سلام عرض میکنم خدمت دوستان گرامی در
یوتیوب و کلاب هاوس
و بسیار ممنونم که
لطف میکنید و در این جلسات حاضر میشین و
امیدوارم که بتونیم با همدیگه همفکری
بکنیم و طبیعتاً اونچه که من میگم یک
چیزهاییست که مجموعه تلاشهای بسیار ناقص
و
اکثراً ناکام هست و اونچه که میگم طبیعتاً
من سعی میکنم بیشتر از آنچه که دیگران
تحقیق کردن صاحب نظران گفتن
به اصطلاح گزارش بدم اما در نهایت اونچه
که از من خواهید شنید به هیچ وجه قابل
اعتماد نیست حتی برای خودم از اونچه که
نقل میکنم به منابع رجوع کنید و اونچه که
من میگم رو به عنوان حتی حکمی که من بهش
اعتقاد دارم تلقی نکنین چون که من فردا
صبح احتمالاً روی این حرفا فکر بکنم یه
جور دیگه داوری خواهم کرد بحث بحث امروز
ما بحث قانون هست و در حقیقت تلاش میکنم
که به تفاوتی که بین سه دین یهودیت مسیحیت
و اسلام در زمینه قانون هست اشاره بکنم خب
این طبیعتاً یک قلمرو بسیار گستردهایست
که تا قیام قیامت میشه راجع بهش حرف زد و
باید حرف زد اما دلیلی که من این موضوع رو
انتخاب کردم بیش از اینکه که حالا یک بحث
دانشگاهی و علمی و تاریخی و حقوقی باشه یک
ضرورت سیاسیست ما در مشروطه و به سودای
حاکمیت قانون در حقیقت جنبشی رو در ایران
شاهد بودیم که نقطه عطف در تاریخ ما هست و
در حقیقت عصر جدید رو
با اون آغاز کردیم و این ایده حاکمیت
قانون باعث شد که یک دو جامعه یا نخبگان
به دو اردوگاه متضاد تجددخواهان و
سنتگرایان یا روحانیت سنتی و روشنفکران
تجددگرا تبدیل بشه و نبردی بین اونها شکل
بگیره که تا امروز هم ما میبینیم که این
نبرد روز به روز شدت پیدا کرده ولی به
سرانجامی نرسیده. خب درباره مسئله قانون
در قانون در مشروط بسیار نوشتن و گفتند
ولی من هدفم این هست که اشاره بکنم به
اینکه ما باید سمت و سوی
نگاه خودمون رو و نقد خودمون رو تغییر
بدیم و تا از این بنبستی که درش قرار
داریم بیرون بیایم معمولاً روشنفکران
طرفدار تجدد روحانی انانیت رو یا
سنتگرایان رو یا دولت حکومت قاجار رو مصبب
ناکامی مشروطه دانستن و از اون طرف هم
روحانیت معتقد بوده که
تجدطلبان میخواستن با قانون اجنبی و
قانونی که مخالف با قانون شریعت هست در
حقیقت هویت
مذهبی و روحانی ملت رو از بین ببرن خب هر
متهم کردن و متهمم میکنن و ولی من به
عنوان کسی که
خواهان
تغییر جدی جامعه به سمت
یک افق دموکراتیک و یک افق آزادی هستم
معتقدم که ناکام ما یعنی من خودم رو از
اون بخشی از جامعه ایران میدونم که
طبیعتاً با روحانیت و اصولاً با جزمیت
حالا چه جزمیت مذهبی چه جزمت غیرمذهبی
سر سازگاری ندارم اما فکر میکنم که اگر
ما بخوایم تا کنون نقدهایی رو که شده
ارزیابی کنیم این نقدها معمولاً مصبب
ناکامی رو به چیزی غیر از خودشون نسبت
میدادن یعنی روشنفکران میگفتن که مشکل
ما اسلام بوده مشکل ما روحانیته مشکل ما
چیزیست غیر از اونچه که ما انجام میدیم
این درست همون کاریست که روحانیتم میکرده
به عبارت دیگه
همه ما که با همدیگه میجنگیم این جنگیدن
ما به این معنا نیست که ما به بلوغ فکری و
بلوغ عقلانی رو هم رسیدیم و اون م اون
بلوغ عقلانی ایجاب میکنه که شما مشکل رو
به شکلی تعریف بکنید که بتونید حلش بکنید
اون شما تنها مشکلی رو میتونید حل بکنید
که مشکل خودتون باشه یعنی شما هیچ چیزی رو
نمیتونید تغییر بدید جز خودتون رو
بنابراین مدرنیته که در ایران فکر میکنن
که با هر کس که کلمه نقدو به کار میبرن
به کادر فکر میکنن هر کس نقد کنه مدرنه
خب نقدی که ما میفهمیم غیر از اون نقد
نقدیست که در مدرنیته میگن در مدرنیته نقد
یعنی نقد خود یعنی کهه شما به برای اینکه
به خودآگاهی برسین مدام خودتون رو باید
موضوع
بررسی موضوع سنجش قرار بدین بنابراین
نقد دیگران که در طول تاریخ وجود داشته
جنگ ۷۲ ملت همه را عذر بن در طول تاریخ
همه فرقههای مختلف همدیگه رو نقد میکردن
و همدیگه رو رد میکردن همدیگه رو میکشتن
اون چیزی که جدید هست در مدرنیته نقد
دیگری یا به اصطلاح متهم کردن دیگری نیست
بلکه
نقد خود هست یعنی رویارویی با خطاهایی که
پیش از این انجام دادی و شناخت محدوده
امکانات و و مرزهای توانایی و دانایی خودت
ما اگر بخوایم در ایران یک گامی برداریم
که متفاوت باشه با اونچه که در این ۱۵۰
سال گذشته برا ما گذشته لازمش این هست که
کسانی که طرفدار آزادی هستن کسانی که
طرفدار آرمانهای به اصطلاح دموکراتیک
هستن اونها ببینن که دموکراسیخواهان
آزادیخواهان
اونها چه اشتباهی کردن و اون اشتباه رو
اشتباه شخصی هم ندونن. یعنی اشتباههایی
اشتباهات بنیادیه که به نیت افراد تقلیل
پیدا نمیکنه. خب در این مدتی که درباره
مشروطه تاریخنگاری شده معمولاً انگشت
اتهام رفته به سوی افراد با معیارهای
اخلاقی. این آدم خوب بوده اون آدم بد بوده
یا این آدم فهمیده یا اون آدم نفهمیده.
مسئله اصلاً فهمیدن یک فرد یا نفهمیدن یک
فرد نیست. مثلاً نیت خوب یک فرد یا نیت بد
نیست. بحث اینه که ما باید بتونیم
ساختارهای فکری و در حقیقت شیوههای
اندیشیدن و عمل کردنمون رو که در طول
تاریخ شکل گرفته و به هیچ وجه آسان نیست
نه شناختنش نه به اصطلاح تحلیل کردنش
اونها رو بشناسیم و بدونیم که انسانها
یعنی فهم مدرن از انسان یعنی این که
بدونیم انسانها اون چیزی نیستن که فکر
میکنن که هستن بلکه انسانها محصول
تاریخن انسانها محصول سنتن. انسانها
محصول فرهنگن و این ما رو کمک میکنه که
به جای اینکه به سمت همدیگه به اصطلاح
انگشت اتهام رو نشانه بریم به سمت این به
جای اینکه نقد تبدیل بشه به جدلهای سیاسی
و حذفهای
فردی و در حقیقت شخصیتی تبدیل بشه به
اختلاف نظری که از درونش یک
نتیجه مثبتی برای فرهنگ ما و برای هدف ما
به وجود میاد. یعنی ما میتونیم با همدیگه
اختلاف نظر داشته باشیم اما چون نظر
خودمونو شخصی نمیدونیم این اختلاف نظر ما
به به اصطلاح پیشبرد اهداف هر دوی ما کمک
خواهد کرد. در مسئله قانون خب میدونید که
در ایران
کسی که
رسالهای رو نوشت به نام یک کلمه یعنی
میرزا یوسف خان مستشار این رساله رو
تبدیل کرد به کتاب مقدس مشروطه خواهان تا
الان
و این کتاب خب یه مقدار نقدهای خیلی
ملایمی شده از جانب مشروطه خواهان از جانب
روشنفکران
تجد متجدد ولی واقعیتش اینه که بیشتر
ستایش شده و
به اصطلاح خود مشروطه حادثه مشروطه و
ادبیات مشروطه تبدیل شده به یک
واقعه مقدس و تابو و نمیتونیم ما به
راحتی مشروطه رو نقد بکنیم. نقد مشروطه
ضروریست به خاطر اینکه آینده ما در گرا
نقد گذشته ماست. ما گذشته رو نقد نمیکنیم
برای اینکه از کسی انتقام بگیریم یا حساب
پس بکشیم. ما نقد میکنیم برای اینکه
میدونیم انسان ضرورتاً محدوده. انسان
ضرورتاً خطاکاره و انسان ضرورتاً یک موجود
اجتماعی و تاریخیست و و کارایی که میکنه
همش با نیت و اراده و برنامه ریزی خودش
نیست. پس ما در مورد قانون تاکنون به راه
درستی نرفتیم. به دلیل اینکه در عمل
میبینیم که هرچه پیشتر میریم
به وضعیت بدتری دچار میشیم و اونچه که
میپنداریم قانون هست و حاکمیت قانون هست
و میخواهیم اجرا بشه در عمل هر موقع که
مجال پیدا کرده دیدیم که خیلی دست کمی از
جبهه متضادش نداره یعنی همین جریانهای
چند سال اخیر نشون داد کسانی که مخالف
جمهوری اسلامی هستن همانقدر به قانون
متعهدن که خود جمهوری اسلامی پس معلومه که
ما در برداشتی که از قانون داشتیم
به راه درستی نرفتیم اما توجه کنید که باز
بحث این نیست که این
پیشگامان تجدد در ایران خطا کردن یا
اینها نیت بدی داشتن اونها انسان بودن و
نمیتونستن جز اونکه بفهمن و عمل کنن عمل
کنن و درست به دلیل اینکه مسئله شخصی نیست
مسئله یعنی ما هم درست مثل اونها فکر
میکنیم و خطا میکنیم اگر فکر کنیم که
مثل اونها نیستیم صرف اینکه من با کسی
مخالف باشم دلیل آن نیست که با او متفاوت
فکر میکنم و از غذا ما در عصر زندگی
میکنیم که توانایی انسان برای توهم
توانایی انسان برای فریفتن خودش بیش از هر
زمان دیگه در تاریخ شده
بنابراین برمیگردیم به مسئله قانون برای
اینکه یک شکل دیگه بفهمیمش برای اینکه یک
شکل دیگه بهش نگاه بکنیم بلکه با این شکل
دیگه نگاه کردن راهی به رهایی از این وضع
گشوده بشه. توجه داشته باشید که مدرنیته
همون طور که گفتم در پاسخ به دوستمون
مدرنیته پیش از هر چیز یک رخداد زبانی و
یک دگرگونی زبانیست. یعنی اونچه که رخ داد
در پی یک زلزلهای بود که در زبان رخ داد.
حالا چه در علم چه در ادبیات چه در فرهنگ
چه در سیاست و بنابراین شما هر بحرانی رو
در مدرنیته هر بیماری رو در مدرنیته در
وحله اول باید بیماری زبانی بدونید بحران
زبانی بدونید
جهان تنها از طریق زبان به جهان انسانی
تبدیل میشه انسان در یک جهان صرفاً طبیعی
زندگی نمیکنه اون در جهانی زندگی میکنه
که با مفاهیم با نامها با روایتها
سازمان پیدا کرده در نتیجه ما مدرنیتهای
که ما داشت تا حالا تجربه کردیم
هر عیب و ایرادی داشته حسن و عیبی که
داشته همه حسن و عیب زبان مدرنیتهست پس ما
اگر شکل دیگری نیاندیشیم اندیشیدن و سخن
گفتنم یکیه دیگه شما اگر شکل دیگری
بیاندیشید یعنی شکل دیگری سخن میگید و اگر
شکل دیگری سخن گفتید اونوقت هست که تغییر
ایجاد شده
بنابراین ما برای انقلاب در وضعیتمون
نیازمند انقلاب در شیوه اندیشیدن و شیوه
سخن گفتن درباره همه اون چیزیست که تاکنون
سخن گفتیم. از جمله قانون من یک اشاره
کوتاهی میکنم به رساله
مستشار دله برای اینکه
بعد بریم به سمت اینکه اگر بخوایم این
شکلی نبینیم چرا محتاج دید فهم قانون در
یک چهارچوب وسیعتری هستیم؟ حالا من امروز
راجع به مفهوم قانون در اسلام و مسیحیت و
یهودیت صحبت میکنم. میتونیم درباره
مفهوم قانون در
فرهنگ بینالنهرین و فرهنگ مدیترانه
فرهنگهای دیگه صحبت کنیم. میتونیم از
جنبههای گوناگونی میتونیم صحبت بکنیم از
قانون که فقط و فقط در چارچوب تنگ و
بستهای که ما زندگی کردیم نباشه بلکه
بتونیم از یک بر فراز یک بامی از دور نگاه
بکنیم و ببینیم که چه چیزهایی در فهم ما
در عمل ما به عنوان در زمینه قانون تأثیر
گذاشته که تاکنون نمیدیدیم
و در این مقایسهها
قابل ریت میشه
من دارم از روی کتاب تجدد و قانونگرایی
اندیشه میرزا یوسف خان مستشار نوشته
حامد عامری گلستانی میخونم که کار خیلی
مفصلیست و انتشارات
نگاه معاصر چاپ کرده و فکر میکنم که حالا
چه طبق چیزی هم که گفته از کسانی استادانی
مثل جواد طباطبایی هم استفاده کرده
مثل و درباره زندگی آثار و دیدگاههای
فکری و عملی مستشار به تفصیل سخن گفته
و اونچه که جالب هست برای من اینه که
مستشار دولرو
خیلی ستایش میکنه از این جهت که معتقده
که فهم درستی از قانون داشته منتها
روشنفکران بهش جفا کردن میگه که
مستشاردوله بیش از همه با رساله یک کلمه
شناخته شده که به حق از برجستهترین و
دقیقترین متون در زمینه مسئله حاکمیت
قانون است. این نظریست که بسیاری از به
اصطلاح روشنفکران ما از جمله جواد
طباطبایی دارن و میگه که ولی در نوشتههای
مختلف در زمینه تجددخواهی یا به میرزا
اساساً توجهی نشده یا نام او برده شده و
از او به سرعت گذشتند. در اینجا باید توجه
داشت که تأمل درک قانونخواهانه در عصر
قاجار جدایی از ارزیابی موفق یا ناوفق
بودن ایشان بسیار حائض اهمیت است و فلان
خب پس میگه که این متن متن متن بسیار
دقیقیست در زمینه قانون و اساس مشروطه هم
حاکمیت قانون بود پس ما در نتیجه از نظر
ایشون ما یک متن بسیار دقیق و یک درک
بسیار روشنی از آونچه که قانون هست داشتیم
ولی در عمل شکست خوردیم خب اینو باید
توضیح بدیم که چرا این اتفاق افتاد اگر
چنین درکی داشتیم چرا در عمل این درک به
ناکامی
گرفتار شد در میدونید که من میدونم که
شما نمیخوام راجع به یک رساله صحبت کنم
میخوام راجع به درک اون از یک رساله صحبت
بکنم در یکشم میگه که فقره سیزدهم یعنی
فقره سیزدهم یکی رساله
به مسئله بنیادین تفکیک قوا میپردازد. در
این فقره نوع نگاه میرزا یوسف خان به
تفکیک قوا نه چیزی که به معنای امروز آن
است و نه
به مفهوم شرعیش و بعد میگه که ایشون در
مسئله تفکیک قوا احتمالاً متأثر بوده از
مونتسکیو و روحالقوانینش و به همین دلیل
پروژه یک رساله پروژه نوشتن روحالقوانین
ایرانیست یعنی از نظر ایشون ایشون
مستشارله قصد داشته که مونتسکیو ایران بشه
خب من از روز یعنی از این هفته از روز
دوشنبه
به صورت هفتگی میخوام در ۱ جلسه
روحالقوانین منتسکی رو بخونم و راجع بهش
صحبت بکنم این کتابیست که یک بار ترجمه
شده در ایران به شکل بسیار مهملی و من
راجع بهش نوشتم میتونید توی اینترنت
ببینید و عجیب ی که ما در ایران دو بار
قانون اساسی به اصطلاح تدوین کردیم رأی
دادیم و هر دو قانون اساسی مبتنی بوده بر
ایدههایی که مخصوصاً ایده تفکیک قوا که
به مونتسکیو شهرت داره و ما از مونتسکیو
درک درستی نداریم حتی کتاب او رو به فارسی
هنوز در اختیار نداریم و این نشون میده که
خب اگر تاکنون اشتباه کردیم مهم نیست نیست
ولی اگرچه اگر توجه نکنیم به اون اشتباه
چه تضمینی هست که در آینده اشتباهی بدتر
نکنیم پس مسئله مونتسکیو
مسئله یک متفکر نیست بلکه مسئله جدی گرفتن
مسئله قانون هست و درکی که ما از قانون
داریم حالا دوستانی که میل دارن در اون
جلسها شرکت کنن میتونن به ایمیل من
مهدیجی@gmail.com
یا خلیجی لکچرز جیمل
لک@gmail.com ایل بفرستن و جزئیاتو دریافت
بکنن
خب داستان رو از اینجا آغاز بکنیم که ما
وقتی که الان میگیم قانون در اسلام یا
میگیم قانون در ایران داریم از چیزی صحبت
میکنیم که اکثر ما فکر میکنیم که در
تاریخ ما این قانون وجود داشته مثلاً وقتی
میگیم قانون فقه گویی که این فق و شریعت
از زمان پیغمبر تا الان بوده و بعد توهم
دیگری که داریم اینه که
قانون به معنای که ما به کار میبریم همون
همون چیزیست که در زبانهای اروپایی که به
اصطلاح یا مسیحین یا یهودین به همون معنا
به کار میره و در نتیجه این اشتباه
مفهومی باعث میشه که ما در هرگونه گونه
اندیشیدنی درباره آینده ایران دچار
انواع و اقسام
کجرویها و ناکامیها بشه. قانون و آزادی
که با همدیگه پیوسته هستن یعنی قانون بدون
آزادی یا آزادی بدون قانون معنی نداره
یک مفهوم از میان مفاهیم دیگه نیستن بلکه
در یونان باستان وقتی که گرامر ابداع شد
گرامر فقط یک قانونی نبود برای زبان بلکه
قانونی بود برای زندگی و تمام زندگی بر
اساس اون قانون شکل گرفت.
بنابراین شما اگر درک درستی از قانون
نداشته باشید این قانون دیگه مهم نیست.
قانون شرکت شما باشه قانون نمیدونم
کارخونه شما باشه قانون کشور شما باشه
قانون حزب شما باشه یا قانون اساسی باشه
یا قانون بینالملل باشه تمام دنیای شما
بر اساس نوع درکی که از قانون دارید تحت
تأثیر قرار خط گرفته. پس ما داریم از چیزی
صحبت میکنیم که زندگی ما
به معنای
کل به اصطلاح تحتلفظی کلمه به اون وابسته
است قانون و آزادی
ولی مدرنیته
وقتی که در اروپا ظهور پیدا میکنه همون
طور که گفتم یک زلزله زبانیست اما و هر جا
هم که میره چنین هست یعنی هر جا که
مدرنیته
جهان انی شده یک انقلاب زبانی به پا کرده
ولی تفاوتی که وجود داره بین انقلاب زبانی
در اروپا و در غرب با کشورهای دیگه از
جمله ایران یا جهان اسلام اینه که مدرنیته
اروپایی یک مدرنیته خودآگاهه یعنی
مدرنیتهایست که
به آگاهی خودش آگاهی داره و در نتیجه
توانایی داره که مدام همین دور که عمل
میکنه خودش رو در یک آینهای روبهروی
خودش ببینه و به قول کانت خودش رو مدام به
محکمه عقل ببره و عقل رو هم در جایگاه
متهم بنشونه و هم در جایگاه قاضی و در
حقیقت مدام خودشو تصحیح کنه ولی
مدرنیتههای دیگه از مدرنیته ایرانی گرفته
تا مدرنیته عربی و ترکی و اینها
مدرنیتههای اتفاقی و تحمیلیان یعنی
مدرنیتههایی هستن که بر ما وارد شدن مثل
شوک و ما در حقیقت ناچار و ناگذیر دیدیم
که به شکلی که فکر میکردیم مدرن هست عمل
بکنیم بدون اینکه بدونیم چرا و در نتیجه
مدرنیته ما مدرنیته ناخودآگاهه یعنی
مدرنیتهایست که به خودش فکر نمیکنه به
مدرن شدن فکر میکنه ولی نمیتونه به این
فکر کنه که این مدرن شدن آیا مدرن هست یا
نه من معتقدم که ما اگر بخواهیم به این
دوران بسیار پررنج و پر
عذاب ۱۵۰ ساله اخیر پایان بدیم لازمش این
هست که مدرنیته رو مدرنیته ایرانی رو از
نو مدرنیزه کنیم یعنی باز با اون آگاهی
مدرن این دفعه خود مدرنیته رو موضوع آگاهی
قرار بدیم و در نتیجه مدرنیته ایرانی رو
خودآگاه بکنیم
وقتی که شما با یک مدرنیته ناخودآگاه
مواجه هستید یعنی چی؟ یعنی که ناگهان
شما پیش از اون که در ایران هیچ اتفاقی
بیفته اول کلمات آمدن یعنی ک چهجوری
مدرنیته وارد ایران شد از طریق کلمات از
طریق زبان و این قانونشه هر چیزی زبانه و
این زبان جهان ما رو به هم ریخت بدون
اینکه به ما کمک بکنه که جهان جدیدی
بسازیم پس این مواجهه به اصطلاح ناگهانی و
بسیار دردناک و شوکاور ما رو دچار لکنت
زبانی کرد و دچار یک سکته عقلانی یعنی ما
نه میتونستیم اونچنان که در جهان سنت
نیاکان ما زندگی میکردن زندگی کنیم نه
میتونستیم به اصطلاح چنان کهه مقتضای
جهان مدرن هست زندگی بکنیم و در نتیجه
کورانه عصاها میزدیم و قندیلها رو
میشکستیم.
ابهام و آشفتگی مفهومی از اینجا به وجود
میاد که شما
کلمات رو
فکر بکنید که کلمات یک موجودات ثابت و
ازلی هستن با یک معنای ثابت و برای همه یک
معنا میرن اینجاست که مشکل ایجاد بشه به
خاطر اینکه مدرن مدرن شدن یعنی خودآگاهی
تاریخی و خودآگاهی تاریخی یعنی چی؟ یعنی
آگاهی به اینکه من و هر آنچه در جهان من
هست و هر آنچه که میتوانم اون رو از در
جهان انسانی خودم ببینم از خورشید و ماه و
آسمان و کوه و در و دشت تا ترس و عاطفه و
رنج و قدرت و ثروت و همه اینها اینها
همه تاریخین تاریخین یعنی چی؟ یعنی که من
آگاهی دارم به زمان چون مدرنیته یعنی
تغییر نسبت من با زمان یعنی من بدانم که
در زمان زندگی میکنم در زمان حال و این
لازمش اینه که بدونم که زمان حال اون
چیزیست که تا ازش صحبت میکنم میشه زمان
گذشته و من فقط میتونم از زمان حال زمانی
صحبت بکنم که بتونم زمان گذشته رو فهمیده
باشم و تمام یعنی واقعیت مدام در حال
تغییره و آگاهی به این موجبشه که من
واقعیتو گرچه شاید به ظاهر شبیه دیروز
باشه اما بدونم که این شباهت فریبنده است.
کلمات ممکنه که در طول زمان
از نظر ظاهری تغییر نکنن ولی هر بار که
استفاده شدن هر بار که به کار رفتن آنها
معنای دیگری پیدا کردن اونها زندهان
یعنی ک زبان زنده است و زندگی ما هم به
زبان هست پس اگر ما یه موقع فردوسی رو
خوندیم به نام خداوند جان و خرد و اگر این
توهم ما رو برداشت که ما داریم زبان
فردوسی رو که ۱۰۰ سال پیشه میفهمیم این
یک خطاست یک فریبیست
ناشی از نشناختن زبانه چون این زبان
نمیتونه در یک جایی متوقف شده باشه ۱۰۰
سال پس باید چیکار کنیم باید بهش آگاهی
زبانی پیدا بکنیم مسئله
حاکمیت قانون در ایران خب ترجمه بود یعنی
یک ایدهای که در اروپا در طول قرنها
شاید نزدیک ۲۰۰۰ سال حداقل یعنی قبل از
میلاد مسیح در امپراتوری روم و در یونان
باستان شکل گرفته بود ناگهان به صورت یک
کلمه مهاجرت کرد به قول ادوارد سعید و
تبدیل شد به یک ایده مهاجری که هر جا که
رفت به شکل اونجا درآمد یعنی وقتی که ایده
حاکمیت قانون از اروپا ترجمه شد به عربی
ترجمه شد به ترکی ترجمه شد به
فارسی به روسی در حقیقت ایده مهاجری بود
که دگرگون شده بود و ایدههای مهاجر همه
دگرگون میشن به هیچ وجه شبیه
سرزمین خودشون نیستن اما ما
طبیعتاً به طور طبیعی اولین واکنش اینه که
ما این ایده رو به زبان آشنای خودمون
برمیگردونیم و چون به زبان آشنای خودمون
برمیگردونیم فکر میکنیم که معنای او و
مفهوم او همون چیزیست که ما میدونستیم.
در نتیجه
وقتی که بحث حاکمیت قانون پیش آمد ما فکر
کردیم که قانون همون چیزی که ما از قانون
میفهمیم و در عمل مشروطه یک جنبش
کانستیتوشنال بود یک جنبش قانون اساسی بود
که ضد قانون اساسی بود یعنی خلاف قانون
اساسی و خلاف روح قانون اساسی ما یه کاری
رو به صورت تقلیدی انجام دادیم و اون ناشه
از این بود که فکر میکردیم اونچه که ما
میگیم قانون با اونچه که قبلاً زندگی
میکردیم باهاش یکیه
و بعد شریعت و فقه و فکر میکردیم که فقه
و الانم فکر میکنیم که فقه و شریعت که
الان ما میفهمیم همون چیزیست که در طول
تاریخ وجود داشته در حالی که
این مفاهیم
نه تنها در اثر کاربرد به اصطلاح در
ارتباط بین انسانها بلکه در اثر تحولات
مادی که رخ میده معناشون دگرگون میشه
مثلاً قرآن که ما فکر میکنیم همیشه قرآنم
همین چیزی که الان هست بوده در حالی که
اوایل قرن بیستم وقتی که در یک چاپخانهای
در مصر در قاهره قرآن رو چاپ کردن یعنی
قرآن رو چاپ کردن این فقط این نبود که
قرآنی که با دست خط خوشنویسی میکردن
تبدیل بشه به حروف سربی بلکه تبدیل شد به
آیاتی که شماره داره و و فهرست داره و بعد
کشفالیاد داره این یک انقلابی به پا کرد
در
جهان
مسلمونها نه فقط در عربها و مسلمونها و
و اگر نتونیم بفهمیم که این تغییرها یعنی
تغییرهای مادی چه دگرگونیهایی در زندگی
فکری و عملی ما در ایجاد میکنن نتونستیم
دنیامونو بفهمیم همین مسئله قانون من حالا
یه جای دیگه صحبت خواهم کرد من یه تحقیقی
کردم راجع به اینکه چطور شد در ایران وقتی
خواستن قانونگذاری کنن اومدن فقهو همون
فقهو ت تقرین کردن به اصطلاح کدیفیکیشن
کردن یعنی اومدن فقهی که به صورت فتوا بود
تبدیلش کردن به مواد قانونی من دنبال این
بودم که این این ایده از کجا به ذهنشون
رسید حالا خلاصهش اینه که علمای نجف دیدن
که در عثمانی شیخلاسلام عثمانی در حقیقت
فتاواش رو برای اینکه در تنظیمات استفاده
بکنن فتاو رو ب به شکل شمارهگذاری شده در
حقیقت چاپ کردن و این یک تغییر بسیار مهمی
بود یعنی شکل تغییر کاملاً ظاهری شکلی که
قبلاً رساله به اصطلاح رسالههای فقهی
همین طور جملات یا احکام یا فتاوا پشت سر
هم میآمد بدون اینکه از هم جدا شده باشه
تبدیل شد به یه کتاب قانون
خب این اتفاقات خیلی
نتایج مهیبی داره نتایج بسیار بسیار مهمی
داره
ما در ایران
الان و اون زمان بین مفهوم قانون شریعت
فقه و
دین
در ایران در اسلام و در فرهنگهای دیگه
بهویژه در فرهنگ اروپایی که مسیحی و یهودی
دچار
خطا شدیم و اینها رو همه رو یکی گرفتیم و
باید راه حل راه چاره اینه که ما به
تفاوتها و تمایزها پی ببریم برای اینکه
بدونیم که اونچه که میخواهیم چیه و اونچه
که باید بخواهیم چی هست و نکنه که شما
خواجه از
داره فکر میکنید که دارد طاعت میکند
بیخبر از معصیت جان میکردند وقتی که میشل
فوکو گفت ایرانیها نمیدونن چی میخوان
میشل فوکو میدونست که چی داره میگه ما
ناراحت میشیم ولی واقعیت اینه که میشل
فوکو میفهمید که ما داریم از چیزی حرف
میزنیم که نمیدونیم چیه ما آزادی میگیم
نمیدونم قانون میگیم منتها این اون چیزی
نیست که اروپا رو اروپا کرده
من ابتدا اشاره کنم به من یک سری منابعی
رم در این زمینه قرار خواهم داد در باق
فلسفه
یک نکته خیلی مهمی که باید توجه کنیم اینه
که ما فکر میکنیم که
ایدههای مدرن، مفاهیم مدرن ما از اروپا
آمدن، ما از اروپا یاه گرفتیم. مخصوصاً
تاریخنگارانی مثل آقای آدمیت اصرار دارن
به اینکه بگن که کسانی مثل آواخان کرمانی
و دیگران اینها مستقیماً از به اصطلاح
فرانسه این ایدهها رو اخذ کردن و آوردن
ایران. در حالی که این کاملاً یک خرافهست.
مدرنیته ایرانی یک مدرنیتهایست که از
خلال چندین ترجمه گذشته یعنی که مدرنیته
اروپایی مستقیم با هواپیمای به اصطلاح
بدون توقف نیومده در تهران بلکه یک مسیری
رو طی کرده از یک طرف از اروپا به عثمانی
از یک طرف از اروپا به قاهره از یک طرف از
اروپا به روسیه از یک طرف از اروپا پا
بهند و ما تجدی که داریم تجدیست از ورای
این میانجیها و اگر نتونیم بفهمیم این رو
اونوقت تجدی رو که بهش دلبستیم یک تجدد
کاملاً توهمی خواهد بود
ایدههایی که وارد شد در عصر مدرن و ما رو
مجبور کرد که واژههای جدیدی رو دربارش به
کار ببریم در حقیقت
باعث شد که ما مفاهیم مدرن رو به شکلی
بفهمیم که نه در سنت ما سابقه داشت و نه
اون چیزی بود که در اروپا به کار میرفت.
مثلاً کلمه امت، کلمه وطن، کلمه جمهوری،
کلمه قانون
همه اینها کلماتی بودن که ظاهراً در زبان
ما وجود داشتن اما نه به این معنا و نه به
صورت مفهوم. و نکته جالب اینه که ما الان
فکر میکنیم که کلمه ملت رو که ما به کار
میبریم یا کلمه مثلاً دولت رو که به کار
میبریم یا جمهوری رو که به کار میبریم
اینها ما در زبان فارسی چون اینا رو به
کار میبردیم در گذشته ما از اونها
استفاده کردیم در حالی که اینها کلماتی
هستن که حالا یا ریشه فارسی یا عربی دارن
میرن در عثمانی و از عثمانی میان سمت ما
یعنی کلمه کلمه قانون کلمه
تمدن کلمه
وطن کلمه جمهوری و حتی مشروطه اینا کلماتی
هستن که از عثمانی آمدن و این خیلی مهمه
که بدونیم که این اینها
با یعنی باز قضیه پیچیده تر از اون چیزیست
که به نظر میاد باید به اصطلاح تبارشناسی
بکنیم کلمه قانون
خیلی جالب هست که در عربی به قانون اساسی
میگن داستور یعنی کلمه فارسی رو به کار
میبرن ولی ما در فارسی کلمه قانون رو به
کار میبریم که در حقیقت عربی شده واژه با
اصلی یونانیست
یا دولت
یا کلماتی که حتی
ما
باهاشون زندگی میکردیم مثل فقه مثل شریعت
و فکر میکنیم که اینها همون کلمه مطیع
هستن که همون معنایی رو میدن که پیش از
این میدادن در حالی که کلمه اسلام، کلمه
حکومت، کلمه شریعت، کلمه فقه، کلمه علما،
کلمه روحان تمام اینها جدیدن. هر چیزی که
ما امروزه به کار میبریم هیچ نسبت به
اصطلاح مستقیمی با گذشته نداره. یعنی صورت
تحول پیدا کرده پیدا کرده گذشته است.
مثلاً روحانیت
به صورتی که در بعد از فتوای تنواکو به
وجود آمد وجود نداشت. اونچه که ما به
عنوان روحانیت میگیم کاملاً جدیده و باید
توجه داشته باشیم به این نکته. بنابراین
وقتی میگیم فقه این فقهی که الان میگیم یا
شریعتی که الان میگیم متفاوت هست از فقه و
شریعتی که قبلاً بودیم
و بعد میگیم قانون اروپایی یا قانون
به اصطلاح شریعت یهود همه اینها با اونچه
که ما در مورد خودمون به کار میبریم
متفاوت هست من خیلی سعی میکنم به سرعت
این تفاوتها رو بگم ولی
طبعاً در آینده ده به بخشهای مختلف
جمعهای مختلف این مسئله خواهم پرداخت.
در اسلام از اسلام شروع بکنیم در اسلام ما
چیزی به نام قانون نداریم.
قانون چیه؟ ویژگی مهم قانون
اینه که در وحله اول غیر شخصیه. یعنی
اینکه وقتی ما میگیم قانون داریم از چیزی
صحبت میکنیم که در مورد همه صدق میکنه و
و یک هر کس برای خودش نمیتونه قانون
بگذاره ولی در اسلام
ما با چیزی به نام اجتهاد مواجه هستیم و
چیزی به نام خلافت و عمارت که به شخص
اجازه میده که فرمان بده بدون اینکه که
نیازمند این باشه که اون فرمانش رو دیگران
تأیید بکنن. موقعیت او اون فرمان رو موجه
میکنه و بنابراین شما مثل الان با تعدد
مراجع مواجه هستید. آقای سیستانی یه چیزی
میگه و و در عمل هر کس میتونه مجتهد باشه
و طبق نظر شخصیش عمل کنه و دولت اسلامی یا
قدرتهای اسلامی میتونن به نام اسلام
احکامی رو صادر بکنن. بنابراین بسیار
بسیار شخصی و دلبخواهی میشه در عمل این
مسئله خیلی مهمه و من در آینده راجع بهش
صحبت خواهم کرد که در اسلام زبان سیاسی
زبانی نیست که زبان تفاهم و ارتباط باشه
به محض اینکه پیغمبر اسلام سر بری
میگذاره مسلمونها بر سر جانشینی او دعوا
میکنن و این جدال
وقتی که به نفع که یک طرف تمام میشه اون
وقت هست که اون طرف شروع میکنه به به
اصطلاح تلاش برای
توجیه مذهبی و توجیه شرعی او یعنی اول
شیعه و سنی درست میشه بعداً فقه شیعه و
سنی درست میشه اول عشائره و معتضله درست
میشه بعداً مکتب کلامی میشه اول دعوا
میکنن بعد برای اینکه به اصطلاح قدرت
خودشون رو موجه کنن به یک نظام به اصطلاح
پیچیدهای از احادیث و آیات و نمیدونم
عرف و اینها رو میسازن که اونو موجه
کنن. این به این معناست که زبان سیاسی در
اسلام هرگز نتوانست زبان ارتباط باشه. به
همین دلیل هم هست که
در اسلام ما هیچ موقع در تاریخ اسلام هیچ
موقع هیچ مسئلهای رو هیچ مسئلهای رو ما
با گفتگو حل نکردیم و توافق حل نکردیم.
بهخاطر اینکه زبانیست غیر گفتگویی. اول
قدرت شکل میگیره و بعد فرمان صادر میشه و
در حقیقت چنین نیست که اگر شما دلایل طرف
مقابل رو درش تردید بکنید یا تشکیک کنید
اون نظرشو عوض بکنید پس قانون به مفهومی
که در مفهوم متعارف کلمه در فرهنگ اسلامی
شکل نگرفت و این نکته بسیار مهمه از این
جهت که شکل نگرفتن زبان سیاسی در اسلام یا
زبان قانونی در اسلام موجب شد که قدرت
شخصی بمانه یعنی نهاد قدرت نهاد شخصیست
یعنی چه خلافت چه عمارت چه سلطنت در اسلام
کاملاً
به اصطلاح تکیه داشته به شخص سلطان به شخص
پادشاه به شخص امیر و شخصی شدن قدرت باعث
شده که نه تنها نهاد قدرت که نهادهای
اجتماعی و نهادهای به اصطلاح مدنی هم در
نتونن به وجود بیان. حتی روحانیت و علما
اینها هرگز نهاد نبودن
و این یعنی کهه جامعه نتونسته به شکل نهاد
خودش رو ببینه یعنی مشکل بسیار عمیق هست
خب من برای اینکه توضیح بدم
تفاوت بین
مفهوم قانون در این سه دین رو پیش از هر
چیز سعی میکنم که از
ایدهها و دیدگاههای لئو اشتراس فیلسوف
سیاسی نامدار قرن بیستم استفاده کنم.
اشتراس همونطور که میدونید یک فیلسوف
سیاسی بسیار مهمی هست از این جهت که تسلط
فوقالعادهای داره هم بر سنت فلسفی یونانی
و اروپایی و هم بر سنت
الهیاتی اسلام و مسیحیت و یهودیت و از این
جهت کسیست که میتونسته به خوبی در جایگاه
مقایسه قرار بگیره
اشراس
[گلویش را صاف میکند]
میگه که تمدن غرب د تا سرچشمه اصلی داره
یکی آتنه
که
حاصلش فلسفه است و یکی اورشلیمه که حاصلش
وحیه
و معتقده که اختلاف اصلی بین این دو بر سر
وجود خدا نیست بلکه بر سر منبع قانون
زندگیست یعنی در آتن فلسفه یعنی اون چیزی
که شما رو قادر میکنه و مشروعیت میده که
قانون بگذارید به قول کانت میگه فیلسوف
یعنی قانونگذار و در اورشلیم منبع
قانونگذاری مرجع قانونگذاری وحی در آتن
انسان باید مطابق اونچه عقلی کشف میکنه
زندگی کنه در اورشلیم انسان باید مطابق
اونچه که خدا فرمان داده. بنابراین نزاع
اصلی بین فلسفه و وحی بر سر قانونه.
حالا چرا اشتراس بر قانون تأکید میکنه؟
اشتراس میگه ویژگی ممتاز دین
و کتاب مقدس این نیست که به خدای واحد
ایمان داره بلکه اینه که خدا ارادهشو در
قالب قانون آشکار میکنه. به این به همین
دلیل هست که تورات در اصل یک شریعته.
وحی صرفاً اطلاع رسانی خدا به انسان نیست
بلکه فرمان دادن به انسانه.
اشتراس میگه که اگر فلسفه از این پرسش
آغاز میکنه که چه چیزی به طور طبیعی
عادلانه است وحی از این پرسش آغاز میکنه
که خدا فرمانش چیه؟ چه فرمانی داده؟
در یهودیت
از نظر اشراس یهودیت کاملترین تجسم مفهوم
دیواین لا یا قانون الهیست. در یهودیت
خدا قانونگذاره. تورات قانون اساسی
زندگیست. جامعه سیاسی و جامعه دینی از
همدیگه جدا نیستن و پیغمبر یعنی موسی تنها
آموزگار اخلاقی نیست بلکه قانونگذارم
هست. از این جهت یهودیت نمونه کامل یک
جامعه مبتنی بر قانون الهیست.
[صدای خرناس]
حالا اینو تو پرانتز بگم که وقتی که ما از
ضرورت دیدن تفاوتها صحبت میکنیم توجه
داشته باشین که وقتی میگیم سه دین یهودیت
مسیحیت اسلام یا میگن ادیان ابراهیمی یا
میگن ادیان توحیدی اینا همه به اصطلاح به
صورت کاملاً مسامحه اینارو بفهمید یعنی
این سه دین
هر کدوم توحیدی هستن ولی به یک معنایی هر
کدوم به معنای توحید که با اون دو د تای
دیگر کاملاً متفاوته اصلاً فراتر از اینه
وقتی که میگیم ۳ تا دین یهودیت مسیحیت
اسلام اینها به یک معنا دین نیستن یعنی
یهودیت به یک معنای دین هست که به اون
معنا در مورد مسیحیت صدق نمیکنه و مسیحیت
به یک معنا دین هست که در مورد اسلام صدق
نمیکنه یا وقتی که صحبت میکنیم از وحی
از پیامبری از خدا تمامی اینها کتاب مقدس
تمامی اینها باید مواظب باشید که مشابهت
لفظی شما رو فریب نده. همه اینها با
همدیگه تفاوت میکنن. ما با سه تا دستگاه
یا سه تا جهان کاملاً متفاوت روبهرو
هستیم.
میایم به سم و این رو من قبلاً هم راجع
بهش صحبت کردم ولی باز هم صحبت خواهم کرد.
اشتراست میگه که فیلسوف و پیامبر دو شیوه
متفاوت برای رسیدن به حقیقت دارن. فیلسوف
میگه که چرا من باید این قانون رو بپذیرم
و بعد میره سراغ استدلال فلسفی اما مؤمن
میگه که
من این رو میپذیرم چون خدا چرا این فرمان
داده به همین دلیل فلسفه نمیتونه صرفاً
درون شریعت حل بشه و شریعتهم نمیتونه به
استدلال فلسفی تقلیل پیدا بکنه یعنی از
نظر اشتراک در فلسفه و دین درسته که با هم
اختلاف نظر دارن ولی ولی این دعوا هرگز به
نفع یکی تم فصله پیدا نخواهد کرد.
در مسیحیت جایگاه قانون دگرگون میشه.
مسیحیت با محوریت شخص مسیح و تفسیر پلسی
رابطه تازهای با شریعت برقرار میکنه.
یعنی مسیح میگه که تاکنون شما چون مسیح هم
یهودی بود دیگه. مسیح میگه تاکنون شما به
شریعتی عمل میکردید که به شما بر شما
نازل میشد و شما گفته میشد از اکنون باید
شما به شریعت دلتون عمل کنید یعنی قانون
از یک امر بیرونی درونی میشه و در عین حال
قانون دیگه مرکز مطلق حیات دینی نیست بلکه
ایمان و فیض اهمیت بیشتری پیدا میکنه
براتون حالا یه بخوام به زبان اسلامی بگم
در قرآن دیدید که این تعبیره ان الذین آمن
و عمل الصالحات ها ایمان میارن و عمل صالح
میکنن خب در م در یهودیت شما برای اینکه
رستگار بشین باید عمل صالح بکنید عمل صالح
یعنی عمل به فقه عمل به شریعت میزان به
اصطلاح راه شریعت خودش یعنی راه شریعت به
معنای به اصطلاح لغویش دیدیم که در
رودخانهها
در فاصلههایی مشخصی شما میبینید که یه
راهی هست از بالا به پایین که شما
میتونید برید کنار رودخونه. گدار میگن به
فارسی. شریعت در حقیقت گداره. یعنی راهیست
به سعادت یا راهیست به رستگاری. ولی در
یهودیت این رستگاری بدون عمل انجام صورت
نمیگیره. در مسیحیت ایمان اهمیت پیدا
میکنه و ایمان و فیض الهی گریس
بسیار
به اصطلاح وزنشون بیشتر میشه از احکام
شرعی و به همین دلیل هست که قانون اخلاقی
جای بسیاری از احکام شریعت رو میگیره و
یه تحول عظیمی ایجاد میکنه که موجب میشه
که در آینده یعنی راه سکولاریسم با مسیحیت
آغاز میشه. سکولاریسم با مسیحیت آغاز میشه
اصلاً
یعنی وقتی که شما به جای اینکه به قانونی
از بیرون عمل کنید به قانون وجدانتون عمل
بکنید و ایمان مهم بشه در حقیقت راه باز
میشه برای اینکه بین قانون الهی و قانون
زمینی به قول آگوستین شهر خدا و شهر دنیا
تمایز ایجاد بشه در اسلام
یک اسلامم یک دینیست مبتنی بر قانون الهی
و مثل یهودیت جامعه رو بر محور شریعت قرار
میده اما
از نظر سیاسی اسلام
به اصطلاح از نظر سیاسی هم اسلام به
یهودیت نزدیکتره اما این تفاوت هست که
حالا بعداً توضیح خواهم داد که یهودیت
یک قانون دین شریعته بدون دولته یعنی تا
حالا قبل از اسرائیل اسرائیلم دولت یهودی
نیست یعنی دولت همه یهودیان نیست یعنی
[گلویش را صاف میکند] یهودیت یک شریعتیست
بدون دولت اسلام یک دولتیست که شریعت
ایجاد میکنه یعنی اسلام اول تبدیل میشه
به حکومت بعد شریعت رو ایجاد میکنه و
شریعت در حقیقت ساخته حکومته یعنی همین
قرآن
ساخته اون چیزی نیست که بر پیغمبر نازل
شده بلکه اون چیزیست که حکومت ساخته یعنی
این چیزی که ما در دستمون میبینیم این یک
به اصطلاح فرآورده انسانیست و حکومتها
که حالا من تو بحث
رومی برگ بیشتر توضیح میدم اینو
ولی
اگه برگردیم به اشتراس اشراس میگه پیامبر
و فیلسوف هر دوشون مدعی هدایت انسان هستن
اما دو راه متفا متفاوت
یکی قانون میاره فرمان الهی رو ابلاغ
میکنه جامعه رو بنیان میگذاره ولی
فیلسوف حقیقت رو با عقل جستجو میکنه و
هیچ قانونی رو صرفاً به دلیل انتصابش به
خدا نمیپذیره بلکه اونو میسنجه. یه نکته
دیگه همتون بگم که در یهودیت انسان مثل
اسلام نیست. در اسلام انسان کاملاً در
برابر خداوند
بیاراده است. تسلیم. یعنی مفهوم رابطه
انسان و خدا در اسلام رابطه بنده و
اربابه. خود کلمه عبد و عبادت و اینها
یعنی رابطهای که بین اربواب بنده است و
شما در برابر خداوند هیچگونه
مجال چون و چرا کردن یا شک کردن یا تردید
کردن ندارید هرچه گفت باید عمل بکنید در
یهودیت چون این نیست یهودیها با خداوند
بنی اسرائیل با خداوند ماجرا میکنن با
خداوند به اصطلاح قر میزنن نه در برابرش
میایستن باهاش بحث میکنن کنن و و اینطور
نیست که فرمان خداوند رو همون طور که هست
بپذیرن این رابطه
تفاوت رابطه انسان و خداست در نظر داشته
باشید که خدای یهودیها خدای یک قومه
یهوهست خدای همه انسانها نیست خدای اسلام
خدای به اصطلاح انسانه یعنی همه انسانها
رو معتقده که
آفریده ولی ولی در
مسیح در یهودیت یهوه خدای قوم بنی
اسرائیله و اونها رو رستگار میکنه. حالا
این همه اینها تفاسیر متعددی داره ولی
تفاوتشو فقط در نظر بگیرید. [صدای خرناس]
خب
یکی از مهمترین متفکرانی که در این زمینه
نظراتش بسیار مهمه یک فیلسوف و متعل
فرانسویست. به نام قمیق که ۴ سال پیش فوت
کرد و این علاوه بر تسلط حیرتانگیزش بر
فلسفه یونان و فلسفه
به اصطلاح اروپایی بر سه تا سنت یهودیت و
مسیحیت و اسلام یک تسلط فوقالعادهای داشت
و به همین دلیل میتونست اینها رو در یک
چارچوب بسیار وسیع و در یک قاب بسیار
بزرگی ببینه و پروژههایی که داشت بسیار
به ما کمک میکنه که به خیلی از مسائل رو
راجع به خودمون بفهمیم.
از جمله مسئله
دین، مسئله قانون، مسئله فلسفه، مسئله
انسان یکی از کتابهاش حالا میگم کار او
پروژهایست یعنی کتاباشو باید با هم خوندن
یک به اصطلاح ترتیب
تحقیقی ولی یکی از کتاباش که من فایلشو
قرار خواهم داد در واقع فلسفه
عنوان فرانسهش هست للولاد دیو
قانون خدا و اون
به اصطلاح زیر عنوانش هست تاریخ فلسفی یک
ائتلاف
الیانس که به انگلیسی به عنوان لا گاد
فلاسف وریا
منتشر شده هر دو رو من براتون میگذارم در
واقع فلسفه رمی برگ میگه که پرسش از قانون
خدا یکی از بنیادیترین پرسشهای تاریخ
تمدن غرب و خاورمیان است. توجه داشته
باشید که ما خیلی از یونان که صحبت
میکنیم و از فلسفه که صحبت میکنیم مبادا
این تصور بره که تمدن از یونان آغاز میشه
بهعکس تمدن از به اصطلاح بینالنهرین آغاز
میشه قانون در اینجا متولد میشه نوشتار در
اینجا متولد میشه و بسیاری چیزهای دیگه در
یونان یک مرحله به اصطلاح نقطه عطفه اما
تمام اینها در یعنی اون چیزی که امروزه
بشر شر پایههای زندگیش هست. تمام اینا
ابتدا در بینالنهرین به وجود اومدن.
بسیاری از پژوهشگران از نظر
به غتی که مقایسه میکنن یهودیت و مسیحیت
و اسلام رو بیشتر تأکید میکنن بر مفاهیمی
مثل توحید، نبوت، سنت دین در نوع
رابطهایست که بین خدا، قانون، طبیعت، عقل
و جامعه برقرار میشه. بنابراین
کتابی که
به اصطلاح عنوانش رو گفتم یک کتابی نیست
در تاریخ ادیان بلکه تاریخ یک ایده است.
ایدهای که آیا خدا برای انسان قانون وضع
کرده یا نه و اگر چنین هست این قانون چه
نسبتی با عقل و سیاست داره و در حقیقت
دیدن تاریخ از خلال یک مفهوم بسیار بنیادی
و اون مفهوم قانون هست.
میگه که اصطلاح قانون خدا د لا آف گاد در
هر یه هر سه این دینها معنای واحدی نداره
در یهودیت تورات در سنت یونانی نماس در
سنت لاتینی لکس در اسلام شریعت اینا هر
کدوم که ما امروزه همه اینها رو به قانون
برمیگردونیم از نظر تاریخی و فلسفی
مفاهیم کاملاً متفاوتی هستن
به میگه که تمدنها رو میشه از طریق تصوری
که از قانون دارن فهمید. عبارت دیگه اگر
شما بخواید تفاوت بین یهودیت و مسیحیت و
اسلام رو در یک نقطه مرکزی خلاصه کنید
باید ببینید که هر کدوم از اینها به
قانون چه به اصطلاح چگونه میاندیشیدن و
ببینیم که ببینیم که در برابر پرسشهایی
مثل آیا خدا قانونگذار است هر کدوم از
اینا چه پاسخی میدن یک طرف یا اینکه آیا
قانون متن مقدسه آیا قانون عقلانی نیست یا
صرفاً وحیانیه آیا قانون برای همه
انسانهاست یا برای یک جامعه خاصه آیا
قانون رو بشناسه یا نه همه اینها اگر شما
در مسیحیت و یهودیت و اسلام سراغشون برین
پاسخهای کاملاً متفاوتی بودن
من اون بخشها رو که به غس
زمینه یعنی مفهوم قانون در جهان یونانی و
اینها اشاره میکنه و بعد روم من اشاره
نخواهم کرد ولی بدونید که خیلی مهمه به
دلیل اینکه وقتی ما از مسیحیت حرف میزنیم
در حقیقت از دینی حرف میزنیم که تبدیل شد
به دین امپراتوری و
در اون امپراتوری یک سیستم قانونی بسیار
پیچیدهای تدوین شد که
جهان مدرن بر و نظام حقوقی مدرن از دل اون
برآمد یعنی برخلاف اسلام که یک سیستم
حقوقی واحدی داشت که فقه بود در
مسیحیت و در اروپا یک سیستم چندگانه اگر
نه چندگانه دوگانه به وجود آمد که امکان
میداد که شما بین قلمرو خداوند و قلمرو
انسان بین شهر خدا و شهر انسان بین
مشروعیت دینی و مشروعیت زمینی تمایز قائل
بشیم این امر
باعث شد که درکی که جامعه از خودش داره
درکی که جامعه از اقتدار و قدرت داره
کاملاً متفاوت بشه
در حرفه این دینها خداوند عادله
بنابراین مسئله عدالت یک مسئله بسیار مهمه
و طبیعتاً هر کدوم از اینها در مورد
قانون تفسیر قانون شیوه خوندن میدونید که
این
در ادیان بودن که به ما خواندن یاد دادن
به ما تفسیر کردن یاد دادن به ما فهمیدن
یاد دادن
و در نتیجه شما در هر کدوم از این دینها
یک شکل شکل دیگری میخونید.
در شریعت یهود
همون طور که گفتم قانون و قوم با هم پیوند
میخورن. یعنی تورات مخاطبش همه انسانها
نیست بلکه قوم اسرائیل هست و شریعت یهودی
ذاتاً با یک جامعه تاریخی مشخص میشه و
پیوند میخوره و جهانی بودن خدای اسرائیل
به معنای جهانی بودن احکام تورات نیست به
همین دلیل در سنت یهودی بین احکام ویژه
بنی اسرائیل و قواعد اخلاقی مثل
احکام نوح
تمایز گذاشته بشه و اینرو هم در نظر
بگیرید که جریان شکلگیری قانون در یهودیت
کاملاً بدون دولت بدون اقتدار دولت صورت
گرفته بنابراین اونها نظام و نهاد نه
تنها الهیاتشون بلکه نهادهای دینیشون هم
کاملاً متفاوته
یه سؤالی که میکنه بغک اینه که چطور میشه
که یک قومی
طی ۲۰۰۰ سال بدون دولت و سرزمین باقی
بمونه.
جوابش اینه که چون اون قوم بر اساس قانون
[گلویش را صاف میکند] تعریفی شد نه بر
اساس جغرافیا
و میدونید که یهودیها در قرن بیستم برای
تأسیس اسرائیل یک کاری که کردن احیا زبان
مرده عبری و تبدیل اون از یک زبان خاص
دینی به یک زبان کاملاً سکولار بود و این
بدون این به اصطلاح روح قانون در میک
یهودیت امکان نداشته.
بعد از ویرانی معبد و پراکندگی یهودیان،
قانون جای سرزمین رو میگیره. کنیسه جای
معبد رو میگیره. خاخام جای کاه کاهن رو
میگیره. تفسیر جای قربانی رو میگیره و
در نتیجه یهودیت میتونه بدون دولت
استمرار پیدا بکنه. از نظر بغگ این ویژگی
در تاریخ تمدنها کمنظیر هست.
بحث بعدی قانون و تفسیر هست که سنت خاخامی
بسیار اهمیت پیدا میکنه. در یهودیت قانون
هرگز صرفاً یک متن مکتوب نیست. قانون
همواره با تفسیر زنده است. به همین دلیل
میشهنا و تلمود مکمل توراتن نه رقیب اون.
یعنی پرسش کردن از قانون خودش بخشی از
وفاداری به قانونه.
این ویژگی به اصطلاح استثنایی که گفتن و
یکی از بزرگترین نوعآوریهای یهودیت
همینه که قانون رو به موضوع دائمی گفتگو و
استدلال تبدیل کردیم
و در یهودیت عدالت پیش از اطاعت قرار
داره. یعنی در کتاب مقدس اشاره میکنه که
همونطوری که گفتم انسان با خدا وارد گفتگو
میشه. یعنی چه وارد گفت ما خدا بحث
میکنه؟ یعنی چی بحث میکنه؟ یعنی یه یک
ارزشهایی هست که اون ارزشها مستقل از
خدا اراده خداوند هستن و اون بر اساس اون
معیارها خداوند رو به اصطلاح ازش سؤال
میکنه، ازش مسئولیت میخواد میگه تو چرا
این کارو کردی؟ چرا این به اصطلاح فلان
عملو انجام دادی؟ چون این کار ناعادلانه
بود.
یکی از به اصطلاح نمونههای برجستهش
گفتگوی ابراهیم درباره نابودی صدم هست که
ابراهیم از خدا میپرسه آیا داور
همه جهان عدالت نخواهد کرد؟ این نشون میده
که در یهودیت رابطه انسان با قانون صرفاً
اطاعت کورکورانه نیست و در سنت یهودی
عدالت خودش معیاری برای فهم قانون هست.
من خیلی سریع رد میشم از این به اصطلاح
بحث و میریم به سراغ مسیحیت. مسیحیت در
حقیقت با
چون مسیح و کسانی که هواریون مسیح بودن
کسانی بودن که یهودی بودن. بنابراین
اونها کسانی بودن که
به جای اینکه مثل
سنت خودشون قانون رو در مرکز رابطه خدا و
انسان قرار بدن ایمان رو قرار دادن و
در حقیقت
در مسیحیت بنیان مسیحیت نه بر قانون بلکه
بر شخص عیسی مسیح بنا شده در مراسم عشای
ربانی هم شما وقتی که شراب و نان میخورید
در حقیقت اون شراب تمثیلیست از خون مسیح و
نان گوشت مسیح و شما با نوشیدن و خوردن
شراب و نان با گوشت مسیح و خون مسیح یکی
میشید و در جزئی از کالبد اون قرار
میگیرید همون طوری که خداوند به شکل مسیح
تجسد پیدا کرد شما هم از راه مراسم اشاع
ربانی با او یکی خواهید شد توجه داشته
باشید که
به اصطلاح مفهوم کامیونیتی
و کامینیون که در اصل مسیحین
در مورد کلیسا و جامعه مسیحی به کار میده
یعنی مشارکت مشارکت در چی مشارکت در خون
مسیح در
به همین دلیل هست که انجیل به هیچ وجه
همتای تورات یا قرآن نیست تورات و قرآن هر
دوشون متنی هستن که احکام فراوانی در
اونها آمده اما اناجیل عمدتاً روایت
زندگی مرگ رستاخیز و تعلیم ایسان و کتاب
قانون به مفهوم فقهیش نیستن علاوه بر
اینکه اناجیل اصلاً
از سوی خدا نازل نشدن بلکه نوشتههای
هواریون مسیح هستن
و در
کتاب مقدس هرگز عیسی خودش رو قانون گذار
جدید معرفی نمیکنه در اسلام میدونید که
بارها تأکید میشه که محمد خاتم انبیاست
و ادیان پیشین نصب شدن ولی در کتاب مقدس
چنین نیست یک جا در انجیل متا آمده که
گمان نبرید که آمدهام تا شریعت یا
پیامبران را منسوخ کنم نیامدهام تا منسوخ
کنم بلکه تا به کمال برسانم این بسیار
جمله تعیین کنندهایست به خاطر اینکه عیسی
شریعت موسی رو نفی نمیکنه اما اون رو در
افقی تازه میفهمه افقی که در اون معنای
های درونی و غایت اخلاقی شریعت برجسته
میشه.
انجیل بنابراین کتاب قانون نیست. انجیل
هیچ موقع به صورت یک قانون اساسی یا کتاب
فقه عرضه نشده. در انجیل قواعد عبادت
بسیار اندکن. مقررات قضایی تقریباً وجود
نداره. قانون مدنی تنظیم نمیشه. نظام
کیفری تدوین نمیشه و این از نظر برک اصلاً
اتفاقی نیست. بلکه ویژگی ذاتی مسیحیته.
خب به میپرسه اگر دین کتاب قانون نباشه
پس جامعه چطور اداره میشه؟ پاسخ مسیحیت
آغازی میدونید که مسیحیت برای ۴۰۰ سال در
گریز و در تعقیب بود یعنی یک
مذهب یا یک جامعه تحت آزار و تحت تعقیب
بود و به همین دلیل بود که
مسیحیان مجبور بودن که برای عبادت و برای
زندگی به کوهها و جاهایی دور از شهر به
پناه ببرن و سومعهها ها در حقیقت به خاطر
همینه و در طی ۴۰۰ سال مسیحیت و الهیات
مسیحیت
دور از قدرت و در برابر قدرت و در
با یک ایمان بسیار قوی ساخته شده تفاوت
هست بین مارتریدم یا شهادت در مسیحیت و
شهادت در اسلام در اسلام شهادت با جهاد
پیوند خورده یعنی به میگه که شما برو دشمن
اسلام رو بکش اگرم کشته شدی شهیدی ولی در
مسیحیت شهید به به این معنا نیست. شهید به
این معناست که اگر تو ایمان به خدا داری
در برابر هرگونه آزار و رنجی تو باید
مقاومت بکنی و اگر کشته شدی تو شهید هستی.
پس کسی که در مسیحیت شهید نامیده میشه
کسیست که تا پای جان بر سر ایمان خودش
ایستاده.
خب بنابراین سؤال این میشه که اگر در
مسیحیت دین کتاب قانونی نداره جامعه چطور
اداره میشه
بقک میگه که در جامعه در مسیحیت اولیه
حکومت سیاسی و جامعه ایمانی جدا بودن اصلا
ا قدرت ننداشن به اصطلاح در خود
انجیل هم هست که میگه مال عیسی میگه مال
قیصر را به قیصر بدهید و مال خدا را به
خدا یعنی اینکه شما در مورد مسائل
زمینیتون تحت قوانین حکومت عمل بکنید و در
مسائل
اخلاقی و مسائل معنویتون طبق تعالیم مسیح.
این به معنای سکولاریسم مدرن نیست که ما
امروزه میفهمیم بلکه به معنای گشوده شدن
امکان تمایز بین اقتدار دینی و اقتدار
سیاسیه. در نتیجه دولت میتونه قانون مدنی
خودشو داشته باشه بدون اونکه کلیسا رو
بدون اینکه کلیسا لزوماً قانونگذاری
سیاسی رو به عهده بگیره. یعنی د تا اقتدار
کاملاً متفاوت میتونن به صورت مستقل در
کنار همدیگه زندگی بکنن.
در اینجا بق اشاره میکنه به اون چیزی که
بعدها بهش میگن حقوق کلیسایی کنونلا در
برابر کامنلا کامنلا اون قانونیست که
حکومت میگذاره و ولی کن لا حقوق
کلیساییست اما این حقوق کلیسایی با شریعت
موسی یا شریعت اسلامی به هیچ وجه هیچگونه
شباهتی نداره حقوق کلیسایی عمدتاً برای
تنظیم حیات درونی کلیسا و سازمان روحانیت
تدوین شده و به هیچ وجه کاری به اداره
عرصه عمومی جامعه نداره. به همین دلیله که
قانون کلیسایی کاملاً یه جایگاه متفاوتی
رو نسبت به شریعت پیدا میکنه.
خب
من فکر میکنم که بحث ما خیلی طول خواهد
کشید. من یه ۱۰ دقیقه دیگه این بحثو تمام
میکنم و فردا این رو ادامه خواهم داد تا
اینکه
در حقیقت هم سخن معناداری گفته باشیم و
همچندان ملال ایجاد نکرده باشیم.
اینجا به یکی از مهمترین دستاوردهای
مسیحیت لاتینی اشاره میکنه و اون نظریه
قانون طبیعیه. نچرالله.
در سنت یونانی عقل میتونست نظم طبیعت رو
بشناسه.
مسیحیت این ایده رو از طریق آگوستین و بعد
سنتاکوینس با الهیات پیوند میده. در نتیجه
انسان حتی بدون دسترسی به وحی میتونه
برخی از اصول بنیادین اخلاق و عدالت رو از
راه عقل بفهمه. این تفاوت بسیار بسیار
بنیادی مسیحیت و اسلامه که باعث میشه ما
در مسیحیت فلسفه مسیحی داشته باشیم ولی در
اسلام فلسفه اسلامی به اون معنا نداشته
باشیم. یعنی چی؟ یعنی در مسیحیت وقتی که
شما مسیحی هستی و متعل هستی همه چیز رو
منحصر نمیکنی به استدلالهای کلامی، بلکه
بسیاری از مسائل دیگه هست که شما با
معیارهای عقلانی اونها در مورد اونها
داوری میکنی. در نتیجه در مسیحیت فلسفه
به رسمیت شناخته میشه و اساساً فلسفه با
مسیحیت هست که از مدرسه بیرون میاد و
عمومی میشه.
و ما الان فیلسوفان غربی در عین اینکه
مسیحین فیلسوفم هستن حتی در اینی که متعلن
فیلسوفم هستن برای ما قابل فهم نیست یعنی
کسانی مثل پل ریکورد کسانی مثل هایدیگر
کسانی مثل یاسپرس کسانی مثل حتی مثل آرنت
اینا کسایی هستن که در عین وابستگیشون به
سنت الهیاتی و فیلسوفم هستن یعنی شما
میتونید بدونین که م یهودی باشه یا مسیحی
باشید با اونها وارد گفتگوی فلسفی بشید
و این همزیستی این دو تا با هم در حقیقت
انقدر امکانات
کاملاً استثنایی رو ایجاد کرده که به تمدن
مدرن انجام میده بنابراین تمدن مدرن تمدنی
نیست که از دین خارج شده باشه و با نفی
دین و با رفتن تکیه انحصاری با عقل به
وجود آمده باشه بهعکس تمدن مدرن محصول
گفتگو تعامل همزیستی و در حقیقت تنش
غیر قابل
پایان دادن هست یعنی اونچه که اون
تنشهایی که وجود داره مدام
باز تولید میشه و در نتیجه جامعه متحول
میشه جهانشون متحول میشه بدون اینکه پایان
پیدا بکنه
در نتیجه بسیاری از اون چیزی که بعدها در
پیدایش حقوق طبیعی مدرن حقوق بشر و فلسفه
سیاسی جدید به وجود میاد اینا وامدان
مسیحیته اگر لوتر
جنبش پروتستانتیسم رو راه نیانداخته بود و
در حقیقت مفاهیمی رو مثل وجدان اخلاقی
جایگزین کلیسا نکرده بود اصلاً مدرنیته به
وجود نمیامد بنابراین
مدرنیته محصول
تاری و یک سنت چندگانه است یک طرفش یونان
باستانه یک طرفش روم باستانه ولی دو طرف
دیگهش مسیحیته و یهودیت و بدون مسیحیت و
یهودیت اصلاً هیچ معنایی نداره
سنتاگلین
که اولین قدیس بسیار مهم و تأثیرگذار در
تاریخ مسیحیست حلقه واسطه بین کتاب مقدس و
فلسفه یونانی و آگوستین تلاش میکنه که
نشون بده قانون زمینی وجود داره قانون
الهی هم وجود داره در کتاب شهر خداش اما
همه این قوانین باید در نهایت با عدالت
الهی هماهنگ بشن و معتقده که دولت حتی اگر
مسیحی نباشه برای حفظ نظم اجتماعی ضروریست
خب این بعداً راه رو برای پذیرش استقلال
نسبی سیاست
فراهم میکنه
یک سؤالی که اینجا مطرح میشه که حال چهار
قانون چهار قانونی که آگوستین
برمیشماره و از هم جدا میکنه یکی قانون
ازلی یکی قانون طبیعی یکی قانون انسانی و
یکی هم قانون الهی وحیانی این حالا کهه
اینا چه معنی میده رو بذاریم برای بعد ولی
این تقسیمبندی اوج سنت حقوقی مسیحیست که
در اون عقل طبیعت وحی و قانون سیاسی در یک
سامان به اصطلاح هماهنگی با همدیگه
عمل میکنن و با همدیگه در حقیقت داد و
ستدن به بیان دیگه
اگر بپرسیم که مسیحیت چرا شریعت جدیدی
نیاورد
بغ میگه که این کلید فهم تاریخ غربه میگه
اگر مسیحیتم مثل یهودیت یا مثل اسلام یک
مجموعه کاملی از قوانین اجتماعی و سیاسی
رو عرضه کرده بود. احتمالاً امکان
شکلگیری نظامهای حقوقی مستقل دولتهای
سکولار و فلسفه سیاسی مدرن به شکل به
اصطلاح شناخته شده امروزیش فراهم نمیشد.
به بیان دیگه فقدان یک شریعت جامعه مسیحی
بود که فضایی ایجاد کرد که در اون قانون
مدنی هم بتونه مسیر نسبتاً مستقلی رو طی
بکنه. خب البته میدونید که اینا هیچکدوم
بر اساس تصمیم و برنامهریزی آگاهانه نیست
بلکه پیامدهاییست که از نظر تاریخی
ساختارهای الهیاتی اونها ایجاد میکنه.
خب من اینجا متوقف میشم بعد فردا میریم
سراغ اسلام و بعد دوباره مقایسه میکنیم
بین اسلام مسیحیت و
یهودیت و همچنین نسبت اینها رو در
ارتباط با دولت مدرن و در ارتباط با
حقوق مدرن و مسئله سکولاریسم و دموکراسی
خواهیم سنجید. من اینجا متوقف میشم و در
خدمت دوستان هستم.