آیا ما ایرانی‌ها استثنا هستیم و ایران فرق می‌کند؟ قبیله، جامعه و ملت: درس‌هایی از آمریکای لاتین

فکر می‌کنیم ما هم استثناییم. مشکلات ما، وضعیت ما استثناست و مطلقا احساس نیاز به آموختن از تجربه دیگران نداریم. هر موقع که شما بحث از به اصطلاح تجربه جهانی یا تفکر جهانی راجع به وضعیت خودمون می‌شنوید، جا یک جواب کلیشه اینه که ایران فرق می‌کنه. ایران کاملاً فرق می‌کنه. این ایران کاملاً فرق می‌کنه یک شگردیست برای فرار از مسئولیت فکر کردن و برای فرار از مسئولیت آموختن و برای سماجت بر انجام کاری که به هیچ وجه قابل توجیه نیست و می‌تونه نتایج فاجعه داشته باشه یکی از کسانی که یکی از نویسندگانی که در عین حال سیاستمدار هم بود و به سیاست هم مدام می‌اندیشید و دربارش می‌نوشت. یوسا هست نویسنده آمریکای لاتین که چند سال پیش فوت کرد یه کتابی داره به نام موج آفرینی یک خیلی جالبه به خاطر راجع به انقلاب‌ها و جنگ‌هاییست که در آمریکای لاتینه و ما باید به تجربه اونها توجه کنیم بسیار مهمه و میگه که در نیکاراگوئ وقتی که نیروهای به اصطلاح مخالف نتونستن حکومت رو دیگه عوض کنن و بعد جنگ شد اونها در زمانی که جنگ بود از اون دولت مهاجم یا کشور مهاجم انتظار داشتن که اونها حکومتم عوض کنن براشون یعنی در حقیقت اون‌ها ها فکر نمیکردن که این این حرف بسیار جاهلانه‌ای که ایران فرق می‌کنه با جمهوری اسلامی این جنگ جمهوری اسلامیه این آدم‌ها از حداقل شعور سیاسی بیهر که هیچ ملتی با ملت‌های دیگه جنگ نمی‌کنه. هیچ مردمی به جنگ مردم دیگه نمیره. همه جنگ‌ها جنگ دولت‌هاست. هیچ جنگی جنگ ملت‌ها نیست. بنابراین اینکه ما نمی‌جنگیم جمهوری اسلامیه این حرف حرف ابلهانه‌ایست. اما یک سری پیامدهایی داره که اون پیامدها دامن‌گیر خودمون میشه. یعنی ما یک تفکیک کاملاً نادرستی می‌کنیم بین ایران و جمهوری اسلامی و بعد میگیم که ما به به اصطلاح برای عشق به ایران و برای حفظ به ایران می‌خوایم جمهوری اسلامی رو از بین ببریم در حالی که کار عکس می‌کنیم. ما برای از بین بردن جمهوری اسلامی حاضریم ایرانم نابود بکنه و این و این داره اتفاق میفته. یعنی حاضریم که جمهوری اسلامی از بین بره حتی به قیمت که ایران در خاک سیاه بج نمی‌تونیم بر به اصطلاح هیجان‌های گاهی به حق و عواطف به اصطلاح برانگیختمون تسلط پیدا بکنیم تا قضاوت عقلانی بکنیم قضاوت سنجیده بکنیم اون چیزی که کشورهای به اصطلاح دموکراتیک رو کشورهای دموکراتیک کرد یک مقاله این راجع به نیکاراگواست و اجازه بدید من برای شما یه تیکه‌هایشو بخونم ببینید چقدر شبیه ماست چقدر دردناکه واقعاً چقدر دردناکه میگه که در نیکاراگوئه میگه در بیشتر انقلاب‌ها رسمو است که پیش از پیروزی، پویایی و کشش آنها بر انگیزه آزادی، نفرت از مستبد، سرکوبی و سانسور متمرکز شود. وقتی به قدرت رسید، تساویطلبی انگیزه دیگری می‌شود. به ناگزیر در نقطه این دو انگیزه با هم در ستیز می‌شوند. چنانکه در نیکارگویه اتفاق افتاد. چون این نکته مصیبت‌باریست که آزادی و برابری سخت ضد یکدیگرن. پیشرفت حقیقی به بهای قربانی کردن یکی از این‌ها به دست نمی‌آید. مثلاً عدالت اجتماعی بدون آزادی یا آزادی طعم با استثمار بلکه از راه یافتن موازنه بی‌ثباتی بین این دو آرمان است که دقیقاً دافع یکدیگرن. اما تاکنون هیچ انقلاب سوسیالیستی نتوانسته است به این موازنه دست یابد. [صدای خرناس] در نیکاراگوئ انقلابیونی که پس از مبارزه شجاعانه علیه یک سلسله دیکتاتور قدرت را به دست گرفتند عقیده داشتند که می‌توانند بدون رعایت موازین قانونی دست به هر کاری بزنند. شبیه اپوزیسیون ما فکر می‌کردن می‌توانند زمین‌ها را دوباره توزیع کنن به اشتغال کامل برسند صنعت را گسترش دهند. قیمت خوراکی‌ها و حمل نقل پایین بیاورن به نابرابری خاتمه دهند امپریالیسم رو شکن کنن محترم‌ترین چهره در میان بنیانگذاران آنها متقاعدشان کرده بود که اگر کسی قوانین تاریخ را بداند و مطابق علم عمل کند مثل آقای پهلوی به راحتی می‌تواند به آن شکل کرد. ۵ سال و ۶ ماه بعد تازه کشف می‌کنن. بعضی‌ها بیشتر بعضی‌ها کمتر که دیگر کسی نسبت به این موضوع شک دارم که کور باشد که سکه که دگرگون کردن یک جامعه دشوارتر از شبیه خون زدن و حمله کردن به سربازخانه‌ها و بانک‌هاست زیرا قوانین فرضی تاریخ وقتی با شرایط وحش شیانه کشورهای توسعه نیافته گوناگونی رفتار انسان و محدودیت‌های سرنوشت‌ساز حاکمیت مل فقیر و کوچک که از رقابت بین دو ابرقدرت نشد روبهرو می‌شود اعتبارش را از دست می‌دهد. در گفتگوهایی که با رهبران ساندنیست‌ها داشتم، بالاتر از همه در ملاقات‌های غیررسمی اغلب متوجه می‌شدم که آن‌ها رفته رفته هنر بورژوایی سازش را آموخته‌اند. آنکه بهتر از همه آموخته فرمانده دنیل ارتگاست. بعد میگه که این‌ها نظر من این بود انقلابیون با هم اختلافشون شده بود دیگه پرزیدنت ریگان از قول چیز میگه از قول اردتگا میگه میگه که قسمت مشکل مذاک قسمت مشکل مذاکره با ایالات متحده است. همه مشکلات از اینجا آب می‌خورد. پرزیدنت ریگان هنوز هم می‌خواهد ما را در هم بشکند. وانمود می‌کند که می‌خواهد مذاکره کند. اما بعد مانند کاری که در مانسانیو کرد پس می‌کشد. طالب مذاکره نیست بلکه می‌خواهد ما تسلیم شویم. ما گفته‌ایم که آماده‌ایم کوبایی‌ها و روس‌ها و مشاوران دیگر را اخراج کنیم. هرگونه کمک نظامی را به جنبش سالوادور عقب بیاندازیم. تنها چیزی که در مقابل می‌خواهیم این است که به ما حمله نکنند و ایالات متحده از تأمین اسلحه و منابع مالی‌دار و دسته‌هایی که برای کشتن ما می‌آیند قلات ما را آتش می‌زنن و ناچارمان می‌کنن حجم عظیم منابع مالی انسانی و اقتصادی خود را که سخت برای توسعه به آن نیاز داریم هدر دهیم دست بکشد و دیگر به دنیا لاف و گذااف نزند میگه وقت نشد که بگویم به نظر من مذاکره با ایالات متحده کمتر از مذاکره با مخالفان زحمت دارد ه یعنی الان جمهوری اسلامی حاضره با آمریکا مذاکره کنه ولی حاضر نیست با مخالفان خودش حاضر نیست میرحسین موسوی رو از زندان میاره بیرون و همین طور به عکس یعنی آقای پهلوی حاضره با کسی که در حقیقت در جنگ کاملاً غیرقانونی و نابرابر با ایران هست کامل حاضره با او متحد بشه ولی حاضر نیست که با کسانی که نیروهای مخالفن مذاکره بکنن چون وقتی دولت ایالات متحده دریابد که کنتراها نمی‌توانند ساندنیس‌ها را براندازند و تهاجم مستقیم برای هدف دموکراسی در سایر نقاط آمریکای لاتین فاجعه بار خواهد بود. احتمالاً با نیکاراگوئه بر آنچه در نهایت دغدغه اصلی اوست مذاکره خواهد کرد. آنچه نمی‌توانند به این آسانی بدهند چیزیست که مخالفان می‌خواهند دموکراسی کامل یعنی سهیم شدن در قدرت و گذاشتن حاصل انقلاب در دست متغیرهای معینی چون انتخابات آزاد مطبوعات بدون سانسور تقسیم قدرت طبق یک سنت قدیمی که بدبختانه بیشتر آمریکای لاتین در آن سهیمن من فکر می‌کنند که مشروعیت را سلاح‌هایی به آنان می‌بخشن که با آن قدرت را به دست بورن و وقتی قدرت را به دست گرفتید دیگر دلیلی برای تقسیم آن وجود ندارد همین کاری که آخوند خمینی در ۴۷ سال پیش کرد و همین چیزی که آقای پهلوی در سر دار همین دلیل برای رژیم انقدر در مشکل است که با مخالفی که خودش هم مایل است به همه یا هیچ دست یابد به تفاهم برسد. با این همه بقای انقلاب نیکاراگویه به مذاکره، توافق یا دستکم به همراهی دو جناه بستگی دارد. شاید این برای آنهایی که از همه اشکال دموکراتیک با همه قرابت دفاع می‌کنند راهحل نباشد. اما دستکم در پشتیبانی از عدالت اجتماعی و آزادی و کث کثرت‌گرایی یاری خواهد رس. این وضعیتیست که ما الان داریم. یعنی ما نمی‌دونیم که شما قراره یک ایرانی بسازید که تکتک ایرانیان با دیگری در اون متفاوتن. چون یک آدم متفاوتی هستن. همون طور که بدن متفاوتی دارند فکر متفاوتی دارن سلیقه متفاوتی دارن و پسند متفاوتی دارن و به احتمال خیلی زیاد بخش عظیمی از جامعه چندان با اونچه که یعنی زیر اقتدار یک فرد خاص یا یک جریان خاص نمیرن در نتیجه شما باید این جامعه رو با کسانی بسازید که با اون‌ها اختلاف داریم. با اون‌ها متفاوت فکر می‌کنیم. با اون‌ها در همه چیز اختلاف داریم. میگه که یک مقاله‌ای داره راجع به شیلی میگه که آدم معمولاً بنابر نظر بنابر عقیده اسکروتون ملت از احساس اجتماعی مشابه اما بسیار غنی‌تری از قبیله از برادرواری ضمیر اول شخص جمع یعنی ما مشتق می‌شود که مردگان و آنانی که بعداً به دنیا می‌آیند با جامعه زندگان همچون اعضای برخوردار از حقوق کامل به شمار می‌آید. یعنی ما نمی‌تونیم بگیم که ما ملت ایرانیم. ما ملت کبیریم. ایرانو پس می‌گیریم. ولی می‌خوای بگم همون دم هجله یه چند صد هزار نفری رو یکی یکی خفه کنیم این به این معنایست که ما به هیچ وجه ملت نیستیم بلکه قبیله‌ایم و احساسی که داریم نسبت به همدیگه احساس قبیله‌ایه و در حقیقت مرزهایی که با دیگران می‌گذاریم یا اینکه فاصلهمونو با دیگران بر اساس ذهنیت قبیله‌ای تعیین می‌کنیم نه ملت. ملت بر اساس احساس اجتماعی که نیازمند بلوغ عقلی و بلوغ عاطفی که شما بتونید بر نفرت‌هاتون شما بتونید بر خشمتون شما بتونید بر اصطلاح رنج‌هاتون بتونید تسلط پیدا بکنید و در ارتباط اجتماعی با دیگر افراد منفعت و مصلحتی ببینید بس حیاتی که منفعت و مصلحت یا احساسات شخصی شما در قبال اون هیچ به نظر بیاد. اونوقته که شما می‌تونید بگید ما ملت کبیریم. ‏Yeah.