع می‌کنه که بتونه وسائلی بسازه که این وسائل به نیازش پاسخ بده. اونجای بشر به اسطوره‌ها پناه می‌بره که عقلش از یاری کردن او فرو مانده. میگه که در موقعیت‌های بسیار ناگوار انسان همیشه باید به چنین وسایلی دست زد و اسطوره‌های سیاسی سیاسی امروز نیست چنان وسائلی هستند. اگر عقل در یاری کردن ما فرومانده است از قدرت معجزات و کرامات طلب کمک می‌طلبیم. توجه کنید که توتالیتریزم محصول تکنولوژیه دیگه پیشرفت تکنولوژیه هولوکاست ساخته تکنولوژیه دیگه در بله اسطوره را همیشه آها میگه که از خصوصیات تکان دهنده اسطوره‌های سیاسی همین ترکیب غریب به تفکر جادویی اسطوره‌ای با تکنولوژیست این خیلی مهمه دیگه اینو شما هم در بنیادگرایی می‌بینید هم در به اصطلاح ایدئولوژی‌های دیگه هم در نیولیبرالیسم در تمام این‌ها تفکر اسطوره‌ای با تکنولوژی ترکیب میشه اسطوره را همیشه نتیجه فعال نا فعالیت ناآگاه و محصول تخیل آزاد توصیف کردن یعنی تو فلسفه معمولاً می‌گفتن اسطوره محصول چیه؟ محصول تخیله ولی میگه که نه ما الان با اسطوره‌هایی مواجه هستیم که این محصول تخیل آزاد نیست بلکه طبق نقشه ساخته و پرداخته شدن اسطوره‌های سیاسی جدید آزادانه رشد نمی‌کنند. آن‌ها میوه‌های وحشی تخیل لگام گسیخته نیستند بلکه مصنوعاتی هستند که به دست صنعت‌گرانی ماهر و زیرک ساخته شده‌اند. تحول فن اسطوره‌سازی برای قرن ما یعنی عصر تکنولوژی ذخیره ذخیره شده بود. از این پس می‌توان اسطوره‌ها را به همان معنا و بنابر همان روش‌هایی ساخت که سلاح‌های مدرن مانند مسلسل و هواپیما را می‌سازند. فن اسطوره‌سازی چیز تازه‌ایست. چیزی که اهمیت حیاتی دارد و تمامی شکل حیات اجتماعی ما را دگرگون کرده است. در سال ۱۹۳ بود که جهان سیاست درباره تجهیز تسلیحاتی مجدد آلمان و پیامدهای احتمالی بین‌المللی آن رفته رفته احساس نگرانی کرد. اما در واقع تجهیز تسلیحاتی آلمان سال‌ها پیش آغاز شده بود. منتها تقریباً نادیده گرفته می‌شد. تجهیز تسلیحاتی واقعی با پیدایش و ظهور اسطوره‌های سیاسی شروع گردیده بود. کار اصلی پیش از تجهیز نظامی صورت گرفته بود. تجهیز تسلیحات فقط پیامد ضروری و ناگذیر تجهیز تسلیحاتی ذهن بود. این تسلیحات ذهنی را اسطوره‌های سیاسی فراهم کرده بودن. یعنی به اصطلاح اقتدارگرایی نخست با به اصطلاح اسطوره‌ها به وجود میاد نه با به اصطلاح تسلیحات و و اقتدارگرایی به اصطلاح موفقیتش از راه توس به تسلیحات نظامی نیست بلکه از راه توسل به تسلیحاتیست که می‌تونه ذهن رو تسخیر بکنه حالا چطور این کارو می‌کنه؟ نخستین گامی که می‌بایست بردارند تغییر دادن نقش زبان بود. اگر پیشرفت و تحول سخنگویی انسان را مطالعه کنیم، درمی‌یابیم که در تاریخ تمدن، واژه یا سخن دو نقش بسیار متفاوت را انجام می‌دهد. به طور خلاصه می‌توان این دو نقش رابرد معنایی واژه و کاربرد جادویی واژه‌ نامید. یعنی دو ما کلمات رو به دو شیوه به کار می‌بریم و یک بار کلمات رو به کار می‌بریم برای اینکه کلمات معنا بدن یعنی به قصد معنا کلمات رو به کار می‌بریم یک موقع هست که ما کلمات رو به خاطر نقش جادوییشون به کار می‌بریم مثل همین اوراد و به اصطلاح دعاها و نمیدونم سرودهای ملی و نمیدونم کلماتی که در به اصطلاح جوامع سکولار تقدس پیدا می‌کنن یا تبول میشن. میگه حتی در زبان‌هایی که ابتدایی خوانده می‌شوند نقش معنایی واژه وجود دارد. بدون کاربرد معنایی واژه سخنگویی انسان ممکن نمی‌بود. اما در جوامع ابتدایی نقش جادویی واژه نفوذ عظیمی دارد و بر نقش معنایی آن غالب است. واژه جادویی اشیاء یا روابط موجود میان آن‌ها را توصیف نمی‌کند بلکه می‌کوشد تا تأثیرات جادویی به وجود آورد. مثلاً سیر رویدادهای طبیعت را تغییر دهد. مثلاً میرن نماز باران که می‌خونن برای چیه؟ برای اینکه دعا کنن بارون بیاد. این خواست متحقق نمی‌شود مگر آنکه هنر جادوگری پیشرفته‌ای وجود داشته باشد و فقط جادوگر یا ساحر است که می‌تواند بر واژه جادویی احاطه داشته باشد. در دست او واژه جادویی با قدرت با قدرت‌ترین اسلحه می‌شود که هیچ چیز در برابر نیروی آن تا به ایستادگی ندارد. بسیار شگفت‌آور است که همه این اعتقادات جادویی در جهان امروز ما دوباره سربکشیدن. اگر اسطوره‌های سیاسی امروز و استفاده‌ای را که از آن‌ها می‌کنند بررسی نماییم، با کمال حیرت درمی‌یابیم که نه فقط همه ارزش‌های اخلاقی ما را دگرگونه ارزیابی کرده‌اند، بلکه سخنگویی ما نیز ما را نیز مسخ نموده‌اند. یعنی ما در عصری هستیم که زبان مسخ شده. نقش جادوی واژه بر نقش معنایی آن تفوق یافته است. این جملهش خیلی عجیبه که این روزها اگر کتابی به زبان آلمانی بخوانم که در این ۱۰ ساله اخیر منتشر شده یعنی منظورش در دوره نازیسم هست نه تنها کتابی سیاسی بلکه کتابی تئوریک که مسائل فلسفی تاریخی و اقتصادی را بررسی می‌کند با کمال تعجب درمی‌یام که دیگر زبان آلمانی را نمی‌فهمم. واژه‌های نو جعل شده و حتی واژه‌های قدیمی را در معنای تازه به کار می‌برن. واژه‌ها تغییر معنای بنیادی یافته‌اند. این تغییر معنا از آن جهت رویداده است که قبلاً واژه‌ها به صورت توصیفی، منطقی و معنایی به کار می‌رفتن ولی اکنون به شکل واژه‌های جادویی به کار بسته می‌شوند تا تأثیرات معینی را ایجاد کنند و هیجانات خاصی را برانگیزن. واژه‌های معمولی بار معنایی دارند اما کلمات نوسا نوساخته باری از احساسات و هیجانات شدید دارن و بعد نشون میده که چهجوری از این واژه‌ها استفاده میشه. کاملاً الان اگه نگاه بکنید به زبان این جریان فاشیسم فاشیسم یا راست افراطی که حالا در مثلاً در مورد ما تلویزیون ایران اینترنشنال نماینده این جریان هست می‌بینید که کلمات رو به چه کار به چه صورتی به کار میبره در حقیقت وقتی که میگه که این وظیفه اخلاقی دولت ترامپ هست که به ایران حمله بکنه می‌بینید که کلمات کاملاً به شیوه‌ای به کار میرن که هیچ قصد معنا درش نیست بلکه از کلمه اخلاق برای تأثیرگذاری عاطفی استفاده می‌کنه. همون زبانی که اورول توی ۱۹۸۴ میگه که کلمات میگه جنگ صلح هست یعنی از شکست پیروزیست. می‌بینید که الان ترامپم هر کاری می‌کنه میگه پیروزیست. این کلمه پیروزی رو نه برای اینکه یک معنایی بده بلکه برای تأثیرگذاری بر مخاطب و بار عاطفی که کلمه پیروزی داره استفاده می‌کنه. میگه کسانی که این اصطلاحات را ساخته‌اند یا کمک به کمک بشردوستانه مثلاً به ب بن بمباران کردن مردم میگن کمک بشردوستانه کسانی که این اصطلاحات را ساخته‌اند در فن تبلیغات سیاسی استاد بودند. آن‌ها با ساده‌ترین وسائل و هدف خود که برانگیختن احساسات تند سیاسی باشد رسیده‌اند. یک کلمه یا حتی تغییر دادن یک حیا در یک واژه غالباً برای این منظور کافی بوده است. چنانکه این کلمات را بشنویم در آن‌ها تمامی طیف احساسات آدمی مانند تنفر، خشم، کینه، تکبر، تحقیر، خودخواهی و تفرن را احساس می‌کنیم. اما به کارگیری ماهرانه نقش جادویی واژه‌ها همه موضوع نیست. اگر واژه جادویی بخواهد که تأثیر خود را القا کند باید با اجرای مناسک جدید همراه باشد. از این لحاظ نیز رهبران سیاسی کاملاً طبق برنامه دقیق و حسابشده اقدام کردند و در نیل به اهداف خویش موفق نیز بودند. هر عمل سیاسی با شعایر و مناسک خاصی همراه هست چون در دولت توتالیتر قلمرو خصوصی مستقل از حیات سیاسی وجود ندارد. ناگهان سیلی از مناسک جدید تمامی زندگی فرد را در در خود غرق می‌کند. این مناسک به همان منظمی، انعطاف ناپذیری و دشواری شعاریست که در جوامع ابتدایی می‌یابیم. هر طبقه اجتماعی، هر جنس و هر سنی مناسکی مخصوص به خود دارد. هیچ‌کس نمی‌تواند به خیابان گام نهد یا به همسایه و دوست خود کند مگر آنکه مناسک سیاسی را انجام دهد. در دولت توتالیتر مانند جوامع ابتدایی نادیده گرفتن نادیده گرفتن یکی از شعایر فرمایشی به معنی بدبختی یا مرگ است. حتی در مورد کودکان نیز نادیده گرفتن این شعایر فقط گناه به حساب نمی‌آید بلکه جنایتیست نسبت به مقام والای رهبر و عظمت دولت توتالیتر. بعد میگه در این جوامع در همه جوامع ابتدایی اینا مسئولیت فردی چیز ناشناخته‌ایست. آنچه در این جوامع می‌یابیم فقط مسئولیت جمعی‌ست. نه فرد بلکه گروه عامل اخلاقی واقعیست. یعنی مورال ایجنت مورال سابجکته. [گلویش را صاف می‌کند] کلان خانواده و تمامی قبیله مسئول اعمال تک‌تک اعضای خویشن. چنانچه جنایتی رخ دهد آن را به یک فرد نسبت نمی‌دهند بلکه همچون نوعی بیماری مصری یا عفونت اجتماعی این جنایت به تمامی گروه سرایت می‌کند و هیچ‌کس نمی‌تواند از عفونت آن بگریزد. انتقام و مکافات نیز همیشه به سوی گروه به عنوان یک کل متوجه است. در جوامعی که خونخواهی یکی از عالی‌ترین وظایف است ضروری نیست که از خود قاتل انتقام بگیرن، بلکه کافیست که یکی از اعضای خانواده یا قبیله او را بکشن. و در نهایت میگه برای فهم میگه بنابراین یک فرا اسطوره‌سازی یک فراآینده برای فهم این فراآیند ضروریست که از تحلیل اصطلاح آزادی شروع کنیم آزادی نه فقط در زبان فلسفی بلکه در زبان سیاسی نیز یکی از تاریک‌ترین و مبهم‌ترین اصطلاحات است زیرا همین که وارد بحث آزادی اراده شویم خود را درگیر درگیر مسائل بغرنج ماد طبیعی کرده‌ایم. اما همه می‌دانیم که آزادی سیاسی یکی از مهم‌ترین شعارهاییست که از آن استفاده و سوء استفاده می‌شود. همه احزاب سیاسی ما را مطمئن می‌کنند که آن‌ها نمایندگان و نگهبانان راستین آزادین. ولی احزاب سیاسی اصطلاح آزادی را بنابر اغراض خود تعریف می‌کنن و آن را برای منافع خاص خود به کار می‌برن. اما آزادی اخلاقی در اصل موضوع ساده‌تری‌ست و از همه آن‌ها ابهام‌هایی که در متافیزیک و سیاست اج اجتناب ناپذیر می‌نماید پیراسته است. مردمان به عنوان عاملانی آزاد عمل می‌کنند. نه بدین علت که آزادی اراده بی‌قید و شرطی دارن زیرا آنچه مشخصه عمل آزاد یک شخص است فقدان انگیزه نیست بلکه سرشت انگیزه‌هاست. آن انسانی به معنای اخلاقی عاملی آزاد است که انگیزه عملش وابسته باشد به آنچه طبق داوری او و بنابر اعتقاد او تکلیف اخلاقیست یعنی آزادی به معنای عمل به تکلیف اخلاقیست بنابر نظر کانت آزادی مترادف است با اختیار اختیار به معنای عدم جبر نیست بلکه به معنای نوع خاصی از جبر است آزادی یا اختیار به این معنیست که قانونی که ما در اعمال مال خود از آن اطاعت می‌کنیم از بیرون یعنی از طریق کتاب مقدس پاپ یا حاکم بر ما تحمیل نشده بلکه شخص اخلاقی این قانون را خود برای خویش وضع کرده است و بعد میگه که الان مشکلی که پیش آمده الان همین مسئله آزادی اخلاقیست و بحرانی رو که در عصر جدید میبینه پیش از هر چیز یک بحران اخلاقیست و میگه که در حقیقت بر خلاف کسانی مثل اشپلر که پایان از پایان تمدن غرب به عنوان یک جبر تاریخی سخن میگن کاسیرر به هیچ وجه تقدیر پرستی به اصطلاح تقدیرپرستی یا تقدیرگرایی تاریخی رو به هیچ وجه راه حل نمی‌بینه و معتقد هست به اصطلاح فن اسطوره سازی جدید بشر نگاه بکنیم فنی که انسان رو از نظر اخلاقی در حقیقت داره تهدید می‌کنه در حقیقت بت‌های سیاسی یا بت‌های بازاری از همه بت‌های انسان خطرناک‌تر و پایدارترن از زمان یعنی اگر اخلاق به معنای این باشه که انسان به قوانین اخلاقی که خودش بنیان گذاشته نه قوانینی که دیگران بنیان گذاشته داشتن قدرت‌های دیگه عمل بکنه. این به این معناست که ما در عصر جدید با اسطوره‌هایی مواجه هستیم که اون‌ها می‌خوان قواعد اخلاقی یا قواعد عمل رو برای ما تعیین کنن. بنابراین مقابله با مقابله با این بحران اخلاقی به معنای مقابله با شیوه‌ایست که اسطوره‌ها میخوان استقلال انسان در قانونگذاری اخلاقی و عمل به اخلاق رو از انسان بگیرن. [گلویش را صاف می‌کند] بعد این جمله رم بخونم و و میگه فلسفه به ما کمک می‌کنه که این رو بفهمیم ولی [گلویش را صاف می‌کند] یعنی میگه و خیلی از این جهت خیلی فلسفه امیده فلسفه کاثیره میگه خب در طول تاریخ خیلی این کاربرد ماهرانه وردهای جادویی و و این زبان جادویی خیلی موفق شده اما به رغم این شکست این موفقیت جایی برای یعس نیست شگفتآور نیست اگر در اعمال و اندیشه‌های سیاسی ما اعتقاد به جادو شالوده‌ای محکم داشته باشد با این وصف وقتی گروه‌های کوچک می‌کوشن تا امیال و تصورات خیالی خود را بر ملت‌های بزرگ و بر کل پیکره سیاسی تحمیل کنن شاید برای مدت کوتاهی موفق شوند و حتی به پیروزی‌ها های بزرگی نیز دست یابند اما این کامیابی‌ها پایدار نیست و زودگذر است زیرا جهان اجتماعی نیز منطقی دارد همچنان که جهان فیزیکی منطقی دارد برخی قوانین را نمی‌توان نقض کرد و مکافات ندید حتی در مورد جهان اجتماعی نیز باید از اندرز بیکن پیروی کنیم باید بیاموزیم که چگونه از قوانین جهان اجتماعی تبعیت کنیم پیش از آنکه بتوانیم بر آن فرمانروایی کنیم بعد میگه که از فلسفه توقع معجزه نداشته باشید. ببخشید قبلاً کسانی مثل هگل معتقد بودن که فلسفه همیشه بعد از اینکه یه حادثه به وجود میاد ممکنه. یعنی فلسفه چون اندیشیدن راجع به واقعیته بنابراین اون واقعیت باید به وجود بیاد بعد فلسفه بر اون درباره اون فکر بکنه. کاسیرر میگه نه صفه باید بتونه در مقابله با اونچه که رخ میده باید بتونه به اصطلاح بیاندیشه و فلسفه میگه که فلسفه از نظر هگل میبایست فقط وضع تاریخی موجود را بپذیرد و آن را تبیین کند و در برابر آن صرف فرود آورد اونوقت کاسیرر میگه در این صورت فلسفه چیزی جز تفکر و تأمل بیهوده نخواهد بود اما به نظر من این گفته هگل هم هم با خصلت کلی فلسفه هم با تاریخ فلسفه تناقض دارد. برای رد این گفته ذکر نمونه کلاسیک افلاطون ب بسنده خواهد بود. متفکران دوره دوران گذشته نه فقط متفکران زمین نه فقط زمانه خویش بودن که در اندیشه درک شده بودن بلکه غالباً می‌بایست از زمانه خویش فراتر روند و در تقابل با آن بیاندیشند. بدون این تحور اخلاقی و عقلانی فلسفه نمی‌توانست به وظیفه خود در حیات فرهنگی و اجتماعی بشر عمل کند. از میان بردن اسطوره‌های سیاسی فراسوی توان فلسفه است زیرا اسطوره از لحاظ آسیب‌ ناپذیر است. استقلال استدلال‌های عقلی بر آن بی‌اثرند و نمی‌توان آن را با قیاس‌های منطقی ابطال کرد. اما فلسفه می‌تواند خدمت مهم دیگری انجام دهد. فلسفه می‌تواند به ما کمک کند تا خصلت دشمن را بفهمیم. برای نبرد با دشمن باید او را شناخت. شناختن دشمن یکی از نخستین اصول یک استراتژی منظم منسجم است. شناختن دشمن فقط دانستن ضعف‌ها و نقایس او نیست، بلکه شناختن نیروی او نیز هست. همه ما دچار این خطا بودیم که نیروی اسطوره را دستکم بگیریم. هنگامی که برای نخستین بار اسطوره‌های سیاسی را شنیدیم، آنقدر آن را پوچ، ناهمساز، تخیلی و مذحک یافتیم که به دشواری توانستیم بر ارزیابی خود غلبه کنیم و آن را جدی بگیریم. اکنون برای همه ما روشن شده است که ناچیز گرفتن نیروی اسطوره اشتباه بزرگی بود. این اشتباه را نباید دوباره تکرار کنیم. باید منشأ، ساختار و روش‌ها و فن اسطوره‌های سیاسی را به دقت مطالعه کنیم و دشمن را رودررو ببینیم تا دریابیم چگونه باید با او بجنگیم. بسیار خب من اینجا متوقف میشم و در خدمت دوستان هستم. اجازه بله خیلی ممنون. بسیار خب خدمت دوستان خواهیم رسید در روی استج و اگر دوستان در آدیانس هم نوکری دارن زودتر تشریف بیارن تا بتونیم در باقی مونده وقت با آقای خرجی بحثهای باقیونده رو مطرح کنیم. خانم محمدی شما نکته‌ای دارید؟ بفرمایید. من والا خیلی سوال دارم خیلی پرسش دارم فکر نمیکنم اصلاً فکر میکنم بیشتر وقت بگیره و به هر حال تفرق ایجاد کنه تا من اول خیلی باید تشکر کنم من تصویر رو خیلی خیلی سال پیش اتفاقاً همین مت دولت ت اسطوره یا اسطوره دولت همچین چیزی رو خوندم و خب خوشمم نیومد از قضاوتهاش از برخوردایی که با در تبیین توتالیتسم در تبیین به اصطلاح برخوردش بالام مارکسیسم خب مشکلی که دارم که در صحبت‌های آقای خلجی هم همیشه هست ولی من به بخشی در گفتار ایشون نگاه فلسفی ایشون هست که چند از کمتر از یک ساله که من دنبال می‌کنم به هر حال منو بادار میکنه به حرفاشون گوش بدم هرگاه به سیاست میرسه خب من اذیت میشم و نمیپذیرم نمیتونم این استدلا رو بپذیرم خب فیلسوفای تجربه گرا زیاد داریم تاکید روی عقل و تجربه چهار به اصطلاح این منظومه چهار وشیی که خود آقای خلج هم روش صحبت کردن وظایفی که کانت برای فلسفه می‌شناسه این چهار تا حالا دومی چه باید بکنم همه اینا نشون میده که فلسفه اون بخشی رو که اون نگاهی رو که مارکس میده که فلسفه برای تغییر جهان باید به کار بره در واقع قبل از اینکه این‌ها هم برای تغییر جهان به کار رفته اصل روشنگری حالا از رسب بگیر تا بقیه یه همه کسانی که تاثیر داشتن روی چی تاثیر داشتن؟ جهان رو تغییر دادن دیگه حالا اینا حرفاییه که من می‌زنم پاسخ‌های فیلسوفانه رو امیدوارم فرصتی باشه که آقای خلجی جواب بدن و می‌دونم در این وقت کوتاه نمیشه تشکر می‌کنم با این سوال خیلی بزرگیه که من دارم یعنی حتی توتالیتاریزم آقای خلجی می‌دونن که بخشم مثل یک توطعه در جهان لیبرالیست یعنی به ظاهر لیبرالیستی توجیه میشه اینکه واقعاً حالا یا فاشیسم رو در کنار کمونیسم بذارن خب این کار انجام میشه آزاردهندهست برای یکی مثل من که خب خیلی احکام مارکسیستی رو درش تردید کردن ولی در اینکه فلسفه جهان رو میتونه تغییر بده و تا داده نه در این تردیدی هنوز ندارم خیلی تشکر میکنم از خیلی ممنون زبان خیلی ممنون بچه نگاه کا به زبان برام خیلی جذاب و آموخت بود سؤالات هم فراوان و پراکنده میشه اگه بگم خیلی ممنون خانم محمدی من فکر کردم که شاید خوب باشه ما یه جلسه راجع به فلسفه از نظر مارکس صحبت بکنیم و خود همین جمله که از مارکس نقل کردم خب خود این جمله تفسیرای خیلی زیادی داره و از خیلیا دربارش صحبت کردن از جمله هایدگر و دیگران و خوبه که صحبت بکنیم که به خاطر اینکه که مارکس خودش حداقل امروزه یک فیلسوف تلقی میشه در در حالی که خب خودش در آغاز همچین تلقی از مارکس وجود نداشت که به اصطلاح به عنوان کسی که ضد فلسفه است و فلسفه رو اصولا ایدآلیالیسمی میبینه تصور میشد ولی مارکس فیلسوف آزادیست از نظر من هم و در نتیجه ولی میتونیم راجع به این صحبت بکنیم کنیم که مارکس فلسفه رو چگونه می‌فهمید از فلسفه چه انتظاری داشت و فلسفه مارکس به چه معنا فلسفهست اگه موفق باشید ممنون میشم بله خیلی ممنون خب حالا آقای سپر شما بفرمایید سلام خدمت شما خیلی ممنون و سپاس فراوان از آقای خلجی بسیار بسیار مدون شما هستیم سؤال من شما راجع به اراده بودن ارادی بودن این تبلیغات پروپاگاندای اسطوره سازی هست شما به نقل از کاسیر اشاره کردید از به فن اسطوره سازی و افرادی که از این فن استفاده می‌کنن ولی سؤال اینه که این افراد خودشون چقدر ارادی وارد این پروسه میشن؟ کارل گوستاف یونگ روانشناس سوئیسی نظر جالبی داره راجع به نمادها و اونم اینه که نمادها خودشون یه جور حیات از آن خود دارن و خیلی غیررادی هستن بیشتر غیررادی هستن مثلاً هیتلر آدولف هیتلر و پیشوا د تا موجود متفاوتن و آدف هیتلر اولین قربانی پیشوا شاید محسوب بشه یا روحالله خمینی بتونیم ببینیم اولین قربانی امام محسوب میشه سؤال من اینه که این چقدر ارادی هست افرادی خودشون به این تکنولوژی می‌پردازن چقدر قربانی هستن به نظر شما متشکرم بله ماد توی به اصطلاح برای یونگ یک بحث دیگریست متفاوتیست وارد اون بحث نشیم ولی ببینید یک حالا در مورد آلمان که دارین صحبت میکنین گوبلز یک متفکر پروپاگانداست شما اگر به اصطلاح تاریخ نازیست رو بخونید و و جایگاهی که گوبلز داره و اندیشه‌ای که گوبلز داره بسیار کاملاً هوشیارانه و آگاهانه است. پروپاگاندا یک فن بسیار پیچیده‌ایست که خب می‌دونید که اساساً در کلیسا پروپاگان دفتر پروپاگاندا تأسیس شد و از اونجا هدف این این بود که با شبهات و به اصطلاح اندیشه‌های شرک آمیز مقابله بکنن و این کاملاً یه فنی داره اصولی داره و رتوریک یکی از ابزارهای های خیلی مهمیست که در پروپاگاندا به کار برده میشه و و نیازمند دانش مهارت و خلاقیت بسیار زیادیست منتها شما اگر مثلاً میخواید بگید که یه کشورایی مثل مثلاً ایران و آخوندا و فلان اینا همه لازم نیست که همه اینها رو به صورت تئوریک یاد بگیرن به هیچ وجه کافیست که مثلاً فرض کنید الان استفاده از همین بحث هنر متعهد ها هنر ایدئولوژیک ادبیات ایدئولوژیک اینا همه چیزایست که فکر شده است شما در مورد آقای خامنه‌ای هم اگر به صحبتاش گوش بکنین میبینید که خیلی حرف و نظر داره راجع به این موضوع یه بخشش البته آموختن به اصطلاح آموختن غیرتوریکه یعنی با نگاه کردنه ببینید اونا اون کارو کردن پس ماهم این کارو می‌کنیم ولی یه بخش زیادیش کنترل افکار عمومی نمیددونم مدیریت به اصطلاح شنا به اصطلاح چی میگن در حقیقت مدیریت شناختی جامعه یعنی شما بتونید از نظر شناختی جامعه رو تحت کنترل دربیاریا اینا همه علمه همه فنه [صدای خرناس] بسیار خب نکته‌ای ندارید آقای سپ دیگه خیلی ممنون فقط یه سؤال دیگه اینه که خب این آدمی مثل گوبلز اون اعتقاد و ایمان راستینی که به این مسئله داشت رو شما چهجوری توضیح میکنید توضیح میدید در ادامه خیلی ممنون در متشکر مسئله این نیست که اون ایمان نداره مسئله اصلاً این نیست مسئله اینکه او معتقده که این اونچه که او می‌پنداره حقیقته و باید برای دیگران تحمیل بشه و به قیمت حتی خودشم در این راه قربانی می‌کنه اصلاً مهم نیست یعنی بحث این نیست که شما بحث اخلاقی دارین می‌کنین بحث اخلاقی نیست طرف می‌تونه معتقد باشه به به اصطلاح بنیادگرایی بره بمب خودش ببنده خودشو بکشه مسئله نیست که طرف میخواد از دیگران صرفا سواستفاده بکنه و منافع مادی به دست بیاره نه مسئله که این هست که اندیشه دوگمتیک اندیشه جزمی که معتقد هست که حقیقت یکیست و حقیقت نزد آن است و همه این حقیقت باید برا دیگران تحمیل بشه طبیعتاً از یک فنی استفاده می‌کنه برای اینکه دیگران رو به سمت اون عقیده خودش سوق بده و به خاطر همینه که به حقیقت دیگه وفادار نیست دیگه براش مهم چون اگر به حقیقت وفادار بود اونوقت امکان گفتگوی عقلانی یا امکان نقد رو هم فراهم می‌آورد چون که براش حقیقت مهم نیست در حقیقت ایده خودش رو به شکل حتی به بهای جان آدم‌ها و جان خودش بر دیگران تحمیل میکنه این بت‌های ذهنی که فرانسیس بیکن صحبت میکنه ازش این بت‌ها خیلی مهمن یعنی بت‌های ذهنی انسان اون چیزیست که هیچ چیزی در برابرش نمیتونه مقاومت بکنه یعنی انسان هیچ چیزی رو به اندازه بت‌های ذهنیش نمی‌پرسته آدم‌ها به خاطر برای بت‌های ذهنیشون حاضرن هم بکشن هم کشته بشن. توجه می‌کنین؟ و مسئله پروپاگان مسئله همین بت‌های ذهنیست. بله. خیلی ممنون آقای امیری. بفرمایید. بله سلام عرض می‌کنم جناب آقای خلیجی. خیلی ممنون از اینکه سلام شما. اگر به یاد داشته باشید یک بار این بحث در واقع رشته‌هایی که به نظر من استراتژیک هستن برای هر متفکری اینطور نیست که بشه تک ساعتی اندیشه کرد این رشته‌ها جامعه‌شناسی سیاسی جامعه‌شناسی فرهنگی روانشناسی اجتماعی زبانشناسی با دو رویکرد تاریخ زبانشناسی و فلسفه زبان این سمت انسانشناسی تاریخی و انسانشناسی فلسفی بود. این رشته‌ها رو می‌خوایم حالا یک دقت بفرمایید نظم بدهیم. حالا یه نظم با تخیل آزاد در واقع میگیم یه نظمی هم به حساب لوگوس میدیم که اینجا د تا رویکرد پیش میاد یهکم از نظمی هرم نظامیافته لوگوستار بخوایم بسازیم. ببینید داله مرکزیش گرانگاهش کجا قرار می‌گیره؟ این کیلواژه‌ها رو دقت بفرمایید. مفهوم، معنا، زبان، روایت [گلویش را صاف می‌کند] رسانه، حقیقت، سیاست. تو جهانی زندگی می‌کنیم که اگه بخوایم این دو دستگاه رو در یک نظمی بهش بدیم، جدی‌ترین مسئله میشه مسئله رسانه. رسانه. ما در جهان رسانه‌ایم اتفاقاً یعنی همه این دانش‌ها می‌خوان یک [گلویش را صاف می‌کند] وجهی از مناسبات انسانی رو انسان‌هایی که در رسانه هستن خود هر هر کد هر کدامشان خود شدن رسانه رسانه چه مختصازی داره اساساً رسانه تصویر زده است دیگه لوگوس آنچنان معنا نداره به یک معنا تصویره فیسبوک وجود داره فیس زده است سریع چاپ می‌کنه اینستاگرامت پرتاب می‌کنه به راه دور تلگرامه یعنی فوری سرعت تصویر دیگه جایی برای اینکه آدمی با لوگوس معنا داشته خیلی وجود شاید نداره به همین خاطر جادوی تصویر امروز موضوعیت داره به طور مثال با یه تونل زمان میرن و یک تصاویری از یک دوره می‌آورند و اون تصاویر آدمیانی را جادو می‌کنند. این آدمیان شیدای کسی می‌شوند. او را قهرمان خود می‌دانن. ببین در واقع این نوع پهبندی کردن مسئله انگار که من دارم هم بحث دقت بفرمایید هم بحث جامعه‌شناسی سیاسی دارم می‌کنم هم جامعه‌شناسی فرهنگی مجموعه جماعتی رو دارم تعریف می‌کنم هم روانشناسی اجتماعیشون می‌کنم هم زبانشان رو می‌توانم بفهمم هم تاریخ زبانشناسی اینان رو می‌توانم بفهمم هم از این سمت انسانشناسی دارم می‌کنم هم انسانشناسی فلسفی دارم می‌کنم نمی‌خوام سؤال طرح کنم. می‌خوام بگم که بحث [گلویش را صاف می‌کند] شما تو مورد کاسیرر می‌تونه خیلی خیلی خیلی استراتژیک باشه. یعنی درست شاید بعض بپرسن که آقا این بحثا به ما معاصرت می‌دهد. من معتقدم اتفاقاً با این بحثا ما معاصرت پیدا می‌کنیم. به طور مثال مفهوم الان همین دو گفتمانی که پیشومد بین شما خانم محمد که به هر ترتیب ایشون متعلق به یه اردوگاه خواست مفهوم عدالت [صدای خرناس] و آزادی کدام نزدیک به ساحت تصویرسازیه چون جهان رسانه عقبه داره [گلویش را صاف می‌کند] دیگه قدرت‌ها با جهان رسانه دارن راهبری می‌کنن آزادی آزادی بیشتر [گلویش را صاف می‌کند] سوژگی داره برای تصویب ادار نداره یعنی به همین خاطر اساساً در جهان تصویرز نوعی راستدیشی راستگرایی فربه می‌شود عدالتخواهان دستشان بیشتر امر مکتوب است واژگان است مجموعه آثار لنین چه پهنه‌ای داره اصلاً ورود درنچه مارکس نیستا ما میگیم جهان جهان امر مکتوب امر تصویر خود امر تصویر رو چنان فر کردن در جهان سیاست که شما عدالتواان رو نحیف می‌پی زنداری نهیف شده‌اند شاید بویر حالا تو اینجاست ماییم نسبت ما با عدالت آزادی در مقام گفتگو کردن به تردید ما داریم در شرایط جنگ هم سخن می‌گوییم دیگه دقت بفرمایید تو اینجا مسئله اینطور میشه که آیا واقعاً التفاات [گلویش را صاف می‌کند] داریم به این موضوع به طبعات این بحثا که بین جریاناتی که عدالتخواهند د و کسانی که آزادی خواهند و آزادی رو یک تصویر حسه فقط در نزدشان و این رو از به حسب زیستن در شبکه‌های اجتماعی یافته‌اند حالا ما مای جریان عدالت‌خواهان ما کجا باید بایستیم اینجا یک کمی یکم محل تحمل من خیلی خوشحال میشم که گفتگوی شما و خانم محمدی به نحوی شکل بگیره که معنای عدالت‌خواهی تو بچه اولی بالا بیاد و بعد مفهوم [گلویش را صاف می‌کند] آزادی یعنی بازم معتقدم همین کلمه عدالتخواهی معنا مفهوم زبان روایت رسانه حقیقت سیاست تو گفتگوهایی مثل شما د باید به سمتی بره که در نهایت تصویری بازم مجبوریم تو محیط تصویر قرار بگیریم درسته از کلمات داریم استفاده می‌کنیم تصویری از عدالتخواهی کمی حجم پیدا کنه تو ذهن و زبان آدمیانی که در واقع یه تصاویر خیلی خیلی سطحیت یافته از آزادی دارن همین خیلی ممنون که اجازه چین بشم بازم حالا احتمالاً بحث کاسیر شما اصل سومی هم خواهد داشت تلاش می‌کنم که این بار به دقیق‌تر گوش بکنم خیلی ممنون خیلی متشکرم خیلی ممنونم من می‌تونم یه نکته‌ای بگم یه سؤالیو پرسم بله بفرمایید آقای خرجی من با توجه به اینکه خیلی وقت شما رو دنبال میکنم و کلاً سورسهایی که راجع بهش حرف میزنین افرادی که بیشتر راجع بهشون بحث میشه همش یه نگاه لوگو سنتریکی داره یعنی شما مثلاً کاسیره رو اشاره میکنین بعد یاسپرس اینا همه از کانتی میاد که یک نگاه کاملاً غربگرا غرب یعنی لوگو سنتریک کامله بعد میرسیم به کاسیرری که فکر میکنم این آخرین کاراشم تو آمریکا نوشته باشه اگه اشتباه نکنم و اون توی [گلویش را صاف می‌کند] دوره‌ای هست که مثلاً پستمدرنها کلی چیز نوشتن بر علیه مدرنیته و کاسیرر کلاً اینا رو نمی‌بینه و برای مثال حتی وقتی داره راجع به نماد و اینام حرف می‌زنه وقتی به علم می‌رسه علم رو دیگه باز اسطوره‌ای نمیبینه مثلاً مفاهیمی که تو علم هست رو انگار متفاوت از اسطوره اسطوره قبلی نگاه می‌کنه مثلاً میگه نه مثلاً علم یک بازی زبانی مخصوص به خودشه که متفاوت از اسطوره است حالا با توجه به بکگروندی که داره و اینا باز یک نگاه خیلی حمایتی نسبت به علمگرایی و در واقع مدرنیته داره و همچنان میخواد از اون بنیان‌های مدرنیته خیلی قاطعانه دفاع کنه حتی با اینکه اسطوره پیش میکشه و واقعاً مثلاً هیچ هیچ کاری دیگه همون در واقع همون حرفی که خانم مریحه زدن اصلا نمیاد نگاه مارکسیستی رو یا مثلا قبلش حتی نیچه نیچه که خب به هر حال اونم آلمانی بوده و قبل اون اومده کلی از پایه‌های مدرنیته رو به هم زده هیچ حرفی یعنی نمیاد نیچه رو ببینه و نقدهای مدرنیته رو در نظر بگیره مثلا یه حرفی که مارکس زده بود راجع به ایدآلیسم اسم آلمانی و کانتو نقد می‌کرد کانت هگل رو نقد می‌کرد این بود که در واقع مدرنیته انگاری که یه همچین اصطلاحی به کار میبرد روی مغزش راه می‌رفت و من با این ایده مارکسیستی اونو از حالت اینکه از رو مغزش راه بره آوردم که رو پاهاش راه بره در واقع رو واقعیت زمین میایم فلسفه ورزی می‌کنیم نه با اون ایدآلیسم آلمانی که خب کانت و هگل و اینا روش سوار بوده مدرنیته و همین نقلم نسبت بهش اینه که خیلی مثلاً میاد خیلی محکم از پایه مدرنیته دفاع می‌کنه در حالی که تقریباً یه ۵ ۶۰ سال حتی قبلش خیلی از پایه‌های مدرنیته متزلزل شده و بعدشم که خب فوکو میاد راجع به دانش و قدرت حرف می‌زنه خب یه چیزی که الان مثلاً راجع بهش نگفتین شما همش دارین راجع به دانش حرف می‌زنیم خب ولی اصلاً اون نظام قدرت نمیاد کنارش وایسه همون چیزی که آقای امیر راجع به رسانه و اینا میگه ما الان توی یک شرایطی هستیم که واقعا سابجکتیویتی اون مدرنیته که کانت ازش حرف میزنه دچار بحران کاملیه ما الان نمیتونیم راجع به یک راجع به اسطورات صحبت کنیم و اون الممان قدرتو در نظر نگیریم همین دیگه اگه راجع به اون نقدم نسبت به کاسیر موافقین یا نه دوست دارم نظرتونو بدونم راستش من درست متوجه نمیشم منظورتون چیه به خاطر اینکه احتمالاً برداشت شما از این متفکران متفاوت است با اونچه که من میدونم میدونین که محبوبترین فیلسوف مارکس کانته و مارکس تعبیرش اینه که کانت فیلسوف آزادیست و او رو ستایش برانگیزترین فیلسوف برای مارکس اونه نمیدونم شما چه تلقی از مارکس دارین که او رو در برابر کانت قرار میده یا اینکه اساسا فوکو کانتیه یعنی رساله دکتریش راجع به کتاب انتروپولوژی کانته و تفسیر کانته در اواخر عمرش باز چندین بار برمیگرده به کانت و کانتی بودن به این معنا نیست که شما مقلد کانت هستین ولی که به این به این معنا هست که شما اون نوع صورت بندی‌های نظری رو که کانت کرده اهمیت میدین و با او میاندیشین هایدگر کاسیرر کانتیه نمیدونم دریدا کانتیه هیچ هیچ کدوم از اینا نیست که کانتی نباشن منتها اساسا فلسفه عصر جدید فلسفه کانتیه یک چه شاخه تحلیلیش چه شاخه قاره‌ایش و نمیدونم منظورتون از مدرنیته چیه که به خاطر اینکه مدرنیته یک تعریف واحدی نداره که شما بگین که اینا بنیان مدرنیته اینه یا بنیان مدرنیته اون هست خب پستم مدرن‌ها اونایی هم که میگیم پستم مدرن نمیدونم اصلا پستم مدرنم یعنی چی به خاطر اینکه اگه بارها و بارها از فوکو پرسیدن از دریدا پرسیدن که پستمدرنیست چ میگه اصلاً نمی‌فهمم همچین چیزی چیه یعنی اونایی که ما همچین چیزی بهشون رو نسبت میدیم خودشون این اصطلاحاتو قبول ندارن بهخاطر اینکه به شدت این اصطلاحات مبهم و گمراه کننده است علاوه بر اینکه راجع به روشنگری و راجع به مدرنیته هموارد باز تفسیر میشن اینا یعنی که یه کسی مثل هابرماس که مدرنیته رو یک پروژه ناتمام میدونه در حقیقت یک تفسیری میکنه از مدرنیته که کاملاً با توجه به همه اون چیزاییست که شما گفتید یعنی هابرماس با فوکو با دریدا با نمی‌دونم رورتی با همه این متفکران اصل خودش گفتگوی جدی کرده یعنی هم تو آثارشونو پرداخته هم در گفتگوهای دیالوگ‌هایی زنده کرده و و او مدافع مدرنیته و به اصطلاح روشنگری هست منتها با تفسیر خودش من همچین تلقی که شما از مدرنیته دارین به عنوان یک چیز به اصطلاح ذاتی که بنیان مشخصی داره و این مخالف اونه و این مخالف اونه خیلی آشنا نیستم میشه یه چیزی اضافه کنم حتماً منظورم از دقیقا موافقم که فوکو و درید خودشونو پست مدرن قبول نمیکنن شاید یه جاهایی بگن ما مثلاً پسا ساختارگر یا پست استراکچرلیزم هستیم ولی پستن اتفاقا اتفاقا اتفاقاً فوکو یه جا از همینام می‌پرسن مثلاً که تو پست سرچال هستی میگه همچین چیزیو من نمی‌فهمم دقیقاً میگه من نمی‌فهمم نمیگه نیستما میگه نمی‌فهمم خب بذارین من من تلقیمو بگم پستم مدرن به این معنا که تو یک وضعیت و یک شرایطی قرار می‌گیریم که بحران‌های مدرنیته خودشو می‌زنه بیرون و افرادی مثل فوکو و دریدا این رو می‌بینن و نقد می‌کنن اساساً مگه قرار بوده مدرنیته بحران نداشته باشه؟ یعنی این این تلقی که ببینید فلسفه نقدی کانت اساساً یه فلسفه بحرانیه یعنی شما هر وضعیتی رو بحرانی می‌بینید که چه کسی گفته که مدرنیته یک بهشتیه که توش هیچ بحرانی نیست الان معلوم شده بحران داره همیشه تلقی تلقی جهان سومی از مدرنیته هیچ متفکر مدرنی مدرنیته رو مدرنیته تا اتفاقاً به عکس مدرنیته اساساً ذات سلبی داره یعنی چی یعنی ذات نقدی داره و به همین دلیله که کانت فلسفه فلسفه مدرن فلسفه کانتیه چون فلسفه کانت فلسفه نقدیه چون فلسفه نقدیه بنابراین فقط به شما کمک می‌کنه که نقد کنید به شما کمک نمی‌کنه چیزی رو اثبات بکنین پس مدرنیته یک چیز اثباتی نیست که شما بگین خب حالا معلوم شده که این اشکالاتو داره پس باید کنارش بگذاریم ذهن مدرن یعنی ذهن نقدی اگر از نظر فلسفی نگاه بکنیم درسته ولی در کنار این تعریف آیا مدرنیته به این معنی نیست که کانت میاد یک ساخت دوست داره ساختار بسازه دوست داره یک فراروایت از تمام از همون انسان یک فراروایت از انسان بسازه نخیر به هیچ به هیچ وجه که فوکو میاد در مقابل و میگه ما انسان نداریم ما انسان‌ها داریم شما نه خانم شما دارین خیلی چیزا رو با همدیگه قاطی می‌کنید بهتره که مقاله پوکو رو درباره روشنگری چیست؟ بخونین. فوکو اونجا توضیح داده پروژه کانت چیه؟ درسته. مرسی ممنون. بسیار خب. نکته دیگری اگه دوستان دارن بفرمایین. دوستان اگه نکته‌ای دارن بفرمایید تا من با د تای بازرگانی جلسه رو تموم کنم. بله آقای خدی به کاسیر باز هم می‌پردازید یا؟ آره ولی شاید نه در هفته‌های آینده ذره دیرتر شود. نمیدونم من حدود نیم ساعت اول جلسه رو خیلی چیز نداشتم. خیلی دقت نداشتم ولی میخواستم ببینم اگر شما اونجایی که این د تا تفکر تفکر هایدیگری و کاسیژرو با همدیگه اونجا تلاقی پیدا میکنن رو راجع بهش صحبت داشتید یا این ضرورت وجود داره راجع بهش صحبت بشه یا خیر می‌دونید که من به از این شنبه که میاد یک دوره‌ای دارم آغاز می‌کنم با عنوان فلسفه فهم و در اونجا به دیدگاه کاسیررم خواهم پرداخت و همینطور هایدیگر ولی در جلسات عمومی فعلاً نه آسیب خیلی خب آقای صفا خوش اومدید آقای صفا میشن بله سپاسگزارم سلام عرض می‌کنم خدمت همه دوستان خسته نباشید آقای خلجی خیلی ممنون از این جلسه من این کتاب استر دولتو خوندم به نظرم این در واقع برخورد کاسیرر با اسطوره و اینکه در واقع بعد از اون جنگ جهانی دوم سعی می‌کنه که بفهمه چه اتفاقی برای در واقع جهان غرب میفته برای انسان غربی میفته چی میشه که انسان غربی با داشتن فیلسوفایی مثل کوه و در در واقع بزرگانی مثل کانت دوباره به اسطوره پناه می‌بره و درگیر یه همچین خشونت عظیمی میشه خی خیلی خوب در واقع اینو توضیح میده اما چیزی که خوب متوجه نمیشم اینه که متوجه نمیشم که ریشه خوشبینی کاسیرر در کجاست یعنی احساس میکنم که به طور ضمنی خیلی در واقع به علم خوشبینه اگرچه نشون میده که چقدر اسرور قویه و چقدر در واقع انسان ضعیفه در مقابل اسطوره و وقتی که نمیتونه در واقع پاسخ سؤاشو در واقع دلیلی براش پیدا بکنه چقدر راحت می‌تونه اسیر اسطوره بشه و دوباره به اسطوره پناه ببره اما خوب متوجه نمیشم که این این خوشبینی کاسیر از کجا اومده متچکرم نه اتفاقا هیچ خوشبینی درش وجود نداره به هیچ وجه مسئله مسئله ببینید بذارید من یه جمله رو بخونم از کاسیرر مسئله کاسیرر اینه که بحران عصر جدید رو بحران کاملاً اخلاقی می‌دونه میگه که [صدای خرناس] با دوستش یک صحبتی داره میگه که از قول شاهز نقل می‌کنه که فلسفه به معنای دقیق کلمه مسئول فروپاشی و تلاشی ایدآل‌های اخلاقی و معنوی فرهنگ نبود بلکه به تعبیر او فلسفه را باید از این رو به خاطر جهان ما ملامت کرد که به این واقعیت اعتراف نکرد. کرد. فلسفه باید هر کار ممکنی صورت می‌داد تا توجه ما را به این فروپاشی جلب کند. این فروپاشی فرهنگ در به اصطلاح به عنوان پیامد تکنولوژی در حقیقت دیگه. یعنی اون چیزی که توجه میده کاسیر بهش دقیقاً نقش تکنولوژی در ظهور تو ایدئولوژی توتالیتر و در حقیقت انحط فرهنگه. میگه نگهبان میگه در حقیقت فیلسوف که باید حواسش به خاطر ما به ساعت می‌بود خوابش برد یعنی میگ این رو میگه که فیلسوفان باید متوجه می‌بودن که همچین خطری در پیش هست ولی اونها رو از این جهت ملامت می‌کنه کاستر میگه که من باور دارم که همه ما که طی دهه‌های اخیر مشغول کار در زمینه فلسفه نظری بودیم تا حدی سزاوار سرزنشی هستیم که شاهدزر می‌گوید من خود را مستثنا نا نمی‌کنم و خود را مبرا نمی‌دانم. بنابراین به هیچ وجه چیزی به نام خوش‌بینی درش وجود نداره. اونوقت چطور شما یک فیلسوف یهودی رو که آواره شده و در دوران به اصطلاح نازیسم هست و اینا می‌تونید از خوشبینی در موردش حرف بزنید؟ به هیچ وجه همچین چیزی درش نیست. بله. حالا من باید دوباره مراجعه بکنم ببینم به چه دلیل من در واقع این احساسو داشتم که نه فلسفه امید هست ولی خوشبینی نه. به این معنی که انسان بله شکست‌های زیادی خورده یعنی مغلوب اسطوره شده در طول تاریخ ولی این به معنای این نیست که ما مثل اشپنگل اشپنلر کتاب اشپنلر خیلی مهمه خیلی مهمه متأسفانه ما در فارسی نمیشناسیم و یه بخشهای مهمشم برمیگرده به ایران و و اونچه که راجع به ایران و اسلام میگه خیلی مهمه و می‌دونید که اشپنگلر در شناخت بیماری انقدر به اصطلاح ایده‌های بسیار درخشانی داره که تمام کسانی که باهاش مخالفن مثل هایدگر مثل آرن مستر نمیدونم همه به بیماریشناسیش اعتقاد دارن یعنی معتقدن که بیماری‌ها رو خوب تشخیص داده ولی در به اصطلاح نتیجه‌گیریش چون خیلی او به صورت دترمینیستی و به صورت کاملاً جبری میگه تمدن به پایان رسیده و و در حقیقت او کاملاً بدبینه اگر به اونا میگن فیلسوفان زوال یا فیلسوفان آخرالزمانی یعنی کسایی که معتقدن تموم شده دیگه عقلانیت و تمدن بساطش فرو پیچیده شده ولی بر خلاف کسانی مثل اشپنگلر و حتی هایدگر هایدگرم شما رو در حالت تعلیق می‌گذاره دیگه بر خلاف اینها کاسیرر فلسفهش فلسفه انسانه به خاطر اینکه که عمیقاً اومانیسته و به خاطر همین بهش میگن آخرین فیلسوف فرهنگ یعنی او معتقده که انسان توانایی این رو داره که بر به اصطلاح اندیشه‌ها یا بر نظام‌های اسطوره غلبه پیدا بکنه و عقلانیت برگرده فلس من آخرین جملات کتاب اسطوره دولتو براتون خوندم دیگه میگه فلسفه به ما کمک می‌کنه که در مقابل دشمن مقاومت بکنیم بهخاطر اینکه فلسفه به ما کمک می‌کنه که دشمنو بشناسیدم. بنابراین فلسفه کاسیر فلسفه مقاومته فلسفه آزادیست. فلسفه امید به توانایی انسان برای مقابله با نیروی به اصطلاح اقتدارگ هر نیروی اقتدارگرایی اسطوره‌ایست. بله سپاسگزارم. بله خیلی ممنون آقای خالج از منظر به هر حال چون با بحث [صدای بند آمدن نفس] نمادها و اسطوره‌ها با کاسیر خیلی این بحث خیلی قوت پیدا میکنه اونوقت اگر بیایم توی حوزه تئوری و تئاتر اونم نزد مثلاً کسی مثل رشت اونوقت اون وقت اگر از منظر برش بخوایم [صدای خرناس] با نگاه کاسریری به اسطوره نگاه کنیم اونوقت باید توی تئاتر در واقع اسطوره رو ساخت یا اینکه باید اسطوره رو شکست این شاید یک بحثی باشه که خیلی خیلی از یه طرف برشتی از یه طرف با نگاه کاسیرونی خیلی همپوشانی داره بذارید این بحثو تو اون جلسه که من قول دادم راجع به رشت بگذاریم مطرح بکنیم چون میره توی مقوله که توضیحش فکر میکنم در یک زمان کوتاهی ممکن نباشه یه کتابی آقای موغن داره به نام کاسیررنس کاسیرر فیلسوف فرهنگ من پیشنهاد میکنم دوستان بخونن کتاب خوبیست حالا بیشترش طرح ترجمهست ولی کتاب خوبیست و خیلی پروژه کاسیره رو به طور کلی در حقیقت توضیح داده و از منابع خوبی استفاده کرده یک بخش‌هایش همین صحبتی که آقا مسعود کرد در حقیقت به اون جواب میده و نشون میده که کاسیرر چقدر مسئله مقاومت در برابر این وضعیت رو جدی می‌گیره و اصلا برای مقاومت این این فلسفه پرداخته شده به هیچ وجه به تسلیم و نمیدونم تقدیر و این چیزا تن نمیره یه بخشش نقل میکنه از یه کتابی خانم کاسیرر نوشته درباره یعنی حالت زندگی نامه‌ی داره درباره زندگی با کاسیرر و اون هم خیلی اون بخشی که نقل میکنه از خانم کاسیرر بسیار تکان دهنده است در چه شرایطی کاسیرر اینو می‌نوشته و با چه ایمانی به انسانیت این رو می‌نوشته و فکر میکنم که برای دوستان شاید مفید باشه آقای خلجی حالا ببخشید یه موردی که به نظرم اینجا ما باید خودمون یه تفکیکی بین خودمون و در واقع انسان غرب بذاریم این کاسکرر در واقع این آنچه می‌نویسه با نگاه به انسان غربی می‌نویسه دیگه درسته یعنی ما اگه بخوایم وضعیت خودمونو ببینیم من فکر میکنم یه بارم شما گفتید ما خیلی مرحله اسطوره‌ای نداشتیم ما مستقیم به مرحله دین وارد شدیم یعنی مسئله ما بیشتر دینه تا اسطوره درسته [صدای خرناس] خب اسطوره بعد ببینید اسطوره هم به معنای مختلف به کار میره توجه داشته باشین که باز اسطوره به معنایی که کاسیر به کار میبره با اسطوره در کانتکستهای دیگه متفاوته ما در تاریخمون به اصطلاح ب این بحث هست که آیا ما تاریخ اسطوره‌ای داریم یا نه مهرداد بهار در کتابش اسطوره و تاریخ یک بحث مفصلی راجع به این موضوع داره بستگی به این داره که شما اسطوره رو به چه معنا بدونین یا وقتی که ما از اصطلاحاتی مثل دین صحبت می‌کنیم باز اینا همه توی کانتکستهای مختلف باید تعریف بشه و اونچه که کاسیر تو این فلسفه صورت‌های سمبولیک میگه راجع به درک اسطوره‌ای از زبان، درک اسطوره‌ای از زمان و ویژگی‌های درک اسطوره از مکان و این به اصطلاح موضوعات خیلی به ذهنیت ایرانی خیلی شبیه هست. یعنی شما می‌تونید اینو کاملاً در ذهنت ایرانی مخصوصاً مسئله زبان رو ببینید که چقدر درکش از زبان جادویه و و نه فقط ایرانی نیست مسئله تمدن یعنی خطه تمدنی بینالنهرینه که در اون همچین چیزی ایجاد میشه حالا من در یه جلسه صحبت خواهم کرد راجع به مسئله فرم این خیلی مسئله فرم توی که این تمدن بینالنحرین خیلی جالبه که اگه مقایسهش کنین با تمدن یونانی به اصطلاح تصوری که از خدا وجود داره و و تصور که میبینید که تصوری که از خدا هست در حقیقت قرینه تصوریست که از انسانه یعنی تصویر خدا تصویر انسانه و در در یه بحث مفصلی هست بین انتروپولوژیست‌های تاریخی راجع به جسم خدایان و جسم انسان‌ها و اینکه در حالا مثلا در فرهنگ ما نبود تصوری که از خداوند هست در فرهنگ اسلامی خداوند کاملاً مجرده یعنی هیچ شکل و فرم نداره به عبارت دیگه جسم نداره این جسم نداشتنش اونوقت وقت چه تصوری از زبان برای ما ایجاد میکنه یعنی زبان ما هم فاقد فرم هست به اون معنایی که میدونید که ما ایرانی‌ها تا همین چند وقت ۷ ۸ سال پیش دستور زبان نداشتن یعنی ما درک گرامری از زبان نداشتیم و نداریم درک گرامری از زبان به خاطر که اساساً قانون یعنی گرامر می‌دونین قانون یعنی گرامر اونوقت در یونان اونوقت به عکس ما خدایان داریم این خدایان همه جای اسم دارن و هم در یونان و هم در روم و و شکل دارن یعنی تصویر میشن و این فرم داشتن اونوقت در زبانشونم نقش داره در نوع درکی که در زبان دارن حالا اینا من در یه جلسه دیگه توضیح خواهم داد آقای خلجی اینکه حالا فرمودین درباره ببینیم که در واقع منظور کاسیرر از استرال چی بوده حالا این سؤال پیش میاد که پاسخ کاسیرر نیچه چیه که در واقع تص اینجوری فکر میکنه که اصل ماجرا اینه که ما باید برگردیم به مفاهیمی که هومر مطرح میکنه و مفاهیمی که تراجدین در در یونان باستان مطرح میکنن و در واقع انتقادش به مدرنیزاسیون اینه که دلیلی که انسان به انحراف کشیده شده اینه که از از عصر در واقع سغرا و در افلاتون از از هومر و از استوره‌های هومر و استوره‌های تراجید ها فاصله گرفتن و در واقع ترنی آف ریزنو ایجاد کردن. خب کاسیر حتما نیچ رو خونده ۵۰ سال قبل از خودش در واقع نیچه زندگی میکرده چطور چطور تونسته کاملاً نیچه رو نادیده بگیره؟ من نمیدونم نادیده گرفته یا نه. اولاً که درکی که از زبان داره کاسیرر خب خیلی درک نیچه‌ایه دیگه این نیچهست که میگه که ما فقط به تعویل ما فقط تعویل می‌کنیم این ایده کاسیره کاملاً نیچه‌ایه میگه ما انسان فقط تعویل می‌کنه اونچه که کاسیرر میگه همینه دیگه که ما با زبان فقط تفسیر می‌کنیم ما از واقعیت حرف نمیزنیم و به اصطلاح یک تو اون بخش توی هیومن هیومن نیچه یه بخشی هست راجع به دروغ به معنای غیراخلاقی و اینکه کل زبان دروغه دیگه به این معنایست که انعکاس واقعیت نیست اینا خیلی نیچه‌ایه این ایده‌ها من نمی‌دونم حالا کجا چیزیو نادیده گرفته من یادم نیست که راجع به نیچه چی میگه ولی چیزی خلاف نیچه من تا حالا ندیدم توی کاسیرر نه اصلاً در مورد نیچه گفتگو نمی‌کنه یعنی منظورم از می‌دونین که کاسیر مجموعه نوشته‌های کاسیر خیلی زیاده از فلسفه ریاضیات گرفته تا نه من فقط رفرنسم همون اب من ابدا به اینکه در فارس نه اولاً که کار یکی از کارای اصلیشون چهار جلده که یه جلدش به فارسی ترجمه شده مجموعه کاراش خیلی زیاده فوقالعاده مجموعه یعنی گستره کاراش بسیار زیاده و اگر بخوایم راجع به نیچه و کاسیر صحبت کنیم باید نگاه کنیم به که آیا در من حالا یه ت به اصطلاح جستجوی می‌کنم ببینم که درباره نیچه می‌تونم چیزی پیدا بکنم نیچه و کاستل اگر پیدا کردم براتون می‌فرستم. بله سپاسگزارم. بله بسیار خب من الان ساعت ۴ ماست اینجا در واشن چون من حدود ۲ ساعت دیگه تصمیم دارم کتاب رمان سقوط آلبر کامو بخونم و دربارهش صحبت کنم یه بخشیشو در حقیقت رمان سقوط آلبرت کامو آخرین رمانیست که آلبر کامو نوشت و به یک نوع وصیتنامه فلسفی اوست برای نسل‌های بعد و برای حتی ما که در یک قرن بعد زندگی میکنیم فکر میک می‌کنن برای ما ایرانی‌ها خوندنش یا باز خوندنش در این شرایط سودمند باشه به هر حال دو ساعت دیگه این رو خواهم خوند دربارهش توضیح خواهم داد بخشهایشو خواهم خوند و همین طور از روز شنبه هم دوره فلسفه فهم شروع میشه اگر دوستانی مایل هستن در این دوره ثبتنام کنن میتونن به ایمیل من مهدیج@gmail.com پیام بفرستن تا من جزئیات رو خدمتشون بفرستم سپاسگزارم از همه شما از انور عزیز از خانم محمدی عزیز و دوستان دیگه وقتتون بخیر.