سلام عرض میکنم خدمت دوستان
امیدوارم که خوب باشین
و ما یک با دوستان مشکل من در کلاب هاس
برقرار هست هنوز با دوستان سعی میکنیم حلش
کنیم
و به نحوی دوستانی که در کلاب هاس هستن هم
بتونن این برنامه رو بشنون من نمیتونم در
کلاب هاوس در حقیقت صحبت کنم. نمیدونم یک
مشکلی پیش آمده که امکان من از بین رفته
ولی حالا حل خواهد شد. ببینیم که
دوستان چگونه این مسئله رو حل میکنن.
یک یکی دو دقیقهای اجازه بدین که
امیدوارم دوستان در یوتیوب اگر صدای من
بله
من سلام عرض میکنم خدمت دوستان حاضر در
جلسه
در آرندخانی هستیم خدمت آقای خرجی منتها
آقای خرجی یک مشکلی پیدا کردن با کلابسشون
وارد اتاق میتونن بشن ولی دیده نمیشن
و به خاطر همین [صدای خرناس][خنده]
در کلاب هاوس هستن
ولی
در واقع در یوتیوب یوب هم مثل همیشه
آنلاین میشیم با یوتیوب صحبت میکنیم
همزمان در کلاپس هم هستیم باید صداشونو
شما تا از همین جا خواهید شنید در واقع
حمید الان این کارو میکنه و به محض اینکه
خرجی شروع به صحبت بکنن [صدای خرناس] این
در کلابس هم داریمشون در یوتیوبم که
خواهند بود من فقط عنوان جلسه رو بگم که
امروز
به ارنست
[صدای خرناس] کاسیرر فیلم بیستم خواهند
پرداخت راجع به اون صحبت میکنن و
قاعدتاً
اون درغلطیدن
آلمان آلمانیه که
نازی میشه و توتالیتاریسمی
که هدیه اون دوران هدیه نامبارک اون دوران
هست رو [صدای خرناس]
پی خواهند گرفت و
راجع به اون صحبت قراره بشود. نمیدونم
چقدر به درازا میانجامه صحبتهای امروز
ولیکن مطابق با جلسات پیشین پس از شنیدن
صحبت ایشون
[گلویش را صاف میکند] به دوستان برخواهیم
گشت و
پرسش پاسخ ملاحظات و
نکات دوستان رو در میون خواهیم گذاشت
من سلام دوباره عرض ممنونم شما دارید الان
صدای یوتیوب آقای خرجیو من
الان وصلش میکنم یه لحظه
خب الان باید وصل شده باشه
دوستان صدای منو میشنون بله
لطفا من اطلاع بدین که در
یوتیوب صدای من هست دوستان صدای منو
میشنون بله ب
[گلویش را صاف میکند]
اطلا که در یوتیوب صدای من هست صدای منو
میشنوم بله
خب به خاطر اینکه صدای من اکو میکنه من
صدای تلفن رو میبندم و امیدوارم که مشکلی
پیش نداره
جلسه امروز درباره
ارن کاسیرر فیلسوف بزرگ آلمانیست
که خب ما دو سه روز پیش به مناسبت درگذشت
آقای دالله موقن که در ایران مترجم
کاسیرر شناخته میشن البته اولین مترجم
کاسیرر نیست و قبل از ایشون آقای
دریابندری آقای بزرگ نادرزاد و دیگران
ترجمه کرده بودن ولی ترجمههای آقای
موقن به دلیل اینکه توجه و تمرکز خاصی
داشت بر کاسیرر ترجمههاییست معتبرتر از
ترجمههای دیگه
ترجمه آقای آقای محسن ثلاثی از زبان و
اسطوره یا ترجمه آقای نادرزاد از کتاب
درباره انسان یا ترجمه آقای نجف دریابندری
از کتاب اسطوره دولت که ایشون افسانه دولت
ترجمه کرده ترجمههایی هستند مثل اغلب
ترجمهها در زبان فارسی تفننی و طبیعتاً
نمیتونن به طور درستی اندیشههای
کاسیرت رو منتقل کنن
اما آقای
موقن علاوه بر اینکه زبان خوبی داشت خب
رشته تحصیلیشم فیزیک بود فلسفه نبود ولی
تمرکز مطالعات فلسفیش بیشتر بود و به ویژه
تصمیم گرفته بود به عنوانی پروژه جدی در
زندگیش کاسیره رو ترجمه کنه همون طور که
در جلسه پیش گفتم ترجمه آقای کاسیره آقای
موقن یکی از مشکلات اصلی ترجمه در ایران
رو در حقیقت میتونه بازتاب بده یا نماینده
و نمونهایست از یه مشکل بزرگی در ایران
در مورد ترجمه که برمیگرده به انگیزههای
ایدئولوژیکی که
مترجمان رو وا میدارن کتابی رو انتخاب کنن
یا نظریههایی رو در حقیقت به عنوان
پاسخ به بحرانی که ما در ایران درش به سر
میبریم یم این نظریهها رو ترویج کنن. در
نتیجه این کتابها که در اصل کتابهای
فلسفی تئوریک
و کاملاً علمی هستند
در زبان فارسی تبدیل میشن به نوعی
تلاش برای تبلیغ
تبلیغ یک نوع گرایش یا ابزار و اسلحهای
برای مبارزه سیاسی.
این موجب میشه که حتی مترجمان جدی مثل
آقای موقن در کارشون با خ با خللها و
کاستیهای بسیاری مواجه بشن و اون
گرایش یا
پروژه ایدئولوژیک مبارزاتی اونها بر فهم
اونها از متن و بر شکل ترجمه کردن اونها
بس بسیار تأثیر میگذاره. در نتیجه با
وجود اینکه ترجمههای آقای کا آقای موقن
بسیار ارزشمند هستن از اینکه از این نظر
که به ایشون خیلی تلاش کردن و تلاش
صادقانهای کردن زحمت کشیدن و ما باید
سپاسگزار و وامدار ایشون باشیم باید همیشه
توجه داشت که متأسفانه
تفسیری که ایشون داره و به اصطلاح اون
انگیزها که داره از کار انتقال فلسفه
کاسیرر به ایران موجب به تحریفها و
بدفهمیهای بسیار زیادی در مورد کاسیرر
میشه و زحمات ایشون رو حداقل تا اندازهای
میتونه تباه بکنه. ما نیاز داریم به
اینکه کاسیر رو با توجه به این خللهایی
که در زبان فارسی
نوشتهها و اندیشههای او مواجه هست از نو
بخونیم و مدام بین متن اصلی و متنهای
ترجمه شده در رفته و آمد باشیم. ولی بحث
من الان نمیخوام امروز نه راجع به
ترجمهها و نه راجع به خود فلسفه کاسیره
نمیخوام خیلی بحث فنی بکنم به دلیل اینکه
این کار رو در آینده نزدیکی انجام خواهم
داد یعنی بنا دارم یکی دو جلسه راجع به
مسئله فرم صحبت بکنم و میدونید که مسئله
فرم یکی از مهمترین به اصطلاح ایدهها و
کانونی کانون اصلی شاید بشه گفت کانون
قانون اصلی توجه و تفکر فلسفه کاسیرر هست.
من بیشتر میخوام با توجه به وضعیتی که ما
الان در ایران داریم
به کاسیرر بپردازم و در نتیجه ببین ببینیم
با همدیگه من و شما و کسانی که به این
موضوع علاقهمندن ببینیم که آیا از
اندیشههای کاسیرر میتونیم برای فهم
وضعیتی که [گلویش را صاف میکند] درش قرار
داریم یاری بگیریم یا نه؟
ببخشید
یکی از مسئله اصلی که الان ما در ایران
باهاش مواجه هستیم از نظر من که یک شهروند
در حقیقت آواره و عادی ایرانی هستم من
اینطوری میبینم من با توجه به اینکه با
وجود این دوری و به اصطلاح
جدایی که هست با ایران طی من حدود ۲۵ ساله
که خارج از ایران هستم ولی شاید بشه گفت
کمتر لحظهای بوده که در ایران زندگی
نکردم و برای ایران زندگی نکرده باشم و
میتونم به عنوان کسی که تمام فکر و ذکرش
در هر کاری که کرده ایران بوده
این نگرانی یا این برداشت خودم رو از
موقعیت با شما در میان بگذارم
واقعیت اینه که ما در ایران در شرایط کنین
با یعنی شاید الان از نظر جامعه در تاریخ
معاصر حداقل بیسابقه باشه
به خاطر اینکه ما با یک نوع استبداد
لجام گسیختهای که در اصطلاح توتالیتاریسم
فاشیسم نامیده میش هستیم و از اون طرف با
یک جنگ و این جنگ نخستین جنگی نیست که در
جمهوری اسلامی رخ میده یعنی جمهوری اسلامی
دهه اولش رو با یک جنگ ۸ ساله و پرهزینه و
بی نامعقول
آغاز کرد و این دههی که ما درش هستیم که
دهه پنجمش هست با یک جنگی که اون هم باز
کاملاً قابل پیشگیری بوده و میزان
خسارتهایی که به بار آورده
[گلویش را صاف میکند] تا کنون شاید
دههها
دامان جامعه ایران رو بگیره و شاید بخشی
از اونها به سختی جبران پذیر باشه.
بنابراین د دو فاجعه بزرگ جنگ
انقلاب و و رژیم توتالیتر ما رو در یکی از
تاریکترین شبهای تاریخ ایران قرار داده.
اما واقعیت این هست که یک چیزی هست و که
بسیار بسیار نگران کنندهتر و
فاجعه بارتر از جنگ و انقلاب و جمهوری
اسلامی و استبداد و خشونتیست که ما تجربه
کردیم و اون فاجعه بزرگ یا بزرگترین فاجعه
شکلیست که ما به این فاجعه فاجعهها نگاه
میکنیم. یعنی من راجع به جامعه ایران
نمیدونم. راجع به ۹۰ میلیون آدمم حرف
نمیزنم. من فقط چون روزها معمولاً یکی دو
ساعت تلویزیونهای خارج از کشور رو گوش
میدم و نگاه میکنم بر اساس اونچه که در
این فضا یا در فضای رسانههای اجتماعی
میبینم و میشنوم دارم قضاوت میکنم.
بنابراین قضاوت من قضاوت یک مخاطب رسانهست
و در این حد میتونم حرف بزنم. نمیدونم
که این چیزی که میگم چقدر در مورد جامعه
ایران صادق هست یا نه ولی اگر فرض کنیم
اگر فرض کنیم که اونچه که ما در رسانهها
از زبان مسئولان جمهوری اسلامی هواداران
جمهوری اسلامی اپوزیسیون مخالفانش و
ناظران و تحلیلگرانی که به عنوان به
اصطلاح
کارشناس در رسانهها دعوت میشن راجع به
مسائلی دارن صحبت بکنن اونچه میبینیم اگر
در ایران ذهنیت و [گلویش را صاف میکند]
تفکر رایج باشه واقعاً باید بسیار نگران
بود از
مایی که این فاجعه رو میبینیم
[گلویش را صاف میکند] و شکلی که به این
فاجعه نگاه میکنیم از اون فاجعه بسیار
گرانبارتر و
هولناکتر هست و اون این یک خوشبینی
بسیار مفرت و مزمنی که در ذهن ما
ایرانیها هست که ما رو نسبت به فجایی که
میگذره به یک قضاوت کاملاً توهمزا
و
با آرامش بخشی میرسونه و به ما اجازه
میده که از هرگونه مسئولیتی در قبال آنچه
که پیش آمده و آونچه که باید انجام بشه
برای تغییر کاملاً شانه خالی کنیم و از
طرف دیگه مدام
برای اون چیزهایی که ما هیچ هیچ
دلیلی نداره که بهشون افتخار بکنیم خودمون
رو
حق به جانب بدونیم و در ستایش خودمون
هیچگونه
به اصطلاح تنگ چشمی و خصتی به خرج ندیم
یعنی مدام در رسانهها گفته میشه که مردم
[گلویش را صاف میکند] ایران بسیار مردم
الوبل هستن خیلی خوبن فلانن و گویا که
جمهوری اسلامی
این نظام فاشیستی ببخشید
[گلویش را صاف میکند] من باید آب بیارم
بخورم
یه لحظه
من عذر میخوام
و [گلویش را صاف میکند] از زمان مش البته
از زمان مشروطه تا الان اینطور هست که ما
با
به شوک تجدد شوک مدرنیته
سعی کردیم که توضیح بدیم این وضعیت خودمون
رو و موقعیت نابرابری که با غرب داریم ولی
در این توضیح مدام دیگران مسئول بدیها و
[گلویش را صاف میکند] ما مسئول خوبیها
هستیم یعنی
مدام گفتیم که اونچه که اتفاق اتفاق
افتاده سزاوار ما ایرانیها نبوده و در
حقیقت خودمون رو مستحق
این فجای که رخ داده نمیدونیم و فکر
میکنیم که ما
در حقیقت توعمه تقدیر شدیم در مورد جمهوری
اسلامی هم
الان
مدام گفته میشه که جمهوری اسلامی
یک جمهوری به اصطلاح یه حکومت بسیار خشن و
سرکوبگر هست و در برابرش مردم هستن که
بسیار
مردم شریف و نمیدونم فهمیده و نمیدونم
غیور و اینها هستن و اینها در حقیقت
قربانی جمهوری اسلامی هستن. مدام گفته
میشه که مردم ایران برای
در حقیقت شکل دادن یک جنبش مدنی و
دموکراتیک
مدام سرکوب شدن و حکومت اجازه فعالیت
سیاسی نمیده به جامعه در نتیجه ما منتظریم
که یک اتفاقی بیفته که از شر جمهوری
اسلامی رها بشیم و رها شدن از شر جمهوری
اسلامی ما رو در حقیقت با یک وضعیت مطلوب
و خوشایند و خوبی
روبهرو میکنه و ما برای به اصطلاح همیشه
میتونیم خیالمون راحت باشه.
مدام گفته میشه که جامعه ایران بسیار
فهمیده شده به بلوغ رسیده و الان مردم
میدونن دموکراسی چیه آزادی چیه حقوق بشر
چیه مردم دیگه به خرافات دیگه اعتقاد
ندارن به نمیدونم آخوندا دیگه گوش نمیدن
مردم همه چیزو میدونن و ما فقط منتظریم
جمهوری اسلامی بیفته انقدر مشتاق بودیم
برای سقوط جمهوری اسلامی که یه بخشی از به
اصطلاح مخالفان جمهوری اسلامی علناً
خواستار بمباران خواستار جنگ شدن و حتی
رهایی از جمهوری اسلامی رو انقدر ضروری و
فوری دیدن که قربانی شدن و کشته شدن بخشی
از جامعه رو به عنوان هزینه کاملاً قبول
کرده بودن
این که ما یه چیزی داریم به نام حکومت
و یک چیزی داریم به نام حکومت شوندگان و
مردم که یک طرف بده و یک طرف خوبه و فقط
مسئله ما حکومته و حکومت اگر از بین بره
ما در حقیقت میتونیم به کاروان تمدن
جهانی و به اصطلاح جامعه جهانی
و پیشرفت و آسایش دست پیدا بکنیم. این نوع
برداشت بسیار خطرناکه
از و در حقیقت میشه گفت که بیش از بمب و
بیش از زندان و بیش از سرکوب حکومت و
قدرتهای خارجی میتونه جامعه ایران رو
تهدید بکنه
و با این تلقی هست که از زمان مشروطه تا
الان نویسندگان نمیدونم متفکران روشنفکران
تاریخنگاران
مدام دام صورت مسئله رو اینجور تصویر کردن
که بله ما ملت ایران میخواستیم بریم به
سمت مدرنیته ولی یک بخشی از نیروهای
ارتجاعی مثل روحانیت یا عوامل خارجی به ما
اجازه ندادن
وقتی از شکست تجدد صحبت میکنیم
منظور ما این هست که آخوندها ن نگذاشتن که
در ایران مدرنیته یا قانون حاکمیت پیدا
بکنه. وقتی که از جمهوری اسلامی صحبت
میکنیم گویا یک
به اصطلاح یک چه میدونم یه گروه نظامی یا
یک فرقه الان این تعویرات به کار میره
دیگه. میگن جمهوری اسلامی فرقه است میگن
ما ایرانو پس میگیریم ما میگن که ما
اینها رو بیرون میکنیم. همه اینها یک
طرف ما هستیم که خوبیم خوب بودیم و از
غذای آسمان به این بلا دچار شدیم و قربانی
هستیم و اگرم تا الان تداوم پیدا کرده
جمهوری اسلامی به خاطر این بوده که خیلی
سرکوب کرده و خیلی سرکوب میکنه اگر ما جز
این کاری که الان میکنیم یا جز این به
اصطلاح بروکردی که الان داریم کار دیگه
نمیکنیم تقصیر ما نیست ما کارهای نیستیم
حکومت این کارو میکنه جنگ و خارجیا
میکنن این در حقیقت یک نوع الگوی فکری
ثابتی هست که ما تاکنون در برابر
در نقطه عطفهای مهم تاریخ معاصر داشتیم و
از خودمون نشون دادیم با همین ذهنیت هست
که ما سراغ علوم انسانی سراغ فلسفه سراغ
به اصطلاح تاریخ سیاسی جهان یا اندیشهها
رفتیم و سعی کردیم از اون اندیشهها یا از
اون نظریهها یا از اون کتابها بهره
بگیریم برای اینکه با همون حکومت یا با
قدرتهای ارتجاعی که به اصطلاح خودمون رو
قربانی اونها میدونیم مبارزه بکنیم و
بگیم که بله ما باید با خرافات بجنگیم ما
باید با مذهب بجنگیم ما باید با نمیدونم
چیزهایی که هر نیرویی که این میل به
سکولار شدن میل به آزادی میل به دموکراسی
رو در ایران سرکوب میکنه ما باید به اینا
مبارزه بکنیم و وقتی مبارزه بکنیم دیگه ما
به بهشت برین رسیدهایم و آسود خاطر
خواهیم بود آقای موغن هم با این نوع نگاهه
که سراغ کاسیرر میره یعنی در حقیقت
طبق اونچه که خودش نوشته
کاسیرر رو به عنوان یک فیلسوفی که ضد
اسطوره است و ضد تفکر ذهنیت عرفانیست و در
حقیقت ضد اون چیزیست که آقای موقن در
جمهوری اسلامی در سنت ما درانیت
و در نمایندگان
به اصطلاح جریان
سنتی میبینه علیه اونهاست بنابراین از
کاسیرر استفاده میکنه برای مبارزه با
ارتجاع
مذهبی و البته همین طور با مارکسیسم چون
خود آقای موقنم قبلاً مارکسیست بوده و از
به اصطلاح کسانیست که از مارکسیسم جدا شده
و به صورت خیلی جدی علیه اون موضع میگیره
خب اگر میخوایم از پاسیرر استفاده بکنیم
برای مبارزه سیاسی مطمئن باشیم که نه اون
اون مبارزه سیاسی موفق خواهد بود و نه
کاسیرر
به اصطلاح فهم خواهد شد. این نکته رو
بسیاری گفتن از جمله هانرنت در مقاله
فهم توتالیتاریسم اونجا تصریح میکنه که
توتالیتاریسم
که فلسفه
و فهم قرار نیست که توتالیتاریسم رو از
بین ببره و اساساً این پرسش هست که آیا
توتالیتاریسم میشه به طور کلی از بین برده
بشه یا نه؟ ما ایرانیها ذهنیتمون ذهنیت
دوگانه خیر و شره
و معتقد هستیم که
جنگ بین جهان با پیکار میان
نیروی خیر و اهریمن آغاز شده و تا روز
پایان ادامه پیدا خواهد کرد و در نهایت
تاریخ این نور هست که بر تاریکی پیروز
میشه و این نیرو نیروی اهوراییست که بر
اهریمن پیروز میشه و اهریمن را از صحنه
جهان بیرون میکنه و در نهایت این آخرین
نبرد خواهد بود. خب چنین تلقی موجب میشه
که ما خودمونو همواره در اردوگاه خیر
ببینیم و هرچی که جز ما باشه در برابر ما
به عنوان شر که چون شر هست در نهایت از
بین خواهد رفت. این انگار خیال ما راحته
که این وعده تاریخ یا وعده
جهان هست که ما خوبها بمانیم و بدها از
بین برن. در نتیجه هر وقتی هم که شکست
میخوریم خیلی نگران و مضطرب نیستیم چون
این شکست رو یک شکست موقت میدونیم و
پیروزی نهایی و قاطع رو اذان خودمون
میدونیم و به همین دلیل هست که شکستهای
ما هیچ موقع جدی نیستن و هیچ موقع موضوع
تأمل و تفکر و به اصطلاح
توجه جدی ما قرار نمیگیرن. تاریخ ما
حافظه ما حافظه
به اصطلاح
خیلی تمیز و پاک و
پیراستهایست از این جهت که شکستها خیلی
به حاشیه رانده میشن و اینو خیلی جالبه
نمیخوام وارد این داستان بشم اگر شما به
همین مسئله جنگ این تاریخ ایران تاریخ
جنگه جنگهای خیلی مهم یعنی جنگهای ایران
و یونان جنگهای د تا قدرت نیستن ولی
بلکه در تاریخ جهان بسیار مهمن. برای همه
جهان مهم بوده این جنگها. جنگ ایران با
روم به اصطلاح حمله اعراب به ایران اینا
اتفاقات جهانی یعنی تأثیرش در ابعاد جهانی
حمله مغل و حتی ظهور انقلاب ایران و جنگ
ایران و عراق اینا حوادثی هستن که از نظر
اهمیت و دامنه تأثیرشون به هیچ وجه به
مرزهای ایران و تاریخ ایران محدود نمیشه
بلکه ابعاد جهانی داره. ولی تا زمان
مشروطه اگر شما به تاریخ مکتوب ما توجه
بکنید ما هیچ کتابی راجع به جنگ نداریم
مطلقاً هیچ کتاب جنگ نداریم راجع به جنگ
باشه و اگر در کتابها نگاه بکنید
کتابهایی که حالا در اونها بحثی از جنگ
آمده یا ذکری از جنگ آمده از خود موضوع
جنگ به سرعت عبور میشه و
ما در این هزار و چند صد سالهای که از
حمله حمله اعراب به ایران و به اصطلاح
استقرار اسلام در ایران میگذره. ما یک
کتاب راجع به حمله اعراب به ایران نداریم.
از زمانی که اسکندر به ایران حمله کرد تا
الان ما هیچ کتابی راجع به حمله اسکندر
نداشتیم. یعنی منظورم تا عصر مدرنه. تا
قبل از اینکه صنعت چاپ وارد ایران بشه. ما
هیچ کتابی نداشتیم راجع به به اصطلاح
انواع و اقسام جنگهایی که سرنوشت امروز
ما رو ساختن و حتی شما اگه نگاه بکنید به
جهانگوشای
تاریخ جهانگشای جوینی که یکی از مهمترین
منابع مربوط به عصر به اصطلاح مغل هست
وقتی که به میخواد توضیح بده این به
اصطلاح حمله مغل رو اولاً همواره اون طرف
غالب
درسته که بر ما غلبه پیدا کرده ولی یک
نیروی الهی یا یک کارگزار الهی شمرده میشه
این تقدیر خداونده که مغل به ما حمله کنه
نه اینکه مغل
خودش بتونه خودش رو ما بتونیم مسئول
بدونیم حتی مسئولیت شراتی که دشمن مرتکب
میشه اذان خداوند و مشیت الهیست میگه که
مغلنگیز فلان کرد و فلان کرد و این و باد
و یک جملهش خیلی مهمه و باد استغنای
خداوند وزید یعنی خداوند قهر کرد خداوند
غضب کرد و این بلا بر سر ما آمد همین
توضیحش همینه و خب در برابر همچین خاطره
به اصطلاح تلخی که انباشته است مکانیسم
دفاعی ما این بوده که فراموش کنیم نادیده
بگیریم و خودمون رو وعده بدیم به ابدیت یا
زندگی جاودانی که در نهایت
تاریخ ارزانی ما خواهد شد و دشمن همیشه
برای ما یک اولاً عامل تقدیر بوده ثانیاً
چون شر بوده چون که این دشمن باطله و
اهریمنیست ما همواره اون رو دست کم گرفتیم
نشناختیمش و چون به تقابل خیر و شر اعتقاد
داشتیم همواره خودمون رو از هر بدی و هر
کاستی و هرگونه پلیدی و نقص
پیراسته و پاک دیدیم در نتیجه همواره هیچ
نیازی نداشتیم به اینکه درباره مسئولیت
خودمون فکر بکنیم و هیچ نیازی نداشتیم که
در مورد
اتفاقاتی که افتاده راجع به اینکه چرا این
دشمن توانسته بر ما غلبه کنه فکر بکنیم و
نگران تکرار یا نگران از بین رفتن خودمون
باشیم خب اینا همش چیزاییست که ما رو به
این وضع الان گرفتار کرده
اما اگر از الان به بعد هم بخوایم همین
فکر بکنیم داستان متفاوته به خاطر اینکه
ما در جهانی زندگی میکنیم که سرعت و شتاب
تحولات اضافه بر پیچیدگی شرایط به حدی هست
که ادامه این نوع تفکر ما رو قطعاً به
نابودی خواهد کشد یعنی و این نابودی خیلی
دور نخواهد بود یعنی اگر شما فکر کنید که
با رفتن جمهوری اسلامی ما از نابودی رهایی
پیدا خواهیم کرد و دیگه نگران چیزی به نام
توتالیتاریسم نباید باشیم. ما در حقیقت با
داریم خودمون با داوطلبانه به سوی دره مرگ
قدم برمیداریم.
اگر ندونیم که توتالیاریسم به هیچ وجه صفت
یا ویژگی یک نوع حکومت نیست بلکه ویژگی یک
جامعه است ویژگی یک نوع تفکره ویژگی یک
نوع شخصیت و ویژگی یک نوع به اصطلاح
نگرش و رفتار و مناسبات بین آدمها هست
اونوقت فکر نخوا این نتیجه رو نخواهیم
گرفت که براندازی یا تغییر رژیم میتونه
چیزیست که باید حتماً اتفاق بیفته چون که
جامعه ایران
تنها و تنها با سقوط جمهوری اسلامی هست که
میتونه
به اصطلاح خودشو نجات بده و سقوط جمهوری
اسلامی اگر ساقط بشه اونوقت مردم میتونن
خودشون به اصطلاح
جامعه مطلوب خودشون رو درست بکنن و
خیالشون راحت بشه از توتالیتاریزم چون این
چیزی کاملاً توهمه توهم بسیار خطر خطرناک
به دلیل اینکه
صد و خورده سالی که از تاریخ توتالیتاریسم
میگذره
چیزی جز این
ما نتیجه نگرفتیم در به اصطلاح
وقتی نگاه میکنیم به تاریخ که
توتالیتاریسم
یک شریست که
ویژگی جامعه مدرنه و و این ویژگی برمیگرده
نه به نقص
علم و تکنولوژی به عکس تکنولوژی مدرن و
علم مدرن ویژگیش اینه که چیزی به نام
توتالیتاریسم رو به اصطلاح
میزاید و پرورش میده به عبارت دیگه این
فکر که ما ایرانیها نتونستیم از چنگ سنت
رها بشیم و این آخوندا نذاشتن ما مدرن
بشیم و ایشاالله به زودی اگر مدرن بشیم
دیگه خیالمون راحت میشه
و به جامعه آرمانی خودمون دست پیدا
میکنیم. این تلقی کاملاً تلقی
ساده لوهانه خطرناکیست که از هرگونه دشمن
بیرونی و درونی میتونه
بیشتر ما رو از بین ببره. چیزی به نام سنت
به عنوان
موقعیت بد و چیزی به نام مدرنیته به عنوان
موقعیت خوب وجود نداره.
ما اگر فکر بکنیم که جامعه ایران اگر از
شر مذهب و حکومت مذهبی رها بشه به آزادی و
دموکراسی و حقوق بشر خواهد رسید اینها
توهمه به دلیل اینکه همون آزادی و همون
حقوق بشر و همون آرمانهایی که ما انقدر
شیفتش هستیم اولاً هرگز در تاریخ مدرن
نتونستن به وجود بیان یعنی تمام
دموکراسیها دموکراسیهای ناقص شکننده ده
و مدام در معرض التهابهای
بسیار شدید بودن و و از غذا فاشیسم و
نازیسم و تتلیتاریسم
حکومتهایی هستن که از دل پیشرفته ترین
جوامع مدرن درآمدن یعنی محصول پیشرفت
تکنولوژی و
علم مدرن هستن نه در برابر اون نه چیزی که
حاصل تفکر سنتی باشه و نکته مهم اینه که
تاریخ نشون میده
که توتالیتاریسم به عنوان بدترین نوع
استبداد
توهشی رو که در دل تمدن بود آشکار کرد و
این توحش توهش به اصطلاح صفت اتفاقی نیست
بلکه این ویژگی تکنولوژی مدرن هست و ویژگی
مناسبات اقتصادی که روز به روز داره
پیشرفتهتر و پیچیدهتر میشه. بنابراین
توتالیتاریزم چیزی نیست که از بین بره.
تا زمانی که حکومتهایی مثل اتحاد جماهیر
شوروی یا
موسلینی و حزبش یا هیتلر و حزبش در اروپا
به وجود آمدن توتالیتاریسم ظهور کرد ولی
تمامی اونها از بین رفتند بدون اینکه
توتالیتاریسم از بین بره و بهعکس
نه تنها اونها از بین رفتن دیگه استالین
نیست نه اتحاد جماهیر شوروی در کار هست نه
اروپا دیگه در چنگال این نوع نظامها ها
هست که در قرن بیست و یکم و به یاری
تکنولوژی دیجیتال و نوع نظام اقتصادی که
بر تمام جهان تأثیر میگذاره توتالیتاریسم
بسیار پیشرفته تر دیرپاتر و قدرتمندتر از
گذشته است و نظامهای
دموکراتیک در برابر تهدید بسیار جدی قرار
دارن که شاید تاکنون بیسابقه بوده باشه
بهخاطر اینکه این تکنولوژی بیسابقه است
در نتیجه چونین تصور نشه که ما در ایران
اگر یه زندانی هست که ما از اگر این
دیوارهای زندانی رو برداریم در پشت این
دیوارها بهشتی وجود داره همچین تصور
به اصطلاح توهم آمیزی رو مردمانی که در
کشورهای بلوک شرق زندگی میکردن داشتن فکر
میکرد و تحمل اگر تحمل میکردن زندگی در
شوروی یا در اروپای شرقی
این تحملشون به خودشون اینجوری دلدار
میدادن که بله روزی این
رژیمهای کمونیستی از بین خواهند رفت و ما
به بهشت لیبرالیسم و
الگوی غربی زندگی دست پیدا خواهیم کرد.
میرسد روزی که
میگه که
اقوال لاهوری میگه یه شعری داره میگه که
چون چراغ لاله سوزم در شبستان شما ای
جوانان عجم جان من و جان شما میرسد مردی
که زن
مرد میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیدهام از روزن دیوار زندان شما یعنی
همواره تصور بر این بود که جهان به دو
پاره بهشت و جهنم تقسیم تیم شده و این
جهنم
کمونیستی
اگر به پایان برسه ما به صورت اتوماتیک به
ساحل
فردوس رسیدیم وقتی که دیوارها فرو ریخت
مخصوصاً روشنفکران
به اصطلاح این کشورها دچار
یک شوک بزرگ شدن اون شوک این بود که به
هیچ هیچ وجه چنین دوگانه خیر و شری که در
ذهنشون فکر تصور کرده بودن و به خاطر او
حتی
به اصطلاح رنجها و شکنجههای
غیر قابل تصوری رو تحمل
[گلویش را صاف میکند] کرده بودن تمام
اینها
توهم بود و غرب به هیچ وجه بهشت نیست بلکه
یک نوع نظامیست که درسته که از
نظر ایدئولوژیک در برابر به اصطلاح بلوک
شرق قرار داره ولی به نوع دیگری به
استثمار انسان به بردگی انسان و به
در حقیقت
رنج انسان میانجامه و اون چیزی که در نظام
کمونیستی خیلی عریان بود در
جوامع غربی به شکل پنهانی وجود داره و
نکته بعد اینه که به هیچ وجه غرب بعد از
اینکه اتحاد جماهیر شوروی به پایان رسید و
جنگ سر تمام شد به هیچ وجه غرب غرب به
اصطلاح به اصطلاح غرب لیبرال به هیچ وجه
این کشورها و این جوامع رو به رسمیت
نشناخت و آغوش
دوستانهای برای اینها باز نکرد. حتی
اروپای شرقی و کشوری مثل چکوسلواکی که
خودش رو اروپای مرکزی میدونه و خودش رو
عضو از خانواده اروپای غربی میدونه هرگز
به عنوان یک عضو عادی پذیرفته نشد و اون
دیواری که وجود داشت بین اروپای شرقی و
اروپای غربی تا امروز اون دیوار بر جا و
بر پا هست و همون طور که الان میبینین
اون تقابلی که بین اتحاد جماهیر شوروی و
آمریکا بود امروز هم همچنان هست و از طرف
دیگه متوجه شدن که روشنفکران به اصطلاح
مخالف رژیم که در غرب آثارشون به صورت
پنهانی میآمد و ترجمه میشد و ستایش میشد و
جایزه میگرفتن متوجه شدن تمام اینها
کاملاً یک پروژه تبلیغاتی سیاسی و
ایدئولوژیک غرب بود برای مبارزه با دشمن
خودش و به هیچ وجه به این معنا نبود که
اونها به ارزش و اهمیت و
مقامی که این مخالفان داشتن و و زحمتی که
اونها برای مبارزه با
کمونیسم کشیدن برای اونها هیچ ارزش قائل
نبودن یعنی آثاری که در غرب به عنوان آثار
مخالفان منتشر میشد و مورد استقبال قرار
میگرفت یه بخش زیادیش مربوط به
سرمایهگذاری ی دولتها بود و یه بخش
زیادیش نیروهایی که میخواستن با غرب
مبارزه بکنن. وقتی که این مبارزه به پایان
رسید و جنگ سر تمام شد دیگه این علاقه
جوامع غربی به ادبیات اونها به آثار هنری
اونها به عنوان آثاری که نماد مقاومت در
برابر
به اصطلاح زورگویی و سرکوب و تلاش برای
آزادی هست دیگه خیلی براشون جالب نبود
برای غرب دیگه ادبیات
مخالفان یا به اصطلاح
ادبیات کسانی که در درون نظامهای
کمونیستی با کمونیسم مبارزه میکردن به
عنوان یک نوع ادبیات به اصطلاح درخشان و و
ویژه دیگه تلقی نشد و اینا متوجه شدن که
در حقیقت به نوعی
نه تنها خودشون راجع به غربیها
خطا
به اصطلاح توهم داشتن نه تنها اونها در
درباره دوگانه بودن بلوکش شرق و بلوک غرب
کاملاً
به صورت ساده لوهانهای فکر میکردن که
تمام اون تلاشی هم که کرده بودن و اون
به اصطلاح ستایشی که یا اون تحسینی که در
غرب دیده بودن اونها هم هم
سرابی نبود و انگیزهها و دلایلی داشت
کاملاً متفاوت با اونچه که اینها
میپنداشتن ما الان در شرایطی هستیم که در
حقیقت تمامی توهماتی که امروزه در
به اصطلاح
تاریخنگاری قرن بیستم
و در فلسفه سیاسی قرن بیستم تمام توهمات
خطرناکی که به توتالیاریسم انجامید به جنگ
جهانی اول و جنگ جهانی دوم و جنگهای
پیاوی انجامید و امروزه ما رو در این
شرایط قرار داده تمام اون توهما رو یکجا
داریم ما و گویا هیچ اتفاقی در تاریخ
نیفتاده یعنی به گونهای صحبت میکنیم
راجع به خودمون که گویا ما کاملاً استثنا
هستیم و
من اینو خودم بارها و بارها در همین
رسانهها شنیدم وقتی که از جنگ کسانی که
از جنگ مثل خانم شهر طبری از جنگ دفاع
میکنن وقتی بهشون میگن که خب ما در
خاورمیانه جنگ عراقو داشتیم جنگ
افغانستانو داشتیم میگن ایران فرق میکنه
همیشه که ما معتقد بود هستیم که ایران فرق
میکنه ایران مثل عراق نمیشه ایران مثل
سوریه نمیشه ایران مثل افغانستان نمیشه ما
نظرده خداییم ما بیمه حضرت ابوالفضل هستیم
و ممکنه که خیلی بلاهای مشابه به سرمون
بیاد ولی معتقد هستیم که در نهایت جان به
در خواهیم برد این درست همون چیزیست که
کشور جوامع به اصطلاح تحت توتالیتاریسم رو
به سرحد
فساد و مرگ روحی و معنوی رسوند و و
نظامهای توتالیتر به پایان رسیدن اما در
خود این کشورها نه تنها توتالیتاریزم باز
تولید شد و نوع تازه و بسیار
شریرانه تی از توتالیتاریسم جای
حکومتهای قبلی رو گرفت که
توتالیتاریزم در تمامی جهان مثل یک ویروس
همهگیر مثل یک طاعون
جهانی
گسترش پیدا کرد و انسانها به میزانی که
خوشبینی و توهمشون راجع به
به اصطلاح موقعیتی که دارن و جهانی که در
اون زندگی میکنن این خوشبینی افزوده میشه
به همون میزان خطراتی که باهاش مواجهن
بیشتر میشه به عبارت دیگه خطر اصلی اون
چیزی نیست که در بیرون هست بلکه اون
ناتوانی ما از دیدن خطره و ما ایرانیها
در الان در چنین شرایطی هستیم که کسی مثل
کاسیرر که اساسا فلسفهش برای توضیح
ظهور توتالیتاریسم
و
به اصطلاح طاعون
مرگاری که اروپا رومنگیت
کرد
برای این وضعیت داره مینویسه آقای موقن
از این فلسفه استفاده میکنه برای اینکه
بگه ما ایرانیها ها در گرفتار تفکر
اسطورهای و دینی و دینخویی و اینجور چیزا
هستیم و اگه باید از اینا نجات پیدا بکنیم
تا مدرن بشیم در حقیقت آقای موغن کاملاً
استفاده معکوس میکنه از کاسیرر و از
کاسیرری که نگرانی و اضطراب
ذهن اروپایی رو بازتاب میده یک به اصطلاح
تکیه امنی میسازه برای اینکه ما رو
وعده بده که اگر ما از شر این آخوندا و
مذهب و اینجور چیزا رها بشیم و مدرن بشیم
همه چیز درست خواهد شد. تقابل بین جامعه
مدرن و جامعه سنتی به این معنا یک
به اصطلاح توهم یا ذهنیت بسیار کودکانیست
که جوامع غیرمدرن از قرن نوزدهم تا الان
داشتن. آیزای برلین در کتاب متفکران روسش
توضیح داده و دیگران که ما در این جوامع
روشنفکران از یک مدرنیتهای صحبت میکردن
که انقدر زیبا بود که جامعه در از مسهور
اون تصویر جامعه مدرن میشد بیتاب میشد
برای اینکه مدرن بشه بدون اینکه اون
روشنفکران کمک بکنن به اون جامعه که
وضعیتشو تغییر بده در نتیجه جامعه مدرنیت
رو آرزو میکرد
یا موقعیتی رو آرزو میکرد که خود مدرنها
همچین تصوری از مدرنیته نداشتن هرگز شما
در اروپا
نمیبید که کسی از جهان مدرن یا از مدرنیته
به عنوان یک جامعه مطلوب در برابر اونچه
که ما سنتی میتونیم نام ببره به عبارت
دیگه هیچکس از مدرنیته به عنوان بهشت یا
وضعیت مطلوب حرف نمیزنه مدرنیته در تفکر
غربی در ادبیات غربی اساساً با
استعارههایی مثل بیماری مثل فاجعه مثل
کویر مثل نا به اصطلاح قهدی بیان شده از
رمان فرنکشتاین مری شلی بگیرین تا
شعر الیوت سرزمین
حرضه یا ویسلند
نمیدونم طاعون
آلبرکامو
کرگدن یونسکو محاکمه مسخ کافکا تمام اینها
جهان مدرن رو یک جهان بسیار
تاریکی تصویر میکنه و تاریک بودنش به این
هست که درست بر خلاف اون تاریک خودشو نشون
میده یعنی ما انسانها در یک ظلماتی به سر
میبریم که اون ظلمات به ناتوانی ما از
دیدن تاریکی برمیگرده یعنی تاریکی مهم
نیست ندیدن تار تاریخ مهمه و آقای موقن در
این مقدمههایی که مینویسه یا در مقالاتی
که مینویسه در حقیقت میخواد ما رو از
دوزخ سنت به فردوس
مدرنیته ببره و این تلقی رو در ما دامن
میزنه که مشکل در بیرونه
و اگر این مشکلات بیرونی حل بشند ما به
ساحل امن خواهیم این رسید خب کاسیرر و
اساساً متفکران غربی و اساساً مدرنیته بر
این
ایده استوار هست که چیزی به نام بهشت یا
جهنم در خارج از ما وجود نداره یعنی
اساس تفکر مدرن این هست که اونچه که ما
موقعیت یا جهان خودمون میدونیم چیزی نیست
که در بیرون وجود داشته باشه بلکه درون
ماست به عبارت دیگه یک انقلاب کپرنیکی رخ
داده همون طور که کپرنیک
گفت که چیزی زمین ثابت نیست و خورشید که
خورشید بر گرد زمین نمیچرخه بلکه این
خورشید هست که ثابته و زمین هست که در
دوران دائمی هست
مدرنیته با این
کشف یا با این
واقعیت
آغاز شد که متوجه شد اونچه که در خارجه
واقعیتی نیست که هست بلکه اون چیزیست که
ما میبینیم و نه تنها اون چیزیست که ما
میبینیم اون چیزیست که ما میسازیم و و
اون چیزی که ما میسازیم این جهانی که ما
میسازیم جهانیست که با زبان ما ساخته
میشه. به عبارت دیگه زبان از واقعیتی
حکایت نمیکنه بلکه ج زبان واقعیت رو
میسازه. پس هر مشکلی، هر معمایی، هر
گرهی، هر ناخوشی و
ناپسندی که در جهان میبینیم و ما رو رنج
میده این به دلیل نوع
نگاهیست که ما به
این واقعیت شکلی که ما میبینیم این رو،
شکلی که تصویر میکنیم و این شکلی که
تصویر میکنیم مربوط به ماست نه مربوط به
واقعیت بیرونی و اونچه که قابل تغییر هست
اون چیزی نیست که در خارجه بلکه اون
چیزیست که در درون ماست به دلیل اینکه ما
صاحب هیچی نیستیم مالک یک
پره کاه هم نیستیم در این جهان هیچ قدرتی
نداریم برای به وجود آوردن چیزی یا تغییر
چیزی بیرون از خودمون بلکه اون چیزی که ما
داریم تنها چیزی که ما داریم خودمون هستیم
یعنی آگاهی ما و تنها چیزی که میتونیم
تغییر بدیم خود ماست به این دلیله که
ویتکرینشان که یکی از بزرگترین فیلسوفان
قرن بیستم و خودش و به عنوان یک یهودی
اتریشی یکی از
کسانی بود که تجربه دردناک این وضعیتو
داشت در یکی از درخشانترین جملههاش میگه
که انقلابی حقیقی کسیست که علیه خودش
انقلاب کنه. [صدای خرناس]
خب این کاملاً خلاف اون چیزیست که ما فکر
میکنیم. یعنی ما فکر میکنیم که مشکل در
بیرونه. حمله کنه یا مردم حکومت یا حکومت
بپاشه. یعنی ما در حقیقت با نوع
برداشت یا نوع
تفسیری که از موقعیت داریم به تداوم این
موقعیت دامن میزنیم. جمهوری اسلامی محصول
یک نوع نگرشیست که در یک جامعه به وجود
میاد مثل هر نوع نظام توتالیتر دیگری.
اساساً وقتی که شما یک رژیمی رو یا یک
نظام رو توتالیت مینامید
به این معناست که دیگه مثل گذشته
مثل نظامهای استبدادی که پیش از قرن
بیستم بودن ما یک حکومت مستبد و یک جامعه
تحت استبداد نداریم با توتالیتاریسم مرزی
که بین جامعه و حکومت کشیده میشد از بین
میره ما دیگه یک حکومتی نداریم که بر مردم
مردم حکومت کنن بلکه مردم حکومتن و حکومت
مردمن و رشتههایی که این
حیولای بزرگ توتالیتاریسم رو به هم پیوند
میده این رشتهها در درون جامعه قرار دارن
به عبارت دیگه نظامهای توتالیتر بر خلاف
نظامهای استبدادی با زور با اجبار
به اصطلاح حملههای نظامی
به وجود نمیان بلکه حکومتهای توتالیتر
حکومتهایی هستن که جامعه با شور و شوق و
شیدایی و سودای بسیار اون رو به وجود
میاره و نظامهای توتالیتر همواره
بر پشتانه اجتماعی و بر جنبش تودهای
استوار هستن حالا این چهجوری اتفاق میفته؟
این مسئلهایست که تمام تفکر به اصطلاح
غربی تمام مخصوصاً در علوم انسانی ادبیات
و هنر در صد و خوردهای سال گذشته در پی
پاسخ دادن به چنین پرسشی هستن. کاسیرر هم
در حقیقت سؤالش اینه چرا از اروپایی که
عصر روشنگری رو تجربه کرد عصری که مدعی
بود برای همیشه راه نجات بشر رو یافته و
اون راه نجات این هست که عقل
به اصطلاح انسانی
بر همه
دیگر
تفکرها یا ذهنیتها خرافهها ادیان
نمیدونم
حتی اساطیر بر اینها چیره بشه و در حقیقت
اون ظلمات
به اصطلاح تفکر اسطورهای از بین بره و
انسان برای همیشه زیر نور
سعادت بخش عقل زندگی بکنه خب همچین تصوری
این توهم رو به وجود آورده بود که از حالا
به بعد چون که عقل بر دین و بر خرافه
پیروز شده. بنابراین
ما سعادتمون تضمین شده است و ما همواره در
حال پیشرفت هستیم. ایده پروگرس یا پیشرفت
جای ایده مشیت الهی رو گرفت. یعنی اگر شما
حتی به کتاب دروازههای تمدن بزرگ محمدرضا
شاه نگاه بکنید محمدرضا شاه هم همین عقیده
رو داشت. روشنفکران سک به اصطلاح سکولار
در ایرانم همیشه همین عقیده رو داشتن که
بله حالا دیگه تمدن بشر به جایی رسیده که
دیگه می مردم کافیست آگاه بشن به محض
اینکه مردم آگاه بشن دیگه این خرافات از
بین میره و ما به یک زندگی پیشرفته از نظر
اقتصادی
و بسیار راحت و آسوده دست پیدا خواهیم کرد
و به همین دلیل بود که
در ایرانم نه محمدرضا شاه نه روشنفکران
به هیچ وجه سنت و روحانیت جدی نمیگرفتن و
فکر میکردن که این زوال روحانیت و از بین
رفتن سنت این جبر تاریخه و مردم روز به
روز دارن آگاهتر میشن. مردم روز به روز
دارن به به اصطلاح پوچی و
پلیدی این به اصطلاح عوامل سنت و عوامل
ارتجاع پی میبرن. بنابراین کافیست مردم
بفهمن و بدونن این آگاه کردن مردم موجب
میشه که اونها
در خود بهخود عقلانیت رو بر
اصطلاح خرافه اندیشی ترجیح بدن و خود
بهخود بشر به سمت سعادتش پیش بره خب این
ایمان مذهبی به پیشرفت بشر خب در اواخر
قرن نوزدهم کاملاً پوچ بودن خودش رو نشون
داد و تفکر غربی از اواخر قرن از نیمه دوم
قرن نوزدهم تا امروز تفکریست علیه
این این ذهنیت و علیه اون مدرنیته
ساده انگارانهای که فکر میکرد که پیشرفت
یه خطیست متصل بدون هیچ گسست و توقف
ناپذیر و و بشر متوجه شد بشر در اروپایی
متوجه شد که انسان
چیزی به نام پیشرفت رو نمیتونه تصور
بکنه. هر لحظهای ممکنه که شما رو
برگردونه به اعماق تاریکی بسیار بیشتر از
اون که پیشتر در گذشته داشتید. یعنی تمدن
پیشرفت تمدن به معنای پیشرفت انسانیت
پیشرفت
به اصطلاح زندگی انسانی و آزادی انسان
نیست بلکه از درون تمدن
چشمگیر غربی میتونه بدترین نوع توحش در
بیاد و انسانی که به بیشترین اطلاعات
بیشترین توانایی برای تسلط بر طبیعت دست
پیدا کرده همون انسان میتونه
زندانی برای خودش بسازه که هرگز بیرون
آمدن از اون برای کسی ممکن نباشه. ما در
ایرانم باید از این فکر کاملاً دست
برداریم. اینکه بله از حالا به بعد دیگه
مردم فهمیدن که چیکار کنن و چگونه باید
تصمیم بگیرن و چگونه زندگی کنن. این یک
دروغ بزرگیست که ما رو خواهد کشت.
تفکر غربی تفکر مدرن با
چنین
اعتماد به نفس کاذب و کشندهای آغاز نشد.
بهعکس تفکر مدرن با شک سراسری با شک دائم
با شک فراگیر به اونچه که انسان میاندیشه
و اونچه که انسان تواناییهای خودش تلقی
میکنه آغاز شد. اگر بخواهیم از این به
بعد باشیم باید شک کنیم چون من شک میکنم
پس هستم اگر شک نکنیم نیستیم این یک
حقیقتیست که اگر
بخوایم ازش رو بگردانیم و اگر بخوایم از
رو به اصطلاح زل زدن و خیره شدن به او
فرار بکنیم ما رو در کام خودش خواهد
شک بکنیم تا باشیم شک بکنیم به چی شک
بکنیم به خودمون به اون تواناییهایی که
داریم شک بکنیم به چشمهامون. همون طوری
که گالیله وقتی که با تلسکوپ آسمان رو دید
متوجه شد که اونچه که پیش از این برای
قرنها بشر میدید با چشم خودش میدید
کاملاً توهم بود. آسمان اون چیزی نیست که
چشم بشر پیش از تلسکوپ میبینه. بنابراین
همین چشم و همین دست همین حس شنوایی و
بویایی و لامسه و بینای همینها به هیچ
وجه قابل اعتماد نیستن شک مطلق به اونچه
که انسان
مایع تمایز و تفاخر خودش میدونست و خودش
رو برتر از دیگران تصور میکرد مدرنیته با
فلسفه کانت آغاز میشه و فلسفه کانت
در در حقیقت کشف
نیروی بیکران عقل انسانی برای فریب خودش
بود و و توجه به اینکه اونچه که عقل انسان
رو تهدید میکنه به هیچ وجه نه تخیله نه
توهمه نه
به اصطلاح وسوسههای شیطانی و بیرونیست
اونچه که
هلاک عقل رو بیش از هر چیز دیگری
امکان پذیر میکنه خود عقل عقله این عقله
که خودشو فریب میده یعنی کشف خودفریبی و
توانایی
شفتانگیز عقل برای
به اصطلاح بیراه بیراه کشاندن خودش این
آغاز مدرنیتهست به عبارت دیگه مدرنیته
یعنی کشف محدودیتهای انسانی مدرنیته یعنی
که ما خدا نیستیم انسان پذیرفت که نه
خداست و نه چیزی به نام خداوند بیرون از
ذهن او میتونه او رو در این تاریکی
مطلق راه ببره. ما یک موجوداتی هستیم که
در قیاس با دیگر جانوران بسیار بسیار
شکنندهایم. تمام جانوران، تمام انواع
جانوران اونها برای زندگی کردن به غریضه
دارن و اون غریضه برای زندگی کردن اونها
کافیست. با اون غریضه هیچ نیازی به چیز
دیگری ندارن. ولی انسان تنها جانوریست که
نه تنها داشتن غریضه برای او کافی نیست و
باید همه چیز رو یاد بگیره بلکه به غریضه
کاملاً برعکس
به اصطلاح
منافع حیاتی او عمل میکنه یعنی غریضه
مدام او رو میکشونه به سمت ویرانی و
خودویرانی و انسان در تمام زندگی خودش
باید در
تقلای
بیپایانی برای مقاومت در برابر غریضه باشه
تا زنده بمونه یعنی بقای ما تداوم نسل بشر
بر روی زمین تنها و تنها با خویشتنداری با
لگام زدن با به غریضهها و امیال طبیعی
ممکن هست و این کار بسیار سختیست به این
معناست که
انسان به میزانی که توانایی
تکنولوژیک و توانایی فنی بیشتری پیدا بکنه
تواناییش برای ارتکاب شر بیشتر میشه
بنابراین توسعه اقتصادی
درسته که به ممکنه در ظاهر به رفاه و به
اصطلاح
آسایش بیشتری بیانجامه اما در پس اون رفاه
و آسایش یک دیو بسیار
خطرناکی هست که بیش از هر چیز دیگری
میتونه نه تنها فرد نه تنها یک جامعه
بلکه نسل بشر رو منقرض بکنه در تاریخ
انسان هرگز سابقه نداشته موقعیتی که انسان
قادر باشه تمامی حیات رو بر روی زمین از
بین ببریم هرگز قابل تصور نبوده برای
انسان که یک حکومتی یک جامعهای یا یک
گروهی بتونن حیات رو زندگی رو روی کره
زمین نابود کنن و و
چیزی به نام بشر رو برای همیشه از بین
ببرن چون چیزی هرگز قابل تصور نبوده ولی
امروز هست امروز ما در جهانی زندگی
میکنیم که جنگ دیگه به معنای سابقش
به پایان رسیده ما با خطر نابودی دائم
مواجه هستیم هر لحظه ممکنه که اتفاقی
بیفته از کرونا نا بگیرید تا جنگهایی که
با در عصر سایبری و در عصر دیجیتال داره
روز به روز به اصطلاح
امکانش بیشتر فراهم میاد با هوش مصنوعی ما
داریم به سمتی میریم که تواناییمون برای
نابودی نابودی خودمون داره بیشتر و بیشتر
میشه و و
اونچه که بسیار بسیار خ خطرناکتر میکنه
وضعیت رو این هست که ما با هر چقدر که به
سمت خطر پیش میریم تواناییمون برای دیدن
خطر کمتر میشه. یعنی این خوشبینی مفرطی که
با پیشرفت این هیجان این از خود بیخود
شدنی که آدمها در زمان ما با پیشرفت
تکنولوژی بهشون دست میده این
شور مذهبی شور عرفانی که امروزه بشر با در
برابر پیشنفخ تکنولوژی داره درست او رو با
این خطر مواجه میکنه که خطرو نبینه یعنی
فکر میکنه که پیشرفت تکنولوژی او رو به
زندگی بهتری
به اصطلاح میبره در حالی که ناآگاهی و
غفلت و ناتوانی از دیدن و فهمیدن او رو
داره بیشتر میکنه. هیچ زمانی در تاریخ
بشر انقدر بشر دچار حماقت نبوده و این
حماقت فراگیر و عمیق حاصل علم فراگیر هست
یعنی این دموکراتیزه شدن یا جهانی شدن
دانش هست که به حماقت میانجامه و حماقت
به معنای ندانستن
اطلاعات نیست بلکه به معنای
زیر آوار اطلاعات ماندن هست یعنی اطلاعات
زیاد موجب میشه که شما فکر بکنید که
توانایی تشخیص خوب و بد رو بیشتر پیدا
کردید در حالی که به عکس اطلاعات زیاد
دانش بسیار شما رو از توانایی تشخیص
خوب و بد زندگی روزمره هم میتونه کاملاً
ناتوان بکنه انسانها دچار
ناتوانی از قضاوت شدن به دلیل اینکه با
رسانهها
در سراسر جهان ان انسانها مدام به سمت
یک شکل فکر کردن به به سمت فکر نکردن در
حقیقت و به سمت همسان شدن دارن پیش میرن و
و رسانهها باعث میشن که با
تکرار بینهایت و با تولید بینهایت کلمات
انسانها رو از فکر کردن باز دارن و
انسانها به صورت کاملاً ماشینی
زندگی کنن فکر کنن و تصمیم بگیرن این
خطراتی که من میگم
ابدا
به اصطلاح به جامعه ایران و به ما محدود
نمیشه اینا خطراتیست جهانی منتها فرقش این
هست که ما در جامعه ایران
صدای قالبی که حالا در فضای عمومی
میشنویم
کاملاً صدای یک جامعه
جامعهست که در ابتدای
دوران ماه عسل مدرنیته قرار داره یعنی
دورانی که هنوز انسان مدرن با پیامدهای
محیب و خطرناک مدرنیته روبهرو نشده بود و
انگار نه انگار که دو قرن از اون
زمان میگذره و این دو قرن چه اتفاقاتی
افتاده ما ایرانیها معمولاً یکی دو قرن
از اروپا
تأخیر
به اصطلاح تأخیر آگاهی یا تأخیر عقلی
داریم یعنی درست زمانی که ۱۰۰ سال از
انقلاب فرانسه گذشته بود و انقلاب فرانسه
تمامی پیامدهای
حولناک خودش رو نشون داده بود و و اون بشر
متوجه شده بود که خوشبینیهاش نسبت به این
انقلاب همه برب باد هست. درست همون موقع
ما تصمیم گرفتیم در ایران که تقلید کنیم
از انقلاب فرانسه و چیزی به نام جنبش
مشروطیت رو به وجود بیاریم. یعنی مشروطیت
تقلید از یک تجربهای بود که ۱۰۰ سال بود
پیامدهاش کاملاً آشکار شده بود ولی ما
اصلاً کاری نداشتیم با اون پیامدها کاملاً
تقلید میکردیم از یک
الگویی که نه در اروپا به وجود آمده بود و
نه چنین چیزی اساساً برای ما امکان پذیر
بود. الانم همین طوره مدرن جامعه مدرنی که
ما ازش حرف میزنیم اینکه بله الان دیگه
جامعه ما دیگه از دین دیگه کاملاً توهمشو
از دست داده و باید حکومت آینده یه حکومت
دموکرات باشه سکولار باشه و دین از دولت
جدا بشه و این یعنی اینا این حرفا کاملاً
حرفهای آدمیست که در این جهان واقعی
زندگی نمیکنه و هیچ نیازی نمیبینه به
دیدن فهمیدن و و در حقیقت فاق قد بینش
تاریخی هست و به همین دلیل هست که ما به
شکلی حرف میزنیم که اقوام ابتدایی حرف
میزنن. اقوام ابتدایی مدام
یک الگوی مطلوبی تو زندگیشون دارن که
میخوان به اون برگردن. ما هم همین طوری
دیگه. ما هم از ابتدای
ورود تجدد به ایران یک گذشته طلایی در ذهن
خودمون درست کردیم که به اون هم افتخار
میکنیم هم میخوایم بهشون برگردیم. یا
ایران باستانه یا صدر اسلامه یا زمان
شاهست. الانم ما میخوایم برگردیم زمان
شاه. وقتی که ما میگیم ما ایرانو پس
میگیریم ما ایران رو دوباره عظمت میدیم
نمیدونم ما برمیگردیم به زمان شاه. حتی
آدمهایی که مخالفان
کسانی که انقلابیان قدیم بودن اونها
معتقدن که جمهوری اسلامی خیلی بدتر زمان
شاهست و این جمهوری اسلامی بره حالا یه
نوع استبداد دیگه هم بیاد اشکال نداره.
یعنی هیچ تصوری از زمان و از بازگشت
ناپذیری زمان از ایرورسیبل بودن زمان
نداریم و و ویژگی انسان مدرن دقیقاً این
هست که انسان مدرن به
زمان آگاه میشه یعنی میدونه که هر
لحظهای که میگذره
یک گسست قطعی دائمی و بازگشت ناپ پذیر از
لحظه پیشه و و آنچه که هست اون چیزی نیست
که بوده و اون چیزی نیست که خواهد بود.
بنابراین
انسان مدرن ابدا به چیزی به نام بازگشت
نمیتونه فکر بکنه و و ابدا نمیتونه یک
تصور
یکپارچه یک تصور به اصطلاح یکدست
خیلی به قول آقای موسوی دوران طلایی حضرت
امام یا حضرت کورشو نمیتونه داشته باشه.
بلکه تاریخ رو
یک روایتی میدونه که ذهن انسان میسازه
از برادهایی
که از گذشته بر باد رفته به جا مانده و
بنابراین تاریخ اون چیزی نیست که گذشته
بلکه اون چیزیست که ما الان راجع به
موقعیت الانمون فکر میکنیم به همین دلیل
هست که عاشق تاریخ نیست از تاریخ مذهب
نمیسازه مثل ما که هر موقع میخوایم راجع
به اکنونی آینده حرف بزنیم برمیگردیم به
تاریخ امکان نداره که من و شما بشینیم با
هم حرف بزنیم و به جای اینکه حرف بزنیم
راجع به که این موقعیت کنونی رو چگونه
باید تغییر داد پای کوروش و حمله اعراب و
قرآن و نمیدونم مغل و اسکندر و خارجیها
و آخوندا رو
ملی شدن صنعت نفت و نم کودتادهای فلان و
انقلاب اینا رو پیش نکشیم یعنی چی؟ یعنی
ما برای ما تاریخ یک سری از عقائده نه یک
روایتی که مدام باید از نوع روایت بشه
[خنده] و ما تاریخ رو به شکلی روایت
نمیکنیم که به سمت آینده بریم بلکه از
تاریخ سدی میسازیم برای اینکه از رفتن به
آینده باز بمانیم. تمام اینها اون چیزیست
که کاسیرر
عامل به وجود آمدن نازیسم در جامعهای
میدونست که درش کانت برآمده بود. مهد
روشنگری بود. چهرههای درخشانی مثل گوته،
شیلر و لسینگ در اونور بر آمده بودن و در
حقیقت موتور محرک مدرنیته و سرچشمه
درخشانترین آرمانها و ایدههای بشری
بود. در چنین جامعهای هیتلر برآمد. یعنی
این نوع نظامها در نمیدونم قبائل دور
افتاده آفریقایی به وجود نمیان. درست
کسانی دچار خودفریبی میشن. ذهن ذهنهایی
دچار
به اصطلاح حیولای
توتالیتاریز میشن که فکر میکنن از اون
مسونن. به عبارت دیگه زمانی که انسان فکر
میکنه خداست.
و زمانی که به اونچه که میتونه بکنه به
توانایی به تواناییهای خودش اعتماد مطلق
پیدا میکنه و اینکه من میتونم این کارو
بکنم، ما میتونیم فلان بکنیم یعنی نادیده
گرفتن محدودیتهای انسانی خب این اتفاق
چهجوری میفته؟ چهجوری انسانها
ذهن خودشون رو به مرداب
توتالتاریسم
میسپارن و چ و چگونه
انسانها به خشونتی دامن میزنن که هیچ
مرزی نداره وقتی که هولوکاست به وجود آمد
هان نارنت میگفت میگه که ما متوجه شدیم که
شر هرگز مرزهای ثابت و غیر قابل تغییر
نداره و انسان قادر هست در هر لحظه و در
هر دورهای از تاریخ به شرارتهایی دست
بزنه که مرزهای
پیشین رو درنوردن و و هیچکس مسون نیست از
اینکه به چنین وضعیتی دچار بشه یعنی ما که
مدام میگیم ما ایرانیها اینطور ما
ایرانیها اونطور ما که مثل اینا نیستیم
ما که مثل اونها نیستیم توجه داشته باشید
که جوامعی که در اوج پیشرفت صنعتی و
اقتصادی بودن در جهان اونها بودن که به
هولوکاست و به کشتار جمعی دست دادن نه
جوامعی که خب میدونستن که ناتوانن یعنی
توانایی تکنولوژیک توهم توانایی خدایی به
انسان میده به همین دلیله که نظامهای
توتالیتر هدفشون این نیست که بر جامعه
قدرت
به اصطلاح جامعه رو تحت سلطه خودشون بگیرن
ابدا مثل نظامهای های استبدادی نیستن که
برای قدرت مطلقه
دیگران رو
حذف کنن دیگران رو به اصطلاح آزار بدن
دیگرانو سرکوب کنن نه اصلاً چنین نیست
نظامهای توتالیتر نظامهایی هستن که
هدفشون
از بین بردن انسان و جامعه انسانی و ساختن
یک نوع انسان و جامعه انسانی جدیده یعنی
توهم خدایی داشتن اینکه میشود شما همه
چیز رو از آ اول آغاز کنیم میشود ویران
کرد و همه چیز رو ویران کرد و از نو ساخت
درست مثل خدا و تجربه این ۱۰ سال نشون داد
که انسان فقط میتونه ویران کنه نمیتونه
بسازه بنابراین باید بسیار
در برابر این وسوسه که برای ساختن باید
ویران کرد باید مقاومت کنه چون کهه ویران
کردن از عهده او به راحتی برمیاد ولی
ساختن به سختی و اونچه که به وجود آمده
محصول یک تاریخ بلند و یک تکاپوی
تمدنی و فرهنگی جهانیست نه چیزی که یه
گروهی تصمیم بگیرن که به عنوان یه پروژه
انجام بدن و بشه انجام داد خب ما در برابر
یک موقعیتی قرار داریم که میتونه بسیار
بسیار بیشتر از بمبهای ترامپ و نتانیاهو
و بیشتر از زندان اوین و کشتارهای جمعی
جامعه ما رو نابود کنه و اون
اعتماد مطلق ما به اینکه
فردا که بهار آید همه چیز خشک میشه جمهوری
اسلامی که دیو که بیرون بیرون رود فرشته
درآید ما ابدا به چیزی به نام فردای
جمهوری اسلامی فکر نمیکنیم برای ما تضمین
شده است و تنها چیزی که فکر میکنیم از
بین برده بردن جمهوری اسلامی یا بیرون
رفتن از موقعیت کنونیست یعنی ما هیچ
نگرانی راجع به توانایی جامعه ایران برای
بازسازی اجتماعی برای بازسازی اعتماد
عمومی برای
اینکه بتواند درباره واقعیتی که درش قرار
داره به تفاهم برسه نداریم ما همه چیز
برای ما کاملاً روشنه مردم ما همه چیزو
فهمیدن همه چیزم معلومه گذشته که ما خوب
بودیم الانم که اگه بدیم این اتفاقی
میذره آینده هم از آن ماست خب این
خطریست که کاسیرر کشف کرد که اون چیزی که
ما قبلاً فکر میکردیم
یه چیزی هست به نام عقل و یه چیزی هم هست
در برابر اون به عنوان اسطوره و شما اگر
از اسطورهها یا از تفکر اسطوره نجات پیدا
بکنید به بهشت عقلانیت دست پیدا خواهد کرد
چنین چیزی توهمه
کاسیره
در حقیقت اصل بنیادی
فلسفه او این هست که انسان موجودیست
اسطوره ساز حالا من در یک جلسه دیگری که
گفتم راجع به فرم صحبت میکنم
به اصطلاح به جمعهای فلسفی این مسئله
اشاره خواهم کرد ولی الان خیلی گذرا فقط
اشاره کنم که میگه انسان موجودیست و
استرساست
یعنی نمیتونه انسان وجود داشته باشه و
زندگی کنه بدون اسطوره. بنابراین این
اینکه ما از یک دوران اسطورهای رسیدیم به
دوران به اصطلاح عقل
و یک مرحله جدیدی از تاریخ بشر که
اسطورهها
دیگه رنگ باختن و [گلویش را صاف میکند]
و بشر در حقیقت به از طفولیت
اسطورهای به بلوغ عقلانی رسیده این اشتبا
اشتباهه
ما الان انسان عصر مدرن همون قدر اسطوره
سازه که انسان قارنشین در اسطوره ساز بودن
و در به اصطلاح تفکر ذهنیت اسطورهای هیچ
تفاوتی نیست.
انسانها برای زندگی کردن به اسطورهها
نیاز دارن. این اسطوره که میگیم
فقط اسطوره دولت و نمیدونم نهادهای
اجتماعی اینها نیست بلکه توجهی که پاسیر
میکنه به مسئله زبانه اسطورهها با زبان
به وجود میان و با زبان هست که به اصطلاح
تحول پیدا میکنن انسان چون که انسان یعنی
زبان انسان چیزی جز زبان نیست
وقتی که ما میگیم انسان خودآگاهی پیدا
میکنه یعنی که میتونه حرف بزنه
اگر چیزی نشه از اون سخن گفت یعنی نیست.
بنابراین اگر انسان موجودیست که فقط و فقط
زبانیست، جهان او زبانیست، وجود او
زبانیست، آگاهی او زبانیست و اگر انسان
موجودیست اسطورهساز یعنی این اسطورهها
در زبان هستن و و اساساً اسطورهها یک
واقعیت زبانی و یک واقعیت به اصطلاح
نشانهای هستن و تحول اونها رو بر این
اساس باید فهمید. خب میگه که انسان عصر
قدیم حالا یه نکته
خیلی مهم ولی که قبل بعداً باید توضیح داد
ولی اشاره به اون بد نیست میگه انسان عصر
قدیم انسانی تفاوتش با انسان به اصطلاح
انسانی که میتونه خآگاهی تاریخی پیدا کنه
اینه [صدای خرناس] که تصویری تصویر رو با
واقعیت یکی میگرفت یعنی برای انسان قدیم
یم تصویر و واقعیت یکی بود تصویر نمایش یک
واقعیت نبود بلکه خود اون واقعیت بود
به این دلیل بود که برای او
تشخیص
فاصله یا گسستی که بین زبان و واقعیت هست
ممکن نبود زبان برای او خود واقعیتو بیان
میکرد شما میدونید که این اوراد مذهبی
این مناسک مذهبی این به اصطلاح زبان مذهبی
در حتی فرهنگ ما همچین تصوری راجع بهش
داریم دیگه وقتی میگیم به قرآن دست نباید
زد بدون وضو وقتی که میگیم قرآن ترجمه
قرآن قرآن نیست یعنی که اون قرآن عربی در
خود کلام خداست خود خداست وقتی که میگیم
بسم الله جن که اومد بسم الله بگیم میره
در حقیقت همینه یعنی کهه کلمات
به اصطلاح
چیزی رو بازنمایی نمیکنن واقعیتی رو
بازنمایی نمیکنن بلکه خودشون واقعیتن خب
این یک نوع جامعه یا یک نوع فرهنگی میسازه
که در گذشته
وجود داشته و به اصطلاح امروزه ما میگیم
که با عصر مدرن ما از اون جوامع گذشتیم
ذهن مدرن ذهنیست که تاریخیه
و ذهنیست که بین خودش و جهان یک خندق
بسیار عمیق و پرناشدنی میبینه. یعنی یک
مدرنیته زمانی آغاز میشه که کانت رابطه
ذهن با واقعیت رو برای همیشه از بین
میبره و میگه که ذهن ما به هیچ وجه به
واقعیت دسترسی نداره و به هیچ وجه ما قدرت
درک واقعیت چنان که هست رو نداریم و همین
طور که پیش میریم آگاهی مدرن آگاهی به
گسستیست که بین بنا اگر ما زبان هستیم
بنابراین اگر بین بین ما و واقعیت فاصله
پرناشدنیست یعنی بین زبان و واقعیت
هیچگونه ارتباطی نیست و زبان به هیچ وجه
بیانگر یا آینه واقعیت نیست ما در جهان
زبان زندگی میکنیم و این جهان زبان هیچ
راهی به جهان واقعیت نداره و در نتیجه ما
با چنین ذهنیتی میتونه بین تصویر و بین
آنچه که تصویر
بازنمایی میکنه فاصله بذاره یعنی یعنی
چی؟ یعنی تصویرو با واقعیت یکی نگیره یعنی
تصویر رو رپرزنتیشن واقعیتی چیزی بدونه نه
پرزنس اون چیز خب
کاسیرر میگه که اما همین انسان عصر جدید
به محض اینکه فکر کرد علم یا به اصطلاح
اون چیزی که تفکر مدرن نامیده میشه اون
عین حقیقته و در حقیقت
علم همون
به اصطلاح قطعیت و همون یقینی رو که قبلاً
بشر به دین داشت در حقیقت پیدا میکنه و و
چیزی به نام علم پرستی یا ساینتیسم به
وجود میاد در حقیقت همون اتفاقی میفته که
در قدیم برای انسان
به اصطلاح دوران ابتدایی گذشته بود یعنی
اگر شما فکر کنید که این علم زبان علم با
زبان دین فرق داره. زبان علم با زبان شعر
فرق داره و زبان علم زبان واقعیته. ولی بر
خلاف مثلاً شعر که زبان استعاره است و
زبان تخیله کاملاً شما اشتباه میکنید و
دچار همون به اصطلاح خامی و ناپختگی هستید
که انسانهای قارنشین داشتن. اما با این
فرق که انسانهای قارنشین نمیتونستن بین
تصویر و واقعیت تمایز بگذارن اما توانایی
اینکه از این
واقعیت
ابزاری برای تغییر و و ابزاری برای به
اصطلاح استیلای بر طبیعت داشته باشنو
نداشتن به عبارت دیگه اونها امکان داشتن
تکنولوژی رو نداشتن اما انسان جدید در
انسان تکنولوژیکه یعنی انسانیست که اون
چیزی رو که هست به هیچ وجه اون چیزی که
میتونه باشه تلقی نمیکنه و و هر چیزی که
در جهان هست رو قابل تغییر میدونه. اگر
الان بشر نتونسته مثلاً ۱۰۰ سالی عمر
خودشو بیشتر بکنه یا حتی نتونسته مرگ رو
از بین ببره ذهن مدرن بلافاصله میگه علم
هنوز به اونجا نرسیده ولی میرسه یعنی هیچ
مشکلی نیست که برای ذهن مدرن مشکل درمان
ناپذیر و چاره ناپذیری باشه انقدر ایمان
به تکنولوژی و انقدر ایمان به علم در این
بشر نیرو گرفته که همه چیز رو قابل تغییر
میدونه و این با
توجه به اون یکی گرفتن تاثیر و واقعیت به
نتایج حولناکی مثل توتالیتاریزم میانجامه.
توتالیتاریسم محصول
به اصطلاح
ناتوانی انسان از تشخیص فاصلهایست که بین
تصویر و واقعیت وجود داره
[گلویش را صاف میکند] و این
به اصطلاح توهم
محصول تکنولوژیست خودش یعنی تکنولوژی
رسانه تکنولوژی تصویر اون چیزی که شما به
عنوان توتالتریزم میبینید بدون تکنولوژی
و بدون رسانه امکان پذیر نبود. چرا؟ به
دلیل اینکه توتالیتاریسم یعنی
اون نیروی خشونتباری که
به وسیله توده شکل میگیره. یعنی پیش از
عصر جدید سیاست بازیگرانی جز حکومت و به
اصطلاح قدرتهای نظامی نداشت. ولی در عصر
جدید هست با انقلاب فرانسه که یک بازیگر
جدیدی وارد صحنه تاریخ میشه و اون توده
است مردم و تمامی اون
به اصطلاح
شرارتهای هلناکی که از انقلاب فرانسه تا
امروز
بشر باهاش مواجه هست در عرصه سیاست محصول
به وجود آمدن جامعه تودهای و در حقیقت
سلطه تصویر بر ذهنیت آدمهاست و در حقیقت
با
چنین
به اصطلاح مسخ روحی از طریق زبان هست که
انسانها
کاملاً توانایی خودشون رو برای
به مقابله با حیوله توتالیتاریسم از دست
میدن به عبارت دیگه توتالیتریسم یک اتفاق
زبانیست
محصول نابودی زبان هست محصول
به به اصطلاح
ناتوانی زبان برای برقراری ارتباط و تبدیل
شدن به مهمترین شمشیری که هر رشته رابطه
بین انسانها رو میتونه از بین ببره.
زبان تبدیل میشه به مهمترین ابزار برای
سلطه بر انسان. انسان چیزی جز زبان نیست.
بنابراین
وقتی که ما از توتالتر توتالتری صحبت
میکنیم یعنی از سلطه بر زبان صحبت
میکنیم. تمام
فشنگهایی که در این ۱۵۰ ساله گذشته شلیک
شدن. تمام بمبهایی که ریخته شدن، تمام
زندانهایی که ساخته شدن، تمام انسانهایی
که بر بالای دار رفتن با زبان
در حقیقت چنین شدن. یعنی
انسان با زبان زندگی میکنه و زبان خودش
رو از بین میبره.
اجازه بدید که من با خوندن یه بخش آخر
کتاب اسطوره دولت بحثمو به پایان ببرم و
اون چیزی که فقط میتونیم از کاسیرر درس
بگیریم اینه که فکر کنیم به اینکه ما الان
در قرن بیست و یکم زندگی میکنیم و کاسیرر
سال ۱۹۴۶
از دنیا رفت یعنی بین ما و ۷۸ سال فاصله
است.
او یکی از دیگر متفکران
اون دوران هست که تمامی اونها در عصر ما
همه برگشتن. الان
یه زمانی فکر تصور بر این بود که با از
بین رفتن کمونیسم و نمیدونم فاشیسم و
اینها دیگه
نیازی نداریم به تلاش برای فکر کردن راجع
به توتالیتاریسم و متفکرانی مثل هان آرنت
و یاسپرس و نمیدونم اینا همه به نوعی از
خاطرها رفته بودن و در مطالعات دانشگاهی
هم حاشیهای بودن. امروزه مهمترین
متفکرانی که در علوم انسانی و در عالم
سیاست بهشون توجه میشه مت درست هم
متفکرانی هستن که در اون عصر زندگی
میکردن. یعنی ما
از شر کمونیسم
شوروی و نمیدونم نازیسم آلمان و فاشیسم
مسلمونین نجات پیدا کردیم اما از شر تو
توتالیتاریسم نه. بنابراین حکومتها هیچ
حکومتی پاینده نیست. هیچ انسانی جاودانه
نیست و
توتالیت نظامهای خودکام با تمامی نیروی
نظامی و سرکوب خودشون سرانجام
فرو میپاشن و از بین میرن. اما
توتالیتریسم دوام پیدا میکنه. چرا؟ به
خاطر اینکه توتالیتاریسم چیزی در خارج از
ذهنهای ما نیست. توتالیتریسم اون چیزیست
که در ذهن در ذهنهای ماست. یعنی
توتالیتیزم توصیف وضعیت ذهنیست نه چیزی در
خارج از ذهن تا زمانی که ما با
به اصطلاح مخاطرات اینچنینی مواجه هستیم
تا زمانی که ذهنیت ما تغییر پیدا نکرده ما
از خطر توتالیتاریسم در امان نخواهیم بود
بنابراین پایان
نظام توتالیتر پایان
توتالیتریسم نیست ما باید اون شر
مهیبی که درون ما هست اون رو باید باهاش
روبه رو بشیم. به عبارت دیگه
این ذهنیت و این زبان هست که چنین نظام
اجتماعی و سیاسی رو میسازه و این ذهنیت
زبان ساخته چار یه حکومت و یه ایدئولوژی و
یک به اصطلاح رهبر خاصی نیست. ساخته
کسانیست که با اون زبان سخن میگن و اگر
چنین آگاهی زبانی رو پیدا نکنن در حقیقت
هیچگونه آگاهی رو ندارن نخواهند داشت
آگاهی یعنی آگاهی زبانی و آگاهی زبانی
یعنی کهه توانایی آگاه بشین به توانایی
زبان برای به اصطلاح نابود کردن انسان و
محدودیتهایی که زبان برای
ساختن زندگی خوب و مقابله با همچنین
وضعیتی داره کاستیلر میگه که زمانی که خب
یکی از کسانی بود که از مهاجران
آلمانی بود از یهودیانی مثل توماس مان و
آرنت و دیگران که اومدن آمریکا و در
آمریکا هم فوت کرد
میگه که
در این کتاب اسطوره [گلویش را صاف میکند]
دولت
آقای موغن یک مقالهای رو هم ترجمه کرده
در آخر کتاب برا افزوده که مقاله راجع به
رابطه تکنولوژی و توتالیسم هست که خیلی
خواندنیست اما
اجازه بدین که
من
[صدای خرناس]
فصل در فصل آخر
[صدای خرناس]
ظهور ناگهانی اسطورهها در قرن بیستم
نشان داد که امیدهای کنت و شاگردان و
هوادارانش پیشرس بوده است. سیاست حتی هنوز
به مرتبه یک علم اثباتی نرسیده است تا چه
رسد به مقام یک علم دقیق. بنابراین این
حرفایی که تصور این حرفا رو خب زیاد
میشنویم از ایرونیا که علم الان نشون
داده انگار علم چیزی رو نشون میده انگار
چیز علم چیزی رو اثبات میکنه یعنی ما به
علم کاملاً به عنوان یک مذهب
حقی که مذاهب قدیمو نسخ کرده و دیگه حقیقت
رو برا ما آشکار کرده نگاه میکنیم چون
این چیزی بیمعناست علم نه چیزی رو اثبات
میکنه نه چیزی رو نشون میده و علم ویژگیش
این هست که مدام نظریاتش تغییر پیدا
میکنن. علم ویژگیش این هست که اساساً
نظریهها رو خطا میدونه. ویژگیش این هست
که توانایی انسان برای دسترسی و واقعیت رو
محال میدونه. ولی ما کاملاً برعکسش فکر
میکنیم. شکی ندارم که نسلهای بعدی به
بسیاری از نظامهای سیاسی ما با همان
احساسی خواهند نگریست که یک ستارهشناس
جدید به یک کتاب طالعبینی یا یک شمیدان
جدید به یک رساله کیمیاگری مینگرد. ما در
سیاست هنوز شالودهای محکم و مطمئن
نیافتهایم. در این قلمرو گویی نظم کیهانی
به وضوح استقرار نیافته است و همیشه
بازگشت ناگهانی به وضع آشفته کهن ما را
تهدید میکند. ما کاخهای عالی و با شکوه
میسازیم اما فراموش میکنیم که
شالودههای آنان را مستحکم نماییم. این
اعتقاد که انسان میتواند با به کار بردن
ماهرانه وردهای جادویی و اجرای مناسک مسیر
رویدادهای طبیعی را تغییر دهد برای صدها و
بلکه هزاران سال بر تاریخ انسان حاکم بوده
است و نوع بشر به رغم همه شکستها و
یعسهای ناگذیر هنوز سرسختانه در اعتقاد
خود به جادو پابرجاست از این رو شگفتآور
نیست اگر در اعمال و اندیشههای سیاسی ما
اعت اعتقاد به جادو شالودهای محکم داشته
باشد. با این وصف وقتی گروههایی کوچک
میکوشند تا امیال و تصورات خیالی خود را
بر ملتهای بزرگ و بر کل پیکره سیاسی
تحمیل کنند، شاید برای مدت کوتاهی موفق
شوند.
ببخشید
[صدای خرناس] اصلی من خب فری زه.
بله [گلویش را صاف میکند]
دوباره میخونم بخش
با این وصف وقتی گروههای کوچک میکوشن تا
امیال و تصورات خیالی خود را بر ملتهای
بزرگ و بر کل پیکره سیاسی تحمیل کنن شاید
برای مدت کوتاهی موفق شوند و حتی به
پیروزیهای بزرگی نیز دست یابند. اما این
کامیابیها پایدار نیست و زودگذر است زیرا
جهان اجتماعی نیز منطقی دارد همچنان که
جهان فیزیکی منطقی دارد. برخی قوانین را
نمیتوان نقض کرد و مکافات ندید. حتی در
مورد جهان اجتماعی نیز باید از اندرز بیکن
پیروی کنیم. باید بیاموزیم که چگونه از
قوانین جهان اجتماعی تبعیت نماییم پیش از
آنکه بتوانیم بر آن فرمانروایی کنیم.
در مبارزه بر ضد اسطورههای سیاسی فلسفه
چه کمکی میتواند به ما بکند؟ به نظر
میرسد که فیلسوفان جدید مدتها پیش
هرگونه امیدی به تأثیرگذاری بر سیر
رویدادهای سیاسی و اجتماعی را از دست داده
باشند. هگل برای فلسفه ارج و حرمت بسیار
قائل بود اما با این وصف این خود هگل بود
که میگفت فلسفه برای اصلاح جهان همیشه
دیر به میدان میآید. بنابراین اگر تصور
کنیم که فلسفه میتواند از زمانه خویش
فراتر رود همانقدر احمقانه است که تصور
کنیم فرد میتواند از زمان بیروند. هنگامی
که فلسفه رنگ خاکستری خود را بر چیز دیگری
میزند، این امر حاکی از این است که صورتی
از زندگی پیر شده است و فلسفه با خاکستری
کردنش نمیتواند آن را از نوجوان کند،
بلکه فقط میتواند آن را بشناسد. جغد منوا
وقتی به پرواز درآید که شب سایههایش را
میگستراند. این یک ضربون لاتینی. فلسفه
به دلیل اینکه تأمل در واقعیته نمیتونه
راجع به چیزی که به وجود نیومده فکر کنه
که بنابراین همواره واقعیت به وجود میاد.
واقعیت هست و بعد فلسفه میتونه در حقیقت
امکان
ظهور رو یعنی امکان فلسفه ورزیدن همیشه
بعد از اون موضوع فلسفه ورزیست.
اگر این گفته هگل درست بود ولی کاسر میگه
این حرف درست نیست اگر این گفته هگل درست
بود فلسفه به سکوت مطلق یعنی به اتخاذ
گرایشی کاملاً منفعل در مورد حیات تاریخی
انسان محکوم بود فلسفه میبایست فقط وضع
تاریخی موجود را بپذیرد و آن را تحمیل کند
تبیین کند و در برابر آن سر فرود آورد
یعنی بر طبق حرف هگل در این صورت فلسفه
چیزی جز تفکر و تأمل بیهوده نخواه خواهد
بود. اما به نظر من این گفته هگل هم با
خصلت کلی فلسفه و هم با تاریخ فلسفه تناقض
دارد. برای رد این گفته ذکر نمونه کلاسیک
افلاطون بسنده خواهد بود. متفکران دوران
گذشته نه فقط زمانه خویش بودن
که در نه فقط زمانه خویش بودن که در
اندیشه درک شده بود بلکه غالباً میبایست
از زمانه خویش فراتر روند و در تقابل با
آن بیاندیشند. بدون این تحور عقلانی و
اخلاقی فلسفه نمیتوانست به وظیفه خود در
حیات فرهنگی و اجتماعی بشر عمل کند.
از میان بردن اسطورههای سیاسی فراسوی
توان فلسفه است زیرا اسطوره از لحاظ آسیب
ناپذیر است. استدلالهای عقلی بر آن
بیاثرند و نمیتوان آن را با قیاسهای
منطقی ابطال کرد. اما فلسفه میتواند خدمت
م مهم دیگری انجام دهد. فلسفه میتواند به
ما کمک کند تا خصلت دشمن را بفهمیم. برای
نبرد با دشمن باید او را شناخت. شناخت
دشمن یکی از نخستین اصول یک استراتژی
منسجم است. شناخت دشمن فقط دانستن ضعفها
و نقایس او نیست بلکه شناختن نیروی او نیز
هست. همه ما دچار این منظورش فیلسوفان و
متفکران آلمانی همه ما دچار این خطا بودیم
که نیروی اسطوره را دستکم بگیریم.
[صدای خرناس]
هنگامی که برای نخستین بار اسطورههای
سیاسی را شنیدیم، آنها را آنقدر پوچ،
ناهمساز، تخیلی و مذحک یافتیم که به
دشواری توانستیم بر ارزیابی خود غلبه کنیم
و آنها را جدی بگیریم. اکنون برای همه ما
روشن شده است که ناچیز گرفتن نیروی اسطوره
اشتباه بزرگی بوده است. این اشتباه را
نباید دوباره تکرار کنیم. باید منشأ
ساختار و روشها و فن اسطورههای سیاسی را
به دقت مطالعه کنیم و دشمن را رودررو
ببینیم تا دریابیم که چگونه باید با او
بجنگیم. متشکرم.
[صدای خرناس]
اگر دوستان امکان دارن که صحبت کنن صحبت
کنن چون من صدای دوستانو میشنوم
خیلی ممنون
کارم برای ارتباط و آقای خلجی باید از
تلفن فکر نمیکنم صدای ما رو الان بش آقای
خرجی صدای ما رو میشنو
من صدای شما رو میشنوم
صدای ما رو بش
بله حالا تا ما ارتباطمون با آقای خلجی از
طریق
برقرار بشه چون
کلابست که مشکل پیدا شده حضور ایشون
دوستان اگر نکتهای یا سؤالی هستش تشریف
بیارید روی استیج
تا بتونیم
در ادامه با آقای خلجی
گفتگومون رو
ادامه بدیم
هر نک سؤالی هست
من یه چک بکنم با ایشون
ظاهراً مشکل ما برقرار هست و اجازه بدید
که خداحافظی کنم و امیدوارم در آینده
بتونیم در خدمت دوستان باشیم. از همه شما
سپاسگزارم. وقتتون خوش.